بعدازاینکه شیدا دوش گرفت توی اتاقش نشستیم

 

 

همونجوری که موهاشو سشوارمیکردگفت:خب وانیل

 

 

تعریف کن ببینم این مدت کجاهارفتی چیکاراکردی

 

 

بگوببینم کسی روهم تورکردی یانه 

 

با اخم گفتم:وای چقد فک میزنی شیدا نه کسی رو

 

تورنکردم چندتا خونه روپیداکردم بریم فضولی پایه ای؟

 

شیداجوری که بخوادبپیچونه گفت:راستش عزیزم یکم

 

درگیرم فک نمیکنم بتونم بیام

 

_اهان بیخیال

 

سشوارو خاموش کردوروی تخت کنارم نشست:ببین وانیا

به نظرم وقتش رسیده که توهم دست ازاینکارا برداری

منظورمو که میفهمی

 

باکلافگی گفتم:اره منظورت اینه که بایدزودترشوهرکنم

 

ودارم میترشم دیگه بسه بچه بازی اره؟

 

_منظورم این نبودوانیل توبایدبه خودت بیای ببینی

 

هدفت اززندگی چیه فقط سرگرمی وخوش گذرونیای

تکراری؟

 

با حرفش به فکرفرو رفتم 

 

_نه

 

_خب پس چرا نمیری سراغ یه شغلی چیزی توحتی درسم

میتونی بخونی اصلا چرا نمیری یه کلاس خوب ثبت نام

کنی تومیتونی حداقل یه کارمفیدانجام بدی مثل عکاسی

که عاشقش بودی یاخیلی چیزای،دیگه

 

_راست میگیا باید یللی تللی روبزارم کنار حتما روش

فکرمیکنم میرم یه کلاس خوب 

 

شیداباخوشحالی دست زد

 

با خنده گفتم:خلوچل مثلا داری شوهرمیکنیا هنوز ادم نشدی

 

بامشت افتادبه جونم و یه جنگ جدید شروع شد

 

ظهرناهاروکنارشیداوخانوادش خوردم البته شی شی

 

نبودرفته بود شمال کثافت یه خبرنمیده منم برم

 

 

حتما بادوست دخترای رنگوبارنگش رفته اشغال

 

کسری بهم زنگ زدو سوال کرد که کجام و

چیکارمیکنم منم براش نوشتم که پیش شیدام گفت

ظرفاموشسته وباکلیدش برده توخونم اصلایادم

نبودکسری کلیدداره پس چطوردیشب خودش نیومد

بازکنه دروبه جای اینکه اون همه دادبزنه لابدازبس

نگران بوده یادش رفته کلیدداره ولش کن

 

منم چه کولی بازی،دراوردم بخاطر یه فیلم ترسناک خخخخ

 

عصرازشیداخداحافظی کردم ورفتم به سمت خونه شب میخواستم یه شام خرشمزه درست کنم برای کسری و راجع به برنامه های جدیدم ازجمله کلاس باهاش صحبت کنم شایدم ازش خواستم منوببره شرکتشون ولی نمی ارزه به اعصاب خوردی با اون رئیس گنداخلاقش 

 

 

سرمیزشام:

 

کسری باخوشرویی گفت:خیلی خوشمزست دستت

دردنکنه حالا این شام به چه مناسبت بود

 

_مگه حتمابایدمناسبتی بشه من برات غذا درست کنم

 

_نه خب ولی یکم مشکوکه

 

_نه اصلا

 

کسری بالبخندمحوی دوغشوسرکشیدیه خورشت قیمه ی

 

عالی پخته بودم تاراضیش کنم برام کارجورکنه هرجوری

 

فکرمیکنم بهتره کارکنم تاحقوق بگیرم به نظرم هیجانشم

 

بیشتره تایه جانشستنو یادگرفتن حداقل دوتا ادم میبینم

 

سربسرشون میزارم حال هیرادوهم میگیرم

 

بعد ازغذا روبروی تلویزیون نشستیم ومشغول چای

خوردن شدیم

کسری همونطورکه نگاهش به فوتبال بودگفت:خب

 

حرفتوزودتربزن نکنه میخوای بازبری شب گردی وموتور سواری هان؟

 

_نه نه کسری من تصمیم گرفتم کارکنم ولی خب بااین

 

مدرک وبدون سابقه کارفک نمیکنم بتونم جایی استخدام بشم

 

کسری باتعجب گفت:تومیخوای کارکنی؟

 

_اره مگه چیه

 

_اخه یکم عجیبه توبخوای کارکنی اونم تویی که

 

بزورصبحاازخواب بلندمیشی توانقدرتنبلی که حدنداره 

 

باحرص گفتم:کسری خیلی پررویی من کجام تنبله همین

 

الان قیمه منوعین یه گاو خوردی

 

کسری خندید:خیلی خب حرص نخور

 

حالاکجا میخوای بری سرکار

 

_گفتم که نمیدونم مگراینکه توبرام کارپیداکنی

 

کسری با نگاه مشکوکی استکان چای وروی میزگذاشتو

 

دست به سینه شد:اهان پس همش یه نقشه بودکلک شامو

 

 

قیمه وشام دیشبوخودشیرینی جلوی هیرادمیخوای

 

 

استخدامت کنه ومنم بشم پارتی

 

 

بانیش بازگفتم:وای توچقدر باهوشی کسری کارمو راحت

 

کردی همش تواین فکربودم چطوری بهت بگم؟😂

 

کسری لبخندمحوی زدولی زودجمعش کرد:خوب گوش کن

 

وانیا من نمیتونم بهت قولی بدم بایدبا هیرادصحبت کنم

 

شایدبه عنوان منشی استخدام بشی ازمنشی شدن که بدت

 

نمیاد؟

 

_نه خیلی هم خوبه ازبیکاری بهتره

 

_باشه پس بهش میگم امیدوارم قبول کنه البته اول

 

بایدبری شرکت ببینتت فرم پرکنی واینکارا

 

_اهان باشه میرم

 

_خب من دیگه برم اونوربابت شام ممنون هرچندکه همش کلک بود

 

خندیدم که باعث شداونم بخنده وقتی شب بخیرگفتیم

 

هردوتامون رفتیم بخوابیم بایه حس خوب ومتفاوت

 

ازروزای دیگه انگارکه میخوام برم مدیرعامل بشم والا😂

 

همش یه منشیه دیگه سرمو نذاشته بودم روی بالش که

 

خوابم برد..