نگاهت می کنم وقتی چشاتو ناز می بندی‬

 

‫تو آغوشه تو می خوابم‬

‫همه حسم شده عادت‬

‫یه دنیا هم نمی تونه بگم‬

‫برگرد از این حالت‬

‫نمیدونم چجوریو کی خوابم برد ولی با لمسه دسته کسی رو صورتم از خواب بیدار شدم و نگام با‬ ‫نگاهه‬

‫کیوان تداعی کرد ... سریع دستشو کشیدو خیلی جدی گفت:‬

‫- چه عجب بیدار شدی! یادم باشه از این به بعد با خودم نیارمت جایی!‬

‫با گیجی بهش نگاه کردمو گفتم:‬

‫- رسیدیم؟‬

‫پوزخندی زدو جواب داد:‬

‫- بله عزیزم لطف کن پیاده شو!‬

‫وا این چرا اینجوری میکنه بامن! تو رو خودا نگا کنا گلابیم رفته قاطی میوه ها! از ماشین‬

‫پیاده شدمو با حرص درو بهم کوبیدم که صداش تو گوشم پیچید:‬

‫- اگه خیالت راحت نشد بزن بشکونش خب؟‬

‫لبخنده کجی زدم همراش گفت:‬

‫- باشه عزیزم!‬

‫و بعد درو باز کردمو اینبار محکم تر بستم جوری که خودمم از جام پریدم قلبم شروع کرد تند‬ ‫زدن!‬

‫کیوان اخماشو تو هم کردو عصبی گفت:‬

‫- دارم برات!‬

‫و خیلی عصبی در ماشینو بستو ریموتو زد ...‬

‫تازه متوجه اطرافم شدم ... اوف ویلا رو برم ... عجب چیزیه لامصب! همون موقع ماشینی‬

‫کنار پام ترمز کرد برگشتمو با دیدن بچه ها لبخند زدم ... بعد از اینکه اونا پیاده شدن با هم به‬ ‫داخل ویلا‬

‫رفتیم ... از کیوان خبری نداشتم ولی احتمال میدادم رفته باشه داخله ویلا واسه همین با اینکه دلم‬ ‫براش شور‬

‫میزدو یه نمه تنگ شده بازم به خودم تلقین کردم که واسم مهم نیست!‬

‫هوای حسابی دونفره بود ... از اون هوا خوشمال که دوست داری فقط توش راه بری ... به ساعت‬ ‫نگاه کردم ...‬

‫کلی وقت داشتم واسه اینجور کارا اما اول باید لباسامو عوض میکردمو وسایلمو جابجا میکردم ولی‬ ‫این کیووی‬

‫جون وسایله منو که نیاورد ... با اینکه میدونستم باهام سرده ولی از سر ناچاری به سمتش رفتم که‬ ‫حداقل‬

‫سوویچه ماشینشو بهم بده تا وسایلمو از توش دربیارم ...‬

‫روی کاناپه دراز کشیده بودا داشت با گوشیش ور میرفت ...‬

‫- وسایله من تو ماشینه!‬

‫خیلی خونسرد گفت:‬

‫- ا ... چه خوب!‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- لازمشون دارم!‬

‫باز همونجور خونسرد جواب داد:‬

‫- اینم چیزه خوبیه!‬

‫داشت تک تکه سلوالم به طرز عجیبی اتیش میگرفت:‬

‫- ا.. کیوان چرا اذیت میکنی من وسایلمو میخوام!‬

‫شونه هاشو بالا انداختو جدی گفت:‬

‫- خب به من چه؟‬

‫پامو کوبیدم زمین گفتم:‬

‫- ا ... خب تو ماشینه توا!‬

‫جوابمو نداد ... تو روحت گلابی!‬

‫- کیوان؟‬

‫اینبار بهم نگاه کرد ... جدی بود ... خونسرد ... فقط اروم گفت:‬

‫- سوویچ رو اپنه!‬

‫برگشتمو با دیدین سوویچ به سمتش رفتمو بعد از ورداشتنش با عجله به سمت ماشینه کیوی‬ ‫رفتم!‬

‫با کلی دنگو فنگ دره صندوقو زدم! اووف اینن خرسو من چجوری ببرم تو ... انقدرا هم بزرگ نبود‬

‫ولی واسه من سنگین بود! با ادا اصوالی خنده داری شروع کردم به در اووردنش ...‬

‫- چمدونه عزیز شما به روح اعتقاد داری؟ پس تو روحتتتتتتتتت! خدا ازت نگذره خورد شد کمرم!‬

‫ال مصب خرسم انقدر سنگین نیست ... البته من از بس ریزه میزم نمیتونم اینو تکون بدم ... تقصیر‬ ‫خودمه دیگه!‬

‫اصلا تو روهه خودممممم!‬

‫- بیا برو کنار!‬

‫با تعجب به صاحب صدا خیره شدم ... اینکه کیویه! از جلوی صندق کنار رفتم جای من واستادو با‬ ‫یه حرکت چمدونو از صندوق کشید بیرون! بابا قدرت ... بابا پهلوون ... بابا خیار شور ... بابا چقدر‬ ‫دلم براش تنگ شده!‬

‫بدون توجه به من در صندوق بستو بعد از زدن ریموت به سمت ویلا رفت ... هی اقاهه چمدونمو‬ ‫کجا میبری؟‬

‫دنبالش رفتم ... به اتاقه من که رسید چمدون برد تو اتاقو رو زمین گذاشت ... داشت میرفت که‬ ‫بازوشو گرفتم ...‬

‫- واستا کیوان!‬

‫سر جاش واستاد بدون هیچ حرفی! شجاعت به خرج دادم گفتم:‬

‫- چرا با من اینجوری شدی؟ بخاطر امروز؟‬

‫برگشتو با اون چشاش که ادمو ذوب میکرد زل زد بهم ... بعد از چند لحظه زبون باز کردو گفت:‬

‫- نه!‬

‫نه تمومه حرفش نبود انگار ناراحت بود از یه چیزی با نگرانی گفتم:‬

‫- چیزی شده؟‬

‫کلافه با دست موهاشو بهم ریختو گفت:‬

‫- گفتم که نه بیخیال شو شادی!‬

‫دلم میخواست بیشتر از این غرورمو بشکنم دلم میخواست اینبار من بغلش کنمو ارومش کنم ...‬

‫ولی اون رفت ... حتی تشکرمم نشنید ... بغض راهه گلومو بست ... کیوان همه چیزه من بود ..‬

‫تا حالا سعی کردم اینو از خودم مخفی کنم ... ولی دیگه نمیشه ... من عاشقش شدم ...‬

‫ولی اون ... ولی اون از من سرد شده ... اشکی که از روی گونم سر خورد! با پشته دستم پاکش‬ ‫کردمو‬

‫به ایینه خیره شدم .‬

‫مشغوله جابجا کردنه وسایلم بودم که نگارو و ناناز مثل بختک افتادن تو اتاقم ...‬

‫ناناز - چی کار میکنی؟‬

‫- دارم رو نقشه معماریه اینجا کار میکنم ... میبینی که!‬

‫با چشم و ابرو گفت:‬

‫- ایش نمکدون!‬

‫انقدر بی حوصله بودم که حتی حوصله ی کل کل و شوخیو نداشتم ...‬

‫نگار - چرا انقدر گرفته ای شادی؟‬

‫داشتم کلماتو بهم وصل میکردم تا یه چیز بلغور کنم که اینبار ناناز گفت:‬

‫- نکنه بخاطره رفتاره کیوانه؟‬

‫یکم بهشون نگاه کردمو با همون چهره ی افسردم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...‬

‫ناناز - خاک تو سرت!‬

‫منو و نگار با تعجب بهش خیره شدیم که باز ادامه داد ...‬

‫- بدبخت اون بخاطر حرفه من دپرس شده اینجوری داره باهات رفتار میکنه!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- بخاطر حرفه تو؟‬

‫- اره دیگه ... دیروز به من زنگ زدو یه چیزایی بهم گفت منم اومدم یکم پیاز داغشو زیاد کنم‬ ‫بهش‬

‫الکی گفتم شادی قرار بعد از اومدن پدر و مادرش با کسه دیگه ای ازدواج کنه!‬

‫بی اراده و جدی گفتم:‬

‫- شادی خیلی غلط میکنه!‬

‫نگارو ناناز جوری بهم زل زدن که فهمیدم چه گندی زدم واسه درست کردنش سریع گفتم:‬

‫- نازی تو نباید با من مشورت میکردی؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- حالا عفو کن خانومه عاشق پیشه!‬

‫- مرض! پاشو برو همه چیزو بهش بگو که گند زدی! پاشو!‬

‫- ا ... بشین ببینم تازه همه چیز داره اونجوری که من میخوام پیش میره ... ما هنوز به مقصد‬ ‫نرسیدیم!‬

‫به چشمایه شیطونش نگاه کردم ... نا خداگاه گفتم:‬

‫- ناناز گناه داره!‬

‫- الهی جفتتون قربونم برین! چقدر شما ها عاشقه همین اون از کیوان با اون حرفاش اینم از تو! با‬ ‫تعجب گفتم:‬

‫- مگه کیوان چی بهت گفته در باره ی من؟‬

‫چشمک زدو گفت:‬

‫- بیخیال فقط تا این حد بهت بگم که حسابی خاطرتو میخواد!‬

‫قند تو دلم تن تن اب میشد اووف!‬

‫نگار - حالا چه خوابی واسه کیوان دیدید خانوما؟‬

‫من و ناناز بهم نگاه کردیم بعد به نگار ... و بالاخره ناناز همه چیزو به نگار گفت ...‬

‫***‬

‫با بچه ها توی ویلا نشسته بودیم و گپ میزدیم ...‬

‫نیما - شب بنظرتون کجا بریم؟‬

‫ناناز - بریم خرید ...‬

‫همه با هم گفتن:‬

‫- اه ...‬

‫ناناز ابروهاشو تو هم کشید گفت:‬

‫- دستشویی ته راه رو سمته چپه خانوما و اقایون!‬

‫نیما - عزیزم شما پاشو چای بریز من خودم نوکرتم میبرمت هر جا بخوای!‬

‫ناناز خر کیف شدو جفت پا پرید تو اشپزخونه ...‬

‫احسان - کیوان خداییش این چه قیافه ایه؟ چرا امروز اینجوری شدی داداش؟‬

‫کیوان با همون حالته دپرسش جواب داد:‬

‫- هیچی نشده احسان فکر کنم سرما خوردم یکم بی حسم!‬

‫نیما - حسم بهت میدیم داداش بذار برگردیم تهران خودم واست استین بالا میزنم!‬

‫لبخنده تلخی رو صورتش نشستو بعد از اون اروم گفت:‬

‫- اتفاقا خودم تو فکرشم ... بعد از اینکه برگشتم بلافاصله اقدام میکنم!‬

‫همه با تعجب بهش خیره شدیم که احسان گفت:‬

‫- حالا کی هست این زن داداشه خوشبخت؟‬

‫کیوان خیلی خونسرد گفت:‬

‫- یکی از همکلاسیامه تو دانشگاه!‬

‫صدای شکستنه قلبمو شنیدم ... صدای خورد شدنشو ... تمام وجودمو پر شد از خالی ... دلم‬ ‫میخواست‬

‫گریه کنم ... ولی جلوی این همه ادم؟ ... باز صدای متعجبه نازی پیچید تو سرم:‬

‫- اسمش چیه کیوان؟‬

‫کیوان باز خونسرد جواب داد:‬

‫- مینا!‬

‫دیگه تحمله اون جوو نداشتم ... هر لحظه ممکن بود از شدت بغض بترکم ... بی اراده از جام بلند‬ ‫شدمو‬

‫بدونه حرفی به سمته اتاقم رفتم ...‬

‫- نه شادی الآن وقته گریه نیست دختر ... خواهش میکنم ... خواهش میکنم خودتو کنترل کن ...‬

‫با برداشتنه گوشی و هندزفریمو از اتاق خارج شدمو با گفتن من میرم یکم کنار دریا قدم بزنم ‬ ‫به بچه ها از‬

‫ویلا خارج شدم ... طولی نکشید که به دریا رسیدمو اون بغضه لعنتیه نفس گیرو شکستم!‬

‫هندزفریو تو گوشم گذاشتم اهنگ خانه و خاطره ابی رو پلی کردمو ... همونجور که مقابله دریا‬ ‫واستاده‬

‫بودم سیل اشک بود که از تو چشام با درد پایین میومد ...‬

‫به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من‬

‫ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن‬

‫ای نگاهم از تو روشن‬

‫به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم‬

‫مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم‬

‫مثل مجروحی به مرهم‬

‫لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو‬

‫تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو‬

‫زندگی کردن بی تو‬

‫من که در گریزم از من به تو عادت کرده بودم‬

‫از سکوت و گریه ی شب به تو هجرت کرده بودم‬

‫با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم‬

‫خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم‬

‫به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من‬

‫ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن‬

‫ای نگاهم از تو روشن‬

‫به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم‬

‫مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم‬

‫مثل مجروحی به مرهم‬

‫لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو‬

‫تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو‬

‫زندگی کردن بی تو‬

‫خونه لبریز سکوته خونه از خاطره خالی‬

‫من پر از میل زوالم عشق من تو در چه حالی‬

‫عشق من تو در چه حالی‬

‫خدایا من دوستش دارم ... ای کاش میتونستم این غروره لعنتیو بشکنمو بهش حقیقتو بگم ...‬ ‫میخواد‬

‫از من دور بشه ... میخواد بره ... پس من چی؟ ... بی کی تکیه کنم؟ ... باورم نمیشه قرار اغوشه‬ ‫گرمو‬

‫امنش نسیبه کسه دیگه ای بشه ... کاش همین الآن اینجا بود ... کاش منو مثل دفعه های قبل با‬ ‫اغوشش‬

‫اروم میکرد ... خدایا من دوسش دارم ... چجوری بهش بگم؟ ... خدایا فکر کردن به نبودنشم منو‬ ‫میکشه‬

‫اینبار نمیتونم تحمل کنم ... خدایا خودت کمکم کن ... نذار بره نذار ترکم کن ... کیوان تکیه گاه منه‬ ‫... نذار ازم‬

‫بگیرنش ... خداایا ... اگه بره ... اگه بره .. دیگه قلبم نمیکوبه ... دیگه دلیلی واسه بودنم نمیمونه!‬

‫خدا جونم به قیافم نگاه کن ... میبینی چهرمو جوری افریدی که همه فکر میکنن من واقعا مثل‬ ‫اسمم همیشه‬

‫شادم ... هیچ کس از قلبم خبر نداره ... در ظاهر محکمم ولی تو که از درونم خبر داری ... میبینی‬ ‫که چقدر شکنندست‬

‫... من شادیم همون شادی که تو زندگیش خیلیا رو خندوند ولی هیچکس از درونش هیچی‬ ‫نفهمید ...‬

‫درونه من غمگینه خدایا ... غمگین ... نذار تنها دلخوشیم بره! خدایا صدامو میشنوی ... میبینی منو‬ ‫...‬

‫تنهام ... تنهای تنها نذار تنها تر از این شم ... بذار واسه یه بارم که شده بفهمم که رویا ها میتونن‬ ‫واقعی شن!‬

‫بذار باز حس کنم یکی تو دنیا خیلی دوستم داره ... تا یه بارم از ته دلم بخندم ... تا یه بارم بشم‬ ‫واقعا شادی ...‬

‫با زانو رو زمین نشستمو به خطه پایانیه دریا خیره شدم ... با حسه اغوشه کسی با تعجب به چهره‬ ‫ی غمگینه نازی‬

‫نگا کردم ... حسه حرف زدن نداشتم فقط سکوت کردم ... صدای موجه دریا بیشتر هواییم میکرد‬ ‫... بازم با دستم همون اهنگ قبلیو‬

‫پلی کردمو تو اغوشه نازی اروم چشامو بستم ... نازی حرف نمیزد ... انگار اونم داشت به این اهنگ‬ ‫گوش میکرد ..‬

‫ولی مطمئنم حسی که من الآن دارمو اون نداره ... حسه خالی بودن ... حسی که باعث میشد حس‬ ‫کنم یه‬

‫مرده متحرکم ... فقط با چشای بسته به اهنگ گوش میکردم اهنگی که با صدا موج دریا توی‬ ‫گوشم میرقصید .‬

‫- شادی حرفاشو باور نکن!‬

‫صدای نازی باعث شد چشمامو باز کنم ... وقتی حالته منو دید باز ادامه داد:‬

‫- اون این حرفا رو از روی ناراحتیش زد باور کن مینایی وجود نداره!‬

‫با صدای ارومو خش دارم گفتم:‬

‫- کیوان هیچ وقت دوروغ نمیگه ... به حرفاش عمل میکنه! تو که بهتر از من میشناسیش!‬

‫با تکونه نازی و صدای کلافه و شوخش به خودم اومدم:‬

‫- اه بس کن دیگه شده شبیه جنازه! دختر منو تو یه نقشه ای داشتیم یادت نیست؟‬

‫با بی حوصلگی گفتم:‬

‫- ناناز بیخیالش شو من حوصلشو ندارم!‬

‫با اخم مصنوعی گفت:‬

‫- ده! پامیشم میزنمتا چغندر! ما اصلا از اول بخاطر همین اومدیم اینجا! انقدر شیر برنج نباش‬ ‫دیگه!‬

‫اون کیوی یه چیز گفت تو چرا باور میکنی؟‬

‫فقط سکوت کردم که اینبار با التماس گفت:‬

‫- هستی دیگه مگه نه؟‬

‫از بغلش بیرون اومدمو به سختی بلند شدم ... خواستم به ویلا برگردم که صداشو از پشت شنیدم:‬

‫- جواب نمیدی تربچه؟‬

‫لبخنده بی جونی زدمو جواب دادم:‬

‫- باید فکر کنم!‬

‫از رو زمین بلند شدو خودشو مثل بز انداخت تو بغلم ...‬

‫- عاشقتم‬

‫- ناناز کتک میخوای بگو امتحانش مجانیه!‬

‫یکم حالم بهتر شده بود خدا رو شکر این میمون با هام بود حداقل یکم از دستش میخندیدم!‬

‫وارد ویلا که شدم سعی کردم به چهر ه ی بیخیالو سرد کیوان نگاه نکنم ...‬

‫- چقدر دیر اومدین؟‬

‫برگشتمو به نیما نگاه کردم بجای من ناناز جواب داد:‬

‫- اووف اگه بدونید چی شد؟ یه پسر گیر داده بود به شادی پدرمون در اومد تا شرشو بکنیم!‬

‫فکم اوفتاد کفه ویلا ... ناخداگاه چشمم به چشمای عصبیه کیوون کشیده شود ... یا خدا الآن که‬

‫بگیر دوتامونو بزنه ... البته اگه براش مهم باشه ... نیما هم که ذایه بود غیرتی شده گفت:‬

‫- غلط کرده پسره بی همه چیز! چرا صدامون نزدین!‬

‫نازی چشمکی به نیما زدو جواب داد:‬

‫- فاصلمون زیاد بود نمیشد! ... راستش پسره خیلیم با شخصیت بود ...‬

‫اه خفه شو دیگه ناناز نمیبینی قیافه کیووی رو! الآن پامیشه میزنه میکشتمون!‬

‫با ارنج زدم بهش که به حمد اهلل بست دهنشو!‬

‫دست نگارو گرفتمو برای فرار از اون جو به همراه ناناز به اتاقم رفتیم ...‬

‫ناناز - خیلی خب همین فردا صبح نقشمونو عملی میکنیم!‬

‫نگار - ایول!‬

‫خودم - نازی بیخیال!‬

‫ناناز - پامیشم میزنم تو دهنتا!‬

‫نگار - شادی راست میگه یه جورایی زیاد رویی!‬

‫ناناز - پامیشم جفتتونو میزنما همین که گفتم! بگید خب؟!‬

‫منو نگار با ناچاری بهم نگاه کردیم باز به نازی ... هر دومون با هم جواب دادیم:‬

‫- خب!‬

‫***‬

‫شب بخاطر کسالته کیوانو بی حوصلگیه من تو ویلا موندیمو هیج جا نرفتیم!‬

‫احساس میکردم کیوان واقعا مریض شده! چون دیگه مثل قبل نبود! دیگه مثل قبل شوخی نمیکردو‬

‫سر به سر بقیه نمیذاشت ... من شده بودم مثل خودش ... بچه ها سرمون کلی غر زدن ولی انگار‬

‫هیچ تاثیری رو عوض شدن حالتمون نداشت!‬

‫- خیلی خب بیاید اینم تشک! پسرا تو حال میخوابن!‬

‫به نازی نگاه کردم و اروم گفتم:‬

‫- کیوان چطوره؟‬

‫مهربون بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- چرا خودت نمیری ببینیش؟ شاید اونم الآن همین انتظارو ازت داره!‬

‫سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:‬

‫- نه نه اصلا!‬

‫نگار - شادی نازی راست میگه پاشو برو حداقل حالشو بپرس الآن بهترین موقعیته نیما و احسانم‬ ‫نیستن‬

‫میتونی باهاش حرف بزنی!‬

‫دلم میخواست ... ولی .. ولی میترسیدم!‬

‫نازی - شادی پاشو دیگه دختر! پاشو برو ..‬

‫به نگارو نازی نگاه کردم ... نمیخواستم برم ولی بی اختیار از جام بلند شدمو به سمته در رفتم ...‬

‫نمیدونم چجوری رسیدم به حال ... میتونستم کیوانو ببینم که روی کاناپه دراز کشیده و دسته روی‬

‫چشماش گذاشته! جلو تر رفتم با دیدن میزه بزرگی که به کاناپه چسبیده بود اهی کشیدم ...‬

‫خواستم بکشمش اینور تا حداقل بتونم کنار کیوان بشینم ولی چشمتون موشو تو جوب نبینه ...‬ ‫انقدر سنگین‬

‫بود که میتونستم صدای جابجا شدنه ستون فقراتمو بشنوم ... بیخیال اینور شدم ... به دسته های‬ ‫مبل نگاه کردم‬

‫نمیشد روش نشست ... به سمته پشتیه کاناپه نگاه کردم ... اووف شادی ... جوون هر کی دوست‬

‫داری یه درصدم فکر نکن که از اون جا بری! یه دقیقه خفه! به سمته پشته مبل رفتم ارتفاش‬ ‫زیاد بود سعی کردم‬

‫از روش دوال بشم تا صورته کیوانو ببینم ... حالا میتونستم از اینجا از نزدیک ببینمش ... یه دفعه‬ ‫دستشو از رو چشش‬

‫برداشت ... یا خدا ... بیدار نشه؟ بدبخت میشم! ... اووف خدا رو شکر هنوزم خوابه ... عزیزم چقدر‬ ‫صورتش‬

‫معصومه تو خواب ... اخه من چجوری راضی شم یکی دیگه صاحبه تو شه ... بی اختیار یه قطره‬ ‫اشک از چشمم چکید‬

‫رو تیشرتش! گل تو سرم! ... خوبه نریخت رو صورتش! ... از ناناز شنیدم که تب داشته ... نکنه‬ ‫هنوزم تب داره ...‬

‫نکنه تشنج کنه ... نکنه ... اه خفه شو یه مین! ... باید مطمئن بشم ... دستمو با اطمینان نزدیکش‬ ‫بردم ... ولی با‬

‫صورتش خیلی فاصله داشت ... یکم خودم کشیدم جلو ... بازم فاصله داشت ... یکم دیگه اومدم‬ ‫جلو ... طوری که دیگه‬

‫پاهام رو زمین نبود ... اینبار نزدیک تر شد به صورتش ولی بازم یکم فاصله داشت ... دوباره‬ ‫خودمو کشیدم جلو ...‬

‫که ... واا اای ابروم رفت تعادلم از دست دادم و ... الآن دقیقا روشم! کیوان با ترس تکونی خوردو‬ ‫وقتی منو تو اون حالت دید‬

‫با تعجب بهم خیره شد ... نه میتونستم حرف بزنم نه حتی قادر بودم حرکتی کنم ... چشمم به‬ ‫دسته ی مبل افتاد!‬

‫گل تو سرت شادی نمیتونستی بشینی روش ولی حداقل میتونستی از اون جا دستتو بذاری رو‬ ‫پیشونیه این‬

‫گلابی ...‬

‫- معنی اینکارا یعنی چی؟‬

‫به قیافه ی اخمالوی کیوان خیره شدم ... سکوتم باعث شد خودش ادامه بده ...‬

‫- تو الآن روی من چیکار میکنی دقیقا؟‬

‫با اخم بهش نگاه کردمو مثل خودش گفتم:‬

‫- افتادم!‬

‫خواستم بلند شم که مانعم شد‬

‫- خودت با پای خودت اومدی نمیذارم بری!‬

‫با حرص محکم یه لگد زدم تو پاشو که اخش رفت هوا منم خواستم جینگ فنگ بزنم که باز منو‬ ‫محکم گرفت..‬

‫- به من لگد میزنی حالیت میکنم ...‬

‫نمیدونم چرا داشت فاصله ی صورتامون کم میشد ... ترسیدم واسه دفاع از خودم دستمو گذاشتم‬ ‫رو لبش ...‬

‫... حالا فقط چشمامون بود که تو هم دیگه قفل شده بود ... حرارت بدنش خیلی‬

‫زیاد بود ... طوری که اگه یه سطل اب سرد میریختم روش بخار میکرد ... ناخداگاه با لحن نگرانی‬ ‫گفتم:‬

‫- کیوان تب داری!‬

‫فقط بهم زل زده بود ... دستمو اروم از رو دهنش برداشتم ...‬

‫- بذار برم دستمال خیس بیارم بزار رو پیشونیت!‬

‫خواستم بلند شم که اینبار محکم تر منو گرفت ... جوری که صدای ضربانه قلبش محشر بود‬

‫منو یه جورایی وارده خال میکرد! دلم نمیخواست به هیچ وجه از اون لحظه در بیام ولی با بلند شدن‬ ‫ناگهانیو عصبیه کیوان‬

‫کاملا از رویا پرت شدم بیرون ... کلافه منو انداخت گوشه ای از کاناپه و خودشم گوشه ی دیگش‬ ‫نشست ...‬

‫متعجب فقط بهش نگاه میکردم ... یکم که با موهاش بازی کرد نگاهشو بهم دوختو خیلی سرد و‬ ‫خشن گفت:‬

‫- دفعه ی اخرت باشه اینکارو میکنی!‬

‫فقط بهش نگاه کردم که اینبار بلند و جدی گفت:‬

‫- فهمیدی؟‬

‫با چشام که حالا پرده ی اشک توش بود خیره شدم بهشو اروم سرمو تکون دادم ...‬

‫باور نمیشد این همون کیوانه! همون کیوان که ... حتی فکر کردم به خاطراتمون ازارم میداد ...‬

‫از جام بلند شدم خیلی سریع به اتاقم برگشتم ... حتی به نگاه های پرسجو گرانه ی نازی و نگار‬ ‫توجهی نکردمو سریع خوابیدم! خوابی که همش کابوس بود ... همش ...‬

‫***‬

‫با صدای نازی از خواب پریدم ...‬

‫- شادی پاشو ... پاشو وقته تنگه!‬

‫چشامو به زور باز کردم از گریه های دیشبم مژه هام بهم چسبیده بود :‬

‫- چته نازی؟‬

‫- پاشو میخوایم نقش رو اجرا کنیم ...‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- نقشه؟‬

‫- اره دیگه ... همون نقشه که واسه کیوان کشیدیم!‬

‫تو دلم به حرفش پوزخند زدم ... چه دله خوشی داره! از جام بلند شدمو به سمت دستشویی رفتم‬ ‫...‬

‫من میتونستم نقشمونو یه خورده تغییر بدم ... جوری که به نفعه همه بشه ... حتی خودم ... و بیشتر‬

‫کیوان! تو ایینه به چهر ه ی بی رمقم نگاه کردم با فکر کاری که میخواستم بکنم اشک از چشمم‬ ‫چکید!‬

‫سریع ردشو پاک کردمو از دستشویی بیرون اومدم ...‬

‫نگار - خیلی خب شادیم اومد صبحونه بخوریم بعد بریم!‬

‫به زور لبخند زدم همه بهم صبح بخیر گفتن غیر کسی که حرف زدنش خیلی برام مهم بود ...‬

‫صبحونه رو با بی میلی خوردم ... تمام مدت فکرم مشغول بود به کاری که میخواستم انجام بدم!‬

‫- خیلی خب پاشید دیگه بریم صبحونه هم که خوردیم!‬

‫به احسان که این حرفو زد نگاه کردیم ...‬

‫نیما - خب کجا بریم؟‬

‫نازی سریع گفت:‬

‫- فعال بریم دریا! قبوله؟‬

‫کل جمع قبول کردن ...‬

‫***‬

‫دریا اروم نبود برعکس دیشب موج دار شده بود ... داشتم به وسعتش نگاه میکردم که صدای‬ ‫نازی‬

‫نگامو به سمته خودش جلب کرد:‬

‫- شادی جوونم اماده ای که؟‬

‫تو دلم بهش پوزخند زدم ...‬

‫- اره امادم ...‬

‫نازی - فقط جوونه مادرت ارتیس بازی در نیار یکم ادا و اصول کافیه خودت که همه چیزو میدونی؟‬

‫باز لبخند زدم گفتم:‬

‫- اره ... مطمئن باش کارمو خب انجام میدم!‬

‫پسر ا همه تو اب بودن ... برای اخرین بار به چهر ه های نگارو و نازی نگاه کردمو با یه لبخنده تلخ‬ ‫ازشون‬

‫فاصله گرفتم ... وقتش بود ... تصمیمه خودمو گرفته بودم ... از اولم یه ادمه اضافی بودم ... حتی‬ ‫پدرو‬

‫و مادرمم هیچ وقت به کمبودام به تنهاییام توجهی نکردن ... اروم قدم بر میداشتم ... میتونستم‬ ‫حالا‬

‫ابو که پاهامو محاصره کرده بود حس کنم ... ادامه میدم ... هنوز کافی نیست ... باید جوری برم که‬

‫هیچکس دیگه اثری ازم پیدا نکنه ... حالا دیگه اب تا کمرم بالا اومد ... ولی هنوزم بس نیست ...‬

‫بازم جلو میرم ... نقشه ما این بود که من فیلم بازی کنم که دارم غرق میشم اما این برای زمانیه‬ ‫که‬

‫به دوست داشتن کیوان شک داشتم ... الآن که مطمئنم اون دلش با من نیست ... فکر نمیکنم‬ ‫نبودنم‬

‫تو این دنیا انقدرا واسه کسی مهم باشه ... نازی یکم نقشمونو تغییر دادم ... اونم اینکه به جای‬ ‫نقش‬

‫بازی کردن حقیقتو بازی میکنم ... موج سنگینی تن نحیفمو بلند کردو چند متر دور تر پرتم کرد ...‬

‫دیگه زیر پام چیزی حس نمیکردم ... هیچی ... دور تا دورم اب بود ... نه راه پس داشتم نه راه‬ ‫پیش ..‬

‫شنا بلد نبودم فقط وقتی سرم تو اب میرفت با دستو پا خودمو میکشیدم بالا ولی فایده ای نداشت‬ ‫...‬

‫دیگه جونی واسه مقاومت نداشتم ... ترسیده بودم ... شاید پشیمون ... ولی چاره ای نبود از ادما‬ ‫خیلی فاصله‬

‫داشتم .. حتی صداشونم بهم نمیرسید ... فقط کاش کیوان یه چیزی رو میفهمید ... اینکه عاشقشم‬ ‫...‬

‫اینکه اون شده بود دلخوشیم تو این زندگی ... کاملا تو اب فرو‬

‫رفتم ...‬

‫***‬

‫اگر زندگیم شد سراپا حدیثت‬

‫ترحم نمی خوام تو چشمای خیست‬

‫نو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست‬

‫به زانو نیفتم که این خصلتم نیست‬

‫نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم‬

‫نمیخوام ببینی که در التماسم‬

‫اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه‬

‫نمیخوام دل تو واسه من بسوزه‬

‫خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل‬

‫واسه دل شکستن نداری تحمل‬

‫خدا حافظ ای عشق برو به سلامت‬

‫مثه من به غصه نداری تو عادت‬

‫من از تو نمیخوام دلیل و بهونه‬

‫گناهی نداری همینه زمونه‬

‫تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار‬

‫منم که اسیرم تو نیستی گرفتار‬

‫برو موندنت رو به اصرار نمی خوام‬

‫نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام‬

‫هنوزم عزیزم دلت نازنینه‬

‫دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه‬

‫خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل‬

‫واسه دل شکستن نداری تحمل‬

‫خدا حافظ ای عشق برو به سلامت‬

‫مثه من به غصه نداری تو عادت‬

‫برو موندنت رو به اصرار نمی خوام‬

‫نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام‬

‫هنوزم عزیزم دلت نازنینه‬

‫دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه‬

‫خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل‬

‫واسه دل شکستن نداری تحمل‬

‫خدا حافظ ای عشق برو به سلامت‬

‫مثه من به غصه نداری تو عادت‬

‫چشامو باز کردم ... همه جا سفید بود ... اونقدر سفید که چشامو میزد ... من کجا؟ اینجا کجاست؟‬

‫تا چشم کار میکنه فقط سفیده ... حتی لباسه تنم یه پیراهن سفیده بلند ه ... یعنی واقعا مردم ...‬

‫با تمام نیرو بی اختیار فریاد زدم ...‬

‫- کیوان ...‬

‫دلم اغوششو میخواست ... باور نمیشه دیگه نمیتونم لمسش کنم ... دیگه نمیتونم ببینمش ... خدایا‬ ‫...‬

‫خدایا ... کجایی؟ من کجام؟ جوابمو بده ... من مردم مگه نه؟ ... بدونه اینکه‬

‫به ارزوهام برسم مردم ... خدا جونم دلم خیلی براش تنگه ... از جام بلند شدمو مسیره سفیدی که‬ ‫رو به روم بودو‬

‫ادامه دادمو ... بی اختیار فقط صداش میکردم ... کیوان ...‬

‫صدای اسمون خراشی منو متعجب کرد ... اینجا ابری نبود که بخواد بارونی بباره ... به بالای سرم‬ ‫نگاه کردم ...‬

‫هیچی نبود ... هیچی ولی همون موقع یه قطره چکید رو گونم ... دستمو گذاشتم روش که یه صدا‬ ‫پیچید تو‬

‫گوشم ...‬

‫- شادی ...‬

‫انگار روح به بدنم برگشت ... انگار باز بیهوش شدم ... چشام به زور باز کردم .. میتونستم صورته‬ ‫کیوانو ببینم ..‬

‫صورت غمگینش که خیس از اشک بود ... خدایا حقیقت داره ... شروع کردم به سرفه کردم ...‬ ‫فقط اب بود که‬

‫از دهنم بیرون میومد .‬

‫- شادی؟‬

‫باز به چهر ش نگاه کردم ... میون اون چهره ی گریونش لبخنده جذابی نشست رو لبش ... جوری‬ ‫منو به خودش‬

‫چسبوند که نزدیک بود خفه بشم ... ولی انقدر دل تنگش بودم که هیچ چیزی نمیتونست منو ازش‬ ‫جدا کنه!‬

‫میتونستم صدای جذابشو که کناره گوشم زمزمه میکرد بشنوم ...‬

‫- داشتی منو میکشتی دختر! من بدونه تو چیکار میکردم؟ هان؟‬

‫تازه یاده نقشمون افتادم ... یاده حرفه نازی که گفت کیوان هیچ وقت در بدترین شرایطم گریه‬ ‫نمیکنه ...‬

‫ولی الآن داشت گریه میکرد واسه من ... با عشق خودمو بیشتر بهش چسبوندم ... ولی خسته بودم‬

‫بیشتر اونی که بتونم پلکامو نگه دارم ... نکنه باز بره؟ میترسم از نبودنش ... خدایا قول بده گلابی‬

‫همیشه پیشم بمونه ها ... قول دادیا؟ ... از خستگی چشامو بسته شد ...‬

‫***‬

‫با اون لباسه سفید و ارایشه قشنگی که روی صورتم بود بی نظیر شده بودم! همون به قوله‬ ‫خودمون‬

‫هلو هلو بپر تو گلو! من خودم فدای خودم ... اصلا عروس از من خوشگل تر تا حالا وجود داشته؟ ...‬

‫اره دیگه عروس! باورتون نمیشه منو عروس؟ کیوونو داماد؟ اووف چه شود! تازه اسمه بچمونم‬

‫شادان مخلوطی از شادی و کیوان! البته جوو ندینا هنوز به دنیا نیومده! تازه ننش شبه عروسیشه ...‬

‫- به خانومم با کی خلوت کرده؟‬

‫با ترس جیغ زدم ... هنوزم گلابیه! برگشتم سمتشو با شیطنت گفتم:‬

‫- به روح اعتقاد داری؟‬

‫کیوون شبیه شلیله یخ زده بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- تو فکر کن اره!‬

‫منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:‬

‫- پس تو روحت!‬

‫یه دفعه اومد مقابلمو همونطور که دستاشو دور کمرم حلقه میکرد با لحن شیطونش گفت:‬

‫- عزیزم میدونی که بعدا میتونم تلافی کنم!‬

‫از اینکه تو حصاره دستاش بودم حسه خوبی داشتم ولی با ناز سعی میکنم از بغلش بیرون بیام‬ ‫اونم‬

‫برعکس من ، بیشتر منو به خودش میچسبوندو سفت تر میگرفتم!‬

‫- کیوان تموم میکاپم بهم ریخت!‬

‫- خب به درک!‬

‫- ا ... خب الآن مهمونا میان!‬

‫- بیان!‬

‫- واسه این کارا وقت هستا بذار برم!‬

‫- نوچ نمیشه من همین الآن میخوام!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- چی رو؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- همون چیزی که اون روز تو پارتی به زور ازت گرفتم!‬

‫یاد اون روز افتادم با فهمیدن فکر پلیدش مشتی هواله ی سینش کردم!‬

‫- خیلی بدی!‬

‫با تعجب گفت:‬

‫- چرا خب؟‬

‫با اخم گفتم:‬

‫- بوسیدن من به این راحتیا نیست! شرط داره!‬

‫لبخنده جذابی تحویلم دادو گفت:‬

‫- چه شرطی خانوم کوچولو؟‬

‫با ناز گفتم:‬

‫- بهتر بگی چه شرطایی!‬

‫- به جون میخرم بگو!‬

‫- اول اینکه باید برام یه دونه از اون خرس بزرگا بخری که دستش یه قلبه بزرگه ... دوم اینکه منو‬ ‫فردا ببری‬

‫درکه واسم از اون الوچه قرمزا بخری کلی هوس کردم ... سوم اینکه قول دادی ماه عسل هر جا‬ ‫من بگم بریم‬

‫منم میگم میخوام برم پاریس!‬

‫پشت سرشو با دست خاروند و بامزه گفت:‬

‫- اگه هر دفعه بخوام واسه بوسیدنت انقدر خرج کنم که بدبخت میشم!‬

‫با لبخنده شیطونی بهش نگاه کردمو گفتم:‬

‫- همینه که هست!‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- د نشد دیگه زور مردو واسه همین موقعا گذاشتن!‬

‫باز یه مشت زدم تو سینشو گفتم:‬

‫- یعنی شرطامو قبول نمیکنی؟‬

‫لبخنده مهربونی زد و گفت:‬

‫- تو جون بخواه اینا که چیزی نیست!‬

‫کیلو کیلو اب شد تو دلم ... قندو میگم!‬

‫- حالا که تنهاییم بگو ببینم اون نقشه کثیفو کی کشیده بود؟‬

‫- به جون خودم از افکاراته نازی بود!‬

‫- دارم براش! حالا چرا میخواستید اون کارو انجام بدید؟‬

‫سرمو انداختم پایینو گفتم:‬

‫- میخواستم بدونم چقدر برات مهمم!‬

‫یه دفعه صداشو کنار گوشم شنیدم ارومو شمورده ...‬

‫- دیوونه تو زندگیه منی! دنیا ی منی ... اینو بفهم!‬

‫تنم مور مور شد .. تو دلم خالی شد! سرمو بالا گرفتم زل زدم تو چشمای جذابش ... اونم با همون‬

‫چشمای مسخ کنندش زل زد تو چشمای من ... صورتش اروم به صورتم نزدیک شد ... عکس‬ ‫المعلی‬

‫نداشتم نمیتونستمم داشته باشم .. اون منو طلسم میکرد با اون نگاهش ... دیگه فاصله ای نمونده‬ ‫بود تا ...‬

‫- خجالت بکشید!‬

‫هر دومون با ترس به سمته در برگشتیم ... خر مگس معرکه طبق معمول ناناز بود!‬

‫کیوان - تو خجالت بکش یه دفعه وارد حریم خصوصیه دو تا جوون میشی! هنوز یاد نگرفتی‬

‫در بزنی؟‬

‫ناناز - حالا خب شد من اومد شیوا جون میخواست بیاد ... تصور کن این صحنه چقدر براش‬ ‫دیدنی بود!‬

‫هممون زدیم زیر خنده ...‬

‫- ناناز حیف که الآن این لباسه دستو پا گیرم کرده وگرنه حالتو میپرسیدم نا فرم!‬

‫ناناز - برو حاله عمتو بپرس! بیاید بیرون ببینم مهمونا الافه شما نیستن که چغندرا!‬

‫کیوان تک خنده ای کرد و گفت:‬

‫- خیلی خب برو میایم!‬

‫نازی بامزه بهمون نگاه کردو گفت:‬

‫- اخه به شما دوتا اعتمادی نیست!‬

‫- ناناز لباسمو در میارم میام خفت میکنما!‬

‫با همون حالت گفت:‬

‫- یعنی برم دیگه!‬

‫منو کیوان با هم گفتیم:‬

‫- بروو!‬

‫- خیالم راحت برم!‬

‫دوباره هر دومون با حرص گفتیم:‬

‫- بروو نازی!‬

‫- خیلی خب بابا رفتم ولی وای به حالتون دیر بیاید!‬

‫رفت بیرون ولی قبل از اینکه درو ببنده کلشو از الی در کرد تو و گفت:‬

‫- برم دیگه!‬

‫دیگه واقعا خندمون گرفته بود ...‬

‫- نازی جفت پا میام تو دهنتا بروو!‬

‫بالاخره با یه زبون درازی به منو کیوان واقعا واقعا رفت! صلوات ...‬

‫کیوان باز برگشت سمته من اروم بی مقدمه گفت:‬

‫- شادی دیوونتم به خدا! ... میفهمی دختر عاشقتم ... هیچ وقته تنهام نذار ...‬

‫رو پنجه واستادمو اروم تو اغوشش رفتم ...‬

‫- منم عاشقتم گلابی جوونم!‬

‫همونجور که فیس تو فیس بودیم با تعجب گفت:‬

‫- گلابی؟؟‬

‫سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ... تک خنده ی کرد و گفت:‬

‫- اخه دختر من کجام شبیه گلابیه؟‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- مثل اون شیرینی!‬

‫چیه شوورمه دوست دارم ازش تعریف کنم!‬

‫کیوان - من هی دارم سعی میکنم باهات کاری نداشته باشم باز خودت نمیذاری ...‬

‫- ببین میگم بهتون اعتمادی نیست میگید نه!‬

‫هر دومون هل شدیم از هم فاصله گرفتیم که اینبار من با حرص‬

‫گفتم:‬

‫- ناناز بخدا زندت نمیذارم دستم بیوفتی!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- حالا اونجوری نگام نکنید بیاد بریم بعدا وقت واسه اینجور کارا خیلی دارین!‬

‫واسه اولین بار رنگم البالویی شد ...‬

‫کیوان اروم دستشو دور کمرم حلقه کرد با همون نگاهه عاشقش بهم‬

‫گفت:‬

‫- بریم خانومم؟‬

‫منم با عشق نگاش کردمو اروم گفتم:‬

‫- بریم ...‬

‫و این شد اغاز زندگیه عاشقانه ی منو کیوون ... کسی که حالا تمومه زندگیه منه ... تمومه دنیای‬ ‫من ... گلابیه من ...‬

‫کسی که هر لحظه کنارش بودن میارزه به یه دنیا ... و همینجا میخوام یه دعا کنم واسه همه عاشقا‬ ‫...‬

‫که ایشاال همشون به عشقه واقعیشون برسن ... آمینــــ‬

‫یادتون نره عاشقه همتونم‬

‫با من قدم بزن حالا که با منی‬

‫حالا که بغضی ام , حالا که سهممی‬

‫با من قدم بزن می لرزه دست و پام‬

‫بی تو کجا برم , بی تو کجا بیام‬

‫دست منو بگیر , کنار من بشین‬

‫من عاشق تو ام حالا منو ببین‬

‫حال منو ببین‬

‫از دلهره نگو , از خستگی پُرم‬

‫بی تو می شینمو و روزا رو میشمورم‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫بی تو برای من فردا پر از غمه‬

‫بی تو هوا پسه , دنیا جهنمه‬

‫دست منو بگیر , تو اوج اضطراب‬

‫بازم منو ببر , با بوسه ای بخواب‬

‫با من قدم بزن تو این پیاده رو‬

‫من عاشقت شدم از پیش من نرو‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬