******
ساعت 11 شب بود که گوشیم زنگ خورد.تازه چشمام گرم شده بود که عین جت از جام پریدم.اول به اتاق تاریک و بعد به گوشی که نورش سقفو روشن کرده بود نگاه کردم.دستمو به طرف گوشی بردم.بدون نگاه کردن به شماره با صدای فوق العاده خوابالو جواب دادم:
بله؟؟؟
- سلام
- سلام.شما؟؟؟
- خواب بودین؟
- نه داشتم گل کوچیک بازی میکردم.اقای محترم ساعت یازده شبه ها!
- من...واقعا عذر میخوام
- دیگه تکرار نشه.واسه مزاحم شدنم یه وقت درست رو انتخاب کنید
و گوشیو قطع کردمو گذاشتم بغل بالشمو دوباره به خوابم ادامه دادم.به پنج دقیقه نرسیده بود که گوشیم دوباره زنگ خورد.با عصبانیت برگشتم طرف گوشی و باز هم بدونه نگاه کردن به شماره برداشتم:
هوم؟؟؟
صدای شاد و شنگولی(انگار طرف نیم ساعت خندیده باشه)از پشت خط گفت:
خانوم معاف خداداد هستم
خداداد؟؟؟؟خداداد کیه؟آهان خدادادددد.لبمو گاز گرفتمو چشامو بازو بسته کردم و بعد جواب دادم:
آهان.سلام
- خواب بودین؟معذرت میخوام
- مهم نیست.بفرمایین.کاری داشتین
- بله.زنگ زدم بگم که فردا ساعت 10 صبح وسایل هارو بردارین و بیاین شرکت

- کجا؟؟؟؟؟
- شرکت
- شرکت کی؟چی؟
- شرکت من.
- واسه چی؟
- واسه اینکه ادامه ماکت رو درست کنیم.کار یروز دو روز نیست.
- ولی ما که نصفشو انجام دادیم
- خیلی چیزاش مونده
- خب...من فردا باید کجا بیام؟؟؟
- براتون اس ام اس میکنم
- باشه ممنون شب بخیر خدافظ
و سریع قطع کردمو گوشیمو سایلنت کردم.سرمو تا رو بالش گذاشتم خوابم برد.عین این عروسکا که تا سرشون میره رو بالش چشاشون بسته میشه زبونشون میوفته بیرون!!
******
- عسل من دارم میرم صبحونتو خوردی جمع کن.خدافظ
- خدافظ
و رها سریع از در خارج شد.بعد یه ربع صبحانه خوردن و جمع کردن وسایلا نگاهی به ساعت کردم.تازه شده بود ده.تو دلم گفتم:
کاش بیشتر میخوابیدم
که یهو یاد دیشب افتادم.یدونه کوبیدم تو سرمو گفتم:
وای من قرار داشتم...
و دوییدم طرف گوشیم.نگاهی بهش کردم.یه اس ام اس از خداداد بود که آدرس رو داده بود.سریع به طرف کمد رفتم.یه مانتو و شلوار لوله تفنگی سبززیتونی انتخاب کردم با شلوارو کفش مشکی.آرایش همیشگی رو هم انجام دادم.وای حالا اون وسایلو چطوری ببرم؟؟؟؟؟؟اتوبوس و اینا سخته بعد من اصلا نمیدونم اتوبوس میخوره یا نمیخوره.پس باید با تاکسی برم.سریع وسایلارو جمع کردم تو یه کیسه بزرگ.خیلی سنگین بود ولی خب.بزور تا دم در بردمش.کلیدو برداشتم و درو باز کردم.سریع کفشامو پام کردم.بعد قفل کردن در سوار آسانسور شدم.چون دیگه حوصله پیاده رفتن نداشتم ترسمو گذاشته بودم کنار.اوف چه هواییه.امیدوارم ماشین داشته باشه.هوا کمکم داره سرد میشه ها!به طرف آژانس رفتم و آدرس رو بهش گفتم نوشت.بعد مکثی لبخندی زدو گفت:
مبارک باشه
باتعجب گفتم:
چی؟؟؟؟
- این آدرس،آدرس شرکت اقای خداداد هستش.مبارکه.کاش آقا مارم دعوت میکرد
این چی میگه؟؟؟چشام گرد شده بود.مگه من زنشم؟؟؟؟؟خواستم چیزی بگم که آقاعه بلند گفت:
ممد...بیا خانومو ببر شرکت آقای خداداد!بدو پسر
و از پیش من رفت.وای خدا اینا چی میگن؟؟؟؟پسر یا همون ممد دویید طرف منو گفت:
سلام خانوم.مبارک باشه بفرمایین
واقعا چشام نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه.نشست تو ماشین منم پشت نشستمو گفتم:
چیو مبارک با...

- خانوم بابا خجالت ندین مارو.باید زودتر خدمت میرسیدیم واسه عرض تبریک!
- عرض تبریک چی آخه؟؟؟ما ک...
- خانوم ببخشید این فضولیه مارو ها.چند وقته ازدواج کردین؟؟؟
با عصبانیت از آینه به چشاش زول زدم که گفت:
قصد فضولی نداشتم ببخشید
دلم میخواست کلمو بکوبم به شیشه.دوباره گفتم:
آقای محترم ما اصلا باهم ازدواج نکردیم
- نامزدی هم همون ازدواجه دیگه خانوم
دستمو گذاشتم رو سرم که یارو یهو گفت:
وای خانوم؟حلقتون کو؟؟؟؟گم شده؟؟؟؟؟
سرمو آوردم بالا.به دست چپم نگاه کردمو گفتم:
حلقه؟؟؟؟
- وای خانوم میخواین برگردیم تا بتونین پیداش کنین؟؟
و راهنماشو زد که گفتم:
نـــــه.اصلا حلقه ننداختم
راهنمارو خاموش کردو لبشو گاز گرفت:
خانوم اقا مطمئنا ناراحت میشه حلقتون دستتون نیست
- آقا هیچی نمیگن.لطفا به مسیرتون ادامه بدین
نه انگار نمیشه جلوشونو گرفت.هرچی میگم یچیز میگن واسه خودشون.معلوم نیست این خداداد چی بهشون گفته.پسره...استغفروالله!بذار ببینمت فقط
تندتند داشتم بهش بدو بیراه میگفتم که ممد گفت:
رسیدیم خانوم
دستمو بردم طرف کیفمو یه پنجی گرفتم طرفش که گفت:
خانوم این چه کاریه؟؟؟ما حقوقمونو از همسرتون میگیریم حالا بیایم از زنش پول بگیریم؟؟؟امکان نداره.بفرمایین
وااااااااای!خواستم حرفو کلا یکی کنم که سریع گفت:
خانوم آقا منتظرتونن برین دیگه
باحرص پولو پرت کردم تو کیفمو وسایلارو برداشتم.از در بیرون رفتم و تمام حرصمو روی در خالی کردمو بستمش!به ساختمونه بزرگ نگاه کردم.کاش ماکت اینجارو میساختیم.با فضولی وارد شدمو به همه جا نگاه کردم.شرکت خداداد طبقه سوم.سوم؟؟؟؟؟وای حالا باید پیاده برم.اینم که سنگینه چطوری ببرمش؟؟؟؟؟بااینکه خونمونم بعضی اوقات سوار آسانسور میشدم ولی از آسانسور های غریبه میترسیدم!نگاهی به اطراف کردم.هیچکس نبود.سریع وسایلارو گذاشتم تو و طبقه سومو زدم.خودم سریع خارج شدم با دو از پله ها بالا رفتم.از من بعید بود همچین سرعتی.تند خودمو به طبقه سوم رسوندم.همزمان با رسیدن من در آسانسور باز شد.پریدم وسایلارو برداشتم.نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
هیچکی ندید.هیچکی ندید خیالت راحت.اوسکول بازیتو کسی ندید
صدایی از پشت گفت:
چیو کی ندید؟
با جیغ خفیفی برگشتم طرف یارو.یه مرد قد بلند (البته ازخداداد کوتاه تر بود) با موهای فشن!یه بلیز یاسی که آستیناشم تا آرنج بالا داده بود با یه شلوار مشکی تنش بود.ساعتم داشت.سریع نگاهمو گرفتم که گفت:
ببخشید.ترسوندمتون؟
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
نه.مهم نیست.شرکت خداداد اینجاست؟؟؟؟
سری تکون دادو گفت:

بفرمایین
- با خودشون کار دارم.
- با کدومشون؟
- با خداداد
- خداداد هستم.بفرمایین
دهنم عین اسب ابی باز شد.این همون خداداد خودمونه.ماشاالله چه تغییر شکل دادی!چشمات شد قهوه ای سوخته.دماغتم شد عملی.موهاتم که شد قهوه ای روشنه روشن!یهو خود یارو گفت:
فک کنم با آرمان کار دارین درسته؟؟؟؟
باهمون دهن سری تکون دادم.بعد تازه یاد دهنم افتادم و سریع بستمش.لبخندی زدو گفت:
بفرمایین تو
به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم.در ورودی بود.آروم قدم برداشتم و داخل شدم.حس فضولیم عجیب گل کرده بود.به اطراف نگاه کردم.یه سال بزرگ و مربع که دورتا دورش اتاق بود اما یه ضلع مربه دوتا در داشت.یه در قهوه ای بزرگ که روش بزرگ نوشته بود:
مدیریت
خب حالا این خداداد تو کدومشه؟؟؟برگشتم طرفه آقاعه و گفتم:
آقای خداداد کجاان؟؟؟
- بفرمایین
و به طرف اون ضلع مربع رفت.رو به منشی گفت:
هستن؟؟؟
- بله اقای خداداد.بفرمایین
خداداد دوم در زدو وارد شدو بعد به من گفت بفرمایین تو.بااینکه بی نوبت داخل شده بودیم ولی کسی هم اعتراضی نکرد.روبه روم خداداد رو دیدم باهمون اخم همیشگی.پشت یه میز بزرگ نشسته بود و سرش تو برگه ها بود.پشتشم سرتاسر شیشه بود.بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت:
بهروز میخوای تو اصلا در نزن ها؟
و خندیدو سرشو بالا آوردو به منو اون خداداد دوم یا همون بهروز نگاه کرد و یهو خندش قطع شد.از جاش بلند شد.یه ام خیلی ریز کرد و گفت:
سلام خانوم معاف.
سلام کردم.بهروز گفت:
مثل اینکه با شما کار داشتن خانوم
خداداد سری تکون دادو گفت:
بله
سریع گفتم:
اقای خداداد...
که هردو باهم گفتن:
بله؟
به هردوشون نگاه کردمو گفتم:
برادرین؟؟؟؟
بهروز:
نه پسرعموییم.آرمان فقط یه خواهر داره.که میاد پیشتون
و به آرمان نگاه کردو گفت:
ان شاالله
و خندید.درد.خداداد گفت:
بله پسرعموم هستن.
بهروز سریع گفت:
من رفتم.خدافظ

و خارج شد.وااااا!کلا شماها خوددرگیری مضمن دارینا.خداداد گفت:
تونستین وسایلارو به راحتی بیارین
خواستم بگم آره که یاد اون حرفای راننده تاکسی افتادم.سریع اخمام رفت توهمو گفتم:
نه اصلا هم راحت نیاوردم.انقد که حرف بارم کردن منم حرص خوردم
ابروهاش بالاانداختو گفت:
چرا؟؟؟
- چبدونم چرا.اونو باید شما بگین.آدرسو که دادین گفتم شاید بلد نباشم بیام رفتم آدرسو دادم به آژانسی روبه رو.تاآدرسو دید شروع کرد به گفتن مبارک باشه و اینا.اون یکی هم که گیر داده بود چرا حلقه ننداختین
مکثی کردمو گفتم:
یعنی چی؟؟؟؟
بعد دوثانیه صدای شلیک خنده خداداد بلند شد!باتعجب نگاش کردم.باخنده به طرف میزش رفتو چند تا وسایل با کلید برداشت و بعد وسایلی که من آورده بودم رو هم گرفت.بعد اینکه خندش تموم شد گفت:
وای خدا
- وای خدا؟؟؟؟؟؟؟
- آره!
- میشه بگین چرا دقیقا همچین فکری کردن؟؟؟
- چون تاحالا هیچ دختری نرفته بود آدرس شرکت منو بده!حالا که شما رفتین فکر میکنن زنمین
لبمو گاز گرفتمو گفتم:
دور ازجون
باز هم صدای خندش بلند شد.گفتم:
تازه ازم پولم نگرفت گفت حقوقشونو از شما میگیرن حالا بیان از زنش کرایه بگیرن.مگه شما حقوقوشونو میدین؟
- آره.اونجا ماله منه.البته ماله بابام!منم میشناسن
و از در خارج شد.همون پس میشناختنش که اینجوری فکر کردن!
خلاصه خداداد بهروز رو جای خودش گذاشتو باهم به طرف یه اتاق رفتیم و اونجا افتادیم رو وسایل و تا یه جایی درستشون کردیم.شبیه همون ویلا شده بود.اما کوچیکترش.مونده بود شیروونیش.خداداد گفت اونم خودش تا پنجشنبه درستش میکنه.توی کار انقد بهم دستور میداد که انگار منم زیر دستشم.دلم میخواست جفت پا برم تو دهنش.ازکار خسته نمیشدم ولی اینکه دستور میداد خیلی حرصم میگرفت.دلم میخواست بزنمش که موقعیت جور نمیشد متاسفانه.انقدر خشک حرف میزد انگار داره با یه غریبه حرف میزنه.به قول خودم دلم میخواست با لبه ی بشقاب بزنم تو دهنش.خسته و کوفته ول شدم رو یه صندلی و خداداد درکمال پررویی از در رفت بیرون.مرض بیشعور.داشتم واسه خودم بهش غرمیزدم که در باز شدو دختری وارد شد.سریع از جام پاشدم که گفت:
سلام عزیزم.راحت باش.رییس نیست
وقتی اینو شنیدم سریع نشستم و گفتم:
سلام.نه آقای رییستون رفت بیرون
ابروهاشو بالاانداخت و گفت:
عصبانی از دستشون؟رییس که خیلی آدم خوبیه
پوزخندی زدمو گفتم:
اصلا هم آدم خوبی نیست.

خیلی دستور میده خیلی هم خشکه.خیلی ازش خوشم میاد طاقچه بالاهم میذاره.اون یکی آقای خداداد میگفت یه خواهرم داره.بیچاره خواهرش چطوری اینو تحمل میکنه؟من که هم دانشگاهیشم و تو هفته شاید فقط دوبار ببینمش توهمون دوسه ساعت دلم میخواد بزنمش بیچاره خواهرش.اون میخواد چیکار کنه؟تازه کلی هم عصبیه
یعنی چشامو بسته بودمو تندتند غر میزدم.اگه نمیگفتم میموند توی دلم.دختر یهو زد زیر خنده و گفت:
بیچاره داداشم
رنگ از صورتم پرید.چی گفت؟؟؟؟؟؟؟بیچاره کیش؟؟؟؟سریع از جام پاشدم.چشامو ریز کردمو گفتم:
دا...داش...تون؟؟؟؟
باخنده سری تکون دادو گفت:
آرر...ه
و باز خندید.اب دهنمو به سختی قورت دادم.لبمو گاز گرفتمو سرمو پایین انداختم.خندش قطع شدو گفت:
چی شد؟؟؟؟
- من...من واقعا..معذرت میخوام
- نه بابااااا منم بهت حق میدم.آرمان واقع اینجوریه
سرمو بالا آوردمو با خجالت بهش نگاه کردم که گفت:
آرمان آدم آرومیه تا جایی که کسی اذیتش نکنه.اما بعدش.به قول تو عصبی میشه
- نه اتفاقا خیلی آدم خوبی هستن.من...اشتباه کردم
- نترس من بهش هیچی نمیگم
برگشتم طرفشو گفتم:
من نمیترسم ازشا!ولی ممنون نگید
دستشو جلو اوردو گفت:
اسم آیداس!خوشبختم از آشناییت
دستمو جلو بردمو گفتم:
منم همینطور.اما...بازم شرمنده ام
- میدونی هردختری بود مطمئنا انقد ازش خوشم نمیومد.چون هرکی میاد کلی از آرمان تعریف میکنه و میخواد خودشو بهش نزدیک کنه.ولی هیچکی موفق نمیشه.ولی ازتو خوشم اومد.مثل اونا نیستی.اصلا هم ناراحت نباش.بهت حق میدم
به چهرش نگاه کردم.شبیه آرمان ولی دخترونه تر.خوشگلو جذاب بود.لبخندی بهم زد که همون موقع خداداد وارد شد.لبخندی زدو گفت:
اا.آیدا اینجایی
ایدا سری تکون دادو گفت:
آره.داشتم با هم دانشگاهیت صحبت میکردم!
***************
خلاصه اونروز تا یه جاهایی از کارو انجام دادیم.آیدا خیلی آدم صمیمی و گرمی بود مثل خودم.اما من باز هم بخاطر اون سوتیم شرمنده بودم.اونروز کلا به شرمندگی گذشت.فرداش یعنی امروز ساعت5 طبق معمول بیدار شدیم و صبحونه خوردیم که زنگ خونمون زده شد.کی میتونه باشه این وقت صبح؟؟؟من تو اتاقم داشتم مقنعه سرم میکردم که رها درو باز کردو صدای سلام و علیک رها اومد اما صدای اون یکی رو نمیشنیدم.سریع مقنعمو درست کردمو تند آرایش های همیشگی رو انجام دادم که رها داد زد:
عسل
مرض یه ملت اون پایین خوابنا.با عصبانیت رفتم طرف درو گفتم:
آدم خوابه این زیر چرا داد میزنی

- خب بابا.بیا.اقای خداداد

وا.اومده چیکار؟؟؟؟برای جواب گرفتن به طرف در رفتمو یکم بیشتر بازش کردم.تیپ فوق العاده ای زده بود.یه شلوار قرمز-سرخابی با یه بلیز مشکی و یه کت روش!خوشتیپ هستیا ولی چون اخلاق نداری کلا مفت هم گرونی...سرشو بالا آورد.گفتم:
سلام.کاری داشتین؟؟؟
- سلام صبحتون بخیر.اومدم بگم اگه امروز وقت داشتین بعد کلاس بیاین شرکت!
دانشمند من بعد کلاس جنازم میرسه خونه پاشم بیام ماکت بسازم؟؟؟؟؟سوالمو بلند پرسیدم:
من بعد کلاس خیلی خسته ام دقیقا چطوری بیام؟؟؟؟
- یکم کار داره.بهتره باشین.باید تو عکس حضور داشته باشین
سری تکون دادم که خداحافظی کردو در آسانسورو باز کرد.خب حالا همینو سرکلاس میگفتی جونت از حلقت میزد بیرون عایا؟ایش کلا اخلاقش ناشناختس!با حرص درو بستم.کوله پشتیمو برداشتمو رو به رها گفتم:
بدو دیگه.دیر شد
- اومدم اومدم
و دویید طرف در.بازش کردم و تند کفشامو پوشیدم.منم یه تیپ سرتا پا مشکی زده بودم.کلا دوست داشتم.سرتاپا مشکی خوب بود!آدمو خوشگل میکرد.مثل الان من.اعتماد به نفس نیست که لااامصب.تک خنده ای کردمو در اسانسورو باز کردم...رها گفت:
چی شد؟شجاع شدی،آسانسور سوار میشی
- وای زورم میاد پنج طبقرو برم پایین.تو شرکت خداداد هم سوار نشدم ولی الان دیگه مطمئن شدم که سالمه.سوار میشم!
رها دیگه چیزی نگفت...
خداداد برام کنار خودش جا گرفته بود.جای همیشگیش نشسته بود.طبق معمول بااخم و همون عینکش!داشتم بین بچه ها دنبال صندلی رها میگشتم که چشمم به دست خداداد افتاد.هردوش رو هم بود.فکر کرده بود من ندیدمش و یه دستشو کمی بالا آورد.البته فقط کمی!سرمو براش تکون دادمو به رها گفتم:
من رفتم.همگروهیاتو پیدا کن
- نیومدن هنوز
- پس برو جا بگیر
و به طرف خداداد رفتم و در جواب سلام زیر لبیش عین خودش جواب دادم.نشستم رو صندلی.بعد دو دقیقه پیمان هم شادو شنگول وارد شد.با دیدنش همه زدن زیر خنده.کلا هرکی میدیدش میفهمید جکه.اومدو گفت:
سلام بر همه هم دانشگاهیام.قرار بود با یه دختری نیاید چی شد؟؟؟؟
چند نفر خندیدن و اونم نشست پیش رها.چند دقیقه بعد استاد اومد.بعد حضور غیاب گفت:
خب چطورین گروه های لجباز؟؟؟باهم ساختین بالاخره یا به گفته خانوم معاف آرمان زدی کشتیش
و به منو خداداد نگاه کرد.کلاس منفجر شد.استاد آخه چرا لو میدی حرفای منو؟؟؟؟خداداد با تعجب برگشت طرف منو زیر لب گفت:
من؟؟؟من تورو کشتم
- استاد داره شوخی میکنه.هیس
خداداد دیگه چیزی نگفت.استاد بعد چند تا صحبت متفرقه گفت:
خب.به ترتیب گروه ها بیان.نشون بدن.یعنی ارائه بدن!یه نفر از گروه بیاد کافیه
سریع آروم گفتم:
خودتون بریدا!من نمیرم
- چرا؟؟؟
- چون من هول میشم

- جدی؟؟؟؟باشه.من میرم.البته الان فقط به فکر آبروام وگرنه خودتونو میفرستادم یکم شاد شیم

برگشتم طرفشو با اخم نگاش کردم که سرشو زیر انداختو گفت:
شوخی کردم
باخوشحالی برگشتم.میخواست بگه غلط کردما ولی غرورش اجازه نداد.همه میومدن و عکس هاشونو نشون میدادن!وا.ما که هیچ کدوم از این کارارو نکردیم.بااسترس برگشتم طرف خدادادو گفتم:
وای...ما که هیچ کدوم از این کارارو انجام ندادیم...
به قیافه پراسترسم نگاه کردو گفت:
صبر کن
و برگشت!چرا جواب درست حسابی نمیده.من صبر ندارم خب بگو دیگه.زیر لب ایشی گفتمو برگشتم.برای رهایینا کلی دست زدن. خودشون ماکت رو خصوصی به استاد گفتن!آخر از همه نوبت گروه ما بود.استرس تمام وجودمو گرفته بود.خداداد خم شد یه سری از برگه از توی کیفش دراورد.استاد گفت:
گروه هفت.آقای خداداد.خانم معاف.کدومتون واسه اجرا میاین
خداداد سریع گفت:
من استاد
و به طرف استاد رفت.عکس هایی رو که از ساختمون ها گرفته بود رو نشون داد.تو همه عکسا خودش بود.آخرین مطلبی که میخواست ارائه بده ویلا بود.استاد گفت:
آرمان خان.قبل اینکه اینم نشون بدی اینو بگو.خانوم معاف اصلا با تو اومده بود؟؟؟
- آره استاد.اومده بود.حالا تو ویلاعه عکسشون هست
و عکس های اون ویلارو نشون داد!صدای اس ام اس گوشیم بلند شد سرمو به طرف گوشیم برم که یهو صدای همه بلند شد که باهم گفتن:
واااااااااووووو
سرمو سریع بالا گرفتمو اول به قیافه شاد خداداد و بعد به تصویر تو دستش نگاه کردم.خودش از کنار دوربین اومده بود و من دستامو باز کرده بودم سرمو هم گرفته بودم بالا.اینو کی انداااااااااااااااختتتتتتی آخههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همه برگشتن طرف منو پیمان گفت:
واقعا واااو داشت.چقد احساساتی.چقققد رویایی.به به!اقا بزن کف قشنگرو به افتخار تک گروه دونفرموووون!
ای درد!ای مرض بگیری الهی!خداداد هم سرشو انداخته بود پایینو میخندید.استاد مرتضوی یه نگاه به من کردو گفت:
خب!عکس جالبی بود.بسه دیگه!
همه ساکت شدند!ولی بازهم پیمان با صدای آروم مزه هرو میریخت!استاد رو به خداداد گفت:
بخون
خداداد با چشمای گرد گفت:
بخونم؟چیو؟؟؟؟
استاد انگار که داره بایه اوسکول حرف میزنه گفت:
آهنگ گل پریو

ابروهای خداداد بالا رفتو گفت:
بلد نیستم استاد!
کلاس منفجر شد.استاد لبشو گاز گرفتو سرشو تکون داد.با تاسف گفت:
گزارشتونو گفتم
- آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــان
وبرگه ای رو گرفت و رو به همه گفت:
اینو خانوم معاف نوشتن!لازم به ذکر بود!
وا من که چیزی ننوشتم.چشامو گرد کردم!ولی سریع به حالت عادی برگشتم!خداداد شروع کرد:
ساختمان واقع شده در رسالت.آ اس پی..بازدید اول.مرکز خرید واقع شده در باغ فیض.کوروش...
دونه دونه ساختمون هارو خوندو باز دید هارو با ساعت هارو هم خوند کاری که همه میکردن!وقتی تموم شد برگرو پایین تر آورد که یهو دوتا دستمو به هم کوبوندم.بعد صدای دست من صدای دست همه بالا رفت!خداداد ابروهاشو بالا داد.والا من برا گروه خودمون دست نزنم کی میخواد بزنه؟؟؟؟خداداد اومد سر جاشو آروم گفت:
اولین نفر دست زدی.چه جالب!
- واسه تو که دست نزدم واسه چیزی که خودم طرح کرده بودم زدم
برگشت طرفمو با چشای گرد همونطوری آروم گفت:
چقدم که اونو تو نوشتی
- خب هرچی بود به اسم من بود دیگه!صحنه سازی باید کامل میشد.میدونی!
چنان چپ چپ نگاه کرد انگار دزدی کردم.منم که پررو.خیلی ریلکس لبخند زدمو برگشتم!
********
برگشتنی سوار ماشین خداداد شدمو به شرکتشون رفتم!خداداد هم موقع سوار شدن به آسانسور حرف رهارو تکرار کرد و همون جواب رو گرفت!وقتی رسیدیم رفت تو اتاقشو گفت:
منتظر باش!برمیگردم
و رفت تو دفترش.بی تربیت!همه یجوری به من نگاه میکردن.واااااا!بهروز که پیش من اومده بود گفت:
همدانشگاهی هستید؟؟؟
آروم گفتم:
- متاسفانه!
- چیزی گفتین؟
- نه نه.گفتم بله بله.
- نه بله؟؟؟
- نه منظورم این بود که نه چیزی نگفتم.بله همدانشگاهی هستیم
- آهان بله
آیدا به طرفمون اومدو گفت:
به.سلام
لبخندی زدمو گفتم:
سلام!
آیدا مقنعشو درست کردو گفت:
خوش اومدی!خوبی؟
- خیلی ممنون شما خوبین
- قربونت!ماکتتونو دیدم.فوق العاده بود
لبخند ژکوندی زدمو گفتم:
برادرتون بیشترشو درست کردن!
ابروهاشو بالاانداختو گفت:
برادرم!!
فهمیدم به موضوع دیروز اشاره میکنه.خندیدمو گفتم:
بازم من معذرت میخوام
خداداد به طرف مااومدو گفت:
بهروز شرکت باتو من این ماکترو تا فردا باید تموم کنم!خب؟
بهروز سری تکون دادو گفت:
باشه!موفق باشین
و به طرف مدیریت رفت!آیدا مارو ترک کردو ماهم دونفری به طرف همون اتاقه رفتیم.بساط هنوز رو میز بود!یه چیز قرمز هم رو میز بود.خداداد به طرفش رفتو گفت:
شیروونی هم آماده شد!
نگاهی بهش کردم.جالب بود.جنسش از اون یونولیت ها بود.خیلی ظریف برش داده شده بود!خیلی ها.با رنگ قرمزو مشکی!مثلا کثیفه.به کمک هم اونو روی ساختمون نصب کردیم.چند تا خلال دندون بهم داد تا رنگشون کنم.رنگ کردنشون آسون بود.اونم داشت محکم کاری میکرد.چون میز بزرگ بود تقریبا سه چهارتا صندلی بینمون بود.دیگه داشتم از خستگی بیهوش میشدم.نفهمیدم چطوری خوابم برد.با صدای خیلی آرومی از خواب بیدار شدم:
خانوم معاف.خانوم معاف!
سریع چشامو باز کردم.دستم زیر پیشونیم بود.سرمو بلند کردم که قیافه خسته خداداد ولی همچنان اخمو رو دیدم.چشمامو مالیدم.گفت:
ساعت هفته!پاشین برسونمتون

چه مهربون!ازجام پاشدمو اولین کاری که یواشکی انجام دادم نگاه کردن خودم تو آینه بغل در بود
*********
لعنتی لعنتی لعنتیییییی!این از اول صبح چرا گیر داده به من!شهاب نصرتی!از صبح گیر داده.اول که با نگاهاش مخمو خوردآخرشم که گیر داده بیا شماررو بگیر.آخه نکبت خوشگل هستی که هستی ولی نکبتی من نمیخوام بگیرم!ساعت چهار،کلاس بعدیو با رها جیم زدیمو به طرف خونه رفتیم.ساعت پنج بود که رسیدیم...وارد ساختمون شدیم.هردو با اعصابی ضعیف سوار آسانسور شدیم.کلیدو انداختم تو درو بازش کردم.رها وارد شدو سریع به اتاقش رفت.منم به طرف اتاق رفتم.مقنعمو از سرم کشیدم بیرون که صدای زنگ اومد.با تعجب مقنعمو دوباره سرم کردمو به طرف در رفتم.یعنی کی میتونه باشه؟؟؟؟؟؟؟واقعا کی تا ما رسیدیم اومد جلو در؟؟؟سریع به طرف در رفتمو بازش کردم.با دیدن فرد روبه روم چشمام گرد شد.این اینجا چیکار میکرد؟؟؟؟؟این کی اومد که ما ندیدیمش؟؟؟با تعجب گفتم:
ع...عرفان؟؟؟؟؟؟
عرفان لبخندی زدو گفت:
غیر منتظره بود؟؟
خنده ای از خوشحالی کردمو گفتم:
سلــــــــــــــــــــــــام
وپریدم بغلش کردم.چقد دلم برای داداشم تنگ شده بود.بغلم کردو گفت:
سلام!دلم برات تنگ شده بود فسقل!
یهو صدای جیغ اومد:
وای عسل این کیه؟؟؟؟
از بغل عرفان بیرون اومدم.عرفان سرشو بالا گرفتو گفت:
منم!
رها لبخندی زدو گفت:
سلام.خوش اومدین!ترسیدممم یهو!
عرفان خندیدو گفت:
نمیخواین بذارین بیام تو؟؟؟
راهو براش باز کردم.وارد شد و نگاهی به خونه انداختو گفت:
شبیه اناره اینجا
خندیدمو گفتم:
سلیقه خواهرجونته دیگه.چطوری اومدی بالا؟؟؟
- یکی از همسایه هاتون داشت درو باز میکرد منم یه ببخشیدی گفتمو اومدم تو.نفهمید اصلا!اگه دزد بیاد عمرا بفهمین!
- خب از کجا فهمیدی ما خونه ایم؟
- دیدم اومدین
- ااااا نگا زاغ سیاهه مارو چوب میزده
رها خندیدو عرفان برگشت طرف رهاو با لبخند محوی نگاش کرد!جــــــان؟؟؟نگاه مشکوکی بهشون کردم که هردو نگاها به زیر انداخته شد!نه یه چیز مشکوکی هست که بالاخره ازش سر در میارم!
گوشیم زنگ خورد.نگاهی به گوشیم که تو دستم بود انداختم.خداداد بود.وایــــــــــی.عرفان بفهمه سرم رفته!چند ثانیه به شماره با ترس نگاه کردم که گفت:
جواب بده دیگه
سریع روی دایره قرمز زدم و تماس قطع شد.عرفان:
چرا جواب ندادی؟؟
- مزاحم بود

- مزاحم؟؟؟بده من دفعه بعد جواب بدم

ای وای.با من من گفتم:
نه دوستمه!خیلی بیکاره هی زنگ میزنه منم حالشو ندارم
عرفان مشکوک نگاه کرد اما چیزی دیگه چیزی نگفت.حالا این خدادادم مگه ول میکرد!آخرشم گوشیمو روی سایلنت گذاشتم که اس ام اس داد:
میشه انقد قطع نکنین؟اعصابم خورد شد!برای رنگ کردن اصلیه ساختمون زنگ زده بودم.میاین دیگه؟
یه اس ام اس براش فرستادم:
وقتی جواب نمیدم یعنی نمیتونم صحبت کنم دیگه آقای خداداد.برادرم اینجاست!نمیتونم بیام
جواب داد:
وا!مگه دارین کار غیر قانونی میکنین؟؟؟یا خلافی چیزیه
- نخیر ولی داداش من کلا بدش میاد.من نمیتونم بیام معذرت میخوام.ممنون میشم خودتون درست کنین
جوابی نداد.عرفان از جاش بلند شدو گفت:
خب دیگه...من میرم
- اا کجا؟؟؟
- میرم خونه خالینا و دایینا.شبم احتمالا همونجا میمونم!
سری تکون دادمو گفتم:
باشه.خدافظ
برگشت طرف رها.رها بهش نگاهی کردو لبخند زدوبعد گفت:
به سلامت
عرفان هم سری تکون داد!وایسید...من سر در میارم!شده ازاون عدسی های معروفم بهتون میدم تا ازتون حرف بکشم!
*******
با دیدن ماکت نزدیک بود جیغم بره هوا.خداداد با لبخند گفت:
خوبه نه؟؟؟
- وااااای عالیه!خیلی باحال شده!میبریم حتما
- امیدوارم
با ذوق همش به اون ویلای کوچولو نگاه میکرردم.فوق العاده بود.بعضیا دونفری ماکت هاشون رو میاوردن انقد گنده بود.روی صندلی نشسته بودیم که گفت:
برادرتون اومده بودن؟
- بله.دیروز یهویی!امروز هم میاد دنبالمون
حرفی نزد.استاد اومد.با دیدن اون همه ماکت جالب چشاش داشت برق میزد.گفت:
خب.دونفر آ اس پی رو درست کردن.چهار نفر کوروش رو!و یک نفر ویلارو!
همه به طرف ما برگشتن!میتونم به جرعت بگم ماله ما از ما بقیه فوق العاده تر بود!همه میومدن راجع به ماکت توضیح میدادن.وقتی نوبت به گروه ما رسید خداداد برگشت طرفمو گفت:
نمیری؟
نمیدونم چرا از اینکه منو شخص دوم مفرد خطاب کرد یجوری شدم.سرمو به نشونه منفی تکون دادم.چند لحظه مکث کرد ولی بعد ماکتو برداشتو رفت.خوب توضیح میداد.یه لحظه فکر کردم اونقدرا هم که راجع بهش میگفتم روانی نیست!اخموعه!ولی بهش میاد.جذابه ولی اخلاقش ودرست کنه میشه آرزوی همه دخترا.البته الان هم آرزوشون هست ولی اخلاق...اخلااق نداره.اونم روش کار کنی درست میشی.باصدای دست همه از فکر بیرون اومدو نگامو از روش برداشتم و دست زدم.ولی تاآخر کلاس یجوری بودم.تا آخر کلاس ها تو خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.عرفان بود:
جانم
- کجایین؟؟؟
- کلاس تموم شده داریم میایم.یکم طول میکشه ها
- من تو ماشین نزدیک در دانشگاهتونم.بیاین.
- باشه خدافظ
تا گوشیو قطع کردم یکی پرید جلوم که جیغ خفیف منو رها شنیده شد.شهاب!شهاب نمیری الهی.گفت:
سلام خانوم معاف
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
سلام.بفرمایین
- باید باهاتون صحبت کنم
- صحبتی ندارم
به در دانشگاه نزدیک میشدیم.از در که خارج شدیم راهمو سد کردو گفت:
ببینین خانوم معاف.آشنا میشیم
و کارتی به طرفم گرفت.واااای چرا جلوی در دانشگاه؟؟؟؟؟عرفان نبینه؟یهو یه عالمه ترس ریخت تو دلم.لبمو گاز گرفتمو گفتم:
توروخدا برین
- تا نگیرین نمیرم
از یه طرف میترسیدم بگیرم عرفان ببینه.از یه طرف میترسیدم نگیرم این لفتش بده باز عرفان ببینتش.دوباره گفتم:
توروخدا برین اینجا زش...
که یهو یکی پرید یقه نصرتیو گرفتو گفت:
بی غیرت...مگه خودت خواهر مادر نداری

ویه مشت کوبید تو صورتش.عرفان بووووووووووووووود!دوتا دستمو گرفتم جلوی صورتم.منو رها نفسمون بند اومده بود.عرفان ول کنش نبود.پسره هم پررو پررو کم نمیاورد.گفت:
بابا تو دیگه خر کی باشی!
- الان اینجا یه خر بیشتر نیست جز تو.دفعه آخرت باشه مزاحم میشیا
- بابا من فقط قصدم اشنایی بود
عرفان یه مشت دیگه بهش زدو گفت:
تو غلط کردی.
نزدیک بود حراست بریزه بیرون.یهو خداداد پرید بیرونو دویید طرف عرفان و کشیدش کنارو گفت:
ولش کن کشتیش
و برگشت طرف من که کاملا تو شوک بودم.زه نگاه انداختو برگشت.شهاب خون دماغشو پاک کردو گفت:
آرمان تو یچیز بهش بگو.اگه دوسپسرشه که خب بناله.من که نمیدونستم.فقط قصدم اشنایی بود با عسل خانوم
ای لال شی الهی.!عسل خانوم چیه بنال خانوم معاف.قیافه عرفان و خداداد دیدنی بود.عرفان خواست دوباره بیاد طرفش که خداداد جلوشو گرفتو گفت:
یه دقه شما بیخیال شو
وبرگشت طرف نصرتی.چشاشو ریز کردو گفت:
قصدت اشنایی با کی خانوم بود؟؟؟
- عسل خانوم
پرید طرفشو گفت:
اولا عسل خانوم نه و خانوم معاف.دوما هر غلطی میخواستی بکنی یا هر قصدی داشتی نباید جلوی دانشگاه این کارارو میکردی.الان که بردنت حراست میفهمی!سوما دفعه آخرت باشه اسم یه دخترو بلند تو خیابون داد میزنی فهمیدی؟؟؟؟اینی هم که اینجا میبینی....
و برگشت طرف عرفانو با چشمک و آروم پرسید:
تو کیشی؟؟؟
عرفان هم آروم جواب داد: داداششم
خداداد برگشت طرفشو گفت:
اینم داداششه فهمیدی
بعد یهو رنگ خودش پرید و آروم گفت:
داداشش؟؟؟
من که داشتم پس میوفتادم از استرس و ترس.رها برگشت طرفمو گفت:
تو خوبی؟؟؟
سرمو تکون دادم که گفت:
رنگت پریده
و سریع بطری آبشو دراوردو داد دستم.نمیتونستم بخورم.هم خندم گرفته بود هم استرس داشتم!چقد آدم غیرتی هست اینجاکولی این خداداد عجب شاخیه ها!یه عده ریختن بیرونو شهابو بردن!عرفان هم به طرف خداداد رفتو گفت:
دمت گرم داداش
- اختیار دارین.وظیفه بود.این پسره دیگه شورشو دراورده!باید یه چند هفته ای اخراج بشه.خنگه خر هم نمیره یجا دیگه شماره بده
- چی؟
- هیچی هیچی.راستی خوشبختم از آشناییتون آقای معاف.خداداد هستم هم گ...
سریع گفتم:
هم کلاسیم هستن
عرفان برگشت طرفمو یه نگاهی به ما دوتا انداخت.بعد هم سری تکون داد!

با رها هردو به طرف ماشین رفتیم.تا نشستیم عرفان با کمی خشونت گفت:
من از فردا دیگه نیستم این عوضیارو جمع کنم.شمام خودتونو حفظ کنین.با جفتتونم.از فردا آرایشاتونو کم میکنین محل سگ به این عوضیا نمیدین!نذارید کل شخصیتتون بره زیر سوال.حالا من نباشم باز اون پسره هواتونو داره خیالم راحته!
سریع گفتم:
کی؟؟؟؟
- اون پسره که اومد بهم کمک کرد.اسمشو یادم نمیاد!
- خداداد
- آره همون.
و دیگه حرفی نزد فقط زیر لب غرغر میکرد!خلاصه عرفان مارو رسوند.حتی بالاهم نیومد ازاونجا یه راست به طرف شمال رفت!باترس اومدیم بالا.هردومون ول شدیم رو مبلا که رها گفت:
حالا عرفانو بیخیال.خداداد چه غیرتی شده بود
لبخندی زدم.راست میگفت.رها بدون اینکه به من نگاه کنه تکرار کرد:
اولا عسل خانوم نه و خانوم معاف!دوما الان که حراست اومد بردتت میفهمی!سوما دفعه آخرت باشه اسم یه دخترو بلند تو خیابون داد میزنی فهمیدی؟؟؟
وبعد خندیدو گفت:
او مای گاد!دیدی یهو وقتی فهمید داداشته چه شکلی شد؟الهی!چه باغیرت.
خندمو قورت دادمو گفتم:
منم جای خواهرش حساب کرده
- عمرا
سریع برگشتم طرفشو گفتم:
انقد نخند!این موضوع خیلی ساده بود.نخواسته دعوا بشه
- قبلا یه پسره به سحر گیر داده بود ولی خداداد حتی به روی خودش هم نیاورد.چرا؟؟؟
- رها انقد مزه نریز
- تو خودت مثله اینکه دوست داری
کوسن مبلو به طرفش پرت کردمو گفتم:
چرت نگو.پسره ی...
سریع گفت:
پسره ی چی؟؟؟
- پسره ی...اه.پسره ی...اصلا تو چیکار به چه پسریش داری.
- نه دیگه بگو!
- خیلی پسره خشک و مغروریه.بد رفتاره و بی محل!
- اوووو.پس بالاخره به اینجات رسیده که داری میگی
- نه اصلا هم برام مهم نیست.دلمم نمیخواد راجع بهش صحبت کنم!
- آخی.حرص میخوری؟چرا نمیخوای؟؟؟
- رها جفت پا میام تو دهنتا!اه
و به طرف اتاق رفتم.خیلی حوصله دارم اینم سربه سرم میذاره!اصلا هم از اون خوشم نمیاد.خشک و بد رفتار!مغرور.نفهم.اه.لباسام رو سریع آویزون کردم و رو تخت دراز کشیدم.این پسره چرا یهو وسط دعوا پرید وسط؟؟؟ولی رها راست میگه ها غیرتی شد؟؟؟هرچی شد!اصلا به من چه والا.از اتاق بیرون اومدم که زنگ خونه زده شد.رها چشمکی زدو گفت:
برو...برو ببین کیه
نشستم سر جامو گفتم:
نمیرم!
- لوس نشو پاشو برو
و دوباره صدای زنگ اومد
- خودت برو چرا من برم
رها لبخندی زدو چادرو سر کردو به طرف در رفت.درو که باز کرد صدای خداداد اومد:
سلام.خوبین؟
- سلام ممنون بفرمایین تو
- نه ممنون.خانوم معاف هستن؟
رها کمی مکث کردو گفت:
عسل...حالش خوب نبود
چشمام گرد شده بود.من؟؟؟؟؟من حالم خوب نیست؟من خیلی هم خوبم.رها ادامه داد:
الانم بهش قرص دادم خوابیده
خداداد هم بعد کمی مکث گفت:
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالشون بهتر شد
- خوابیده.نمیدونم حالا حالش چطوره!
- پس...من به خودشون زنگ میزنم.نه نه بیدار میشن.بیدار شد بگید حتما بیاد پیش من.نه یعنی بگین کارشون داشتم
- باشه حتما میگم.خدافظ

- خدافظ

رها درو بستو اومدتو.این چه مارمولکیه.دوبار ابروشو بالا انداختو گفت:
حال کردی؟
- الان که چی مثلا؟
- میخواستم بهت ثابت کنم
- رها بس کن بابا.
و خواستم به طرف در بر که گفت:
یه ساعت دیگه.جون رها یه ساعت دیگه
با حرص رو صندلی نشستم.من موندم این رها چش شده!تقریبا یه ساعت دیگه رها اومد طرفمو گفت:
پاشو پاشو برو ببین چی میخواست بگه
- زنگ میزنم بهش
- آره آره خوبه.فقط صداتو خسته نشون بده
- رهااااااا!
- درد.زهر مار.یبار عمل کن دیگه.
گوشیمو برداشتمو شمارشو گرفتم.به دومین بوق نرسیده بود که برداشتو سریع گفت:
سلام
به اصرار رها صدامو کلی خسته کردم که گفتم:
سلام.
- حالتون بهتر شد!؟؟
- بله.بهترم!دوستم گفتش ک..
- بله کارتون داشتم ولی فکر نکنم بتونین بااین حالتون بیاین!
- کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- استاد امروز که شما زودتر از کلاس خارج شدین چند نفرو صدا کرد.بهشون گفت که قراره یه تور پس فردا بره به تنگه واشی.رها خانوم بهتون نگفتن!
بلند گفتم:
نــــــــــــــــه نگفت.کی قراره بریم؟میخوان ببرنمون اردو؟؟؟
خندیدو گفت:
نه بابا اردو چیه.توره که دانشگاه میبره
نیشمو باز کردمو بلند گفتم:
وای واقعا؟؟؟؟کی؟؟؟؟؟
اینور رها تند تند اشاره میکرد صدامو خسته کنم ولی من نمیتونستم ذوق نکنم.تعریفشو زیاد شنیده بودم.خداداد با کمی مکث گفت:
حالتون بهتر شد؟
- آره آره بهترم.خب میشه تاریخ دقیقو بگین؟؟؟؟
- شنبه ساعت پنج تو دانشگاه باشین
- جان؟؟؟؟؟؟؟ساعت پنج اونجا باشم!ساعت سه حتما باید راه بیوفتم دیگه
- نه.چرا؟؟؟؟؟؟؟
- با مترو خیلی دوره
- شما...با من بیاین!
چشام گرد شد.رها بشکنی زدو ابروهاشو بالا انداخت.گفتم:
حالا بعدا صحبت میکنیم.ممنون بابت خبرتون.
- خدافظ
- خدافظ
تا قطع کردم گفتم:
رها تو قضیرو میدونستی؟؟؟؟
- آره پیمان بهمون گفت.پولو پرداخت کرده؟؟؟
- چرا من همیشه آخرین نفر باید همچیو ببفهمم
- چون همیشه اولین نفر میری بیرون!در ضمن استاد به پسرای گروه گفته بود.پولو پرداخت کرده!؟
- نه،نمیدونم
- ولی...بهش بگو باید فردا پرداخت کنیم وگرنه باید دنبال اتوبوس بدویین!
- احتمالا خودش میدونه
********
ساعت سه بعد از ظهر بود که زنگ خونه خورد.چادرمو سر کردمو درو باز کردم که قیافه پژمرده خداداد رو دیدم:
سلام
- سلام
- چیزی شده!
- نتونستم پول فردارو واریز کنم
قیافم پژمرده شدو گفتم:
ااااااا!پس چطوری بریم؟؟؟
- استاد گفت دوتا اتوبوسه پر شده.میتونیم با ماشین خودمون بریم
- پس میتونیم بریم؟
- اون که آره فقط بااتوبوس نمیتونیم
- خب پس چجوری میریم
وزنشو انداخت رو یه پاشو گفت:
فردا ساعت 5صبح بیدار باشین زنگتونو میزنم.باهم میریم
- باهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- متاسفانه مترو نمیخوره
تیکشو به حساب نیاوردمو گفتم:
باشه.پس فردا ساعت پنج من جلو درم.فقط...باید چی بپوشم؟؟؟
- کل پیاده رویه ما تو آبه!لباس گرم و همچنین کفش کنه بردارین.صندل نپوشینا!کتونی قدیمی یا کفش جلو بسته قدیمی.
سری تکون دادمو تشکر کردم.رفتم تو که رها گفت:
وااااااو.با ماشین میخواید برید
- رها تو فازت چیه
- من فازم نگاه کردن و ثابت کردن به توعه!
- چیزی که زاییده ذهن خودته رو لازم نیست به من ثابت کنی دوست خنگ خودم
- حالا میبینیم
- میبینیم

- میبینیم
خلاصه اونروز تا شب منو رها باهم کلکل کردیم.من نمیدونم چی تو این پسره دیده بود که میگفت خوبه و میخواست به من ثابت کنه!دوست منم چقد خوددرگیره ها.شب هم بزور ساعت یک خوابیدم.از بچگی همینجوری بودم جایی میخواستیم بریم از ذوق شبش خوابم نمیبرد.ساعت چهارو نیم صدای زنگ گوشیم بلند شد.من تازه سه ساعت خوابیده بودم لعنتی!نمیخوام اصلا برم تنگه واشی.اه!با ناراحتی از جام پاشدم که دیدم رهاهم همونطوری با موهای ژولیده اومد بیرونو گفت:
توهم ازاین اردوی دانشگاه ناراحتی؟
- آره.من ساعت یه خوابیدم
رها بی حرف به طرف یخچال رفتو نون و پنیر و گردورو بیرون آورد.هردومون سرپایی یه لقمه نون پنیر خوردیم و رفتیم تا حاضر شیم.بذار امروز یه تیپ درست حسابی بزنم.یه شلوار لوله تفنگی مشکی با یه مانتو قرمز آُستین سه ربع که آستیناش هم تنگ بود.یه روسری طرح دار مشکی رو به صورت مادمازلی(بندهاشو دور گردنم گره زدم)سر کردم.یه رژ جیگری با ریمل و رژگونه زدم.دسبند قرمزم روهم دستم کردمو به طرف کتونی مشکیم رفتم.زیاد کهنه بود ولی سه سال بود داشتمش.رها سوتی زدو گفت:
اووووووبس.مطمئنم امروز شماره هرو میگیری
خندیدمو گفتم:
امیدوارم
- توام که بدت نمیاد از خداداد
- اونو گفتی؟؟؟اه اه
- کوفت همه آرزو دارن
- من باهمه چیکار دارم؟؟؟
- در هر صورت موفق باشی میبینمت
رها چشمکی زدو گفت:
خداحافظ
و رفت.همینجوری منتظر موندم داشتم چرت میزدم که زنگ زده شد.به طرف در رفتمو بازش کردم.خداداد بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:
حاضرین
و سرشو بالا آورد که نگاهش روم مات شد.ولی بعد سریع به خودش اومدو گفت:
حاضرین؟بریم؟؟؟
- چرا کوله برداشتین؟؟؟؟؟
- چون لازم میشه.یه بطری هم آب بردارین.هرچند اونجا میفروشن
رفتم یه بطری آب برداشتمو ازم گرفتو گذاشت تو کوله.خودش یه شلوار مشکی با یه تی شرت مشکی.بعد قفل کردن در هردو سوار آسانسور شدیم که گفت:
آفرین.ترست ریخت
- پس چی!
حرفی نزد.منم که داشتم بیهوش میشدم.تانشستیم تو ماشین سرمو گذاشتم لب شیشه و خوابیدم