ساختمان دو واحده7 و اخر
- یبار تونستم.برای بار دوم هم میتونم
- تو...تو یه عوضی هستی...یه دختر پست.یه کثافط.
- حرف دهنتو بفهم.میتونی بیا حضوری حرف بزن
- باشه.باشه ولی وقتی منو دیدی باید این رفتار مسخرتو بس کنی برای همیشه گورتو از زندگی آرمان من گم کنی
- باشه.ولی بیا...
- هشت شب بیا(...)
- شب.دیره.
- فقط اون موقعست که میتونم قیافه نحستو ببینم
- میبینیم کی نحسه.شررت کم
و گوشیو قطع کردم.وای.خدایا.این کیه؟کیه که گفت آرمان من...ای آرمان...چرا این دعوا سره توعه.چرا!
رهاو ساحل و نیوشا اومدن طرفم.رها:
چی شد؟
- شب قرار گذاشتم
- شب؟؟؟؟وای شب چطوری بریم؟
- تازه یه جای پرت هم هست
- وای.بگیم زیبا بیاد.اون شجاع تره
زیبا به طرف مااومدو خوشحالو خندون گفت:
خب چخبره.من نیستم خوش میگذره؟
رها:
شب با اون دختره قرار داره
- بااون تلفنیه؟
- آره
- اه چراشب قرار گذاشتی.من شب نمیتونم بیام.جای حساس قضیه من نیستم
و اخم کرد.لپشو کشیدمو گفتم:
یجای پرت هم هست
- بچه ها میخواید نرید
- نه.باید برم ببینم کیه که میگه ارمان من
همون موقع سحر از جلومون رد شدو یه چشمک زد.رها سریع گفت:
من مطمئنم شب قراره قیافه نحس سحر خانومو ببینیم
زیبا:
منم میخواستم بیام.شمارو ندزده
- نمیتونه.
ساحل:
ازشم بعید نیست
زیبا:
قرآنی چیزی با خودتون ببرین نترسین.من مطمئنم شما موفق میشین.هرکی باشه شما چهارتا بهترین
با لبخند سری تکون دادم.چقد این دختر آرامش میداد.پاشدم بغلش کردمو گفتم:
مرسی که انقد انرژی مثبت میدی
آروم درگوشم گفت:
یه لجباز خانوم بیشتر نداریم که!
با لبخند ازم جدا شدو گفت:
من باید برم.خدافظ
باهاش بای بای کردیمو رفت.ساحل یهو رفت تو گوشیش و بعد گفت:
خب...بریم سرکلاس
*********
آدرسو که به راننده دادم گفت:
خیلی جای پرتیه
- اشکال نداره.برین.باید تا هشت برسیم
راننده چیزی نگفتو راه افتاد.معلوم نیست چه فکری کرده پیش خودش.نیم ساعت بعد به آدرس رسیدیم.همونی خرابه.یکی از مکان های ماکت!!!لعنتی...پس تو کلاسمون هم بوده.هه!!ساعت هشت شب گوشیم زنگ خورد:
هان؟
- رسیدی؟
- آره.
- بیا...من روبه روتم.زیر چراغ نور
نگاهی بهش کردم.اره.یه دختر قدبلند اونجا بود.ولی زیر چراغ نبود.مثل یه شبح بود.رها آروم گفت:
اونه؟
- آره
از پشت خط گفت:
اخی.رفیقاتم اوردی؟؟؟؟چرا به تاکسی نگفتی بره
- به تو ربطی نداره.برگرد
- بیا...برمیگردم.
تماس قطع شد.وای چه جنایی میکنه قضیرو.مثل این فیلم ترسناکا شده بود.با بچه ها راه افتادیم به طرفش.یه متر عقبتر وایسادیم.
گفتم:
سلام خانوم صاحب.برگرد.برگرد ببینیم کی هستی؟
- چه حدسی میزنی
چقد صداش آشنا بود.گفتم:
همونی که هممون میدونیم برگرد
آروم آروم برگشت.روبه رومون وایساد.اصلا قیافش معلوم نبود.ساحل گفت:
هیچیت معلوم نیست.بیا جلوتر
آروم آروم اومد جلو.وایساد زیر چراغ و صورتش معلوم شد.شاید نتونم واکنشمو به درستی بگم.ولی یادمه اول یه سوال برام پیش اومد!چی؟؟؟؟فقط دلم میخواست بپرسم چی؟یکم صورتم مچاله شدو بعد چشمام گرد شد.باصدای حین بچه ها نفس حبس شدمو آزاد کردم.به لکنت افتاده بودم.امکان نداشت.یکم دیگه نگاهش کردم که صدای پوزخندش بلند شدوگفت:
تعجب کردی؟؟؟
.رها گفت:
تو...خیلی پستی..خیلی!
پوزخند زدو اومد طرفمون.همونجور که دورمون میچرخید گفت:
عین فیلم جنایی ها شده نه؟مطمئنا اگه خیلی وقت پیش میخواستید منو ببینید نمیذاشتم.چون هنوز نقشم کامل عملی نشده بود.ولی الان هرسوالی که تو ذهنتونه رو جواب میدادم.همرو.حتما میخواین بدونید چرا؟میگم.میگم دوستای خنگ کوچولو.خیلی وقت پیش فقط من بودم و آرمان.عسلی وجود نداشت.من نامزد سابق آرمانم. نامزدش.عشقش.عمرش.همش من بودم.میفهمی عسل خانوم.همش من.یادم میاد سه سال پیش بود.سه سال پیش بود که آرمان حتی حاضر بود جونشو بده برام.دوست دخترش بودم.البته اول همدانشگاهیش بودم.زیادی عاشقش کرده بودم.وقتی گفت نامزد کنیم تعجبی نکردم.خودم زیاد دوسش نداشتم.انقد ازاین عشقا دیده بودم که به روی خودم نیارم.نامزد کردیم.ولی...
به اینجا که رسید پوزخند زدو ادامه داد:
نامزد کردیم...ولی...ولی من یکمی شیطنت داشتم.روزای خوبی بود تااینکه با یه پسر دیگه آشنا شدم.حالا اون شده بود دنیای من.عشقم بود.نامزد داشتم ولی یکی دیگرودوست داشتم.امیرعلی فوق العاده بود.فوق العاده.یه روز زدم زیر همه چی.گفتم نمیخوامت.دوست ندارم.آرمان ناراحت بود.افسرده بود.ولی برای من اهمیت نداشت.فقط امیرعلی رو میدیدم.فقط.نامزدیمون که بهم خورد با امیرعلی موندم.یهو نمیدونم از کجا...فهمید من نامزد داشتم.باهام دعوا کردو بهم زدیم.یه ترم از دانشگاه عقب افتادم.ازوقتی نامزدیمون بهم خورد آرمان حتی بهم زنگم نزد.غرور داشت.خیلی غرور داشت.واسه همین دیگه خبری نگرت.از آیدا میشنیدم افسرده و شکستس.چون چند ماه اولش آیدا میخواست برگردم پیشش و خبراشو به من میداد.ولی من فقط میگفتم امیر علی!فقط...آرمان اون موقع میخواست لیسانس بگیره.یه ترم دیگه داشت ولی رفت...رفت ترکیه...یک سال.یک سال ماهمو ندیدیم.برگشت ولی خونه مجردی گرفت.با یه سری از دوستاش!خونه روبه رویی تو! اگه یادت بیاد همون اوایل اخمو بود.ولی کمکم وقتی تورو دید،شیطنت هاتو دید اونم حالش خوب شد.بهتر شد.من امیرعلی رو از دست داده بودم ولی وقتی بی توجهی های آرمانو دیدم ازش خوشم اومد.عاشقش شدم ولی اون هیچوقت بهم محل نداد.آمارتورو هم داشتم تااینکه خبر خوش رسید و اینکه تو تصمیم گرفتی بری خوابگاه!فکر کردم برای آرمان زود گذری ولی نه.نبودی.دوست داشت.معلوم بود.اونروز تو تنگه واشی وقتی به دلیل داشتن گشت تورو نگه داشت معلوم بود.ته آب چه گشتی آخه؟؟؟؟خر پر نمیزنه اون ته...بعد میخوای گشت باشه و تو باور کردیو پیششون موندی.توام دلت گیر بود.اون موقع من همه سعیمو میکردم عاشق خودم بکنمش.ولی توبودی.خداروشکر تو رفتی ولی اون دنبالت گشت.دو هفته نمیدونست کجایی.بعدش نمیدونم چه اتفاقایی افتاد و چی شد که دعواتون شد
خندیدو بعد گفت:
باهات آشنا شدم اومدم پیشت.با حرف هام مغزتو شستشو دادمو تو همرو باور کردی.ازاونور هم مغز آرمان و شستشو میدادم و اونم باور کرد.
البته هرکی بود باور میکرد.بااون چیزایی که من میگفتم.و تا چند دقیقه پیش هم که تو فکر میکردی من دوستی هم که انرژی مثبت میدم.آره!هه...این کسی که جلوته.زیبا ربیعیه.ز.ی.ب.ا.ر.ب.ی.ع.ی.
کسی که حتی به یه دختر محل نمیذاره بعد بیاد بگه میای آشناشیم؟؟؟ این دفعه بدجوری شکست خوردی خانومی!بدجوری.
اومد جلوم وایسادو گفت:
شاید الان تو دلت بگی چه احمقیه که همرو گفت.ولی نه.من زرنگ تر ازاون چیزیم که تو فکرشو بکنی.روزی که اومدی خونمون گوشیتو گرفتم که عکساتو نگاه کنم ولی تو نفهمیدی که دارم اون اس ام اسی که برات اومدرو جواب میدم.حتی بعدشم نفهمیدی که چرا اون علامت پیام بالای گوشیت نیست.و بعدشم چرا آرمان حتی نگاهتم نمیکنه.مطمئنم انقد ازت متنفره که هرچی بهش بگی باور نکنه.برو خانومی...برو به درد خودت بسوز.برو.شاید برای عروسیم دعوتت کنم!
و با پوزخندی اونجارو ترک کرد.دستمو گذاشتم رو صورتم که فهمیدم خیسه.من داشتم گریه میکردم.آره داشتم گریه میکردم.برای خودم.برای ارمان.برای بیچارگیش.برای عوضی بازیه خودم.برای بی اعتمادیم.برای بدبینیم.برای همه چیم.روی زمین زانو زدمو گذاشتم سیل اشکام بریزه.لعنت به من.لعنت به تو زیبا.هزار بار لعنت به من که به تو اعتماد کردم ولی به آرمانم اعتماد نکردم.روی زمین نشسته بودمو گریه میکردم.با گرم شدن شونم برگشتم طرف رها.چشماش خیس بود.آروم نشستو گفت:
عسل
سریع بغلش کردمو گفتم:
رها من چیکار کردم؟؟؟؟
اب دهنشو قورت دادو گفت:
گریه نکن.پاشو.پاشو بریم
منو بزور بلند کرد.سوار تاکسی که خیلی وقت بود منتظرمون بود شدیم.تا خونه هزار بار به خودم فحش دادم.من خیلی آدم بدی بودم.خیلی.من با احساسات آرمان بازی کردم.اون دوسم داشت ولی من...ولی من ناراحتش کردم.باآهنگ غمگینی که راننده گذاشته بود آروم آروم اشک ریختم
*******
چند روزی بود حالم زیاد خوب نبود.تو خودم بودم.اعصابم خورد بود.حالت تهوع داشتمواقعا حالم بدبود.نه میذاشتم کسی باهام حرف بزنه نه خودم حرف میزدم.رها رفته بود ولی با کلی نگرانی.اون عقدش بود.باید خوشحال باشه ولی ناراحت بود.یه روز که عین جنازه رو تخت افتاده بودم ساحل اومد پیشمو با عصبانیت گفت:
دیگه شورشو دراوردی.تو داری میبازی بدبخت...داری همچیو میبازی.دست رو دست گذاشتی و نگاه میکنی که چی؟همه چی خودش درست شه توام خوشحال پاشی بری سر خونه زندگیت؟؟؟؟نخیر...زیبا همه چیو خراب کرد و توباید درستش کنی.هرچی که گفته بود دروغه.هرچی که گفته بود!
آروم لب باز کردمو گفتم:
آرمان مال اونه...نه من!
- اگه همینجوری دست رو دست بذاری که نمیشه.پاشو بریم خرید.عقد داداشته.پاشو...امروز پنجشنبس.یک هفتس عین جنازه شدی لعنتی.اگه به من اعتماد داری پس پاشو.من حاضرم قسم بخورم همه چی درست میشه.حاضرم رو اسم مرتضی که خیلی دوسش دارم قسم بخورم.
به چشمای مهربونش نگاه کردم.من نباید شکست بخورم.نباید همچیو به اون دختر لعنتی ببازم!اگه نشد...اگه مال من نشد...ته تهش یه تیغه...تهش...
ساحل سریع از جا بلندم کرد.سرو صورتمو شستم.به زور حاضرم کرد.نیوشاهم حاضر شد.به طرف بازار رفتیم.فقط راه میرفتم.به لباسا نگاه میکردم.عقد تو باغ رهایینا بود.هرجا بود فرقی نمیکرد.ساحل یدونه به کمرم زدوگفت:
آدم نمیشی نه
لبخندی زدم.بخاطر ساحل.بخاطر نیوشا.بخاطر رهاو عرفان.باید قوی باشم.باید بجنگمو به آرمانم برسم.باید!به لباسها نگاه کردم.یه لباس سبز بلند چشمم رو گرفت.همرنگ چشم های ارمان بود.جلوی ویترین وایسادم که ساحل گفت:
فوق العادس!
وارد مغازه شدم.اندازه ام رو پرسید و یه لباس داد.بلند بود.جلوی پام رو میگرفت.ساحل اومد جلومو گفت:
بلنده!عروسی داداشته ها!یه لباس کوتاه بگیر.مگه نمیگی آخر مجلس قاطی میشه.اون موقع یه بلیز شلوار شیک بپوش.خوبه دیگه!
راست میگفت نمیتونستم لباسرو جمع کنم.لباسو تحویل دادیم.ولی تو مغازه بغلی یه لباس سبز کوتاه انتخاب کردم.تو تنم عالی بود.یه چرخ زدم که نیوشا گفت:
فوق العادس فوق العاده!
لباسو دراوردم و رو به فروشنده گفتم:
همینو میبریم
سریع برام کادوش کرد.مگه میخوام کادو بدم؟مال خودمه.تعجبه ازتو قیافم دید که گفت:
ماهمه لباس هارو کارو میکنیم!
سری تکون دادم.یه صندل سبز پاشنه بلند نگین دار هم خریدم.ساحلم یه لباس سفید ونیوشاهم یه لباس مشکی خرید
******
دانشگاه که کلی عقب بودم.سه روز غیبت.کم نیست!باید سر فرصت با استادا حرف میزدم.شنبه رفتیم شمال.بچه هاهم بامن اومدن.حکم کمک داشتن واسم.همین که باشن و روحیه بدن خیلیه!نشست بودم رو تخت و سرمو تو دستام گرفته بودم که در اتاق زده شدو رها اومد تو...اا این خونه ماعه که!لبخند زدو نشست روبه روم.دستامو گرفتو گفت:
چند روز دیگه میشی خواهر شوهرم ولی بهترین دوست دنیا میمونی.من قربونت برم.فکراتو بکن.ببین آرمان ومیخوای یا میشینی و به شکستت فکر میکنی؟؟؟؟دوسش داری یانه!براش میجنگی یانه؟تا دوشنبه وقت داری فکر کنی.دوشنبه...روزیه که باید با آرمان حرف بزنی.اگه دوسش نداری بیخیال ولی اگه دوسش داری پس باید براش بجنگی.دوشنبه باید با آرمان حرف بزنی...باید
و از اتاق رفت بیرون.آروم دراز کشیدم.باید فکر میکردم.
.ولی فکر کردن نداشت که.من دوسش داشتم.خیلی هم دوسش داشتم.دوشنبه...دوشنبه باید باهاش حرف بزنم؟مگه دوشنبه میاد؟یعنی میاد؟یعنی میتونم ببینمش؟یعنی جای امیدواریم هست؟؟
لبخند زدم.یه چیزی بهم امید میداد.سریع از رو تخت پاشدم.من میتونستم...لبخندمو بیشتر کردمو رفتم بیرون.تو دونه دونه کارها کمک کردم.مامان هم که الان داری سه تا دختر شده بود با انرژی بیشتری کار میکرد.انقد که برای عرفان خوشحال بود نمیشد توصیفش کرد.خیلی هم از ساحل و نیوشا خوشش اومده بود.دوروز رو من هم فکر کردم هم کمک کردم!عرفان هم که روی هوا بود.خوشحال بودم براش.ان شاالله خوشبخت بشه.
********
ساحل نگاهم کردو گفت:
وااااااای بخورمت چه جیگری شدی
به اینه نگاه کردم.موهامو که بااجازه مامان رنگ کرده بودم.بااین تغییر رنگ مو خیلی فرق کرده بودم.خیلی ها!رنگ موهام مخلوطی از نسکافه و طلایی بود.یه چیزی بیرون این دوتا.خیلی هم بهم میومد.تمام موهامو فر کرد بود.منی که نوزده سال داشتتم ولی به همه میگفتم هیجده سالمه احساس میکردم با یه دختر خیلی جا افتاده طرفم.موهام رو فر کرده بود و ریخته بود دورو ورم.چشمامو که مشکی کرده بود.خیلی سگ داشت.بزرگ ترم که شده بود.ریمل هم مژه هامو دوبرابر کرده بود.با رژ گونه صورتی و رژ لب جیگری فوق العاده شده بودم.نیوشا گفت:
اوووووه که امشب توام میری متاهل میشی.عمرا اگه زیر بیست نفر خواستگار داشته باشی.لبخند زدمو از آینه براشون چشمک زدم که ساحل الکی خودشو به قش زد.لباسم رو هم پوشیده بودم.لباسی همرنگ چشمای آرمان...البته آرمانم.اون مال منه.میدونم.امید دارم
نیوشا و ساحلم فوق العاده شده بودن.حیف پیمان و مرتضی اینجا نیستن.ساحل خودشو باد زدو گفت:
وای من زودتر عجله دارم بریم اون عربی هرو برقصیم که انقد تمرینش کردیم
یه ر**ق*ص عربی تمرین کرده بودیم حتما برقصیم.خیلی هم جذاب شده بود.ر**ق*ص فوق العاده ای بود.منم برای اون ذوق داشتم.با صدای گوشیم به خودم اومدم:
بله
- عسل ورپریده چهارساعته ما منتظریم عروس رفت محضر بیشعور بیا بریم دیگه
- اومدیم
سریع به بچه ها گفتم تا حاضر شن.خودم هم مانتو شلوارمو پوشیدم و روسریوجوری انداختم روسرم که یکم از موهای خوشرنگ معلوم باشه.بعد از حساب کردن پول آرایشگر به طرف پایین رفتیم.بهنام به ماشین تکیه داده بود.گفت:
چع عجب...تشریف آوردین
چشمش به موهام که خورد گفت:
واااااو!موطلایی شدی؟
با لبخند سرمو تکون دادم.نشستیم صندلی عقب.بهاره برگشتو گفت:
ااا ساحل چه باحال شدی
ساحل نیششو باز کردو گفت:
مرسی
من گفتم:
منو نیوشا هم بوقیم
بهاره:
شما هم خوبین.قابل تحملین
بی تربیییت!ایشی گفتمو به منظره نگاه کردم.نیم ساعت بعد به محضر رسیدیم.سریع رفتیم تو که دیدم رها میگه:
هنوز دوستم نیومده
سریع رفتو توو گفتم:
سلام
رها چشم غره رفت که عرفان گفت:
چه عجب.خانوم اومد
رفتم با رها روبوسی کردم که گفت:
آرمان دیوونت میشه
با نیش باز گفتم:
میدونم
با عرفان هم روبوسی کردم که اونم یه متلکی راجع به موهام انداخت.نشستن رو صندلی هاو بعد یه مدت ماام اون پارچه سفیدرو گرفتیم روسرشون.البته من قند میسابیدم!به ذره های قند نگاه کردم.اگه به آرزوم نرسم منم مثل اینا ذره ذره میشم.با صدای عاقد به خودم اومدم:
آیا وکیلم؟
سریع گفتم:
عروس رفته گل بچینه
عاقد باز یچیز خوندو بعد گفت:
برای بار دوم میپرسم ایا وکیلم؟
گفتم:
عروس رفته گلاب بیاره
ساحل درگوشم گفت:
عروس رفته واسه خواهر شوهرش دعا کنه نترشه
آروم یه پق زدم که عاقد گفت:
برای بار سوم و بار آخر میپرسم ایا وکیلم
رها:
با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بععععله!
همه براشون دست زدن.از عرفانم که پرسیدن اونم سریع گفت بعله!ماام اون قندو رو سرشون خالی کردیم خیلی هم حال داد.کت عرفان سفید شد کلا!ولی برای رها اتفاق خاصی نیوفتاد!کمکم آوردن کادوهارو دادن.منو علی هم دویست تومن پول دادیم.با نیوشا و ساحل کلی نقل ریختین روسرشون.با دست و سوت اومدن بیرونو راهی خونه شدن.ماام با بوق بوق دنبالشون.وقتی رسیدیم بازهم با نقل و دست و سوت فرستادیمشون تو.مردها که بیرون موندن و ما دختراهم شروع کردیم به رقصیدن.نیم ساعتی گذشته بود که عرفانو فرستادن بیرون.با صدای زنگ به طرف در رفتم و بازش کردم که ایدارو دیدم.سریع گفتم:
واااای خوش اومدی!
با خنده گفت:
مرسیییییی.مبارک باشه
و اومد تو.هدایتش کردم به اتاق.لباس هاشو عوض کردو گفت:
بی معرفت خودت زنگ نزدی دعوت کنی چرا
سرمو انداختم پایینو گفتم:
میدونم رها بهت گفته
اومد طرفمو گفت:
امروز همچیو حل کنین.داداشم خیلی ناراحته!خیلی
برای اینکه فضا غمگین نشه لبخندی زدمو گفتم:
ان شاالله همچی حل میشه!
باهم رفتیم بیرون که مامان گفت:
بچه ها مردا دارن میان ها
حالا باید لباسمو عوض میکردم.ولی نه...ما که عربی نرقصیدیم.اههه!من کلی برنامه ریزی کردم.ساحلو نیوشا سریع اومدن تو اتاق.نیوشا گفت:
لباستو عوض کن
یه ساپورت مشکی پوشیدم.به یه بلیز مجلسی تنگ که پایینش مدل دامن نبود حالت پرانتزی داشت.طلایی بود.خیلی بهم میومد.مخصوصا به موهام.خودمو مرتب کردمو کفشمو با یه صندل مشکی عوض کردم.از این جینگیلی های عربی رو هم بستمو رفتم به مامانم گفتم:
فعلا نذار بیان ماعربی برقصیم
رو بند مشکی رو هم رو صورتم بستم.خیلی خوب بود.روبه روی رها وایسادیمو آهنگ و پلی کردم.صدای دستا بلند شد.شروع کردم.به رها که بااون لباس یاسی فوق العاده شده بود نگاه کردم.
زول زدم تو چشماش و رقصیدم
**** آرمان ****
دلم نمیخواست واسه عقد بیام ولی عرفان اصرار کرده بود.قرار بود مجلس قاطی شه.همه به طرف خونه رفته بودیم که دیدم چند نفر جلوی در وایسادن و میگن وایسید و از توهم صدای آهنگ عربی میاد.سه نفرم در حال ر**ق*ص بودن.یکی جلو دوتا عقب.خواستم سرمو برگردونم که صدای یکی رو شنیدم:
عسل جلوییس ها!عقبی هاهم دوستاشن
سریع زوم شدم روش.آره خودش بود.وقتی برمیگشت بااینکه روبند داشت ولی شناختمش.چقد ازش دلگیر بودم.بی معرفت بود.اون از زیبا که انقد راحت ول کردو رفت اینم از این!با اینکه هیچی تقصیر عسل نبود ولی حتی برای عذر خواهی هم نیومد.هه!
یه پوزخند زدم ولی نتونستم چشم ازش بردارم.بعد سه دقیقه ر**ق*ص تموم شد.رو بندش رو که برداشت تونستم قیافش روببینم.خوشگل تر ازهمیشه.موهاش رو هم رنگ کرده بود.چقد بهش میومد.بعد از مدتی یکی اومدو گفت:
چرا اومدین بالا؟الان همه خانوما میان تو باغ
اوسکول کرده بودنا.همه پله هارو پایین رفتیم.بعد مدتی خانوم ها اومدن.با چشم دنبال عسل گشتم.با بقیه دوستاش اومد پایین.یکیشون که دوست دختر پیمان بود اون یکی هم دوست دختر مرتضی!نمیدونم چی شد که یهو برگشت طرفمو برای لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد.اخم کردمو برگشتم.میدونستم اگه تو چشاش نگاه کنم باختم.پس نگاه نمیکنم.رو صندلیا نشستیم که آهنگ گذاشتنو یه عالمه آدم ریختن وسط.فقط باچشم دنبال عسل میگشتم.نگاهش نمیکردم ولی دلم میخواست بدونم کجاستو چیکار میکنه.آیدا درگوشم گفت:
دوست داره
برگشتم طرف ایدا.عمرا...اگه دوسم داشت اینجوری نمیشد.پوزخند زدمو جوابی ندادم.بعد ر**ق*ص عروس و داماد که همه بهشون شاباش دادن کیک رو اوردن.کیک دو طبقه شکل قلب.کیکو گذاشتن رو میزو چاقو رو دادن دست...دست عسل.با شروع آهنگ عسل خانوم عسل رفت وسط.آب دهنمو قورت دادم.من عاشق این دختر بودم.عشقی که حتی عشقی که به زیبا داشتم به گرد پاش هم نیرسه.نمیتونم.بدونه اون نمیتونم.باید امروز بهش بگم.نه...نمیشه.نباید بگم.دوسم نداره.غرورم میشکنه.ولی اگه نگم یه عمری پیش خودم شرمنده میشم.فوقش اگه گفت نه از ایران میرم.مثل یک ساله پیش.عرفان اومدو چندتا اسکناس ده تومنی بهش شاباش داد و چاقورو گرفت!مجلس کمکم داشت تموم میشد.کیک رفت واسه تقسیم.یه آهنگ خارجی گذاشتن که همه ریختن وسط.دبنال عسل که گشتم دیدم وسط نیست.کسی حواسش نبود.یکبار دیگه غرورم رو زیر پام گذاشتم رفتم دستشو کشیدم که به طرفم برگشت.با دیدنم آب دهنشو قورت داد.دستشو محکم کشیدمو دوییدم.اونم به دنبالم.تقریبا از باغ خارج شدیم.گفت:
آرمان دستم.آی!!بابا کجا میبری من شال ندارم.
یه شال مشکی که روی یه میز بود رو دادم بهش.گرفتشو با تعجب نگاهم کرد.دستشو کشیدمو یواشکی سوار ماشینش کردم!تا خودم نشستم سریع گفت:
میشه بپرسم الان داریم کجا میریم؟
پامو رو گاز فشردم که یکمی به جلو پرت شد.خودشو گرفتو گفت:
آرمان باتوام
ازاینکه دیگه نمیگفت آقای خداداد خوشحال بودم.یه لبخند زدم که گفت:
میخندی؟
جوابشو ندادم که یهو جیغ زد:
آرمـــــــــــــــــــــــــان
برگشتم طرفشو گفتم:
ااا.کر شدم چرا جیغ میزنی.
- کجا داریم میریم؟هان؟
- جایی که خیلی وقت پیش باید میرفتیم
- ها؟
_ وقتی رسیدیم میفهمی انقد سوال نپرس
از این گیجیش خندم گرفت.نمیدونم چی شد که مچاله شد گوشه ماشینو دیگه حرف نزد.تقریبا ازهمه دور شده بودیم.وقتی رسیدم نزدیک ویلای مادرجون ماشینو پارک کردم.هیچکس اینجا نبود.دم دمای شب بود خب.همه تو خونشون بودن.پیاده شدمو رفتم طرفش و درو باز کردم.یه نگاه بهم انداختو بعد پیاده شد.آروم گفتم:
آوردمت اینجا که...باهم حرف بزنیم.گفته بودم از زیبا دوری کن.ولی گوش ندادی.باید یه چیزایی و برات توضیح بدم!من..من اون آدم بده ای نیستم که اون میگفت!من...
یهو پرید بغلمو دستاشو سفت دور گردنم پیچید!تعجب کرده بودم.این الان منو بغل کرده؟؟؟؟؟واقعا؟زد زیر گریه و با صدای گرفته گفت:
میدونم...من راجع به تو اشتباه فکرکردم.من فک میکردم تو نامزد داری واسه همین ازت دوری کردم.زیبا اومد.اومد گفت تو خیلی آدم بدی هستی.بجای من جواب اس ام اساتو داد.میدونم از من بدت میاد.ببخشیییییید.من میخواستم زودتر باهات حرف بزنم ولی هنوز با خودم...کنار نیومده بودم.رها گفت میای.میخواستم امروز حتما...عذر خواهی بکنممم
و شروع کرد گریه کردن.تک خنده ای کردمو دستمو گذاشتم پشتشو سفت بغلش کردم.درگوشش گفتم:
منم راجع به تو بد فکر کردم.منو ببخش.
- اشکال نداره
- رنگ موهاتم بهت میاد
ازبغلم جداشد.اشکاشو پاک کردو لبخند زد.میدونستم الان باید همه چیو براش توضیح بدم.گفتم:
بشین تو ماشین
نشست تو ماشین و گفت:
باید از اولش برام بگیاااا!
- اول زنگ بزن به ساحل بگو بپیچونه یکم دیر ترمیرسیم
گوشیشو برداشتو یچیز تایپ کرد و فرستاد و گفت:
خب
ماشینو روشن کردم.نفس عمیقی کشیدمو شروع کردم:
از همون اول که دیدمت یجوری بودی.به نظرم غیرعادی بودی!خب من اون موقع تازه کمکم از حس و حال افسردگی درومدم.میدونی که چرا؟پس اونو توضیح نمیدم.خب میگفتم.اون موقع که جواب اون بوفه ایرو دادی حس خاصی نداشتم.هردختری بود همین کارو میکرد.وقتی فهمیدم باهات کلاس مشترک دارم یه حسی اون موقع اومد تو دلم که یادم نمیاد چی بود ولی خب بود دیگه.چند وقتی که تو خونه مثل جن(البته به قول تو)رفت و آمد میکردم واسه این بودکه حتی حوصله دیدن یه آدم رو هم نداشتم.ولی فکر نمیکردم دیگه شما بخواین به ما تهمت اجنه بزنین.اون صدای قلقل هم که مال قلیون بود.البته من اهل دود نیستم من نمیکشیدم.اونا میکشیدن!من نشسته بودم رو مبل که دیدم یه صدایی از بیرون میاد.یکی داشت قرآن میخوند.اومدم طرف درو از بچه ها خواستم ساکت باشن.وقتی جمله آخریتو گفتی تازه از قضیه خبر دار شدم.درو که باز کردم چشمات بسته بود.تو نگاه اول فهمیدم کی هستی.ولی باورم نمیشد.بعد ازاون که استاد لج و لجبازی مارو دید و خواست همگروهی باشیم من زیاد ناراحت نبودم.میدونی بعد اون عدسی که دادی کرمم گرفته بود اذیتت کنم.وقتی اولین بار رفتیم ساختمون ببینیم من واقعا یادم رفت بهت اسم ایستگاهو بگم.خودم پیاده شدم.وقتی قطار حرکت کرد تازه فهمیدم چی شده.اون موقع نمیدونستم شمالی هستی.خیلیی عذاب وجدان داشتم.بعدشم کمکم که باهات رتم بیرون دیدم نه.هم واقعا پررویی!هم واقعا حرص درار.ولی خب دیگه اون موقع بود که من کمکم داشتم بهت میباختم.وقتی دیدم یکی جلو دانشگاه داره دعوا میکنه توام رنگ رو صورتت نیست فهمیدم قضیه چیه ولی حدس نزدم که داداشت باشه.بعدشم که عرفان گفت داداشش رنگ از روی من پرید.فهمیدم چقد غیرتیه.اون موقع من خودم بیشتر غیرتی شدمو میخواستم شهابو له کنم!بعدش رفتیم تنگه واشی و اون الاغ بود اسب بود چی بود!اومد پشتت اینور من داشتم سکته میکردم.اولین سوتیو اونجا دادم و بعدش وقتی اون پسره اومد!مطمئنا اگه تو و بقیه نبودن فقط من بودم یارو له شده بود.تااون موقع هنوز نه تو متوجه زیبا شده بودی نه اون متوجه تو!چقد خوب بود اون موقع ها!من هم قبلش فکر میکردم توام یه دختری که زود از کنار من میری...مثل زیبا.البته زیبا احمق بود.الان که فکر میکنم میبینم من چه خری بودم یه مدت به اون علاقه داشتم.ولی وقتی دیدم بعد کتک زدن من بااون کیف سنگینت گریه کردی دیگه فهمیدم چه خبره.یکم ازت دور موندم تا هم شرایط روحیم درست شه هم احساس تو معلوم شه.وقتی اومدی شرکت من داشتم از خوشحالی میترکیدم!ولی خب حرفی زدم و ناراحت شدی.بعدش آیدا گفت چه سوتی داده و منظورش بهروز بوده نه من که تو قهر کردی رفتی.تو دیگه کلا از اون خونه رفتی.اون موقع مثل دیوونه ها دنبالت میگشتم که سحر همه خبر هارو به زیبا رسوندو زیبا سرو کلش پیدا شد.فکر نمیکردم اونقد پست باشه اما بود.یبار که اومد پیش منو گفت ازت خیلی بدش میاد حرفش و باور نکردم ولی وقتی هی میومد حرفای بدی ازت میگفتو باور کردم چون تو بد رفتاری میکردی.ولی روزی که اومدی باهام حرف بزنی بازم دلم ریخت!خب دوستت داشتم.اما بعد فکر کردم داری اذیت میکنی.شبش وقتی خواستین برین بیرون ساحل به مرتضی خبر داده بود.وقتی برگشتین ساحل همه چیو برای مرتضی تعریف کردو اونم برای من...بعدشم که..
تا مکث کردم پرسید:
زیبا...زیبا چی شد؟
- فردای همون روز برای همیشه پاشو از زندگیمون بیرون کشیدم.تو که حالت خوب نبود.ساحل خطت رو دایورت کرد رو من.از خوش شانسی من اولین نفر زیبا زنگ زدو وقتی من جواب دادم شوکه شد.هرچی واستم بهش گفتم که اونم آخرش گفت تقصیر خودشه که نرفته پیش امیرعلی و دوباره اومده پیش من.کلی هم فحش داد که جواب همرو گرفت.خیلی زود پرواز کردو...بای بای
برگشتم طرفش که دیدم یه لبخند بزرگ زدم.آروم زدم کنارو یجا پارک کردم.یهو پرید بغلمو گفت:
خیلی دوستت دارممممممممممم
دستامو گذاشتم پشتشو دوباره سفت فشارش دادم که گفت:
آخ!له شدممم
یکم حلقه دستامو گشاد تر کردمو گفتم:
عمر من!دوستت دارم
**** چهار ماه بعد ****
عسل:
وووویییی چه جیگر شده بودم.موهای طلاییم رو شینیون کرده بودن.سایه چشمم سفید طلایی بود.با ریمل مژه هام شده بود یه گونی.رژ هم لب هامو برجسته تر کرده بود.لباس عروس دکلته پف پفیم تو تنم منو فوق العاده کرده بود.رها اومد طرفمو گفت:
من زود تر عقد کردم تو زودتر ازدواج کردی.چقده خوشگل شدی
نیشمو باز کردمو گفتم:
میدونم.مرسی!
بهاره بلند گفت:
بیا برو شوهرت پایین منتظره
سریع شنلمو تنم کردمو رفتم.فیلم بردارو دارو دستش جلو در بودن.کلاه شنلو انداختم رو سرمو رفتم بیرون.ارمان با کت شلوار مشکی و بلیز سفید اومد طرفم.گل و داد دستم و شنلمو داد بالا.بزور نیشمو جمع کرده بودم.با دیدنم لبخند زدو گفت:
ماه شدی.
و به دستور فیلم برداد پیشونیمو بوسید.دیگه من تاآخر عروسی تو فاز خودم بودم.واسه خودم تو رویا بودم.اصلا نفهمیدم کی اومد کی رفت!کی با ارمان رقصیدم.فقط من بودمو اون!فقط خودمونو میدیدم.عروسی که تموم شد بوق بوق راه افتاد.ما نرفته همه جلو در خونه خودمون بودن.چون خونه ی ماتهران بود دیگه از بابا مامان نرفتیم خداحافظی کنیم.بهنام و نوید آهنگو گذاشتن و همه پسرا ریختن بیرون.منو آرمانم به ماشین تکیه داده بودیم و نگاهشون میکردیم.یهو آرمان رفت وسط.چشمام گرد شد.عرفان دستشو گرفته بودو کشیدش وسط و شروع کردن به رقصیدن.لبمو گاز گرفتم که رها اومد بغلمو گفت:
خودتو ول کنن میپری وسط به شوهرت چیکار داری!بذار برقصه
با لبخند بهش نگاه کردم...
**** سه سال بعد ****
آرمان:
تو آشپزخونه نشسته بودم که یهو صدای جیغ عسل بلند شد:
آرمــــــــــــــــان
با وحشت دوییدم تو اتاق که دیدم نشسته رو تخت و دستشو گذاشته رو شکمش و چشماشو میبنده!ای وای...چی شد.سریع گفتم:
چی...چی شده؟
- آرمان..وقتشه!آرمان داره بدنیا میاد.بدو...توروخدا
سریع شنلشو پوشوندم کلیدو سوییچو برداشتم.بلندش کردمو درو با پام بستم.از پله های خونه اومدم پایینو وارد حیاط شدم.در ماشینو باز کردمو عسل و نشوندم.انقد بد ناله میکرد که گریم گرفته بود.خودم هم نشستم و پامو رو گاز فشار دادم.حالا چرا هشت شب باید بدنیا بیاد آخه؟؟حالا من تنهایی چیکار کنم!با جیغ عسل پامو بیشتر رو گاز فشردم:
آرم....ان!
کمکم داشت از حال میرفت.ده دقیقه بعد به بیمارستان رسیدیم.سریع پیاده شدمو رفتم تو و با چند تا پرستارو برانکار برگشتم.سریع عسلو خوابوندن و بردنش تو.با دستم موهامو چنگ زدم.وای خدا!خودم ماشینو یجا پارک کردمو رفتم تو.کارا پذیرش رو انجام دادمو پشت در اتاق منتظرش وایسادم.یادم افتاد به ماماینا زنگ نزدم.گوشیو برداشتمو شماره آیدارو گرفتم.صدای شادش تو گوشی پیچید:
جانم
- آیدا.داره بدنیا میاد.همون بیمارستان.بیا...بدو
- ای جونم عمه قربونش بره
چند دقیقه گذشت تا اینکه یه عالمه آدم ریختن تو.مامان و بابا به همراه آیدا،همچنین عرفان و رها با دوتا فسقلیشون.رها سریع گفت:کجاست؟
- بردنش تو...
سرشو تکون داد.نیم ساعتی گذشت که یه پرستار از در اومد بیرونو گفت:
مبارکه.بچه و مادر هردو سالمن.آقا پسرتون ماشاالله خیلی خوشگله
بااین حرف نفس راحتی کشیدم.خداروشکر که زنمو بچم سالمن.خدایا شکرت.
بعد چند دقیقه عسل رو که روی برانکارد بیهوش بود از در بیرون اوردن.الهی بمیرم...رنگ رو صورتش نبود.دنبالش رفتم.بردنش بخش و پرستارا ریختن سرش.از پشت در داشتم نگاهش میکردم که صدای گریه بچه ای اومد.سریع برگشتم که دیدم پرستار با لبخند روی تخت کوچولو داره یه بچرو میاره.وقتی بهم نزدیک شد گفت:
قدمش مبارک باشه
و بچرو برد تو.لباس تو تنش زار میزد.پرستار بچرو داد دستم.نشستم لب تخت عسل.نگاهی به صورت خوشگلش کردم.نگاهی هم به صورت بچم.آروین...آقا آروین بابا!ب*و*س*ه ای روی پیشونیش زدمو بعد پیشونی همسرمو بوسیدم.زندگی من حالا تکمیل شد.با داشتن دوتا فرشته تو زندگیم.من،حالا خوشبختم...
پـــــایــان...