نمیدونم چی شد که یهو از خواب بیدار شدم.حالم هیچ تعریفی نداشت.چشمام هم تار میدید.نگاهی به دوروبرم انداختم . توی اتاقم بودم.توی ناحیه ی شکم و پهلوهام هنوز هم احساس درد داشم.با یاداوری صحنه ی چاقو خوردنم تنم لرزید.چاقو خوردن که مشکلی نداره فریب خوردنه که….تمایلی به فکر کردن راجبش نداشتم.دستمو گذاشتم روی محل ضربه که حالا پانسمان شده بود.متعجب دوباره به دورو برم نگاه کردم.خونه ی پناهی بودم ولی این پانسمان….خواستم از روی تخت بلند شم که درد بدی تو تمام وجودم پیچید و اه نسبتا بلندی کشیدم.همونطور که لبمو فشار میدادم تا بتونم دوباره دراز بکشم روی تخت در اتاق باز شد و من در همون حالت که به نظرم خیلی اسف ناک میومد به چهره ی پناهی که تو ۴ چوب در ظاهر شد خیره شدم.بی تفاوت اومد تو اتاق و منتظر شد که من یه سروسامونی به وضعیتم بدم.بالاخره موفق شدم با هزار زور و زر روی تخت دراز که نه البته خجالت کشیدم جلوش دراز بکشم.تکیه مو دادم به پشتی تخت و منتظر موندم یه چیزی بگه.اون با یه نگاه سرد و یه حالت بیتفاوت به من و من با یه حالت مضطرب و پرسشگرانه به اون خیره شده بودم.

دستشو به بغلش گرفت ولی بازم همونطوری داشت نگاهم میکرد.اعصابم دیگه داشت خرد میشد.ولی بالاخره به حرف اومد.

-من که نمیدونم تو کجا بزرگ شدی اما حالا توی همونجا بهت یاد ندادن وقتی میخوای یه قهرمان بازی در بیاری باید قبلش یه سری چیزا رو در نظر بگیری؟

یه کم مکث کرد .از طرفی به من بیچاره هم درد فشار می اورد و هم زخم زبونای این پسره.اعصابمو پاک خاش خاشی کرده بود.یه کم همونطوری نگام کرد و بعد دوقدم اومد داخل اتاق.نه ازش می ترسیدم و نه دیگه حساب میبردم.یعنی دردی که از ضربه ی چاقو بهم وارد شده بود جلوی همه ی این احساسارو گرفته بود.فقط توی اون لحظات ازش بیزار بودم.دلم میخواست یه سیلی درست و درمون حواله ی صورتش کنم و بهش بگم ازت متنفرم ….اما خوب شرایط ایجاب نمیکرد.

-یه سری شرایطی مثل اینکه دیگه اسم قهرمانا رو توی کتابا نمینویسن…..یا مثلا اینکه مملکت ممکنه عارش بیاد که اسم امثال تورو به عنوان  شهروندهم ذکر کنه دیگه قهرمان که جای خود داره….

عوضی بدجور رو نقطه ضعفام  سوزن می زد.اما نباید نسبت  بهش  ضعف نشون میدادم.

-یا مثلا از همه مهم تر اینکه اگه تو این قهرمان بازی ها یه بلایی سرت بیاد از اونجایی که کسی دورو برت نیست من باید از وسط خیابون جمعت کنم گوشیتو از اقا دزده بگیرم بلندت کنم از این همه پله بیارمت بالا زخم تو پانسمان کنم و وقتمو صرف یه چننین چیزی کنم.واقعا به این چیزا فکر نکرده بودی؟؟؟

حرفاش به اندازه ای سوزنده بودن که بتونن از یه دیوار پولادی هم رد شن دیگه شخصیت من که جای خود داشت.یه لحظه سرمو انداختم پایین و بعد خیلی اروم دوباره اوردم بالا و روبهش گفتم:

-ممنون بابت زحماتتون ……شرمنده وقتتون گرفته شد و اینکه ……..امیدوارم بتونم یه جوری جبران کنم.

لبخند فوق شرورانه ای زد که هزار جور فکر و ذکر مختلف بهم هجوم اورد.اینبار دیگه واقعا ترسیدم.نکنه…..

-اون که باید …..پس چی فکر کردی؟

-چی رو ؟؟؟

-هه مارو باش با کی اومدیم سر جلسه المپیاد…..جبرانو میگم.باید جبران کنی.

-خوب ….خوب جبران میکنم دیگه

خدایییش چشاش واقعا شر شده بود.یه پوزخند مضحک هم زد و نگاهم کرد.بعدم بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از اتاق زد بیرون.اما یه لحظه وایساد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:در ضمن تو قرار داد اومده بود که اگه نتونستی یه روز رو کار کنی جاش اخر هفته ی اون هفته تعطیلی نداری و در اختیار منی دیگه نه؟؟؟؟

و بعد در رو خیلی اروم و با ارامش بست . هنوز ۳۰ ثانیه از رفتنش نمیگذشت که با صدای نه چندان کوتاهی گفتم:خفه شو پسره ی مغرور الدنگ بچه میترسونه ….هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی…اخخخخ

دستمو گذاشتم روی زخمم که یهو تیر کشیده بود.همونطور که دستم روی زخم بود فشار دستاشو روی گردنم حس کردم و بعد محکم کوبوندم به پشتی تخت . اونقدر جاخورده بودم که درد و به کلی از یادم بردم.احساس کردم هر لحظه ممکنه استخون گردنم زیر پنجه های وحشیش خرد بشه.

-ببین جوجه این بار اخرته که چه جلوم چه پشتم حتی یه لیچار ساده میبندی همین الانشم میتونم استخون گردنتو بشکنم.بعدم من نمیتونم هیچ غلطی بکنم هانن؟؟چشمت به اون قرارداده افتاده دوربرت داشته نه؟۳۰۰ ملیون که واسه من پول ادامس خرسیمه…..همین الان میتونم همه حیثیتتو به باد بدم…..

دیگه حتی نمیتونستم صداشو بشنوم.به عق زدن افتاده بودم که دیگه خیلی وحشیانه دستشو از روی گردنم کشید .قبلش هم یه دور کشیدم سمت خودش و بعد محکم سمت پشتی تخت پرتم کرد.درد اونقدر شدت گرفته بود که دیگه لمس شده بودم.توی این گیرودار حتی نمیتونستم به بدبختی هام و حرفایی که زد فکر کنم.جلوی خودمو گرفتم که بالا نیارم.اینطور هم نشد اما بعدش افتادم به هق هق .نفسام هم منقطع  و بریده بریده بود.این چه وضعی بود که من بهش دچار شده بودم؟خدایا این یه بازیه یا یه امتحان؟؟؟هرچی که هس حواست باشه خیلی سخته …..من قول دادم اخرشو ببرم ……قول دادم…..

درد بیهوشم کرد…چه درد زخمم چه درد گلوم و چه درد غرورم…

**

خستگی تو تنم بیشتر از این حرفا بود که بخواد با چند ساعت خوابیدن از بین بره.کلافه سعی کردم از روی تخت بلند شم . هوا هنوز گرگ و میش بود.ساعت موبایلمو تنظیم نکرده بودم.وقت زیادی نداشتم.هرچند هنوز هم دردو خیلی زیاد احساس میکردم اما نمیتونستم چه از درس و چه از ما بقی کارا بگذرم.به سختی و در حالیکه برای جلوگیری از جیغ کشیدنم لبمو محکم فشار می دادم  از روی تخت بلندشدم واروم و تلو تلو خوران رفتم سمت در.درد وحشتناک تمام عقل و جونمو به تسخیر گرفته بود.تند تند و پشت سر هم  نفس میکشیدم و قدم برمیداشتم.خدا الهی ازتون نگذره…….

دست و صورتمو ابی زدم.با دیدن خودم توی اینه جاخوردم.رنگ پوستم زرد شده بود و چشمم هم فجیع گود افتاده بود.لبم هم که مثل همیشه باد کرده بود.نه اینکه خیلی کوچیک بود باد هم میکرد.

قشنگ با مشقت لباسامو تنم کردم و سعی کردم دردو فراموش کنم.از پله ها لنگ لنگان پایین رفتم و صبحانه رو هم چیدم. از شب قبل هیچی نخورده بودم و حالت تهوع داشتم.از طرفی با وجود گرسنگی میلی هم به خوردن نداشتم.ولی با این وجود یکی دولقمه ای خوردم و بعد با همون وضعیت رفتم اتاق رختشویی.یه مقداری لباس جمع شده بود.ریختمشون تو لباس شویی کوچیکه.۲تا ماشین لباسشویی توی اتاق بود.نگاهی به اتو پرسی گوشه ی اتاق انداختم تا لباسارو که همیشه میذاشتشون رو اون رو اتو کنم اما لباسی در کار نبود.به نظرم اومد فکرکرده که امرورم زمینگیرم و نمیتونم از جام پاشم.نگاهی به دورتادور اتاق انداختم.چند دست از لباس های خشک شده رو نبرده بودم جابدم.نگاهی بهشون انداختم. یه جفت جوراب تمیز یه شلوار لی ابی کمرنگ یه تیشرت بری بری قرمز ابی و یه جلیقه ی لی هم برداشتم.ازاونجایی که تاالان دیده بودم به نظر می اومد به جلیقه علاقه داره.لباسارو برداشتم واتو کردم و بعد بردم توی هال و گذاشتم روی مبل.نگاهی به ساعت انداختم.دیرم شده بود.با این وضعیتم هم نمیتونستم بدوم.تا سر خیابون اصلی رفتم و یه دربست گرفتم

سرمو گذاشته بودم روی شیشه ی ماشین و افسار افکارمو رها کرده بودم.به همه چیز فکر میکردم.فکرم هم مثل وضعم مثل خودم سرتاپام و خلاصه کل وجودم سروسامون نداشت.یاد حرفای پناهی افتادم.((از همه مهم تر اینکه اگه تو این قهرمان بازی ها یه بلایی سرت بیاد از اونجایی که کسی دورو برت نیست من باید از وسط خیابون جمعت کنم گوشیتو از اقا دزده بگیرم بلندت کنم از این همه پله بیارمت بالا زخم تو پانسمان کنم و وقتمو صرف یه چننین چیزی کنم.واقعا به این چیزا فکر نکرده بودی؟؟؟))

با مرور حرفاش توی ذهنم با شتاب سرمو از روی شیشه برداشتم.پانسمان هم کرده بود؟؟؟یعنی….غلط کرده بوده خوب….پسره ی الدنگ چندش….

مور مورم شد و خدا رو شکر به مدرسه رسیدم.

***

توی مدرسه پرستو و ایسان مدام ازم میپرسن که چمه.بالاخره راضی شدم و جریانو البته با سانسور قسمت هایی از پناهی تعریف کردم.

یه بار هم حالم به شدت بد شد و با اینکه شکمم خالی بود کلی گلاب به روتون شدم.پرستو و ایسان هوامو داشتن.خیلی خواهرانه و گرم و نه حتی ذره ای شبیه ترحم و این واقعا جای خوشحالی داشت.

پرستو ازم خواست که باهاشون تا یه مسیری برم اما قبول نکردم و گفتم که حالم خوبه.گرچه اصلا اینطور نبود.توی مدرسه تمام زنگارو مثل همیشه توی کتابخونه سر کردم و سعیم بر این بود که این یه روز رو جبران کنم و تا حدودی موفق هم شده بودم.

برگشت رو با اتوبوس و مثل همیشه اومدم.احساس میکردم حالم روبه وخامت میرفت و این اصلا جالب نبود.یه درمانگاه نزدیکیای خونه ی پناهی بود.به اندازه ی کافی هم پول باهام بود.قبل از اومدن به خونه ی پناهی هم یه مقدار قابل توجهی پس انداز داشتمو باکی هم از این نداشتم که واسه ی یه چنین موارد ضروری پول خرج کنم.

از مطب دکتر زدم بیرون و حرفاشو مرور کردم.نباید تو این مدت خیلی تحرک میکردم و باید اون چرک خشک کن ها روهم مرتب میخوردم.چه کارای سخت سختی میخواست ازم.خداروشکر خیلی تو درمونگاه معطل نشدم و توی همون درمانگاه داروخانه هم بود.خیلی کارم طول نکشیده بود.می ارزید به نتیجش.چندتا مسکن هم بهم داده بود.تا رسیدم خونه یه دونه قویشو اندختم بالا و کارهامو شروع کردم.اول رفتم تو اتاق رختشویی.لباسارو انداختم تو خشک کن و مابقی لباسای خشک شده رو هم تا کردم و بردم بالا.و مثل همیشه گذاشتمشون روی میزی که کنار اتاق خواب و اتاق اصلی پناهی و توی راهروی طبقه ی دوم بود گذاشتم.

گرسنم بود و دیگه مثل قبل احساس شرم نمیکردم فقط یه کوچولو سخت بود.نگاهی به داخل یخچال انداختم.از زرشک پلوه که خداروشکر خبری نبود….

ولی تا دلت میخواست یخچال پربود از تخم مرغ.یکیشو برداشتم و نیمرو کردم.

بعد از شستن ظرف ها و یه نظافت کلی که البته خدارو شکر خیلی بهم نریخته بود تمام کارها تموم شد.مسکن هنوز اثر نکرده بودو جای تعجب داشت که خوابم نمیومد.کتاب عربیمو از داخل اتاق اوردم پایین و تو اشپز خونه مشغول درس خوندن شدم و برای غذا هم قیمه گذاشتم.اینکه غذاپختن رو خیلی خوب بلد بودم یجا به دردم خورد.

***

اینبار نزدیکیای ساعت ۱۰ صدای انداختن کلید توی درو شنیدم.یه لحظه ترسیدم ولی به خودم نهیب زدم که نبایدجا بزنم . از جام بلند شدم.وارد خونه که شد حس میکنم از فرط خستگی روبه جسد شدن میره…با اینکه دل خوشی ازش نداشتم ولی خوب جوون مردم واسه چی بمیره الکی؟سلام کردم و مثل همیشه دیگه…

رفت مستقیم طبقه ی بالا.یاد اتفاق دیشب افتادم و حس بدی بهم دست داد.و دستمو 

گذاشتم روی گردنم.خوب نامرد چرا میزنی عاخه؟؟؟حالا من ۴ تا مینی لیچار از رو عصبانیت بارت کردم….

میز شام رو چیدم.ایندفعه بیشتر زعفرون زده بودم.بعد از ۳ ربع بازهم حوله به سر نشست پشت میز شام.چه قدر خوبه که حرف نمیزنه هاااا

منم دوباره نشستم پشت میز توی اشپزخونه و شروع به خوندن عربی کردم.یه چند دقیقه ای فقط صدای قاشق و چنگال میومد اما بعد گوشیش زنگ خورد. اول صداشو نمیشنیدم . توجهی هم نکردم.اما بعد یهو صدای عربده ی گوش خراشش از جا پروندم.

-تو غلط میکنی ……..خفه شو……..اسم بابای منو نیار تو شلوارتم نمیتونی دربیاری پدر من که جای خود داره …..

یهو صدای شکستن تعداد زیادی ظرف اومد.فکرکنم از بیخ سفره رو کشیده بود.منم همونطور مبهوت فقط سرجام نشسته بودم و هیچ کاری نمیکردم.

یه چندتا فحش و تهدید دیگه هم حواله ی مخاطب شد و بعد دیگه فکر کنم قطع کرد ولی من درهمون حالت باقی مونده بودن.صدای قدمای محکمشو که شنیدم ترس برم داشت.اومد تو اشپزخونه.چشاش به خون نشسته بود. نگاه مات و مظلومانه امو بهش دوختم.

-چیه اینجا نشستی عین مرغی که میدونه قراره بشه ناگت نگام میکنی؟؟؟علاوه بر عقل نکنه گوشم نداری ؟نشنیدی صدای شکستن ظرفا رو؟

سریع از جام بلند شدم .وقت کل کل باهاشو نداشتم و الان هم اصلا موقعیت خوبی نبود.از کنارش رد شدم و رفتم تو هال . نگاهی به ظرفا انداختم.خداروشکر دمپایی پام بود.قشنگ تک تک ظرفا رو از بین برده بود پسره ی عصبی…

عاقا به این همه ظرفی که من باید جمع کنم و سنگارو تمیز کنم و چربی بگیرم و اوووف فکرنکردی که خصلتته….ولی خوب چرا اینهمه ظرف گرون قیمت رو ترکوندی عاخه؟اول تکه های بزرگ رو جمع کردم.همونطور که داشت میرفت بالا بلند گفت:((داری اونا رو جمع میکنی به پا…))

متعجب نگاهش کردم.فکرکنم فهمید چون برگشت و دوباره گفت:((حوصله پرستاری ندارم وقتمم بیشتر از اینا ارزش داره ….اینا رو گفتم صرفا جهت اینکه خوشحال نشی….))

حرصم گرفت.فکر کرده کیه….ولی خداییش تو دلم هم دیگه جرات نداشتم بهش فحش بدم با اون بلایی که سرم اورده بود و نزدیک بود بیاره.

 

نیم ساعت فقط داشتم گندکاری اقا رو سامون میدادم و توی این نیم ساعت ذهنم فقط درگیر یه چیز شده بود….من چه طوری باید اون کاراشو جبران کنم؟

 

فردای اون روز هم مثل همیشه کارامو انجام دادم و رفتم به مدرسه.زندگیم داشت یه روال عادی و روزمره به خودش میگرفت و منم به شرایط جدیدی که پیش اومده بود و یا بهتره بگم پیش اورده بودم عادت کرده بودم.برنامه درسی رو هم طوری چیده بودم که حتی توی اتوبوس و تاکسی هم کتاب درسی دستم بود.هدف داشتم… میخواستم گلیم خودمو درست و حسابی از اب بکشم بیرون.بایدم وفق می شدم.ایسان و پری رو زیاد نمیدیدم.ولی احساس کردم که حتما به یه استراحت هرچند کوتاه نیاز دارم.خستگی عین سایه همه جا کنارم بود.کلافه از کتابخونه که میزدم بیرون پرستو صدام کرد و ازم خواست تا جمعه رو قرار بذاریم یه پارکی سینمایی چه میدونم رستورانی بریم . منم از خدا خواسته قبول کردم.از دوستام دور شده بودم و همینطور از ارامش.بی وقفه یا درس میخوندم و یا کار میکردم.

از فرشاد هم یه چند وقتی بود که خبری نداشتم و کلی خرکیف شده بودم.یه سری خرید باید میکردم.از ایستگاه اتوبوس رو تا فروشگاه پیاده طی کردم.هنوز هم جای ضربه ای که بهم وارد شده بود درد میکرد.خوب زمان زیادی هم ازش نگذشته بود.

وارد مغازه شدم و تمام چیزهایی که لازم بود رو خریدم.تو مدتی که حسابدار خریدامو حساب میکرد برگشتم و یه نگاهی هم به اطراف فروشگاه انداختم.دوباره نگاهمو دادم به جنس ها.اما با تردید سر برگوندم سمت یخچال.یه مرد و البته بگم پسر با هیکل اشنا و تیپی اشنا تر از همون موقع که وارد فروشگاه شده بودم همونجا کنار یخچال وایساده بود.یه ادم قدبلندو نسبتا لاغر بود و نه هیکلی.برام اشناتر و البته مشکوک تر از اون چیزی بود که بخوام رو حساب یه حس کنجکاوی بذارمش.همونطور که جنس هارو وارد کیسه میکرردم نگاهم رو هم مستقیما دوخته بودم به کسی که دیگه داشتم راجبش یه حدسایی میزدم.چشمم رو حتی یه لحظه هم از روش بر نمیداشتم که خودش برگشت و حدسمو به یقین تبدیل کرد.هم خودش جاخورده بود از اینکه مچشو گرفته بودم و هم من که بادیدنش غم دنیا رو سرم اوار شده بود و به خیال خوش خودم خندیدم.با عصبانیت خواستم برم سمتش و سرش داد بکشم که به نظرم رسید اینجا اصلا جای مناسبی برای اینکار نیست پس چشم غره ای بهش رفتم و از فروشگاه زدم بیرون.هرروز که میگذشت هوا سردتر میشد و برای من جذاب تر .پاییز خلاصه شده ی تمام عشق من به دنیام بود و حالا که داشت تموم میشد و جاشو به زمستون میداد علاوه بر اینکه از شوق دیدن برفا خوشحال بودم از به اتمام رسیدن پاییز و انتظار برای رسیدن دوبارش اونم به مدت یه سال دلم میگرفت.

-کجا عین گاو راتو گرفتی و انگار نه انگار؟؟

-کافر همه را ز کیش خود پندارد …..قبلا هم بهت گفته بودم زیاد جلو اینه واینسی نه ؟؟؟من همین چیزا رو پیش بینی میکردم خوب.

-خوشم میاد هنوزم همونی هستی که بودی ….(نگاهی به سرتاپام انداخت)هیچ فرقی هم نکردی.

لبخند قشنگی زدم.سرمو با ملاحت انداختم پایین و با گردن کج رو کردم بهش.

-تو هم همینطور…

انگار که به خر تی تاپ داده باشن یه ذوقی کرد که نگو…اما با حرف  بعدی که زدم کلا ذوق و لبخند و امید و خلاصه هرچی بود محو شد.

-مثل همیشه نحس و غیر قابل تحمل…

با لبخند بدجنسی راهمو کج کردم و از کنارش گذشتم که بازومو گرفت . این دقیقا یکی از کارایی بود که حسابی لجمو در می اورد.

-دستتو بکش 

-کجا؟؟بودی حالا 

بازومو از تو دستش در اوردم و داشتم میرفتم که ایندفعه با دوتا دستش دور هر دو بازومو حلقه کرد اما ازم فاصله داشت.دیگه کلا قاطی کرده بودم.

-بهت گفتم دست نجستو از من بکش من حاضرم برم جهنم ولی تورو یه لحظه هم تحمل نکنم فرشاد...

-اوا چرا جهنم تو باید بیای بهشت   خودت  بشی حوری من ….ببینم حق انتخاب حوری که با خودمونه نه؟؟؟

-هه…هههههه….(دستمو به کمرم زدم)حوری؟به تو…

حرفمو قطع کرد.

-نه راستش من نه حوری نمیخوام من سارای خودمو میخوام که الان یه مدتی خودشو از ما دریغ میکنه…

یه لحظه دهنم باز موند . از این حرفا میزد اما هیچ وقت تا به این حد  پیشروی نکرده بود.

-چیه خوشت اومد؟؟؟

سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم . این فرشاد با فرشاد یه هفته پیش واقعا فرق کرده بود و البته خطرناکترم شده بود.

-ببین فرشاد هیچ میدونستی کل کل و شوخی تا یه حدیش جالبه؟

-تو هم اینو میدونستی که من شوخی نمیکنم…

-چه شوخی چه جدی من دیگه نمیخوام تورو ببینم دست از سرم بردار.

-چرا؟؟من که کاری نکردم عاخه….و بعد زد زیر خنده …خنده هاش ازارم میداد.

-فرشاد اینو نمیفهمی که من مثل اونایی که دوروبرتن نیستم…

-اتفاقا برای همین میخوامت دیگه از دستشون خسته شدم سارا اونا فقط به درد رفع خستگی میخورن…همین و بس اما تو برام ...

-فرشاد خفه شو وسط خیابون الانم یا راتو میکشی و میری یا جیغ جیغ میکنم بیان سراغت…

باز هم رقت بار خندید.

-کولی نیستی …من که میدونم از این کارا نمیکنی بعدم من دیگه فهمیدم کجا باید بیام سراغت…

خدارو شکر کردم که فروشگاه و ایستگاه اتوبوس با ویلای پناهی فاصله ی زیادی داشتن.اما اگه فهمیده بود خونه ی پناهی کجاس چی؟

با فکر به پناهی کنترل خودمو یه لحظه از دست دادم و بدون هیچ فکر کردنی شروع کردم به داد و بیداد راه انداختن…

-اقا شما با این قد و هیکلت خجالت نمیکشی؟یه دختر مدرسه ای رو وسط خیابون بی کس و تنها نگه داشتی و از این پیشنهادا بهش میدی ….

زده بودم وسط هدف .هول شده بود و توقع این یه کارو ازم نداشت.خودم هم توقع یه چنین کاری رو از خودم نداشتم.کم کم مردم دورمون جمع شدن و یه مرد با غضب اومد سمت فرشاد و بقیش هم که واضحه.با ناموس مردم چیکار داری و مگه خودت ناموس نداری و این حرفا .لبخند فاتحانه ای زدم و داشتم دور میشدم که صداشو شنیدم:((فکر نکن برنده شدی دست از سرت برنمیدارم خانم صداقت.بدجور پاتو گذاشتی رو دمم.))

از تهدید ها و حرفاش هم هیچ ابایی نداشتم.به نظرم گرگه تو میگ میگ از فرشاد با عرضه تره . اخرش لااقل این میگ میگو میگیره ولی فرشاد نه . یه شازده ی به تمام عیار بود.نمیتونم بگم لوس ولی مامانش سعی داشت لوسش کنه و صد البته عوضی…برام مهم نبود ودیگه حتی ازش بدم هم نمیومد.مسائل مهم تری برای فکر کردن وجود داشتن و فرشاد جزو اون مسائل محسوب نمیشد.

رفتم خونه و زنگ درو زدم.بازهم همون باغبون که حالا فهمیده بودم فامیلیش قاسمیه درو باز کرد.من دوباره سلام کردم و اونم مجددا جوابمو نداد.بهم بر نمیخورد.از اول بچگیم هم این چیزا برام مهم نبودن.به جهنم که جواب نمیده خودش ادم نیست.رفتم تو خونه و بعد از اینکه لباسمو عوض کردم و یه تیکه کیک هم خوردم شروع کردم به چیدن اجناسی که خریده بودم سر جاشون.بعد هم برای شام ایندفعه گفتم که یه چیز نونی درست کنم چون دیگه به اندازه ی کافی برنج به خوردش داره بودم.کتلت درست کردن هم که خیلی وقت نمیبرد.مایعشو درست کردم و گذاشتم تو یخچال تا حدود ۴ یا ۵ ساعت دیگه سرخشون کنم.ساعت هم ۴ بود.کتاب زبان و فارسیمو هم اوردم پایین تا بعد از گردگیری و جارو کشی و …مشغول خوندنش بشم.تا امتحان ترم ۱ حدود ۱ ماهی وقت داشتم ولی باید خر میزدم البته با این اوضاع گنجشک هم اگه میزدم هنر کرده بودم.پناهی اینبار ساعت ۱۰:۳۰ اومد خونه.منم کتلتایی که سرخ کرده بودم رو گذاشته بودم تو مایکرویو تا داغ شه اما هنوز دستم به دکمش نخورده بود که گفت((نذار اون تو خوشم نمیاد ))منم بدون اینکه حتی نگاهی بهش بندازم غذارو از تو مایکرویو در اوردم و میزو چیدم.سلام هم بهش کرده بودم البته …

مثل همیشه و فکر کنم طبق عادتش از حموم اومده بود و اومد نشست سر میز .همینطور که داشت دستشو لای موهاش بازی بازی میداد یه نگاه بهش انداختم.ایندفعه دیگه جدی جدی یه رکابی سفید پوشیده بود و یه شلوارک ۴ خونه که خیلی با حال بود البته.خوبه که برادرمون لحظه به لحظه بیشتر احساس راحتی میکنن چند وقت دیگه با مای بیبی از جلوی من رد نشه خوبه والا.از فکر خودم خندم گرفت.ولی سریع خوردمش و حواسمو دادم به درس.اینبار غذاخوردنش خیلی بیشتر طول کشید.از توی اشپزخونه نگاهی به هال انداختم نشسته بود روی صندلی و به بشقاب خالیش خیره شده بود.دیس غذا هم نصفه ی رو به اتمام بود میتونم بگم.از توی اشپزخونه بیرون رفتم و کنار میز ایستادم.

-میزو جمع کنم؟

دستشو تکون داد ولی از سر جاش بلند نشد.همونطور که اون از لحاظ تیپ تو خونه ای احساس راحتی میکرد منم نا راحت نبودم.یه شلوار ساده ی ورزشی پام کرده بودم و یه تیشرت استین بلند و یه ژاکت بلند هم روش.در کل راحت…کلا خوب بود اگه هاریش اود نمیکرد من که کلا باهاش کاری نداشتم اما در این مواقع خوب بود و لا اقل عادی و بدون هیچ تشویشی می گذشت.

حتی موقعی که داشتم با دستمال میزو پاک میکردم هم از روی صندلی بلند نشده بود.ساعت حدود ۱۱:۳۰ بودو من هم که رو به موت…

-شراب که میدونی چیه؟

یه لحظه به گوش خودم شک کردم . دستمالو گذاشتم روی میز.

-بله؟

-میگم شراب…شراب که میدونی چیه؟

چشمام گرد شده بودن و چیزی نمونده بود که از حدقه در بیان.

--ششش…شراب….اره خوب یعنی ب..بله …

جرات اینو نداشتم بپرسم چطور مگه .به خاط همین همونطور هاج و واج نگاهش کردم.

-از روی صندلیش بلند شد.

-خیله خوب به کارت برس.

با نگاهم تا وقتی که از پله ها بالا بره دنبالش کردم.از این سوالش خیلی بیشتر از اون چیزی که میشه فکرشو کرد تعجب کرده بودم.چه ربطی داره عاخه؟؟؟؟شراب….من….اصلا حتی نمیشه فکر منحرف هم راجبش کرد دیگه بقیه که جای خود دارن…

***

۴شنبه هم یه روز عادی خدا بود مثل همیشه.پر از کارو کار و کارای تکراری.از در مدرسه با ایسان و پری زدیم بیرون.

پری:سارا خوب رفتی تو لاک خودت اصلا انگار نه انگار دوتا رفیق هم داری هااا

ایسان :معلومه دیگه چشش به از ما بهترون افتاده خواهر…

زدن زیر خنده.

-نه هیچم اینطوری نیست اخه حجم کارام خیلی زیاد شده نمیتونم حتی ۱ مینم از دست بدم.

ایسان:بابا مینت بابا مین بابا با کلاس….این همون خانمیه که از بای بای های های بدش میومد دیگه.

من:نه حالا یه لفظ گفتماااااا.

پری :بچه ها جمعه رو بچسبین…

در حین گفتن همین حرف بود که یهو به گوشه ای از خیابون خیره شد.

ایسان:بابا….ماشینننن

پری:فراری تو ایران خیلی کمه هاااا نه ؟

من:ببندید دهنتونو عین ندید بدیدا زل زدین به ماشین مردم.

ایسان:راس میگه پری خیطه فقط این تن بمیره بیاین از جلوش رد شیم طرف توشو ببینم خواهشششششش…..

پری:ای بابا من باید امروز…

-اقا گفتم این تن بمیره هاااا

من:از دست تو چش چرون گمشو بیا بریم 

-اییووولللل سارا به تو میگن ادم پایه…

از جلوی ماشین که رد میشدیم ایسان زیر میزی طرفو دید میزد.

-بچه ها لامصب خوبه هااااا….پری اینقد تابلو نگاه نکن خوب اهههه 

-زهر مار و اههه چیکار کنم خوب…

-خیلی خوب طرفو انالیز میکنیم.موها خرمایی…رنگ چشم معلوم نیس تیپ اوکی هیکل بیگ اوکی 

من:بچه ها خاک به سرم داره میاد سمتمون…

ایسان:خره این که خاک به سرم نداره شانس شاید اینبار بهمون رو کرده بچه ها سنگین باشین جدی جدی داره میاد سمت ما… 

ماشین اومد سمتمون و در کنار ناباوری کنار پای پری که گوشه ی ما ۳ نفر وایساده بود ترمز کرد.قلب من یکی که داشت میومد تو دهنم.شیشه رو کشید پایین و گفت :((سوار شو…))

تا بیام صدا رو تشخیص بدم پری جوابشو داده بود.

-وا اقای محترم این چه طرز برخورد با …

-با شما نیستم …خودش فهمید.

نگاه سراپا تعجبی به پناهی انداختم و رفتم سمت ماشین . قبل از اینکه سوار شم به ایسان که متعجب و پرستو که عصبی از ضایع شدن داشتن به من و پناهی و ماشین نگاه میکردن گفتم:((صاحبکارمن….اقای پناهی …))تغییری تو صورت هیچ کدومشون ایجاد نشد.مکث کردم.

-د سوار شو دیگه منو مچل خودش کرده…

 

با ترید در ماشینو باز کردم و سوار شدم.

لرزش بدنمو موقع نشستن توی ماشین به وضوح میشد حس کرد.برای بار اخر نگاه ملتمسانه ام رو دوختم به پری که از خشم سرخ شده بود و ایسان که توی چشمای عسلیش میشد هزاران سوال اعم از چیکارت داره ؟قبلا هم از اینکارا کرده؟نکنه کاری کردی کلک و … رو خوند . 

ماشین از ایسان و پری دور میشد و ضربان قلب من بیشتر .با سرعت رانندگی میکرد و اضطراب من هم بیشتر میشد.نه اینکه از خودش واهمه ای داشته باشم ها فقط به خاطر کار غیر منتظره ای بود که انجام داده بود.چه دلیلی داشت که بیاد دم مدرسه دنبال من؟؟؟

-خورد تو پرتون نه؟

نگاهش کردم . پوزخندی زده بود و یه دستشو گذاشته بود روی شیشه ی ماشین که تا نصفه پایین کشیده بود.

-چی؟

-میگم خورد تو پرتون من بودم رفیقت فک کرده بود یه بچه مایه دار خرو تور کرده نه؟هه

-نه ….ما به تنها چیزی که فکر نمیکردیم…

-هههه اره به تنها چیزی که فکر نمیکردین این ماشین ۵۰۰ میلیونی و رانندش بود درسته؟واسه همینم مسیرتونو اونقدر اتفاقی کج کردین و کاملا تابلو منو دید میزدین نه؟؟؟

حرفی برای گفتن نداشتم.هیچ کدوم از کارهایی که حالا به نظر خودمم احمقانه می اومد از زیر نگاه تیزبین پناهی مخفی نمونده بود.پس خیلی شرافتمندانه در اوج کشیدم کنار…..هههه

-کم اوردی سوت بزن

سرمو دوباره برگردوندم سمتش و بی پروا گفتم:((بلد نیستم…))

-مارو باش کی رو اوردیم واسه خونمون سوتم بلد نیس بزنه …

به معنای واقعی لغت مچالم کرد.لامصب بد حال میگرفت نمیشد جوابشو داد اصلا.

-جمعه رو بامنی 

یه لحظه قلبم وایساد ….فکم منقبض شد صدام گرفت ….شوکه شدم ….

با سرعت برگشتم سمتش و با صدای جیغ مانندی گفتم:چیییییی؟؟؟؟

پوزخندی زد و نگاهی از گوشه ی چشم های روشن و قهوه ای که با دیگر اجزای صورتش میخوند انداخت.

-نترس من انقدم بد سلیقه و کودن نیستم که یه شبو با امثال تو بگذرونم قبلا هم گفتم نه؟

بهم برخورد.پسره ی کصافط شیوه ی بازی رو خوب بلد بود.با کلمات بازی میکرد و تحریکم میکرد.و در اخر ضربه رو طوری میزد که جوابی نداشته باشم.اعصابم به شدت داغون شده بود و احساس بد باخت داشت بهم غلبه میکرد.

دلم میخواست تو چشماش نگاه کنم و با صدای بلند داد بزنم فکر کردی کی هستی هان؟؟؟اصلا فکر کردی چی داری؟؟؟چشم که قد شیار بین انگشتای پای من دماغ که ….دماغ که …..لب که ….پیشونی هم کههههه…..

که و کوفت ….خوب اخه این قیافه عیب نداشت عاخه….همون چشاش هم هیچ مشکلی نداشتن و وجه جذابیت محسوب میشدن.در هر صورت قرعه اونطوری افتاده بود که من در این مرحله لا اقل ببازم…

-غرض از مراحمت ……طبق اون قرار دادی که هم من و هم تو پاشو امضا کردیم تو باید جمعه هم برای من کارکنی دیگه؟

-یا پنجشنبه یا جمعه.

یهو ماشینو زد کنار و همون صحنه ای رخ داد که …….

در اثر ترمز غیر منتظرش از روی صندلی کنده شدم و به سمت شیشه پرت.اینبار دیگه واقعا شکه شده بودم.

-بار اخره ….دارم بهت میگم بار اخره که اینارو بهت میگم پس یا خودت اویزه ی گوشت میکنی یا به زور خودم اویزونشون میکنم.ببین فنچول من صدتا پیر مرد و خودم گریم میکنم جا برد پیت میفرستم رو صحنه حواست باشه باکی طرفی.از تو هم خیلی بیشتر حساب کار خودمو میدونم.یه روز از تعطیلات که کلا باید وا میستادی یه روزم جبرانی اون روزیه که پشه بهت شمشیر زد . یادته دیگه نه؟؟؟بایدم یادت باشه یه روز کلا خوابیدی منم شده بودم پرستارت

همچین از پرستار حرف میزد انگار چند سال ترو خشکم کرده ….حالا یه پانسمان ساده بود دیگه…

-اینم که میبینی امروز اومدم اینجا هوا برت نداره زیادم واسه خودت رویا نباف که همش پنبه میشه!!!اون قصه ی رومئو ‌ژولیتی هم که واسه خودت ویرایش کردی رو بنداز دور من اونقدر کودن نیستم…

این درباره ی من چی فکر کرده بود یعنی؟؟؟من اگه با فرشاد تو ذهنم توهم بسازم این جفا رو در حق خودم نمیکنم که با تو قصه ی رومئو ژولیت ویرایش کنم

-بختت افتاد رو غلطک من باید فردا برم یه جایی خونه نیستم . پس تنهایی و کار خاصی هم نیس که بخوای انجام بدی.گرچه در روز عادیشم کاری انجام نمیدی اما خوب…

(الدنگ نمک نشناس….)

-البته خونه رو هم تنهایی نمیدم دست تو خوشحال نباش .غفور سرایدارم هم هست.(گویا همون باغبانه رو میگفت)

نگاهی به ساعت مچی اسپورتی که نتونستم مارکشو تشخیص بدم انداخت و ادامه داد.

-میرم سر اصل مطلب….من جمعه یه مهمونی دارم برامم فوقالعاده مهمه تو هم باید توی این مهمونی باشی…

هزار جور فکر توی سرم ورق خورد که با ادامه ی حرفش همش رد شدن.

-من توی این مهموونیا خدمتکار از جای مطمئن میارم و یه سری ادمایی که کاردون ترن تو اما باید تو مهمونی شرابا رو پخش کنی…

گوشم هم از شنیدن این حرفش سوت کشید…فکرای من کجا و حرف این اقا کجا…

- ادمای توی این مهمونی ادمای مهمین  تو کاریت به هیچی نباشه که اگه باشه تیکه بزرگت سوراخ دماغته فقط بایه سینی شراب تعارف میکنی حرف هم با هیچ احدالناسی لام تا کام نمیزنی ……گفتم لام تا کام 

-چی داری میگی؟؟؟(کنترل خودمو از دست داده بودم)ینی چی دارین میگین؟؟؟من که نیومدم بشم ساقی می و عناب شما ….من وظیفم 

-ببین تو اومدی که هرکاری من بهت بگم رو انجام بدی….هرکاری چیزی هم پای اون قرار داد  بابت این زمینه نوشته نشده …پس تو یا اینکارو میکنی یا ۳۰۰ میلیون به من میدی.

لبخن فاتحانه ای زد اما اون لحظه این چیزا برام مهم نبودن.

-ببین اقای محترم من نمیتونم…….من از دوکیلومتری این چیزا هم رد نشدم.

-اینش به من مربوط نیس

-پس به اصغر اقای بغال مربوطه؟؟؟

-شاید…

-من نمیتونم …..ینی …….

کم کم داشتم بغض میکردم.این تهش بود . ته هر چی نامردیه…

-نمیشه یه چیز دیگه بخواین مثلا کار اضافه ای چه میدونم نصفه حقوقی یا..یا مثلا

-گنده تر از توشم نتونستن حرف منو عوض کنن….همون که گفتم یا فردا تو مهمونی یا ۳۰۰ میلیون پول…همین الان بگو یالا 

من تو این اوضاع از پس ۱ ملیونشم برنمی اومدم دیگه ۳۰۰ که جای خود داشت.اخه من اگه میدونستم قراره اینطوری بشه که از سیر تا پیاز هر چی که ممکن بود پیش بیادو تو اون قرارداد لعنتی لحاظ میکردم…

به تته پته افتاده بودم و برای این که یه وقت جلوش گریم نگیره با سکوت سرمو برگردوندم و شروع کردم به بازی با انگشتام.

-دیگه هم وقتی خودت میدونی نمیتونی کاری کنی انقدر احمقانه سعی نکن جو رو تغییر بدی همینجا پیاده شو بسته دیگه یکی از لباس رسمیای تو همون کمده به نفع خودته که پوشیده باشه(هه داشت به من میگفت)برمیداری خیلی هم به خودت نمال…(ینی یه کمو ارایش کن )

دلم میخواست برای اخرین باری هم که شده تمام تلاشمو بکنم تا شاید نظرش عوض شه 

-اخه چرا من ؟مگه نمیگین خدمتکار کار بلد میارین؟؟؟

سرم داد زد:نهههههه 

نگاهمو از روی چشماش تا به چونه ی کشیده و تیزش حرکت دادمو بعد خیلی خیلی نرم و اروم دستگیره ی درو کشیدم.توی اخرین لحظه شیشه ی سمت کمک راننده رو کشید پایین و گفت:((فکر فرارم نزنه به سرت که از خودکشی هم احمقانه تره…چون منجر میشه به زجر کشی…))و بعد هم صدا و دود ناشی از کشیده شدن پرسرعت لاستیک ها …

با درماندگی به ماشین که به چند ثانیه نکشیده از محوطه ی دیدم خارج شد نگاه کردم و بعد از روی ناچاری کیفمو یه جورایی دنبال خودم کشیدم و راه افتادم سمت ویلا . خدارو شکر مسیر خیلی هم دور نبود و یه ربع بعد دم در بودم.

احساس فوق العاده بدی داشتم.نمیدونم چرا نمیتونستم هیچ مقاومتی از خودم نشون بدم.مسلما اون حق نداشت عین یه برده با من برخورد کنه و منم عین ادمای احمق نتونم از خودم دفاع کنم و بگم من اسباب بازیت نیستم کوچولو.اما نمیشد.به هیچ عنوان قدرت اینکارو نداشتم چون حرفاش در عین زورگویی منطقی بودن.من زیر اون قرارداد لعنتی رو امضا کرده بودم و همه ی اینا هم لحاظ شده بود.البته نه اینکه مثلا من باید بشم شراب پخش کن اقا تو مهمونیاشون ولی خوب اومده بود که در صورتی که یه روز نتونم کاری رو انجام بدم یه روز جبرانی باید وایسم.این به نظرم سخت تر از هر کاری میومد.وقتی بدونی دورو برت چه ادمایی هستن و هیچ مدافعی از خودت نداشته باشی…خوب این حس واقعا مزخرفه…

اما کاریش نمیشد کرد. نه میتونستم فرار کنم چون طرفم کله گنده بود و خوب کجا میرفتم؟و نه شکایتی یا هر چیز دیگه ای …اونقدرا هم ارزش نداشت که حتی بخوام به خودکشی فکر کنم.نزدیکای یه ساعت رو کاناپه نشسته بودم و به این چیزا فکر میکردم که نهایتا دست از پا درازتر به اتاق رفتم و سعی کردم یه جورایی فراموشش کنم اما مگه ممکن بود؟

از اونطرف یه دلهره ی بدی داشتم…اگه خدای نکرده میزد و یه بلایی سرم میومد چی؟در اخر تصمیم گرفتم که ازش بخوام لا اقل هوامو از پشت داشته باشه اما یه جورایی صددرصد مطمئن بودم که یه جواب کوبنده بهم میگه.

نمیتونستم همونطور بشینم و فکر کنم پس لباسامو عوض کردم و یه دوش هم گرفتم . خونه هم تمیز بود و فقط یه کوچولو باید تمیزکاری میکردم.

ساعت نزدیکای ۵ شده بود که گرسنه و با حوصله ای سر رفته به اتاقم رفتم و با دیدن میس کال ها و اس ام اس هایی که از پری و ایسان داشتم فورا اول ایسانو گرفتم و بهش همه چیزو توضیح دادم.اونم اول چند تا لیچار بار پناهی کرد و بعد گفت که از حق نگذریم هم قیافش خوبه و هم اشغال بد ضایع کرد رفیقمونو.من هم بهش گفتم که پناهی موبه موی احمق بازی هامونو دیده و کلی فاجعه به بار اوردیم.قرار جمعه هم کنسل شد.به پری هم اس دادم اما به گمونم کلاس زبان بود که جوابمو نداد.

نیم ساعت بعد معده و حلقم رابطه ی تنگاتنگی با هم ایجاد کرده بودن و در حال ادغام بودن که به خاطر خطیرم خطور کرد برم یه ساندویچی پیتزایی چیزی کوفت کنم.گرچه از یاداوری صحنه ی دیدن فرشاد میترسیدم اما خوب دلمو زدم به دریا و با یه تیپ ساده ی سرتا پا مشکی و یه شال سفید مشکی دوباره هم گذرم افتاد به همون مغازه و چون محیطش خیلی جالب نبود ترجیح دادم بشینم رو چمن و این لقمه ی بی نوا رو به مقصد برسونم.

 

حسابی با خودم خلوت کرده بودم و دیگه فکری نبود که نکرده باشم.ازادانه ولی فقط توی محیط هال و پذیرایی خونه ی پناهی جولون میدادم و با دیدن عکساش فحشی نبود که نثارش نکرده باشم.عاقبت ساعت ۸ رفتم سر درس و کتابی که با ناخن کوچیکه ی پامم خو گرفته بودن و روی همون کتابا خوابم برد.

 

خدارو شکر ساعت ۹ از خواب بیدار شدم.کلی سرو صدا از پایین می اومد.یه حدسایی زدم.بلند شدم و از توی پنجره ی اتاق یه نگاهی به بیرون انداختم.حدسم درست بود.داشتن وسایل مهمونی امشبو می اوردن و میذاشتن تو ویلا . کنجکاوانه نگاهی هم به ویلای پشتی انداختم اما هیچکس هیچ وسیلع ای رو به اونجا نمیبرد.احساس کردم که اون ویلا علیرغم زیبایی که داره یا متروکه ست و یا ممنوعه.در هر حال این چیزا به من مربوط نبود و الان باید بیشتر به دردای خودم فکر میکردم.دوباره غم وجودمو فراگرفت . پرده ی اتافو جمع نکردم و گذاشتم جلوی نورو بگیره . گرچه نور خورشید توی این ساعات برام خیلی زیبا بود اما الان حواسمو باید فقط میدادم به یه چیز …مهمونی امشب و کار من ….

ساقی نشده بودیم که سعادتشو به لطف این اقای پناهی که حتی جرات نداشتم تو دلم هم بهش فحش بدم شدیم….بد ادمی بودا …بــــــــدددد

رفتم سراغ همون کمد دیواری که تو اتاق بود و خیلی هم سالم مونده بود و صد البته خیلی مرتب.لباسا همه توی کاور چیده شده بودن.کار هرکی بود ادم خوش سلیقه ای بوده.دوباره ولی اینبار با دقت بیشتری به لباسا نگاه کردم.با لباس رسمی میونه ی خوبی نداشتم اما بعضی اوقات چاره ای نبود …مثل اینبار.

میدونستم قراره ادمای زیادی به این مهمونی بیان و همونطور که کاملا واضح بود پر میشد از انواع و اقسام مردایی که جالب به نظر نمیرسیدن. با توجه به هشداری هم که پناهی داده بود میشد فهمید اوضاع تا چه حد داغونه.اگه بگم تا حالا تو این مهمونیا شرکت نکردم که لافه با داشتن زندایی مثل الا و کلا اقوامی مثل اقوام ما از یک چنین مهمونیایی هیچ وقت کم سعادت نبودیم.اما تاحالا هیچ وقت و به هیچ قیمتی بدون حجاب توی این مراسم ها حضور نداشتم.مامانم بر خلاف چه فامیل پدری و چه فامیل مادری ادم معتقد و با ایمانی بود.خودش میگفت خدا بهش نظر کرده.بابامم رفته رفته با دیدن مامانم و از روی علاقه ای که بهش داشت به دین گرایش بیشتری پیدا میکنه و خوب من هم بچه ی یک چنین ادمایی بودم.گرچه دلم خیلی میخواست چادری هم باشم اما تا اون موقع شرایط ایجاب نمیکرد.توی تک تک مهمونیا همه بهم میگفتن که چرا خودم و داشته هامو میپوشونم و یا اینکه خوشگلی رو باید نشون داد ولی من جور دیگه ای فکر میکردم.خوشگلی که باز باشه تا همه ببیننش رفته رفته تبدیل میشه به یه چیز عادی و چیزی که ارزش داره لیاقتش هم ادم ارزشمنده.(من این فکرا رو همیشه با خودم مرور میکردم اما نمیدونستم که این ارزش عاقبت…)

با این تفاسیر یه کت دامن فوق العاده خوشگل صورتی سفید و برداشتم به همراه یه جوراب شلواری . دیگه مانتو که نمیتونستم بپوشم.دامنش تا پایین زانو میومد و پاییناش نوارای صورتی داشت و کتش هم برعکس صورتی بود و سراستین و یقش نوار سفید داشت.

با دیدن لباس توی تنم یه لبخند ملیح زدم که رفته رفته و با یاداوری شرایط تبدیل به غم محسوسی توی چهرم شد.من اون سارایی نبودم که دلم میخواست…اختیارم انگاری که دیگه دست خودم نبود…سختیای روزگار که نباید ادمو تبدیل به برده کنن…نمیدونم شایدم اونقدر قوی نبودم که بتونم با این یکی هم مبارزه کنم اما من که…توی افکارم غلت و واغلت میزدم که تقه ای به در خورد. متعجب شدم و توی یه حرکت شالمو از روی تخت برداشتم.

-اماده ای دیگه؟

نگاهی به زنی کردم که تقریبا خشن بود و یا شاید بهتره بگم خسته …

-مگه از کی شروع میشه؟

-از ساعت ۱۰ یا ۱۱ کلا اومدم ببینم حاضری یا نه اقا گفتن بیام …

نگاهی به سرتاپام انداخت.یه جوری شدم.

-ببینم تو شرابا رو پخش میکنی؟

سری تکون دادم.

-حواست به خودت باشه …به خاطر خودت میگم…گرچه به من ربطی نداره ولی من اگه جات بودم سرمو هم بلند نمیکردم.

و بعد از اتاق رفت بیرون . حرفاش غوغایی تو دلم به پا کرد.نمیدونستم احتمال خیلی چیز ها وجود داره که حتی این خانمه هم بهم اخطار میده.

لباسو دراوردم و با کلی نذرو نیازو صلوات سعی کردم فکرمو از این مهمونی خارج کنم. کلی از برنامه ی درسیم عقب افتاده بودم.یعنی کلی که نه ولی بازم باید میخوندم.تصمیم گرفتم تا زمان شروع مراسم بشینم پای درسم و قبلش هم برای رفع گرسنگی شدید یکی از کیت کت های ذخیره شدمو دراوردم و کیتی برو تو گلو دیگه…

هر چند دقیقه ای که به ساعت ۱۰ نزدیک تر میشد اضطرابم هم افزایش پیدا میکرد و نزدیکای ساعت ۸ هم این اضطراب و هم گرسنگی امونمو بریدن و دلمو زدم به دریا…

از اتاق با یه بسم الله زدم بیرون.اون کت دامنه رو تنم نکرده بودم و یه شلوار جین و یه سارافون ساده تنم بود.اشپزخونه مستقیم روبه روی پله ها بود.اروم اروم رفتم سمتش…

دیگه به دستگیره ی یخچال رسیده بودم که بازم صدایی غافلگیرم کرد.

-گرسنت شد؟

برگشتم و با دیدن همون خانمه یه کم اروم گرفتم.سری تکون دادم . 

-تو برو بالا دیگه حاضر شو اقا گفتن باید یه سری چیزا رو بهت بگم من برات یه چیزی میارم بخوری.

مهربونتر از قیافش برخورد میکرد.با رضایت لبخندی زدم و از پله ها دوباره رفتم بالا.

***

با توجه به اون چیزی که از اون خانم شنیده بودم دوباره کت دامن به همراه جوراب شلواری سفید و خدارو شکر کلفتی هم که وجود داشت تن کردم.اینبار اما هیچگونه حسی بهم دست نداد.نشستم گوشه ی تخت و توی اینه ی میز ارایش خودم و صورت و از همه بارزتر چشای سبز غمبارمو نگاه کردم.هیچ چیز به اندازه ی بازیچه بودن احساس بدی نداشت ...اینو تازه فهمیده بودم.

اینبار بدون اینکه تقه ای به در بخوره در باز شد و همون خانم در حالیکه یه سینی غذا و مقداری مخلفات دستش بود وارد اتاقم شد.

- میخوای اول یه چیزی بخور هان؟

-بله اینطوری بهتره ...

-خوب پس بجنب 

اول یه کم خیره نگاهش کردم و بعد که دیدم چپ چپ نگاهی بهم کرد از رو رفتم و مشغول خوردن غذا شدم.

-تو تازه اومدی؟

-کجا؟؟

-اینجا دیگه برای کار

-بله یه جورایی تازه اومدم.

-اولین بارته داری ازاین کارا میکنی؟

یه جوری شدم و در همون حال که قاشق دستم بود سرمو نرم تکون دادم.

-اقا خودش مطمئنه ولی تو این مهمونیا مواظب باش 

نگاهش کردم.مگه من قرار بود بازم ...

-فکرو خیال اضافه نکن اگه دیگه غذا نمیخوری بذار من کارمو شروع کنم.

خدایی هم دیگه میل نداشتم.

-چه کاری ؟

-خدارو شکر انگار کار خاصی ندارم.بیا اینجا ببینم.

با تردید رفتم سمتش. نگاهی به صورتم انداخت.

-نه ...یه ارایش ملیح کافیه ...بیا اینجا بشین.

به صندلی روبه اینه اشاره کرد و شروع کرد به میکاپ (؟)صورت من .اون به کارش میرسید و من تو فکر این بودم که دلیل این کارا چی میتونه باشه؟مگه قرار نیس که من فقط شراب پخش کنم؟پس چرا دیگه انقدر باید به خودم برسم؟؟

کارش که تموم شد نگاهی به خودم توی اینه انداختم.همونطوری که گفته بود یه ارایش ملیح روی صورتم انجام داده بود.گرچه خیلی تغییر کرده بودم اما توی اون لحظات این چیزا برام کوچکترین اهمیتی نداشتن.

-خیلی خوب دیگه پاشو بریم پایین 

نگاهی به ساعتم انداختم....ساعت ۹ بود و تنها ۱ ساعت باقی مونده بود.از جام بلند شدم و رو به رو ی اینه ی دیواری شالمو هم مرتب کردم و با برانداز اخر دنبالش راه افتادم.

-در ضمن ...من حورام

-منم سارام .

و بعد بدون اینکه چیزی بگه پله ها رو پایین رفت . همونطور که سرم پایین بود از پله ها پایین میرفتم که پله ی اخرو ندیدم و دوباره پرت شدم تو بغل یکی دیگه که گمون میکردم حوراست ولی....متاسفانه بازم پناهی بود.باپررویی تمام پامو با دستم گرفتمو ماساژدادم که یعنی پای منم درد گرفت.بعدم مثلا من تازه فهمیدم تو کیی نگاهش کردمو دستمو گذاشتم روی دهنم.

-اوا شرمنده ندیدمتون ...

گرچه انتظار یه جواب کوبنده داشتم اما همونطور بهم زل میزد.میخواستم از اونجا رد شم اما بازم به طرز میتونم با صراحت بگم وحشتناکی داشت نگام میکرد.دیگه کم کم داشتم زیر نگاهاش به مایع تبدیل میشدم که حورا یه جورایی نجاتم داد.

-پس کجا موندی تو ؟؟؟......اوا اقا شرمنده فک کردم...

-همه چیو توضیح بده موبه مو ...

-چ...چچچشم اقا  من کارمو بلدم.

از جلوی پله ها کشید کنار و راهو باز کرد تا برم اما چه اون موقعی که داشت با حورا حرف میزد و چه وقتی که از جلوی راهم کنار میرفت . توی نگاهش چیزی رو نمیشد تشخیص داد ولی انگار یه حس تجدید خاطره بود...اروم از کنارش میگذشتم که دوباره طرف حرفشو حورا قرار داد.

-حورا تو برو سراغ بقیه ی کارا خودم بهش میگم

دوباره دلشوره گرفتم و عاجزانه به حورا که سرد و فرمانبردارانه به پناهی نگاه میکرد خیره شدم.

-چشم اقا...

ای خدا بگم چی کارت نکنه ازخدا خواسته گذاشت رفت...

پناهی جلوتر از من راه افتاد.تازه نگاهم به محیط خونه افتاده بودو وقت کرده بودم دقت کنم.مبلا و میزا رو برده بودن و جاش کلی چراغ بود و وسایل موزیک و دنس.حتی وسایل موسیقی خودشم نبودن.رفت سمت میز خیلی بزرگی که گوشه ی هال بود و چشمم افتاد به تعداد بسیار زیادی شراب یه شکل.

همونطور که من با بیچارگی به میز شرابا نگاه میکردم اونم دوباره با همون حالت به من نگاه میکرد.۵ دقیقه ای  به همین منوال گذشت تا اینکه خودش به حرف اومد.

-اولا که اینجا فقط ویسکی داریم هرکی هرچی خواست میگی اقای پناهی صلاح ندونستن ....چی میگی؟

-میگم اقای پناهی صلاح ندونستن.

-خوبه با کسی حرف اضافه نزن هرکس درخواست کرد براش توی این سینی ها گیلاسارو از یخ و ویسکی پر میکنی و میبری واسشون به کسی هم اجازه نمیدی بهشون دست بزنه.اگرم تموم شد احیانا توی همون انباری که کنار اتاق رخت چرکاس یه یکی دو جعبه ای هست ولی بعید میدونم لازم بشه در هرصورت اگه کمتر از نصف شدن میری پایینو اون جعبه رو میاری .خیلی سنگین نیست .

دارم بهت میگم با کسی حرف نمیزنی کلا سرتم بالا نیار دیگه چه برسه به کارای دیگه یه سری میزا رو میگم نمیخواد چیزی بیاری فقط دوتا بطری و چندتا گیلاس بذار سر میزا .به نفع خودته به حرفام موبه مو گوش کنی وگرنه اگه اتفاقی افتاد به من هیچ ربطی نداره خرفهم شدی دیگه؟؟؟

-بله 

از ترس داشتم دیگه میمردم اون بچه ترس اولیه الان اونقدر بزرگ شده بود که تمام وجودمو به اتیش میکشید.مونده بودم که سوالمو ازش بپرسم یانه.کلافه مشغول بازی کردن با شال سفید صورتی که روسرم بود شدم . اونم هیچی نمیگفت و اینبار با چشمای تنگ بهم خیره شده بود . بازم شجاعانه نگاهش کردم و در عین حال سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم .

-ببخشید...میگم ...ممکنه امشب اتفاق بدی هم خدای نکرده ....

-اره 

با ترس نگاهش کردم.

-به اون چیزایی که گفتم عمل کن.

-میشه ...اگه ممکنه شما...

-نه ...لـله ی تو که نیستم 

اینو گفت ...من بازم ضایع شدم و بعدم گذاشت و رفت.

خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم مهموناش باهم اومدن . انواع و اقسام ادمای پیرو جوونی که جالب بود پناهی با هیچ کدوم حتی سلام هم نمیکرد و یه جورایی نگاه نفرت بارشو نثار تک تک مهموناش میکرد. هیچ کس حواسش به من نبود خدارو شکر.منم نگاهمو کنجکاوانه دوخته بودم به در تا ابنکه یه پسر هم قد خود پناهی ولی نه با اون هیکل فابریک وارد ویلا شد و پناهی هم کلی باهاش گرم گرفت.موهای پسره قشنگ طلایی بود و یه کت شلوار رسمی هم پوشیده بود.قیافه ی خاص و فوق مهربونی داشت . اون دوتا داشتن باهم حرف میزدن و منم خیره شده بودم به اون پسره که یهو برگشت سمتم و حسابی غافلگیرم کرد.منم که دستمو تکیه داده بودم به میز نزدیک بود میزو هرچی ویسکی گرونه از بین ببرم.از همون فاصله هم نگاه غصبناک پناهی رو رو خودم حس میکردم....