گوشی روتوی دستم  میچرخوندم .  این پیشنهادچه قدرذهنمو درگیرخودش کرده بودبایدهمه چیزو درنظر میگرفتم . تودوراهی بدی گیرکرده بودم .میتونستم غرق در ارامش ظاهری و پول و در عین حال باتحمل فرشاد عوضی زندگی کنم و یا میتونستم یه کم کرکره ی غروره روبکشم پایینو مستقلشم و از نگاههای ترحم امیز داییو رفتارهای سرتاپا تحقیر زندایی هم نجات پیداکنم .  به نظرم راه دوم عاقلانه تربود .هر کاری ازنظرمن برای نجات پیداکردن ازدست فرشادعاقلانه میومدمسئله ای که اینجا وجود داشت این بود که نکنه ازتوتله ی اول باکله پرتشم توتله ی دومی …ولی نه بهش نمیومد نگاهی به ساعت مچی ام انداختم ساعت ۱۰:۴۵ بود .  فقط یه ربع وقت داشتمحالامیمردی بگی  تاوقتی که دلم میخواد میتونم فکرکنم بعدم خیلی شیک و مجلسی یه کارت بدی دستم بگی هر موقع تصمیمتو گرفتی با این شماره تماس بگیر؟؟؟والا هنوز قبولنکرده اوامر اقا شروع شد هوای به حالالانکه دیگه قبول کردم . قبول کردم؟اره دیگه چیکارکنم دربه در دنبال یه کار درست درمون باجایخواب و غذا و امکان درس خوندنو ادم خوب میگشتم حالاکه خودش کاملااتفاقی هوس کرده یه اوانسی چیزی بهم بده ردش کنم؟حالا  درسته اونمورده اخرو نداره ولی مابقیش که حلهدوباره یه نگاه به ساعتم کردم ۵دقیقه مونده بودنگاهی به عکس مامان باباانداختم دستموگذاشتم روی قران کوچیکی که به صورت اویز به گردنم انداخته بودم  .بسم اللهی گفتمو شماره رو گرفتم 

الوسلام اقای ….-

فردا ساعت ۴ این ادرسی که برات اس ام اس میکنم -

هااااا چیشد؟چی گفت اصلا؟؟باحالت عصبی اداشودراوردم و گفتم فردا ساعت ۴ این ادرسی که برات اس ام اس میکنم . زبونمو دراوردم و هرچی شکلک بلدبودم هم پشت بندشحرف تودهنم خشکید میذاشتی اقای شو کامل بگم لااقل … بدجورتوفکرای خودم غرق شده بودم که در باز شد سریع به خودم اومدمو شالمو روی سرم میزون کردم

خانوم کوچولو نمیخوای بیای پایین با ما همسفره شی؟ بد نمیگذره ها-

نگاه نفرت بارمو به چشمای وقیح فرشاد دوختموگفتم : سیرم میل ندارم

اشکالی نداره بیا پایین لااقل ما میلی به خوردن پیدا کنیم از وقتی مامان اینا رفتند به جای اینکه بیشتر ببینمت خیلی کم پیداشدی نمیگی دلم برات تنگ میشه؟؟؟؟؟؟

چندشم شد موضع خودمو تغییر ندادم  . بازم خدارو شکر این ته استکان جراتو این یه بشکه رو رو بهمون داد و الا معلوم نبود من زیر دستای این پسره چه بلایی سرم میومد

گفتم میلندارم الانم میخوام بخوابم اگه زبون ادم حالیت میشه بروبیرون اگر نه هم که برم زنگ بزنم گاوداری باهم-نوعات حرف بزنی تا منظورمو بفهمی

مثل همیشه رقت بار خندید دو قدم به جلو برداشت .  با اینکه ترسیده بودم حتی حالت نگام رو هم عوض نکردمهمیشه احساس میکردم از نگاهام میترسه .

-میدونی من همیشه عاشق این طرز حرف زدنتمبااینکه اگه هر بچه یتیمی جای تو بود مظلوم میشد ولی تو خیلی پرروییبازم میگم اگه خواستی بیا پایین بچه ها خیلی دوست دارن ببیننت نگران نباش دختر هم باهامونه تنها نمیمونی 

اخم کردم تاخواستم صدامو بالاببرم و یه چیزی بگم صدای زنگ اس ام اس بلند شد . نگاهش رو به گوشیم انداخت .

-اینوقت شب باکی اس ام اس بازی میکنی؟

از قصدش با خبر شدم و گوشی رو از روی تخت برداشتم از عکس العمل سریعم جاخوردحالت نگاهم رو بیتفاوت کردمو گفتممیری بیرون یا همین الان….

 

خیله خوب بابا اگه اون آتو رو از من نداشتی تا الان صدبار  … صداشو پایین اورد و از اتاق رفت . نمیدونم دایی توی این بشر چی میدید که انقدر بهش اعتماد میکرد و فکر میکرد پاک ترین پسر روی زمینهیا دایی من خیلی پرت بود و از زندایی میترسید یا فرشاد اونقدر زرنگ بود که بتونه سرشونو شیره بماله و خوب مسلما اولی جواب عاقلانه تری بودگوشیمو نگاه کردم ادرسش لواسون بودلواسون؟؟؟؟؟؟؟؟وااااای خوب من چه جوری اینهمه راهو هر روز بیامو برم؟پوفی کشیدمو سرمو روی بالش گذاشتم . ولی سریع ازجام بلند شدم و در و قفل کردمکلید رو هم از رو در بر نداشتم که اگه خدای نکرده فرشاد کلید داشت نتونه درو بازکنه.  خودم رو روی تخت انداختم.  تا صبح صدای خنده و موزیک قطع نشد.

 

چشمامو بازکردم . نوری که از لای پرده ی اتاق وارد میشد چشمم و اذیت میکرد . دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی بدنم درد میکرد و این نشونه ی این بود که دیگه بیشتر از این نمیتونم بخوابمکشو قوسی به بدنم دادم و چشمامو مالیدم . توی اینه ی اتاق به خودم نگاهی انداختمو شکلک دراوردم . حوله رو از توی کمد دراوردم و رفتم حمومخدارو شکرتوی اتاق خودم حموم بود و الا از ترس فرشاد محال بود پامو تو حموم بذارم  .با اینحال در حموم رو قفل کردم و یه دوش حسابی گرفتمگرسنه ام شده بودموهامو باحوله خشک کردم و یه شال کلفت هم انداختم رو سرم.  باخودم گفتم حالا بعدا خشکشون میکنم . مثل همیشه یه لباس گشاد تنم کرده بودمو یه شلوار پارچه ای . این تیپی بود که همیشه توی خونه ی دایی میزدم  .با وجود فرشاد ترجیح میدادم حتی گونی هم بپوشم تا اون با چشای هیزش بهم خیره نشهبا اینکه دورو برش پر بود از دخترایی که خیلی هاشون ازم قیافه وتیپ و هیکل بهتری داشتن ولی باز هم بهم بد نگاه میکرد و خواسته های همیشگیش و داشتسرمو تکون دادم که اول صبحی ذهنمو درگیر یک چنین چیزهایی نکنم.  ساعت مچیم رو هم دستم کردم.  ساعت ۱۰صبح بودپس خیلی هم اول صبح نبوددمپایی روفرشی رو هم پام کردم و از اتاق خارج شدم.

 

ملوک خانم میز صبحانه رو مثل همیشه تشریفاتی و با سلیقه چیده بودبا اینکه دایی و زندایی خونه نبودن اما بازم اون کار خودش و مثل همیشه دقیق و منظم انجام میدادسلام گرم و صمیمانه ای کردم و یکی از صندلی ها رو برای خودم عقب کشیدم.

 

-سلام دخترم بیا بشین صبحونه ات رو بخور دیشب که چیزی نخوردی.

 

-چشم دستتون درد نکنه

 

با کنجکاوی داشتم به دور و اطراف خونه نگاه میکردم و دنبال فرشاد میگشتم. حدس میزدم خواب باشه چون دیشب تا نزدیکای صبح بساط عیش و نوششون به راه بود. ملوک خانوم مثل اینکه فهمیده بود دارم به چی فکر میکنم گفت:((اقا هنوز خوابن دیشب تا دیر وقت با دوستاشون بیدار بودن .))بعد سرشو تکون داد و زیر لب استغفر اللهی گفت. حدس میزدم داره به چی فکر میکنه . حقم داشت .بنده خدا تا حالا ادم اینجوری ندیده بود معلوم هم نبود دیشب داشتن چی کار میکردن که الان ملوک خانوم اینطوری لبشو میگزه .بنده خدا ها از ترس از دست دادن پناهگاه و نون و ابشون به دایی و زن دایی هم چیزی نمیگفتن منم خودمو درگیر این کارا نمیکردم. به من ربطی نداشت. البته فقط تا وقتی که اونم با من کاری نداشته باشه.لبخندی زدم و خودمو مشغول خوردن کردم تا وقتی که فرشاد بیدار نشده بود میتونستم با خیال راحت صبحونمو بخورم . یه لقمه ی کوچیک پنیر گرفتمو خوردم .من به همین نون پنیر از اون سفره ی اعیونی راضی بودم .یه قلوپ کوچیک هم از اب پرتغال تازه ای که روبه روم بود خوردم . داشتم از روی صندلی بلند می شدم که دوتا دست مانع شد.فهمیدم کار فرشاده. اخم غلیظی کردم و گفتم:((دست کثیفتو از روی شونه ی من بردار.))

 

-اوه اوه چه خانوم اخمویی . حالا چرا قهر میکنی نگهت داشتم باهم صبحونه بخوریم.

 

-من صبحونمو خوردم.ولم کن.

 

-حالا دولقمه هم با ما بخور .واسه درس خوندن ادم انرژی میخواد دیگه.

 

- هه این کار بیشتر انرژی منو میگیره. نوش جون خودت. تو واسه کارات از من بیشتر انرژی میخوای.

 

عصبانی نشده بود. به این رفتار ها عادت داشت .زیر لبش چیزی زمزمه کرد و من بی اهمیت از کنارش گذشتم و دوباره به اتاق برگشتم .معلوم نبود دایی کی میخواد بر گرده.همش مسافرت بودند.ساعت حدود ۱۱:۳۰ بود. 

 

کتابشیمیروازتویقفسهی کتاب هام برداشتم و شروع به خواندن کردم.کنکور شوخی بردار نبود.کم کم نیاز به ۱۵ ساعت درس خوندن تو روز داشتم تا بتونم توی شهید بهشتی قبول بشم.باز دوباره با فکر دانشگاه خیال انگیز ترین صحنه ای که میتونستم رو تو ذهنم تجسم کردم.خانم دکترسارا صداقت فارغ التحصیل دانشگاه شهید بهشتی….. سرم رو چند بار تکون دادم تا از اوهام و خیالات بیرون بیام.

 

نزدیک به دوساعت شیمی خوندم و تست زدم. بدنم کوفته شده بود.کش و قوسی به خودم دادم.ساعت ۲ بعد از ظهر بود. دو ساعت دیگه باید می رفتم پیش رییس عنق . واقعا میتونستم از پسش بر بیام؟هرچند یتیم بودم ولی کی تاحالا از این کارا انجام داده بودم؟تا هشت سالگی که اونقدر خوب و مرفه کنار مامان و بابام و از اون به بعدش هم دایی اینها نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم.مردم چی میگن؟پوفی کشیدم و بلند گفتم گور بابای مردم.مگه بده میخوام زودتر مستقل بشم؟بسمه هر چه قدر نگاه های سنگین زن دایی و ترحم های دایی رو تحمل کردم. زندگی هرکس مشکلات خودشو داره.منو چه به دخالت تو کار خدا؟

 

 

 

توی همین فکرها بودم که تقه ای به در خورد. از روی تخت بلند شدم .

 

-سارا جان منم

 

-بفرمایید تو ملوک خانم

 

ملوک خانم با ظرفی پر از میوه و شیرینی و یک لیوان شربت خاکشیر وارد اتاقم شد.خدایی چه قدر هم به موقع بود.

 

-دستتون درد نکنه خودم میومدم پایین یه چیزی میخوردم.

 

-کاری نکردم که دخترم سرت درد نکنه ایلیای منم خیلی درس میخوند بچم تو این مدت کنکور خیلی ضعیف شده بود شماها باید تو این دوره بیشتر به خودتون برسین.

 

-بله درست می فرمایین مچکرم

 

-چیز دیگه ای هم خواستی بگو برات بیارم 

 

-چشم 

 

با لبخندی مملو از مهربانی و محبت سینی را روی میز ارایش گذاشت.من هم با لبخندی ملیح جوابش رو دادم. نگاه شیطنت امیزی به شیرینی های تر روی میز انداختم و لبم رو تر کردم. یکی از شیرینی هارو با لذت توی دهانم گذاشتم. فقط کافی بود یک نفر منو توی اون حالت ببینه.مثلا اگه آیسان منو توی اون لحظه میدید تا اخر عمرم سوژه میشدم.صدای زنگ گوشیم بلند شد.باشتاب سمتش پریدم و با دیدن اسم آیسان روی صفحه ی گوشی ذوق کردم و گوشی رو برداشتم 

 

-الو سلام چه طوری؟

 

-هان؟چیه باز هنوز دوتا زنگ نخورده عین استخون میپری رو گوشی

 

هنوز هم لحنم شور و ذوق داشت.سعی کردم خودم رو جمع و جور تر کنم

 

-الحق که یه ادم بی لیاقتی هستی که دومی نداره دلم برای چه ابو قراضه ای تنگ شده بود

 

-خدایی دلت برام تنگ شده بود؟

 

- نه شوخی کردم جدی نگیر

 

-زهر مار چه خبرا؟شنیدم پیشنهاد کار گرفتی

 

-یعنیا شما دوتا دست وزارت اطلاعاتو یه کله از پشت بستین

 

-اره دیگه خوب حالا چیه ؟چی شد ؟طرف کیه؟

 

-امون بده یه دقیقه حقیقتشخوب راستش و بخوای یه خونس نزدیکیای لواسون…

 

-لواسون؟؟؟؟؟

 

-اااا آیسان یه دقیقه زبونو بفرست با بچه ها بازی بذار حرفمو بزنم.اره توی لواسونه .باشرایطی که من داشتم نمیشد توقع داشت مدیریت شرکت بهم بدن که خوب یه اقایی شنید دارم دنبال کار میگردم گفت اون باشرایط من موافقت میکنه برم توی خونش مشغول بشم.

 

با صدای جیغش از جا پریدم

 

-چییییییییی؟؟؟؟؟؟تو خونش مشغول شی؟سارا چی داری میگی؟هیچ میفهمی داری چه بلایی...

 

-آیسان !اروم بگیر دختر خوبچیزی نمیشه که میرم اگه خوب بود هم کار میکنم هم درسم و میخونم عار که نیست این همه ادم

 

-ساررررااااا دیوونه این همه ادم با تو فرق دارن تو نخبه ای مخی خریتو تموم این مدت توی یک خونواده ی مرفه بزرگ شدی کلی ادم سعی شونو کردن که اب تو دلت تکون نخوره اونوقت

 

-آیسان من میفهمم چی میگی…

 

-نه نمیفهمی به خدا نمیفهمی سارا فکر میکنی مامانت راضیه که یه چنین کاری رو انجام بدی؟

 

آیسان با شنیدن این خبر از اون دختر شوخ و دلقک تبدیل شده بود به یه ادم جدی که انگار داره واسه عزیز ترین کسش دلسوزی میکنه بغض گلوم رو قلقلک میداد با همون بغض گفتم:

 

-آیسان من میدونم به خدا منم فکر کردم من میخوام برم تا مستقل شم تا از دست فرشاد نجات پیدا کنم مگه اون چه قدر میتونه خودشو کنترل کنه؟اگه زد خدای نکرده یه بلایی سرم اورد چی؟آیسان نمیتونم نگاه های زن داییمو تحمل کنم میدونم داری برام دلسوزی میکنی …

 

بغض ناشی از تموم این غم و غصه ها صدام رو میلرزوند یه لحظه مکث کردم بغضمو فرو خوردم و دوباره ادامه دادم:

 

-آیسان من خودم هم…نمیخوام بدبخت شم…ولی به قیمت پاک موندن هر کاری رو میکنم….مامانم راضیه …من…

 

-باشه سارا باشه گریه نکن غلط کردم خوب؟بیخیال برو امروز ببین نمیدونم سارا فقط گریه نکن من جای تو نیستم که این چیزارو درک کنم میدونم خودت عقلت از من بیشتر میرسه فقط نگرانتم

 

-ممنون

 

-بسه دیگه حالم بهم خورد جمع کن خودتو

 

خندم گرفت.چه قدر زود موقعیتو درست میکرد.خدایی جای خواهرنداشته ام بود.توی تموم لحظه های سخت زندگیم پرستو و آیسان کنارم بودن.

 

-حالا کی باید بری؟

 

-ساعت ۴

 

-خیلی خوب خبرشو حتما بهم بده اوکی؟

 

-نوکی  باشه 

 

-اصلا کلاس به تو نیومده

 

شکلکی دراوردم و خندیدم.

 

-باشه دیگه کاری باری نداری؟

 

-نه ایسان فقط برام دعا کن

 

بالحن تمسخر امیزی گفت:باشه نگران نباش خدا پشت و پناهت 

 

-خدافظ

 

-بایییییییی

 

 

 

یعنی دلم میخواست بعضی اوقات زامبیایی حرف بزنم ولی نگم های های بای بای پوووف. ساعت حدودا۳:۳۰ بود باید حاضر میشدم.فبلش یادم افتاد که نمازم رو نخوندم وضو گرفتم و کم کم حاضر شدم.

 

 

 

خودم رو دوباره توی اینه ور انداز کردم.یه دور چرخیدم.خوبه دیگه مگه میخوام برم عروسی.دلش هم بخواد خدمتکار به این نازی...

 

خندیدم.گرچه شاید باید به غرورم بر میخورد.با غرور کنار اومده بودم . هدف که داشته باشی دیگه خیلی چیزا رو باید ندید بگیری.خوب جوون بودم و مغرور. حتی بیشتر از حد عادی اما خوب مسئله ای به نام شعور هم وجود داره. ملوک خانم هم کار میکنه. خیلیای دیگه هم همین کارو میکنن.من که تخم دو زرده نکردم.نشسته بودم گوشه ی تخت و فکر میکردم .یهو یاد ساعت قرارم افتادم . وایییی اگه دیر میکردم همین اول کاری که کلام پس معرکه بود.میدون هروی کجا و لواسون کجا؟؟؟؟

 

شتاب زده کولم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.اونقدر هول شده بودم که از پله های منتهی به هال افتادم.مچ پام به شدت درد میکرد. صدای خنده ی فرشاد و توی اون گیرو دار شنیدم.

 

-هههههه عین هواپیما سقوط کردی

 

لحنم رو کمی لاتی کردم. از این کار ها هم خوب بلد بودم

 

-بر خرمگس معرکه لعنت!

 

خودشو جمع و جور کرد و نیششو بست از پله ها پایین اومد.

 

-بذار کمکت کنم خانوم کوچولو.

 

-دستتو بکش . هنوز افلیج نشدم که به کمک نیاز داشته باشم.

 

با حالت مسخره ای لبشو گزید .

 

-نگووو فرشاد بمیره هم نمیذاره عشقش افلیج شه .حیفی

 

-زهر مار ترجیح میدم جذام بگیرم عشق تو نباشم

 

حوصله ی کل کل باهاشو نداشتم.کمی پامو مالیدم و به سمت در رفتم که از پشت کولم و کشید

 

-کجا حالا با این عجله؟

 

-به تو چه؟

 

-خوب بذار برسونمت.

 

-عادت نکردم سوار قاطر شم می افتم

 

ول کن نبود

 

-قاطر چرا سوار هلو خانم من میشیم.z4 که قاطر نیست؟هست؟

 

پوفی کشیدم و راهمو ادامه دادم.پسره ی سیریش بی غرور.من هنوز عقده  بی ام و ندارم.کتونی مو از توی جا کفشی دراوردم و سریع پوشیدم.

 

پشت سرم وایساده بود.

 

-تو هم بالاخره وا میدی 

 

-هه باش داداش خوش باش

 

پوزخند تلخ و مثلا بچه زرنگانه ای زد.

مسخره بود.تیپش خودش کاراش سرتاپاش رفیقاش قیافش …کلا یه نفر که لقب ادم براش سنگینی میکرد.

 

***

 

سریعا پول اژانس رو حساب کردمو پیاده شدم. ساعت ۴:۲۰ دقیقه بود.وای من …۲۰ دقیقه تاخیر اونم سر قرار با یه ادم جدی و عنق.خدا به خیر کنه عاقبت مارو. والا. بسم اللهی گفتم و با دست لرزون زنگو فشار دادم.

 

-بله؟

 

-س س  سسلام ب …بخشید با اقای پناهی قرار داشتم

 

-یه لحظه صبر کنین.

 

صدای مرد مسنی بود.داشتم سکته میکردم که درو زدند. پامو با تردید وارد باغ گذاشتم.واااوووو براوووو داره اینجا به والله . عجب باغی … یه باغ خیلی بزرگ و پر دارو درخت بود.با وجود پاییز اما باز هم کلی درخت داشت. یاد ویلای شمالمون افتادم که البته از اینجا کوچیک تر بود یادش به خیر.دوتا ویلا توی باغ بود که یکی روبه روی در ورودی و دیگری انتهای باغ بودو یه راه خیلی خوشگل هم بهش میرسید.لبخند زدم .هوای سرد و پاییزی لواسون سرحالم کرده بود.لبخندی زدم و نفس عمیق کشیدم.تازه یادم افتاد واسه چی اومدم اینجا.به سمت ویلای اصلی قدم برداشتم.خواستم دستگیره رو بدم پایین که ترجیح دادم در بزنم.

 

-بفرما تو.

 

-سلام

 

-اقا توی پذیرایی تشریف دارن

 

سرمو تکون دادم . پیرمرده مسن و خشکی بود .لباس باغبونی هم تنش بود.پس در نتیجه این باغ شاهکار این اقاست.دمش گرم.اروم ولی سنگین به سمت پذیرایی رفتم.وسایل داخل خونه کاملا مدرن بود و در قسمت های زیادی از خونه ساز های موسیقی جلب توجه میکردند. روی هر دیوار هم یک عکس از اقای پناهی خود شیفته بود. مردم اعتماد به نفس دارنا.نگاهم رو از خونه گرفتم و دنبالش گشتم.

 

-۲۰ مین دیر کردی

 

بله؟اوا ببخشیدددد سس…س.س.لام مسیر یه کم دور

 

-۲۰ مین دیر کردی

 

کوووفففتتتت.حالا چت شد مگه؟اهههه

 

-شرمنده 

 

-۲۰ مین خیلیه 

 

-مممممن  من  دیگه تکرار نمیشه

 

-نباید بشه 

 

-ممم بله

 

هول شده بودم.خیلی خیلی هم هول شده بودم. یه جذبه ی خاصی داشت و یه نگاه سرد و غرور امیز.یه لحظه دلم خواست کاش اونجا نبودم.نمیدونم چرا با حرف زدنش احساس میکردم غرورم درحاله له شدنه.من که با خودم تا کرده بودم. پس چرا حالا… 

 

-بشین

 

صدای پر از تحکم و خشنش رشته ی افکارم رو پاره کرد.

 

-ممنون راحتم

 

-وقتی یه چیزی رو میگم دیگه نه نباید روش بیاد چه به تعارف چه به هر کوفت دیگه ای این اصله اوله.

 

یه لحظه با مظلومیت نگاهش کردم.رفتارم دست خودم نبود.احساس کوچیکی میکردم.نشستم روی مبل مجلسی که نزدیکم بود.معذب بودم. سرم رو انداختم پایین. مثلا میخواستم نشون بدم نورمالم و به جای اینکه ناخنم رو بجوم دست هام رو محکم روی پاهام فشار میدادم.جو خیلی سنگینی بود برام.

 

-این که اینجا اومدی یعنی قبول کردی که برای من کار کنی پس خوب گوشاتو جمع کن ببین چی میگم والا یه انفاقی می افته که از استرس جای اینکه پاهاتو فشار بدی سرتو میکوبی به دیوار.

 

پوزخند زد. سرم رو بلند کردم. طاقت تحقیر و تهدید رو نداشتم.اون هرکی هم که باشه حق نداشت بامن اینطوری حرف بزنه.نگاهم رو مغرورانه کردم.خیلی سنگین ،خانومانه ولی در عین حال با احترام گفتم:

 

اقای پناهی من میدونم که شما ادم حساسی هستین. ولی مطمئن باشین اونقدر احمق نیستم که بخوان با تهدید چیزی رو حالیم کنن.

 

-در ضمن به من ربطی نداره تو چه طوری بزرگ شدی . پیش من این زبونتو کوتاه میکنی واین شرو ورای اضافی رو نمیبافی.من اینطوری راحتم.افتاد؟

 

داشتم حرصی میشدم دلم خواست یکی بزنم تو گوشش و برم ولی جرات نداشتم.

 

-فهمت بیجک گرفت یا نه شمایی که احمق نیستی 

 

سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.

 

ازجاش بلند شد و اومد رو به روم ایستاد.

 

-نه مثل اینکه خیلی چیزا حالیت نیست.سوال که میپرسم شکلک در نیار زبون که داری جواب بده فهمیدی؟ج و ا ب با زبون

 

صداش خیلی بلند بود.لحنش سر تا پا بوی تحقیر میداد . اخه من اینجا چه کار میکنم؟

 

باداد بلندش از جا پریدم

 

-فهمیدی یا نه؟

 

-فهمیدم

 

- هه امید وارم.

 

-اشپزی بلدی که؟

 

-بلدم

 

-نیمرو نه ها اشپزی

 

-بلدم

 

-میبینم حالا

 

-کارایی که باید بکنی زیادنمن نمیتونم کارای خودمو بابرنامه ی درسی یه بچه محصل بچینم تو بایدخودتو هماهنگ کنی.

 

-بله

 

-چون صبحا تا ظهر نیستی پنجشنبه یا جمعه رو کامل باید کار کنی.

 

کارا باید دقیق باشه چون من دقیقم.نظافت باید کامله کامل باشه حساسم.

 

صبحا قبل از این که بری همیشه یه دست لباس کنار گذاشتم.اتو میکنی مابقی لباسارو میشوری یه صبحونه میذاری بعد میری. هرچی که تو یخچال بود حالا. از مهدتون که برگشتی اگه خریدی لازمه پول واسش میگیری خریدارو هم باید خودت بگیری من وقت ندارم.ناهار ها خونه نیستم.خونه رو تمیز میکنی و یه شام نه در حد نایب ولی خوب و قابل خوردن درست میکنی 

 

و در ضمن جز وقتایی که من هستم حق نداری پاتو توی اتاقم بذاری.وسطه حرفه من نمیپری و جز حرفای ضروری و بله و خیر که البته نه ای نباید وجود داشته باشه صداتو نشنوم.اینارو صرفا جهت این گفتم که خرفهم شی!شدی؟؟؟؟

 

گیج حرفاش و اوامرش بودم. فکر نمیکردم انقدر سخت باشه .

 

-چی شدم؟؟؟

 

-خرفهم شدی؟

 

و به مغزم اشاره کردم.چشمام گرد شده بود و معصوم.نقطه ضعفم همین بود. به خاطر ظاهر معصومم به سادگی باهام هرطور دلشون میخواست برخورد میکردن و من جوابشونو میدادم ولی اینبار واقعا به قول فرشاد یه بچه یتیم واقعی شده بودم.

 

-شدم

 

-بیا دنبالم

 

دنبالش راه افتادم.به سمت پله های منتهی به اتاق ها میرفت . از پله ها بالا رفتیم. فکر میکردم همین جا وای میسه ولی بازهم از پله های دیگری بالا رفت.سرگیجه گرفته بودم. طبقه ی سوم نسبتا تاریک بود ولی با همون طرز ساختمون. یه پنجره ی بزرگ هم بود که نور خورشید رو وارد راهرو ها میکرد .۲ تا اتاق توی طبقه بودن.رفت سمته یکی از اتاقا و درشو باز کرد.یاد سارا کورو افتادم. چه شباهتی داشتیم منو سارا.حتی توقع داشتم به اتاق زیر شیروونی مطله اتاق خدمتکاری اون برم ولی بر خلاف تصورم یه اتاق متوسط دیدم که همه چیز داشت ولی معلوم بود مدت زیادیه دست نخورده.یه کمد ،تخت،حتی میز ارایش و یه سری خرت و پرت . اتاق ساده ای بود که لوازمش ست سفید و یاسی بودن.تعجب کرده بودم راستیتش

 

-همینجا میخوابی . کلا من ساعت۱۱خاموشم توهم تا۱۱:۳۰-۱۲ کاراتو تموم میکنی و بعدش پایین نباش.سه ساعت هم تو روز ازادی .والسلام

 

-من از فردا باید بیام؟

 

-اره

 

-پس الان برم؟

 

 

 

دستشو خیلی شل و گیج تکونی داد که یعنی مرخصی.نفسم رو بیرون دادم .احساس بدی رو همراه یه بغض لعنتی باخودم از اون باغ سلطنتی و عجیب بیرون اوردم.احساس زندانی رو داشتم که برای یک روز مرخصی گرفته.توی تاکسی هم نفهمیدم چه جوری صورتم تر شد و افکارم خالی نه حتی مغشوش…