*من و فراموش کرد..دیگه نا امید شد....حقته می گل...حقته....هر چی سرت بیاد حقته..بی خیالش بشو..تموم شد..براش مردی....بزار بمیری...کاش تو واقعیت بمیری....حالا برو بشو عشق آراد..تو لیاقت عشق شهروز رو نداشتی ..حالا درس خوندی؟؟..مهندس شدی؟؟؟برو بشو زن اراد...برو با کسی که هیچ حسی بهش نداری زندگی کن!!!
و همین شد که می گل برای اینکه مزاحم زندگی شهروز نشه به اراد برخلاف میلش پناه برد....تلاشش برای گرفتن خوابگاه بی نتیجه موند......اراد با دیدن ناراحتی می گل سرکار پاپیچش شده بود چی شده و از طریق لیلی متوجه شده بود جریان چیه و وقتی لیلی حرفی که زده بود عملی کرد می گل رو پیش خانواده اش برد و می گل دیگه مجبور بود باهاش ازدواج کنه!!!
اون روز شهروز از سر درد زیر پتو مونده بود ...چند هفته پیش می گل از طریق اینترنت و ایمیل و فیس. بوک شهروز رو پیدا کرده بود...گویا از دست دخالتها و زخم زبونهای مادر آراد به تنگ اومده بود و با شهروز یه درد دل کوچیک کرده بود از شهروز خواسته بود فقط به عنوان یه حامی کنارش باشه.....شهروز هم بلافاصله بلیط گرفته بود وبه همراه شهریار برگشته بود ایران و با اراد قرار گذاشته بود ...با وجودی که قبول باخت براش سخت بود در برابر نگاه وقیحانه و پیروز مندانه آراد نشسته بود و ازش خواسته بود می گل رو خوشبخت کنه...گفته بود من الان دیگه حکم برادر می گل رو دارم....میخوام بدونی می گل بی کس و کار نیست و در تمام این مدت آراد بهش پوزخند زده بود و شهروز بی توجه تمام تلاشش رو کرد تا به آراد بفهمونه می گل کسی ور داره که ازش حمایت کنه و آراد چقدر احمق بود که این حرفها رو نشنیده گرفت!
و اون روز با شنیدن صدای گوشیش بر خلاف میلش جواب داد!
-بله؟
-می گل کجاست؟
-بله؟
-میگم می گل کجاست؟
-اراد تویی؟
-آره خودمم...می گل کجاست؟
-من از کجا بدونم؟؟مگه پیش تو نبود؟
-نخیر...از صبح رفته گوشیش در دسترس نیست...هنوزم نیومده خونه!!
شهروز به ساعتش نگاه کرد..ساعت 7 شب بود!!
-من ازش خبری ندارم...
-تو مگه برادر بزرگترش نیستی؟
این جمله پر بود از تمسخر...اما شهروز که فقط این غیبت عجیب می گل فکرش رو مشغول کرده بود اون رو ندیده گرفت!
-چرا هستم..اما من ازش خبری ندارم.
-دروغ میگی!!!
-چرا باید دروغ بگم؟؟؟تو نامزدشی...سراغش رو از من میگیری؟
-سر من داد نزن آقای برادر....!!!
با قطع شدن تماس, شهروز از زیر پتو بیرون اومد..آبی به دست و صورتش زد و سراغ شهریار رفت..بچه به تنهایی تو اتاقش باز ی میکرد...
-بابایی!!
شهریار برگشت به چشمهای قرمز پدرش نگاه کرد و به سمتش دوید
-بابا...do you have a headach yet?(شما هنوز سر درد داری؟)
-ya but no problem.(اره..اما مهم نیست)
شهیرار پدرش رو تنگ بغل کرد و با سوال پدرش باز اون رو رها کرد
-میشه امشب پیش خاله بهار بمونی؟
-بازم میخوای بری استودیو کار کنی؟
-بله!!
-مگه سرت درد نمیکنه؟
-خب این کارم واجبه!!
-باشه...
شهروز با خونه بهار تماس گرفت و اول با شوهرش صحبت کرد
-من شرمنده ام مهرداد جان...پاشید با هم بیاید!!
-میارمش..اما نمیمونم...
-من راضی نیستم....پاشید با هم بیاید.....دوست ندارم از هم دورتون کنم.. من باید زود برم....یه مرد تو خونه باشه خوبه!!!
-من به شما اطمینان دارم..
-میدونم...منم برای چیزی نمیگم که...!!!
-باشه بیایم ببینم چی میشه..!!همینکه بهار از بودن با شهریار اینقدر خوشحاله من برام خیلی ارزش داره..الانم نمیدونی چطوری داره حاضر میشه!!
-امیدوارم به زودی خودتون بچه دار بشید..اینطوری این وابستگی هم کم میشه!!
-مرسی رفیق!!!
-منتظرتونم..!!
نیم ساعت بعد شهروز با سرعت تمام به سمت باغ می گل میرفت!!!


با اینکه کلید داشت زنگ زد..اینجا مال می گل بود...پس نباید از کلیدش استفاده میکرد....می گل با دیدن شهروز تو مانیتور ایفون دکمه در باز کن رو فشرد..هر کس غیر از شهروز بود در رو باز نمیکرد....حتی برای پنهان کردن چشمهاش که از صبح گریه کرده بود تلاشی نکرد..دیگه چی داشت برای از دست دادن؟؟..درسته هنوز اون موقع ذات بد آراد رو نشناخته بود...اما وقتی فکر میکرد بدون عشق باید زندگی کنه از زندگی کردن بیزار میشد!
شهروز در رو باز کرد...با دیدن می گل روی صندلی راک کنار پنجره اخم کوچیکی کرد و گفت:تو اینجایی؟؟؟چرا یه خبر به شوهرت نمیدی...بیشتر از می گل خود شهروز از بکار بردن این نسبت ناراحت شد.نسبتی که هنوز سندیت نداشت...می گل شرط کرده بود همون روز عروسی عقد کنن...انگار یه جورایی میخواست به خودش و شهروز زمان برگشت بده!!!... .اما چیزی بود که پیش اومده بود!
می گل دلگیرانه نگاهش کرد...با دیدن شهروز تو صفحه ی مانیتور امید داشت بتونه بحثی رو پیش بندازه تا این عروسی به هم بخوره و به شهروز بگه دوستش داره..اما با این حرف شهروز احساس کرد گفتن این موضوع نه تنها کاری رو پیش نمیبره بلکه باعث میشه شهروز عصبانی تر هم بشه!
می گل دلگیرانه صورتش رو به سمت باغ چرخوند!
-با تو بودم می گل...
-برای چی باید خبر بدم؟؟اون شوهر من نیست...هنوز نیست..نمیتونم روزهای آخر برای خودم باشم؟
-چرا میتونی اما مثل ادم بهش خبر بده بگو اینجایی!!
-بدون اینجام پا میشه میام..اصلا نمیخوام کسی بدونه من اینجارو دارم..همینطوری که الانم کسی نمیدونه..خواهشا به کسی نگو!!
-یعنی کسی نمیدونه تو اینجارو داری؟
-نه
-حتی لیلی!!
-اسم اون و نیار!!
-پرسیدم حتی لیلی؟
-حتی اون..هیچ کس..نمیخوامم بدونن..اینجا برای من یه جای مقدسه...جایی که هیچ کس اجازه نداره واردش بشه!
-پس منم باید برم!!!
می گل نگاه معناداری بهش کرد و گفت:خودت خوب معنی حرفهام و میفهمی!!!
شهروز پوف کش داری کرد و نشست روی کاناپه و گفت:الان برای این معنی مفهومها خیلی دیره...کارتهای عروسی هم پخش شده!!!
-مهمه؟؟
-نیست؟؟؟
چنان با غیض و عصبی گفت که می گل جا خورد!
-میگم مهم نیست؟؟؟؟میفهمی چی میگی؟؟؟برای پشیمون شدن دیره می گل...یه بار راهی رو که رفتی ادامه بده!!!
-زندگی بدون عشق مفهومی نداره
-خواهشا از عشق حرف نزن....!!!مفهومش پیچیده تر از اونیه که بفهمیش!
-راست میگی من نفهمم اما با همه نفهمیم این و میفهمم که با آراد خوشبخت نمیشم
-به من قول داده خوشبختت کنه!!!
-وقتی من نخوام!!
-تو بیخود نمیخوای...می گل زندگی کن...ترگل نباش..از این ادم به اون ادم نپر....برای چی بهش نگفتی کجایی؟؟هر مرد دیگه ای هم باشه هزار و یک فکر بد میکنه!!!
-مهم نیست
-فکر میکنی مهم نیست..ذهنش رو خراب نکن..بلند شو بریم!
-من نمیام!!!
-می گل روی سگ من بالا میادها!!!روزی که ازت به عنوان یه بزرگتر حمایت کردم یعنی مسئولیتت رو پذیرفتم...پس تو خود سر نیستی..بزرگتر داری..بلند شو ببینم!!!
همون موقع می گل فهمید دیگه راه برگشتی نداره...وقتی شهروز اینقدر راحت ازدواجش رو قبول کرده بود پس دیگه هیچ راهی نبود که جلوی این ازدواج کوفتی رو بگیره!!
بی خبر از دل شهروز که در حال انفجار بود!!!
و حالا شهروز فکر میکرد کاش همون روز تو باغ می گل حرفهای می گل رو جدی میگرفت..درسته مشکلات زندگی مشترکش با آراد مقصرش می گل نبود.....اما اگر شهروز عذرخواهی و ندامتش رو قبول میکرد این روزگار بد رو نمیدید!!
-کجا داری میری؟؟؟
لحن متعجبانه ی می گل شهروز رو برگردوند تو فضای ماشین...اصلا یادش نبود چطوری تا اینجا اومده!!!
-ای بابا...رد کردیم!!!
ماشین رو کنار جاده برفی نگه داشت!!!از ایینه نگاه کرد تا مطمئن بشه از پشت ماشین نمیاد اما قبل از اینکه دور بزنه!!!متوجه شد می گل در رو باز کرد و پیاده شد.
-کجا میری؟
-میرم یه کم به برفها دست بزنم...زود میام!!!
با پیاده شدن می گل شهروز کمی صبر کرد و طاقت نیاورد..از ماشین پیاده شد..می گل در حالی که دولا شد و مقداری برف از روی زمین برداشت به سمت پرتگاه رفت...
-جلوتر نرو...یه وقت زیر پات خالی میشه!!
می گل بدون اینکه بر گرده لبخند رضایت امیزی زد و گفت باشه و همونجا ایستاد!!!
شهروز به ماشین تکیه داد و به هیکل ظریف و باریک میگل خیره شد...تا چند روز دیگه میگل برای خودش میشد...وقتی انتظارش بیشتر از حد توقعش شد.تصمیم گرفت می گل رو صدا بزنه...اما یهو فکر شیطانی به ذهنش رسید...دولا شد و از روی زمین برف برداشت گوله برفی درست کرد . به سمت می گل پرت کرد....اما اصلا فکر نمیکرد می گل اینقد بترسه...
می گل جیغی کشید و در حالی که برگشت پاش لیز خورد و لای برفها افتاد..طوری که شهروز نمیتونست کاملا ببینتش...
با عجله به سمتش دوید....وقتی بهش رسید می گل در حال گریه کردن بود..بارها این زمین خوردنها برای می گل پیش اومده بود.اما این اولین بار بود اینقدر واضح گریه میکرد...شهروز که توقع گریه نداشت دستش رو زیر گردن می گل برد و گفت:چی شد؟؟؟خوبی؟؟؟جاییت درد میکنه!!!
اما می گل هیچ کجاش درد نمیکرد..این ترسیدن بیش از اندازه ناشی از اعصاب ضعیفی بود که زندگی دردناکش بهش هدیه داده بود!!!
-می گل با تو ام...جاییت درد میکنه؟
می گل فقط با سر گفت نه و گریه ای که اصلا اختیارش دست خودش نبود همچنان ادامه داشت!
-پس چی شد؟؟
شهروز باز می گل رو روی برفها خوابوند و در حالی که دونه دونه دست و پاش رو چک میکرد ,میپرسید اینجا درد میکنه؟؟اینجا چی؟؟؟
و می گل با دو حس متضاد گریه و خوشحالی از توجه شهروز همچنان گریه میکرد و با سر جواب منفی میداد!!!
در نهایت شهروز فارغ از معاینه, خودش هم نشست کنار می گل و دستهاش رو خسته روی پاش گذاشت و گفت:گرفتی مارو؟؟؟پس چرا گریه میکنی؟؟؟تو که اینقدر لوس نبودی..یه گوله برفی کوچیک بود!!!
می گل اشکهاش رو پاک کرد....سعی کرد گریه اش رو کنترل کنه..درسته موفق نبود...اما تلاش کرد...خواست بلند بشه که شهروز دستش رو روی قفسه ی سینه اش گذاشت و خوابوندش!!!
چشمهاش خمار شده بود...تضاد سفید و قرمز دلش رو برده بود....اگر اتفاقات اخیر و شرطش با می گل نبود حتما این رژ رو باز از روی لبهای می گل پاک میکرد.....
*اصلا چه معنی داره رژ قرمز رو لبهای می گل دووم بیاره؟
-بخواب برم یه شکلات بیارم بخور...ضعف کردی....
شهروز به سمت ماشین رفت و می گل بیشتر هق هق کرد و اینبار از خوشحالی بود...نه از روی ترس و ضعف اعصاب و غیره!!!


فصل16
در رو باز کرد..خونه ی خاموش و ساکت فکری رو مثل جرقه از سرش گذروند....کیفش رو روی زمین رها کرد و به سمت اتاق شهریار دوید.....با اینکه میدونست شهریار مثل خودش خوابش سبکه...در رو سریع و با سر و صدا باز کرد....شهریار تو تختش نبود...یه لحظه احساس کرد دنیا رو سرش خراب شده...
*دیدی گول خوردی..بچه ات و برد...دیدی نمیخواستت...نقشه بود..همش نقشه بود تا شهریار و با خودش ببره...چقدر احمقی که فکر کردی پشیمونه و برگشته تا با تو باشه....
در همین حین رسید پشت در اتاق می گل...بی محابا در رو باز کرد و چراغ رو زد...با دیدن شهریار روی تخت و میگل که پایین تخت نشسته بود و سرش رو روی تخت گذاشته بود و خوابیده بود نفس راحتی کشید....قبل از اینکه چراغ رو دوباره خاموش کنه شهریار بیدار شد!
-بابا!!!
-هههییییسسسس...مامان خوابه!!!
شهریار از جاش بلند شد...شهروز به سمتش رفت و از روی تخت بلندش کرد....
-مگه اتاق نداری شما؟
-مامان خودش گفت اینجا میتونم بخوابم!!!
شهروز در حالی که شهریار رو از اتاق بیرون میبرد خواست چیزی بگه سرفه ی خش دار می گل توجهش رو جلب کرد.
-بدو برو تو اتاقت تا من بیام!
با رفتن شهریار شهروز برگشت تو اتاق...دستش رو روی پیشونی می گل گذاشت..تو برف خوابیدن صبح کار خودش رو کرده بود...می گل تبش بالا بود!!
شهریار مستاصل بالا سر می گل که در واقع بیهوش بود ایستاد...اولین کاری که کرد این بود که بغلش کرد و خوابودش روی تخت....به آرومی صداش زد..اما می گل بی حال تر از اونی بود که جواب بده!!!
به سمت اشپزخونه رفت تو جعبه قرصها دنبال استامینوفن و سرماخوردگی گشت....صدای شهریار پشت سرش ترسوندش
-بابا چرا نمیای پس؟
-امشب خودت بخواب پسرم...یا صبر کن برای مامان قرص ببرم بعد بیام!!!
-مریض شده؟
شهروز سر تکون داد
-بله..مریض شده!!
بالاخره شهروز قرصها رو پیدا کرد برگشت به سمت اتاق می گل بره که چشمهای غمگین شهریار توجهش رو جلب کرد...روی سرش دستی کشید و گفت:چیه بابا؟؟میام زود!!
-مامان خوب میشه؟؟؟
-این چه حرفیه؟؟؟معلومه خوب میشه...سرما خورده...شما نیا تو اتاق مریض میشی...من برم داروهای مامان و بدم میام پیشت.
شهریار با اکراه به اتاقش رفت و شهروز با عجله به اتاق می گل...تبش بیشتر از اونی بود که شهروز نگران نشه...
چند بار صداش زد..اما جوابی از می گل نگرفت!!
-می گل پا شو دارو بخور!!!....می گل..عزیزم
با گفتن این کلمه احساس کرد خودشم تب کرد...اشک تو چشمهاش جمع شد..دولا شد دست می گل رو بوسید و کلمه ی عزیزم رو چند بار زیر لب تکرار کرد.. دستش رو زیر گردن می گل برد و اون رو تقریبا نشوند
-می گل!!!
با خیس شدن دستش از عرق می گل وقت رو طلف نکرد در حالی که به سمت آشپزخونه تقریبا میدوید شماره آرمان رو گرفت!
-بله؟
-بیداری؟
-بیدارم نبودیم بیدار شدیم دیگه!!!
-خاطره هم خوابه؟
-نه..بیداریم چی شده؟؟شهریار طوریش شده؟
-می گل تب داره...به خاطره بگو چیکارش کنم؟
-خب چرا اینقدر مضطربی تب داره دیگه...تب بر بده بخوره!!!!
خاطره که رو پای آرمان خوابیده بود و فیلم میدید سرش رو بالا کرد و پرسشگرانه سر تکون داد!!
-شهروزه..میگه می گل تب داره!
شهروز:با تب بر بعید میدونم خوب بشه..تختش خیس خیس...لباسهاش خیس خیس....اصلا هر چی صداش میکنم جواب نمیده!!
آرمان گوشی رو به خاطره داد و دلواپسانه نگاهش کرد..دوست نداشت همسر باردارش استرس بهش وارد بشه...اما نمیشد دست کمک شهروز رو رد کرد!!!
-چی شده شهروز؟
-می گل تمام تنش خیس...هر چی صداش میکنم جواب نمیده
در همین حال دستمال خیسی رو روی پیشونی می گل گذاشت!اما می گل کوچکترین حرکتی نکرد!!!
-الانم دستمال خیس خیس و گذاشتم رو سرش تکون نخورد!
-برو بیمارستان..اینی که تو میگی که تبش باید بالا باشه...درجه نذاشتی؟؟؟
-نه!!!میبرمش بیمارستان
-شهریار رو چیکار میکنی؟
شهروز دستی به پیشونیش کشید
-میبرمش با خودم
-برو بیمارستان(....)..میگم آرمان بیاد بگیرتش بیارتش اینجا!!!
شهروز بدون خدا حافظی گوشی رو قطع کرد!!
مانتو می گل رو رو دوشش انداخت و روسریش رو سرش کرد....و تمام این مدت می گل فقط یه ناله خفیف کرد!!
به سمت اتاق شهریار دوید..بچه گوشه تختش زانوهاش رو بغل کرده بود و غمگین نشسته بود!


-بابایی حاضر شو مامان و ببریم دکتر!
-حالش بده؟
-نه...ولی مریضه باید ببریمش دکتر!
شهروز کمک کرد شهریار لباسهاش رو بپوشه...در نهایت می گل رو بغل کرد و به سمت پارکینگ رفت
-بابا چرا مامان خودش راه نمیاد!!!؟؟؟
-پسرم یه کم عصبانیم..میشه سوال نپرسی؟
شهریار خوب معنی این درخواست رو میفهمید پس تا بیمارستان سکوت کرد!
جلوی بیمارستان آرمان با وجود مخالفتهای شهریار اون رو برد خونه و شهروز می گل رو به اورژانس رسوند!!!
1 ساعت بعد با وجود اقدامات بخش اورژانس می گل روی تخت اتاق وی ای پی کمی به هوش اومد!!!
-شهریار!!!
-شهریار رفت خونه ارمان!!
می گل چشمهاش رو بیشتر باز کرد..سعی کرد هوشیار تر بشه!!!
-چرا اوردیم اینجا؟خوب میشدم!!!
-از حال و روزت معلوم بود.!!!
-من خوبم!!!
-خیلی خب...حالا بخواب...
هر چند احتیاج نبود شهروز این پیشنهاد رو بده..می گل نا خوداگاه در اثر داروها دوباره خوابید!!!
صبح می گل زودتر از شهروز بیدار شد...شهروز روی کاناپه تخت خواب شو خوابیده بود.
می گل از این فرصت استفاده کرد و خوب نگاهش کرد....دوستش داشت...دیگه اعتراف به این موضوع براش عادی شده بود...مطمئن بود به زودی به شهروز هم این اعتراف رو میگه!!
با ورود پرستار شهروز از جا پرید...درسته پرستار خیلی اروم وارد شد..اما شهروز خوابش خیلی سبک بود!!!
می گل سلام کرد....با یه تیر دو تا نشون زد.....درسته شهروز جوابی نداد...اما می گل خیالش راحت بود روی سلامش شهروز هم بود!
-خانم پرستار حالش چطوره؟؟خوب...میتونه بره..دکتر مرخصش کرده...
-مشکلش چی بود؟؟
-سرما خورده بود..اما حالش صرفا به خاطر سرما خوردگی نبود..زیادی ضعیفه..باید تقویت بشه!!!
بعد از دادن دستورات لازم پرستار اتاق رو ترک کرد!
-همیشه باعث زحمتم....!!!
شهروز چپ چپ نگاهش کرد!!!
-به جای این تعارفها به خودت برس...!!!
درسته لحنش تند و به طاهر خالی از احساس بود...اما نگرانی و عشقش نسبت به می گل لازم نبود به زبون بیاد...می گل میتونست این انرژی رو بدون هیچ کلامی هم دریافت کنه!!!
خودشم نمیدونست چرا اینقدر از اینکه تو ماشین شهروز و کنارش میشینه لذت میبره..حتی اگر شهروز نیم نگاهی هم بهش نکنه...اون میدونست شهروز هم دوستش داره..این رو هیچ کس نمیتونست انکار کنه...با اینکه به روبرو نگاه میکرد تمام حواسش پیش شهروز بود...
-الو...سلام بهار جان
گوشهای می گل تیز شد..
*باز هم بهار..این دختره نمیخواد دست از زندگی من بکشه
-چه زود زندگی دار شدی..هنوز ازمایش دادیا...بزار جوابش بیاد!!!
-میشه یکی دو روز مراقب شهریار باشی؟؟؟...نه !!نه!!فقط صبح تا بعد از ظهر که من میام!!!...مرسی...سلام برسون!!!
-احتیاجی به بهار نبود..خودم بلدم از شهریار نگهداری کنم!!!
-از دیشب معلوم بود
-من دیشب شام درست کرده بودم..شام شهریار و داده بودم خوابونده بودمش..نمیدونم چرا یهو حالم اینقدر بد شد!!!!
-پس بزار بهار از شهریار مراقبت کنه تو هم استراحت کن تا دیگه اینطوری حالت بد نشه!!!در ضمن شهریار اتاق داره...برای چی تو اتاق تو بود؟؟
-تنها بخوابه؟
-شهریار خیلی وقته تنها میخوابه..خوشم نمیاد بچه رو لوس کنی...
-اون بچه منم هست!!!
شهروز بی اختیار با تمسخر می گل رو نگاه کرد!
می گل این نگاه رو شناخت...چی باید میگفت؟؟؟حرف حق بود..یعنی نگاه حق بود!!!
-زنگ بزن بگو نیاد!!!
-بهار میاد از جفتتون مراقبت میکنه!!!
-نمیخوام..من به مراقبت بهار احتیاج ندارم..خودم بلدم از جفتمون مراقبت کنم..بگو دلم میخواد بهار بیاد تو خونه!!!کم خوشگل نیست..کم خوش هیکل نیست!!!
گفتم اومدی تو خونم به زندگی شخصیم کار نداشته باش...هنوزم سر حرفم هستم....میتونی هر ثانیه به من شک کنی..اما به رابطه ام با بهار نه!!!
می گل پوزخندی زد....همچنان حس حسادت زنانه اش بهش میگفت شهروز و بهار با هم رابطه دارن..شهروز میتونست بگه بهار ازدواج کرده...اما مخصوصا نگفت...انگار یه جورایی میخواست می گل رو حرص بده!!!


وقتی رسیدن جلو در خونه بهار منتظرشون بود!!
-چقدر زود اومدی!!!
-دلم برای شهریار تنگ شده!
-دیروز دیدیش که!!
در همین حین شهروز در برابر چشمهای به خون نشسته می گل در رو باز کرد و قبل از می گل از بهار خواست تا وارد خونه بشه!
بهار:شهریار کجاست؟
شهروز:پیش آرمانه میارتش!!
بهار رو به می گل کرد:خدا بد نده..انگار حالتون خوب نیست!
-بله...!!
بهار این حس می گل رو درک میکرد..خودش هم یه زن بود میتونست حس کنه می گل چرا اینطوری باهاش برخورد میکنه..تصمیم گرفت تو اولین فرصت به می گل بگه متاهله بلکه بتونه ساعتهایی که تو این خونه است نه اعصاب خودش خورد بشه..نه اعصاب می گل رو خورد کنه!
با شنیده شدن صدای زنگ, شهروز به سمت در رفت...در رو زد و گفت:شهریار و اوردن...من میرم...خدا حافظ!
با اینکه مخاطب خاصی نداشت...اما چون بهار زودتر از می گل جواب داد...می گل احساس کرد مخاطب شهروز بهار بوده و شهروز بدون اینکه ازش خدا حافظی کنه خونه رو ترک کرده!!
این بود که با غیض به سمت اتاقش رفت...لباسهاش رو در اورد و با شنیدن صدای شهریار بدو از اتاق بیرون رفت!!
-سلام مامانی..خوبی پسرم؟
-سلام مامان..خوب شدی؟
-بله پسرم.
دستهاش رو باز کرد و شهریار تو بغلش قرار گرفت!
بهار:مریض میشه ها..شما سرما خوردید!
می گل عصبانی ایستاد
-تو بیشتر از من نگران بچه ی منی؟
-نه...خب..!!
می گل به شهریار که با ترس نگاهشون میکرد نگاهی انداخت و ترجیح داد دیگه بحث رو ادامه نده....ترس دیگه اش از این بود که شهریار برای شهروز بگه چه رفتاری با بهار کرده و شهروز برخورد بدی باهاش بکنه!!
اون روز می گل با اینکه دلش نمیخواست بخوابه..اما بر اثر داروها و ضعف بیماریش بیشتر ساعات رو تو تختش بود..برای نهار شهریار بیدارش کرد.
-مامان..مامان..!!!
می گل به زور چشمهاش رو باز کرد
-پاش و بیا غذا بخوریم...منتظر شماییم!!
می گل خواست بگه نمیخورم..اما نمیتونست دل این پسرکی که از صبح بیشتر از 10 بار اومده بود دستهاش و بوسیده بود رو بشکنه!!به زور از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
بوی سوپ خوش اب و رنگ روی میز اشتهاش رو تحریک کرد.از روی ادب از بهار بابت تهیه ی سوپ علاوه بر غذایی که برای خودشون درست کرده بود تشکر کرد..اما با جواب بهار باز حس حسادتش و شکش به شهروز که بهار یه پرستار ساده نیست قلقلکش داد!
-غذاهارو بی بی درست کرده...من فقط از شهریار مراقب کردم!!!
همین کافی بود تا می گل از اون سوپ خوشمزه هیچ لذتی نبره!!
بعد نهار می گل داروهاش رو خورد و رفت تابخوابه..قبل از اون شهریار همراه بهار رفته بود تا بخوابه...میتونست همه عشق شهریار رو حس کنه..اما وقتی بهار بود شهریار تمام کارهاش رو به بهار میگفت و به می گل فقط عشق میداد!!!
هنوز چشمهاش گرم نشده بود که تقه ای به در خورد و متعاقب اون صدای بهار شنیده شد
-میتونم چند لحظه وقتتون و بگیرم!!!
می گل که خودش رو آماده میکرد برای یک نبرد زنانه روی تخت نشست و گفت:بفرمایید!!!
بهار وارد شد با دیدن نگاه حق به جانب می گل لبخند اطمینان بخشی زود و گفت:حق داری اینجوری نگاهم کنی...منم اگر مثل تو دور و بر زندگی و شوهرم خطر احساس میکردم همینطوری نگاه میکردم!!
می گل نگاه حق به جانبش رنگ تعجب گرفت.
*پس شمشیر رو از رو بستی..دست پیش و گرفتی پس نیافتی!!!
-بشینم؟
-بشین!!!
بهار با همون لبخند نشست!!
بزار قبل از اینکه دلیل حضورم رو تو اتاقتون بگم...یه چیزی بگم این فکر مسموم و از سرت بیرون کنم!!من متاهلم..شوهر دارم..همدیگه رو هم خییییلیییی دوست داریم...خیلی!!


می گل متعجب تر شد...
*یعنی اشتباه کردم؟؟؟
-احمق نشو...داره مظلوم نمایی میکنه..دروغ میگه...گولش و نخوریا...یکیه لنگه لیلی...برای تثبیت خودش اینجا هر کاری میکنه!!
-تو شوهر داری؟بعد شبها هم میای اینجا میمونی؟؟؟
-درسته این شک بر انگیزه..اما یه روز که حالتون بهتر بود میام داستان زندگیم و براتون میگم..
می گل که به نظرش این موضوع از حال خودش مهمتر بود با عجله گفت:خوبم..همین الان بگو
-قبل از هر چیزی بگم من کارگر نیستم...به کار احتیاجی ندارم...خودم مدیریت خوندم..شوهرم مهندس معدنه!!فقط مشکل اینه که بچه دار نمیشم!!!تقریبا 4 سال پیش بود که دکترها اب پاکی رو ریختن رو دستم و گفتن اگر به معجزه اعتقاد داری میتونی امید داشته باشی بچه دار بشی!!!بعد از این موضوع من افسردگی شدید گرفتم...من عاشق بچه بودم و فهمیده بودم هیچ وقت به این نیاز مادر شدننم جوابی داده نخواهد شد.تا اینکه یه روز دکترم که شوهرم بارها پیشش رفته بود تا یه امیدواری ازش بگیره و متوجه شده بود من افسردگی گرفتم خیلی اتفاقی مکالمه تلفنی یکی از همکارهاش که خانوم اقا آرمان بوده رو میشنوه..میشناسیدش که؟
-اوهوم!!!
می گل خالی از اون حس حسادت و انتقام جویی محو صحبتهای بهار بود!
-انگار اونجا اقا شهروز زنگ میزنه به خاطره و ازش میخواد یه پرستار برای شهریار پیدا کنه...گویا اون موقع شما رفته بودید سفر!
و می گل فکر کرد یعنی جریان زندگی من و نمیدونه؟و واقعا هم بهار چیزی نمیدونست..شک کرده بود..حس زنانه اش یه چیزایی میگفت اما مستقیما از کسی چیزی نشنیده بود!
-دکتر من هم من و پیشنهاد میکنه...جریان من رو میگه..اول مخالفت میکنن به خاطر افسردگیم...اما بعد که با شوهرم میرن پیش روانشناسم اون میگه بودن یه بچه تو زندگی حالش رو خوب میکنه..و اطمینان داده بوده که خطری برای بچه ندارم...
-چرا از پرورشگاه بچه نیاوردی؟
-راضی نمیشدم...دلم بچه ی خودم رو میخواست...یه جورایی لجبازی میکردم.البته بعد از اینکه چند ماه پیش آقا شهروز گفت دارن برای مدت زیادی از ایران میرن اقدام کردیم..اما اینقدر اینور اونورمون کردن که من باز داشتم افسردگی میگرفتم..این شد که الان سپردیم اگر کسی بچه دار شد و بچه اش رو نمیخواست بدتش به ما!!!
می گل خواست بگه مگه میشه کسی بچه اش رو نخواد؟؟؟؟اما از خودش خجالت کشید!!!
-اما حالا که باز شهریار برگشته خیلی برام مهم نیست....شهریار هست دیگه!!!
و می گل اینبار زنگ خطرش با ملودی دیگه ای به صدا در اومد..نکنه بچه اش رو ازش بدزده؟!ولی این دیگه دست خودش بود..باید اینقدر به بچه اش محبت میکرد تا بهار از دور خارج بشه..یه جورایی دلش براش میسوخت...دیگه حس اینکه باهاش بد رفتاری کنه از بین رفته بود یه حس دلسوزی جاش رو گرفته بود دلسوزی همراه با ترس...هر چی بود قریب به 4 سال شهریار و نگه داری کرده بود...درسته تمام این مدت شهروز و حتی خود بهار نوید برگشتن مادری به اسم می گل رو به شهریار داده بودن...اما نمیشد از اثرات محبت و مهرورزی غافل شد!
-من دیگه برم شما باید استراحت کنید..احساس کردم این موضوع زیادی داره آزارتون میده..خواستم خیالتون رو راحت کنم!!
می گل در حالی که همچنان به از دست دادن شهریار فکر میکرد سری تکون داد ..این بار لبخند محبت آمیزی هم زد . گفت:ممنون!!!
با اومدن شهروز بهار خونه رو ترک کرد...می گل که یکی دو ساعتی بود باز کمی تب کرده بود برای اینکه خودی نشون بده تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود....شهریار هم به همراه شهروز مشغول لگو بازی جلوی تلوزیون بودن....غذا درست میکرد اما همه ی حواسش پیش اون دو تا بود..با دیدن رابطه ی صمیمیشون غبطه میخورد به روزهای غیبتش...شهریار با اینکه می گل رو خیلی دوست داشت اما به وضوح احساس غریبگی میکرد...بغلش میرفت بوسش میکرد اما هیچ کدوم از کارهاش رو به می گل نمیگفت...مگر اینکه غیر از می گل کسی تو خونه نبود..گهگداری میدید با وجود بهار شهریار از شهروز میخواد تا کارهایی رو براش انجام بده...اما با می گل اصلا این صمیمیت رو نداشت...صدای زنگ موبایل شهروز نه تنها رشته افکارش رو به هم ریخت بلکه شیش دونگ حواسش رو هم جمع کرد تا ببینه کی پشت خط...اما صدای شهریار که مامان مامان گویان به سمت آشپزخونه میومد نمیزاشت درست متوجه بشه!


مامان...مامان.....شام چی دایم؟؟؟
-هییییس!!
-مامان...مامان...
می گل برگشت خواست سر شهریار داد بزنه و ازش بخواد ساکت باشه ...اما با دیدن چشمهای معصومش لبخندی زد و گفت:جانم؟
-شام چی داریم؟
-زرشک پلو با مرغ!!!
-اوووم...دوست دارم...بابا دوست نداره ولی!
می گل از شنیدن این حرف وا رفت!
-چرا بابا دوست نداره؟
-بابا مرغ دوست نداره..خودش گفته!
صدای شهروز می گل رو از فکر اینکه حالا چیکار کنم در اورد!
-شما دو تا چیکار میکنید وروجکا؟
می گل نمیدونست با این لفظ باید چه واکنشی داشته باشه...لحن شهروز خیلی صمیمی بود در حین اینکه جمع بسته بود!
بلبل زبونی شهریار به می گل اجازه حلاجی بیشتر داد!!!
-بابایی!!شما شام چی میخوری؟
-هر چی مامانت پخته باشه!
-آخه مرغ داریم!
-آهاااا....پس بابا باید شب گشنه بمونه!!
می گل با عجله به سمتش برگشت...
-نه...الان یه چیز دیگه درست میکنم!!!
شهروز در حالی که چشم از چشمهای بیمار اما درست شده می گل برنداشت به شهریار گفت:مامان و بابا رو یه دقیقه تنها میزاری؟
شهریار که اصلا توقع این حرف رو نداشت با تعجب به باباش که از خودش تقریبا 1 متری بلند تر بود نگاه کرد و چرای حق به جانبی گفت.
-با مامان یه حرف خصوصی دارم....ممنون میشم چند دقیقه تو اتاقت باشی تا صدات کنم!!!!
شهریار متعجب در برابر چشمان متعجب تر می گل به سمت اتاقش رفت..این بچه حالا حالاها مونده بود تا به خانواده 3 نفری عادت کنه!!!
با رفتن شهریار می گل پیش دستی کرد!
-نمیدونستم مرغ دوست نداری وگرنه چیز دیگه درست میکردم!
شهروز پوزخندی زد و گفت:واقعا معلومه 2 سال پیش من زندگی میکردی!!!
و می گل فکر کرد جدا چرا تو این 2 سال زندگی مشترک با شهروز متوجه نشده بود شهروز مرغ دوست نداره؟؟؟
-خب...خب..!!!
-مهم نیست....اصلا تو چرا وایستادی غذا درست میکنی؟؟؟مگه مریض نیستی؟
-خب باید یه چیزی میخوردیم..بدون شام که نمیشد!!!
-تو نبودی ما چیکار میکردیم؟
می گل عصبی روش و به سمت گاز برگردوند و گفت:فکر میکنی لازمه دائما گذشته و اشتباهاتم و به روم بیاری؟؟اینکه خودم پشیمونم بس نیست؟
شهروز با حسرت به هیل ضریف و البته ضعیف می گل نگاه کرد و تو دلش گفت:چرا..بسه....اما نمیدونم چرا ناخودآگاه اینهارو به زبون میارم....متاسفم که مدتی باید این زبون نیش دار رو تحمل کنی تا دلم آروم بگیره!!!
-من شام نمیخورم....شب مهمون دارم....همون بهتر دوست ندارم..اینطوری شهریارم پاپیچم نمیشه..البته باهاتون میشینم سر میز!!
می گل با سرعت به سمت شهروز برگشت.
-مهمونت کیه؟
-جوابش رو میدونست..اما امیدوار بود اشتباه کرده باشه!
-باید جواب بدم؟
-خب...خب...گفتم میوه بچینم
بهانه بود....میخواست ببینه جواب شهروز چیه!
شهروز از روی سالاد روی میز تکه خیاری برداشت و گفت:با این حالت سالادم درست کردی؟؟؟لازم نبود..بعد از شام شهریار و بخوابون..خودتم داروهات و بخور بخواب!
-نمیخوای از مهمونت پذیرایی کنم؟
شهروز سر بلند کرد تو چشمهای غمگین و به وضوح پر از اشک می گل نگاه کرد...دلش براش سوخت....درسته میخواست یه مدت نقش بودن با کسی رو بازی کنه..اما امشب نقشی در کانبود...مهمونش واقعی بود و رابطه اش واقعی تر!!!امشب همسر صیغه ایش میخواست بیاد...نه برای کاری که تو این مدت میومد...برای مقدمه چینی جدایی و تموم شدن رابطه اشون...اما میومد...و می گل این رو فهمیده بود....بااینکه زنگ موبایل شهروز زنگ همیشگی بود...اما از همون ملودی اول برای می گل زنگ خطر بود!!!
-من خودم بلدم از مهمونم پذیرایی کنم!!
-یعنی بد نیست من بخوابم!!
شهروز از جاش بلند شد...دستهاش رو مشت کرد و به هم فشرد...از دست می گل عصبانی شد...نه به خاطر امرز و دیروز....به خاطر این 3-4 سال نبودش..که حماقت کرد و امشب هم خودش رو زده بود به حماقت!
-مهمون من اینجا نمیاد که از بودن یا نبودن تو ناراحت بشه...تازه اگرم میومد اینقدر که از بودنت ناراحت میشد از نبودنت نمیشد....من پایین از مهمونم پذیرایی میکنم.
و با انگشت اشاره اش پایین رو نشون داد!
می گل اشکهاش ناخواه سرازیر شد.
-گریه نکن..الان شهریار میاد....ما قرارگذاشته بودیم..نذاشته بودیم؟ 
-چرا گذاشته بودیم!
شهروز دو قدم به سمت می گل رفت..خواست بغلش کنه و ارومش کنه....اما این کار مسخره بود...یکی دو ساعت دیگه کاری رو میکرد که الان می گل به خاطرش ناراحت بود!پس با قدمهای عصبی به سمت تلوزیون رفت!!!و می گل رو مخاطب قرار داد!
-اشکهات و پاک کن شهریار و صدا کنم....گناه داره رفته تو اتاق!
می گل صورتش رو اب زد...دیگه این ریمل و سایه براش مهم نبود....وقتی کسی که خودش و براش ارایش کرده بود داشت میرفت..اون هم جایی که هر زنی روش حساسه...با کسی که میتونست هوو حساب بشه!!!
اما بدی پوست سفید. چشم روشن این بود که خیلی زود متورم و قرمز میشد و خیلی دیر این آثار بر طرف میشد!
می گل چیزی از شامی که خورد نفهمید شهروز هم کمی سالاد خورد..بعد از شام شهروز شهریار رو مخاطب قرار داد!!
-ساعت 10 پسرم..نمیخوای بخوابی؟
-میای برام قصه بگی؟
شهروز تکه سیبی رو دهانش گذاشت و گفت:مامان برات بگه؟
شهریار لبخند پهنی زد..انگار منتظر این پیشنهاد بود و سرش رو به نشونه ی موافقت کج کرد!
می گل اب دهانش رو قورت داد از جاش بلند شد..شهریار بدو به سمت اتاقش رفت..می گل چند قدمی برداش و طاقت نیاورد..دوباره به سمت شهروز برگشت و پرسید.
-تو میری؟
-کجا؟
باز اب دهانش رو قورت داد..حتی به زبون اوردنش هم براش سخت بود!
-پایین!
شهروز به ساعتش نگاهی انداخت...
-1 ساعت دیگه میرم..اگر تا اون موقع نخوابید از همین الان خدا حافظ..چون نمیام تو اتاق که شهریار نفهمه.
بغض می گل اجازه هیچ صحبتی رو نداد...اما باید تا اتاق شهریار حال عادیش رو به دست میاورد!شهریار نباید چشمهای سرخ می گل رو میدید!!!!


فصل17
هنوز 10 دقیقه هم نبود رسیده بود تو سوییت که زنگ زدن.....با دیدن تصویر اذر تو صفحه مانیتور دکمه رو فشرد ...در ورودی رو باز کرد و برگشت روی مبل جلوی تلوزیون ولو شد.....با اومدن می گل اون حسی که از این رابطه دورش میکرد بیشتر شده بود.الان هم اصلا دلش نمیخواست این قرار گذاشته میشد..اما برای اتمام این رابطه یه سری مقدمات لازم بود..درسته به اذر گفته بود مادر بچه اش اومده...اما آذر حق داشت دوست نداشته باشه یه همچین کیسی رو از دست بده.....با اینکه میدونست سر موعد صیغه باید بره..اما فکر کرد همین چند ماه هم غنیمته!
-سلام عزیزم...
شهروز بدون اینکه برگرده گفت:یه چایی بزار!
اذر در رو بست و در حالی که دکمه های پالتوش رو باز میکرد گفت:به چشم !!!شما جون بخواه!
و بعد در حالی که گیره ی موهاش رو باز کرد و اونها رو تکون داد تا حالت بگیره..به سمت آشپزخونه رفت...هیکل مانکنی و موهای بلند و رفتار و حرکات عشوه گرانه اش هر مردی رو وسوسه میکرد....شهروز هم ناخودآگاه چشمش رو قوص کمر آذر ثابت موند...و باز مثل تمام این 3-4 سال...به آذر نگاه کرد و به یاد می گل افتاد..می گلی که 2 روزی بود همخونه اش شده بود و با وجود بیماریش برای شهروز جذابیت داشت!!!
با حضور کسی در نزدیک ترین نقطه بهش برگشت تو فضای خونه!
-میدونستم هوس کردی...یکی دو هفته ای هست با هم نبودیم!
-کی گفته هوس کردم؟؟؟
-من نگاههای تورو نشناسم؟اما خوشم میاد نگاههات هرزه نیست..اوندفعه که گیتا اومده بود اینجا لباسش و دیدم گفتم رابطه امون تموم شد...میری سراغ گیتا...اما خوشم اومد نگاهشم نکردی!
-اذر همه چیز باید تموم بشه...مهرت و هر وقت میخوای بیا بگیر!
آذر با تعجب خودش رو از بغل شهروز بیرون کشید و گفت:چی؟؟؟منظورت چیه؟
-من هر چیزی رو یه بار میگم!!
-به خاطر اونه؟؟؟
شهروز خونسردانه گفت:اون کیه؟
-همون..مامان شهریار دیگه!!!راستی شهریار خوبه؟
با جمله دوم که لحنش با جملات قبلی خیلی فرق داشت و دوستانه تر بود میخواست بحث رو عوض کنه!
-مامان شهریار اسم داره...اسمشم می گل!
-خب حالا!
-گفتم بدونی در موردش درست صحبت کنی!
-من نمیدونم زنی که تو و بچه اش و ول کرده رفته اینقدر طرفداری کردن داره!؟
شهروز از جا پرید و تهدید گونه دستش رو جلوی صورت آذر تکون داد و گفت:به تو ربطی نداره...نمیدونم کی این چرندیات و به تو گفته..اما من عاشق می گلم!
-عاشقش بودی بهش خیانت نمیکردی...
-اونم به تو ربطی نداره!گفته بودم تو زندگی خصوصی من دخالت نکن....
-من جزو زندگی خصوصی تو نیستم؟
-نه....واقعا فکر میکنی جزو زندگی خصوصی منی؟
-اون موقع که گفتی وقتی با منی با کس دیگه ای حق نداری باشی یعنی من جزو زندگی خصوصی تو شدم!
-یعنی اگر این شرط و نمیزاشتم با کس دیگه هم میپریدی؟
آذر سکوت کرد..لحن آروم شهروز نشونه ی خوبی نداشت...با تجربه تر از اونی بود که نفهمه..میدونست با شهروز در بیافته ور میوفته!
-هر وقت دوست داشتی بیا مهرت رو بگیر!
-هنوز چند ماه از صیغه امون مونده!
-می گل اومده میفهمی؟؟چند وقت دیگه عقد میکنیم!
-تا چند وقت دیگه که میتونیم با هم باشیم!
-تو از بودن با من چه لذتی میبری؟؟؟من از بودن با تو لذت جنسی میبردم...اما حالا با اومدن عشقم دیگه این لذت و نمیبرم..پس رابطه امون معنی نداره!
-من چی؟؟؟
-تو چی؟؟؟؟من نمیفهمم چی میگی؟
-من دوستت دارم!
شهروز پوفی همراه با پوزخند کرد و گفت:بی خود دوست داری...قرارمون رابطه عاطفی نبود...بعدم, یادت میره!!..مثل همه ی اونایی که با من بودن!



-من میخوام چند ماه باقی مونده رو باهات باشم!
-میفهمی چی میگم؟؟؟من و تو غیر از س.ک.س رابطه ای نداشتیم...وقتی قرار نیست دیگه تکرار بشه بودنی در کار نیست...
-شهروز
-زهر مار....همین که گفتم....مهرت 1 سکه است؟؟؟فردا بیا بگیر برو!!حالا هم به سلامت..زنگ بزنم آژانس؟
-یعنی شب نمونم؟
-نه...حوصله ندارم!!!
-بزار برات یه چایی بریزم!
شهروز با سکوت موافقتش رو اعلام کرد....خیلی گرسنه بود....یه چایی و بیسکوییت حالش رو جا میاورد.
آذر چند دقیقه بعد با یه سینی چایی و چند تا شکلات روبروش نشسته بود....
-داره بارون میاد...میخوای بریم تو بالکن؟
شهروز میدونست این پیشنهاد آخرش چیه؟؟؟آذر خوب میدونست شهروز عاشق عشق بازی تو جاهای نا متعارفه...
*کاش می گل هم این و میفهمید....اه...چرا من از این رابطه سیر نمیشم...کاش به کل از کار میافتاد که اینقدر به می گل سخت نمیگرفتم....
-کی سخت گرفتم بهش؟؟؟من که کاریش ندارم!
-شهروز....
-آذر...فهمیدی چی گفتم؟؟؟همه چیز تمومه!!
-بابا زیر بارون رفتن که چیزی نیست!!
-خر خودتی!
-داره بهم بر میخوره!
-هری.....بر میخوره که میخوره....
شهروز چاییش رو روی سینی کوبید و به سمت در رفت!!
-کجا میری؟؟
-الان میام....
از در بیرون رفت و در رو کوبید به هم!!!
در خونه رو اروم باز کرد..میدونست می گل بیدار نمیشه...اما شهریار خوابش سبک بود..چون میخواست برگرده پایین نباید بیدار میشد!
توی اتاقش رفت...از توی گاو صندوق 1 سکه برداشت...و به سمت در رفت..با شنیدن صدای سرفه ی می گل از توی هال با تعجب به اون سمت رفت!با دیدن می گل روی کاناپه بدون پتو اخمهاش تو هم رفت!
سکه رو روی میز گذاشت و خواست می گل رو بلند کنه که می گل چشمهاش رو باز کرد
-اومدی؟؟؟
-تو مگه اتاق نداری؟؟
بعد با صدای عصبانی گفت:از شهریارم باید این سوال و بپرسم از تو هم؟؟تو مگه بچه ای؟؟؟؟
-انگار خیلی خوش نگذشته..چرا عصبانی هستی؟
-از دست تو...بدون پتو با این لباس اینجا خوابیدی..داروهات و خوردی؟
-مهمه؟
-می گل من دست بزنم دارما!!!
هر دوشون میدونستن دروغ میگه....اما عصبانی بود...از دست خودش..از دست آذر از دست می گل!!!
-خب بزن..اگر اروم میشی بزن!!!
شهروز بدون هیچ حرفی به سمت آشپزخونه رفت داروهای می گل رو با یک لیوان اب اورد داد دستش..
-میرم پایین...اینهارو بخور برو تو اتاقت بخواب!
دست برد و سکه رو برداشت...و رفت!!!
می گل متوجه سکه شد....و این یعنی امید!!
شهروز در رو با عصبانیت باز کرد...آذر متفکرانه در حالی که چایش دستش بود از پنجره قدی و بزرگ به شهر تهران خیره شده بود..با باز شدن در سر برگردوند!
شهروز جلو اومد سکه رو انداخت رو میز و گفت:این مهرت...برو!!
-هنوز صیغه امون تموم نشده!!!
-شده و نشده مهم نیست...دیگه همه چیز تمومه!!!
-شهروز.....
اما نگاه شهروز از هزار تا داد بدتر بود!
-یعنی دیگه نیام؟؟؟
-نه!!!
آذر لیوانش رو زمین گذاشت با حرص لباسهاش رو زیر نگاههای شهروز پوشید....در آخر به سمت شهروز اومد...لبهاش رو روی لبهای شهروز با لوندی هر چه تمام تر گذاشت و گفت:من دوستت دارم..هر وقت کارم داشتی منتظرتم..مطمئن باش تا پایان صیغه امون بهت وفادار میمونم!!
اما شهروز همونطور که دستهاش تو جیبهای گرمکنش بود خیره نگاهش کرد و با نگاه بدرقه اش کرد.
با رفتنش نفسی از روی راحتی کشید و ولو شد رو مبل.....خودشم نمیدونست چرا اینقدر از اینکه این رابطه تموم شد راضی بود....از وقتی می گل طلاق گرفته بود دیگه از این رابطه ها هیچ لذتی نمیبرد....با اینکه میدونست...حالا حالا ها میخواد می گل رو اذیت کنه و از این لدتها خبری نیست..اما راضی بود....وقتی یادش میافتاد بالاخره یه روزی این لذتها با عشقش ادامه پیدا میکنه احساس رضایت زیادی داشت!!!
چند دقیقه بعد در حالی که لیوانها همونطور روی میز بود خونه رو ترک کرد...تا اون روز خود دخترهایی که میمودن خونه رو تمیز میکردن...حالا کی باید این کار رو میکرد؟


می گل پتو رو تا روی شونه های شهریار بالا کشید..دولا شد پیشونیش رو بوسید...از اون شب به بعد دیگه خودش شهریار و میخوابوند و هر بار وقتی میخوابید چند قطره اشک میریخت..انگار دلتنگی این سالهای دوری نمیخواست رفع بشه!!!
تو ایینه قدی راهرو نگاهی به خودش کرد....ساق مشکی و تاپ پشت گردنی هم رنگ ساقش بیش از حد معمول لاغر نشونش میداد..صندل مشکی با یه سگک شانل طلایی روش رو دوست داشت...موهای های لایت شده اش که البته به خاطر گذر زمان بلند شده بود و دو رنگ بود هنوز هم زیبایی خودش رو داشت... با یه حرکت موهاش رو خیلی شلوغ با کشی که تو دستش انداخته بود بالای سرش بست....هنوز به هم محرم نبودن...اما اصلا براش مهم نبود..هیچ حس بدی نداشت...باید شهروز رو جذب میکرد..هر چند از اینکه برای جذب یه مرد از جذابیت زنونه اش استفاده کنه متنفر بود و این کار اون رو یاد خواهر و مادرش مینداخت..اما شهروز فقط یه مرد نبود...عشقش بود...
با این فکر باز هم خجالت کشید....هر بار به اینکه شهروز رو دوست داره یا عاشقشه فکر میکرد از خودش و رفتار قبلش خجالت میکشید!
-چایی میخوری؟
شهروز نیم نگاهی بهش کرد..اما موهای کشیده شده می گل اینقدر صورتش رو جذاب کرده بود که ناخودآگاه نگاهش رو دوباره رو صورت می گل برگردوند!
-نسکافه میخورم!
می گل لبهای خیس از رژ لب براقش رو روی هم فشرد و به سمت آشپزخونه رفت
شهروز*کثاف چه کارها یاد گرفته!!!
می گل سینی نسکافه رو جلوی شهروز گرفت
شهروز سرش رو بلند کرد..نگاه خریدارانه ای بهش کرد و گفت:ممنون!!!
می گل بدون اینکه جوابی بده نشست..پاش رو روی پاش انداخت و گفت:آزمایش رو گرفتی؟؟؟
-اوهوم...2-3 روزی میشه!
می گل متعجب و حق به جانب گفت:پس چرا نگفتی!
-اگر برات مهم بود میپرسیدی!
-چرا فکر میکنی مهم نیست؟؟حالا چی شد؟
-تو کیفمه!!!
یعنی بلند شو خودت نگاه کن!!!
می گل بلند شد و به سمت کیف شهروز رفت!
-در کیفم و باز نکن!!!
-پس چرا میگی تو کیفمه؟
-چون تو کیفمه!
می گل کیف شهروز رو از توی کمد جاکفشی جلوی در, اورد و گرفت جلوش!
-برو کنار دارم فیلم میبینم!
-آزمایش رو بده
-میخوایش چیکار؟
-ببینم
-مگه ازش سر در میاری؟؟؟
-میخوام ببینم ایدز داری یا نه!!
لحنش شوخ بود..لبخند غیر قابل کنترلش هم همین و میگفت!
شهروز نگاه پر معنی بهش کرد و گفت:فکر کن دارم!
می گل از لحن جدی و نگاه جدی تر شهروز جا خورد و گفت:میدونی که مهم نیست!
-نه...نمیدونم....بعید نیست دوباره عوض بشی!
-من برای ایدز عوض نشدم خودتم میدونی....
-اوهوم..میدونم..برای درس عوض شدی...راستی درست چی شد؟؟1 ترمت مونده ها!!!
می گل با حرص رفت و روی مبل نشست....و جوابی نداد!
-با شما بودم!
-میرم میخونم..بعد از عید میرم دنبالش!
-با اجازه کی؟
می گل باز جا خورد.
-خودتم میدونی چی میگی؟
-آره..میگم با اجازه کی میری دنبال ادامه درست؟
-مگه نپرسیدی یه ترم مونده چیکار میکنی؟؟منم گفتم میرم دنبالش!
-بیخود..لازم نیست درس بخونی!!!
می گل باز احساس کرد کسی گلوش رو فشرد...شهروز باز داشت اذیتش میکرد!اما اینبار اون رفتار قبل رو نمیکرد..یادشه خاله گفته بود شهروز اذیتت میکنه..مطمئنا حرفی که میزنه رو عملی نمیکنه!!!شایدم همینطور بود...با خودش فکر کرد یه بار هم شده حرف بزرگترم رو گوش بدم...بزرگتره داشته و نداشته ام رو!!!اینجا درس نخونم بهتر از اینه که تو خونه اراد شکنجه میشدم و درس نمیخوندم..هر چند اینجا هم شکنجه روحی میشم...اما حداقل یه امید برای زندگی دارم.
می گل بر خلاف غوغای درونش شونه ای به نشونه مهم نبودن بالا انداخت و گفت:نمیخونم...چی فکر کردی؟
شهروز لب پایینش رو جوید....
*بی خود کردی...لیسانست و که میگیری هیچی فوق و دکتراتم میخونی!
-آفرین دختر خوب....همیشه همینطوری حرف گوش کن باش!
می گل دستهاش رو مشت کرد و ناخنهاش رو تو کف دستش فشرد.....
*اشکال نداره....درس به چه دردم میخوره...پسرم مهم تره...عشقم واجب تره!!