رمان با من قدم بزن7 و آخر
تو آغوشه تو می خوابم
همه حسم شده عادت
یه دنیا هم نمی تونه بگم
برگرد از این حالت
نمیدونم چجوریو کی خوابم برد ولی با لمسه دسته کسی رو صورتم از خواب بیدار شدم و نگام با نگاهه
کیوان تداعی کرد ... سریع دستشو کشیدو خیلی جدی گفت:
- چه عجب بیدار شدی! یادم باشه از این به بعد با خودم نیارمت جایی!
با گیجی بهش نگاه کردمو گفتم:
- رسیدیم؟
پوزخندی زدو جواب داد:
- بله عزیزم لطف کن پیاده شو!
وا این چرا اینجوری میکنه بامن! تو رو خودا نگا کنا گلابیم رفته قاطی میوه ها! از ماشین
پیاده شدمو با حرص درو بهم کوبیدم که صداش تو گوشم پیچید:
- اگه خیالت راحت نشد بزن بشکونش خب؟
لبخنده کجی زدم همراش گفت:
- باشه عزیزم!
و بعد درو باز کردمو اینبار محکم تر بستم جوری که خودمم از جام پریدم قلبم شروع کرد تند زدن!
کیوان اخماشو تو هم کردو عصبی گفت:
- دارم برات!
و خیلی عصبی در ماشینو بستو ریموتو زد ...
تازه متوجه اطرافم شدم ... اوف ویلا رو برم ... عجب چیزیه لامصب! همون موقع ماشینی
کنار پام ترمز کرد برگشتمو با دیدن بچه ها لبخند زدم ... بعد از اینکه اونا پیاده شدن با هم به داخل ویلا
رفتیم ... از کیوان خبری نداشتم ولی احتمال میدادم رفته باشه داخله ویلا واسه همین با اینکه دلم براش شور
میزدو یه نمه تنگ شده بازم به خودم تلقین کردم که واسم مهم نیست!
هوای حسابی دونفره بود ... از اون هوا خوشمال که دوست داری فقط توش راه بری ... به ساعت نگاه کردم ...
کلی وقت داشتم واسه اینجور کارا اما اول باید لباسامو عوض میکردمو وسایلمو جابجا میکردم ولی این کیووی
جون وسایله منو که نیاورد ... با اینکه میدونستم باهام سرده ولی از سر ناچاری به سمتش رفتم که حداقل
سوویچه ماشینشو بهم بده تا وسایلمو از توش دربیارم ...
روی کاناپه دراز کشیده بودا داشت با گوشیش ور میرفت ...
- وسایله من تو ماشینه!
خیلی خونسرد گفت:
- ا ... چه خوب!
با حرص گفتم:
- لازمشون دارم!
باز همونجور خونسرد جواب داد:
- اینم چیزه خوبیه!
داشت تک تکه سلوالم به طرز عجیبی اتیش میگرفت:
- ا.. کیوان چرا اذیت میکنی من وسایلمو میخوام!
شونه هاشو بالا انداختو جدی گفت:
- خب به من چه؟
پامو کوبیدم زمین گفتم:
- ا ... خب تو ماشینه توا!
جوابمو نداد ... تو روحت گلابی!
- کیوان؟
اینبار بهم نگاه کرد ... جدی بود ... خونسرد ... فقط اروم گفت:
- سوویچ رو اپنه!
برگشتمو با دیدین سوویچ به سمتش رفتمو بعد از ورداشتنش با عجله به سمت ماشینه کیوی رفتم!
با کلی دنگو فنگ دره صندوقو زدم! اووف اینن خرسو من چجوری ببرم تو ... انقدرا هم بزرگ نبود
ولی واسه من سنگین بود! با ادا اصوالی خنده داری شروع کردم به در اووردنش ...
- چمدونه عزیز شما به روح اعتقاد داری؟ پس تو روحتتتتتتتتت! خدا ازت نگذره خورد شد کمرم!
ال مصب خرسم انقدر سنگین نیست ... البته من از بس ریزه میزم نمیتونم اینو تکون بدم ... تقصیر خودمه دیگه!
اصلا تو روهه خودممممم!
- بیا برو کنار!
با تعجب به صاحب صدا خیره شدم ... اینکه کیویه! از جلوی صندق کنار رفتم جای من واستادو با یه حرکت چمدونو از صندوق کشید بیرون! بابا قدرت ... بابا پهلوون ... بابا خیار شور ... بابا چقدر دلم براش تنگ شده!
بدون توجه به من در صندوق بستو بعد از زدن ریموت به سمت ویلا رفت ... هی اقاهه چمدونمو کجا میبری؟
دنبالش رفتم ... به اتاقه من که رسید چمدون برد تو اتاقو رو زمین گذاشت ... داشت میرفت که بازوشو گرفتم ...
- واستا کیوان!
سر جاش واستاد بدون هیچ حرفی! شجاعت به خرج دادم گفتم:
- چرا با من اینجوری شدی؟ بخاطر امروز؟
برگشتو با اون چشاش که ادمو ذوب میکرد زل زد بهم ... بعد از چند لحظه زبون باز کردو گفت:
- نه!
نه تمومه حرفش نبود انگار ناراحت بود از یه چیزی با نگرانی گفتم:
- چیزی شده؟
کلافه با دست موهاشو بهم ریختو گفت:
- گفتم که نه بیخیال شو شادی!
دلم میخواست بیشتر از این غرورمو بشکنم دلم میخواست اینبار من بغلش کنمو ارومش کنم ...
ولی اون رفت ... حتی تشکرمم نشنید ... بغض راهه گلومو بست ... کیوان همه چیزه من بود ..
تا حالا سعی کردم اینو از خودم مخفی کنم ... ولی دیگه نمیشه ... من عاشقش شدم ...
ولی اون ... ولی اون از من سرد شده ... اشکی که از روی گونم سر خورد! با پشته دستم پاکش کردمو
به ایینه خیره شدم .
مشغوله جابجا کردنه وسایلم بودم که نگارو و ناناز مثل بختک افتادن تو اتاقم ...
ناناز - چی کار میکنی؟
- دارم رو نقشه معماریه اینجا کار میکنم ... میبینی که!
با چشم و ابرو گفت:
- ایش نمکدون!
انقدر بی حوصله بودم که حتی حوصله ی کل کل و شوخیو نداشتم ...
نگار - چرا انقدر گرفته ای شادی؟
داشتم کلماتو بهم وصل میکردم تا یه چیز بلغور کنم که اینبار ناناز گفت:
- نکنه بخاطره رفتاره کیوانه؟
یکم بهشون نگاه کردمو با همون چهره ی افسردم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...
ناناز - خاک تو سرت!
منو و نگار با تعجب بهش خیره شدیم که باز ادامه داد ...
- بدبخت اون بخاطر حرفه من دپرس شده اینجوری داره باهات رفتار میکنه!
با تعجب گفتم:
- بخاطر حرفه تو؟
- اره دیگه ... دیروز به من زنگ زدو یه چیزایی بهم گفت منم اومدم یکم پیاز داغشو زیاد کنم بهش
الکی گفتم شادی قرار بعد از اومدن پدر و مادرش با کسه دیگه ای ازدواج کنه!
بی اراده و جدی گفتم:
- شادی خیلی غلط میکنه!
نگارو ناناز جوری بهم زل زدن که فهمیدم چه گندی زدم واسه درست کردنش سریع گفتم:
- نازی تو نباید با من مشورت میکردی؟
با شیطنت گفت:
- حالا عفو کن خانومه عاشق پیشه!
- مرض! پاشو برو همه چیزو بهش بگو که گند زدی! پاشو!
- ا ... بشین ببینم تازه همه چیز داره اونجوری که من میخوام پیش میره ... ما هنوز به مقصد نرسیدیم!
به چشمایه شیطونش نگاه کردم ... نا خداگاه گفتم:
- ناناز گناه داره!
- الهی جفتتون قربونم برین! چقدر شما ها عاشقه همین اون از کیوان با اون حرفاش اینم از تو! با تعجب گفتم:
- مگه کیوان چی بهت گفته در باره ی من؟
چشمک زدو گفت:
- بیخیال فقط تا این حد بهت بگم که حسابی خاطرتو میخواد!
قند تو دلم تن تن اب میشد اووف!
نگار - حالا چه خوابی واسه کیوان دیدید خانوما؟
من و ناناز بهم نگاه کردیم بعد به نگار ... و بالاخره ناناز همه چیزو به نگار گفت ...
***
با بچه ها توی ویلا نشسته بودیم و گپ میزدیم ...
نیما - شب بنظرتون کجا بریم؟
ناناز - بریم خرید ...
همه با هم گفتن:
- اه ...
ناناز ابروهاشو تو هم کشید گفت:
- دستشویی ته راه رو سمته چپه خانوما و اقایون!
نیما - عزیزم شما پاشو چای بریز من خودم نوکرتم میبرمت هر جا بخوای!
ناناز خر کیف شدو جفت پا پرید تو اشپزخونه ...
احسان - کیوان خداییش این چه قیافه ایه؟ چرا امروز اینجوری شدی داداش؟
کیوان با همون حالته دپرسش جواب داد:
- هیچی نشده احسان فکر کنم سرما خوردم یکم بی حسم!
نیما - حسم بهت میدیم داداش بذار برگردیم تهران خودم واست استین بالا میزنم!
لبخنده تلخی رو صورتش نشستو بعد از اون اروم گفت:
- اتفاقا خودم تو فکرشم ... بعد از اینکه برگشتم بلافاصله اقدام میکنم!
همه با تعجب بهش خیره شدیم که احسان گفت:
- حالا کی هست این زن داداشه خوشبخت؟
کیوان خیلی خونسرد گفت:
- یکی از همکلاسیامه تو دانشگاه!
صدای شکستنه قلبمو شنیدم ... صدای خورد شدنشو ... تمام وجودمو پر شد از خالی ... دلم میخواست
گریه کنم ... ولی جلوی این همه ادم؟ ... باز صدای متعجبه نازی پیچید تو سرم:
- اسمش چیه کیوان؟
کیوان باز خونسرد جواب داد:
- مینا!
دیگه تحمله اون جوو نداشتم ... هر لحظه ممکن بود از شدت بغض بترکم ... بی اراده از جام بلند شدمو
بدونه حرفی به سمته اتاقم رفتم ...
- نه شادی الآن وقته گریه نیست دختر ... خواهش میکنم ... خواهش میکنم خودتو کنترل کن ...
با برداشتنه گوشی و هندزفریمو از اتاق خارج شدمو با گفتن من میرم یکم کنار دریا قدم بزنم به بچه ها از
ویلا خارج شدم ... طولی نکشید که به دریا رسیدمو اون بغضه لعنتیه نفس گیرو شکستم!
هندزفریو تو گوشم گذاشتم اهنگ خانه و خاطره ابی رو پلی کردمو ... همونجور که مقابله دریا واستاده
بودم سیل اشک بود که از تو چشام با درد پایین میومد ...
به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو
تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه ی شب به تو هجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم
به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو
تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو
زندگی کردن بی تو
خونه لبریز سکوته خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم عشق من تو در چه حالی
عشق من تو در چه حالی
خدایا من دوستش دارم ... ای کاش میتونستم این غروره لعنتیو بشکنمو بهش حقیقتو بگم ... میخواد
از من دور بشه ... میخواد بره ... پس من چی؟ ... بی کی تکیه کنم؟ ... باورم نمیشه قرار اغوشه گرمو
امنش نسیبه کسه دیگه ای بشه ... کاش همین الآن اینجا بود ... کاش منو مثل دفعه های قبل با اغوشش
اروم میکرد ... خدایا من دوسش دارم ... چجوری بهش بگم؟ ... خدایا فکر کردن به نبودنشم منو میکشه
اینبار نمیتونم تحمل کنم ... خدایا خودت کمکم کن ... نذار بره نذار ترکم کن ... کیوان تکیه گاه منه ... نذار ازم
بگیرنش ... خداایا ... اگه بره ... اگه بره .. دیگه قلبم نمیکوبه ... دیگه دلیلی واسه بودنم نمیمونه!
خدا جونم به قیافم نگاه کن ... میبینی چهرمو جوری افریدی که همه فکر میکنن من واقعا مثل اسمم همیشه
شادم ... هیچ کس از قلبم خبر نداره ... در ظاهر محکمم ولی تو که از درونم خبر داری ... میبینی که چقدر شکنندست
... من شادیم همون شادی که تو زندگیش خیلیا رو خندوند ولی هیچکس از درونش هیچی نفهمید ...
درونه من غمگینه خدایا ... غمگین ... نذار تنها دلخوشیم بره! خدایا صدامو میشنوی ... میبینی منو ...
تنهام ... تنهای تنها نذار تنها تر از این شم ... بذار واسه یه بارم که شده بفهمم که رویا ها میتونن واقعی شن!
بذار باز حس کنم یکی تو دنیا خیلی دوستم داره ... تا یه بارم از ته دلم بخندم ... تا یه بارم بشم واقعا شادی ...
با زانو رو زمین نشستمو به خطه پایانیه دریا خیره شدم ... با حسه اغوشه کسی با تعجب به چهره ی غمگینه نازی
نگا کردم ... حسه حرف زدن نداشتم فقط سکوت کردم ... صدای موجه دریا بیشتر هواییم میکرد ... بازم با دستم همون اهنگ قبلیو
پلی کردمو تو اغوشه نازی اروم چشامو بستم ... نازی حرف نمیزد ... انگار اونم داشت به این اهنگ گوش میکرد ..
ولی مطمئنم حسی که من الآن دارمو اون نداره ... حسه خالی بودن ... حسی که باعث میشد حس کنم یه
مرده متحرکم ... فقط با چشای بسته به اهنگ گوش میکردم اهنگی که با صدا موج دریا توی گوشم میرقصید .
- شادی حرفاشو باور نکن!
صدای نازی باعث شد چشمامو باز کنم ... وقتی حالته منو دید باز ادامه داد:
- اون این حرفا رو از روی ناراحتیش زد باور کن مینایی وجود نداره!
با صدای ارومو خش دارم گفتم:
- کیوان هیچ وقت دوروغ نمیگه ... به حرفاش عمل میکنه! تو که بهتر از من میشناسیش!
با تکونه نازی و صدای کلافه و شوخش به خودم اومدم:
- اه بس کن دیگه شده شبیه جنازه! دختر منو تو یه نقشه ای داشتیم یادت نیست؟
با بی حوصلگی گفتم:
- ناناز بیخیالش شو من حوصلشو ندارم!
با اخم مصنوعی گفت:
- ده! پامیشم میزنمتا چغندر! ما اصلا از اول بخاطر همین اومدیم اینجا! انقدر شیر برنج نباش دیگه!
اون کیوی یه چیز گفت تو چرا باور میکنی؟
فقط سکوت کردم که اینبار با التماس گفت:
- هستی دیگه مگه نه؟
از بغلش بیرون اومدمو به سختی بلند شدم ... خواستم به ویلا برگردم که صداشو از پشت شنیدم:
- جواب نمیدی تربچه؟
لبخنده بی جونی زدمو جواب دادم:
- باید فکر کنم!
از رو زمین بلند شدو خودشو مثل بز انداخت تو بغلم ...
- عاشقتم
- ناناز کتک میخوای بگو امتحانش مجانیه!
یکم حالم بهتر شده بود خدا رو شکر این میمون با هام بود حداقل یکم از دستش میخندیدم!
وارد ویلا که شدم سعی کردم به چهر ه ی بیخیالو سرد کیوان نگاه نکنم ...
- چقدر دیر اومدین؟
برگشتمو به نیما نگاه کردم بجای من ناناز جواب داد:
- اووف اگه بدونید چی شد؟ یه پسر گیر داده بود به شادی پدرمون در اومد تا شرشو بکنیم!
فکم اوفتاد کفه ویلا ... ناخداگاه چشمم به چشمای عصبیه کیوون کشیده شود ... یا خدا الآن که
بگیر دوتامونو بزنه ... البته اگه براش مهم باشه ... نیما هم که ذایه بود غیرتی شده گفت:
- غلط کرده پسره بی همه چیز! چرا صدامون نزدین!
نازی چشمکی به نیما زدو جواب داد:
- فاصلمون زیاد بود نمیشد! ... راستش پسره خیلیم با شخصیت بود ...
اه خفه شو دیگه ناناز نمیبینی قیافه کیووی رو! الآن پامیشه میزنه میکشتمون!
با ارنج زدم بهش که به حمد اهلل بست دهنشو!
دست نگارو گرفتمو برای فرار از اون جو به همراه ناناز به اتاقم رفتیم ...
ناناز - خیلی خب همین فردا صبح نقشمونو عملی میکنیم!
نگار - ایول!
خودم - نازی بیخیال!
ناناز - پامیشم میزنم تو دهنتا!
نگار - شادی راست میگه یه جورایی زیاد رویی!
ناناز - پامیشم جفتتونو میزنما همین که گفتم! بگید خب؟!
منو نگار با ناچاری بهم نگاه کردیم باز به نازی ... هر دومون با هم جواب دادیم:
- خب!
***
شب بخاطر کسالته کیوانو بی حوصلگیه من تو ویلا موندیمو هیج جا نرفتیم!
احساس میکردم کیوان واقعا مریض شده! چون دیگه مثل قبل نبود! دیگه مثل قبل شوخی نمیکردو
سر به سر بقیه نمیذاشت ... من شده بودم مثل خودش ... بچه ها سرمون کلی غر زدن ولی انگار
هیچ تاثیری رو عوض شدن حالتمون نداشت!
- خیلی خب بیاید اینم تشک! پسرا تو حال میخوابن!
به نازی نگاه کردم و اروم گفتم:
- کیوان چطوره؟
مهربون بهم نگاه کردو گفت:
- چرا خودت نمیری ببینیش؟ شاید اونم الآن همین انتظارو ازت داره!
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:
- نه نه اصلا!
نگار - شادی نازی راست میگه پاشو برو حداقل حالشو بپرس الآن بهترین موقعیته نیما و احسانم نیستن
میتونی باهاش حرف بزنی!
دلم میخواست ... ولی .. ولی میترسیدم!
نازی - شادی پاشو دیگه دختر! پاشو برو ..
به نگارو نازی نگاه کردم ... نمیخواستم برم ولی بی اختیار از جام بلند شدمو به سمته در رفتم ...
نمیدونم چجوری رسیدم به حال ... میتونستم کیوانو ببینم که روی کاناپه دراز کشیده و دسته روی
چشماش گذاشته! جلو تر رفتم با دیدن میزه بزرگی که به کاناپه چسبیده بود اهی کشیدم ...
خواستم بکشمش اینور تا حداقل بتونم کنار کیوان بشینم ولی چشمتون موشو تو جوب نبینه ... انقدر سنگین
بود که میتونستم صدای جابجا شدنه ستون فقراتمو بشنوم ... بیخیال اینور شدم ... به دسته های مبل نگاه کردم
نمیشد روش نشست ... به سمته پشتیه کاناپه نگاه کردم ... اووف شادی ... جوون هر کی دوست
داری یه درصدم فکر نکن که از اون جا بری! یه دقیقه خفه! به سمته پشته مبل رفتم ارتفاش زیاد بود سعی کردم
از روش دوال بشم تا صورته کیوانو ببینم ... حالا میتونستم از اینجا از نزدیک ببینمش ... یه دفعه دستشو از رو چشش
برداشت ... یا خدا ... بیدار نشه؟ بدبخت میشم! ... اووف خدا رو شکر هنوزم خوابه ... عزیزم چقدر صورتش
معصومه تو خواب ... اخه من چجوری راضی شم یکی دیگه صاحبه تو شه ... بی اختیار یه قطره اشک از چشمم چکید
رو تیشرتش! گل تو سرم! ... خوبه نریخت رو صورتش! ... از ناناز شنیدم که تب داشته ... نکنه هنوزم تب داره ...
نکنه تشنج کنه ... نکنه ... اه خفه شو یه مین! ... باید مطمئن بشم ... دستمو با اطمینان نزدیکش بردم ... ولی با
صورتش خیلی فاصله داشت ... یکم خودم کشیدم جلو ... بازم فاصله داشت ... یکم دیگه اومدم جلو ... طوری که دیگه
پاهام رو زمین نبود ... اینبار نزدیک تر شد به صورتش ولی بازم یکم فاصله داشت ... دوباره خودمو کشیدم جلو ...
که ... واا اای ابروم رفت تعادلم از دست دادم و ... الآن دقیقا روشم! کیوان با ترس تکونی خوردو وقتی منو تو اون حالت دید
با تعجب بهم خیره شد ... نه میتونستم حرف بزنم نه حتی قادر بودم حرکتی کنم ... چشمم به دسته ی مبل افتاد!
گل تو سرت شادی نمیتونستی بشینی روش ولی حداقل میتونستی از اون جا دستتو بذاری رو پیشونیه این
گلابی ...
- معنی اینکارا یعنی چی؟
به قیافه ی اخمالوی کیوان خیره شدم ... سکوتم باعث شد خودش ادامه بده ...
- تو الآن روی من چیکار میکنی دقیقا؟
با اخم بهش نگاه کردمو مثل خودش گفتم:
- افتادم!
خواستم بلند شم که مانعم شد
- خودت با پای خودت اومدی نمیذارم بری!
با حرص محکم یه لگد زدم تو پاشو که اخش رفت هوا منم خواستم جینگ فنگ بزنم که باز منو محکم گرفت..
- به من لگد میزنی حالیت میکنم ...
نمیدونم چرا داشت فاصله ی صورتامون کم میشد ... ترسیدم واسه دفاع از خودم دستمو گذاشتم رو لبش ...
... حالا فقط چشمامون بود که تو هم دیگه قفل شده بود ... حرارت بدنش خیلی
زیاد بود ... طوری که اگه یه سطل اب سرد میریختم روش بخار میکرد ... ناخداگاه با لحن نگرانی گفتم:
- کیوان تب داری!
فقط بهم زل زده بود ... دستمو اروم از رو دهنش برداشتم ...
- بذار برم دستمال خیس بیارم بزار رو پیشونیت!
خواستم بلند شم که اینبار محکم تر منو گرفت ... جوری که صدای ضربانه قلبش محشر بود
منو یه جورایی وارده خال میکرد! دلم نمیخواست به هیچ وجه از اون لحظه در بیام ولی با بلند شدن ناگهانیو عصبیه کیوان
کاملا از رویا پرت شدم بیرون ... کلافه منو انداخت گوشه ای از کاناپه و خودشم گوشه ی دیگش نشست ...
متعجب فقط بهش نگاه میکردم ... یکم که با موهاش بازی کرد نگاهشو بهم دوختو خیلی سرد و خشن گفت:
- دفعه ی اخرت باشه اینکارو میکنی!
فقط بهش نگاه کردم که اینبار بلند و جدی گفت:
- فهمیدی؟
با چشام که حالا پرده ی اشک توش بود خیره شدم بهشو اروم سرمو تکون دادم ...
باور نمیشد این همون کیوانه! همون کیوان که ... حتی فکر کردم به خاطراتمون ازارم میداد ...
از جام بلند شدم خیلی سریع به اتاقم برگشتم ... حتی به نگاه های پرسجو گرانه ی نازی و نگار توجهی نکردمو سریع خوابیدم! خوابی که همش کابوس بود ... همش ...
***
با صدای نازی از خواب پریدم ...
- شادی پاشو ... پاشو وقته تنگه!
چشامو به زور باز کردم از گریه های دیشبم مژه هام بهم چسبیده بود :
- چته نازی؟
- پاشو میخوایم نقش رو اجرا کنیم ...
با تعجب گفتم:
- نقشه؟
- اره دیگه ... همون نقشه که واسه کیوان کشیدیم!
تو دلم به حرفش پوزخند زدم ... چه دله خوشی داره! از جام بلند شدمو به سمت دستشویی رفتم ...
من میتونستم نقشمونو یه خورده تغییر بدم ... جوری که به نفعه همه بشه ... حتی خودم ... و بیشتر
کیوان! تو ایینه به چهر ه ی بی رمقم نگاه کردم با فکر کاری که میخواستم بکنم اشک از چشمم چکید!
سریع ردشو پاک کردمو از دستشویی بیرون اومدم ...
نگار - خیلی خب شادیم اومد صبحونه بخوریم بعد بریم!
به زور لبخند زدم همه بهم صبح بخیر گفتن غیر کسی که حرف زدنش خیلی برام مهم بود ...
صبحونه رو با بی میلی خوردم ... تمام مدت فکرم مشغول بود به کاری که میخواستم انجام بدم!
- خیلی خب پاشید دیگه بریم صبحونه هم که خوردیم!
به احسان که این حرفو زد نگاه کردیم ...
نیما - خب کجا بریم؟
نازی سریع گفت:
- فعال بریم دریا! قبوله؟
کل جمع قبول کردن ...
***
دریا اروم نبود برعکس دیشب موج دار شده بود ... داشتم به وسعتش نگاه میکردم که صدای نازی
نگامو به سمته خودش جلب کرد:
- شادی جوونم اماده ای که؟
تو دلم بهش پوزخند زدم ...
- اره امادم ...
نازی - فقط جوونه مادرت ارتیس بازی در نیار یکم ادا و اصول کافیه خودت که همه چیزو میدونی؟
باز لبخند زدم گفتم:
- اره ... مطمئن باش کارمو خب انجام میدم!
پسر ا همه تو اب بودن ... برای اخرین بار به چهر ه های نگارو و نازی نگاه کردمو با یه لبخنده تلخ ازشون
فاصله گرفتم ... وقتش بود ... تصمیمه خودمو گرفته بودم ... از اولم یه ادمه اضافی بودم ... حتی پدرو
و مادرمم هیچ وقت به کمبودام به تنهاییام توجهی نکردن ... اروم قدم بر میداشتم ... میتونستم حالا
ابو که پاهامو محاصره کرده بود حس کنم ... ادامه میدم ... هنوز کافی نیست ... باید جوری برم که
هیچکس دیگه اثری ازم پیدا نکنه ... حالا دیگه اب تا کمرم بالا اومد ... ولی هنوزم بس نیست ...
بازم جلو میرم ... نقشه ما این بود که من فیلم بازی کنم که دارم غرق میشم اما این برای زمانیه که
به دوست داشتن کیوان شک داشتم ... الآن که مطمئنم اون دلش با من نیست ... فکر نمیکنم نبودنم
تو این دنیا انقدرا واسه کسی مهم باشه ... نازی یکم نقشمونو تغییر دادم ... اونم اینکه به جای نقش
بازی کردن حقیقتو بازی میکنم ... موج سنگینی تن نحیفمو بلند کردو چند متر دور تر پرتم کرد ...
دیگه زیر پام چیزی حس نمیکردم ... هیچی ... دور تا دورم اب بود ... نه راه پس داشتم نه راه پیش ..
شنا بلد نبودم فقط وقتی سرم تو اب میرفت با دستو پا خودمو میکشیدم بالا ولی فایده ای نداشت ...
دیگه جونی واسه مقاومت نداشتم ... ترسیده بودم ... شاید پشیمون ... ولی چاره ای نبود از ادما خیلی فاصله
داشتم .. حتی صداشونم بهم نمیرسید ... فقط کاش کیوان یه چیزی رو میفهمید ... اینکه عاشقشم ...
اینکه اون شده بود دلخوشیم تو این زندگی ... کاملا تو اب فرو
رفتم ...
***
اگر زندگیم شد سراپا حدیثت
ترحم نمی خوام تو چشمای خیست
نو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست
به زانو نیفتم که این خصلتم نیست
نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم
نمیخوام ببینی که در التماسم
اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه
نمیخوام دل تو واسه من بسوزه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
من از تو نمیخوام دلیل و بهونه
گناهی نداری همینه زمونه
تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار
منم که اسیرم تو نیستی گرفتار
برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
چشامو باز کردم ... همه جا سفید بود ... اونقدر سفید که چشامو میزد ... من کجا؟ اینجا کجاست؟
تا چشم کار میکنه فقط سفیده ... حتی لباسه تنم یه پیراهن سفیده بلند ه ... یعنی واقعا مردم ...
با تمام نیرو بی اختیار فریاد زدم ...
- کیوان ...
دلم اغوششو میخواست ... باور نمیشه دیگه نمیتونم لمسش کنم ... دیگه نمیتونم ببینمش ... خدایا ...
خدایا ... کجایی؟ من کجام؟ جوابمو بده ... من مردم مگه نه؟ ... بدونه اینکه
به ارزوهام برسم مردم ... خدا جونم دلم خیلی براش تنگه ... از جام بلند شدمو مسیره سفیدی که رو به روم بودو
ادامه دادمو ... بی اختیار فقط صداش میکردم ... کیوان ...
صدای اسمون خراشی منو متعجب کرد ... اینجا ابری نبود که بخواد بارونی بباره ... به بالای سرم نگاه کردم ...
هیچی نبود ... هیچی ولی همون موقع یه قطره چکید رو گونم ... دستمو گذاشتم روش که یه صدا پیچید تو
گوشم ...
- شادی ...
انگار روح به بدنم برگشت ... انگار باز بیهوش شدم ... چشام به زور باز کردم .. میتونستم صورته کیوانو ببینم ..
صورت غمگینش که خیس از اشک بود ... خدایا حقیقت داره ... شروع کردم به سرفه کردم ... فقط اب بود که
از دهنم بیرون میومد .
- شادی؟
باز به چهر ش نگاه کردم ... میون اون چهره ی گریونش لبخنده جذابی نشست رو لبش ... جوری منو به خودش
چسبوند که نزدیک بود خفه بشم ... ولی انقدر دل تنگش بودم که هیچ چیزی نمیتونست منو ازش جدا کنه!
میتونستم صدای جذابشو که کناره گوشم زمزمه میکرد بشنوم ...
- داشتی منو میکشتی دختر! من بدونه تو چیکار میکردم؟ هان؟
تازه یاده نقشمون افتادم ... یاده حرفه نازی که گفت کیوان هیچ وقت در بدترین شرایطم گریه نمیکنه ...
ولی الآن داشت گریه میکرد واسه من ... با عشق خودمو بیشتر بهش چسبوندم ... ولی خسته بودم
بیشتر اونی که بتونم پلکامو نگه دارم ... نکنه باز بره؟ میترسم از نبودنش ... خدایا قول بده گلابی
همیشه پیشم بمونه ها ... قول دادیا؟ ... از خستگی چشامو بسته شد ...
***
با اون لباسه سفید و ارایشه قشنگی که روی صورتم بود بی نظیر شده بودم! همون به قوله خودمون
هلو هلو بپر تو گلو! من خودم فدای خودم ... اصلا عروس از من خوشگل تر تا حالا وجود داشته؟ ...
اره دیگه عروس! باورتون نمیشه منو عروس؟ کیوونو داماد؟ اووف چه شود! تازه اسمه بچمونم
شادان مخلوطی از شادی و کیوان! البته جوو ندینا هنوز به دنیا نیومده! تازه ننش شبه عروسیشه ...
- به خانومم با کی خلوت کرده؟
با ترس جیغ زدم ... هنوزم گلابیه! برگشتم سمتشو با شیطنت گفتم:
- به روح اعتقاد داری؟
کیوون شبیه شلیله یخ زده بهم نگاه کردو گفت:
- تو فکر کن اره!
منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:
- پس تو روحت!
یه دفعه اومد مقابلمو همونطور که دستاشو دور کمرم حلقه میکرد با لحن شیطونش گفت:
- عزیزم میدونی که بعدا میتونم تلافی کنم!
از اینکه تو حصاره دستاش بودم حسه خوبی داشتم ولی با ناز سعی میکنم از بغلش بیرون بیام اونم
برعکس من ، بیشتر منو به خودش میچسبوندو سفت تر میگرفتم!
- کیوان تموم میکاپم بهم ریخت!
- خب به درک!
- ا ... خب الآن مهمونا میان!
- بیان!
- واسه این کارا وقت هستا بذار برم!
- نوچ نمیشه من همین الآن میخوام!
با تعجب گفتم:
- چی رو؟
با شیطنت گفت:
- همون چیزی که اون روز تو پارتی به زور ازت گرفتم!
یاد اون روز افتادم با فهمیدن فکر پلیدش مشتی هواله ی سینش کردم!
- خیلی بدی!
با تعجب گفت:
- چرا خب؟
با اخم گفتم:
- بوسیدن من به این راحتیا نیست! شرط داره!
لبخنده جذابی تحویلم دادو گفت:
- چه شرطی خانوم کوچولو؟
با ناز گفتم:
- بهتر بگی چه شرطایی!
- به جون میخرم بگو!
- اول اینکه باید برام یه دونه از اون خرس بزرگا بخری که دستش یه قلبه بزرگه ... دوم اینکه منو فردا ببری
درکه واسم از اون الوچه قرمزا بخری کلی هوس کردم ... سوم اینکه قول دادی ماه عسل هر جا من بگم بریم
منم میگم میخوام برم پاریس!
پشت سرشو با دست خاروند و بامزه گفت:
- اگه هر دفعه بخوام واسه بوسیدنت انقدر خرج کنم که بدبخت میشم!
با لبخنده شیطونی بهش نگاه کردمو گفتم:
- همینه که هست!
با شیطنت گفت:
- د نشد دیگه زور مردو واسه همین موقعا گذاشتن!
باز یه مشت زدم تو سینشو گفتم:
- یعنی شرطامو قبول نمیکنی؟
لبخنده مهربونی زد و گفت:
- تو جون بخواه اینا که چیزی نیست!
کیلو کیلو اب شد تو دلم ... قندو میگم!
- حالا که تنهاییم بگو ببینم اون نقشه کثیفو کی کشیده بود؟
- به جون خودم از افکاراته نازی بود!
- دارم براش! حالا چرا میخواستید اون کارو انجام بدید؟
سرمو انداختم پایینو گفتم:
- میخواستم بدونم چقدر برات مهمم!
یه دفعه صداشو کنار گوشم شنیدم ارومو شمورده ...
- دیوونه تو زندگیه منی! دنیا ی منی ... اینو بفهم!
تنم مور مور شد .. تو دلم خالی شد! سرمو بالا گرفتم زل زدم تو چشمای جذابش ... اونم با همون
چشمای مسخ کنندش زل زد تو چشمای من ... صورتش اروم به صورتم نزدیک شد ... عکس المعلی
نداشتم نمیتونستمم داشته باشم .. اون منو طلسم میکرد با اون نگاهش ... دیگه فاصله ای نمونده بود تا ...
- خجالت بکشید!
هر دومون با ترس به سمته در برگشتیم ... خر مگس معرکه طبق معمول ناناز بود!
کیوان - تو خجالت بکش یه دفعه وارد حریم خصوصیه دو تا جوون میشی! هنوز یاد نگرفتی
در بزنی؟
ناناز - حالا خب شد من اومد شیوا جون میخواست بیاد ... تصور کن این صحنه چقدر براش دیدنی بود!
هممون زدیم زیر خنده ...
- ناناز حیف که الآن این لباسه دستو پا گیرم کرده وگرنه حالتو میپرسیدم نا فرم!
ناناز - برو حاله عمتو بپرس! بیاید بیرون ببینم مهمونا الافه شما نیستن که چغندرا!
کیوان تک خنده ای کرد و گفت:
- خیلی خب برو میایم!
نازی بامزه بهمون نگاه کردو گفت:
- اخه به شما دوتا اعتمادی نیست!
- ناناز لباسمو در میارم میام خفت میکنما!
با همون حالت گفت:
- یعنی برم دیگه!
منو کیوان با هم گفتیم:
- بروو!
- خیالم راحت برم!
دوباره هر دومون با حرص گفتیم:
- بروو نازی!
- خیلی خب بابا رفتم ولی وای به حالتون دیر بیاید!
رفت بیرون ولی قبل از اینکه درو ببنده کلشو از الی در کرد تو و گفت:
- برم دیگه!
دیگه واقعا خندمون گرفته بود ...
- نازی جفت پا میام تو دهنتا بروو!
بالاخره با یه زبون درازی به منو کیوان واقعا واقعا رفت! صلوات ...
کیوان باز برگشت سمته من اروم بی مقدمه گفت:
- شادی دیوونتم به خدا! ... میفهمی دختر عاشقتم ... هیچ وقته تنهام نذار ...
رو پنجه واستادمو اروم تو اغوشش رفتم ...
- منم عاشقتم گلابی جوونم!
همونجور که فیس تو فیس بودیم با تعجب گفت:
- گلابی؟؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ... تک خنده ی کرد و گفت:
- اخه دختر من کجام شبیه گلابیه؟
لبخند زدمو گفتم:
- مثل اون شیرینی!
چیه شوورمه دوست دارم ازش تعریف کنم!
کیوان - من هی دارم سعی میکنم باهات کاری نداشته باشم باز خودت نمیذاری ...
- ببین میگم بهتون اعتمادی نیست میگید نه!
هر دومون هل شدیم از هم فاصله گرفتیم که اینبار من با حرص
گفتم:
- ناناز بخدا زندت نمیذارم دستم بیوفتی!
خندید و گفت:
- حالا اونجوری نگام نکنید بیاد بریم بعدا وقت واسه اینجور کارا خیلی دارین!
واسه اولین بار رنگم البالویی شد ...
کیوان اروم دستشو دور کمرم حلقه کرد با همون نگاهه عاشقش بهم
گفت:
- بریم خانومم؟
منم با عشق نگاش کردمو اروم گفتم:
- بریم ...
و این شد اغاز زندگیه عاشقانه ی منو کیوون ... کسی که حالا تمومه زندگیه منه ... تمومه دنیای من ... گلابیه من ...
کسی که هر لحظه کنارش بودن میارزه به یه دنیا ... و همینجا میخوام یه دعا کنم واسه همه عاشقا ...
که ایشاال همشون به عشقه واقعیشون برسن ... آمینــــ
یادتون نره عاشقه همتونم
با من قدم بزن حالا که با منی
حالا که بغضی ام , حالا که سهممی
با من قدم بزن می لرزه دست و پام
بی تو کجا برم , بی تو کجا بیام
دست منو بگیر , کنار من بشین
من عاشق تو ام حالا منو ببین
حال منو ببین
از دلهره نگو , از خستگی پُرم
بی تو می شینمو و روزا رو میشمورم
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
بی تو برای من فردا پر از غمه
بی تو هوا پسه , دنیا جهنمه
دست منو بگیر , تو اوج اضطراب
بازم منو ببر , با بوسه ای بخواب
با من قدم بزن تو این پیاده رو
من عاشقت شدم از پیش من نرو
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه
هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار
بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار
تو با منی هنوز , عطر تو با منه
فردا داره به ما لبخند میزنه