صبح از خواب بیدار شدم با این که هنوز رخوت دوست داشتنی توم وجود داشت.نرم پتو رو کنار زدم و به ساعت نگاه کردم.چشمام گرد شد و خواب از سرم پرید.شب قبل ساعت گوشیم رو تنظیم نکرده بودم و ساعت ۷بود.با سرعتی که غیر قابل باور بود همه ی کارهامو کردمو حاضر شدم.گرچه خیلی منظم و جالب نبود.فکر کردم که حالا یه امروز کاراشو نمیکنم مگه چی میشه خوب؟

اما با فکر قیافه وعکس العملش زود پشیمون شدم.پوفی گفتم و بعد هم پله هارو دوتا یکی پایین رفتم و پیش به سوی اشپزخونه…

به پاگرد طبقه ی دوم  رسیدم که یهو با سینه ی ستبر یه نفر برخورد کردم.تا به خودم بیام یه چند ثانیه ای طول کشید.عصبی شده بودم.سرمو با کلافگی بالا گرفتم و بادیدن اونی که فکرشو نمیکردم جا خوردم و کلافگیم زود جاشو با تعجب و یه شرم خاص عوض کرد.مسلما اگه خود پناهی بود این احساس هیچکدوم وجود نداشتن…اما کسری خوب یه جورایی فرق داشت .هم غریبه تر بود هم یه جورایی نجاتم داده بود …هم بهتر بود..هم اصلا یه چیز دیگه ای بود…فرق داشت…

به خودم نهیب زدم:وای سارا!!دختر چه بی حیا و پسر ندیده شدی!مدرست دیر شد الان رات نمیدن بدبخت !

با همین فکر سرمو پایین انداختم و زیر لب سلام کردم.

-سلام…

خیلی نرم و اروم در همون حالی که سرمو باشرم پایین انداخته بودم و اینم میدونستم که الان لپام شدن دوتا لبو از کنارش رد شدم.دیگه اونقدر با عجله نمیرفتم بلکه فوق العاده خانم وارانه و اروم حرکت میکردم …اما واقعا دست خودم نبود.به نظرم میومد باید جلوی این پسر یه جور دیگه ای جلوه کنم . نه یه سارای دیگه …بلکه یه وجهه ی خوب از همین سارا .توی همین افکارم غلت و واغلت میزدم و به  کلی هم از فکر مدرسه اومده بودم بیرون که …

-ببخشید خانمه  …

جاخوردم !این دوتا رفیق هیچ تشابهی باهم نداشتن !برگشتم و نگاهش کردم . سوال وارانه و متین …طرز نگاه ها فرق دارن خیلی هم حساس و دقیق فرق دارن .هر نگاهی تو هر شرایطی و به هرکسی با هر احساسی فرق میکنه .

نگاه من توی اون شرایط و به کسری و با اون احساس دین و… م خیلی فرق داشت با نگاهام به دیگران و شرایط عادی و احساس های عادی تر …

-سارا …هستم 

تا جایی که میتونستم خودمو کنترل کردم . 

-بله خانم سارا امروز ارمان کلا خونه نیست نیازی نیست کار خاصی انجام بدین.

در عین اینکه بابت وقت اضافه داشتنم خوشحال شدم اما …یه جوری هم شدم .یه جور خاص تحقیر شده ای …یه جور بدی.چی میشد نمیدونست من چیکارم کیم اینجا چیکار میکنم .چی میشد اینو نمیگفت …

-ممنون ….از اینکه گفتین…با اجازه 

-میری مدرسه ؟

پوووف چه سوال چرتیه این سوال !

-بله 

-چندم ؟؟؟

این دیگه فوق العاده سوال رو مخیه.بی اختیار لبخندی زدم و گفتم :پیش …سال اخر 

-چه رشته ای اونوقت ؟؟؟

-تجربی 

-اهان …کنکور و اینا 

سرمو با لبخند پایین انداختم .این طرز رفتار بعید بود ازم.

-خوب موفق باشی مزاحم نمیشم …

سرمو دوباره با همون لبخند بالا گرفتم و اومدم بگم نه خواهش میکنم و اینا که پناهی رو با قیافه ی لبریز از غیض و غضب و خیلی خط و نشون کشون وارانه (کلمه رو حال کردی!!!خودم تو کفشم شدید !!!پارازیت بود)دیدم و کلا وارفتم .خیلی هم تابلو وا رفتم .شونه هام افتاد و اصلا قیافم زار شد …واقعا قیافش ترسناک شده بود .اب دهانمو قورت دادم و بدون توجه به کسری که برگشته بود پشتشو نگاه کنه از بس من تابلو بودم و پناهی که با چشمای تنگ کرده و در حال بستن بند ساعتش با ژست خاصی بود جلدی جیم شدم و معرکه رو وداع گفتم به نوعی…

کتونیم رو پوشیده نپوشیده و بندبسته و نبسته پاکردم و سریع از در زدم بیرون . نمیدونم چیکار کرده بودم که اینطوری فرار میکردم.مگه چیزی گفته بودم یا خدای ناکرده حرکت زشتی چیزی…اما من واقعا هیچ کاری نکرده بودم.سر کوچه ی بن بست خونه ی پناهی ایستادم و با تکیه به میله ی تابلو بن بست یاس 

کفشمو درست پا کردم و بعد هم نگاهی به ساعتم انداختم.خدای من ۷:۳۰ بود . حالا چه جوری برم تو ؟؟؟۱ کلاسو خوشگل از دست داده بودم.حالا خوبه زبان بود و منم خوب زبانم قوی تر از پایمون بود . دیگه ایستادن تو ایستگاه اتوبوس هم بی فایده بود . کار از اینا گذشته بود من باید اول و اخر با تاکسی میرفتم.یه دربست گرفتم و پیش به سوی خانم عارف !خدارو صد هزار مرتبه شکر داشت که باهام مشکل دار نبود اما برعکس با ایسان…دل به دل راه داره ای بودن که خدا میدونست …انقدر که از هم بدشون میومد و باهم بد بودن که حد و اندازه نداشت . من اما فقط با خانم رسولی دبیر زیست مشکل داشتم که برای پسرش خواستگاریم کرده بود و پوووف …

مدرسه به اندازه ی افکارو اتفاقات دیگه نیرو نداشت که بتونه توی مسیر ذهنمو درگیر کنه .الان فقط کسری بود و پناهی و صحنه ی چند دقیقه پیش به همراه یه قسمتی هم از خاطره پرمخاطره و تلخ شماعی …

اگه میدونستم با اومدنم به خونه ی پناهی جای اینکه از شر افکار ازار دهنده ای که راجب فرشاد بود خلاص شم قراره با افکار جدید تر و درگیر کننده تری مواجه شم هیچ وقت …نه …دروغ چرا ؟در هر صورت میومدم.من تخس تر از این حرفا بودم و استقلال طلب تر از اون چیزی که حتی تو فکر بگنجه …

و چه قدر تجربه بهم افزوده شده بود توی همین مدت …

کمی بالاتر از مدرسه پیاده شدم و تا مدرسه رو عین اسب دویدم.

بعد از ۳ ۴ ضربه بالاخره اقای هدایت سرایدار مدرسه دربو باز کرد.

-کجابودی دختر ؟

-سلام 

-علیک سلام …الان که رات نمیدن 

-میشه حالا بیام تو ؟

-بیا بابا جان …بیا …از دست شماها …

اینها هم عصاره ای از همون روابط خوبم با افراد مدرسه بود.الان اگه پری بود عمرا اقای هدایت راش میداد …ههه

زنگ دوم بود و همه هم سر کلاس .خیلی اروم از کنار دفتر گذشتم و لبخند فاتحانه ای مهمون صورتم شد.همونطور سر پایین پله هارو دوتا یکی طی کردم که به طبقه ی پیش ها برسم اما انگار اونروز من با پاگرد طبقه ی دوم رقم خورده بود…

-علیک سلام صداقت !

با شنیدن خانم اسرایی معاون مدرسه که باردارهم بود و وجود این بچه عجیب اخلاقشو عوض کرده بود سرمو بالاگرفتم و مظلومانه خیره شدم بهش…

-سلام خانم …خوبین ؟

لبخند شیطونی زد وگفت:اره اما انگار تو خیلی خوب نیستی هااا …این چه وقت اومدنه ؟

-خانم حقیقتش…

-حرف باهات زیاد دارم سارا اما بیا فعلا ببرمت سر کلاس تا ناظم نیومده . 

-خانم قربونتون …الهی خدا هرچی میخواین بهتون بده …الهی بقای عمر دخترتون

-اخه چه ربطی داشت …هنگ کردیااا سارا بیا بریم انقدرم مزه نریز

-چشم خانم اصلا هرچی شما بگین …صم بکم …اه(دستمو محکم روی دهنم زدم)

خانم اسرایی لبخندی زد سرشو تکون دادو زیر لب استغفراللهی گفت.

دم در کلاس ایستادم که خانم بره تو و از دبیر دین و زندگی اجازه ی ورودمو بگیره.

-خانم نوایی بار اول و اخرش بود.

-بیا تو صداقت.

نجوا کنان سلامی کردم.

-بزرگیتونو میرسونه ممنون خانم نوایی جون.

اسرایی از کلاس بیرون رفت و منم سر جام.کنار پرستو و پشت ایسان.

هنوز نشسته بودم که خانم گفت خیلی خوب بشینید سر گروهاتون و تستا رو بزنید.

میزهارو برگردوندیم . من و ایسان و پری به همراه مریم …واییی که چه قدر من و این دختر کارد و پنیر بودیم باهم …بسکه خاله زنک و پزده و چسان فسان بود ( تیکه هارو داری جون من)و خیلی هم فضول اون به من یه چشم غره ی همراه تحقیر و من هم مثل همیشه یه پوزخند و نگاه بی تفاوت به اون .و چه قدر حرصش در می اومد از این همه بی تفاوتی نسبت به رفتارای مزخرفش .

ایسان:کدوم گوری بودی ورپریده ؟؟

-گورای خوب خوب !به توچه فضول ؟

ایسان:ا چشت به از ما بهترون افتاده رفتی ور دل …

پری:زنگ تفریح انشاءالله الان میاد خرمونو میگیره هااا ایسان.

یه چشم غره ی واضح هم به مریم رفت که ایسان دستش بیاد الان وقتش نیست . 

-ا خیله خوب بابا …اههه 

چه قدر بد بود که جلوی مریم لام تا کام نمیشد حرف زد .مخصوصا تو این شرایطی که من داشتم میمردم بسکه حرف داشتم.اما …باید میگفتم؟؟؟

تست هارو حل کردیم و زنگ هم قربونش برم درست همون موقعی خورد که دیگه واقعا نمیکشیدم.

از روی صندلیم بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.

-اخیشششش

پری:نه که خیلی زحمت کشیدی ؟؟؟زنگ زبانم اونطوری پیچوندی 

ایسان :والا همینو بگو…راااستی 

من:منو واسه چی میخواستی ؟

-والا من نخواستم تنبیه اجباری بود.

هنوز کسی از کلاس بیرون نرفته بود و ما سه نفر هم در حال برون رفتن از کلاس بودیم که …

-راستی سارا…

صدای همیشه بدجنس مریم و نگاه شرورانش بهم علامت خطر میدادن …ینی چی میخواست بگه ؟

-بله ؟(+همون نگاه سرد)

-خونتونو عوض کردین؟؟؟

یه لحظه نزدیک بود خودمو ببازم.اما سریع به خودم مسلط شدم 

-چه طور؟

دستشو به کمرش زد کمی بهم نزدیک تر شد و در حالی که به هدفش رسیده بود و همه ی بچه ها توجهشون به ما جلب شده بود گفت:((هیچی …اخه زنگ زدم خونتون یه خانمی برداشت گفت دیگه اینجا زندگی نمیکنه …گفتم مگه شما مادرش نیستین؟گفت نخیر من زنداییشم …

پرسیدم پس چطور اون رفته جای دیگه گفت میخواست مستقل باشه !بعدم گوشیو قطع کرد.مامانت اینا هنوز برنگشتن؟؟؟))

از تو چشمای دریده و تنگش شرارت میبارید.با هر کلمه قامت لاغرشو باعشوه تکون میداد و به لب و لوچه ی کجش هم قری .

هول شده بودم . نکنه فهمیده باشه ؟؟؟خدای من …


ترس ورم داشته بود.اگه فهمیده بود بیچاره میشدم…

-نه هنوز برنگشتن …

-هه مطمئنی قصد برگشتن دارن؟؟؟به نظر میاد کلا فراموش کرده باشن بچه ای به اسم سارا دارن…خوشی زده …

رنگم کم کم داشت میپرید.دلم میخواست بیوفتم روش و تا میخوره بزنمش اما ایسان هم به داد من رسید و هم مریم !

-مریم جان بهت گفتم که دایی بزرگت …

مریم هم رنگ عوض کرد.پوست ذغالیش رو به سرخی رفت . خودش زود گرفت و بحثو جوری حرفه ای جمع کرد که خودم هم جاخوردم.

بغض گلومو گرفته بود.اون عوضی نباید به این راز پی میبرد … حق نداشت راجب مامان بابای من اینطوری حرف بزنه !خدایا اخه تا چه حد سختی و درد و پنهون کاری؟؟؟

دستی روی شونم قرار گرفت…پرستو بود.

-یعنی میگی فهمیده؟

چشم غره ی ایسان رو تو هوا گرفتم .

-نمیدونم …اگه فهمیده باشه خرد میشم ….داغون …اصن از این مدرسه 

-اااا نه بابا چی چیو فهمیده …با اینکارا تابلو ترش میکنین که شمادوتا اه 

پری درحالی که تپق میزد گفت:اره ..بابا از کجا میخواد فهمیده باشه اخه ؟؟؟

و نگاهی دسپاچه به ایسان انداخت.

-پاشید بریم تو حیاط ببینم پاشید الان بدتر میشه هااا از من گفتن بود

و خودش از کلاس بیرون رفت.

خیر سرم میخواستم اونروز بکوب تو کتابخونه درس بخونم و از فرصت استفاده کنم .اما انگار کلا دنیایی باهام لج افتاده بود.فکر مریم احمق و رفتارش یه طرف و…فکر کسری هم یه طرف .!

اصلا نتونستم اضافه بر سازمان درس بخونم.تمام تلاشمو کردم که حداقل از درسا چیزی بفهمم و تا حدودی موفق هم شدم

نگاه های خیره و پوزخند های مریم اعصابمو تحت الشعاع له شدن بیشتری قرار میداد.

مدام تو دلم میگفتم:الهی خیر نبینی دختر !!الهی الهی الهی 

و سعی میکردم بی تفاوت باشم تا لجش بیشتر دراد.

لجی که مریم از من به دل گرفته بود مال یه سال دوسال نبود.از سوم دبستان تا حالا.درس و هوشش جالب نبود اما برای رقابت با من هزار تا کلاس فوق العاده و ..و ثبت نام کرد که بتونه خودشو بکشه بالا . وضعیت مالیشون خوب بود.۰خیلی هم افاده و عشوه داشت !!!خیلی زیاد.از همون سال های دبستان به خاطر توجه معلما به من کینه رو کینه گذاشت و کردش دشمنی.اما من واقعا باهاش کاری نداشتم.واقعا!

تا زنگ اخر درگیر بودم.نه میتونستم مثل ادم درس بخونم و نه بابچه ها گرم بگیرم.

بالاخره زنگ اخر خورد…

ایسان:من نمیدونم باید واسه ۵ شنبه جمعه ی هفته ی بعد یه برنامه ای حور کنین .

سارا خانم با تواماااا !

-ها؟باشه …باشه 

-ببین به نفع خودته که اصلا ذهنتو درگیر این قضیه نکنی .

پرستو:راست میگه…ببینم روز ازاد نداری تو؟

حوصله نداشتم.حوصله ی هیچیو !بنابراین به دروغ گفتم نه و از فضای درگیر کننده ی مدرسه زدم بیرون.

ترجیح میدادم بیشتر پیاده برم.هوا ابری بود و غم دار…

منم با یه فکر خسته و روح خسته تر …

یه کم قدم زدم.یه لیوان اب هویج گرفتم و نصفه خوردم.بازهم قدم زدم.

چه قدر خوب شد که امروز رو بیکار بودم.

مطمئنا اگه به خاطر کسری نبود الان باید هول هولی میرفتم خونه و کارارو میکردم.درصورتی که اصلا پناهی قرار نیست بیاد.

توی کوچه پس کوچه های ذهنم دنبال یه راهی میگشتم که اروم شم.یه مسکن طبیعی تر !یه منبع ارامش…

فکرم ناخوداگاه فرمان داد… 

ایستگاه … بهشت زهرا…

جمعیت رو رد کردم و زود خودمو از فضای بسته و خفه ی مترو به بیرون رسوندم.

دوتا سنگ قبر اشنا …چه قدر دلم براشون تنگ شده بود…چه قدر دلم عطرو بوشونو میخواست…روشونو میخواست 

اصلا یه داد …یه ای وای خاک بر سرم !دختر چیکار کردی!کم کم یه نگاه زنده …

بغضم ترکید.چه قدر تو این چند وقت حالم گرفته شده بود.حالمو گرفته بودن.ضربه زده بودن …اشک داشتم . برای مامان بابام حرف داشتم.

لرزش شونه هامو موقع هق هق حس میکردم.

حسابی گریه کرده بودم و چشمه ی اشکم خشک شده بود که در حالی که دستی شونمو اروم میفشرد یه بسته دستمال جیبی هم جلوی روم ظاهر شد.اومدم دستمالو بردارم … اما گفتم اول برگردم ببینم کی هست حالا .اروم و بی رمق برگشتم و…

-فرشاد!

-علیک سلام!

شونمو از زیر دستاش کنار کشیدم.

-بفرمایید دستمال!

بدون اینکه جوابشو بدم راهمو کشیدم که برم.اینبار جای شونه دستمو گرفت !

خدای من این چرا جدیدا اینطوری شده؟چه علاقه ای داره به تماس فیزیکی ؟؟؟

-حدس میزدم یادت میره !اومدی دیدن اموات ها !فاتحه ای چیزی.

کپ کردم.فرشاد و فاتحه !

زبونم بند اومده بود.برگشتم و سردرگم نگاهش کردم.دوتا بسته خرما گوشه ی زمین بود.این رسما زده بود به سرش !

-تو …چرا…

-بیا یکیو تو بگیر یکیو من !…د بیا دیگه !

بدون اینکه فکر کنم جعبه ی خرما رو از دستش گرفتم و در جهت مخالفش راه افتادم که پخششون کنم .همونطور که خرما ها رو پخش میکردم خدا بیامرزدشون میشنیدم و گه گداری هم نگاه های پرمعنی رو متحمل میشدم…

بالاخره جعبه ی خرما تموم شد و منم برگشتم سمت قبر مامان و بابام . فرشادم متفکرانه تکیه داده بود .

یکم ته ریش گذاشته بود و موهاشو بر خلاف همیشه مردونه زده بود !

خدای من چه قدر تغییر توی این مدت کم .حالا میتونستم بهتر بهش نگاه کنم و دقیق شم.یه پیرهن چهارخونه ی قرمز ابی پوشده بود و استینشو دوتا زده بود بالا.یه شلوار لی سرمه ای ساده و عینک جدید و مردونه ای که تو دستش بود.قیافش که از اولم به طور کلی خوب بود ولی اونروز…

شده بود یه چیز دیگه.انگار تو این مدتی که من رفته بودم فرشاد خیلی تغییر کرده بود.بزرگ تر شده بود.دیگه انگار نه انگار با یه پسر ۲۱ ساله طرفم…

یه کم که فکر کردم به این نتیجه رسیدم من توی این مدت چه قدر پسرای قدونیم قد خوشگل و خوشتیپ دیدم…!هرکدومم با یه رنگ و بو!

از این فکر خندم گرفت…ولی خداییا !این از فرشاد با این موهای مشکی مجعد و قیافه ی جدید و باحالی که واسه خودش ساخته..

اون از پناهی که ترجیح میدادم راجب حد خوب بودن وضعیت ظاهری و اون موهای قهوه ای و چشمای نافذ و از اونطرف هیکل فابریکش نگم…

و اون هم از کسری…که چه قدر فکرمو درگیر خودش کرده بود…همون پسری که با پوست سفید و موها و چشمای طلاییش و درکل چهره ی اروپاییش به نظرم روبه محوی میرفت…یاد چهره ی مهربونش افتادم و ناخوداگاه لبخند زدم.

هواس فرشاد جمع من شد.لبخند مردونه و درعین حال دخترکشی زدو گفت:تموم شد محض رضای خدا؟

اول گنگ نگاهش کردم و بعد به ارومی و در همون حال که حالت تعجب خودمو حفظ کرده بودم سرتکون دادم.

-خوب…خیلی طول کشید ها …جعبه ی دست منو که یه خانومه کارمو راحت کرد…ملت گشنن !

خندیدم.دیگه نمیتونستم جلوش پررو بازی در بیارم و جوابشو بدم.دیگه نمیتونستم سرش داد بزنم و تهدیدش کنم که اگه دست از سرم برنداره فیلمشو به دایی و زندایی نشون میدم یا هر کدوم از اون کارایی که قبلا به راحتی انجام میدادم.

نه اینکه قدرت انجامشو نداشته باشم اما …یه هاله ای انگار این قدرتو ازم گرفته بود .یه احترام خاص و یه حجب و حیای خاص تری که نسبت به فرشاد ایجاد شده بود.دوباره به دوتا سنگ قبر روبه روم که دوتا عزیزمو دربر گرفته بود نگاه کردم…

با نگاه دوباره به سنگ قبر مامان و بابا صحنه ی تصادف پیش چشمم جون دوباره گرفت…بغض کهنه ای گلومو چنگ زد و ناخوداگاه چونم لرزید.هاله ای از اشک چشمامو تار کرد و داشتم برای یه اشک ریزون دیگه اماده میشدم که فرشاد انگار حسابی حالمو فهمیده بود دستشو دور کمرم حلقه کرد و اروم رومو از سنگ قبرها برگردوند…تو حال و هوای خودم نبودم…عجیب دلم میخواست سرمو بذارم رو سینه های ستبر و عضلانی مردی که به نرمی و نه با تماس انچنانی در بر گرفته بودم…اما درست با همین فکر به خودم اومدم و نه خیلی شتابزده خودمو از حصار بازوهاش جدا کردم.خجالت میکشیدم…نمیدونم چرا اما خجالت میکشیدم …کی فکرشو میکرد قراره امروزمو کنار فرشاد بگذرونم…اونم درحالیکه اینهمه دچار تغییر شده…

نگاهمو با شرم بهش دوختم.سرش پایین بود و دستش تو جیبش و خیلی اروم سایه به سایه ی من داشت قدم میزد.با دیدن ژست مردونه و متفکرانش لبخند شیطنت امیزی زدم.اونم نگاهم کرد و گفت:خنده داره ؟

نمیتونستم لبخندمو بپوشونم 

-چی؟

-من…

-نمیدونم …اره یه جورایی …عوض شدی !

-ادما عوض میشن …بچه ها بزرگ یادته دیگه…

خندیدم .تیکه کلامم بود بهش ((میدونی چیه فرشاد میگن بچه ها بزرگ میشن اما من بعید میدونم تو تو خود قبرم بزرگ بشی))

-تو عوض نشدی…(صداشو کمی زیر برد و سعی داشت من نشنوم)ایشالا هیچوقتم عوض نشی…

-شکست عشقی خوردی فرشاد؟

توقع داشتم بخنده و بگه اره یه دونه از ملینا دوتا از نیکی و…

اما نگاهم کرد.فقط و فقط نگاهم کرد.ماتم بار و متفکرانه.

بعد هم پوزخندی زد و دوباره راه افتاد.عجیب سردم شده بود.دستمو کردم تو جیب ژاکت صورتی که روی مانتو مدرسه ی سرمه ایمون پوشیده بودم.

-کیفتو بده من 

با تعجب نگاش کردم.اما نگاهش وادارم کرد که کاری که میخواست رو انجام بدم.اروم کولمو دراوردم و دادم دستش…

-یه بنده خدایی بود میگفت انقده بدم میاد ازین مردایی که کیف دوس دخترا یا زناشونو میندازن کولشون…

خندید.

-حالا تو کدومی واسه من ؟

مکث کردم.

-هیشکدوم 

-پس خف…حرف نزن ینی 

زیرزیرکی خندیدم.

-عمتو مسخره کن 

بلند تر خندیدم.

رسیدیم به ماشینش.

-خوب دیگه خوشحال شدیم پسر دایی !

از لحنم شرارت میبارید.

یه کم مکث کرد.یه چیزی میخواست بگه اما انگار نمیتونست.

-امروز کاری داری؟

نمیدونستم باید چی جوابشو بدم.به ایسان و پرستو هم دروغ گفته بودم چون میخواستم تو این روز قشنگ پاییزی با تنهایی خودم خلوت کنم.

-اره کار دارم…

-میرسونمت…اگه میخوای

-کیفمو اروم از رو دوشش جدا کردم و بالبخند گفتم:((مرسی بابت خرما.خدافظ))

تو حالت صورتش تغییر محسوسی ایجاد شد.غمزده تر شد.

-مراقب …خودت باش.

-باشه چشم.

خندید …اما چشاش هنوزم ماتمی عظیم رو به دوش میکشید.

سوار ماشین شد و قبل از رفتن یه بوق برام زد.دستی تکون داد و با سرعت دور شد.

اول کمی ایستادم و رفتن ماشینشو تماشا کردم.نگاهی به ساعت انداختم.۶بود.

قطعا به شب میخوردم.با عجله کولمو روی پشتم میزون کردم و بعد هم به دو راه افتادم.

به خونه که رسیدم مثل همیشه همون باغبون درو باز کرد و منتها اینبار اخم نکرده بود.وقتی جواب سلام نمیداد منم دلیلی  نداشتم که بخوام سلام کنم .نه اینکه به نظرم میرسید کوچیک میشم و اینها…اما دیگه حال و حوصله ی تماس و سروکله زدن اضافی با این قماشو نداشتم.از یه طرف اینبار فکر به کارای فرشاد جای خودشونو با مریم و حتی کسری عوض کرده بودن…

چه قدر درگیری ذهنی داشتم دم کنکوری...

اروم وارد سالن اصلی خونه شدم و به نظرم میرسید که کسی نباید خونه باشه.از پله ها که داشتم میرفتم بالا صدای خنده های بلندی شنیدم و برگشتم سمت قسمت پذیرایی خونه…

پناهی و کسری به همراه یه دختر که اون لحظه کلمه ای جز عایشه به ذهنم نرسید برای توصیفش نشسته بودن روی مبل و دختره با عشوه داشت میخندید و دستشو تکون میداد.و همونطور با دستش گونشو نگه داشته بود.نگاهمو با دقت بهش دوختم تا انالیزش کنم .دماغشو انگار تازه عمل کرده بود و به شدت غلیظی هم ارایش…

درهمون حال که میخندیدگفت:وای نمیری ارمان …مردم از خنده…

و باز رقت بار شروع به خندیدن کرد.یه تاپ بالا نافی پوشیده بود و یه ساق تا بالای مچش…اهههه آکله خانوم…

ارمان با پوزخند و نگاه نافذش بهش خیره شده بود و کسری هم در حالی که معلوم بود داره به شدت سعی میکنه خنده ی همیشگی و مهربونیشو حفظ کنه پیشونیشو با دستش گرفته بود و داشت مالش میداد.

-سلام…من فکر میکردم که 

دختره با تردید و یه نگاه نااشنا بهم خیره شد.پناهی هم برگشت سمتم و کسری هم زیر لب سلامی داد و و…لبخند زد.

به دختره نگاه کردم.تنها چیز خوبی که تو صورتش بود چشاش بودن با اون رنگ ابی و نافذشون که شر میباریدن…قیافش شبیه این فتنه ها بود ویا به قول ایسان اره خانوم.بی اختیار لبخندی زدم و اومدم بپرسم که باید کاری کنم یا نه که پناهی با دستش بهم فهموند که مرخصم.بیخیال کیفمو رو شونم جا به جا کردم.بالاجبار و یا میتونم بگم به رسم ادب با اجازه ی اروم ولی قابل شنیدنی گفتم و رفتم سمت اتاق خودم.روی پله ها بودم که دختره گفت:به سلامتی کلللفت جدیده ارمان؟؟؟

لحنش پر از طعنه بود و جوری گفت که منم بشنوم.

اما بهم اصلا برنخورد…

-تو فعلا لپتو بگیر دماغت نیوفته ناهید…

صدای کسری بود.!دمت گرم .ایول خوشم اومد…همینه 

به تو میگن مرد زند..ینی مرد میدون…

همچین جینگول و شاد و خندان از پله ها رفتم بالا که خودم خندم گرفته بود.چه قدر خوب شد که اون دوتا رفیق و اون عایشه خانوم منو ندیدن…!

وارد اتاقم شدم کیفمو پرت کردم یه گوشه و خودمو انداختم رو تخت .یه نفس عمیق هم کشیدم.اصلا دیدن کسری سلام زیر لبیش لبخندش و جواب داغش به ناهید خستگی رو از تنم بیرون کشیده بود.خودم هم نمیدونستم چم شده!سریع دست و رومو یه آب زدم وسعی کردم از فرصت شاد بودن و انرژی داشتنم استفاده کنم و بشینم پای درس بلکه بتونم یه کم جبرانی بیام.فکرمو یه کم کنترل کردم و بسم الله !

     ***

دو هفته بدون هیچ اتفاقی گذشت و فکرم یه کم اروم گرفته بود.نمیذاشتم خونه ی پناهی اونقدر کثیف شه که بخوام خیلی خودمو درگیر نظافت کنم و حواسمو سف و سخت داده بودم به درسا و شکر خدا همه ی معلما هم راضی به نظر میرسیدن.مریم هم از اونروزدیگه حرف پدر مادرو جابه جایی خونه رو وسط نکشیده بود.خیلی شیک و مجلسی و راضی داشتم کارمو میکردم و درسمو میخوندم …

۴ شنبه بود و با یه کیسه پر خرید و ما یحتاج رونه ی خونه ی پناهی بودم.همونطور که داشتم اهنگ گناهی ندارم محسن یگانه رو میخوندم چند ضربه به در زدم.کسی درو باز نکرد و باز هم چند ضربه ی دیگه.کیسه رو روی زمین گذاشتم و برگشتم که تکیمو بدم به در …

که با دیدن فرشاد روبه روی ماشینش در جا خشک شدم…

-تو….تو …اینجا چیکار میکنی؟؟؟

عصبانی به نظر میرسید.اخماشو تو هم گره زد و گفت:این دقیقا سوال منم هست!نه حوصله ی بحث دارم نه چیز دیگه.سوار ماشین شو ببینم.

یه پیرهن ابی روشن پوشیده بود با یه شلوار سفید.ه ریش منظم و ساعت مردونه ی لونژین…سوییچ زد فورشم که تو دستش بود.نگاهمو از رو تیپ و قیافش که هنوزم غافلگیرم میکرد برداشتم.

-ببین فرشاد …پسر دایی محترم بنده (تعجب کرد…تا حالا اینطوری باهاش حرف نزده بودم)من دیگه نمیتونم تو خونه ی شما زند…

-اولا تو خیلی بیجا کردی !دوما گفتم سوار شو کارت دارم.

اخم کرد.جذابیت صورتش بیشتر شد.تغییرش خیلی ناگهانی غیر منتظره و …عالی بود…

- کار دارم !بعدا 

-چیکار داری هان(عصبانی شده بود و صداش بالا میرفت…اومد سمتم یه لگد به در زدو گفت :((تو این خراب شده چیکار داری؟پاشدی اومدی لواسون تو خونه غریبه چه غلطی میکنی؟

از بس بلند داد میزد چشمامو بسته بودم.فریادش جسارتمو برده بود بالا .

-هرکاری عشقم میکشه میکنم …به تو هم هیچ ربطی نداره!

-ا ببین من بابام یا مامانم نیستم !ما سرپرستیتو به عهده داشتیم حالام با من میای برمیگردی خونه !

دستمو زدم به کمرم و با حرکت گردن گفتم:((بله دست جنابعالی و خانواده ی محترمه درد نکنه !میدونم نمیشه اما اگه میشد جبران میکردم…همت عالی متعالی در قبال بزرگ کردن من حقیر…

-خر نشو…مسئله این نیست…

حرفشو قطع کردم.

-هرچی میخواد باشه من الان ۱۸ سالم شده و هرکاری دلم بخواد میکنم هرجام دلم بخواد میرم.

-تو غلط …

اینبار واقعا صداش بلند بود اما یه صدای بلند دیگه پرید و وسط حرفش چنگ انداخت.

-هووو چه خبرته معرکه گرفتی؟

فرشاد زود و اتیشی برگشت و من هم اروم به افتضاح در حال شکل گیری رو به روم خیره شدم…پناهی اومده بود…اونم تو این شرایط!

اخراج کم کمش بود دیگه!!!

-به توچه الدنگ !کی تو رو صدا زد…

-وای من !بیچاره شدم رفت….

-پناهی هم قاطی کرد…عادیم نه بدم قاطی کرد…قاطی کرد و نسبتا با شتاب اومد سمت فرشاد و یقشو گرفت :((ببین من به این کار ندارم با کارگر من (… عوضی)چیکار داری و کیشی …الان جلو خونه منی همین الانم راتو میکشی میری تا خون راه ننداختم و پلیس نیومده .یالا…

انقدر با جذبه اینارو گفت و فرشادو محکم پرت کرد که بدبخت ۳ ساعت تو شوک بود…نگاه رنجیدشو بهم دوخت…و زیر لب گفت:کارگر؟؟؟

نگاهش اعصابمو بهم میزد…

-تو هم اگه نمیخوای اخراج شی یالا تو !به این رفیقتم بگو دیگه اینورا افتابی نشه… اگه قراردادو یادته…

غرورم له شده بود…اونم جلوی فرشاد…خردم کرد نامرد…بغض تو گلوم جمع شده بود و اشک هم تو چشمام …برگشتم نگاهش کردم …همونطور وایساده بود در حالیکه سرمو زیر مینداختم محسوس و زیر لب با همون بغض گفتم :نیا…دیگه…تو رو خدا…

اما این قطره اشک لعنتی دووم نیاورد و چه واقعا هم بدموقع ریخت .نمیدونم دید یا نه اما سریع وارد خونه شدم و درو بستم.پناهی اروم در حالی که داشت با ژست خاصی استین لباسشو میتکوند رفت سمت اشپزخونه و کلیدو پرت کرد روی اپن.من هم اروم اشکمو پاک کردم و جنسارو گذاشتم همونجا کنار کلیدش.

-من …یعنی…این پسر داییم 

بطری ابو گرفته بود دستشو داشت با دهن اب میخورد که بعد از اینکه نصف بطری تموم شد محکم گذاشتش رو اپن و مثل همیشه چشماشو تنگ کرد.

-ببین من کار ندارم این پسره کیت بود چیت بود یا یا یا بهت گفته بودم گه خوری تو تو این خونه نیار یا نه ؟؟؟

تیکه ی اخرو داد زد…

-پسر داییمه…(و با چشمای گرد و نگاه حق به جانب خیره شدم بهش.)

پس بهتره خرفهمش کنی من اعصاب ندارم…اینارو بهش بگو …بار اخره میبخشمت حالیته؟

 

در حالیکه سرتکون میدادم بله ای هم گفتم که دیگه بدتر قاطی نکنه و سعی کردم قبل از بیشتر از این ضایع شدنم غافله رو وداع بگم …

 

بد برخورد و مغرورترین ادمی که دیده بودم یه طبقه  پایین من کپه ی مرگشو گذاشته بود و من هم سرمو کرده بودم تو کتاب فارسی که برای امتحان بخونم.درحالیکه چشمام از گریه ی چند دقیقه پیش پف کرده بود…

چشمام دیگه باز نمیشدن.اگه خونه ی دایی اینا بود میتونستم برم یه نسکافه ای چیزی بخورم…اما اینجا خونه ی صابکارم بود…بی اختیار قضیه ی چند ساعت پیش جلوی چشمم نقش بست و اشک تو چشام جمع شد…حالا دیگه فرشاد میدونست …همه چیو میدونست …من حتی جلوی فرشادم تحقیر شده بودم…

دیگه غروری نمونده بود که بخوام ازش دفاع کنم ...

خودکارو گرفته بودم تو دستم …تو افکارم غرق شده بودم و عجیب افسرده بودم.زنگ گوشی هم متعجبم کرد و هم از اون ژست درم اورد…

نگاهمو به صفحه دوختم .یه شماره ی نا اشنا …کی میتونه باشه…به ساعت نگاه کردم.۱:۴۵ بود.

دودل بودم..هیچوقت شماره های نااشنا رو جواب نمیدادم .اما هم حس کنجکاوی و هم ندای دلم باعث شد که گوشی رو بردارم .

-بله …

-سلام…

صداش اروم و خش دار بود.نفسممو حبس کردم.نمیتونستم حرف بزنم …نمیشد 

…نمیتونستم حرف بزنم .

-الو …سارا پشت خطی؟

-…بگو 

-خوبی؟

-…

-میشه …یه …چیزی بگی بدونم …پشت خطی؟

-پشت خطم.

-سارا من باید ببینمت .باید !

-…

صداش یه کم ولوم گرفت.

-صدامو میشنوی؟من باید ببینمت 

تحمل شنیدن صداشو هم نداشتم.یاد اتفاق بعدازظهر میوفتادم . گوشی رو از گوشم فاصله دادم.صدای الو الوش میومد.قطع کردم.

حوصله ی خاموش کردن چراغو هم نداشتم.حس فکر قبل از خوابو هم نداشتم .فقط خوابیدم.همه چیز به خواب و پرکشیدن روح اشفتم موکول شد.

بازم یه صبح دیگه و تمیز کردن و چیدن صبحونه و تنظیم لباس و …

از اون روزی که خودم یه ست لباس گذاشته بودم دیگه لباس هاشو هم خودش ست نمیکرد که من اینکارو انجام بدم.

کار سختی هم نبود . از هر رنگ و مدلی چند تا لباس پیدا میشد.و همینطور یه جلیقه !

ملت علاقه دارن …اینم علاقه داره .

چشام پف الود بود.به هرحال ۴ ساعت بیشتر نتونسته بودم بخوابم .تو راه میون خونه و باغ چشامو بستم و راه افتادم.ایستگاه اتوبوس اینبار شلوغ بود.

و باز همون پسر مزاحمه.

الان چیزای مهمتر از اونی وجود داشتند و در اون لحظه مهمترینشون منی بودم که از فرط خواب رو به موت بود.باورم نمیشد زمان انقدر زود گذشته و من هم فردا امتحانام شروع میشه …

حالا چطوری تو این اوضاع درس بخونم ؟؟؟

پوفی کشیدم.گذاشتم مردم سوار شن که  راحت ترسوار شم.دستمو کردم تو جیب ژاکتم و خواستم سوار شم که یه نفر محکم بهم تنه زد .برگشتم سمتش.همون پسر سیریشه بود …چندش نحس عقده ای !!!

نگاهشم نکردمو سوار شدم.بد جور سوخت …

تو مدرسه هیچ اتفاق خاصی نیافتاد.با این وجود روزا برامون تکراری نمیشدن و اگه میشدن هم بالاخره باید این دوره رو طی میکردیم .و برای من عجب دوره ای هم شده بود.یکی دوبار داشت سر کلاس خوابم میبرد و معلممون هم به روش نیاورد خدا رو شکر.ازین بابت خوشحال بودم.

زنگ سوم خانم ساعی(معاون )صدام زد.با تعجب رفتم سمتش…بی تفاوت به شکلک ایسان که دستشو روی گردنش میکشید رفتم دفتر.

خانم مدیر نشسته بود روی صندلیش.با یه لبخند ازم خواست بشینم.

نفسمو با صدا دادم بیرون .این لبخند یه کم خیالمو راحت کرده بود.

-خوبی صداقت ؟

لبخند زدم 

-بله خانوم …سلام …ببخشید البته 

خندید

-خواهش میکنم .

خودشو روی صندلی جابه جا کرد و یه کم جدی تر شد.

-میدونی دخترم من همه ی شاگردای مدرسمو دوس دارم.مخصوصا اگه مثل تو افتخارمون هم باشن…و سعی میکنم که کمکشون کنم.

سری تکون دادم…همینطوری الکی!

-خوب بهتره زودتر بگم …وقتت گرفته نشه!ببین سارا من میدونم خونتونو عوض کردین…

تعجب کردم.

-اما از نظر من اشکال نداره…فقط خواستم بدونم…مشکلی که به وجود نیومده واست؟؟؟

قلبم داشت از حلقم میومد بیرون …نکنه مریم …سعی کردم خودمو جمع کنم …

-نه خانم ..فقط چرا اینو میپرسین ؟مگه افتی یا مثلا ..

-نه میدونی…دبیرا میگن حواست به کلاس نیست خواب الودی …سارا کنکور شوخی بردار نیستا...

-شرمنده خانم …بله میدونم !ولی یه سوال افتی هم بوده؟

-نه هنوز خداروشکر…اما با این وضعی که پیش میره..

دستشو رها کرد تو هوا …

از روی صندلی پاشدم.

-چشم …

لبخند دیگه ای زد…

حالم بد گرفته شده بود …از دفتر بیرون رفتم 

عصبی شده بودم.اینا که نمیدونستن همین قدرم تو اوضاع من خیلی خوبه.

-چی شد ؟

-چی باید بشه ؟

-باز کدوم سگی گازت گرفته ؟

-ولم کن ایسان حال ندارم 

-غلط کردی چی گفت ؟

-اههه هیچی بابا گفت چرا کسلی و خوابی و هواست نیست و اینا

-اوووف همچین میگه انگارگفته ما میدونیم الان تو خونه ی پناهی

-اتفاقا اینم گفته …

پرستو که داشت ابمیوه میخورد پرید تو گلوش و به سرفه افتاد.ایسان هم گفت:چییی؟

-نه حالا همینو…گفت ما میدونیم دیگه اونجا زندگی نمیکنین..

پری:کصافط…اههه گلومم الکی سوخت 

-حالا نمردی که …

ایسان :ببین عزیز دلم میدونم الان شدیدا در حال بازی با سگ درونتی ولی اصلا به حرف نادی(مدیر)اهمیت نده…تو که افت نداشتی …اونم که اوضاع تورو نمیدونه.پس بهتره بیخیالش شی و به کارت ادامه بدی.چون تو با این اوضاعی که واسه خودت ساختی ازین بیشترم نمیشه توقع داشت ….

پرستو :ا…ایسان درست حرف بزن خوب.!

-ینی چی درست حرف بزن !داره کل زندگی شو قهوه ای میکنه دختره ی خر!من که رفتار اینطور ادما رو میدونم !وقتی با تویی که نمیشناختت اونطوری کرد ب اینی که الان حکم خدمتکارشو داره چیکار میکنه !!!

سکوت کرده بودم و به حرفای ایسان که داشت با اب و تاب حرف میزد گوش میدادم.

پرستو هم ساکت شد.

من :ببین ایسان !من راضیم !

-زر مفت نزن دیگه …راضیم راضیم !اره پس فردا که افتادگی پلک پیدا کردی دستاو صورتم از ریخت افتاد حالیت میشه!

و بعد غر غر کنان رفت سمت کلاس.

زنگ اخر ایسان حتی نگاهم هم نکرد…چه قدر این کارا اعصابمو بهم میریختن.

با پرستو خدافظی کردم و از مدرسه زدم بیرون . گرسنم بود . از سوپری که چند تا خیابون بالای مدرسه بود دو بسته های بای گرفتم .یکیشو باز کردم و یکیشو گذاشتم برای مبادا !

سرم پایین و تو فکر بودم.بدم نمیگفتن …

نه ایسان و نه خانم مدیر …و نه دل خودم و نه غرورم …هه غرور 

پوزخند تلخی گوشه ی لبم نشست .تو افکارم غلت واغلت میزدم که همونطور که سرم پایین بود مردی روبه روم قرار گرفت.سعی کردم سرمو بالا نیارم و از کنارش عبور کنم که باز هم جلوم دراومد.به خیال اینکه مزاحمه با عصبانیت سرمو بالاگرفتم .اما خجالت زده شدم ….فرشاد بود.همینطوری هم میتونستم حس کنم لپام چه گلی انداخته .

گر گرفته بودم…ای لعنتی …

-علیک سلام !حالا سر میندازی پایین واسه ما ؟

لحنش شوخ بود و من هم حوصله ی شوخی نداشتم.این بار با یه تماس جزئی از کنارش رد شدم.

کیفمو گرفت و محکم کشیدم .

-آییی 

-نمردی که .

-بله ؟

-ا زبونم داری لپ گلی ؟

خندم گرفته بود اما خوردمش.

-عجله دارم.

-مهم نیست 

-دارم میگم …

کیفمو با زور بیشتر کشید و من هم کشیده شدم سمتش …پیاده رو تنگ بود و خلوت …خداروشکر

-الان این عجله ی تو واسه رفتن پیش اون مرتیکه اصلا مهم نیس !الان فقط گوش کردنت به حرفای من مهمه …

اروم هلش دادم عقب…

-واسه منم این مهم نیست.

-گفتم بیا اینجا حرف گوش کن .

-نمیخوام 

صداشو برد بالا 

-د اخه بدبخت!خونه ی ما …خونه ی داییت هرچند منی که نمیتونی یه لحظه هم نگاش کنی توشم از کارگری واسه اون عوضی که عین سسگ !باهات حرف میزنه بدتره ؟

بهت زده نگاهش کردم …خلوت بود اما نه در حدی که کسی نباشه .بد جور توپیده بود بهم .حق نداشت …بغضم گرفت …به تته پته ی بدموقعی افتاده بودم و بین جمعیتی که حالا هواسشون به ما بود هم جوابی برای گفتن به فرشاد تغییر کرده ی روبه روم نداشتم.کیفمو ول کرده بود.رومو سریع ازش برگروندم و دوییدم.

بغضم هم ازاد شد …صدای عربدشو شنیدم :من که ولت نمیکنم …وقتی با حرف حالیت نمیشه جوری حالیت میکنم که …

 

و بعد هم صداش بین بوق ماشین ها و …گم شد .

 

موقع زدن زنگ در دستام میلرزید.فکم هم همینطور.اما دیگه اشک نمیریختم .فقط یه هق هق اروم و بچه گانه بود…درست مثل بچه ای که یه دل سیر اشک ریخته و دیگه نا نداره …

غفور درو باز کرد.سعی کردم خودمو زودتر به اتاقم و دسشویی برسونم.یه جورایی کفش بدبختو از پام کندمو خواستم برم تو که …

-قبل ترا سلام میکردی دختر …

برگشتم …داغون بودم.غفور بود !!!این واقعا حرف زد …!

نمیدونم چرا اما خیلی خیلی اروم سلام کردم منتظر شنیدن هیچ جوابی نشدم و رفتم تو .بدون دقت به محیط خونه پله هارو دوتا یکی رفتم بالا.به طبقه ی دوم که رسیدم دیگه نا نداشتم …لامصب چه قدر پله داشت .تو پاگرد طبقه ی سوم ولو شدم.زانوهامو بغل گرفتم و سرمو گذاشتم روشون.هق هق میکردم…نه اشکی و نه ناله ای …فقط یه هق هق مظلومانه و بچگانه…

صدام گرفته بود و سرفه میکردم.شده بودم عین نعشه ها …خدا نگذره از باعث و بانی هاش…اومدم پاشم که با دیدن لیوان ابی روبه روم که یه دست نگهش داشته بود ترسیدم و جیغ که نمیشد اصلا …ناله ی نرمی کشیدم.

-نترس دخترم …دیدم بی رمقی گفتم شاید بد نباشه یه لیوان شربت خنک …

نگاهمو بالا گرفتم .خدای من این واقعا همون پیرمرد قبلی بود؟؟؟

اروم لیوانو از دستش گرفتم.در حالیکه دستم میلرزید .

-گمونم فشارت افتاده …دستتم میلرزه .

یک نفس شربت ابلیموی تر و تازه و سر کشیدم .

-ممنون …من …اینکه …سلام …

-من باید شرمنده باشم .نمیدونستم برای چی اینجایی …استغفرلله …ببخش بابت قضاوت زودم …

خدای من !یعنی فکر کرده من برای چی اینجا اومدم ؟؟؟

از جام بلند شدم.

-ممنون …و امیدوارم دیگه شبهه ای نمونده باشه .

فکرم حتی درگیر ترم شده بود نسبت به قبل .تف تو روی این زندگی…

رفتم به اتاق.نگاهی به تصویر نا اشنای درون اینه انداختم که چه قدر بی رمق و غصه دار شده بود و چه قدر تنها و بی پناه…

نگاهم سوق پیدا کرد سمت عکس مادرو پدرم …

نا خوداگاه یه جفت چشم مهربون که ملتمسانه بهم خیره شده بودن اومدن جلوی چشمم…

یه جفت چشم سبز اروم …همرنگ خودم …اما اهویی و کشیدش .

یه جفت چشم سبز …یه باریکه ی خون نزدیک شقیقه …یه لبخند اروم و دلگرم کننده …

هق هق یه دختر بچه ی هشت ساله …

و پیچیدن اهنگی توی گوش همون دختر که ۱۰ سال بزرگتر شده بود …

 

تو که چشماتو میبستی یه دنیا چشم به راهت بود 

تو ذهنم اخرین تصویر تمنای نگاهت بود 

تو سمت اوج میرفتی زمین پای منو میبست 

تو رو دست کسی دادم که میدونم هواسش هست 

با اینکه نیستی این روزا حضور تو چه ملموسه 

یکی اینجا پر از گریه شبا عکساتو میبوسه 

 

یه وقتایی که دلتنگم یه روزایی که دلگیرم 

یه کم اغوش تو باشه چه قدر اروم میگیرم 

میخوام سرگرم دنیا شم شاید یادم بره دردم 

واسم  سخته نمیتونم به خونه بی تو برگردم 

 

واسم سخته نمیتونم …به خونه برگردم 

 

تمام باورم اینه تو بی اندازه زیبایی 

میشه اغوشتو حس کرد میشه فهمید اینجایی

یکی هرشب تو رویامه نگاهش مثل اتیشه 

که هر وقتی که  میخنده شبیه عکس تو میشه 

با اینکه نیستی این روزا حضور تو چه ملموسه 

یکی اینجا پر از گریه شبا عکساتو میبوسه …

 

یه وقتایی که دلتنگم یه روزایی که دلگیرم 

یه کم اغوش تو باشه چه قدر اروم میگیرم 

میخوام سرگرم دنیا شم شاید یادم بره دردم 

واسم  سخته نمیتونم به خونه بی تو برگردم 

 

واسم سخته …نمیتونم …به خونه برگردم 

با اینکه نیستی این روزا حضور تو چه ملموسه 

یکی اینجا پر از گریه شبا عکساتو میبوسه …

(تو که نیستی .سندی )

یه کمکی اروم گرفته بودم…چشمام داشتن میرفتن …حسابی اشک ریخته بودم و خوابم میومد …

اما نمیشد …کلی کار داشتم اونروز 

بی رمق از روی تخت بلند شدم .لباسامو عوض کردم.ابی به دست و صورتم زدم و مشغول شدم .

تموم سعیم این بود که حتی موقع کار هم ذهنمو درگیر چیزی نکنم و فقط و فقط به امتحان فردا فکر کنم .

ادبیات !هر چند روز قبل هم خونده بودم …اما استرس با تموم رگ و ریشم خو گرفته بود ...

خدای من !

همونطور که کتابمو تو دست گرفته بودم راه میرفتم و جارو برقی هم که تو دست دیگم بود.یعنی نمونه ای بارز از استفاده ی تمام  و کمال از وقت …

چشام سرخ بودن  با خرد کردن پیاز دیگه خوشگل شدم شبیه زامبی ها …

اون شب کباب تابه ای درست کردم .خدا رو شکر میکردم این یه قلم هنر به شدت درم موج میزد و یه جورایی ارثی بود …ارث مادرم …

نه نه نه …نباید به هیچی فکر میکردم …حتی به اون شب …نباید  نباید !

مثل برق تموم کار ها رو تموم کردم.هوای بیرون عالی بود.

دیگه وارد زمستون شده بودیم و پاییز عزیزم چه زود رفته بود …

همه ی کار ها رو که انجام داده بودم .زیر برنج رو هم کم کردم .یه ژاکت برداشتم و همراه کتاب زدم بیرون که هم از اون هوا استفاده کنم و هم درس بخونم .

از خونه زدم بیرون .کفشمو پا کردم و یه نفس عمیق کشیدم …

ریه های لذت …پر از اکسیژن …

نه مرگ نه زندگی …!غم …

هییی سهراب جان …

بیخیال سهراب شدم و فکرم به امتحان سوق پیدا کرد .الحق که سخت بود.اگه صدقه سری معلم خوب و درست سر کلاس گوش دادن نبود الان واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم.خبری از غفور نبود .علت حضورش تو این ۶ ماهه ی دوم رو درک نمیکردم .اخه دیگه از اون باغ فقط درخت کاج و سر مونده بود با درخت های عریان بید …

دم امتحان ادبیات چه ادبیاتی هم شده بودم.!نمیدونم چند ساعت اما خوندم و خوندم و خوندم .

چند دقیقه راه میرفتم میخوندم خسته که میشدم میشستم گوشه ی باغچه و به حالات مختلف کلا .

به نظرم اومد که دیگه چیز زیادی نباید مونده باشه .محو درس شده بودم و مدادمو هم به دندون گرفته بودم.همونطور که منظم داشتم قدم میزدم و درس میخوندم باز هم با چیزی برخورد کردم و این بار کتابم افتاد.

درجا میخکوب شدم…بازم کسری ؟؟؟

دولا شدم کتابو بردارم که تو یه حرکت رو پاش بلندش کردو گرفت تو دستش .

چه حرفه ای !شوکه شدم و همونطور که مداد گوشه ی دهنم بود نگاهش کردم.

کتابو ورق ورق زد و نگاهی انداخت…

-امتحان ترمه ؟

تازه از شوک بیرون اومدم.دستپاچه مدادو از دهنم دراوردم و سلام کردم .

-بله 

-چه تمیزه پس !!!

با چشمای گرد شده نگاهش کردم که خندش گرفت .روشو کرد یه سمت دیگه و خیلی خوشگل خندید (؟)

منم ناخوداگاه لبامو جمع کردم دادم جلو  و سرمو انداختم پایین …

-وقت زیادی نیس اومدی اینجا درسته ؟

اههه لعنتی …نمیشه راجب این قضیه با من حرف نزنی!!!

-بله …۱ ماه فکر کنم …یا شاید ۱ ماه و نیم .!

-سخت …نیست؟

سرمو گرفتم بالا .چشاشو تنگ کرده بود.ژستش خاص بود.یه پیرهن یقه اسکی سفید پوشیده بود و شلوار لی خیلی پررنگ سرمه ای .یه کاپشن مشکی هم دستش بود .خدایا !رسما قصد کشت مارو داری؟؟؟پووووف

-چرا …هست ..اما خوب.

 

دوباره سرمو انداختم پایین .خواست احتمالا یه سوال دیگه بپرسه که خیلی مودبانه و اروم کتابمو ازش گرفتم ببخشیدی گفتم .

 

همونطور که سرمو انداخته بودم زیر اروم اروم سمت در ورودی خونه قدم برداشتم .کفشمو دراوردم . به نظرم اومد خیلی زشته اگه همینطوری و عین گاو !برم تو و انگار نه انگار.هرچند خیلی اقا بود اما اگه به گوش پناهی میرسید …

ای خدا من چرا انقدر از این بشرت میترسم ؟؟

با این وجود درو که باز کردم از جلوش رفتم کنار و با یه دستم نگهش داشتم .

-شرمنده …ولی …ینی …بفرمایید !

خدا میدونه چه قدر سرخ شده بودم !!!و دیدنی .

نگاهش کردم .یه لبخند شیطون رو لبش بود.کاپشنو انداخت روی شونش و رفت تو …

هول شده بودم .رفتم تو اشپزخونه .الان مسلما من باید یه کاری کنم ها ؟

اکه هی …لعنتی !الان وقت اومدن بود؟؟؟

صدای نسبتا بلندی از توی هال اومد:خانوم سارا هستی!من تو این یه خونه نیاز به پذیرایی ندارماااا 

از لحنش شیطنت میبارید .خوشحال شدم .از تو اشپزخونه اومدم بیرون.نگاهش کردم.شونه ی بالا انداختم 

-پس …با اجازه 

جوابی نداد منم همراه کتابم رفتم بالا …

اروم روی تختم نشستم …درست مقابل اینه …وای خدای من !چه گل گلی شدم ب این لپا …

خندم گرفت …عجیب ضایع بودم .ای خدا ….

نگاهی از پنجره به فضای بیرون انداختم …شب خوشگلی بود.با اینکه اسمون خیلی هم صاف نبود …اما شب خیلی خوشگلی بود...

الان داره چیکار میکنه یعنی؟

به من چه خوب…من چرا اینطوری شدم خدای من … کی الان اون پایین نشسته ؟چرا ضربان قلبم انقدر رفته بالا ؟؟؟چرا انقدر دلهره دارم ؟مگه اون کیه خوب؟من که انقدر بی جنبه نبودم…

صدای اس ام اس گوشی از فکر بیرونم اورد.

دوتا اس اومده بود.یکی از ایسان و …یکی از فرشاد 

اول مال فرشاد رو باز کردم . 

((بد جور تر زدی به اعصابم …هرچی شد پای خودت .این اخریش بود .من بهت گفتم .پس فردا اگه اومد چیزی شه اینو یادت میارم .من بهت اخطار داده بودم …))

پووف بروبابا اینم کم داره .جناییش کرده .پسره ی احمق بی تعادل .

اس ام اس ایسان:((سلام …ببخشید بابت امروز اعصابم خرد بود .واس امتحان خوندی عوضی ؟))

خندیدم .

جواب اسشو دادم و دوباره کتابو مقابلم باز کردم .باورم نمیشد که فقط ۳ صفحه مونده تا تموم شه .

اون ۳ تا صفحه ی باقی مونده رو هم خوندم و به خودم گفتم باز دوباره شب دوره میکنم .

کتابو یه گوشه انداختم .نفس راحتی کشیدم و خودمو انداختم روی تخت.نمیدونم چرا و نمیدونم از فرط بیکاری و سر رفتن حوصله بود یا چیز دیگه اما رفتم سراغ همون کمد لباسی که روز اول توجهمو جلب کرده بود .

به ارومی درشو باز کردم.نگاهی دوباره به ست لباس ها انداختم و کلید برق کوچیکی که روی دیواره ی کمد بود برام چشمک زد.فشارش دادم و چندتا چراغ کوچیک زیر کمد دو چراغ روی دیواره ها و دوتا هم روی سقف کمد روشن شدن .تعجب کرده بودم.چه قدر کمد خوشگل دخترونه و خواستنی بود.و البته چه قدر بزرگ .یکی از بلیز ها که سفید مشکی بود و با یه کفش عروسکی و یه شلوار لی یخی ست شده بود رو برداشتم.به ارومی…همه ی لباس ها توی کاور بودن.چه حوصله ای داشته صاحب این کمد …لباسو برداشتم و نگاهش کردم.یه لباس سفید بود که کراوات مشکی داشت و یه لباس مشکی استین بلند هم روش میومد .چه قدر قشنگ بود .!اختیارم دست خودم نبود.لباس هم یکی از چیزایی بود که در برابرش بی اختیار می شدم .مخصوصا حالا که انقدر هم قشنگ بود.

پوشیدمش .فیت تنم بود !عجب …نگاهی تو اینه انداختم …اما احساس بدی بهم دست داد …یه احساس بد و غم انگیز …اما با فکر به غذایی که روی گاز بود همه ی اون احساس رو تو یه آن فراموش کردم .سریع شالمو برداشتم و از پله ها رفتم پایین .

کسری رو ندیدم رفتم به اشپزخونه !اما با دیدن صحنه ی پیش روم خندم گرفت .

یه دستش گوشیش بود و با یه دست دیگش که قاشق توش بود سرش تو قابلمه بود و عجیب هم درگیر بود .یه ان برگشت و رفت سمت یخچال .خندمو قورت دادم اما به زور …بطری ابو برداشت و مثل پناهی از درش سر کشید …همونطور هم مشغول صحبت کردن بود.

-من نمیدونم …این یه دونه رو سپرده بودم به …

متوجه حضورم بود.منم با این که میدونستم اونجاست اما با دیدن سرو وضعش شوکه شدم .یه بلیز دکمه دار پوشیده بود که دکمه هاش تا پایین باز بودن.خجالت کشیدم …به خودم نهیب زدم یا الله که فقط مختص پسرا نیس دختر!

-ببین …باشه …خوب من بهت زنگ میزنم …

و بدون خدافظی و هیچ چیز دیگه ای گوشی رو قطع کرد.

نگاهش ثابت موند روم.با دهن باز …

خدای من چه فاجعه ای بودااا …

واقعا ایندفعه از خجالت سرخ شده بودم.

-من …حواسم نبود …غذا رو گازه …گفتم …نکنه بسوزه .

جوابی نشنیدم .سرمو بلند کردم .با یه حالت عجیب نگاهم میکرد.زیر لب چیزی رو زمزمه کرد .یه چیزی مثل :ارام …

-اقای کسری …

-اون لباس …

تازه یادم افتاد لباسه رو در نیاوردم .

-من باید برم 

و سریع از پله ها رفتم بالا …عجب گافی داده بودم .اما اون چی …اون رفته بود تو فکر …اون خیره شده بود.جوری که انگار داره به یه خاطره فکر میکنه.اون هواسش به حرف من نبود.اون …اون …زیر لب گفت ((ارام ))صداش خش دار شده بود و بغض مانند …خدای من اینا چه معنی میتونست داشته باشه ؟؟؟

لباسو از تنم دراوردم و مثل همون بار اول گذاشتم تو کاورو بعد هم توی کمد .حالا اینا مهم نیس …به پناهی نگه یه وقت من این لباسارو پوشیدم.اه لعنتی .

دوباره نشستم گوشه ی تخت …و دوباره روبه روی اینه .ناخوداگاه یه سری تصویر و خاطره از جلوی چشمم عبور میکردن …همون روز مهمونی …نگاه ثابت و خیره ی پناهی به من توی اون کت دامن …و امروزم کسری …نگاه خیرش به من تو این لباس …

ارام…

یه کمد لباس پر از ست های دخترونه که با ظرافت انتخاب شدن …

اینا چه معنی میدادن …

چه قدر کنجکاویم تحریک شده بود .

اه اصلا به من چه ؟؟؟نباید اخطارای پناهی یادم بره !!!با جدیت بهم اخطار داده بود فضولی هم نکنم و من داشتم این حدو مرزهارو از بین میبردم .

همون جا به خودم قول دادم دیگه سمت اون کمد نرم .اما …نمیدونستم یه روزی اونقدر درگیر خواهم شد که قول و قرارم رو به کلی از یاد ببرم .

صدایی از طبقه ی پایین به گوشم خورد .صدای ساز .پیانو بود گمونم …و صدایی که روش بود و همینطور شعری که کم و بیش به گوشم میرسید چه قدر اشنا بود …و نه اونقدرا قدیمی …

خدایا !من خیر سرم فردا امتحان دارمااا .با این وجود اینبار با لباس های خودم البته رفتم پایین …صدا باز هم از همون اتاق میومد که اونبار اون صدای اروم و قشنگ میومد بیرون و من حسابی سوتی داده بودم …

یه حسی بهم گفت نرو …بازم سوتی میدیاااا …اما کنجکاوی و البته اون صدای قشنگ که حالا فهمیده بودم این اهنگ اشنای کیه یه خفه شوی حسابی به اون حس گفتم … و من سراپا گوش شدم کنار در اون اتاق مرموز و البته …دوست داشتنی که ندیده بودمش …

صدای کسری بود …

یه اهنگ غم …

قربون مست نگاهت
قربون چشمای ماهت
قربون گرمی دستات
صدای آروم پاهات

چرا بارونو ندیدی
رفتن جونو ندیدی
خستگیهامو ندیدی
چرا اشکامو ندیدی

مگه این دنیا چقدر بود
بدیهاش چندتا سحر بود
تو که تنهام نمیذاشتی
توی غمهام نمیذاشتی

گفتی با دو تا ستاره
میشه آسمون بباره
منم و گریه ی بارون
غربت خیس خیابون

توی باغچه ی آهم پر گریه پر آهم
کاشکی بودی و میدیدی همه ی گلاشو چیدی
تموم روزای هفته که پره غم شده رفته
من و گلدونت میشینیم فقط عکساتو میبینیم

روز پنج شنبه دوباره
وعده ی دیدن یاره
روی سنگ سردی از قبر
میریزه اشکای خستم
تا که قاصدک دوباره
خبری ازت بیاره
با یه دسته گل ارزون
پیشتم من زیر بارون

صداش خش دار شده بود …منم که احساسی …کلی بغضم گرفته بود …ای بابا این چرا اینطوری میکنه …

یاد مامانم افتادم …و بابام و همینطور…

اما ضرب دستی که روی شونم خورد کلا اجازه ی هر فکر و ذکری رو ازم گرفت.

یا صاحب الزمان …ادرکنی …

برگشتم…

-هعیییی 

سر جام پریدم هوا ..

-کوفت !تو که باز این جایی؟این دمت بریده نمیشه ؟

-مممم ننن م.من …خوب 

-خوب و زهر مار !این دیوونه چندساعته اومده ؟

-کدوم …دیوونه ؟

-من میگم دیوونه تو واس چی میگی دیوونه ،دیوونه !!!

-خوب چی بگم ؟

-این چندساعته اومده ؟

-خوب…کی؟

محکم زد رو پیشونیش که من دوباره سر جام پریدم …

-چند نفر مگه اومدن تو این خونه !!!خوب کسری دیگه !رفیقم !همین خلی که الان تو این اتاقس 

-اهان…نمیدونم …گمونم … ۱ ساعت و نیمه …

-خورده دیگه صد در صد …

-چی خورده ؟

یه جوری نگام کرد که یعنی احمق !چی میتونه خورده باشه …و یا چند سالته عمویی که انقدر باهوشی …

-بله …خوردن 

-خوب الان واسه چی اینجا واستادی …برو تو میز اشپزخونه واسه منم بکش !

چه باحال شد قیافش …در اون شرایط حال میداد بگم چی بکشم که حسابی اوضاعم خوشگل خوشگل شه …

موندن بیشتر از این رو جایز ندونستم و اروم اومدم از کنارش رد شم که شنیدم 

 

گفت :من نمیدونم این به چه امیدی میخواد کنکور بده …