دلربای من6 و اخر
قسمت اخر
قسمت اخر
قسمت پنجم
یه پست مونده که اونم امروز نمیذارم.بسوزین
قسمت چهارم
مقدمه:
به پنجره اتاقم زل میزنم! قطره های باران برام ملایم ترین موزیک هستن!
نگاه به دفترم میکنم! دست هایم می لرزن! میخاستم از سرنوشت کسای بگم که دلخسته سرنوشت بودن ولی انتها قصه ام شد سرنوشت خورشید!
خواستم از نقاب های که برصورت این مردم زده شده بود بگم نقاب زدن تاکسی چهرهی مظلوم آن هارا نشناسد ولی انتهاش شد نقاب غرور من
خواستم از عشق بگم .از رسیدن های که میشدن نرسیدن و آخر به رسیدن ختم میشدن..ولی گلبرگ های فصل همه پرپرشدن....واسمش شد گلبرگ های عشق ....
نگاه به پلاک زنجیرم میکنم! پلاکی به اسم دلربا...اینبار فرق داشت....زیر لب زمزمه میکنم من دلربام....
دختری ازجنس،آب و آتش ....به راستی چه شد آن دختری که روحش همانند آب زلال بود کجا رفت؟!
من همان دخترم که 12سال پیش در شب بارانی مرد....ولی هنوزم نفس میکشم به اجبار.....
فقط بخاطر مرگ پدر و مادرم ....اره من دلربام کسی که سال هاست تمرین بد بودن کرده....قصه ی من با تو فرق داره....من سرنوشت خورشید را ورق زدم..به نقابی پر از غرور رسیدم ....نقاب غرور من را نیمه رها کردم و به گلبرگ های عشق رسیدم .....حال فصل تازه ی از زندگی من در این کتاب نوشته میشه....اسمش را میگذارم دلربای من
ازم نرنج من نه قصه ی عاشقی را بلدم!
نه قصه ی دلدادگی را!
قصه ی من قصه ی انتقام ....انتقامی که پایانش هنوز نمیدانم به چه ختم میشود!
من دلربام دختری که قرار بود دل ببرد از مردان این شهر ...مادرم مرا دلربا نامید چون امید داشت نگاهم هم هوش می برد از سرمردان این شهر .اره من دلربام..
ژانر:
عاشقانه و اکشن و.
شخصیت های اول داستان:
رادین صدر،دلرباسرمد
نوییسنده:pariya***75