صرفا جهت اینکه خرفهم شی5
به طوريكه جرئت نداشتم سرمو بگيرم بالا و تو صورتش نگاه كنم...خودمو جمع و جور كردمو
سعي كردم به خودم مسلط شم درحالي كه با ريشه هاي شالم بازي ميكردم به ارومي سرمو
گرفتم بالا...خداروشكر پناهي حواسش به من نبود و لي حتي موقع حرف زدن با اون پسره هم
اخمي عميقي بين ابروهاش بود...به اطراف نگاهي انداختم...تقريبا همه اومده
بودن...خداروشكر كه هنوز توجه زيادي رو جلب نكرده بودم...با فكر كاري كه قرار بود امشب
انجام بدم غم دنيا تو دلم نشست...فكر اين كه اتفاق بدي برام بي افته منو به مرز جنون
ميكشوند...اي خدا اخه چي تو من ديده كه از من ميخواد واسه مهموناش شراب پخش كنم؟خدايا
تو خودت ميبيني كه من نميخواستم...ميبيني كه مجبور شدم...خودت هوامو داشته
باش ...خواهش ميكنم ...نفس عميقي كشيدم دوباره سرمو انداختم پايين...خدا امشب و به خير
بگذرونه!كم كم همه ي مهمونا اومدن و سالن مملوشد از جمعيت...زن و مردبا هم قاطي
بودن...با زياد تر شدن مهمونا ترس و استرس منم بيشترو بيشتر ميشد...خدا بگم اين پناهي رو
چيكار نكنه...نگاه سرگردوندم بين مهمونا در چرخش بود ...هنوز مدت زيادي نگذشته بود كه
يه مرد مسن با كله ي كچل و شيكم گنده با يه لبخند ژكوند اومد طرفم...اب دهنمو قورت دادم و
با ترس نيم نگاهي بهش انداختم...خوب اين از اوليش ...مثل اين كه بايد كارمو شروع
كنم...مرده كه نميدونستم كيه(خوب طبيعيم بود من از كجا بايد ميشناختمش؟)با اون چشماي
هيزش يه نگاه به اندامم انداخت و بعد چشماي وقيحشو مستقيم زوم كرد تو صورتم...داشتم پس
ميافتادم...از طرز نگاه كردنشو اون لبخند مضحك گوشه ي لبش حالم بهم خورد...اگه دست خودم
بود خيلي سريع از جلوي چشمش فرار ميكردم...بعد از چند لحظه به حرف اومد و با لحن چندش
اوري گفت:تو بايد شرابارو پخش كني خانوم خشگله؟ حالم از لفظ "خانم خوشگله"بهم
خورد ...مردك خجالت نميكشيد سن باباي منو
داشت...
از بس سرمو پايين برده بودم چونم به به قفسه ي سينم برخورد كرده بود...عين يه دختر
دبستاني كه خطايي كرده باشه...همه ي توانمو جمع كردم و براي رهايي از موقعيتي كه درش
بودم خيلي اروم و با صداي لرزون گفتم:بله...
خنده ي بلندي كردو گفت:خوب وظيفتو انجام
بده...
متعجب سرمو اوردم بالا و فقط براي چند صدم ثانيه بهش نگاه كردم...دوباره نيشخندي زدو
گفت:چرا اونجوري منو نگاه میكني جوجه...گفتم بهم شراب بده!
من كه تازه متوجه حرفش شده بود خيلي سريع توي يه ليوان و پر از يخ كردمو با اكراه شراب
رو تو ليوان ريختم...خدايا ببين به چه كارا كه كشيده نشديم...ليوان و گذاشتم تو سيني و مقابلش گرفتم خيلي اروم برداشت و درحالي كه نگاش هنوز رو من بود خيلي اروم شروع كرد
به نوشيدن...من همچنان سربه زير به پاهام نگاه ميكردم...داشتم زير نگاه هاي منحوسش ذوب
ميشدم...جوري منو نگاه ميكرد كه احساس كردم لخت جلوش وايستادم...تو دلم دعا ميكردم كه
فقط شرش و كم كنه...يه قلپ ديگه خورد و درحالي كه هنوز نگاش به من بود خواست چيزي بگه كه كسي صداش كرد
-آقاي سعيدي!ميشه چند لحظه تشريف بياريد؟
برگشتم و به شخصي كه حكم فرشته نجات منو داشت نگاه كردم...همون پسره بود!همون كه
جلوي در داشت با پناهي حرف ميزد...همون پسر موطلايي...وقتي متوجه نگاه خيره من شد نيم
نگاهي به سمتم انداخت و لبخندي مهربوني زد خيلي سريع نگاهمو ازش دزديدم...از اين كه
مچمو گرفته بود خجالت كشيدم...با اين كه خيلي دير شده بود!براي بار دوم اين مرده كه فهميدم
فامليش سعديه رو صدا زد ...سعيدي كه معلوم بود پكر شده به سمتش برگشت و گفت كه الان
مياد...سپس دوباره به سمت من برگشت و با لحن چندش مخصوص خودش گفت:مواظب باش
امشب نخوردنت
جوجه...
وبعد منو با يه دنيا استرس كه با اين حرفش بيشتر شده بود تنها گذاشت...
رفت و منو با يه دنيا استرس تنها گذاشت...با زياد شدن مهمونا و
شلوغي سالن صداي اهنگ لايتي تو فضا پيچيد ...ديگه مهموني
رسما داشت شروع ميشد..كمي كه گذشت ي دختر جون با يه پوشش
خفن اومد طرفم ...يه پيراهن قرمز دكلته كه انگار فقط يه متر پارچه
بود و دورش پيچيد بود نه از بالا چيزي رو گرفته بود ...نه از
پاييين ...و اندامشو به خوبي نشون ميدادبا ارايش بيش از حدي كه
چهره ي واقعيشو مخفي كرده بود...انگار هرچي دم دستش بود ماليده
بود به صورتش...يه رنگ كاريه اساسي كرده بود... يه نگاه عجيب
غريب بهم كرد ...سريع مغزم كار افتادو فهميدم واسه چي
اينجام...دست از اناليز كردن برداشتم و يه ليوان و پر از يخ كردم و
توش شراب ريختم...و دادم بهش..اونم بدون اين كه حرف ديگه اي
بزنه راشو كشيدو رفت...پوفي كردم با استيصال سرجام
وايستادم...احساس سردرگمي ميكردم...چشم چرخوندم تاببينم اين
پناهي كه منو به اينروز انداخته كجا وايستاده كه نتونستم پيداش
كنم...همين اسرتسمو از قبل بيشتر كرد...گرچه اگرم بود كاري واسه
من نميكرد...نيم ساعتي گذشت ...وديگه وظيفمو ياد گرفته
بودم ...هركي ميومد سريع ليوانو پر ميكردم و ميدادم بهش ...اين
جماعتم كه همه از دم مشروب خور...از بس ليوان پركرده بودم و داده
بود بهشون دستم داشت ميشكست...ولي همچنان از وضعيتم ناراضي
بودم...چند دقيقه اي گذشت ...همين طور كه سرم تو افكار خودم بود
حس كردم دستي رو شونم نشست...عين برق گرفته ها از جا
پريدم..سريع به سمت عقب برگشتم كه دستم به يكي از شيشه ها
برخورد كرد و شيشه تكون شديدي خورد و پرت شد پايين...از ترس
چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم...ديگه مرگم حتمي بود..اين پناهي
منو ميكشت...اي بميري سارا كه نميتوني يه كارو درست انجام
بدي...همين طوري چشمام بسته بود كه متوجه شدم صداي شكستن
چيزي نيومد...اروم يكي از چشمامو باز كردم و از ديدن فرد روبه روم
اونم تو اين موقعيت هم تعجب كردم...هم براي كاري كه كرده بود
خوشحال شدم...همون پسره بود كه نذاشته بود شيشه شراب بيفته
زمين و گرفته بودش...همينطوري با صدتا حس متضاد زل زده بودم تو
چشماي نافذش که متوجه نزديكي بيش از حدم بهش شدم و ناخود اگاه
يه قدم عقب رفتم...يه چيزي تو چشماي اين پسره بود كه ناخوداگاه
محوش ميشدم...چشماش خيلي نافذ بود...خيلي...سريع عقب رفتمو
سرمو انداختم پايين ...درعين حال ازش خجالت هم ميكشيدم...وقتي
واكنش منو ديد بي خيال شيشه شراب رو تكوني داد و با خنده
گفت:خداروشكر...خطر رفع شد...
و بعد دوباره اونو روي ميز گذاشت...همينطور سرم پاييين بود كه
گفت:تو چرا اينقدر هواس پرتي دختر؟ لبمو گاز گرفتم...ديگه ابروم
رفت...ديدي سارا؟ديدي خاك بر سر شدي....با اين ضايع بازي هات
ابرو ي خودتو بردي...حقته...هرچي ميكشي حقته...سعي كردم بي
اهميت باشم...سرمو بلند كردمو بهش نگاه كردم...و با تته پته
گفتم:اخه...چيزه...خوب شما
منو...منوترسوندين...
نگاهش رنگ شرمندگي گرفت و گفت:واقعا نميخواستم بترسونمتون...متاسفم....
با لحن ارومي گفتم:اشكالي نداره...
يه دفعه يادم افتاد هركي مياد اين سمت واسه چي مياد ...سريع ليواني
برداشتم و خواستم پرش كنم كه گفت:يه لحظه صبر كن
با تعجب به سمتش برگشتمو گفتم:مگه شراب نميخواين؟الان
براتون...
- ولي من كه از شما شراب نخواستم...
- با تعجبي كه بيشتر شده بود گفتم:نميخواين؟پس...
- من مشروب نميخورم...يعني خيلي وقته كه نميخورم...
- سردرگم سرجام وايستادمو نگاش كردم پس واسه چي اومده بود
اينجا؟يعني با من كار داشته؟اخ سارا اخه اون با تو چيكار ميتونه
داشته باشه؟چرا چرت ميگي...داشتم از درون با خودمو افكارم
ميجنگيدم كه دستي تو موهاي خوش حالتش كرد و با خنده
گفت:چرا اینجوري نگاه ميكني؟بابا حوصلم سر رفته بود خواستم
با يكي حرف بزنم جرمه؟
گنگ نگاش كردم...يعني چي كه حوصلم سر رفته بود؟مگه اينجا
غريبه بود كه اومده بود با من حرف بزنه؟اصلا چرا ميخواد با من
حرف بزنه...صداي تو سرم پيچيد..."با كسي حرف نزني به نفع
خودته"سارا بفهم تو چه موقعيتي هستي...سري تكون دادمو
گفتم.:ولي ...من...خوب...شرايط منو ميدونين
كه...
همون جوركه منو خيره نگاه ميكرد با لحني كه حس كردم محزون و
گرفته ست و با صداي ارومي گفت:اره خوب...راست ميگي...باشه
براي بعد...و به سمت ديگه ي سالن رفت...پوفي كشيدم...امشب چه
خبر بود خدا داند...همه چي با هم قاطي شده بود...چه شير تو شيري
بود...هركي ميومد و يه استرسي به اين قلب بيچاره من ميداد...سعي
كردم بي تفاوت باشم...اما يه چيزي تو صدا و نگاه اون پسر بود كه
نميذاشت...منو وسوسه ميكرد به اين بدونم چي ميخواست بهم بگه...
-بفرمایید
یه نگاه به سر تاپام کرد و بعد به یه چشم غره و عشوه خرکی به سمت دیگه ای رفت . ارکستر هنوز کار خودشونو شروع نکرده بودن و چراغا هم روشن بود.میانگین سنی مهمونایی که اونجا بودن اصلا جوون نبود و فقط پناهی ودوستش و چندتا پسر بلا استثنا خشن دیگه جوون و توی رنجای سنی ۲۰ تا ۳۰ بودن.دختر جوون و کلا دختر هم که بینشون پیدا نمیشد.مهمونی یه جورایی حالت رسمی داشت و یه جوری حالت کاری.
خدارو شکر هنوز کسی حتی نگاهش هم به میز ویسکی ها نیافتاده بود و منم خیال راحت یه گوشه وایساده بودم و ملتو دید میزدم.همه ی لباس مردا کت شلورای رسمی و شیک و لباس زنا هم پیراهنای بلند و اکثرا دنباله دار بودن.رنگی هم که زیاد دیده میشد مشکی!!!عجیب بود … و یه جورایی هم خشک و مرموز کم کم داشتم خسته میشدم که حواسمو دادم به نوازنده ی ارکستر.
-خوب سلام به همه ی مهمونا و رفقای گلم …تعارف که با هیچکدومتون ندارم با اجازه ی ارمان شروع کنیم؟
یکی از زنا که فوق العاده غلیظ ارایش کرده بود بلند گفت :((عروس رفته گل بچینه نیما ….))وجمعی زدن زیر خنده.
نگاهمو سمت پناهی هدایت کردم توقع داشتم الان با غضب به اون زنه خیره شه ولی با یه پوزخند تکیه داده بود به اپن اشپزخونه کنار دوستش که روی صندلی های قرمز کنار اپن نشسته بودو با نگاه مرموزی به ارکستر و نه اون زن سزش و بعد هم دستشو تکون داد که ینی شروع کنین …
ارکستر شروع به نواختن اهنگ خارجی کردن که نشنیده بودم ولی فوق العاده جو داشت .کم کم که نه به طور غافلگیر کنانه ای یهو کلی ادم اومدن سمت میز و منم هم هول شدم و هم ترسیدم.اما بعد گیلاسارو تند تند پر کردم و دادم دستشون.اونا هم بعضیا به یه نیم نگاه و بعضیا هم بدون اینکه سرشونو برگردونن شرابو میگرفتن و میرفتن .اینطوری واسه منم راحت تر بود .
داشتم تمام گیلاسای روی میزو پر میکردم که با سر و صدای وارد شدن چند نفر برگشتم سمت در.یه مرد حدودا ۴۰ ساله و چند نفر پشتش وارد شده بودن و پناهیو دیدم که برای اولین بار از جاش تکون خورد و رفت سمت در.به نظر ادم مهمی میومد .موهای شقیقش سفید شده بودن و تار های سفید دیگه ای هم به صورت هایلایت (!)بین موهای مشکیش پیدا میشد.یه دست کت شلوار مشکی پوشیده بود با یه کراوات طوسی مشکی . و کالج های گرون قیمت مشکی.موهاشو هم مدل جورج کلونی زده بود و خیلی هم بهش بی شباهت نبود.همونطور که داشتم نگاهش میکردم اونم داشت نگاهشو دور تا دور خونه میگردوند و نگاهش از روی من هم عبور کرد.اما دوباره برگشت و نگاهم کرد.چشماش طوسی بودن و نافذ .مرتیکه ی ۴۰ ساله چه قدر هم بد نگاه میکرد.هنوز نگاهشو از روم برنداشته بود و منم به شدت معذب بودم.رومو برگردوندم . اونم از پله ها پایین اومد و هرکس که نشسته بود به احترامش بلند شد و دی جی هم موزیک رو قطع کرد.مسلم بود ادم خیلی مهمیه.بدون اینکه به کسی نگاه کنه با یه لبخند مرموز رفت انتهای سالن و روی صندلی هایی که دور میز مخصوصی چیده شده بودن نشست.افرادی هم که به نظر بادیگاردش میومدن کنارش نشستن.دوباره وضعیت به حالت عادی برگشت و شروع کردن به لولیدن تو هم.یکی از پسرایی که جوون تر بود اومد سمت میز شرابا و از اونجایی که گیلاسایی که از قبل پرکرده بودم تموم شده بودن شروع کردم به پر کردن یه لیوان دیگه.بهم نزدیکتر شد.سرمو بالا گرفتم و خیلی عادی لیوانو دادم دستش.اول یه کم نیگا نیگا کرد.
-میدونی من از مشروب خوشم نمیاد …اما مثل اینکه این یه چیز دیگس…
قیافش یه جوری چندش اور بود.من به فرشادم میگفتم چندش اما خدایی قیافه ی فرشاد خوب بود .اما این یارو جدی جدی عین جلبک میموند یه جورایی لزج بود با اون صورت ۶تیغ و ابروهای نخ کردش…
-شراب اونم از نوع ویسکیش تو مهمونی ارمان خان پناهی و از همه مهمترش …از دست یه خانم جوون با چشم های سبز نافذ گرفتنش …
حالم داشت از این پسره بهم میخورد.اما جوابشو نمیدادم.نگاهشم نمیکردم حتی …
-حیف نیست …حیفه به جان خودم با یه چنین برو رویی اینکارو کردن…من که میگم ادما باید برای خودشون ارزش قائل باشن و…خانم های زیبا علاوه بر خودشون باید برای چهرشون هم ارزش قائل باشن …
داشت میرفت رو نروم.ولی بازم جوابشو نمیدادم .
-حرف بزن خوب …
بازم جبهه رو حفظ کردم.
-اوکی این کارت منه …قیافت خیلی لونده به دلم نشست باهام تماس بگیر میتونم کمکت کنم بهتر از این راه گلیم خودتو از اب بکشی بیرون
بعد هم کارتو گذاشت لبه ی گیلاس و گیلاسو هم روی میز.نگاهی به کارتش انداختم و پوزخند زدم.سرمو که برگردوندم پناهی روبه روم بود.
-اون میز بزرگه ی ته سالنو ۳ تا بطری براشون ببر
-نگاهش کردم و خواستم سرمو تکون بدم که یادم افتاد خوشش نمیاد.به باشه ی ارومی بسنده کردم و اونم فکر کنم وقت نداشت به پرو پام بپیچه که چرا چشم نگفتم و از این چرت و پرتا.توی سینی اول یه بطری و۵ تا گیلاس گذاشتم و نگاهی هم به همون میز بزرگ انداختم .۶ نفر بیشتر دورش نبودن.همون مرد چشم طوسیه و اطرافیانش به همراه پناهی و دوستش.
دلم هیچ رضایت نمیداد که از دوکیلومتری اون مرده هم رد شم اما وقتی اجبار روی کارمیومد دیگه دل نمیتونست چیزی بگه …
سینی رو گرفتم دستم و با کلی نذر و نیاز رفتم سمت میزشون و از اونجایی که یه چیزایی دستگیرم شده بود با اینکه اصلا تمایل نداشتم اول رفتم نزدیکای صندلی همون اقای چشم طوسی!!!و بطری رو گذاشتم نزدیکش و گیلاسا رو هم چیدم جلوی هر کس.حین کار من اونا هم داشتن حرفشونو میزدن اما کوچکترین چیزی دستگیرم نشد.تمام مدت نگاه اون مرده روم بود.احساس خیلی بدی داشتم .دوتا بطری دیگه به همراه گیلاس دوست پناهی رو هم اوردم.جلوی همه لیوانشونو گذاشته بودم جز اون.خیلی بهش نزدیک شده بودم.یه لحظه که سرمو برگردوندم نگاهم به نگاش گره خورد.خدایا این چرا انقدر بوره؟؟؟قیافش بد نبود ولی به پای پناهی اصلا نمیرسید.میدونم اینو خیلی تکرار کردم.توی چشمای طلایی رنگش خیره بودم و نمیدونستم دارم دنبال چی میگردم.
-کسری چی میگی؟
-هان …چی رو چی میگم؟
از اینکه یهو صداش زده بودن دست و پاشو گم کرده بود.منم دست از نگاه کردن بهش برداشتم و دست بردم سینی رو بردارم که همون جناب چشم طوسی دستشو تکون داد و گفت :بیا اینجا…
یه لحظه ادرنالین به شدت شروع کرد به ترشح.ضربان قلبم بالا گرفت و داشت به مراحل غش و ضعف میرسید که خودمو جمع کردم و رفتم سمتش.میدونستم الان هر احمقی میتونه بفهمه که چه قدر ترسیدم و اضطراب دارم . اروم خودمو به اونطرف میز رسوندم و نیم نگاهی به پناهی انداختم . نامرد انگار نه انگار خیلی بی تفاوت نشسته بود و دستاشو تو هم قلاب کرده بود .کت شلوار مشکیش بهش خیلی میومد ولی اسپرت یه چیز دیگه بود تو تنش … خاک به سرم نکنن تو این شرایط به چه چیزایی فکر میکردم …
-اینو واسم پرش کن …
حواسمو دادم به همون مردک …گیلاسشو بالا اورده بود و بدون اینکه نگاهم کنه منتظر بود که براش مشروب بریزم.اول با چشمای گرد شده نگاهش کردمو بعد اهسته و لرزان لیوانو ازش گرفتم و برای اینکه از لرزش واضحی که تو تموم بدنم وجود اومده بود جلوگیری کنم سعی کردم خیلی نرم و با ارامش گیلاسو براش پر کنم .سنگینی نگاه طوسی و نافذشو روی خودم احساس میکردم.گیلاسو به سمتش گرفتم . دستشو به سمتم دراز کردو از قصد دستمو هم لمس کرد.یک لحظه انگار که بهم شوک وارد کرده باشن رعشه افتاد به جونم .
پوزخند زد و در حالی که با ژست خاصی گیلاسو توی دستاش نگه داشته بود روبه پناهی گفت:ببینم ارمان اینو از کجا اوردیش؟
یه احساس خیلی بدی بهم دست داد . کاش میتونستم یه کاری بکنم اما نمیشد …حتی اگه ترس از این مردک عوضی نبود حسابی که از پناهی میبردم مانع هر کاری میشد …
-لک لکا واسم اوردن
-خوش به حالت … کلا خوش شانسی پسر من که با چهل و خرده ای سال سن و این همه سگ دو زدن یه چنین مالی گیرم نیومده …
پناهی فقط پوزخند زد و این بار به من نگاه کرد و در عین حالی که اون مرد شرابشو داشت یک نفس سر می کشید بهم خیلی نامحسوس و ظریف اشاراه کرد که از اونجا برم . منم از خدا خواسته زود خودمو از اون میز و ادمای مرموز و بعضا پست فطرتش دور کردم.
مهمونی به اوج واقعی خودش رسیده بود و همه دیگه متقاضی شراب شده بودن.برام جالب بود که پناهی و دوستش حتی به ویسکی ها نگاه هم نکردن.میز تقریبا خالی از شراب شده بود و من هم باید میرفتم زیرزمین تا دوباره میز پر شه .برای خودم هم بهتر بود اگه از اون فضا دور می شدم .
از ویلا زدم بیرون و با تمام وجود هوای ملس و خواستنی پاییزو مهمون ریه هام کردم و گذاشتم تا برای چند دقیقه ای از اون هوای تهوع اور و خفه دور بمونه.از حال و هوای هوا بیرون اومدم و به سمت زیر زمین رفتم . خیلی اروم چراغو روشن کردم و نگاهی به اطراف اتاقک نسبتا کوچیک روبه روم انداختم و ویسکی هایی که در یک گوشه و میون انبوه خرت و پرتا قایم شده بودن .به سختی هر چه تمام تر وسایلو کناری انداختم و دست بردم که یک جعبه از ویسکی هارو بردارم که …یهو چراغ خاموش شد و منم هراسون برگشتم و با دیدن همون مردک که فهمیده بودم صداش میزنن شماعی دنیا رو سرم خراب شد …
انقدر خورده بود داشت تلو تلو میخورد و قهقهه میزد.از ترس ۴ستون بدنم میلرزید.دستمو به جعبه ی مشروبات تکیه داده بودمو با اومدنش عقب عقب میرفتم.خماری چشماش تو همین تاریکی هم بهم چشمک میزد و هشدار میداد.صدای موزیک بیشتر از قبل اوج گرفته بود و میون اونهمه ترس و دلهره افکار مشوش و بی سروته هم دست از سرم بر نمیداشتند.
در حالیکه نامفهوم حرف میزد جلوتر اومد.لحظه ای ایستاد و دست برد به سمت جعبه ی ویسکی ها که منم سریعا دستمو کشیدم .
-من عادت ندارم چیزی رو بخوام و بهش نرسم …
به جون در مشروب افتاد و بازش کرد.
-از همون …بچگیام …عادتم ندادن …
قلوپی از ویسکی رو سرکشید .بوی الکل هرچند نسبت به قبل بهش عادت کرده بودم ولی از فاصله ی به این نزدیکی و اونم از مردی که سراپا کثافت بود و هرلحظه هم بهم نزدیکتر میشد حالمو بهم میزد.
تموم بطری رو خالی کرد و انداختش روی زمین.از ترس فکم منقبض شده بود و نمیتونستم حتی پناهی که مقصر تموم این اتفاقات بود رو هم لعن کنم .
-از …جون ..من چی ..میخوای ..عوضی ؟؟؟
به سختی میتونستم این کلماتو ادا کنم
-چیز خاصی نیس
و بعد مستانه قهقهه زد .
تموم نیروی باقی مونده ی درونم رو جمع کردم و تا اومدم جیغ بکشم دستشو محکم روی دهانم گذاشت و اینبار فاصله ام باهاش به حد زیادی کم شده بود.مقابل دیوار و روبه روم ایستاد و همونطور که یه دستش روی دهنم بود با اون یکی دستش مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد.چشمم به تاریکی عادت کرده بود و میتونستم تموم این صحنه هارو ببینم.این بار کلا در برابر هیکل یغورش محاصره شده بودم و تقلا هم هیچ فایده ای نداشت.
-زیاد وول بخوری مجبور میشم جور دیگش کنماااا اروم بگیر لامصب .
و دستاشو محکم تر فشار داد.
از فرط و شدت این بی پناهی…از اوج ترسم از این مرد…از افکار سیاه و اینده ای در پی این افکار میومد قطره اشکی از چشمام جاری شد.
با اینکه نه نا و نه امکان فریاد زدن داشتم توی دلم به التماس خدا افتاده بودم و به تموم اونایی که میشناختم و کمکم کرده بودن قسمش میدادم که یا از اتفاقی که در حال وقوع بود جلوگیری کنه و یا هرچه زودتر جونمو بگیره…
دست کثیفش با گونه ام که همون یک قطره اشک روش شیار باریکی از اب جا انداخته بود اصطکاک پیدا کرد .
-گریه نکن زار زار …میبرمت بازار…
هق هقم خفه بود و جوی اشکم جاری دستشو یه لحظه از روی دهنم برداشت .از فرصت استفاده کردمو با تموم توان نیمه تمامم فریاد زدم.
از شدت بلندی صدایی که با خودمم غریب بود هول شده بود.اما زود به خودش مسلط شدو دوباره دهنمو گرفت و با اون هیکلش روی پاهام ایستاد.
دیگه داشتم از همه چی نا امید میشدم …همه چی روبه تموم بود ..
-من نمیخوام کارم هول هولی بشه …اونوقت اصلا بهمون خوش نمیگذره هااا
رقت انگیز حرف میزد میخندید …وقیح بود و عوضی …اما یه صدایی درونم میگفت تقصیره خود تو سری خورته که نتونستی جلوی اون پناهی وایسی …تقصیر خود خیره سرته که الکی پاشدی رفتی از خونه داییت…
دستشو دور گردنم حلقه کرد و پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم … حالت تهوع بهم دست داده بود و هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد …کاش هرچه زودتر نفسم برمیومد..کاش هرچه زودتر …
اما صدایی رو شنیدم که چه خوش موقع پرید وسط این کاش و افسوس هام.
-چه غلطی داری میکنی باز دوباره شماعی؟؟؟مرتیکه ی لندهور مگه مجبوری تا خرخرتو زهرماری پرکنی ؟
دستش از روی دهنم برداشته شد و کم کم خودش هم از ازم دور شد و ازاد شدم.تند تند نفس میکشیدم و سرفه میکردم.هنوز صحنه های چند دقیقه پیش مقابل چشمم بود ولی بابت نجات پیدا کردنم خدا رو شکر میکردم.چراغ روشن شده بود و میتونستم تا حدودی شماعی که از فرط خماری تلو تلو میخورد وبعد روی زمین افتاد رو ببینم …و بعد هم …
اون ادمی که نجاتم داده بود و تا چند لحظه پیش نشناخته هم به جونش دعای خیر میکردم.
-بیاید این رییس تنه لشتونو جمع کنین
بد جور داشت داد میزد اصلا به قیافش نمیومد.دوتا مرد هیکلی اومدن زیر بغل شماعی رو گرفتن و بردنش و من رو به موت موندم و … کسری !
اومد سمتم در حالیکه دستشو کلافه لای موهاش میکرد روبه روم رو زانونشست و نگاهم کرد.حالم واقعا خوب نبود .
-حالت خوبه؟
نمیتونستم نگاهش کنم و این واقعا سوال احمقانه ای بود.نتونستم خودمو کنترل کنم و عقم گرفت دستمو جلوی دهنم گرفتم و با این که خیلی توان نداشتم از انباری زدم بیرون و …
سایه ای رو بالای سرم احساس کردم.دستپاچه شده بودم.برعکس پناهی این چه قدر نگاه و چشم های مهربونی داره.چه قدر بوره !
-من …من رفته بودم ..
-نیازی به توضیح نیس من با ارمان حرف میزنم فقط هرچه زودتر بروبالا.
سرمو تکون دادم و راه افتادم . چند قدمی برنداشته بودم که برگشتم سمتش
-ممنون … مدیونتونم
احساس کردم لبخند زد … درست نفهمیدم …ولی لبخند بود …
برگشتم و دوباره دوان دوان به راهم ادامه دادم .
خودم هم نفهمیدم چه جوری از میون جمعیت گذشتم و خودمو با عجله به اتاقم رسوندم .به هیچ کس و هیچ جا هم نگاه نکردم و فقط دویدم.به محض ورود به اتاقم انگار که از دنیا وارد بهشت شده بود.خودمو روی تخت انداختم و یه دل سیر هم تخلیه ی اشک…
نمیدونم چه جوری خوابم برده بود اما با صدای دادو بیداد از خواب بلند شدم.دعوا وارانه نبود زیاد…نگاهی به ساعت مچیم انداختم .۴:۵۰ دقیقه بود.یا امام زمان..
اما ناخوداگاه توجهم به جفت صدای اشنایی جلب شد که از باغ میومد.به ارومی و خیلی نامحسوس رفتم کنار پنجره...
-ببین ارمان ملت عروسک نیستن میفهمی ؟دختر مردم بازیچه ی کثافت بازیای اینا و این برنامه ها نیس اگه ۱ دقیقه دیر تر رسیده بودم میدونی چی میشد ؟
صدای پناهی بالا رفت.
-چی مشد ها ؟؟؟چی میشد ؟؟؟باید خسارت میدادم؟؟؟چه قدر باید میدادم؟؟؟اصن به من چه ربطی داشت ؟؟؟
-اگه اتفاقی که نباید میافتاد دیگه با هیچ پولی جبران پذیر نمیشد …نگو که نمیفهمی…
-هه فکر کردی این دختره که الان اینجوری پشتش در اومدی کیه هان؟؟؟اگه اینجوری نباشه به زودی زود …
-خفه شو اشغال …تو که میدونی دیگه خفه شو …من از چه کسی انتظار درک و فهم دارم اخه ؟؟؟تویی که تجربه نکردی نمیفهمی …نمیفهمی لعنتی …
سکوتی بود که تمام باغ رو گرفت …
دیدم بعد مدتی پناهی اشفته دستشو لای موهاش کرد اما نمیتونستم درست بشنوم چی میگه …
-ببین فقط یه قول بده مردونه !اصلا یه قول بده به سبک خودت دیگه پای هیچ دختری رو تو این مهمونی ها باز نکن خوب ؟؟؟بار اخر باشه ؟؟؟
پناهی سرتکون داد.
-و در ضن …ته ضعیف کشی اگه بخوای …
-از بالا منبر بپر پایین دیگه توهم !ملت رفتن هنوز داره فک میزنه برو بذار ماهم دودقیقه چشم رو هم بذاریم برو …
کسری رفت …
چه زود برام خودمونی هم شده بود …
ولی چه قدر باهم فرق داشتن …چه قدر دوستش دلسوز بود و پناهی چه بی اندازه عوضی …اخه نجابتو چه جوری میشه با پول خرید ابله ؟؟؟
تا سپیده دم فکرو انواع احساس و گه گداری هم کابوس دست از سرم بر نداشتن .احساس دین ترس نفرت احتیاط و همه و همه با هم بهم هجوم اورده بودن و از همه بدتر حالت تهوعی بود که با جون گرفتن دوباره ی صحنه ای که شماعی برام رقم زده بود بهم دست میداد …
با این وجود بالاخره خستگی به تموم این افکار و احساسات غلبه کرد …