صرفا جهت اینکه خرفهم شی2
در اتاق رو که میخواستم باز کنم دستام میلرزید . وضعیت افتضاحی داشتم.
هیچ وقت انقدر خرد نشده بودم.به نظرم نمیومد هیچ چیزی اونقدر ارزش داشته باشه که بخوام توسط یه غریبه اینطوری له شم.اون این حقو نداشت.هرکسی هم که میخواد باشه ولی بازم این حقو نداشت.من یه دختر جوونم . لبریز از غرور حتی اگه خدمتکارش هم باشم بازم ادم که هستم.ولی انگار که مجبور بودم . نباید جا میزدم . باید بهش ثابت میکردم ضعیف نیستم.و باید به قول خودش خر فهمش میکردم که حق چنین کاری رو نداره . یاد ایسان و پرستو افتادم که چند بار هم توی خونه ی این پسره و هم توی تاکسی بهم زنگ زده بودن. با اینکه حوصله نداشتم ولی زنگ زدم به ایسان.
-الو سلام مردی؟؟؟؟چرا جواب نمیدادی؟
-سلام بزنگ به پری بگو بیاد اسکایپ.
-چته تو باز؟باشه بای
خداحافظی نکرده گوشی رو قطع کردم.
بی حوسله کامپیوتر رو روشن کردم. یه کامپیوتر ال جی نسبتا قدیمی ولی پر از برنامه های توپ و مورده استفاده. اینترنت هم که بود و به لطف گندکاری های فرشاد حتی یه لحظه هم قطع نمیشد.توی مدتی که سیستم درحال باز شدن بود سرم رو روی میزکامپیوتر گذاشتم. هنوز هم سر گیجه داشتم و گرسنه ام بود. من ادم ضعیفی نبودم که با یه مشت حرف بی اساس یه شازده ی مغروره بی درد از پا بیافتم.نه من یه چنین ادمی نبودم.اما اینبار انگار فرق داشت.غرور بیچارم با گوشای خودش صدای شکستنش و شنید و صاحب بی عرضه ی این غرور حتی نمیتونست جمع کنه خرده غرورهای شکستش و . از فکر به اون حرفا حالم بدتر میشد . نیاز به کسی داشتم که بتونم باهاش حرف بزنم.پرستو و ایسان بهترین و شاید تنها گزینه بودن برام.صفحه ی اسکایپ رو که باز کردم پرستو و ایسان داشتن باهم چت میکردن.با وروده من پرستو از جواب ندادنم به تلفناش گله کرد و ایسان پرسید : چه مرگته تو؟
پرستو : رفتی پیش اقای مهندس :) خوش گذشت؟خوشگل بود
من:اره رفتم
پرستو:خوب چی شد؟؟؟؟؟
من :خردم کرد نامرد انقدر تحقیرم کرد که نگو
ایسان:غلط کرده مگه الکیه؟؟؟خوب من که گفتم نرو فکر اینجاهاشو کرده بودم
-پرستو : زورش به مظلوم رسیده؟جوابشو دادی حسابی دیگه
-من :نه نتونستم یه جوری بود که برای اولین بار نتونستم جواب بدم
-ایسان:مگه کیه این عوضی؟
-من:نمیدونم …. هیچی ازش نمیدونم
-پرستو:اشکالی نداره خوبه که فهمیدی و نمیری
-من:میرم
-ایسان:خــــــــل شدی؟؟؟مگه نمیگی خردت کرد؟
-من:نباید نشون بدم ضعیفم باید ثابت کنم حق تحقیر منو نداره
-پرستو:دیوونه شدی؟ادمی که جلوش کم میاری کسیه که تو مشتش خرد میشی
-من:من میرم پشیمون هم نمیشم خدافظ
-ایسان:صبر کن ببینم کجااااا؟؟؟
-پرستو:سارا توروخدا بیشتر فکر کن
دیگه نمیتونستم بیشتر از این دووم بیارم و باهاشون بحث کنم .من تصمیمم رو گرفته بودم.تازه وقتی که بهش زنگ زدم و به خونه اش رفتم یعنی با پیشنهاد کارش موافقت کردم.ولی هرچی که بود نباید جا میزدم.انگار خودمو به یک بازی دعوت کرده بودم. بازی که باید توش برنده میشدم.بازی که توش حق بامن بود.ولی دلم حرف پرستو رو تایید میکرد.احتمال اینکه شکسته تر از این بشم وجود داشت.قیافش به ادمایی نمیخورد که حاضر بشن به اسونی از یه دختر ۱۸ ساله که خدمتکاره شخصی شونه ببازن.ولی من در هر شرایطی که بود باید برای کار به این خونه میرفتم.اروم روی تخت دراز کشیدم و پلک هامو بستم . نیاز به ارامش داشتم.
***
از خواب که بلند شدم ساعت ۷ بود.معدم تیر میکشید.علی رغم بی حوصلگیم به اشپزخونه رفتم.صدایی از اتاق فرشاد نمیومد پس خونه نبود.توی این سانس ها هیچ وقت خونه نمیموند.توی اشپزخونه ملوک خانم نگاهم که کرد محکم روی دستش زد و گفت:((دختر تو چرا انقدر رنگت پریده؟))
-چیزی نیست ملوک خانم گرسنه ام.
-بشین اینجا الان برات یه چیزی میارم بخوری.ناهارم که نیومدی پایین.اخه دختر خوب اینم کاره تو با خودت میکنی.
غذارو برام توی مایکروویو داغ کرد و با مخلفاتی مثله ماست و سالادو … برام میزو چید. گرسنه ام بودو توی اون لحظه جز پلومرغی که جلوم بود نمیتونستم به چیزه دیگه ای فکر کنم و یا غصه بخورم.پس با لذت تمام غذامو خوردم.سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم.سرمو که بالا گرفتم ملوک خانم با یه حسرت خاصی بهم نگاه میکرد.
-چیزی شده ملوک خانم؟
-نه عزیزم داشتم به این فکر کردم که من فقط توی این دنیا یه دختر مثله تورو کم دارم.
اهی کشید و ادامه داد:((بین این ۳ تا پسر من دلم میخواست کاش یه دخترم خدا بهم میداد.اما دیگه انگار قسمت نیست))
نمیدونستم چی باید بگم لبخندی زدم و دوباره مشغول غذا خوردن شدم.
غذام که تموم شد ملوک خانم دوباره اهی کشیدو گفت:((من که دختر ندارم ایشالا خدا حداقل بهم ۳ تا عروس درست به خوشگلی و شیرینی تو بهم بده.))
-ایشالا همه ی پسراتون خوشبخت شن.
-خدا از دهنت بشنوه عزیزم.
-ممنون بابت غذا من دیگه میرم درس بخونم.
-برو دخترم موفق باشی.
بنده خدا ملوک خانم هم خیلی سختی کشیده بود تا پسراشو دست تنها بزرگ کنه.از بین این ۳ تا سهراب که از همه بزرگ تر بود رفته بود خارج و انگار نه انگار که مادر پیرش اینجا داره تو خونه ی مردم کار میکنه.امیرشون هم سربازی بود و ایلیا هم دانشگاه سراسری اونم عمران قبول شده بود.ایلیا رو میشناختم و به نظرم ملوک خانم میتونست بهش تکیه کنه چون امسال هم لیسانش رو میگرفت و میتونست یه کاره خوب پیدا کنه. البته اینطور که من میدونستم الان هم علاوه بر درس خوندن توی یه کارگاه کار میکرد.وارد اتاق شدم و از فکر ۳ تا پسر ملوک خانم اومدم بیرون.اذر ماه و هزار تا درسو کتاب که باید همشونو موبه مو میخوندم.من هدف بزرگی داشتم . پزشکی که من میخواستم باید بابتش خیلی تلاش میشد. باید خودم رو خفه میکردم.اما با شرایط جدیدی که برام پیش اومده بود بعید میدونستم بشه راحت از پسش بر اومد.حقیقتش فکر میکردم کلا نمیشه از پسش براومد.جای فکر کردن به این چیزا درس هایی که توی اون یک هفته خونده بودیم رو مرور کردم و یه مقدارهم تست زدم.بین درس خوندنم یادم افتاد نماز نخوندم و ساعت ۱۰:۳۰ شده بود.سریع وضو گرفتم و نمازمو خوندم .میان نماز احساس کردم صدای باز شدن در میاد با این حال تمام تلاشمو کردم که تمرکزم به نماز خوندن باشه.
سلام اخر رو که فرستادم خیلی با تردید سرم رو سمت در برگردوندم و با دیدن فرشاد توی درگاه متعجب شدم.هیچ وقت توی این ساعتا خونه نبود.
داشت با یه لبخند به من نگاه میکرد.
-درود بر حاج خانم کوچولوی من…
-هنوز مشرف نشدیم به چه اجازه ای اومدی تو اتاق من؟
-علیک سلام اولا بعدم چیه میخواستم یه حالو احوالی از دختر عمه ی بی حالم بگیرم.
-من حالم خوبه هیچم بی حال نیستم .
باصدای نسبتا اروم و با یه لبخند مرموز گفت:حالا که انقدر حالت خوبه کاش یه حالیم به ما میدادی سرحال شیم چه حال تو حالی میشه اگه بشه
از سر سجاده بلند شدم و صدامو بلند کردم
-فرشاد فقط کافیه یه بار دیگه جلوی من از این حرفا بزنی یا بهم پیشنهادی بدی حتی به شوخی اونوقت فیلم و صدایی که از کام گرفتنت دارم رو به ارواحه خاکه مادرم به دایی که هیچی به همه ی فامیل و دوست و اشنا بلوتوث میکنم حالا هم گمشو از اتاق من بیرون پسره ی هوسباز.
جاخورده بود . تمام حرصی که از پناهی داشتم رو سر فرشاد خالی کردم.شک نداشتم قیافم انقدر عصبانی و داغون شده که اگه خودمم ببینم بترسم.
-دیوونه ی روانی !تو هیچ وقت این چیزا رو نمیفهمی.به این فکر کن که یه روز اون فیلمارو از چنگت درارم اونوقت یه کاری میکنم که دیگه جرات نکنی خدا تو صدا بزنی.
بعد درو محکم بست و شرشو کم کرد.بلند داد زدم:((لعنتیییی این فکرارو نکن تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی هیچ غلطی…))
اعصابم حسابی ریخت و پاش شده بود. بدنم میلرزید.نمیدونم از پیشنهاد بی شرمانه ی فرشاد که هر لحظه جدی تر میشد یا از اتفاقی که امروز توی خونه ی پناهی افتاد و یا ترس از اینده ای که مبهم تراز قبل و دست نیافتنی شده بود. اینده ای که خیلی روبه سیاهی میرفت.به سیاهی خوابی که توش فرو رفتم.
ساعت گوشیم رو روی ساعت اذان صبح تنظیم کرده بودم تا هم نمازمو بخونم و هم وسایلمو جمع کنم.مطمئن بودم که نمیتونم با وجود فرشاد وسایلمو از خونه ی دایی ببرم. حدود ۵ دقیقه روی تخت نشستم تا موقعیتو شناسایی کنم.اصلا مواقعی که ازخواب بیدار میشدم خدا روهم به زور خداییش میشناختم. هنوزکامل ازخواب بیدار نشده ازروی تخت بلند شدم.تلو تلو هم میخوردم حتی. با چشمهایی نیمه باز و نیمه بسته ابی به دست و صورتم زدم و بعد وضو گرفتم.با تردید از اتاق بیرون رفتم. قصدم از بیرون رفتن از اتاق این بود که بفهمم فرشاد خونس یا نه. دلم میخواست نباشه .اروم اروم از پله ها رفتم پایین. خوابش خیلی سبک بود.ازخونه بیرون زدم و با قدم های سریعتری به طبقه ی پایین و در حقیقت خونه ملوک خانم رفتم.برای در زدن تردید داشتم.نمیدونستم که ملوک خانم برای نماز صبح اونم این وقته صبح بیدار میشه یا نه. چند بار هم دستمو سمته در بردم اما منصرف شدم . کم کم داشتم نا امید میشدم که در باز شدو قامت بلند ایلیا رو توی درگاه دیدم.چه قدی کشیده بودا.اولش ترسیدم.ولی بعد خودمو جمعو جور کردمو گفتم:((سلام.))
-علیکه سلام کاری داشتین؟
چه قدر هم بد اخلاق.البته هرکسی جای ایلیا بود هم توی اون ساعت همینطوری برخورد میکرد.
-ببخشید من خیلی بد موقع مزاحم شدم ملوک خانم بیدارن؟
ایلیا اومد جوابمو بده که صدای ملوک خانمو شنیدم:((ایلیا کیه؟))
-منم ملوک خانم
-بیا تو دخترم …ایلیا چرا دعوت نمیکنی ساراس دیگه
-نه ممنون ملوک خانم مزاحم نمیشم میشه بی زحمت یه لحظه تشریف بیارین؟
ایلیا نگاه بی تفاوتی نثارم کرد و بعد به داخل خونه رفت.ملوک خانم هم ارام ارام سمته در اومد.بنده خدا از دیدن من توی اون موقع صبح تعجب کرده بود.
-سلام
-سلام دخترم چیزی شده؟
-نه نه نگران نباشین حقیقتش یه سوالی داشتم
-بپرس گلکم
-خواستم بپرسم فرشاد دیشب برگشت خونه؟
-اقا فرشاد نه برنگشتن چه طور؟
-راستش…
نفسمو با صدا بیرون دادم . اول صبح بود و هوا سرد. جریانو برای ملوک خانم توضیح دادم. اشک توی چشماش جمع شد. نمیدونستم انقدر دوسم داره. و بعد اروم بغلم کرد.
-امیدوارم هرچی خیره پیش بیاد اما دخترم مطمئنی که میخوای بری؟
-بله ملوک خانم باید برم
-کی میری حالا؟
اروم از توی اغوشش بیرونم کشید و خیره شد به چشمام.
-اگه فرشاد خونه بود همین حدودا میرفتم ولی وقتی تا الان نیومده یعنی ساعت ۹ و ۱۰ هم برنمیگرده.الان وسایلمو جمع میکنم تا توی همون سانسا برم.
-خوب پس بذار بگم ایلیا بیاد کمکت کنه.
-نه نه تورو خدا من که وسایل زیادی ندارم.اونجایی هم که میخوام برم همه چیز خودش داره اصلا نیازی نیست من با خودم چیزی ببرم.فقط باید لوازم شخصیمو جمع کنم.درضمن الان هم که نمیخوام برم.الان فقط وسایلمو جمع میکنم.با اجازتون.
-اگه چیزی خواستی صدامون کن دخترم…به سلامت
دیگه چیزی نگفتم و به بالا رفتم.توی خونه کلا تنها بودم.گرچه میدونستم ملوک خانم اینا طبقه ی پایینن ولی یه احساس بدی داشتم.دوباره به اتاق خودم برگشتم.اونجا بیشتر احساس ارامش میکردم.بیشتر از کل دنیا فقط توی همین اتاق متوسط و با چیدمانی ساده ولی به سلیقه ی خودم ارامش میگرفتم.اتاقی که دورتادورشو کرده بودم خاطره و هرچیزی که بهم احساس خوبی میده.کلی عروسک جدید و یا قدیمی شیشههای بعضا پر یا خالیه عطر…انواع و اقسام عطر هایی که دوسشون داشتم.درحقیقت عطر و شکلات تنها چیزایی بودن که ازشون کلکسیون جمع میکردم.یه کلکسیون دخترونه و خوشگل با جعبه هایی که اکثرا کار دست خودم و پری و ایسان بودن.نگاهی به تمامی وسایل درون اتاق کردم.کلا اتاقم قربونش برم کلکسیونی بود برای خودش.گوشه گوشه اش خوراکی هایی با بسته بندی های وسوسه انگیزی که خودمم نمیدونستم چه طور خودمو کنترل کنم و نخورمشون.کتاب هایی که نه ملزما به نظم و لی با یه چیدمان خاصی فضای اتاقمو خواستنی تر میکردن!اتاق خواستنی!من هرکاری که دلم میخواست توی خونه ی دایی انجام میدادم و هرچیز که دلم میخواست میخریدم.اوایل حتی یه بستنی کیم هم دلم نمیومد بگیرم اما وقتی شنیده بودم که دایی از پول بابا برام خرج میکنه دیگه با دلی مطمئن و بدون هیچگونه عذاب وجدان پولای بابای خدا بیامرزمو خرج میکردم. و برام هم مهم نبود چه قدرش رو خود دایی مصرف میکنه.وکیل خانوادگی مون بهم گفته بود که وقتی ۱۸ سالم تموم شد میتونم ارث و میراث پدرمو از دایی بگیرم اما به نظرم این بد ترین کار ممکن در حق ادمایی بود که ۹سال خواسته یا ناخواسته درست مثل و برابر پسر خودشون بزرگم کرده بودن.حتی به اون اموال فکر هم نمیکردم و حقیقتش نمیدونستم که اصلا چیزی ازشون باقی مونده یانه.نیم ساعت بود وضو گرفته همین طوری وقتمو گذرونده بودم.سجادمو با یه ارامش خاص و وصف ناپذیری پهن کردم.بوی عطر جانمازم هم توی اتاق پخش شد.کلا یه فضای معنوی درست شده بود که بیا و تعریف کن.
توی تموم لحظه هایی که نماز میخوندم و به اتاقم و درو دیوار فکر میکردم اصلا انگار به کلی یادم رفته بود که همین امروز و حدود ۳ ساعت دیگه باید برای همیشه از این خونه برم.یه غم عجیبی سراغم اومد و دل شوره گرفتم.دل شوره ی خیلی چیز ها که از نظرم ارزش نگرانی رو داشتن.دلشوره ی تحقیر بی پناهی زیره سایه ی اقای پناهی هه
حتی دلم هم نمیخواست جلوی این افکار سراسر نا امیدی رو بگیرم. انگار تسلیمشون شده بودم.با بی رمقی و با وجود همین افکار مزخرف و مغشوش وسایلمو جمع کردم.دلم میخواست بخوابم اما با نگاه به قفسه ی کتاب های درسی خواب از سرم پرید.به عنوان یه دختر پشت کنکوری با کلی امیدو ارزو باید خیلی بیشتر از این ها درس میخوندم.از روی برنامه دوتا از کتاب هارو بیرون کشیدم مابقی رو توی اثاث ها گذاشتمو مشغول به درس شدم که لااقل از فکر کردن به اینده و مخصوصا اقای پناهی بهتر بود.
محو درس خوندن شده بودم و امار زمان و مکان از دستم در رفته بود .یعنی یک چنین ادم درسخونی بودم من.هه.چه درس خوندنی بشه بعد از رفتن به خونه ی اون دیو بی شاخ و دم.دیوی که درسته شاخ و دم و دندون نیش نداشت ولی یه جفت چشم قهوه ای روشن داشت که تمام وجودتو به اتیش میکشیدن.دیوی که اندازه ی کل مردم دنیا غرور و تکبر داشت و با هر حرفی که میزد ذره ذره ی شخصیتتو زیره سوال میبرد.اینا رو ندیده بودم بلکه تجربه کرده بودم که دارم اینطور خوب توصیفش میکنم. پوفی کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم . ۹:۳۰دقیقه بود. خوب دیگه باید میرفتم. یه لحظه تمام وجودمو غم فرا گرفت.رفتم کنار در و به اتاقم نگاه کردم. چه قدر این اتاقو دوست داشتم.نمیتونستم همه ی وسایلمو الان از خونه ی دایی ببرم باید توی یه فرصت مناسب تر می اومدم و ما بقی وسایلمو میبردم.
به اندازه ی یه ساک دستی و یه کوله و همچنین یه کارتون کوچیک وسایل برداشته بودم تا با خودم ببرم اما هنوز کلی از وسایلم باقی مونده بودن.
با هزار مکافات و البته با یه جفت چشم گریون از اتاقم دل کندم و از پله ها پایین رفتم.گوشی رو از روی اپن برداشتم و یه اژانس گرفتم برای لواسون.بماند چقدر اصرار کردم که سریع ماشینو بفرسته چون از ترس اومدن فرشاد حتی دستام هم میلرزیدن.با این وجود نیشخندی زدم و با صدای نسبتا بلند و امیدوارانه ای گفتم:پیش به سوی خونه ی اقای پناهی…))بعدم دستامو مشت کردم و بردم بالا.دیوونه بازیهام به اینجا ختم نمیشد و با همون صدا گفتم: دارم میام پیشت جاده چه همواره هوا چه قدر بوی عطر تورو داره…))پووف عطرچیه بابا هوا چه قدر بوی اخلاق گند تورو داره والا.با شنیدن صدای در به خودم اومدم و از روی اپن پریدم پایین.اضطراب توی تک تک سلول هام موج میزد.با دیدن ملوک خانم نفس راحتی کشیدم و دستمو روی قلب ملتهبم گذاشتم.
-سلام دخترم چرا ترسیدی؟
-سلام فکر کردم فرشاد اومده
-شرمنده عزیزم نمیخواستم بترسونمت
-دشمنتون شرمنده میدونم ملوک خانم
-داری میری ؟
-بله دیگه زنگ زدم اژانس بیاد
-ایشالا که هرچی میشه خیر باشه…
بنده خدا میخواست حرفشو ادامه بده که صدای زنگ در مانعش شد. با یه ببخشید به سمت ایفون رفتم.
-ملوک خانم ماشین اومده من دیگه باید برم.
-اا خوب یه لحظه صبر کن
سریع به سمت اشپزخونه رفت. شانه ای بالا انداختمو وسایلمو ازکنار پله ها اوردم نزدیک در ورودی.ملوک خانم با یه سینی که توش یه کاسه اب و یه جلد قران بود به سمتم اومد. لبخند تشکر امیزی زدم و سرمو کج کردم.
-اینکارا چیه ملوک خانم مسافرت که نمیرم.
-هرجا بالاخره داری میری باید خدا پشت و پناهت باشه.
-اون که بله ولی خوب کاسه ی اب …
این رو گفتم و سرمو انداختم پایین.یعنی دلم میخواست بازم به این خونه برگردم؟
-باشه دختر گلم هرچند من دلم میخواد بازم مثله همیشه تو رو ببینم اما خوب شاید اینطوری خودت راحت تر باشی.
-ممنون
از زیر قران ردم کردو تا دم در به استقبالم اومد.بغلش کردم و بوسیدمش.
-مواظب خودت باش دخترکم.
-چشم …فقط ملوک خانم لطفا شما چیزی به…
-باشه خیالت راحت عزیزم
به لبخندی اکتفا کردم و وسایلمو دادم به راننده تا بذاره توی ماشین.خودم هم نشستم توی ماشین و به محض راه افتادن برای ملوک خانم دستی تکون دادم.جدی جدی خودمم داشت باورم میشد دارم میرم سفر هرچند دسته کمی از مسافرت نداشت.نگاهی به سر و وضعم انداختم. یه شلوارلی
و یه مانتوی خردلی سنتی .کوله ی سرمه ای و شالی به همون رنگ. کفشم هم که یه آل استار لی جیگر بود. در کل خوب بود و ساده. قرار نبود که برم عروسی.قراره برم…با اینکه کلی تلاش کرده بودم با این موضوع کنار بیام ولی به این سادگی ها نبود که .داشتم میرفتم کار کنم.داشتم میرفتم خدمتکاری یه ادم خودخواه. در حقیقت همون کلفتی بود دیگه من که با خودم که رودروایسی ندارم.فکر به این قضیه اوج تخریب روحیم بود.دلم نمیخواست فکرمو به یک چنین چیزی مشغول کنم. اگه قرار بود باهر کاری که توی خونش انجام میدم این افکار بیان سراغم که کلام پس معرکه بود.من یه دخترناز پرورده و نازک نارنجی نبودم.من ادمی بودم که کار هرروزش سروکله زدن با امثاله فرشاده. من از اول بچگیم اصلا با پسرا بزرگ شده بودم.با این فکر خندیدم.ولی نه خیلی بلند.با این وجود راننده با تعجب از توی اینه نگاهم کرد.بنده خدا فکر میکرد دیوونه سوار کرده.بیخیال راننده شدم و سرمو گذاشتم روی پشتیه صندلی.پراید سواری هم عالمی داره ها…وباز لبخند زدم.
ساعت ۹:۲۰بود که رسیدم به خونه ی اقای پناهی.کرایه ی اژانس رو که حساب کردم دوباره استرس همراه با خونم توی بدنم جریان پیدا کرد.یه اضطراب احمقانه که مهار نشدنی هم بود . نفس عمیقی کشیدم.
-اروم باش دختر اروم…
یه صبح جمعه من و ورود به مرحله ی جدیدی از زندگیم.مرحله که چه عرض کنم گذر از خانی بود واسه خودش.زنگ در رو فشار دادم اینبار کسی سوالی نپرسید و در باز شد. از اونجا که دستم خیلی پر بود با پا در رو باز کردم.همون باغبونی که دیروز دیده بودمش توی باغ مشغول بود و حتی سرشم بلند نکرد ببینه کی اومده تو.کلا افراده این خونه ادمای عجیبین گویا. نگاهم رو از باغبون گرفتمو به سمته همون ویلای اصلی رفتم. اخ که چه قدر دلم میخواست یه بار فقط یه بار از توی اون راه رویایی و دونفره رد شم و اون یکی ویلا رو هم که خیلی ساختمون رویایی داشت ببینم.ولی خوب ندید بدید که نبودم.در ورودی ویلا باز بود با این وجود زنگ رو زدمو با شنیدن صدای عربده مانند بیا تو دیگه رفتم توی ویلا.اینبار هم مثل دفعه ی قبل به درو دیوارای خونه نگاه کردم.نمیدونم چرا ولی انقدر همه چیز رو جوون پسندانه چیده بودن که من خیلی زود جذبش میشدم.با این وجود با فکر اینکه ممکنه دیو بی شاخ و دم مچمو بگیره نگاهمو از در و دیوارا گرفتم .
-چیه اونجا وایسادی درو دیوارا رو نگا میکنی حالا خوبه بار اولت نیست.
اصلا شما حد حرصی که داشتم ازنوع حرفش میخوردمو در نظر نگیر.با این وجود سعی کردم اروم باشم .
-سلام.
-مگه عروس برونه اینهمه بار با خودت اوردی؟
جدی بود خشک مغرور و فضول.اخه به تو چه؟نگاهی به کارتون توی بغلم و ساک چرخ دار کنار دستم انداختم.کولم هم پشتم بود شرمنده نمیتونستم بهش نگاه کنم. نمیدونم روی اینو از کجا اوردم که بهش بگم:تازه اینکه همش نیست…))انگار خودم فهمیده بودم چی گفتم و نباید میگفتم اما دیگه خیلی دیر شده بود.چشماشو تنگ کرد و گفت:((مگه نگفتم جلوی من کوتاه کن اون زبونتو؟اینجا نیومدی اقامت دوساله درهتل هیلتون ها اومدی یه جایی واسه خدمتکاری …از اولشم معلوم بود کلا نمیفهمی مخصوصا با اون لحن مسخره و نگاه گیجت …الانم خیلی راحت همه ی اون خنزل پنزلاتو بدم لولوه ببره تا عملا زبونت کوتاه شه…))خداییشم از پس کوتاه کردن زبونم براومده بود.اول کمی بهمن گاه کرد ولی بعد باسرعت سمت ساک وسایلم خیز برداشت.
-ببخشید...
-چه عجب فهمیدی باید در این مواقع چیکار کرد…ولی ببین baby corn این بار اخره اخره دفعه ی بعدی دیگه ….دیگه دیگه.
تهدیداش درسته تهدید بود ولی خیلی عجیب بودن.من نمیدونمbaby cornو اون وسط از کجاش دراورده بود.با این وجود جای اینکه بهم بر بخوره بیشتر ترسیده بودم.خودم هم از این سکوت و مخصوصا از پوزخند گوشه ی لبش که اصلا هم بهش نمیومد خسته شده بودم.
-میشه اینا رو بذارم بالا؟
-سریع کار زیاد داری
توی گفتن این جمله تردید داشتم ولی دلمو زدم به دریا
-مگه امروز جمعه نیس؟
-خودم میدونم قبلا چی بهت گفتم توام ۱۹۲ نیستی که امار روز و اوقات شرعی رو یادم بندازی منظورم کارای قرارداد بود.
دیگه کلا صمم بکم شدم و با یه با اجازه رفتم بالا.یعنی کم مونده بود توی دسشویی هم عکساشو نصب کنه هااا.خدایی از حق نگذریم قیافش بد نبود ولی نه در حد چسبوندنش به درو دیوار.نا خوداگاه با خودم زمزمه کردم:((رو درو دیوار این شهر همش از تو یادگاره….))خنده ای کردم و از ترس مچ گیری دوبارش سریع قورتش دادم.ماشاالله تبارک و تعالی خونه نبود که قد مصلا پله داشت.اخراش دیگه نفسام بریده بود.با نفس های منقطع به در اتاق رسیدم و تقریبا کارتون رو پرت کردم روی زمین اول چند ثانیه صبر کردم تا نفسی تازه کنم و بعد وارد اتاق شدم.نمیدونم چرا احساس میکردم فضای اتاق غمناکه.شایدم به خاطر موقعیتی بود که من با اسم اون وارد این اتاق شدم وگرنه با درنظر نگرفتن هاله ی خاکی که روی اتاق نشسته بود فضای قشنگ و دخترونه ای داشت و با محیط کلی خونه تناقض ایجاد میکرد.ولی یه اتاق کاملا به سبک دخترونه و اونم نه برای یه خانم که برای یه دختر جوون توی خونه ای که یه مرد زندگی میکنه …یه کم عجیب بود… بیخیال کاراگاه بازی شدم چون به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم و به خودم نهیب زدم که اگه اینجا بخوام فضول بازی دربیارم که دیگه... دیگه دیگه….
وسایلمو گوشه ای از اتاق گذاشتمو بیخیال جادادنشون شدم . درحقیقت میخواستم بدونم جریان این قرار داد چیه؟حرفاشو اینبار بدون اون حس بد قبلی مرور میکردم.((اینجا نیومدی اقامت دوساله تو هتل هیلتون….دوسالش دیگه چی بود؟؟؟؟؟نه بابا میخواست بگه اسباب زیاد باخودم اوردم.نگاه شیطنت امیزی به وسایلم کردم و گفتنم:واااا اینا که چیزی نیست…))بیخیال دیوونه بازی رفتم سر ساکم تا یه لباس مناسب پیدا کنم.باید یه لباس ساده و تمیز میپوشیدم.یه دامن گشاد بنفشسفید تو خونه ای دراوردمو پام کردم.با یه لباس نسبتا گشاد یاسی.یه شال یاسی سفید هم روی سرم میزون کردم که هم سفت باشه هم حتی المکان موهام پیدا نباشه.اون چند تار سرکش مومو بیخیالش شدم.ازاونجایی که چندشم میشد روی سنگ پابرهنه راه برم و این خونه هم کلا سنگ بودیه دمپایی روفرشی ساده هم برداشتم.ناخواسته هارمونی قشنگی با رنگ درو دیوارای اتاق به وجود اومده بود.توی اینه ی قدی که درون کمد جاسازی شده بود نگاهی به خودم انداختم. همونطور بود که میخواستم ساده و تمیز …
باز هم بسم الله ی گفتمو از پله ها سرازیر شدم خیلی اروم و پله پله . پایین اومدنش چقدر خوب بوداااا.پله ها که تموم شدن با نگاهم دنبالش کردم.سرش روی چند تا برگه بود و با یه اخم نه چندان دلچسبی زل زده بود بهشون . نگاهی ب ساعتش انداخت:قرار نیس واسه هر کار بیموردی ۲۰ دقیقه وقت منو تلف کنی من اسباب بازیه تو نیستم.
ترجیح دادم ساکت بمونم. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت بیا بشین.بی هیچ حرف اضافه ای نشستم روی مبل راحتی . نه مثل اینکه برادرمون راحتن پس . یه تی شرت که دیگه رو به زیرپوش رفتن داشت میرفت پوشیده بود و یه شلوار فوق گشاد ورزشی.قد رونه پای من بازو داره این!!!!از حرف خودم خندم گرفت نه بابا بیچاره در اون حدم نبود.یهو برگشت و گفت:((اگه برانداز من تموم شد حرفمو بزنم.))چشمام ناخوداگاه گردشد.
-من منتظر بودم شما شروع کنین…
-معلوم بود…
تویه حرکت کامل برگشت سمت من و انگشتشو به نشونه ی تهدید گرفت جلوی صورتم
-ببین بذار از همین الان بهت بگم من از اون پسراش نیستم که با یه لبخند ملیح و ژگوند و هر کوفت و زهر ماری دلم بره دلم بسوزه به رحم بیاد یا از این چیزا…من ارمان پناهیم(خیلی محکم و با افتخار اینو گفت))به گنده تر و تاپ تر از توهم وا ندادم.وقتی پاتو تو این خونه میذاری یعنی دیگه هرگونه عشوه کلفتی و پسر بازی و اینا ممنوعه….حالا چه به خاطر من چه هرکس دیگه گوشم چیزی شنید نشنیدااااا خرفهم شدی؟
-منم نه بلدم نه مایلم با یه لبخند ملیح و ژگوند دل ببرم و با عروسک هم بلد نیستم بازی کنم چه برسه به پسر…تاحالاهم چیزی اونقدر روم تاثیر نذاشته که حالا کلفتی بخواد رو عشوه های نداشتم تاثیر بذاره…
تندو پشت سر هم حرف زده بودم و نمیدونم چرا احساس کردم الانه که سرمو از تنم جدا کنه.جون به جونم میکردن بچه پررو بودم خوب.امادگی هرگونه حمله ای رو داشتم با این حال چشم ازم گرفت و گفت:بهتره همینطور باشه.))داشتم تقریبا میمردم از خوشحالی که رم نکرد.مثله اینکه امروز رو مود خوبش بود.
-ببین من عادت دارم واسه هرکاری و هر معامله ای یه قرار داد رسمی جور کنم که نه طرفم بتونه در بره نه خودم.اینم قرارداد کارتوه.زیره دوسال من نمیتونستم قبول کنم که کار کنی اینجا فکرهم نکنم تا دوسال سرو سامونی بگیری هرچی دیروز گفتم توی این قرارداد ذکرشده و یه سری چیزایی که مربوط به امنیت جانی و مالی توه هم همینطور.یه نگاه به این بنداز پاشم امضاکن.خوب بخون.
راست میگفت موبه مو همه چیرو ذکر کرده بود.برای امنیت منم از خوراک و خواب گرفته تا حتی اینکه در صورت تجاوز چه اتفاقایی میوفته رو هم نوشته بود خیالم راحت شد.ادم عنقی بود ولی لااقل تمام جنبه های امنیت من و راستو ریس بودن کارای خودشو درنظر گرفته بود.اگه هرکدوم از اینا نقض میشد فرد خاطی باید ۳۰۰ میلیون پولو به اون یکی پرداخت میکرد.البته نه برای نقض همه ی موارد مثل تاخیرو اینا تو چیزای گنده تری مثله دزدی کردن من و یا کتک زدن اون به طور جدی و اگه جدی نبود دوبرابر دیه باید پرداخت میشد.نکنه این به خودش شک داشت که واسه ی کتکای خفیف ۳۰۰ میلیونو نذاشته بود……
درهرحال من که از خودم مطمئن بودم.قرار داد تکمیله تکمیل بود.خودکارو اروم از روی میز برداشتم.
-حواست باشه هاااا
-چشم هست
و پای قراردادو امضاکردم.
قراردادو ازم گرفت و یه نگاه اجمالی بهش انداخت و بعدم گذاشتش توی یه پوشه ای.
-من این قرارداد و میبرم پیش وکیلم رسمیش میکنم.
سرمو تکون دادم.از جاش بلند شد.فرصت خوبی بود تا از پایین تا بالاشو برانداز کنم . هیکلشم خوب بود.فابریک نه از این تزریقیا.به خودم گفتم:((جمع کن چشای هیزتو از رو پسرای مردم.))و با یه لبخند جهت نگاهمو روی پیانوی گوشه ی هال تغییر دادم.
-نمیخوای پاشی بری؟
-کجا؟
-یه سر برو سر قبر من یه مدته تحت فشاره زیاد قبرم یه فاتحه بفرست برام د یالا دیگه…
همچین جدی گفت به زنده بودنش شک کردم.
-د پاشو برو بالا من چه میدونم یه غلطی هست واسه کردن دیگه……امروز جمعس ….
از جام بلند شدم.راست میگفت کارای زیادی واسه انجام دادن داشتم.
- خدا نکنه….
-چی؟؟؟؟
-خدا نکنه که بمیرم….(با صدای ارومتری گفت:حیفم….)