زندگی بی تو3
ترمزکرددروغ نگم میخواستم خودموخیس کنم ازترس
ولی قیافموخونسردنشون دادم.
کسری ازماشین پیاده شدبالباسای
خونه اومده بودیه شلوارورزشی
خاکستری ویه تیشرت سفید
اخماش حسابی توهم بود
تویه قدمیم ایستاد:مگه نگفتم دیگه
سوارموتورنمیشی هان؟؟هان ودادزد عصبی شدم
هیچکس حق نداشت سرمن دادبزنه یابهم زوربگه مگه
اون کیه اه وقتی دیدچیزی نمیگم ومثل خودش اخم
کردم گفت:بروسوارشوبریم
باتعجب گفتم:یکم بنزین بده
خودم برمیگردم مگه نیومدی کمک
_چرتوپرت نگو وانیابروسوارشو
این موتورارزش بحث کردنم نداره
فقط برات خطرودردسره زودباش
باناراحتی نگاهی به موتوربعدهم
به کسری ظالم کردم نامردمیخواد
منوازنیمه گمشدم جداکنه خداازت
نگذره کسری با بی میلی سوارشدم اونم که حالااروم
شده بودسوارشدوگازشوگرفت
تاخونه حرفی زده نشدبجزیه اهنگ
اروم ازفریدون اسرایی اسمشم نمیدونم
وقتی رسیدیم بدون هیچ حرفی ماشینو توی پارکینگ
پارک کردبعدهم بدون توجه به من وارداسانسورشد
سریع خودموانداختم توی اسانسورکه باعث شدتقریبا
ولوشم توبغلش با هول خودموکشیدم عقب اون هم
فقط نگام کردیه نگاهی که معنیشونفهمیدم
جواسانسورخفه کننده وسنگین بودچون تا وقتی
رسیدطبقه خودمون فقط زل زل نگام کردونفس عمیق
کشیداین کسری هم خله ها والا بایدببرمش به چندتا
دکترخوب نشونش بدم راستی حال اون پسره روهم
بایدبگیرم تا یادم نرفته
کسری زودترازمن واردواحدش شدوگفت:میای تو؟
_نه میرم لباساموعوض کنم عصرمیخوام برم بیرون
_الان که عصره کجامیخوای بری فکر موتوروازسرت
بیرون کن وانیااین دفعه کاملا جدی ام کاری نکن
مجبورشم با عموصحبت کنم
ازتهدیدش عصبانی شدم روبروش ایستادم قدش ازمن
بلندتربودولی خب درعوضی زبون من درازتربود
_منو ازبابام نترسون پسرعمواون اگه من براش مهم
بودم هفته به هفته یهوحالی ازم میپرسیدحاضرم قسم
بخورم برم زیرتریلی خبردارنمیشه
کسری دادزد:خفه شو
باچشای اندازه گردونگاش کردم سابقه نداشت
اینجوری سرم دادبزنه منو اون دعواهم ب ندرت
میکردیم چرا یهو رم کرداین
باکلافگی دستی به صورتش کشید انگاراز دادی که زده
بود پشیمون بود ولی غرورپسرارو که درجریانین
بالبخندمصنوعی گفتم:من برم فعلا
تاوقتی دروبستم نگاش زوم بود رومن واقعانمیدونم
این فازش دقیقا چیه یه دقیقه نگرانو مهربون یه
دقیقه عصبی و حال بهم زن خودت خفه شو الااااااغ
والا مردم فامیل دارن ماهم داریم این دیگه از چه
نوعشه
با اعصاب خوردی دوشی گرفتمو یه شلواروتیشرت
راحتی صورتی پوشیدم روی مبل لم دادمو مشغول
خوردن چای و بیسکویت شدم مثلت میخواستم برم
شهرگردی پارک گردی جایی ولی این موتورلامصب بنزین
تموم کردالان میفهمم معنی این جمله رو"کس نخوارد
پشت من جزناخن انگشت من"
فیلم ترسناکی ازتلویزیون پخش میشدمنم که ترسو
ازاول داشتم به این دختره جن زده نگاه میکردم میخ اون
بودم وتقریباکه نه کاملا بالش توی،دستموسوراخ کرده
بودم بادندونام چقدرچشاش وحشتناکه حالا اگه من
امشب تونستم تنهابخوابم اه چراتموم نمیشه بسه دیگه
زهرترک شدم هردفعه هم یه جا ظاهرمیشه وووییی
سریع تلویزیونو خاموش کردم که دیدم هوا روبه تاریکیه
ومن لامپارو روشن نکردم یه سایه کناردراتاقم دیدم و
جیغ کشیدم چشماموبسته بودموفقط جیغ میکشیدم به
خودم اومدم صدای محکم کوبیدن چیزی میومد جیغام
بیشترشدانگار جنه واقعاحمله کرده یهودیدم صدای
دادمیاد ولی هنوز به جیغ زدنم ادامه میدادم یکم جیغمو
قطع کردم که متوجه شدم صدا اشناس باتعجب گوشامو
تیزکردمو بالشو روی کاناپه گذاشتم
_هووووی وانیا چیشده چرا جیغ میزنی بیا دروبازکن
نصف جون شدم باتوام میخوای دروبشکنم وانیا
وانیاااااااا
صدای کسری بودالهی بچم ترسیده فک کرده من طوریم
شده با سرعت جت رفتم دروبازکردموبا چهره ی نگرانش
مواجه شدم گفت:کسی توی خونه ست؟دزداومده؟کسی
اذیتت کرده بهم بگووانیا چرا جیغ میزدی
_هیچی من یه سایه دیدم ترسیدم فک کردم روحی جنی
چیزیه
اول باتعجب بعدباعصبانیت نگام کرد:دختره ی احمق
نصف عمرشدم این همه جیغ فقط برای یه سایه ی خیالی
بود؟
_نه خب ببخشیدکسری من امروز یه فیلم ترسناک دیدم
بابت همونه یکم ترسیدم میشه توشب تو اون اتاق
کناریم
بخوابی خواهش میکنم
کسری خنده ی ارومی کرد:باشه وروجک اخه توکه
انقدرمیترسی چرا اینارونگاه میکنی
_اخه کیف میده حالا بیاتو برات چای بریزم
_نه ممنون بایدبرم زلزله مواظب خودت باش چراغاروهم
روشن کن نترسی وقت خواب شدمیام فعلا رئیسم قراره
بیادخونم خدافظ
_باشه خدافظ
دروبستمو سریع لامپارو روشن کردم اخ جووون یکم
ترسم ریخت کسری هم گفت شب میاداینجا دیگه خیالم
راحت شدنمیدونم شایدهرکی جای کسری بودومنو
نمیشناخت هزارتاچیزبارم میکردیا فک میکرد ازاوناشم
ولی فقط خودموکسری میدونستیم که من هم یه خط
قرمزایی دارم وهمیشه جفتمون رعایتش میکردیم
سینی چای وبردم توی اشپزخونه همون یه دونه
استکانواب کشیدم
به یخچال نگاه کردم باتخم مرغ وسیب زمینی فقط
میشه یه کوکوی سریع السیردرست کردسریع مشغول
اماده کردنش شدم بعدازاینکه حاضرشدبا
خیارشوروگوجه تزئینش کردم به به اینم ازغذای امشب
بایدببرمش برای کسری ورئیسش البته من تاحالا رئیسشو
ندیدم میگفت همون دوستشه ولی خب
هروقتمیومداینجا یا من نبودم یا کلا یه چیزی میشدکه
نمیدیدمش بهترباو حالا انگارپسر پادشاه جهانه والا یه
بداخلاقیه عین کسری دیگه ولی ازحق نگذریم
کسریخیلی پسرخوبیه کجاش بداخلاقه من
زیادحرصش
میدم فک کنم ازوقتی اومدم واحدروبروش خیلی پیرش
کردم😂
زنگ دروفشردم و منتظرموندم حالاریه جوری عین این
کدبانوها سینی گرفتمو باذوق اومدم انگارقورمه سبزی
اوردم چقدرمن خودشیفتم درکه بازشدکسری با تعجب
نگام کرد بیا حالا که براش غذااوردم تعجب میکنه جای
تشکرشه
_دستت دردنکنه وانیا زحمت کشیدی الان میخواستم
پیتزاسفارش،بدم
_لازم نیست اینوبخورین سیرمیشین بفرمایین
سینی روجلوش گرفتم باخوشحالی ازم گرفتش وشروع
کردبه ناخنک زدن بفرما کورازخداچی میخواد دوچشم
بینا کلا غذارودیدمنویادش،رفت بعضی وقتا شک میکنم
اون چندسال ازمن بزرگترباشه
_خب بروتو بخور راستی دوستت رفت؟
_نه باو تازه اومده بیاتو باهم اشناتون کنم
_نه ولش کن واسه چی اخه
_اخه همیشه ازدیوونه بازیات براش میگم کنجکاوه تورو
ببینه
_کســــــــــری
_جانم دادنزن زشته
_من کجام دیوونه ست اخه
_خیلی خب خانم عاقل یه دقیقه بیاتو
_باشه
به ارومی پشت سرکسری رفتم داخل دوستش روی
کاناپه نشسته بود یه پیرهن سفیدنیمه مجلسی
وشلوارمشکی اندامش تقریبا ورزیده بود ومیشدبگی
خوش هیکل سرش توی گوشیش بودوقیافشوندیده بودم
ولی موهاش خدایی خوش حالت وخوشگل بود ای جوون
این کیه برم تورش کنم باصدای کسری به خودم اومدم:
هیرادجان ایشون وانیا هستن دخترعموم ایشون هم
هیراددوست صمیمیم که البته قسمت نشده تاحالا
همدیگرو ببینین
پسره سرشواورد بالا کسری هنوز داشت حرف
میزدومعرفی میکرد ولی منو هیرادبادهن بازهمدیگرو
نگاه میکردیم کسری باتعجب گفت:چرا خشکتون زده
نکنه همدیگرومیشناسین؟
سریع خودمونو جمع وجورکردیم
من:نه بابا فقط یه باراتفاقی ایشونو زیارت کردیم
نمیدونستم دوستته
کسری:اهان حالا بدون دیگه هیرادوانیا برامون کتلت
درست کرده ازاون غذاهای مخصوصشه انگشتاتم باهاش
میخوری بیا وانیا بشین اینجا من برم نوشابه ومخلفات
بیارم باگیجی نشستم روی کاناپه روبرویی اون پسره
پررووقتی کسری رفت توی اشپزخونه همونجوری که
سرش،توگوشیش بودبا لحن سردی گفت:فک نمیکردم
اون روانی که کسری میگفت توباشی ولی الحق که
شبیهشی نیشخندی زد که باعث عصبانیت بیشترمشدباحرص گفتم:
روانی بودن یا نبودنم به خودم مربوطه نه به شما اقای تقریبا محترم
سرشو بالاگرفتوبااخم نگام کرد:مودب باش
با تعجب نگاش،کردم ولی سریع نگامو گرفتم مگه چی
گفتم یهوبهش،برخورد پسره اشغال هرچی،دلش
میخوادمیگه بعداینجوری اخم میکنه لوس
کسری اومدوبساط شاموروی میزچیدمنم کمکش،کردم
تمام مدت هیرادسرش،توگوشی بودنکنه کلش،بازی
میکنه چه خبره بابا ارتروز گردن گرفتی که یه استراحتی
بکن
پنج دقیقه بعد هرسه تامون مشغول خوردن شدیم
گالبتهکسری با اشتها من با اشتهاوهیرادبا بی تفاوتی گاهی
هم با بی میلی نگام میکردکه یعنی این چیه درست کردی
ولی جلوی کسری چیزی نمیگفت کسری یکم ازخاطرات
دوران دانشجوییش تعریف کردهمونایی که صدبارشنیده
بودمشون خلاصه واقعاشام بهم نچسبید
بعدازغذا به کسری گفتم:خب من دیگه برم شبت بخیر
کسری هم جلوی هیرادحرفی ازاینکه شب
میخوادبیاداونورنزد
هیرادبالحن خشکی گفت:بابت غذا ممنون لانیا خانم
منوکسری با تعجب نگاش کردیمو یهو پقی زدیم زیرخنده
هیرادبهت زده گفت:چتونه شمادوتا به چی میخندین
کسری باحفظ لبخندش،گفت:هیرادواقعا گوشات مشکل
داره یه دکتر برو لانیا چیه یای لازانیا افتادم ودوباره زد
زیرخنده منم خندیدم لبخندمحوی روی لبای هیراد بودمن
نمیدونم این بشرچرا
انقدرمغروره
_خب مگه اسمشون چیه
خودم گفتم:وانیا
توی چشمام نگاه کردکه یعنی کی ازتو سوال کردبوزینه
ولی منم با نیش،شل گفتم:میدونم غذام بهتون ساخته
کوفتتون بشه شب خوش دستمو تکون دادمو راهی خونه
خودم شدم کسری هم خندیدو دروبست