صرفا جهت اینکه خرفهم شی8
تاکسی گوشه ی خیابونی که توی خلوت ترین روزاش بود نگه داشت.به ارومی پیاده شدم .هیچ عجله ای نبود هرچه بادا باد .صدای پایی از داخل خونه به گوش میرسید.قبل از اینکه من در بزنم در واشد.غفور بود.سلامی کردم و بدون ذره ای توقف وارد شدم.فقط صداشو شنیدم که میگفت اقا عصبانی شدن از دستتون.منم زیر لب گفتم:به جهنم.زنگ درو فشار دادم.با گذشت چند لحظه در استانه ی در یه خانوم خیلی درشت هیکل با قیافه ای ترسناک ظاهر شد.اول یه کم نگاهش کردم.پیشبندی به دور کمرش بسته بود و دست به کمر نگاهم میکرد و انگار توم دنبال چیز خاصی میگشت.
-میشه بیام تو؟
-در هر جا وا باشه میری تو؟؟؟؟
از لحن تندش ترسیدم.
-نه خیر من…
-کیه ؟
-نمیدونم والا اقا.این خونه مگه حساب کتاب درست و حسابی داره؟
و در حالی که دستاشو تو هوا تکون میداد رفت داخل خونه.پناهی با غضب نگاهم میکرد.
-هان؟؟؟؟
-اممم من میتونم توضیح بدم واقعا …سلام !
-توضیح لازم نیست.بیرون…
-عه ببینید اقای …
-گفتم بیرون
صداش خیلی بلند بود اما دیگه عادت کرده بودم و همونجور محکم و بی حس نگاهش کردم.به خودم شجاعتی دادم و یه قدم به جلو برداشتم.
-کجا؟؟؟؟؟بیرون از …
-بعله میدونم .وسایلم بالاست .
از جلوی در کشید کنار.از نوع تغییر یافته ی حرف زدنم تعجب کرده بود
همونطور که داشتم میرفتم بالا صداشوشنیدم که روبه خدمتکار جدیدش میگفت:میزو بچینین…
خندم گرفت.بنده خدا با اینکه هیکلش مردونه بود اما در برابر اون خانمه شبیه بچه به نظر میرسید و انگار که ازش میترسید.نگاهی به اتاق انداختم.فضاشو خیلی دوست داشتم و نمیدونستم بعد از رفتنم باید به کدوم قبرستونی رو بیارم…ساکمو از تو کمد دراوردم.ناخوداگاه اتفاقاتی که از روز اول و باورودم به این خونه افتاده بودند رو به یاد اوردم…گریم گرفته بود و خیلی اروم گونه هام خیس میشدن.یه نگاه به خودم تو اینه انداختم .چه قدر عوض شده بودم تو این چند وقت چه قدر داغون!!!فردا هم که دوباره باید برم…ای خدا مصبتو شکر…
تو حال و هوای خودم داشتم وسایلمو جمع میکردم که صدای شکسته شدن ظرف وپشتشم داد پناهی مانع شد .
-عه خانوم الان من یه روزه هیچی بهت نگفتم اینجا خونه ی منه تو باید خودتو با قانونای منننننن سازگار کنی نه من خودمو با تو!بهت گفتم من از کیشمیش بدم میاد اصلا عدس پلو هم شد غذا؟؟؟
جوری این تیکه های اخرشو گله مند و نالان گفت که خندم گرفت و رفتم پایین.خانمه در حالیکه با عصبانیت پیشبدنشو جدا میکرد تند اومد سمت پناهی .خونه قشنگ داشت میلرزید.جلوتر اومد و درست مقابل سینه ی پناهی قرار گرفت و میشد بهتر به تفاضل قد تو چشمشون پی برد!!!فک کنم خانومه ۱۹۰ سانتی بود.
-ببین پسر جان تو هنوز با این سنت ادب یاد نگرفتی فقط بلدی بری جلوی اینه ژست بگیری کیف خودتو ببری و بریزی و بپاشی ها ؟؟؟نه من از این جا میرم گشنگی نکشیدی بفهمی غذاااا چیه بعععله .
با چشمای گرد شده داشت خانومه رو نگاه میکرد.
-حالا که پولش هست دلم میخواد اینطوری زندگی کنم وایسا پولتو بگیر
-مواد کن بریز تو بازوت!!!
و بعد طوری درو بست که از جا پریدم.
-اه زنیکه ی غول با این دستپخت …تو اینجا چیکار میکنی جمع شد ؟
با ارامش گفتم :نه هنوز
-عه ؟؟؟ببین تا ۱۰ مین دیگه جمع کردی و رفتی که هیچی نکردی خودتو با اسباب اثاثیه تو پهن میکنم .
اینو میدونستم که اگه ازاین خونه پامو بذارم بیرون باید دوباره برگردم خونه ی دایی و این خیلی چیز ضایعی بود مخصوصا با اتفاقات اخیر و …
اینم میدونستم که پناهی حرفشو پس نمیگیره اما نمیدونم این چه نیرویی بود که باعث شد تو اون لحظه محکم تر از همیشه بخوام باهاش حرف بزنم.
-اقای پناهی
روشو برگردوند.
-من هنوزم اگه بخواین میتونم براتون کار کنم و بابت این تاخیر هم معذرت میخوام هر چند دلیلش قانع کننده بود.
-دلیلی که از نظر تو قانع کنندست از نظر من نیست
-من به این کار نیازدارم.
خودم هم از محکم بودن خودم و من من نکردنم بر خلاف همیشه کمی متعجب شده بودم اما بعد از گشتن و روبه رو شدن با این همه ادم کمتر از این نباید ازم توقع میرفت.
-از حقوقت کم میکنم بار اخرم هست خر فهم شد؟
-بله
با نگاهی سرد و بی تفاوت اومدم از پله ها برم بالا که دوباره گفت:((ببینم میتونی نیم ساعته یه چی قابل خوردن درست کنی یا نه ؟؟؟
وقتی داشت سوالشو میپرسید ژست خاصی هم به چهره و دستاش داده بود که جذابش میکرد.یهٓ ژست طلبکارانه ...
-تونستن که بله …فقط میشه لباسامو عوض کنم ؟
-اووووف اون که خودش ۱ ساعته
-نه زود
-خیلی خوب بجنب فقط
زود رفتم بالا و از بین لباس هایی که هنوز جمعشون نکرده بودم سریع یه دست شونو برداشتم و رفتم پایین .تصمیم گرفتم کوکو سیب زمینی درست کنم.سر نیم ساعت غذا اماده بود.بچه انگار خیلی گشنش بود چشمش که به غذا افتاد از تو سبد یه تیکه نون دراورد و نصف ظرفو تموم کرد.منم با تعجب نگاش میکردم.
-همینجا بچین نمیخوام برم تو هال
بقیه ی وسایلو هم چیدم و با یه بااجازه ی نرم رفتم بالا.فکرم خیلی مشغول بود.حالم هم داغون با فکر به کارای فرشاد اشک تو چشام جمع میشد.خسته بودم و کلافه…هم استرس کنکور …هم اینده …هم فرشاد …اون پسره که منو میشناخت …خداجونم کمکم کن…
چند روزی بی دغدغه به زندگیم ادامه دادم …یه زمانی عشق هیجان بودم اما تو اون شرایط ارامش بهترین چیز بود.نه از فرشاد خبری بود نه کسری و نه چیز دیگه ای.رو خودم بیشترین فشار ممکنو وارد کرده بودم که به تموم کارام برسم.حتی تو مسیر رفت و برگشت مدرسه هم درس میخوندم .تو اتوبوس تاکسی و هر تایم ازادی که داشتم تست میزدم.علاوه بر اینکه میخواستم به هدفم برسم یه جورایی هم داشتم سعی میکردم اتفاقای اخیرو فراموش کنم اما انگار اونا قصد فراموش کردن منو نداشتن
ساعت نزدیک ۶ بعد از ظهر بود و هوا هم تاریک شده بود.یه سر اومدم بالا که یکی از کتابامو بردارم که صدای زنگ گوشیم متعجبم کرد.این خط جز پناهی دست هیچ کس حتی خودمم نبود.شماره ناشناس بود.گوشی رو که برداشتم صدای خش دار و اشنایی تو گوشم پیچید:میدونستم زنگ نمیزنی…ببین کوچولو من میتونم یه کاری کنم که نخوای واسه یه زندگی که هیچ تضمینی نداره این همه سگ دو بزنی …چیز زیادی هم ازت نمیخوام.یه سری اطلاعاته.
شناختمش…همون پسره بود تو کافی شاپ .
-فردا بیا به این ادرسی که بهت اس میکنم.
بعدم بدون هیچ حرفی قطع کرد.دلم میخواست تو اون لحظه سرمو بکوبم به دیوار ….
حتی نگاهم به ادرسی که برام فرستاد نکردم.میشناستم؟به جهنم خطمو داره؟بازم به جهنم …اه
***
فردای اون روز خیلی خسته بودم.کاپشنم به طور نامیزونی تنم بود و چون سرما هم خورده بودم یه دستم دستمال بود و یه دستم هم کولم.با ورودم با چشمای به خون نشسته ی پناهی مواجه شدم .با دوتا دستش به اپن تکیه داده بود و یه شیشه دلسترم دستش بود.تو جام میخکوب شده بودم.بعد از چند ثانیه بطری رو محکم کوبید رو اپن و عصبانی و سریع اومد سمتم.کارتی رو گرفت جلوی صورتم
-این چیه ؟
نگاهی به کارت انداختم.کارت همون پسره .شهاب راد.
-نمیدونم
-عهههه نمیدونی ؟؟؟؟تو غلط کردی اینو از کجا اوردی
-یکی داد بهم
کی ؟؟؟
-همین فک کنم همین شهاب راد
-کجا ؟؟؟
-تو کافی شاپ
-کی؟
-میشه یه کم برین عقب ؟؟؟؟
با اون قد بلندش اومده بود تو حلقه من و کلا جلوی ورود نورو گرفته بود بعدم پرروپررو داشت تند تند سوال میپرسید
نفسشو صدا دار داد بیرون و رفت عقب .
-خوب ٬کی ؟
-همون روزی که من بعد اون دو روز تاخیر اومدم اینجا
چشماشو تنگ کرد
-تو اون دوروز تو پیش این بودی ؟؟
-نه نه نه به خدا .من رفتم تو یه کافی شاپی این اقا منو به فامیل صدا کرد این کارتم داد دستم.
-خوب؟
-خوب …همین دیگه
-همین ؟؟
با یه کم فکر گفتم :((خوب نه حالا همینه همین …
-ببین بچه من قاطیم منو مسخره خودت نگیر
-باشه خوب…یعنی اینکه یه بارم زنگ زد به گوشیم
-چه زری زد؟
-فردا بیا به این ادرس و یه سری اطلاعات میخوامو اینا.دیگه واقعا همین.
با انگشت شصت و اشارش به ته ریشش که هیچوقت از یه حدی بلندتر نمیشد دست کشید.
-ببین٬امروز مرخصی کلا …فردا هم پاتو از اینجا بیرون نمیذاری
-نمیشه که …
-هیییسسس زر نباشه …
بعدم کتشو از روی کاناپه برداشت از کنارم رد شد و رفت بیرون.
با خودم گفتم به جهنم امتحان که نداریم میشینم تو خونه دیگه.
بعدم با خستگی وسایلمو کشون کشون بردم بالا.حدود ۱ ساعت خوابیدم.بیدار که شدم یه نگاه به گوشیم انداختم تا ببینم دقیقا ساعت چنده که اس ام اسی از شماره ای که معلوم نمیشد درست مثل خطی که پناهی داده بودم دستم توجهو جلب کرد.بازش کردم:برات گرون تموم میشه بچه !بستمش …چرت و پرت بود.چرا نمیخواد تموم شه .از جام بلند شدم و دست و رومو شدم.با صدای اذان بیدار شده بودم پس قبل از اینکه بخوام کار دیگه ای انجام بدم وضومو گرفتم تا کارامو انجام بدم.
صداهایی از پایین کنجکاوی ذاتیمو تحریک کرد
-چی میخواد؟؟؟
-هیچی داره از حسودی میترکه مرتیکه ی …!من چه میدونم چی میخواد .مثلا قصد داره نفوذ کنه تو من که ببینه چیکار میکنم .همین یه دونه رو کم داشتم دیگه.
-حالا سوتی گافی چیزی نداده که ؟
-نه خطشو کنترل میکنم جایی هم نرفته
-خلاصه که حواست باشه داداش
-هست
-قراره کیش چی کنسله ؟؟
-معلومه که نه حالا تو برو فعلا
-دست شما درد نکنه …خدافظ پس
-خدافس
نفسمو با صدا دادم بیرون و داشتم میرفتم سمت اتاق که صداش در جا میخکوبم کرد:فضولی اصلا کار جالبی نیست اونم تا این حد تابلوش!
ترجیح دادم حتی برنگردم .همین کارو هم کردم و رفتم به اتاق.
دقیقا نمیدونم چم شده بود.با رخوت عجیب و ازار دهنده ای حدود ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم.
میتونستم اون روز درست و حسابی تست بزنم و درس بخونم و خودمو برسونم.هرچی هم که می شد نباید عقب می افتادم.دست و صورتمو ابی زدم و به سرم زد که همینطوری یهویی برم حمام.
جلوی اینه به خودم نگاه میکردم.چه تصویر غریبی شده بود…
غم توی نگاهمو هر کسی به اسونی میتونست حس کنه…چشمای سبزی که یه زمونی پر بودن از شیطنتای دوره ی نوجوونی و کی فکرشو میکرد قراره به این روز در بیان و کی فکرشو میکرد که اوضاع قراره بدتر هم بشه …
با مشقت تمام سعی کردم لااقل یه دور موهامو شونه کنم و بعد ببندمشون .خیلی بلند شده بودن اما نرسیده بودم که کوتاهشون کنم.فر موهام بر عکس همیشه ریز شده بود.با وجود فر بودنشون جنس نرمی داشتن و مثل بیشتر ادمایی که موهاشون فره مشکل شونه کردن نداشتم.بالاخره بعد از یه مقداری کلنجار رفتن گوجه ای پشت سرم بستمشون و بعد هم یه شال مشکی کلفت انداختم رو سرم.
به نظرم اومد که اون وقت روز نباید کسی خونه باشه اصولا.
و خوب درست هم حدس زده بودم.خونه خالی بود و بوی عطر تلخ مردونه ای فضا رو پر کرده بود.نمیدونم چرا یه لحظه نزدیک بود از پله بیوفتم.!قشنگ بچم قبل از بیرون رفتن یه دوش ادکلن حسابی گرفته بود واسه خودش.چند دست لباس تو خونه ای هم به شکل نا مرتبی این طرف و اون طرف خونه افتاده بودن.نفسمو صدادار دادم بیرون.به نظرم نمیومد جمع کردن لباس ها انقدر کار سختی باشه که این پسر همیشه از زیرش شونه خالی میکنه.من که خودم به شخصه هیچوقت نمیتونم بذارم کسی کارای شخصیمو انجام بده ….ولی خوب اون با من خیلی فرق داشت ….
دلم نمیخواست ولی ذهنیت بالا تر بودن پناهی ٬کسری ٬فرشاد حتی اعضای اون خونه تو مغزم شکل گرفته بود.یه فکر و ذهنیت روانی کننده.یه خوره که تا حدی افتاده بود به جونم که فکر میکردم حتی ایسان و پرستو هم ازم بالاترن…کم کم داشتم منزوی می شدم که خودمو جمع کردم و سعی کردم افکارمو کنترل کنم.اواسط بهمن بود.وقت زیادی برای درس خوندن نداشتم.معاون مدرسه پیشنهاد داد که برای المپیاد شرکت کنم تا بتونم حتی بدون کنکور وارد دانشگاه شم و بتونم حتی بورسیه هم بگیرم اما هرکی نمیدونست خودم که میدونستم به هیچ عنوان حد اقل الان دیگه وقت نمیکنم.همین که بتونم برای کنکور بخونم هم کلی زحمت کشیدم.!
وارد اشپزخونه شدم و بعد از اینکه یه نگاه دیگه به خونه انداختم در یخچالو باز کردم.شکر خدا خالی خالی بود !!!یعنی واقعا خریدای این خونه رو اگه من انجام نمیدادم کسی حتی یه ندا میداد ؟؟؟نسبتا محکم در یخچالو بستم.به نظرم هوای قشنگی میومد.خواستم یه سر برم بیرون.دستگیره رو به سمت پایین کشیدم که دیدم قفله !۲ بار ۳ بار چند بار عصبی دستگیره رو پایین کشیدم.
-اههه لعنتی !مگه برده گیر اوردی اخه ؟؟؟
دستامو اشفته بردم لای موهام .نفسم گرفته بود و نفس نفس میزدم .وای یعنی این مریضی لعنتی دوباره برگشته.سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم و به یه جایی تکیه بدم.دستمو گرفتم به اپن اما زانوهام سست شد و افتادم.خوب حالا نوبت مرحله ی دومه !سرفه …
سرفه های بی وقفه و شدیدم امونمو بریده بود میدونستم اگه اسپری بهم نرسه ممکنه ضعف کنم و اتفاقای بدتری هم بیوفته …اون در لعنتی هم که قفل بود.حتی نمیتونستم خودمو به شیر اب برسونم.تو تموم لحظه هایی که سرفه میکردم و حالم خراب بود تصویر فرشاد روبه روم نقش میبست.عصبی تر شدم و حالم هم وخیم تر شد.دیگه نفسم حتی برای سرفه هم در نمیومد که …
بدون وقفه و انگار که اب حیاتو رسونده باشن به یه ادم عطشون و داغون از اسپری نفس میگرفتم و صدای اروم و اشنایی که بهم سفارش میکرد اروم باشم و سعی کنم نفس عمیق بکشم.
لبمو از اسپری جدا کردم و دستمو به ارومی گذاشتم روی قفسه ی سینم که به تندی بالا و پایین میرفت.چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم .بعد از نزدیک یک دقیقه دیگه نفسام ریتم منظم پیدا کرده بودن و تونستم به ارومی چشمامو باز کنمو چهره ی تار شده ی کسری رو ببینم .صورتش تو نزدیک ترین فاصله ی ممکن بود و از دیدن ناگهانی چشماش غافلگیر شدم.با چشمای گرد شده و ژست معصومانه نگاهش میکردم که خودش اروم اروم عقب کشید.نفسشو با صدا داد بیرون.
-آسمه ؟
-نه فکر نکنم …
-فکر نکنی؟یعنی نمیدونی که …
-چرا ولی دوباره سرباز کرده خوب شده بودم.
-بعد اونوقت نمیدونی باید همیشه یه همچین چیزی باهات باشه؟
اسپری رو مقابل چشمم گرفت.
بعله میدونستم (خواستم گستاخانه و با بچه پررو بازی جوابشو بدم اما دیدم خیلی نامردیه که بخوام بعد از اینکه یه جورایی جونمو برای بار دوم نجات داده اینطوری کنم !گربه صفت نبودم)یعنی اینکه …خوب تموم شده بود.گفتم که بعد از مدت خیلی زیادی سرباز کرده باید برم دوباره بخرم.
سرمو با شرمندگی انداخته بودم پایین .شرمنده بودم از اینکه میخواستم بد جور جوابشو بدم.سرخی گونه هامو میتونستم حس کنم.
-خوب حالا لبو شدن نداره که …
سر منم نا خوداگاه پایین تر رفت تا جایی که چونم درست مماس با سینم شد.
سعی کردم از جام بلند شم .دستمو تکیه دادم به دیوار و ایستادم.درحالیکه هنوز روم نمیشد سرمو بالا بگیرم خیلی اروم و نامحسوس گفتم :ممنون …برای بار …
-خواهش میکنم.
بعدم بدون اینکه بذاره حرفم تموم شه رفت.از اینکارش نمیدونستم باید لجم بگیره و یا اینکه شاد شم که نذاشت بیشتر از این شرمنده شم.یه کم سرمو با دستم گرفتم و نرم نرم از پله ها رفتم بالا.روی تخت خودمو انداختم و به این فکر کردم که من چرا باید همیشه جلوی این ضعیف بشم و مریض !چرا این همش باید منو جمع کنه اههه چرا انقدر دست و پاچلفتی شدم!!!اما اگه نیومده بود جدی جدی کار دست خودم داده بودم .البته من که نه …اون فرشاد …
با خودم هم درگیر شده بودم.سرباز کردن دوباره ی مریضیم تقصیر فرشاد بود اما اگه نمیذاشت برم و خدای نکرده …
نمیخواستم بیشتر از این به اون قضیه فکر کنم.یادم افتاد که خونه رو اصلا تمیز نکردم و این فاجعه بود!اول رفتم تو دستشویی طبقه ی خودم و بعد هم رفتم پایین تا یه کم به کارا برسم.روز تعطیلی ببین چه اتفاقا که نمیوفته جای درس خوندن !
پامو که تو هال گذاشتم خبری از کسری نبود .گرسنگی فشار میاورد اما کاریش نمیشد کرد.لباسای پناهی رو جمع کردم و خواستم ببرم بندازم تو ماشین که به خودم گفتم نکنه دوباره در قفل باشه .اول رفتم سمت در وقتی دیدم بازه با خیال راحت لباسارو بردم پایین.
خدارو شکر لباس اضافه ای برای اتو کردن نبود.لباس چرکا هم خیلی نبودن و تو یه دور قال قضیه کنده میشد .ماشینو روشن کردم و دوباره اومدم برم بالا که دیدم در وا شد و بوی عنبر امد !
کسری در حالی که دستش پر از خریدای جور وا جور و خوراکی هایی بود که میشد از توی کیسه تشخیصشون داد وارد خونه شد.بنده خدا نمیتونست صاف راه بره.منم اوج کاری که کردم این بود که درو براش باز نگه داشتم تا بیاد تو.چکمه پاش بود و باز کردنش مشقت داشت .یه لحظه وایساد و در حالی که با خشم نگام میکرد گفت:نظرت چیه جای اینکه عین ادمای احمق به من زل بزنی و درو نگه داری بیای اینارو از دستم بگیری که لااقل بتونم …
نذاشتم جملشو تموم کنه و کیسه هارو از دستش گرفتم .خدایییییش که سنگین بودن.دستمو به کمر زدمو نگاهش کردم .غر غر کنان کفشارو از پاش جدا میکرد.
-الان هدفت از اینطوری وایسادن و نگاه کردن من چیه ؟؟؟
-هدف خاصی ندارم.
-اهانننن
همونطور بازم دست به کمر و با قد بازی مسیر حرکتش تا اشپزخونه رو دنبال کردم.
-ببین من تورو نمیدونم ولی من از صبح تا الان هیچی نخوردم.
-الان شبه مگه؟
-انقدر از من غلط نگیرا…حیف که نون مردمو عادت ندارم اجر کنم…
بهم بر خورد .دندونامو رو هم فشار میدادم .با وجود اینکه خیلی سعی میکردم خودمو کنترل کنم اما قشنگ میشد فهمید که چه قدر حرصی شدم.پس برای اینکه بیشتر از این نقطه ضعف ندم دستش بدون حرف اضافه ی دیگه ای از پله ها رفتم بالا.
-کجا؟
-بالا
-عه توروخدا راس میگی؟پاشو بیا اینجا یه چیزی بده من بخورم.
چشمامو گرد کردم و حق به جانب گفتم:((الان اصلا سانس کاری من نیست.))
-حالا وارد سانسش میکنیم .
-نمیشه اصلا من الان باید مدرسه می بودم الانم باید برم درس بخونم.
-حالا فکر کردی اینهمه میخونی اتفاقی میوفته؟
-به خودم مربوطه
-ببین روتو کم کنااا من تا یه جایی هیچی نمیگم .همین یه ساعت پیش نبودم که مرده بودی بدبخت
اینو راست میگفت.یه کم مستاصل نگاهش کردم و دوباره رهمو کشیدم که برم .
-هوی باتو…
-دارم میرم ژاکتمو بیارم هوا سرده !
و بعد هم بدون اینکه دوباره برگردم راهمو کشیدم و رفتم.
نمیدونم چرا من انقدر بدشانس بودم…چرا هرکس که به نظرم ادم خوبی میومد اخرش طبل تو خالی می شد…چرا هیچکس نبود که بدون منت بخواد کاری رو انجام بده…اصلا مگه من بهش گفتم که بیا به من اسپری بده …بیا منو نجات بده !والا…البته خودمم پررو بازی در میاوردم و تقصیر خودمم بود.اصن با این قماش دهن به دهن گذاشتن کار ادم عاقل نبود.
بالاخره اونی رو که میخواستمو پیدا کردم.یه ژاکت بافتنی یاسی ٬سفید بود.از اول بچگیم مامانم هم میگفت که این رنگ بهم میاد.تولد پارسالم ایسان بهم هدیه داده بود و خیلی دوسش داشتم.تنم کردم و از پله ها رفتم پایین.
نشسته بود رو اپن !پسره ی گنده خجالتم نمیکشه .
-خوب حالا اگه وسایل گرما و راحتی و اسایش فراهم شد بفرما کارتو انجام بده
-چیکار کنم؟
-تو خودتو زدی به خریت یا …ای بابا!
-منظورم اینه که چی درست کنم؟؟؟
-چه میدونم ساعت ۱۱ چی میخورن اصولا؟
-نگاهی به جنسای رو میز انداختم.
-سوسیس تخم مرغ درست کنم؟؟؟
چشمای طلاییش برق زد
-اررره خوبه پایتم .فقط خوب از اب درمیاد دیگه ایشالا؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم که یعنی روتو کم کن نذار بازم داستان اون روز تکرار شه هاااا!
که اونم مثل اینکه خودش فهمید و نگاهشو جمع کرد.همونطور رو اپن نشسته بود و انگار قصد نداشت کلا از جاش تکون بخوره.و همونطور عین بچه ها پاهاش که اویزون بودن رو میزد به اپن.سوسیسارو خرد کردم و ریختم تو ماهی تابه با یه مقداری کره.همونطور که مشغول بودم اقا تازه شروع کردن به شعر خوندن و فاز گرفتن.اومدم غر غر کنم و پوفی اوفی چیزی ببندم بهش که دیدم نه …بچمون صداش خوبه بذار راحت باشه…
من دلم سفر میخواد اگه همسفرم تو باشی
خونه قصر و پادشاهش معلوم تاج سرم تو باشی
دلم درد سر میخواد اگه دردسرم توباشی
من لم بدم جلوی شومینه و اگه در بزنم تو باشی
دلم یه حس خوب میخواد حس خوب ینی صدای پات تو خونه
سرت رو پام تو حیاط و بهم بگی ستاره هات کدومه
به این جاش که رسید صداشو تا حد قابل درکی اورد پایین.اما من تو دلم و با یه خنده ی مرموز گوشه ی لبم ادامشو میخوندم:
حس خوب ینی طعم لب هات که مثل همیشه خوب و داغه
حس خوب همون عطر عشقته که میپیچه تو اتاقت
اصلا تتلو رو به صورت زنده اورد جلوی چشمم .خوشم اومد از صداش و با خودم گفتم کاش کامل میخوندش!!!غلط کردم اه چیش خوبه …پسره ی تنبل از خود راضی ….
به ۱۰ مین نکشیده سوسیس تخم مرغ اماده شده بودش .خواستم بذارمش تو دیس که گفت:((نه بابا نمیخواد تو همون ماهیتابه بیشتر فاز میده))
درحالی که دسته ی ماهیتابه رو تو دستم و رو هوا نگه داشته بودم این بار گذاشتمش روی یه زیر قابلمه ای رو میز درست رو به روش.بعدم خودش از تو کیسه یه شیشه دلستر دراورد و منم ظرف نونو با یه قاشق گذاشتم جلوش و از اشپزخونه رفتم بیرون.گرسنم بود و گرسنگیم با بوی غذا بیشتر هم شده بود.
-کجا؟؟؟ایندفعه میری کلاه بیاری لابد ستت تکمیل شه .
به سرتاپام اشاره کرد.نا خواسته هارمونی قشنگی درست شده بود .و خیلیم شیک .اما خدایی ناخواسته.
-نه خیر !میرم با اجازتون سر درسم.
-نمیخوری خودت ؟؟؟
برگشتم و نگاهش کردم.نتونستم بی مکث و محکم بگم و با یه حالت شل گفتم نه میل ندارم.
-حالا اشکال نداره یه اسپری دادم بهت دیگه بیا بابا رنگ از رخسارت پریده.
-روی دیوار یه اینه بود.سریع برگشتمو خودمو توش نگاه کردم.زد زیر خنده.خجالت کشیدم.مسخره ی مزخرف!
-اره بابا تابلو تر از این حرفایی…
دیگه حرصم گرفت و وقتی دیدم این اصلا انگار نه انگاره منم با پررویی رفتم کنار اپن صندلی رو جلو کشیدم و خیلی شیک نشستم و مشغول شدم.اصلا صحنه ی حماسه افرینی شده بود واسه خودش و کم کم داشت به مسابقه تبدیل میشد…کم کم هی لقمه ها بزرگتر …سرعت خوردن بیشتر …فعالیت دستا به مراتب چند برابر …دیگه جدی جدی داشتم هول میشدم که دستمو به نشونه ی صبر کردن گرفتم جلوش.لقمو قورت دادم و گفتم:((شما اروم بخورین من اگه سیر نشدین بازم درست میکنم خوب!ادم که اینطوری هیچی نمیفهمه!))
یه نگاه به ماهیتابه و بعد هم به دستای خودش و خودم انداخت.منم با ترتیب نگاهش پیش رفتم.ماهیتابه که محتویات درونش شده بود شبه جیگر زلیخا !اما دستامون…قطره قطره روغنی بود که میچکید ….
-نه همچین خوشم میاد میل نداشتی…
ریز ریز خندیدم.بعد یه چند ثانیه دوباره ولی این بار با حالت عادی و سرعت نورمال مشغول شد و منم پشتبندش!ماهیتابه دیگه خالی شده بود و کسری داشت زحمت روغنای تهشم میکشید…خلاصه اخرش جوری به نظر میرسید که انگار تو ماهیتابه از اولم فقط و فقط روغن بوده و نه چیز دیگه ای.
دستشو دراز کرد و جعبه ی دستمالو کشید سمت خودش ۲٬۳ تا خودش برداشت و ۲٬۳ تا هم با دوتا انگشتش داد دست من .دستامو پاک کردم و خواستم ظرفارو جمع کنم که گفت :((اصلا عالی بودا خودمونیم جون میده باهات رفت شاندیز کل اندخت !همچین مردونه پا به پای ادم پیش میای ماشالا …)
حین ماشالا گفتنش هم به سرتاپام اشاره کرد.خندم گرفته بود و دیگه جلوشو نمیگرفتم…
نفهمیدم موقع ظرف شستن من کی از اشپزخونه رفت بیرون...
روی کتاب خوابم برده بود .نگاهی به ساعت انداختم ۶ بود .نیم ساعت خوابیده بودم.خدارو شکر روز مفیدی بود میشه گفت .تا جایی که تونسته بودم یه بند کارکرده بودم.
از پله ها رفتم پایین .شب شده بود و چراغا هم خاموش بودن.کورمال کورمال رفتم سمت پریز برق .دستمو بردم سمت کلید برق که یکی دستشو گذاشت رو دستم .هول شدم و پریدم هوا .دستمو از دستش کشیدم کنار و عقب گرد کردم.اما با اینکارم هم رفتم تو بقل یکی که پشتم بود.داشتم رسما سکته میکردم.
-اون چراغو روشن کن ببینم چیکار میکنی؟؟؟
چراغا روشن شد.تو اوج ناباوری دیدم که تو بقل پناهیم !!!خودمو سریع و هول زده از بقلش بیرون کشیدم.با اخم نگام کرد.برگشتم تا اونی که دستشو گذاشته بود رو دستمو ببینم.گفتم احتمالا کسری باید باشه اما…!در کمال ناباوری دیدم که شهابه !همونی که تو کافی شاپ بهم کارتشو داد.با یه پوزخند مرموز بهم زل زده بود.
-خیلی خوب برو بشین
پناهی انقدر با جذبه و با اخم به شهاب دستور داد که منم خودمو جمع کردم.روم نمیشد بهش نگاه کنم …
-واس چی چراغا خاموش بود؟
-من بالا بودم بعد یهو
-خیلی خوب نمیخواد فلسفه بچینی این همون یاروه دیگه؟
نگاه دوباره ای به شهاب انداختمو گفتم :((بله ))
-خوب واسه چی وایسادی منو نیگا میکنی؟؟؟پاشو برو یه چیزی بیار !ابرومو جلو این یکی دیگه نبر.
بعدم بدون هیچ حرف اضافه ی دیگه ای رفت.عوضی همچین میگه این یکی که انگار من بد بخت چیکار کردم.
نمیدونم چرا ولی از پذیرایی از این ادما بدم میومد…اوج سختی و حقارتش همین پذیرایی کردن بود.حاضر بودم یه اتاق لباس بشورم ولی ازاینا پذیرایی نکنم …
سینی رو جلوش نگه داشتم.نه دلم میخواست تو چشمای شرورش نگاه کنم و نه اینکه مظلوم جلوه کنم .یه نگاه سرد بهش انداختم و منتظر موندم که فنجونو برداره .مرموزانه نگاه کرد و بعد از چند لحظه بالاخره دستشو اورد جلو و فنجونو برداشت.تو لحظه ی اخر تخس وارانه نگاهش کردم و بعد هم رفتم.دلم میخواست هرچه زودتر از تیررس نگاهش خلاص شم .بعد از اینکه به پناهی هم تعارف کردم و رد کرد زود رفتم بالا .نشستم روی تخت .نفسمو با صدا دادم بیرون و نگاهی به اینه انداختم.نباید وقتمو به بطالت میگذروندم .دراز کشیده بودم روی تخت و مشغول تست زدن بودم که صدای داد بلندی رو شنیدم .
-تو خیلی غلط میکنی مرتیکه ی …
سرخ شدم .تند تند داد و بیداد میکردن و فوش میدادن .صدای کوبیده شدن در و بعد هم داد بلند پناهی که میگفت هری به داد و بیداد ها خاتمه داد.رفتم پشت پنجره و پرده رو کنار زدم.شهاب داشت میرفت که انگار متوجه شده باشه برگشت و نگاهی به پنجره انداخت.نگاهش برقی داشت که ادمو میترسوند.پرده رو انداختم و برگشتم که چشمای به خون نشسته ی پناهی از جا پروندم .
-پشت پنجره چه غلطی میکردی ؟؟؟؟هان ؟
صداش اونقدر بلند بود که زبونم بند اومد
-هی ….هیچی به خدا گ
-هیچی اره ؟؟؟به وقتش حساب تو رو هم میرسم اساسیییی وایسا حالا
-برای چی خوب ؟
-برای چی و زهر مار وسایلتو جمع کن
چشمامو گرد کردم و متحیر نگاهش کردم .یعنی اونقدر عصبانی شده بود که میخواست اخراجم کنه ؟؟؟
-اخراجم ؟
-نه جمع کن وسایل اصلی تو .لباس و کتاب و اینارو اما جهاز برون راه نندازی مثل اونموقع ها
-خوب قراره کجا…
-انقدر سوال نپرس کاری که بت میگمو بکن
-نمیشه که …!
-باید یه چند روز بریم کیش
-بریم ؟
-تو هم با ما میای
-نه من نمیام .
-غلط کردی مگه دست خودته ؟؟؟
-اقای پناهی میشه داد نزنین الکی !من واسه چی باید با شما بیام …
-چون من میگم یالا
-ولی من مدرسه دارم اصلا هم نمیتونم از تهران بیرون بیام اونم با کسایی که نمیشناسم
-عه ؟؟؟خیلی خوب وقتی زبون ادم حالیت نمیشه به زور میبرمت .
-من نمیام حتی به زور
-حالیت میکنم ببین من تا ۳ میشمرم اگه اومدی مثل بچه ادم وسایلتو جمع کنی که هیچی وگرنه بد میبینی
دستمو بغل کردم و منتظر موندم تا شمارشش تموم شه .والا مگه چه غلطی میتونست بکنه ؟
-۱
۲
-ببین من دیگه قاطی کنم خدا هم از پسم بر نمیادا
-هه
یهو انگاری که یه واکنش شیمیایی خطر ناک صورت گرفته باشه گر گرفت و اومد سمتم .ترسیدم و نا خوداگاه جیغ کشیدم.قبل از اینکه بخوام حرکتی کنم گردنمو گرفت.دستش قشنگ دور گردنم حلقه شده بود.
-ببین جوجه !تو که هیچی ولی من قاطی کنم خود بوشم میبندم به رگبار .وقتی بهت میگم جمع کن یعنی جمع کن !زر زر اضافه میکنی اره ؟پوزخند تحویل من میدی؟
داشتم خفه میشدم .پسره ی وحشی کثافت مظلوم گیر اورده بود.گردنمو ول کرد و این بار بازومو محکم تر گرفت.کشوندم کنار کمد .
-یالا ببینم یالا تا ازین بدتر عصبانی نشدما ….بجنب
-نمیخوام مگه زوره ؟
از درد داشت اشکم در میمومد و این خیلی افتضاح بود تو اون شرایط
-از زورم بدتره !اگه میتونی مقابله کن حالا !من نرفتم کلفت بی کس و کار گیر بیارم که بخواد ۳ ساعتم جلوم قدقد کنه الانم اگه مجبور نبودم انقدر وقتمو واسه تو هدر نمیدادم حالام اگه استخون دستتو دوس داری جمع کن بساطتو
بعد هم یک چمدونو با پاش زد سمتم .اما هنوز بازومو ول نکرده بود.اونقدر داشت محکم فشار میداد که حرفاش پیش چشمم مهم نمیومد .
-خیلی خوب ولم کن اشغال
-چی گفتی؟؟؟نه الان چی گفتی تو ؟؟؟؟
بازهم فشار داد.اینبار واقعا از درد اشکم دراومد و گفتم :((توروخدا ول کن دستم شیکست ببخشید !!))
ولم کرد و هولم داد سمت کمد.بازومو با اون یکی دستم گرفتم و کمی مالش دادم .حتی با حرکت اروم دستم هم دردم میومد .تصمیم گرفتم دست بهش نزنم و با پشت دست اشکمو پاک کردم.
اروم نشستم و چند تا لباس از تو کمد دراوردم و گذاشتم توی ساک .هنوز تو اتاق وایساده بود و سرش اینبار تو گوشیش بود.تو دلم هرچی فوش بلد بودم بهش دادم و نفرینش کردم پسره ی وحشی رو .بعد از لباس قاب عکس مامان بابا و یه سری خرت و پرت دیگه رو هم برداشتم.روم نمیشد جلوش نوار بهداشتی هم بردارم .اوضاعم داغون بود وبا حرکتای این وحشی داغون ترم شده بود.توی اینه که نگاه انداختم زردی صورتو بی حالیم بد جور تابلو کرده بود شرایطمو.برگشتم و نگاهش کردم.هنوز سرش تو گوشیش بود.نه دلم میخواست باهاش دهن به دهن بذارم و نه روی اینو داشتم که جلوش کاری انجام بدم.دستم داشت میلرزید و جای تعجب داشت که با وجود اینکه گردنمو اونقدر محکم گرفت دوباره به سرفه نیفتاده بودم.شاید تاثیر اسپری کسری بود…ناخوداگاه لبخندی مهمون لبم شد !اما دلیلشو درست و حسابی نمیدونستم.تلفنش زنگ خورد و شروع کرد به بلند بلند حرف زدن و داد زدن.خیالم راحت شد که هواسش پرت شده و سریع پدو جاسازی کردم.نفس راحتی کشیدم و کولمو از کنار کمد برداشتم و شروع کردم به ریختن کتابام توش …اما یه لحظه …به خودم گفتم که من الان واقعا دارم با اینا میرم کجا ؟اصلا اطمینانی هست ؟وقتی برگشته میگه من از قصد یه ادم بی کس و کارو استخدام کردم …نکنه …
خدای من !برای اون که زدن زیر اون قرار داد کاری نداشت .مستاصل شدم.تو فکر بودم که صدای نحسش بازم از فکر درم اورد:((انقدر فس فس نکن علاف تو نیستما ))
-من واقعا نمیتونم با شما بیام !من …من اصلا …من میترسم
-اخییی کوچولو
کوچولو رو در حالی گفت که لباشو به طرز مسخره ای غنچه کرده بود.واقعا میخواستم بزنم تو دهنش.
-ببین هنوز اونقدر بیکار و بی مغز نشدم که به سرم بزنه بخوام سر یه دختر بلایی بیارم حتی اگه کس و کاری نداشته باشه و اینکه هنوز اون قرار داد سر جاشه باطل نشده و من هم روی حرفم هستم .الانم این هیچ اهمیتی نداره این چیزارو باور کنی یا نه چون در هر حال باید با من بیای !
-ولی …
-دیگه ولی و درد !جمع کن یالا.
با نفرت بهش نگاه کردمو کتابامو عصبی ریختم تو ساک.بعد هم از جام بلند شدم و نگاهش کردم.
-تمومه ؟
نگاه دیگه ای به وسایلم انداختم و گفتم :((گمونم))
-خیلی خوب راه بیوفت
پشت سرش خیلیی اروم اداشو دراوردم که سریع برگشت سمتم.هول شدم و دسته ی چمدونو گرفت و اومدم با اون یکی دستم کولمو بردارم که صدای اخم بلند شد.دست خودم نبود ولی واقعا خیلی درد میکرد بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم .
پوفی کشید و اومد دسته ی چمدونو از دستم گرفت و بلندش کرد و تندی از اتاق زد بیرون.منم کولمو انداختم رو دوشم و از پله ها رفتم پایین .به تبعیت ازش رفتم تو پارکینگ.این دفعه در یه لندکروز مشکی رو باز کرد و چمدونو انداخت توش .بعد هم خودش رفت سمت درو سوار شد .مونده بودم.پام نمیرفت سمت ماشین و اصلا هم دلم نمیخواست سوار شم .اصلا دلیلی نبود برای سوار شدن.میتونستم فرار کنم ؟نه کار احمقانه ای بود چون بازم کفری میشد و یه بلایی سرم میاورد.همونطور که به زمین خیره شده بودم و فکر میکردم شیشه رو کشید پایین
-بلد نیستی سوار شی عمویی؟
حرصم به شدت دراومد و در ماشینو باز کردم و سوار شدم.اونم به محض سوار شدن من دکمه ی ریموتو فشار داد و زد بیرون.خیلی تند حرکت میکرد.صدای گوشیش بلند شد.
-بله ؟دارم میام یه فک کنم نیم ساعت دیگه فرودگاهم .اره …مگه میتونست نیاد اخه ؟؟؟چه خبر ازون مرتیکه ی …!؟(لبمو گاز گرفتم و رومو برگردوندم سمت پنجره )خوب …اه کثافتو دارم براش …اره وایسا حالا .اوکی فعلا
بعد هم گوشی رو انداخت یه گوشه از ماشین.روانی کننده تند ولی ماهر میروند .بار اولم نبود که توماشینش میشستم.البته یه ماشین دیگه…
ترس تموم وجودمو چنگ مینداخت …عاقبت کار معلوم نبود .داشتم کجا میرفتم ؟با کی میرفتم ؟؟؟ساعت ۱۲ نصف شب …
شکمم هم شروع کرده بود به قار و قور کردن و از اون طرف درد هم میکرد.کمر درد وگردن دردو بازو دردو هزار تا کوفت و زهرمار دیگه باهم بهم هجوم اورده بودن.انگار همه چی دست به دست هم داده بودن که منو جلوی این پناهی مغرور ضعیف جلوه بدن.
-دست کن از تو داشبورد یه سی دی ابیه درار بذار تو ضبط.
سرمو پایین بردم و بین سی دی ها نگاهی انداختم.پیداش کردم و گذاشتمش تو ضبط .بلافاصله صداشو زیاد کرد. اهنگ تونایت انریکه بود.تو دوران عادتم به همه چیز حساسیت و الرژی فجیعی پیدا میکردم.صدای اهنگ رو مخم بود .
دیگه نتونستم تحمل کنم.
-میشه صداشو کم کنین ؟
-ها؟؟؟
-میگم میشه …صداشو …کم …کنین ؟
-واس چی؟
-هیچی
دست برد و صدای ضبطو اورد پایین .پشت چراغ قرمز گیر کرده بودیم .تو دلم غوغا بود.طاقت نیاوردم ساکت بشینم
-من نباید هیچی ازین سفر واجب و یهویی بدونم؟؟؟
-فعلا نه
-شما دارین میرین فرودگاه من که بلیط…
-میشه انقد سوال نپرسی ؟؟؟
-میشه دم یه قبرستونی نگه داری؟من حالم بده !
نمیدونم چی شد که این سوالو اونم با صدای بلند گفتم.با تعجب نگاهم کرد.لبمو گاز میگرفتم که مبادا دیگه بیشتر از این ضایع بازی در بیارم .
-چته ؟؟؟حالا نمردی که !کسی از درد بازو نمیمیره !!!
این پسره قد تر از این حرفا بود.شیشه رو کشیدم پایین که لااقل یه کم هوا بخورم .واقعا ادم بیشعوری بود که نگه نمیداشت.دقیقا تا اینو توی دلم گفتم ماشینو زد کنار یک مسجد که کنارش هم درمانگاه و داروخونه بود.سریع فرصتو غنیمت شمردم و درو باز کردم اما دست برد و درو قفل کرد.
-ببین یه نفعته که فکر فرار…
این دفعه من نذاشتم حرفش تموم شه و درو باز کردم و دوییدم سمت وضوخانه ی مسجد.
اب رو که به صورتم زدم احساس کردم دوباره زنده شدم.یادم افتادکه حتما هم باید اسپری بخرم چون این بار کسرایی نیست که بخواد نجاتم بده و تازه کلی هم منت بذاره دست کردم تو جیبم اما به اندازه ی کافی پول نداشتم.برگشتم سمت ماشین.
-میشه یه دقیقه در صندوقو بزنین ؟
-واس چی؟
-میخوام کیفمو بردارم باید از داروخونه چیزی بخرم
نگاهش شکل مرموزانه ای به خودش گرفت
-عه مگه برنداشتی از خونه؟
با چشمای گرد شده نگاهش کردم.زبون عاجز میشد از وصف کثافت بودن های این پسر .پوزخندی زد و قفل صندوقو زد.
-فقط سریع .
با عصبانیت رفتم و کیف پولمو برداشتم.میتونستم تصور کنم چه قدر سرخ شدم.
تو ماشین که نشستم نگاهی به جعبه ی تو دستم انداخت .کنجکاوانه نگاهش کردو منم انداختمش تو جیب کاپشنم.بعدم خیلی فاتحانه رومو برگردوندم طرف شیشه...
خیابون خلوت بود و خیلی زود رسیدیم به فرودگاه .دلم شور میزد و استرس داشتم .اعتماد کردن به یه همچین ادمی کار سختی بود و از اون بدتر تحمل کردنش بود.
-بعد اونوقت ببخشید این مسافرت شما چند روزست ؟؟
-معلوم نیس
جیغ زدم :(چی؟؟؟))
اخم کرد و گفت :((صداتو بیار پایین !یعنی همین که شنیدی .شاید اصن به روز نکشه …شاید یه هفته دوهفته یه ماه …))
-یه ماه؟؟؟
یه بار دیگه بغل گوش من جیغ جیغ کنی با پشت دست میخوابونم تو گوشت کلا خفه شی !
-نگاهی به دستش که تا جلوی صورتم اورده بود انداختم و بعد با صدای اروم تری گفتم :(( ولی من کار دارم تهران !))
-چیکار داری؟بچت رو گازه ؟
-چه ربطی داره !
-با من یکی بدو نکنااا
-نمیشه
-بله؟
-نه یعنی منظورم اینه که نمیشه اونقدر طولانی !درست نصف کتابو هنوز یاد نگرفتم.
-خودت بخون یاد بگیر
-وا
-والا
-نمیشه که …
-پیاده شو دیگه هم زر زر اضافی نکن اعصاب مصاب ندارم امشب میزنم اون یکی بازوتم چلاق میکنم !یالا
بعدم خودش از ماشین پیاده شد و رفت سمت صندوق .
خیلی غلیظ گفتم: کصافط !
که یهو چند ضربه ی محکم به در خورد.۷ جدمو یاد کردم از بس که ترسیدم.
اما نشنیده بود و فقط میخواست بگه که زودتر پیاده شم.
درو باز کردم .کوله و چمدونمو گذاشته بود جلوی ماشین.دست بردم و کولمو برداشتم.خودش هم راه افتاد که بره و ماشینو قفل کرد.درمونده به چمدون خیره شده بودم که برگشت و گفت :((راه بیوفت دیگه))مظلومانه نگاهش کردم.با عصبانیت و قدم های محکم اومد سمتم.ترسیدم و چند قدمم رفتم عقب .
-یعنی واقعا جای شکر داره واقعا جای شکر داره که به پات نزدم و الا الان باید با ویلچر میبردمت !
بعدم دسته ی چمدونو گرفت و دنبال خودش کشوند.با اینکه به من گفته بود همه ی وسایلمو جمع کنم و زیاد هم لباس بردارم اما خودش فقط یه ساک دستی دستش بود.اونم یه همچین ادمی که انقدر لباس براش اهمیت داشت.دنبالش راه افتادم.حس غریبی داشتم.
-الو کجایی؟؟؟یه دستی چیزی تکون بده ببینمت.اهان حله حله اومدم.
گوشی رو قطع کرد و راه افتاد سمت سالن پرواز های داخلی.محیط فرودگاه رو از بچگی دوست داشتم.عاشق این بودم که هی دور بیوفتم تو فرودگاه و همه جارو نگاه کنم.بادیدن پاستیل فروشی یه چند لحظه ایستادم و نگاه کردم.اخ که چقدر دلم پاستیل میخواست.اما با نگاه پسری که تو مغازه وایساده بود و داشت شیطنت امیز نگاهم میکرد به خودم اومدم و با یه اخمی رفتم دنبال پناهی…تو فکر این بودم که یعنی کی رو میخواست ببینه که کسری رو دیدم …و یه مقدار احساس امنیت کردم.باز هرچی بود ازین پناهی ادم تر بود.اروم سلام کردم .جوابمو داد و بعد هم مشغول حرف زدن با پناهی شد.ریز ریزحرف میزدن و جفتشونم اخماشون تو هم بود.نگاهی انداختم به تلوزیونی که برنامه ی پرواز ها رو نوشته بود.پرواز تهران به کیش ….ساعت 10
نگاهی به ساعتم انداختم .تازه ۹ بود.اووف .نگاهمو دور گردوندم و دنبال جایی گشتم که بشینم .رفتم و روی یکی از صندلی های بیرونی کافی شاپ نشستم.روانی این تلاطم مردم بودم.روی میز ضرب گرفته بودم و واسه خوندم یه اهنگی رو زمزمه میکردم که یه پسره اومد بالا سرم وایساد.
خانوم شما چیزی میل دارین ؟
-نه راستش فقط میخواستم بشینم…
-خوب مشکلی نداره که !چیزی میل ندارین ؟
-نه ممنون
-طوری نیست یه قهوه مهمون من …
تا اومدم بگم نه اقا ممنون …!
-شما برو به کارت برس !گارسون هس
یه کم خودمو ناخوداگاه جمع و جور کردمو صاف نشستم.بنده خدا بدجور ضایع شد.کسری بود.تیریپ اخم خیلی جالبش نمیکرد ولی لحنش به اندازه ی کافی جدی بود.
-برای نشستن خالی صندلی خالی هم هست !
-میدونم …ولی خوب اومدم که …
-کرم داری چون
-نه خیر اقا !
-هه واضحه !
-این که یه پسر بخواد قاپ یه دخترو بدزده خیلی طبیعیه و منم دروغ نمیگم.!
منم خیلی جدی اینو گفتم!جدی تر از همیشه.
بعدم پاشدم که برم روی یه صندلی بیرون کافی شاپ بشینم که گفت:بشین
-نه اخه میدونین برای نشستن خالی صندلی خالی هم هست.
-حالا که انقدر بچه ی حرف گوش کنی هستی و عین حرفو حفظ میکنی بشین!
صنلی رو کشیدم عقبو نشستم
-بفرمایید !
-امری نیس !گفتم بشین !
-وا !خوب من میخوام برم یه جا دیگه بشینم.
-همینجا میشینی !
-نمیخوام
-زر زر اضافی تو این مسافرت بخوای بکنی ارمان که کلا اعصاب نداره منم قاطیم بد میشه واستا !!!اصن من باید بالاسر تو واستم شصت پات نره تو چشت حالا داری کیشم که میای
-بچه نیستم!
-شاید !ولی دست و پا چلفتی هستی تا دلت بخواااد بعدم این سفر خطرای خاص خودشو داره
-خوب من اصلا نمیخواستم..
-حالا که باید بیای
اومدم یه چیز دیگه بگم که پناهی صندلی اون طرف میزم کشید عقب و نشست.اول یه اخم به من کرد و بعدم گوشیشو دراورد و مشغول شد.منم با دیدن پناهی ساکت شدم و تکیمو دادم به صندلی.اهه لامصب ادم پیش اینا هم معذب بود هم حوصلش سر میرفت.از جام بلند شدم که دوتاشون همصدا گفتن :کجا ؟؟؟
مات و مبهوت نگاشون کردم اول !
-کار دارم
پناهی:بشین سرجات ببینم !کار دارم !
-دسشویی دارم !میتونم سر جای شما هم بشینم !!!
بدبخت وارفت … کفرم دراومده بود.کسری نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده .
-حالا اجازه هست؟
-من این زبون تورو یا کوتاه میکنم یا میبرم !گم میشی میری ۵ مین دیگه هم اینجایی !فکر فرارم اگه بزنه به سرت…
-حسابم با کرام الکاتبینه !
یه لحظه قاطی کرد اومد از جاش بلند شه بیاد جلو که کسری گرفت نشوندش .منم دیدم دارم زیاده روی میکنم سریع دررفتم.
وقتی برگشتم دیدم که ببهه !چه خودشونم تحویل گرفتن!کیک و چایی و قهوه و ..الهی کوفتتون شه !
خیلی شیک نشستم رو صندلی و اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.اون دوتا هم به حرف زدنشون ادامه دادن.گذشت و گذشت و گذشت دیدم نه اینا همینطوری فقط دارن میخورن از کیکه فقط یادش موند…بله اخرین تیکشم پناهی خیلی تمیز کوفت جون کرد…اصلا حالم خیلی بد شد…من همینطوری جان در بدن نداشتم اوضامم خطری بود از ساعت ۱۱ هم هیچی نخورده بودم…همچین اروم ولی با بغض گفتم :ضعیف کشای بدبخت…
اینام شنیدن…بد جور ضایع شدم اصلا همچین بد داشتن قهقهه میزدن که نگو.اصلا هم نمیشد به روی خودم نیارم.این دفعه با شتاب بیشتری از جام بلند شدم که پناهی با خنده کفت :کجا دوباره ؟
-دارم میرم یه چیزی بگیرم بخورم!
دوقدم برنداشته بودم که صدای نحسی از بلندگو اعلام کرد :مسافرین پرواز تهران به کیش جهت تحویل بار اقدام کنن …!
صدای خندشون عجیب رو مخم بود.داشت گریم میگرفت دیگه…
تا لحظه ی ورود به هواپیما سرم مماس سینم بود و از فرط ضایع شدنم سرمو هم بالا نگرفتم.حتی وقتی بلیطمو با اسم بهار ارجمند دادن دستم و کلی هم تعجب کردم.
کسری جلوم بود پناهی هم پشتم.توی همون قسمت فرست کلاس هواپیما پناهی خر بازمو کشید و فرستادم سمت یه صندلی .اول یه کم نگاه نگاه کردم.بعد خواستم شرایطو بسنجم و ببینم که کی قراره بشینه بقل من…
-برو بشین دیگه .
-اینجا ؟؟
-نه تو قسمت بار!اتفاقا جا میشیا !بیا تعارف نکن…!
-اخه…
-بیا برو تو دیگه.
سنگینیمو حفظ کردمو رفتم نشستم.خیلی گرسنم بود.بدجور ضعف کرده بودم.با این حال به روی خودم نیاورم و رومو دادم به پنجره.پناهی داشت بلیطشو نگاهو میکرد و کسری هم پشت ما نشسته بود.و گویا بقلش کسی نمیشست .
-ببین منو نیگا کن اونجا اسمت دیگه …
برگشتم سمتش .یهو با یه قیافه ی کجی خیره شد بهم .ترسیدم.
-چی شده ؟؟؟
-تو چرا انقدر زرد شدی؟؟؟بابا بیا بگیر الان میمیری کار دستم میدی!
دست برد و از تو ساکش یه ساندویچ دراورد.نگاهی بهش انداختم و گفتم :((نه من گرسنم نیس مرسی ))داشتم عین چی دروغ میگفتم.بد تر از همه صدای قارو قور شکمم بود.
-ولی مثله اینکه نظر ایشون متفاوته ها
اصلا باورم نمیشد که رنگم ممکنه تا اون حد پریده باشه.اما یکی از مهمانداراهم داشت رد میشد که گفت :خانم شما حالتون خوبه ؟اب قندی چیزی نیاز ندارین؟؟
عزیزم خوبی؟؟؟
ای خدا بسوزه پدر این عادت ماهیانه…
پناهی هم داشت خیره خیره به من و این مهمانداره نگاه میکرد.
-نه …چیزی نیس مرسی …
-وایسا یه لحظه فهمیدم دردتو!
چشمام گرد شد !ساندویچه رو باز کردم و یه گاز ازش زدم.
-کسری بابا این که میمیره اونجا !!!
پناهی همچین تعجبی کرده بود که قیافش واقعا دیدنی بود.
کسری صداشو اروم کرد و بهش یه چیزی گفت که البته من شنیدم:نه فک نکنم بیشتر از ۷ روز اینطوری باشه …!
یعنی اشتهایی بود که هلاک شد .خاک بر سر تابلوم نکنن …خاک بر سر ژن و هورمونام نکنن !خاک بر سرم!
-بیا عزیزم بیا اینو بگیر بخور بهتر شی !اینم اب
یه بسته قرص ژلوفن و یه لیوان اب داد دستم.منم تشکر کردم ازش و نشستم.
پناهی هم یه نگاه به من و بعد یه نگاه به کسری انداخت و نشست سر جاش .قرصو خوردم و دیدم که اصلا اینطوری که من نمیتونم کاری انجام بدم که …معذبم …!
-میگم …نمیشه که …من برم …
-کجا ؟؟؟
-عقب
-عقب واسه چی؟
-من اینجا معذبم !
-اووف …پاشو برو بابا پاشو برو
-مرسی
اصلا انقدر خوشحال شدم…فک نمیکردم حرفمو قبول کنه.
-ببینم هواپیما سوار شدی تاحالا ؟
حق به جانب گفتم :((بله ))
-کشتی چی؟
-یه بار …
-دریا زده و اینا هم میشی
-اره …بد جور چطور؟
-یا صاحب زمان گاوم تیم فوتبال زایید که … !هیچی بشین .کسری بیا جلو بابا بیا جلو !
کسری هم که هر هر فقط میخندید.
ساندویچه رو نصفه خوردم و باقیشم گذاشتم صندلی کنارم و نگاهی به بیرون انداختم…چه منظره ی خوشگلی گرچه شبه و گرچه اسمون کثیفه…
دم ژلوفنه و مهمانداره گرم …چه خوابه شیکی بود....