فصل اول(دلربا)
اصلحه رو لمس میکنم! رنگ مشکی اش بیشتر مصمم ترم میکنه تا به هدفم نزدیک بشم! سه سال دارم تمرین بد بودن میکنم....باید انتقام میگرفتم انتقام خون پدر و مادرم...صدای ملامت انگیز مونا باعث شد بهش زل بزنم ....
مونا-ازخر شیطون بیا پایین دختر توکه رادین نمیشناسی ! اون تا دستشویی هم که میره محافظ داره
باخونسردی کامل فقط به مونا خیره شده بودم! هواسم پی حرف های مونا نیست فقط دارم با افکار پریشانم دست پنجه نرم میکنم باکلافگی دستی به صورتم کشیدم! دنبال یه راه حل بودم که به اون خونه ی نفرین شده برم!
مونا حرف میزد! ولی من هواسم جای دیگه پرت بود.مونا دستش جلوم تکان داد ازدنیای هپروت اومدم بیرون و باهواس پرتی گفتم:
-چی میگفتی؟
باچشم های گرد نگاهم کردگفت:
-تمام این مدت داشتم برات حرف میزدم کجا بودی؟!
از روی صندلی ام بلند شدم...به عکس بابا مامان یک لحظه خیره میشم.تموم این مدت زجرعذاب کشیدم تا خودم ساختم....شده بودم یک تکه سنگ که فقط بهش نفس داده بودن و داشت به اجبار زندگی میکرد.
مونا دست هاش بغل کرد و با دلخوری گفت:
-دلربا
چشم های بی روحم بهش دوختم و باسردی گفتم:
-مونا تاصبح هم که برام حرف بزنی نظر من عوض نمیشه! حالا بذار تنها باشم!
مونا اخم کرد وبعد ازچند لحظه از اتاق رفت بیرون....
به سمت پنجره بزرگ اتاقم رفتم...از نور زیادی نفرت داشتم.عاشق تاریکی بودم!
پرده را کنار زدم.هوا ابری بود.عاشق هوای ابری بودم.پوزخندی روی لبم نشست....چقدر 12سال زود گذشت...مثل یه فیلم مرور میشه 12سال پیشم درست زمانی که من 16سالم بود!
بابا با آشفتگی وارد خونه و باصدای بلند مامان صدا زد:
-ماندانا...ماندانا کجایی؟
مامانمم باعجله از پله ها اومدپایین و بانگرانی روبه بابا گفت:
-چیه مهرداد؟ چرا خونه رو ریختی روسرت؟!
بابا با حالت زاری نالید گفت:
-بدبخت شدیم ماندانا!بابا تکیه اش به دیوار داد.سرخورد نشست روی زمین...سرش بین حصار دستاش گرفت..هق هق بابام بلند شد.مامانمم با گیجی گفت:

-چی میگی مهرداد
بابا-ماندانا باختم تموم زندگیم.....
مامانمم زد روی گونه اش و لبش به دندان گرفت گفت:
-خدامرگم بده! یعنی...
بابا سرش تکان دادگفت:
-اره ماندانا هرچی داشتم باختم!
مامانمم دستش روی قلبش گذاشت ...نفس بلندی کشید و بابغضی که به گلوش چنگ انداخته بودگفت:
-وای خدای من ....آخه مرد تو چکار کردی؟!
بابام بیشتر گریه اش اوج گرفت....کنار نرده های چوبی نشسته ام و از اون بالا نظارگره بابا و مامان شدم....
تقه ی به درخورد.از گذشته ی پر از دردم اومدم بیرون...با لحن سرد همیشگی ام گفتم:
-بیا تو!
درباز شد و قامت آرین نمایان شد...نگاهم کرد گفت:
-برای شام نمیای؟
ساعد دستام بالا آوردم و نگاه ساعت مچی ام کردم...8شب بود.نفسم دادم بیرون و به آرین نگاه کردم گفتم:
-چرا داداشی تو برو تا منم بیا
لبخندی زد گفت:
-منتظرم
هرچه تلاش کردم تا جواب لبخند آرین را بدم نشد انگار خنده با لب هام قهر کرده بود!
از اتاق رفت بیرون...صدای گوشیم بلند شد...به سمتش رفتم...مهران بود....مشاور دست راستم کسی که تموم این مدت یکبارهم تنهایم نگذاشت...
بدون معطلی جواب دادم..
-بله مهران؟!
-سلام دلربا خانوم طبق دستوری که داده بودید عمل کردم
پوزخندی زدم ....یک قدم به هدف نزدیک شدم....
-آفرین پسر عالیه ....حالا کی قراره این شاهزاده رو ملاقات کنم؟
-همین فردا شب ....مهمونیش داخل ویلای خودشه...ازاونجایی که من و مشاور آقای صدر تنها باهم ملاقات داشتیم امروز آقای صدربه مشاوره شون گفتن که شمارا دعوت کنیم!
-اوکی ممنونم
-کاری نکردم وظیفس فقط امیدوارم اشتباه نرفته باشیم!....کاری با بنده ندارید؟
-نه شب خوش
-خداحافظ
تماس قطع کردم! گوشی رو کف دستم کوبیدم..ناخداگاه اخم هایم درهم شد...اشتباه؟! این یک کلمه داشت بهم می ریخت منو! ممکنه حرف های عمو ....تمام افکارم پس زدم ..نه نه من خودم شنیدم با گوش های خودم! رادین صدر باید مثل من عذاب بکشه!ازپله های مارپیچ طلایی رنگ آروم می اومدم پایین...باغرور تکبر زیادی سرم بالا نگه داشته بودم.

آخرین پله رو پشت سر گذاشتم.....مونا و آرین منتظر نشسته بودن...به سمتشون رفتم...روی صندلی بالای میز غذا خوری نشستم...مونا هنوز ازم عصبی بود....ابروم دادم بالا گفتم:
-چرا غذا نکشید؟
آرین لبخندی زد گفت:
-منتظر شما بودیم رئیس
لبخند تلخی زدم گفتم:
-بفرماید پس!
مشغول غذا خوردن شدیم....مونا هنوز اخم هاش درهم بود...یکم ازنوشابه ام خوردم گفتم:
-چیه مونا؟! کشتی هات غرق شده؟
تکیه اش به صندلی داد درحالی که باغذاش بازی میکرد گفت:
-نه!
-پس چی؟
نگاهم کرد گفت:
-ببین دلربا من نمیگم ازت بزرگترم ....نمیگم ازمنی که ازت کوچک ترم حرف گوش کن! ولی به عنوان خواهر کوچک ترت حق دارم نگرانت باشم! نمیگم انتقامت نگیر! باشه انتقام بگیر! ولی تورو خدا به فکر منو آرین باش...من چشم باز کردم توی دنیا یک سال بعدش مامان بابامم از دست دادم...منم به اندازه تو از اون شخص نفرت دارم ولی ....نمیخام یه نفرت باعث بشه یکی دیگه از افراد خانواده ام از دست بدم! خودت بهترمیدونی اگه مامان بزرگ و دایی نبودن ما الان باید توی خراب های این شهر زندگی میکردیم!
تمام مدت نگاهش میکردم...آرین هم دست از غذا کشیده بود! اخم ظریفی بین ابروهام نشست...لیوان داخل دستم فشردم...تمام نفرتم روی لیوان خالی کردم...خوردشدن لیوان داخل دستم احساس کردم با تموم عصبانیتم خورده شیشه را توی مشتم فشردم.دلم میخاست الان بجای این خورده شیشه گردن رادین صدر توی دستام بود..کسی که باعث شد خواهرم ازبزرگترین دردش بگه تمام زندگیم فدا کردم تا مونا از نبود مامان بابا غصه نخوره! ولی موفق نشدم...اینو یاد گرفتم که بزرگترین دردها تا ابد باهاتن حتی موقعه مرگ ....آرین و مونا باعجله به سمتم اومدن ...مونا با نگرانی گفت:
-دلربا دستت!
آرین داد کشید:
-مریم خاتون ....مریم خاتون
نگاه دستم کردم...غرق در خون بود.ازخون نفرت داشتم....باز به گذشته برگشتم"
باچشم های گریون بالای سرمادرم نشستم...با زجه بلند صداش کردم
-مامان تورو خدا چشمات وا کن مامان
ولی مامانم ...تمام هستی زندگی ام در خون غرق بود...نا امید از مادرم به سمت بابا رفتم...تکانش دادم و فریاد کشیدم:
-بابا تورو خدا پاشو...بابا
باباهم مثل مامان خوابیده بود!
تکانی به بازوهام وارد شد....از گذشته ام فاصله گرفتم...مونا باچشم های گریون گفت:
-غلط کردم دلربا دیگه کاریت ندارم...تو فقط عصبی نشو....
نگاهی به دستم انداخت گفت:
-ببین باخودت چکار کردی اجی!
با لحن همیشه سردم گفتم:
-مهم نیست!
چقدر خواهرم معصوم بود! کاش می تونستم سکوت سنگین بارچندین ساله ام بشکنم و بگم خواهرم سکوتم از دردهای روی سینه ام نه از نصیحت های خواهرانه ی تو! نگاه سردم بهش دوختم...سوزش دستم باعث شد به سمت آرین برگردم...بدون توجه به من داشت دستم باند پیچی میکرد...دلم می خواست محبت کنم به خواهر برادرم ولی نمیتونستم!
منم توی اون تصادف چندین ساله مردم!

فصل دوم (رادین)
نگاه پرغرورم را به مهتاب میدوزم..انگشتانم را دربین موهای شرابی رنگش فرو می ببرم...پشت چشمی نازک می کند.
عشوه گری را خوب بلد بود...ولی این عشوه گری برای منی که آوازه دوست دخترای رنگارنگم تمام شهر را پرکرده بود دردی را دوا نمیکرد...صدای ظریفش توجه ام را جلب کرد.
-رادین دوسم داری؟
یک تای ابروم میدم بالا و با تمسخر نگاهش میکنم ...چه دلخجسته ی داشت با کنایه گفتم:
- مهتاب نکنه فکرمیکنی من فرهادم و تو شیرین؟!
به بازویم چسبید و لب لوچه اش را آویزان کرد گفت:
-ولی چی میشه تو فرهاد من باشی؟
اخم هایم درهم میکنم و باتشر گفتم:
-مهتاب
روش ازم میگیره! نه اینجا هم آرامش نداشتم...قید خوش گذرونی رومیزنم! ازجایم بلندمیشم و کتم برمیدارم....مهتاب با تعجب گفت:
-کجا داری میری؟
درحالی که کتم تنم میکنم میگم:
-شرکت
مهتاب باپشیمونی گفت:
-نمیخاستم ناراحت کنم!
-ولی شدم!
-ببخشید
نگاه بی تفاوتی بهش میندازم و به سمت درمیرم ...قبل ازاینکه در را باز کنم...همینطورکه پشتم بهش میگم:
-مهم نیست!
و بدون اینکه مهلت حرفی دیگه بهش بدم از خونه میزنم بیرون....سوار ماشین شاسی بلند سفیدم شدم و به سمت ویلا رفتم.
با ریموت کنترلی در ویلای خانه ی پدریم باز کردم..
ازاین فاصله کم به ماشین های آخرین سیستم نگاه میکنم.
پوزخندی روی لبم نشست...بازهم مهمونی؟! ماشین پارک میکنم و پیاده میشم.
نگاهم دور تا دور حیاط ویلا می چرخونم....یک حیاط بزرگ با درخت های به فلک کشیده...سمت راست ویلا یا عمارت استخر قرار داشت..سمت چب ویلا چند دست میز صندلی و تاب....ساختمان عمارت هم وسط حیاط قرار داشت...به سمت ساختمان عمارت رفتم.صدای سنگ ریزهای زیر پایم سکوت چند لحظه ی حیاط عمارت را شکست...
روبه روی در قهوه ای رنگ عمارت ایستادم.زنگ را فشردم.
در توسط مستخدم باز شد......مستخدم طبق همیشه سر تعظیم کرد.ازکنارش عبور کردم.
همه جمع بودن.عموها،دایی ها و....به لیوان های داخل دستشون نگاه کردم پوزخندی روی لبم نشست.مادرم با اون لباس شب مشکی رنگش نزدیک آمد...دست هاش مقابلم بازکردم.مادرم درآغوش کشیدم...ازآغوشش فاصله گرفتم...لبخندی زد گفت:

-مامان جان چرا دیر اومدی؟
نگاه خونسردم بهش دوختم.گفتم:
-کارای شرکت زیاد بودن.
نگاهش میکنم با آن همه سن زیادیش باز حس حال دختر های جوان 23ساله را داشت...صدای جیغی ضعیف توجه ام را جلب کرد.نگاهم به مسیر صدای که شنیده بودم انداختم...دختر عمه ام درحالی که داشت به سختی با کفش های پاشنه بلندش راه می رفت.به سمتم اومد.
به بازویم چسبید و با خنده گفت:
-رادین خوبی؟!
با بی حوصلگی گفتم:
-مرسی توخوبی؟!
مادرم لبخندی از روی رضایت زد گفت:
-من برم شماهم راحت باشید
متعجب نگاه مامان کردم و با چشم ابرو بهش اشاره کردم که تنهام نذاره! ولی توجهی نکرد...بازوم ازدست میترا بیرون کشیدم...لبخند دندون نمای زدم گفتم:
-دختر عمه من برم پیش بقیه توهم برو پیش دخترای فامیل زشته!
لبخند روی لب هاش پهن تر شد گفت:
-مهم نیست! همه میدونن که من تو قراره نامزد شیم!
مغزم سوت کشید! این چی گفت!؟ نامزد؟! اخمی کردم.دستام داخل جیب شلوارم فرو بردم گفتم:
-بهتر این مزخرفات تموم کنی من همیشه اینقدر آروم نیستم!
باچشم های گرد نگاهم کردم...و با عجله از کنارش گذشتم...نگاهم به ساشا افتاد...که داشت با بابا حرف میزد!
به سمتشون رفتم ...ساشا متوجه حضورم شد.دستش به سمتم دراز کرد و باهام دست داد گفت:
-به به آقا رادین گل پارسال دوست امسال آشنا!
درحالی که دستش می فشردم لبخندی زدم گفتم:
-قربونت بخدا گرفتارم بابا میدونه که کارای شرکت چطور رو سرم هوار شدن!
بابا خندید گفت:
-ای پدرسوخته ...بگو خوشگذرونی ها رو سرم هوار شده نه کار ...
روبه ساشا کرد گفت:
-ساشا جان رادین دروغ میگه کاری شرکت که همیشه هست ولی از موقعه ی که رفته خونه مستقل گرفته هرشب پارتیش به راه مگه سالی یه بار یاد من پیرمرد بکنه
ساشا خندید...با دلخوری گفتم:
-بابا
بابا خندید...زد روی شانه ام گفت:
-شوخی کردم بابا جان!
لبخندی به روی بابا پاشیدم! ساشا با خنده گفت:
-ولی خدایش رادین اسمت خوب افتاده روی زبون ها!
یه تای ابروم دادم بالا...مستخدم سینی آبمیوه را مقابلم گرفت.نوشیدنی برداشتم .و روبه ساشا گفتم:
-منظورت چیه؟!
بابا با لبخند گفت:
-من برم شما راحت باشید
بابا رفت...ساشا با شیطنتی که درنگاهش بود گفت:
-منظورم اینه که دخترای شرکت داری معروف این روزا همه در تکاپوی به دام انداختن رادین صدر هستن!
هه!ساشا اولین کسی نبودکه این حرف میزد! ولی من قلبم از سنگ بود...شاید از خودم بپرسم چرا؟! ولی خودمم جوابی نداشتم! ...این روزا باید هم رنگ جماعت شوی! دراین دنیا نه شیرینی هست که عشقش آوزاه کوچه های این شهر شود!
نه فرهادی که بیستونی به جا بگذارد.
صدای شاد ساشا منو از افکارم جدا کرد با چهره ای خندون نگاهم کرد گفت:
-آهای عاشق کجای؟!
عاشق؟! چه جمله ی مسخره ای پوزخندی روی لبم نشست گفتم:
-این عاشقی که میگی برای من صدق نمیکنه! این جمله برای کسی صدق میکنه که با دیدن دخترای رنگارنگ دست پاش بلرزه
- یعنی الان به من کنایه زدی؟!
خندیدم گفتم:
-مرده کشته همین هوشتم!
ساشا خندید....موزیکی پخش شد...ساشا به چشم ابرو بهم اشاره کرد گفت:
-من یه پیشنهاد دارم برات تایکی از این دخترای فامیل هم پای رقصش نکرده تورو پا به فرار بذار
بعد باصدای بلند خندید...اخم تصنعی کردم گفتم:
-ساشا امشب شاد میزنی! جریان چیه؟!
از خندهی زیادی قرمزشده بود!

تورا درمیان نداشته های دیروزم و امروزم دوست دارم

درحالی که نمیتونست جلوی خنده اش بگیره بریده بریده گفت:
-معذرت میخام!
لبخندی زدم.ساشا دوستم تنها نبود.بهترین برادری بود که توی این دنیا داشتم.
منو ساشا از کلاس اول ابتدایی باهم رفیقیم....ساشا شرکت معماری داشت...و من شرکت دارو سازی....صدای موزیک باعث شد به سمت وسط سالن بچرخم...نگاهم به وسط سالن دوختم.یکم از آب پرتقالم خوردم.مستانه با اون لباس دکلته مشکی رنگش به سمتم اومد.
باهام روبوسی کرد گفت:
-سلام داداشی خوبی؟!
-مرسی توخوبی؟
لبخند تلخی زد ....لبخند تلخش از غم درونش آگاهم کرد.کمرش نوازش کردم و لبخندی برای دلگرمی بهش زدم گفتم:
-نبینم غمتو!
چهره غمگینش بهم دوخت گفت:
-تا وقتی این سخت گیری های مامان هست من همیشه غمگینم
دستم دور بازوهاش حلقه کردم وبغلش کردم ...و روی موهای خرمایی رنگش ب*و*س*ه ی زدم.
گفتم:
-تا وقتی من هستم از هیچی نگران نباش! تو هر رشته ی که دوستداری برو مامان هم بامن
سرش بلند کرد و با خوشحالی نگاهم کرد گفت:
-واقعا؟!یعنی با مامان حرف میزنی؟!
ازآوغوشم فاصله گرفت و روبه روام ایستاد.دستم داخل جیب شلوارم فرو بردم.و سرم تکان دادم .لبخند روی لبش پهن تر شد.و گونه ام بوسید و باذوق گفت:
-عاشقتم داداشی
لبخندی زدم به روش که با شیطتنت گفت:
-وای من قربون اون چال گونه ات بشم
قهقه ای سر دادم گفتم:
-کم آتیش بسوزن دختر...حالا هم برو به جشنت برس
-ای به چشم
مستانه رفت..تکیه ام به ستون دادم! مستانه 22سالش بود! اولین فرزند من بودم که 30 سالم بود!
مستانه عاشق رشته ی پرستاری بود ولی مامان اصرار داشت که مستانه باید برای جراحی قلب بخونه بخاطرهمین مستانه قید دانشگاه زد! ولی حالا بعد از دوسال میخاست دوباره ادامه تحصیل بده!
بابام صاحب شرکت دارو سازی بود! بعد ازاینکه وارد دانشگاه شدم...منم رشته بابام ادامه دادم و دارو سازی خوندم.
و بعد داخل شرکت بابامم مشغول به کار شدم.بعد از 3سال موفقیت های پی درپی شرکت به اوج موفقیت رسوندم.
بخاطر همین موفقیتم بیشتر اوقات درجاهای خاص باخودم محافظ می بردم.هه یه طورای رقیب زیاد داشتم.
ساعد دستم بالا آوردم نگاه ساعت مچی ام کردم ساعت 10 شب بود...خستگی را بهانه کردم و مهمانی را ترک کردم.

فصل اول (دلربا)
طبق معمول داشتم اروراق شرکت را بررسی میکردم که صدای مونا تمرکزم بهم ریخت:
-دلربا
درحالی که سرم توی مانیتوور بود و داشتم امار سود و زیان شرکت را یاداداشت میکردم..مونا وارد اتاق شد وبا اعتراض گفت:
-خانوم دکتر یعنی مهمونی دعوتیم!
بدون اینکه سرم از مانیتور جدا کنم گفتم:
-هنوز که 6عصر! این همه عجله براچیه؟!
سرم بلندکردم و نگاهش کردم دست به سینه داشت نگاهم میکرد و مثل طلبکارا گفت:
-برای این عجله دارم چون اگه دیر برسیم خانوم جون ناراحت میشه!
ورق هارا مرتب کردم و کنار گذاشتم شان که مونا با لب لوچه آیزون گفت:
-دلربا باتوام!
نگاهش کردم گفتم:
-دارم گوش میدم!
-اگه گوش می دادی جوابم میدادی حالا!
از پشت میزبلند شدم و دستام روی میز گذاشتم و یکم مایل شدم گفتم:
-خانوم جون میدونه من سرم شلوغه بخاطر همین ناراحت نمیشه!
مونا با اخم تخم گفت:
-بله خب بخاطر کارای جنابالی همیشه دیر میرسیم!
لبخندی به خواهر غرغروم زدم گفتم:
-بجای این همه غر برو آماده شو!
یکم نگاهم کرد و بدون حرفی از اتاق زد بیرون..سری تکان دادم.مونا تمام روز درحال غر زدن بود.به سمت پنجره اتاقم رفتم...آفتاب درحال غروب کردن بود.
گاهی اوقات زندگی به نقطه ی میرسونت که اصلا انتظارش نداری! وقتی مامان بابا مردن مسئولیت مونا و آرین روی دوش من افتاد.
آرین 13سالش بود و مونا چهارسالش ...درگیرمرگ بابا مامان بودم که بانک تمام اموال مون رو تصحاب کرد.
ولی اومدن مامان بزرگ و دایی باعث شد دوباره اموالمون بهمون برگرده.بخاطر سن کم دایی اداره شرکت به دست گرفت.منم تمام تلاشم کردم و درس خوندم و فوق لیسانس دارو سازی رو گرفتم.
دایی وقتی دید توان اداره شرکت دارم شرکت بهم واگذار کرد و گفت دورا دور هوات دارم.
بلاخره منم جا پا جا بابامم گذاشتم.و تونستم شرکت به اوج موفقیت برسونم!
شرکت من جزء دومین شرکت های موفق بود..
رادین صدر اولین شرکت موفق بود.باز با اسم رادین صدر پوزخندی کنج لبم نشست...حس انتقام توی وجودم ریشه کرده بود! دلم میخاست بگذرم ازش! ولی وقتی یاد مونا میفتم که هیچ وقت نتونست کلمه بابا و مامان را بگه جگرم خون میشه!
هیچ وقت اون روزی که آرین برای شاگرد ممتاز مدرسه شان تشویق کردن رو یادم نمیره
وقتی مامان های دوستاش دید زد زیرگریه گفت:
-من مامانمم میخام! منم دلم میخاست هدیه ام از مامانمم بگیرم
همین یه جمله آرین باعث شد نفرتم از رادین صدر بیشتر بشه! رادین صدر شاید مقصر مرگ پدر مادر من نشد ولی میخام با ازبین بردن رادین صدر ذره ذره بابک صدر را عذاب بدم.
بابک صدر پدر رادین صدر باید طعم تلخ از دست دادن عزیزترین شخص زندگیش را تجربه میکرد.حسی که من و مونا و آرین تجربه کردیم!
یه روزهای همیشه در زندگیمان هست که به آسمان سقف زندگی ات خیره میشی ! و زیر لبت آروم زمزمه میکنی
-مردن قیمتش چنده؟!
خیلی سخته خسته بشی از دنیای اطرافت و نتونی کاری کنی جزء زندگی کردن اونم به تحمیل....
-توکه هنوز آماده نشدی؟
روی پاشنه پاچرخیدم! به قیافه ی جدی مونا نگاه کردم که حال یکم اخم به چاشنی اش اضافه کرده بود...آرین پشت سرمونا قرار گرفت و باتعجب گفت:
-چرا شما ها هنوز اینجاید؟!
مونا بدون اینکه برگرده گفت:
-از خانوم بپرس!
لبخندی زدم گفتم:
-من که مثل تو نیستم چندساعت معطل کنم کسی رو!
آرین خندید گفت:
-اینو خوب اومدی
مونا برگشت سمتش و باتشر گفت:
-آرین
آرین دستاش بالا برد گفت:
-خیلی خب بابا تسلیم
مونا برگشت سمتم گفت:
-توام زود آماده شو دیگه!
از اتاق رفت بیرون آرین خندید گفت:
-مادر فولاد ذره این خواهرما
خندیدم گفتم:
-آرین
آرین سری تکان داد رفت...به سمت اتاقم رفتم.بدون وسواسی یه مانتو سبز آبی و شلوار مشکی و روسری سبز آبی انتخاب کردم و پوشیدم.سریع از اتاق زدم بیرون....وارد حیاط شدم.آرین سریع پشت رل نشست مونا هم عقب منم روی صندلی جلو جاگرفتم و به سمت خونه خانوم جون رفتیمآرین ماشین روجلوی در خونه خانوم جون نگه داشت.

پیاده شدیم.مونا زودترما به سمت زنگ رفت و زنگ را فشرد.
در با یه تیک بازشد.اول مونا وارد شد بعد آرین پشت سرشان وارد شدم.در پشت سرم بستم.
نگاهم دور تا دور حیاط قدیمی خونه خانوم جون چرخندم.
درخت های پرتقال و نارنج که با باران شستشو داده بود.
حوض قدیمی رنگ که حال رنگ آبیش رفته بود.نگاهم به خانه درختی افتاد.
"دختر بچه و پسر بچه ی از پله های چوبی بالا رفتن...دنبالشون رفتم.پسره و دختره نشستن.پسره رو به دختره گفت:
-دلربا یه چیزی بگم؟
دلربا موهای مشکی اش را پشت گوش انداخت و با ناز گفت:
-بگو
-قول میدی اگه دکتر بشم زنم بشی؟
دختر بچه باگونه های قرمز شده گفت:
-اره"
-می ببینم که غرق گذشته شدی دختر خاله!
به سمت صدا برگشتم...هنوزم مهربون بود! با اون همه بدی های که درحقش کردم!
لبخند محوی زدم وبا دستم به خونه درختی اشاره کردم گفتم:
-یه لحظه یاد بچگی ها افتادم!
پوزخندی زد و داخل چشم هام خیره شد و آروم گفت:
-هنوزم چشمات منو جادو میکنه!
میدونستم اگه بیشتر از این اونجا بمونم حتماگذشته دوباره مرور میشه! بدون اینکه جوابش بدم! برگشتم و به سمت خونه رفتم..صدای قدم های تندش شنیدم.مقابلم ایستاد.ایستادم.
اخم ظریفی که بین ابرو هاش نشسته بودگفت:
-چرا دلربا؟! چرا زندگی خودم،خودت نابودکردی؟
-لطفا پوریا
صداش بالا رفت گفت:
-لطفا بی لطفا ....یه بارم که شده به حرفام گوش بده!
عصبی شدم گفتم:
-اولا سرم دادنزن...دوما دلیلی نمی ببینم که بخام گذشته پر از اشتباه رو مرور کنم..بفهم پوریا تو زن داری!
عصبی داد زد:
-گوربابای زن زندگی،
روی تخت سینه اش کوبید و یک قدم به سمتم اومد حالا سینه به سینه هم ایستاده بودیم.باصدای خش داری گفت:
-این دل لعنتی هنوز برات می تپه دلربا!
چشم هام ازش دزدیدم...قلب من از سنگ بود! با صدای آرومی گفتم:
-ولی من دلم باهات نیست!
به چشماش زل زدم...به حالت ناباوارنه ی داشت نگاهم میکرد.من بد بودم! اره من بدم! با تمام خودخواهیم از کنارش گذشتم!
-من هرچیز ساده ای که بود به تو بخشیدم ...عشقم ...غرورم...دلم ...ساده گی ام ...باورم ...و ... زندگیمدیگر چیزی برایم نمانده !به جز تو
پاهایم قلف شدن...لغزش اشک هام حس کردم....دستام مچ کردم.پوریا دوباره گفت:
-جزء تو کسی رو نمیخام دلربا!
سخته خیلی! اینکه بخاطر زندگی اطرافیانت قید زندگی خودت بزنی! این روزا باید دلت سنگ باشد ...که ببینی و دم نزنی!
بغضم قورت دادم.و به سمت خونه قدم برداشتم!وارد خونه شدم.صدای خنده به گوش میرسید.نگاه به آینه ی که در راهرو بوددانداختم..آثاری از اشک های ناخوانده نمایان بودن.یکم سروضعم مرتب کردم.لبخند اجباری روی لبم کاشتم و به سمت نشیمن رفتم.

خانوم جون داشت به حرف های نوه های شیطونش گوش می داد و با صدای بلند می خندید!
این زن عجیب اسطوره مقاومت بود! مرگ دخترش و دامادش هم نتوانست ازپای دربیارش....
-به به خانوم دلربا سرمد هم تشریف آوردن!
با لبخند به تک داییم خیره شدم! با گام های بلند به سمتش رفتم و باهاش روبوسی کردم.
-خوبی دایی؟
-مرسی دایی جان؟! چه عجب یاد من پیرمرد کردی؟!
-من همیشه یاد شما هاهستم
خانوم جون-اینکه یادمنوچهر میکنی شکی نیست ولی یادمن که نمیکنی!
به سمت خانوم جون رفتم...با دلخوری روی روش ازم گرفت دستام روی شانه اش گذاشتم و گونه اش بوسیدم گفتم:
-نبینم قهرت اشرف خاتون ..
بادستش زد روی دستمم گفت:
-چشم سفید کم آتیش بسوزن!
لبخندم محو شد......داییم متوجه حالم شد برای اینکه حال هوام عوض کنه گفت:
-دلربا میای تو اتاق کارم؟
سری تکان دادم! و دنبالش راه افتادم.صدای پچ پچ خانوم جون و مونا رو شنیدم:
مونا-باز یاد بابا و مامان افتاد
خانوم جان با صدای غمگین گفت:
-خدا از باعث بانیش نگذره ...ببین چه به روز حال این بچه اومده
دیگه صداهاشون نشنیدم...وارد اتاق شدیم.در پشت سرمان بستیم...روی مبل نشستم..دایی هم مقابلم...نگاهم کرد لبخندی زد گفت:
-تعریف کن!
دست زیر چانه ام گذاشته و بابی حوصلگی گفتم:
-چی رو؟
-از برنامه هات؟!
دستم از زیر چانه ام برداشتم.و دستام بهم قلاب کردم...به گلدان روی عسلی خیره شدم گفتم:
-برنامه هام زیادن...ولی مهمترین اون ها رادین صدر
-دایی مطمئنی ازکارت؟
نگاهش کردم! دو دل بودم ....ولی یاد مونا که افتادم اخم کردم گفتم:
-اره
دایی با نگرانی گفت:
-راه برگشتی نداری!
-میدونم!
-پس قطعا اینم میدونی که...
بین حرفش پریدم گفتم:
-اره دایی! فکرهمه جاش کردم! شاید خودمم توی این بازی کشته بشم ولی یادت باشه اگه من برنگشتم یه زمانی دست مونا و آرین بگیری و ازاینجا ببریشون!
دایی پاش روی پاش انداخت.گفت:
-مثل ماندانا حرف فقط حرف خودته!
لبخند پرغروری زدم گفتم:
-افتخارمیکنم که شبیه مادرم!
دایی نگاهش پر از حسرت شد.آهی ازته دلش کشید گفت:
-کاش بود! نمیدونی چقدر دلتنگشم.آهی کشیدم گفتم:

-دایی من بیشتر تو دلتنگم !
-دایی جون بیا ازاینکار دست بکش!
اخم ظریفی کردم گفتم:
-دایی چرا همش دارید سنگ جلوی پام می ندازید؟! مگه این شماها نبودید که گفتید باید انتقام بگیرم!
بلند شدم.....به سمت پنجره رفتم ...به حیاط قدیمی خیره شدم...درحالی که پشتم به دایی بود به آرومی گفتم:
-دایی بهم حق بده! منم آدمم تموم شب ها کابوس می ببینم! مگه من چقدر سن دارم که باید این همه درد تحمل کنم؟!
برگشتم ستمش...دایی داشت با ناراحتی نگاهم میکرد.با ناراحتی گفت:
-دایی تو اندازه ماندانا برام عزیزی! باشه جلوت نمیگرم برو تا کابوس های شبانه ات تموم بشه ولی خدا کنه زمان برگشتنت پشیمون برنگردی!
لبخند تلخی زدم و دوباره به پنجره اتاق خیره شدم.
زیرچشمی نگاه پوریا و زنش کردم...جزء صدای عاشق چنگال ها صدای نمی اومد.صدای خاله توجهم جلب کرد.
خاله-چه خبرا دلربا جان؟ کم پیدا شدی؟
لبخندی به خاله زدم گفتم:
-هستم خاله گرفتارم...
با دلخوری نگاهم کرد گفت:
-قبلا بهم یه سرمیزدی و الان انگار نه انگار که خاله ی داری!
-میام خاله جون...
لبخندی زد ...دیگه حرفی ردبدل نشد..بعد شام همسرپوریا که اسمش دریا بود و 24سالش بود...دختر قدمتوسطی با چشم های مشکی رنگ و پوستی سبزه و دماغ عملی و لب های باریک ...روی هم رفته جذاب بود.همراه مونا سفره رو جمع کردن...
کنار آرین نشسته بودم! دایی داشت اخبار گوش می داد.مامان بزرگ هم داشت باخاله حرف میزد پوریا هم با باباش داشت حرف میزد...آرین آروم کنار گوشم گفت:
-فرداشب مهمونی صدر؟
به تی وی خیره شدم گفتم:
-ارهسکوت کرد نگاهش کردم...سرش توی موبایلش فرو کرد.بلندشدم و رو به آرین گفتم:

-سوئیچ ماشین؟
باتعجب نگاهم کرد گفت:
-برای چیته؟
-میخام برم خونه!
-خب همه باهم میریم!
-پس پاشید دیگه !
آرین بلند شد و مونا را صدا زد.خانوم جان گفت:
-کجامادر؟!
آرین به من اشاره کرد گفت:
-دلربا کارداره خانوم جان!
خانوم جون دیگه حرفی نزد.مونا اومد باهمه خداحافظی کردیم و به سمت خونه خودمون رفتیم.
آرین داشت به آرومی رانندگی میکرد...آرنجم به لبه پنجره تکیه دادم...
آرین-دلربا؟
درحالی که توی افکارخودم غرق بودم گفتم:
-هوم؟!
-یه چیزی بگم؟!
-بگو؟
-ولی واکنش نشون نده!
برگشتم سمتش و متعجب نگاهش کردم که گفت:
-ماشین 405داره تعقیب مون میکنه!
از آینه بغل نگاه کردم!مونا با نگرانی گفت:
-من میترسم!
همینطورکه عقب می پایدم گفتم:
-بخواب روی صندلی عقب مونا ..تانگفتم بلندنمیشی!
مونا سریع خوابید روی صندلی عقب ..آرین با نگرانی گفت:
-الان باید چکارکنیم؟!
- فقط برو
...سریع شماره مهران گرفتم...بعد ازچندثانیه باصدای خواب الود گفت:
-جانم دلربا خانوم
-مهران کجایی؟
-خونه!
درحالی که بانگرانی نگاه پشت سرم میکردم گفتم:
-سریع افراد جمع کن! دارن تعقیب مون میکنن سریع باش
مهران با عجله گفت:
-باش اومدم..
تماس قطع کردم....آدرس مسیری که داشتیم می رفتیم براش پیامک کردم! آرین که ازترس سکوت کرده بود به سختی لب باز کرد گفت:
-دلربا؟
از نگرانی و ترس که یک جابهم غلبه کردن بودن !عصبی شدم فریاد کشیدم:
-آرین یکم ساکت شو محض رضای خدا
آرین کوبید روی فرمون گفت:
-دست پام میلرزه لعنتی!
باید راه حلی پیدا میکردم! یکم فکر کردم جرقه ی توی مغزم زده شد.سریع به آرین گفتم:
-بزن کار!
آرین باترسی که بهش غلبه کرده بودگفت:
-چی؟!
صدام بردم بالا گفتم:
-نشنیدی چی گفتم؟! بزن کنار!
ماشین به گوشه خیابون هدایت کرد.سریع ازماشین پیاده شدم و به سمت صندلی راننده رفتم و به آرین گفتم:
-برو سرم جام بشین یلا
آرین سرم جام نشست...درباز کردم..یک لحظه مکث کردم.زیرچشمی ماشین پایدم...بافاصله ی کم ازما متوقف شده بود.پشت رل نشستم...و به آرین گفتم:
-کمربندت ببند!
پام روی پدال گاز فشار دادم....آینه رو تنظیم کردم...هنوز داشت می اومد.باید آرین و مونا را تحویل مهران می دادم تا براشون اتفاقی نیفته....صدای گلوله ی که به شیشه اثابت شد باعث شد کنترل ماشین از دستم خارج بشه...شیشه سمت آرین خوردشده بود! کنترل ماشین دوباره به دست گرفتم و با داد رو به آرین گفتم:
-سرت ببر پایین زود!
آرین سرش برد پایین! مونا همش جیغ میکشید!...

بیشتر پام روی پادال گاز ماشین فشردم ....نگاه پشت سرم کردم ازم فاصله زیاد داشتن...ماشین منحرف کردم تویه کوچه ...سریع ماشین خاموش کردم.ماشینه که تعقیب مون میکرد با سرعت رفت....
نفسی از روی آسودگی کشیدم.یاد مونا و آرین افتادم با نگرانی روبه بچه ها گفتم:
-حالتون خوبه؟!
آرین سرش بلند کرد و سرش به پشتی صندلی چسبوند و چشم هاش بست.به سمت مونا برگشتم.چشم هاش قرمز بود.چشم های نگرونم به مونا دوختم گفتم:
-حالت خوبه ؟!
مونا مثل آتشفشانی فوران کرد و باعصبانیت گفت:
-بسته دیگه دلربا ....کافیه...داری زندگی ماراهم فدای دیونه بازی هات میکنی! زندگیمون شده فیلم اکشن!
بیشتر دادکشید:
-خسته شدم دیگه میفهمی؟! خسته؟! مامان بابا مردن باشه! خدا رحتمشون کنه ماچی؟! نکنه ماهم باید بمیریم؟!
بادستش پشت صندلی کوبیدانگار همین ضربه که به صندلی زد تمام عقده هاش را خالی کرد.به روبه رو خیره شدم! حرفی برای گفتن نداشتم! ترجیح دادم سکوت کنم!.
سرم به پشتی صندلی چسبوندم و چشم هام بستم.بغضم قورت دادم.سعی کردم به خودم و اعصابم مسلط بشم.
بجزء صدای فین فین مونا صدای به گوش نمیرسید. صدای موبایلم سکوت سنگین بار ماشین شکست...نگاهی به صفحه موبایلم انداختم ...مهران بود.سریع جواب دادم:
-بله مهران؟
باصدای نگرانش گفت:
-کجاید خانوم؟!
-حالمون خوبه نگران نباشید
-میخاید بیایم دنبالتون؟
-نه ! نگران نباش الان میام..برو خونت فردا بیا شرکت باهم حرف بزنیم!
-چشم خانوم!
خداحافظی کردم.تلفن قطع کردم و با یه استارات ماشین روشن کردم و به سمت خونه حرکت کردم.
......
کنار پنجره اتاقم ایستادم.دست هام بغل کردم...و داشتم به ظلمت سیاهی شب نگاه میکردم.
شاید حق با مونا بود! من زندگی هاشون داشتم خراب میکردم! افکارم بهم ریخته بود!
شاید یه روزی دردهام فراموش کنم! ولی اونای که باعث شدن دردبکشم چی؟! اونا که هیچ وقت فراموش نمیشن ....تا ابد حکاکی شدن توی مغزم!
به سمت تخت خواب رفتم.دراز کشیدم ...طاق باز خوابیدم! ساعدم روی پیشونیم گذاشتم و به سقف اتاق خیره شدم ...امشب هم مثل بقیه ی شب ها خواب از چشم هام روبوده شده بود!
هرچقدرم که صبور باشی! و سعی کنی با تمام دردهات و مشکلات کنار بیای باز موقع خواب داستان شروع میشه....
گاهی مواقع که درد داشته باشی!نه آشناترین فرد خانوادت درد را میفهمد نه بهترین دوستت خودت باید آروم،آروم به پای دردت بسوزی!
به پهلو چرخیدم! چشم هام بستم و به امید اینکه بخابم!

فصل دوم (آرین)
سیگارم روشن کردم و وارد بالکن شدم! دستم به نرده بالکن گرفتم و به سمتش مایل شدم! به منظره عمارت خیره شدم!
و آروم به سیگارم پوک میزدم! و به سیاهی شب خیره میشم!
من توی این دنیا دنبال کی بودم؟!
چی می خواستم؟! چرا هرچی دو میزدم دستم به هیچ جا بند نمیشد؟! پوک محکمی به سیگارم زدم وته سیگارم از بالکن پرتش کردم پایین.....نگاهم دور تا دور حیاط عمارت چرخوندم! محافظ ها همه داشتن کشیک می دادن...
برگشتم داخل اتاق روی تخت نشستم...نگاهم به عسلی کنار تخت افتاد....چندسال بود که دنبالش بودم ...پشتم دستم با حالت نوازش وارنه روی عکس کشیدم! و زیر لبم آروم گفتم:
-کجای تو؟!
پوفی کشیدم و نگاهم به آسمان پرستاره دوختم! اگه بچه بودم بی شک می رفتم وتوی بالکن می نشستم و پاهام بغل میکردم و ستاره هارا می شمردم و برای هرکدومشون یه آرزو میکردم!
روی تخت درازکشیدم...و به پهلو چرخیدم...باز نگاهم به قاب عکسش افتاد...یه دختربچه خندون که دستاش دور گردنم حلقه کرده بود...یه عشق بچگی هه مسخرس! من عاشق همبازی قدیمم بودم!
یه عاشق که حتی نمیدونست معشوقش کجاست؟! اصلا اونم به من فکرمیکنه؟! مسخره بودم خیلی!
چشمام بستم.
باصدای آلارم گوشیم ...آروم پلک هام باز کردم....بلند شدم و روی تخت نشستم.دستی به صورتم کشیدم و به ساعت اتاقم زل زدم...7صبح! عادی بود برام ...براکسی که تموم زندگیش اینطور گذرونده بود عادی بود!
بلندشدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم...دست صورتم شستم.
به سمت کمد دیواریم رفتم...نگاهی به لباس های داخل کمد انداختم...یه شلوار کتان مشکی و پیراهن آبی کاربنی و یه کت اسپرت مشکی انتخاب کردم...وکفش های کلاج ...
کشوی کمد باز کردم...انواع ساعت های مارک دار! ساعت دسته نقره ایم رو انتخاب کردم....کشوی پایینی رو باز کردم انواع انگشترا...انگشتر تک نگین مشکی که آیه قرآنی روش هک بود باز انتخاب کردم!
خودم داخل آینه ی قدی اتاقم برانداز کردم! ادکلن تلخ ام یادم رفت....به سمت میزآرایش رفتم و از ادکلن تلخ ام زدم...
بوش فضای اتاق پر کرد!
از اتاق زدم بیرون...از پله های مارپیچ طلایی آروم پایین می اومدم....خدمتکارا در حال رفت آمد بودن.
به سمت سالن غذا خوری رفتم....پشت میز نشستم ..خدمتکار قهوه تلخ ام رو جلویم گذاشت...روزنامه رو برداشتم.
صفحه حوادث باز کردم...
"دلربا سرمد در مصاحبه با خبرنگارا اعلام کرد که قرار داد با شرکت صدر را انکار میکند و هیچ گونه قرار دادی با این شرکت ندارد"
قهوه توی گلوم پرید! به صرفحه کردن افتادم.دوباره روزنامه رو خوندم به امید اینکه اشتباهی شده باشه! ولی درست بود با حرص روزنامه رو مچاله کردم و باصدای عصبی ام فریاد کشیدم:
-محتشم!...آهای محتشم
محتشم در حالی که با سرعت می اومد نفس زنان گفت:
-بله قربان!
بلند شدم و به سمت محتشم رفتم و روزنامه رو روی سینه اش کوبیدم..جا خورد ...با اعصبانیت فریاد کشیدم:
-بخون ببین این زنیکه چی به خبرنگارا گفته!
دستی توی موهام به حالت کلافگی فرو کردم....محتشم هرلحظه قیافه اش درهم میشد...روزنامه رو بست گفت:
-قربان من....
پریدم وسط حرفش گفتم:
-توچی؟ها؟! د حرف بزن! لعنتی میدونی چی شده؟!
-بله قربان میدونم! ولی من ازاین ماجرا بی اطلاعم!
-نمیدونی محتشم ...اگه میدونستی اون قرار داد کوفتی رو با اون شرکت لعنتی نمی بستی! ...که حالا چی بشه؟! که توی روزنامه جار بزنه من قرار دادی با این شرکت ندارم! میدونی اگه سهامدارا بفهمن چی میشه؟!
سرش انداخت پایین گفت:
-میدونم قربان! ولی گفتم من قربان بی اطلاعم!
-اطلاع نداری؟! پس اون مشاوره کوفتیش چیه؟!