گرگ و میش 1-3
پورت آنجلسجس سریعتر از رئیس پلیس میراند، بنابراین ما در عرض چهار ساعت در پورت آنجلس بودیم. مدتی می شد که یک شب دخترانه در بیرون از خانه سپري نکرده بودم؛ هجوم استروژن نیرو بخش بود. به آهنگهاي راك سخت و خشنی گوش می دادیم و در این حال جسیکا در مورد پسرانی که با آنها بیرون رفته بودیم، تند تند سخن میگفت. شام جسیکا با مایک خیلی خوب پیشرفته بود و او امیدوار بود که شنبه شببه مرحله ي اولین بوسه ي خود پیشرفت کنند. با خوشنودي به خودم لبخند زدم. آنجلا هم به خاطر رفتن به رقص احساس خوشحالی میکرد، ولی زیاد از اریک خوشش نیامده بود. جس سعی کرد از او اعتراف بگیرد که از چه مدل پسري خوشش می آید. اما کمی بعد، من حرفش را با سوالی در مورد لباسها قطع کردم تا جلوي حرف زدنش را بگیرم. آنجلا نگاه حق شناسانه اي به من انداخت. پورت آنجلس محوطه ي توریستیِ کوچک و زیبایی بود که بسیار تمیزتر و جالبتر از فرکس به نظر میرسید. جسیکا و آنجلا این را خوب می دانستند، بنابراین هیچ نقشه اي براي تلف کردن وقتشان در تفریحگاه خوش منظره ي کنار بندر نکشیدند. جس مستقیم به سمت یک فروشگاه بزرگ شهر که چند مسیر جلوتر از بندر با چهره ي دوستانه اي قرار گرفته بود، راند... . مجلس رقص یک دعوت نامه ي نیمه رسمی داشت و ما زیاد مطمئن نبودیم که این به چه معناست! وقتی به جسیکا و آنجلا گفتم که هرگز در فنیکس به رقص نرفته ام، هر دو خیلی غافلگیر شدند. جس در حالی که داخل مغازه میشد، با تردید پرسید « تو هیچوقت با دوست پسرت یا کسی دیگه نرفتی؟ » . «واقعاً » سعی کردم متقاعدش کنم. نمیخواستم مشکل رقصم را توضیح بدم«من هیچ وقت دوست پسر یا شخص خیلی نزدیکی نداشتم چون زیاد بیرون نمیرفتم » « چرا نه؟ »صداقانه جواب دادم « هیچ کس ازم تقاضا نکرد » به نظر میآمد شک کرده باشد« اینجا مردم از تو تقاضاي بیرون رفتن میکنن و... » و به یادم آورد «تو به اونا نه میگی » حالا ما در یک راه فرعی بودیم و لباس هاي آویزان شده از قلابها را بررسی میکردیم. آنجلا به آرامی حرف اورا اصلاح کرد « خب، غیر از تایلر » من با دهان باز نفسم را بیرون دادم « ببخشید؟ چی گفتی؟ » جسیکا با چشمهایی بدگمان مرا آگاه کرد « تایلر به همه گفته که داره تو رو به یه مهمونی رقص رسمی میبره » صدایم جوري بود انگار در حال خفه شدن بودم « اون چی گفته؟ » آنجلا رو به جسیکا زمزمه کرد « بهت گفته بودم که این حقیقت نداره » ساکت و هنوز غرق در حالت شوکی بودم که کم کم به خشم تبدیل میشد. ولی بعد یک ردیف لباس دیگر پیدا کردیم و کاري براي انجام دادن دستمان آمد. وقتی داشتیم با دست در میان لباس ها میگشتیم، جسیکا با خنده گفت «به خاطر همینه که لورن از تو خوشش نمیاد»دندانهایم را به هم ساییدم« فکر میکنی اگه من با وانتم از روش رد بشم، احساس گناهش در مورد تصادف متوقف می شه؟ ممکنه از جبران کردنش منصرف بشه و ما رو بی حساب بدونه؟»« اگه دلیلشبراي این کارها همین باشه! » جس پوزخند زد «! شاید »محدوده ي انتخاب لباس چندان وسیع نبود اما حداقل چند چیز براي امتحان کردن، پیدا کردند. من روي یک صندلی کوتاه در اتاق پرویی که سه آینه داشت، نشستم و سعی کردم خشم خود را کنترل کنم. جس بین دو انتخاب مانده بود. یکی بدون یقه، بلند و تماماً مشکی بود؛ و دیگري، یک دوبندي آبی براق تا زانو با بندهاي رشته اي. من تشویقش کردم که آبی را انتخاب کند. چرا به چشم هایش اطمینان نمیکرد؟ آنجلا یک پیراهن صورتی کم رنگ انتخاب کرد که پارچه ي زیبای آن دور قامت بلند او در کنار موهاي قهوهاي روشنش ته رنگ عسلی درخشانی به خود می گرفت. من سخاوتمندانه از هردوي آنها تعریف و تمجید کردم و کمکشان کردم لباسهایی که نمیخواستند را به جا رختیشان برگردانند. همهي مراحل خیلی آسانتر و کوتاهتر از گردشهایی به نظر میرسید که من با رنی در فنیکس می رفتم. حدس زدم شاید دلیل آن محدودیت انتخابها در اینجا باشد. ما به سمت محل خرید کفش و لوازم دیگر رفتیم. وقتی آنها چیزي را امتحان میکردند، من فقط نگاه میکردم و انتقاد میکردم. حس و حال خرید کردن براي خودم را نداشتم، هرچند به کفش جدیدي نیاز داشتم. موضوع مهم شب دخترانه ام به دلیل آزردگی از تایلر کنار گذاشته شده بود مرکز جواهر فروشی نظر جسیکا را به خود جلب کرده بود به همین دلیل من و آنجلا تنها بودیم. وقتی او در حال بستن بند یک جفت کفش صورتی پشت پاشنه اش بود، من با دو دلی شروع کردم « آنجلا؟ »او از این بابت که با فردي قرار گذاشته بود که به اندازهاي که بتواند کفش پاشنه بلند بپوشد، قدبلند بود، خیلی خوشحال بود. در حالی که یک پایش را بالا گرفته بود، پاشنه ي پایش را چرخاند تا بهتر بتواند نماي کفش را ببیند« بله؟ » ترسیدم و عقب کشیدم « ازشون خوشم میاد » به فکر فرو رفت « شاید بخرمشون، البته به جز یه پیراهن دیگه چیزي ندارم که بتونم باهاشون جفت کنم » .تشویقش کردم«. اوه، بخرشون، حراجین »لبخند زد و در جعبه اي که کفشهاي سفید قابل قابل استفاده تري درونش بود را گذاشت.دوباره سعی کردم«اوم، آنجلا... » با کنجکاوري به بالا نگاه کرد به کفشها زل زدم« این براي کالنها طبیعیه که ...» بدبختانه تلاشی که براي نشان دادن بی علاقگی در صدایم کرده بودم، با شکست مواجه شد. « که خیلی بیرون از مدرسه باشن؟ ...» درحالی که کفشهایش را امتحان میکرد، به آرامی گفت «آره، هروقت هوا خوبه اونا و حتی دکتر، تمام وقتشونو با گشت و گذار میگذرونن در واقع همهي اونا اهل زیاد بیرون رفتن هستن. » برخلاف جسیکا که در این مواقع صدها سوال از خود بروز میداد، او حتی یک سوال هم نپرسید. کمکم داشت از آنجلا خوشم میآمد.«اوه ! » هنگامی که جسیکا بازگشت تا جواهرسنگ براق مصنوعی اي که براي جفت کردن با کفشهاي نقره ایش پیدا کرده کرده بود، به ما نشان دهد، موضوع را ادامه ندادم. قصد داشتیم براي شام به یک رستوران ایتالیایی کوچک در تفرجگاهی ساحلی برویم اما خرید پیراهن آنقدر که انتظار داشتیم طول نکشید. جس و آنجلا میخواستند لباسهایشان را در ماشین بگذارند و بعد قدم زنان به طرف دریاچه بروند. من میخواستم یک کتاب فروشی پیدا کنم پس قرار گذاشتیم که یک ساعت دیگر در رستوران همدیگر را ببینیم. هردوي آنها مایل بودند همراه من بیایند ولی من تشویقشان کردم که بروند و خوش بگذرانند. نمیدانستند که من چقدر میتوانم در میان کتابها گم شوم. این چیزي بود که ترجیح میدادم به تنهایی انجام دهم. آنها در حالی که با خوشحالی گپ میزدند قدم زنان به سمت ماشین رفتند و من راهم را به سوي جهتی که جس نشانم داده بود، کج کردم. پیدا کردن کتابفروشی سخت نبود؛ پنجره هایی پر از کریستال و رویا گیر و کتابهایی در مورد شفا بخشی روحانی داشت. آنطوري که انتظارش را داشتم نبود. حتی به خودم زحمت ندادم که داخل بروم. از پشت شیشه ها زن حدوداً پنجاه سالهاي را دیدم که لبخند خوشامد گویانه اي بر لب داشت و موهاي خاکستري بلندش را پشت سرش رها کرده بود. لباسی ساده به سبک دهه ي شصت پوشیده و پشت باجه ایستاده بود. تصمیم گرفتم از گفتگویی که میتوانستم انجام ندهم، بپرهیزم. حتماً یک کتابفروشی معمولی در شهر وجود داشت. به امید اینکه مستقیم به طرف مرکز شهر میروم، از پیچ و خم خیابانهایی که از ترافیک پایان یک روز کاري پر شده بودند، گذشتم. آنقدر که باید متوجه جایی که میرفتم نبودم. با احساس ناامیدیم کشمکش داشتم. به سختی تلاش میکردم به او و چیزي که آنجلا گفت فکر نکنم. بیشتر از هر چیز، سعی میکردم از ترس اینکه مبادا ناامیدي زجرآورتری نصیبم شود، براي شنبه امیدوار نباشم. هنگامی که نگاهم را بالا آوردم و ولووي نقره اي رنگ پارك شده اي در آن طرف خیابان دیدم، تمام اینها به من هجوم آوردند. با خود فکر کردم که او احمق، خون آشام و غیرقابل اعتماد است. در جنوبی ترین قسمت، چند فروشگاه با ویترین هاي شیشه اي که به نظر امیدوارکننده می رسیدند، دیدم و به سمتشان رفتم. اما وقتی به آنجا رسیدم جز یک تعمیراتی و یک محل خالی چیزي ندیدم. زمان زیادي تا دیدن جس و آنجلا مانده بود و من باید قبل از برگشتن و روبرو شدن با آنها حال و حوصله ام را برمیگرداندم. قبل از اینکه به راهم از گوشه ادامه دهم، انگشتانم را میان موهایم چرخاندم و چند نفس عمیق کشیدم. بعد از رد شدن از یک خیابان دیگر متوجه شدم که مسیر را اشتباهی می رفتم. ترافیک کوتاهی که دیده بودم به سمت شمال میرفت و ساختمانهاي بزرگ اینجا، شبیه انبار به نظر می آمدند. تصمیم گرفتم در پیچ بعدي به سمت شرق بروم و بعد از گشتن اطراف چند ساختمان، شانسم را براي پیدا کردن راهی به تفرجگاه ساحلی از خیابانهاي مختلف امتحان کنم. یک گروه چهار نفري از مردها به طرف گوشه اي که در آن را میرفتم، پیچیدند. لباسهایشان سادهتر از آن بود که در حال رفتن به خانه از اداره باشند و همچنین کثیفتر از آن بود که توریست باشند. وقتی نزدیکم شدند فهمیدم که سنشان چندان بیشتر از من نیست. با صداي بلند جوك میگفتند و به شکل ناهنجاري می خندیدند و به بازوهاي یکدیگر مشت میزدند. به طرف دیگر پیاده رو رفتم و تا آنجا که میتوانستم فضا را برایشان خالی کردم. با سرعت قدم برداشتم و به پیچ خیابان که پشت سرشان بود، نگاه کردم. هنگامی که رد میشدند، یکی از آنها صدا زد « هی تو !» از آنجا که کس دیگري در آن اطراف نبود مطمئناً طرف صحبتش من بودم ، ناخودآگاه بالا را نگاه کردم دو نفر از آنها ایستاده بودند و دو نفر دیگر به آرامی قدم میزدند. کسی که جلوتر از همه بود موهاي تیره اي داشت و به نظر میرسید اوایل بیست سالگی اش است. چهار شانه بود و فکر می کنم او بود که صحبت کرد. یک پیراهن فلانل باز روي یک تیشرت کثیف پوشیده بود. صندل و شلوار جین پاره اي به پا داشت. نیم قدم به طرف من برداشت. به صورت غیر ارادي، زیر لب گفتم« سلام »بعد به سرعت به سمت دیگري نگاه کردم و تندتر از قبل به طرف پیچ خیابان رفتم. می توانستم صدایشان را بشنوم که با بلندترین حد ممکن پشت سر من میخندیدند. آن یکی دوباره مرا صدا کرد « هی صبر کن! » اما من سرم را پایین نگه داشتم و با آهی از سر آسودگی از پیچ خیابان گذشتم. هنوز صداي خنده هایشان را میشنیدم. خودم را در پیاده رویی که در کنار چندین انبار دود قرار گرفته بود، یافتم. هر انبار درهایی بزرگ و قرمز رنگ داشت تا کامیونها بتوانند بارشان را خالی کنند اما چون شب بود، در انبارها را قفل کرده بودند. در جنوب خیابان هیچ پیاده رویی وجود نداشت و به جاي آن یک سري نرده ي به هم پیوسته بود که به وسیله ي سیمهاي خاردار از حیاط بزرگ یک موتورخانه که قسمتهاي مختلف موتور در آن بود، محافظت میکردند. به عنوان یک مهمان در شهر، در جایی خیلی دورتر از محلی که قرار بود ببینم، سرگردان شده بودم. متوجه شدم هوا در حال تاریک شدن است. سرانجام ابرها داشتند میرسیدند. ستونهاي ابري که خط افق را گرفته بودند، باعث ایجاد یک غروب زود هنگام شده بودند. آسمان شرق هنوز صاف بود اما دورنمایی خاکستري رنگ، با رگه هاي صورتی و نارنجی داشت. ژاکتم را در ماشین جا گذاشته بودم و لرزشی ناگهانی باعث شد بازوهایم را به سینه ام بفشرم. یک ون تک نفره از کنارم رد شد و بعد دوباره خیابان خالی بود. آسمان ناگهان تیره تر شد، و همینطور که من از روي شانه ام نگاه میکردم تا میزان آسیب زنندگی ابرها را بررسی کنم، با حیرت متوجه شدم که دو مرد به آرامی در بیست قدمی پشت سرم در حال راه رفتن هستند. آنها افراد همان گروهی بودند که در گوشه ي خیابان از کنارشان رد شده بودم هرچند هیچکدامشان، فرد تیره رنگی که با من صحبت کرد، نبودند. یک مرتبه سرم را برگرداندم و سرعت قدمهایم را زیاد کردم. سرمایی که هیچ ارتباطی با هوا نداشت، دوباره مرا لرزاند. کیفم را که روي شانه ام بود به پشتم انداختم تا از دزدیده شدنش جلوگیري کنم. دقیقاً میدانستم اسپري فلفلم که حتی بازش نکرده بودم، هنوز در کیف وسایلم زیر تخت بود. تمام پولم هم شامل یک بیست تایی و چند تک دلاري میشد پس پول زیادي هم به همراه نداشتم. با خود فکر کردم که تصادفاً کیفم را بندازم و فرار کنم اما صدایی کوچک و وحشتناك، در پس زمینهي ذهنم به من هشدار میداد که ممکن است آنها چیزي بدتر از دزد باشند. به صداي قدمهاي آرامشان که در مقایسه با صداهاي خشن و بلندي که قبلاً تولید میکردند و بیش از حد آرام بودند، گوش دادم. به نظر نم یرسید سرعتشان را زیاد کرده و یا به من نزدیکتر شده باشند. نفسی کشیدم. باید به خودم یادآوري میکردم. نفس بکش، تو که نمیدانی آنها دارند تو را دنبال میکنند. با بیشترین سرعتی که میتوانستم بدون اینکه واقعاً بدوم به راه رفتن ادامه دادم. بر پیچ سمت راست که حالا فقط چند یارد دیگر با من فاصله داشت، متمرکز شدم. میتوانستم صدایشان را بشنوم که خیلی دورتر از جایی که قبلاً قرار داشتند، ایستاده بودند. ماشین آبی رنگی از جنوب به داخل خیابان پیچید و با سرعت مرا پشت سر گذاشت. با خود فکر کردم میتوانم یک دفعه جلوي آن بپرم اما تردید مانعم شد. مطمئن نبودم که واقعاً درحال تعقیب کردنم هستند و بعد دیگر خیلی دیر شده بود. به گوشه که رسیدم، با نیم نگاهی سریع فهمیدم که این فقط یکراه بن بست به پشت یک ساختمان است. مشخص بود چه حالی داشتم؛ باید سریعاً مسیرم را عوض میکردم و به آنطرف راه باریک میرفتم تا به پیاده رو برگردم. خیابان در پیچ بعدي، در جایی که یک علامت ایست قرار داشت، به انتها میرسید. همزمان با تصمیم گرفتن به اینکه بدوم یا ندوم، بر روي قدمهاي ضعیف پشت سرم تمرکز کردم. با اینکه صداي آنها به نظر خیلی دور میرسید، اما مطمئن بودم که در هر صورت به من میرسند. خطر را به جان خریدم و یک نگاه زودگذر از روي شانه ام به آنها انداختم. با آسودگی دیدم که حدود چهل قدم از من دوتر بودند اما هردوي آنها به من زل زده بودند. به نظر میرسید رسیدن به آن پیچ تا ابد طول میکشد. قدمهایم را یکنواخت نگه داشتم و با هر قدم کوچکی که برمیداشتم مردان پشت سرم را از خود دورتر میکردم. شاید فهمیده بودند که مرا ترسانده و پشیمان شده بودند. دو ماشین را دیدم که در حال رفتن به سمت شمال، از چهار راه همانجایی که من به سمتش میرفتم گذشتند. با آسودگی نفس راحتی کشیدم. نسبت به این خیابان متروکه، آنجا آدمهاي بیشتري خواهد بود. با آهی از سر سپاسگذاري به طرف پیچ خیابان جست زدم. و ناگهان ایستادم. از هر دو طرف، دیوارهاي بدون در و پنجره خیابان را در بر گرفته بودند. میتوانستم از این فاصله دو چهار راه پایینی، چراغهاي خیابان، ماشینها و عابرین بیشتري را ببینم اما همه ي آنها خیلی دور بودند زیرا در مقابل ساختمان غربی در میانه ي خیابان، دو مرد دیگر از گروه در حال پرسه زدن بودند و همینطور که در پیاده رو مانند یک جسد یخ زده ایستاده بودم، با خنده هایی مهیج نگاهم میکردند. سپس فهمیدم که کسی تعقیبم نکرده بود. محاصره ام کرده بودند. فقط یک ثانیه صبر کردم اما به نظر خیلی طولانی تر میآمد. برگشتم و به سرعت به سمت دیگر جاده رفتم. صداي قدمهاي پشت سرم بلندتر شده بود و با ضعف احساس می کردم که این یک تلاش بیهوده است. « اونجا! » صداي غرش مانند مرد تنومند مو سیاه سکوت سنگین را شکست و باعث شد از جا بپرم. به نظر میرسید در تاریکی اي که همه جا را فرا گرفته بود، مرا می پایید. درحالی که سعی میکردم به پایین خیابان بروم، صدایی بلند از پشت سر به گوشم رسید که باعث شد دوباره از جا بپرم« آره »« ما فقط یه میون بر کوچیک زدیم »به سرعت در حال نزدیک شدن به فاصله ي بین خودم و دو نفر دیگر بودم. باید آرامتر قدم برمیداشتم. صداي جیغ بلندی داشتم. هوا را داخل کشیدم و آماده شدم تا از صدایم استفاده کنم اما گلویم آنقدر خشک بود که مطمئن نبودم چقدر میتوانم به آن اوج دهم. با حرکتی سریع کیفم را از بالاي سرم در آوردم و با یک دست، بندش را محکم گرفتم که یا آن را تسلیم کنم، و یا به عنوان اسحله اي ضروري از آن استفاده کنم. درشت ترین مرد، همینطور که محتاطانه با قدمهاي آهسته به طرف خیابان میرفتم، با بی اعتنایی از دیوار دور شد. با صدایی که قرار بود قوي و شجاعانه باشد، هشدار دادم « برو پی کارت » اما درباره ي گلوي خشکم حق داشتم هیچ صدایی از آن خارج نشد. و صداي ناهنجار قهقه هایش دوباره از پشت سر به گوش رسید. او صدا زد « اینطوري نباش عسل » پاهایم را باز کردم تا محکمتر بایستم؛ سعی میکردم با وجود وحشتی که داشتم، فنون دفاع شخصی اي را که بلد بودم، به یاد آورم. به امید اینکه بتوانم دماغش را بشکنم، به سرش ضربه اي وارد کنم و یا با بردن انگشتانم در حدقه اش و قلاب کردن آنها به دور چشمش، آن را از حدقه در آورم، دستم را رو به بالا کج کردم. البته خیال فن مرسوم با زانو به میان پاهایش ضربه زدن را هم در سر می پروراندم. سپس همان صداي بدبینانه در ذهنم شروع به صحبت کرد و به یادم انداختکه احتمالاً در مقابل یکنفرشان هم شانسی ندارم چه برسد به چهار نفر. خفه شو! قبل از اینکه وحشت بتواند اختیارم را در دست بگیرد، بر صدا تسلط یافتم. بدون آسیب رساندن به کسی خودم آسیب نمیدیدم. سعی کردم آب دهانم را قورت دهم تا بتوانم جیغ مناسبی بکشم. ناگهان نور چراغ اتومبیلی را که به سرعت از حوالی سر نبش میآمد، دیدم. ماشین که تقریباً داشت مرد تنومند را میزد، وادارش کرد که به طرف پیاده رو بپرد. به سمت جاده پریدم. ماشین نقره اي یا باید می ایستاد یا مرا میزد اما به طور غیرمنتظره اي دور زد و وقتی که صندلی کمک راننده با در باز فقط چند قدم با من فاصله داشت، ترمز کرد. صداي خشنی به من دستور داد « سوار شو » شگفت انگیز بود که چه طور آن وحشت خفه کننده فوراً محو شد و چه طور ناگهان احساس امنیت درونم فوران کرد. به محض شنیدن صدایش، حتی قبل از اینکه پایم را از روي خیابان بردارم، به درون ماشین پریدم و در را محکم پشت سرم بستم. داخل ماشین تاریک بود و هیچ نوري با باز شدن در، نیامده بود. به زحمت میتوانستم در نورِ کم برق زدن داشبورد، چهره اش را ببینم. هنگامی که به سمت شمال پیچید، صداي جیغ لاستیکها بلند شد. با سرعت شتاب گرفت و به طرف مردان سراسیمه ي داخل خیابان، تغییر جهت داد. همچنان که می پیچیدیم و با سرعت به سمت پناهگاه میرفتیم، نگاه کوچکی به آنها که به سمت پیاده رو شیرجه میرفتند، انداختم. دستور داد« کمربندتو ببند » و من فهمیدم که با هر دو دستم صندلی را محکم گرفته ام. سریعاً اطاعت کردم. صداي بسته شدن کمربند هنگام وصل شدن در آن تاریکی، بلند به نظر میرسید. به تندي به چپ پیچید و جلوي چندین علامت توقف، بدون مکث سرعت گرفت. اما من کاملاً احساس امنیت می کردم و در آن لحظه برایم مهم نبود که کجا میرفتیم. با آسودگیِ عمیقی که فراتر از نجات غیر منتظره ام بود، به صورتش زل زدم. چهره ي بی نقصش را در آن نور کم بررسی میکردم و منتظر بودم تا نفسم به حالت عادیش برگردد تا اینکه فهمیدم ظاهرش مانند یک قاتل عصبانی است. پرسیدم « حالت خوبه؟ » تعجب کردم که چقدر صدایم گرفته به نظر میرسد. با تندي گفت « نه » لحنش خشمگین بود. در سکوت نشستم و تا وقتی که ماشین یک توقف غیر منتظره کرد، درحال نگاه کردن صورتش با چشمانی که مستقیم به جلو خیره میشدند، بودم. به اطرافم نگاهی انداختم اما همه جا تاریکتر از آن بود که بشود چیزي جز خطوط مبهم درختان متراکمِ کنارِ جاده را دید. ما دیگر در شهر نبودیم. با صدایی محکم و کنترل شده پرسید « بلا؟ » « بله؟ »صدایم هنوز خشن بود؛ سعی کردم گلویم را به آرامی صاف کنم. با اینکه به من نگاه نمیکرد اما میتوانستم عصبانیت را به وضوح در چهرهاش ببینم. « حالت خوبه؟ »به نرمی گفتم « آره » دستور داد « لطفاً حواسمو پرت کن » « ببخشید، چی؟ » نفسش را به تندي بیرون داد. چشمهایش را بست و نوك بینی اش را با شست و انگشت اشاره اش گرفت. توضیح داد «. فقط درباره ي یه چیز غیرمهم وراجی کن تا آروم بشم » « اومم » به مغزم فشار آوردم تا چیزي پیش و پا افتاده براي گفتن پیدا کنم «فردا قبل از مدرسه میخوام تایلر کراولی رو با ماشین زیر بگیرم» . هنوز چشمانش را محکم بسته بود و به هم می فشرد اما گوشه ي دهانش حرکت کرد. « چرا ؟» به تندي گفتم« داره به همه میگه که میخواد منو به مجلس ببره. یا اون دیوونه است یا اینکه هنوز سعی میکنه تلافی اینو کنه که تو آخرین... خب، تو اینو یادته. اون فکر میکنه یه جورایی مجلس رقص روش خوبی واسه انجام این کاره. واسه همین فکر کردم که اگه منم زندگیش رو به خطر بندازم، اونوقت بیحساب می شیم و اون دیگه نمیتونه سعی کنه تا این اتفاق و جبران کنه. من به دشمن نیازي ندارم و شاید اگه اون منو تنها بذاره لورن کوتاه بیاد. شایدم مجبور شم ماشینش رو کاملاً داغون کنم، اگه ماشین نداشته باشه نمیتونه هیچکس رو به مجلس رقص ببره... » « درموردش شنیده بودم » به نظر میرسید کمی آرامتر شده است. با ناباوري پرسیدم « شنیده بودي ؟» عصبانیت قبلی ام شدت یافت. زیر لب گفتم «اگه از گردن به پایین فلج بشه هم نمیتونه به مجلس رقص بره » نقشه ام را تصحیح کردم. ادوارد آه کشید و سرانجام چشمانش را گشود. « بهتري ؟» « نه واقعاً » صبر کردم اما او دوباه صحبت نکرد. سرش را به صندلی تکیه داد و به سقف ماشین خیره شد. چهره اش محکم بود. با صدایی نجوا مانند گفتم « مشکل چیه ؟» « بعضی مواقع من با خشمم مشکل دارم بلا » او هم زمزمه کنان حرف می زد و با چشمانی که مانند شیاري باریک شده بودند، به بیرون پنجره نگاه میکرد جمله اش را ناتمام گذاشت.« اما براي من اصلاً خوب نیست برگردم برم شکار اون... » به سوي دیگري نگاه کرد و براي لحظه اي تلاش کرد تا دوباره خشمش را کنترل کند. ادامه داد « حداقل، این چیزیه که دارم سعی میکنم خودمو باهاش متقاعد کنم » « اوه! »حرف نامناسبی به نظر می آمد اما جواب بهتري نتوانستم پیدا کنم. دوباره در سکوت نشستیم. به ساعت روي داشبورد نگاهی انداختم. از ششو نیم گذشته بود. زمزمه کردم « جسیکا و آنجلا نگران میشن، قرار بود ببینمشون » او بدون گفتن کلمه اي دیگر موتور را روشن کرد، به نرمی دور زد و با سرعت به طرف شهر برگشت. به سرعت به چراغهاي خیابان رسیدیم. هنوز خیلی تند میرفت. به سهولت از میان ماشینها رد میشدیم و به آرامی از گردشگاه ساحلی عبور میکردیم. در یک جاي خالی که به نظر من براي ولوو خیلی کوچک بود، در مقابل یک جدول به طور موازي، با یکبار تلاش و بدون زحمت پارك کرد. بیرون پنجره را به منظور دیدن چراغهاي لا بلا ایتالیا نگاه کردم و جس و آنجلا را دیدم که دور تر از ما قدم زنان میرفتند.شروع کردم « چطور میدونستی کجا... ؟» اما وقتی سرم را تکان دادم، صداي باز شدن در را شنیدم و برگشتم تا بیرون رفتنش را ببینم.پرسیدم « چی کار میکنی؟ » اما چشمهایش سخت بود. از ماشین خارج شد و در را محکم بست. لبخند زد « دارم میبرمت براي شام » با کمی دستپاچگی کمربند را باز کردم و سپس با عجله از ماشین بیرون آمدم. در پیاده رو منتظر من بود. قبل از اینکه چیزي بگویم، گفت «قبل از اینکه مجبور شم برم دنبال جسیکا و آنجلا، برو جلوشون رو بگیر. فکر نمیکنم اگه با دوستهاي دیگه ت برخورد کنم، بتونم جلوي خودمو بگیرم» از تهدید موجود در صدایش به خود لرزیدم. در پی آنها فریاد زدم «! جس! آنجلا »وقتی برگشتند، برایشان دست تکان دادم. به سویم هجوم آوردند. آرامش آشکاري که در چهره هایشان بود با دیدن کسی که در کنارش ایستاده بودم، همزمان تبدیل به شگفتی شد. چند قدم دور تر از ما ایستادند.صداي جسیکا مشکوك بود. « کجا بودي؟ » با شرمندگی پذیرفتم « گم شده بودم و بعد به ادوارد برخوردم »به طرف ادوارد اشاره کردم. با صداي نرم و وسوسه انگیزش پرسید« اشکال نداره بهتون ملحق شم؟ »میتوانستم از ظاهر گیجشان بفهمم که هرگز این مهارت خود را روي آنها پیاده نکرده بود. جسیکا نفس کشید « البته! »آنجلا اقرار کرد « اومم... در واقع، بلا ما قبلاً وقتی که منتظرت بودیم خوردیم... ببخشید » با بی اعتنایی گفتم « عیبی نداره. من گشنم نیست » صداي ادوارد آرام اما پر از توانایی بود. «فکر کنم باید یه چیزي بخوري »به جسیکا نگاه کرد و کمی بلند تر صحبت کرد «میشه بلا رو امشب من برسونم خونه؟ اینطوري لازم نیست تا موقعی که غذا میخوره منتظرش بمونید»«... اومم... مشکلی نیست، فکر کنم » لبش را گاز گرفت، سعی میکرد از ظاهرم بفهمد که آیا این همان چیزیستکه میخواهم یا نه.به او چشمک زدم. من چیزي جز تنها بودن با ناجی ابدیم نمیخواستم. سوالات زیادي بود که تا زمانی که با هم نبودیم، نمیتوانستم رویش بمباران کنم. آنجلا سریعتر از جسیکا « باشه. بلا... ادوارد، فردا می بینمتون »دست جسیکا را گرفت و او را به سمت ماشینی بود که میتوانستم ببینم کمی آنطرفتر روبروي خیابان اول پارك شده بود، کشاند. همچنان که داخل ماشین میشدند، جس با چهره اي مشتاق و کنجکاوانه، برگشت و برایم دست تکان داد. دستم را تکان دادم و قبل از اینکه به سمت ادوارد برگردم، صبر کردم تا بروند. به بالا نگاه کردم تا چهره اش را بررسی کنم. ظاهرش غیر قابل خواندن بود. پا فشاري کردم «واقعاً گشنم نیست » « به خاطر من » به سمت در رستوران قدم برداشت و با ظاهري سرسخت، آن را باز نگه داشت. ظاهراً دیگر بحثی نبود. با آهی حاکی از تسلیم، از کنار او گذشتم و داخل رستوران شدم. رستوران شلوغ نبود. الان فصل پورت آنجلس نبود. مهماندارمان زن بود و وقتی ادوارد را برانداز میکرد، نوع نگاه درون چشمانش را فهمیدم. بی آنکه ضروري باشد، با گرمی بیشتر به او خوش آمد گفت. از اینکه تا این حد باعث ناراحتیم شده بود، شگفتزده شدم. به طور غیر طبیعی بلوند و قدش چند اینج از من بلندتر بود. « یه میز براي دو نفر ؟»چه از قصد این کار را میکرد یا نه اما صدایش جذب کننده بود. چشمان زن به من افتاد و سپس به سمت دیگري نگاه کرد؛ از معمولی بودن آشکارم و همینطور از فاصله ي بدون تماسی که ادوارد هوشیارانه بین ما حفظ میکرد، راضی بود. او ما را به سمت میزي که براي چهار نفر به اندازه ي کافی بزرگ بود، در مرکز شلوغترین منطقه ي طبقه راهنمایی کرد. در حال نشستن بودم اما ادوارد سرش را به سمت من تکان داد. به آرامی به میزبان تاکید کرد «ممکنه خصوصی تر باشه؟ »مطمئن نبودم، اما به نظر میرسید انعامی به او داده بود.مثل من شگفت زده شده بود « حتماً » تا به حال به جز در فیلمهاي قدیمی ندیده بودم کسی میزي را قبول نکند. او برگشت و ما را دور تا دور بخشی به سوي حلقه اي از غرفه هاي کوچک که تمامشان خالی بود، راهنمایی کرد « این چطوره؟ » .لبخند درخشانش را نشان داد و او را براي لحظه اي مبهوت کرد. « عالیه! » « اومم... » در حال پلک زدن سرشرا تکان داد« خدمتکارتون همین الان میاد »لرزان و قدم زنان به طرف دیگر رفت.از او ایراد گرفتم « تو واقعاً نباید با مردم اینکارو بکنی؛ به هیچوجه خوب نیست » « چه کاري؟ » « اینطوري مهبوت کردنشون. اون احتمالا الان تو آشپزخونه داره نفس نفس می زنه » به نظر میرسید گیج شده.با تردید گفتم « اه، بیخیال، تو باید بدونی چه تاثیري رو مردم میذاري » « من مردمو مبهوت میکنم؟ » . سرش را به طرفی کج کرد و چشمانش غیر عادي شد « توجه نکردي؟ فکر میکنی همه به همین آسونی به خواسته شون میرسن ؟» به سوالم توجهی نکرد « من تو رو مبهوت میکنم ؟» موافقت کردم « مرتباً » و سپس پیش خدمتمان با چهره اي منتظر آمد. زن مهماندار قطعاً پشت صحنه شایعات زیادي کرده بود و دختر جدید به نظر مأیوس نمی آمد.موهاي کوتاه و سیاه پشت گوشش را برگرداند و با صمیمتی غیر ضروري لبخند زد. « سلام، اسم من امبره و امشب سرویس دهنده ي شما هستم، چی میتونم واسه نوشیدن براتون بیارم؟ » از دیدم پنهان نماند که او فقط داشت با ادوارد صحبت می کرد. ادوارد به من نگاه کرد. « من یه کوکا میخوام » بیشتر شبیه به سوال بود. گفت « دوتا کوکا »او با یک لبخند غیر ضروري دیگر به او اطمینان داد« واسه تون میارم » اما ادوارد که در حال نگاه کردن به من بود، لبخندش را ندید.وقتی پیشخدمترفت، پرسیدم « چیه؟ » «چه احساسی داري ؟ » . چشمانش روي چهره ام ثابت ماند جواب دادم « خوبم » از جدي بودنش تعجب کردم.« احساس سرگیجه، مریضی یا سرما نداري؟ » « باید داشته باشم ؟»« خوب، درواقع من منتظرم که بري تو شوك » به گیجی لحنم آهسته خندید. چهره اش با لبخند کج بی نقصش برگشت. بعد از اینکه توانستم دوباره نفسبکشم، گفتم «فکر نمیکنم این اتفاق بیفته، و همیشه تو تحت کنترل در آوردن چیزهاي ناخوشایند خوب بودم» « با این حال، اگه یکم شکر و غذا بخوري احساس بهتري دارم » درست به موقع، پیشخدمت با نوشیدنی هایمان و یک سبد نان آمد. در حالی که آنها را روي میز میگذاشت، پشت به من ایستاد. از ادوارد پرسید « براي سفارش آماده اید؟ » ادوارد پرسید« بلا؟»و او با بی میلی رو به من برگشت. «. اومم... من راویولی قارچ میخورم » . اولین چیزي را که در منو دیدم انتخاب کردم او با لبخندي به سمت ادوارد برگشت« و شما ؟» گفت« چیزي نمیخورم » البته که نه. « اگه نظرت عوض شد بهم بگو » لبخند گرمش هنوز سر جایش بود ، اما ادوارد به او نگاه نمیکرد و او با نارضایتی رفت.ادوارد گفت: « بنوش»مطیعانه نوشابه ام را مزه مزه کردم و سپس عمیقتر سر کشیدم. از اینکه چقدر تشنه بودم تعجب کردم. وقتی که لیوانش را به سمتم هول داد، فهمیدم که یکجا تمامش کردم. هنوز تشنه بودم. سرماي نوشابهي تگري در سینه ام پخش می شد و باعث شد بلرزم. من نجوا کردم « ممنون »« سردته؟ » درحالی که میلرزیدم، توضیح دادم « فقط به خاطر نوشابه ست » با لحن ملامت کننده اي گفت « ژاکت نداري؟ » « دارم »نگاهی به نیمکت خالی کنارم انداختم و گفتم « اوه... ژاکتم رو توي ماشین جسیکا جا گذاشتم » . ادوارد مشغول درآوردن ژاکتش شد. ناگهان متوجه شدم که هیچ وقت به لباسهایی که می پوشید توجه نکرده بودم. نه فقط امشب، بلکه هیچوقت. تا به حال نتوانسته بودم نگاهم را از چهره اش بردارم. سعی کردم بر لباسهایش متمرکز شوم. در حال درآوردن ژاکت چرمی اي به رنگ بژ روشن بود. زیر آن پیراهن یقه اسکی کرم رنگی پوشیده بود. پیراهن به بدنش چسبیده و سینه ي عضلانی اش را به نمایش گذاشته بود. ژاکت را به من داد و مانع ادامه ي چشم چرانی ام شد. در حالی که دستانم را در آستین ژاکتش فرو میبردم، دوباره گفتم «متشکرم » سرد بود به همان سردي ژاکت خودم وقتی که صبح آن را از راهروي بادگیر خانه برداشتم. دوباره لرزیدم. ژاکتش بوي شگفت انگیزي داشت. آستینها خیلی بلند بودند؛ بنابراین مجبور شدم آنها را رو به عقب تا بزنم تا دستانم را آزاد کنم. درحالی که نگاهم میکرد، گفت « رنگ آبی خیلی به پوستت میاد »تعجب کرده بودم؛ سرم را پایین انداختم، طبیعتاً سرخ شده بودم. سبد نان را به طرفم هل داد. با لحن اعتراض آمیزي گفتم « واقعا میگم، شوکه نمیشم » « باید بشی یه آدم معمولی شوکه میشه اما تو حتی شوکه به نظر نمیاي » نگران به نظر میرسید. به عمق چشمانم خیره شد و متوجه شدم چشمانش چقدر روشنتر از آن چیزیست که همیشه میدیدم، نوعی طلائی قهوه اي. اعتراف کردم « من وقتی با توام خیلی احساس امنی میکنم »دوباره هیپنوتیزم شده بودم و حقیقت را گفته بودم. این موضوع او را رنجاند. ابروهاي مرمري شکلش را در هم کشید و درحالی که اخم کرده بود، سرش را تکان داد. با خودش زمزمه کرد « این پیچیده تر از اونیه که فکر میکردم » یک برش نان برداشتم و درحالی که شروع به گاز زدن به یک سرش میکردم، چهره اش را سبک و سنگین کردم. از خودم پرسیدم کی وقت مناسبش می رسد تا سوال کردن از او را شروع کنم. نظرم را ابراز کردم « معمولا وًقتی چشمات روشناند، حال روحی بهتري داري »سعی میکردم حواسش را از هر فکري که او را پریشان و در هم رفته میکرد، پرت کنم. با گیجی به من خیره شد « چی؟ ». « همیشه وقتی چشمات سیاه باشن، بدخلقتري. انتظارش رو داشتم » ادامه دادم « من یه نظریه در این مورد دارم »چشمانشرا تنگ کرد « نظریه هاي بیشتر؟ ». « اومم... اوهم »یک تکه ي کوچک نان را جویدم. سعی میکردم خودم را بی تفاوت نشان دهم. « امیدوارم این بار خلاقتر باشی... یا هنوز از کتابهاي کمیک میدزدي؟ »لبخند ضعیفش تمسخرآمیز بود؛ چشمانش هنوز نفوذ ناپذیر بودند. اعتراف کردم « خب، نه، من اون رو از یه کتاب کمیک نگرفته بودم، ولی از ذهن خودم هم نبود » مرا تشویق به حرف زدن کرد « و؟» اما در همین لحظه، پیشخدمت زن همراه با غذاي من، شلنگ انداز به سوي غرفه آمد. متوجه شدم هر دوي ما بیش از حد از دو طرف میز، به سوي هم خم شده بودیم چون همین که پیشخدمت نزدیک شد، راست نشستیم. ظرف غذا را که عالی به نظر میرسید جلویم گذاشت و به سرعت به طرف ادوارد برگشت. حرفهایش به نظرم دو پهلو میآمد. پرسید « نظرتو عوض کردي؟ چیزي نیست که بتونم بهت بدم؟ » با دست بلند و سفیدش به لیوانهاي خالی جلوي من اشاره کرد و گفت.«نه، متشکرم. اگه یکم دیگه نوشابه بیارین خوبه » « البته » لیوانهاي خالی را برداشت و دور شد. پرسید « چی داشتی میگفتی؟ » لحظه اي مکث کردم. « تو ماشین راجع بهشباهات صحبتمیکنم. اگه... » « شرط و شروط داره؟ »یک ابرویش را بالا برده بود، لحنش تهدید آمیز به نظر میرسید. « خوب، من چند تا سوال دارم » « البته » پیشخدمت با دو نوشیدنی دیگر برگشت. این بار بدون گفتن هیچ کلمه اي، لیوانها را روي میز گذاشت و رفت. جرعه ي کوچکی نوشیدم. با لحن جدي و محکمی، مرا به ادامه ي صحبت تشویق کرد «خوبه. شروع کن »با آسان ترین سوال شروع کردم. « چرا تو پورت آنجلس هستی؟ » یا فکر میکردم که آسانترین باشد.نگاهش را پایین انداخت، دستان بزرگش را به آرامی روي میز گذاشت و در هم فرو برد. چشمانش را از زیر. مژه هایش به من دوخت و پوزخندي بر چهره اش نمایان شد « بعدي » ا عتراض کردم « اما این آسونترین سواله » حرفش را تکرار کرد « بعدي » عاجزانه نگاهم را پایین انداختم. پوشش نقره اي را باز کردم، چنگالم را برداشتم و با دقت در راویولی فرو کردم و به آرامی در دهانم گذاشتم. هنوز به پایین خیره شده بودم و همانطور که میجویدم، در فکر فرو رفتم. قارچها خوب بودند. لقمه را فرو بردم و قبل از آنکه به بالا نگاه کنم، جرعه ي دیگري از نوشابه ام نوشیدم. نگاه تندي به او انداختم و به آرامی ادامه دادم «بسیار خب، بذار یه چیزي بگم. البته فرضاً، که... یه نفر... بدونه دیگران به چه چیزایی فکر میکنن یعنی بتونه ذهنو بخونه. البته با چند تا استثنا. میدونی که چی میگم؟ »« فقط یه استثنا. فرضاً » جمله ام را اصلاح کرد «باشه، پس فقط یه استثنا » از این که در بحث من شرکت میکرد، ذوق زده شده بودم، اما سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان دهم. «چطور عمل میکنه؟ چه محدودیتهایی داره؟ چطور... اون یه نفر... میتونه یکیو تو یه زمان درست پیدا کنه؟ چطور میفهمه که تو دردسر افتاده باشد یا نه؟. » نمیدانستم پرسشهاي درهم و پیچیدهي من، میتواند مفهومی برایش داشته پرسید « جواباشم فرضی بدم؟ » «البته » «... خوب، اگه... اون یه نفر » « بیا بهش بگیم "جو " » لبخند شیطنت آمیزي زد« جو. خب اگه جو حواسش به اون شخص باشه، لازم نیست زمانبندي افکارش خیلی دقیق باشه » . سرش را تکان داد و چشمانش را چرخاند «فقط تویی که میتونی تو یه همچین شهر کوچیکی دچار مشکل بشی میدونی، تو آمار جرایم رو تو یک دهه این شهر بالا بردي» به سردي یادآوري کردم « در مورد یه شخص فرضی صحبت می کنیم » به من خندید، چشمانش گرم و صمیمی بود. موافقتکرد « آره، همینطوره. میتونیم تو رو "جین " صدا کنیم ؟» نمیتوانستم هیجاناتم را کنترل کنم. پرسیدم « چطور فهمیدي؟ » متوجه شدم دوباره به سمتش خم شده ام. به نظر میرسید با احساسات درونیش در کشمکش بود. چشمانش روي چشمانم قفل شده بود و درست همان لحظه در حال تصمیم گرفتن در مورد گفتن یا نگفتن واقعیت به من بود. زیر لب زمزمه کردم «میدونی، میتونی به من اعتماد کنی »بدون لحظه اي تفکر، به جلو خم شدم تا دستان در هم رفته اش را لمس کنم ولی او دستانش را کمی عقب برد و من هم دستانم را عقب کشیدم. با صدایی که تقریبا به آرامی یکنجوا بود، گفت «نمیدونم انتخاب دیگه اي دارم یا نه. اشتباه میکردم تو خیلی دقیقتر از اونی هستی که حدس میزدم» « فکر میکردم همیشه حق با توئه » « قبلاً این طور بود » سرش را دوباره تکان داد« یه اشتباه دیگه هم در مورد تو میکردم. تو تصادفات رو به طرف خودت جذب نمیکنی این اونقدرا گسترده نیست که حق مطلب رو ادا کنه. تو دردسر رو به طرف خودت جذب. میکنی. اگه هرچیز خطرناکی تو شعاع ده مایلی تو باشه، غیر ممکنه که تو رو پیدا نکنه» حدسزدم « و تو خودتو تو این ردهبندي حساب میکنی؟ »صورتشسرد شد و حالتشغیر قابل فهم بود« به طور قطع »دستم را دوباره به سوي آنطرف میز دراز کردم. وقتی یکبار دیگر کمی عقب کشید، او را نادیده گرفتم و پشت دستش را خجولانه با انگشتانم لمس کردم. پوستش سرد و سخت بود، مثل یک سنگ. « متشکرم »صدایم گرم و همراه با سپاسگذاري بود « حالا شد دو بار » .« بیا سعی کنیم سه بار نشه، موافقی؟ » صورتش نرمتر شد اخمهایم را در هم کشیدم اما با حرکت سر، با او موافقت کردم.دستش را از زیر دست من برداشت و هر دو دستش را زیر میز گذاشت اما به طرفم خم شد. اقرار کرد« من تو رو تا پورت آنجلس تعقیب کردم» با اشتیاق صحبت می کرد.«قبلاً هیچوقت سعی نکرده بودم که شخص خاصی رو زنده نگه دارم و این خیلی پرزحمت تر از اونی بود که باورم داشتم. اما احتمالاً به خاطر اینه که تویی. به نظر میاد مردم معمولی میتونن یه روز رو بدون هیچ فاجعهاي به انتها برسونن » . مکث کرد. از خودم پرسیدم که نباید تعقیب کردن. او مرا ناراحت کند؟ اما در عوض موج قدرتمندي از خوشنودي را احساس میکردم. خیره شده بود. شاید در شگفت بود که چرا لبهاي من به لبخندي غیر ارادي باز شد. «تا حالا فکر کردي که همون دفعه ي اول، زندگیم تموم شده بود و تو داري با این کارات مزاحم سرنوشت م یشی؟ » من که غرق در اندیشه شده بودم، سعی میکردم حواس خود را پرت کنم. صدایش به سختی شنیده میشد. « اون بار اول نبود » با حیرت به او خیره شدم اما او به پایین نگاه میکرد. گفت « اولین باري که من تو رو دیدم، زندگیت تموم شده بود » لرزشی از ترس را در کلماتش حس کردم و ناگهان خاطره ي نگاه خیره ي سیاه او را در روز اول به یاد آوردم... اما غوطه ور شدن در حس ایمن بودن در حضور او، آن را فرو نشاند. همان لحظه، به بالا نگاه کرد تا چشمان مرا بخواند. هیچ ردي از ترس در آنها وجود نداشت. صورت فرشته گونه اش، سنگین و موقر بود. پرسید « یادت میاد ؟» « بله » « و تو هنوز اینجا نشستی »آرام بودم یک ابرویش را بالا برد. ردي از ناباوري در نگاهش دیده میشد.« آره، اینجا نشستم... به خاطر تو » مکثی کردم اورا وادار به جوابدادن کردم.« به خاطر اینکه تو میدونستی چطور، هرطور شده امروز منو پیدا کنی... ؟ » لبهایش را به هم فشرد و از میان چشمان باریکش به من خیره شد. دوباره تصمیم گرفت. نگاهش ناگهان به ظرف غذاي دست نخورده ام خورد و دوباره به طرفم برگشت. « تو بخور، من حرف میزنم » به سرعت یک قاشق راویولی برداشتم و در دهانم گذاشتم. «پیگیري ردت، خیلی سختتر از چیزي بود که باید باشه. معمولاً به راحتی میتونم هرکسی رو پیدا کنم، اگه یه بار فکرشونو خونده باشم » با نگرانی به من نگاه کرد و من متوجه شدم که خشکم زده. خودم را وادار به قورت دادن. لقمه کردم و قاشق دیگري را در دهانم چپاندم. «بعضی وقتا حواسم رو جمع جسیکا میکردم. اما زیاد کارآمد نبود. همونطور که گفتم فقط تو میتونی دردسرها رو تو پورت آنجلس پیدا کنی و اولش متوجه نشدم که رفتی واسه خودت بگردي. بعد وقتی فهمیدم که دیگه همراهش نیستی، رفتم که تو همون کتابفروشی اي که تو سر جسیکا دیدم، دنبالت بگردم. میتونستم بگم که وارد کتابفروشی نشدي و به جنوب رفتی... و میدونستم که مجبوري به زودي برگردي. پس فقط منتظرت موندم و به طور اتفاقی، تو افکار مردم خیابون میگشتم و دنبال کسی بودم که از تو خبري داشته باشه و من بفهمم کجا بودي.... هیچ نتیجه ي نگران کننده اي پیدا نکردم... اما به طرز عجیبی نگران بودم»غرق در افکار خود، به پشت سرم نگاه میکرد. چیزهایی میدید که نمیتوانستم تصورش را بکنم. «شروع به رانندگی تو یه مسیر دایره اي کردم، هنوز... گوش میدادم. خورشید بالاخره داشت غروب میکرد و نزدیک بود پیاده شم و با پاي پیاده تعقیبت کنم و بعد.... » متوقف شد. با خشمی ناگهانی دندانهایش را به هم گره کرد. سعی میکرد خودش را آرام کند. نجوا کنان گفتم « بعدش چی؟ » همچنان به پشت سرم نگاه میکرد « شنیدم اونا به چی فکر میکردن »ناگهان به طرف جلو خم شد. یک خرناسی خشمگین کشید. لب بالایی اش ناگهان از روي دندانهایش کنار رفت « صورت تو رو توي خیال اونا دیدم » آرنجش روي میز پدیدار شد. دستش، چشمانش را پوشش داد. این حرکت آنقدر سریع بود که مرا از جا پراند. «این خیلی... سخت بود. نمیتونی تصور کنی که چقدر براي من سخت بود که تو رو بردارم و اونا رو زنده ول کنم... » صدایش به وسیله ي بازویش خفه شد. نجوا کنان اعتراف کرد « میتونستم اجازه بدم با جسیکا و آنجلا بري اما از این میترسیدم که اگه تنهام بذاري، برم و دنبال اونا بگردم» با افکاري متناقض، مبهوت و آرام نشسته بودم. دستهاي گره شده ام را روي پایم گذاشتم و با ضعف به پشتی صندلی تکیه دادم. هنوز صورتش را در دستهایش نگه داشته بود و هنوز همانقدر آرام بود که گویی از سنگ تراشیده شده بود. پوستش هم به آن شباهت داشت. سرانجام به بالا نگاه کرد، چشمهایش مرا میکاوید و مملو از سوالات درونی اش بود. پرسید « آماده اي بري خونه؟ » حرفش را تصحیح کردم « آماده ام که از اینجا برم » و سپاسگذار بودم از این که یک راه یکساعته تا خانه با او داشتم. هنوز آماده ي خاداحافظی کردن با او نبودم. پیشخدمت، مثل اینکه کسی او را صدا زده باشد، یا ما را می پایید، ظاهر شد. از ادوارد پرسید «چکار می کنید؟ » « ما آماده ي پرداخت صورتحسابیم. ممنون »صدایش آرام و خشن بود و هنوز بازتابِ فشار گفتگویمان در صدایش نمایان بود. به نظر میرسید پیشخدمت را گیج کرده باشد. ادوارد به بالا نگاه کرد و منتظر ماند.پیشخدمت با لکنت گفت« ح...ح...حتماً » پوشه ي تاشده ي کوچکی را از جیب جلویی پیش بندش بیرون کشید و به دست او داد. یک اسکناس از قبل در دست ادوارد بود. آن را تا کرد و در پاکت گذاشت و دوباره به دست پیشخدمت داد لبخندي زد و گفت « بقیه اش لازم نیست » سپس بلند شد و من ناشیانه و با زحمت سعی کردم روي پاهایم بایستم. دوباره لبخندي اغواگرانه به ادوارد زد «عصر خوبی داشته باشید » ادوارد در حالی که نگاهش را از من برنمی داشت از او تشکر کرد.لبخندم را متوقف کردم.. درحالی که نزدیک به من، قدم زنان به طرف در میرفت، مواظب بود به من نخورد. به خاطر آوردم که جسیکا در مورد روابطش با مایک چه گفته بود و چگونه آنها تقریباً به مرحله ي اولین بوسه رسیده بودند. آه کشیدم. ادوارد این را شنید و با نگاه غریبی به پایین نگاه کرد. به پیاده رو نگاه کردم. از این سپاسگذار بودم که به نظر میرسید توانایی خواندن افکار مرا ندارد. در مسافر را باز کرد و هنگامی که داخل میرفتم، آن را برایم باز نگه داشت و بعد آن را به آرامی پشت سرم بست. به او نگاه کردم که دور ماشین چرخید تا به در راننده برسد. هنوز از اینکه چقدر برازنده بود، حیرتزده بودم. احتمالاً تا الان دیگر باید به آن عادت می کردم، اما نکرده بودم. حس میکردم ادوارد از آن دست آدمهایی نیست که کسی بتواند به او عادت کند. در ماشین، موتور را راه انداخت و بخاري را روشن کرد. هوا خیلی سرد بود و حدس میزدم که هواي خوب دیگر پایان یافته است. در ژاکتش احساس گرما میکردم و وقتی فکر میکردم که نمیتواند مرا ببیند، بویش را از ژاکتش استشمام می کردم. ادوارد بدون نیم نگاهی از ترافیک شهري بیرون آمد و با سبکی به طرف آزادراه چرخید و جلو رفت.«حالا » با لحن معنی داري گفت: « نوبت توئه »
نظریهدرحالی که ادوارد به سرعت و بدون توجه به جاده، به سمت خیابان ساکت و آرام پیش می رفت، التماس کنان گفتم « میتونم فقط یه سوال دیگه بپرسم؟ » لبهایش را محتاطانه به هم فشرد و در حالی که آه میکشید، گفت « فقط یکی »« خب... بهم گفتی که میدونی بدون اینکه وارد کتابفروشی بشم، به جنوب رفتم. فقط میخوام بدونم چطوري اینو فهمیدي» متفکرانه به دوردست چشم دوخت.. غرولند کنان گفتم « فکر میکردم دیگه قرار نیست از جواب دادن به هم شونه خالی کنیم » تقریباً لبخند زد. « خب، بوي تو رو دنبال کردم » نگاهی به جاده انداخت و به من فرصتی داد تا بتوانم آرامش را به چهره ام بازگردانم. فکر نمیکردم جوابِ قابلِ قبولی براي سوالم داشته باشد اما تصمیم گرفتم بررسی این موضوع را به آینده موکول کنم. سعی کردم ذهنم را دوباره متمرکز کنم. حالا که بعضی مسائل را برایم توضیح داده بود، نمیتوانستم به حال خود، رهایش کنم. سعی کردم باز هم از کارم شانه خالی کنم « هنوز به یکی از سوالاي من جواب ندادي... » نارضایتانه نگاهم کرد و گفت « کدومشونو؟»«این... خوندنِ افکار، چطور عمل میکنه؟ میتونی هرجایی ذهن هرکسی رو بخونی؟ چطور این کارو میکنی؟ همه ي افراد خانواده ت میتونن... ؟» احساس حماقت کردم، واضح بود که تظاهر به پرسیدن کرده بودم. خاطر نشان کرد « بیشتر از یکی شد » انگشتانم را در هم چفت کردم و صبورانه به او زل زدم. «نه، فقط من نیستم. و من نمیتونم در هرجایی فکر هرکسی رو بشنوم. باید خیلی به اون شخص نزدیک باشم. هرچقدر برام آشناتر باشه، به همون اندازه میتونم فکرش و از فاصله ي بیشتري بخونم. اما نباید بیشتر از چند مایل باشه » متفکرانه مکث کرد«تقریباً مثل اینه که تو یه سالن بزرگ باشی و همه در حال حرف زدن باشن... صداها مثل یه وز وز به نظر میرسن مثل یه همهمه ي نامفهموم. اگه روي یکی از صداها تمرکز کنی به راحتی میتونی بفهمی درباره ي چی حرف میزنه »«بیشتر اوقات همه ي این صداها رو از سرم بیرون میکنم چون میتونن تو رفتارم اختلال ایجاد کنن. اینطوري عادي به نظر میام » هنگامی که کلمه ي عادي را میگفت، اخم کرد. «گاهی هم ممکنه اشتباهاً به جاي حرفاي کسی که دارم باهاش صحبت می کنم به افکارش جواب بدم »کنجکاوانه پرسیدم « فکر میکنی چرا نمیتونی ذهن منو بخونی؟ »نگاه اسرار آمیزي به من انداخت. زیر لب گفت« نمیدونم. تنها حدسی که میتونم بزنم اینه که ذهن تو مثلِ بقیه کار نمیکنه. مثل اینه که افکار تو روي موج اي ام تنظیم شده باشن و من فقط بتونم موجِ اف ام رو دریافت کنم » با خوشحالی لبخند زد. با خود فکر کردم.« یعنی ذهن من درست کار نمیکنه؟ یعنی من موجود عجیبیم ؟»این کلمات بیش از حد معمول مرا رنجاند شاید حدسش به هدف خورده بود. همیشه به تفاوتم با دیگران فکر کرده بودم و از اینکه نمیتوانستم با آنها خو بگیرم، معذب بودم. خندید و گفت«صداهایی تو ذهنم میشنوم و فکر میکنم عجیب بودنت باعث نگرانیت شده. نگران نباش این فقط یه حدسه... » چهره اش درهم رفت. « که تو رو به ما برمیگردونه » آه کشیدم. چطور باید حرفم را شروع میکردم؟ با لحنی ملایم یاد آوري کرد « حالا ما با هم رو راستیم، نه؟ »براي اولین بار نگاهم را از چهره اش برداشتم و سعی کردم کلمات مناسبی براي بیانِ منظورم پیدا کنم. تصادفاً نگاهم به سرعت سنج افتاد.فریاد زدم «خداي من! سرعتت رو کم کن ! » اما از سرعت اتومبیل کاسته نشد. از فریادم جا خورد « مشکل چیه ؟» فریاد کشان گفتم « داري با سرعت صد مایل در ساعت حرکت میکنی! » مضطربانه به خارج از پنجره نگاهی انداختم اما هوا تاریکتر از آن بود که بتوانم چیزي ببینم. تنها بخشی از جاده که در محدوده ي نور آبیرنگ چراغهاي جلوي اتومبیل قرار داشت، دیده میشد. جنگل مانند دیواري سیاه در دو طرف جاده به نظر میرسید و اگه از جاده منحرف می شدیم به سختیِ دیواري فولادین بود.بی آنکه از سرعتش کم کند، پشت چشمی نازك کرد « آروم باش بلا » « میخواي هر دومونو به کشتن بدي؟ « تصادف نمی کنیم » سعی کردم صدایم را آرام تر کنم « چرا اینقدر عجله داري ؟» لبخند موذیانه اي زد و گفت « من همیشه همینطوري رانندگی میکنم » « نگاهت به جاده باشه » « بلا، تا حالا من هیچوقت تصادف نکردم حتی برگ جریمه هم نگرفتم » خندید و آرام با کف دست به پیشانیش زد « یه ردیاب درونی دارم » با عصبانیت گفتم خیلی بامزه بود. «یادت هست که چارلی پلیسه؟ من طوري تربیت شدم که به قوانین عبور و مرور احترام بذارم. به علاوه اگه این ماشینو به تنه ي یه درخت بکوبی تا مثل یه چوب شور خورد بشیم، شاید خودت بتونی پاشی و از اونجا بري» با خندهي کوتاه و سختی موافقت کرد« شاید، اما تو نمیتونی » آهی کشید و با خیال راحت دیدم که عقربه به تدریج به هشتاد نزدیک می شود « خوشحال شدي؟ » « تقریباً !» غرغر کرد « من از آروم رانندگی کردن متنفرم! » « این آرومه؟ »با عصبانیت گفت « اظهار نظر کردن درباره ي رانندگیه من بسه! هنوز منتظر شنیدن آخرین نظریه ات هستم » لبم را گاز گرفتم. با چشمان عسلی اش که به طور باورنکردنی اي مهربان به نظر میرسیدند، به من چشم دوخته بود. قول داد « نمیخندم »« بیشتر از این میترسم که از دستم عصبانی بشی » « انقدر بده؟ » « آره، خیلی زیاد » منتظر ماند. نگاهم را به دستانم دوخته بودم بنابراین نمیتوانستم حالت چهره اش را ببینم. با صداي آرامی گفت « شروع کن » اعتراف کردم « نمیدونم چطوري شروع کنم » « چرا از اول شروع نمیکنی؟ گفتی که خودت تنهایی به این نظریه نرسیدي »« نه » با کنجکاوي پرسید « از کجا شروع کردي؟ از یه کتاب؟ یا یه فیلم؟ » « نه. شنبه بود، کنار ساحل » نگاه کوتاهی به چهره اش انداختم، حیرت زده به نظر میرسید.ادامه دادم «یکی از دوستهاي خانوادگیِ قدیمی رو دیدم. پدرش و چارلی از زمان بچگی من با هم دوست بودن» هنوز سردرگم به نظر میرسید. با دقت نگاهش کردم. « پدرش از ریش سفیداي قبیله ي کوئیلیوت هاست »حالت گیجی اش تبدیل به نوعی خشکی شده بود.« با هم قدم زدیم » سعی میکردم همه ي حقه هایم را از داستان حذف کنم« و جیکوب چند تا از افسانه هايقدیمی رو برام تعریف کرد. فکر میکنم سعی میکرد منو بترسونه. اون یه داستان تعریف کرد ... » مکث کردم. گفت « ادامه بده » « درباره ي خون آشامها » متوجه شدم صدایم به زمزمه اي گنگ تبدیل شد. حالا دیگر نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم اما بند انگشتهایش را دیدم که با تشنج دور فرمان تنگ شدند. هنوز آرام به نظر میرسید. « و تو بلافاصله به یاد من افتادي؟ » « نه. اون... به خانواده ي تو اشاره کرد » در سکوت نگاهش را به جاده دوخته بود. ناگهان احساس نگرانی کردم و به یاد حمایت از جیکوب افتادم. به سرعت گفتم« اون فکر میکرد این فقط یه باور خرافی احمقانه ست و انتظار نداشت راجع به داستانش همچین فکرایی بکنم » این حرفها براي راضی کردن او کافی به نظر نمیرسید؛ باید اعتراف میکردم « تقصیر من بود، مجبورش کردم که این داستانو برام تعریف کنه »« چرا ؟»«لورن یه چیزي راجع به تو گفت؛ سعی میکرد منو تحریک کنه. و یه پسر بزرگتر از همون قبیله گفت که خانوادهت به اون منطقه نمیان، فقط فکر کردم منظور دیگه اي داره. براي همین جیکوب رو یه جایی تنها گیر اوردم و با حقه بازي اینو از زیر زبونش بیرون کشیدم » این را پذیرفتم و سرم را پایین انداختم... خنده اش مرا از جا پراند. به او چشم غره رفتم. ادوارد میخندید، اما چشمانش با درندگی به جلو خیره شده بودند پرسید « چه جوري گولش زدي؟ » « سعی کردم جلف بازي دربیارم؛ بهتر از اونی که فکرش رو میکردم مفید بود » تا جایی که یادم می آید تردید بر لحنم چیره شده بود. « دوست داشتم میدیدمش» به شوخی پیش خود خندید «و تو من رو متهم میکنی که چرا آدمها رو مبهوت خودم میکنم، جیکوب بلک بدبخت»احساس شرم کردم و نگاهم را به هواي روشنِ بیرون پنجره دوختم. بعد از چند لحظه پرسید « بعدش چه کار کردي ؟» « تو اینترنت یه کم تحقیق کردم » «و این قانعت کرد؟ » صدایش کاملاً مشتاق بود اما دستهایش به سختی به فرمان چسبیده بودند. « نه. کار مناسبی انجام ندادم. بیشترش یک جور حماقت بود. بعدش هم... » مکث کردم. «چی؟ » زمزمه کردم «به این نتیجه رسیدم که اهمیتی نداره » « اهمیتی نداره؟ » لحنش باعث شد به بالا نگاه کنم؛ بالاخره توانسته بودم آن نقاب خونسرد و محتاط را درهم بشکنم ناباوري و ذره اي خشم که مرا میترساند در چهره اش موج میزد. با ملایمت گفتم « نه. برام مهم نیست که کی هستی » لحنی زمخت و ساختگی بر صدایش طنین انداخت «از اینکه من یه هیولام، ناراحت نمیشی؟ که انسان نیستم؟ » « نه » دوباره در سکوت به جلو خیره شد. صورتش بی حفاظ و سرد بود. آه کشیدم « تو عصبانی هستی. نباید چیزي بهت می گفتم »گفت« نه » اما لحنش سخت تر از چهره اش بود «دوست داشتم بدونم به چی فکر میکنی. حتی اگه چیز احمقانه اي باشه»او را به مبارزه دعوت کردم« پس باز هم اشتباه کردم؟ »نقل قول کرد« نمیخواستم این رو به تو نسبت بدم. "اهمیتی ندارد"! » دندانهایش را بر هم سائیدبریده بریده گفتم « پس حق با منه؟ » « برات مهمه؟ » نفس عمیقی کشیدم.« راستش نه » مکث کردم « اما کنجکاوم » صدایم حداقل خونسرد بود.ناگهان از مضمون اصلی اش دست کشید« درباره ي چی کنجکاوي؟ »« چند ساله اي؟ » بیدرنگ جواب داد « هفده » « و چه مدتیه که هفده ساله اي؟ » در حالی که به جاده خیره شده بود، لبهایش را بر هم فشرد « یه مدتیه » بالأخره اقرار کرد.لبخند زدم، خوشحال بودم که هنوز صادق است« خوبه » با چشمانی هشیارتر از قبل به من خیره شد. براي دلگرمی لبخند بزرگتري تحویلش دادم و او اخم کرد. « لطفاً نخند... ولی در طول روز چه طوري میتونی بیرون بیاي ؟» به هر حال خندید « افسانه ها » « با خورشید میسوزي؟ » « افسانه ها »« تو تابوت میخوابی؟ » « افسانه ها »براي لحظه اي مردد شد و لحنی عجیب بر صدایش طنین انداخت « من نمیتونم بخوابم » یک لحظه طول کشید تا تجزیه و تحلیلش کنم « به هیچ وجه؟ »با صدایی که تقریباً غیر قابل شنیدن بود گفت« هرگز » رویش را برگرداند تا با چهره اي مشتاق و منتظر به من نگاه کند. ، چشمهاي طلایی رنگش به نگاهم گره خورد، و رشته ي افکارم را از هم گسست. به او خیره شدم تا رویش را برگرداند. « تو هنوز مهمترین سوال رو از من نپرسیدي » صدایش زمخت شده بود و وقتی نگاهم کرد، چشمهایش سرد بودند.پلک زدم، هنوز گیج بودم « کدوم سوال؟ » با طعنه پرسید « نگران رژیم غذاییم نیستی؟ » زمزمه کردم « اوه، اون! » صدایش رك و بی پرده بود « بله، اون. نمیخواي بدونی که خون مینوشم ؟» شانه خالی کردم « جیکوب یه چیزایی در این باره گفت » با بی تفاوتی پرسید « جیکوب چی گفت؟ »«گفت که تو مردم رو شکار نمیکنی و گفت خطرناك به نظر نمیاید چون شما فقط حیوانها رو شکار میکنید»« گفت ما خطرناك نیستیم ؟» صدایش عمیقاً مشکوك بود.« نه کاملاً. گفت که شما خطرناك فرض نمیشین. ولی کوئیلیوتها فقط براي احتیاط، شما رو توسرزمینشون راه نمیدن »به روبرو نگاه میکرد اما نمیتوانستم بگویم نگاهش به جاده بود یا نه. سعی کردم صدایم تا آنجا که ممکن است بدون تغییر بماند.« پس اون درمورد اینکه مردم رو شکار نمیکنید راست گفته؟ »نجواکنان گفت « کوئیلیوتها حافظه ي دراز مدتی دارن »و این به معنیِ تایید کردن حرفم بود.با حالت هشداردهندهاي گفت « به هر حال نذار این باعث خوشحالیت بشه. ما هنوز هم خطرناکیم و اونا حق دارن فاصله شون رو با ما حفظ کنن» « نمیفهمم » به آرامی توضیح داد« ما همیشه سعی میکنیم که همهي کارها رو خیلی خوب انجام بدیم اما گاهی هم اشتباه میکنیم. مثلاً من به خودم اجازه دادم که با تو تنها باشم » « این اشتباهه؟ » فهمیدم که صدایم ناراحت است اما نمیدانستم او هم به همین خوبی این را فهمیده بود یا نه. زمزمه کنان گفت « یکی از خطرناك ترینشون » سپس هر دو ساکت ماندیم. نور چراغهاي جلوي ماشین به صورت منحنی به جاده میتابید و سرعت زیادشان باعث میشد که به طور حقیقی دیده نشوند. شبیه یک بازيِ ویدئویی بود. به نورها زل زدم. میدانستم زمان هم مانند جاده ي سیاه که به سرعت در زیر پایمان حرکت میکرد، در حال سپري شدن بود و من به طرز وحشتناکی از این که ممکن است هرگز مانند الان، شانسی براي با او بودن پیدا نکنم، میترسیدم. صریحاً بگویم. دیوار بین ما به یکباره از میان برداشته شده بود. کلمات او اشاراتی به پایان کار داشت و من این ایده را رد میکردم. نمیتوانستم حتی یک دقیقه از وقت با او بودن را تلف کنماهمیتی نمیدادم که چه بگوید، فقط میخواستم صدایش را دوباره بشنوم. با نا امیدي پرسیدم « بیشتر برام بگو » « چه چیز بیشتري میخواي بدونی؟ » . درحالی که از تن صدایم جا خورده بود، به سرعت نگاهم کرد هنوز سایه ي کم رنگی از نا امیدي در صدایم نمایان بود پیشنهاد کردم « بهم بگو چرا حیوانات رو به جاي انسانها شکار میکنید؟ » متوجه شدم چشمانم تر شده اند. دوباره سعی کردم با غم و اندوهی که تلاش می کرد بر من غلبه کند، مبارزه کنم. با صداي آرامی گفت « نمی خوام یه هیولا باشم » « ولی حیوانات کافی نیستن، نه؟ » مکث کرد «نمیتونم مطمئن باشم. البته من زنده موندن با این نوع خون رو به زنده موندن با تافی و شیر جوشونده ترجیح میدم. ما به خودمون میگیم گیاهخوار. یه شوخی کوچیکه بین خودمون. البته این عطش گرسنگی یا حتی تشنگی رو به طور کامل برطرف نمیکنه. اما بیشتر اوقات اونقدر بهمون قدرت میده که بتونیم مقاومت کنیم » صدایش لحن شومی به خود گرفت « اما گاهی وقتها این براي یه نفر، بیشتر از بقیه، سخت و مشکل میشه» پرسیدم « الان هم براي تو خیلی سخت شده؟ » تائید کرد « بله » بدون اینکه سوال کنم با اطمینان و لحنی ثابت گفتم « ولی تو الان گرسنه نیستی » « چرا همچین فکري میکنی ؟»« چشمهات، بهت گفتم که یه فرضیه دارم. میدونم که مردم و به خصوص مردها، وقتی گرسنه هستن، بد اخلاق و ترشرو میشن» با دهان بسته خندید « خیلی باهوشی، نیستی ؟» بدون اینکه جوابی بدهم به صداي خندیدنش گوش دادم و آن را در ذهن سپردم. وقتی دوباره سکوت برقرار شد، پرسیدم « آخر هفته با امت به شکار رفته بودي ؟» یک دقیقه مکث کرد تا تصمیم بگیرد چه بگوید.«بله. نمیخواستم برم، ولی ضروري بود. وقتی تشنه نیستم،دور و بر تو بودن یه کمی آسونتر میشه » « چرا نمیخواستی بري؟ » « این منو... نگران میکنه... که از تو دور باشم » چشمانش آرام ولی مشتاق بودند و به نظر میرسید با نگاهش استخوانهایم را نرم میکند. «وقتی گفتم مواظب باش روز پنجشنبه تو اقیانوس نیفتی یا گم نشی، شوخی نمیکردم. تمام آخر هفته رو گیج و پریشان و نگران بودم. و بعد از اتفاقی که امشب افتاد، غافلگیر شدم که چطور تمام آخر هفته رو بدون خسارت و صدمه دیدن گذروندي » سرش را تکان داد به نظر رسید چیزي به یاد آورد « خب، نه کاملاً بدون خسارت » « چی؟ »یادآوري کرد « دستهات » به خراشهايِ سرتاسر کف دستهایم که درحال التیام بودند، نگاهی انداختم. چشمانش هیچوقت اشتباه نمیکردند.« زمین خوردم » گوشه هاي لبش به طرف بالا خم شد «منم همین فکرو کردم. فرض کردم اگه به جاي تو بودم، خیلی بدتر میتونست باشه و این موضوع، تو تمام مدتی که از تو دور بودم، منو عذاب میداد. این سه روز خیلی طولانی بود و من واقعاً رو اعصابِ امت بودم » لبخند اندوهگینی به من زد « سه روز؟ شما امروز برنگشتین؟ » « نه، ما یکشنبه برگشتیم » « پس چرا هیچکدومتون تويِ مدرسه نبودید؟ » از اینکه انقدر به خاطر غیبتش در مدرسه سرخورده و نا امید شده بودم، ناراحت بودم. «خب، تو پرسیدي که خورشید به من صدمه میزنه، اینطور نیست. ولی من نمیتونم زیر نور خورشید بیرون برم، حداقل، نه تو جایی که کسی بتونه ببینه». « چرا؟ » « یه بار نشونت می دم » یک دقیقه در مورد این موضوع فکر کردم و قاطعانه گفتم « باید بهم خبر میدادي » با گیجی گفت « ولی میدونستم در امان بودي » « ولی من نمیدونستم تو کجایی. من... » مردد بودم. سرم را پایین انداختم با صداي نرم و مخملی اش مرا خطاب کرد « چی ؟» « من این -ندیدن تو رو - دوست نداشتم و واسه م نگران کننده بود » به خاطر گفتن این موضوع با صداي بلند، از خجالت سرخ شدم.او آرام بود. به بالا نگاهی انداختم. دلشوره داشتم و دیدم که حالتش دردناك و محنت زده است. به آرامی نالید « آه، این اشتباهه »نمی توانستم جواب او را درك کنم « مگه من چی گفتم؟ » « نمیبینی بلا؟ فقط یه چیز وجود داره که منو به بدبختی می کشونه، ولی براي تو همه چیز پیچیده و بغرنجه » چشمانِ نگرانش را به طرف جاده چرخاند. کلماتش سریعتر از این بیان شدند که بتوانم مفهوم آنها را بفهمم. صدایش گرفته و خفه، ولی مصرانه بود. « نمیخوام بشنوم که احساسات تو در این مسیر قرار گرفته » کلماتش مرا از هم می گسست.« این بده و امن نیست. من خطرناکم، بلا. خواهش می کنم اینو بفهم »« نه » به سختی سعی میکردم شبیه یک بچه ي عبوس نباشم. غرولند کرد « من جدي ام » « منم همینطور. بهت گفتم که. مهم نیست تو چی هستی، دیگه خیلی دیر شده » « هیچوقت اینو نگو » صدایش مثل تازیانه، خشن و کوتاه بود لبم را گاز گرفتم. خوشحال بودم که نمیتوانست بفهمد چقدر ناراحت شدم. به جاده ي بیرون خیره شدم. راه زیادي به خانه نمانده بود و او خیلی سریع میراند. صدایش هنوز سرد بود. فقط سرم را تکان دادم. مطمئن نبودم که بتوانم صحبت کنم پرسید « به چی فکر میکنی ؟» میتوانستم نگاه خیره اش را روي صورتم حس کنم اما رویم را برنگرداندم و به جلو خیره شدم. با وحشتزدگی فریاد زد« داري گریه میکنی؟ »به سرعت دستم را روي گونه ام کشیدم. به اندازه ي کافی مطمئن شدم بدون اینکه متوجه شده باشم نم چشمانم به بیرون سرازیر شده و اشکهاي خائن مرا لو داده بودند. گفتم« نه » اما صدایم شکسته شد.با تردید دستش را به سویم دراز کرد اما بعد متوقف شد . آن را به آرامی عقب برد و روي فرمان ماشین گذاشت. « متاسفم! » پشیمانی و حسرت در صدایش موج میزد. میدانستم به خاطر حرفهایش عذر خواهی نکرده و این موضوع برایم ناراحت کننده بوددر تاریکی، سکوت بین ما حکمفرما شد. یکدقیقه بعد پرسید« بهم یه چیزي بگو » معلوم بود که تلاش می کرد صدایشرا واضحتر کند« بله؟ » « قبل از اینکه به گوشه ي خیابون برسم، به چی فکر میکردي؟ نمیتونستم حالت روحیت رو درك کنم، به نظر نمی اومد ترسیده باشی. انگار رو یه چیزي، به سختی تمرکز کرده بودي» «داشتم سعی میکردم روش خلع سلاح کردن مهاجمها رو به یاد بیارم. در واقع همون دفاع شخصی. خواستم برم دماغش رو خورد کنم و به مغزش برسم » با موجی از نفرت به مرد مو سیاه فکر کردم.. این موضوع اورا آشفته کرد « خواستی بري باهاشون بجنگی؟ فکر نکردي بهتره فرار کنی ؟» اعتراف کردم « موقع فرار زیاد زمین میخورم » « در مورد جیغ زدن واسه کمک چی ؟» «داشتم به اون قسمت هم می رسیدم » « حق با توئه. با نجات دادن و زنده نگه داشتنت، صریحاً با تقدیر و سرنوشت جنگیدم » سرش را تکان داد تائید کردم. سرعتمان کمتر شد. در عرض بیست دقیقه از خط مرزيِ فرکس گذشتیم. درخواست کردم « میتونم فردا ببینمت؟ » لبخند زنان گفت « بله، یه ژتون هم دارم. وقت ناهار واسه ت یه صندلی نگه میدارم » به نظر احمقانه می آمد که بعد از تمام چیزهایی که آن شب با هم داشتیم، آن قول کوچک هم دلم را لرزاند و زبانم را بند آورد. روبروي خانه ي چارلی بودیم. چراغها روشن بودند و کامیونم در سر جایش پارك بود. همه چیز کاملاً طبیعی و مانند بیدارشدن از یک رویا بود. ادوارد ماشین را نگه داشت اما من تکان نخوردم. « قول میدي فردا اونجا باشی؟ »« قول میدم » براي لحظه اي نگاهشکردم. بعد درحالی که سرم را تکان میدادم، ژاکتش را در آورم و آخرین رایحه اش را استشمام کردم. « میتونی نگهش داري، واسه فردا ژاکت نداري » « نمیخوام مجبور بشم واسه چارلی توضیح بدم » . ژاکت را به او پس دادم پوزخند زد « اوه، درسته » با اکراه دستم را روي دستگیره ي در گذاشتم، سعی میکردم آن لحظه را طولانیتر کنم.« بلا؟» لحنش متفاوت به نظر میرسید.« بله؟ » مشتاقانه به طرفش برگشتمبا صداي جدي ولی مرددي پرسید. « یه قولی بهم میدي؟ » گفتم« آره »خیلی سریع از موافقت بیقید و شرطم پشیمان شدم. اگر از من میخواست از او دور بمانم چه؟ مطمئناً نمی توانستم به قولم وفادار بمانم. « تنهایی به جنگل نرو » با دستپاچگی به او خیره شدم « چرا ؟»در حالی که اخم میکرد، چشمانش را تنگ کرد و به بیرون از پنجره خیره شد. « من همیشه خطرناكترین موجود اونجا نیستم، بیخیالش »سردي صدایشباعث شد بلرزم اما آرام شده بودم. حداقل این یک قولِ شرافتمندانه ي ساده بود. « هرچی تو بگی »آه کشید« فردا میبینمت » فهمیدم که میخواهد برود. با بی میلی در را باز کردم « تا فردا » . « بلا؟ » برگشتم به سمتم خم شد. صورت بیرنگ و با شکوهش تنها چند اینچ با صورت من فاصله داشت قلبم از تپش ایستادگفت« خوب بخوابی »نفسش در صورتم دمیده شد و همان رایحه ي دلپسندي که به ژاکتش چسبیده بود اما در یک شکل متمرکزتر، به مشامم رسید و سراسیمه ام کرد. با گیجی پلک زدم. صاف نشست. اگر مغزم تا حدي تقلا نکرده بود، قادر به حرکت کردن نبودم. درحالی که از چارچوبِ درِ ماشین براي نیفتادن، به عنوان تکیه گاه استفاده میکردم، ناشیانه از ماشین خارج شدم. به نظرم رسید صداي خنده اش را شنیدم اما این صدا آنقدر بلند نبود تا مطمئن شوم. منتظرم ماند تا سکندري خوران از در جلو پیاده شدم. سپس صداي موتور ماشین را که آهسته دور بر میداشت، شنیدم. هوا خیلی سرد بود. برگشتم تا ناپدید شدن ماشین نقره اي را در پیچ خیابان ببینم. به طور خودکار کلید را برداشتم، در را باز کردم و به داخل قدم گذاشتم. « بلا؟ » چارلی از اتاق نشیمن صدایم زد داخل رفتم. درحال دیدن بازي بیسبال بود. « بله بابا، منم » « زود اومدي خونه » « زود اومدم ؟» تعجب کردم « هنوز هشت نشده. به شما دخترا خوش گذشت ؟» « آره. خیلی خوش گذشت » درحالی که سعی میکردم برنامهي از پیش تعیین شده ام با دخترها را به یاد آورم، سرم گیج رفت «جفتشون لباس پیدا کردن »« حالت خوبه؟ » « فقط خسته ام. کلی راه رفتم » با نگرانی گفت« خوب، احتمالاً باید استراحت کنی » به قیافه اي که به نظر میرسید پیدا کرده ام، فکر کردم«اول باید به جسیکا زنگ بزنم » با تعجب پرسید « مگه با اون نبودي؟ » « آره، اما ژاکتمو تو ماشینش جا گذاشتم. میخوام مطمئن بشم که فردا اونو میاره » « خب، بهش فرصت بده تا برسه خونه » « باشه » موافقت کردم به آشپزخانه رفتم و با خستگی روي صندلی افتادم. واقعاً احساس سرگیجه میکردم. بعد از این همه، هروقت که به شوك فرو میرفتم، حیرت میکردم. با خود گفتم محکم باش. ناگهان تلفن زنگخورد و مرا از جا پراند. گوشی را برداشتم و با نهایت اشتیاق پرسیدم« الو ؟» « بلا؟ » « هی، جس، میخواستم بهت زنگ بزنم »با صداي آرام و متعجبی گفت « رسیدي خونه؟ » « آره. ژاکتم رو تو ماشینت جا گذاشتم، میتونی فردا واسه م بیاریش؟ » « البته. اما بهم بگو چی شد » « اوم... فردا تر و تمیز میگم، باشه ؟» به سرعت متوجه شد « اوه، بابات اونجاس؟ » « آره، درسته » میتوانستم بی تابیش را در صدایش حس کنم. « باشه. پس، فردا باهات صحبت میکنم. خدافظ » « خدافظ جس » با بی حسیِ سنگینی که ذهنم را فرا گرفته بود، از پله ها بالا رفتم. بدون توجه به کاري که انجام میدادم و تنها به واسطه ي حرکتهاي غریزي، براي انجام کارهایی که قبل از خواب میکردم، جلو رفتم. هیچوقت نمیتوانستم بدون اینکه دوش بگیرم، بخوابم. وقتی آب داغ و سوزان بر روي سرم جاري شد، فهمیدم که تا چند دقیقه پیش، از سرما یخ زده بودم. قبل از اینکه بخار بتواند عضله هاي گرفته ام را شل کند، شدیداً لرزیدم. سپس توانستم زیر دوش بایستم. خسته تر از آن بودم که قبل از تمام شدنِ آب داغ، حرکت کنم. سکندري خوران بیرون آمدم و خودم را محکم در حوله پیچاندم. سعی کردم گرماي آب را نگه دارم تا لرزشهاي دردناك برنگردند. به سرعت لباس پوشیدم و بالا پوشم را بالا کشیدم. مانند یک توپ به خود پیچیدم و خودم را براي گرم ماندن، بغل کردم و لرزان به سوي تختخواب رفتم. هنوز گیج بودم. ذهنم پر از تصاویر غیر قابل درك بود. چند دقیقه با خودم درگیر بودم تا بتوانم افکارم را سرکوب کنم. از شدت گیجی هیچ چیز برایم واضح نبود اما همینطور که به تدریج بیهوش میشدم، توانستم بعضی چیزها را تشخیص دهم. درمورد سه چیز اطمینانِ کامل داشتم. اول اینکه ادوارد خون آشام بود. دوم، قسمتی از وجود او که نمیدانستم چقدر میتواند قوي باشد، تشنه ي خونم بود و سوم اینکه، بی بر و برگرد، و بدون هیچ قید و شرطی، عاشقش شده بودم.
"خب بيشتر به خاطر اينكه وقتي به چارلي گفتم دارم ميرم سياتل مخصوصا ازم پرسيد تنها ميرم يا نه.و اون موقع قرار بود تنها برم اگه دوباره بپرسه احتمالا دروغ نمي گم اما فكر نمي كنم ديگه چيزي در اين مورد بپرسه. و گذاشتن وانتم توي خونه ، فقط موضوع رو بي خود و بي جهت مي كنه و خب هم به خاطر اينكه رانندگيت منو مي ترسونه"پشت چشمي نازك كرد :"از بين همه چيزهايي كه در مورد من ميتونه تو رو بترسونه تو نگران رانندگيم هستي؟!" با انزجار سرش را تكان داد امابعد دوباره چشمانش جدي شدند" نمي خواي به بابات بگي كه روزت رو با من ميگذروني؟"احساس خاصي در سوالش بود كه نمي فهميدم چيست."چارلي هرچي كمتر بدونه بهتره" در اين مورد مطمئن بودم"حالا كجا مي خوايم بريم؟""بايد هوا خوب باشه ، پس مي خوام دور از چشم مردم باشم ... تو هم اگه بخواي ميتوني با من باشي"دوباره انتخاب را بر عهده ي من گذاشته بود .پرسيدم "و تو نشونم ميدي كه منظورت در مورد خورشيد چي بود؟" ازين فكر كه يكي ديگر از چيزهاي نا معلوم روشن مي شد به هيجان آمده بودملبخند زد "بله" سپس متوقف شد "اما اگه تو نمي خواي با من... تنها بموني،من هنوز هم ترجيح ميدم كه تنها به سياتل نري وقتي به دردسري كه ممكنه برات توي شهري به اون اندازه پيش بياد فكر مي كنم ،به خودم مي لرزم"آزرده شده بودم "فونيكس از فقط نظر جمعيت سه برابر سياتله از نظر اندازه ي فيزيكي..."وسط حرفم پريد:"اما ظاهرا اون موقع اجلت نرسيده بود پس ترجيح ميدم كنارم بموني" دوباره برق غير منصفانه اي در چشمانش مي سوخت.با وجود برق چشمانش يا انگيزه ي پشت حرفهايش نمي توانستم مخالفت كنم و به هر حال اين يك نكته ي قابل بحث بود." در هر صورت اهميتي نميدم كه باهات تنها باشم"به صورت ناگهاني آه كشيد:" ميدونم به هر حال بايد به چارلي بگي""واسه ي چي بايد چنين كاري كنم؟"چشمانش ناگهان خشن شدند "تا به من يك دليل كوچيك واسه بر گردوندنت بدي"آب دهانم را قورت دادم اما بعد از يك دقيقه فكر كردن مطمئن شدم "فكر كنم شانسم رو امتحان كنم"با عصبانيت نفسش را بيرون داد و به سوي ديگري نگاه كرد.پيشنهاد كردم" بيا در باره ي يك چيز ديگه حرف بزنيم"آزرده پرسيد "مي خواي در مورد چي حرف بزنيم؟"به اطرافمان نگاه كردم تا مطمئن شوم كسي صداي ما را نمي شنود. همين طور كه به اطراف نگاه ميكردم چشم هاي آليس را ديدم كه به من خيره شده بود.بقيه اشان به ادوارد نگاه مي كردند. به سرعت نگاهم را ازو برگرداندم و اولين چيزي كه به ذهنم رسيد را پرسيدم."چرا آخر هفته ي پيش به گت راكس رفتي؟چارلي گفت به خاطر خرسها جاي خوبي واسه ي گشتن نيست"با حالتي كه انگار چيز بديهي اي را از قلم انداخته باشم نگاهم كردبريده بريده گفتم "خرس؟" او پوزخند زد. براي پنهان كردن تعجبم به تندي اضافه كردم " ميدوني الان فصل شكار خرس نيست؟""اگه با دقت بخوني قوانين فقط در مورد شكار با اسلحه هستن."در حالي كه به آرامي اين اطلاعات را هضم مي كردم با سر خوشي به صورتم نگاه مي كرد.به سختي تكرار كردم" خرس ها؟""امت به گريزلي علاقه داره" صدايش هنوز جدي نبود اما چشمانش واكنشهايم را به دقت بررسي مي كردند سعي كردم خود را از اين حالت بيرون بكشم.گفتم "هوم" به بهانه ي نگاه كردن به پايين برش ديگري از پيتزا را برداشتم به آرامي جويدم و سپس بدون نگاه كردن به بالا يك جرعه ي طولاني از كوكا نوشيدم.بعد از يك لحظه گفتم" خب " سرانجام به چشمانش كه حالا نگران بودند نگاه كردم" حيوون مورد علاقه ي تو چيه؟"يكي از ابروهايش را بالا برد و گوشه ي دهانش با نارضايتي پايين آمدند "شير كوهي."با لحن بي غرضانه و مودبانه اي گفتم " آه" و دوباره نوشابه ام را برداشتم.گفت :"البته" لحنش مانند لحن من بود "ما بايد مراقب باشيم كه روي محيط با شكارهاي غير عاقلانه اثر نذاريم سعي مي كنيم روي مناطقي كه جمعيت حيوانات گوشت خوار زياده تمركز كنيم تا اونجا كه مي تونيم جاي دوري ميريم اينجا هميشه چيزهاي با ارزش و گوزنهاي كوهي زياد هست اما تفريح اين كار چيه؟" با شيطنت لبخند زد.در حالي كه گاز ديگري به پيتزا ميزدم زمزمه كردم "واقعا فايده ي اين كار چيه؟""اوايل بهار فصل خرس مورد علاقه ي امته . از خواب زمستوني بيرون ميان واسه همين تند مزاج ترن" به جوكي كه به ياد آورده بود لبخند زد.سرم را به نشانه ي موافقت تكان دادم" هيچ چيز به اندازه ي يك خرس گريزلي عصباني جالب نيست"خنديد و سرش را تكان داد " لطفا بهم بگو به چي فكر مي كني."اعتراف كردم :" دارم سعي ميكنم تصورش كنم اما نمي تونم چطوري بدون اسلحه خرس شكار مي كرديد؟""اوه ما اسلحه داريم" براي يك لحظه دندانهاي براقش را نشان داد و به شكلي تهديد آميز لبخند زد . قبل از اينكه لرزيدنم نمايان شود جلويش را گرفتم " نه مدلي كه وقتي قوانين رو مي نوشتند به فكرش باشن اگر تا حالا حمله ي يك خرس رو توي تلويزيون ديده باشي بايد بتوني شكار كردن امت رو تصور كني"نتوانستم جلوي ارتعاش بعدي كه ستون فقراتم را به لرزه در مي آورد بگيرم زير چشمي امت را كه در آن سوي تريا بود نگاه كردم. سپاسگذار بودم كه نگاهم نمي كرد.خط عظيمي از عضله كه بازوان و نيم تنه اش را پوشانيده بود حالا به نوعي تهديد آميز به نظر مي رسيدادوارد نگاهم را دنبال كرد و خنديد به او نگاه كردم عصبي بودم.با صدايي آرام پرسيدم "تو هم مثل خرسي؟"با خونسردي گفت:" بيشتر از خرس، شبيه به شير كوهي ام . يا اين چيزيه كه اونا بهم مي گن.شايد چيزاي مورد علاقمون تعيين كننده باشن."سعي كردم لبخند بزنم تكرار كردم "شايد" اما ذهنم با تصاوير متضادي كه نمي توانستم با هم تركيبشان كنم پر شده بود. " اين چيزيه كه ممكنه زير نور ببينم؟""معلومه كه نه" صورتش حتي سفيد تر از حالت عادي شد و چشمانش ناگهان خشمناك شدند سراسيمه خود را عقب كشيدم شكه شده بودم و _گرچه هيچ گاه اين را پيش خودم اقرار نمي كردم_ از واكنشش ترسيده بودم.سر جايش برگشت و دست به سينه شد.وقتي توانستم كنترل صدايم را به دست آورم پرسيدم "خيلي واسه ام ترسناكه؟""اگه مسئله همين بود همين امشب مي بردمت " صدايش بريده بريده بود " تو يه مقدار ترس سالم نياز داري هيچ چيز نمي تونه بيشتر از اين واسه ت مفيد باشه."فشار آوردم "پس چرا؟" سعي كردم عصبانيتش را ناديده بگيرم براي يك دقيقه طولاني به من خيره شد. سر انجام گفت "بعدا" با حركتي نرم روي پاهايش بلند شد "داره ديرمون ميشه"به دور و بر نگاه كردم از ديدن اينكه درست مي گفت و كافه تريا تقريبا خالي بود ،از جا پريدم . وقتي با او بودم زمان و مكان به قدري گنگ و نامعلوم مي شدند كه هر دو را گم مي كردم.بلند شدم و كيفم را از پشت صندلي برداشتم.قبول كردم " پس بعدا " اين را فراموش نمي كردم.
***********
ماشین را متوقف کرد. سرم را بلند کردم و غافلگیر شدم البته، به همین زودي جلوي خانه ي چارلی، پشت وانت من پارك کرده بودیم. وقتی با او سوار یک ماشین بودید، راحت تر بود تا رسیدن به مقصد به هیچ جا نگاه نکنید.وقتی دوباره نگاهش کردم، به من خیره شده بود و با چشمانش موقعیت را می سنجید."هنوز می خواي بدونی چرا نمی تونی شکارم رو ببینی" جدي به نظر می رسید، اما تصور کردم نشانه هایی از شوخ طبعی در عمق چشمانش دیدم.توضیح دادم:"خب، بیش از همه در مورد واکنش تو کنجکاوم""من تو رو می ترسونم؟" بله، بی تردید چیز خنده داري وجود داشت.به دروغ گفتم:"نه." اما گول نخورد.با لبخند کم رنگی گفت:"متاسفم که ترسوندمت."اما بعد همه ي نشانه هاي شیطنت ناپدید شدند."حتی فکر اینکه تو اونجا باشی... وقتی که شکار می کردیم." آرواره اش سفت شد." خیلی بد میشه؟"از پشت دندانهاي به هم فشرد هاش گفت:"به شدت.""چون...؟" سرش را تکان داد، هنوز به ابرهاي تیره خیره نگاه می کرد.سعی کردم حالت چهره ام را کاملاً کنترل کنم. انتظار داشتم نگاه تندي براي ارزیابی واکنشم، به من بیندازد. و خیلی زود این کار را کرد. چهره ام چیزي نشان نمی داد.اما نگاه هایمان به یکدیگر گره خوردند و سکوت بینمان عمیق تر شد و تغییر کرد. همان لحظه که با نگاه تندش خیره نگاهم میکرد، لرزش جریان برق مانندي که بعد از ظهر همان روز حس کرده بودم، وجودم را پر کرد.تا زمانی که دچار سرگیجه نشدم، متوجه نشدم که دیگر نفس نمی کشم. سرانجام نفسی بریده بریده کشیدم و سکوت را شکستم. چشمانش را بست."بلا، فکر می کنم همین حالا باید بري خونه تون" صدایش خشن بود. دوباره چشمانش را به ابرها دوخته بود.در را گشودم و جریان سرد هوایی که وارد ماشین شد، کمک کرد تا ذهنم را خالی کنم. در حالی که می ترسیدم با چنین سرگیجه اي، تعادلم را از دست بدهم و زمین بخورم، با احتیاط از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیاندازم، در را بستم. صداي غژغژ پایین کشیده شدن شیشه ي اتوماتیک باعث شد برگردم.صدایم زد:"اوه، بلا؟" صدایش ملایمتر شده بود. با لبخند بی رمقی به طرف پنجره ي باز، خم شد."بله؟""فردا نوبت منه.""نوبت تو واسه چی؟" لبخندش پهن تر شد و دندانهاي درخشانش برق زدند."واسه سوال پرسیدن."و سپس او رفته بود. ماشینش با شتاب از خیابان گذشت و قبل از این که، حتی بتوانم افکارم را جمع و جور کنم، در گوش هاي ناپدید شد.همین طور که به خانه می رفتم، لبخندي زدم. مشخص بود که فردا، اگر اتفاقی نمی افتاد، قصد دیدنم را داد.آن شب، ادوارد مثل همیشه در رویاهایم مانند ستار هاي پدیدار شد. گرچه فضاي قسمت ناخودآگاهم تغییر کرده بود و با همان الکتریسیته اي که ظهر در من نفوذ کرده بود، قدرت گرفته بود. بدون آن که استراحت کرده باشم، با بیقراري غلت می زدم و اغلب بیدار می شدم.تنها در ساعات اولی هي صبح بود که توانستم به خواب سنگین و بی رویایی فرو روم.وقتی بیدار شدم، در عین خسته بودن، هیجان زده هم بودم. لباس یقه اسکیِ قهوه اي رنگ و شلوار جینم را پوشیدم و در حالی که رویاي تاپ و شلوارك را در سر م یپروراندم، آهی کشیدم.صبحانه، به همان آرامی اي بود که انتظارش را داشتم. چارلی براي خود تخم مرغ درست کرده بود و من هم کاسه ي گندمکم را می خوردم. برایم سوال شده بود که آیا موضوع شنبه را فراموش کرده بود یا نه اما وقتی بلند شد تا ظرفش را در سینک بگذارد، سوال نپرسیده ام را پاسخ داد.در حالی که در طول آشپزخانه قدم می زد تا شیر آب را باز کند، شروع کرد:"در مورد این شنبه..."با ناراحتی گفتم:"بله پدر؟"پرسید:"مطمئنی می خواي بري سیاتل؟"صورتم را در هم کشیدم و گفتم:"برنامه م این بود"آرزو می کردم کاش این بحث را پیش نمی کشید تا لازم نباشد نیمه حقیقت هاي محتاطان هاي تحویلش دهم.کمی مایع ظرف شویی روي بشقاب ریخت و با اسکاچ روي آن کشید."و مطمئنی نمی تونی به موقع به مراسم رقص برسی؟"به او چشم غره رفتم:"قرار نیست برقصم بابا."درحالی که سعی می کرد نگرانی اش را با شستن ظرف پنهان کند، گفت:"کسی ازت درخواست نکرد؟"سعی کردم از دادن پاسخ مستقیم طفره بروم:"انتخاب با دخترهاست"همین طور که ظرف را خشک می کرد، اخم کرد و گفت:"اوه!" با او همدردي می کردم. احتمالاً پدر بودن سخت است. زندگی با ترس این که دخترتان ممکن است پسري را ببیند و از او خوشش بیاید و در عین حال، نگرانی از این که هیچ وقت چنین کسی را نبیند.درحالی که می لرزیدم با خود فکر کردم که چه می شد اگر چارلی می فهمید واقعاً از چه چیزي خوشم می آید.به نشانه ي خداحافظی دستش را تکان داد و رفت. به بالاي پله ها رفتم تا دندان هایم را مسواك بزنم و کتاب هایم را جمع کنم.وقتی صداي رفتن ماشین کروزر چارلی را شنیدم، فقط توانستم چند ثانیه صبر کنم و بعد، به سرعت از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. ماشین نقره اي در جاي پارك چارلی منتظرم بود. با عجله از پله ها پایین رفتم و از در جلویی خارج شدم.تعجب کرده بودم که این عادت عجیب، تا کی ادامه پیدا می کند. هرگز نمی خواستم تمام شود.در ماشینش منتظر بود و به نظر نمی رسید که من را می بیند. بدون آ نکه زحمت قفل کردن در خانه را به خود بدهم، آن را بستم و به طرف ماشین رفتم. قبل از این که در را باز کنم و وارد شوم، خجالت زده مکثی کردم.لبخند می زد و مثل همیشه به طرز ناراحت کننده اي، جذاب و کامل به نظر میرسید."صبح بخیر." صدایش ملایم بود."چطوري؟" چشمانش به سمت صورتم چرخیدند. به نظر می رسید سوالش بیش از یک تعارف ساده بود."خوبم، مرسی." هروقت که در کنارش بودم، خوب-شاید هم چیزي بهتر از آن- بودم.نگاه خیره اش با دیدن حلقه هاي زیر چشمانم، طولانی تر شد. "خسته به نظر میاي."اعتراف کردم:"نتونستم بخوابم."به طور خودکار، موهایم را به سوي شانه ام تاب دادم تا صورتم در سایه ي موهایم از چشمانش پنهان شود. وقتی داشت موتور ماشین را روشن م یکرد، به شوخی گفت:"منم نتونستم بخوابم."کم کم داشتم به صداي ماشین ادوارد عادت می کردم. مطمئن بودم اگر یک بار دیگر ماشین خودم را روشن کنم، از صداي بلند و هولناکش می ترسم.خندیدم و گفتم:"حدس می زنم درسته. فکر کنم من فقط یه کم بیشتر از تو خوابیدم.""شرط می بندم همین طور بوده"" خب تو دیشب چی کار می کردي؟"با دهان بسته خندید و گفت:"بهت یه فرصت هم نمیدم. امروز من باید بپرسم.""اوه. درست میگی. چی می خواي بدونی؟" پیشانی ام چین برداشت. نمی توانستم تصور کنم که چه چیزي در مورد خودم، براي او جالب است.با قیافه اي جدي پرسید:"رنگ مورد علاقه ات چیه؟"چشمانم را چرخاندم"هر روز تغییر می کنه.""امروز چیه؟"هنوز حالت جدي اش را حفظ کرده بود."احتمالاً قهوه اي!" دوست داشتم بر اساس حالت روحی ام لباس بپوشم.فین فینی کرد. حالت جدي اش را کنار گذاشت و با شکاکی پرسید:"قهوه ای؟""البته. قهوه اي یه رنگ گرمه. دلم واسه قهوه اي تنگ شده. همه ي چیزایی که قرار بود قهوه اي باشن تنه ی درخت ها، صخره ها، گرد و خاك همه اینجا با چیز سبزِ خیلی نرمی پوشیده شده ن" این را غرولند کنان گفتم.به نظر می رسید مجذوب این بیان احساسی ام شده بود. درحالی که به چشمانم خیره شده بود، براي لحظ هاي به فکر فرو رفت."حق با توئه." دوباره جدي شده بود. تصمیم گرفت."قهوه اي گرمه" با شتاب دستش را دراز کرد تا موهایم را پشت شانه ام جمع کند اما هنوز، به نوعی مردد بود.به مدرسه رسیده بودیم. همین طور که وارد یک جاي پارك م یشد، به طرفم برگشت."الان چه موسیقی اي تو ضبطت هست؟" قیافه اش جدي تر از کسی بود که می خواست از یک قاتل اعتراف بگیرد.فهمیدم که سی دي اي را که فیل به من داده بودم، هنوز در نیاورده بودم. وقتی اسم گروه را گفتم، لبخند کجی زد. حالت عجیب و غریبی در چشمانش بود. تلنگري زد و جایی را زیر ضبط ماشینش باز کرد.یکی از آن سی سی دي -یا شاید هم بیشتر- را که در جاي به آن کوچکی چپانده شده بودند، در آورد و به من داد:"از دبوسی به این؟" و یک ابرویش را بالا برد.این همان سی دي بود. به پوشش آشنایش نگاهی انداختم و چشمانم را به پایین دوختم.بقیه ي روز هم به همان صورت گذشت. وقتی که قدم زنان تا کلاس انگلیسی همراهم آمد، و همین طور وقتی که بعد از کلاس اسپانیایی همدیگر را دیدیم و در تمام ساعت ناهار، بی وقفه سوال پیچم می کرد. در مورد تمام جزئیات کم اهمیت زندیگم مانند فیلم هایی که دوست داشتم یا ازشان بدم می آمد، جاهاي کمی که رفته بودم و جاهاي بسیار زیادي که م یخواستم بروم و مدام در مورد کتا بها، سوالاتی می پرسید.نمی توانستم به خاطر بیاورم آخرین بار کی این قدر زیاد حرف زده بودم. مرتباً خجالت زده می شدم. مسلماً باید خسته اش کرده بودم اما شیفتگی کامل صورتش و سوالهاي بی پایانش، مرا مجبور به ادام هدادن می کرد. بیشتر سوالاتش آسان بودند و فقط تعداد کمی از آن ها باعث خجالتم می شدند. اما وقتی که من سرخ می شدم، یک دور کاملِ جدید از سوالات شروع می شد.وقتی که از جواهر مورد علاقه ام سوال می کرد، بدون هیچ فکري، یاقوت زرد را انتخاب کردم. با چنان سرعتی سوال پیچم می کرد که فکر می کردم درحال جواب دادن به یکی از آن تست هاي رواشناسی هستم که باید با اولین کلمه اي که به ذهن می رسد، جواب دهی. مطمئن بودم اگر از خجالت سرخ نمی شدم، پرسیدن تمام چیزهایی را که به دنبال هم، به ذهنش می آمدند، ادامه میداد. صورتم قرمز شد، چون تا این اواخر جواهر مورد علاقه ام لعل بود. غیر ممکن بود وقتی که به چشمان یاقوت مانندش خیره شده بودم، دلیل تغییر نظرم را به خاطر نیاورم و طبیعتاً، تا وقتی که دلیل خجالت زده شدنم را نگفتم، آرام نگرفت."بهم بگو." در آخر، وقتی با متقاعد کردن به جوابی نرسید، با حالت دستور مانندي این را گفت. به خاطر این که چشمانم را از صورتش دور نگه داشته بودم، به نتیجه اي نرسیده بود."این امروز، رنگ چشماته." به خاطر تسلیم شدنم، آهی کشیدم. به پایین، به دستهایم خیره شده بودم و با تکه اي از موهایم، ور می رفتم."فکر کنم اگه دو هفته دیگه ازم بپرسی، میگم سنگ سلیمانی." از روي صداقت ناخواسته ام، بیش از حد اطلاعات داده بودم و نگران بودم که نکند باعث برانگیختن خشم عجیبش شوم که هرگاه نشان می دادم که چقدر گرفتارش شدم، بروزش می داد.اما مکثش، خیلی کوتاه بود. با لحن آتشینی پرسید:" از چه نوع گل هایی خوشت میاد؟"با خیال راحت آهی کشیدم و به روانکاوي ادامه دادیم.تا زمانی که آقاي بنر وارد کلاس شد، ادوارد به پرسش و پاسخش ادامه داد. باز هم کلاسِ فیلم داشتیم. وقتی که معلم به کلید برق نزدیک شد تا چراغ را خاموش کند، متوجه شدم ادوارد صندلی اش را کمی از من دور کرد. فایده اي نداشت و هم زمان با تاریک شدن اتاق، درخشش برق مشتاقانه اي از طرف او به من منتقل شد تا پوست سردش را لمس کنم، درست مانند دیروز.به طرف میز خم شدم، چانه ام را به بازوهاي بسته ام تکیه دادم و در تلاش براي نادیده گرفتن این هوس نامعقول، با انگشتانم که زیر میز پنهان شده بودند، لبه ي میز را محکم گرفتم. به او نگاه نمی کردم و از این که او به من نگاه کند، می ترسیدم و این ترس، فقط کنترل کردن خودم را برایم سخت تر می کرد.صادقانه سعی کردم فیلم را تماشا کنم اما در انتهاي وقت کلاس، از این که چه دیده بودم، هیچ آگاهی اي نداشتم.وقتی آقاي بنر چراغ ها را روشن کرد، با آسودگی آه کشیدم. سرانجام به ادوارد خیره شدم. با چشمانی مردد، در حال نگاه کردنم بود.به آرامی از جایش بلند شد و در سکوت منتظرم ماند. مثل دیروز، بدون هیچ حرفی، قدمزنان به طرف باشگاه رفتیم. و باز هم مثل دیروز، او در سکوت صورتم را لمس کرد. این بار قبل از اینکه برگردد و از من دور شود، با پشت دست سردش، از شقیقه تا پایین آرواره ام را نوازش کرد. زنگ ورزش به سرعت به پایان رسید. در تمام ساعت، کاري جز تماشاي بازيِ تک نفره ي مایک نداشتم. امروز مایک صحبتی نکرد. ممکن بود به خاطر صورت بی حالتم باشد یا این که هنوز، از مشاجره ي دیروزمان عصبانی بود.در جایی در گوش هي ذهنم، احساس بدي در مورد دعوایمان داشتم اما نمی توانستم رویش تمرکز کنم.با عجله رفتم تا لباسهایم را عوض کنم. دستپاچه بودم تا از سالن خارج شوم چون میدانستم هر چه زودتر از آنجا بیرون روم، زودتر ادوارد را می بینم. عجله اي که داشتم، بیش از همیشه دست و پا چلفتی ام کرده بود اما بالأخره از سالن خارج شدم.وقتی او را دیدم که آنجا ایستاده بود، همان احساس آسودگی وجودم را فرا گرفت و بی اختیار لبخند وسیعی بر چهره ام نقش بست. قبل از این که سوالات بی پایانش را آغاز کند، در جوابم لبخند زد.اما این بار، سوالاتش متفاوت بودند و پاسخ دادن به آن ها، آسان نبود. می خواست بداند براي چه چیزهایی از خانه دلم تنگ شده بود و اصرار داشت، درباره ي چیزهایی که برایش آشنا نبودند، توضیح دهم.ساعت ها جلوي خانه ي چارلی نشستیم تا اینکه هوا تاریک شد و باران سیل آسا به طور ناگهانی، شروع به باریدن کرد.سعی کردم چیزهاي سخت را برایش توضیح دهم، مثل بوي کرئوزوت، تلخی و چسبندگی اندکش که البته خوشایند بود صداي بلند و تیز جیرجیرکها در ماه جولاي، خشکی درختان، آسمان سفید و آبی که از افق تا افق گسترده شده بود و فقط توسط کوه هاي کم ارتفاعِ پوشیده از سنگ هايِ ارغوانیِ آتش فشانی، از هم می گسست. موضوعی که شرح دادنش از همه چیز سخت تر بود چراي این بود که آنقدر، آن چیز برایم زیبا بود زیبایی مستقل از گیاهان پراکنده و تیغ دار که اغلب نیمه مرده به نظر میرسیدند، زیبایی اشکال زمین با دره هاي کم عمق بین تپه هاي ناهموار و مسیري که در مقابل آفتاب قرار می گرفت و قابل شرح نبود.ناگهان خودم را در حالی پیدا کردم که براي توضیح آن، دستانم را تکان می دهم.سوالات آرام و کاوش گرانه اش، باعث می شد آزادانه به صحبتم ادامه دهم و در نور کم هواي طوفانی، خجالت زده شدن از یکه تازي ام در حرف زدن را فراموش کنم. عاقبت، وقتی توصیف اتاق در هم ریخته ام را تمام کردم، به جاي پرسیدن سوال دیگري، مکث کرد.از روي آسودگی پرسیدم :"تموم کردي؟""حتی نزدیک تموم کردن هم نرسیدم، اما چیزي نمونده که بابات بیاد.""چارلی!"ناگهان وجودش را به یاد آوردم و آهی کشیدم. به بیرون، به آسمان تیره و بارانی نگاه کردم. اما هوا چیزي بروز نداد."ساعت چنده؟" درحالی که نیم نگاهی به ساعت می انداختم، با صداي بلندي این را پرسیدم. از زمان شگفت زده شدم. چارلی باید در راه بازگشت به خانه بود."گرگ و میشه!" این را در حالی که به افق غربی که با ابر پوشانده شده بود، نگاه می کرد، زمزمه کرد. صدایش متفکر بود، انگار فکرش جاي دوري بود. درحالی که بدون ای نکه چیزي ببیند، از شیشه ي جلوي ماشین، به بیرون خیره شده بود، نگاهش می کردم.هنگامی که ناگهان، چشمانش را به سمت چشمانم برگرداند، هنوز به او خیره شده بودم. به سوال نپرسیده ي درون چشمانم جواب داد:"این امن ترین زمان روز واسه ماست. راحت ترین زمان. اما غمناك ترین زمان هم هست. به نوعی... تموم شدن یه روز دیگه و بازگشت شب. تاریکی خیلی قابل پیش بینیه. این طور فکر نمی کنی؟" مشتاقانه لبخندي زد."شب رو دوست دارم. بدون تاریکی، هیچ وقت ستاره ها رو نمی بینیم." اخمی کردم :"نیست که این جا می تونی خیلی شون رو ببینی."خندید و ناگهان روحیه اش شاد شد."چند دقیقه دیگه چارلی میرسه. بنابراین... مگر اینکه بخواي بهش بگی که شنبه با منی..." یک ابرویش را بالا برد."مرسی، اما نه ممنون."کتاب هایم را جمع کردم و فهمیدم از نشستنِ زیاد، بدنم سفت شده است."پس، فردا نوبت منه؟""حقیقتاً نه." چهره اش را با عصبانیتی ساختگی درهم کشید. "بهت گفتم کارم تموم نشده. نه""دیگه چی هست؟""فردا می فهمی." خودش را به مقابل در رساند تا برایم بازش کند، و نزدیک شدن غیر منتظره اش، تپش قلبم را به طور جنون آمیزي نامنظم کرد.اما دستش روي دستگیره خشک شد. زمزمه کرد :"خوب نیست""چی شده؟" از دیدن اینکه چانه اش را محکم کرد تعجب کردم، چشمانش آشفته شدند.براي ثانیه اي کوتاه نگاهم کرد و مأیوسانه گفت :"یه پیچیدگی دیگه."با حرکتی سریع در را محکم باز کرد و سپس حرکت کرد؛ تقریباً قوز کرد و به سرعت از من دور شد. از میان باران، درخشش چراغ جلوي ماشینِ تیره رنگی که در چند قدمی ما کنار پیاده رو توقف کرده بود، نظرم را جلب کرد. رویش به سمت ما بود.در حالی که از میان باران سیل آسا به ماشین دیگر خیره شده بود، هشدار داد:"چارلی سر کوچه ست."با وجود پریشانی و حس کنجکاوي ام، فوراً بیرون پریدم. قطرات باران، با برخورد به ژاکتم، پر سر و صداتر می شدند.سعی کردم اشکال روي صندلی جلوي ماشین دیگر را تشخیص دهم، اما هوا خیلی تاریک بود. می توانستم ادوارد را ببینم که در نور چراغ جلوي ماشین دیگر درخشان شده بود؛ هنوز به جلو خیره شده بود.نگاهش به چیزي یا کسی قفل شده بود که من نمی توانستم ببینم. ظاهرش ترکیب عجیبی از ناامیدي و مبارزه طلبی بود.سپس، موتور را روشن کرد؛ صداي جیغ لاستیک ها روي خیابان خیس بلند شدند. در عرض چند ثانیه ولوو از دیدم خارج شد."هی، بلا." صداي آشنایی از سمت راننده ي یک ماشین سیاه کوچک، بلند شد.درحالی که با چشم نیمه باز، از میان باران نگاه می کردم، پرسیدم:"جیکوب؟" و سپس، کروزر چارلی از پیچ خیابان پیچید و نور چراغهایش سرنشینان ماشین جلوي رویم را قابل شناسایی کرد.نیشخند وسیعِ جیکوب، همین طور که درحال پیاده شدن بود، حتی در تاریکی، بر روي صورتش به چشم می خورد. بر روي صندلیِ مسافر ماشین، مرد مسنِ چهارشانه و کوتاهی نشسته بود. چهره اي به یاد ماندنی داشت. صورتی افتاده با گونه هایی که حوالیِ شانه اش بودند. با چین هایی بر روي پوست زمخت و حنایی رنگش که مثل یک کت چرمی کهنه به نظر میرسید و چشمهایی که به طرز حیرت آوري آشنا بودند،چشمان سیاهی که به نظر میرسید بسیار پیر و در عین حال، بسیار جوانتر از چهره اش هستند.پدر جیکوب، بیلی بلک. با وجود این که پنج سال از آخرین باري که او را دیده بودم، می گذشت، بی درنگ او را شناختم. هرچند وقتی روز اول، چارلی در موردش صحبت می کرد، اسمش را به خاطر نیاورده بودم.به طرز موشکافانه اي به صورتم خیره شده بود. بنابراین، به طور آزمایشی، به او لبخندي زدم. چشمانش کشیده شده بودند که یا بر اثر ترس بود، یا حیرت. پره هاي بینی اش باز شد. لبخندم بر روي لب خشک شد.یک پیچیدگی دیگر، همانطور که ادوارد گفته بود.بیلی هنوز مشتاقانه با چشمهایی نگران، به من خیره شده بود. در دل نالیدم. آیا بیلی به این راحتی ادوارد را شناخته بود؟ آیا او واقعاً می توانست افسانه هاي غیر ممکن را که پسرش به باد تمسخر گرفته بود، باور کرده باشد؟جواب من، به طور واضح و مشخصی در چشمان بیلی دیده می شد. بله، بله، می توانست.
نظریهدرحالی که ادوارد به سرعت و بدون توجه به جاده، به سمت خیابان ساکت و آرام پیش می رفت، التماس کنان گفتم « میتونم فقط یه سوال دیگه بپرسم؟ » لبهایش را محتاطانه به هم فشرد و در حالی که آه میکشید، گفت « فقط یکی »« خب... بهم گفتی که میدونی بدون اینکه وارد کتابفروشی بشم، به جنوب رفتم. فقط میخوام بدونم چطوري اینو فهمیدي» متفکرانه به دوردست چشم دوخت.. غرولند کنان گفتم « فکر میکردم دیگه قرار نیست از جواب دادن به هم شونه خالی کنیم » تقریباً لبخند زد. « خب، بوي تو رو دنبال کردم » نگاهی به جاده انداخت و به من فرصتی داد تا بتوانم آرامش را به چهره ام بازگردانم. فکر نمیکردم جوابِ قابلِ قبولی براي سوالم داشته باشد اما تصمیم گرفتم بررسی این موضوع را به آینده موکول کنم. سعی کردم ذهنم را دوباره متمرکز کنم. حالا که بعضی مسائل را برایم توضیح داده بود، نمیتوانستم به حال خود، رهایش کنم. سعی کردم باز هم از کارم شانه خالی کنم « هنوز به یکی از سوالاي من جواب ندادي... » نارضایتانه نگاهم کرد و گفت « کدومشونو؟»«این... خوندنِ افکار، چطور عمل میکنه؟ میتونی هرجایی ذهن هرکسی رو بخونی؟ چطور این کارو میکنی؟ همه ي افراد خانواده ت میتونن... ؟» احساس حماقت کردم، واضح بود که تظاهر به پرسیدن کرده بودم. خاطر نشان کرد « بیشتر از یکی شد » انگشتانم را در هم چفت کردم و صبورانه به او زل زدم. «نه، فقط من نیستم. و من نمیتونم در هرجایی فکر هرکسی رو بشنوم. باید خیلی به اون شخص نزدیک باشم. هرچقدر برام آشناتر باشه، به همون اندازه میتونم فکرش و از فاصله ي بیشتري بخونم. اما نباید بیشتر از چند مایل باشه » متفکرانه مکث کرد«تقریباً مثل اینه که تو یه سالن بزرگ باشی و همه در حال حرف زدن باشن... صداها مثل یه وز وز به نظر میرسن مثل یه همهمه ي نامفهموم. اگه روي یکی از صداها تمرکز کنی به راحتی میتونی بفهمی درباره ي چی حرف میزنه »«بیشتر اوقات همه ي این صداها رو از سرم بیرون میکنم چون میتونن تو رفتارم اختلال ایجاد کنن. اینطوري عادي به نظر میام » هنگامی که کلمه ي عادي را میگفت، اخم کرد. «گاهی هم ممکنه اشتباهاً به جاي حرفاي کسی که دارم باهاش صحبت می کنم به افکارش جواب بدم »کنجکاوانه پرسیدم « فکر میکنی چرا نمیتونی ذهن منو بخونی؟ »نگاه اسرار آمیزي به من انداخت. زیر لب گفت« نمیدونم. تنها حدسی که میتونم بزنم اینه که ذهن تو مثلِ بقیه کار نمیکنه. مثل اینه که افکار تو روي موج اي ام تنظیم شده باشن و من فقط بتونم موجِ اف ام رو دریافت کنم » با خوشحالی لبخند زد. با خود فکر کردم.« یعنی ذهن من درست کار نمیکنه؟ یعنی من موجود عجیبیم ؟»این کلمات بیش از حد معمول مرا رنجاند شاید حدسش به هدف خورده بود. همیشه به تفاوتم با دیگران فکر کرده بودم و از اینکه نمیتوانستم با آنها خو بگیرم، معذب بودم. خندید و گفت«صداهایی تو ذهنم میشنوم و فکر میکنم عجیب بودنت باعث نگرانیت شده. نگران نباش این فقط یه حدسه... » چهره اش درهم رفت. « که تو رو به ما برمیگردونه » آه کشیدم. چطور باید حرفم را شروع میکردم؟ با لحنی ملایم یاد آوري کرد « حالا ما با هم رو راستیم، نه؟ »براي اولین بار نگاهم را از چهره اش برداشتم و سعی کردم کلمات مناسبی براي بیانِ منظورم پیدا کنم. تصادفاً نگاهم به سرعت سنج افتاد.فریاد زدم «خداي من! سرعتت رو کم کن ! » اما از سرعت اتومبیل کاسته نشد. از فریادم جا خورد « مشکل چیه ؟» فریاد کشان گفتم « داري با سرعت صد مایل در ساعت حرکت میکنی! » مضطربانه به خارج از پنجره نگاهی انداختم اما هوا تاریکتر از آن بود که بتوانم چیزي ببینم. تنها بخشی از جاده که در محدوده ي نور آبیرنگ چراغهاي جلوي اتومبیل قرار داشت، دیده میشد. جنگل مانند دیواري سیاه در دو طرف جاده به نظر میرسید و اگه از جاده منحرف می شدیم به سختیِ دیواري فولادین بود.بی آنکه از سرعتش کم کند، پشت چشمی نازك کرد « آروم باش بلا » « میخواي هر دومونو به کشتن بدي؟ « تصادف نمی کنیم » سعی کردم صدایم را آرام تر کنم « چرا اینقدر عجله داري ؟» لبخند موذیانه اي زد و گفت « من همیشه همینطوري رانندگی میکنم » « نگاهت به جاده باشه » « بلا، تا حالا من هیچوقت تصادف نکردم حتی برگ جریمه هم نگرفتم » خندید و آرام با کف دست به پیشانیش زد « یه ردیاب درونی دارم » با عصبانیت گفتم خیلی بامزه بود. «یادت هست که چارلی پلیسه؟ من طوري تربیت شدم که به قوانین عبور و مرور احترام بذارم. به علاوه اگه این ماشینو به تنه ي یه درخت بکوبی تا مثل یه چوب شور خورد بشیم، شاید خودت بتونی پاشی و از اونجا بري» با خندهي کوتاه و سختی موافقت کرد« شاید، اما تو نمیتونی » آهی کشید و با خیال راحت دیدم که عقربه به تدریج به هشتاد نزدیک می شود « خوشحال شدي؟ » « تقریباً !» غرغر کرد « من از آروم رانندگی کردن متنفرم! » « این آرومه؟ »با عصبانیت گفت « اظهار نظر کردن درباره ي رانندگیه من بسه! هنوز منتظر شنیدن آخرین نظریه ات هستم » لبم را گاز گرفتم. با چشمان عسلی اش که به طور باورنکردنی اي مهربان به نظر میرسیدند، به من چشم دوخته بود. قول داد « نمیخندم »« بیشتر از این میترسم که از دستم عصبانی بشی » « انقدر بده؟ » « آره، خیلی زیاد » منتظر ماند. نگاهم را به دستانم دوخته بودم بنابراین نمیتوانستم حالت چهره اش را ببینم. با صداي آرامی گفت « شروع کن » اعتراف کردم « نمیدونم چطوري شروع کنم » « چرا از اول شروع نمیکنی؟ گفتی که خودت تنهایی به این نظریه نرسیدي »« نه » با کنجکاوي پرسید « از کجا شروع کردي؟ از یه کتاب؟ یا یه فیلم؟ » « نه. شنبه بود، کنار ساحل » نگاه کوتاهی به چهره اش انداختم، حیرت زده به نظر میرسید.ادامه دادم «یکی از دوستهاي خانوادگیِ قدیمی رو دیدم. پدرش و چارلی از زمان بچگی من با هم دوست بودن» هنوز سردرگم به نظر میرسید. با دقت نگاهش کردم. « پدرش از ریش سفیداي قبیله ي کوئیلیوت هاست »حالت گیجی اش تبدیل به نوعی خشکی شده بود.« با هم قدم زدیم » سعی میکردم همه ي حقه هایم را از داستان حذف کنم« و جیکوب چند تا از افسانه هايقدیمی رو برام تعریف کرد. فکر میکنم سعی میکرد منو بترسونه. اون یه داستان تعریف کرد ... » مکث کردم. گفت « ادامه بده » « درباره ي خون آشامها » متوجه شدم صدایم به زمزمه اي گنگ تبدیل شد. حالا دیگر نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم اما بند انگشتهایش را دیدم که با تشنج دور فرمان تنگ شدند. هنوز آرام به نظر میرسید. « و تو بلافاصله به یاد من افتادي؟ » « نه. اون... به خانواده ي تو اشاره کرد » در سکوت نگاهش را به جاده دوخته بود. ناگهان احساس نگرانی کردم و به یاد حمایت از جیکوب افتادم. به سرعت گفتم« اون فکر میکرد این فقط یه باور خرافی احمقانه ست و انتظار نداشت راجع به داستانش همچین فکرایی بکنم » این حرفها براي راضی کردن او کافی به نظر نمیرسید؛ باید اعتراف میکردم « تقصیر من بود، مجبورش کردم که این داستانو برام تعریف کنه »« چرا ؟»«لورن یه چیزي راجع به تو گفت؛ سعی میکرد منو تحریک کنه. و یه پسر بزرگتر از همون قبیله گفت که خانوادهت به اون منطقه نمیان، فقط فکر کردم منظور دیگه اي داره. براي همین جیکوب رو یه جایی تنها گیر اوردم و با حقه بازي اینو از زیر زبونش بیرون کشیدم » این را پذیرفتم و سرم را پایین انداختم... خنده اش مرا از جا پراند. به او چشم غره رفتم. ادوارد میخندید، اما چشمانش با درندگی به جلو خیره شده بودند پرسید « چه جوري گولش زدي؟ » « سعی کردم جلف بازي دربیارم؛ بهتر از اونی که فکرش رو میکردم مفید بود » تا جایی که یادم می آید تردید بر لحنم چیره شده بود. « دوست داشتم میدیدمش» به شوخی پیش خود خندید «و تو من رو متهم میکنی که چرا آدمها رو مبهوت خودم میکنم، جیکوب بلک بدبخت»احساس شرم کردم و نگاهم را به هواي روشنِ بیرون پنجره دوختم. بعد از چند لحظه پرسید « بعدش چه کار کردي ؟» « تو اینترنت یه کم تحقیق کردم » «و این قانعت کرد؟ » صدایش کاملاً مشتاق بود اما دستهایش به سختی به فرمان چسبیده بودند. « نه. کار مناسبی انجام ندادم. بیشترش یک جور حماقت بود. بعدش هم... » مکث کردم. «چی؟ » زمزمه کردم «به این نتیجه رسیدم که اهمیتی نداره » « اهمیتی نداره؟ » لحنش باعث شد به بالا نگاه کنم؛ بالاخره توانسته بودم آن نقاب خونسرد و محتاط را درهم بشکنم ناباوري و ذره اي خشم که مرا میترساند در چهره اش موج میزد. با ملایمت گفتم « نه. برام مهم نیست که کی هستی » لحنی زمخت و ساختگی بر صدایش طنین انداخت «از اینکه من یه هیولام، ناراحت نمیشی؟ که انسان نیستم؟ » « نه » دوباره در سکوت به جلو خیره شد. صورتش بی حفاظ و سرد بود. آه کشیدم « تو عصبانی هستی. نباید چیزي بهت می گفتم »گفت« نه » اما لحنش سخت تر از چهره اش بود «دوست داشتم بدونم به چی فکر میکنی. حتی اگه چیز احمقانه اي باشه»او را به مبارزه دعوت کردم« پس باز هم اشتباه کردم؟ »نقل قول کرد« نمیخواستم این رو به تو نسبت بدم. "اهمیتی ندارد"! » دندانهایش را بر هم سائیدبریده بریده گفتم « پس حق با منه؟ » « برات مهمه؟ » نفس عمیقی کشیدم.« راستش نه » مکث کردم « اما کنجکاوم » صدایم حداقل خونسرد بود.ناگهان از مضمون اصلی اش دست کشید« درباره ي چی کنجکاوي؟ »« چند ساله اي؟ » بیدرنگ جواب داد « هفده » « و چه مدتیه که هفده ساله اي؟ » در حالی که به جاده خیره شده بود، لبهایش را بر هم فشرد « یه مدتیه » بالأخره اقرار کرد.لبخند زدم، خوشحال بودم که هنوز صادق است« خوبه » با چشمانی هشیارتر از قبل به من خیره شد. براي دلگرمی لبخند بزرگتري تحویلش دادم و او اخم کرد. « لطفاً نخند... ولی در طول روز چه طوري میتونی بیرون بیاي ؟» به هر حال خندید « افسانه ها » « با خورشید میسوزي؟ » « افسانه ها »« تو تابوت میخوابی؟ » « افسانه ها »براي لحظه اي مردد شد و لحنی عجیب بر صدایش طنین انداخت « من نمیتونم بخوابم » یک لحظه طول کشید تا تجزیه و تحلیلش کنم « به هیچ وجه؟ »با صدایی که تقریباً غیر قابل شنیدن بود گفت« هرگز » رویش را برگرداند تا با چهره اي مشتاق و منتظر به من نگاه کند. ، چشمهاي طلایی رنگش به نگاهم گره خورد، و رشته ي افکارم را از هم گسست. به او خیره شدم تا رویش را برگرداند. « تو هنوز مهمترین سوال رو از من نپرسیدي » صدایش زمخت شده بود و وقتی نگاهم کرد، چشمهایش سرد بودند.پلک زدم، هنوز گیج بودم « کدوم سوال؟ » با طعنه پرسید « نگران رژیم غذاییم نیستی؟ » زمزمه کردم « اوه، اون! » صدایش رك و بی پرده بود « بله، اون. نمیخواي بدونی که خون مینوشم ؟» شانه خالی کردم « جیکوب یه چیزایی در این باره گفت » با بی تفاوتی پرسید « جیکوب چی گفت؟ »«گفت که تو مردم رو شکار نمیکنی و گفت خطرناك به نظر نمیاید چون شما فقط حیوانها رو شکار میکنید»« گفت ما خطرناك نیستیم ؟» صدایش عمیقاً مشکوك بود.« نه کاملاً. گفت که شما خطرناك فرض نمیشین. ولی کوئیلیوتها فقط براي احتیاط، شما رو توسرزمینشون راه نمیدن »به روبرو نگاه میکرد اما نمیتوانستم بگویم نگاهش به جاده بود یا نه. سعی کردم صدایم تا آنجا که ممکن است بدون تغییر بماند.« پس اون درمورد اینکه مردم رو شکار نمیکنید راست گفته؟ »نجواکنان گفت « کوئیلیوتها حافظه ي دراز مدتی دارن »و این به معنیِ تایید کردن حرفم بود.با حالت هشداردهندهاي گفت « به هر حال نذار این باعث خوشحالیت بشه. ما هنوز هم خطرناکیم و اونا حق دارن فاصله شون رو با ما حفظ کنن» « نمیفهمم » به آرامی توضیح داد« ما همیشه سعی میکنیم که همهي کارها رو خیلی خوب انجام بدیم اما گاهی هم اشتباه میکنیم. مثلاً من به خودم اجازه دادم که با تو تنها باشم » « این اشتباهه؟ » فهمیدم که صدایم ناراحت است اما نمیدانستم او هم به همین خوبی این را فهمیده بود یا نه. زمزمه کنان گفت « یکی از خطرناك ترینشون » سپس هر دو ساکت ماندیم. نور چراغهاي جلوي ماشین به صورت منحنی به جاده میتابید و سرعت زیادشان باعث میشد که به طور حقیقی دیده نشوند. شبیه یک بازيِ ویدئویی بود. به نورها زل زدم. میدانستم زمان هم مانند جاده ي سیاه که به سرعت در زیر پایمان حرکت میکرد، در حال سپري شدن بود و من به طرز وحشتناکی از این که ممکن است هرگز مانند الان، شانسی براي با او بودن پیدا نکنم، میترسیدم. صریحاً بگویم. دیوار بین ما به یکباره از میان برداشته شده بود. کلمات او اشاراتی به پایان کار داشت و من این ایده را رد میکردم. نمیتوانستم حتی یک دقیقه از وقت با او بودن را تلف کنماهمیتی نمیدادم که چه بگوید، فقط میخواستم صدایش را دوباره بشنوم. با نا امیدي پرسیدم « بیشتر برام بگو » « چه چیز بیشتري میخواي بدونی؟ » . درحالی که از تن صدایم جا خورده بود، به سرعت نگاهم کرد هنوز سایه ي کم رنگی از نا امیدي در صدایم نمایان بود پیشنهاد کردم « بهم بگو چرا حیوانات رو به جاي انسانها شکار میکنید؟ » متوجه شدم چشمانم تر شده اند. دوباره سعی کردم با غم و اندوهی که تلاش می کرد بر من غلبه کند، مبارزه کنم. با صداي آرامی گفت « نمی خوام یه هیولا باشم » « ولی حیوانات کافی نیستن، نه؟ » مکث کرد «نمیتونم مطمئن باشم. البته من زنده موندن با این نوع خون رو به زنده موندن با تافی و شیر جوشونده ترجیح میدم. ما به خودمون میگیم گیاهخوار. یه شوخی کوچیکه بین خودمون. البته این عطش گرسنگی یا حتی تشنگی رو به طور کامل برطرف نمیکنه. اما بیشتر اوقات اونقدر بهمون قدرت میده که بتونیم مقاومت کنیم » صدایش لحن شومی به خود گرفت « اما گاهی وقتها این براي یه نفر، بیشتر از بقیه، سخت و مشکل میشه» پرسیدم « الان هم براي تو خیلی سخت شده؟ » تائید کرد « بله » بدون اینکه سوال کنم با اطمینان و لحنی ثابت گفتم « ولی تو الان گرسنه نیستی » « چرا همچین فکري میکنی ؟»« چشمهات، بهت گفتم که یه فرضیه دارم. میدونم که مردم و به خصوص مردها، وقتی گرسنه هستن، بد اخلاق و ترشرو میشن» با دهان بسته خندید « خیلی باهوشی، نیستی ؟» بدون اینکه جوابی بدهم به صداي خندیدنش گوش دادم و آن را در ذهن سپردم. وقتی دوباره سکوت برقرار شد، پرسیدم « آخر هفته با امت به شکار رفته بودي ؟» یک دقیقه مکث کرد تا تصمیم بگیرد چه بگوید.«بله. نمیخواستم برم، ولی ضروري بود. وقتی تشنه نیستم،دور و بر تو بودن یه کمی آسونتر میشه » « چرا نمیخواستی بري؟ » « این منو... نگران میکنه... که از تو دور باشم » چشمانش آرام ولی مشتاق بودند و به نظر میرسید با نگاهش استخوانهایم را نرم میکند. «وقتی گفتم مواظب باش روز پنجشنبه تو اقیانوس نیفتی یا گم نشی، شوخی نمیکردم. تمام آخر هفته رو گیج و پریشان و نگران بودم. و بعد از اتفاقی که امشب افتاد، غافلگیر شدم که چطور تمام آخر هفته رو بدون خسارت و صدمه دیدن گذروندي » سرش را تکان داد به نظر رسید چیزي به یاد آورد « خب، نه کاملاً بدون خسارت » « چی؟ »یادآوري کرد « دستهات » به خراشهايِ سرتاسر کف دستهایم که درحال التیام بودند، نگاهی انداختم. چشمانش هیچوقت اشتباه نمیکردند.« زمین خوردم » گوشه هاي لبش به طرف بالا خم شد «منم همین فکرو کردم. فرض کردم اگه به جاي تو بودم، خیلی بدتر میتونست باشه و این موضوع، تو تمام مدتی که از تو دور بودم، منو عذاب میداد. این سه روز خیلی طولانی بود و من واقعاً رو اعصابِ امت بودم » لبخند اندوهگینی به من زد « سه روز؟ شما امروز برنگشتین؟ » « نه، ما یکشنبه برگشتیم » « پس چرا هیچکدومتون تويِ مدرسه نبودید؟ » از اینکه انقدر به خاطر غیبتش در مدرسه سرخورده و نا امید شده بودم، ناراحت بودم. «خب، تو پرسیدي که خورشید به من صدمه میزنه، اینطور نیست. ولی من نمیتونم زیر نور خورشید بیرون برم، حداقل، نه تو جایی که کسی بتونه ببینه». « چرا؟ » « یه بار نشونت می دم » یک دقیقه در مورد این موضوع فکر کردم و قاطعانه گفتم « باید بهم خبر میدادي » با گیجی گفت « ولی میدونستم در امان بودي » « ولی من نمیدونستم تو کجایی. من... » مردد بودم. سرم را پایین انداختم با صداي نرم و مخملی اش مرا خطاب کرد « چی ؟» « من این -ندیدن تو رو - دوست نداشتم و واسه م نگران کننده بود » به خاطر گفتن این موضوع با صداي بلند، از خجالت سرخ شدم.او آرام بود. به بالا نگاهی انداختم. دلشوره داشتم و دیدم که حالتش دردناك و محنت زده است. به آرامی نالید « آه، این اشتباهه »نمی توانستم جواب او را درك کنم « مگه من چی گفتم؟ » « نمیبینی بلا؟ فقط یه چیز وجود داره که منو به بدبختی می کشونه، ولی براي تو همه چیز پیچیده و بغرنجه » چشمانِ نگرانش را به طرف جاده چرخاند. کلماتش سریعتر از این بیان شدند که بتوانم مفهوم آنها را بفهمم. صدایش گرفته و خفه، ولی مصرانه بود. « نمیخوام بشنوم که احساسات تو در این مسیر قرار گرفته » کلماتش مرا از هم می گسست.« این بده و امن نیست. من خطرناکم، بلا. خواهش می کنم اینو بفهم »« نه » به سختی سعی میکردم شبیه یک بچه ي عبوس نباشم. غرولند کرد « من جدي ام » « منم همینطور. بهت گفتم که. مهم نیست تو چی هستی، دیگه خیلی دیر شده » « هیچوقت اینو نگو » صدایش مثل تازیانه، خشن و کوتاه بود لبم را گاز گرفتم. خوشحال بودم که نمیتوانست بفهمد چقدر ناراحت شدم. به جاده ي بیرون خیره شدم. راه زیادي به خانه نمانده بود و او خیلی سریع میراند. صدایش هنوز سرد بود. فقط سرم را تکان دادم. مطمئن نبودم که بتوانم صحبت کنم پرسید « به چی فکر میکنی ؟» میتوانستم نگاه خیره اش را روي صورتم حس کنم اما رویم را برنگرداندم و به جلو خیره شدم. با وحشتزدگی فریاد زد« داري گریه میکنی؟ »به سرعت دستم را روي گونه ام کشیدم. به اندازه ي کافی مطمئن شدم بدون اینکه متوجه شده باشم نم چشمانم به بیرون سرازیر شده و اشکهاي خائن مرا لو داده بودند. گفتم« نه » اما صدایم شکسته شد.با تردید دستش را به سویم دراز کرد اما بعد متوقف شد . آن را به آرامی عقب برد و روي فرمان ماشین گذاشت. « متاسفم! » پشیمانی و حسرت در صدایش موج میزد. میدانستم به خاطر حرفهایش عذر خواهی نکرده و این موضوع برایم ناراحت کننده بوددر تاریکی، سکوت بین ما حکمفرما شد. یکدقیقه بعد پرسید« بهم یه چیزي بگو » معلوم بود که تلاش می کرد صدایشرا واضحتر کند« بله؟ » « قبل از اینکه به گوشه ي خیابون برسم، به چی فکر میکردي؟ نمیتونستم حالت روحیت رو درك کنم، به نظر نمی اومد ترسیده باشی. انگار رو یه چیزي، به سختی تمرکز کرده بودي» «داشتم سعی میکردم روش خلع سلاح کردن مهاجمها رو به یاد بیارم. در واقع همون دفاع شخصی. خواستم برم دماغش رو خورد کنم و به مغزش برسم » با موجی از نفرت به مرد مو سیاه فکر کردم.. این موضوع اورا آشفته کرد « خواستی بري باهاشون بجنگی؟ فکر نکردي بهتره فرار کنی ؟» اعتراف کردم « موقع فرار زیاد زمین میخورم » « در مورد جیغ زدن واسه کمک چی ؟» «داشتم به اون قسمت هم می رسیدم » « حق با توئه. با نجات دادن و زنده نگه داشتنت، صریحاً با تقدیر و سرنوشت جنگیدم » سرش را تکان داد تائید کردم. سرعتمان کمتر شد. در عرض بیست دقیقه از خط مرزيِ فرکس گذشتیم. درخواست کردم « میتونم فردا ببینمت؟ » لبخند زنان گفت « بله، یه ژتون هم دارم. وقت ناهار واسه ت یه صندلی نگه میدارم » به نظر احمقانه می آمد که بعد از تمام چیزهایی که آن شب با هم داشتیم، آن قول کوچک هم دلم را لرزاند و زبانم را بند آورد. روبروي خانه ي چارلی بودیم. چراغها روشن بودند و کامیونم در سر جایش پارك بود. همه چیز کاملاً طبیعی و مانند بیدارشدن از یک رویا بود. ادوارد ماشین را نگه داشت اما من تکان نخوردم. « قول میدي فردا اونجا باشی؟ »« قول میدم » براي لحظه اي نگاهشکردم. بعد درحالی که سرم را تکان میدادم، ژاکتش را در آورم و آخرین رایحه اش را استشمام کردم. « میتونی نگهش داري، واسه فردا ژاکت نداري » « نمیخوام مجبور بشم واسه چارلی توضیح بدم » . ژاکت را به او پس دادم پوزخند زد « اوه، درسته » با اکراه دستم را روي دستگیره ي در گذاشتم، سعی میکردم آن لحظه را طولانیتر کنم.« بلا؟» لحنش متفاوت به نظر میرسید.« بله؟ » مشتاقانه به طرفش برگشتمبا صداي جدي ولی مرددي پرسید. « یه قولی بهم میدي؟ » گفتم« آره »خیلی سریع از موافقت بیقید و شرطم پشیمان شدم. اگر از من میخواست از او دور بمانم چه؟ مطمئناً نمی توانستم به قولم وفادار بمانم. « تنهایی به جنگل نرو » با دستپاچگی به او خیره شدم « چرا ؟»در حالی که اخم میکرد، چشمانش را تنگ کرد و به بیرون از پنجره خیره شد. « من همیشه خطرناكترین موجود اونجا نیستم، بیخیالش »سردي صدایشباعث شد بلرزم اما آرام شده بودم. حداقل این یک قولِ شرافتمندانه ي ساده بود. « هرچی تو بگی »آه کشید« فردا میبینمت » فهمیدم که میخواهد برود. با بی میلی در را باز کردم « تا فردا » . « بلا؟ » برگشتم به سمتم خم شد. صورت بیرنگ و با شکوهش تنها چند اینچ با صورت من فاصله داشت قلبم از تپش ایستادگفت« خوب بخوابی »نفسش در صورتم دمیده شد و همان رایحه ي دلپسندي که به ژاکتش چسبیده بود اما در یک شکل متمرکزتر، به مشامم رسید و سراسیمه ام کرد. با گیجی پلک زدم. صاف نشست. اگر مغزم تا حدي تقلا نکرده بود، قادر به حرکت کردن نبودم. درحالی که از چارچوبِ درِ ماشین براي نیفتادن، به عنوان تکیه گاه استفاده میکردم، ناشیانه از ماشین خارج شدم. به نظرم رسید صداي خنده اش را شنیدم اما این صدا آنقدر بلند نبود تا مطمئن شوم. منتظرم ماند تا سکندري خوران از در جلو پیاده شدم. سپس صداي موتور ماشین را که آهسته دور بر میداشت، شنیدم. هوا خیلی سرد بود. برگشتم تا ناپدید شدن ماشین نقره اي را در پیچ خیابان ببینم. به طور خودکار کلید را برداشتم، در را باز کردم و به داخل قدم گذاشتم. « بلا؟ » چارلی از اتاق نشیمن صدایم زد داخل رفتم. درحال دیدن بازي بیسبال بود. « بله بابا، منم » « زود اومدي خونه » « زود اومدم ؟» تعجب کردم « هنوز هشت نشده. به شما دخترا خوش گذشت ؟» « آره. خیلی خوش گذشت » درحالی که سعی میکردم برنامهي از پیش تعیین شده ام با دخترها را به یاد آورم، سرم گیج رفت «جفتشون لباس پیدا کردن »« حالت خوبه؟ » « فقط خسته ام. کلی راه رفتم » با نگرانی گفت« خوب، احتمالاً باید استراحت کنی » به قیافه اي که به نظر میرسید پیدا کرده ام، فکر کردم«اول باید به جسیکا زنگ بزنم » با تعجب پرسید « مگه با اون نبودي؟ » « آره، اما ژاکتمو تو ماشینش جا گذاشتم. میخوام مطمئن بشم که فردا اونو میاره » « خب، بهش فرصت بده تا برسه خونه » « باشه » موافقت کردم به آشپزخانه رفتم و با خستگی روي صندلی افتادم. واقعاً احساس سرگیجه میکردم. بعد از این همه، هروقت که به شوك فرو میرفتم، حیرت میکردم. با خود گفتم محکم باش. ناگهان تلفن زنگخورد و مرا از جا پراند. گوشی را برداشتم و با نهایت اشتیاق پرسیدم« الو ؟» « بلا؟ » « هی، جس، میخواستم بهت زنگ بزنم »با صداي آرام و متعجبی گفت « رسیدي خونه؟ » « آره. ژاکتم رو تو ماشینت جا گذاشتم، میتونی فردا واسه م بیاریش؟ » « البته. اما بهم بگو چی شد » « اوم... فردا تر و تمیز میگم، باشه ؟» به سرعت متوجه شد « اوه، بابات اونجاس؟ » « آره، درسته » میتوانستم بی تابیش را در صدایش حس کنم. « باشه. پس، فردا باهات صحبت میکنم. خدافظ » « خدافظ جس » با بی حسیِ سنگینی که ذهنم را فرا گرفته بود، از پله ها بالا رفتم. بدون توجه به کاري که انجام میدادم و تنها به واسطه ي حرکتهاي غریزي، براي انجام کارهایی که قبل از خواب میکردم، جلو رفتم. هیچوقت نمیتوانستم بدون اینکه دوش بگیرم، بخوابم. وقتی آب داغ و سوزان بر روي سرم جاري شد، فهمیدم که تا چند دقیقه پیش، از سرما یخ زده بودم. قبل از اینکه بخار بتواند عضله هاي گرفته ام را شل کند، شدیداً لرزیدم. سپس توانستم زیر دوش بایستم. خسته تر از آن بودم که قبل از تمام شدنِ آب داغ، حرکت کنم. سکندري خوران بیرون آمدم و خودم را محکم در حوله پیچاندم. سعی کردم گرماي آب را نگه دارم تا لرزشهاي دردناك برنگردند. به سرعت لباس پوشیدم و بالا پوشم را بالا کشیدم. مانند یک توپ به خود پیچیدم و خودم را براي گرم ماندن، بغل کردم و لرزان به سوي تختخواب رفتم. هنوز گیج بودم. ذهنم پر از تصاویر غیر قابل درك بود. چند دقیقه با خودم درگیر بودم تا بتوانم افکارم را سرکوب کنم. از شدت گیجی هیچ چیز برایم واضح نبود اما همینطور که به تدریج بیهوش میشدم، توانستم بعضی چیزها را تشخیص دهم. درمورد سه چیز اطمینانِ کامل داشتم. اول اینکه ادوارد خون آشام بود. دوم، قسمتی از وجود او که نمیدانستم چقدر میتواند قوي باشد، تشنه ي خونم بود و سوم اینکه، بی بر و برگرد، و بدون هیچ قید و شرطی، عاشقش شده بودم.
"خب بيشتر به خاطر اينكه وقتي به چارلي گفتم دارم ميرم سياتل مخصوصا ازم پرسيد تنها ميرم يا نه.و اون موقع قرار بود تنها برم اگه دوباره بپرسه احتمالا دروغ نمي گم اما فكر نمي كنم ديگه چيزي در اين مورد بپرسه. و گذاشتن وانتم توي خونه ، فقط موضوع رو بي خود و بي جهت مي كنه و خب هم به خاطر اينكه رانندگيت منو مي ترسونه"پشت چشمي نازك كرد :"از بين همه چيزهايي كه در مورد من ميتونه تو رو بترسونه تو نگران رانندگيم هستي؟!" با انزجار سرش را تكان داد امابعد دوباره چشمانش جدي شدند" نمي خواي به بابات بگي كه روزت رو با من ميگذروني؟"احساس خاصي در سوالش بود كه نمي فهميدم چيست."چارلي هرچي كمتر بدونه بهتره" در اين مورد مطمئن بودم"حالا كجا مي خوايم بريم؟""بايد هوا خوب باشه ، پس مي خوام دور از چشم مردم باشم ... تو هم اگه بخواي ميتوني با من باشي"دوباره انتخاب را بر عهده ي من گذاشته بود .پرسيدم "و تو نشونم ميدي كه منظورت در مورد خورشيد چي بود؟" ازين فكر كه يكي ديگر از چيزهاي نا معلوم روشن مي شد به هيجان آمده بودملبخند زد "بله" سپس متوقف شد "اما اگه تو نمي خواي با من... تنها بموني،من هنوز هم ترجيح ميدم كه تنها به سياتل نري وقتي به دردسري كه ممكنه برات توي شهري به اون اندازه پيش بياد فكر مي كنم ،به خودم مي لرزم"آزرده شده بودم "فونيكس از فقط نظر جمعيت سه برابر سياتله از نظر اندازه ي فيزيكي..."وسط حرفم پريد:"اما ظاهرا اون موقع اجلت نرسيده بود پس ترجيح ميدم كنارم بموني" دوباره برق غير منصفانه اي در چشمانش مي سوخت.با وجود برق چشمانش يا انگيزه ي پشت حرفهايش نمي توانستم مخالفت كنم و به هر حال اين يك نكته ي قابل بحث بود." در هر صورت اهميتي نميدم كه باهات تنها باشم"به صورت ناگهاني آه كشيد:" ميدونم به هر حال بايد به چارلي بگي""واسه ي چي بايد چنين كاري كنم؟"چشمانش ناگهان خشن شدند "تا به من يك دليل كوچيك واسه بر گردوندنت بدي"آب دهانم را قورت دادم اما بعد از يك دقيقه فكر كردن مطمئن شدم "فكر كنم شانسم رو امتحان كنم"با عصبانيت نفسش را بيرون داد و به سوي ديگري نگاه كرد.پيشنهاد كردم" بيا در باره ي يك چيز ديگه حرف بزنيم"آزرده پرسيد "مي خواي در مورد چي حرف بزنيم؟"به اطرافمان نگاه كردم تا مطمئن شوم كسي صداي ما را نمي شنود. همين طور كه به اطراف نگاه ميكردم چشم هاي آليس را ديدم كه به من خيره شده بود.بقيه اشان به ادوارد نگاه مي كردند. به سرعت نگاهم را ازو برگرداندم و اولين چيزي كه به ذهنم رسيد را پرسيدم."چرا آخر هفته ي پيش به گت راكس رفتي؟چارلي گفت به خاطر خرسها جاي خوبي واسه ي گشتن نيست"با حالتي كه انگار چيز بديهي اي را از قلم انداخته باشم نگاهم كردبريده بريده گفتم "خرس؟" او پوزخند زد. براي پنهان كردن تعجبم به تندي اضافه كردم " ميدوني الان فصل شكار خرس نيست؟""اگه با دقت بخوني قوانين فقط در مورد شكار با اسلحه هستن."در حالي كه به آرامي اين اطلاعات را هضم مي كردم با سر خوشي به صورتم نگاه مي كرد.به سختي تكرار كردم" خرس ها؟""امت به گريزلي علاقه داره" صدايش هنوز جدي نبود اما چشمانش واكنشهايم را به دقت بررسي مي كردند سعي كردم خود را از اين حالت بيرون بكشم.گفتم "هوم" به بهانه ي نگاه كردن به پايين برش ديگري از پيتزا را برداشتم به آرامي جويدم و سپس بدون نگاه كردن به بالا يك جرعه ي طولاني از كوكا نوشيدم.بعد از يك لحظه گفتم" خب " سرانجام به چشمانش كه حالا نگران بودند نگاه كردم" حيوون مورد علاقه ي تو چيه؟"يكي از ابروهايش را بالا برد و گوشه ي دهانش با نارضايتي پايين آمدند "شير كوهي."با لحن بي غرضانه و مودبانه اي گفتم " آه" و دوباره نوشابه ام را برداشتم.گفت :"البته" لحنش مانند لحن من بود "ما بايد مراقب باشيم كه روي محيط با شكارهاي غير عاقلانه اثر نذاريم سعي مي كنيم روي مناطقي كه جمعيت حيوانات گوشت خوار زياده تمركز كنيم تا اونجا كه مي تونيم جاي دوري ميريم اينجا هميشه چيزهاي با ارزش و گوزنهاي كوهي زياد هست اما تفريح اين كار چيه؟" با شيطنت لبخند زد.در حالي كه گاز ديگري به پيتزا ميزدم زمزمه كردم "واقعا فايده ي اين كار چيه؟""اوايل بهار فصل خرس مورد علاقه ي امته . از خواب زمستوني بيرون ميان واسه همين تند مزاج ترن" به جوكي كه به ياد آورده بود لبخند زد.سرم را به نشانه ي موافقت تكان دادم" هيچ چيز به اندازه ي يك خرس گريزلي عصباني جالب نيست"خنديد و سرش را تكان داد " لطفا بهم بگو به چي فكر مي كني."اعتراف كردم :" دارم سعي ميكنم تصورش كنم اما نمي تونم چطوري بدون اسلحه خرس شكار مي كرديد؟""اوه ما اسلحه داريم" براي يك لحظه دندانهاي براقش را نشان داد و به شكلي تهديد آميز لبخند زد . قبل از اينكه لرزيدنم نمايان شود جلويش را گرفتم " نه مدلي كه وقتي قوانين رو مي نوشتند به فكرش باشن اگر تا حالا حمله ي يك خرس رو توي تلويزيون ديده باشي بايد بتوني شكار كردن امت رو تصور كني"نتوانستم جلوي ارتعاش بعدي كه ستون فقراتم را به لرزه در مي آورد بگيرم زير چشمي امت را كه در آن سوي تريا بود نگاه كردم. سپاسگذار بودم كه نگاهم نمي كرد.خط عظيمي از عضله كه بازوان و نيم تنه اش را پوشانيده بود حالا به نوعي تهديد آميز به نظر مي رسيدادوارد نگاهم را دنبال كرد و خنديد به او نگاه كردم عصبي بودم.با صدايي آرام پرسيدم "تو هم مثل خرسي؟"با خونسردي گفت:" بيشتر از خرس، شبيه به شير كوهي ام . يا اين چيزيه كه اونا بهم مي گن.شايد چيزاي مورد علاقمون تعيين كننده باشن."سعي كردم لبخند بزنم تكرار كردم "شايد" اما ذهنم با تصاوير متضادي كه نمي توانستم با هم تركيبشان كنم پر شده بود. " اين چيزيه كه ممكنه زير نور ببينم؟""معلومه كه نه" صورتش حتي سفيد تر از حالت عادي شد و چشمانش ناگهان خشمناك شدند سراسيمه خود را عقب كشيدم شكه شده بودم و _گرچه هيچ گاه اين را پيش خودم اقرار نمي كردم_ از واكنشش ترسيده بودم.سر جايش برگشت و دست به سينه شد.وقتي توانستم كنترل صدايم را به دست آورم پرسيدم "خيلي واسه ام ترسناكه؟""اگه مسئله همين بود همين امشب مي بردمت " صدايش بريده بريده بود " تو يه مقدار ترس سالم نياز داري هيچ چيز نمي تونه بيشتر از اين واسه ت مفيد باشه."فشار آوردم "پس چرا؟" سعي كردم عصبانيتش را ناديده بگيرم براي يك دقيقه طولاني به من خيره شد. سر انجام گفت "بعدا" با حركتي نرم روي پاهايش بلند شد "داره ديرمون ميشه"به دور و بر نگاه كردم از ديدن اينكه درست مي گفت و كافه تريا تقريبا خالي بود ،از جا پريدم . وقتي با او بودم زمان و مكان به قدري گنگ و نامعلوم مي شدند كه هر دو را گم مي كردم.بلند شدم و كيفم را از پشت صندلي برداشتم.قبول كردم " پس بعدا " اين را فراموش نمي كردم.
***********
ماشین را متوقف کرد. سرم را بلند کردم و غافلگیر شدم البته، به همین زودي جلوي خانه ي چارلی، پشت وانت من پارك کرده بودیم. وقتی با او سوار یک ماشین بودید، راحت تر بود تا رسیدن به مقصد به هیچ جا نگاه نکنید.وقتی دوباره نگاهش کردم، به من خیره شده بود و با چشمانش موقعیت را می سنجید."هنوز می خواي بدونی چرا نمی تونی شکارم رو ببینی" جدي به نظر می رسید، اما تصور کردم نشانه هایی از شوخ طبعی در عمق چشمانش دیدم.توضیح دادم:"خب، بیش از همه در مورد واکنش تو کنجکاوم""من تو رو می ترسونم؟" بله، بی تردید چیز خنده داري وجود داشت.به دروغ گفتم:"نه." اما گول نخورد.با لبخند کم رنگی گفت:"متاسفم که ترسوندمت."اما بعد همه ي نشانه هاي شیطنت ناپدید شدند."حتی فکر اینکه تو اونجا باشی... وقتی که شکار می کردیم." آرواره اش سفت شد." خیلی بد میشه؟"از پشت دندانهاي به هم فشرد هاش گفت:"به شدت.""چون...؟" سرش را تکان داد، هنوز به ابرهاي تیره خیره نگاه می کرد.سعی کردم حالت چهره ام را کاملاً کنترل کنم. انتظار داشتم نگاه تندي براي ارزیابی واکنشم، به من بیندازد. و خیلی زود این کار را کرد. چهره ام چیزي نشان نمی داد.اما نگاه هایمان به یکدیگر گره خوردند و سکوت بینمان عمیق تر شد و تغییر کرد. همان لحظه که با نگاه تندش خیره نگاهم میکرد، لرزش جریان برق مانندي که بعد از ظهر همان روز حس کرده بودم، وجودم را پر کرد.تا زمانی که دچار سرگیجه نشدم، متوجه نشدم که دیگر نفس نمی کشم. سرانجام نفسی بریده بریده کشیدم و سکوت را شکستم. چشمانش را بست."بلا، فکر می کنم همین حالا باید بري خونه تون" صدایش خشن بود. دوباره چشمانش را به ابرها دوخته بود.در را گشودم و جریان سرد هوایی که وارد ماشین شد، کمک کرد تا ذهنم را خالی کنم. در حالی که می ترسیدم با چنین سرگیجه اي، تعادلم را از دست بدهم و زمین بخورم، با احتیاط از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیاندازم، در را بستم. صداي غژغژ پایین کشیده شدن شیشه ي اتوماتیک باعث شد برگردم.صدایم زد:"اوه، بلا؟" صدایش ملایمتر شده بود. با لبخند بی رمقی به طرف پنجره ي باز، خم شد."بله؟""فردا نوبت منه.""نوبت تو واسه چی؟" لبخندش پهن تر شد و دندانهاي درخشانش برق زدند."واسه سوال پرسیدن."و سپس او رفته بود. ماشینش با شتاب از خیابان گذشت و قبل از این که، حتی بتوانم افکارم را جمع و جور کنم، در گوش هاي ناپدید شد.همین طور که به خانه می رفتم، لبخندي زدم. مشخص بود که فردا، اگر اتفاقی نمی افتاد، قصد دیدنم را داد.آن شب، ادوارد مثل همیشه در رویاهایم مانند ستار هاي پدیدار شد. گرچه فضاي قسمت ناخودآگاهم تغییر کرده بود و با همان الکتریسیته اي که ظهر در من نفوذ کرده بود، قدرت گرفته بود. بدون آن که استراحت کرده باشم، با بیقراري غلت می زدم و اغلب بیدار می شدم.تنها در ساعات اولی هي صبح بود که توانستم به خواب سنگین و بی رویایی فرو روم.وقتی بیدار شدم، در عین خسته بودن، هیجان زده هم بودم. لباس یقه اسکیِ قهوه اي رنگ و شلوار جینم را پوشیدم و در حالی که رویاي تاپ و شلوارك را در سر م یپروراندم، آهی کشیدم.صبحانه، به همان آرامی اي بود که انتظارش را داشتم. چارلی براي خود تخم مرغ درست کرده بود و من هم کاسه ي گندمکم را می خوردم. برایم سوال شده بود که آیا موضوع شنبه را فراموش کرده بود یا نه اما وقتی بلند شد تا ظرفش را در سینک بگذارد، سوال نپرسیده ام را پاسخ داد.در حالی که در طول آشپزخانه قدم می زد تا شیر آب را باز کند، شروع کرد:"در مورد این شنبه..."با ناراحتی گفتم:"بله پدر؟"پرسید:"مطمئنی می خواي بري سیاتل؟"صورتم را در هم کشیدم و گفتم:"برنامه م این بود"آرزو می کردم کاش این بحث را پیش نمی کشید تا لازم نباشد نیمه حقیقت هاي محتاطان هاي تحویلش دهم.کمی مایع ظرف شویی روي بشقاب ریخت و با اسکاچ روي آن کشید."و مطمئنی نمی تونی به موقع به مراسم رقص برسی؟"به او چشم غره رفتم:"قرار نیست برقصم بابا."درحالی که سعی می کرد نگرانی اش را با شستن ظرف پنهان کند، گفت:"کسی ازت درخواست نکرد؟"سعی کردم از دادن پاسخ مستقیم طفره بروم:"انتخاب با دخترهاست"همین طور که ظرف را خشک می کرد، اخم کرد و گفت:"اوه!" با او همدردي می کردم. احتمالاً پدر بودن سخت است. زندگی با ترس این که دخترتان ممکن است پسري را ببیند و از او خوشش بیاید و در عین حال، نگرانی از این که هیچ وقت چنین کسی را نبیند.درحالی که می لرزیدم با خود فکر کردم که چه می شد اگر چارلی می فهمید واقعاً از چه چیزي خوشم می آید.به نشانه ي خداحافظی دستش را تکان داد و رفت. به بالاي پله ها رفتم تا دندان هایم را مسواك بزنم و کتاب هایم را جمع کنم.وقتی صداي رفتن ماشین کروزر چارلی را شنیدم، فقط توانستم چند ثانیه صبر کنم و بعد، به سرعت از پنجره به بیرون نگاهی انداختم. ماشین نقره اي در جاي پارك چارلی منتظرم بود. با عجله از پله ها پایین رفتم و از در جلویی خارج شدم.تعجب کرده بودم که این عادت عجیب، تا کی ادامه پیدا می کند. هرگز نمی خواستم تمام شود.در ماشینش منتظر بود و به نظر نمی رسید که من را می بیند. بدون آ نکه زحمت قفل کردن در خانه را به خود بدهم، آن را بستم و به طرف ماشین رفتم. قبل از این که در را باز کنم و وارد شوم، خجالت زده مکثی کردم.لبخند می زد و مثل همیشه به طرز ناراحت کننده اي، جذاب و کامل به نظر میرسید."صبح بخیر." صدایش ملایم بود."چطوري؟" چشمانش به سمت صورتم چرخیدند. به نظر می رسید سوالش بیش از یک تعارف ساده بود."خوبم، مرسی." هروقت که در کنارش بودم، خوب-شاید هم چیزي بهتر از آن- بودم.نگاه خیره اش با دیدن حلقه هاي زیر چشمانم، طولانی تر شد. "خسته به نظر میاي."اعتراف کردم:"نتونستم بخوابم."به طور خودکار، موهایم را به سوي شانه ام تاب دادم تا صورتم در سایه ي موهایم از چشمانش پنهان شود. وقتی داشت موتور ماشین را روشن م یکرد، به شوخی گفت:"منم نتونستم بخوابم."کم کم داشتم به صداي ماشین ادوارد عادت می کردم. مطمئن بودم اگر یک بار دیگر ماشین خودم را روشن کنم، از صداي بلند و هولناکش می ترسم.خندیدم و گفتم:"حدس می زنم درسته. فکر کنم من فقط یه کم بیشتر از تو خوابیدم.""شرط می بندم همین طور بوده"" خب تو دیشب چی کار می کردي؟"با دهان بسته خندید و گفت:"بهت یه فرصت هم نمیدم. امروز من باید بپرسم.""اوه. درست میگی. چی می خواي بدونی؟" پیشانی ام چین برداشت. نمی توانستم تصور کنم که چه چیزي در مورد خودم، براي او جالب است.با قیافه اي جدي پرسید:"رنگ مورد علاقه ات چیه؟"چشمانم را چرخاندم"هر روز تغییر می کنه.""امروز چیه؟"هنوز حالت جدي اش را حفظ کرده بود."احتمالاً قهوه اي!" دوست داشتم بر اساس حالت روحی ام لباس بپوشم.فین فینی کرد. حالت جدي اش را کنار گذاشت و با شکاکی پرسید:"قهوه ای؟""البته. قهوه اي یه رنگ گرمه. دلم واسه قهوه اي تنگ شده. همه ي چیزایی که قرار بود قهوه اي باشن تنه ی درخت ها، صخره ها، گرد و خاك همه اینجا با چیز سبزِ خیلی نرمی پوشیده شده ن" این را غرولند کنان گفتم.به نظر می رسید مجذوب این بیان احساسی ام شده بود. درحالی که به چشمانم خیره شده بود، براي لحظ هاي به فکر فرو رفت."حق با توئه." دوباره جدي شده بود. تصمیم گرفت."قهوه اي گرمه" با شتاب دستش را دراز کرد تا موهایم را پشت شانه ام جمع کند اما هنوز، به نوعی مردد بود.به مدرسه رسیده بودیم. همین طور که وارد یک جاي پارك م یشد، به طرفم برگشت."الان چه موسیقی اي تو ضبطت هست؟" قیافه اش جدي تر از کسی بود که می خواست از یک قاتل اعتراف بگیرد.فهمیدم که سی دي اي را که فیل به من داده بودم، هنوز در نیاورده بودم. وقتی اسم گروه را گفتم، لبخند کجی زد. حالت عجیب و غریبی در چشمانش بود. تلنگري زد و جایی را زیر ضبط ماشینش باز کرد.یکی از آن سی سی دي -یا شاید هم بیشتر- را که در جاي به آن کوچکی چپانده شده بودند، در آورد و به من داد:"از دبوسی به این؟" و یک ابرویش را بالا برد.این همان سی دي بود. به پوشش آشنایش نگاهی انداختم و چشمانم را به پایین دوختم.بقیه ي روز هم به همان صورت گذشت. وقتی که قدم زنان تا کلاس انگلیسی همراهم آمد، و همین طور وقتی که بعد از کلاس اسپانیایی همدیگر را دیدیم و در تمام ساعت ناهار، بی وقفه سوال پیچم می کرد. در مورد تمام جزئیات کم اهمیت زندیگم مانند فیلم هایی که دوست داشتم یا ازشان بدم می آمد، جاهاي کمی که رفته بودم و جاهاي بسیار زیادي که م یخواستم بروم و مدام در مورد کتا بها، سوالاتی می پرسید.نمی توانستم به خاطر بیاورم آخرین بار کی این قدر زیاد حرف زده بودم. مرتباً خجالت زده می شدم. مسلماً باید خسته اش کرده بودم اما شیفتگی کامل صورتش و سوالهاي بی پایانش، مرا مجبور به ادام هدادن می کرد. بیشتر سوالاتش آسان بودند و فقط تعداد کمی از آن ها باعث خجالتم می شدند. اما وقتی که من سرخ می شدم، یک دور کاملِ جدید از سوالات شروع می شد.وقتی که از جواهر مورد علاقه ام سوال می کرد، بدون هیچ فکري، یاقوت زرد را انتخاب کردم. با چنان سرعتی سوال پیچم می کرد که فکر می کردم درحال جواب دادن به یکی از آن تست هاي رواشناسی هستم که باید با اولین کلمه اي که به ذهن می رسد، جواب دهی. مطمئن بودم اگر از خجالت سرخ نمی شدم، پرسیدن تمام چیزهایی را که به دنبال هم، به ذهنش می آمدند، ادامه میداد. صورتم قرمز شد، چون تا این اواخر جواهر مورد علاقه ام لعل بود. غیر ممکن بود وقتی که به چشمان یاقوت مانندش خیره شده بودم، دلیل تغییر نظرم را به خاطر نیاورم و طبیعتاً، تا وقتی که دلیل خجالت زده شدنم را نگفتم، آرام نگرفت."بهم بگو." در آخر، وقتی با متقاعد کردن به جوابی نرسید، با حالت دستور مانندي این را گفت. به خاطر این که چشمانم را از صورتش دور نگه داشته بودم، به نتیجه اي نرسیده بود."این امروز، رنگ چشماته." به خاطر تسلیم شدنم، آهی کشیدم. به پایین، به دستهایم خیره شده بودم و با تکه اي از موهایم، ور می رفتم."فکر کنم اگه دو هفته دیگه ازم بپرسی، میگم سنگ سلیمانی." از روي صداقت ناخواسته ام، بیش از حد اطلاعات داده بودم و نگران بودم که نکند باعث برانگیختن خشم عجیبش شوم که هرگاه نشان می دادم که چقدر گرفتارش شدم، بروزش می داد.اما مکثش، خیلی کوتاه بود. با لحن آتشینی پرسید:" از چه نوع گل هایی خوشت میاد؟"با خیال راحت آهی کشیدم و به روانکاوي ادامه دادیم.تا زمانی که آقاي بنر وارد کلاس شد، ادوارد به پرسش و پاسخش ادامه داد. باز هم کلاسِ فیلم داشتیم. وقتی که معلم به کلید برق نزدیک شد تا چراغ را خاموش کند، متوجه شدم ادوارد صندلی اش را کمی از من دور کرد. فایده اي نداشت و هم زمان با تاریک شدن اتاق، درخشش برق مشتاقانه اي از طرف او به من منتقل شد تا پوست سردش را لمس کنم، درست مانند دیروز.به طرف میز خم شدم، چانه ام را به بازوهاي بسته ام تکیه دادم و در تلاش براي نادیده گرفتن این هوس نامعقول، با انگشتانم که زیر میز پنهان شده بودند، لبه ي میز را محکم گرفتم. به او نگاه نمی کردم و از این که او به من نگاه کند، می ترسیدم و این ترس، فقط کنترل کردن خودم را برایم سخت تر می کرد.صادقانه سعی کردم فیلم را تماشا کنم اما در انتهاي وقت کلاس، از این که چه دیده بودم، هیچ آگاهی اي نداشتم.وقتی آقاي بنر چراغ ها را روشن کرد، با آسودگی آه کشیدم. سرانجام به ادوارد خیره شدم. با چشمانی مردد، در حال نگاه کردنم بود.به آرامی از جایش بلند شد و در سکوت منتظرم ماند. مثل دیروز، بدون هیچ حرفی، قدمزنان به طرف باشگاه رفتیم. و باز هم مثل دیروز، او در سکوت صورتم را لمس کرد. این بار قبل از اینکه برگردد و از من دور شود، با پشت دست سردش، از شقیقه تا پایین آرواره ام را نوازش کرد. زنگ ورزش به سرعت به پایان رسید. در تمام ساعت، کاري جز تماشاي بازيِ تک نفره ي مایک نداشتم. امروز مایک صحبتی نکرد. ممکن بود به خاطر صورت بی حالتم باشد یا این که هنوز، از مشاجره ي دیروزمان عصبانی بود.در جایی در گوش هي ذهنم، احساس بدي در مورد دعوایمان داشتم اما نمی توانستم رویش تمرکز کنم.با عجله رفتم تا لباسهایم را عوض کنم. دستپاچه بودم تا از سالن خارج شوم چون میدانستم هر چه زودتر از آنجا بیرون روم، زودتر ادوارد را می بینم. عجله اي که داشتم، بیش از همیشه دست و پا چلفتی ام کرده بود اما بالأخره از سالن خارج شدم.وقتی او را دیدم که آنجا ایستاده بود، همان احساس آسودگی وجودم را فرا گرفت و بی اختیار لبخند وسیعی بر چهره ام نقش بست. قبل از این که سوالات بی پایانش را آغاز کند، در جوابم لبخند زد.اما این بار، سوالاتش متفاوت بودند و پاسخ دادن به آن ها، آسان نبود. می خواست بداند براي چه چیزهایی از خانه دلم تنگ شده بود و اصرار داشت، درباره ي چیزهایی که برایش آشنا نبودند، توضیح دهم.ساعت ها جلوي خانه ي چارلی نشستیم تا اینکه هوا تاریک شد و باران سیل آسا به طور ناگهانی، شروع به باریدن کرد.سعی کردم چیزهاي سخت را برایش توضیح دهم، مثل بوي کرئوزوت، تلخی و چسبندگی اندکش که البته خوشایند بود صداي بلند و تیز جیرجیرکها در ماه جولاي، خشکی درختان، آسمان سفید و آبی که از افق تا افق گسترده شده بود و فقط توسط کوه هاي کم ارتفاعِ پوشیده از سنگ هايِ ارغوانیِ آتش فشانی، از هم می گسست. موضوعی که شرح دادنش از همه چیز سخت تر بود چراي این بود که آنقدر، آن چیز برایم زیبا بود زیبایی مستقل از گیاهان پراکنده و تیغ دار که اغلب نیمه مرده به نظر میرسیدند، زیبایی اشکال زمین با دره هاي کم عمق بین تپه هاي ناهموار و مسیري که در مقابل آفتاب قرار می گرفت و قابل شرح نبود.ناگهان خودم را در حالی پیدا کردم که براي توضیح آن، دستانم را تکان می دهم.سوالات آرام و کاوش گرانه اش، باعث می شد آزادانه به صحبتم ادامه دهم و در نور کم هواي طوفانی، خجالت زده شدن از یکه تازي ام در حرف زدن را فراموش کنم. عاقبت، وقتی توصیف اتاق در هم ریخته ام را تمام کردم، به جاي پرسیدن سوال دیگري، مکث کرد.از روي آسودگی پرسیدم :"تموم کردي؟""حتی نزدیک تموم کردن هم نرسیدم، اما چیزي نمونده که بابات بیاد.""چارلی!"ناگهان وجودش را به یاد آوردم و آهی کشیدم. به بیرون، به آسمان تیره و بارانی نگاه کردم. اما هوا چیزي بروز نداد."ساعت چنده؟" درحالی که نیم نگاهی به ساعت می انداختم، با صداي بلندي این را پرسیدم. از زمان شگفت زده شدم. چارلی باید در راه بازگشت به خانه بود."گرگ و میشه!" این را در حالی که به افق غربی که با ابر پوشانده شده بود، نگاه می کرد، زمزمه کرد. صدایش متفکر بود، انگار فکرش جاي دوري بود. درحالی که بدون ای نکه چیزي ببیند، از شیشه ي جلوي ماشین، به بیرون خیره شده بود، نگاهش می کردم.هنگامی که ناگهان، چشمانش را به سمت چشمانم برگرداند، هنوز به او خیره شده بودم. به سوال نپرسیده ي درون چشمانم جواب داد:"این امن ترین زمان روز واسه ماست. راحت ترین زمان. اما غمناك ترین زمان هم هست. به نوعی... تموم شدن یه روز دیگه و بازگشت شب. تاریکی خیلی قابل پیش بینیه. این طور فکر نمی کنی؟" مشتاقانه لبخندي زد."شب رو دوست دارم. بدون تاریکی، هیچ وقت ستاره ها رو نمی بینیم." اخمی کردم :"نیست که این جا می تونی خیلی شون رو ببینی."خندید و ناگهان روحیه اش شاد شد."چند دقیقه دیگه چارلی میرسه. بنابراین... مگر اینکه بخواي بهش بگی که شنبه با منی..." یک ابرویش را بالا برد."مرسی، اما نه ممنون."کتاب هایم را جمع کردم و فهمیدم از نشستنِ زیاد، بدنم سفت شده است."پس، فردا نوبت منه؟""حقیقتاً نه." چهره اش را با عصبانیتی ساختگی درهم کشید. "بهت گفتم کارم تموم نشده. نه""دیگه چی هست؟""فردا می فهمی." خودش را به مقابل در رساند تا برایم بازش کند، و نزدیک شدن غیر منتظره اش، تپش قلبم را به طور جنون آمیزي نامنظم کرد.اما دستش روي دستگیره خشک شد. زمزمه کرد :"خوب نیست""چی شده؟" از دیدن اینکه چانه اش را محکم کرد تعجب کردم، چشمانش آشفته شدند.براي ثانیه اي کوتاه نگاهم کرد و مأیوسانه گفت :"یه پیچیدگی دیگه."با حرکتی سریع در را محکم باز کرد و سپس حرکت کرد؛ تقریباً قوز کرد و به سرعت از من دور شد. از میان باران، درخشش چراغ جلوي ماشینِ تیره رنگی که در چند قدمی ما کنار پیاده رو توقف کرده بود، نظرم را جلب کرد. رویش به سمت ما بود.در حالی که از میان باران سیل آسا به ماشین دیگر خیره شده بود، هشدار داد:"چارلی سر کوچه ست."با وجود پریشانی و حس کنجکاوي ام، فوراً بیرون پریدم. قطرات باران، با برخورد به ژاکتم، پر سر و صداتر می شدند.سعی کردم اشکال روي صندلی جلوي ماشین دیگر را تشخیص دهم، اما هوا خیلی تاریک بود. می توانستم ادوارد را ببینم که در نور چراغ جلوي ماشین دیگر درخشان شده بود؛ هنوز به جلو خیره شده بود.نگاهش به چیزي یا کسی قفل شده بود که من نمی توانستم ببینم. ظاهرش ترکیب عجیبی از ناامیدي و مبارزه طلبی بود.سپس، موتور را روشن کرد؛ صداي جیغ لاستیک ها روي خیابان خیس بلند شدند. در عرض چند ثانیه ولوو از دیدم خارج شد."هی، بلا." صداي آشنایی از سمت راننده ي یک ماشین سیاه کوچک، بلند شد.درحالی که با چشم نیمه باز، از میان باران نگاه می کردم، پرسیدم:"جیکوب؟" و سپس، کروزر چارلی از پیچ خیابان پیچید و نور چراغهایش سرنشینان ماشین جلوي رویم را قابل شناسایی کرد.نیشخند وسیعِ جیکوب، همین طور که درحال پیاده شدن بود، حتی در تاریکی، بر روي صورتش به چشم می خورد. بر روي صندلیِ مسافر ماشین، مرد مسنِ چهارشانه و کوتاهی نشسته بود. چهره اي به یاد ماندنی داشت. صورتی افتاده با گونه هایی که حوالیِ شانه اش بودند. با چین هایی بر روي پوست زمخت و حنایی رنگش که مثل یک کت چرمی کهنه به نظر میرسید و چشمهایی که به طرز حیرت آوري آشنا بودند،چشمان سیاهی که به نظر میرسید بسیار پیر و در عین حال، بسیار جوانتر از چهره اش هستند.پدر جیکوب، بیلی بلک. با وجود این که پنج سال از آخرین باري که او را دیده بودم، می گذشت، بی درنگ او را شناختم. هرچند وقتی روز اول، چارلی در موردش صحبت می کرد، اسمش را به خاطر نیاورده بودم.به طرز موشکافانه اي به صورتم خیره شده بود. بنابراین، به طور آزمایشی، به او لبخندي زدم. چشمانش کشیده شده بودند که یا بر اثر ترس بود، یا حیرت. پره هاي بینی اش باز شد. لبخندم بر روي لب خشک شد.یک پیچیدگی دیگر، همانطور که ادوارد گفته بود.بیلی هنوز مشتاقانه با چشمهایی نگران، به من خیره شده بود. در دل نالیدم. آیا بیلی به این راحتی ادوارد را شناخته بود؟ آیا او واقعاً می توانست افسانه هاي غیر ممکن را که پسرش به باد تمسخر گرفته بود، باور کرده باشد؟جواب من، به طور واضح و مشخصی در چشمان بیلی دیده می شد. بله، بله، می توانست.
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ دی ۱۳۹۴ ساعت 22:47 توسط دختر ستاره ها
|