صرفا جهت اینکه خرفهم شی3
اعتماد به نفس….دستشو کرده بود لای موهاشو داشت فکر میکرد.شانه ای بالا انداختم و از پله ها رفتم بالا.واقعا که با وجوده اینهمه پله نباید بابته چاقی دوران کنکور نگران میشدم.البته همچین مانکنم نبودمااااا اما اگه ازاین چاقتر میشدم دیگه ….به قول رییس دیگه دیگه….
باباز کردن در اتاق نور زننده ای چشممو اذیت کرد.اتاقم یه پنجره ی بزرگ که میتونم بگم تقریبا کل دیوار روبه روی درو پوشونده بود داشت.یه پنجره با پرده های سفیدی که گلای بنفش داشتنو البته کهنه بودن…سمت پنجره رفتم تا پرده رو بکشم.با دیدن منظره ی روبه روم که با ورودم به اتاق هرگز به اون دقت نکرده بودم جاخوردم.از توی این پنجره میشد کله باغ و البته ویلای فرعی و همون راه خوشگله رو دید.فوق العاده بود.با لبخندی توری زیر پرده رو کشیدمو دستامو به هم زدم.این اتاق نیاز به یه نظافت نه چندان اساسی داشت.قبل از تمیز کردن اتاق تصمیم گرفتم وسایلم رو بچینم تا دورم خلوت تر بشه.ساک لباس هامو باز کردم همینطور در کمد دیواریه اتاقو.با دیدن اونهمه لباس دخترونه ای که توی کاور و خیلی منظم اویزون شده بودن جاخوردم.کلی لباس کیف کفش .نمیدونم چرا اونقدر ذوق کرده بودم.لباسا به شدت قشنگ بودن.دلم میخواست همشونو امتحان کنم.اما جلوی خودمو گرفتم.خدای من اینجا خونه ی یه پسره؟؟؟؟؟؟با فکر انحرافی که به سرم زد یه جوری شدم.نکنه طرف…..بیخیال منحرف بازی شدم .اما برای جادان لباسام لازم بود که اون لباسارو برداشته بشن.علی رغم میل باطنی رفتم پایین تا تکلیفه این لباسارو خودش مشخص کنه.
هال و پذیرایی رو دید زدم اما هیچ کس نبود.با شنیدن صدا هایی از گوشه ی خونه به سمت اونجا رفتم.اینطور که معلوم بود طبقه ی پایین هم یه اتاق داشت.
صدای تنظیم اهنگ و اینجور چیزها میومد.صدای یه سازی که نمیشناختمش .نباید بیشتر از این پشت در اتاق میموندم.هم ممکن بود مچمو بگیره و هم اینکه کلی کار ریخته بود رو سرم.باید تست هم میزدم.گرچه یه مقدار مضطرب بودم اما بیخیال ترس و اینا شدمو در زدم.نزدیک یه دقیقه گذشت ولی نه صدای موزیک و ساز قطع شد و نه خبری از اقای پناهی.این بار محکم تر در زدم و لی بازم انگار نه انگار . صدای ساز دلنشین و مست کننده بود.یه لحظه از خودم بیخود شدم و گوش و دلمو سپردم به صدای ساز….اوج ارامش بود در عین مدرن بودن.سرمو این دفعه به در اتاق چسبوندم. هیچ کدوم از کارام دسته خودم نبود.صدای ساز از خود بیخودم کرده بود.چشماممو هم بسته بودم و کلا رفته بودم تو فضا که یهو با باز شدن در تعادلمو از دست دادمو با یه جسم سفت برخورد کردم.تا به خودم بیام و از بغله اون جسم سفت درام دو جفت چشم به خون نشسته دیدم که هر کاری ازشون بر میومد.دوباره خودمو گم کردمو دستپاچه شدم.
-اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟
چشماشو تنگ کرده بود و تهدید امیز حرف میزد
-من….راستش اقای پناهی…
صدای دادش از جا پروندم
-بهت میگم اینجا چه غلطی میکنی؟چرا فال گوش وایساده بودی؟؟
صدای دادش جسارتمو نمیدونم چرا دوباره بهم برگردوند.با لحن اروم و انگارنه انگاری گفتم:((حقیقیتش غرض از مزاحمت توی کمد اتاق من پر از لباس های مختلفه.بعد لباسای خودم توی کمد جا نمیشن…واسه این اومدم بپرسم با اون لباسا چی کار باید بکنم))
دوباره به حالت نورمال برگشت.چشماشو هم باز کرد.همینطوری خیلی چشاش درشت بود تنگش هم میکرد.قشنگ میتونستم حدس بزنم چه نوع شخصیتی داره.یه ادمی بود که فکر میکرد خییییلللللی شاخه ولی به نظر من موی زائدم نبود شاخ که دیگه جای خود داره.معلوم بود شازدس.از بچگیش به هرکی هرچی گفته واسش فراهم بوده به خاطر همین از همه انتظار اطاعت داره.یه ادم که خودشو به شدت دوس داره و محل به هیچ احدی هم نمیده.در عین همه ی این صفات خشک جدی و بسیار هم مغرور بود.تقریبا مطمئن بودم همه ی حدسیاتم درستن اما…نمیدونستم قراره به زودی اکثریتش اشتباه از اب دران.
-اونوقت یه سوال فنی….واسه همین پشت در وایساده بودی دیگه بدون اینکه یه ندا هم بدی؟
صداش از تو فکر درم اورده بود.
-نه دوبار در زدم نشنیدین نمیتونستم بیام تو که فالگوش هم واینساده بودم….صدای سازش برام تازگی داشت…
خیلی رک وبی پرده و صادقانه همه چی رو بهش گفته بودم.تکیه اش رو از چارچوب در برداشت و جلوتر از من راه افتاد.به نظرم اومد که باید دنبالش برم.همین کارو هم کردم.اروم و محکم از پله ها بالا رفت و هیچ مکثی هم نداشت.مثله من هم به هن و هن نیافتاده بود.اینجا بود که تفاوت های مرد و زن خودشونو نشون میدادناااااا.وارد اتاق شد و یه نگاه سریع و اجمالی به اتاق انداخت و بعد هم رفت سمت کمد.کمد بلندی بود.دوتا کمد کوچیک و به هم چسبیده هم بالاش بود.به سادگی دستشو دراز کردو در یکی از کمد های کوچیکو باز.یه کم با دستش توی کمد دنبال چیزی گشت . منم دست به سینه نگاهش میکردم.بالاخره در حالی که توی دستش یه وسیله بود رو کرد بهم و بسته را داد دستم.
-بگیر
-این چیه؟
-یه کمد دیواری تاشوه.بزرگم هست . فنر و اینا هم داره لباسای خودتو بذار این تو.با لباسای توی کمد هم کاری نداشته باش.کمد دیواری تاشو رو از دستش گرفتم و نگاهش کردم.بدون هیچ حرف اضافه ی دیگه سرشو انداخت و از اتاق رفت بیرون.احساس کردم وقتی داره میره چهرش درهمه.نمیدونم … شاید این لباسا براش مرورگر خاطراتی بوده. در هر صورت این چیزا به من هیچ ربطی نداشت.خداییش کمد تاشو چیز باحالی بود.توی بستش چندتا چوب برای نصب کردن قفسه هم گذاشته بودن.دلم چه قدر یه اهنگ لایت و اروم میخواست.بعد از شنیدن اون صدای ساز خیلی هوس اهنگ کرده بودم.گوشیمو از روی تخت برداشتم و یکی از اهنگای مازیار فلاحی رو گذاشتم که بخونه.اهنگا دونه دونه رد میشدن و من کارامو انجام میدادم.توی همه ی اون موزیکا انواع و اقسام ساز ها استفاده شده بود.اما هیچ کدوم مثل اون ساز نبودن.حس کنجکاویم به شدت بالا گرفته بود.کارام که تموم شد ساعت ۲ بود.بلافاصله بعد از تمیز کردن اتاق و سروسامون دادن بهش از اتاق بیرون رفتم.توی همون طبقه یه دسشویی و حموم هم بود.کلا هر طبقش برای خودش یه خونه ی مستقل بود.بعد از نماز یه کم گرسنم شده بود.اما مگه جرات داشتم برم پایین؟؟؟ناچار چندتا شکلات از توی کیفم دراوردم و یه جورایی سق زدم.بعد از اونم خودمو یه ۴ ساعتی با درس و تست و اضطراب زودرس کنکور مشغول کردم.ساعت شیش و نیم دست از سر کتاب برداشتم.واقعا گرسنم بود و روی رفتن به پایینو هم نداشتمو یه جورایی میترسیدم.
تصمیم گرفتم برم بیرون یه چیزی بخورم.نزدیکیای باغش مغازه و رستوران و اینا بودن.خورسید غروب کرده بود و نور نارنجی دل انگیزش از پنجره وارد اتاق میشد.نورگیرش حرف نداشت.هوای لواسون مسلما از تهران سرد تر بود.یه مانتوی ضخیم ابی بایه ژاکت سفید روش با یه شلوار لی و یه شال ساده ی سفید.عقدکنون که قرار نبود برم همون ال استار لی رو هم گفتم میپوشم.خودمو توی اینه نگاه کردم و دست اخر کولمو هم انداختم پشتم و د برو که رفتی.
از پله ها که پایین اومدم داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بهش بگم نگم که با دیدنش روی کاناپه که تیپش تو خونه ای نبود و یه کلاه بزرگم گذاشته بود سرش منصرف شدم چون به نظرم خواب بود.داشتم اروم از در میرفتم بیرون که صدای دادش در جا میخکوبم کرد.
-کجاااا؟؟؟؟
-میرم…بیرون
-بهت که گفته بودم لش بازی رو تو این خونه نیاری دیگه؟؟؟
-اقای محترم دارم میرم یه چیزی بخرم بخورم.
از روی کاناپه خیلی سریع بلند شدو کلاهشو پرت کرد یه گوشه ی دیگه.دستی لای موهای پریشونش برد و بی هیچ حرفی رفت سمت جالباسی.دست کرد و از توی جیب شلوارش دوتا ۱۰ تومنی دراورد و داد بهم.
-نه…خودم پول دارم.
-کی خواست پول بده تو بریزی تو شکمت داری میری واسه منم یه ساندویچ و یه کولا بگیر.
بدجور ضایع شدم.با این حال پولو ازش گرفتم و یه جورایی دممو گذاشتم رو کولم و رفتم تا بد تر از این تابلو نشده بودم.
هوا سرد تر از اون چیزی شده بود که فکرشو میکردم.منم که به شدت سرمایی بودم.وسط خیابون دستامو بغل کرده بودم و نم نمک راه میرفتم.با وجود سرما اما هوا اصلا ازاردهنده نبود و سرحالم کرده بود.سرم پایین بودوپامو میذاشتم روی برگای پاییزی و رنگارنگ .تا برسم به ساندویچ فروشی احساس کردم یه سرمای حسابی خودم.
روی صندلی های توی مغازه نشسته بودم که صدای اشنایی رو شنیدم. روی حرفش با من نبود اما….خیلی زود صاحب صدا رو شناختم.
نزدیک بود قشنگ از ترس سکته کنم اما خودمو جمع کردم.
-فرشاد تو باید حساب کنیاااااا
-خفه شو دیگه چه قدر باید بهتون کولی بدم پیاده شو بابا…
صدای نرم و با عشوه ای گفت:راست میگه دیگه کامی…..بیچاره فری من همش داره پولشو میده….
-بچه ها همه با هم عققققققق
و بعد صدای خنده ی بلند یه سری دخترو پسر.بگم روبه موت بودم حرف بدی نزدم.
-خیلی خوب بابا خودم حساب میکنم چی کوفت میکنین؟؟؟؟؟
هر کدوم یه چیزی میگفتن.هر لحظه اضطراب اینو داشتم که فروشنده صدام کنه که برم و سفارشو بگیرم . صدای قدمای کسی رو از پشتم شنیدم.سعی کرده بودم عادی باشم.نشسته بودم روی صندلی های بلند مغازه که روی یک اپن مانند مردم غذاشونو میخورن و پشتمو هم کرده بودم به سمت در.کلاه ژاکتم هم که بلند بود انداخته بودم روی سرم.فرشاد که از پشتم رد شد و رفت سمت پیشخون منم از روی صندلی اروم بلند شدم که برم.
-خانوم ببخشید سفارشتون حاضره…
قلبم وایساد.خودم هم داشتم حس میکردم الان با رنگ صندلی های یکدست سفید مغازه یکی شدم.
-خانم با شما هستم….
اگه بیشتر از این مکث میکردم بد تر میشد.همین الانشم سنگینی نگاه خیلیا رو روخودم حس میکردم.اروم برگشتم و رفتم سمت پیشخون.ساندویچ هارو از دست مغازه دار گرفتم.زیر میزی داشتم فرشادو هم میپاییدم.وقتی سفارشارو از دست مغازه دار گرفتم برگشت تا نگام کنه.یه کم چشاشو تنگ کرده بود که یکی صداش زد.
-فری…..فری بیا حال رومینا خوب نیس یه اب معدنی هم بگیر یالا…
نگاهشو از روم برداشت و یه اب معدنی از توی یخچال مغازه دراورد و به حسابدار گفت که با سفارشات حسابشون کنه.نفسی رو که تمام این مدت حبس کرده بودم با صدا بیرون دادم.ساندویچارو از روی پیشخون برداشتم و با قدم های تند از مغازه خارج شدم.باید هرچه زود تر اونجا رو ترک میکردم تا هوا از اینی که بود پس تر نشه.خیلی سریع ۵ قدم از مغازه فاصله نگرفته بودم که صدایی از پشت شنیدم:((وایسا ببینم …..کجا؟؟؟؟))
سر جام میخکوب شدم.حالا دیگه مطمئن بودم که شناختتم . اونقدر هول شده بودم که نفهمیدم صاحب صدا فرشاد نیست.
-هوووووو با توامااااا میگم کجا داری در میری؟؟؟؟؟
با خودم گفتم سارا چیزی نیست بر میگردی میبینتت یه لبخند چرت میزنه توهم یه لگد میزنه نقطه ی محرک و د برو.
-اهایییی فرشاد کجا راه افتادی داری میری؟؟؟؟؟میگم این حالش بده….
-اهههههه خوب بده که بده بچه نمیخواد بزاد به من چه عاخه؟؟؟
صدای فرشاد نزدیکتر از صدای قبلی میومد خیلی نزدیکتر.داشته دنبالم میومده یعنی؟؟؟با دودلی برگشتم و به پشتم نگاه کردم .بله اقا داشتن میومدن دنبال بنده و تعقیبم میکردن که یهو دوستش صداش کرده.اخ الهی خدا به اون دوستش و اون دختر مریضه هرچی میخوان بده . اگه فرشاد مطمئن می شد که منم مسلما مشکلای زیادی درست میکرد.اون از دوستاش خجالت نمیکشید.دوس دختراشم براش بیشتر از یه چیز اهمیت نداشتن.اون وسط میتونست با کمک دوستاش مانع از رفتنم به خونه ی پناهی بشه.با یاداوری اسم پناهی هول شدم و تا ویلا رو یه کله دویدم.
دقیقا ال الله اکبر رسیدم ویلا و زنگ زدم.بعد از چند ثانیه یه نفر درو باز کرد.پناهی تو چهار چوب در وایساده بود.همون لباسی که باهاش روی کاناپه دراز کشیده بود تنش بود ولی بدون وجود اون کلاه کابوییه.یه شلوار قهوه ای تیره با یه تی شرت فندقی و یه جلیقه ی قهوه ای هم روش . با رنگ چشاش هارمونی جالبی درست شده بود.
-سلام
از جلوی در رفت کنار تا رد شم.هیچ وقت جواب سلام نداده بود و نمیداد.بالاخره واسه یه چنین ادمایی کسره شانه به امثاله من سلام کنن خوب.با این فکر تو دلم چندتا فحش نثار خودش و امثالش کردم.
-بدم بهتون ساندویچ رو؟
-بذار رو اپن
چشم زیر لبی گفتم و رفتم تو ویلا . از توی پنجره ی ویلا میشد دیدش.میرفت سمت الاچیقی که توی باغ بود.تو این سرما با یه لا لباس سردش نمیشه؟نمیدونم چرا همیشه پسرایی که میرن باشگاه و عضله و اینا دارن میخوان بگن هیچ وقت سردشون نمیشه.از فکر پسرای عضله ای و اینا اومدم بیرون.ساندویچ و نوشابه ی خودمو از توی کیسه در اوردمو رفتم بالا.
روی پاگرد طبقه ی دوم بودم که صداشو شنیدم.
-ببینم تو به فک و فامیل و چه میدونم قیمت گفتی میای اینجا
مونده بودم چی بگم.راست میگفت من هنوز به دایی نگفته بودم.با این حال بهش گفتم :((بله گفتم.))یه ۳۰ ثانیه ای گذشت و حرفی نزد.به خاطر همین باقی پله هارو هم بالارفتم و توی اتاق روی تخت نشستمو بسم الله.
سیری هم احساس خوبی بودا.از بس که گرسنم بود ساندویچ به اون بزرگی رو یه جورایی بلعیدم.یه نگاه توی اینه ای که توی کمد بود انداختم.با دست زدم به شکمم.
-هیییییی امان از تو که انقدر همه ازت حساب میبرن
وبا خنده نگاهی به ساعت انداختم.چندتا از مساله های ریاضیم باقی مونده بودن.واقعا جای شکر داشت که تجربی انتگرال و دیفرانسیل نداره.والا بدبخت میشدم.از اول بچگی هم با حفظیات میونه ی بهتری داشتم.چندتا مساله ی ریاضی رو حل کردم و نمازمو هم خوندم.باید بالاخره به دایی اینا خبر می دادم.هرچی باشه من خواهر زادش بودم و نسبت بهم احساس مسئولیت میکرد حالا درسته زن دایی بشکنم میزد ولی خوب دایی واقعا رفتار پدرانه ای باهام داشت.گرچه بغضی اوقات بیشتر جلوه ی ترحم پیدا میکرد ولی خوب بازم.گوشیمو از روی میز ارایش برداشتم و اول چند دور توی دستم چرخوندمش.خوبی خط ۱۲ ی که دایی بهم داده بود همینا بودااااا.لبخند زدم .همیشه ایسان سر همین خط ۱۲ کلی دادو بیداد راه می انداخت.
با دایی حرف زدم.ساده تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم.گرچه اولش اومد مخالفت کنه ولی مثل اینکه زن دایی کنارش بود و حسابی منصرفش کرد.به دایی نگفتم که قراره چه کاری انجام بدم.اونم ازم سوالی نپرسید.فقط خیلی به خودش زحمت داد و گفت بعضی وقتا به ما هم سر بزن…
یه جوری شده بودم.حداقل از دایی خودم توقع نداشتم انقدر سرد با رفتنم از پیشش و هزار جور اتفاق دیگه که ممکن بود برام پیش بیاد برخورد کنه.زهر خندی زدم.فکرکنم تنها کسی که از رفتن من ناراحت شده فرشاده.اونم به خاطر….
توی همین افکار غلت و وا غلت میزدم.خودمو انداختم روی تخت و دراز کشیدم.دیگه به اندازه ی کافی گریه کرده بودم.من از همون ۹-۸ سالگی این چیزا رو میدونستم و باهاش کنار اومده بودم.نه از فراموش شدن ترسی داشتم و نه از غربت بیمی…از فردا باید کار میکردم.ساعت ۸:۱۵ بود.باز هم تصمیم گرفتم برم سراغ درسم.هرچند خدا میدونه حالم داشت ازشون بهم میخورد.
***
صبح ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم.تلوتلو خوران رفتم سمت روشویی و یه ابی به دستو صورتم زدم و وضو گرفتم تا نماز بخونم.پنجره رو هم باز کردم.یه نسیم صبحگاهی که جون دوباره بهم داد و حسابی خوابو از سرم پروند.این لحظه های روز اوج ارامش بود.ارامش خالص….واسه ی اینکه به طور کامل حض این احساس خوبو ببرم قران زیپی که با خودم اورده بودمو باز کردم و نجوا کنان یکی دو صفحه ای هم قران خوندم.بعید میدونستم توی این خونه از قران و جانماز خبری باشه….اصلا به من چه در هر صورت که باید برای خودم میاوردم.لباسای مدرسمو پوشیدمو سریع ولی در عین حال اروم از پله ها پایین رفتم.در یکی از اتاقای طبقه ی دوم باز بود.کنجکاویمو کنترل کردمو رفتم پایین.اینطور که پیدا بود اتاق رخشویی زیر زمینه.از ویلا رفتم بیرون و با اکراه وارد زیر زمین شدم.واقعا نه تاریک بود و نه کثیف. با این حا هیچ وقت نسبت به زیر زمین حس خوبی نداشتم.اتو هم همونجا بود و کنارش یه ست کامل لباس.البته به جز جوراب و بعضی چیزا….
لباسارو اتو کردم و مابقی رخت چرکا رو هم انداختم تو ماشین لباسشویی.لباسارو گرفته بودم و تو دستم و برگشتم به ویلا.گرسنم بود ولی از اونجاای که هنوز عادت به خوردن چیزی از اون خونه نداشتم صبحونشو چیدمو چایی هم دم کردم.ساعت ۶ بود که از خونه زدم بیرون.خداییش دست مریزاد به این سرعت عمل.تا ایستگاه اتوبوس که همون نزدیکیها بود دویدم.اگه میخواستم دربست بگیرم خیلی برام خرج برمیداشت.باید از این به بعد بیشتر صرفه جویی میکردم.توی ایستگاه اتوبوس.۵ دقیقه ای وایساده بودمو یه پسر علاف مزاحم به شدت رونروم بود.با این وجود اتوبوس اومد و بدون کوچکترین نگاهی بهش سوار شدم.
واسه خودم یه مسافرت حسابی رفته بودم.شتابزده به ساعت نگاه کردم.خداروشکر هنوز دیر نشده بود.با دیدن مدرسه لبخند زدم.یه حس مالکیت بهم دست داده بود بعد اینهمه غربت…هیچ وقت فکرشو هم نمیکردم از دیدن مدرسه انقدر ذوق کنم.
با اینکه خیلی نفس نداشتم اما تا در مدرسه رو دویدم و وارد حیاط شدم.سروصدا و شور بچه ها سر ذوقم اورده بود.از پشت هیکل ایسانو تشخیص دادم.اروم رفتم پشت سرشو یه دونه زدم پس گردنش.یهو با غضب برگشت.وااااییی عجب افتضاحی اینکه ایسان نبود.زده بودم پس گردن یکی از بچه های سوم.شرمنده اشتباه شدی گفتم و در حالی که لبمو میگزدیدم ازش دور شدم.ایسان گوشه ی حیاط استاده بودو مرموز میخندید.پرستو هم کنارش قهقهه میزد.
-چاه مکن بهر کسی ضایع میشی چون مگسی!!!!خانم صداقت…
-شاعرم شدی که ههههه ببندید نیشتونو
پرستو دست از خنده کشید و سلام کرد.
ایسان:چه خبر از عشقم؟
-هااا؟؟؟؟عشقت دیگه کیه؟؟؟
-واااا سارا؟؟؟
-اهان سعیدو میگی؟
-نه بابا با اون که بهم زدم.
-خدایییییی؟چه بهتر پس کی رو میگی؟؟؟
پرستو داشت ریزریز میخندید.
-این کی رو میگه؟؟؟
-پناهی رو…
جا خوردمو از اینکه دستم انداخته بود خندم گرفت.
-اخه دختره ی دیوونه…
-خوبه دیگه ….ویلای لواسونو پول و اینا که اوکی ما بقیشم مهم نیست
-نه که تو یه عمر گشنگی کشیدی؟
پرستو:نه حالا سارا جدی چه جوریه؟
-یعنی چی چه جوریه؟
-یعنی اخلاقش برخوردش
-و البته سارا جون قیافش تیپش ماشینش ….
-کوفت بگیری ایسان….چه میدونم اخلاق که گنده کلا یا رم میکنه یا تیکه میندازه.بعدم من هنوز اونجا کارمو شروع نکردم از امروز شروع میکنم . قیافشم
خوبه….خودشیفتس به شدت….تیپم من توخونه که دیدم توخونه ای بود ولی اونروز که تو اون شرکت استخدامه بود خوب بود ماشینشم نمیدونم دیگه؟
-سن؟؟؟؟
-اونم نمیدونم …..۲۴ ۲۵ میخوره...
-خوبه دیگه تورش کن خره…
-برو بابا …..
-راست میگه ایسان تو هم اصلا با اخلاق یه چنین ادمی مگه میشه کنار اومد.
پرستو اینو خیلی جدی گفت.
-پری تو هم من یه چیزی گفتم جدی گرفتیاااااا من شاید یه خریتی کردم برای بار اول تو عمرم با یکی اونم سعید بی لیاقت دوست شدم ولی دیگه شوخیا رو انقدر جدی نگیر تو هم…
-حالا اینا رو ولش کن…میگم سارا سختت نیست…
حتی تو فکرم نرفتم و سریع جوابشو دادم.
-نه ببین پری من الان حتی اگه سخت باشه هم نمیتونم کنار بکشم…
ایسان:چرا ؟؟؟چون میخوای یه بازی جدیدو شروع کنی و چه میدونم اینجور چرت و پرتا رو بهش ثابت کنی؟؟؟
-نه…چون برای دوسال قرارداد رسمی بستم.
جا خورده بودند…
پرستو:نه….چی میگی تو؟؟؟
-راست میگم قرارداد بستم از همه لحاظم تضمین شدست…چه امنیت مالی و جانی من…و چه اون...
ایسان:اما دوسال خیلیه…
-نه خیلی نیست من که نمیتونم از این مدت کمتر خودمو جمع و جور کنم…حالا میشه دیگه بیشتر از این دربارش حرف نزنیم؟
-چرا که نشه.الان زنگم میخوره باید بریم سر کلاس.
زنگ درست بعد از تموم شدن حرف پری به صدا در اومد.کلا روز پرکاری بود.از اونجایی که دیگه نمیتونستم مثل قبل درس بخونم و وقت کم میاوردم تمام زنگ تفریح ها رو توی کتابخونه مشغول بودم.پری و ایسان هم یه زنگشو باهام اومدن ولی بعدش کلافه شدن و رفتن توحیاط.با این وجود مدرسه بیشتر از اون چیزی که فکرشو گرفتم زود گذشت و با بچه ها خداحافظی کردم.مدرسمون دولتی بود اما من بهشون نگفته بودم که تغییر محل دادم چون ممکن بود دردسر درست شه.خسته و کوفته خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم.بعد از همون حدود نیم ساعت به ویلا رسیدم.واقعا نای نفس کشیدن هم نداشتم ولی خوب چه میشد کرد.
زنگ درو زدم.کسی درو باز نکرد .به ناچار چندتا ضربه به در زدم.بعد از حدود یه دقیقه در باز شد.همون باغبونه درو باز کرده بود.سلام کردم و همونطور که فکرشو میکردم جوابی نشنیدم.عنق تر از رییسش این باغبونه بود.البته فکر کنم از خواب بیدارش کرده بودم.
نگاهی به ساعت انداختم.۴:۳۰ بود.یه دوش سریع گرفتم.بدون اینکه موهامو خشک کنم رفتم پایین تا به کارا برسم.تقریبا نیاز به هرگونه نظافتی داشت.اول یه جمع و جور کلی و بعد جارو برقی و گردگیری.نزدیک به ۴ ساعت بعد همه ی کارا تموم شد.اب برنج هم گذاشته بودم.از اونجایی که خستگی به حد زیادی اذیتم میکرد باید یه غذای ساده درست میکردم.مرغ از همه چی بهتر بود خداییش.همونطوری که پیاز و باقی چیزا رو خرد میکردم کتابم هم روبه روم بود و در عین حال درس میخوندم.مرغ رو هم بار گذاشتم و با خیال راحت یه نفس کشیدم که گوشیم زنگ خورد.نگاهی به صفحش انداهتم.فرشاد بود.ناخوداگاه یه دلشوره ی بدی گرفتم.گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و سعی کردم فکرمو از سمت فرشاد دور کنم.موفق هم شدم و دوباره رفتم سر درسم ولی به ۱۰ دقیقه نکشیده دوباره زنگ زد.و بعد مرتب زنگ میزد.من هم سنگرو ول نکردم و جوابشو ندادم.چی میخواست بگه مگه؟؟گوشی رو برداشتم.گذاشتم خودش اول حرف بزنه.
-الوو….الو سارا..
-الو بفرمایید
-کوفت و بفرمایید تو کدوم گوری رفتی از دیشب تاحالا هم نیومدی؟
-علیک سلام
-سلام جواب منو بده
-به دایی گفتم زنگ بزن ازش بپرس
-خود بابا بهم گفت من دارم از تو میپرسم
-منم عادت ندارم بیشتر از یه بار جواب یه سوالو بدم.
عصبی بود.فکر نمیکردم تا به این حد براش مهم باشه.
-مسخره بازی درنیار بهت میگم…یعنی چی میخوای مستقل باشی و از این چرت و پرتا؟؟؟
-یعنی یه سری چرت و پرتی که تو مخ تو نمیره...
-ببین خانم دکتر من الان عصبی تر از این حرفام هااا
-ببین اقای علاف اون موقع که جلوت بودمم هیچ غلطی نمیتونستی بکنی دیگه الان که جای خود داره.بعدم من باید برم درس بخونم.
-صبر کن قطع نکن ببینم…حالا کجا رفتی؟چیکار میکنی؟خونس شرکته چیه؟جاش امنه اصلا؟
-از بودن کنار تو امن تره خیالت تخت…
-بامن یکی به دو نکن میخوام ببینمت بیام کجا؟
-ا نه بابا منم خیلی چیزا میخوام که نمیشه…
قهقهه ای زد.
-اشکال نداره شما با ما باش یه کار میکنم کار واست نشد نداشته باشه خانومی
-زهر مار باید برم.
-بهت میگم ادرس بده
-منم گفتم خدافظ
وبدون اینکه منتظر شنیدن حرفش باشم قطع کردم.مرده شور ریخت چندششو ببرن الهی …گوشیمو خاموش کردم.اعصابمو بهم زده بود.وقت فکر کردن هم حتی نداشتم.باید فشرده تر از این حرفا درس میخوندم.اینجوری ازاد اردستان هم قبول نمیشدم.ساعت حدود ۱۰ بود که صدای خوش و بش کردن دونفر باهمو از پنجره ی تو اشپزخونه شنیدم.یکی شون که همون پناهی بود خیلی بلند حرف میزد و در عین حال و خلاف اون چیزی که فکرشو میکردم محترمانه و صمیمی .از تو پنجره نگاهی کردم و به ثانیه نکشیده پرده رو انداختم و شالمو هم از روی صندلی برداشتم.اشپزخونه درست کنار در ورودی بود.کلیدو انداخت تو در و وارد که شد یه حس بدی بهم دست داد.با این حال سلام خیلی ارومی کردم.نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:میزو بچین…
دلم میخواست لهش کنم.دیگه این خیلی امرانه حرف میزد نامرد.از بالای پله ها یه نگاه کلی به خونه انداخت و رفت.پوفی کشیدمو وسایل شامو اماده کردم براش.غذا خوب شده بود اگه از حق نگذریم.نمک و مابقی چیزاش هم میزون بود.خدارو شکری گفتم و به کارم ادامه دادم.نیم ساعت بعد سرو کلش در حالی که موهاشو با حوله خشک میکرد از پله ها اومد پایین.ومستقیما نشست پشت میز و بعدشم سریع وارد عمل شد.با یه اضطرابی تمام مدت داشتم زیر میزی نگاش میکردم که مبادا بدش اومده باشه و اتفاقی بیافته.ولی نه مثل اینکه خوشش اومده بود چون وقتی لقمه ی اخر از بشقاب اول هنوز تموم نشده بود واسه خودش دوباره بشقابو پر کرد.نفس راحتی کشیدم و دوباره نشستم پشت میز.هنوز ۵ خطم درس نخونده بودم که دیدم اومد تو اشپزخونه.دستامو طبق عادت رو گوشم گذاشته بودمو متعجب نگاش میکردم.نه به خاطر اینکه اومده بود تو اشپزخونه به خاطر اینکه بشقاب به اون پری رو به ۳ دقیقه نکشیده یه جورایی بلعیده بود.خودمو جمع و جور کردم و ازروی صندلی پاشدم و نگاهمو ازش گرفتم.اومد سمت کتابم.برش داشت و ورقش زد و بعد انداختش رو میز. داشتم از اشپزخونه میرفتم بیرون میزو جمع کنم که گفت:((از این به بعد تو مرغ پودر سیرم میریزی …))وامونده بودم.چه پررو بود ها.
-درضمن زعفرونم بیشتر میزنی چه به برنج چه به مرغ دوست دارم.
برگشتم و نگاهش کردم.یه تیکه ی مشتی میتونستم بهش بندازم ولی بیخیال شدمو شروع کردم میزو جمع کردن.اونم دیگه چیزی نگفت و رفت توی همون اتاقی که طبقه ی اول بود.انتظار داشتم دوباره صدای همون سازو بشنوم.به خاطر همین کلی ذوق کردم.ولی اینبار صدای یه اهنگ اسپانیایی اومد.خیلی واضح صدای اهنگو میشنیدم چون واقعا بلند بود.وسایل شامو جمع و جور کردم و سر جاش چیدم.دوتا ماشین ظرفشویی هم توی اشپزخونه بود.یکیش کوچیک و یکیش خیلی بزرگ بود.در کوچیکه رو که باز کردم کلی طرف توش بود.اول اونا رو خالی کردم و بعد ظرفای کثیفو توش چیدم.از اونجایی که خیلی کنجکاو شده بودم در بزرگه رو هم باز کردم و همونطور که انتظارشو میکشیدم اونم پر بود.خالیش کردم وظرفا رو سرجاشون چیدم.همه چیز مرتب بود و نیازی به نظافت دوباره نداشت.ساعت همون ۱۱:۳۰ شده بود و منم دیگه از فرط خستگی چشام تار میدیدن.اروم اروم از پله ها بالا رفتم و بعد از اینکه ساعت گوشیمو روی ۴:۳۰ تنظیم کردم یه جورایی واسه ۵ ساعت مردم.
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم و چشم بسته خفش کردم.نای تکون خوردن هم نداشتم.ولی با این وجود از خواب بیدار شدم و همونطور که خمار خواب بودم رفتم و یه ابی به دست و صورتم زدم.از طرفی هم خیلی گرسنم بود.برگشتم به اتاق و از توی کیفم یه بیسکویت دراوردم و خوردم.دیگه تقریبا هوشیار شده بودم.ساعت یه ربع پنج بود.کتاب زیستمو که امروز ازش انتحان داشتم برداشتم و یه دوره ی کلی کردم.۳ربع بعدش هم لباسامو پوشیدم و وسایلم رو هم که از شب قبل اماده گذاشته بودم.و بعد دوباره همون روال روز قبل.یه میز صبحونه چیدم و خودم هم اینبار یه دو سه لقمه ای ناخنک زدم تقریبا.بعدم اتو کردن لباسا و امروز که دیگه لباس کثیفی نبود.فقط لباسای خشک شده ی روز قبل رو ریختم تو سبد که وقتی برگشتم اتو کنم.دوباره یه سر برگشتم بالا.روی اپن یه تراول ۵۰ ی بود و یه کاغذ هم روش.((برای خرید خونه))نفسمو صدادار و یه جورایی اه مانند بیرون دادم و از خونه زدم بیرون.اونروز طبق قراری که با پری و ایسان گذاشته بودم گوشی برده بودیم.ولی نمیدونستم ایندفعه میخواستن چیکار کنن.دیگه خبری از اون پسر مزاحمه نبود.توی اتوبوس نشستم کنار یه خانومی که سرشو گذاشته بود روی شیشه ی اتوبوس و خوابیده بود.بچش هم یه ابنبات کله ی صبحی دستش بود و داشت با یه ولعی میخوردش.نگاهم کرد.تمام سرو صورتش ابنباتی شده بود.لبخندی نثارش کردم و از توی کیفم یه دستمال دادم دستش.با یه وضعی دستمالو به صورتش کشید.گوشه ی دستمال به گونش چسبید و کلافش کرد.قیافش خیلی خنده دار شده بود.کمکش کردم و صورتشو پاک کردم.بیخیال دوباره به همون شکل قبلی مشغول مکیدن ابنباتش شد.
تمام طول مسیر به همون بچه خیره شده بودم.و نفهمیدم کی رسیدم.بیخیال بیدار کردن مادرش شدم و از اتوبوس رفتم بیرون و از ایستگاه تا مدرسه رو هم که پیاده رفتم.هوا خیلی ملس بود و دلچسب.به مدرسه که رسیدم پرستو هم با داد و بیداد از ماشین پدرش پیاده شد. وضع مالی شون خیلی خوب بود.ولی مثل اینکه مادر و پدرش از همون اول باهم نمیساختن.پرستو هم تک بچه بود و فوق العاده احساساتی.ماشین پدرش که داشت میرفت از پشت یه لگد به ماشین زد.تعادلشو از دست داد و افتاد زمین گوشه ی خیابون.دویدم سمتش و صداش زدم.عصبی لم داده بود به جوب و داشت زیر لب غرغر میکرد و شایدم فحش میداد.حتی صدای من رو هم که شنید هیچ کاری نکرد.فقط محکم خاک روی لباسشو میتکوند.نگاهش میکردم.دست اخر دستمو دراز کردم سمتش.فکر کنم تازه متوجه حضورم شده بود.یه چند ثانیه ای خیره نگاهم کرد و بعد دستمو گرفت.تعادل نداشت و تمام لباسش خاکی شده بود.
-بذار لباستو بتکونم
-بریم مدرسه بعد …اینجا خوب نیست.
سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم.رفتیم تو حیاط و روی نیمکت نشست منم کنارش.حرف نمیزدم. میدونستم توی این شرایط باید منتظر بمونم خودش به حرف بیاد.ولی پری تودارتر از این حرفا بود.ناامید از اینکه به حرف بیاد به پشتی نیمکت تکیه دادم و خیلی اروم روی دستگیرش ضرب گرفتم.با دیدن چهره ی بشاش ایسان که مثل همیشه یه اهنگ شادو زمزمه میکرد و تکون تکون میخورد خوشحال شدم.به احتمال قوی اون میتونست وضع پرستو رو بهتر کنه و لااقل از افسردگی احتمالی منم میتونست جلوگیری کنه.اومد جلو و با انرژی سلام کرد.
-چشه این باز؟؟؟
-نمیدونم
-مارو باش از کی داریم سوال میپرسیم…پاشو ببینم.
از روی نیمکت بلند شدم.ایسان نشست کنار پرستو و یکی از پاهاشو هم انداخت اون سمت نیمکت.
-خوب حالا بگو چی شده باز؟
پرستو که تا اون لحظه اروم نشسته بود یهو عین اتشفشان منفجر شد.
-چی شده؟اینم سوال اخه؟خوب معلومه دیگه همون بحث همیشگی طلاق و خارج و مامان یا بابا و چه میدونم همین چرت و پرتا دیگه.اه اصلا دیگه کلافه شدم بذار هر غلطی دلشون میخواد بکنن.انگار من مجبورشون کردم باهم ازدواج کنن و بعدم من بدبخت و بزان.والا اصلا تواین خونه ارامش ندارم من…برن هر غلطی دلشون میخواد بکنن با من چیکار دارن؟
ایسان:حالا چی شده دوباره؟
-چه میدونم بابا همش تقصیر این بابامه کل زندگیش شده کار تازگیام که همش سیگار میکشه بیچاره مامانم غصم میشه براش.
-عیب نداره بابا یه دعوای زن و شوهری ازهمین نمکای زندگی
-مشکل اینه که زندگیه ما دیگه شور شده ایسان…
-بالاخره یه جوری باهاش کنار میان.
-نمیدونم بابا این وسط بابام اصرار اصرار که بیا بفرستمت خارج.میخواد من برم تا راحت مامانمو طلاق بده.من میدونم دیگه
ترجیح میدادم در اون شرایط کلا هیچی نگم چون واقعا هیچی نمیدونستم.
-میخوای یه کار کن به مامان بزرگت بگو که باهاشون حرف بزنه.
یه چند لحظه ای فکرکرد.
-نه میترسم بدترشه.
-خوب لااقل خیالت راحت میشه که یه کاری کردی بعدم تو این مدت بیشتر برو کنارشون خاطره های قبل رو یادشون بنداز بهشون بفهمون راضی به طلاق نیستی.
من:میگم ایسان خوب تجربه داری ها در این زمینه هاااااا واسه خودت یه پا مشاور شدی...
-خفه شو سارا توام….راستی چه خبرا ؟
-اولا اون نیشتو ببند دوما هیچی
-اه حیف شد پس تو به چه دردی میخوری اخه یه خبرم از این جیگر واسه ما نمیاری
-ایسان میشه لال شی عزیزم یهو میبینیش میخوره تو ذوقتااااا
-نترس من میتونم قیافشو نبینم باقیش مهمه خره تو که این چیزا رو نمیفهمی…
با مشت زدم به بازوش.
-هووو همچین نرم و نازک نیستی منو اینطوری میزنی ها.پری تو ام پاشو خودتو لوس نکن همچین غمبرک گرفته انگار شوهرش مرده.
پرستو هم لبخندی زد و به ما نگاه کرد.
-اون که غمبرک نداره خانم مشاور…
زنگ که خورد دوباره همون اش و همون کاسه ی روز قبل برپا بود.سر کلاس تماما حواسم به معلم بود و حوصله ی مسخره بازی های بچه هارو نداشتم.یعنی حوصله که چه عرض کنم دیگه شرایط خیلی عوض شده بود و منم باید همپای تغییر شرایطم عوض میشدم.تمام زنگ تفریح هارو هم یا تو کتابخونه بودم و یا پیش معلما وایمیسادم برای رفع اشکال.خلاصه کلی خودمو خسته کردم و زنگ هم که خورد خیلی اشفته و داغون از کلاس زدم بیرون.وسطای راهرو ایسان از پشت کولمو کشید.یه جورایی پرت شدم تو بغلش.
-کجا داری میری با این عجله و این قیافه ی داغون
-خستم دارم میرم خونه
-خوب وایسا لااقل از در مدرسه رو با هم بریم بیرون الان پرستو هم میاد.ایناهاش.
ایسان:میگم بچه ها پایه این این چهار شنبه تعطیلیه بذاریم بریم بیرون؟؟؟
همه ی غم دنیا رو سرم اوار شد با این حال سعی کردم عادی باشم و گفتم :
من نمیتونم شما دوتا اگه رفتین بهتون خوش بگذره؟
-اوا چرا اخه؟؟؟۴شنبه تعطیل رسمی که…
-خوب من که درهر صورت باید به کارم برسم ولی اگرم تعطیل باشه باید درس بخونم اینطور که حساب کردم با این وضعی که پیش اومده اگه کل ۲۴ ساعت جمعه رو هم بشینم پای کتاب نمیتونم طبق برنامه پیش برم.
پری:اههههه لعنت به این کنکور
ایسان:بشمار
من:صد بار…
از در که زدیم بیرون پری محکم زد به شونم .
-سارا سارا این فرشاد نیست.؟؟؟؟
یهو احساس کردم قلبم وایساد.اون چند قدم کوتاهی رو که از مدرسه اومده بودیم بیرونو عقب گرد برگشتم و مسیر دست پرستو رو دنبال کردم.راست می گفت. فرشاد تکیه داده بود به ماشینش اون ور خیابون و گوشیش هم دستش بود. هر از چند گاهی هم سرشو از روی گوشیش بلند میکرد و به بچه هایی که از مدرسه ی ما میزدن بیرون با یه نگاه جستجوگرانه ای خیره میشد.
ایسان:قرار بود بیاد دنبالت؟؟؟؟
-نه بابا پسره سیریش بیشعور ….میخم شده از اون روز که از خونشون رفتم.
-خوب برو ببین چی کارت داره
-پری تو هم حرفایی میزنیا این یارو پاک خله شده دستو پامو هم ببنده من میدونم دیگه نمیذاره برم خونه ی پناهی…
ایسان:خوب مگه بده یه نفر انقدر دوست داره؟
-خفه شو ایسان…
اینو منو پرستو باهم گفتیم.پرستو ناخوداگاه خیز برداشت سمت موهام که دستامو به نشونه ی تسلیم بالا گرفتم.
-باشه باشه پری بذار پیدا شه اونوقت مال تو خوشگل تر…حالا اینو چیکارش کنم؟
ایسان :هیچی تو از اون خیابون برو منو پری رو میشناسه دیگه ….مجیدی هم هم قد و هیکل توه میریم با خودمون میبریمش از جلوی فرشاد هم رد میشیم.تو هم تو این مدت فقط بدو باشه.
-مرسی دستت درست…خدافظ
--خدافظ.
به محض اینکه اون ۳تا رفتن اون طرف خیابون منم د درو.تا ایستگاه اتوبوسو یه کله دویدم.خودم هم اینو میدونستم که دلایلم برای فرار از دست فرشاد قانع کننده نبودن.اما حالا که اومده بود دم مدرسه وضع فرق کرده بود.فکر نمیکردم اینکارارو بکنه.پاک زده بود به سرش .
از اتوبوس که پیاده شدم رفتم سمت سوپرمارکت بزرگی که به خونه هم نزدیک بود.با دیدن دوباره ی ساندویچ فروشی یه جوری شدم.با این وجود سریع رفتم تو مغازه و لیست خریدایی که نوشته بودمو تهیه کردم و بعد در حالی که دستام خیلی بیش از حد سنگین شده بودن رفتم سمت خونه. جلوی در خونه وسایلو رو زمین گذاشتم و یه کم صبر کردم تا نفسی تازه کنم.صدای جیغ و داد چند نفر باهم می اومد . کنجکاو کیفمو گذاشتم کنار بارها و رفتم سمت جایی که ازش صدا می اومد.یه خانم بود که داشت جیغ میکشید و یه مرد که روبه روش وایساده بود و اصرار داشت کیفشو ازش بگیره اما اون خانمه هم وا نمیداد.دلم به شدت واسه خانمه سوخته بود و از طرفی هم حس قهرمان بازیم گل کرده بود.گوشیم که گذاشته بودم تو جیبمو در اوردم و جوری که اون مرده هم بشنوه گفتم :الووو ۱۱۰ ببخشید اینجا یه ….
ولی بعد یه تیزی سرد و بعدش هم یه درد ناجور رو توی ناحیه ی شکمم احساس کردم.از درد به خودم میپیچیدم و گوشیم هم از دستم افتاد.مرده سمت گوشیم خیز برد و برش داشت
-محسن چرا با چاقو زدیش ؟؟؟؟اهههه این که هیچیم باهاش نیست
-طوری نیست گوشیشو برداشتم
-محسن خیلی کم سنه گناه داره
-خفه شو الان وقت این حرفا نیست در رو یکی داره میاد…
دیگه هیچ صدایی رو نشنیدم و بیهوش نقش خیابون شدم.