صرفا جهت اینکه خرفهم شی7
تا اخرای شب داشتم اتفاقای اونروز رو مرور میکردم و میخندیدم ...
خوابم هم به هیچ عنوان نمیومد …کتاب ادبیات رو مقابل روم بازکردم …چه قدر خوبه که زود تعطیل میشیم !
خدای من …خیر سرم امسال کنکور دارم …دوستام قید تموم بی افاشونو زدن که درگیری ذهنی نداشته باشن …اونوقت من !!پوووف خدایا خودت هوامو داشته باش این اخرین راه منه برای دراوردن حسابی گلیمم از اب …اخرین راهی که به خاطرش مجبور به انجام این کار شدم و حالا …!ای بابا …چیکار کنم خوب؟
مگه دست منه که این کسری هرروز اینجا تلپه یا اینکه فرشاد دممه یا این پناهی…عجب سوتی دادم به پناهی …با نگاه کردن به کتاب تصمیم گرفتم هم به خاطر دوباره به یاد نیاوردن سوتی های عظیمم و هم به خاطر امتحانم تموم تمرکزمو بدم به ادبیات و …خدارو شکر موفق هم شدم !
***
سر جلسه ی امتحان بر خلاف همه من خیلی ریلکس و اروم بودم …شاید نشسته بودم ۷ ۸ ساعت بخونم اما همون۴ ۳ ساعت هم افاقه میکرد …من اینطوری راحت تر بودم .پرستو تو دیدم بود . پاهاشو مدام و عصبی تکون میداد و از پشت هم رعشه ی تنشو حس میکردم …لعنتی !چرا اینطوری میکنه با خودش؟؟؟نباید انقدر استرسی می بود …باید از من یاد بگیرن رله …ریلکس !
مراقب برگه ها رو پخش کرد .بسم الله ی گفتم و گردنبند الله روی گردنمو لمس کردم …اسممو نوشتمو و حالا شروع !
با نگاه اجمالی به برگه میشد فهمید خیلی هم سخت نیست …
کم کم بچه ها شروع کرده بودن به دونه دونه دادن برگه ها .سالن امتحانات نصف شده بود.منم اخرین نگاهام به برگه رو انداختم و از جام بلند شدم . کنار میز میراقب چشمک نا محسوسی به پرستو زدم و از اون جو مزخرف سالن امتحان راحت شدم و تونستم یه نفس درست و حسابی بکشم بالاخره …
خودکارو توی دستم گرفته بودم و سعی داشتم هرچه زودتر از جمع بچه هایی که داشتن سوالارو با خودشون چک میکردن و اوضاع خودشونو ازینی که بود بدتر میکردن رد شم .
-سارا کجا ؟؟؟
برگشتم ایسان دستی برای سولماز تکون داد و اومد سمتم .
-پوووف نمیخوام به هیچ وجه صداشونم بشنوم
-صدای کیارو ؟؟؟
-صدای اینایی که سوالا رو چک میکنن و روز ادمو ماتم خالص میکنن …
-دیوونه ای به خدا ….
برگشت دوباره سولماز رو نگاه کرد و رو کرد بهم .
-فهمیدی چی شده ؟؟؟
سری بالا انداختم .
-سولماز …عقد کرده !
-خدایی؟
تعجب کرده بودم
-اره …
-با کی ؟؟؟چرا الان و انقدر زود؟
-با پسر عموش فعلا عقد کردن تا اون بره سربازی و برگرده .عموش اینا میترسیدن از دستشون بره …گفتن که باید عقد کنن
-خوب خوشبخت شن ایشالا
-پوووف زرنگ به این میگن
چپ چپ نگاهش کردم …
-بد بخت عقده ای
-هووو شوخی کردم بابا !
-خوب دیگه من بهتره زودتر برم .
-کجا ؟؟؟
-برم کتابخونه …در هر حال ۳ باید خونه ی پناهی باشم .کتابامو برداشتم برم کتابخونه یه کم بخونم .
-چه قدم که تو یه کم میخونی شدید عاشق اوت ارامش سر امتحانتم به خدا
خندیدم .
-از طرف من از پری خدافظی کن …بگو عجله داشت .خدافظ
-اوکی بای
-زهر مار!
زبونشو برام دراورد و من هم اومدم واکنش نشون بدم که با دیدن ناظم پشت سرش پشیمون شدم و با یه لبخند مرموزانه از مدرسه رفتم بیرون .
ساعت ۱۰ بود .یه کم از مسیر رو پیاده رفتم و گفتم که برای بقیش با اتوبوس برم تا ایستگاه کتابخونه ارشاد .
نگاهمو دوختم به تصویرم که افتاده بود روی شیشه ی اتوبوس .به چشمای دشت و جنگلی به عبارتی….لبای ور قلمبیده و یه قیافه ی ساده و دخترونه تو فرم دبیرستان…همونطور که به تصویرم تو شیشه خیره شده بودم تو همون شیشه احساس کردم یه نفر پشت سرمه و کلا امروز زیاد دیدمش …خدای من !
سریع برگشتم سمت عقب …یه پسر جوون بود اما اینکه داشت منو نگاه میکرد اما الان هدفون گوششه و اصلا م هواسش به من نیست اما خیلی مشکوکه هااا
به خودم نهیب زدم :بیخیال بابا سارا !!!تو ام توهم زدیا
دم ایستگاه پیاده شدم .درست کنار کتابخونه بود خیلی وقت بود به کتابخونه نرفته بودم
وارد شدمو ساعتم رو هم گذاشتم رو به روم که راس ۲و نیم از کتابخونه بزنم بیرون مبادا دیر برسم .
توی همون تایمی که قرار بود تا جایی که تونستم زیست خوندم و یه بخشیش رو هم تست زدم.با خیال راحت و البته خیلی خسته از کتابخونه زدم بیرون .هوا گرفته بود و ابری ازون هواها که زود تاثیرشو رو ادم میذاره. .صدای زنگ گوشیم وسط پیاده رو از توی حال و اوضاع هوای تاثیر گذار و اینا بیرونم اورد…
-بله بفرمایید …الو …الو
-خانم صداقت ؟؟؟
-بله ..خودمم ..اوووم مشکلی پیش اومده ؟؟؟الو …الو خانم
وا این چرا قطع کرد دیوونه …نگاه دوباره ای به شمارش انداختم .نا اشنا بود .
پس منو از کجا میشناخت …لابد بچه هان میخوان اذیت کنن بیخیال.اتوبوس هم هنوز نیومده بود.خواستم تا ایستگاه بعد رو پیاده برم و از یه جایی هم تاکسی بگیرم که راحت تر برسم.
راه افتادم .خیابون نسبت به ساعت های دیگه خلوت بود بالاخره وسط روز بود و ملت هم تو تب و تاب …
گوشیم توی دستم بود رو به خیابون …تو فکر این بودم که اون مزاحم نا اشنا کی میتونه باشه …
صدای یه موتور از جا پروندم …و بعدش دستی بود که سمتم دراز شد و …گوشیم …
-ا اقا چیکار میکنی …گوشیم …
اما دیگه دیر شده بود …خدای من !!!حالا چیکار کنم ؟؟؟
-دزد !تو روخدا یکی کمک کنه دزد …!
نگاه چند نفر سمتم جلب شد .اما با دیدن موتوری که دیگه خیلی دور شده بود رو برگردوندن …
-چیتو زد ؟؟؟
برگشتم .قیافم زار بود و خودم هم میتونستم اینو حس کنم .یه پسر جوون که موهاشو دیزلی زده بود و یه تیشرت ابی کمرنگ با یه شلوار کتون سفید پاش بود این سوالو ازم پرسید .بی اختیار لبامو دادم جلو و گفتم :گوشیم
خندید!
- لباشو نیگا ..طوری نیس که یه بهترشو واست میگیرم فعلا اینو داشته باش کوچولو …
کاغذ حاوی شمارشو سمتم دراز کرد .اعصابم له شد !!!تا بناگوش سرخ شدم وخیلی خودمو کنترل کردم بهش چیزی نگم و رومو برگردوندم.
-اوووف حالا چرا قهر میکنی؟؟؟ببینم اصن گلکسی اس فور میخوای با فایو اس ؟؟؟
جوابشو ندادم و فقط با گزیدن لبم داشتم خودمو کنترل میکردم .
-ببین من خیلی ازت خوشم اومده شمارمو میذارم تو این جیب کوچیکه ی کیفت خو…
نذاشتم جملش تموم شه سریع برگشتم و طی همین حرکت انتحاری کیفم خورد تو صورتش …
با غضب نگاهش کردم .بد بخت وا مونده بود…
به نظرم اومد همینا براش بسته …بعیدم بود دوباره بیاد دنبالم اما برای محض اطمینان دوباره با شتاب برگشتم که بازم کیفم خورد تو صورتش و اونم بدبخت فکر کنم انقدر شوکه شده بود که مات و مبهوتانه هیچی نگفت …
به خاطر گوشیم تو دلم عزا بود …بابا اخه یه سامسونگ ساده انقدر بدخوا داره ؟؟؟چشم نداشتن ببینن ؟؟؟اههه تازه قابشو عوض کرده بودم …شماره ها …عکس …
خاک بر سرم فیلم فرشاد .بی اختیار با دست زدم روی لپم …حتی اگه دزده هم اون فیلمو ببینه خیییلی زشته …
حالا بی گوشی چه کنم ؟؟؟
خدای من ساعت !!!من چه جوری به کارا برسم ؟؟؟به پناهی چی بگم ؟؟؟
سوار اولین تاکسی که جلوم ایستاد شدم و پیش به سوی خونه ی پناهی گرانقدر!!!
***
ساعت ۶ بود که رسیدم …عجیب دلهره داشتم …با این وجود بالاجبار زنگو زدم
در باز شد …با بسم الله ی رفتم تو …خبری از غفور نبود …
نگاهی به دورو برم انداختم … خبری از هیچ کس نبود …سانسی هم نبود که پناهی بخواد خونه باشه .رومو برگردوندم و دیدن چشای غضبناک و ژست شکاریش با فاصله ی دومتری که داشت کم میشد تفکرمو نقض کرد...
اومد جلوتر …و باز هم …منم هول شدم و رفتم عقب …هی اون جلو …هی من عقب …
جلو…
عقب …
جلو …
و افتادم زمین !!!!
اما عصبانی تر از اون چیزی بود که بخواد حتی با این ضایع بازی من که عمق فاجعه بود بخنده …
بازم نزدیک تر شد …دوزانو نشست کنارم …اخماشو بیشتر تو هم گره زد
-گوشیتو بده من بینم
گیج میزدم عجیییب
-ها ؟؟؟
-گفتم گوشی صاب مرده تو بده من …
…..
خدایا ….یعنی یه صدا میتونه تا این حد ولوم داشته باشه ؟؟؟؟
-نیییست
-گه نخور …گفتم بده من
با این حرفش یه کم جرات پیدا کردم.تو یه حرکت نشستم جلوش.
-گفتم نیست
-کدوم قبرستونیه پس؟؟؟
-دد…دزدیدن
-ببین داری زر میزنی !داری زر میزنی شدید
ترسیده بودم ازش !!!به تته پته هم افتاده بودم اما حق به جانب و مظلوم گفتم :((نه به خدا !
یه کم با چشم تنگ شده نگام کرد …
-یه شماره نا اشنا امروز بهت زنگ نزد؟
بدون فکر جواب دادم ((چرا ))
-چی گفت ؟
-گگگفت الو سلام خانوم صداقت ؟گفتم ..بله خودم هستم گفت بعدم قطع کرد
زیر لب چیزی گفت تو مایه های ((ای تففف …))
-سند مند گوشیتو بده من .الانم بیا تو یه خط و گوشی جدید میدم بت .
-خوب میرم خطمو …
-همین که گفتم !!!
دستشم اورد جلو صورتم
-به کسی هم نمیدی شماره رو افتاد ؟؟؟
-به دوستام که …
-دوستات سگن ؟؟؟میگم به کسی هم نمیدی خر فهم شدی؟؟؟
-اره خوب !
امتحانا که تموم شد تونستم یه نفس عمیق و راحت بکشم .بهمون ۴ روز استراحت داده بودن که به همراه پنجشنبه جمعه میشد ۶ روز و این واقعا خوب بود .
همونطور که پناهی گفته بود خط جدیدمو به کسی نداده بودم.البته به هرجا که زنگ میزدم شمارش نمی افتاد و من واقعا نمیدونستم که گوشیم برام چه کاربردی داشت دقیقا؟؟؟
از پناهی بدجور کینه به دل گرفته بودم و دلم میخواست بگیرم تا میخوره بزنمش …گند اخلاقه عوضی …
اما خوشحالی تموم شدن امتحانا اونقدری بود که تلخی وجود این ابلیسک رو دفع کنه .احساس سبکی میکردم .دلم نمیخواست تو این مدت حتی چشمم هم به کتابا بیوفته .پس همشونو جمع کردم و گذاشتم توی کمد.خودم از خودم راضی بودم و واقعا هم از تموم وقتم برای درس استفاده کرده بودم چون هدف و انگیزه ای داشتم که نه برام جای تنبلی میذاشت و نه خستگی.سه شنبه بود.قرار گذاشته بودیم با پرستو و ایسان ۴شنبه بریم بیرون . هرچند نمیدونستم چه طوری از پناهی بخوام که جای پنجشنبه یا جمعه ۴ شنبه رو تعطیل باشم . دلم واسه گوشیم لک زده بود.من گوشی سامسونگ ساده ی خودمو با همین ایفون هم عوض نمیکردم. لعنت به اون دزد عوضی !اخه گوشی من اصلا به دردت خورد؟؟؟تصمیم گرفتم بیخیال گوشی شم . هرچی بود حالا دیگه از دستم رفته بود و غصه نداشت که !ساعت ۵ بعد از ظهر ۲۴ دی ماه …ی بعد از ظهر زمستونی که خیلی هم گرفته نبود اما سرد …حس زندانی ازاد شده از بند رو داشتم .یک دفعه به سرم زد که حاضر شم برم بیرون. تنهایی…یه قدمی چیزی …هوا سرد بود اما من دلم واقعا برای یه پیاده روی که بی دلیل باشه و نه برای رفتن به مدرسه تنگ شده بود.یادش به خیر …بابا چه قدر یهویی بعضی اوقات بیدارم میکرد و با خودش میبردم پیاده روی …قدم زدن تو هوای مطلوب بهار …یا هوای گرم و تابستون همراه یه بستنی قیفی بزرگ شکلاتی …یا پا گذاشتن روی برگای خشک شده پاییز و حتی رد پاهایی که روی برف باقی میذاشتیم و …
بغضی اشنا گلومو چنگ زد…اروم بلند شدم .یه شلوار لی سبز لجنی یه کاپشن مشکی نسبتا بلند و یه شال لجنی کلفت .به همراه یه کلاه مشکی هم روش .از اونجایی هم که کلکسیون آل استار بودم یه آل استار سربازی ساق دار هم از تو کمد برداشتم که دم در پام کنم.
پامو که بیرون گذاشتم فهمیدم هوا سرد تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم.گوشام با وجود کلاه احساس سرما میکردن .کلاه کاپشنمو هم سرم گذاشتم.جیب شلوارمو دوباره چک کردم که مطمئن شم پول همراهم هست .
و با اطمینان خاطر از این بابت از خونه زدم بیرون…
درخت های عریان …در اغوش مرگ کوتاه زمستان …
و مردمی که دست کمی از درخت های شهرشان نداشتند …
با تموم این ها از دیدن مردم با لباس های زمستونی و پالتو و کاپشن و کلاه و همینطور مغازه هایی هم که خیلی نه اما با این حال یه کوچولو حال و هوای زمستون گرفته بودن به وجد اومدم.
توی زمستون وقتی حالت تقریبا جالب باشه٬وقتی با نفست بخار بیاد بیرون و وقتی کلی فاز باحال داشته باشی یه اهنگ هست که هر سال هم که بگذره خستت نمیکنه و بازم تو این حال و هواها لبخند میاره رو لبت …
و اون چیزی نیس جز…
بووو سرده …(تیک تاک )
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنوندوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زودبوووو سرده این شال منه که ، بوووو سرده میاد به تنت Babeچار تا دست تو دو تا جیب ،آآآآوووو تو بغلم میگیرمت هــــــی
خیلی شیک و مجلسی ها میکنیم بخار میاد بی دخیانیات خداییامن خیلی بامزم ، زمستونم فصل رپی یه لامصببرف بازی مشتاقشیم ، Jackass شیم شوخیای پشت وانتیدو تا پررو لجباز ول شیم شل رو برفاشرط ببندیم تحمل کی بیشتره لخت تو سرماصبح بود اما شبشبه کنیم قهقهه و جیغ بعد کره خوریدستمه سوسیـــــس … سووووســـــــــیسآقـــــاببخشید یادم رفت !!! آقا اینجاش تکست نداره ؟!! نه آقا داره آقا داره !!ریتم به این شل و ولی موضوع به این خل و چلیهستی بریم برو بریم برو انریکو و دمی مور و جنی لو و جی زی و کلکسیون کن ببینما هم حال میکنیم مث اونا کلونلیشرابه تو گیلاسا وقتی میشیم ما تشنهبه بدنمون گرما میدیم با لرتژسوز زیر پوست و نک بینیا قرمز .. سرده سرده سرده
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنوندوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زودبوووو سرده این شال منه که ، بوووو سرده میاد به تنت Babeچار تا دست تو دو تا جیب ،آآآآوووو تو بغلم میگیرمت هــــــی
میریزه چیکه چیکه قندیلای در دیوارتوو دست تو هم از اون کندی های کندی شاپمنم از هر چی فرم رسمی باشه در بیاماینا رو نمیبینی تعطیلات به تعطیلاتاین گوله سفیدا رو میبینیداره میاد تو صورتت نترس اصلا چیزی نیبووووو سرده ، چشا خواب بیدارنهمه داستان دارن ما هم داریم با هم
Hello مافی خوبی ؟ نه مجبورموگرنه تو خونه جلو شومینم لش بودمنه اینجا تو سرما تو پیستا رو برفاترجیح میدم الان بودم دیسکو تو بغدادفکرشم که تز بدم که بریم شله بده خبنصفه شب یه تز بدم که بریم همه دم صبحما رو دریا از زمین ۲۰ پا جداییمحالا ببین وقتی بریم توی پیستا کجاییم !؟چار تا دست تو دو تا جیب ما چار تا لش تو دو تا جیپما با هم تو بوساییم من آمادم تو کجاییکولاکه میگی خب ولی کو آخهبیرونو نمیدونم من ولی شاید تو باشهچن تا فارس چن تا شرقی چن تا هم از بوداپستخوباشون تو راهه میگم که کولاکههوا زیر مینیموم لپا قرمزه جوری که انگار بودیم پیش گریمورانقد دوس داشتنی نباش مافی تو رو یهو دیدی خورد
آوترو :هه هه هه … فصل قشنگیه ولی واقعا خیلی سردهتیک تاک از همینجا آرزو میکنه که دیگه هیچ کارتون خوابی نباشه ، مخصوصا تو این فصلخوش بگذره۲۰۱۲This Is ItThree Guys Upسینا سینا خشیIn The SceneNowhere I MeanHere We GoThis Is ItFeel The BeatYeeeehBOOOOOOOO
وسط خیابون لبامو میلرزوندم ((بووو))یی میگفتم و میخندیدم .شاید معدود رپ هایی بود که دوسش داشتم .وای خدای من چه قیافه ای هم داشتم الان …کم کم داشت خیابونا شلوغ میشد و من لبریز تر از عشق به این آب و هوا و این پیاده روی .دختر ها و پسرای جوون گاه هم سن و سالم و اکثرا بزرگتر از من …از دور چه منظره ایه هااا لبخند زدم…
جمعیت انبوهی که دور یه مغازه جمع شده بودن توجهمو به خودش جلب کرد.وای خدای من چه قدر شلوغه …!!!با این حال رفتم اونور خیابون که لااقل بفهمم این مغازه چی هست …یه امیر چاکلت بود…من میمردم واسه این مغازه ها !!!اکثرا دختر ها و پسرهایی که خوب گول زدن نداشت …دوست بودن باهم دست در دست دست دور گردن دست دور کمر٬دست به گریبان ٬دست به …استغفرالله …خاله زنک بازیم گل کرده بود شدیدا …یه صف بلند بالا درست شده بود از ادمایی که تو اون هوای سرد به اونجا رو اورده بودن…منم نشستم روی سنگ های روبه روی مغازه …و باز هم بوو سرده رو برای خودم میخوندم …
-حالا چرا تهنا ؟؟؟
برگشتم سمت صدا .یه دختر قد بلند بود که هیکل فوق العاده خوبی داشت و قیافه ای مثل اکثر قیافه های امروزی عملی و تزریقی .با این حال لحنش مثل تیپ و قیافش نبود و به دلم اومد جوابشو بد بدم یا اصلا ندم …
-پس چند تایی ؟؟
-اوووم دوتایی دیگه
عشوش قابل تحمل بود !
لبخند زدم .
-الان خوب نیس واسم …
نشست کنارم …دیگه زیادی داشت تیریپ صمیمیت بر میداشت .
-چرا عزیز دلم …خیلی هم مناسبه اتفاقا …ببین من خودم بین خودمون بمونه الان ۲۷ سالمه …از ۱۴ سالگی یه جورایی شروع کردم …
و باز هم خندید .
-واقعا ؟؟؟
-بهم نمیاد سنم ؟؟؟
-نه اون که میاد …منظورم اینه که از ۱۴
به وضوح می شد فهمید اویزون شده .با این حال دوباره به حالت قبلی برگشت .
-اره خوب …من از همون ۱۴ دونفری حال میکردم…
و واقعا نمیدونم به خاطر چی قهقه زد …!
خیلی با تعجب داشتم نگاهش میکردم .
-میدونی قیافت که خوبه ….فقط رو هیکلت باید بیشتر کار کنی …حالا مهم نیس صب کن بگم برات یه هات چاکلت بیارن …
عصبانی نگاهش کردم و خواستم بتوپم بهش و بگم هات چاکلت نمیخورم که سریع یه پسر جوون لیوان داغ و شیک هات چاکلتو به دستم داد.
-همینطوری که داری میخوری بذار بهت بگم ….
هر وقت میخواستم حرفشو قطع کنم دوباره شروع میکرد.
-ببین عزیزم …این دیگه یه امر عادیه …به نظر نمیاد مشکلی داشته باشی …من خودم قد این موهای سرم بی اف داشتم …
زیر لب گفتم ((چه افتخاری هم میکنه …
-چیزی گفتی ؟
جوابشو ندادم و مشغول خوردن شدم .خودش فهمید جوابی نخواهد شنید و دوباره ادامه داد.
-حالا اگه بخوایم بریم سر اصل مطلب باید بگم که این رفیق ما …یه نفر بد جور دلشو برده …چشاشم همرنگ چشای تو بوده …
-خوب اینا به من چه ربطی داره ؟مبارکش باشه …
- ا صبر کن …پشت سرمو نگاه کرد و گفت :اصلا خودش اومد …اینم از اقا فرشاد !
برگشتم …با دیدن همون چیزی که خیلی کم احتمالشو میدادم حالم گرفته شد و لیوان از دستم افتاد.
-ا چی شد ؟؟؟
فرشاد خیره داشت نگاهم میکرد.عصبانیت تو چشاش موج میزد .به همراه چیز دیگه ای که درکش نمیکردم…
از جام بلند شدم.نگاه خیره ای به دختر که بازومو گرفته بود انداختم و بدون معطلی راهمو کشیدم و رفتم …
چرا از هر راهی که میرم باید برسم به فرشاد …نمیتونم یه تنهایی درست و حسابی داشته باشم ؟؟؟اههه …این کی میخواد دست از سر من برداره …
اعصابم خرد شده بود و روزی که میخواستم خیلی خوب تموم شه به نظر جالب نمیومد .راهمو برگردوندم سمت خونه ی پناهی .ساعت ۶ شده بود…و برام اصلا اهمیت نداشت رسیده باشه خونه و بخواد چپ چپ نگاه کنه یا هر چیز دیگه اصلا …مهم اعصابی بود که بهم ریخته بودنش!!!
صدای اذان به گوشم میرسید و حالمو بهتر میکرد…و به اشهد اخر نرسیده ارامش قشنگ و نه چندان غریبی وجودمو فراگرفت …
***
هنوز یکی دو خیابون به رسیدن خونه مونده بود و من هم با بطری که از همون اول راه باهاش مشغول بودم و با پام هدایتش میکردم قدم قدم و بدون هیچ عجله ای مسیرو طی میکردم که صدای بوقی باعث شد یه لحظه تو جام وایسم …اما بافکر اینکه مزاحمه حتی به عقب هم برنگشتم.
-خوب حالا شاید مزاحم نباشه…
و واقعا هم صدا اشنا بود و مزاحمی در کار نبود.کسری !
-ا سلام …خوب من اصولا توجهی نمیکنم …توقع نداشتم اشنا …یعنی ببخشید (دستمو گذاشتم رو پیشونیم )شما باشین …
خندید.
-البته با این اوضاع و محاسنی که راه انداختی(به تیپم اشاره کرد)نبایدم برگردی …
خجالت کشیدم.
-دیگه شب شده ها سوار شو منم دارم میام اونجا …
پووف من تو اون لحظه ی اوج خجالت اونوقت این بهم میگه بیا سوار ماشین شو.
-حقیقتش نه …یعنی من معذرت میخوام اما …باید …یه جای دیگه هم برم.
چشماشو تنگ کرد.به گمونم خودش فهمید برای چی نمیخوام سوار شم .ابرویی بالا انداخت خیلی خوشگل شد .
-باشه پس به کارت برس ..فقط ارمان میرسه ها …
چشاش شیطون شده بود و خندش حالتشو بد تر و حرص درار تر میکرد.منتظر جوابی نموند و گازشو گرفت و رفت .با اون کوپش …اهه رو مخ .جهنم بره خونش .اصلا بره قبرستون که چی؟محکم به بطری جلوی پام لگد زنم و غرغرکنان در حالی که قدم هام رو هم تند تر میکردم دوباره راهمو پیش گرفتم.
به خونه که رسیدم داشتم یخ میزدم.اروم زنگو فشار دادم که غفور درو برام باز کرد.چراغای باغ رو روشن کرده بودن و با وجود سرما بازم ابهت خودشو از دست نداده بود.
-سلام
-علیک سلام دخترم.
-اقای پناهی اومدن؟؟؟
-نه هنوز فقط اقا …
-بله میدونم…
اینو در حالی گفتم که کفشامو در می اوردم و میذاشتم توی کیسه ای که از قبل برداشته بودم که هم کثیف نشه هم پناهی پاچمو نگیره …والا.
وارد خونه شدم.انقدر از دست کسری عصبی بودم که دلم میخواست بزنم سرشو از تنش جدا کنم دیگه دیدنش که جای خود داشت.
-چه زود زودم کار مردم تموم میشه …
این امروز رسما از یه دنده دیکه بلند شده هااا.برگشتم سمتش.
-بله دیگه …اجازه هست ؟
اشاره کردم که برم بالا.
-نه خیر …بالاخره یه چایی میوه ای چیزی …یخچال خونه ی دوست ما خالیه یا …
حرفشو قطع کردم.
-من حرفا یادم میمونه …
-ارمان اینو نمیگفتا …
به ستون خونه تکیه دادو بازوشو بغل گرفت.
-در هر حال شما گفتین اینجا نیاز به پذیرایی ندارین .
-اما حالا دارم.
حالت صورتمو متعجب کردمو گفتم :((چی؟؟؟))
خندید.
-نیاز به پذیرایی.
اروم پوفی کشیدم و خواستم برم اشپزخونه که شنیدم گفت :لباست کثیف میشه هااا
دستمو فشار دادم که بتونم خودمو کنترل کنم.
بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم که برم بالا .
اهه پسره ی مزخرف .هی اذیت میکنه !اینم رفیق اونه دیگه .وقتی اون اینطوریه از رفیقش نباید توقعی داشت با اون ژستاش…
یه کم هم اداشو در اوردم .لباسمو عوض کردم.بوتمو گذاشتم روی تراسی که همون پنجره بهش وصل بود و یه نفس عمیق کشیدم و رفتم پایین .
-ادا دراوردنم اصلا کار جالبی نیس در ضمن…
جا خوردم .
-بله ؟؟؟
-هیچی گفتم بدونی …بزرگ شدی به دردت میخوره .
میتونستم اما نمیخواستم جوابش و بدم.پس عصبانیتمو خفه کردم و رفتم تو اشپزخونه.اول از هم کتری رو رو گاز گذاشتم و بعد هم میوه هایی که از قبل شسته بودمو چیدم توی ظرف .
میوه رو گذاشتم جلوش.سرش تو گوشیش بود خداروشکر.
سرشو بالا هم نیاورد.
-احیانا شامم که نمیخوای بذاری؟
اهههه لعنتی عوضی گاو به تو چه اصلا!
محلش ندادم به نظرم اینطوری بهتر میومد.
رفتم سراغ چایی که حالا دم کشیده بود.دلم میخواست خالیش کنم رو سرش جای اینکه بدم دستش .رفتم تو هال .چایی رو گذاشتم رو میز و اومدم راهمو بکشم برم که سرش همونطوری که تو گوشیش بود به سرم.
-آآخخ چیکار میکنی؟؟؟
-من چیکار میکنم؟؟؟(دستمو زدم به کمرم.)میتونین سرتونو از تو گوشی مبارکه تون بالا بگیرین مواظب خودتون باشین اووخ نشین !
اول متعجب نگاهم کرد.بعد گفت :((ربطی به گوشی نداره دست و پاچلفتی .
-دست و پا چلفتی عم……اصن به تو چه ؟؟؟
حرصی شده بودمو اونم داشت بهم میخندید…
-خوب دیگه …من امشب گشنمه .اگه قراره شامتم مثل این هنر نمایی هات باشه یه ندا بده رو در وایسی نکنیااا عمویی یه پیتزا میگیرم سنگین ترم.
-هر کاری دلت میخواد بکن … منم وظیفمه قد یه نفر غذا بپزم .نه یه ایل .
و بهش اشاره کردم…واقعا دست خودم نبود.اما اونم به روی خودش نمیاورد و از عصبانی شدن من لذت میبرد …!
با عصبانیت و در حالی که به وضوح پامو میکوبیدم روی زمین به اشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم …پامو عصبی تکون میدادم …به خودم گفتم که چی حالا ؟؟؟واس چی داره اینطوری میکنه میخواد بگه مثلا تو رعیتی تو باید الان به حرف گوش بدی تو بی عرضه ای اچولی احمقی من خوبم ؟؟؟باش همه اینا تو اصلا …که چی خوب ؟؟؟مارو باش چی فکر میکردیم راجبش …جهنم !من مرد جنگم اصلا حالا که اینطوری شد حالیت میکنم چلمنگ یعنی چی …
***
یه دوساعتی میشد که تو کل خونه بوی غذا پیچیده بود .اونم چه غذایی …تمام هنرمو ریخته بودم تو این غذا …یه قورمه سبزی عادی !اما مهممم و حیاتی …خدایا این هنر اشپزی رو از ما نگیر.حضور کسی رو پشت سرم احساس کردم اما به روی خودم نیاوردم و همونطور دست به کمر بالا سر غذا وایسادم.انگار نه انگار …
-چه عجب !
حتی برنگشتم سمتش…
-فقط کم نیست یه کم ؟؟؟
بازهم همون روند رو ادامه دادم.
-هرچند من بازم ترجیح میدم برم سراغ همون پیتزا …
اینبار خیلی بی قید و بند برگشتم نگاهش کردمو بدون هیچ گونه تماس و بحث دیگه ای از اشپزخونه خارج شدم …
یکی از مزایای جالب و عجیبی که خونه ی پناهی داشت این بود که من یه سری قابلمه ها و ظرف و ظروف خارجی پیدا کرده بودم که برای پخت بهتر و دور از دسترس احتمالی کودکان و اقایون ناوارد درش قففففل ینی قفلااا قفل میشد و حتی امکان رمز گذاشتن هم وجود داشت و من اولین بار بود این ظرفا رو میدیدم .و اونروز هم خورش و هم پلو رو توی اون ظرفا بار گذاشته بودم و به هیچ صورتی امکان دسترسی بهش وجود نداشت .و به خاطر این کار هوشمندانه به خودم میبالیدم .یه ربعی رو همینطوری با موهای حالت دار اما نرمم ور رفتم و بعد دوباره با همون حالت بی قیدی به پایین برگشتم…
کسری رو تو فضای جلوی دیدم ندیدم .اما چند دقیقه بعد صدای پا و صداهای دیگه میشد فهمید که پناهی اومده … و هرلحظه به اجرای نقشه نزدیک و نزدیک تر میشدم و لبخند شیطانی روی لبم پت و پهن تر …
پناهی در حالی اومد تو که خستگی از سرو کولش میبارید و جلیقشو کج انداخته بود روی دوشش…چشاش به خماری میزد.همونطور مثل همیشه بی تفاوت داشت از کنار اشپزخونه ردمیشد و رد هم شد اما به ثانیه نکشیده با کنجکاوی در حالیکه پاش هنوز اون طرف بود فقط بالا تنشو اورد سمت اشپزخونه و یه کم هم گنگ نگاه کرد و بعد در حالتی که انگار تازه از خواب بلند شده و یا یه قرنه که خواب به چشمش نیومده گفت :((بو چیه ؟؟؟))
-سلام …بو غذا
سرشو تکون داد .
-باش بکش زود پس
حرفی نزدم و با یه لبخند در قابلمه رو باز کردم و غذارو کشیدم.درست همون اندازه ای شده بود که میخواستم ….قد شکم یه پناهی و حتی نه یه ذره بیشتر …خودم هم که کلا خیلی وقت بود که قید شامو زده بودم.اما یه تستی کردم با رسیدن به درست همون چیزی که میخواستم بازهم لبخند فاتحانه ای زدم .
میز حاضر و اماده بود…غذاها مرتب و با سلیقه چیده شده بودن و یه بشقاب و یه جفت قاشق و چنگال هم روبه روی صندلی که همیشه پناهی روش جلوس میکرد هم گذاشته بودم.کم کم سرو صداشون اومد…صدای خنده های بلند و ممتد و البته
جواب های بلند اما کشدار و با لحن معتاد وارانه ای که از هنجره ی پناهی میومد .من میزو چیدم و از هال فورا زدم بیرون .از قصد داشتم اروم و بدون عجله پله ها رو طی میکردم که بالاخره صدای پناهی اومد:خوب اینو کی بخوره کی نگاه کنه ؟؟؟
دوباره برگشتم پایین .
-یعنی چی؟
محکم دستشو زد به پیشونیش .
-خوب این فقط منو کفاف میده .
-خوب مگه باید دیگه کیو کفاف بده ؟؟؟
کسری هم قاطی کرده بود…اخ جووون
-خوب یا منو ندیدی یا اینو دیگه !
رو به پناهی گفتم .:
-نه اتفاقا من دیدم .ولی دوستتون خودشون گفتن میخوان پیتزا بگیرن!
پناهی نگاهی به کسری انداخت و بعد هم با یه لبخند شیطانی رفت و پشت میز نشست.کسری هم جوری وارفته بود که اگه یه عکس ازش میگرفتم ….هیچ…
داشت همچین رنجیده نگاهم میکرد و منم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم …و خواستم برم بالا که دیس خالی شده ی غذا در جا خشکم کرد…کسری با دیدن حالت من به عقب برگشت و اون هم با دیدن سینی خالی شده ی برنج جا خورد و دیگه واقعا از کوره در رفت و در حالی که محکم میزد پس گردن پناهی گفت :((خوب گاو میمردی یه قاشق واس من میذاشتی ؟؟؟بز شیکم پرست …))
خندم گرفته بود…دعوای سر شکمم عجب معرکه ای بودا.
-نکن …به تو ربطی نداره گشنم بود دوس داشتم .زنگ بزن واست پیتزا بیارن.
-زر زر نکن بابا .
بعدم با عصبانیت از هال زد بیرون و با یه تنه ی محکم و نگاه خیره از کنارم رد شد.
تا اومدم میزو جمع کنم پناهی با لحن خنده داری که بازم خستگی توش موج میزد گفت :بیا اینارو جمع کن .
و بعد بدون اینکه بره سراغ کسری از کنارم رد شد و رفت بالا.
به سلامت !
خوشحال بودم …بوی غذا به اندازه ای بود که بتونه حسابی کسری رو دیوونه کنه و اینکه حتی واقعا یه قاشق و یا لااقل یه ذره واسه مزش بخوره هم اعصابشو بهم ریخته بود همونطور که داشتم با یه لبخند میزو جمع میکردم صدای کوبیده شدن درو بهم شنیدم و بعد هم کسری که با شتاب و در حالیکه کاپشنش دستش بود رفت سمت در منم همونطور با لبخندم همراهیش میکردم…یه لحظه برگشت سمتم و با یه ژست ترسناک رو به من قدم برداشت…سینه به سینم ایستاده بود و منم نترسیده بودم اما ضربان قلبم رفته بود بالا.دستشو سمتم گرفت و خواست یه چیزی بگه که پشیمون شد و عوضش نفسشو با صدا داد بیرونو رفت .
خیلی اروم گفتم :خوب تقصیر خودته …حقته اصن والا !وقتی کرم میریزی فکر اینجاشم بکن…
***
بالاخره ۴ شنبه از راه رسید و منم تونسته بودم جای پنجشنبه و جمعه برای اونروز مرخصی بگیرم .با خوشحالی هرچه تمام تر لباس هایی که از شب قبل و یا حتی قبل ترش اماده کرده بودم و دوباره نگاهی انداختم. رو هم رفته چیز خوبی میشد.همچین با ذوق اماده میشدم و جلوی اینه خودمو ور انداز میکردم که انگار اولین قرارمه با عشقم !از این فکر خندم
گرفت…ساعت ۱۰ صبح بود و ما هم میخواستیم تا ساعت ۷٬۸ رو بکوب با هم باشیم .دلم میخواست هرچه زودتر ببینمشون و این قضایا و اتفاقاتو تعریف کنم.با خوشحالی هرچه تمام تر بوت ها رو گرفتم دستم و از پله ها سرازیر شدم.پناهی هنوز خواب بودو برای من هم هیچ فرقی نداشت خواب و بیدار بودنش
هیچ کس نبود فقط خودم بودم و سرمای دل انگیز صبح که البته باعث سرخ شدن بینیم هم شده بود. با بسم الله ی از خونه زدم بیرون .قرارمون بود که داداش ایسان با ماشین مارو برسونه فشم و بریم یه رستوران که پری خیلی تعریف میکردصبحونه بخوریم و بعد هم پارک و …
از اونجایی که خونه ی پناهی به مقصد نزدیک بود من هم نیاز نبود اینبار مسیر طولانی رو طی کنم و این که داداش ایسان هم قرارا بود بیاد خوب بود.
یادم افتادکه اونا شمارمو ندارن…در حالیکه هول شده بودم شماره ی ایسانو گرفتم
هنوز بوق نخورده جواب داد:
-الوسلام بفرمایید؟؟؟
-سلام ایسان من یادم …
-کدوم گوری هستی گور به گور شده ؟؟؟؟؟؟
- یادم رفته بود بگم خطمو عوض کردم
-خسته نباشی واقعا!حالا چرا شمارت نمیوفته ؟؟؟
-ایسان شما الان کجایین میام برات توضیح میدم .
ما الان پشت سرتیم احمق
برگشتم و اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه دختر فوق العاده زیبا کنار برادر ایسان نشسته بودو نگاهم میکرد…به گمونم باید همون نامزد ماه و فرشته ای باشه که ایسان ازش برامون تعریف کرده بود.رفتم سمت ماشین و قبل از اینکه دستم به دستگیره بخوره ایسان عین برق گرفته ها پیاده شد.
-سلام چطوری عوضی؟حالا مارو معطل خودت و برنامت میکنی؟؟؟حالا واس من شدی پرایوت کالر؟؟؟
- اووو امون بده ببینم …صدامو زیر اوردم…این همون نامزد داداشته که میگفتی؟
سر تکون داد.
-ماشالا …
-چشم نزنی زن داداشمو با اون چشای کله فندقیت !
صدای داداشش به گوشم خورد:ایسان خانوم نمیخواین سوار شین.؟؟؟
-اومدیم اومدیم …سوار شو دیگه !
نفسمو بیرون دادم و سوار شدم.
با ریحانه همون نامزد و البته میشه گفت زن علیرضا اشنا شدم چون صیغه ی محرمیت بینشون جاری بود.یه دختر چشم و ابرو مشکی مشکی که حالت چشماش از اهو هم زیبا تر بود .لب های خوش فرم سرخ و پوستشم سبزه بود اما هیچ چال و چوله و کلا نقصی نداشت.یه چهره ی شرقی و قشنگ یه جورایی متضاد من !
قشنگ انگار خدا کلی وقت گذاشته و نقاشیش کرده .اصلا هم کنارش معذب نبودیم و اتفاقا وجودش کلی هم باعث خندیدمون شد و بهمون خوش گذشت.برام جالب بود که علیرضا با یه دختر چادری ازدواج کرده چون خونوادشون خیلی اهل دین و مذهب نبودن البته تا اونجایی که من میدونستم!با این حال هر پسری بهش غبطه میخورد چون واقعا سلیقش تو انتخاب همسر بی نظیر بود حتی از نظر منی که یه دختر بودم.
صبحونه رو با کلی شوخی و جنگولک بازی خوردیم و بعد هم به پیشنهاد خود علیرضا از فشم عنر عنر گس کردیم و رفتیم پیست اسکی…
تموم خستگی امتحانا به کلی از تنم در اومده بود و بهمون عجیب خوش گذشت.حضور علیرضا باعث این شده بود که مثل دفعات قبلی کسی جرات کرم ریختن و اذیت و مسخره کردن نداشت و برادر ایسان هم محض احتیاط به هر پسری که میدید یه چشم غره میرفت.
تو مسیر برگشت ریحانه و پرستو خوابشون برده بودو من هم برای ایسان ریز ریز و جزء به جزء وقایع پیش اومده رو تعریف میکردم…
-میگم سارا مرده شورتو ببرن تو چه قدر خوش شانسی!
چشم غره ای بهش رفتم.
-خاک تو سرت نکنن که شانسو تو این چیزا میبینی !
-جدی میگم !!!فرشاد!پناهی !کسری …نمیری یه وقت تو …
-حرف مفت نزن!
-درهر حال به نظر من یه کم زرنگ باش !بدبخت شانس داره واست با کله در میزنه !!!
-ایسان خل نشو !
قبل از این که بخواد دوباره چیزی بگه داداشش رو کرد بهمون و گفت :سارا خانوم رسیدیم منتها اگه بحث خییییلی مهمه میخواین یه دور دیگه هم بزنم ؟
با خنده گفتم :نه ممنون تموم شد شکر خدا .
دستشو بالا گرفت :الحمدلله …
من و ایسان هم زدیم زیر خنده و پری بیدار شد.اما انگار خواب ریحانه از این حرفا سنگین تر بود.خداحافظی کردم و از ایسان و علیرضا هم خواستم که از طرف من از ریحانه که مهرش عجیب به دلم نشسته بود خداحافظی کنند .قرار بود تا حداکثر ۷ و ۸ با هم باشیم اما ساعت ۱۲ بود.برگشتم و برای ماشین شون دست تکون دادم و اونا هم رفتن…
کوچه تاریک تر از همیشه بود و یه جورایی هم ترسناک…اکثر ویلا های اونجا ساکن ثابت نداشت و هر از گاهی اکثرا پنج شنبه جمعه ها میومدن ….و تو جاده ی لواسون پنجشنبه جمعه ها رانندگی کردن خیییلی خطرناک بود.چون اکثرا مست بودن …کوچه ی پناهی اینا جزو یکی از گرون ترین شیک ترین و کلا معروف ترین کوچه های لواسون بود.اروم اروم سمت خونه قدم برداشتم.بن بست بود اما نسبتا طویل هم بود و خونه ی مد نظر ما هم ته ته کوچهبود…نمیدونم به خاطر جو پیش اومده بود یا چیز دیگه اما صدای قدم هایی رو پشت سرم حس کردم.اروم برگشتم…کوچه خالی خالی بود…ب خیال راحت نفس حبس کردمو بیرون دادم و دوباره برگشتم…
اما …چیزی روی دهنم قرار گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم .
سرم به شدت گیج میرفت و چشمام هم با اینکه بازشون کرده بودم تار و سیاه میدیدن…ترسیده بودم .هم از قهقهه های مستانه و مردانه ای که به گوشم میرسید و هم اینکه نمیدونستم کجام و چشمام هم به درستی نمیدیدن…با این وجود بعد از چند دقیقه ای که گذشت کمی جسارت به خرج دادم و کورمال کورمال از جام به سختی بلند شدم.اروم اروم قدم میذاشتم بلکه یه روزنه ی نوری چیزی پیدا کنم .در همون حال هم داشتم سعی میکردم یه جایی رو پیدا کنم که بهش تکیه بدم چون واقعا چشم چشمو نمیدید.و ازتصور اینکه یعنی ممکنه الان یه نفر دیگه هم اونجا باشه به خودم لرزیدم …با این حال به خودم نهیب زدم که دختر !الان میشه گفت تو ربوده شدی و اگه نتونی سر از قضیه در بیاری خیلی بدتر از وجود یک جفت چشم و یه ادم دیگه تواین ۴ دیواری تنگه .با همین فکر و به کمک صدایی که از ته چاه میومد گفتم :کسی اینجا نیست ؟؟؟پرسیدم کسی اینجا نیست ؟؟؟
نفس حبس شدمو با صدا دادم بیرون :لعنتی …
سعی کردم تموم قدرت ذخیره شده درونمو جمع کنم و دوباره امتحان کنم :آهای !اینجا کسی هست که بگه من الان کجام ؟؟؟اهههه …
-چرا هست …
صدای مردونه و اشنایی که درست از پشت سرم میومد باعث شد که همه چیزو از یاد ببرم و با تموم وجود حیغ بکشم .
بی وقفه جیغ میکشیدم و حتی سعی نمیکردم برم عقب یا کار دیگه ای انجام بدم .
باورم نمیشد مردی که هنوز ندیده بودم و درست نمیشناختمش میتونست دربرابر جیغ کرکنندم مقاومت کنه و حتی جلوی دهنمو نگیره و نگه هیس بسه !
تا اونجایی که دیگه صداو نفسم گرفت جیغ کشیدم…
احساس کردم دیگه پشت سرم نیست…لعنتی داره باهام بازی میکنه …
-خوب تموم شد جیغت ؟؟؟من جات بودم انرژیمو هدر نمیدادم…یعنی واسه منم بهتره …
خدای من …خود ناکسش بود و اونروز هم همون فردا پس فردایی که منو ازش میترسوند .نفسم تند شد و ضربانم رفت بالا و من خوب میتونستم تموم اینارو حس کنم .نور فندکی توجهو سمتش جلب کرد…نور کم بود و فقط قسمتی از صورتش پیدا بود.سیگاری رو گرفت جلوی فندکی و روشنش کرد…اما فندک رو خاموش نکرد.بلکه گرفت نزدیک صورت من …اونقدری ترسیده بودم که حتی نمیتونستم به راحتی تکون بخورم…
-کسی بهت یاد نداده بود که یه سری از چیزا رو باید جدی بگیری؟؟؟
جوابی ندادم یه قدم اومد جلو در حالیکه هنوز هم فندک روم ثابت بود.
-بهت نگفتن که صبرم حدی داره ؟؟؟
-فکم منقبض شده بود و از تصاویری که جلوم نقش میبست میترسیدم …
این بار فندک رو برد سمت صورت خودش .چه قدر تو این نور پردازی کوچیک و کم قیافش ترسناک شده بود و چه قدر تر لحنش میترسوندم …
به سختی سعی کردم کلماتو روی زبونم جاری کنم .
-ف..رشاد …مم ن …این …اصلا …
-چرا به تته پته افتادی ؟هنوز چیزی نشده …
-ب..یا حح رف بزنیم …این …اصص.لا شوخی جالبی …
-درست فکر کردی چون این اصلا شوخی نیس …الان دیگه کار از حرف گذشته …خیلی قبل تر از این ها وقت حرف زدنو بهت داده بودم .
بغض گلومو چنگ زد و واقعا ترسیدم …
-چرا …داری اینطوری …میکنی؟چی میخوای؟
قیافشو تا جایی که میتونست بد جنس کرد …
-میدونی …وقتی نمیشه یه چیزو با زبون خوش و راه های ساده به دست اورد پس باید رفت سراغ راهکار های دیگه ای …مثل …اوووم
-ولم کن …تورو خدا …
-اخییی شاهزاده ی یتیم و مغرور قصمون داره التماس میکنه …چه قدم ناز میشه وقتی داره تموم سعیشو میکنه جلوی اشکشو بگیره …
بدنم به لغوه افتاده بود بس که داشتم میلرزیدم …
ولوم صداشو اورد پایین :اما نباید خیلی به خودش سخت بگیره …اولش یه کم شاید براش سخت باشه و اوف شه اما بعدش باید مطمئن باشه که بهش خوش میگذره …من خودم اینو بهش قول میدم …
با شنیدن این حرفا دیگه لزومی ندیدم که جلوی اشکامو بگیرم …
-عوضی …پپپست …
داشتم تعادلمو از دست میدادم اما تو یه حرکت در حالی که یقمو گرفته بود محکم به یه دیوار کوبوندم …حس کردم استخون کمرم از وا شد.
-حرف دهنتو بفهم !دیگه الان هیچ خری نی که بتونی بهش تکیه کنی…الان وقتیه که باید التماس کنی نه اینکه این شرو ورا رو بهم ببافی …موقعیت شناسیت صفره دختر!صفففر!حیثیت و ابرو و زندگیت دستمه هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی …چون به زور میتونی اب دماغتو بکشی بالا .دیگه خلاصی از دست من که جای خود داره …
بی صدا اشکام روی گونم غلت میخوردن و فقط دلم میخواست هر طور شده صداشو نشوم …هرجور شده خفش کنم …یا خودم کر شم و حتی بمیرم اما حرفای مرموزانه و وقیحانش اذیتم نکنه.
-تو یه بیمار روانی …یه بیمار روانی عقده ای …
-زر نزن
-من …هنوزم اون فیلمو …
نذاشت حرفمو تکمیل کنم …حرفی که خودمم میدونستم کوچکترین کمکی نمیتونه بهم کنه اما گفتم که لااقل حداقل کمکی که میتونستمو به خودم کرده باشم .
قهقهه ی فاتحانه ای میزد …جوری که ادم میترسید …
-فیلم …فیییییلم …همون که تو این بود …
صفحه ی روشن گوشی باعث شد که ببینمش …
نا خوداگاه دستمو بردم جلو که بگیرمش اما گوشی رو برد عقب و یه دونه هم محکم زد روی دستم .
-توچ توچ توچ …این پیش من میمونه …یه جدیدشو که گرفتی …ببینم چیکار میکنی مگه که انقدددر پول گیرت میاد بتونی تنها تنها ازین لقمه ها واس خودت بگیری ها ؟؟؟
-خفه شو ..
-اهانن ببینم نکنه اصلا همه ی اینا فیلمه …میگم یه چند وقته قیافت بزرگتر میزنه …طرف قبل ما تموم کرده ؟؟؟
صدامو در حالیکه گریه میکردم بردم بالا
-خفه شو فرشاد !
سیلی که خوردم بیش از پیش تصویر مقابلمو تیره و تار کرد.
-به من امرو نهی نکن حالیته ؟؟؟
و یه ضربه ی دیگه اون طرف صورتم …
-الان دیگه به من امرو نهی نکن .!
مقدار زیادی از موهایی رو که تموم سعیمو تا قبل از اون کرده بودم احد الناسی نبینتشون به خصوص فرشاد تو دستش گرفت و در حالیکه از درد صورتم جمع شده بود و سرم هم به عقب میرفت صورتشو نزدیک تر اورد …
-ببین لعنتی !من از یه جایی به بعد دیگه قاطی میکنم .(بیشتر موهامو کشید و آخم بلند شد )جوری قاطی میکنم که هیچ کس هیچ کس نمیتونه از کاری که میخوام بکنم منصرفم کنه …توی احمق لیاقت منو نداشتی که باهات اونجوری که دوست داری و بهتره رفتار شه .!توی احمق لیاقت نداشتی مثل دوتا بچه ی ادم برسیم به اونجایی که در نهایتم قرار بود برسیم…اونقدر پیش رفتی و رفتی رو نرو من با کارات …که حالا …(چند لحظه ای مکث کرد …صداشو پایین اورد )اون فیلمو یادته ؟؟؟حالا قراره خودت بری رو صحنش …
حقیقتش متوجه که شدم اما نتونستم هضمش کنم …ناخوداگاه یاد اون فیلم افتادم که اصلا و ابدا هم دلم نمیخواست ببینمش ولی خوب …
بهت زده و با چشمای گرد نگاهش میکردم که با تموم قدرتی که داشت بازومو سفت گرفت و کشید سمت خودش و بعد هم از اون اتاقک بیرونم برد…
مایعی که پشت لبم جاری شد بهم فهموند که ضربه هاش کاری بوده و خون دماغ شدم…نور فضای بیرون چشممو میزد…
-ساسان …آآآیییی با توام ساسان !
یه پسر درشت که انگار خیلی هواسش سر جاش نبود و به نظرم مست اومد از دری که باید در بیرونی میبود اومد تو و به من و فرشاد که تو پاگرد طبقه ی دوم با منظره ای نه چندان جالب ایستاده بودیم نگاه کرد و با لحن کشداری که نشون از مستیش بود گفت :هاااااان ؟
-اون درو قفل کنین میرین تن لشتونم جمع کنین گم شین برین خونه ی سعید .
تکیشو داد به دیوار و انگار تازه متوجه من شده باشه بهم نگاه کرد …نگاهش تنمو لرزوند.
-عملیات داری انگار…اینطوری؟؟؟(بهم اشاره کرد)…خووووش بگذره دادا
-گم شو یالا کاریت نباشه …
تمام صورت فرشاد از عصبانیت سرخ شده بود و وحشیانه منو میکشید…حالم زار بود و حتی دیگه اشکی هم واسه ریختن نداشتم …رو پاهام بند نبودم و یه جورایی داشتم روی زمین کشیده میشدم…به سمت سرنوشت شومی که پیش روم بود.
در یکی از اتاقا رو باز کرد و وحشیانه هلم داد داخل .اونقدر بی جون رمق بودم که سریع افتادم زمین…حالم داشت ازین بازی و این تحقیر وصف ناشدنی بهم میخورد.
سرم گیج میرفت و خون بینیم هم روی زمین میریخت …با قدم های سنگین و بلند جوری که واقعا تو اون لحظات ترسیدم اومد سمتم و چونمو محکم گرفت تو دستش …جوری محکم که احساس کردم الانه که فکم جا به جا شه .
-چیه چرا دیگه زر زر نمیکنی ها ؟؟؟چرا چشاتو میبندی ؟؟؟
سریع یکی از پاهاشو اورد اون سمت بدنم و روم خیمه زد …!
-ترسیدی نه ؟؟؟بایدم بترسی
اونقدر عصبانی بود که احساس میکردم هرلحظه ممکنه منفجر شه …
همونطور محکم چونمو گرفته بود و نفسای داغشو تو صورتم احساس میکردم…
-من …حالم خوب …
-هه میدونی این الان هیچ اهمیتی واس من نداره مهم اینه که چند دقیقه ی دیگه حال من اساسی خوب میشه …
اینو گفتو از روم پاشد در حالی که به سرعت و تو یه حرکت تی شرتشو از تن در میاورد...
هرلحظه ترسم بیشتر میشد …خدای من …این جدی جدی…
اومد سمتم..
-فرشاد…تورو خدا …فرشاد …نیا نه (همونطور خودمو کشون کشون عقب میبردم…)
یه لحظه خواستم بلند شدم اما درست عین ببر وحشی که بخواد اهویی رو شکار کنه پرید سمتم و جیغ کشیدم …
-فرشاد نه …
پرتم کرد روی تخت دونفره ای که وسط اتاق بود و من حتی از دیدنش مورمورم میشد …
-هیسسسس خفه شو نشنوم صداتو .
-ف ففففرشاد توروخدا …من …نه
دوباره ولی این بار با فاصله ای خیلی کم روم خیمه زد …
دستشو محکم گذاشت روی دهنم …اشک میریختم بدون اینکه بتونم و بشه ناله ای کنم…دستشو اورد سمت صورتم …چند بار سرمو به این ور و اون ور تکون دادم تا از کارش جلوگیری کنم .محکم تر دستشو روی دهنم فشار دادو یه جورایی فکمم گرفت . اینبار دیگه قدرت اینو نداشتم که سرمو تکون بدم حتی .
ملتمسانه بهش خیره شده بودم و بدون اینکه بخوام اشک میریختم…
-تو فکر میکردی که من اصلا ادم نیستم نه ؟؟؟فکر میکردی فقط بلدم برم پی عشق و حالم و به خاطر همین چیزا و اینکارا و یا حتی اون فیلم که حتی به من تعلق نداشت ازم متنفر بودی …یه بارم مثل بچه ی ادم رفتار نکردی و همش جبهه میگرفتی …در صورتی که من حتی به خاطر یه لعنتی که ازم متنفرم بود اتفاقا به خودم اجازه نداده بودم به دختر دیگه ای دست بزنم حتی اگه باهاش دوست باشم و حتی اگه خودش این موقعیتو واسم جور کنه …شنیدی میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولیت نیست ؟؟؟من خیلی اینو قبولش دارم …خیلی .
دیگه لحنش عصبانی نبود و به نظر گله مند میومد بیشتر تا عصبانی …و من از شنیدن حرفاش هر لحظه تعجبم بیشتر میشد و این علاوه بر اون حس خفگی و تنگی نفسی بود که همراهیم میکرد.
-اصن من از همون بچگی بچگی عشق این بودم بیام خونه ی عمه اینا تو رو ببینم یه کم اذیتت کنم ادا دراری و غر غر کنی منم کلی کیف کنم وقتی تند تند لپت گل میندازه و وقتی میخوای بگی ((س ))زبونت میگیره و منم کلی مسخرت کنم …
اونوقت تو مثل سوگند لوس بازی درنیاری و بگی خیلیم با مزس …
((از عمد با مزسو در حالی گفت که ((س)) شو توک زبونی میگفت .))
-من هیچوقت وقت نکردم و هیچ وقت هم نخواستم و نشد که بیام و بهت اینارو بگم یا اینکه برات توضیح بدم اون فیلم من نیس و تو خیلی غلط کردی نشستی اونو دیدیش و الانم تو گوشیته …اما انگار فقط با داشتن اون فیلم پیش خودت احساس امنیت میکردی…
اره من اذیتت میکردم چون دوست داشتم …من هرکی رو دوسش دارم اذیتش میکنم حرصشو در میارم …هیشکیم قد تو خوشگل نمیشه وقتی حرص میخوره …
چند لحظه ای تو چشمام خیره شد …تند تند با بینیم نفس میکشیدم بلکه بفهمه حالم خرابه …
-اما الان دیگه دیره …توی خرو باید با زور گرفت تو مشت !دیگه واسم مهم نیس با زوره و ممکنه بعدش چی بشه .الان اولین تجربم با تو .اینم اصلا مهم نیس که تو شاید اذیت بشی چون نشون دادی اذیت شدن و تحقیر شدنت اونقدرام برات مهم نیست …بعد این شب به زور حیثیت و ابرو هم که شده مال من میشی …
دستشو از روی دهنم برداشت …به سرفه افتاده بودم و حالت تهوع داشتم …دنبال یه راه فرار میگشتم …بی وقفه سرفه میکردم و نمیدونستم و نمیتونستم ببینم فرشاد الان در چه حاله …
یه کم که اروم تر شدم تونستم ببینمش که نشسته لبه ی تخت و سرشو گرفته تو دستاش …دلم نمیخواست نگاهش کنم …دوباره یاد موقعیتم افتادم…اروم اروم سعی کردم که از روی برم کنار.همونطور که پامو از تخت پایین میذاشتم دوباره به سرفه افتادم و توجه فرشاد هم دوباره بهم جلب شد…سرفه میکردم و نمیدونستم خونی که داره روی زمین میریزه دقیقا از بینیمه یا از گلوم…
متوجه شدم که روبه رومه سرمو بالا گرفتم نگاهش کنم اما بدون اینکه بخوام چشمام سیاهی رفت و دوباره از حال رفتم ...
نور چشممو میزد و دلم نمیخواست چشممو باز کنم .صدای حرف زدن دونفر توجهو سمت خودش جلب کرد .چیزی یادم نمیومد و نمیدونستم کجام …اتاق سفید و تختی که روش دراز کش بودم …چشمامو اروم اروم باز کردمو با دیدن فرشاد کم کم همه چیز یادم اومد…اون اتاق تنگ و تاریک…قصد شوم فرشاد و اعترافش …اون تخت لعنتی …نفسم که دوباره و بعد چند سال که خبری ازش نبود گرفت …از حال رفتم !نکنه …من از حال رفتم نکنه یه وقت …
صدای مکالمش با اقایی که به نظر دکتر میومد رو میشنیدم .
-قبلا مشکل تنفسی داشتن ؟
بدون هیچ مکثی جواب داد :بله
-صحیح …خوب اقای جوان یه مدت این بیماری رهاشون کرده بود اما بازم نباید هیجان زیادی رو متحمل میشدن .حالا دوباره این بیماری سر باز کرده
-یعنی به همون شدت قبلی؟
-نه خوب کمتره و با یه سری پرهیزا و استفاده ی داروها و اسپری هایی که تجویز کردم دوباره خفیف میشه و به حالت نورمال برمیگردن .آسم شوخی نیست .هیجان ٬ترس و و و انگار که یه بار سنگین از هرکدوم اینا با هم بهشون وارد شده خوب تصورشو بکنین …
برام اصلا مهم نبود که اون مریضی لعنتی دوباره برگشته …اونم الان و با این همه گرفتاری …برام مهم ترین چیز این بود که …
-من سالمم ؟؟؟
این تنها چیزی بود که میتونستم بپرسم و با صدای بلندی بیانش کردم .
دکتر با لبخندی اومد بالای سرم
-بله خداروشکر مگه قراره نباشین ؟؟؟
یه کم نگاهش کردم و بعد ادامه دادم
-نه نه …نه منظورم اینه که من …یعنی الان …
خدای من چجوری این سوال احمقانه رو میپرسیدم ؟؟؟اونم از یه مرد !!!که تازه خیلی هم غریبست…پس منصرف شدم و در حالی که با دستم پیشونیمو مالش میدادم از دکتر عذر خواهی کردم …
-خوابش انگار خوب بهتون چسبیده بود …
اهمیتی ندادم …فکرم مغشوش تر از این حرف ها بود .
-خوب دیگه من باید برم تذکراتمو فراموش نکنین
-دکتر ببخشید!من مرخصم دیگه ؟؟؟
-چه قدرم با عجله …نه انشاءالله یه روز دیگه مهمون مایین …
چه دکتر خوبی بودا …ولی یعنی چی یه روز دیگه ؟؟؟خدای من پناهی…وای من …لعنتی …
به مغزم فشار اوردم بلکه بتونم بعد از اخرین تصویری که مقابلم بود رو به یاد بیارم …اینکه فرشاد اومد سمتم …اومد سمتم تی شرتشم دراورده بود…
با شتاب پاهامو از تخت پایین گذاشتم و خواستم بلند شم که صداش جلومو گرفت
-کجا ؟
اهمیتی بهش ندادم حتی نمیخواستم نگاهش کنم …خواستم بلند شم که سرم روی دستم مانع میشد .با عصبانیت سعی کردم سرمو که هنوز حتی نصف نشده بود رو از دستم جدا کنم …
محکم دستمو گرفت .با غیظ نگاهش کردم اما دستمو ول نکرد .سعی کردم به زورم که شده دستمو از دستش بیرون بکشم که محکم تر فشارش داد.
-ول کن لعنتی .
-اره سالمی
با تعجب نگاهش کردم .
با این حال باز هم سعی کردم اون دستی که بهش سرم وصل نبود و تو دستای کثیف فرشاد بود رو بکشم بیرون .بالاخره دستمو ول کرد.کلافه دستی لای موهاش برد و بعد هم در حالی که دوتاانگشتش رو توی جیب شلوار لیش کرده بود از اتاق رفت بیرون و راحتم گذاشت.نشستم روی تخت و پاهامو اویزون کردم.نگاهم افتاد به لباس های دخترونه ای که گوشه ی اتاق بودند .خوب که دقت کردم فهمیدم از اون دست لباس هاییه که نتونسته بودم از خونه ی دایی بردارم.با دیدن شون انگار دنیا رو بهم دادن .سرمو از دستم جدا کردم.خیلی دردم اومد و یه حسی بهم گفت خره میمونه جاش رو دستت اما اهمیتی به حس خودم هم نمیدادم.فقط میخواستم زودتر از اون فضا دور شم و همینطور هم از فرشاد.
بارونی سرمه ایم و چکمه های بلند مشکیم به همراه ساپورتی که مطمئن بودم مال من نیست…چون اصلا خوشم نمیومد و کار هیچ کس هم نمیتونست باشه جز خود احمقش .با این حال انگار چاره ای نبود.هول هولی شالمو هم سر کردم و از اتاق با بیشترین سرعتی که توانشو داشتم زدم بیرون.
کلافه و سرسری محیط اطراف بیمارستانو نگاه میکردم و با بیشترین سرعت ممکن و تا حدی که شرایطم ایجاد میکرد میرفتم کمی شاد شدم که از دست فرشاد دررفتم …اما با دیدنش روی نیمکت درحالی که سیگاری رو لای دوانگشتش گرفته بود.وا رفتم و شونه هام حتی افتادن .نگاهم کرد سرد بی تفاوت و یه کم غمگین .از جاش تکون نخورد و در حالی که پک عمیقی از سیگارش میکشید سرشو دوباره انداخت پایین .ته ریش جذابش کرده بود و موی کوتاه و ساده هم بیشتر بهش میومد.دیدم کاری نمیکنه فرصتو غنیمت شمردم و دوباره رفتم.
هوا خیلی سرد بود .این دیوونه هم که واس من ساپورت اورده بود.دستامو کردم تو جیبم …احساس غربت میکردم و تنهایی…یاد شب قبل افتادم ..یاد حرفاش…کاراش …حالم …حالش …خدایا !سرمو زیر انداختم و به حرفاش فکر میکردم
ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن …دست خودم نبود …خیلی اذیت شده بودم خیلی.
هوا سرد بود و نمیدونستم باید به کدوم جهنم دره ای رو بیارم.همونطور راه میرفتم و میخوردم به مردم.هوا خیلی سرد بود اما پاهام دیگه نا نداشتن .دستمو توی جیب پالتوم گردوندم و وقتی درش اوردم با دیدن دو تا تروال و حدود ۳۰ تومن دیگه خدا رو شکر گفتم و رفتم سمت کافی شاپی که اون طرف خیابون بود.
شلوغی شدید کافه رو مخم بود.یه ربع بود سفارش یه چایی و کیک داده بودم اما هنوز حاضر نشده بود.البته با اون وضع شلوغی هیچ کس نمیتونست اوضاعو تحت کنترل بگیره .
توی افکار خودم غرق بودم .کافش فضای گرم و قشنگی داشت و عود هایی که گوشه گوشه به شکل قشنگی دود میشدن هم فضارو شاعرانه تر کرده بود.نمیتونستم مثل همیشه هواسمو بدم به مردمو ازدیدن تفاوت هاشون لذت ببرم .نمیتونستم هواسمو جمع چهره ها و تیپ ها بکنم مثل همیشه و لااقل یه وقت گذرونی خوب داشته باشم.سفارشم ۵ دقیقه ای میشد جلوم قرار گرفته بود.صدای پر ناز دختری رو شنیدم :((به اندازه ی کافی ملت پشت در منتظرنا یه کم ملاحظه هم خوب چیزیه ))
محلش ندادم.
-هوووی با تواما.
حوصله ی نگاه کردن بهشو هم نداشتم.
این بار با دست به بازوم ضربه زد و با صدای نسبتا بلندتری گفت :((الووو ببین دختره ی کر !من الان اینجا با بی افم قرار دارم و تو هم الکی فقط …
-چی شده باز؟
صدای غریبه ی یه مرد بود.اما من بازهم اهمیتی ندادم
-هیچی این دختره ی پاپتی جا اشغال کرده…فکر ندارن که عزیزم …
-حالا اینا این همه غزبتی بازی داره ؟؟
دختره مات مونده بود.دوباره همون پسر ادامه داد:((مردم که زندگیشونو نباید رو قرارای تو بنا کنن…
-هووی جای طرفداریته ؟؟؟اره دیگه همینه …من خر نباید …
به تظاهر وانمود کرد که بغضش ترکیده و بازهم در حالی که عشوه تو حرکاتش موج میزد از مغازه زد بیرون .اما اینا برای من مهم نبودن.
و بعد هم دود سیگار گرون قیمتی بود که خیلی اذیتم میکرد.
-سرد شد.
گلوم خارش گرفته بود ازدود و بوی سیگارش…فرشادم که داشت سیگار میکشید…تا حالا ندیده بودم که …
-سرد شدا …
نگاه خیرمو از چایی برداشتم و به دهنم نزدیکش کردم.
نگاهی بهش انداختم .پسر خوش برو رو و چشم و ابرو مشکی بود که تیپ مشکی ساده و در عین حال جذابی داشت…اما من دیگه از هر چی پسر تو هر نوع و پوستی بدم میومد.برام حضورش اهمیتی نداشت و به خاطر ضعف شدیدی که داشتم با لرزش دستی که دوباره و به خاطر ضعف و برگشتن بیماری تنفسیم سراغم اومده بود یه تیکه ی کوچیک از کیکمو جدا کردم و دهن گذاشتم.چایش سرد شده بود.بی اعتنا گذاشتمش گوشه ی میز.
-۲ تا چایی لطفا.
حوصلشو نداشتم…حوصله ی خودمم نداشتم این غریبه که جای خود داشت.
سیگارشو اورد نزدیکم.بادست پسش زدم.
-خوب چیزیه واسه این موقع ها …نمیکشی؟
عصبانی گفتم:((خیلی بهم میاد بکشم ؟؟؟))
بی اعتنا سرشو بالا انداخت.گارسون سفارشاتو روی میز گذاشت اما دیگه میلی به خوردن نداشتم.از جام بلند شدم و اومدم که از کنار پسره رد شم …
-صبر کن یه لحظه .
برنگشتم.
-خانم صداقت …گفتم یه لحظه …
لحن جدی و سردش و همینطور اینکه اسممو میدونست باعث شد در جا میخکوب شم.برگشتم سمتش با چشمای گرد شده .همراه لبخند مرموزی کارتی رو گذاشت تو دستم.
بعد هم از جا بلند شد و در حالی که کتشو تن میکرد از کافه زد بیرون .
خوابم هم به هیچ عنوان نمیومد …کتاب ادبیات رو مقابل روم بازکردم …چه قدر خوبه که زود تعطیل میشیم !
خدای من …خیر سرم امسال کنکور دارم …دوستام قید تموم بی افاشونو زدن که درگیری ذهنی نداشته باشن …اونوقت من !!پوووف خدایا خودت هوامو داشته باش این اخرین راه منه برای دراوردن حسابی گلیمم از اب …اخرین راهی که به خاطرش مجبور به انجام این کار شدم و حالا …!ای بابا …چیکار کنم خوب؟
مگه دست منه که این کسری هرروز اینجا تلپه یا اینکه فرشاد دممه یا این پناهی…عجب سوتی دادم به پناهی …با نگاه کردن به کتاب تصمیم گرفتم هم به خاطر دوباره به یاد نیاوردن سوتی های عظیمم و هم به خاطر امتحانم تموم تمرکزمو بدم به ادبیات و …خدارو شکر موفق هم شدم !
***
سر جلسه ی امتحان بر خلاف همه من خیلی ریلکس و اروم بودم …شاید نشسته بودم ۷ ۸ ساعت بخونم اما همون۴ ۳ ساعت هم افاقه میکرد …من اینطوری راحت تر بودم .پرستو تو دیدم بود . پاهاشو مدام و عصبی تکون میداد و از پشت هم رعشه ی تنشو حس میکردم …لعنتی !چرا اینطوری میکنه با خودش؟؟؟نباید انقدر استرسی می بود …باید از من یاد بگیرن رله …ریلکس !
مراقب برگه ها رو پخش کرد .بسم الله ی گفتم و گردنبند الله روی گردنمو لمس کردم …اسممو نوشتمو و حالا شروع !
با نگاه اجمالی به برگه میشد فهمید خیلی هم سخت نیست …
کم کم بچه ها شروع کرده بودن به دونه دونه دادن برگه ها .سالن امتحانات نصف شده بود.منم اخرین نگاهام به برگه رو انداختم و از جام بلند شدم . کنار میز میراقب چشمک نا محسوسی به پرستو زدم و از اون جو مزخرف سالن امتحان راحت شدم و تونستم یه نفس درست و حسابی بکشم بالاخره …
خودکارو توی دستم گرفته بودم و سعی داشتم هرچه زودتر از جمع بچه هایی که داشتن سوالارو با خودشون چک میکردن و اوضاع خودشونو ازینی که بود بدتر میکردن رد شم .
-سارا کجا ؟؟؟
برگشتم ایسان دستی برای سولماز تکون داد و اومد سمتم .
-پوووف نمیخوام به هیچ وجه صداشونم بشنوم
-صدای کیارو ؟؟؟
-صدای اینایی که سوالا رو چک میکنن و روز ادمو ماتم خالص میکنن …
-دیوونه ای به خدا ….
برگشت دوباره سولماز رو نگاه کرد و رو کرد بهم .
-فهمیدی چی شده ؟؟؟
سری بالا انداختم .
-سولماز …عقد کرده !
-خدایی؟
تعجب کرده بودم
-اره …
-با کی ؟؟؟چرا الان و انقدر زود؟
-با پسر عموش فعلا عقد کردن تا اون بره سربازی و برگرده .عموش اینا میترسیدن از دستشون بره …گفتن که باید عقد کنن
-خوب خوشبخت شن ایشالا
-پوووف زرنگ به این میگن
چپ چپ نگاهش کردم …
-بد بخت عقده ای
-هووو شوخی کردم بابا !
-خوب دیگه من بهتره زودتر برم .
-کجا ؟؟؟
-برم کتابخونه …در هر حال ۳ باید خونه ی پناهی باشم .کتابامو برداشتم برم کتابخونه یه کم بخونم .
-چه قدم که تو یه کم میخونی شدید عاشق اوت ارامش سر امتحانتم به خدا
خندیدم .
-از طرف من از پری خدافظی کن …بگو عجله داشت .خدافظ
-اوکی بای
-زهر مار!
زبونشو برام دراورد و من هم اومدم واکنش نشون بدم که با دیدن ناظم پشت سرش پشیمون شدم و با یه لبخند مرموزانه از مدرسه رفتم بیرون .
ساعت ۱۰ بود .یه کم از مسیر رو پیاده رفتم و گفتم که برای بقیش با اتوبوس برم تا ایستگاه کتابخونه ارشاد .
نگاهمو دوختم به تصویرم که افتاده بود روی شیشه ی اتوبوس .به چشمای دشت و جنگلی به عبارتی….لبای ور قلمبیده و یه قیافه ی ساده و دخترونه تو فرم دبیرستان…همونطور که به تصویرم تو شیشه خیره شده بودم تو همون شیشه احساس کردم یه نفر پشت سرمه و کلا امروز زیاد دیدمش …خدای من !
سریع برگشتم سمت عقب …یه پسر جوون بود اما اینکه داشت منو نگاه میکرد اما الان هدفون گوششه و اصلا م هواسش به من نیست اما خیلی مشکوکه هااا
به خودم نهیب زدم :بیخیال بابا سارا !!!تو ام توهم زدیا
دم ایستگاه پیاده شدم .درست کنار کتابخونه بود خیلی وقت بود به کتابخونه نرفته بودم
وارد شدمو ساعتم رو هم گذاشتم رو به روم که راس ۲و نیم از کتابخونه بزنم بیرون مبادا دیر برسم .
توی همون تایمی که قرار بود تا جایی که تونستم زیست خوندم و یه بخشیش رو هم تست زدم.با خیال راحت و البته خیلی خسته از کتابخونه زدم بیرون .هوا گرفته بود و ابری ازون هواها که زود تاثیرشو رو ادم میذاره. .صدای زنگ گوشیم وسط پیاده رو از توی حال و اوضاع هوای تاثیر گذار و اینا بیرونم اورد…
-بله بفرمایید …الو …الو
-خانم صداقت ؟؟؟
-بله ..خودمم ..اوووم مشکلی پیش اومده ؟؟؟الو …الو خانم
وا این چرا قطع کرد دیوونه …نگاه دوباره ای به شمارش انداختم .نا اشنا بود .
پس منو از کجا میشناخت …لابد بچه هان میخوان اذیت کنن بیخیال.اتوبوس هم هنوز نیومده بود.خواستم تا ایستگاه بعد رو پیاده برم و از یه جایی هم تاکسی بگیرم که راحت تر برسم.
راه افتادم .خیابون نسبت به ساعت های دیگه خلوت بود بالاخره وسط روز بود و ملت هم تو تب و تاب …
گوشیم توی دستم بود رو به خیابون …تو فکر این بودم که اون مزاحم نا اشنا کی میتونه باشه …
صدای یه موتور از جا پروندم …و بعدش دستی بود که سمتم دراز شد و …گوشیم …
-ا اقا چیکار میکنی …گوشیم …
اما دیگه دیر شده بود …خدای من !!!حالا چیکار کنم ؟؟؟
-دزد !تو روخدا یکی کمک کنه دزد …!
نگاه چند نفر سمتم جلب شد .اما با دیدن موتوری که دیگه خیلی دور شده بود رو برگردوندن …
-چیتو زد ؟؟؟
برگشتم .قیافم زار بود و خودم هم میتونستم اینو حس کنم .یه پسر جوون که موهاشو دیزلی زده بود و یه تیشرت ابی کمرنگ با یه شلوار کتون سفید پاش بود این سوالو ازم پرسید .بی اختیار لبامو دادم جلو و گفتم :گوشیم
خندید!
- لباشو نیگا ..طوری نیس که یه بهترشو واست میگیرم فعلا اینو داشته باش کوچولو …
کاغذ حاوی شمارشو سمتم دراز کرد .اعصابم له شد !!!تا بناگوش سرخ شدم وخیلی خودمو کنترل کردم بهش چیزی نگم و رومو برگردوندم.
-اوووف حالا چرا قهر میکنی؟؟؟ببینم اصن گلکسی اس فور میخوای با فایو اس ؟؟؟
جوابشو ندادم و فقط با گزیدن لبم داشتم خودمو کنترل میکردم .
-ببین من خیلی ازت خوشم اومده شمارمو میذارم تو این جیب کوچیکه ی کیفت خو…
نذاشتم جملش تموم شه سریع برگشتم و طی همین حرکت انتحاری کیفم خورد تو صورتش …
با غضب نگاهش کردم .بد بخت وا مونده بود…
به نظرم اومد همینا براش بسته …بعیدم بود دوباره بیاد دنبالم اما برای محض اطمینان دوباره با شتاب برگشتم که بازم کیفم خورد تو صورتش و اونم بدبخت فکر کنم انقدر شوکه شده بود که مات و مبهوتانه هیچی نگفت …
به خاطر گوشیم تو دلم عزا بود …بابا اخه یه سامسونگ ساده انقدر بدخوا داره ؟؟؟چشم نداشتن ببینن ؟؟؟اههه تازه قابشو عوض کرده بودم …شماره ها …عکس …
خاک بر سرم فیلم فرشاد .بی اختیار با دست زدم روی لپم …حتی اگه دزده هم اون فیلمو ببینه خیییلی زشته …
حالا بی گوشی چه کنم ؟؟؟
خدای من ساعت !!!من چه جوری به کارا برسم ؟؟؟به پناهی چی بگم ؟؟؟
سوار اولین تاکسی که جلوم ایستاد شدم و پیش به سوی خونه ی پناهی گرانقدر!!!
***
ساعت ۶ بود که رسیدم …عجیب دلهره داشتم …با این وجود بالاجبار زنگو زدم
در باز شد …با بسم الله ی رفتم تو …خبری از غفور نبود …
نگاهی به دورو برم انداختم … خبری از هیچ کس نبود …سانسی هم نبود که پناهی بخواد خونه باشه .رومو برگردوندم و دیدن چشای غضبناک و ژست شکاریش با فاصله ی دومتری که داشت کم میشد تفکرمو نقض کرد...
اومد جلوتر …و باز هم …منم هول شدم و رفتم عقب …هی اون جلو …هی من عقب …
جلو…
عقب …
جلو …
و افتادم زمین !!!!
اما عصبانی تر از اون چیزی بود که بخواد حتی با این ضایع بازی من که عمق فاجعه بود بخنده …
بازم نزدیک تر شد …دوزانو نشست کنارم …اخماشو بیشتر تو هم گره زد
-گوشیتو بده من بینم
گیج میزدم عجیییب
-ها ؟؟؟
-گفتم گوشی صاب مرده تو بده من …
…..
خدایا ….یعنی یه صدا میتونه تا این حد ولوم داشته باشه ؟؟؟؟
-نیییست
-گه نخور …گفتم بده من
با این حرفش یه کم جرات پیدا کردم.تو یه حرکت نشستم جلوش.
-گفتم نیست
-کدوم قبرستونیه پس؟؟؟
-دد…دزدیدن
-ببین داری زر میزنی !داری زر میزنی شدید
ترسیده بودم ازش !!!به تته پته هم افتاده بودم اما حق به جانب و مظلوم گفتم :((نه به خدا !
یه کم با چشم تنگ شده نگام کرد …
-یه شماره نا اشنا امروز بهت زنگ نزد؟
بدون فکر جواب دادم ((چرا ))
-چی گفت ؟
-گگگفت الو سلام خانوم صداقت ؟گفتم ..بله خودم هستم گفت بعدم قطع کرد
زیر لب چیزی گفت تو مایه های ((ای تففف …))
-سند مند گوشیتو بده من .الانم بیا تو یه خط و گوشی جدید میدم بت .
-خوب میرم خطمو …
-همین که گفتم !!!
دستشم اورد جلو صورتم
-به کسی هم نمیدی شماره رو افتاد ؟؟؟
-به دوستام که …
-دوستات سگن ؟؟؟میگم به کسی هم نمیدی خر فهم شدی؟؟؟
-اره خوب !
امتحانا که تموم شد تونستم یه نفس عمیق و راحت بکشم .بهمون ۴ روز استراحت داده بودن که به همراه پنجشنبه جمعه میشد ۶ روز و این واقعا خوب بود .
همونطور که پناهی گفته بود خط جدیدمو به کسی نداده بودم.البته به هرجا که زنگ میزدم شمارش نمی افتاد و من واقعا نمیدونستم که گوشیم برام چه کاربردی داشت دقیقا؟؟؟
از پناهی بدجور کینه به دل گرفته بودم و دلم میخواست بگیرم تا میخوره بزنمش …گند اخلاقه عوضی …
اما خوشحالی تموم شدن امتحانا اونقدری بود که تلخی وجود این ابلیسک رو دفع کنه .احساس سبکی میکردم .دلم نمیخواست تو این مدت حتی چشمم هم به کتابا بیوفته .پس همشونو جمع کردم و گذاشتم توی کمد.خودم از خودم راضی بودم و واقعا هم از تموم وقتم برای درس استفاده کرده بودم چون هدف و انگیزه ای داشتم که نه برام جای تنبلی میذاشت و نه خستگی.سه شنبه بود.قرار گذاشته بودیم با پرستو و ایسان ۴شنبه بریم بیرون . هرچند نمیدونستم چه طوری از پناهی بخوام که جای پنجشنبه یا جمعه ۴ شنبه رو تعطیل باشم . دلم واسه گوشیم لک زده بود.من گوشی سامسونگ ساده ی خودمو با همین ایفون هم عوض نمیکردم. لعنت به اون دزد عوضی !اخه گوشی من اصلا به دردت خورد؟؟؟تصمیم گرفتم بیخیال گوشی شم . هرچی بود حالا دیگه از دستم رفته بود و غصه نداشت که !ساعت ۵ بعد از ظهر ۲۴ دی ماه …ی بعد از ظهر زمستونی که خیلی هم گرفته نبود اما سرد …حس زندانی ازاد شده از بند رو داشتم .یک دفعه به سرم زد که حاضر شم برم بیرون. تنهایی…یه قدمی چیزی …هوا سرد بود اما من دلم واقعا برای یه پیاده روی که بی دلیل باشه و نه برای رفتن به مدرسه تنگ شده بود.یادش به خیر …بابا چه قدر یهویی بعضی اوقات بیدارم میکرد و با خودش میبردم پیاده روی …قدم زدن تو هوای مطلوب بهار …یا هوای گرم و تابستون همراه یه بستنی قیفی بزرگ شکلاتی …یا پا گذاشتن روی برگای خشک شده پاییز و حتی رد پاهایی که روی برف باقی میذاشتیم و …
بغضی اشنا گلومو چنگ زد…اروم بلند شدم .یه شلوار لی سبز لجنی یه کاپشن مشکی نسبتا بلند و یه شال لجنی کلفت .به همراه یه کلاه مشکی هم روش .از اونجایی هم که کلکسیون آل استار بودم یه آل استار سربازی ساق دار هم از تو کمد برداشتم که دم در پام کنم.
پامو که بیرون گذاشتم فهمیدم هوا سرد تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم.گوشام با وجود کلاه احساس سرما میکردن .کلاه کاپشنمو هم سرم گذاشتم.جیب شلوارمو دوباره چک کردم که مطمئن شم پول همراهم هست .
و با اطمینان خاطر از این بابت از خونه زدم بیرون…
درخت های عریان …در اغوش مرگ کوتاه زمستان …
و مردمی که دست کمی از درخت های شهرشان نداشتند …
با تموم این ها از دیدن مردم با لباس های زمستونی و پالتو و کاپشن و کلاه و همینطور مغازه هایی هم که خیلی نه اما با این حال یه کوچولو حال و هوای زمستون گرفته بودن به وجد اومدم.
توی زمستون وقتی حالت تقریبا جالب باشه٬وقتی با نفست بخار بیاد بیرون و وقتی کلی فاز باحال داشته باشی یه اهنگ هست که هر سال هم که بگذره خستت نمیکنه و بازم تو این حال و هواها لبخند میاره رو لبت …
و اون چیزی نیس جز…
بووو سرده …(تیک تاک )
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنوندوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زودبوووو سرده این شال منه که ، بوووو سرده میاد به تنت Babeچار تا دست تو دو تا جیب ،آآآآوووو تو بغلم میگیرمت هــــــی
خیلی شیک و مجلسی ها میکنیم بخار میاد بی دخیانیات خداییامن خیلی بامزم ، زمستونم فصل رپی یه لامصببرف بازی مشتاقشیم ، Jackass شیم شوخیای پشت وانتیدو تا پررو لجباز ول شیم شل رو برفاشرط ببندیم تحمل کی بیشتره لخت تو سرماصبح بود اما شبشبه کنیم قهقهه و جیغ بعد کره خوریدستمه سوسیـــــس … سووووســـــــــیسآقـــــاببخشید یادم رفت !!! آقا اینجاش تکست نداره ؟!! نه آقا داره آقا داره !!ریتم به این شل و ولی موضوع به این خل و چلیهستی بریم برو بریم برو انریکو و دمی مور و جنی لو و جی زی و کلکسیون کن ببینما هم حال میکنیم مث اونا کلونلیشرابه تو گیلاسا وقتی میشیم ما تشنهبه بدنمون گرما میدیم با لرتژسوز زیر پوست و نک بینیا قرمز .. سرده سرده سرده
بوووو سرده کاپشنم کو ؟ حتی یه پولیورم باشه ممنوندوس دارم سریع بزنم بیرون آخه میترسم که برفا آب بشن زودبوووو سرده این شال منه که ، بوووو سرده میاد به تنت Babeچار تا دست تو دو تا جیب ،آآآآوووو تو بغلم میگیرمت هــــــی
میریزه چیکه چیکه قندیلای در دیوارتوو دست تو هم از اون کندی های کندی شاپمنم از هر چی فرم رسمی باشه در بیاماینا رو نمیبینی تعطیلات به تعطیلاتاین گوله سفیدا رو میبینیداره میاد تو صورتت نترس اصلا چیزی نیبووووو سرده ، چشا خواب بیدارنهمه داستان دارن ما هم داریم با هم
Hello مافی خوبی ؟ نه مجبورموگرنه تو خونه جلو شومینم لش بودمنه اینجا تو سرما تو پیستا رو برفاترجیح میدم الان بودم دیسکو تو بغدادفکرشم که تز بدم که بریم شله بده خبنصفه شب یه تز بدم که بریم همه دم صبحما رو دریا از زمین ۲۰ پا جداییمحالا ببین وقتی بریم توی پیستا کجاییم !؟چار تا دست تو دو تا جیب ما چار تا لش تو دو تا جیپما با هم تو بوساییم من آمادم تو کجاییکولاکه میگی خب ولی کو آخهبیرونو نمیدونم من ولی شاید تو باشهچن تا فارس چن تا شرقی چن تا هم از بوداپستخوباشون تو راهه میگم که کولاکههوا زیر مینیموم لپا قرمزه جوری که انگار بودیم پیش گریمورانقد دوس داشتنی نباش مافی تو رو یهو دیدی خورد
آوترو :هه هه هه … فصل قشنگیه ولی واقعا خیلی سردهتیک تاک از همینجا آرزو میکنه که دیگه هیچ کارتون خوابی نباشه ، مخصوصا تو این فصلخوش بگذره۲۰۱۲This Is ItThree Guys Upسینا سینا خشیIn The SceneNowhere I MeanHere We GoThis Is ItFeel The BeatYeeeehBOOOOOOOO
وسط خیابون لبامو میلرزوندم ((بووو))یی میگفتم و میخندیدم .شاید معدود رپ هایی بود که دوسش داشتم .وای خدای من چه قیافه ای هم داشتم الان …کم کم داشت خیابونا شلوغ میشد و من لبریز تر از عشق به این آب و هوا و این پیاده روی .دختر ها و پسرای جوون گاه هم سن و سالم و اکثرا بزرگتر از من …از دور چه منظره ایه هااا لبخند زدم…
جمعیت انبوهی که دور یه مغازه جمع شده بودن توجهمو به خودش جلب کرد.وای خدای من چه قدر شلوغه …!!!با این حال رفتم اونور خیابون که لااقل بفهمم این مغازه چی هست …یه امیر چاکلت بود…من میمردم واسه این مغازه ها !!!اکثرا دختر ها و پسرهایی که خوب گول زدن نداشت …دوست بودن باهم دست در دست دست دور گردن دست دور کمر٬دست به گریبان ٬دست به …استغفرالله …خاله زنک بازیم گل کرده بود شدیدا …یه صف بلند بالا درست شده بود از ادمایی که تو اون هوای سرد به اونجا رو اورده بودن…منم نشستم روی سنگ های روبه روی مغازه …و باز هم بوو سرده رو برای خودم میخوندم …
-حالا چرا تهنا ؟؟؟
برگشتم سمت صدا .یه دختر قد بلند بود که هیکل فوق العاده خوبی داشت و قیافه ای مثل اکثر قیافه های امروزی عملی و تزریقی .با این حال لحنش مثل تیپ و قیافش نبود و به دلم اومد جوابشو بد بدم یا اصلا ندم …
-پس چند تایی ؟؟
-اوووم دوتایی دیگه
عشوش قابل تحمل بود !
لبخند زدم .
-الان خوب نیس واسم …
نشست کنارم …دیگه زیادی داشت تیریپ صمیمیت بر میداشت .
-چرا عزیز دلم …خیلی هم مناسبه اتفاقا …ببین من خودم بین خودمون بمونه الان ۲۷ سالمه …از ۱۴ سالگی یه جورایی شروع کردم …
و باز هم خندید .
-واقعا ؟؟؟
-بهم نمیاد سنم ؟؟؟
-نه اون که میاد …منظورم اینه که از ۱۴
به وضوح می شد فهمید اویزون شده .با این حال دوباره به حالت قبلی برگشت .
-اره خوب …من از همون ۱۴ دونفری حال میکردم…
و واقعا نمیدونم به خاطر چی قهقه زد …!
خیلی با تعجب داشتم نگاهش میکردم .
-میدونی قیافت که خوبه ….فقط رو هیکلت باید بیشتر کار کنی …حالا مهم نیس صب کن بگم برات یه هات چاکلت بیارن …
عصبانی نگاهش کردم و خواستم بتوپم بهش و بگم هات چاکلت نمیخورم که سریع یه پسر جوون لیوان داغ و شیک هات چاکلتو به دستم داد.
-همینطوری که داری میخوری بذار بهت بگم ….
هر وقت میخواستم حرفشو قطع کنم دوباره شروع میکرد.
-ببین عزیزم …این دیگه یه امر عادیه …به نظر نمیاد مشکلی داشته باشی …من خودم قد این موهای سرم بی اف داشتم …
زیر لب گفتم ((چه افتخاری هم میکنه …
-چیزی گفتی ؟
جوابشو ندادم و مشغول خوردن شدم .خودش فهمید جوابی نخواهد شنید و دوباره ادامه داد.
-حالا اگه بخوایم بریم سر اصل مطلب باید بگم که این رفیق ما …یه نفر بد جور دلشو برده …چشاشم همرنگ چشای تو بوده …
-خوب اینا به من چه ربطی داره ؟مبارکش باشه …
- ا صبر کن …پشت سرمو نگاه کرد و گفت :اصلا خودش اومد …اینم از اقا فرشاد !
برگشتم …با دیدن همون چیزی که خیلی کم احتمالشو میدادم حالم گرفته شد و لیوان از دستم افتاد.
-ا چی شد ؟؟؟
فرشاد خیره داشت نگاهم میکرد.عصبانیت تو چشاش موج میزد .به همراه چیز دیگه ای که درکش نمیکردم…
از جام بلند شدم.نگاه خیره ای به دختر که بازومو گرفته بود انداختم و بدون معطلی راهمو کشیدم و رفتم …
چرا از هر راهی که میرم باید برسم به فرشاد …نمیتونم یه تنهایی درست و حسابی داشته باشم ؟؟؟اههه …این کی میخواد دست از سر من برداره …
اعصابم خرد شده بود و روزی که میخواستم خیلی خوب تموم شه به نظر جالب نمیومد .راهمو برگردوندم سمت خونه ی پناهی .ساعت ۶ شده بود…و برام اصلا اهمیت نداشت رسیده باشه خونه و بخواد چپ چپ نگاه کنه یا هر چیز دیگه اصلا …مهم اعصابی بود که بهم ریخته بودنش!!!
صدای اذان به گوشم میرسید و حالمو بهتر میکرد…و به اشهد اخر نرسیده ارامش قشنگ و نه چندان غریبی وجودمو فراگرفت …
***
هنوز یکی دو خیابون به رسیدن خونه مونده بود و من هم با بطری که از همون اول راه باهاش مشغول بودم و با پام هدایتش میکردم قدم قدم و بدون هیچ عجله ای مسیرو طی میکردم که صدای بوقی باعث شد یه لحظه تو جام وایسم …اما بافکر اینکه مزاحمه حتی به عقب هم برنگشتم.
-خوب حالا شاید مزاحم نباشه…
و واقعا هم صدا اشنا بود و مزاحمی در کار نبود.کسری !
-ا سلام …خوب من اصولا توجهی نمیکنم …توقع نداشتم اشنا …یعنی ببخشید (دستمو گذاشتم رو پیشونیم )شما باشین …
خندید.
-البته با این اوضاع و محاسنی که راه انداختی(به تیپم اشاره کرد)نبایدم برگردی …
خجالت کشیدم.
-دیگه شب شده ها سوار شو منم دارم میام اونجا …
پووف من تو اون لحظه ی اوج خجالت اونوقت این بهم میگه بیا سوار ماشین شو.
-حقیقتش نه …یعنی من معذرت میخوام اما …باید …یه جای دیگه هم برم.
چشماشو تنگ کرد.به گمونم خودش فهمید برای چی نمیخوام سوار شم .ابرویی بالا انداخت خیلی خوشگل شد .
-باشه پس به کارت برس ..فقط ارمان میرسه ها …
چشاش شیطون شده بود و خندش حالتشو بد تر و حرص درار تر میکرد.منتظر جوابی نموند و گازشو گرفت و رفت .با اون کوپش …اهه رو مخ .جهنم بره خونش .اصلا بره قبرستون که چی؟محکم به بطری جلوی پام لگد زنم و غرغرکنان در حالی که قدم هام رو هم تند تر میکردم دوباره راهمو پیش گرفتم.
به خونه که رسیدم داشتم یخ میزدم.اروم زنگو فشار دادم که غفور درو برام باز کرد.چراغای باغ رو روشن کرده بودن و با وجود سرما بازم ابهت خودشو از دست نداده بود.
-سلام
-علیک سلام دخترم.
-اقای پناهی اومدن؟؟؟
-نه هنوز فقط اقا …
-بله میدونم…
اینو در حالی گفتم که کفشامو در می اوردم و میذاشتم توی کیسه ای که از قبل برداشته بودم که هم کثیف نشه هم پناهی پاچمو نگیره …والا.
وارد خونه شدم.انقدر از دست کسری عصبی بودم که دلم میخواست بزنم سرشو از تنش جدا کنم دیگه دیدنش که جای خود داشت.
-چه زود زودم کار مردم تموم میشه …
این امروز رسما از یه دنده دیکه بلند شده هااا.برگشتم سمتش.
-بله دیگه …اجازه هست ؟
اشاره کردم که برم بالا.
-نه خیر …بالاخره یه چایی میوه ای چیزی …یخچال خونه ی دوست ما خالیه یا …
حرفشو قطع کردم.
-من حرفا یادم میمونه …
-ارمان اینو نمیگفتا …
به ستون خونه تکیه دادو بازوشو بغل گرفت.
-در هر حال شما گفتین اینجا نیاز به پذیرایی ندارین .
-اما حالا دارم.
حالت صورتمو متعجب کردمو گفتم :((چی؟؟؟))
خندید.
-نیاز به پذیرایی.
اروم پوفی کشیدم و خواستم برم اشپزخونه که شنیدم گفت :لباست کثیف میشه هااا
دستمو فشار دادم که بتونم خودمو کنترل کنم.
بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم که برم بالا .
اهه پسره ی مزخرف .هی اذیت میکنه !اینم رفیق اونه دیگه .وقتی اون اینطوریه از رفیقش نباید توقعی داشت با اون ژستاش…
یه کم هم اداشو در اوردم .لباسمو عوض کردم.بوتمو گذاشتم روی تراسی که همون پنجره بهش وصل بود و یه نفس عمیق کشیدم و رفتم پایین .
-ادا دراوردنم اصلا کار جالبی نیس در ضمن…
جا خوردم .
-بله ؟؟؟
-هیچی گفتم بدونی …بزرگ شدی به دردت میخوره .
میتونستم اما نمیخواستم جوابش و بدم.پس عصبانیتمو خفه کردم و رفتم تو اشپزخونه.اول از هم کتری رو رو گاز گذاشتم و بعد هم میوه هایی که از قبل شسته بودمو چیدم توی ظرف .
میوه رو گذاشتم جلوش.سرش تو گوشیش بود خداروشکر.
سرشو بالا هم نیاورد.
-احیانا شامم که نمیخوای بذاری؟
اهههه لعنتی عوضی گاو به تو چه اصلا!
محلش ندادم به نظرم اینطوری بهتر میومد.
رفتم سراغ چایی که حالا دم کشیده بود.دلم میخواست خالیش کنم رو سرش جای اینکه بدم دستش .رفتم تو هال .چایی رو گذاشتم رو میز و اومدم راهمو بکشم برم که سرش همونطوری که تو گوشیش بود به سرم.
-آآخخ چیکار میکنی؟؟؟
-من چیکار میکنم؟؟؟(دستمو زدم به کمرم.)میتونین سرتونو از تو گوشی مبارکه تون بالا بگیرین مواظب خودتون باشین اووخ نشین !
اول متعجب نگاهم کرد.بعد گفت :((ربطی به گوشی نداره دست و پاچلفتی .
-دست و پا چلفتی عم……اصن به تو چه ؟؟؟
حرصی شده بودمو اونم داشت بهم میخندید…
-خوب دیگه …من امشب گشنمه .اگه قراره شامتم مثل این هنر نمایی هات باشه یه ندا بده رو در وایسی نکنیااا عمویی یه پیتزا میگیرم سنگین ترم.
-هر کاری دلت میخواد بکن … منم وظیفمه قد یه نفر غذا بپزم .نه یه ایل .
و بهش اشاره کردم…واقعا دست خودم نبود.اما اونم به روی خودش نمیاورد و از عصبانی شدن من لذت میبرد …!
با عصبانیت و در حالی که به وضوح پامو میکوبیدم روی زمین به اشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم …پامو عصبی تکون میدادم …به خودم گفتم که چی حالا ؟؟؟واس چی داره اینطوری میکنه میخواد بگه مثلا تو رعیتی تو باید الان به حرف گوش بدی تو بی عرضه ای اچولی احمقی من خوبم ؟؟؟باش همه اینا تو اصلا …که چی خوب ؟؟؟مارو باش چی فکر میکردیم راجبش …جهنم !من مرد جنگم اصلا حالا که اینطوری شد حالیت میکنم چلمنگ یعنی چی …
***
یه دوساعتی میشد که تو کل خونه بوی غذا پیچیده بود .اونم چه غذایی …تمام هنرمو ریخته بودم تو این غذا …یه قورمه سبزی عادی !اما مهممم و حیاتی …خدایا این هنر اشپزی رو از ما نگیر.حضور کسی رو پشت سرم احساس کردم اما به روی خودم نیاوردم و همونطور دست به کمر بالا سر غذا وایسادم.انگار نه انگار …
-چه عجب !
حتی برنگشتم سمتش…
-فقط کم نیست یه کم ؟؟؟
بازهم همون روند رو ادامه دادم.
-هرچند من بازم ترجیح میدم برم سراغ همون پیتزا …
اینبار خیلی بی قید و بند برگشتم نگاهش کردمو بدون هیچ گونه تماس و بحث دیگه ای از اشپزخونه خارج شدم …
یکی از مزایای جالب و عجیبی که خونه ی پناهی داشت این بود که من یه سری قابلمه ها و ظرف و ظروف خارجی پیدا کرده بودم که برای پخت بهتر و دور از دسترس احتمالی کودکان و اقایون ناوارد درش قففففل ینی قفلااا قفل میشد و حتی امکان رمز گذاشتن هم وجود داشت و من اولین بار بود این ظرفا رو میدیدم .و اونروز هم خورش و هم پلو رو توی اون ظرفا بار گذاشته بودم و به هیچ صورتی امکان دسترسی بهش وجود نداشت .و به خاطر این کار هوشمندانه به خودم میبالیدم .یه ربعی رو همینطوری با موهای حالت دار اما نرمم ور رفتم و بعد دوباره با همون حالت بی قیدی به پایین برگشتم…
کسری رو تو فضای جلوی دیدم ندیدم .اما چند دقیقه بعد صدای پا و صداهای دیگه میشد فهمید که پناهی اومده … و هرلحظه به اجرای نقشه نزدیک و نزدیک تر میشدم و لبخند شیطانی روی لبم پت و پهن تر …
پناهی در حالی اومد تو که خستگی از سرو کولش میبارید و جلیقشو کج انداخته بود روی دوشش…چشاش به خماری میزد.همونطور مثل همیشه بی تفاوت داشت از کنار اشپزخونه ردمیشد و رد هم شد اما به ثانیه نکشیده با کنجکاوی در حالیکه پاش هنوز اون طرف بود فقط بالا تنشو اورد سمت اشپزخونه و یه کم هم گنگ نگاه کرد و بعد در حالتی که انگار تازه از خواب بلند شده و یا یه قرنه که خواب به چشمش نیومده گفت :((بو چیه ؟؟؟))
-سلام …بو غذا
سرشو تکون داد .
-باش بکش زود پس
حرفی نزدم و با یه لبخند در قابلمه رو باز کردم و غذارو کشیدم.درست همون اندازه ای شده بود که میخواستم ….قد شکم یه پناهی و حتی نه یه ذره بیشتر …خودم هم که کلا خیلی وقت بود که قید شامو زده بودم.اما یه تستی کردم با رسیدن به درست همون چیزی که میخواستم بازهم لبخند فاتحانه ای زدم .
میز حاضر و اماده بود…غذاها مرتب و با سلیقه چیده شده بودن و یه بشقاب و یه جفت قاشق و چنگال هم روبه روی صندلی که همیشه پناهی روش جلوس میکرد هم گذاشته بودم.کم کم سرو صداشون اومد…صدای خنده های بلند و ممتد و البته
جواب های بلند اما کشدار و با لحن معتاد وارانه ای که از هنجره ی پناهی میومد .من میزو چیدم و از هال فورا زدم بیرون .از قصد داشتم اروم و بدون عجله پله ها رو طی میکردم که بالاخره صدای پناهی اومد:خوب اینو کی بخوره کی نگاه کنه ؟؟؟
دوباره برگشتم پایین .
-یعنی چی؟
محکم دستشو زد به پیشونیش .
-خوب این فقط منو کفاف میده .
-خوب مگه باید دیگه کیو کفاف بده ؟؟؟
کسری هم قاطی کرده بود…اخ جووون
-خوب یا منو ندیدی یا اینو دیگه !
رو به پناهی گفتم .:
-نه اتفاقا من دیدم .ولی دوستتون خودشون گفتن میخوان پیتزا بگیرن!
پناهی نگاهی به کسری انداخت و بعد هم با یه لبخند شیطانی رفت و پشت میز نشست.کسری هم جوری وارفته بود که اگه یه عکس ازش میگرفتم ….هیچ…
داشت همچین رنجیده نگاهم میکرد و منم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم …و خواستم برم بالا که دیس خالی شده ی غذا در جا خشکم کرد…کسری با دیدن حالت من به عقب برگشت و اون هم با دیدن سینی خالی شده ی برنج جا خورد و دیگه واقعا از کوره در رفت و در حالی که محکم میزد پس گردن پناهی گفت :((خوب گاو میمردی یه قاشق واس من میذاشتی ؟؟؟بز شیکم پرست …))
خندم گرفته بود…دعوای سر شکمم عجب معرکه ای بودا.
-نکن …به تو ربطی نداره گشنم بود دوس داشتم .زنگ بزن واست پیتزا بیارن.
-زر زر نکن بابا .
بعدم با عصبانیت از هال زد بیرون و با یه تنه ی محکم و نگاه خیره از کنارم رد شد.
تا اومدم میزو جمع کنم پناهی با لحن خنده داری که بازم خستگی توش موج میزد گفت :بیا اینارو جمع کن .
و بعد بدون اینکه بره سراغ کسری از کنارم رد شد و رفت بالا.
به سلامت !
خوشحال بودم …بوی غذا به اندازه ای بود که بتونه حسابی کسری رو دیوونه کنه و اینکه حتی واقعا یه قاشق و یا لااقل یه ذره واسه مزش بخوره هم اعصابشو بهم ریخته بود همونطور که داشتم با یه لبخند میزو جمع میکردم صدای کوبیده شدن درو بهم شنیدم و بعد هم کسری که با شتاب و در حالیکه کاپشنش دستش بود رفت سمت در منم همونطور با لبخندم همراهیش میکردم…یه لحظه برگشت سمتم و با یه ژست ترسناک رو به من قدم برداشت…سینه به سینم ایستاده بود و منم نترسیده بودم اما ضربان قلبم رفته بود بالا.دستشو سمتم گرفت و خواست یه چیزی بگه که پشیمون شد و عوضش نفسشو با صدا داد بیرونو رفت .
خیلی اروم گفتم :خوب تقصیر خودته …حقته اصن والا !وقتی کرم میریزی فکر اینجاشم بکن…
***
بالاخره ۴ شنبه از راه رسید و منم تونسته بودم جای پنجشنبه و جمعه برای اونروز مرخصی بگیرم .با خوشحالی هرچه تمام تر لباس هایی که از شب قبل و یا حتی قبل ترش اماده کرده بودم و دوباره نگاهی انداختم. رو هم رفته چیز خوبی میشد.همچین با ذوق اماده میشدم و جلوی اینه خودمو ور انداز میکردم که انگار اولین قرارمه با عشقم !از این فکر خندم
گرفت…ساعت ۱۰ صبح بود و ما هم میخواستیم تا ساعت ۷٬۸ رو بکوب با هم باشیم .دلم میخواست هرچه زودتر ببینمشون و این قضایا و اتفاقاتو تعریف کنم.با خوشحالی هرچه تمام تر بوت ها رو گرفتم دستم و از پله ها سرازیر شدم.پناهی هنوز خواب بودو برای من هم هیچ فرقی نداشت خواب و بیدار بودنش
هیچ کس نبود فقط خودم بودم و سرمای دل انگیز صبح که البته باعث سرخ شدن بینیم هم شده بود. با بسم الله ی از خونه زدم بیرون .قرارمون بود که داداش ایسان با ماشین مارو برسونه فشم و بریم یه رستوران که پری خیلی تعریف میکردصبحونه بخوریم و بعد هم پارک و …
از اونجایی که خونه ی پناهی به مقصد نزدیک بود من هم نیاز نبود اینبار مسیر طولانی رو طی کنم و این که داداش ایسان هم قرارا بود بیاد خوب بود.
یادم افتادکه اونا شمارمو ندارن…در حالیکه هول شده بودم شماره ی ایسانو گرفتم
هنوز بوق نخورده جواب داد:
-الوسلام بفرمایید؟؟؟
-سلام ایسان من یادم …
-کدوم گوری هستی گور به گور شده ؟؟؟؟؟؟
- یادم رفته بود بگم خطمو عوض کردم
-خسته نباشی واقعا!حالا چرا شمارت نمیوفته ؟؟؟
-ایسان شما الان کجایین میام برات توضیح میدم .
ما الان پشت سرتیم احمق
برگشتم و اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه دختر فوق العاده زیبا کنار برادر ایسان نشسته بودو نگاهم میکرد…به گمونم باید همون نامزد ماه و فرشته ای باشه که ایسان ازش برامون تعریف کرده بود.رفتم سمت ماشین و قبل از اینکه دستم به دستگیره بخوره ایسان عین برق گرفته ها پیاده شد.
-سلام چطوری عوضی؟حالا مارو معطل خودت و برنامت میکنی؟؟؟حالا واس من شدی پرایوت کالر؟؟؟
- اووو امون بده ببینم …صدامو زیر اوردم…این همون نامزد داداشته که میگفتی؟
سر تکون داد.
-ماشالا …
-چشم نزنی زن داداشمو با اون چشای کله فندقیت !
صدای داداشش به گوشم خورد:ایسان خانوم نمیخواین سوار شین.؟؟؟
-اومدیم اومدیم …سوار شو دیگه !
نفسمو بیرون دادم و سوار شدم.
با ریحانه همون نامزد و البته میشه گفت زن علیرضا اشنا شدم چون صیغه ی محرمیت بینشون جاری بود.یه دختر چشم و ابرو مشکی مشکی که حالت چشماش از اهو هم زیبا تر بود .لب های خوش فرم سرخ و پوستشم سبزه بود اما هیچ چال و چوله و کلا نقصی نداشت.یه چهره ی شرقی و قشنگ یه جورایی متضاد من !
قشنگ انگار خدا کلی وقت گذاشته و نقاشیش کرده .اصلا هم کنارش معذب نبودیم و اتفاقا وجودش کلی هم باعث خندیدمون شد و بهمون خوش گذشت.برام جالب بود که علیرضا با یه دختر چادری ازدواج کرده چون خونوادشون خیلی اهل دین و مذهب نبودن البته تا اونجایی که من میدونستم!با این حال هر پسری بهش غبطه میخورد چون واقعا سلیقش تو انتخاب همسر بی نظیر بود حتی از نظر منی که یه دختر بودم.
صبحونه رو با کلی شوخی و جنگولک بازی خوردیم و بعد هم به پیشنهاد خود علیرضا از فشم عنر عنر گس کردیم و رفتیم پیست اسکی…
تموم خستگی امتحانا به کلی از تنم در اومده بود و بهمون عجیب خوش گذشت.حضور علیرضا باعث این شده بود که مثل دفعات قبلی کسی جرات کرم ریختن و اذیت و مسخره کردن نداشت و برادر ایسان هم محض احتیاط به هر پسری که میدید یه چشم غره میرفت.
تو مسیر برگشت ریحانه و پرستو خوابشون برده بودو من هم برای ایسان ریز ریز و جزء به جزء وقایع پیش اومده رو تعریف میکردم…
-میگم سارا مرده شورتو ببرن تو چه قدر خوش شانسی!
چشم غره ای بهش رفتم.
-خاک تو سرت نکنن که شانسو تو این چیزا میبینی !
-جدی میگم !!!فرشاد!پناهی !کسری …نمیری یه وقت تو …
-حرف مفت نزن!
-درهر حال به نظر من یه کم زرنگ باش !بدبخت شانس داره واست با کله در میزنه !!!
-ایسان خل نشو !
قبل از این که بخواد دوباره چیزی بگه داداشش رو کرد بهمون و گفت :سارا خانوم رسیدیم منتها اگه بحث خییییلی مهمه میخواین یه دور دیگه هم بزنم ؟
با خنده گفتم :نه ممنون تموم شد شکر خدا .
دستشو بالا گرفت :الحمدلله …
من و ایسان هم زدیم زیر خنده و پری بیدار شد.اما انگار خواب ریحانه از این حرفا سنگین تر بود.خداحافظی کردم و از ایسان و علیرضا هم خواستم که از طرف من از ریحانه که مهرش عجیب به دلم نشسته بود خداحافظی کنند .قرار بود تا حداکثر ۷ و ۸ با هم باشیم اما ساعت ۱۲ بود.برگشتم و برای ماشین شون دست تکون دادم و اونا هم رفتن…
کوچه تاریک تر از همیشه بود و یه جورایی هم ترسناک…اکثر ویلا های اونجا ساکن ثابت نداشت و هر از گاهی اکثرا پنج شنبه جمعه ها میومدن ….و تو جاده ی لواسون پنجشنبه جمعه ها رانندگی کردن خیییلی خطرناک بود.چون اکثرا مست بودن …کوچه ی پناهی اینا جزو یکی از گرون ترین شیک ترین و کلا معروف ترین کوچه های لواسون بود.اروم اروم سمت خونه قدم برداشتم.بن بست بود اما نسبتا طویل هم بود و خونه ی مد نظر ما هم ته ته کوچهبود…نمیدونم به خاطر جو پیش اومده بود یا چیز دیگه اما صدای قدم هایی رو پشت سرم حس کردم.اروم برگشتم…کوچه خالی خالی بود…ب خیال راحت نفس حبس کردمو بیرون دادم و دوباره برگشتم…
اما …چیزی روی دهنم قرار گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم .
سرم به شدت گیج میرفت و چشمام هم با اینکه بازشون کرده بودم تار و سیاه میدیدن…ترسیده بودم .هم از قهقهه های مستانه و مردانه ای که به گوشم میرسید و هم اینکه نمیدونستم کجام و چشمام هم به درستی نمیدیدن…با این وجود بعد از چند دقیقه ای که گذشت کمی جسارت به خرج دادم و کورمال کورمال از جام به سختی بلند شدم.اروم اروم قدم میذاشتم بلکه یه روزنه ی نوری چیزی پیدا کنم .در همون حال هم داشتم سعی میکردم یه جایی رو پیدا کنم که بهش تکیه بدم چون واقعا چشم چشمو نمیدید.و ازتصور اینکه یعنی ممکنه الان یه نفر دیگه هم اونجا باشه به خودم لرزیدم …با این حال به خودم نهیب زدم که دختر !الان میشه گفت تو ربوده شدی و اگه نتونی سر از قضیه در بیاری خیلی بدتر از وجود یک جفت چشم و یه ادم دیگه تواین ۴ دیواری تنگه .با همین فکر و به کمک صدایی که از ته چاه میومد گفتم :کسی اینجا نیست ؟؟؟پرسیدم کسی اینجا نیست ؟؟؟
نفس حبس شدمو با صدا دادم بیرون :لعنتی …
سعی کردم تموم قدرت ذخیره شده درونمو جمع کنم و دوباره امتحان کنم :آهای !اینجا کسی هست که بگه من الان کجام ؟؟؟اهههه …
-چرا هست …
صدای مردونه و اشنایی که درست از پشت سرم میومد باعث شد که همه چیزو از یاد ببرم و با تموم وجود حیغ بکشم .
بی وقفه جیغ میکشیدم و حتی سعی نمیکردم برم عقب یا کار دیگه ای انجام بدم .
باورم نمیشد مردی که هنوز ندیده بودم و درست نمیشناختمش میتونست دربرابر جیغ کرکنندم مقاومت کنه و حتی جلوی دهنمو نگیره و نگه هیس بسه !
تا اونجایی که دیگه صداو نفسم گرفت جیغ کشیدم…
احساس کردم دیگه پشت سرم نیست…لعنتی داره باهام بازی میکنه …
-خوب تموم شد جیغت ؟؟؟من جات بودم انرژیمو هدر نمیدادم…یعنی واسه منم بهتره …
خدای من …خود ناکسش بود و اونروز هم همون فردا پس فردایی که منو ازش میترسوند .نفسم تند شد و ضربانم رفت بالا و من خوب میتونستم تموم اینارو حس کنم .نور فندکی توجهو سمتش جلب کرد…نور کم بود و فقط قسمتی از صورتش پیدا بود.سیگاری رو گرفت جلوی فندکی و روشنش کرد…اما فندک رو خاموش نکرد.بلکه گرفت نزدیک صورت من …اونقدری ترسیده بودم که حتی نمیتونستم به راحتی تکون بخورم…
-کسی بهت یاد نداده بود که یه سری از چیزا رو باید جدی بگیری؟؟؟
جوابی ندادم یه قدم اومد جلو در حالیکه هنوز هم فندک روم ثابت بود.
-بهت نگفتن که صبرم حدی داره ؟؟؟
-فکم منقبض شده بود و از تصاویری که جلوم نقش میبست میترسیدم …
این بار فندک رو برد سمت صورت خودش .چه قدر تو این نور پردازی کوچیک و کم قیافش ترسناک شده بود و چه قدر تر لحنش میترسوندم …
به سختی سعی کردم کلماتو روی زبونم جاری کنم .
-ف..رشاد …مم ن …این …اصلا …
-چرا به تته پته افتادی ؟هنوز چیزی نشده …
-ب..یا حح رف بزنیم …این …اصص.لا شوخی جالبی …
-درست فکر کردی چون این اصلا شوخی نیس …الان دیگه کار از حرف گذشته …خیلی قبل تر از این ها وقت حرف زدنو بهت داده بودم .
بغض گلومو چنگ زد و واقعا ترسیدم …
-چرا …داری اینطوری …میکنی؟چی میخوای؟
قیافشو تا جایی که میتونست بد جنس کرد …
-میدونی …وقتی نمیشه یه چیزو با زبون خوش و راه های ساده به دست اورد پس باید رفت سراغ راهکار های دیگه ای …مثل …اوووم
-ولم کن …تورو خدا …
-اخییی شاهزاده ی یتیم و مغرور قصمون داره التماس میکنه …چه قدم ناز میشه وقتی داره تموم سعیشو میکنه جلوی اشکشو بگیره …
بدنم به لغوه افتاده بود بس که داشتم میلرزیدم …
ولوم صداشو اورد پایین :اما نباید خیلی به خودش سخت بگیره …اولش یه کم شاید براش سخت باشه و اوف شه اما بعدش باید مطمئن باشه که بهش خوش میگذره …من خودم اینو بهش قول میدم …
با شنیدن این حرفا دیگه لزومی ندیدم که جلوی اشکامو بگیرم …
-عوضی …پپپست …
داشتم تعادلمو از دست میدادم اما تو یه حرکت در حالی که یقمو گرفته بود محکم به یه دیوار کوبوندم …حس کردم استخون کمرم از وا شد.
-حرف دهنتو بفهم !دیگه الان هیچ خری نی که بتونی بهش تکیه کنی…الان وقتیه که باید التماس کنی نه اینکه این شرو ورا رو بهم ببافی …موقعیت شناسیت صفره دختر!صفففر!حیثیت و ابرو و زندگیت دستمه هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی …چون به زور میتونی اب دماغتو بکشی بالا .دیگه خلاصی از دست من که جای خود داره …
بی صدا اشکام روی گونم غلت میخوردن و فقط دلم میخواست هر طور شده صداشو نشوم …هرجور شده خفش کنم …یا خودم کر شم و حتی بمیرم اما حرفای مرموزانه و وقیحانش اذیتم نکنه.
-تو یه بیمار روانی …یه بیمار روانی عقده ای …
-زر نزن
-من …هنوزم اون فیلمو …
نذاشت حرفمو تکمیل کنم …حرفی که خودمم میدونستم کوچکترین کمکی نمیتونه بهم کنه اما گفتم که لااقل حداقل کمکی که میتونستمو به خودم کرده باشم .
قهقهه ی فاتحانه ای میزد …جوری که ادم میترسید …
-فیلم …فیییییلم …همون که تو این بود …
صفحه ی روشن گوشی باعث شد که ببینمش …
نا خوداگاه دستمو بردم جلو که بگیرمش اما گوشی رو برد عقب و یه دونه هم محکم زد روی دستم .
-توچ توچ توچ …این پیش من میمونه …یه جدیدشو که گرفتی …ببینم چیکار میکنی مگه که انقدددر پول گیرت میاد بتونی تنها تنها ازین لقمه ها واس خودت بگیری ها ؟؟؟
-خفه شو ..
-اهانن ببینم نکنه اصلا همه ی اینا فیلمه …میگم یه چند وقته قیافت بزرگتر میزنه …طرف قبل ما تموم کرده ؟؟؟
صدامو در حالیکه گریه میکردم بردم بالا
-خفه شو فرشاد !
سیلی که خوردم بیش از پیش تصویر مقابلمو تیره و تار کرد.
-به من امرو نهی نکن حالیته ؟؟؟
و یه ضربه ی دیگه اون طرف صورتم …
-الان دیگه به من امرو نهی نکن .!
مقدار زیادی از موهایی رو که تموم سعیمو تا قبل از اون کرده بودم احد الناسی نبینتشون به خصوص فرشاد تو دستش گرفت و در حالیکه از درد صورتم جمع شده بود و سرم هم به عقب میرفت صورتشو نزدیک تر اورد …
-ببین لعنتی !من از یه جایی به بعد دیگه قاطی میکنم .(بیشتر موهامو کشید و آخم بلند شد )جوری قاطی میکنم که هیچ کس هیچ کس نمیتونه از کاری که میخوام بکنم منصرفم کنه …توی احمق لیاقت منو نداشتی که باهات اونجوری که دوست داری و بهتره رفتار شه .!توی احمق لیاقت نداشتی مثل دوتا بچه ی ادم برسیم به اونجایی که در نهایتم قرار بود برسیم…اونقدر پیش رفتی و رفتی رو نرو من با کارات …که حالا …(چند لحظه ای مکث کرد …صداشو پایین اورد )اون فیلمو یادته ؟؟؟حالا قراره خودت بری رو صحنش …
حقیقتش متوجه که شدم اما نتونستم هضمش کنم …ناخوداگاه یاد اون فیلم افتادم که اصلا و ابدا هم دلم نمیخواست ببینمش ولی خوب …
بهت زده و با چشمای گرد نگاهش میکردم که با تموم قدرتی که داشت بازومو سفت گرفت و کشید سمت خودش و بعد هم از اون اتاقک بیرونم برد…
مایعی که پشت لبم جاری شد بهم فهموند که ضربه هاش کاری بوده و خون دماغ شدم…نور فضای بیرون چشممو میزد…
-ساسان …آآآیییی با توام ساسان !
یه پسر درشت که انگار خیلی هواسش سر جاش نبود و به نظرم مست اومد از دری که باید در بیرونی میبود اومد تو و به من و فرشاد که تو پاگرد طبقه ی دوم با منظره ای نه چندان جالب ایستاده بودیم نگاه کرد و با لحن کشداری که نشون از مستیش بود گفت :هاااااان ؟
-اون درو قفل کنین میرین تن لشتونم جمع کنین گم شین برین خونه ی سعید .
تکیشو داد به دیوار و انگار تازه متوجه من شده باشه بهم نگاه کرد …نگاهش تنمو لرزوند.
-عملیات داری انگار…اینطوری؟؟؟(بهم اشاره کرد)…خووووش بگذره دادا
-گم شو یالا کاریت نباشه …
تمام صورت فرشاد از عصبانیت سرخ شده بود و وحشیانه منو میکشید…حالم زار بود و حتی دیگه اشکی هم واسه ریختن نداشتم …رو پاهام بند نبودم و یه جورایی داشتم روی زمین کشیده میشدم…به سمت سرنوشت شومی که پیش روم بود.
در یکی از اتاقا رو باز کرد و وحشیانه هلم داد داخل .اونقدر بی جون رمق بودم که سریع افتادم زمین…حالم داشت ازین بازی و این تحقیر وصف ناشدنی بهم میخورد.
سرم گیج میرفت و خون بینیم هم روی زمین میریخت …با قدم های سنگین و بلند جوری که واقعا تو اون لحظات ترسیدم اومد سمتم و چونمو محکم گرفت تو دستش …جوری محکم که احساس کردم الانه که فکم جا به جا شه .
-چیه چرا دیگه زر زر نمیکنی ها ؟؟؟چرا چشاتو میبندی ؟؟؟
سریع یکی از پاهاشو اورد اون سمت بدنم و روم خیمه زد …!
-ترسیدی نه ؟؟؟بایدم بترسی
اونقدر عصبانی بود که احساس میکردم هرلحظه ممکنه منفجر شه …
همونطور محکم چونمو گرفته بود و نفسای داغشو تو صورتم احساس میکردم…
-من …حالم خوب …
-هه میدونی این الان هیچ اهمیتی واس من نداره مهم اینه که چند دقیقه ی دیگه حال من اساسی خوب میشه …
اینو گفتو از روم پاشد در حالی که به سرعت و تو یه حرکت تی شرتشو از تن در میاورد...
هرلحظه ترسم بیشتر میشد …خدای من …این جدی جدی…
اومد سمتم..
-فرشاد…تورو خدا …فرشاد …نیا نه (همونطور خودمو کشون کشون عقب میبردم…)
یه لحظه خواستم بلند شدم اما درست عین ببر وحشی که بخواد اهویی رو شکار کنه پرید سمتم و جیغ کشیدم …
-فرشاد نه …
پرتم کرد روی تخت دونفره ای که وسط اتاق بود و من حتی از دیدنش مورمورم میشد …
-هیسسسس خفه شو نشنوم صداتو .
-ف ففففرشاد توروخدا …من …نه
دوباره ولی این بار با فاصله ای خیلی کم روم خیمه زد …
دستشو محکم گذاشت روی دهنم …اشک میریختم بدون اینکه بتونم و بشه ناله ای کنم…دستشو اورد سمت صورتم …چند بار سرمو به این ور و اون ور تکون دادم تا از کارش جلوگیری کنم .محکم تر دستشو روی دهنم فشار دادو یه جورایی فکمم گرفت . اینبار دیگه قدرت اینو نداشتم که سرمو تکون بدم حتی .
ملتمسانه بهش خیره شده بودم و بدون اینکه بخوام اشک میریختم…
-تو فکر میکردی که من اصلا ادم نیستم نه ؟؟؟فکر میکردی فقط بلدم برم پی عشق و حالم و به خاطر همین چیزا و اینکارا و یا حتی اون فیلم که حتی به من تعلق نداشت ازم متنفر بودی …یه بارم مثل بچه ی ادم رفتار نکردی و همش جبهه میگرفتی …در صورتی که من حتی به خاطر یه لعنتی که ازم متنفرم بود اتفاقا به خودم اجازه نداده بودم به دختر دیگه ای دست بزنم حتی اگه باهاش دوست باشم و حتی اگه خودش این موقعیتو واسم جور کنه …شنیدی میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولیت نیست ؟؟؟من خیلی اینو قبولش دارم …خیلی .
دیگه لحنش عصبانی نبود و به نظر گله مند میومد بیشتر تا عصبانی …و من از شنیدن حرفاش هر لحظه تعجبم بیشتر میشد و این علاوه بر اون حس خفگی و تنگی نفسی بود که همراهیم میکرد.
-اصن من از همون بچگی بچگی عشق این بودم بیام خونه ی عمه اینا تو رو ببینم یه کم اذیتت کنم ادا دراری و غر غر کنی منم کلی کیف کنم وقتی تند تند لپت گل میندازه و وقتی میخوای بگی ((س ))زبونت میگیره و منم کلی مسخرت کنم …
اونوقت تو مثل سوگند لوس بازی درنیاری و بگی خیلیم با مزس …
((از عمد با مزسو در حالی گفت که ((س)) شو توک زبونی میگفت .))
-من هیچوقت وقت نکردم و هیچ وقت هم نخواستم و نشد که بیام و بهت اینارو بگم یا اینکه برات توضیح بدم اون فیلم من نیس و تو خیلی غلط کردی نشستی اونو دیدیش و الانم تو گوشیته …اما انگار فقط با داشتن اون فیلم پیش خودت احساس امنیت میکردی…
اره من اذیتت میکردم چون دوست داشتم …من هرکی رو دوسش دارم اذیتش میکنم حرصشو در میارم …هیشکیم قد تو خوشگل نمیشه وقتی حرص میخوره …
چند لحظه ای تو چشمام خیره شد …تند تند با بینیم نفس میکشیدم بلکه بفهمه حالم خرابه …
-اما الان دیگه دیره …توی خرو باید با زور گرفت تو مشت !دیگه واسم مهم نیس با زوره و ممکنه بعدش چی بشه .الان اولین تجربم با تو .اینم اصلا مهم نیس که تو شاید اذیت بشی چون نشون دادی اذیت شدن و تحقیر شدنت اونقدرام برات مهم نیست …بعد این شب به زور حیثیت و ابرو هم که شده مال من میشی …
دستشو از روی دهنم برداشت …به سرفه افتاده بودم و حالت تهوع داشتم …دنبال یه راه فرار میگشتم …بی وقفه سرفه میکردم و نمیدونستم و نمیتونستم ببینم فرشاد الان در چه حاله …
یه کم که اروم تر شدم تونستم ببینمش که نشسته لبه ی تخت و سرشو گرفته تو دستاش …دلم نمیخواست نگاهش کنم …دوباره یاد موقعیتم افتادم…اروم اروم سعی کردم که از روی برم کنار.همونطور که پامو از تخت پایین میذاشتم دوباره به سرفه افتادم و توجه فرشاد هم دوباره بهم جلب شد…سرفه میکردم و نمیدونستم خونی که داره روی زمین میریزه دقیقا از بینیمه یا از گلوم…
متوجه شدم که روبه رومه سرمو بالا گرفتم نگاهش کنم اما بدون اینکه بخوام چشمام سیاهی رفت و دوباره از حال رفتم ...
نور چشممو میزد و دلم نمیخواست چشممو باز کنم .صدای حرف زدن دونفر توجهو سمت خودش جلب کرد .چیزی یادم نمیومد و نمیدونستم کجام …اتاق سفید و تختی که روش دراز کش بودم …چشمامو اروم اروم باز کردمو با دیدن فرشاد کم کم همه چیز یادم اومد…اون اتاق تنگ و تاریک…قصد شوم فرشاد و اعترافش …اون تخت لعنتی …نفسم که دوباره و بعد چند سال که خبری ازش نبود گرفت …از حال رفتم !نکنه …من از حال رفتم نکنه یه وقت …
صدای مکالمش با اقایی که به نظر دکتر میومد رو میشنیدم .
-قبلا مشکل تنفسی داشتن ؟
بدون هیچ مکثی جواب داد :بله
-صحیح …خوب اقای جوان یه مدت این بیماری رهاشون کرده بود اما بازم نباید هیجان زیادی رو متحمل میشدن .حالا دوباره این بیماری سر باز کرده
-یعنی به همون شدت قبلی؟
-نه خوب کمتره و با یه سری پرهیزا و استفاده ی داروها و اسپری هایی که تجویز کردم دوباره خفیف میشه و به حالت نورمال برمیگردن .آسم شوخی نیست .هیجان ٬ترس و و و انگار که یه بار سنگین از هرکدوم اینا با هم بهشون وارد شده خوب تصورشو بکنین …
برام اصلا مهم نبود که اون مریضی لعنتی دوباره برگشته …اونم الان و با این همه گرفتاری …برام مهم ترین چیز این بود که …
-من سالمم ؟؟؟
این تنها چیزی بود که میتونستم بپرسم و با صدای بلندی بیانش کردم .
دکتر با لبخندی اومد بالای سرم
-بله خداروشکر مگه قراره نباشین ؟؟؟
یه کم نگاهش کردم و بعد ادامه دادم
-نه نه …نه منظورم اینه که من …یعنی الان …
خدای من چجوری این سوال احمقانه رو میپرسیدم ؟؟؟اونم از یه مرد !!!که تازه خیلی هم غریبست…پس منصرف شدم و در حالی که با دستم پیشونیمو مالش میدادم از دکتر عذر خواهی کردم …
-خوابش انگار خوب بهتون چسبیده بود …
اهمیتی ندادم …فکرم مغشوش تر از این حرف ها بود .
-خوب دیگه من باید برم تذکراتمو فراموش نکنین
-دکتر ببخشید!من مرخصم دیگه ؟؟؟
-چه قدرم با عجله …نه انشاءالله یه روز دیگه مهمون مایین …
چه دکتر خوبی بودا …ولی یعنی چی یه روز دیگه ؟؟؟خدای من پناهی…وای من …لعنتی …
به مغزم فشار اوردم بلکه بتونم بعد از اخرین تصویری که مقابلم بود رو به یاد بیارم …اینکه فرشاد اومد سمتم …اومد سمتم تی شرتشم دراورده بود…
با شتاب پاهامو از تخت پایین گذاشتم و خواستم بلند شم که صداش جلومو گرفت
-کجا ؟
اهمیتی بهش ندادم حتی نمیخواستم نگاهش کنم …خواستم بلند شم که سرم روی دستم مانع میشد .با عصبانیت سعی کردم سرمو که هنوز حتی نصف نشده بود رو از دستم جدا کنم …
محکم دستمو گرفت .با غیظ نگاهش کردم اما دستمو ول نکرد .سعی کردم به زورم که شده دستمو از دستش بیرون بکشم که محکم تر فشارش داد.
-ول کن لعنتی .
-اره سالمی
با تعجب نگاهش کردم .
با این حال باز هم سعی کردم اون دستی که بهش سرم وصل نبود و تو دستای کثیف فرشاد بود رو بکشم بیرون .بالاخره دستمو ول کرد.کلافه دستی لای موهاش برد و بعد هم در حالی که دوتاانگشتش رو توی جیب شلوار لیش کرده بود از اتاق رفت بیرون و راحتم گذاشت.نشستم روی تخت و پاهامو اویزون کردم.نگاهم افتاد به لباس های دخترونه ای که گوشه ی اتاق بودند .خوب که دقت کردم فهمیدم از اون دست لباس هاییه که نتونسته بودم از خونه ی دایی بردارم.با دیدن شون انگار دنیا رو بهم دادن .سرمو از دستم جدا کردم.خیلی دردم اومد و یه حسی بهم گفت خره میمونه جاش رو دستت اما اهمیتی به حس خودم هم نمیدادم.فقط میخواستم زودتر از اون فضا دور شم و همینطور هم از فرشاد.
بارونی سرمه ایم و چکمه های بلند مشکیم به همراه ساپورتی که مطمئن بودم مال من نیست…چون اصلا خوشم نمیومد و کار هیچ کس هم نمیتونست باشه جز خود احمقش .با این حال انگار چاره ای نبود.هول هولی شالمو هم سر کردم و از اتاق با بیشترین سرعتی که توانشو داشتم زدم بیرون.
کلافه و سرسری محیط اطراف بیمارستانو نگاه میکردم و با بیشترین سرعت ممکن و تا حدی که شرایطم ایجاد میکرد میرفتم کمی شاد شدم که از دست فرشاد دررفتم …اما با دیدنش روی نیمکت درحالی که سیگاری رو لای دوانگشتش گرفته بود.وا رفتم و شونه هام حتی افتادن .نگاهم کرد سرد بی تفاوت و یه کم غمگین .از جاش تکون نخورد و در حالی که پک عمیقی از سیگارش میکشید سرشو دوباره انداخت پایین .ته ریش جذابش کرده بود و موی کوتاه و ساده هم بیشتر بهش میومد.دیدم کاری نمیکنه فرصتو غنیمت شمردم و دوباره رفتم.
هوا خیلی سرد بود .این دیوونه هم که واس من ساپورت اورده بود.دستامو کردم تو جیبم …احساس غربت میکردم و تنهایی…یاد شب قبل افتادم ..یاد حرفاش…کاراش …حالم …حالش …خدایا !سرمو زیر انداختم و به حرفاش فکر میکردم
ناخوداگاه اشکام سرازیر شدن …دست خودم نبود …خیلی اذیت شده بودم خیلی.
هوا سرد بود و نمیدونستم باید به کدوم جهنم دره ای رو بیارم.همونطور راه میرفتم و میخوردم به مردم.هوا خیلی سرد بود اما پاهام دیگه نا نداشتن .دستمو توی جیب پالتوم گردوندم و وقتی درش اوردم با دیدن دو تا تروال و حدود ۳۰ تومن دیگه خدا رو شکر گفتم و رفتم سمت کافی شاپی که اون طرف خیابون بود.
شلوغی شدید کافه رو مخم بود.یه ربع بود سفارش یه چایی و کیک داده بودم اما هنوز حاضر نشده بود.البته با اون وضع شلوغی هیچ کس نمیتونست اوضاعو تحت کنترل بگیره .
توی افکار خودم غرق بودم .کافش فضای گرم و قشنگی داشت و عود هایی که گوشه گوشه به شکل قشنگی دود میشدن هم فضارو شاعرانه تر کرده بود.نمیتونستم مثل همیشه هواسمو بدم به مردمو ازدیدن تفاوت هاشون لذت ببرم .نمیتونستم هواسمو جمع چهره ها و تیپ ها بکنم مثل همیشه و لااقل یه وقت گذرونی خوب داشته باشم.سفارشم ۵ دقیقه ای میشد جلوم قرار گرفته بود.صدای پر ناز دختری رو شنیدم :((به اندازه ی کافی ملت پشت در منتظرنا یه کم ملاحظه هم خوب چیزیه ))
محلش ندادم.
-هوووی با تواما.
حوصله ی نگاه کردن بهشو هم نداشتم.
این بار با دست به بازوم ضربه زد و با صدای نسبتا بلندتری گفت :((الووو ببین دختره ی کر !من الان اینجا با بی افم قرار دارم و تو هم الکی فقط …
-چی شده باز؟
صدای غریبه ی یه مرد بود.اما من بازهم اهمیتی ندادم
-هیچی این دختره ی پاپتی جا اشغال کرده…فکر ندارن که عزیزم …
-حالا اینا این همه غزبتی بازی داره ؟؟
دختره مات مونده بود.دوباره همون پسر ادامه داد:((مردم که زندگیشونو نباید رو قرارای تو بنا کنن…
-هووی جای طرفداریته ؟؟؟اره دیگه همینه …من خر نباید …
به تظاهر وانمود کرد که بغضش ترکیده و بازهم در حالی که عشوه تو حرکاتش موج میزد از مغازه زد بیرون .اما اینا برای من مهم نبودن.
و بعد هم دود سیگار گرون قیمتی بود که خیلی اذیتم میکرد.
-سرد شد.
گلوم خارش گرفته بود ازدود و بوی سیگارش…فرشادم که داشت سیگار میکشید…تا حالا ندیده بودم که …
-سرد شدا …
نگاه خیرمو از چایی برداشتم و به دهنم نزدیکش کردم.
نگاهی بهش انداختم .پسر خوش برو رو و چشم و ابرو مشکی بود که تیپ مشکی ساده و در عین حال جذابی داشت…اما من دیگه از هر چی پسر تو هر نوع و پوستی بدم میومد.برام حضورش اهمیتی نداشت و به خاطر ضعف شدیدی که داشتم با لرزش دستی که دوباره و به خاطر ضعف و برگشتن بیماری تنفسیم سراغم اومده بود یه تیکه ی کوچیک از کیکمو جدا کردم و دهن گذاشتم.چایش سرد شده بود.بی اعتنا گذاشتمش گوشه ی میز.
-۲ تا چایی لطفا.
حوصلشو نداشتم…حوصله ی خودمم نداشتم این غریبه که جای خود داشت.
سیگارشو اورد نزدیکم.بادست پسش زدم.
-خوب چیزیه واسه این موقع ها …نمیکشی؟
عصبانی گفتم:((خیلی بهم میاد بکشم ؟؟؟))
بی اعتنا سرشو بالا انداخت.گارسون سفارشاتو روی میز گذاشت اما دیگه میلی به خوردن نداشتم.از جام بلند شدم و اومدم که از کنار پسره رد شم …
-صبر کن یه لحظه .
برنگشتم.
-خانم صداقت …گفتم یه لحظه …
لحن جدی و سردش و همینطور اینکه اسممو میدونست باعث شد در جا میخکوب شم.برگشتم سمتش با چشمای گرد شده .همراه لبخند مرموزی کارتی رو گذاشت تو دستم.
بعد هم از جا بلند شد و در حالی که کتشو تن میکرد از کافه زد بیرون .
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵ ساعت 21:47 توسط دختر ستاره ها
|