با حالی زار وارد شرکت میشم... بدون توجه به اطراف میخوام به اتاق خودم برم که با صدای منشی سر جام وایمیستممنشی: کجا؟با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: تو اتاق کارم.. واسه این هم باید جواب پس بدممنشی: دیر اومدی یه چیز هم طلبکاریدلم میخواد تمام عصبانیتم رو سر این منشی خالی کنم.. چشمام رو میبندم و سعی میکنم خودم رو کنترل کنممنشی: آقای راستین گفتن اون اتاق مبرای تو نیست.. هنوز اتاقت آماده نیست-پس بنده کجا باید به کارم برسم؟پوزخندی میزنه و میگه: میخوای بگی نمیدونی؟کلافه و عصبی راهم رو کج میکنم و به سمت اتاق سروش میرممنشی: خوش بگذره خانم مهرپرورنگاهی بهش میندازمو میگم: بنده واسه ی کار به اینجا اومدم نه واسه ی خوشگذرونیمنشی: کاملا معلومهبا حرص سری تکون میدم و در میزنم.. همینکه صدای سروش رو میشنوم سریع میپرم تو اتاق و در رو میبندمسروش: سلام خانوم خانومازیرلبی جوابش رو میدمو بدون اینکه نگاش کنم به پست میزم میرم.. حتی حوصله ی جر و بحث در مورد اون اتاق کار کوفتی رو هم ندارمسروش: خوبی ترنم؟-ممنونمتنا رو از روی میز برمیدارم و نگاهی بهشون میندازم...سروش: چیزی شده؟-نهخودم رو مشغول کارم میکنم تا سروش بیشتر از این سوال پیچم نکنهولی فکر و ذکرم اصلا اینجا نیست فقط به حرفای مهران فکر میکنم... نمیدونم چیکار باید کنم؟... حالا میفهمم که از اول اشتباه کردم رفتم تو خونه ی یه پسر غریبه ولی مثله همیشه وقتی متوجه ی سروش: ترنم اگه مشکی پیش اومده بهم بگوحتی سرمو بالا نمیارمو نگاش نمیکنم.. خوب میدونم که با دیدن چشمای پف کرده و سر و ضع نابسامونم دیگه ول کنه ماجرا نیست-گفتم که چیزی نیستسروش: پس چرا صدات گرفته.. تو که دیشب خوب بودی؟-میشه حرف نزنی بذاری به کارم برسم؟با حرص میگه: به کارت برس خانوم وظیفه شناسبه برگه های رو به روم نگاه میکنم و شروع به ترجمه میکنم ولی اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم... اصلا حواسم اینجا نیست... شاید بهتره با طاهر تماس بگیرمو بگم بخاطر حرفای مردم میخوام از خونه ی مهران بیرون بیامنگاهی به نوشته های خودم میندازم همون چند خطی رو هم که ترجمه کردم پر از غلطه... با حرص سری تکون میدمو دوباره از اول شروع میکنم ولی باز فکرم به سوی حرفای مهران پر میشه و حال من رو منقلب تر میکنه.. آخه من رفته بودم دور از اطرافیانم باشم تا یه خورده آروم بگیرم اما نه تنها آروم نشدم و همه ی اطرافیانم هم هر روز خودشون رو به من نشون میدادن بلکه باعث ناآرومیه کس دیگه هم شدم.. این مسئله بدجور آزارم میده و نمیدونم چیکار باید کنم... مثلا به طاهر زنگ بزنم چی بگم... بگم زودتر یه خونه دست و پا کن.. خب بیاد بگه تا دو سه روز دیگه جوره بعد من بگم همین دو سه روز رو هم نمیتونم اونجا بمونم.. خب به من میگه این همه اونجا موندی این دو سه روز هم دندون رو جیگر بذار... اصرار بیخود هم کنم ممکنه شک کنه... دلم نمیخواد کسی در مورد مهران بد فکر کنه چون تو این مدت دست از پا خطا نکرده.. حتی الان هم به نفعه من حرف میزنهدوباره چشمم به نوشته هام میفته... باز هم پر از غلط و اشتباهه.. با عصبانیت خودکار رو پرت میکنم و سرمو بین دستام میگیرمصدای قدمهای سروش رو میشنوم و تازه یاد موقعیتم میفتم.. به کل حضور سروش رو فراموش کرده بودمسروش: ترنم چته؟با عصبانیت پام رو تکون میدمو خودکار رو دوباره برمیدارمسروش: ترنم با توام؟بدون اینکه نگاش کنم میگم: هیچی میخوام دوباره کارم رو شروع کنم که سروش خودکار رو ازدستم میگیرهسروش: ترنم به من نگاه کنبی توجه به سروش به میز کارم خیره میشمسروش: سرت رو بالا بیار ببینم.. چرا از وقتی اومدی نگام نمیکنی؟... تو که دیشب خوب بودی-الان هم خوبم فقط میخوام زودتر کارم تموم بشهدستش رو به طرف چونم میاره... سریع سرم رو عقب میکشم ولی اون طبق معمول پیروز میشه و چونم رو میگیره... سرم رو بالا میاره و با دیدن قیافه ی من بهت زده میگه: تو گریه کردی؟سرم رو تکون میدمو دستش رو با دستام عقب میزنمسروش: ترنم، عزیزم بهم بگو چی شده؟...به متنا نگاه میکنم سروش: به من نگاه کن ترنم
با حرص میگم: چی میخوای؟سروش: میخوام بدونم چی شده؟.. چرا گریه کردی؟-چیزی نشدهسروش: ترنم...با صدای بلندتری میگه: ترنمبا عصبانیت از جام بلند میشم و با صدای بلندی میگم: هان... چته؟.. هی ترنم ترنم راه انداختی.. خستم کردین.. هم تو هم بقیه... چرا دست از سرم برنمیدارین... نمیخوام بگم.. مگه زوره.. زندگی رو برام جهنم کردین...مشکلات من مال خودمه.. اگه دوست داشتم زودتر از اینا بهت میگفتمسروش کپ میکنه و با چشمای گرد شده نگام میکنه.. انگار باور نداره این منم که اینجوری دارم باهاش حرف میزنم ولی دست خودم نیست فشار زیادی رومه و دلم میخواد عصبانیتم رو سر یکی خالی کنماز شدت عصبانیت نفس نفس میزنم... سروش کم کم به خودش میاد و اخماش تو هم میرهحس میکنم همه ی انرژیم رو از دست دادم.. میخوام بشینم که سروش با اخمایی در هم با دست چپش به بازوم چنگ میزنهمستقیم تو چشمام نگاه میکنه و با حرص میگه: دفعه ی آخرت باشه که اینجوری جواب من رو میدی ترنم.. میدونی که عصبانی بشم دیگه کسی حریف من نمیشهنگام رو ازش میگیرمو میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که با اون یکی دستش صورتم رو میگیره و مجبورم میکنه که نگاش کنمسروش: من اگه بخوام چیزی رو بفهمم به هر قیمتی شده میفهمم.. پس خودت به زبون خوش زبون باز کن تا مجبورت نکردمبا ناراحتی نگاش میکنم... انگار متوجه میشه زیادی تند رفته چون فشار دستاش رو کم میکنه و میگه: آخه دختر خوب چرا اینقدر من و خودت رو اذیت میکنی؟.. من که کاریت ندارم... خودت میدونی که چقدر نگرانتم وقتی جوابم رو نمیدی بیشتر از قبل دلشوره میگیرم... وقتی اینجوری میبینمت دلم هزار راه میره پس ترنم ازت خواهش میکنم که بهم بگو چته؟... اون از اول که دیر اومدی و اون هم از بعدش که اصلا نگام نکردی... اون هم از بعدترش که اصلا حواست به کار نبود این هم از الان که متوجه میشم قبل از اینکه بیای شرکت کلی گریه کردی... بهم بگو چی شده... برام حرف بزنآروم گونمو نوازش میکنه و من رو تو چشماش غرق میکنه... این پسر چی داره که من اینجور اسیر و شیداش هستم... خوب میدونه داره چیکار میکنه برعکس من که هیچی از اطراف حالیم نیست... همه ی حواسم فقط به نگاه مهربونشههمونجور که با انگشت اشارش گونمو نوازش میکنه آروم میگه: بهم بگو عزیزم.. بهم بگو چی شده که اینقدر ناراحت و پریشونی...لبخند مهربونی میزنه و میگه: کی باعث شد اشکات در بیاد خانمی؟ناخواسته زیرلب زمزمه میکنم: مهرانچشماش پر از نگرانی میشن: مهران چی؟-چی؟آروم تکونم میده و میگه: ترنم با توام... مهران چی؟تازه به خودم میام و میفهمم باز یه گند جدید زدم-هان؟سروش: ترنم-هیچی.. هیچی.. الان کارا رو سر و سامون میدم و متنا رو ترجمه میکنمسروش با عصبانیت تکونم میده و میگه: ترجمه میخوام چیکار.. میگم مهران چی؟از فشار وارده به بازوم صورتم جمع میشه-سروش ولم کن... بازوم درد گرفتفشار دستش رو بیشتر میکنه... انگار متوجه ی حرفام نمیشهسروش: بهم بگو مهران چه غلطی کرده؟-هیچی به خداسروش با حرص میگه: دست میذاری رو نقطه ضعف من و بعد همد خیلی راحت میگی هیچیاز شدت درد اشک تو چشمام جمع میشهسروش: بهت میگم مهران چه غلطی کرده؟وقتی سکوتم رو میبینه میگه: باشه خودت خواستی ترنمیهو ولم میکنه و با خشم ادامه میده: دیگه برام چاره ای نذاشتی میرم از خودش میپرسم-چی؟نیشخندی میزنهسروش: ولی از همین الان بدون هر اتفاقی افتاد پای خودته... روزگار پسره رو سیاه میکنم مات و مبهوت بهش نگاه میکنم ولی اون بی توجه به من به سمت میزش میره و به کتش که پشت صندلیشه چنگ میزنهناخواسته میگم: کجا داری میری؟با اخم میگه: میرم تا روزگار کسی رو که اشکت رو در آورده سیاه کنمبا ترس نگاش میکنم.. پشتش رو بهم میکنه و به سمت در میره-نه...با دو خودمو بهش میرسونم و میگم: نه سروش.. نرومتعجب به عقب برمیگرده و میگه: چرا نباید برم؟-هومکم کم تعجبش جای خودش رو به خشم میده و میگه: اذیتت کرده... آره؟
با عصبانیتی بیشتر از قبل من رو به عقب هل میدهسروش: زندش نمیذارمبه دستاش چنگ میزنم و میگم: نه به خدا.. هیچ کار نکردهبا خشم کتش رو روی زمین پرت میکنه و میگه: پس چی شده؟.. تو که من رو کشتیمیترسم بره اونجا دعوا بندازه... فکر میکنم تا یه دروغی سر هم کنم که سریع میگه: فکر دروغ گفتن رو از سرت بیرون کن وگرنه من میدونم و تو-سروشسروش: یالا بگو چی شده....سروش: کاری نکن به طاهر هم بگمسریع میگم: نهسروش: پس بهم بگو-نمیخوام کسی بفهمهعصبانیتش یکم کمتر میشه و میگه: عزیزم تو به من بگو چی شده من به هیچکس نمیگممشکوک نگاش میکنم-آخه؟سروش: دیگه اما و آخه نداره وقتی متوجه میشه یه خورده نرم تر شدم من رو به سمت میز خودش میبره و مجبورم میکنه رو صندلیش بشینم.. خودش هم جلوم زانو میزنه و دستام رو آروم تو دستاش میگیرهسروش: ترنم بهم بگوفقط نگاش میکنمسروش: خواهش میکنمبه ناچار زمزمه میکنم: مهران....سروش: مهران چی؟آهی میکشم و میگم: مهران دوستم دارهحیرت زده نگام میکنه و دستاش تو دستام یخ میزنه با ناباوری میگه: تو چی گفتی؟...سروش: ترنم تو چی گفتی؟-سروش من......بلند میشه و با داد میگه: گفتم تو چی گفتی؟من هم آروم از روی صندلی بلند میشم که هلم میده و باعث میشه دوباره رو صندلی بیفتم... روم خم میشهاز بین دندونای کلید شده میگه: این حرف رو زدی که آزارم بدی.. درسته؟سرم رو به دو طرف تکون میدم و آروم زمزمه میکنم: نه سروش.. من فقط........تلفن روی میزش رو برمیداره و محکم به دیوار میکوبهبا داد میگه: غلط کرده پسره ی عوضی... میدونستم اون حرفا و اون حرکاتش بی منظور نیست.. حسابش رو میرسمبا ترس به سروش نگاه میکنمسروش: اونقدر به خودش جرات داده که بهت ابراز علاقه کنهدر اتاق باز میشه و منشی با نگرانی وارد میشهمنشی: آقای راستین چی شده؟سروش با دیدن منشی فریاد میکشه: با اجازه ی کی سرت رو انداختی پایین و همینجور اومدی تو اتاق؟منشی: آقا.......سروش: گم شو بیرون منشی با ترس بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده... سروش به سمت من میچرخه.. میخوام از روی صندلی بلند شم که اجازه نمیده.. با صدای تقریبا بلندی میگه: از همین امروز از خونه ی اون کثافت بیرون میای.. لوازم مورد نیازت رو هم خودم میرم برات میارم یا اصلا نه... دوباره همه چیز برات میخرم... حق نداری پات رو تو خونه ی اون پسره بذاریمیخوام حرف بزنم که میگه: حرف نباشهبعد با خودش زمزمه میکنه: خوبه بالا و پایین پریدنای من رو میدید... بعد اومده به کسی که شده همه ی زندگیه من میگه دوستت دارم.. فکرش رو هم نمیکردم تا این حد پست باشه.. لعنتی-سروش اونجور که تو فکر میکنی نیستاخماش بیشتر از قبل تو هم میره.. بالحن خشنی میگه: زیادی داری طرفش رو میگیری ترنم... نکنه واقعا میخوای زن اون نامرد بشی؟-سروشسروش با خشم از روی صندی بلندم میکنه و میگه: این همه سال خون جیگر نخوردم که حالا عشقم رو دو دستی تحویل یه نفر دیگه بدم... پست فطرت تر از اون عوضی تو عمرم ندیدم... اون حق نداشت بهت چشم داشته باشه.. تو اونجا مهمون بودی.. کاری میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه.. تا همین الان هم زیادی در برابرش کوتاه اومدمسروش رو با خشم به عقب هل میدم و میگم: اه.. تمومش کن دیگه.. مهران تا به امروز دست از پا خطا نکرد
ابرویی بالا میندازه و میگه: از ابراز علاقه اش کاملا معلومه.. داره از موقعیتت سواستفاده میکنه-نه... ماجرا اونجور که تو فکر میکنی نیست... اون اصلا به من ابراز علاقه نکرد؟یهو تمام عصبانیتش فروکش میکنه و میگه: چی؟-تو خجالت نمیکشی؟... کی میخوای دست از این زود قضاوت کردنات برداری؟آروم میگه: آخه تو خودت گفتی که دوستت داره-آره ولی اون به من نگفته بود... داشت واسه ی امیر تعریف میکرد من هم شنیدم.. اون اصلا نمیخواست به من چیزی بگهدوباره آتیشی میشه و میگه: دیگه بدتر... میخواست تو رو به خودش وابسته کنه بعد...............با حرص وسط حرفش میپرم و میگم: سروشسروش: کوفت... همین که گفتم دیگه حق نداری پات رو تو خونه ی اون عوضی بذارینفسم رو با حرص بیرون میدم-اونوقت میتونم بپرسم کجا باید برم؟سروش: مگه من مردم که تو بری خونه ی اون پسرهابرویی بالا میندازم و میگم: منظور؟سروش: میای به آپارتمان خودمخندم میگیرهاخماش بیشتر تو هم میره و میگه: کجای حرفم خنده داره-مگه دیوونه شدم.. من چرا باید به آپارتمان تو بیام.. تو چه نسبتی با من داری؟سروش: اون عوضی چه نسبتی با تو داری؟با حرص میگم: اون عوضی خیلی مردتر از این حرفاست... پس سعی کن احترامش رو نگه داری... تو این مدت بیشتر از همه ی شماها هوام رو داشت و حتی یه بار هم طوری رفتار نکرد که من معذب بشمسروش: من به این حرفا کار ندارم.. دیگه بهت اجازه نمیدم تو خونه ی اون پسره زندگی کنی.. از همین امشب میای آپارتمان خودم-تو همینجوری نزده میرقصی دیگه بیام تو آپارتمانت معلوم نیست چیکارا میکنی.. من تو شرکت از دست تو آسایش ندارم.. چپ میرم راست میام بهم زور میگی بعد خدا به خیر کنه روزی رو که من بخوام با تو زیر یه سقف زندگی کنمبه زحمت سعی میکنه لبخند رو لبش دیده نشه ولی معلومه که خندش گرفته-ترجیح میدم پیش مهران بمونمبا این حرفم حرصی میشه و میگه: تو خیلی بیجا میکنی-درست حرف بزن.. این چه طرز حرف زدنه؟سروش: مگه تو برام اعصاب میذاری؟-سروش تمومش کن... تا دو سه روزدیگه طاهر یه خونه پیدا میکنه و من هم از اون خونه میرمسروش: بعد این چند روز رو میخوای چیکار کنی؟-اصلا تو چیکاره ی منی که من بخوام بهت جواب پس بدمسروش: میخوای به طاهر که همه کارته زنگ بزنم-خیلی پستیسروس: به مهران اعتماد ندارم-مهران اگه میخواست کاری کنه تا الان کرده بودعصبانی: غلط میکنه که بخواد کاری کنه-سروشسروش: باشه خودت خواستی... پس من مجبور میشم که به طاهر همه چیز رو بگم.. فکر نکنم طاهر دلش بخواد خواهرش با پسری زندگی کنه که نسبت بهش بی احساس نیست... میدونی زندگی با یه پسر جوون برای یه دختر چقدر خطرناکه-سروش چرا زور میگی؟.. خودت هم که بهم بی احساس نیستیسروش: دلم نمیخواد با اون پسره زیر یه سقف باشی-خب من هم دلم نمیخواد با تو زیر یه سقف باشمسروش: اونوقت چرا؟-چون تو... تو....نمیتونم بگم چون تو رو بیشتر از جونم دوست دارم.. تو هم که مراعات نمیکنی و من رو وابسته تر از قبل میکنی... صد در صد با زندگی با تو مقاومتم میشکنه.. دلم میخواد همه ی اینا رو بگم ولی زبونم نمیچرخه... ایکاش سالم بودم و قبولت میکردم... چطور میتونم پدرم رو ببخشم.. کسی که باعث تمام این بلاها شد.. کسی که باعث شد کلیه ام آسیب ببینه و اسیر دست اون خلافکارا بشم و در نهایت از نعمت مادر شدن محروم بشم.. اگه نتونم هیچوقت مادر بشم چیکار کنم؟... میترسم... واقعا میترسم بهش بعله رو بدم و بعد تا آخر عمر شرمندش بشم
آخر جنون میدانی کجاست!به خاطر تو از تو عبور کردن
 
همیشه که نباید مجنون وار سر به به بیابان گذاشت
مجنون ها گاهی مثل من اند
منی که تو را به لیست آرزوهای نداشته ام
اضافه کردم...
گذشتم به همان محکمی که پای
داشتنت مانده بودم
سروش با شیطنت میگه: من چی؟آهی میکشم و میگم: چون تو خیلی زورگویی
سروش: عیبی نداره کوچولو... عادت میکنیهمونجور که به سمت میزم میرم میگم: باهات شوخی ندارم سروش.. نمیتونم قبول کنم... اصلا اگه به خطرناک بودنه تو که از مهران هم خطرناک تریپشت سرم میاد و میگه: اول و آخرش مال خودمی... الکی این همه ناز نکنپشت میزم میشینم و میگم: شتر در خواب بیند پنبه دانهسروش: شتر شاید ولی سروش نه اما در مورد خونه هم باید بگم نترس حالا حالاها کارت ندارم.. برای اینکه راحت باشی این مدت با مامان و بابام زندگی میکنم-گفتم نهسروش: دیگه مشکل چیه؟-تو خونه ی تو راحت نیستمسروش: ترنم داری اون روی من رو بالا میاریادلم میخواد از خونه ی مهران برم ولی وقتی میخوام سروش رو جواب کنم حس میکنم کار درستی نیست تو آپارتمانش موندگار بشم.. با رفتن به آپارتمان سروش یعنی قبولش کردم.. وقتی قبول کردم برم خونه ی مهران، اون رو برادر ماندانا میدونستم.. به حرف امیر ایمان داشتم... به مهران احساسی نداشتم..با حرص به موهاش چنگ میزنه و میگه: بابا من قول میدم اصلا از صدکیلومتری اون آپارتمان رد نشم-درست نیستسروش: چی درست نیست؟-من یه بار پیشنهاد امیر رو قبول کردم و رفتم خونه ی یه پسر غریبه برای هفت پشتم بسهدلخور میگه: حالا من شدم غریبه-آره.. تو و مهران با هم فرقی ندارینبا ناراحتی میگه: با طاهر صحبت میکنم تا تو و طاهر یه مدت تو آپارتمانم باشین-نمیخوام.. نمیخوام تو خونه ی تو باشم.. نمیخوام هزار نفر پشت سرم حرف بزنند که با دست پس میزنه و با پا پیش میکشهسروش: اه... تو به حرف مردم چیکار داری؟-تو این مدت یه خورده بیشتر حواسم رو جمع میکنم و سعی میکنم از مهران دوری کنم تا طاهر خونه پیدا کنهچشماش رو میبنده و با حرص میگه: یعنی میخوای باز بری خونه ی اون پسره ی لندهور... اینجوری ازت بد نمیگن-الان کسی از ماجرا خبر نداره... کسی مهران رو نمیشناسه ولی تو شناخته شده ای.. یکی من رو ببینه کارم تمومه ولی تو خونه ی مهران که باشم کسی من رو نمیشناسه نهایتش هم اگه کسی من رو ببینه ماندانا میگه من هم تو اون خونه بودم و اینجوری دهن همه بسته میشهسروش: بهونه های بنی اسرائیلی برای من نیار.. در یک کلام بگو نمیخوام بیام آپارتمانت و خلاصلبخند غمگینی میزنم و میگم: باشه.. همینو میگم... نمیخوام بیام آپارتمانت و خلاصسروش: من که میدونم یه موضوعی هست که داری از من مخفی میکنی وگرنه دلیلی برای دوری وجود نداشت...سروش: بالاخره میفهمم-سروش تمومش کن... ممنون که نگرانم هستی مطمئن باش جای من امنه این چند شب هم.......وسط حرفم میپره و خشمگین میگه: این چند شب واست تو هتل یکی از دوستام اتاق میگیرم...اگه جرات داری باز مخالفت کن-اما.......با داد میگه: ترنم-چرا زور میگی؟
سروش: اگه این دفعه هم مخالفت کنی دیگه طاهر رو به جونت میندازم-خیلی خودخواهیسروش: هر جور دوست داری فکر کن...سروش: قبولفقط سرم و تکون میدمسروش: جوابی نشنیدم-باشه.. فقط..........سروش: باز چه بهونه ای داری؟-میخواستم بگم پول ندارمدلخور نگام میکنه و میگه: چطور از اون پسره قرض میگیری ولی حاضر نیستی از من چیزی رو قبول کنیآهی میکشم و هیچی نمیگمسروش: چرا دیشب پول طاهر رو قبول نکردی؟-ترجیح میدم خرج و مخارجم رو خودم در بیارم.. اگه مجبور نبودم هیچوقت اجازه نمیدادم طاهر پول خونه رو بده ولی از اونجایی که خوب میدونستم که نمیتونم واسه ی همیشه مزاحم مهران باشم قبول کردم.. هر چند دلم زیاد راضی نیستسروش: بیخود، وظیفشه-طاهر هنوز خونه پیدا نکرده؟سروش: اتفاقا صبح باهاش حرف زدم.. از یه خونه خوشش اومده صاحبش شهرستانه... چند روز دیگه میاد سری تکون میدم و چیزی نمیگمسروش: پس قضیه هتل اکی شد دیگه-اوهوم... فقط خوشم نمیاد از صبح تا غروب به هوای سر زدن به من اونجا باشیسروش: محبت هم بهت نیومده-به مهران هم کاری نداشته باشسروش: حال اون بچه پررو رو که حتما میگیرم -سروشسروش: تو هم که فقط طرفداریش رو کن-کاریش که نداری؟سروش: اگه حواسش به کاراش باشه.. نه-به طاهر که در این مورد چیزی نمیگی؟سروش: نه.. حالا خیال جنابعالی راحت شد؟-اوهوم... فقط باید به مهران اطلاع بدم که میخوام تو هتل اتاق بگیرمبا حرص میگه: لازم نکرده به اون پسره راپورت کارات رو بدیمیخوام جواب حرفش رو بدم که با سر و صدایی که از بیرون میاد حرف تو دهنم میمونهسروش متعجب نگام میکنه-چی شده؟سروش: نمیدونم.. تو به کارات برس... من برم ببینم چه خبرهسری تکون میدمو هیچی نمیگمسروش هم به سمت در میره همینکه در اتاق باز میشه صدای آشنایی رو میشنوم اما سروش بلافاصله از اتاق خارج میشه و در رو پشت سرش میبنده-یعنی خودش بود؟گوشام رو تیز میکنم اما چیزی نمیشنومطاقت نمیارمو از جام بلند میشم... به سمت در میرم و چند لحظه ای مکث میکنم.. هیچ صدایی از بیرون نمیاد... در رو باز میکنم و از اتاق خارج میشم کسی رو به جز منشی نمیبینمبا صدای منشی به خودم میام
منشی: چی میخوای؟-میتونم بپرسم کی اومده بود؟منشی با پوزخند نگام میکنهدلیل رفتاراش رو نمیفهمم... با حرص نگام رو ازش میگیرم و میخوام از کنارش رد بشم که میگه: اینجوری وقت کشی میکنی تا کارات بمونه و بعد با رئیس تو شرکت تنها بشی-واقعا برات متاسفماز کنارش رد میشم ولی صداش رو میشنوم که میگه: برای خودت متاسف باش بدبخت... فکر کردی چند بار میتونی راضیش کنی.. آخرش هم بعد از اینکه به هدفش رسید نه تنها از اتاقش بلکه از این شرکت پرتت میکنه بیرون.. بی تفاوت به راهم ادامه میدم... شک ندارم برای یه لحظه صدای طاها رو شنیدم.. همینجور که به راهم ادامه میدم دنبال سروش هم میگردم-پس کجا رفته؟... یعنی واقعا طاها اومده؟میرسم به اتاقی که منشی میگفت اتاق مترجمه ولی سروش اجازه ی کار توی اون اتاق رو به من نداد.. میخوام از کنارش بگذرم که صدای خشن سروش رو میشنومسروش: هیچ معلومه چی داری میگی؟طاها: سروش باور کن اگه ناچار نبودم نمیومدمپس حدسم درست بود.. صدا صدای طاها بود... اخمام تو هم میره... اون هم مثل عمو و پدربزرگ فقط به فکر آبروشه.. دلم نمیخواد سر راهم سبز بشهسروش: طاهر کجاست؟طاها: هر چقدر بهش التماس کردم فایده ای نداشت... الان هم شرکته.. نمیدونه اومدمسروش: وضعیت ترنم خوب نیست اون فعلا نمیتونه باهات بیاددستم رو روی دستگیره ی دره نیمه باز میذارم تا در رو کامل باز کنم.. میخوام بدونم طاها با چه رویی دوباره به دیدنم اومده اما با ادامه ی حرف طاها منصرف میشمطاها: سروش تو رو خدا تو یه کمکی کن.. اگه اوضاع همینجوری پیش بره یه بلایی سر مامان یا بابا میاد... من دیگه ظرفیتم تکمیله.. طاهر هم که فقط میگه الان نه.. من میترسم یه چیزی بشه و بعد دیگه واسه ی جبرانش دیر بشهسروش: مگه حرفای دیشب به گوشت نرسید.. عمو و پدربزرگت یه چیزی هم طلبکار بودنطاها: من به اونا کاری ندارم... حتی ترنم تا آخر عمر تو روم هم نگام نکنه و تو صورتم هم تف بندازه باز هیچی نمیگم سروش.. حتی دیگه برام مهم نیست مردم پشت سرمون چی میگن... فقط یه چیز الان مهمه.. اون هم وجود ترنم توی اون خونه هستسروش: خیلی خودخواهی طاها... تو همین الان ترنم رو به خاطر پدر و مادرت میخوای.. مادرت که به زور میخواست شوهرش بده پدرت هم که دیگه وضعش معلومه.. ترنم با چه امیدی بیاد تو اون خونه... حتی طاهر هم مخالفه طاها:سروش ما همگی اشتباه کردیم اما دلم نمیخواد تاوان اشتباه ماها از دست دادن پدر یا مادرم باشهدلم میریزه... یعنی چی از دست دادن پدر یا مادر... مگه حال مونا و بابا چطوره؟صدای عصبانیه سروش رو میشنومسروش: میگی چیکار کنم؟... شماها خودتون همه چیز رو خراب کردین.. همین که ترنم پیداش شد به جای اینکه ازش حمایت کنید افتادین دنبالش و به فکر جمع کردن آبروی نداشته تون شدین... دیشب ترنم باورش نمیشد که عمو و پدربزرگت برای بار دوم ترکش کنندطاها: چرا اشتباه اونا رو پای من مینویسی؟؟سروش: چون خبرش به گوشم رسیده که تو هم همراه اون دو نفر سر در خونه ی مهران رفتی و دعوا راه انداختیطاها: من فقط اونجا بودم.. حرفی نزدمسروش: واقعا برات متاسفم طاها.. این بود جبران جبرانی که میگفتی... الان خواهرت به تو و طاهر نیاز دارهطاها: من که میخوام جبران کنمسروش: فعلا که فقط داری گند میزنی... به همه فکر میکنی به جز ترنمطاها: اونا پدر و مادر من هستنسروش: مگه پدر و مادر طاهر نیستن.. پس چرا طاهر از ترنم دفاع میکنه....سروش: چیه؟.. ساکت شدی؟...سروش: چون ترنم دختر زن باباته اون رو مثل ترانه دوست نداری.. درسته؟طاها: سروشسروش: همینه دیگه.. من که میدونمطاها: من ترنم رو دوست دارمسروش: ولی نه مثل ترانه.. نه مثل طاهر.. اونقدرا برات عزیز نیست... اگه جای ترانه و ترنم عوض میشد باز هم اینقدر سنگ همه رو به سینه میزدیطاها: تو جای من بودی چیکار میکردی سروش؟... پدرم دو بار سکته کرده.. زنده بودن و سرپا موندنش بیشتر به معجزه شباهت دارهچشمام از شدت تعجب گرد میشن... یعنی حال بابا تا این حد بد بود
طاها: مادرم تو بخش اعصاب و روان بستری بود... هنوز چند روز هم نمیشه که مرخص شده... اون هم با امید زنده بودن ترنم.. میفهمی سروش؟خدایا این مدت که من نبودم چه خبر شده؟طاها: پدرم هر چقدر گناهکار باشه باز پدرمه.. برام عزیزه.. مادرم هر چقدر اشتباه کرده باشه باز مادرمه... نمیتونم ازشون دل بکنم... فکر میکنی طاهر ناراحت نیست.. اون هم دوست داره به ترنم بگه بیا یه بار پدر و مادرمون رو ببین اما روش نمیشه.. وقتی بهش میگم خیلی سرد میگه نه ولی حرف نگاهش معلومه... معلومه که دلش میخواد همه چی مثل سابق بشهسروش: طاها طاها: درسته طاهر هیچی نمیگه ولی دلیل بر این نیست که نگران پدر و مادرمون نیست.. دیشب خیلی عصبانی بود.. هیچوقت با بابا بلند صحبت نکرده بود چه برسه به داد و فریاد ولی وقتی از گذشته ها گفت و حال بابا بد شد زودی پشیمون شد و به دست و پای بابا افتاد و التماس میکرد که حالش خوب بشه... مامان هم کل دیشب رو فقط گریه کرد.. تا صبح همه بیمارستان بودیم.. میفهمی سروش؟.. حتی اگه ترانه هم جای ترنم بود باز نمیتونستم مامان و بابا رو نادیده بگیرم... مامان و بابا بدجور بی تاب ترنم هستن... اینو بفهمسروش: آخه لعنتی چرا نمیخوای قبول کنی که ترنم با کوچیکترین شوکی ممکنه راهیه بیمارستان بشه... الکی به ظاهر به ظاهر محکمش نگاه نن.. ترنم الان از هر وقت دیگه ای شکننده ترهطاها: اصلا حرفی از برگشت ترنم نمیزنم... فقط باهاش صحبت ن یه بار بیاد مامان و بابا رو ببینه.. فقط همینسروش: آخه من چطوری بهش بگم؟طاها: بذار من بگم... سروش قول میدم آزارش ندم... طاهر نمیذاره نزدیکای ترنم آفتابی بشمسروش نفسش رو پر حرص بیرون میده.. از لای در همه ی حرکاتش رو میبینم.. لافه دستی به صورتش میکشه و میگه: نه.. نمیتونم اجازه بدمطاها: سروشسروش: خودم باهاش حرف میزنمطاها: واقعا؟سروش: آره ولی الان نهطاها با ناامیدی میگه: پس کی؟سروش: یکم بهم فرصت بده... ترنم به یکم آرامش نیاز داره.. بذار یه خورده همه چیز آروم بشهطاها غمگین میگه: باشه.. همه ی چشم امیدم به توهه سروشسروش: ببینم چیکار میتونم کنم... نمیتونم مجبورش کنم.. آخه وقتی خودم هنوز نتونستم برای خودم کاری کنم چطور میتونم برای شما کاری انجام بدمطاها: میتونی سروش.. مطمئنم میتونیسروش فقط سری تکون میدهطاها: پس خیالم راحت باشه دیگه.. باهاش صحبت میکنیلبخند تلخی میزنم و در اتاق رو باز میکنم-احتیاجی نیست کسی با من صحبت کنه... من خودم همه چیز رو شنیدمطاها: ترنمسروش با نگرانی نگام میکنهسروش: ترنم تو اینجا چیکار میکنی؟-صدای طاها رو همون اول شنیده بودمطاها غمگین میگه: ترنم من بابت گذشته متاسفم-احتیاجی نیست برای من نقش بازی کنی اگه میخوای این حرفا رو بزنی که به دیدن بابا و مونا بیام.. بدون این حرفا هم میام.. من از اول هم قصدم این بود که یه بار بیام و حرفام رو بهشون بزنم ولی میخواستم اول یه خورده آروم بشم که متاسفانه هیچکس برای یه مدت کوتاه هم که شده تنهام نذاشت تا بشینم و یه خورده با خودم خلوت کنم...
طاها: ترنم باور کن دارم حقیقت رو میگم... خدا شاهده این حرفا ربطی به مامان و بابا نداره... من از هیچی خبر نداشتمدستمو بالا میارم و میگم: تمومش کن طاها... دیگه برام مهم نیست... تو این مدت به اندازه ی کافی اطرافیانم رو شناختم... دیگه میتونم از نگاه بقیه احساسشون رو نسبت به خودم بدونمطاها: ترنم حال مامان و بابا زیاد خوب نیستاز یه چیز مطمئنم اون هم اینه که مونا رو مقصر هیچی نمیدونم ولی در مورد بابا نمیدونم چی بگم.. واقعا نمیدونم برخوردم با بابا چطوری خواهد بود اما با وضع بیماریش صد در صد همه چیز تغییر میکنه... فقط میدونم راضی به مرگ هیچکس نبودم و نیستم... میخواستم تندترین برخورد ممکن رو با بابام داشته باشم نه به خاطر خودم به خاطر حق پایمال شده مادرم.. قصدم بی احترامی نبود ولی حرف زدن در کمال آرامش هم جز تصمیمای من نبود.. مونده بودم آروم بشم تا توهین نکنم ولی الان میرم که فقط حرفام رو بزنم... همینسروش: طاها الان نه-نه سروش.. احتیاجی به پنهان کاری نیستطاها: ترنم فقط یه چیز ازت میخوام.. میدونم چیز خیلی زیادیه ولی التماست میکنم باهاشون بد برخورد نکنچشمام رو میبندم و هیچی نمیگمطاها: هر وقت خواستی بیای باهام تماس بگیر خودم میام دنبالت.. فقط ترنم زودتر.. میترسم دیر بشه.. مامان و بابا چشم به راه تو هستن-احتیاجی نیست دنبالم بیایپشتم رو بهشون میکنم و میگم: خودم بعد از تموم شد ساعت کاری میامطاها: ممنونم ترنم.. ممنونچیزی نمیگم و از اتاق خارج میشم... صدای قدمهای یه نفر رو پشت سرم میشنومسروش: ترنم واستاسرجام وایمیستم-هوم؟سروش: مطمئنی؟-اوهومسروش: اگه اذیت میشی بیخیال شو-بالاخره که باید برمسروش: من هم باهات میام-لازم نکردهسروش: وقتی گفتم میام یعنی میام.. پس حرف اضافه موقوفغمگین نگاش میکنم و لبخندی میزنمچقدر داره من رو شرمنده ی خودش میکنه.. خودس اسمش رو گذاشته جبران ولی نمیدونه که من ازش انتظار این جبران رو ندارم چون هر کسی جای سروش بود تو اون روزا ترکم میکرد... حتی امروز از لا به لای حرفای مهران و امیر هم تونستم این برداشت رو کنم که اگه مهران هم جای سروش بود باز هم من رونده میشدم.. از همه چیز و همه کس.. همین مهربونیهای بیش از اندازش در لا به لای زورگوییهاش باعث میشه دلم هوای با اون بودن رو بکنه.. ایکاش سالم بودم تا باهاش بمونم.. هر چند هر لحظه ترس از دست دادنش رو دارم ولی باز دلم میخواد راهی باشه که باهاش باشم... بعضی وقتا دلم میخواد مشکلم رو بهش بگم ولی حس میکنم خیلی خودخواهیه که بخوام اینجوری به دستش بیارم... از همه چیزش بگذره تا با من باشه خداییش خیلی ظلمهسروش: به چی فکر میکنی ترنم؟-هان؟سروش: میگم داری به چی فکر میکنی؟دوباره شروع به حرکت میکنم و زمزمه وار میگم: هیچیسروش: خوبه داشتی به هیچی فکر میکردی و اینقدر طولانی شد اگه به یه چیزی فکر میکردی چقدر طول میکشیدبدون توجه به منشی به سمت اتاق سروش حرکت میکنم و سروش هم شونه به شونه ی من میاد... همین که به در میرسیم در رو باز میکنه و با شیطنت میگه: اول خانوما منشی با تعجب به ما نگاه میکنه... لابد با خودش میگه این پسره تعادل روانی نداره.. نه به اون داد و بیدادش نه به این شیطنتش... چشم غره ای به سروش میرم و وارد اتاق میشم خودش هم پشت سرم وارد میشه و در رو میبندهسروش: ترنم....-حرف نزن میخوام به کارم برسمسروش: تو که هنوز پشت میز ننشستیمیرم رو صندلیم میشینم و میگم: بفرما این هم نشستنسروش: ترنم نظرت چیه من یه مترجم دیگه استخدام کنم -عالیه.. من هم برمیگردم سر کار سابقم از دست تو خلاص میشمسروش: نه خانوم خانوما.. شغل جنابعالی میشه صحبت کردن با بنده... همین که با من حرف بزنی من کلی روحیه میگیرم و با انرژیه بیشتری به کارم میرسم بابت همین حرف زدنت هم کلی بهت حقوق میدم-نه آقا.. با همین انرژیت زدی پدر ماها رو در آوردی انرژیه بیشتر تو باعث تلفات میشهخودکارم رو بمیدارم که کارم رو شروع کنمسروش: نترس... واسه هر کسی بد بشه واسه تو یکی بد نمیشه -برو خدا شفات بده.. بذار من هم به کارم برسم.. از تو بیکارتر تو عمرم ندیدمسروش میخواد چیزی بگه که میگم: سروشسروش: باشه بابا.. به کارت برسسری تکون میدمو مشغول کارم میشم هر چند بیشتر از کار به امروز فکر میکنم که چه جوری باید با پدرم رو به رو بشم.. سروش هم میره پشت میزش میشینه خودش رو مشغول میکنههمونجور که مشغول کاره میگه: فعلا بهش فکر نکنمتعجب نگاش میکنمسرش پایینه ولی لبخند رو لباش واضح و روشنه-چی گفتی؟سروش: فقط رو کارت تمرکز کن... خودت رو اذیت نکن-اما........سروش: اتفاق خاصی امروز نمیفته.. فقط میخوای اونا رو ببینی همینآهی میکشم و میگم: حق با توههتو دلم ادامه میدم: هر چند سخت ترین دیدار عمرمهدیگه هیچ کدوم هیچی نمیگیم و خودمون رو با کارمون سرگرم میکنیم
تو ماشین سروش نشستم و به بیرون نگاه میکنم... اون هم به سمت خونه ی پدریم میرونهسروش: حالت خوبه؟-اوهومسروش: میخوای چیکار کنی؟-چی رو؟سروش: پدرت روهمونجور که نگاهم به بیرونه غمگین میگم: نمیدونم... کلی حرف از قبل آماده کرده بودم که وقتی پدرم رو دیدم تحویلش بدم اما الان.......سکوت میکنمسروش: الان چی؟آهی میکشم و زمزمه میکنم: حس میکنم ذهنم خالیه خالیهسروش: میخوای نریم؟-نمیخوام یه عمر با عذاب وجدان سر کنمسروش با تعجب میگه: عذاب وجدان برای چی؟نگاهم رو از بیرون مییرم و به سروش زل میزنم-دوست ندارم بلایی سر مونا و پدرم بیادسروش: طاها زیادی شلوغش کرده-چرا بهم چیزی نگفتین؟سروش: چی رو؟-موضوع مونا و پدرم روآروم زمزمه میکنه: میترسیدیم حالت بد بشه-یعنی اینقدر ضعیف به نظر میرسم؟وقتی جوابی از جانب سروش نمیشنوم پوزخندی رو لبام میشینهسروش: تو خودت داغون بودی فهمیدن این موضوع فقط داغونتراز قبلت میکرد-وقتی زنده برگشتم پدر و مونا تو بیمارستان بستری بودن؟سروش سری تکون میده-کی مرخص شدن؟سروش: همین چند روز اخیر... مونا زودتر از پدرت مرخص شد ولی پدرت تازه چند روز مرخص شده... واسه عروسی هم زیاد نموندن.. مثل اینکه فقط به خاطر تو اومده بودنبا تعجب میگم: به خاطر من؟سروش: اوهوم... میخواستن از دور ببیننت... طاهر قسمشون داده بود که نزدیک نیان-یعنی اینقدر مهم شدم؟سروش: بودیبه تلخی میگم: حق با توهه.. تو این چهار سال بهم ثابت شدسروش: خبر بیگناهیت همه رو از پا درآوردلبخند غمگینی میزنم و میگم: هنوز خیلی مونده تا بفهمی که خبر گناهکار بودنم من رو چه جوری از پا درآورد.. هنوز زجر شماها به پای من نرسیده
سروش: بی انصافی نکن ترنم.. ما هم پا به پای تو عذاب کشیدیم-من به تو و بقیه کار ندارم ولی پدرم حق نداشت پشتم رو خالی کنه... اون پدرم بودسروش چیزی نمیگه و فقط آروم رانندگی میکنه.. غم نگاهش رو میبینم و دلم آتیش میگیرهسرمو با تاسف تون میدمو میگم: سروش؟لبخند تلخی رو لبش میشینهسروش: جانم؟چشمام رو میبندم و زیر لب به سختی زمزمه میکنم: ممنونمسنگینیه نگاهش رو روی خودم احساس میکنمسروش: بابته؟چشمام رو باز میکنم و به بیرون زل میزنم-بابته تلاشی که واسه ی جبران گذشته ها میکنیسروش: بیشتر از اینا وظیفمه-نیستسروش: اینجوری نگو ترنم.. دلم آتیش میگیره-قصد ناراحت کردنت رو نداشتم فقط میخواستم بگم ممنون که ازم حمایت میکنیسروش: تو که میگی لازم نیست-میگم وظیفت نیستسروش: وظیفمه-امروز صبح از زبون مهران شنیدم که هر کسی جای تو بود همین کار رو میکردسروش چند لحظه ای سکوت میکنه و بعد میگه: جدا؟-اوهومسروش: خودش بهت گفت؟-نه.. داشت به امیر میگفت.. میگفت اگه جای سروش بودم من هم همین کار رو میکردمسروش: ولی.........-نه سروش.. حق با مهرانه.. تو یه غریبه بودی.. وقتی خونوادم باورم نکردن دیگه انتظار داشتن از تو چیز عجیبی به نظر میادسروش: من غریبه نبودم ترنم... تو عشقم بودی و من هم عشقت بودم... کم چیزی نبود-هر چیزی بالاخره ته میکشه... مثل احساس منسروش با عصبانیت میگه : منظورت چیه؟....وقتی سکوتم رو میبینه با عصبانیت میگه: میگم منظورت چیه؟... میخوای بگی دیگه دوستم نداریتوی دلم میگم ایکاش میشد دیگه دوستت نداشته باشمماشین رو گوشه ای پارک میکنه و به سمت من برمیگرده... بازوم رو تو دستاش میگیره و من رو به سمت خودش میچرخونه.... با اخمایی در هم بهم زل میزنه و میگه: منظورت از اون حرف چی بود؟بی تفاوت میگم: منظور خاصی نداشتمبازوهام رو فشار میده و منتظر نگام میکنهسروش: ترنمبه ناچار زبون باز میکنم: بعضی وقتا آدما مجبور میشن با دستای خودشون یه حس دوست داشتنی رو خفه کنند... مثل من... مثل مهران.. شاید در آینده بتونم بگم مثل تو... بعضی وقتا یه حس خودش ته نمیکشه... مجبورش میکنی که ته بکشه... به آخر برسه... تموم بشه.. نیست بشه
به شدت تکون میده و میگه: ترنم اینقدر با کلمات بازی نکن... هنوز ازم دلخوری آره؟-من بارها و بارها به این موضوع فکر کردم هر کس جای تو بود میرفت.. ازت کینه ای به دل ندارمبا غمگین ترین لحن ممکن میناله: ولی من حق نداشتم برم ناخودآگاه میگم: بیخیال رفیقبا داد میگه: نمیخوام رفیقت باشم.. میفهمی؟متعجب نگاش میکنمسروش: میخوام مثل سابق عشقت باشم.. نامزدت باشم.. همه ی هست و نیستت باشمولم میکنه و سرش رو روی فرمون میذارهبا لحنی غمگین تر از قبل میگه: چی مجبورت میکنه این طور قید عشقت رو بزنی؟... آخه چی؟.. درسته یه بار باورت نکردم... میدونم اشتباه کردم ولی تو خانومی کن مثل سابق باش... مثل سابق از همه چیز برام بگو.. از من نترسآهی میکشم و چیزی نمیگم... اون هم چیزی نمیگه.. فقط به رو به روم نگاه میکنمبعد از مدتی به سرعت سرش رو از روی فرمون برمیداره با صدایی که به شدت خشنه میگه: ترنم؟به طرفش برمیگردم و منتظر نگاش میکنمچشماش سرخه سخه.. رگ گردنش هم متورمه... -چت شده سروش؟مردد نگام میکنه.. انگار میخواد حرفی بزنه ولی نمیتونه-حالت خوبه سروش؟با دستاش دستای من رو میگیره و چشماش رو میبنده.. لرزش دستاش رو کامل حس میکنمسروش: نـ ـکـ ـنه-نکنه چی سروش؟همونجور که به شدت نفس نفس میزنه از بین دندونای کلید شده میگه: منصور و دار و دسته اش بلایی سرت آوردن؟-چی؟عصبی تر از قبل میگه: اونا اذیتت کردن؟-خب من رو که واسه ی گردش و تفریح ندزدیده بودنسروش: نه.. نه.. منظورم اینه که...سرش رو با کلافگی تکون میده -چی میگی سروش؟رنگش پریده ولی سعی میکنه آروم باشهمیگه:هر چی شده به من بگو عزیزم.. مطمئن باش من همه جوره میخوامت... حتی اگه...متعجب فقط بهش نگاه میکنمسروش: حتی اگه اون عوضیا چشماش رو میبنده و میگه: بهت تجاوز کرده باشنخشکم میزنه... وقتی سکوتم رو میبینه با ترس چشماش رو باز میکنهیه دستش رو بالا میاره و آروم موهام رو که از شالم بیرون ریخته تو دستش میگیرههمونجور که با موهام بازی میکنه سعی میکنه خشم صداش رو کم کنهسروش: آره ترنم؟... اونا اذیتت کردن؟... تو بهم بگو من قسم میخورم به هیچکس نگم... باور کن هر چی شده باشه باز هم میخوامتحس میکنم مغزم هنگ کردهبه سختی ادامه میده: من میدونم تو بیگناهی ترنم.. همه جوره هم میخوامت.. باور کن.. پس نترس.. نگران هیچ چیز نباش.. این دفعه دیگه بهت شک نمیکنم.. قول میدم.. فقط بهم بگو چی شده... اون عوضیا بهت دست زدن؟موهام رو آروم زیر شالم میبره و با دوتا دستاش شالم رو مرتب میکنهصورتم رو بین دستاش میگیره و میگه: بهم بگو چی شده خانومی؟... خواهش میکنمتازه به خودم میام.. مغزم شروع به فعالیت میکنه.. ذهنم شروع به تجزیه و تحلیل حرفای سروش میکنهبا خشم دستش رو پس میزنمو میگم: این چرت و پرتا چیه واسه ی خودت بلغور میکنی؟حس میکنم حالش بهتر از قبل شدهسروش: یعنی.. یعنی... میخوای بگی..........به وضوح میبینم که نفسی از سرآسودگی میکشه و میگه: یعنی من اشتباه میکردم؟چپ چپ نگاش میکنمچنگی به موهاش میزنه و میگه: پس چه دلیلی میتونه داشته باشه.. وقتی میبینم دوستم داری.. وقتی من هم دوستت دارم چرا باید در مقابلم مقاومت کنیبا بی حوصلگی میگم: حرکت میکنی یا پیاده شمبا حرص نگاش رو از من میگیره و میگه: آخرش از دست تو سر به بیابون میذارمماشین رو به حرکت در میاره و ادامه میده: میدونی از کی دارم به این موضوع فکر میکنم که نکنه اون عوضیا باهات کاری کرده باشن-اگه دست اونا بهم خورده بود من با این همه حمایت خونوادم مطمئن باش قبل از اینکه پام به تهران برسه خودمو سر به نیست میکردمسروش: تو غلط میکردی بخوای همچین کاری کنی.. هر اتفاقی هم میفتاد باید میموندی-تا بعد بگن این دفعه هم یه گند دیگه بالا آوردی؟سروش سری تکون میده و میگه: ترنم به خدا هر اتفاقی هم افتاده باشه من قبولت دارم... هر چی باشه که دیگه بدتر از این چیزی که من فکرش رو میکردم نیست... پس اون چیزی که تو دلته بگو و خلاصم کن-تندتر برو... از اول هم اشتباه کردم با تو همراه شدم... بیشتر اعصابم رو خرد کردی
سروش: من که بالاخره میفهمم چی شده... اون روز دیگه حریف من نمیشی... فقط کافیه بفهمم برای یه چیز بیخود ردم کردی مجبورت میکنم زنم بشیمیخوام چیزی بگم که اجازه نمیده و با اخم میگه: با آهنگ که مشکل نداری؟فقط به نشونه ی نه سرم رو تکون میدم.. اون هم سری تکون میده و بخش رو روشن میکنهآهی میکشه و چند تا آهنگ رو جلو عقب میکنهاگه لايق عشقت نبودماگه خالي شد دستها و وجودماگه پا روي عهدم گذاشتمولي دوستت كه داشتم نداشتم؟از شنیدن آهنگ ته دلم یه جوری میشه.... نگاش میکنم ولی نگام نمیکنه فقط به رو به رو خیره شده و رانندگی میکنهبيا از سر خط باورمكنمن عاشقو عاشقترم كنهمونجور که نگاش به رو به رو لبخندی میزنه نميخوام قربوني خزون شمتو با دست خودت پرپرم كنسروش: اونجوری نگام نکن یهو میبینی به جای خونه ی بابات تو رو به خونه ی خودم میبرم و یه کاری دستت میدماسریع نگاهم رو ازش میگیرم که باعث خندش میشهمنو ببخش اگه كم آوردماگه فريب دنيا رو خوردمیکم صدا رو کم میکنه و با شیطنت میگه: تو که این همه ازم حساب میبری نمیشه تو این مورد هم ازم حساب ببری و بگی چرا قبولم نمیکنی؟منو ببخش اگه از رو غفلتدلمو به سياهيها سپردم-من قبلا هم جوابت رو دادم قبولت نمیکنم چون باورت ندارمنفسش رو پر حرص بیرون میده نذار بيشتر از اين دلم برنجهنجاتم بده از اين شكنجهسروش: ببین ترنم من خوب میدونم یه چیزی شده... از حرفای مهران هم پیدا بود که چیزی میدونه ولی لعنتی چیزی بهم نمیگهزیرلب زمزمه وار میگم: از دست تو مهرانبيا پيرهن عشقو تنم كنتوي تاريكيها روشنم كنسروش: بلند بگو من هم بشنوممنمو غرور تيكه پارهمنمو آسمون بي ستاره-چیز خاصی نبود وگرنه بلند میگفتمسروش: مهم نیست دلم میخواد همون چیز عادی رو هم بشنوموقتی میبینه جوابش رو نمیدم با ناراحتی سری تکون میده و صدا رو دوباره زیاد میکنهحالا سهم من از تو سكوتهحالا عاشقتو رو بروتهچشمام رو میبندم و سعی میکنم فعلا به حرفای سروش فکر نکنم... بیشتر به این فکر میکنم که وقتی پدرم رو دیدم چی باید بگم؟... اصلا چه جوری باید برخورد کنمديگه نميخوام از تو جدا شمديگه نميخوام آشفته باشمآخه بي تو به لب رسيده جونمديگه قول ميدم عاشق بمونمکم کم گذر زمان رو از یاد میبرم.... دیگه چیزی از آهنگ نمیشنوم... تمام فکر و ذکرم شده اینکه چیکار کنم که جلوی خودم رو بگیرم.. که توهین نکنم.. که هیچ کار نکنم.. که تند برخورد نکنموقتی ماشین از حرکت وایمیسته آروم چشمام رو باز میکنم
سروش: بیداری؟-اوهومسروش: ترنم فقط.........بهش نگاه میکنم و میگم: فقط چی؟غمگین میگه: میدونم برات سخته.. اصلا دوست نداشتم الان بیای.. حتی به طاهر هم نگفتم چون میدونستم مخالفه ولی چون خودت میخواستی به دیدنشون بیای همراهیت کردم.. حالا که داری به دیدنشون میری فقط یه خورده مراعات کنبه در خونه امون نگاه میکنم... دلم تنگ شده بود... هم برای خونه.. هم برای اتاقمسروش: ترنم شنیدی چی گفتم؟سری تکون میدمو تلخ میگم: نترس حواسم هست به حرمت روزایی که مراعاتم رو نکردن مراعات میکنماز ماشین پیاده میشم سروش هم سری به نشونه ی تاسف تکون میده و از ماشین پیاده میشهسروش: آماده ای ترنم؟نگام فقط به خونه مونه... بدون اینکه نگام رو از خونه ای که هزار تا خاطرات تلخ و شیرین رو بهم هدیه کرده بگیرم میگم: آماده ام... آماده ام که برای آخرین بار پا تو خونه ای بذارم که برای زندگی تو یه اتاقش چهار سال سرکوفت شنیدملرز بدی به بدنم میفته.. سروش آروم دستم رو میگیره و میگه: چته ترنم؟-یهو سردم شدسروش: بذار کتم رو از ماشین برات بیارم-نمیخواد.. فقط زودتر بریم.. دیگه بیشتر از این تحمل این کابوس رو ندارمسروش: اما....-خواهش میکنم سروشدستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و میگه: بریمبا چشمای گرد شده میگم: اینجوری؟من رو مجبور میکنه باهاش حرکت کنمسروش: چه جوری؟-دستت رو بکش کنارسروش: خانوم خودمی.. دم نمیخواد دستم رو بکشم-من خانوم تو نیستمهمینکه به در میرسیم زنگ رو میزنه با لبخند میگه: حرف نباشه خانوم کوچولو.. آدم که رو حرف بزرگترش حرف نمیزنهمیخوام به کناری هلش بدم که لبخندش پررنگتر میشه و حلقه ی دستاش رو محکم تر از قبل میکنه.. من رو کامل به خودش میچسبونه و با شیطنت میگه: خوب شد کت رو قبول نکردیا... اینجوری به جای کت توسط صاحب کت گرم میشی-ولم کن......طاها: بله؟سروش: طاها باز کنطاها: سروش شمایین... بیاین داخلدر با صدای تیکی باز میشه.. ضربان قلبم به شدت بالا میره.. نگاهی به سروش میندازم... لبخندی میزنه و میگه: نگران هیچ چیز نباش.. اینجا خونه ی پدرتهسعی میکنم لبخند بزنم... هر چند خیلی سختهدر رو هل میده و دستش رو از روی شونه هام برمیداره... من رو به داخل هدایت میکنه و خودش هم پشت سرم وارد میشهبه سختی لبخند میزنم...یه لبخند تلخ... یه لبخند که خیلی حرفا توشه... یه لبخند که سعی میکنم بی رحمانه نباشه... خودخواهانه نباشه... مغرورانه نباشهنگاهی به اطراف میندازم... حس میکنم با این خونه و آدماش غریبه ام... خونه ی مهران و ماندانا رو به این خونه ترجیح میدم.. نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدنم چرا؟...همه ی سعیم رو میکنم و آرزو میکنم من مثله آدمای این خونه نباشممدام زیر لب تکرار میکنم: ترنم تو میتونی.. آره تو موفق میشیسروش آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: آره.. تو میتونی خانمی... مطمئن باشتو همین موقع در ورودی باز میشه و طاها با سرعت از خونه بیرون میادطاها: ترنم اومدی؟خیلی سخته لبخندم رو روی لبام حفظ کنم... حس میکنم بیشتر از لبخند به دهن کجی شباهت داره.. فقط سری تکون میدملبخند مهربونی تحویلم میده و محکم بغلم میکنهطاها: ممنونم ازت ترنم... به خدا نوکرتم... خیلی دوستت دارم.. خیلی زیادهیچی نمیگم فقط بی حرکت تو آغوشش میمونم... با تمام تلاشی که میکنم دستام باهام همراهی نمیکنند و دور کمر طاها حلفه نمیشن... یعنی واقعا سنگدل شدم؟آروم من رو از آغوشش بیرون میاره و غمگین نگام میکنهطاها: میدونستم که نمیتونی بد باشم... مطمئن بودمدلم داره از هجوم حرفایی که نمیتونم بزنم منفجر میشه... حتی اشکم هم سرازیر نمیشه.. انگار سروش متوجه ی حالم میشه چون میگه: بهتره بریم داخلطاها تازه به خودش میاد و میگه: آره.. آره.. حق با توهه سروش.. از بس خوشحالم نمیدونم دارم چیکار میکنمدست من رو آروم تو دست میگیره و همراه خودش میکشه... نگام به دستاش میفته که آروم دور مچ دستم حلقه شده... بارها از همین دستا کتک خوردم.. چطور میتونم صاحب این دستا رو ببخشممن و طاهر جلوتر از سروش حرکت مینیم و سروش هم آروم آروم پشت سرمون میاد... همینکه وارد سالن میشم نگاهم به زن عمو میفته... سروش که الان دقیقا کنارم واستاده با دیدن زن عموم اخماش تو هم میره و خشن به طاها نگاه میکنهزن عمو هنوز من رو ندیده چون پشتش به منهطاها آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: تو این مدت زن عمو مراقب مامان بودفقط سرمو تکون میدمو هیچی نمیگمسروش با عصبانیت میگه: طاها قرارمون این نبود... تو گفتی ترنم فقط به دیدن مامان و بابات بیادطاها: سروش باور کن زن عمو تازه اومده... تو این مدت برای درست کردن شام و نهار یا زن عمو یا خاله به خونمون میومدنسروش میخواد چیزی بگه که بی حوصله میگم: مهم نیستزن عمو با شنیدن صدای زمزمه ی ماها به عقب برمیگرده و میگه: ترنم، عزیزم پس بالاخره برگشتی؟با سرعت به طرف من میاد و میخواد بغلم کنه که با اخم خودمو عقب میکشم زن عمو از این حرکت من ناراحت میشه ولی چیزی نمیگهبی تفاوت از کنار زن عمو و طاها رد میشم روی اولین مبل دو نفره میشینم و سرد میگم: طاها من منتظرمسروش هم کنارم میشینه و چیزی نمیگه
صدای دور شدن قدمهای یه نفر رو میشنوم.. حدس میزنم طاها باشهزن عمو میاد رو مبل رو به رویی میشینه و آروم میگه: عزیزم مامان و بابات الان به وجودت نیاز دارنغمگین نگاش میکنم-درست مثل من... که توی اون چهار سال برای با اونا بودن با نگام با حرفام با چشمام با گریه هام التماس میکردم... مگه من به وجودشون نیاز نداشتمزن عمو: میدونم از دست همه مون دلخوری ولی عزیزم دنیا ارزشش رو نداره بخوای این دو روز زندگی رو هم با کینه و نفرت بگذرونی... اونا هر چقدر هم که اشتباه کرده باشن پدر و مادرت هستن.. برات زحمت کشیدن.. تو بزرگی کن و ببخش-پس عدالتتون کجا رفته زن عمو... وقتی همه من رو گناهکار میدونستن چرا نگفتین این دختر هر چقدر هم اشتباه کرده باشه باز پاره تنه تونه.. چرا اون روزا به پدر و مادرم این حرفا رو نزدین... الان که نوبت به من رسید باید ببخشم؟... مگه شماها بخشیدن رو له من یاد دادین... من بخشش رو از کی باید یاد میگرفتم؟.. از پدرم؟... اون که حتی حاضر نبود من پدر صداش کنم.. از مونا؟.. اون که حتی راضی به زنده بودنم نبود.. از شماها؟... شماها که فقط به فکر تمسخر و خرد کردن شخصیتم بودین.. تو تمام این سالها یه بار حرف از بخشش و بخشیده شدن به وسط نیومد تا امروز من بخوام بخشیدن رو سرلوحه ی کارام کنم... من تک تک روزا رو به امید بخشش برای گناه نکرده سپری کردم ولی شماها برای اینکه من رو از سر خودتون باز کنید به فکر پیدا کردن شوهر برای بنده بودین... آخه مگه شماها در حقم بزرگی کردین که الان از من انتظار بزرگواری دارینزن عمو: حق داری گلم.. حق داری این حرفا رو بزنی ولی الان همه مون پشیمون هستیم-از رفتار پدربزرگ و عمو کاملا معلومه چقدر پشیمون هستنزن عمو: عزیزم تو دلخور نشو.. اونا هم نگران پدرت هستن... پدرت با دیدن تو صد در صد سرحال میشه... تو هم بی انصافی نکن ترنم جان.. میدونم برات سخته ببخشی ولی تو این شرایط یه خورده کوتاه بیا.. درسته این چهار سال بهت سخت گذشت ولی قبل از این چهار سال که برات چیزی کم نذاشتن.. تا سن بیست و دو سالگیت همیشه هوات رو داشتن و وظیفه ی پدر و مادری رو در حقت به جا آوردن.. ترنم جان اونا ترانه رو از دست داده بودن حق داشتن که باهات اونطور برخورد کنند-واقعا فکر کردین حق داشتن؟... اصلا حق با شما اونا حق داشتن ولی آخه چند ماه؟.. یه ماه ، دو ماه، سه ماه، یه سال.. آخه چقدر... آخه بی انصاف 4 سال اونا حق داشتن؟... ترانه رفت ولی من که بودم... چرا هر روز من باید ذره ذره آب بشم؟... من از این خونه نرفتم تا به همه ثابت کنم بیگناهم ولی با موندم همه چیزم رو از دست دادم... کی گفته اگه پدری دست رو فرزندش بلند کنه حق داره... آیا صرفا چون پدر و مادر یه عمر برای بچه هاشون زحمت میکشن حق دارن فرزندشون رو توی جمع بشکنند و آخر سر هم بگن ببخش چون یه عمر زحمتت رو کشیدیم الان باید بخشیده بشیم... زن عمو جان حالا یه سوال اساسی برام پیش اومد اگه پدر و مادرم برای من زحمت کشیدن مگه من برای اونا جبران نکردم؟... مگه من براشون فرزند بدی بودم... من که در سخت ترین شرایط هم صدام رو براشون بلند نکردم... مگه همینا جبران زحمات پدر و مادر نیست... پس چرا همه تون یه جوری نگام میکنید که انگار وظیفمه که ببخشم... من که در گذشته همه چیز رو جبران کردم... چطور وقتی یه فرزند از خونوادش طرد میشه همه به چشم بد نگاش میکنند ولی وقتی فرزندی پدر و مادرش رو قبول نکنه میشه بیرحم.. میشه خودخواه... زن عمو یه روز بیاین به جای من زندگی کنید... ببینید میتونید؟... ببینید میشه تحمل کرد؟... به نگاه غریبه ها کاری نداشته باشین فقط یه لحظه برین تو آغوش کسی که فکر میکنید از همه ی وجودش هستین بعد اون هلتون بده و بگه تو قاتل دختر منی... چیکار میکنید؟... اولین سوالی که تو ذهنتون شکل میگیره چیه؟... آیا تو اون لحظه از خودتون نمیپرسین مگه من دخترت نیستم؟... اگه ترانه دخترت بود خب من هم دخترتم... نمیگم چقدر سخته...چون اگه ساعتها هم حرف بزنم باز یه جواب میشنوم اونا پدر و مادرت هستن... تعجبم از اینه که تمام این سالها یه بار هیچکس نگفت این دختر دخترتونه ولی توی همین مدت کوتاه بارها از زبون خیلیا شنیدم اونا پدر و مادرت هستن... هر چند این دردا برام چیزی نیستن درد اصلی رو وقتی با همه ی وجود احساس کردم که فهمیدم مونا مادرم نیست و بدتر از اون اینه که ازم متنفرهزن عمو: این جور نگو مادر... مونا اون موقع عصبانی بود یه چیز گفت.. درست نیست به اسم صداش میکنی... بهش بگو مادر... تو باید از این به بعد جای ترانه رو براش پر کنی.. اون که کسی رو به جز تو ندارهغمگین میگم: این من نیستم که مونا رو از شنیدن کلمه ی مادر از زبون خودم محروم کردم... اون خودش اینطور خواست... به بدترین شکل ممکن حقیفت تلخ زندگی رو برام روشن کرد و برای یه لحطه فکر نکرد که این دختر چه طور زنده میمونه... چه طور تحمل میکنهزمزمه وار میگم: من بد نبودم... شماها بدم کردین... شماها راه بخشش رو بستنزن عموم اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده رو پاک میکنه و میگه: عزیزم با وجود تموم این اتفاقات باز هم چیزی تغییر نمیکنه.. اونا پدر و مادرت هستن.. حق دارن نگران آیندت باشن... حتی ماجرای اون خواستگاری هم فقط و فقط برای خوشبختیه خودت بودسروش با عصبانیت میگه: واقعا فکر میکنید اون ازدواج برای خوشبختیه ترنم بود؟زن عمو: مونا و پدر ترنم بدش رو نمیخواستنسروش پوزخندی میزنه و تلخ میگه: حق با شماست اگه ترنم با کسی که دو تا بچه داشت ازدواج میکرد مخصوصا با اون اختلاف سنیه وحشتناک حتما خوشبخت میشدمتعجب به سروش نگاه میکنم.. من خودم اطلاعاتی در مورد خواستگارم نداشتمرنگ از روی زن عموم میپره ولی باز خودش رو نمیبازه و میگه: سروش جان تو اون شرایط خواستگار بهتری برای ترنم نبودسروش چنگی به موهاش میزنه و با عصبانیت میگه: من و خونوادم هیچوقت در مورد این اتفاق تو هیچ جمعی صحبت نکردیم تعجبم از اینه که چطور بعد از اون ماجراها توی تمام مهمونی ها حرف از ترنم و گناهکار بودنش بود زن عمو: بالاخره حرف دهن به دهن میچرخهسروش: نه خانوم مهرپرور... این خود شماها بودین که حرف رو تو دهن دیگران گذاشتین... خودتون آبروی ترنم رو بردین... نه تنها توی فامیل خودتون بلکه این بحثا رو تو فامیل ما هم کشوندین-تلخ میگم نه سروش این اطرافیان نبودن که آبروی من رو بردنسروش متعجب میگه: چی؟لبخند تلخی میزنم و میگم: این پدره من بود که توی جمع کوچیکم کرد و دیگران رو کنجکاو کردزن عمو: عزیزم گذشته ها گذشته-و آبروی بر باد رفته ی من هیچ جوری بر نمیگردهزن عمو سرش رو پایین میندازه... سروش هم غمگین بهم نگاه میکنهتلخ ادامه میدم: امروز من ترنم مهرپرور میگم هیچ پدر و مادری حق نداره شخصیت بچه ش رو خرد کنه چون بعدش هر آدم غریبه ای به خودش اجازه میده که با اون بچه مثله یه آشغال برخورد کنه... پدرم توی جمع من رو تحقیر کرد من رو به باد کتک گرفت من رو داغون کرد و بعد از اون بقیه هم باهام همونطور برخورد کردن...............با شنیدن صدای پدرم حرف تو دهنم میمونهپدر: حق داری دخترمآهی میکشم و از جام بلند میشم... به عقب برمیگردمو مونا و پدرم رو میبینم... پدرم شکسته تر از همیشه... خیلی پیر شده.. کل موهای سرش یکدست سفید شدن... مونا هم خیلی شکسته شدهمونا: شرمندتم ترنم...حرفی واسه گفتن ندارم... وقتی سکوتم رو میبینه با قدمهایی بلند خودش رو به من میرسونه و محکم بغلم میکنه
نمیدونم چرا اینقدر سردم... اینقدر بی تفاوتم... یعنی واقعا تا این حد بی احساس شدم... شاید هم به قول زن عمو که میگه دنیا رزشش رو نداره که بخوای زندگیت رو کینه بگذرونی کینه ای شدم... الان دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم؟مونا: از وقتی حقیقت ماجرا رو فهمیدم یه شب هم خواب راحت نداشتم دخترمبا شنیدن کلمه ی دخترم به گذشته ها سفر میکنم...«مامان: کجا؟-دانشگاه... خواب موندممامان: اول صبحونه بعد دانشگاه-نمیشه مامان... دیرم شدهمامان: تو کی میخوای آدم بشی دختر.. مگه مجبوری تا نصف شب بیدار بمونی-مامان جونی اینقدر غر نزن بیریخت میشیامامان: تــرنم-جونم خوشگلهمامان: از دست توی شیطون بلا... واستا برات لقمه بگیرم-من رفتم.. دیگه نمیتونم منتظر بمونممامان: واستا ببینم.. بیا اینو بگیر توراه بخور-قربون مامان غرغروی خودم برم که اینقدر دخترشو لوس میکنهمامان: تو خودت ذاتا لوس و ننر تشریف داری...به جای این حرفا زودتر برو دانشگاه دیرت شده- اصلا بیخیال.. دانشگاه کیلویی چنده بیا بریم با هم..........مامان: ترنم میری یا با کتک بفرستمت»به یاد اون روزا اشک تو چشمام جمع میشه... ناخودآگاه دستم بالا میاد و دورش حلقه میشهوقتی این عکس العمل من رو میبینه محکم تر از قبل من رو به خودش فشار میدهمامان: ببخش که در حقت مادری نکردمحرفی واسه ی گفتن ندارم... یعنی دیگه انتظاری از مونا ندارم... روزی که فهمیدم مونا مادرم نیست قید تمام محبتها و مهربونیهاش رو زدم... همون 22 سال هم که دختر هووش رو بزرگ کرد و دم نزد خودش خیلیهزن عمو به طرف مونا میاد و اون رو از من جدا میکنهزن عمو: موناجان بیا بشین.. حالت زیاد خوب نیستمونا میخنده و میگه با برگشتن ترنم حال من هم به زودی خوب میشهزن عمو با بیچارگی نگام میکنه.. کلافه نگام رو از زن عموم میگیرم...برام سخته... من نمیتونم بین این آدما زندگی کنم.. همین الان هم به زور دارم همه چیز رو تحمل میکنم.. از وقتی اومدم حتی جرات نکردم به در اتاقم نگاه کنم.. از بس تو اون اتاق زجر کشیدم و خاطرات بد دارم.. خاطرات این چهار سال از بس برام پررنگه خاطراته اون 22 سال رو نمیبینم... دست خودم نیست.. انگار من هم شدم مثله خودشون... بیشتر از این چهار سال این چند ماه اخیر آزارم میده.. یعنی واقعا پدرم قصد داشت من رو بده به مردی که قبلا ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت؟... پس مهر و محبت پدریش کجا رفته بود؟پدر: دخترمنگاش میکنم... نگاش پر از محبت و مهربونیه.. مثل گذشته ها ولی نگاه من دست هر چی زمستون رو از پشت بسته.. از بس سرد و یخیه.. هر قدمی که بهم نزدیک میشه قلب من بیشتر از قبل از پدرم فاصله میگیرههمین که در چند قدمیم قرار میگیره سریع نگام رو ازش میگیرم و خیلی آروم میگم: طاها گفته میخواستین من رو ببینید پدر: ترنم من...........به سختی زمزمه میکنم: فقط نگین شرمنده این.. از این جمله ی کلیشه ای متنفرمسکوت میکنههمینکه دستش رو دراز میکنه تا من رو تو آغوشش بگیره میگم: بشینید... انگار زیاد حالتون خوب نیستاز بس طعم اغوش گرمش رو نچشیدم مزه ی شیرینی بغلش رو فراموش کردم... الان فقط احساس سرما میکنمسنگینیه نگاهش رو احساس میکنم اما سرم رو بالا نمیارمبرام سخته بهش بگم تو رو از هر نامحرمی نامحرم تر میدونم... برام چه غریبه ای پدر؟... چه کردی با من؟.. با خودت؟.. با مونا؟.. با مادرم؟... با ترانه؟.. تو چه کردی با ما؟دلم نمیخواد بهش نگاه کنم میترسم کنترلم رو از دست بدم و حرفای ناگفته ی زیادی رو به زبون بیارم.. حرفایی رو که نباید بگمطاها به کمک بابا میاد و با ناراحتی اون رو کنار مونا میبره... بابا میشینه و غمگین میگه: یعنی تا این حد از من متنفری؟متنفرم؟... نمیدونمنمیدونم چی باید بگم... میخوام دهنم رو باز کنم و بگم نمیدونم ولی پشیمون میشمبه زور فقط کلمه ی نه رو زمزمه میکنمسروش زیاد راضی به نظر نمیرسه.. انگار انتظار عکس العمل بهتری رو از من داشت... خودم هم حس میکنم رفتارم زیاد با مونا و پدرم خوب نیست... غمگین روی مبل میشینمپدر: ترنم هر چی دلت میخواد بگو... تو خودت نریز.. من حالم خوبه.. این سکوتت بیشتر آزارم میده... میدونم باز هم داری مراعات حال ما رو میکنی مونا: آره دخترم... هر چی تو دته بریز بیروننگام بین مونا و پدرم میچرخه.. با کلمه ی دخترم مونا خیی غریبه ام.. حس میکنم اون هم باهام غریبه شده... چون قبلنا رابطه مون واقعا مثل مامانا و دخترا بود... حتی وقتی آخر جمله هاش بهم نمیگفت دخترم ولی از تک تک رفتاراش میشد فهمید که برام یه مادره اما الان با وجود تک تک ون دخترم گفتنام نمیدونم چرا محبت مادرانه ای از صداش احساس نمیکنم.. شاید چون حقیقت رو میدونم این احساس رو دارمپدر: ترنم نمیخوای چیزی بگی؟چند لحظه ای تمرکز میکنم ... نگام رو از آدمای ساکن این خونه میگیرم و به میز رو به رو زل میزنم... بعد از چند لحظه مکث خیلی آروم حرفام رو زمزمه میکنم.. اونقدر آروم که همه به خاطر شنیدن حرفام نفساشون رو توسینه حبس میکنند-کلی حرف داشتم.. کلی گلایه.. کلی شکایت... کلی حرفای ناگفته ولی الان که اینجا نشستم نه یادم میاد که چی میخواستم بگم نه دلم میخواد که یادم بیاد... الان که اینجام فقط برای یه چیزه... برای موندن نیومدم.. برای بخشیدن هم نیومدم... چون خیلی وقته که گذشتم...تو چشمای بابام زل میزنم و یه خورده بلندتر از قبل ادامه میدم: نیومدم تحقیر کنم... نیومدم کسی رو بشکونم...حتی نیومدم شخصیت له شدمو با شکستن غرور شماها به دست بیارم که به دست نمیاد که دیگه هیچ جوری ترنم سابق زنده نمیشه... من فقط اومدم یه جمله بگم... آره... فقط اومدم یه جمله بگم و برم... برای همیشه.. چون موندنم هیچی رو درست نمیکنه... فقط من رو بیشتر از قبل میشکونهاشک تو چشمای مونا جمع میشهچشمام رو میبندم و چند لحظه ای به حرفی که میخوام بزنم فکر میکنم... آره...همین یه جمله بسشونه... به خدای احد و واحد همینیه جمله تا آخر عمر یادشون میکنه... اینجوری تا عمر دارن قضاوتهای بیجا نمیکنندحتی صدای نفس کشیدن کسی رو هم نمیشنوملبخند تلخی رو لبام خودنمایی میکنهچشمام رو باز میکنم و غمگین تر از همیشه زمزمه میکنم: من اومدم بگم اشتباه از من بود شماها تقصیری نداشتینهمه متعجب نگام میکنند-آره من اشتباه کردم.. من اشتباه کردم که از تک تک کسایی که نیمی از وجودم بودن انتظار کمک داشتم... انتظار بیجایی بود... تا عمر دارم یادم میمونه که تو سختیها فقط باید خودم واسه ی خودم بجنگم... حالا میفهمم که من حق نداشتم بمونم و خودم رو براتون ثابت کنم... پدر: ترنم اینجوری نگو... تو هر چی بخوای ازت دریغ نمیکنم
-دیگه چیزی نمیخوام... الان تموم نداشته هام رو دارم... پدر میخوای چی رو جبران کنی؟پدر: همه ی اون چیزایی که مال توهه.. سهم توهه.. من و مونا صحبت کردیم... ما تصمیم گرفتیم برای جبران گذشته ها نیمی از اموالمون رو به نامت کنیم.. تا روزی که دلت بخواد تو رو پیش خودمون نگه میداریممونا: آره عزیزم.. حتی شده به تک تک فامیل جواب پس بدم میدم ولی به همه ثابت میکنم بیگناهیهمونجور که با انگشتام بازی میکنم میگم: من ازتون هیچی نمیخوام... فقط میخوام برم دنبال زندگیه خودم... الان دیگه به جایی رسیدم که دیگه هیچکس و هیچ چیز برام مهم نیستپدر: یعنی تا این حد از ما متنفری که ححتی یه فرصت برای جبران هم بهمون نمیدی؟... میدونم چهار سال مدت زمان زیادیه و ما خیلی ازت غافل شدیم ولی الان تا آخر عمر هر جور که بخوای تامینت میکنیم.. فقط بمون ترنم-اشتباه نکنید پدر... توی اون چهارسال با اینکه واسه هیچکس مهم نبودم ولی هنوز حس مالکیت در من زنده بود... سروش مال من بود... پدرم مال من بود... مونا مادر من بود... طاهر و طاها برادرای من بودن... اما توی این چند ماه اخیر چه تلخ تموم این من ها رو از دست دادم... الان دیگه هیچی ندارم... یه جورایی بی تفاوتم... در عین دوست داشتن بی تفاوتم... این بی تفاوتی رو دوست دارم... این غریبه بودن رو دوست دارم... من احساس الانم رو دوست دارم... تو چشمهای اشکی مونا نگاه میکنم-وقتی هیچکدومتون رو ندارم دیگه ترس از دست دادن هم در من وجود نداره... همین برام شیرینه... مونا: ترنم تو دختر منی... درسته به دنیا نیاوردمت ولی برام با ترانه هیچ فرقی نداشتیدوست دارم بگم مونا اگه دخترت بودم بعد از مرگ ترانه هم پای من میموندی... اما دلم نمیخواد با حرفام آزارشون بدم... تا دنیا دنیاست یه حرفایی تو قبرستون دلم میمونند و قراضه تر از قبل... کسی که ادعای مادری داشت در سخت ترین شرایط زندگی انتقام مادری رو از بچه اش گرفت... مادرم نبودی مونا مادرم نبودی تو فقط ترانه رو بچه ی خودت میدونستی... بعضی وقتا فکر میکنم زیادی پر توقع هستم که از مونا انتظار داشتم تو اون چهار سال هم برام مادری کنه اما آخه وقتی کسی ادعای مادری میکنه باید همیشه پای حرفش واسته.. من که مجبورش نکرده بودم مادرم باشه فقط زمزمه میکنم: میدونم... تو اون 22 سال خیلی چیزا رو بهم ثابت کردی... همین باعث میشه که از چهار سالی که کنارم نبودی بگذرمغمگین زیر لب ادامه میدم: هر چند شنیدم برای خاکسپاری جنازه ی سوخته شده ی من هم حاضر نشدی بیای ولی باز حق رو به تو میدم... چهار سال در برابر بیست و دو سال چیزی نیستمونا از جاش بلند میشه و با گریه میگه: فقط حلالم کن ترنمبعد هم به سمت اتاقش میره... زن عمو با ناراحتی سری تکون میده و پشت سر مونا حرکت میکنهنگام به چشمای پدرمه... این روزها عجی با واژه های پدر و مادر احساس غریبی میکنمپدر: میخوای بری؟میدونم کمرش شکسته پیر شه داغون شده واسه همیناست که سعی میکنم خودخواه نباشمو غرور نداشته ش رو نشکنم... -اوهومپدر: کجا؟-به دنبال آرزوی بر باد رفته امغمگین میگه: پیش خودم بمون.. کمکت میکنم به تک تکشون دست پیدا کنیفقط نگاش میکنمپدر: چقدر تغییر کردی... تو این چهار سال متوجه نشده بودم که تا چه حد دلمرده شدی-چون من رو حتی لایق یه نگاه هم نمیدونستینبا حسرت نگام میکنهپدر: بعد از رفتن مادرت میخواستم برات بهترین پدر دنیا بشممن هم با حسرت میگم: یه روزایی واقعا بهترین پدر دنیا بودین... به حرمت همون روزاست که این چهار سال رو نادیده میگیرمپدر: پس چرا میری؟-از حق خودم میتونم بگذرم ولی از حق مادرم چطوری بگذرم... تمام این سالها من رو از دیدن مادرم محروم کردین و هیچوقت نفهمیدین اگه یه روز بفهمم چه بلایی سرم میادنگاش رو از من میگیره و زمزمه میکنه: نمیخواستم اینجوری بشه... میخواستم برم دنبالش... به خاطر تو-شاید هم به خاطر خودتون... من یه دخترم.. مادرم رو درک میکنم.. حتی اگه برم جلوش واستم و نخواد من رو ببینه بهش حق میدم.. چون من ثمره ی عشقش نبودمپدر: نه.. اون عاشق تو و ترنج بود-ترنج؟پدر: اسم خواهرت بود... میدونم که میدونی-آره.. اسم آوا بودآهی میکشه و با درد میگه: میدونستم دوستم نداره و فقط به خاطر شماها باهام ازدواج کرده ولی به همین هم راضی بودم... بعد از اینکه تو و ترنج رو دزدیدن حالش خراب شد.. خیلی افتضاح بود.. وقتی خبر مرگتون به ماها رسید حتی یه روز هم دووم نیاورد... از اول ازم متنفر بود ولی خبر مرگ شماها دیوونش کرده بود.. اونقدر پافشاری کرد که مجبور شدم طلاقش بدم.. وقتی پیدات کردم انگار دنیا رو بهم دادن.. تو ثمره ی عشقم بودی میدونستم به وسیله ی تو میتونم الیکا رو به دست بیارم ولی غرورم اجازه نمیداد پاپیش بذارم بعد از یکی دو سال دیگه طاقت نیاورم میخواستم برم سراغش و بهش بگم ه تو زنده ای ولی خبر ازدواجش به گوشم رسیدبه تلخی ادامه میده: با عاشق سینه چاکس ازدواج کرده بود.. همون پسرعموشقطره ای اشک از چشمام سرازیر میشهپدر: دلم نمیخواست تو رو هم از دست بدم.. میدونستم مونا داره در حقت مادری میکنه تصمیم گرفتم شناسنامه ات رو عوض کنم و به اسم من و مونا برات شناسنامه بگیرم-هیچوقت به مادرم در مورد من هیچی نگفتین؟پدر: نتونستم... اون هم بعد از مدتی با پسرعموش برای همیشه از ایران رفت.. سالهاست که ازش بیخبرم-آخه چطور تونستین؟... وقتی پدر منصور داشت از گذشته تون برام تعریف میکرد من باورم نمیشدپدر: با ورود تو و ترنج به زندگیم من قید همه چیز رو زدممیخوام بگم ولی من و ترنج و ترانه تاوان اشتباهات شما رو پس دادیم ولی باز جلوی خودم رو میگیرم... برام سخته اینجا بشینم و خودخوری کنماز جام بلند میشم... طاها و پدر و سروش با تعجب نگام میکنندبه سروش نگاه میکنم و میگم: بهتره دیگه بریمسروش به خودش میاد و سری تکون میدهاما بابا میگه: اینقدر زود؟-رفتنی باید بره دیگه.. زود و دیر ندارههمه از جاشون وایمیستن.. میترسم بیشتر بمونم و یه چیزی بگم که بعد نشه جبران کرد.. نمیدونم تند رفتم با خوب حرف زدم فقط میدونم خالی نشدم هیچ بلکه یه چیزی مثل خره تو وجودم افتاده و داره داغونترم میکنهپشتم رو بهشون میکنم و میگم: خداحافظبعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به بقیه بدم سریع ازشون دور میشم صدای سروش رو میشنوم که داره با پدرم و طاها حرف میزنه ولی من بی توجه به همه چیز و همه کس بدون نگاه به اطراف از خونه خارج میشم و خودم رو به ماشین میرسونمپس از مدتی سروش پیداش میشه و بدون هیچ حرفی به سمت من میاد... چند لحظه فقط نگام میکنه و بعد آروم بازوم رو میکشه من رو تو بغلش میگیرهمتعجب میگم: چیکار میکنی سروش.. حالا یکی ما رو میبینهزمزمه وار میگه: خیلی خانومی ترنمآروم میگم: چی میگی سروش؟بوسه ای به سرم میزنه و بازوهام رو میگیره... یه خورده من رو از خودش دور میکنه و ادامه میده: میدونستم داری به سختی جلوی خودت رو میگیری تا هیچی نگی برخورد اولت رو که دیدم گفتم محاله بتونی خودت رو کنترل کنی ولی تو.......فقط سرش رو تکون میده و جمله اش رو ادامه نمیدهبا دیدن ماشین عموم اخمام تو هم میره-سروش بریممتعجب میگه: چی؟-عموم داره میاد... زودتر بریمنگاهی به سر کوچه میندازه و اخماش تو هم میره... در ماشین رو برام باز میکنه و کمکم میکنه که سوار بشمنگاه عموم به من و سروش میفته.. متعجب به ما خیره میشه.. سروش با خونسردی سوار میشه و بدون توجه به عموم ماشین رو روشن میکنهعموم ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه... سروش روی من خم میشه چشمام گرد میشهشیطون میخنده و کمربندم رو میبندهچپ چپ نگاش میکنم... عموم با اخمایی در هم میخواد به سمت ماشین سروش بیاد که سروش ماشین رو به حرکت در میاره با سرعت از کنارش رد میشه
سروش: اصلا از عمو و پدربزرگت انتظار نداشتمپوزخندی میزنم و به بیرون نگاه میکنم... وقتی سکوتم رو میبینه آهی میکشه و هیچی نمیگهبعد از چند لحظه تازه یاد هتل و شناسنامه ی نداشته ام میفتمهمونجور که نگاهم به بیرونه غمگین میگم: من که شناسنامه ندارمسروش: چی؟با بی حوصلگی نگاش میکنم و میگم: شناسنامه ندارم... کدوم هتلی به یه دختر تنها که شناسنامه هم نداره اتاق میدهسروش: دوست و آشنا زیاد دارم... نگران نباش-یعنی به یه دختر تنها اتاق میدن؟شیطون میگه: تنها که هیچی اگه میخواستم شب رو هم پیشت بمونم باز هم بهمون اتاق میدادنعصبانی نگاش میکنم ولی طبق معمول پرروتر از این حرفاست که بخواد به روی خودش بیاره و خجالت بکشه-الان داری میری هتل؟ابرویی بالا میندازه و جوابم رو نمیده.. فقط با لبخند به رو به رو نگاه میکنه-قبل از رفتن به هتل میخوام به خونه ی مهران برم تا بهش خبر بدم و باهاش خداحافظی کنم اخمی رو پیشونیش میشینهسروش: لازم نکرده شما محبتاتون رو برای اون مرتیکه خرج کنید-این چه طرز حرف زدنهسروش: خیلی بزرگواری کردم که نرفتم و با خاک یکسانش نکردمبا اخم نگاش میکنمسروش: وقتی بری خودش میفهمه که رفتی- اون تو این مدت خیلی بهم لطف کرده... من بی خبر جایی نمیرم.. نمیخوام مهران رو نگران کنمسروش: بیخود... تو امشب میری هتل چون من میگم.. چه بی خبر چه با خبر-سروشسروش:همین که گفتم-چرا نمیفهمی؟... یه توهینه.. بعد از این همه مدت که مراقبم بود الان نمیتونم اینجوری از پیشش برمجوابمو نمیدهتازه نگام به مسیر ناآشنا میفته...چشمام گرد میشه... این طرفا دیگه کجاستعصبی میگم: اصلا بگو ببینم کجا داری میری؟سروش: جای بدی نیست.. خیالت تختحس میکنم داریم از شهر خارج میشم- داری من رو کجا میبری؟میخنده و میگه: یه جای خوب کوچولوی من-چرا مسخره بازی در میاری؟... میخوای چیکار کنی؟با شیطنت میگه: خودت چی فکر میکنی؟
-من تنها فکری میکنم اینه که تو خل شدیسروش: بَه.. خانومو ببیننگام میکنه و با شیطنت میگه: میدونستی خیلی به بنده ارادت داریهر چی که جلوتر میره بیشتر مطمئن میشم که مسیرش خارج از شهرهیه خورده میترسم هر چند میدونم که سروش کاریم نداره اما دست خودم نیست-سروش جدی جدی داری کجا میری؟با لحن ترسناک و مسخره ای میگه: یه جایی که مجبورت کنم زنم بشیبا جیغ میگم: سـروشفقط میخندهاز بس با سرعت میرونه یه خورده حالم بد میشه...-اه.. چه خبرته... حداقل آرومتر برونسروش: چشم بانو.. شما فقط امر بفرماییدبا دلهره میگم: سروش چرا داری از شهر خارج میشی؟.. میخوای چیکار کنی؟یه خورده لحنش رو جدی میکنه و سعی میکنه شیطنت کلامش پیدا نباشهسروش: میخوام بدزدمت و ببرمت جایی که دست هیچکس بهت نرسهبا ترس میگم: چی؟نگاهی به من میندازه... نمیدونم تو قیافه ی من چی میبینه که با صدای بلند زیر خنده میزنه و با یه دستش گونه مو نوازش میکنههمونجور که میخنده میگه: وقتی میترسی خیلی بانمک میشیابا حرص دستش رو پس میزنم و میگم: مسخرهاز شدت خنده اشک از چشماش سرازیر میشه-کوفت.. خیلی مسخره ایسروش: ترنم باور کن خیلی قیافت بانمک شده بود... یه بار دیگه چشماتو اونجوری کنچشم غره ای بهش میرم و نگام رو ازش میگیرمسروش: ای بابا... باز که قهر کردی کوچولوجوابشو نمیدمسروش: خانوم کوچولو دیگه باهام حرف نمیزنه....سروش: زبونتو موش خورد خانوم خانوما؟...سروش: خانومم...سروش: جواب نمیدی؟-نهریز ریز میخنده-کوفتبا جدیت میگم: همین الان برگردسروش: آخه عزیز من، من که تو رو جای بدی نمیبرم-نمیخوام باهات جایی بیام... برگردسروش: نمیشه... باید بیای-نمیخوام.. من با تو تا خوده بهشت هم نمیامسروش: فعلا که چه بخوای چه نخوای تو ماشین من نشستی و باهام همراه شدی.. پس چاره ای نداری جز اینکه به حرف من گوش کنی-زورگوسروش: من کجام زورگوهه-قبلنا خیلی بهتر بودی؟سروش: تو زن من شو... من همونی میشم که تو میخوای-نمیخوامسروش:آخه به چه زبونی بگم دوستت دارم محلش نمیدم... چشمام رو میبندم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه میدم.. کم کم با تکون های ماشین به خواب میرم
با تکون های دستی از خواب بیدار میشم... چشمام رو به زور باز میکنمسروش: بیدار شو خانوم خوابالونمیدونم چرا اینقدر سرم درد میکنه.. دستی به سرم میکشمو دوباره چشمام رو میبندمسروش:اِ... تو که دوباره خوابیدی؟خمیازه ای میکشم و زیرلبی میگم: بیدارمسروش: پس پیاده شوچشمام رو میمالم و میگم: به هتل رسیدیم؟وقتی سکوت سروش رو میبینم تازه یادم میاد که اصلا مقصدمون هتل نبود... خیلی سریع چشمام رو باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم... چشمام از شدت تعجب گرد میشن... اینجا بیشتر به بیابون بی آب و علف شباهت داره-نـــه.. اینجا کجاست سروش... منو کجا آوردی؟چشمکی میزنه و میگه: گفتم که میخوام بدزدمت و بیارمت جایی که دست هیچکس بهت نرسهمات و مبهوت نگاش میکنمهمونجور که داره از ماشین پیاده میشه میگه: پیاده شو.. بقیه راه رو باید پیاده بریم-پیاده؟.. اونم بقیه راه رو؟... مگه باز هم موندهسروش: آره-سروش این مسخره بازیا چیه داری از خودت در میاری؟... کم کم داره باورم میشه که واقعا منو دزدیدیاباز میخنده و هیچی نمیگهاز ماشین پیاده میشم و متعجب به اطراف نگاه میکنمبا دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنم زیاد هم به بیابون شباهت نداره ولی به جز سنگ و خاک چیزی نمیتونم پیدا بکنم.. حداقل یه سبزه ی یه گلی.. یه پرنده ای یه جک و جونوریبه سمت من میادو دستم رو میگیرهسروش: به تو که باشه تا فردا صبح فقط این طرف اون طرف رو نگاه میکنیمن رو دنبال خودش میکشه و ادامه میده: دیگه غمگین نیستی؟-غمگین؟سروش: اوهوم-من که از اول هم غمگین نبودمهمونجور که کمکم میکنه از پستی و بلندی ها رو پشت سر بذارم میگه: چرا... غمگین بودی... فقط سعی میکردی چیزی نگی تا بقیه ناراحت نشنچیزی واسه گفتن ندارم.. جایی برای انکار نیست... یه خورده احساس سرما میکنم... میخوام دستام رو تو جیب مانتوم بذارم تا یه خورده گرم شن اما یکی از دستام اسیر دست سروشه.. همین که یه کوچولو سعی میکنم دستم رو از دستش بیرون بیارم با اخم میگه: نداشتیماخندم میگیرهخنده ام رو که میبینه شیر میشه و میگه: دیگه نبینم از این کارا کنیا-حالا خوبه دست خودمهسروش: در آینده تک تک اعضای بدنت ماله من میشه.. حتی این انگشتات-باز پررو شدیسروش: مگه بده؟-پس نه.. فکر کردی خوبه؟سروش: آره.. دقیقا همین فکر رو کردم-وای سروش.. دارم از دستت کلافه میشمبا شیطنت میگه: عیبی نداره.. کم کم باید عادت میکنی-فرار که نمیکنم.. دستمو ول کن.. میخوام تو جیبم بذارم یه خورده گرم بشمدستم رو با دست خودش تو جیب شلوارش فرو میکنه و میگه: بفرما.. این هم جیب... ببینم بهونه ی دیگه ای هم داری