ساختمان دو واحده 2
و برگشتم طرف رها وسوالی نگاش کردم.گفت:آره دیگه پنجو نیم.تا برسیم دانشگاه دیر میشه_کله سحر راه بیوفتیم کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟_دانشگاه_رها من تاحالا ساعت پنجو نیم از خواب بیدار نشده بودم._انقد غر نزن.بیچاره شوهر تو.هرچند میدونم آخرم میترشی میوفتی رو دستمونبی حوصله نشستم سر میزو صبحونه خوردم.نمیرفت پایین لامصب.چاییو برداشتم بخورم که یه لحظه احساس کرده یه تیکه آتیش انداختن تو گلوم.افتادم به صرفه.آخرش صدامو صاف کردم.رها رفت تو اتاق تا کیفشو بیاره.منم خواستم برم تو اتاق که باز صدای دیشب اومد.اما این بار صدا کوبیده شدن در و بعد صدای آسانسور.عین جت پریدم طرف در که دیدم آسانسور طبقه چهارم ایستاده و از علامتش معلومه که یکی درو باز کرده و بعد آسانسور به پایین راه افتاد.پس صدا از طبقه چهارم میاد.صد درصد خیالاتی شدم.ولی شایدم نشدم.رفتم تو اتاق تا حاضرشم.این دفعه مقنعمو هم قشنگ تر سر کردم.از درکه بیرون اومدم یاد دیشب افتادم.همینطور که سوار آسانسور شدیم پرسیدم:رها؟تو دیشب ساعت ده خوابیدی؟_نه یازده یا یازدهو نیم خوابیدم_یه صدا اومد_چه صدایی؟؟؟_در آسانسور بازو بسته شد.شنیدی؟؟؟_نه!کی؟_دیشب_توهم زدی بابا.صاحبخونه گفت صاحب این ملک رو به رویی الان نمیاد!_آهان.باشهبیخیال شدم.راست میگفت شاید خیالاتی شدم.سوار بی آر تای شدیم و تا دم مترو رفتیم.نیم ساعت بعد که تازه ساعت شیشو ربع بود رسیدیم دانشگاه.اولین کلاسمون هفت بود.رو یکی از صندلیا نشستیم.همه کمکم میومدن!دانشگاه تقریبا شلوغ شده بود.یه ربع به هفت وارد کلاس شدیم.انتظار داشتم مثل روز اول مدرسه هیچکی نیاد اما هم استاد ها و هم دانشجوها به موقع اومده بودن.روز اول بود منم با اشتیاق به توضیحاتش گوش میدادم.ساعت تقریبا نه بود که استاد گفت:خسته نباشیدو وسایلشو جمع کرد.بچه ها عین مورو ملخ ریختن بیرون یه عده ام دنبال استاد.من که داشتم تلف میشدم به رها گفتم:بدو بریم یچیز بخویم وگرنه میمیرم.رها گفت:بمیر یه حلوایی هم به ما برسهجوابشو ندادم.چقد انرژی داشتم که نصفشم به حرف زدن خرج کنم؟نشستیم رو یکی از میز های دونفره.دوتا قهوه با کیک سفارش دادیم.سرمو گذاشتم رو میز که رها گفت:عسل عسل پاشوسرمو بالا آوردم.به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم که متوجه 4 تا پسر شدم که میز بغلیه ما نشسته بودن.همه هم ورزشکار و خوشتیپ و خوشگل.اما یکیون از همه خوشگل تر که نه...جذاب تر بود.بازوهم داشت.زیاد گنده نبود.هیکلش رو فرم بود.عینک خنگولیم رو چشماش بود.حالا نمیدونم طبی بود یا نه!انقد با افاده و کلاس قهوشو میخورد آدم فکر میکرد از اون آدم میلیاردراس!البته فکر نمیکردم ضایع بود.یه ساعتی بسته بود به دستش معلوم بود گرونه.از تیپشم که تابلو بود!سریع نگاهمو جمع کردم خیلی ضایع بهشون نگاه میکردیم.قهومونو با کیکمون و که آوردن شروع به خوردن کردیم.اصلا دیگه حواسم به اونا نبود.حواسم به این خوراکیه خوشمزه جلوم بود.آدم غذارو ول میکنه به دیگران نگاه کنه؟؟؟با اشتیاق خوردم.نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه داشتیم.رفتم تا حساب کنم که آقاعه گفت:مهمونه ما باشین؟؟؟همون موقع همون پسر جذابه اومد بغل من تا حساب کنه ولی این صاحب بوفه ایه حواسش به من بود.لبخند ژکوندی زدمو گفتم:بفرمایین_مهمون باشین امروزودلم میخواست بزنم تو دهنش.نگاهی به پسر بغلیم کردم که دیدم اخم کرده.اینم علاف کرده.پولو بیشتر به طرفش گرفتمو گفتم:ممنون.بفرمایین_نه دیگه امروزو مهمون ما باشین.اولین روزه دیگهپولو گذاشتم رو میزو گفتم:من علاقه ای به مهمون شدن ندارمدهنم از این همه پررویی باز مونده بود.چند قدم به عقب رفتم ولی بعد دوباره برگشتمو گفتم:پیشنهاد میکنم وقتی میاین بیرون ماسک بزنید.هوای آلوده رو مغزتون تاثیر گذاشتهو برگشتم که دیدم سه تا از همون پسرا پشت من منتظر این یکی دوستشون بودن ولی خب حرف منو شنیده بودن دیگه.یکیشون شصتشو گرفت طرفمو لب زد:بیگ لایکبی توجه به اون راه افتادم بیرون از بوفه که رها گفت:کجا؟؟؟و دویید طرفم.حالا من زدم زیر خنده.اصلا نفهمیدم چی به اون یارو گفتم همینجوری اومد تو ذهنم حالا خندم گرفته بود.رها گفت:چی شد؟؟؟
قضیرو براش تعریف کردم که گفت:
ازاین به بعد باهم جواب تمرین میکنیم رفتیم یجا بتونی جواب بدی!البته اینم خیلی خوب بود.بیخیال به طرف کلاس راه افتادم که دیدم همون چهارتا پسر سرکلاسن ولی اون جذابه اصلا به اونا توجه نمیکنه و داره با گوشیش ور میره.رها گفت:او مااااای گاد.اینام اینجان_رها اینا خیلی بزرگ تر ازما میزنن_بابا این کلاسه قاطیه.این استاده به سه تا مقع درس میده.فوق دیپلم لیسانس فوق لیسانس._بعد اینا جزوه کدوم دسته ان؟؟؟_ اینو دیگه نمیدونمهمه صندلی های جلو پر بود.هیچ دوتا صندلی خالی هم کنار هم نبود.رفتم روبه روی یه دختره و گفتم:ببخشید میشه بری یه صندلی کنار تر؟_نه!بااخم گفتم:نرو.درکونشستم رو یه صندلی رهاهم نشست رو یه صندلی دیگه.دختره افاده ای.استاد اومدو شروع کرد حضور غیاب کردن.رسید به اسم:آرمان خداداداز فامیلیش خوشم اومد برگشتم ببینم کیه که همون پسر جذابه دستشو برد بالا و گفت:حاضراوهوک.آرمان خداداد!بعدشم رها دادفرو گفت تقریبا به آخر رسیده بود که گفت:عسل معافمنم دستمو تاجایی که میتونستم بالا بردمو گفتم:حاضررررکه رها آروم پقی زد زیر خنده.وا!******* از فردا باید غذا درست کنم ببرم که دیگه نریم تو اون بوفه!پسره خر!از حموم که بیرون اومدم افتادم رو تخت که صدای آسانسور اومد.به قران این دیگه واقعی بود.ازجام بلند شدمو رفتم طرف در.بازم هیچکی نبود.رفتم طرف در روبه رویی و از سوراخش سعی کردم تورو نگاه کنم.چیز زیادی دیده نمیشد.ولی معلوم بود خونه خالیه.چقد خونه هه از مال ما بزرگتره ها!برگشتم تو خونه.وای نکنه جنی چیزی باشه؟؟؟خونه خالیه دیگه.با ترس رفتم تو اتاق.صدای رها در نمیومد حتما خواب بود.سرمو گذاشتم رو بالش که خوابم برد.همه جا پر بود از یه حاله های سیاه که به این طرف و اون طرف میرفتن.من هرچی به رها میگفتم اینارو میبینی میگفت نه.سایه ها میومدن طرف منو میزدن زیر خنده.از ترس جیغ زدم که ازخواب بیدار شدم.تمام گردنمو کمرم درد میکرد.با موهای خیس خوابیده بودم.حالا این به کنار این چه خوابی بود من دیدم؟؟؟؟؟نگاهی به ساعت کردم که دیدم هشت رو نشون میده.انقد بدنم درد میکرد جون نداشتم پاشم.دراز کشیدم.گلوم به طور وحشتناکی میسوخت.میدونستم یه ساعت اول فقط درد دارم.پاشدم یکم به گلوم کرم زدم و با روسری بستمش.موهامو هم با یه روسری دیگه بستمو رفتم زیر رخت خواب.خوابم نمیبرد.جون نداشتم.فردا خوبه کلاس نداشتم!سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه کلاس داشتم که پونزده مهر پنجشنبه بود فرداام که جمعه.از اتاق بیرون رفتم که دیدم رها داره فیلم میبینه.گفت:سلام بالاخره بیدار شدی؟؟؟؟سرمو تکون دادم.رها:چی شدهبا صدای گرفته گفتم:فک کنم سرما خوردم- خاک توسرت شددیوونه!برو قرص بخور منم برات سوپ میپزمسریع گفتم:نهههه! نپزیاااااا!- چرا؟؟؟_ رها من از سوپ بدم میاد- بدت میاد که میاد باید بخوری- عدسی بپز- سوپ- رها.توروخدا- خیله خب برو یدونه کلداکس بخوررها همه داروهارو خریده بود.رفتم یدونه کلداکس خوردم.لامصب اینم خواب آور...تا رفتم رو تخت چشام بسته شد.
تو سوراخ در نگاه میکردم میدیدم همه چی تاره.صدای خنده وحشتناکه یه سری آدم میاد و بعد همون سایه مشکیا میان جلوم.من میام تو خونه ولی تو خونه خودمونم پر اون سایه هاست.یا خدا!میخوام داد بزنم رها ولی انگار دارم تو حموم داد میزنم.صدام میپیچه و میگم:رررررررررر هاااااااااااااااچشامو که باز کردم آب دهنمو قورت دادم.دردی نداشتم.باز ازاین خوابا دیده بودم.لعنتی.به گوشیم نگاه کردم دیدم ساعت 12 شب رو نشون میده.یاد خوابم که میوفتادم کله بدنم میلرزید.احساس میکردم تو اون تاریکی سایه سیاه میاد طرفم.همون موقع صدای عجیب خنده بلند شد.دیگه قیافه منو باید میدیدید!سریع از رو تخت پاشدمو رفتم طرف در.احتمالا خونه روبه رویی از همون سایه مشکیا داره.آروم به طرف در رفتمو با ترس بازش کردم.صدا خنده قطع شده بودو صدای قلقل از خونه بیرون میومد.ترسیده بودم.رفتم طرف در و از توی سوراخ نگاه کردم.توی خونه پر بود از دود ولی چیزی دیده نمیشد.فقط دود بود.کل سلول های بدنم بندری میزدن از ترس.سریع وارد خونه شدم.یاد خوابم افتادم که سایه مشکی ها تو خونه ماهم اومده بودن.رفتم تو اتاقو گفتم:اگه من نرم خونه اونارو پاک سازی کنم خونه خودمونم پر از جن میشه.ولی اگه تنها برم که میترسم.پس باید با رها برم.البته اگه بیاد.دوییدم طرف اتاق رها.درو با شدت باز کردم که رها از خواب پرید.برقو روشن کردمو گفتم:رهااااااااااااااااااااااااصدام از تهه چاه در میومد انگار.رها ازجا پریدو گفت:زهره مار_رها رها پاشو بریم خونه روبه رویی_بریم کجا؟؟؟؟- خونه رو به رویی- پاشیم بریم چیکار؟؟؟- رها اونجا جن داره اگه ما نریم جناشو از بین ببریم میاد خونه مارم تسخیر میکنهخندیدو گفت:چی میکنه؟؟؟- تسخیردوباره خندید.- پاشو.پاشو برو بخواب دیوونه شدی- به جون خودم اگه جناشو نکشیم میان خونه مارها اخم کردو گفت:هی جن جن نکن.چی چیو جن داره؟اون خونه مسکونیه ها- رها من خودم از خونه هه صدا میشنوم.تازه از خونه هه صدای قل قل میاد بعدشم خونه هه پر دود بود خودم دیدمرها چشماشو کوچولو کردو گفت:تو توخونه مردمو نگاه میکنی؟؟؟- آره مگه چیه؟؟؟- عسل پاشو برو بخواب خجالت بکش.شاید صاحبش برگشته- صاحبش اگه اومده بود میمرد بیاد خودشو به ما نشون بده؟؟؟- عسل!بس کن برو بخواب- رها من میدونم خونه رو به رویی جن داره.صبحا هم نمیاد!شبا میاد.به جونه خودم راست میگم- عســــــــــــــــل!- رها تو فردا بیا بریم باهم جناشو فراری بدیم- دختره خل چطوری فراری بدیم؟؟؟؟مگه ما کلید داریم بریم تو؟؟؟- بایه سنجاق باز میکنیمرها چشاشو گرد کردو گفت:مگه ما دزدیم؟؟؟؟صاحب ملک بفهمه میدونی چیکارت میکنه؟؟؟؟
- اگه قضیه رو بگیم درک میکنه.رها باید فردا شب بریم جنارو فراری بدیم که دیگه نیان تو!- عسل برو بکپ بابا!چجوری میخوای فراری بدی؟؟؟؟- من خودم بلدم تو بیا باهم بریم- من نمیام خونه مردم.من دزد نیستمبا عصبانیت گفتم:ترسوو رفتم بیرون.اصلا فردا خودم میرم جناشو فراری میدم.من میدونم دیگه اونجا جن داره.اگه آدم بود نباید خودشو نشون میداد عایا؟؟؟؟باید نشون میداد دیگه.تازه فقطم شبا میاد.سرمو که رو بالش گذاشتم فکرام شروع شد.نمیدونم کی خوابم برد.صبح تقریبا ساعت11 از خواب پاشدم.رفتم تو آشپزخونه که دیدم رها داره غذا میذاره.- سلام- سلام خانوم جن فرار دهنده- سلام خانوم ترسو- سلام خانوم تسخیر- سلام خانوم آشپز- سلام خانوم مریض- خودتی!بی تربیتیه لقمه نون پنیر خوردم و تازه یاد نقشم افتادم.باید واسه امشب یه نقشه درست و حسابی میکشیدم.یه نقشه که هیچکی نفهمه.رها گفت:نخور نهار دارم میذارم- صبونه چه ربطی داره به نهار- ربط داره.دارم عدسی میذارم حالت بهتر شه- اوه مامان بزرگ- خودتییه لقمه دیگه ام خوردمو ازجام پاشدم رفتم تو اتاق.تا نهار فکرکردم.نهار که خوردم رفتم نشستم رو مبل.یه بسته اینترنت یه ماهه گرفته بودم.رفتم تو نت سرچ کردم راه مقابله با جن.هرچی گفته بودو نوشتم!مو لای نقشم نمیرفت.جنا میرفتن.عالی بود.رفتم یه فیلم آوردم تا بتونم وقتو بگذرونمو بهش فکر نکنم.ساعت 7و نیم فیلمه تموم شد.رها رفت سراغ درس.منم رفتم خودمو سرگرم کردم با کتابا.ساعت نه و نیم شام خوردیم که رها گفت:واقعا میخوای بری اون تو؟؟؟- آره!- عسل به جرم دزدی نگیرنت!- وای نه بابا.اگه تو خودت زنگ نزنی صدوده کسی نمیفهمه.درضمن من دارم میرم جن کشی نمیرم دزدی کهرها ظرفارو جمع کردو برد شست.دمش گرم.نشستیم با استرس یه فیلمی دیدیم.خلاصه تا ساعت11ما همینطوری واسه خودمون استرس داشتیم.ولی من حس فضولم بیشتر از ترس و استرس بود.رها گفت:میشه خودت تنها نقشتو انجام بدی؟؟؟- آره.خودم انجام میدمرها سری تکون دادو رفت تو اتاق.برقشم خاموش کرد.حالا من منتظر بودم صداها شروع شه.ساعت 11و نیم بود که دیدم تصمیم ندارن بیان.لباس خواب خرس خرسیمو پوشیدمو رفتم تو رخت خواب که صدای آسانسور و بعد صدای کوبیده شدن در اومد.چند لحظه بعد هم صدای عجیب خنده اومد.وقت انجام نقشه بود.رفتم تو آشپزخونه و اسپندو ریختم تو اسپند دود کن.قرآن کوچولو که اندازه کف دست بود رو برداشتم.به همراه یه سنجاق سر مشکی (که از آهنه) و یه چاقو گوشت خوردن.یه پا ساطور بود برای خودش.درو آروم و بی صدا باز کردم.صدای قل قل میومد.سرمو بردم نزدیک در.دود تو کل خونه پخش شده بود.باید کارم رو شروع میکردم.برقو روشن نکردم.اسپندو گذاشتم زمین.بو اسپند همه جارو گرفته بود.قرآنو برداشتم و گرد دوره در گردوندم.هنوز صدای قلقل و خنده میومد.دود هم توی خونه بود.دیدم تاثیر نداره شروع به انجام نقشه دوم کردم.خودم هم باورم نمیشد همچین کارایی رو من انجام دادم.آروم شروع کردم به آیت الکرسی خوندن.صدام گرفته بود بخاطر سرما خوردگیم از ته چاه در میومد!رها دویید اومد دم در وایسادو منو نگاه کرد.منم سرمو چسبوندم به قرآن دعارو خوندم.صدام زیاد بلند نبود ولی شنیده میشد.صدای قلقل و خنده قطع شده بود.هرازگاهی تو سوراخ در رو نگاه میکردم ولی بازم کمکم دود میومد.وقتی چند تا دعا خوندم،اسپندو برداشتمو گرد دور در چرخوندم.وبعد قرآن و هم چرخوندم.
.آروم گفتم:خدایا،این خونه رو از جن ها رهایی بده.جن ها این خونه رو گرفتن و باعث اذیت روح ور وان ما میشن.خدایا صاحب این خونه رو که تو خونش قرآن نداره که جن ها شیاطین به خودشون اجازه ورود داده رو ببخش.داشتم از ترس سکته میکردم.و کوبیدم به در.چشامو بستم و گفتم:درو باز کنین.بیاین بیرون.سریع تر درو باز کنید تا با سنجاق بازش نکردم و با قرآن وارد نشدم.و شروع کردم به شمردن.بعد هر عددی که میگفتم یه صلوات میفرستادم رسیدم به 9.یه صلوات فرستادم در باز نشد.گفتم:9/25بیا بیرون.نمیای؟؟؟9/5بیا بیرون.9/75.باشماهاام.چاقو تو یه دستم بودو با اون یکی دستم میشمردم.خواستم بگم ده که در باز شد.رها خودشو چسبونده بود به در خونه خودمون منم با چاقو وایساده بودم روبه روی در اونا.چشامم بسته بودم و چاقورو گرفتم جلو.در باز شدو صدایی نیومد.بسم الله گفتم و چشامو باز کردم.یه پسر با شلوارک و بالا تنه ل*خ*ت اومد بیرون.یعنی مطمئن بودم قیافم الان چه شکلیه!نمیتونستم چیزی که روبه رومه رو باور کنم.پسر؟؟؟؟آدم؟؟؟ پسره خیره شده بود بهم!انگار به یه اوسکول نگاه میکنه.بعد ازاون سه تا کله ازاینور اونورش زدن بیرون.چاقورو یکم جلو تر گرفتم.اصلا انتظار دیدن آدم رو روبه روم نداشتم.من مطمئن بودم اینجا جن هست.با من من گفتم:ج..جن؟سه پسره عقب خندیدن ولی این یکی همونجوری منو نگاه میکرد.چقد چهرش آشنا بود.هیکل رو فرم با بازو!قد بلند.من سرمو گرفته بودم بالا تا نگاهش کنم.موهاش از این سیخ سیخیا بود.ته ریش داشت.لبش معمولی و دماغش قلمی بود.چشاشم سبز بود.وای من اینو یجا دیدم.این همون یارو چیزس.همونی که خدا داده بودتش.آره همونه.برگشتم طرف رها که اونم داشت با تعجب نگاشون میکرد.گفتم:تو همونی نیستی که خدا داده بودتت؟؟؟؟سرشو آروم بالا پایین کرد.سکوت کردو بعد چند لحظه گفت:جن؟؟؟؟اومدین جن کشی؟سرمو تکون دادم.دوتقه کوبوند به درو گفت:اینجا جن داره.سرمو تکون دادمشما مارو جن فرض کردی؟؟سرمو تکون دادم که صداشو برد بالا وگفت:یعنی چی؟؟؟؟اومدین دم خونه من با صدای بلند قرآن میخونید که جن بره؟؟؟که خدا منو بخاطر نداشتن قرآن تو خونم ببخشه؟؟؟؟شما برای چی فکر کردین ماها جنیم؟؟؟؟زنگ بزنم بیان ببرنت؟؟؟چاقو رو بااخم بردم طرف صورتشو گفتم:هوی صداتو بالا نبرا!سه روزه عین جن میرید میاید توقع دارید چه فکری کنیم؟؟؟؟به ما گفتن این خونه صاحبش حالا حالا ها نمیاد نمیدونستیم میاد ولی عین روح میاد!چند روزه صدای خنده میاد ولی نه کفشی جلو دره نه هیچی.بعدشم که صدای قلقل میاد از خونتون.خونتم که غرق دوده توقع دارید ما چه فکری کنیم؟؟؟؟خداداد اخم کردو گفت:میتونستید بیاید زنگ بزنید- والا ما از بچگی با اجنه و ارواح رفتو آمد نداشتیم که بیایم زنگ خونتونو بزنیم!خداداد چشماشو گرد کردرو به دوستاش گفت:وای این چی میگه- حقیقتو- خانوم پاشدی اومدی دم خونه ما با چاقو تازه اگه من درو باز نمیکردم عین دزدا میومدین توچاقو رو بردم طرف صورتشو گفتم:بفهم چی میگااااسرشو برد عقبو گفت:بیا بکش!قاتلم که هستی.چاقورو آوردم پایینو گفتم:در هر صورت لطفا دیگه عین جن رفتو آومد نداشته باشین که ما بترسیمو خم شدم بساطمو برداشتم که پسره مچ دستمو گرفتوگفت:دفعه آخرت باشه میای دم خونه من قشون کشی راه بندازیابرگشتم طرفشو گفتم:مگه اینجا خونه ی شماسباز اون سه پسره عقب خندیدن و پسره جلو پوزخندی زدوگفت:نه پس!خونه عممهقیافمو مچاله کردمو گفتم:اه اه.پس تویی صاحب این خونه- اه اه؟؟؟- نه پس به به!!!همون بهتر فک میکردم یه جن همسایمه تا یه فرد جن نما
و رفتم طرف خونه.و به رها با چشم گفتم بره تو.درم خودم بستم.یاامام زمان.همه آبروم رفت.من چرا همچین کردم؟؟؟؟؟چرا یه درصد به ذهنم نرسید میتونه توش آدم باشه.نگاهی به رها انداختم که یهو زد زیر خنده.میون خنده گفت:یعنی خاک برسرتا خاک- کوفت.چرا؟؟؟با انگشت به سرتاپام اشاره کردو قهقهه زد.به خودم نگاه کردم که متوجه لباس خواب خرس خرسیم شدم.وای بر من وااااااای!
یعنی دریغ از یذره آبرو که مونده باشه!ای بابا.حالا آبرو رو بیخیال واقعا اونا آدم بودن؟؟؟؟شاید خودشونو شبیه آدم کرده بودن.سرمو آوردم بالا و به رها گفتم:مطمئنی آدم بودن؟؟؟؟؟نکنه ازاوناان که پاهاشون شبیه سم باشه؟؟؟رها چشماشو از حرص بازو بسته کردو گفت:جفت پا میام تو شکمتا!یعنی چی سم داره؟؟؟؟؟آدم بود ندیدی- تو مگه به پاش نگاه کردی؟؟؟؟- نه- پس چی میگی؟؟؟؟فردا به یه شکل میریم ببینیم واقعا آدمن یا نه - باز میخوای آبرو ریزییییی کنی عسل- اه من نگران جون خودمو توام.من شنیدم وقتی جن بخواد خودشو از دست یکی راحت کنه خودشو شبیه آدما میکنه!- عسل تورو خدا بیخیال- رها انقد ترسو نباش.فردا فقط میخوایم یذره مطمئن شیم.- اه خاک برسرت.میخوای پسره حالتو بیاره سرجاش؟؟؟؟- من با اون خداداد کاری ندارم البته اگه آدم باشه.اگه نباشه...- هیچی؟اونجوری فکر میکنه میخوای توجهشونو جلب کنی- غلط کرده.انگار چه خری هست من بخوام تو جهشم جلب کنم - در هرصورت خود دانی- بمیری یعنیو رفتم تو اتاق.وای خدا.آبرو مگه میشه انقد بره؟؟؟؟وای.******* خلاصه دیشب با هزار استرس خوابیدم.صبح ساعت 10:30 بیدار شدم.امیدوارم خونه باشن.جن های آدم نما.بعد اینکه صبحونه خوردم رفتم طرف یخچال.هنوز عدسی مونده بود.خوبه.ساعت تقریبا 11 و ربع بود.ظرف عدسی رو دراوردو گذاشتم رو گاز تا گرم شه.رها از اتاق بیرون اومدو گفت:چیکار داری میکنی؟؟؟- تو فقط ببین- عسل آبرو ریزی نکنیا- رها!رها ساکت شد.عدسی ساعت 11:30 داغ شد.از رو گاز برداشتم ریختمش تو یه ظرف شیشه ای (خیلی هم خوشگل بود عقلم نرسید تو ظرف پلاستیکی بریزم.البته نداشتیم که بریزم)عدسی رو که ریختم بغلشم یدونه نون گذاشتم.ولی موند نقشه اصلی.فلفل!فلفل و برداشتمو نصفشو تو ظرف خالی کردم.رها خداروشکرندید.اینجوری کردم که اگه واقعا آدم بودن به قول رها فک نکنن میخوام جلب توجه کنم.تازه حقشونم بودتااونا باشن مارو اذیت نکنن.رفتم یه شلوار مشکی پوشیدم مانتوموهم تنم کردم شالم سرم کردم.از صداهایی که میومد معلوم بود هستن.رها گفت:اینجوری میخوای نقشتو عملی کنی؟با عدسی؟- آره.و رفتم درو باز کردم.با استرس رفتم زنگشونو زدم.آقا از کجا معلوم آدم بیاد بیرون؟؟؟در بعد دو دیقه باز شدو خداداد سرشو از بغل در بیرون آورد.نه آدمه ولی چرا پاهاشو نشون نمیده؟؟؟؟؟نیشمو باز کردمو گفتم:سلامبااخم سری تکون دادو گفت:سلام.این دفعه اومدین روح بکشین؟؟؟اخمی کردمو گفتم:نخیر.میشه کامل بیاین بیرون؟- کامل بیرونم- نه منظورم اینه که کامل ترپاهاشو از پشت در آورد بیرون.سرمو بردم پایین و نامحسوس خیره شدم به پاهاش.دقت کردین نامحسوس.نه پای ادم بود.این واقعا آدم بود.خود پسره هم خم شد به پاهاش نگاه کرد و بعد گفت:جن رد شد؟؟؟؟سرمو اوردم بالا و گفتم:دیشب یه موضوع بود تموم شد رفت - میدونین چیه؟؟؟؟
- چیه؟- فک کنم از بچگی فضول و پررو بدنیا اومدیناخمی کردمو سینیو گرفتم طرفشو گفتم:آره تا ببینم فضولم کیه.سینیو گرفتو پوزخند زد .بعد گفت:بابت غذا ممنونو درو بست.وای مگه میشه؟؟؟؟مگه میشه آدم انقد پررو وبیشخصیت.دیدین از این در آدم بیرون نیومد؟از این در یک خره نفهم بیرون اومد.رفتم از در تو که رها گفت:چی شد آدم بود؟- نهرها از جاش بلند شدو گفت:آدم...نبود؟؟؟- خر بودرها آهانی گفتو نشست.بعد دوباره از جاش پاشدو گفت:یعنی چی؟- میگه از بچگی فضولو پررو بودین؟- خب بدبخت راس میگهنگاه بدی به رها کردمو بعد با خودم زمزمه کردم:کاش بیشتر فلفل میریختم جونت در میومد از دهنت اتیش میزد بیرون آدم جن نما ی بی شخصیترها یهو با داد گفت:فلفل؟؟؟؟؟انگشت اشارمو گرفتو جلو لبمو گفتم:هیــــــــــــــــــــــس همه شنیدنصداشو پایین آوردو گفت:فلفل؟؟؟؟فلفل ریختی؟؟؟- نه پس.عسل ریختم توش میخوره دهنش شیرین شه.- عسل چرا این کاروووووووو کردی؟؟؟- رهااااااا اگه این کارو نمیکردم فک میکردن ما میخوایم جلب توجه کنیم- خب دیوااااااانه عسل روانی الان به نظرت اونو میخوره؟درهرصورت همچین فکریو میکنه.- مگه با خودشه نخوره؟؟؟؟باید بخوره- حالا ببین میخوره یانه!راس میگه ها خدا کنه بخوره بسوزه!پسره اژدها!رفتم نشستم تو اتاق.حالا خودمون غذا نداشتیم بخوریم که.نشسته بودم با گوشیم ور میرفتم.ساعت نزدیکای 1 ظهر بود که صداش شکستن چیزی از خونه رو به رویی اومد.یاامام زمان و بعد صدای داد بیداد.فک کنم داشت با دوست دخترش دعوا میکرد.رفتم سریع چسبیدم به درمون.صدا آروم بود ولی من میشنیدم:- دختره فضول پررو فک کرده کیه اینجوری میکنه؟؟؟؟اگه به لجبازیه منم لجبازم اون از کار دیروزش اینم از امروز انگار نه انگار منو قبلا دیده میدونه کاری به کارش ندارم وایسا حالا از فردا تلافیشو سرش در میارمیاامام زمان دهن دختره الان سرویسه. آخه معلوم نیس کدوم دختره خنگی اومده بااین روانی دوست شده که از فردا پسره میخواد تلافیشو سرش دربیاره خاک توسرت.بیا بریم با عرفان خودمون دوست شو داداشم حداقل خوش اخلاقه این روانیه بابا.صدای خنده اومد از اونجا(میگم روانیه نگید نه)بعد یکی گفت:بابا خب باهاش بد حرف زدی - حقش بودقیافمو مچاله کردمو از در فاصله گرفتمو گفتم:اه اه پسره خر.در خونشون با ضرب باز شد وایسادم سرجام تا ببینم چی میشه که یکی دست گذاشت رو زنگو فشااااااااار میداد.خونمون داشت میترکید.وای فهمید من همه حرفاشو شنیدم؟؟؟من نشنیدم باور کن من فقط داشتم درو تمیز میکردم.سریع چادرو سر کردم.اینم که دستشو برنمیداره.سریع درو باز کردمو گفتم:چته اقا مگه خونه خودته عین اژدها داری زنگ خونمونو میزنی الان میترکه.نگاهی به چهرش کردم که دیدم خیلی اخموعه.عصبانیتش از اخمش معلوم بود.خنده عصبی کردو گفت:میشه ازتون خواهش کنم دیگه به خونه من نزدیک نشین؟؟؟- من به خونه شما نزدیک نشدم داشتم در خونه خودمونو تمیز میکردم- اول که دیشب اومدین اینجا جن کشی بعدشم امروز زهر برای ماآوردین بخوریم؟؟؟؟- زهر؟؟؟؟؟- آره زهر.اون غذا بود یا زهرمار؟؟؟؟؟آهان پس همونو بگو.یکم فکر کردم.یعنی اون حرفارو داشت به من میگفت؟؟؟با دوست دخترش نبود؟؟؟؟؟با داد گفتم:
خیلی بی تربیتین پس اون حرفارو داشتین به من میزدین که من پررو و فضولم؟- نه پس عمم فضولهقیافمو معمولی کردمو گفتم:- تلافی دیشب بود که انقد با دوتا دختر بدحرف زدین- وای چقد پرروعی- من پررو نیستم- فضولی- اصن هستم شما فضولی که میخوای ببینی من فضولم یا نیسم؟؟؟- ببین دختر خودت خودتو انداختی تو هچل!از فردا مراقب خودت باشبرگشت بره که براش زبون دراز کردم.و بعد گفتم:ظرفمونو بدهبرگشت طرفم یه پوزخند زدو گفت:میتونی بیای جمعش کنیو درخونشونو باز کرد که دیدم واااای!ظرف به اون قشنگیم صدو یه تیکه شده.یعنی وای به حالت خداداد.چنان بلند گفتم:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهکه از جا پرید.گفت:چتـــه؟؟؟؟برگشتم طرفشو گفتم:اون ظرف من نیست؟؟؟- ظرف شماسبا عصبانیت گفتم:خیلی بی ادبین من اون ظرفو خیلی دوست داشتم - منم معدمو دوست داشتم زدی ترکونیدشگفتم:خیلی بی ادبین که ظرفمو شکونیدین ایشاالله ظرفاتون بشکنه و رفتم تو درم بستم.اه!اون ظرف قدیمی بود.به مامانم وقتی علی بدنیا اومده بود داده بودن.کاش من اینو بهش نمیدادم.ایشاالله ظرفاتون همش بشکنه.بغ کرده رفتم تو اتاق که دیدم رها لم داده رو تختم.گفت:دیدی بدبخت؟؟؟؟آخرش خودت بدبخت شدی- خودم اعصابم خورده تو دیگه چیزی نگوو رفتم نشستم پایین تختم.گفت:حالا اشکال نداره سرت داد زد دیگه - غلط کرد- خب توام سرش داد زدی بعدا تلافیشوسرش در بیار که دیگه نیاد سرت داد بزنه- سرم داد زد به جهنم ظرفو شیکوندهرها ساکت شد و بعد احساس کردم وزنه ای روی سرم فرود اومد.- آی.چته؟؟- خاک تو سرت بخاطر ظرف اینجا و غمبرک زدی- نه پس بخاطر اون خر نفهمصدا نچ نچ کردنش میومد.ببین خداداد نفهم دلم میخواد انقد با کفش پاشنه دار بزنمت همه بدنت زخم شه میمون بی تربیت!پاشدم رفتم طرف آشپزخونه.سریع چندتا سیب زمینی برداشتم رنده کردم و تخم مرغ زدم توش.بعدشم سیب زمین کوکو درست کردم.میخواستم اصلا خودمو عصبی نشون ندم و ریلکس بخورم ولی وقتی یادش میوفتم اون ظرف بدبخت چی شد ناراحت میشدم.با صدای رها به خودم اومدم:باز تو عصبی شدی داری عین گاو میخوری؟؟؟چاق میشیاراست میگفت زیاد خورده بودم.یه لیوان آب خوردم و از جام پاشدم:شستنشونم با تو.و رفتم تا به مامانم زنگ بزنم.بعد دوبوق جواب دادن:سلامممممم دختر تهرانیعلی بود.گفتم:سلام داداش مدرسه ای.خوبی؟درسا چطوره؟؟؟- عالی.میدونی که من خیلی درسخونم و اینا- چرا دروغ میگی؟معلوم نیست امسالو واسه چندمین بار داری میخونی!- عســــــــــــــــــــــــــــل؟؟؟؟چرا دروغ میگی
- شوخی کردم.دوم دبیرستانی دیگه- آره- افرین زحمت میکشی.گوشیو بده مامان بدو- گوشی دستت باشهو بلند داد زد(مــــــــامـــــــــــــــــان بیا دختره تحفت زنگ زده)من نمیدونم این چرا انقد بی تربیت شده.- سلام عزیزم- سلام مامان جونم.خوبی؟؟؟؟- مرسی عزیزم خوبی خوشی؟؟؟؟؟- آره مرسی.کی میاید تهران پس؟؟دلمون تنگ شده بابا- کلا یه هفته نشده تو رفتی.بذار درسات یه سرو سامونی بگیرن بعد تو بیا ماام میایم.رفتی خونه دایینا یا خالینا؟؟؟- نه بابا.وقت نداشتمبعد رها ازاینور گفت:آره وقتاش رو برای دعوا مصرف میکنهمامانم گفت:رها چی گفت؟؟با دست آزادم زدم رو شونشو گفتم:سلام رسوند- آهان سلامت باشه مادرجان.- بابا هست؟؟؟- نه سرکاره- عرفان چی؟- نه- اومد خونه یدونه با لبه ی بشقاب بزن تو دهنش یروز وقتی من زنگ میزنم خونه باشه یا خودش به من زنگ بزنه!- چقد خشن شدی مادر- من؟؟؟من کجام خشنه؟من به این لطیفی!- آره خیلی.برو به کارات برس- باشه ب*و*س ب*و*س خدافظ- خدافظ******* اونوروز به سفارش مامان من به خونه دایینا ورها خونه به عموش رفت.دوشنبه ساعت هشت شب باالتماس از بهنام خواستم منو بیاره ولی میگفت حال ندارم.یدونه کوبیدم تو سرشو گفتم:نکبت پاشو منو ببر من فردا کلاس دارم- پاشو خودت برو به من چهبهاره گفت:خودم میبرمتو سوییچ باباشو برداشت که بهنام سریع از جا پریدو گفت:حتما بذارم تو ببری بزنی ماشینو داغون کنیبهاره چون ورودی بهمن بود الان دانشگاه نمیرفت واسه همین گفت:بهمن که دانشگام شروع شد تو که نمیبری منو- من حاضرم هرروز تورو ببرم ولی یبار خودت خودتو نبریبهنام باهمون لباسا به طرف در رفتو گفت:سریع بیایاازهمشون خدافظی کردمو گفتم:ببخشید دیگه مزاحم شدم.خدافظ- مراحمی عزیزم.به سلامتسوار ماشین شدمو بهنام تااونجا مخ منو خورد انقد جک گفت.موقعی که پیاده شدم گفتم:بهنام.تورو قرآن واسه هیچکی دیگه این رفتار امشب رو نداشته باش همون دقیقه اول با کیفش میزنه تو دهنتبهنام خندیدو گفت:کم حرف بزن.برو شب بخیر- شب بخیر.سریع درو باز کردمو وارد شدم.خونه در اوج سکوت بود.وارد آسانسور شدم.تا طبقه پنجم جونش درومد تا بیاد.در آسانسورو باز کردمو خواستم کلید بندازم تو در که در روبه رویی با شتاب باز شد.از ترس کلید افتاد پایینو یه هعینه بلند گفتم و دستمو گذاشتم رو قلبم.تا مرض سکته رفته بودم.ای بگم بمیری یانه؟؟؟لامپ راهرو روشن شده بود.خداداد سرشو بیرون آورد و با دیدن من یه چشم غره رفتو گفت:
بعد به کی میگی عین جن رفتو آمد میکنین
با یه چشم غره توپ خم شدم کلیدو برداشتمو گفتم:اولا دیگ به دیگ میگه روت سیا.دوما باز ما عین جن فقط رفت و آمد میکنیم شما که کلا عین جن میمونین چی میگینکفشمو دراوردم رفتم تو و گفتم:سوما شب خوشو لبخند ژکوند زدمو درو بستم.پسره ایکبیری!کفشمو گذاشتم تو جا کفشی.رها امشب نمیومد و فردا با پسرعموش میومد دانشگاه.برای همین اول از همه رفتم دستشویی و بعد با خیال راحت رفتم رو تخت ولو شدم.همه وسایلمو هم جمع کرده بودم.سرمو نذاشته رو بالش خوابم برد.آلارم گوشیم ترکونده بودتم.یه اهنگ دوبس دوبسه خارجی بود که با ثانیه اولش عین برق گرفته ها ازجا میپریدم.بعد اینکه آلارمو قطع کردم رفتم طرف دستشویی.خوابم قشنگ پریده بود.یه صبحونه کوچولو خوردمو اومدم تو اتاق.بذار این دفعه مثل اون شینیون کرده ها برم.موهای یه وریم رو ریختمو با سنجاق مشکی روی موهام سفتش کردم.یه شلوار لوله تفنگیه سرمه ای با مانتو همون رنگی پوشیدم.مقنعه مشکیمو هم سرم کردم.ضد افتاب زدم و وقتی خوب سفید تر شدم بقیه رو که میشد ریملو رژ و رژگونه رو زدم.البته خیلی کم بود.کوله پشتیمو انداختمو رفتم بیرون.کلید رو در بود یادم باشه برش دارم.داشتم کفشمو میپوشیدم که در روبه رویی باز شدو چهارتا پسر ریختن بیرون.پس اینجا خونه مجردیه!بی توجه به اونا به کارم ادامه دادم که یکیشون گفت:سلامسرمو بالا گرفتمو گفتم:سلامدستمو به دستگیره گرفتمو بستمش.رفتم طرف در اسانسورو بازش کردمو رفتم توش.خواستم بزنم بره پایین که در آسانسور باز شد.اول خداداد با اخم غلیظ و بعد بقیه با قیافه های معمولی وارد شدن!آسانسور آهسته به طرف همکف رفت.هنوز در آسانسور باز نشده 4 تا پسر ریختن بیرون.خاک تو سرتون خانوما مقدم ترنااااا!سریع خارج شدم که دیدم خداداد سوار ماشین شد بقیه هم سوار ماشین اون شدن.یه سوناتای مشکی .سریع از در خارج شدم.ساعت تقریبا 6ونیم بود که رسیدم.اولین نفر رها بود که دست تکون داد.رفتم طرفشو بعد کلی سلام احوال پرسی متوجه اون چهارتا پسر شدیم.درحال چرتوپرت گویی بودن.وارد کلاس که شدم از همون جلوی در نگاه میخ یه پسر رو متوجه شدم.خوشگل بود.ولی معلوم بود ازاون هیزاس.نشستیم رو یه صندلی.استاد اومد حضور غیاب کرد و بعد شروع کرد به درس دادن.ساعت 9و نیم کلاس تموم شد.از ساعت ده تا دو یه ضرب بااون استاده کلاس داریم که به چندتا مقطع درس میداد.یه آبمیوه کیک گرفتیم خوردیم که رها گفت:خوش گذشت من نبودم؟؟؟- به تو چی؟- آره خیلی اصلا نعمت خدادادی بود- پس منم همینطوربی شخصیت.وارد کلاس شدیم و نشستیم یکی از ردیفای عقب و بعد اون چهارتا پسر و بعد اون پسر هیزه اومد.همه تقریبا اومدن که بعد ازاون استاد اومد.بعد سلام و احوال پرسی گفت:امروز چون دومین جلسس باهم داریم میخوام بهتون یه خبری بدم.بچه هایی که از ترم های پیش با ما بودن فکر کنم بدونن.این درس رو که میدونین مشترک با مقطع های بالا.پس تو درساتونم باید مشترک کار کنید.من برای جلسه بعدی که پنجشنبس گروه بندی میکنم.سه نفر سه نفر اما چون شما 20 نفرید توکلاس یه گروهتون دو نفری میشه.شما یه گروهید که باید کار هایی که مینویسم و انجام بدیدو رفت طرف تخته و نوشت:کشیدن نقشه 5 ساختمان.بازدید از چند ساختمان بزرگ شهر و شناسایی اونها و...داشت همینطوری اضافه میکرد.وقتی تموم شد گفت:هرکی سوال داره دستشو ببره بالا.همه دستا رفت بالا و منم دستمو بردم بالا.اول ازهمه به من گفت منم شروع کردم:استاد میتونیم گروه هامونو خودمون انتخاب کنیم- نه- بعد استاد تازه جلسه دومه ما چطوری باید نقشه کشیو اینارو بلد باشیم؟- هیچکی با مقطع خودش نمیوفته با یه مقطع بالاتر که اون بلد باشه. اینکار برای اینه که من هم استعداد بالاییارو بفهمم هم استعداده شمارو.شما باهم یه نقشه میکشید بعد نشون من میدید.من باز به همتون اموزش های لازم رو میدم.نگران نباشید.شما فقط باهم گرو هیاتون هماهنگ باشید- بعد استاد اگه از اونی که انتخاب کردین اصلا خوشمون نیومد چی؟!- مغازه نیست که واستون عوضش کنم.اونش دیگه به خودتون ربط دارهاستاد خواست بگه نفر بعدی که دید همه دستا اومده پایین نگو همه سوالاشونو من پرسیده بودم.استاد تک خنده ای کردو گفت:خانوم معاف گویا ذهن خوانی بلدین.سوالای همه رو پرسیدین
ازاونور یکی گفت:- استاد بابا ذهن خوانی چیه.خانوم کنجکاو تا سرو ته ماجرارو درنیارن ول کن نیستن.به سمت صدا برگشتم که دیدم خداداد برام ابرو بالاانداخت.روبه استاد گفتم:استاد ایشون رو ول کنید.رو کارتون تمرکز کنید.اگه بخوایم به حرفای ایشون توجه کنیم باید تا نصفه شب بشینیم فقط گوش کنیم.ادامه بدینکلاس منفجر شد.برگشتم طرفشو براش دوبار ابرو بالا انداختم.استاد ساکتو مشکوک به ما نگاه میکرد و بعد گفت:آرمان جان.اینجا کلاسه نه میدون دعواآرمان کیه؟خداداد جواب داد:چشم ببخشید استادوا آرمان اینه؟؟؟؟؟؟استاد مرتضوی درسو شروع کرد******** نیم ساعتی جلو در خونه معطل بودیم.من که کلید نداشتم رها داشت.هرکاری میکردیم نمیرفت تو.یهو یاد یچیز افتادمو با داد و ترس گفتم:وای رها یادم رفت کلیدو از پشت در بردارمرها چشماشو گرد کردو گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟عسل چیکار کردی؟؟؟؟الان چطوری بریم تو؟؟؟- نمیدونم- حواست کجا بود هان؟؟؟الان ما چجوری بریم؟؟؟- نمیدونم خب.حواسم به این خداداد بود!- شما نمیتونید دعوا نکنید.اونم از بحث تو کلاستونناخونمو خوردمو گفتم:باید به کلید ساز بگیم- کلید ساز کلید میسازه ما کلید دارم ولی کلید ما اون تو مونده- پس چیکار کنیم؟- نمیدونم.صبر کن این روبه رویی ها بیان!هردومون نشستیم دم در من ناراحت بودم رها عصبی.فک کنم نیم ساعت همینطوری نشسته بودیم.که در آسانسور باز شد که کسی نبود جز خداداد.خداداد برگشت طرف ماو با تعجب گفت:سلامرها ازجاش بلند شدو گفت:سلام اقای خداداد میشه یه لطفی به ما بکنید؟- بفرمایید- دوست من اومدنی یادش رفت کلیدو از پشت در برداره الان ما نمیتونیم وارد شیم.کلید داریم ولی چون ازااونور کلید توعه نمیشه!آرمان به من نگاه کردو سرشو با تاسف تکون دادوگفت:الان درستش میکنمو رفت تو خونه و با یه پیچ گوشتی اومد.از جام پاشدم.یه کاری کرد و بعد در باز شد و گفت:درست شد بفرمایینو بعد آروم به من جوری که فقط خودم بشنوم گفت:گیجی هم به ویژگی های خوبتون اضافه شد خانوم معافرو معاف تاکید کرد.لبخندی زدمو گفتم:دزد بودنم به ویژگی های شماو به پیچ گوشتیو خودش اشاره کردم و بعد رفتم تو.رها با شرمندگی گفت:من...من معذرت میخوام.خیلی ممنوندیگه نفهمیدم اون چه عکس العملی نشون داد.لباسامو دراوردمو رفتم حموم.وقتی برگشتم رها با داد گفت:بی تربیت جا تشکرت اینطوری گفتی بهش- حقش بودورفتم تو اتاق.شروع کردم انجام دادن درسا و خوندنشون...***** ساعت یازده شب بود که اس ام اسی از عرفان اومد:فردا دانشگا داری- علیک سلام.بله دارم- خیله خب خدافظ- بایوا؟دیوونه.بیخیال خوابیدم.صبح باز هم بااون صدای گوشیم از جام پاشدم.آرایش دیروزو کردمو یه مانتو کرم با شلوار مشکیو کفش عروسکیه کرم با مقنعه مشکی پوشیدم کوله پشتیمو هم برداشتمو رفتم یه لقمه نون پنیر خوردم.رها عین خرس صبحونه میخوردو شعارشم این بود:آدم باید انرژی داشته باشه
از خونه بیرون اومدیم.داشتم بیهوش میشدم.خیلی خوابم میومد واسه همین تو مترو خوابیدم و با ضربه های متعدد رها بیدار شدم!
- پاشو تا یه ایسگا اضافه تر نرفتیم!با خوابالویی از جام پاشدم و دنبالش راه افتادم.سعی میکردم چشامو باز نگه دارم ولی نمیشد.آخرشم خوابم پرید.وقتی به دانشگاه رسیدیم اول از همه به ساعت نگاه کردم.ازهمیشه زودتر رسیده بودم.ساعت شیش بود.یعنی رها این چهارتا استخونو تو دهنت خورد کنم هم حقته.رفتیم نشستیم رو یکی ای نیمکت هاو به رها گفتم:یعنی مرد شورتو ببرن.ساعت چند منو بیدار کردی؟حتما چهارو نیم؟رها خندیدو چیزی نگفت.خواستم یه فحش بهش بدم که متوجه همون پسر هیزه شدم.انقد ضایع به ما نگاه میکرد فک کنم همه فهمیده بودن.یه لحظه نگاهم افتاد بهش که سریع چشمک زد.خاک تو سرت.آدمه ضایع.یه ربع بعد چهارتا پسر وارد شدن.صداشونم میومد که داشتن درباره حرفای استاد مرتضوی حرف میزدن.وای اصلا اینو یادم نبود.منو رها که به هیچ وجه باهم نمیوفتیم.من اگه شانس بیارم با دوتا دختر مقطع بالایی بیوفتم عالی میشه.توهمین فکرا بودم که رها گفت:پاشو بریم الان کلاس شروع میشهوارد کلاس که شدیم ازهمون اول متوجه اون چهارتا پسر همسایه هم شدم.لعنتی ما چندتا درس مشترک داریم باهم.اه.رفتم با حرص نشستم رو یه صندلی.رو به رها گفتم:من نمیدونم چرا ما باید کلاس مشترک با یه عده... رو داشته باشیم.اه- انقد غر نزن.ول کن بیخیال باشدیگه چیزی نگفتمو با حرص به در نگاه کردم که ببینم کی استاد میاد.یه ربع گذشت نیومد.بیست دقیقه گذشت نیومد.نیم ساعت گذشت که بچه ها جوش آوردن و یکی از ته کلاس گفت:خانوم معاف میگم شما برید ببینید چرا نمیان آخه کنجکاو کلاس شمایینفکر کردم خداداده اما نه خداداد نبود.برگشتم طرف صدا و با لبخند گفتم:من کنجکاوم اما...این کلاس دوتا غلام بیشتر نداره یکیش شمایین یکیشم آقای خداداد پس برین خودتون ببینیدترکیدن کلاس رو فعلا توجهی بهش نمیکنیم زوم میشیم رو چشمای خداداد.چنان چشاش گرد شده بود که نزدیک بود بترکه.خودم داشتم از خنده میترکیدم.بایه تیر دو نشون زده بودم.یهو خداداد بلند گفت:بابا به من چـــــــــــــــــه.پیمان گفـــــــــتیکی دیگه از پسرا جواب داد:عزیزم شما اگه نه ته پیاز باشی نه سر پیاز باز مورد اصابت قرار میگیری.پس ناراحت نشوو بعد دوباره کلاس منفجر شد!رها با خنده برگشت طرفمو گفت:یعنی من عاشقتم!هرچی باشه تو به این آرمان گیر میدیبا خنده سر تکون دادم.هنوز خنده ها تموم نشده بود که یه مرد وارد دانشگاه شدو با اخم گفت:چتونه کل اینجارو گذاشتین رو سرتون؟؟؟؟پیمان(همونی که اول بامزه بازی دراورد):آقای سعیدی گفتیم استاد که نمیاد یکم خوشال باشیم خودمون با خودمونباهمون اخمش گفت:کی گفته شما بیاین سرکلاس.امروز آقای داوودی(همونی که الان باهاش کلاس داشتیم)نمیان.اونایی هم که با خانوم فتحی کلاس دارن بگم که نمیانبا فتحی هم دو ساعت دیگه کلاس داشتم.پیمان گفت:چقد جالب پس کلاس آقا رحمتی هم ما نمیایمباز کلاس منفجر شدو پیمان دوباره گفت:گفتن رفتو آمد.نمیشه که همش ما بریم اونا نیان.اونا نمیان ماام نمیریم والا.دل درد گرفته بودم از دستش.خیلی باحال بود.یهو پیمان مشکوک گفت:آقای سعیدی؟؟؟؟- بله؟- گفتین آقای داوودی با خانوم فتحی امروز نمیانو آقا و خانوم تاکید زیادی کرد.همه دیگه منظورشو گرفته بودیم.پیمان ادامه داد:خب میگم چطوره هرکدوم ازما پسرا بایکی از دخترا باهم نمیایم؟؟؟؟وای ترکیدم از خنده.سعیدی که واقعا آدم پایه ای بود گفت:پیمان مزه نریز پاشو برو خونتونهمه میشناختنش معروف شده بود دیگه.همه عین مورو ملخ ریختن بیرون.منم با خنده کیفمو برداشتمو رفتم.راست میگفت دیگه کلاس بعدیو ماام نمیرفتیم.روبه رها گفتم:بریم خونه دیگه- حوصلمون سر میره
- من میگم پنجشنبه که کلاسمون تموم شد بریم شمال؟؟؟؟؟تا 2شنبه؟- وای آره دلم تنگ شدهیهویاد اس ام اس عرفان افتادم.به رها گفتم:دیشب از من پرسید امروز دانشگاه دارم یانه- غیرتش گل کرده.- آخی.عزیزم.دلم برا داداشام تنگ شده- منم...بااخم گفتم:تو غلط کردی دلت برای داداشای من تنگ شدهنچی کردو گفت:من دلم واسه خانواده خودم تنگ شده- آهان******** دیروز به هر سختی که بود گذشت.همه استرس فردارو داشتیم که ببینیم مرتضوی چی میگه!کلاس اول رو که همه عین بچه درس خونا سرمون تو کتابا بود.ساعت نه و نیم رفتیم تو بوفه.خداروشکر اون پسر اونروزیه نبود.یه پسربعد اینکه سفارش های مارو داد گفت:ببخشید خانوم بخاطر رفتار بچگانه هفته پیش دوستم.اووووه این چه یادش بود.لبخندی زدمو گفتم:مهم نیست.خیلی ممنونسری تکون دادو رفت.بعد اینکه طبق معمول قهوه و کیک مون رو خوردیم ساعت یه ربع به ده شده بود.رها گفت:وای من واسه مرتضوی استرس دارم!- چرا مگه چیزیش شده؟؟؟؟؟- کی؟- مرتضوی دیگه!- چرااینو پرسیدی؟؟- تو گفتی واسش استرس داری- خنگ خدا منظورم این بود واسه کلاسش استررس دارم- آهان.و بعد صدامو پراسترس کردمو گفتم:وااااای منم- پاشو پاشو بریم سرکلاسرفت حساب کردو سریع به کلاسمون رفتیم.چهارتا پسر بعلاوه اون هیزه اونجا بودن.پیمانم بود.وای چقد بخندیم از دستش.استاد مرتضوی سر ساعت اومد و بعد حضور غیاب وقتی فهمید هممون هستیم گفت:خب...امروزم که واسه همه حساسه.گفتم یه گروه دو نفری بقیه سه نفری درسته؟همه گفتن بله.یعنی جونم داشت از استرس درمیومد.گفتم که به استرسی بودن و فضول بودن معروفم!استاد گفت:خب بچه ها دوباره میگم به همتون.هرچقد هم که شکایت کنید عوض نمیشید چون من رو حساب این کارارو کردم.قبوله؟؟سریع گفتم:آره استاد قبوله زود تر گروهارو بگید...خداداد گفت:آره استاد بگید این خانوم معاف الان از کنجکاوی پس میوفتنرو کنجکاوی تکید کرد.بی ادب!بدون نگاه کردن بهش گفتم:کنجکاویش به بعضیا نیومدهمرتضوی خندیدو گفت:بذارید چنتا نکاتو یاد آوری کنم بعد میگمو بعد شروع کرد به نکاتی که همون روز گفته بودو در آخر اضافه کرد:ما تو هفته دو جلسه و تقریبا سه جلسه داریم.روز سه شنبه که وقتمون بیشتره کار اونروزتون رو نمایش میدید.و برای پنجشنبه هم یه کار دیگه.اول از نقشه پنج تا ساختمون شروع میکنیم.از ساختمونی که میخواید نقششو بکشید اول عکس میگیرید و برای من همراه با نقشه میارید.اما قبل ازاون مسابقه داریم که قضیشو بعد گروه بندی میگم.همه گفتن باشه و قبوله.ساعت شده بود یازده.استاد چقد حرف میزنی بدو بگو دیگه.برگشو گرفت دستشو دونه دونه نام برد.هرکیو که میگفت از رو صندلیا همراه با وسایلش پا میشد تا بره اونجا وایسه بعد کنار همگروهیاش بشینه!انگار مدرسس!من نمیدونم این استاد مارو گرفته یا چیز دیگه ایه!اول از همه هم رها رو گفت:رها دادفر.پیمان سهرابی.سحر خفتهوای با پیمان افتاد.چقد از دستش بخنده.پیمان رفت اونجا دستشو گذاشت رو سینشو گفت:استاد خیلی افتخار دادین اول مارو گفتین.راستش چون ما پسرا میخواستیم دیروز با یه دختری باهم نیایم امروز من باید با دوتا دختر نیامماها که قضیرو میدونستیم منفجر شده بودیم از خنده.مرتضوی گفت:چی؟؟؟؟- استاد قضیه داره من فقط باید نیام- خیله خب پس ادامه نده وگرنه همه به دستشویی احتیاج پیدا میکننبازم همه خندیدن.استاد گروه های دیگرو گفت.بعضیا شکایت میکردن از گروه ولی خب استاد جواب نمیداد.باهرگروهی که میگفت جونم میومد تو لبم ولی من و اصلا نگفت.تقریبا صندلیا خالی شده بود.من بودمو اون پسر هیزه با خداداد و دوتا دختر دیگه.استاد گفت:یه گروه سه نفری دیگه مونده با یه دونفریمطمئن بودم از شانس گندم بااین پسر هیزه میوفتم.رها نیششو هی باز میکردو به من اشاره میکرد سرشم تکون میداد.استاد گفت:شهاب نصرتی(پسرهیزه)مینا مرادی و...وای خدا چرا نمیگه!بگو دیگه.مطمئنم الان منو میگه.گفت:و...و...نگین علیزادهاه منو نگفت!با گفتن اسم نگین همه ترکیدن ازخنده.وا چی شد؟؟؟؟؟با تعجب به بچه ها نگاه کردم.استاد گفت:خب گروه سه نفریامون تموم شد یه دونه دونفری داریمقلبم وایساد.من گروهم با کیه؟برگشتم و وکسی و ندیدم جز؟ نفهمی به نام آرمان خداداد.خنده ها قطع نمیشد.وای این امکان نداره.مگه میشه شانس انقد بد؟؟؟؟با اخم بلند گفتم:
چــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟گروه دو نفری؟؟؟؟؟استاد با لبخند سری تکون دادو گفت:بله گروه دو نفری.آرمان خداداد.عسل معافبرگشتم طرف آرمان که دیدم چنان با اخمش داره منو میکوبه که انگار من این کارو کردموای خدا باورم نمیشه!وای!وااااای مگه میشه؟یه اخم غلیظ کردم که استاد گفت:من میرم پایین یکاری انجام بدم دوباره میامعین جت از رو صندلی پاشدمو دوییدم از در بیرون.روبه استاد بلند گفتم:استاد استاد یه دقه وایسید بعد برید پایین- بگو عسل جان.- استاد این چه گروه بندی بود؟استاد من یه دخترم منو برای چی بااین پسر انداختین تو گروه اونم دو نفره؟؟؟؟استاد توروخدامنو ببرید تو یه گروه یه پسر بیارید بااین.- نمیشه...استاد از پله ها پایین میرفت منم دنبالش.بلند گفتم:استاد توروخدا.این پسر روانیه من میدونم یچیز میگم دیگه.من یچیز بگم این میاد منو میکشه توروخدا استاد عوض کنید - عسل جان دخترم گفتم که نمیشه!- استاد توروخدا ببینید این پسره دیوانس.اخموعه.سرده.سرد چیه یخمکه!اصلا اینو بیخیال.با من بخواد بره بیرون دوست دخترش میبینه براش بد میشه.شاید خیلی دوست دخترشو دوست داشته باشه بعد اون دختره منو بااین ببینه براش بد میشه گ*ن*ا*ه داره دیگه!مگه نمیگن ما همه از یه اعضای بدنیم.نه نه همه عضوی از بدنیم؟خب این گ*ن*ا*ه داره دیگه- بهونه نیار.پسره خوبیه دیگه هم اصرار نکن ورفت تو مدیریت.بلند با نق گفتم:استــــــــــــــــــــــــــــاد- برو سرکلاسبا حرص همه پله هارو بالا رفتم.پایکوبی میکردم بیشتر.آخه آدم قحط بود منو انداخت بااین؟اونم گروه دو نفره؟؟؟وقتی وارد شدم صدا ها خوابید و بعد همه با دیدن قیافه عصبی من ترکیدن.هرکی نشسته بود پیش همگروهیش.کیف من نبود.فقط یه صندلی خالی پیش خداداد بود.وای کیف منم روش بود!دریغ از یه صندلی خالی.یه صدایی از پشت سرم گفت:نمیری بشینی عسل جانبرگشتم به صورت مهربون مرتضوی که الان بیشتر عصبیم میکرد نگاه کردم.لبخندی زدمو گفتم:جا نیس استاد- پیش همگروهیت هستنگاهی به صندلی خالی کردم و بعد با حرص به طرفش رفتم و نشستم روش.همچین محکم نشستم پیمان گفت:خواهر صندلی شکست.راستی ارمان.شمام از فردا باهم نیاینآرمان اخمی کردو با حرص آروم گفت:پسره خر برم بزنم تو دهنشمنم آروم در جواب گفتم:تا تو پاشی بری اونجا شب شده.بشین سر جاتآروم:من؟باز من به قول تو آهسته کار انجام میدم تو که فضول آع ببخشید کنجکاویت دهن هرکیو سرویس میکنه چی میگه؟آروم:فضولیش به تو نیومده پخمه!آروم:پخمه خودتیآروم:خودتی- باش من پخمه فضول- خودتی- خودتییهو استاد گفت:شما که ناراحت بودین از گروه دو نفره چقد حرف میزنید باهم؟؟؟پیمان:استاد گفتم که گروهشونم دو نفریه از فردا باهم نمیانصدای خنده کلاسو برداشت.آروم به خداداد گفتم:اه اه.فک میکنن ما داریم حرف میزنیمبلند گفتم:استاد حرف؟؟؟حرف بااین؟؟؟آرمان هیچی نگفت و فقط پوزخند زد.رومو کردم اونورو گفتم:ادامه بدین استاد
خلاصه بعد از خندیدن و کلی مفصل حرف زدن استاد آخرش که داشت میرفت گفت:اینم به همتون مخصوصا به گروه هفت که دو نفریه میگم.همکاری نکنید این ترم میندازمتون!درست باهم صحبت ورفتار کنید.از فرداهم همش باهم باید باشید تا برید کاراتونو انجام بدین.تواین یه مورد ارفاق نمره به هیچ وجه صورت نمیگیره.نمره نگیرین باید همین ترمو دوباره بخونید مطمئن باشید بفهمن برای چی افتادین این ترمو دوباره همین کارو باهاتون میکنن!پس بهتره کاری کنید پولی که واسه ترم دادین هدر نره.یکی گفت:استاد هیچ راهی نداره؟؟؟چرا.ترک تحصیلهمه گفتن وااااا و نه بابا و بیخیال.منم باحرص از جام بلند شدم.خداداد پشت سرم گفت:ببین خانوم انقد کلاس نذار.منم هیچ ازاین اتفاق خوشحال نشدم.این ترم برام خیلی مهمه پس راه بیا.مطمئن باش فقط چند روز تو هفته باید باهم کنار بیایم!حالاهم شمارتو بده تا من بتونم هماهنگ کنمکلاس خالی شده بود.برگشتم طرفشو گفتم:اووووو دور برت داشته خیلی خوشالی؟؟؟؟؟؟؟تازه شماره هم میخوای؟؟؟خواستم برم که بازومو گرفت.یعنی دستم داشا نصف میشد.برگشتم طرفش که گفت:دختره فضوله حواس پرت.یادت باشه من بمیرم از رو علاقه از تو شماره نمیخوام.دختر قحط نیست بیام طرف تو یکی.مطمئن باش اگه بخاطر نمره و درسم نبود این کارارو نمیکردم.فقط هم برای درسم شمارتو میگریم نه بیشتر.دستمو از دستش کشیدم بیرونو بی حرف از کلاس خارج شدم.پسره ی پررو!کل کلاس های بعدیم و همچنین تا خونه به این شانس گندم فحش دادم.ولی در آخر به خودم گفتم:حرص بخورم که چی بشه؟؟؟؟اون لذت میبره.پس من حرص اونو در میارم.و تصمیمم رو هم گرفتم.رها رفته بود تو اتاقشو چند ساعت بیرون نیومده بود.حوصلم سر رفته بود.رفتم یدونه کوبیدم به درش و بازش کردم که دیدم عین جن افتاده رو یه عالمه برگه.- چیکار میکنی- عسل برو بیرون حواسمو پرت نکن- چیکار میکنی خب حوصلم سر رفته!سرشو سریع بالا آوردو گفت:انقد زود کاراتو انجام دادی؟؟؟- چه کاری؟؟؟- کارایی که امروز استاد مرتضوی و رجایی گفتنو- رجاییو که بعدا انجام میدم- خب توو خداداد کاراتونو شروع نکردین؟؟؟؟- چه کاری؟؟؟- دیوونه همونا که استاد گفت- حال ندارم بااون انجام بدم.بیام کمکت؟؟؟؟لبشو گاز گرفتو گفت:دیوانه مگه نشنیدی استاد چی گفت راجع به مسابقه؟؟؟ابروهامو بالا انداختمو گفتم:نه!کی؟؟؟- آهان آره تو داشتی با خداداد بحث میکردی!- حالا چیگفت؟؟؟- گفتش که اولا این یه رقابت بین گروه هاس!دوما که هرجا میرید باید بنویسید چون حتما میخونه!بعدم گفت بریم از مدیریت برگه هارو بگیریم چون آماده نبوده خودش نیاورده.این برگه هم برای تو گرفتموبرگه ای به طرفم گرفت.برگرو از دستش گرفتم.وای خدا!رقابت؟؟؟؟چه رقابتی؟تو برگه تقریبا نوشته بود تا تاریخ فلان وقت دارن گروه ها واسه رقابت تمام تلاششونو بکنن.به گروه برنده چهارنمره ارفاق داده میشه.(استاد رجایی سر کلاس گفته بود که معمولا تو همین گروه بندیای استاد مرتضوی از14بالاتر نمیده)خوب بود.پس ما میتونستیم نمره کامل و شاید بالاتر ازهمرو بگیریم.حالا باید به خداداد بگم؟؟؟؟بیخیال لجبازی مهم درسمه!سریع مانتو شالمو سرکردمو رفتم طرف در.زنگو زدم بعد چند دقیقه یکی دیگه از پسرا بیرون اومدو گفت:سلام خانوم معافلبخندی زدمو گفتم:سلام.اقای خداداد هستن؟با لبخند جواب داد:نه سرکاره.چی شد؟سرکلاس که میخواستین همو بزنین!لبخند ژکوندی زدمو گفتم:مطمئنا اگه بخوان با من مخالفت کنن هم همو میزنیم.قضیه اینهو برگرو نشونش دادم.گفت:چقد خشنید شما- من خشن نیستم دوست شما خیلی خشن و عصبیو حرص درارهابروهاشو بالاانداختو گفت:اتفاقا آرمان خیلی پسر آرومیه!خیلیچشامو گرد کردمو گفتم:پس اصلا دوستتونو نمیشناسین- حالا باهم بیرون رفتین میشناسینبا عصبانیت گفتم:من برای چی باید با ایشون برم بیرون؟؟؟؟باخنده به برگه تو دستم اشاره کردو گفت:واسه کارتون منظورم بود- آهان!.درهرصورت اگه از سرکارشون برگشتن بگید کارشون داشتمسری تکون دادو خدافظی کرد.رفتم تووگفتم:
قضیرو براش تعریف کردم که گفت:
ازاین به بعد باهم جواب تمرین میکنیم رفتیم یجا بتونی جواب بدی!البته اینم خیلی خوب بود.بیخیال به طرف کلاس راه افتادم که دیدم همون چهارتا پسر سرکلاسن ولی اون جذابه اصلا به اونا توجه نمیکنه و داره با گوشیش ور میره.رها گفت:او مااااای گاد.اینام اینجان_رها اینا خیلی بزرگ تر ازما میزنن_بابا این کلاسه قاطیه.این استاده به سه تا مقع درس میده.فوق دیپلم لیسانس فوق لیسانس._بعد اینا جزوه کدوم دسته ان؟؟؟_ اینو دیگه نمیدونمهمه صندلی های جلو پر بود.هیچ دوتا صندلی خالی هم کنار هم نبود.رفتم روبه روی یه دختره و گفتم:ببخشید میشه بری یه صندلی کنار تر؟_نه!بااخم گفتم:نرو.درکونشستم رو یه صندلی رهاهم نشست رو یه صندلی دیگه.دختره افاده ای.استاد اومدو شروع کرد حضور غیاب کردن.رسید به اسم:آرمان خداداداز فامیلیش خوشم اومد برگشتم ببینم کیه که همون پسر جذابه دستشو برد بالا و گفت:حاضراوهوک.آرمان خداداد!بعدشم رها دادفرو گفت تقریبا به آخر رسیده بود که گفت:عسل معافمنم دستمو تاجایی که میتونستم بالا بردمو گفتم:حاضررررکه رها آروم پقی زد زیر خنده.وا!******* از فردا باید غذا درست کنم ببرم که دیگه نریم تو اون بوفه!پسره خر!از حموم که بیرون اومدم افتادم رو تخت که صدای آسانسور اومد.به قران این دیگه واقعی بود.ازجام بلند شدمو رفتم طرف در.بازم هیچکی نبود.رفتم طرف در روبه رویی و از سوراخش سعی کردم تورو نگاه کنم.چیز زیادی دیده نمیشد.ولی معلوم بود خونه خالیه.چقد خونه هه از مال ما بزرگتره ها!برگشتم تو خونه.وای نکنه جنی چیزی باشه؟؟؟خونه خالیه دیگه.با ترس رفتم تو اتاق.صدای رها در نمیومد حتما خواب بود.سرمو گذاشتم رو بالش که خوابم برد.همه جا پر بود از یه حاله های سیاه که به این طرف و اون طرف میرفتن.من هرچی به رها میگفتم اینارو میبینی میگفت نه.سایه ها میومدن طرف منو میزدن زیر خنده.از ترس جیغ زدم که ازخواب بیدار شدم.تمام گردنمو کمرم درد میکرد.با موهای خیس خوابیده بودم.حالا این به کنار این چه خوابی بود من دیدم؟؟؟؟؟نگاهی به ساعت کردم که دیدم هشت رو نشون میده.انقد بدنم درد میکرد جون نداشتم پاشم.دراز کشیدم.گلوم به طور وحشتناکی میسوخت.میدونستم یه ساعت اول فقط درد دارم.پاشدم یکم به گلوم کرم زدم و با روسری بستمش.موهامو هم با یه روسری دیگه بستمو رفتم زیر رخت خواب.خوابم نمیبرد.جون نداشتم.فردا خوبه کلاس نداشتم!سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه کلاس داشتم که پونزده مهر پنجشنبه بود فرداام که جمعه.از اتاق بیرون رفتم که دیدم رها داره فیلم میبینه.گفت:سلام بالاخره بیدار شدی؟؟؟؟سرمو تکون دادم.رها:چی شدهبا صدای گرفته گفتم:فک کنم سرما خوردم- خاک توسرت شددیوونه!برو قرص بخور منم برات سوپ میپزمسریع گفتم:نهههه! نپزیاااااا!- چرا؟؟؟_ رها من از سوپ بدم میاد- بدت میاد که میاد باید بخوری- عدسی بپز- سوپ- رها.توروخدا- خیله خب برو یدونه کلداکس بخوررها همه داروهارو خریده بود.رفتم یدونه کلداکس خوردم.لامصب اینم خواب آور...تا رفتم رو تخت چشام بسته شد.
تو سوراخ در نگاه میکردم میدیدم همه چی تاره.صدای خنده وحشتناکه یه سری آدم میاد و بعد همون سایه مشکیا میان جلوم.من میام تو خونه ولی تو خونه خودمونم پر اون سایه هاست.یا خدا!میخوام داد بزنم رها ولی انگار دارم تو حموم داد میزنم.صدام میپیچه و میگم:رررررررررر هاااااااااااااااچشامو که باز کردم آب دهنمو قورت دادم.دردی نداشتم.باز ازاین خوابا دیده بودم.لعنتی.به گوشیم نگاه کردم دیدم ساعت 12 شب رو نشون میده.یاد خوابم که میوفتادم کله بدنم میلرزید.احساس میکردم تو اون تاریکی سایه سیاه میاد طرفم.همون موقع صدای عجیب خنده بلند شد.دیگه قیافه منو باید میدیدید!سریع از رو تخت پاشدمو رفتم طرف در.احتمالا خونه روبه رویی از همون سایه مشکیا داره.آروم به طرف در رفتمو با ترس بازش کردم.صدا خنده قطع شده بودو صدای قلقل از خونه بیرون میومد.ترسیده بودم.رفتم طرف در و از توی سوراخ نگاه کردم.توی خونه پر بود از دود ولی چیزی دیده نمیشد.فقط دود بود.کل سلول های بدنم بندری میزدن از ترس.سریع وارد خونه شدم.یاد خوابم افتادم که سایه مشکی ها تو خونه ماهم اومده بودن.رفتم تو اتاقو گفتم:اگه من نرم خونه اونارو پاک سازی کنم خونه خودمونم پر از جن میشه.ولی اگه تنها برم که میترسم.پس باید با رها برم.البته اگه بیاد.دوییدم طرف اتاق رها.درو با شدت باز کردم که رها از خواب پرید.برقو روشن کردمو گفتم:رهااااااااااااااااااااااااصدام از تهه چاه در میومد انگار.رها ازجا پریدو گفت:زهره مار_رها رها پاشو بریم خونه روبه رویی_بریم کجا؟؟؟؟- خونه رو به رویی- پاشیم بریم چیکار؟؟؟- رها اونجا جن داره اگه ما نریم جناشو از بین ببریم میاد خونه مارم تسخیر میکنهخندیدو گفت:چی میکنه؟؟؟- تسخیردوباره خندید.- پاشو.پاشو برو بخواب دیوونه شدی- به جون خودم اگه جناشو نکشیم میان خونه مارها اخم کردو گفت:هی جن جن نکن.چی چیو جن داره؟اون خونه مسکونیه ها- رها من خودم از خونه هه صدا میشنوم.تازه از خونه هه صدای قل قل میاد بعدشم خونه هه پر دود بود خودم دیدمرها چشماشو کوچولو کردو گفت:تو توخونه مردمو نگاه میکنی؟؟؟- آره مگه چیه؟؟؟- عسل پاشو برو بخواب خجالت بکش.شاید صاحبش برگشته- صاحبش اگه اومده بود میمرد بیاد خودشو به ما نشون بده؟؟؟- عسل!بس کن برو بخواب- رها من میدونم خونه رو به رویی جن داره.صبحا هم نمیاد!شبا میاد.به جونه خودم راست میگم- عســــــــــــــــل!- رها تو فردا بیا بریم باهم جناشو فراری بدیم- دختره خل چطوری فراری بدیم؟؟؟؟مگه ما کلید داریم بریم تو؟؟؟- بایه سنجاق باز میکنیمرها چشاشو گرد کردو گفت:مگه ما دزدیم؟؟؟؟صاحب ملک بفهمه میدونی چیکارت میکنه؟؟؟؟
- اگه قضیه رو بگیم درک میکنه.رها باید فردا شب بریم جنارو فراری بدیم که دیگه نیان تو!- عسل برو بکپ بابا!چجوری میخوای فراری بدی؟؟؟؟- من خودم بلدم تو بیا باهم بریم- من نمیام خونه مردم.من دزد نیستمبا عصبانیت گفتم:ترسوو رفتم بیرون.اصلا فردا خودم میرم جناشو فراری میدم.من میدونم دیگه اونجا جن داره.اگه آدم بود نباید خودشو نشون میداد عایا؟؟؟؟باید نشون میداد دیگه.تازه فقطم شبا میاد.سرمو که رو بالش گذاشتم فکرام شروع شد.نمیدونم کی خوابم برد.صبح تقریبا ساعت11 از خواب پاشدم.رفتم تو آشپزخونه که دیدم رها داره غذا میذاره.- سلام- سلام خانوم جن فرار دهنده- سلام خانوم ترسو- سلام خانوم تسخیر- سلام خانوم آشپز- سلام خانوم مریض- خودتی!بی تربیتیه لقمه نون پنیر خوردم و تازه یاد نقشم افتادم.باید واسه امشب یه نقشه درست و حسابی میکشیدم.یه نقشه که هیچکی نفهمه.رها گفت:نخور نهار دارم میذارم- صبونه چه ربطی داره به نهار- ربط داره.دارم عدسی میذارم حالت بهتر شه- اوه مامان بزرگ- خودتییه لقمه دیگه ام خوردمو ازجام پاشدم رفتم تو اتاق.تا نهار فکرکردم.نهار که خوردم رفتم نشستم رو مبل.یه بسته اینترنت یه ماهه گرفته بودم.رفتم تو نت سرچ کردم راه مقابله با جن.هرچی گفته بودو نوشتم!مو لای نقشم نمیرفت.جنا میرفتن.عالی بود.رفتم یه فیلم آوردم تا بتونم وقتو بگذرونمو بهش فکر نکنم.ساعت 7و نیم فیلمه تموم شد.رها رفت سراغ درس.منم رفتم خودمو سرگرم کردم با کتابا.ساعت نه و نیم شام خوردیم که رها گفت:واقعا میخوای بری اون تو؟؟؟- آره!- عسل به جرم دزدی نگیرنت!- وای نه بابا.اگه تو خودت زنگ نزنی صدوده کسی نمیفهمه.درضمن من دارم میرم جن کشی نمیرم دزدی کهرها ظرفارو جمع کردو برد شست.دمش گرم.نشستیم با استرس یه فیلمی دیدیم.خلاصه تا ساعت11ما همینطوری واسه خودمون استرس داشتیم.ولی من حس فضولم بیشتر از ترس و استرس بود.رها گفت:میشه خودت تنها نقشتو انجام بدی؟؟؟- آره.خودم انجام میدمرها سری تکون دادو رفت تو اتاق.برقشم خاموش کرد.حالا من منتظر بودم صداها شروع شه.ساعت 11و نیم بود که دیدم تصمیم ندارن بیان.لباس خواب خرس خرسیمو پوشیدمو رفتم تو رخت خواب که صدای آسانسور و بعد صدای کوبیده شدن در اومد.چند لحظه بعد هم صدای عجیب خنده اومد.وقت انجام نقشه بود.رفتم تو آشپزخونه و اسپندو ریختم تو اسپند دود کن.قرآن کوچولو که اندازه کف دست بود رو برداشتم.به همراه یه سنجاق سر مشکی (که از آهنه) و یه چاقو گوشت خوردن.یه پا ساطور بود برای خودش.درو آروم و بی صدا باز کردم.صدای قل قل میومد.سرمو بردم نزدیک در.دود تو کل خونه پخش شده بود.باید کارم رو شروع میکردم.برقو روشن نکردم.اسپندو گذاشتم زمین.بو اسپند همه جارو گرفته بود.قرآنو برداشتم و گرد دوره در گردوندم.هنوز صدای قلقل و خنده میومد.دود هم توی خونه بود.دیدم تاثیر نداره شروع به انجام نقشه دوم کردم.خودم هم باورم نمیشد همچین کارایی رو من انجام دادم.آروم شروع کردم به آیت الکرسی خوندن.صدام گرفته بود بخاطر سرما خوردگیم از ته چاه در میومد!رها دویید اومد دم در وایسادو منو نگاه کرد.منم سرمو چسبوندم به قرآن دعارو خوندم.صدام زیاد بلند نبود ولی شنیده میشد.صدای قلقل و خنده قطع شده بود.هرازگاهی تو سوراخ در رو نگاه میکردم ولی بازم کمکم دود میومد.وقتی چند تا دعا خوندم،اسپندو برداشتمو گرد دور در چرخوندم.وبعد قرآن و هم چرخوندم.
.آروم گفتم:خدایا،این خونه رو از جن ها رهایی بده.جن ها این خونه رو گرفتن و باعث اذیت روح ور وان ما میشن.خدایا صاحب این خونه رو که تو خونش قرآن نداره که جن ها شیاطین به خودشون اجازه ورود داده رو ببخش.داشتم از ترس سکته میکردم.و کوبیدم به در.چشامو بستم و گفتم:درو باز کنین.بیاین بیرون.سریع تر درو باز کنید تا با سنجاق بازش نکردم و با قرآن وارد نشدم.و شروع کردم به شمردن.بعد هر عددی که میگفتم یه صلوات میفرستادم رسیدم به 9.یه صلوات فرستادم در باز نشد.گفتم:9/25بیا بیرون.نمیای؟؟؟9/5بیا بیرون.9/75.باشماهاام.چاقو تو یه دستم بودو با اون یکی دستم میشمردم.خواستم بگم ده که در باز شد.رها خودشو چسبونده بود به در خونه خودمون منم با چاقو وایساده بودم روبه روی در اونا.چشامم بسته بودم و چاقورو گرفتم جلو.در باز شدو صدایی نیومد.بسم الله گفتم و چشامو باز کردم.یه پسر با شلوارک و بالا تنه ل*خ*ت اومد بیرون.یعنی مطمئن بودم قیافم الان چه شکلیه!نمیتونستم چیزی که روبه رومه رو باور کنم.پسر؟؟؟؟آدم؟؟؟ پسره خیره شده بود بهم!انگار به یه اوسکول نگاه میکنه.بعد ازاون سه تا کله ازاینور اونورش زدن بیرون.چاقورو یکم جلو تر گرفتم.اصلا انتظار دیدن آدم رو روبه روم نداشتم.من مطمئن بودم اینجا جن هست.با من من گفتم:ج..جن؟سه پسره عقب خندیدن ولی این یکی همونجوری منو نگاه میکرد.چقد چهرش آشنا بود.هیکل رو فرم با بازو!قد بلند.من سرمو گرفته بودم بالا تا نگاهش کنم.موهاش از این سیخ سیخیا بود.ته ریش داشت.لبش معمولی و دماغش قلمی بود.چشاشم سبز بود.وای من اینو یجا دیدم.این همون یارو چیزس.همونی که خدا داده بودتش.آره همونه.برگشتم طرف رها که اونم داشت با تعجب نگاشون میکرد.گفتم:تو همونی نیستی که خدا داده بودتت؟؟؟؟سرشو آروم بالا پایین کرد.سکوت کردو بعد چند لحظه گفت:جن؟؟؟؟اومدین جن کشی؟سرمو تکون دادم.دوتقه کوبوند به درو گفت:اینجا جن داره.سرمو تکون دادمشما مارو جن فرض کردی؟؟سرمو تکون دادم که صداشو برد بالا وگفت:یعنی چی؟؟؟؟اومدین دم خونه من با صدای بلند قرآن میخونید که جن بره؟؟؟که خدا منو بخاطر نداشتن قرآن تو خونم ببخشه؟؟؟؟شما برای چی فکر کردین ماها جنیم؟؟؟؟زنگ بزنم بیان ببرنت؟؟؟چاقو رو بااخم بردم طرف صورتشو گفتم:هوی صداتو بالا نبرا!سه روزه عین جن میرید میاید توقع دارید چه فکری کنیم؟؟؟؟به ما گفتن این خونه صاحبش حالا حالا ها نمیاد نمیدونستیم میاد ولی عین روح میاد!چند روزه صدای خنده میاد ولی نه کفشی جلو دره نه هیچی.بعدشم که صدای قلقل میاد از خونتون.خونتم که غرق دوده توقع دارید ما چه فکری کنیم؟؟؟؟خداداد اخم کردو گفت:میتونستید بیاید زنگ بزنید- والا ما از بچگی با اجنه و ارواح رفتو آمد نداشتیم که بیایم زنگ خونتونو بزنیم!خداداد چشماشو گرد کردرو به دوستاش گفت:وای این چی میگه- حقیقتو- خانوم پاشدی اومدی دم خونه ما با چاقو تازه اگه من درو باز نمیکردم عین دزدا میومدین توچاقو رو بردم طرف صورتشو گفتم:بفهم چی میگااااسرشو برد عقبو گفت:بیا بکش!قاتلم که هستی.چاقورو آوردم پایینو گفتم:در هر صورت لطفا دیگه عین جن رفتو آومد نداشته باشین که ما بترسیمو خم شدم بساطمو برداشتم که پسره مچ دستمو گرفتوگفت:دفعه آخرت باشه میای دم خونه من قشون کشی راه بندازیابرگشتم طرفشو گفتم:مگه اینجا خونه ی شماسباز اون سه پسره عقب خندیدن و پسره جلو پوزخندی زدوگفت:نه پس!خونه عممهقیافمو مچاله کردمو گفتم:اه اه.پس تویی صاحب این خونه- اه اه؟؟؟- نه پس به به!!!همون بهتر فک میکردم یه جن همسایمه تا یه فرد جن نما
و رفتم طرف خونه.و به رها با چشم گفتم بره تو.درم خودم بستم.یاامام زمان.همه آبروم رفت.من چرا همچین کردم؟؟؟؟؟چرا یه درصد به ذهنم نرسید میتونه توش آدم باشه.نگاهی به رها انداختم که یهو زد زیر خنده.میون خنده گفت:یعنی خاک برسرتا خاک- کوفت.چرا؟؟؟با انگشت به سرتاپام اشاره کردو قهقهه زد.به خودم نگاه کردم که متوجه لباس خواب خرس خرسیم شدم.وای بر من وااااااای!
یعنی دریغ از یذره آبرو که مونده باشه!ای بابا.حالا آبرو رو بیخیال واقعا اونا آدم بودن؟؟؟؟شاید خودشونو شبیه آدم کرده بودن.سرمو آوردم بالا و به رها گفتم:مطمئنی آدم بودن؟؟؟؟؟نکنه ازاوناان که پاهاشون شبیه سم باشه؟؟؟رها چشماشو از حرص بازو بسته کردو گفت:جفت پا میام تو شکمتا!یعنی چی سم داره؟؟؟؟؟آدم بود ندیدی- تو مگه به پاش نگاه کردی؟؟؟؟- نه- پس چی میگی؟؟؟؟فردا به یه شکل میریم ببینیم واقعا آدمن یا نه - باز میخوای آبرو ریزییییی کنی عسل- اه من نگران جون خودمو توام.من شنیدم وقتی جن بخواد خودشو از دست یکی راحت کنه خودشو شبیه آدما میکنه!- عسل تورو خدا بیخیال- رها انقد ترسو نباش.فردا فقط میخوایم یذره مطمئن شیم.- اه خاک برسرت.میخوای پسره حالتو بیاره سرجاش؟؟؟؟- من با اون خداداد کاری ندارم البته اگه آدم باشه.اگه نباشه...- هیچی؟اونجوری فکر میکنه میخوای توجهشونو جلب کنی- غلط کرده.انگار چه خری هست من بخوام تو جهشم جلب کنم - در هرصورت خود دانی- بمیری یعنیو رفتم تو اتاق.وای خدا.آبرو مگه میشه انقد بره؟؟؟؟وای.******* خلاصه دیشب با هزار استرس خوابیدم.صبح ساعت 10:30 بیدار شدم.امیدوارم خونه باشن.جن های آدم نما.بعد اینکه صبحونه خوردم رفتم طرف یخچال.هنوز عدسی مونده بود.خوبه.ساعت تقریبا 11 و ربع بود.ظرف عدسی رو دراوردو گذاشتم رو گاز تا گرم شه.رها از اتاق بیرون اومدو گفت:چیکار داری میکنی؟؟؟- تو فقط ببین- عسل آبرو ریزی نکنیا- رها!رها ساکت شد.عدسی ساعت 11:30 داغ شد.از رو گاز برداشتم ریختمش تو یه ظرف شیشه ای (خیلی هم خوشگل بود عقلم نرسید تو ظرف پلاستیکی بریزم.البته نداشتیم که بریزم)عدسی رو که ریختم بغلشم یدونه نون گذاشتم.ولی موند نقشه اصلی.فلفل!فلفل و برداشتمو نصفشو تو ظرف خالی کردم.رها خداروشکرندید.اینجوری کردم که اگه واقعا آدم بودن به قول رها فک نکنن میخوام جلب توجه کنم.تازه حقشونم بودتااونا باشن مارو اذیت نکنن.رفتم یه شلوار مشکی پوشیدم مانتوموهم تنم کردم شالم سرم کردم.از صداهایی که میومد معلوم بود هستن.رها گفت:اینجوری میخوای نقشتو عملی کنی؟با عدسی؟- آره.و رفتم درو باز کردم.با استرس رفتم زنگشونو زدم.آقا از کجا معلوم آدم بیاد بیرون؟؟؟در بعد دو دیقه باز شدو خداداد سرشو از بغل در بیرون آورد.نه آدمه ولی چرا پاهاشو نشون نمیده؟؟؟؟؟نیشمو باز کردمو گفتم:سلامبااخم سری تکون دادو گفت:سلام.این دفعه اومدین روح بکشین؟؟؟اخمی کردمو گفتم:نخیر.میشه کامل بیاین بیرون؟- کامل بیرونم- نه منظورم اینه که کامل ترپاهاشو از پشت در آورد بیرون.سرمو بردم پایین و نامحسوس خیره شدم به پاهاش.دقت کردین نامحسوس.نه پای ادم بود.این واقعا آدم بود.خود پسره هم خم شد به پاهاش نگاه کرد و بعد گفت:جن رد شد؟؟؟؟سرمو اوردم بالا و گفتم:دیشب یه موضوع بود تموم شد رفت - میدونین چیه؟؟؟؟
- چیه؟- فک کنم از بچگی فضول و پررو بدنیا اومدیناخمی کردمو سینیو گرفتم طرفشو گفتم:آره تا ببینم فضولم کیه.سینیو گرفتو پوزخند زد .بعد گفت:بابت غذا ممنونو درو بست.وای مگه میشه؟؟؟؟مگه میشه آدم انقد پررو وبیشخصیت.دیدین از این در آدم بیرون نیومد؟از این در یک خره نفهم بیرون اومد.رفتم از در تو که رها گفت:چی شد آدم بود؟- نهرها از جاش بلند شدو گفت:آدم...نبود؟؟؟- خر بودرها آهانی گفتو نشست.بعد دوباره از جاش پاشدو گفت:یعنی چی؟- میگه از بچگی فضولو پررو بودین؟- خب بدبخت راس میگهنگاه بدی به رها کردمو بعد با خودم زمزمه کردم:کاش بیشتر فلفل میریختم جونت در میومد از دهنت اتیش میزد بیرون آدم جن نما ی بی شخصیترها یهو با داد گفت:فلفل؟؟؟؟؟انگشت اشارمو گرفتو جلو لبمو گفتم:هیــــــــــــــــــــــس همه شنیدنصداشو پایین آوردو گفت:فلفل؟؟؟؟فلفل ریختی؟؟؟- نه پس.عسل ریختم توش میخوره دهنش شیرین شه.- عسل چرا این کاروووووووو کردی؟؟؟- رهااااااا اگه این کارو نمیکردم فک میکردن ما میخوایم جلب توجه کنیم- خب دیوااااااانه عسل روانی الان به نظرت اونو میخوره؟درهرصورت همچین فکریو میکنه.- مگه با خودشه نخوره؟؟؟؟باید بخوره- حالا ببین میخوره یانه!راس میگه ها خدا کنه بخوره بسوزه!پسره اژدها!رفتم نشستم تو اتاق.حالا خودمون غذا نداشتیم بخوریم که.نشسته بودم با گوشیم ور میرفتم.ساعت نزدیکای 1 ظهر بود که صداش شکستن چیزی از خونه رو به رویی اومد.یاامام زمان و بعد صدای داد بیداد.فک کنم داشت با دوست دخترش دعوا میکرد.رفتم سریع چسبیدم به درمون.صدا آروم بود ولی من میشنیدم:- دختره فضول پررو فک کرده کیه اینجوری میکنه؟؟؟؟اگه به لجبازیه منم لجبازم اون از کار دیروزش اینم از امروز انگار نه انگار منو قبلا دیده میدونه کاری به کارش ندارم وایسا حالا از فردا تلافیشو سرش در میارمیاامام زمان دهن دختره الان سرویسه. آخه معلوم نیس کدوم دختره خنگی اومده بااین روانی دوست شده که از فردا پسره میخواد تلافیشو سرش دربیاره خاک توسرت.بیا بریم با عرفان خودمون دوست شو داداشم حداقل خوش اخلاقه این روانیه بابا.صدای خنده اومد از اونجا(میگم روانیه نگید نه)بعد یکی گفت:بابا خب باهاش بد حرف زدی - حقش بودقیافمو مچاله کردمو از در فاصله گرفتمو گفتم:اه اه پسره خر.در خونشون با ضرب باز شد وایسادم سرجام تا ببینم چی میشه که یکی دست گذاشت رو زنگو فشااااااااار میداد.خونمون داشت میترکید.وای فهمید من همه حرفاشو شنیدم؟؟؟من نشنیدم باور کن من فقط داشتم درو تمیز میکردم.سریع چادرو سر کردم.اینم که دستشو برنمیداره.سریع درو باز کردمو گفتم:چته اقا مگه خونه خودته عین اژدها داری زنگ خونمونو میزنی الان میترکه.نگاهی به چهرش کردم که دیدم خیلی اخموعه.عصبانیتش از اخمش معلوم بود.خنده عصبی کردو گفت:میشه ازتون خواهش کنم دیگه به خونه من نزدیک نشین؟؟؟- من به خونه شما نزدیک نشدم داشتم در خونه خودمونو تمیز میکردم- اول که دیشب اومدین اینجا جن کشی بعدشم امروز زهر برای ماآوردین بخوریم؟؟؟؟- زهر؟؟؟؟؟- آره زهر.اون غذا بود یا زهرمار؟؟؟؟؟آهان پس همونو بگو.یکم فکر کردم.یعنی اون حرفارو داشت به من میگفت؟؟؟با دوست دخترش نبود؟؟؟؟؟با داد گفتم:
خیلی بی تربیتین پس اون حرفارو داشتین به من میزدین که من پررو و فضولم؟- نه پس عمم فضولهقیافمو معمولی کردمو گفتم:- تلافی دیشب بود که انقد با دوتا دختر بدحرف زدین- وای چقد پرروعی- من پررو نیستم- فضولی- اصن هستم شما فضولی که میخوای ببینی من فضولم یا نیسم؟؟؟- ببین دختر خودت خودتو انداختی تو هچل!از فردا مراقب خودت باشبرگشت بره که براش زبون دراز کردم.و بعد گفتم:ظرفمونو بدهبرگشت طرفم یه پوزخند زدو گفت:میتونی بیای جمعش کنیو درخونشونو باز کرد که دیدم واااای!ظرف به اون قشنگیم صدو یه تیکه شده.یعنی وای به حالت خداداد.چنان بلند گفتم:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهکه از جا پرید.گفت:چتـــه؟؟؟؟برگشتم طرفشو گفتم:اون ظرف من نیست؟؟؟- ظرف شماسبا عصبانیت گفتم:خیلی بی ادبین من اون ظرفو خیلی دوست داشتم - منم معدمو دوست داشتم زدی ترکونیدشگفتم:خیلی بی ادبین که ظرفمو شکونیدین ایشاالله ظرفاتون بشکنه و رفتم تو درم بستم.اه!اون ظرف قدیمی بود.به مامانم وقتی علی بدنیا اومده بود داده بودن.کاش من اینو بهش نمیدادم.ایشاالله ظرفاتون همش بشکنه.بغ کرده رفتم تو اتاق که دیدم رها لم داده رو تختم.گفت:دیدی بدبخت؟؟؟؟آخرش خودت بدبخت شدی- خودم اعصابم خورده تو دیگه چیزی نگوو رفتم نشستم پایین تختم.گفت:حالا اشکال نداره سرت داد زد دیگه - غلط کرد- خب توام سرش داد زدی بعدا تلافیشوسرش در بیار که دیگه نیاد سرت داد بزنه- سرم داد زد به جهنم ظرفو شیکوندهرها ساکت شد و بعد احساس کردم وزنه ای روی سرم فرود اومد.- آی.چته؟؟- خاک تو سرت بخاطر ظرف اینجا و غمبرک زدی- نه پس بخاطر اون خر نفهمصدا نچ نچ کردنش میومد.ببین خداداد نفهم دلم میخواد انقد با کفش پاشنه دار بزنمت همه بدنت زخم شه میمون بی تربیت!پاشدم رفتم طرف آشپزخونه.سریع چندتا سیب زمینی برداشتم رنده کردم و تخم مرغ زدم توش.بعدشم سیب زمین کوکو درست کردم.میخواستم اصلا خودمو عصبی نشون ندم و ریلکس بخورم ولی وقتی یادش میوفتم اون ظرف بدبخت چی شد ناراحت میشدم.با صدای رها به خودم اومدم:باز تو عصبی شدی داری عین گاو میخوری؟؟؟چاق میشیاراست میگفت زیاد خورده بودم.یه لیوان آب خوردم و از جام پاشدم:شستنشونم با تو.و رفتم تا به مامانم زنگ بزنم.بعد دوبوق جواب دادن:سلامممممم دختر تهرانیعلی بود.گفتم:سلام داداش مدرسه ای.خوبی؟درسا چطوره؟؟؟- عالی.میدونی که من خیلی درسخونم و اینا- چرا دروغ میگی؟معلوم نیست امسالو واسه چندمین بار داری میخونی!- عســــــــــــــــــــــــــــل؟؟؟؟چرا دروغ میگی
- شوخی کردم.دوم دبیرستانی دیگه- آره- افرین زحمت میکشی.گوشیو بده مامان بدو- گوشی دستت باشهو بلند داد زد(مــــــــامـــــــــــــــــان بیا دختره تحفت زنگ زده)من نمیدونم این چرا انقد بی تربیت شده.- سلام عزیزم- سلام مامان جونم.خوبی؟؟؟؟- مرسی عزیزم خوبی خوشی؟؟؟؟؟- آره مرسی.کی میاید تهران پس؟؟دلمون تنگ شده بابا- کلا یه هفته نشده تو رفتی.بذار درسات یه سرو سامونی بگیرن بعد تو بیا ماام میایم.رفتی خونه دایینا یا خالینا؟؟؟- نه بابا.وقت نداشتمبعد رها ازاینور گفت:آره وقتاش رو برای دعوا مصرف میکنهمامانم گفت:رها چی گفت؟؟با دست آزادم زدم رو شونشو گفتم:سلام رسوند- آهان سلامت باشه مادرجان.- بابا هست؟؟؟- نه سرکاره- عرفان چی؟- نه- اومد خونه یدونه با لبه ی بشقاب بزن تو دهنش یروز وقتی من زنگ میزنم خونه باشه یا خودش به من زنگ بزنه!- چقد خشن شدی مادر- من؟؟؟من کجام خشنه؟من به این لطیفی!- آره خیلی.برو به کارات برس- باشه ب*و*س ب*و*س خدافظ- خدافظ******* اونوروز به سفارش مامان من به خونه دایینا ورها خونه به عموش رفت.دوشنبه ساعت هشت شب باالتماس از بهنام خواستم منو بیاره ولی میگفت حال ندارم.یدونه کوبیدم تو سرشو گفتم:نکبت پاشو منو ببر من فردا کلاس دارم- پاشو خودت برو به من چهبهاره گفت:خودم میبرمتو سوییچ باباشو برداشت که بهنام سریع از جا پریدو گفت:حتما بذارم تو ببری بزنی ماشینو داغون کنیبهاره چون ورودی بهمن بود الان دانشگاه نمیرفت واسه همین گفت:بهمن که دانشگام شروع شد تو که نمیبری منو- من حاضرم هرروز تورو ببرم ولی یبار خودت خودتو نبریبهنام باهمون لباسا به طرف در رفتو گفت:سریع بیایاازهمشون خدافظی کردمو گفتم:ببخشید دیگه مزاحم شدم.خدافظ- مراحمی عزیزم.به سلامتسوار ماشین شدمو بهنام تااونجا مخ منو خورد انقد جک گفت.موقعی که پیاده شدم گفتم:بهنام.تورو قرآن واسه هیچکی دیگه این رفتار امشب رو نداشته باش همون دقیقه اول با کیفش میزنه تو دهنتبهنام خندیدو گفت:کم حرف بزن.برو شب بخیر- شب بخیر.سریع درو باز کردمو وارد شدم.خونه در اوج سکوت بود.وارد آسانسور شدم.تا طبقه پنجم جونش درومد تا بیاد.در آسانسورو باز کردمو خواستم کلید بندازم تو در که در روبه رویی با شتاب باز شد.از ترس کلید افتاد پایینو یه هعینه بلند گفتم و دستمو گذاشتم رو قلبم.تا مرض سکته رفته بودم.ای بگم بمیری یانه؟؟؟لامپ راهرو روشن شده بود.خداداد سرشو بیرون آورد و با دیدن من یه چشم غره رفتو گفت:
بعد به کی میگی عین جن رفتو آمد میکنین
با یه چشم غره توپ خم شدم کلیدو برداشتمو گفتم:اولا دیگ به دیگ میگه روت سیا.دوما باز ما عین جن فقط رفت و آمد میکنیم شما که کلا عین جن میمونین چی میگینکفشمو دراوردم رفتم تو و گفتم:سوما شب خوشو لبخند ژکوند زدمو درو بستم.پسره ایکبیری!کفشمو گذاشتم تو جا کفشی.رها امشب نمیومد و فردا با پسرعموش میومد دانشگاه.برای همین اول از همه رفتم دستشویی و بعد با خیال راحت رفتم رو تخت ولو شدم.همه وسایلمو هم جمع کرده بودم.سرمو نذاشته رو بالش خوابم برد.آلارم گوشیم ترکونده بودتم.یه اهنگ دوبس دوبسه خارجی بود که با ثانیه اولش عین برق گرفته ها ازجا میپریدم.بعد اینکه آلارمو قطع کردم رفتم طرف دستشویی.خوابم قشنگ پریده بود.یه صبحونه کوچولو خوردمو اومدم تو اتاق.بذار این دفعه مثل اون شینیون کرده ها برم.موهای یه وریم رو ریختمو با سنجاق مشکی روی موهام سفتش کردم.یه شلوار لوله تفنگیه سرمه ای با مانتو همون رنگی پوشیدم.مقنعه مشکیمو هم سرم کردم.ضد افتاب زدم و وقتی خوب سفید تر شدم بقیه رو که میشد ریملو رژ و رژگونه رو زدم.البته خیلی کم بود.کوله پشتیمو انداختمو رفتم بیرون.کلید رو در بود یادم باشه برش دارم.داشتم کفشمو میپوشیدم که در روبه رویی باز شدو چهارتا پسر ریختن بیرون.پس اینجا خونه مجردیه!بی توجه به اونا به کارم ادامه دادم که یکیشون گفت:سلامسرمو بالا گرفتمو گفتم:سلامدستمو به دستگیره گرفتمو بستمش.رفتم طرف در اسانسورو بازش کردمو رفتم توش.خواستم بزنم بره پایین که در آسانسور باز شد.اول خداداد با اخم غلیظ و بعد بقیه با قیافه های معمولی وارد شدن!آسانسور آهسته به طرف همکف رفت.هنوز در آسانسور باز نشده 4 تا پسر ریختن بیرون.خاک تو سرتون خانوما مقدم ترنااااا!سریع خارج شدم که دیدم خداداد سوار ماشین شد بقیه هم سوار ماشین اون شدن.یه سوناتای مشکی .سریع از در خارج شدم.ساعت تقریبا 6ونیم بود که رسیدم.اولین نفر رها بود که دست تکون داد.رفتم طرفشو بعد کلی سلام احوال پرسی متوجه اون چهارتا پسر شدیم.درحال چرتوپرت گویی بودن.وارد کلاس که شدم از همون جلوی در نگاه میخ یه پسر رو متوجه شدم.خوشگل بود.ولی معلوم بود ازاون هیزاس.نشستیم رو یه صندلی.استاد اومد حضور غیاب کرد و بعد شروع کرد به درس دادن.ساعت 9و نیم کلاس تموم شد.از ساعت ده تا دو یه ضرب بااون استاده کلاس داریم که به چندتا مقطع درس میداد.یه آبمیوه کیک گرفتیم خوردیم که رها گفت:خوش گذشت من نبودم؟؟؟- به تو چی؟- آره خیلی اصلا نعمت خدادادی بود- پس منم همینطوربی شخصیت.وارد کلاس شدیم و نشستیم یکی از ردیفای عقب و بعد اون چهارتا پسر و بعد اون پسر هیزه اومد.همه تقریبا اومدن که بعد ازاون استاد اومد.بعد سلام و احوال پرسی گفت:امروز چون دومین جلسس باهم داریم میخوام بهتون یه خبری بدم.بچه هایی که از ترم های پیش با ما بودن فکر کنم بدونن.این درس رو که میدونین مشترک با مقطع های بالا.پس تو درساتونم باید مشترک کار کنید.من برای جلسه بعدی که پنجشنبس گروه بندی میکنم.سه نفر سه نفر اما چون شما 20 نفرید توکلاس یه گروهتون دو نفری میشه.شما یه گروهید که باید کار هایی که مینویسم و انجام بدیدو رفت طرف تخته و نوشت:کشیدن نقشه 5 ساختمان.بازدید از چند ساختمان بزرگ شهر و شناسایی اونها و...داشت همینطوری اضافه میکرد.وقتی تموم شد گفت:هرکی سوال داره دستشو ببره بالا.همه دستا رفت بالا و منم دستمو بردم بالا.اول ازهمه به من گفت منم شروع کردم:استاد میتونیم گروه هامونو خودمون انتخاب کنیم- نه- بعد استاد تازه جلسه دومه ما چطوری باید نقشه کشیو اینارو بلد باشیم؟- هیچکی با مقطع خودش نمیوفته با یه مقطع بالاتر که اون بلد باشه. اینکار برای اینه که من هم استعداد بالاییارو بفهمم هم استعداده شمارو.شما باهم یه نقشه میکشید بعد نشون من میدید.من باز به همتون اموزش های لازم رو میدم.نگران نباشید.شما فقط باهم گرو هیاتون هماهنگ باشید- بعد استاد اگه از اونی که انتخاب کردین اصلا خوشمون نیومد چی؟!- مغازه نیست که واستون عوضش کنم.اونش دیگه به خودتون ربط دارهاستاد خواست بگه نفر بعدی که دید همه دستا اومده پایین نگو همه سوالاشونو من پرسیده بودم.استاد تک خنده ای کردو گفت:خانوم معاف گویا ذهن خوانی بلدین.سوالای همه رو پرسیدین
ازاونور یکی گفت:- استاد بابا ذهن خوانی چیه.خانوم کنجکاو تا سرو ته ماجرارو درنیارن ول کن نیستن.به سمت صدا برگشتم که دیدم خداداد برام ابرو بالاانداخت.روبه استاد گفتم:استاد ایشون رو ول کنید.رو کارتون تمرکز کنید.اگه بخوایم به حرفای ایشون توجه کنیم باید تا نصفه شب بشینیم فقط گوش کنیم.ادامه بدینکلاس منفجر شد.برگشتم طرفشو براش دوبار ابرو بالا انداختم.استاد ساکتو مشکوک به ما نگاه میکرد و بعد گفت:آرمان جان.اینجا کلاسه نه میدون دعواآرمان کیه؟خداداد جواب داد:چشم ببخشید استادوا آرمان اینه؟؟؟؟؟؟استاد مرتضوی درسو شروع کرد******** نیم ساعتی جلو در خونه معطل بودیم.من که کلید نداشتم رها داشت.هرکاری میکردیم نمیرفت تو.یهو یاد یچیز افتادمو با داد و ترس گفتم:وای رها یادم رفت کلیدو از پشت در بردارمرها چشماشو گرد کردو گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟عسل چیکار کردی؟؟؟؟الان چطوری بریم تو؟؟؟- نمیدونم- حواست کجا بود هان؟؟؟الان ما چجوری بریم؟؟؟- نمیدونم خب.حواسم به این خداداد بود!- شما نمیتونید دعوا نکنید.اونم از بحث تو کلاستونناخونمو خوردمو گفتم:باید به کلید ساز بگیم- کلید ساز کلید میسازه ما کلید دارم ولی کلید ما اون تو مونده- پس چیکار کنیم؟- نمیدونم.صبر کن این روبه رویی ها بیان!هردومون نشستیم دم در من ناراحت بودم رها عصبی.فک کنم نیم ساعت همینطوری نشسته بودیم.که در آسانسور باز شد که کسی نبود جز خداداد.خداداد برگشت طرف ماو با تعجب گفت:سلامرها ازجاش بلند شدو گفت:سلام اقای خداداد میشه یه لطفی به ما بکنید؟- بفرمایید- دوست من اومدنی یادش رفت کلیدو از پشت در برداره الان ما نمیتونیم وارد شیم.کلید داریم ولی چون ازااونور کلید توعه نمیشه!آرمان به من نگاه کردو سرشو با تاسف تکون دادوگفت:الان درستش میکنمو رفت تو خونه و با یه پیچ گوشتی اومد.از جام پاشدم.یه کاری کرد و بعد در باز شد و گفت:درست شد بفرمایینو بعد آروم به من جوری که فقط خودم بشنوم گفت:گیجی هم به ویژگی های خوبتون اضافه شد خانوم معافرو معاف تاکید کرد.لبخندی زدمو گفتم:دزد بودنم به ویژگی های شماو به پیچ گوشتیو خودش اشاره کردم و بعد رفتم تو.رها با شرمندگی گفت:من...من معذرت میخوام.خیلی ممنوندیگه نفهمیدم اون چه عکس العملی نشون داد.لباسامو دراوردمو رفتم حموم.وقتی برگشتم رها با داد گفت:بی تربیت جا تشکرت اینطوری گفتی بهش- حقش بودورفتم تو اتاق.شروع کردم انجام دادن درسا و خوندنشون...***** ساعت یازده شب بود که اس ام اسی از عرفان اومد:فردا دانشگا داری- علیک سلام.بله دارم- خیله خب خدافظ- بایوا؟دیوونه.بیخیال خوابیدم.صبح باز هم بااون صدای گوشیم از جام پاشدم.آرایش دیروزو کردمو یه مانتو کرم با شلوار مشکیو کفش عروسکیه کرم با مقنعه مشکی پوشیدم کوله پشتیمو هم برداشتمو رفتم یه لقمه نون پنیر خوردم.رها عین خرس صبحونه میخوردو شعارشم این بود:آدم باید انرژی داشته باشه
از خونه بیرون اومدیم.داشتم بیهوش میشدم.خیلی خوابم میومد واسه همین تو مترو خوابیدم و با ضربه های متعدد رها بیدار شدم!
- پاشو تا یه ایسگا اضافه تر نرفتیم!با خوابالویی از جام پاشدم و دنبالش راه افتادم.سعی میکردم چشامو باز نگه دارم ولی نمیشد.آخرشم خوابم پرید.وقتی به دانشگاه رسیدیم اول از همه به ساعت نگاه کردم.ازهمیشه زودتر رسیده بودم.ساعت شیش بود.یعنی رها این چهارتا استخونو تو دهنت خورد کنم هم حقته.رفتیم نشستیم رو یکی ای نیمکت هاو به رها گفتم:یعنی مرد شورتو ببرن.ساعت چند منو بیدار کردی؟حتما چهارو نیم؟رها خندیدو چیزی نگفت.خواستم یه فحش بهش بدم که متوجه همون پسر هیزه شدم.انقد ضایع به ما نگاه میکرد فک کنم همه فهمیده بودن.یه لحظه نگاهم افتاد بهش که سریع چشمک زد.خاک تو سرت.آدمه ضایع.یه ربع بعد چهارتا پسر وارد شدن.صداشونم میومد که داشتن درباره حرفای استاد مرتضوی حرف میزدن.وای اصلا اینو یادم نبود.منو رها که به هیچ وجه باهم نمیوفتیم.من اگه شانس بیارم با دوتا دختر مقطع بالایی بیوفتم عالی میشه.توهمین فکرا بودم که رها گفت:پاشو بریم الان کلاس شروع میشهوارد کلاس که شدیم ازهمون اول متوجه اون چهارتا پسر همسایه هم شدم.لعنتی ما چندتا درس مشترک داریم باهم.اه.رفتم با حرص نشستم رو یه صندلی.رو به رها گفتم:من نمیدونم چرا ما باید کلاس مشترک با یه عده... رو داشته باشیم.اه- انقد غر نزن.ول کن بیخیال باشدیگه چیزی نگفتمو با حرص به در نگاه کردم که ببینم کی استاد میاد.یه ربع گذشت نیومد.بیست دقیقه گذشت نیومد.نیم ساعت گذشت که بچه ها جوش آوردن و یکی از ته کلاس گفت:خانوم معاف میگم شما برید ببینید چرا نمیان آخه کنجکاو کلاس شمایینفکر کردم خداداده اما نه خداداد نبود.برگشتم طرف صدا و با لبخند گفتم:من کنجکاوم اما...این کلاس دوتا غلام بیشتر نداره یکیش شمایین یکیشم آقای خداداد پس برین خودتون ببینیدترکیدن کلاس رو فعلا توجهی بهش نمیکنیم زوم میشیم رو چشمای خداداد.چنان چشاش گرد شده بود که نزدیک بود بترکه.خودم داشتم از خنده میترکیدم.بایه تیر دو نشون زده بودم.یهو خداداد بلند گفت:بابا به من چـــــــــــــــــه.پیمان گفـــــــــتیکی دیگه از پسرا جواب داد:عزیزم شما اگه نه ته پیاز باشی نه سر پیاز باز مورد اصابت قرار میگیری.پس ناراحت نشوو بعد دوباره کلاس منفجر شد!رها با خنده برگشت طرفمو گفت:یعنی من عاشقتم!هرچی باشه تو به این آرمان گیر میدیبا خنده سر تکون دادم.هنوز خنده ها تموم نشده بود که یه مرد وارد دانشگاه شدو با اخم گفت:چتونه کل اینجارو گذاشتین رو سرتون؟؟؟؟پیمان(همونی که اول بامزه بازی دراورد):آقای سعیدی گفتیم استاد که نمیاد یکم خوشال باشیم خودمون با خودمونباهمون اخمش گفت:کی گفته شما بیاین سرکلاس.امروز آقای داوودی(همونی که الان باهاش کلاس داشتیم)نمیان.اونایی هم که با خانوم فتحی کلاس دارن بگم که نمیانبا فتحی هم دو ساعت دیگه کلاس داشتم.پیمان گفت:چقد جالب پس کلاس آقا رحمتی هم ما نمیایمباز کلاس منفجر شدو پیمان دوباره گفت:گفتن رفتو آمد.نمیشه که همش ما بریم اونا نیان.اونا نمیان ماام نمیریم والا.دل درد گرفته بودم از دستش.خیلی باحال بود.یهو پیمان مشکوک گفت:آقای سعیدی؟؟؟؟- بله؟- گفتین آقای داوودی با خانوم فتحی امروز نمیانو آقا و خانوم تاکید زیادی کرد.همه دیگه منظورشو گرفته بودیم.پیمان ادامه داد:خب میگم چطوره هرکدوم ازما پسرا بایکی از دخترا باهم نمیایم؟؟؟؟وای ترکیدم از خنده.سعیدی که واقعا آدم پایه ای بود گفت:پیمان مزه نریز پاشو برو خونتونهمه میشناختنش معروف شده بود دیگه.همه عین مورو ملخ ریختن بیرون.منم با خنده کیفمو برداشتمو رفتم.راست میگفت دیگه کلاس بعدیو ماام نمیرفتیم.روبه رها گفتم:بریم خونه دیگه- حوصلمون سر میره
- من میگم پنجشنبه که کلاسمون تموم شد بریم شمال؟؟؟؟؟تا 2شنبه؟- وای آره دلم تنگ شدهیهویاد اس ام اس عرفان افتادم.به رها گفتم:دیشب از من پرسید امروز دانشگاه دارم یانه- غیرتش گل کرده.- آخی.عزیزم.دلم برا داداشام تنگ شده- منم...بااخم گفتم:تو غلط کردی دلت برای داداشای من تنگ شدهنچی کردو گفت:من دلم واسه خانواده خودم تنگ شده- آهان******** دیروز به هر سختی که بود گذشت.همه استرس فردارو داشتیم که ببینیم مرتضوی چی میگه!کلاس اول رو که همه عین بچه درس خونا سرمون تو کتابا بود.ساعت نه و نیم رفتیم تو بوفه.خداروشکر اون پسر اونروزیه نبود.یه پسربعد اینکه سفارش های مارو داد گفت:ببخشید خانوم بخاطر رفتار بچگانه هفته پیش دوستم.اووووه این چه یادش بود.لبخندی زدمو گفتم:مهم نیست.خیلی ممنونسری تکون دادو رفت.بعد اینکه طبق معمول قهوه و کیک مون رو خوردیم ساعت یه ربع به ده شده بود.رها گفت:وای من واسه مرتضوی استرس دارم!- چرا مگه چیزیش شده؟؟؟؟؟- کی؟- مرتضوی دیگه!- چرااینو پرسیدی؟؟- تو گفتی واسش استرس داری- خنگ خدا منظورم این بود واسه کلاسش استررس دارم- آهان.و بعد صدامو پراسترس کردمو گفتم:وااااای منم- پاشو پاشو بریم سرکلاسرفت حساب کردو سریع به کلاسمون رفتیم.چهارتا پسر بعلاوه اون هیزه اونجا بودن.پیمانم بود.وای چقد بخندیم از دستش.استاد مرتضوی سر ساعت اومد و بعد حضور غیاب وقتی فهمید هممون هستیم گفت:خب...امروزم که واسه همه حساسه.گفتم یه گروه دو نفری بقیه سه نفری درسته؟همه گفتن بله.یعنی جونم داشت از استرس درمیومد.گفتم که به استرسی بودن و فضول بودن معروفم!استاد گفت:خب بچه ها دوباره میگم به همتون.هرچقد هم که شکایت کنید عوض نمیشید چون من رو حساب این کارارو کردم.قبوله؟؟سریع گفتم:آره استاد قبوله زود تر گروهارو بگید...خداداد گفت:آره استاد بگید این خانوم معاف الان از کنجکاوی پس میوفتنرو کنجکاوی تکید کرد.بی ادب!بدون نگاه کردن بهش گفتم:کنجکاویش به بعضیا نیومدهمرتضوی خندیدو گفت:بذارید چنتا نکاتو یاد آوری کنم بعد میگمو بعد شروع کرد به نکاتی که همون روز گفته بودو در آخر اضافه کرد:ما تو هفته دو جلسه و تقریبا سه جلسه داریم.روز سه شنبه که وقتمون بیشتره کار اونروزتون رو نمایش میدید.و برای پنجشنبه هم یه کار دیگه.اول از نقشه پنج تا ساختمون شروع میکنیم.از ساختمونی که میخواید نقششو بکشید اول عکس میگیرید و برای من همراه با نقشه میارید.اما قبل ازاون مسابقه داریم که قضیشو بعد گروه بندی میگم.همه گفتن باشه و قبوله.ساعت شده بود یازده.استاد چقد حرف میزنی بدو بگو دیگه.برگشو گرفت دستشو دونه دونه نام برد.هرکیو که میگفت از رو صندلیا همراه با وسایلش پا میشد تا بره اونجا وایسه بعد کنار همگروهیاش بشینه!انگار مدرسس!من نمیدونم این استاد مارو گرفته یا چیز دیگه ایه!اول از همه هم رها رو گفت:رها دادفر.پیمان سهرابی.سحر خفتهوای با پیمان افتاد.چقد از دستش بخنده.پیمان رفت اونجا دستشو گذاشت رو سینشو گفت:استاد خیلی افتخار دادین اول مارو گفتین.راستش چون ما پسرا میخواستیم دیروز با یه دختری باهم نیایم امروز من باید با دوتا دختر نیامماها که قضیرو میدونستیم منفجر شده بودیم از خنده.مرتضوی گفت:چی؟؟؟؟- استاد قضیه داره من فقط باید نیام- خیله خب پس ادامه نده وگرنه همه به دستشویی احتیاج پیدا میکننبازم همه خندیدن.استاد گروه های دیگرو گفت.بعضیا شکایت میکردن از گروه ولی خب استاد جواب نمیداد.باهرگروهی که میگفت جونم میومد تو لبم ولی من و اصلا نگفت.تقریبا صندلیا خالی شده بود.من بودمو اون پسر هیزه با خداداد و دوتا دختر دیگه.استاد گفت:یه گروه سه نفری دیگه مونده با یه دونفریمطمئن بودم از شانس گندم بااین پسر هیزه میوفتم.رها نیششو هی باز میکردو به من اشاره میکرد سرشم تکون میداد.استاد گفت:شهاب نصرتی(پسرهیزه)مینا مرادی و...وای خدا چرا نمیگه!بگو دیگه.مطمئنم الان منو میگه.گفت:و...و...نگین علیزادهاه منو نگفت!با گفتن اسم نگین همه ترکیدن ازخنده.وا چی شد؟؟؟؟؟با تعجب به بچه ها نگاه کردم.استاد گفت:خب گروه سه نفریامون تموم شد یه دونه دونفری داریمقلبم وایساد.من گروهم با کیه؟برگشتم و وکسی و ندیدم جز؟ نفهمی به نام آرمان خداداد.خنده ها قطع نمیشد.وای این امکان نداره.مگه میشه شانس انقد بد؟؟؟؟با اخم بلند گفتم:
چــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟گروه دو نفری؟؟؟؟؟استاد با لبخند سری تکون دادو گفت:بله گروه دو نفری.آرمان خداداد.عسل معافبرگشتم طرف آرمان که دیدم چنان با اخمش داره منو میکوبه که انگار من این کارو کردموای خدا باورم نمیشه!وای!وااااای مگه میشه؟یه اخم غلیظ کردم که استاد گفت:من میرم پایین یکاری انجام بدم دوباره میامعین جت از رو صندلی پاشدمو دوییدم از در بیرون.روبه استاد بلند گفتم:استاد استاد یه دقه وایسید بعد برید پایین- بگو عسل جان.- استاد این چه گروه بندی بود؟استاد من یه دخترم منو برای چی بااین پسر انداختین تو گروه اونم دو نفره؟؟؟؟استاد توروخدامنو ببرید تو یه گروه یه پسر بیارید بااین.- نمیشه...استاد از پله ها پایین میرفت منم دنبالش.بلند گفتم:استاد توروخدا.این پسر روانیه من میدونم یچیز میگم دیگه.من یچیز بگم این میاد منو میکشه توروخدا استاد عوض کنید - عسل جان دخترم گفتم که نمیشه!- استاد توروخدا ببینید این پسره دیوانس.اخموعه.سرده.سرد چیه یخمکه!اصلا اینو بیخیال.با من بخواد بره بیرون دوست دخترش میبینه براش بد میشه.شاید خیلی دوست دخترشو دوست داشته باشه بعد اون دختره منو بااین ببینه براش بد میشه گ*ن*ا*ه داره دیگه!مگه نمیگن ما همه از یه اعضای بدنیم.نه نه همه عضوی از بدنیم؟خب این گ*ن*ا*ه داره دیگه- بهونه نیار.پسره خوبیه دیگه هم اصرار نکن ورفت تو مدیریت.بلند با نق گفتم:استــــــــــــــــــــــــــــاد- برو سرکلاسبا حرص همه پله هارو بالا رفتم.پایکوبی میکردم بیشتر.آخه آدم قحط بود منو انداخت بااین؟اونم گروه دو نفره؟؟؟وقتی وارد شدم صدا ها خوابید و بعد همه با دیدن قیافه عصبی من ترکیدن.هرکی نشسته بود پیش همگروهیش.کیف من نبود.فقط یه صندلی خالی پیش خداداد بود.وای کیف منم روش بود!دریغ از یه صندلی خالی.یه صدایی از پشت سرم گفت:نمیری بشینی عسل جانبرگشتم به صورت مهربون مرتضوی که الان بیشتر عصبیم میکرد نگاه کردم.لبخندی زدمو گفتم:جا نیس استاد- پیش همگروهیت هستنگاهی به صندلی خالی کردم و بعد با حرص به طرفش رفتم و نشستم روش.همچین محکم نشستم پیمان گفت:خواهر صندلی شکست.راستی ارمان.شمام از فردا باهم نیاینآرمان اخمی کردو با حرص آروم گفت:پسره خر برم بزنم تو دهنشمنم آروم در جواب گفتم:تا تو پاشی بری اونجا شب شده.بشین سر جاتآروم:من؟باز من به قول تو آهسته کار انجام میدم تو که فضول آع ببخشید کنجکاویت دهن هرکیو سرویس میکنه چی میگه؟آروم:فضولیش به تو نیومده پخمه!آروم:پخمه خودتیآروم:خودتی- باش من پخمه فضول- خودتی- خودتییهو استاد گفت:شما که ناراحت بودین از گروه دو نفره چقد حرف میزنید باهم؟؟؟پیمان:استاد گفتم که گروهشونم دو نفریه از فردا باهم نمیانصدای خنده کلاسو برداشت.آروم به خداداد گفتم:اه اه.فک میکنن ما داریم حرف میزنیمبلند گفتم:استاد حرف؟؟؟حرف بااین؟؟؟آرمان هیچی نگفت و فقط پوزخند زد.رومو کردم اونورو گفتم:ادامه بدین استاد
خلاصه بعد از خندیدن و کلی مفصل حرف زدن استاد آخرش که داشت میرفت گفت:اینم به همتون مخصوصا به گروه هفت که دو نفریه میگم.همکاری نکنید این ترم میندازمتون!درست باهم صحبت ورفتار کنید.از فرداهم همش باهم باید باشید تا برید کاراتونو انجام بدین.تواین یه مورد ارفاق نمره به هیچ وجه صورت نمیگیره.نمره نگیرین باید همین ترمو دوباره بخونید مطمئن باشید بفهمن برای چی افتادین این ترمو دوباره همین کارو باهاتون میکنن!پس بهتره کاری کنید پولی که واسه ترم دادین هدر نره.یکی گفت:استاد هیچ راهی نداره؟؟؟چرا.ترک تحصیلهمه گفتن وااااا و نه بابا و بیخیال.منم باحرص از جام بلند شدم.خداداد پشت سرم گفت:ببین خانوم انقد کلاس نذار.منم هیچ ازاین اتفاق خوشحال نشدم.این ترم برام خیلی مهمه پس راه بیا.مطمئن باش فقط چند روز تو هفته باید باهم کنار بیایم!حالاهم شمارتو بده تا من بتونم هماهنگ کنمکلاس خالی شده بود.برگشتم طرفشو گفتم:اووووو دور برت داشته خیلی خوشالی؟؟؟؟؟؟؟تازه شماره هم میخوای؟؟؟خواستم برم که بازومو گرفت.یعنی دستم داشا نصف میشد.برگشتم طرفش که گفت:دختره فضوله حواس پرت.یادت باشه من بمیرم از رو علاقه از تو شماره نمیخوام.دختر قحط نیست بیام طرف تو یکی.مطمئن باش اگه بخاطر نمره و درسم نبود این کارارو نمیکردم.فقط هم برای درسم شمارتو میگریم نه بیشتر.دستمو از دستش کشیدم بیرونو بی حرف از کلاس خارج شدم.پسره ی پررو!کل کلاس های بعدیم و همچنین تا خونه به این شانس گندم فحش دادم.ولی در آخر به خودم گفتم:حرص بخورم که چی بشه؟؟؟؟اون لذت میبره.پس من حرص اونو در میارم.و تصمیمم رو هم گرفتم.رها رفته بود تو اتاقشو چند ساعت بیرون نیومده بود.حوصلم سر رفته بود.رفتم یدونه کوبیدم به درش و بازش کردم که دیدم عین جن افتاده رو یه عالمه برگه.- چیکار میکنی- عسل برو بیرون حواسمو پرت نکن- چیکار میکنی خب حوصلم سر رفته!سرشو سریع بالا آوردو گفت:انقد زود کاراتو انجام دادی؟؟؟- چه کاری؟؟؟- کارایی که امروز استاد مرتضوی و رجایی گفتنو- رجاییو که بعدا انجام میدم- خب توو خداداد کاراتونو شروع نکردین؟؟؟؟- چه کاری؟؟؟- دیوونه همونا که استاد گفت- حال ندارم بااون انجام بدم.بیام کمکت؟؟؟؟لبشو گاز گرفتو گفت:دیوانه مگه نشنیدی استاد چی گفت راجع به مسابقه؟؟؟ابروهامو بالا انداختمو گفتم:نه!کی؟؟؟- آهان آره تو داشتی با خداداد بحث میکردی!- حالا چیگفت؟؟؟- گفتش که اولا این یه رقابت بین گروه هاس!دوما که هرجا میرید باید بنویسید چون حتما میخونه!بعدم گفت بریم از مدیریت برگه هارو بگیریم چون آماده نبوده خودش نیاورده.این برگه هم برای تو گرفتموبرگه ای به طرفم گرفت.برگرو از دستش گرفتم.وای خدا!رقابت؟؟؟؟چه رقابتی؟تو برگه تقریبا نوشته بود تا تاریخ فلان وقت دارن گروه ها واسه رقابت تمام تلاششونو بکنن.به گروه برنده چهارنمره ارفاق داده میشه.(استاد رجایی سر کلاس گفته بود که معمولا تو همین گروه بندیای استاد مرتضوی از14بالاتر نمیده)خوب بود.پس ما میتونستیم نمره کامل و شاید بالاتر ازهمرو بگیریم.حالا باید به خداداد بگم؟؟؟؟بیخیال لجبازی مهم درسمه!سریع مانتو شالمو سرکردمو رفتم طرف در.زنگو زدم بعد چند دقیقه یکی دیگه از پسرا بیرون اومدو گفت:سلام خانوم معافلبخندی زدمو گفتم:سلام.اقای خداداد هستن؟با لبخند جواب داد:نه سرکاره.چی شد؟سرکلاس که میخواستین همو بزنین!لبخند ژکوندی زدمو گفتم:مطمئنا اگه بخوان با من مخالفت کنن هم همو میزنیم.قضیه اینهو برگرو نشونش دادم.گفت:چقد خشنید شما- من خشن نیستم دوست شما خیلی خشن و عصبیو حرص درارهابروهاشو بالاانداختو گفت:اتفاقا آرمان خیلی پسر آرومیه!خیلیچشامو گرد کردمو گفتم:پس اصلا دوستتونو نمیشناسین- حالا باهم بیرون رفتین میشناسینبا عصبانیت گفتم:من برای چی باید با ایشون برم بیرون؟؟؟؟باخنده به برگه تو دستم اشاره کردو گفت:واسه کارتون منظورم بود- آهان!.درهرصورت اگه از سرکارشون برگشتن بگید کارشون داشتمسری تکون دادو خدافظی کرد.رفتم تووگفتم:
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 10:46 توسط دختر ستاره ها
|