اگه گفتی من کیم؟!!11 و آخر
قسمت یازدهم و آخر
اینم قسمت آخر
چطور بود؟
من که عاشق این رمانم
یک سری ایراد تو پستها بود که برطرف شد
یک قسمت هم کات شده بوده انگار که اونم درست کردم
الان با خیال راحت برید بخونید
قسمت یازدهم و آخر
اینم قسمت آخر
چطور بود؟
من که عاشق این رمانم
یک سری ایراد تو پستها بود که برطرف شد
یک قسمت هم کات شده بوده انگار که اونم درست کردم
الان با خیال راحت برید بخونید
قسمت دهم
باهاتون قهرم -ــــ-
روزای بارونی هم حالا حالا ها نمیزارم اصنشم -ــــ-
بی معرفتا -ــــ-
قسمت نهم
قسمت هشتم
قسمت هفتم
وقعا مرسی از استقبال بینظیرتون حالا خوبه من از خودتون میپرسم اول
بعد رمانارو میزارم و یه جورایی درخواستی به حساب میاد
نظر سنجی نمیکردم که اصلا نگاشونم نمیکردین
قسمت ششم
خب بچه ها اینم پست آخر امروز
قسمت پنجم
قسمت چهارم
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت اول
رمان طبق نظر خودتون گذاشته میشه
بعضیا که مثل پلنگ صورتی سایلنت میان و میرن -ــــ-

بهار راد ۲۱ساله لیسانس معماری تنها فرزند ارمین راد هستم برعکس کسایی که می گن تک فرزندا (البته بلانسبتا) لوسن تنها خصوصیتی که ندارم همینه یه روز جدیم یه روز شوخم یه روز ارومم یه روز سگم،گلم،خانومم خلاصه خودمم نمیدونم واقعاً کی هستم تا دلتون بخواد دوست ورفیق دارم ولی با هیچ کس صمیمی نیستم.
۸ساله ورزشکاره رزمیم در حد تیم ملی .
کسی جرات نداره نگاه چپ بهم کنه جالب اینجاست پدرومادرم خبر ندارن رزمی کارم
همیشه به بهونه ی کلاسای شنا یا پام تو کلاسای تکوندو،کاراته،کنگفو و…هر چی دلتون بخواد بود عاشق رقصیدنم همه جورشم بلدم از جوادی بگیر تا هیپ هاپ.
صدا اهنگ که بیاد از خود بی خودم .
قیافه ای هم ابروهای هشتی خیلی مشکی،چشمای قهوه ای روشن که دم به دقیقه رنگش عوض میشه،بینی هم خدادادی عملیه(بچه راست میگه من دیدم)ولبای متوسط .
همه از قیافم تعریف می کنن به نظر خودم که معمولیم (خوب من حرف زیاد میزنم ماشالله ماشالله چه جواهری)
از قشر متوسط رو به بالای جامعه ایم ویه جورایی دستمون به دهنمون میرسه.
خونمون ولنجکه ویه خونه ی دوبلکسه ۳۰۰ متری که به گرد پای عموهاوداییم نمیرسه.
۲تا عموی باحال دارم به اسم فرشادو مهرشاد که ۲قلوان ۳۲سالشونه متعهلن عمو فرشاد یه دختر ۲ساله به اسم پارمیس داره مهرشادم ۱ساله ازدواج کرده بچه می خواد چی کار.
۱دایی ۲۸ساله هم دارم (میثم)بچم تازه داماده ۳ماهه که مزدوج شده.
همیشه میگن هر که از هر چیز بدش اید سرش اید نقله منه
دوست ندارم ازدواج کنم نه بخاطر اینکه بگم میخوام مستقل باشم ازدواج زندگی رو از ادم میگیره یا خیلی دلیلای الکی دیگه دوست ندارم ازدواج کنم چون:
۱به خاطر اشپزی(بلدم ولی اصلا عصابشو ندارم)
۲کارای خونه(متنفرم ازش)
۳نصف بیشتر روزم تو باشگاهم(دیگه شوهره منو کی ببینه،کی بریم بیرون،خرید،سیتی صفا
پس ازدواج برام معنی نمی ده کسی هم مغز خر نخورده بیاد منو بگیره
نمیدونم چرا این بابا بزرگم (پدری)گیر داده ما رو زود شوهر بده
انگار میخواد تلافی دختره نداشتشو سر من در بیاره ۲روز پیش زنگ زده واسه خودش سر خود خیلی شیک میگه جمعه جایی قرار نزارین خانواده دوستم برا نوش میخوان بیان خاستگاری برای بهار
این وسط منم که سیرابی ادمم حساب نکردن
فردام قراره تشریف بیارن یه بلایی سرش بیارم….
۸٫۳۰ شب اومدم خونه بابامم هنوز نیومده بود
خونه هم ماشالاش باشه از تمیزی برق میزد بله دیگه ناسلامتی شوورم داره میاد
پاتوق اصلی مامانم پای تلفنه از در که وارد شدم دیدم بلههههه خانوم کجاست؟
-سلام عشقم تلفن سوخت یه ذره نفس بکش هوا کم نیاری؟
مامان-عزیزم گوشی دستت
بزارم ؟؟؟