زندگی بی تو4
کسری نوشتم بااین مضمون:
کسری من ترسم ریخته شبو تنهامیخوابم ظرفامم
بشورفردامیام میبرم شبت خوش
بعدچندثانیه جوابش اومد:باشه خوب بخوابی بابت غذاممنون😊
گوشیوروی میزگذاشتم و رفتم توی فکراینکه چجوری
حال این هیرادوبگیرم به نظرم حالاکه فهمیدم دوست
کسری هیراده برام راحت ترشدحالگیری حداقل
میشناسمش میتونم تو یه موقعیت اساسی حالشو
جابیارم اصلاچطوره یه باردعوتش کنم خونم ونهایت
کدبانوگریمو نشونش بدم اره همینه اینجوری حالش گرفته
میشه میفهمه من درحدکتلت نیستم والا
ولی اگه فک کنه اینکارام براتور کردنشه چی نه اصلا ولش
کن بهتره برم توشرکتشون چندتااز دوست دختراشو
بپرونم اینجوری بیشترفاز میده اره این خوبه👌
لباس خواب عروسکیمو که شامل یه پیراهن
وشلوارصورتی گشادبوز پوشیدم یه خرس قرمزکوچولو
داشتم توی بغلم گرفتمشوروی تخت درازکشیدم فکرم
رفت به سالای گذشته به پدربی احساسم به مادرنداشتم
هعـــی چی میشدمنم ازتنهایی دربیام واقعااگه کسری نبود
همین یه ذره انرژی برای زندگی هم نداشتم من خیلی بهش
مدیونم خیلی توهمین فکرابودم که نفهمیدم کی خوابم
برد
صبح روزبعدبانوری که توی چشمام میخوردازخواب
بلندشدم دستوصورتموشستم و یه صبحانه مختصرکه
همون نیمروخودمونه خوردم امروزمیخواستم برم پیش
شیداهرچندکه اون بی معرفته ولی من که نیستم دلمم
برای شی شی تنگ شده واسه خل بازیاش بعدازپوشیدن
لباسای سنتی ابی رنگم یه ارایش ملایم کردم عینک
افتابیمو زدم و ازخونه زدم بیرون خبری ازکسری
ودوستش نبود لابدخوابن اخه امروزجمعه
ستوارداسانسورشدم وزدم پارکینگ تمام مدت به چشمام
توی اینه نگاه کردم یعنی میشه یه روزی این چشما دنیای
کسی بشه منم خودشیفتگیم به حداعلا رسیده ها اخه کی
عاشق چشای کسی میشه پوف بااعصاب خوردی که
نمیدونستم ناشی ازچیه ازاسانسورخارج شدمو رفتم
سمت خیابون ماشینم تعمیرگاه بودیه دویستو شش
البالویی الانم مجبورم خیلی شیک برم تاکسی بگیرم
سوارتاکسب شدمو ادرسوگفتم
بعد10دقیقه رسیدم جلوی خونه شیدا کرایه رودادم
وپیاده شدم زنگ دروفشردم روسریمودرست کردم
صدای مامان شیدامنوبه خودم اورد:
بیاتو دخترم خوش اومدی
درکه بازشدبسم الله گویان رفتم داخل حالا انگارقراره برم
کنفرانس بدم من چمه امروزخل شدما روبروی
درواحدشون مامان شیدارودیدم باهاش روبوسی کردمو
تعارفم کردبرم داخل
وقتی روی مبل نشستم رفت شربت بیاره ای بابا یه دقیقه
بیابشین بفهمم شیداکجاست ازهمون جا دادزدم
_خاله جون شیداخونه نیست؟
_نه عزیزم بانامزدش رفتن بیرون یه رب دیگه خونه ست
_اهان.این موقع صبح کجارفتن
_رفتن لباس عروس ببینن باکارتو اینجورچیزا میان عزیزم
میان عزیزم تهش معنی اینوداشت که خفه شو
ومنتظربمون
بعدازخوردن شربتو تعارفاتی که ردوبدل شدبالاخره
شیداخانم تشریف فرماشدن
باکلی خریدتوی دستش همه رو گذاشت کناردروغرغرش
شروع شد:
وای خدا مردم من اصلا غلط کنم دلم بخوادشوهرکنم این
چکاری بودمن کردم شوهرمیخواستم واسه چی هلاک
شدم یکی بیاد یه لیوان اب به من بده مردم ای خداااا
پاهام داغون شدن
یه جوری میگفت انگارکوه کنده حالا خب خودت خواستی
شوهرکنی یه خریدرفته عین فسیل شده بخوادکارای
خونه خودشوانجام بده چی میگه😂
روی کاناپه نشستوتازه نگاش افتادبه من یه جیغ فرابنفش
کشیدم که کلا دیوارا فروریخت:واااااااااااای وانیل من
اینجایی کی اومدی احمق بیشور دوست داشتنی اشغال
کی اومدی ندیدمت که من
با اخم اشاره کردم مامانت نشسته زشته که با خنده
گفت:چطوری وانیا خانوم خانواده خوبن کسری چطوره
مامان شیداگفت:شیدا جان چقدر حرف میزنی این شربتو
بخورخنک شی راستی کسری کیه وانیا جون
شیدا:دستت دردنکنه
شربنوبرداشتویه نفس سرکشید شالشو انداخت روی مبل
وپاهاشو روی میز
من:راستش پسرعمومه خاله جون روبروی واحدمن زندگی میکنه
مجبوربودم سوتی شیداروجمع کنم همش سوتی میده
خنگول
مامان شیدا:زشته شیدا این چه طرز نشستنه
_مامان بیخیال وانیل ازخودمونه چ عجب ازاینورا
باکنایه گفتم:راستش مایه دوستی داشتیم که عین
خواهربودیم ازوقتی نامزدکردکلا مارویادش رفت
شیداباتعجب گفت:من کی تورویادم رفت من که همش
اس میدادم تو جواب نمیدادی
_اس میدادی وااای مرسی زحمت کشیدی یعنی دوستیه
منو تو بایددرحد پیام دادن باشه شیدا باربه معرفت شی
شی گاهی یه زنگ میزد یه سرمیزدببینه چیزی لازم دارم
یانه
شیدا پاهاشوجمع کردوجمعوجورنشست با دلجویی
گفت:ببخشیدتوروخدا گرفتاربودم عزیزم ازاین به
بعدجبران میکنم
مامان شیدا:حالا این حرفاروبزاریدکنار شیدا برویه دوش
بگیر بعدم وانیا روببرباخودت توی اتاقت راحت باشین
شیدا:چشم مامان خانوم وانیل پاشو بریم بالا