آخر خط که میگن همین جاست!زندگی داشت بامن چکارمیکرد؟! جواب سئوالات زندگی من کجان؟
کسی که تموم سال به خونش تشنه بودم حالا روبه روام نشسته و داره از عشقی حرف میزنه که کسی نیست جزء من؟! صدای رادین منو به خودم آورد...یاهواس پرتی گفتم:
-بله؟
خندید گفت:
-هواست کجاست دختر؟
لبخند محوی زدم گفتم:
-همین جا!
-خب نظرت راجب عشق بچه گی های من چیه؟
-خوبه!
-میدونی اسمش چیه؟
سری تکان دادم گفتم:
-نه!
خودش یکم جلو کشید گفت:
-دلربا!
یه حس قدیمی درون قلبم شکل گرفت...یه حس آشنا...آب دهنم به سختی قورت دادم گفتم:
-قشنگه!
گارسون سفارش هارا مقابل مان گذاشت رفت....تیکه ی از کبابش داخل دهانش گذاشت گفت:
-هم چشم های تو هم اسم تو منو یاد اون میندازه!
اگه این حس آشنا بهم دست نمی داد.و اون دختر بچه من نبودم.بی شک ازنقطه ضعف رادین برای از بین بردنش استفاده میکردم.
لبخندکجی زدم و سکوت کردم...میلی به غذا نداشتم ....درسکوت مشغول خوردن غذا شدیم.
برعکس چند دقیقه پیش نه حس حال حرف زدن داشتم نه حس حال غذا خوردن.درجواب رادین فقط میگفتم آها ...
بلاخره موقعه رفتن شد...با بی حالی با رادین خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم.....

دو روز بعد:
-نمیدونم امیرحسین! شایدم من دارم اشتباه میکنم! ...گیج شدم...برعکس روزایی که حس انتقامم کورم کرده بود الان هیچ حسی به انتقام ندارم!
نگاهم به سمت امیرحسین چرخندم! لبخندی زد گفت:
-یه چیز بگم جوابم صادقانه میدی؟
-اره
-چقدر خدا رو قبول داری؟
درحالی که چشم هام دودو میکردن گفتم:
-نمیدونم! ولی اینقدر قبولش دارم که داخل شرایط سخت همیشه بهش پناه میارم
-بنظرمن اینها همه حکمت خداست.همین نه آوردن ها همین اتفاقات ...همه ی اینها باعث شده که تو دستت به خون آلوده نشه! دلربا چرا سعی میکنی یکی باشی که هیچ شباهتی به تو نداره!...ببین خدا چقدر دوست داره که نمیخاد تو دستت به خون آلوده شه! دلربا زندگیت کن بذار خدا تقاص بگیره....زندگی با رمان های که خوندی فرق داره....یکم فکرکن! میدونی اگه آدم بکشی یعنی چی؟ تا آخر عمرت با عذاب وجدانت نمی تونی کنار بیای! اره پدر مادرت عزیز بودن! ولی خودت چی ؟ تو عزیز نیستی؟ امروز گفتی یه حس آشنا! میدونی این حس آشنا یعنی چی؟
سری تکان دادم و زمزمه وار گفتم:
-نه!
-همنطورکه رادین عاشق توه ...توام عاشق اونی
نگاهش کردم تازه متوجه ی حرفی که زده بود شده ام زدم زیر خنده گفتم:
-وای امیر بترکی این چی بود گفتی؟
تکیه اش به صندلی اش داد گفت:
-جدی میگم!
خنده ام قورت دادم گفتم:
-ولی من شوخی برداشتش میکنم!
به سمت میز خم شد..دست هاش بهم قلاب کرد گفت:
-من کارم اینه! فهمیدن کسایی که خودشون به نفهمیدن میزنن!
اخم ظریفی بین ابروهام نشست گفتم:
-ولی من خودم به نفهمی نزدم!
-میدونم ! ولی میخایی از امروز به بعد بزنی!
نمیخاستم بیشتر ازاین با حرف های بیخودی امیرحسین خودم اذیت کنم!

بلند شدم...کیفم برداشتم ...روبه امیرحسین گفتم:
-نمیدونم داره توی زندگیم چه اتفاقاتی میفته! ولی دست از انتقامم برنمیدارم!
امیر سری روی تاسف تکان داد گفت:
-مرغت یه پا داره نه؟
-تو این طور فکرکن!
-خیلی خب پس یه خواهش دارم ازت ...الکی اینقدر مارو هم درگیر خودت نکن معلوم نیست میخایی چکار کنی ماراهم درگیرخودت کردی! این چه انتقامیه که اینقدر لفتش میدی؟تو فقط مایلی به انتقام ..خواهر برادرت که چنین تصمیمی ندارن!
اخم کردم طبق معمول گفتم:
-مونا و آرین هم اینو میخان که من از انتقامم دست بکشم؟
-اره مونا و آرین مخالفن چون نمیخان یکی دیگه از اعضای خانوادشون از دست بدن...چرا خودت زدی به اون راه؟ آرین و مونا جزء تو هیچکس توی این دنیا ندارن!
-خیلی خب ...از امروز به بعد همه چیز فراموش میکنم! ولی میخام با بابک صدر حرف بزنم! و دلیل اینکارش بدونم
-حالا شد...ولی سعی کن با آرامش رفتار کنی!
-باشه
لبخندی زد....درجوابش لبخندی زدم...از مطب زدم بیرون...امروز دل آسمان هم مثل دل من گرفته بود! زندگی بازی هات تموم نشدن؟ خسته نشدی هربار منو آزاردی؟ غرق افکارم بودم ....نمیدونم کی جلوی در خونه رسیدم.کلید داخل در چرخندم که صدای یه نفر باعث شد ازترس کلید ازدستم بیفته ...سرم به طرفش چرخندم.گفتم:
-بله بفرماید؟
یه پسرجون باکت شلوار...نزدیکم شد ....یه دست گل به دستم دادگفت:
-از طرف رادین صدر هست!
جاخوردم! دست گل ازدستش گرفتم.سری به حالت احترام خم کرد رفت.یه کارت بین گل های رزقرمز بود.بیرون کشیدمش...
بازش کردم"نمیدانم ازکی محو چشمانت شدم...ولی میدانم که هرشب بایاد چشمانت شب را صبح میکنم...ازطرف رادین صدر"
لرزیدن دوبارهی دلم به خوبی حس کردم! ناباورانه دوبار دیگه متن خوندم...تابلکه اشتباه کرده باشم...ولی ...نه راست راست بود!
وسایلم روی تخت پرت کردم...کنار تخت نشستم.و دوباره اون کارت کوچک داخل دستم گرفتم و یکبار دیگه متن خوندم! من هدفم انتقام بودپس چی شد؟
صدای زنگ موبایلم رشته ی افکارم پاره کرد! سریع جواب دادم:
-بله؟
-امانتی به دستت رسید؟
با دست پاچگی گفتم:
-اره...
-خوشت اومد؟
-مرسی ...میشه یه سئوال بپرسم؟
-بله البته!
-این گل ها چه مفهمومی دارن؟
-مفهوم خاصی ندارن!
سکوت کرم ....صداش دوباره داخل گوشی پیچید.
-من باید قطع کنم روز خوش

زمزمه وار گفتم:
-روز خوش
تماس قطع کردم! سر درگم بودم...انتقام! رادین صدر! بابک صدر! یه گمشدهی قدیمی! یه هم بازی قدیمی! یه حس آشنا اینا چه مفهمومی داشتن؟
فکرم به هیچ جا قدنمیاد! زندگیم شده بود یه پازل بهم ربخته که هر تیکه اش یه جای بود.و داشتن آروم آروم پیدا میشدن....
"امیدوارم یه روزی هردوی ما شرمنده روی هم نشیم"
صدای بابک صدر سه بار داخل سرم اکو شد!
این جمله خودش کلی مفهوم داشت...سریع شماره مهران گرفتم ...بعد از دو بوق جواب داد:
-الو مهران؟
-سلام ..جانم؟
-توشماره بابک صدر داری؟
-بابک صدر؟
مشخص بودکه تعجب کرده ...گفتم:
-اره بابک صدر!
-اره دارمش...برای چی میخایش؟
-تو بفرستش بعدامیگم
-باش
فورا تماس قطع کردم! یک ثانیه نشد که صدای پغام گوشیم بلند شد.سریع شماره بابک صدر گرفتم....بلاخره جواب داد:
-بله بفرماید
آب دهنم به سختی قورت دادم گفتم:
-سلام! منم دلربا
معلوم بود جاخورده به خودش اومد گفت:
-سلام! کارم داری؟
-اره میخام ببینمت
-کجا؟
-یه پارک هست(...)بیا اونجا
-یک ساعت دیگه میام!
-منتظرم
سریع تماس قطع کردم...حاضرم شدم از خونه زدم بیرون...بعد از نیم ساعت که داخل ترافیک معطل شدم رسیدم! ازماشین پیاده شدم...
روی نزدیک ترین نیمکت نشستم...یه حس دلشوره ،هیجان،استرس همه ی اینها بهم حمله ور شده بودن! مدام ساعت مچی ام رو چک میکردم....بلاخره اومد...نزدیکم شد..آروم کنارم نشست...
مثل گذشته با همون لبخندش گفت:
-سلام دخترم
خیلی سرد گفتم:
-سلام
سکوت چند لحظه ی رو شکست گفت:
-کارم داشتی؟!
سری تکان دادم گفتم:
-اره ...توی این چند روز باخودم خیلی کلنجار رفتم که بیام و ازت بپرسم چرا؟
نگاهم بهش دوختم ادامه دادم:
-چرا؟ میخام بدونم چی به سر اون دوتا دوست اومد که از برادرهم بهم نزدیک تربودن!!
نگاهش ازم دزدید...آروم لب باز کرد گفت:
-نمیدونم برات ازکجا شروع کنم! خیلی حرف ها دارم ....توی این چندسال با خودم خیلی کلنجار رفتم که بیام و راست همه چیز بهت بگم ! ولی هربار که بهم خبرمیرسوندن که دلربا سرمد درد به در دنبالته که انتقام بگیره! پشیمون میشدم که بیام و ازحقایق برات بگم!...میدونم که نزدیک پسرم شدی! ولی ...
نگاهش بهم دوخت دادمه داد:
-گ*ن*ا*ه منو پای پسرم ننویس! ...نمیتونم چیزی بگمت دلربا ...چون میترسم با گفتن حقایق گذشته نتونی سرپا بمونی! فکر نکن ازت بی خبر بودم! نه اتفاقا همیشه هواسم بهت بود! حتی وقتی وکیل شرکتم خریدی و با کلاه برداری سهام شرکت به اسم خودت کردی سکوت کردم! دلربا ازت یه خواهش دارم...منو بکش ولی با پسرم بازی نکن!
قطرهی اشک روی گونه ام چکید.من قبل از اومدنم همه ی تصمیمم گرفته بودم! نمیتونستم از آتش انتقامم دست بکشم! با صدای خش داری گفتم:
-الان که داشتم می اومدم...تموم فکرام کردم..من فقط یه چیز میخام که دست از زندگیت بردارم!
درحالی که چشم هاش دودو میکردن گفت:
-چی؟
باقاطیعت تمام گفتم:
-رادین!

سلام به همه ی دوستان عزیزم ازاینکه رمان دلربای من رو با عشق دنبال میکنید ممنونم...این روزا تمرکز بهم ریخته واحساس میکنم دلربای من اون طورکه میخام پیش نمیره ..روزی که تایپک رمان دلربای من رو زدم براش کلی ایده داشتم ولی امروز همه ی ایده ها از ذهنم پاک شدن...اگه دلربای منو رو دوست دارید و براش ارزش قائلید لطفا درمورد چند پست اخیر نظراتون بگید که اگه مشکلی دارن ویرایش کنم...خیلی برام مهمم چون این نظرات به ادامه رمان بستگی داره منتظرتونم

پریدن رنگش به وضوح دیدم! اخم هاش درهم کشید گفت:
-به هیچ عنوان! گفتم تموم زندگیم میدم ولی اجازه نمیدم که نزدیک رادین بشی!
پوزخندی زدم گفتم:
-من از تو نظرنمیخام...من رادین میخام! ...نکنه دلت میخاد بهش بگم که پدرش چه بلایی سر خانواده عشق بچه گی هاش آورده!
باغیظ گفت:
-رادین تحمل گذشته ی شوم منو نداره
-قرار نیست که بفهمه! تو رادین میاری خواستگاری من ..منم قبول میکنم!
جاخورد...با تپه تپه گفت:
-چی میگی تو؟
-دارم واضح حرف میزنم! گفتمت بابک صدر میخام کابوست بشم! ...رادین عاشق منه! منم بدم نمیاد با عشق بچه گی هام ازدواج کنم!
-باشه! هرچی تو بگی ولی چه ضمانتی میدی که بلایی سر پسرم نیاری!
کج دهنی کردم گفتم:
-مگه خرم! که بخام دستام به خون آدم های مثل شما آلوده کنم؟
-پس چرا میخایی با پسرم ازدواج کنی؟
بلند شدم و روبه رواش ایستادم و با جدیت گفتم:
-بعدا میفهمی بابک صدر...فردا شب منتظرم!
معطل نکردم! ازش دور شدم! سوار ماشین شدم!....
نمیدونم چقدر گذشته بود...ولی میدونم خیلی وقت بودکه داشتم توی خیابون دورمیخوردم! ذهنم خالی بود! از هرگونه فکری و تصمیمی!
قصدم از ازدواج با رادین فقط ضربه زدن به اون بود! خودمم نمیدونستم آخر قصه ام چی میشه فقط میخاستم بابک صدر نابود کنم!

فصل دوم(رادین)
هرچی میخاستم حرف بابا رو هضم کنم نمیتونستم! یعنی چی؟! اصلا باورم نمیشدکه بابامم داشت اینطور باهام حرف میزد!
به سمتش رفتم گفتم:
-بابا متوجه ی که چی میگی؟
-اره متوجه ام! میخام سرسامون گرفتنت ببینم! این بده؟
عصبی شدم صدام بردم بالا گفتم:
-اره بده! نمیخام زن بگیرم! دیگه چقدر باید بگم!
بابا با جدیت گفت:
-خیلی خب پس منم مجبورم از ارث محرومت کنم!
دستم به کمرم زدم...چنگی به موهام زدم و پوزخندی زدم گفتم:
-هه واقعا خنده دار! آخه پدر من شما چی فکر کردید؟
اخم هاش درهم کشید:
-من هیچ فکری نکردم! جزء اینکه میخام تو ازدواج کنی!
چشم هام ریز کردم گفتم:
-پدر من یکم فکرکن! مگه دوران قجر؟ که پاشم با یه نفر ازدواج کنم! که هیچی ازش نمیدونم
بابا بلند شد.مقابلم ایستاد.دستم از کمرم پایین انداختم.با صلابت همیشگی اش گفت:
-حرف آخرم زدم
ازکنارم گذشت.روی پاشنه کفش چرخیدم.صداش کردم ایستاد...مثل همیشه با غدیم گفتم:
-منم حرفم زدم! من باکسی که نمیشناسم ازدواج نمیکنم
همینطورکه پشتش بهم بود.بدونه اینکه برگرده گفت:
-پس منتظرعواقبش باش
آه گندت ببرن! چنگی بین موهام کشیدم! ....

خودم روی مبل پرت کردم...سرم بین دستام گرفتم....باید یه فکر اساسی میکردم! اینطور نمیشد! تموم افکارم بهم ریخته بود!
-قربان؟
سرم بلند کردم! دانیال بود...با بی حوصلگی گفتم:
-بله؟
پوشه ی مدارک به سمتم گرفت گفت:
-بفرماید...
مدارک از دستش گرفتم.روی عسلی پرت کردم...دانیال با تعجب نگاهم میکرد.گفت:
-قربان چیزی شده؟
دستم پشت گردنم کشیدم گفتم:
-نمیدونم دانیال ...ولی به این زودی قراره خیلی اتفاقات بیفته
پوفی کشیدم بلند شدم..به سمت پنجره سالن رفتم...دستم به دیوار کنار پنجره چسباندم و یه دستم داخل جیبم فرو بردم.و با کلافگی گفتم:
-دانیال ؟
-بله قربان!
-هنوزم دلربا سرمد میخاد منو بکشه؟
برگشتم سمتش...سرش انداخت پایین گفت:
-اره قربان
پوزخندی روی لبم کش اومد...دانیال گفت:
-قربان..تاهمین حدهم که نزدیک بهش شدی خودش یه ریکس بالاست
به سمتش رفتم.دستم روی شونه اش گذاشتم و فشردمش...با لبخند تلخی گفتم:
-نگران نباش! سرنوشت منم اینه که به دست عشق بچه گی هام بمیرم
موندن جایز ندونستم و به سمت اتاقم رفتم.
دربالکن باز کردم وارد بالکن شدم...سیگارم آتیش زدم.
پوک محکمی به سیگارم زدم.
دستی روی شانه ام قرار گرفت.یکم جاخوردم.برگشتم.لبخندی به صورتم پاشید....درآغوش کشیدمش .....
"منو با یه لبخند به ابرها کشوندی!"
دور میزی که در بالکن بود نشستیم.مثل بچه خرگوش ها مظلوم نشسته بود! لبخندی بهش زدم گفتم:
-چی شده که یادی ازمن کردی؟
نگاه معصومش بهم دوخت گفت:
-میدونی که همیشه به یادتم!
-میدونم عزیزمم...درس هات چطورن؟
-خوبن..
-خب تعریف کن ..
هیجان زده گفت:
-وای رادین ....میدونی دوهفته دیگه میرم تو 17سال ...
-مبارکه باشه عزیزم!
لب لوچه اش آویزون کرد گفت:
-ولی حیف که تونمیشه بیای!
خندیدم گفتم:
-مگه میخایی خواهرت منو بکشه؟
-دلربا چنین آدمی نیست
دستش فشردم گفتم:
-میدونم عزیزم...ولی گذر زمان باعث شده اون اینطور شه!
با ناراحتی گفت:
-اگه اون بفهمه...
بین حرفش پریدم گفتم:
-به هیچ عنوان مونا ...نمیخام هیچکس از این راز باخبر بشه! فعلا این راز توی دلت نگه دار!

باشه!...راستی؟
-جانم؟
-دلربا عمو رو مجبور کرده تو بری خواستگاریش
ابروهام ناخداگاه پریدن بالا....ادامه داد:
-منم اینو یواشکی فهمیدم! میخایی چکارکنی؟
-نمیدونم مونا! گیج شدم...سر از کارهای دلربا در نمیارم...
-بنظرمن تو باید تن به این ازدواج ندی!
-الانم همین تصمیمم گرفتم
-بهتر نیست گذشته رو ...
-مونا گفتم یکبار فعلا وقتش نیست!
با ناراحتی گفت:
-پس وفتش کیه؟ من خسته شدم رادین! از این همه تنفر خسته شدم! از اینکه تموم زندگیم شده فیلم سینمایی خسته شدم
بلند شدم و به سمتش رفتم ....سرش توی آغوشم گرفتم روی موهاش ب*و*س*ه ی کاشتم گفتم:
-همه چیز درست میشه عزیزمم تو فقط صبور باش!
با صدای بغض دارگفت:
-نمیتونم ....وقتی دلربا رو توی این حال می ببینم نمیتونم تحمل کنم ...همش مثل دیونه هاراه میره و هی میگه انتقام..
سرش از آغوشم بیرون آورد گفت:
-تو حداقل دست ازاین بازی بردار!
لبخند تلخی زدم گفتم:
-نمیشه مونا...منم ناخواسته وارد این بازی شدم...مجبورم تا تهش برم
بلند شد و روبه روام ایستادگفت:
-تهش کجاست؟ میشه به منم بگید؟ نکنه تهش مردن توه ؟
زمزمه وار گفتم:
-شاید
سری تکان دادگفت:
-متاسفم
کیفش برداشت و از بالکن خارج شد به سمتش رفتم بازوش گرفتم..به سمتم چرخید ..اخم کردم بهش گفتم:
-مونا داری کاری میکنی ازاینکه بهت اطمینان کردم پشیمون شم!
زهرخندی زد گفت:
-لزومی به پشیمونی نیست! رادین اگه برام مهم نبودی! اگه دوست نداشتم...اگه...
با ناراحتی گفتم:
-اگه چی؟
-خودش توی بغلم پرت کرد و با مشت روی سینه ام کوبید گفت:
-تورو خدا رادین تمومش کن ...بذار بفهمم زندگی یعنی چی! رادین من جزء دلربا و آرین و تو کسی رو ندارم...
کمرش نوازش کردم روی سرش ب*و*س*ه ی کاشتم گفتم:
-میدونم عزیزمم ...یکم بهم مهلت بده! قول میدم همه چیز درست بشه
از آغوشم فاصله گرفت...باچشم های بارونیش بهم زل زد و باصدای گرفته گفت:
-قول میدی؟
چشمام باز بسته کردم و به آرومی گفتم:
-اره عزیزمم قول میدم!

بلاخره آروم شد...بعد از نصیحت های کوچیک رفت...با لبخند بدرقه اش کردم.
دوباره برگشتم داخل اتاقم روی تخت دراز کشیدم! و به سقف اتاق خیره شدم!
آخه دلربا مگه من چکار کردم که میخای از من انتقام بگیری؟ یعنی اینقدر از من نفرت داری؟!
از یه طرف بابا ازیه طرف دلربا ! خسته شده بودم! ولی راه حلی به ذهنم نمیرسید!می خواستم همه کارهایم را بکنم و سر فرصت به دنبال او ن برم.
می خواستم اول دنیا را عوض کنم،کتاب هایم را بنویسم،اسم و رسم به هم بزنم، میخاستم یه آدم کامل باشم! ولی دریغ ازاینکه دلربا عشق منو نمی خواست فقط میخاست تا کامل باشم تا بیشتر شکستم بده!
پدربزرگم همیشه می گفت:
-توی دنیا سعی کن به یه اندازه عاشق شی چون بیشتر از حدش دل آدم میزنه!
کاش من دلی نداشتم! که برای کسی بپته! شاید اینطوری من هیچ وقت عاشق یه دختر سنگ دل نمی شدم!
گاهی مواقع دل ساده داشتن بده دل سـاده داشتن تـاوان دارد؛ هر روز بايد بدوزي زخم هايي که از صداقت خورده اي!! باید دلت از کینه پر باشد وحتی معنی عشق و رنگ عشق رو ندونی!
صدای موبایلم رشته ی افکارم پاره کرد...نیم خیز شدم.موبایل از روی عسلی برداشتم ...طبق معمول مامان بود...بیخیال جواب دادن شدم!
ولی دوباره پشیمون شدم و جواب دادم!
-سلام مامان!
فقط صدای گریه می اومد.با نگرانی روی تخت نشستم ...گفتم:
-مامان؟
باصدای لرزون گفت:
-پسرم؟
با نگرانی گفتم:
-مامان تو روخدا نصف عمرم کردی بگو چی شده؟
-پدرت چی میگه؟ میگه تو روی حرفش حرف زدی راسته؟
پس بگو! بابا از جهبه ی مامان وارد شده!
-مامان اونطوری که توفکر میکنی نیست!
-پس چه جور پسرم؟ پسرم تو 30سالت کی میخای تشکیل خانواده بدی؟ من بابات شاید فردا نباشه!
بین حرفش پریدم گفتم:
-دور از جون
-رادین بخاطر مادرت! اگه بخای روی حرف پدرت حرف بزنی شیرم حلالت نمیکنم!
از کلافگی دستی به صورتم کشیدم گفتم:
-ولی مامان!
-همین که گفت
-ماما....
صدای بوق آزاد بهم فهماند که تماس قطع شده.با عصبانیت موبایل روی تخت پرت کردم....
از عصبانیت زیادی دوست داشتم بزنم همه چیز خورد کنم!

دوستان سلاممم بابت این همراهی ممنونم پست اخر تغیر دادم بخاطر اینکه حذفش کردم

شایدم حق با مونا بود...باید راز هاگفته میشدن
بدون معطلی از خونه زدم بیرون....
نمیدونم داشتم کجامیرفتم...ولی میدونستم افکارم بهم ریخته ست .....کنار خیابون پارک کردم.
نگاه ساعت کردم...11شب بود..کجا را داشتم برم؟
چقدر سخته دلت پر باشه ازحرف ولی نتونی حرف بزنی!
زهرخندی زدم برگشتم سمت خونه...
..........
خودم توی آینه برانداز کردم.یه پیراهن سفید آستین بلند...که روش یه جلیعقه پوشیده بودم.و یک شلوار کتان مشکی پوشیده بودم.
ازعطر تلخ یکم زدم...بوی تلخش تموم اتاق پر کرد...
به سمت تخت رفتم.کت مشکی ام برداشتم و تنم کردم.حالا که دلربا میخاست بامن بازی کنه! منم بدم نمی اومد باهاش بازی کنم!
امشب میخاستم با دل دلربای سرمد یکم بازی کنم!
جلوی رستوان نگه داشتم و پیاده شدم...کتم درست کردم وبه سمت رستوران رفتم.
نگاهم چرخندم.لبخندی از روی بدجنسی روی لبم نشست....به سمتش رفتم.
صندلی رو عقب کشیدم و نشستم....لبخندی زد گفت:
-سلام
چه خوب نقش بازی میکرد! لبخندی در جوابش زدم گفتم:
-سلام دیر که نکردم؟
سری تکان داد گفت:
-نه! ...من حاضرم یک عمر بخاطر تو منتظر بمونم!
هه دلربا کجای کاری که بدونی از تموم نقشه هات باخبرم! ....سعی کردم حرف عوض کنم..خودم سرگرم منو کردم!
دوباره گفت:
-رادین
بدون اینکه نگاهم از منوی غذا بردارم گفتم:
-هوم؟
-نگاهم کن
بهش نگاه کردم! هنوزم من عاشق این دوجفت تیله ی رنگیم! کاش اینقدر بد نبود! کاش همون دختر بچه ی لوس باقی می ماند!
که با یه آبنبات آشتی میکرد!
پشت چشمی نازک کرد گفت:
-چیه؟ خوشگلم؟
حالا وقت عملی کردن نقشه بود! اون میخاست منو عاشقه خودش کنه! بدم نمی اومد منم عاشقش کنم!
-فکرنکنم!
جاخورد ...گفت:
-یعنی چی؟
-غذا چی میخوری؟
با اخم تخم گفت:
-چیزی میل ندارم!
منو رو کنارگذاشتم خودم به سمتش کشیدم ..از اون لبخند های دختر کشم زدم گفتم:
-خوشگل نیستی! معرکه ی
اولش یکم باتعجب نگاهم کرد! معنی حرفم که فهمید ...نیشش باز شد و دستش زیر چانه اش گذاشت گفت:
-توکه یه لحظه منو نا امید کردی!

-عزیزمم نا امید چرا؟

لب لوچه اش آویزون کرد گفت:
-آخه اینکه تو ازمن خوشت نیاد یعنی خود نا امیدی!
خندیدم گفتم:
-نترس فعلا بیخ ریشتم
خندید....غذا سفارش دادیم.
-دلربا!
-جونم!
-با یه سفر کوتاه موافقی؟
چشم هاش دودو میکردن...باچنگالش بازی کرد گفت:
-اوم خب یکم جاخوردم! بخاطر اینکه یهویی گفتی!...حالا کجا میخای بری؟
-یه ویلا دارم داخل چالوس ....بریم اونجا
لبخندی زد چشم هاش باز بسته کرد گفت:
-باشه
گارسون غذا هارا جلویمان گذاشت رفت...مشغول خوردن شدیم!
بعد از خوردن غذا به سمت پارک روبه روی رستوران رفتیم!
درحالی که قدم میزدیم! دلربا گفت:
-رادین تو هنوزم به عشق بچه گی هات فکر میکنی؟
ایستادم...مقابلم ایستاد...به چشم هاش خیره شدم! توی دلم گفتم:
-اره دلربا عاشقتم ولی دارم کم کم ازاینکه تظاهر به خوب بودن میکنی ازت متنفرم میشم!
دستام داخل جیبم فرو بردم گفتم:
-نمیدونم...براچی این سئوال پرسیدی؟
فاصله ی که بین مون بود رو پرکرد دست هاش روی تخت سینه ام گذاشت ...نگاه عشوه گرانه اش بهم دوخت گفت:
-میخام جای اون عشق پرکنم!
نیشخندی زدم...و نگاهم ازش گرفتم..هه واقعا خنده دار بود! شایدم حق با اون بود
من عاشق کسی بودم که از نفرت و بدی هیچی نمیدونست! دلربای من با اینی که جلوم ایستاده بود کلی فرق داشت!
کاش هیچ وقت ازبچه گی عاشق این دوجفت تیله ی رنگی نمیشدم!
اگر یکماه پیش هرکس می پرسید عاشقی؟ با قاطیعت جواب می دادم اره ...من یه عشق قدیمی دارم به اسم عشق بچه گی هام! ولی الان هرچی بیشتر میشناسم همبازی قدیمی رو بیشتر ازش نفرت پیدا میکردم....نگاهم روی صورتش می چرخندم!
-سعی کن جای خودت پرکنی نه جای کسی دیگه رو!
از حرفم جاخورد! به سختی لبخندی زد سکوت کرد....بعد از پیاده روی از هم جدا شدیم!
.......
آخرین لباس داخل ساکم جا دادم! صدای تلفنم بلند شد...پوفی از روی کلافگی کشیدم و به سمت موبایل رفتم.مونا بود ....تماس وصل کردم!
-جونم مونا؟
-داری چکار میکنی؟
اخم هام درهم کشیده شدن از تعجب گفتم:
-جان؟
تن صداش عصبی بود گفت:
-خودت به اون راه نزن! منظورم دلرباست
تازه متوجه منظورش شدم! گفتم:
-اهان! هیچی!
-هیچی؟ تو داری با اون میری سفر! بعد میگی هیچی؟ شماها دارید چکار میکنید؟!
-ببین مونا! هرچیزی عکس العمل داره! دلربا هم باید منتظر عکس العمل من باشه!
دادکشید:
-برای تو و دلربا خیلی متاسفم! ازاینجا به بعد من نیستم! ...اصلا میدونی چیه؟ برید داخل سفر شمال همو بکشید! اینطور مساوی می شید
تماس قطع کرد..خدایا بهم یه صبر بزرگ اعطا بفرما!
سریع وسایلم برداشتم از خونه زدم بیرون...تصمیمم گرفته بودم! اره منم میخام بد باشم! حالا که اون بده منم بدم!
قرارمون بیرون شهر بود....باهاش تماس گرفتم ...
-جانم؟
-دلربا کجای؟
-رادین (...)کی حالا میای؟
-نزدیکم
تماس قطع کردم.کنار یه تاکسی زرد رنگ ایستادم! براش بوقی زدم! سریع پیاده شد.وسایلش عقب ماشین جا داد...روی صندلی جلو جاگرفت!
باز شروع کرد به نقش بازی کردن! عجب بازیگری بود!
-چطوری عزیزم؟
-خوبم!..
مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که دلربا چشم هاش بست خوابید! ...خدا روشکر که خوابید و زیاد وانمود به خوب بودن نکرد!

فصل سوم(از زبان روای)
مونا سراسیمه به سمت مطب امیرحسین رفت...ازوقتی که دلربا حالش بد شد و به بیمارستان بردنش ....مونا تمام زندگی شان را برای امیرحسین تعریف کرد حتی از رابطه ی خودش و رادین....بدون توجه به اخطارهای پی درپی منشی وارد اتاق امیرحسین شد.درحالی که نفس نفس میزد روبه امیرحسین گفت:
-امیر باید باهات حرف بزنم!

امیر روبه بیمارش گفت:
-سروقت تشریف بیارید.
بیمار با تعجب نگاهش بین مونا و امیر ردبدل کرد! گفت:
-مشکلی نیست خداحافظ
سریع ازاتاق زد بیرون..مونا در بست...امیر با نگرانی ازپشت میزش بلند شد و به سمت مونا اومد گفت:
-چیه؟ چرا داری می لرزی؟
مونا با صدای لرزان گفت:
-اصلحه!
امیر نگرانیش دو چندان شد و باصدای نسبتا بالا گفت:
-اصلحه چی؟
-نیست!
امیر بدطور جاخورد....باگیجی گفت:
-نمیفهمم یعنی چی؟!
-دلربا و رادین رفتن شمال ! بعد از رفتن دلربا رفتم داخل اتاقش ولی اصلحه نبود!
امیر درحالی که دستپاچه شده بود گفت:
-چرا معطلی پس! سریع بیا بریم دنبالشون!
مونا نالید:
-ما که نمیدونیم کجا رفتن!
امیر یکم در فکر فرو رفت! هدس زدن پاتوق خرابکاری های رفیق چندساله اش کار دشواری نبود! امیر وسایلش برداشت گفت:
-من میدونم!
مونا با تعجب گفت:
-تو ازکجامیدونی؟
-بعدا توضیح میدم!فقط سریع باش
هردو با عجله از مطب زدن بیرون....امیر مثل دیونه ها رانندگی میکرد! درحین رانندگی به این فکر میکرد! آدمی که دم از عشق میزد! چه شد پس! که یهو اینقدر از عشقش متنفر شد؟!
مونا درحالی که به گوشی ورمیرفت گفت:
-جواب نمیده!
امیر غرق در افکارش بود و توجه ی به حرف های مونا نداشت! امیر در دلش نالید:
-کاش هیچ وقت عاشق دلربا نمیشدم!
همه چیز بهم ریخته بود! هرکس سنگ خودش را به سینه میزد!
مونا سرش به شیشه چسباند! با سن کمش ولی تمومی مشکلات دنیا سرش هوار شده بودن! مونا به این فکر میکرد:
-چه میشد دلربا ازخر شیطان پایین می آمد؟!
راز ها هنوز ناگفته مانده بودن! هرکسی یه راز داشت! که اگر برملا میشدن..انتهایش به شب بارانی میرسید"مرگ مهرداد سرمد"
رادین جلوی ویلایش متوقف شد! نگاهش به دلربا دوخت! چقدر در خواب معصوم میشد!
کاش اینقدر دلربا بد نبود!
ولی دیر شده بود! رادین تصمیم خودش را گرفته بود!
همه گفته بودن رادین خود شیره ! و بازی با دم شیر عوارض خودش دارد!
امیرحسین از ماشین پیاده شد و در محکم بهم کوبید! پشت بندش مونا پیاده شد...صدای ماشین های که در جاده درحال رفت آمد بودن ترس مونا رو بیشتر میکردن!
امیر نگاهش به چرخ ماشین انداخت...مشتش را روی سقف ماشین کوبید و ازبین دندون هایش غرید:
-ای به خشکی شانس
مونا تکیه اش به دربسته ماشین زد.امید آخرش هم از دست داد....اینبار مطمئن بود که خواهرش ضربه آخرش میزند

فصل اول(دلربا)
باتکان های که بهم وارد میشد آروم پلک هام باز کردم! رادین باهمون چهره خونسردش بهم گفت:
-رسیدیم پیاده شو!
کش قوسی به بدنم دادم...بدنم خشک شده بود! رادین وسایل از ماشین درآورد...نگاهم دور تا دور ویلا چرخندم...خورشید در حال غروب کردن بود.به سمت ویلا رفتیم...منتظر ایستادم.رادین اومد در باز کرد.وارد شدیم...لامپ هارا رادین روشن کرد.
برگشتم نگاهش کردم...مدتی بودکه دلم با این نگاه می لرزید! از اون نگاه های که دل هر عاشقی رو می لرزاند!
نه نباید من با این نگاه دلم بلرزه! حق نداشتم!
چی داشت سرم می اومد؟ زندگیم داشت کم کم نابود میشد! اونم با دست های خودم.صدای رادین منو به خودم آورد.
-چرا ایستاده ای؟
به سختی لبخندی زدم گفتم:
-خب میخایی چکارکنم؟
-اینطور نمون! وسایلت ببر داخل اتاق طبقه ی بالا دست راست اولین اتاق..
بدون حرفی وسایلم برداشتم و به سمت اتاقی که رادین گفت رفتم...
در اتاق باز کردم...یک اتاق 24متری که یه تخت دو نفره داشت...با پرده های آبی کم رنگ...وسایل گوشه ی اتاق گذاشتم و به سمت بالکن رفتم.
پرده رو کنار زدم.در بالکن باز کردم.نسیم خنکی صورتم نوازش کرد..وارد بالکن شدم.نگاهم به دریا دوختم! قبل از اومدنم به شمال تموم فکرام کرده بودم!
تصمیمم آخرم گرفته بودم! پا روی تموم زندگیم گذاشتم..حتی پا روی دوست داشتنی که این چند روز مهمان ناخواندهی قلبم شده...دلتنگم خیلی مثل اون سالمندی که در غروب آسایشگاه چشم به لب پرستاری دوخته که بگه ملاقاتی داری!
زیر لب آروم زمزمه کردم:
-بابا مامان ببخشینم!میدونم بد شدم! میدونم اون چیزی نبودم که میخاستین! ولی نمیتونم از شعله ی انتقامی که داخل دلم روشن شده بگذرم! از امروز به بعد زندگیم عوض میشه ! شاید دیگه نتونم مثل سابق زندگی کنم! ولی بازم میگم ققط بخاطر شماها...شاید اینطوری دلم یکم خنگ شه!
دستی دورم حلقه شد.لرزی به بدنم افتاد...صدای کنار گوشم آروم زمزمه وار گفت:
-نترس منم!
ضربان قلبم رفت بالا! زیر لبم فوشی نثار قلبم کردم! نباید با این چیزا واکنش نشون می داد.
دوباره شروع کردم به نقش بازی کردن! برگشتم سمتش....دستام روی سینه اش گذاشتم و لبخندی زدم گفتم:
-کنار تو هیچ وقت نمیترسم!
بدون هیچ عکس العملی نگاهم کرد آروم روی صورتم خم شد...دستم عقب بردم! و نرده بالکن داخل دستم فشردم! دماغش به دماغم چسباند ! نگاهش اون چیزی نبود که من میخاستم! ...زمزمه وار گفت:
-بریم شام!
آب دهنم به سختی قورت دادم گفتم:
-باشه!
ازم فاصله گرفت و از اتاق زد بیرون....نفسم باشدت آزاد کردم....
-دلربا آروم باش! امشب کار یکسره کن!.
به خودم مسلط شدم از اتاق زدم بیرون....
صندلی رو عقب کشیدم نشستم!نگاهم به میز دوختم.با تعجب گفتم:
-همه ی اینهارا تو درست کردی؟
پقی زد زیر خنده گفت:
-نه بابا مگه آشپزم؟
-پس اینها...
-وقتی شما درحال فکر کردن بودی! من اینها رو سفارش دادم
-آهان
دیگه حرفی زده نشد و مشغول خوردن غذا شدیم! دلشورهی بهم غلبه کرده بود...یه ندای ازته دلم گفت:
-دلربا داری اشتباه میکنی! نکن زندگیت خراب نکن!
لیوان آب برداشتم و یکسره آب بالا کشیدم....رادین زیر چشمی داشت من می پاید....لیوان روی میز کوبیدم! رادین چشم هاش تنگ کردگفت:
-چیزی شده؟
سری تکان دادم گفتم:
-نه !
برام آب پرتقال ریخت گفت:
-خودم درست کردم بخور یکم آروم میشی!
بدون حرفی لیوان آب پرتقال برداشتم یکم ازش خوردم! دلم می خواست این آتیش دلم خاموش شه! یکسره بالا کشیدم!

رادین گفت:
-آروم شدی؟
احساس سرگیجه کردم! چهره ای رادین تارمیدیم....بلند شدم....چرا من اینطور شده بودم؟! درست نمیدیم! نردهی پله رو گرفتم...تعادلی روی راه رفتنم نداشتم.
دستی بازویم گرفت و مانع سقوطم شد!
رادین جلویم قرار گرفت...خندیدگفت:
-گفتمت من رادینم بازی کردن بامن عواقب خودش داره!
به سختی گفتم:
-تو...چکار کردی!
بیشتر خنده اش اوج گرفت!

فصل سوم (از زبان روای)
مونا از استرس و نگرانی زیاد ناخون هایش می جوید!بلاخره به سختی امیر زاپاس ماشین تعویض کرد...روبه مونا گفت:
-سوار شو!
مونا سوارشد....امیر وسایل انداخت داخل ماشین....دوباره حرکت کردن!
امیر مرتبا داخل دلش دعا میکرد که رادین خریت نکند! چون دوستش را می شناخت! وقتی دیوانه میشد! هرکاری از دستش بر می آمد!
ساعت ها از یکدیگر سبقت می گرفتن..دلربای که دم از انتقام میزد! حال داشت زندگیش را زیر دستان رادین به تارج می گذاشت! به کدامین جرم؟!
به راستی که فاصله ی نفرت و عشق کوتاه است..
شاید اگر مهرسکوت شکسته میشد! هیچ وقت دلربای که خوب بودنش زبان زد عام خاص بود اینطور قربانی نفرت نمیشد!
هرچقدرکه قوی باشی ولی بازم فریب روزگار رومیخوری!
امیر ماشین جلوی در ویلا متوقف کرد وسریع پیاده شد..میدانست در زدن بی فایده ست...سریع اوج گرفت و از دیوار بالا رفت.
در را باز کرد.مونا هراسان وارد شد...امیر با گام های بلند به سمت ویلا می دوید! ....در را به شدت باز کرد....ناباورانه نگاه صحنه ی روبه رو کرد...مونا جیغ بلندی کشید....
امیر به سمت رادین یورش برد و مشت محکمی به صورتش کوبید و نقش بر زمین شد! مونا به سمت خواهرش دوید و کنارش زانو زد گفت:
-دلربا قربونت شم چشم هات باز کن!
امیر درحالی که نفس نفس میزد از اعصبانیت با فریاد رو به رادین گفت:
-یک روزکه به عمرم مونده میکشمت!
رادین هنوزم درشوک بود! خودش هم باورش نمیشد! که با عشقش چنین کارکند؟! غریزهی مردانه اش با او چکار کرده بود؟
چطور توانست لکه ی برپاکی دامن یه دختر بزند؟! بی شک او از حیوان هم پست تر بود!
امیر لباس های دلربا را به سختی تنش کرد.مونا هنوز نتوانسته بود چنین صحنه ی را هضم کند...امیر دلربا را بغل کرد بلندشد روبه مونا کرد گفت:
-بلند شو!
مونا به سختی بلند شد و به دنبال امیرراه افتاد...قبل از رفتنش نگاهش به رادینی دوخت که یک روز فکرمیکرد او حداقل باهمه فرق دارد و دلش از هرگونه کینه و نفرت خالیست! ولی الان به یقین رسیده بود رادین هم یکست مثل بقیه!
آب دهنش جلوی رادین پرت کرد و با نفرت گفت:
-مرد بودنت را به خواهرم ثابت نکردی! پست بودنت را ثابت کردی!
معطل نکرد و از اون ویلایی نفرین شده که آیندهی تک خواهرش به سیاهی کشیده بود خارج شد!
رادین هنوزم در شوک قرار داشت!به سختی بلند شد...به لکه خونه ی که روی پارکت های قهوه ای رنگ ریخته بود خیره شد!
صحنه های چند دقیقه پیش دوباره درمقابلش جان گرفت! جیغ های دلربا در گوشش سوت کشید!
شایدم حق با مونای بود که یک روز سنگ صبورش بود! رادینی که دم از خوب بودن میزد! حال بدترین کار را با یک دختر کرد!
هق هق مونا در فضای کوچک ماشین پیچیده بود! امیر مرتب خودش را سرزنش میکرد کاش به دلربا گفته بودکه رادین دست شیطان راهم از پشت بسته است.دلربای که برای انتقام رفته بود.حال قربانی انتقامی شد که حتی نتوانست آن را لمس کن! بارش شلاقانه ی باران که برماشین برخورد میکرد....رانندگی را برای امیر عاشق پیشه سخت کرده بود!
امیر از همان روزی که دلربا را دید دلش را به دوجفت تیله ی رنگی که وحشی به نظر میرسیدن باخت! آسمان هم دلش برای سرنوشت این دخترک تنها سوخته بودکه این گونه گریه میکرد!

فصل اول (دلربا)

باسوزش دستم پلک هام به سختی باز کردم! آدم های اطرافم تارمیدیم! پلک هام روی فشردم! تصویر مقابلم واضح شد!
مونا چتریم رو کنار زد...با نگرانی گفت:
-بهتری؟
فقط نگاهش کردم! ازخودم و ازدنیای اطرافم نفرت داشتم!...نگاهم چرخندم روی مادر بزرگم ثابت ماند..باز تسبیحه اش دستش بود و داشت ذکر میگفت! اصلا مگه خدا صداش می شنید؟
دایی به سمتم اومد گفت:
-دلربا؟
فقط نگاهش کردم! دلم نمی خواست حرف بزنم! مگه هرچی حرف زدم فایدهی داشت؟! یاد حرف مامانمم افتاد:
-دخترم وقتی نه میاد جلوی کارت دیگه ادامه نده شاید حکمتی داره!
دلربای احمق این همه نه اومد ولی تو باز کار خودت کردی! مادربزرگم به چادرش چنگ زد وغرغر کنان گفت:
-چقدر گفتم دلربا دست از سراین خانواده بردار ولی کو گوش شنوا؟ باز کار خودش کرد ...آخه خدا من چه گناهی در درگاهت کردم که باید هی مصیبت تحمل کنم؟ یکی نیست بگه آخه دختر نونت کم بود؟ آبت کم بود؟چیت کم بودکه پاشودی زندگیت دو دستی خراب کردی؟!
دایی با تشر رو به مادربزرگ گفت:
-مامان کافیه!
مادربزرگ بهش چشم غره ای رفت گفت:
-بس نمیکنم! همین شماها بودید بهش پر بال دادید که اینطور کرد
دایی با عصبانیت گفت:
-میکشمش...
قدمی برداشت که مچ دستش گرفتم...نگاه غمگینش بهم دوخت...گفت:
-جونم دایی؟
سری تکان دادم ...پوفی کشید گفت:
-باشه نمیرم...تو استراحت کن
مچ دستش رها کردم...به پهلو چرخیدم! چشم هام بستم!سعی کردم مانع ریختن اشک هام بشم ولی مگه میشد؟
صدای بستن در شنیدم! چه خوب که تنهاشدم! آروم پلک هام باز کردم! مادربزرگم بالای سرم ایستاده بود با چهرهی غمگین نگاهم کرد...دست های چروک شده اش که نشان گر سال ها زحمت و رنجی که کشیده بود.روی سرم کشید گفت:
-دلربا چرا؟ چرا اینکار باخودت کردی مادر؟ جیگرم خون کردی! کاش میمیردم ولی این روز نمی دیدم؟!
با هق هق ادامه داد:
-اگه ماندانا بود اگه بچم بود هیچ وقت نمیذاشت تو سرنوشتت اینطور بشه! دردت به جونم ...دخترم یکی یه دونه ی من دیگه نمیذارم بهت صدمه برسه به هیچ عنوان! تورو خدا یه چیزی بگو دارم دق میکنم!
لب های خشکم باز کردم گفت:
-مامان
بیشتر هق زد گفت:
-جونم ...
اشک هام سرازیر شدن گفتم:
-من رفتم انتقام بگیرم! رفتم کسی که زندگیم نابود کرد نابود کنم! رفتم تا به خاک سیاه بشونم قاتل مامان بابام! ولی سر شکسته برگشتم...دنیام که گرفت....
بیشتر زار زدم:
-همه چیم گرفت...حتی پاکیم!
صدام رفت بالا ازته دل جیغ میکشیدم...مامان بزرگ سرم توی آغوشش گرفت ...پا به پام گریه کرد...خدایا دیگه نمیکشم! کم بهم غم دادی؟ حالاهم لکه دارم کردی؟ با مشت روی تخت می کوبیدم!......

یک ماه بعد:
نگاه مضطربم بین امیرحسین و دکتر چرخندم! دکتر لبخندی زد گفت:
-تبریک میگم شما حامله اید!
درست شنیدم! وا رفتم....امیرحسین باتعجب و صدای بلند گفت:
-چی؟
دکتر خندید گفت:
-انگار پدر بچه زیادی هیجان زده شده!
سقوط کردم! با صدای لرزون گفتم:
-میخام ازبین ببرمش
دکتر با تعجب گفت:
-متوجه نمیشم؟ چرا میخای بچه ات ازبین ببری؟
نگاه عصبیم بهش دوختم گفتم:
-چون نمیخامش
دکتر برام سری تکان دادگفت:
-نمیدونم چی باعث شده که بچه ات نخایی! ولی من این کار نمیتونم بکنم!
با عصبانیت بلند شدم و از مطب زدم بیرون...توجه ی به صدا کردن های امیرحسین نکردم!سوار ماشینم شدم و پام روی پدال گاز فشردم!
کمی مرا نگاه کن،کمی مرا نگاه کن
که پرنیازعطرتوچه عاشقانه میتکم
دوباره اشتباه کن،دوباره اشتباه کن
که اتفاق عاشقی گ*ن*ا*ه نیست شاپرکم
درتو تمام میشود رویای پروانه شدن
چه عاشقانه میشودرویای پروانه شدن
بگو کدوم یاس سفید به خلوت ب*و*س*ه رسید
"روی فرمان کوبیدم و از ته حنجره ام فریاد کشیدم:
-خدایا بسه! بستمه ...
اشک هام مثل باران سرازیر میشدن"
بگونگاه توچه داشت که ازشبم
خواب پرید که ازشبم خواب پرید
طراوت حضور تو سایه ی انتظارمن
محبوبه ی شبم بیا بغض مرا قدم بزن
"ازماشین پیاده شدم و به سمت مزار مامان بابامم رفتم ...آروم کنار مزار مادرم زانو زدم.چقدردلم هوای آغوشش کرده بود.روی سنگ مزارش دراز کشیدم.و هق هقم درپهنای گلوم آزاد شد"
بگو کدوم یاس سفید به خلوت ب*و*س*ه رسید
بگونگاه توچه داشت که ازشبم
خواب پرید
در امتداد سایه ها تومیرسی به خواب من
من ازتو تازه میشوم از روشنی حرفی بزن
باصدای گرفته ام گفتم:
-مامانی بدبختی های دخترت می ببینی؟! دیدی داره چی به حال روزم میاد؟خستم مامانی خیلی! توبگو چکارکنم؟! تک دخترت دارن نابود میکنن! اره من احمق خواستم انتقام بگیرم ولی قربانی رادین شدم...میدونی کجاش خنده داره؟ اینجاش که بچه ی اون بیشعور تو شکم منه! ...مامانی مردن قیمتش چنده؟! میشه بمیرم؟! میشه بیام پیش تو بابای؟!
هق هق ام اجازه بیشتر حرف زدن بهم نداد....
"تورا کجا باید جوید ؟ وقتی که مرا نمی جویی؟"