زندگی بی تو5
همونجوری که موهاشو سشوارمیکردگفت:خب وانیل
تعریف کن ببینم این مدت کجاهارفتی چیکاراکردی
بگوببینم کسی روهم تورکردی یانه
با اخم گفتم:وای چقد فک میزنی شیدا نه کسی رو
تورنکردم چندتا خونه روپیداکردم بریم فضولی پایه ای؟
شیداجوری که بخوادبپیچونه گفت:راستش عزیزم یکم
درگیرم فک نمیکنم بتونم بیام
_اهان بیخیال
سشوارو خاموش کردوروی تخت کنارم نشست:ببین وانیا
به نظرم وقتش رسیده که توهم دست ازاینکارا برداری
منظورمو که میفهمی
باکلافگی گفتم:اره منظورت اینه که بایدزودترشوهرکنم
ودارم میترشم دیگه بسه بچه بازی اره؟
_منظورم این نبودوانیل توبایدبه خودت بیای ببینی
هدفت اززندگی چیه فقط سرگرمی وخوش گذرونیای
تکراری؟
با حرفش به فکرفرو رفتم
_نه
_خب پس چرا نمیری سراغ یه شغلی چیزی توحتی درسم
میتونی بخونی اصلا چرا نمیری یه کلاس خوب ثبت نام
کنی تومیتونی حداقل یه کارمفیدانجام بدی مثل عکاسی
که عاشقش بودی یاخیلی چیزای،دیگه
_راست میگیا باید یللی تللی روبزارم کنار حتما روش
فکرمیکنم میرم یه کلاس خوب
شیداباخوشحالی دست زد
با خنده گفتم:خلوچل مثلا داری شوهرمیکنیا هنوز ادم نشدی
بامشت افتادبه جونم و یه جنگ جدید شروع شد
ظهرناهاروکنارشیداوخانوادش خوردم البته شی شی
نبودرفته بود شمال کثافت یه خبرنمیده منم برم
حتما بادوست دخترای رنگوبارنگش رفته اشغال
کسری بهم زنگ زدو سوال کرد که کجام و
چیکارمیکنم منم براش نوشتم که پیش شیدام گفت
ظرفاموشسته وباکلیدش برده توخونم اصلایادم
نبودکسری کلیدداره پس چطوردیشب خودش نیومد
بازکنه دروبه جای اینکه اون همه دادبزنه لابدازبس
نگران بوده یادش رفته کلیدداره ولش کن
منم چه کولی بازی،دراوردم بخاطر یه فیلم ترسناک خخخخ
عصرازشیداخداحافظی کردم ورفتم به سمت خونه شب میخواستم یه شام خرشمزه درست کنم برای کسری و راجع به برنامه های جدیدم ازجمله کلاس باهاش صحبت کنم شایدم ازش خواستم منوببره شرکتشون ولی نمی ارزه به اعصاب خوردی با اون رئیس گنداخلاقش
سرمیزشام:
کسری باخوشرویی گفت:خیلی خوشمزست دستت
دردنکنه حالا این شام به چه مناسبت بود
_مگه حتمابایدمناسبتی بشه من برات غذا درست کنم
_نه خب ولی یکم مشکوکه
_نه اصلا
کسری بالبخندمحوی دوغشوسرکشیدیه خورشت قیمه ی
عالی پخته بودم تاراضیش کنم برام کارجورکنه هرجوری
فکرمیکنم بهتره کارکنم تاحقوق بگیرم به نظرم هیجانشم
بیشتره تایه جانشستنو یادگرفتن حداقل دوتا ادم میبینم
سربسرشون میزارم حال هیرادوهم میگیرم
بعد ازغذا روبروی تلویزیون نشستیم ومشغول چای
خوردن شدیم
کسری همونطورکه نگاهش به فوتبال بودگفت:خب
حرفتوزودتربزن نکنه میخوای بازبری شب گردی وموتور سواری هان؟
_نه نه کسری من تصمیم گرفتم کارکنم ولی خب بااین
مدرک وبدون سابقه کارفک نمیکنم بتونم جایی استخدام بشم
کسری باتعجب گفت:تومیخوای کارکنی؟
_اره مگه چیه
_اخه یکم عجیبه توبخوای کارکنی اونم تویی که
بزورصبحاازخواب بلندمیشی توانقدرتنبلی که حدنداره
باحرص گفتم:کسری خیلی پررویی من کجام تنبله همین
الان قیمه منوعین یه گاو خوردی
کسری خندید:خیلی خب حرص نخور
حالاکجا میخوای بری سرکار
_گفتم که نمیدونم مگراینکه توبرام کارپیداکنی
کسری با نگاه مشکوکی استکان چای وروی میزگذاشتو
دست به سینه شد:اهان پس همش یه نقشه بودکلک شامو
قیمه وشام دیشبوخودشیرینی جلوی هیرادمیخوای
استخدامت کنه ومنم بشم پارتی
بانیش بازگفتم:وای توچقدر باهوشی کسری کارمو راحت
کردی همش تواین فکربودم چطوری بهت بگم؟😂
کسری لبخندمحوی زدولی زودجمعش کرد:خوب گوش کن
وانیا من نمیتونم بهت قولی بدم بایدبا هیرادصحبت کنم
شایدبه عنوان منشی استخدام بشی ازمنشی شدن که بدت
نمیاد؟
_نه خیلی هم خوبه ازبیکاری بهتره
_باشه پس بهش میگم امیدوارم قبول کنه البته اول
بایدبری شرکت ببینتت فرم پرکنی واینکارا
_اهان باشه میرم
_خب من دیگه برم اونوربابت شام ممنون هرچندکه همش کلک بود
خندیدم که باعث شداونم بخنده وقتی شب بخیرگفتیم
هردوتامون رفتیم بخوابیم بایه حس خوب ومتفاوت
ازروزای دیگه انگارکه میخوام برم مدیرعامل بشم والا😂
همش یه منشیه دیگه سرمو نذاشته بودم روی بالش که
خوابم برد..