خاطرات خون اشام1-7 و اخر
مي خواسته همين اتفاقي بيفته که الان افتاده. مي خواسته که تو به خودت شك کني. مي خواسته که تو خيال کني که قاتلي. اما استفان اين حقيقت نداره. استفان حالا تو
ديگه حقه ي اون رو کشف کردي، ديگه نبايد بترسي.
النا ايستاده بود و از اين که توانسته بود استفان را از شك بيرون بياورد خوشحال بود. يكي از شوم ترين شب هاي زندگي النا حالا به شبي شيرين براي او تبديل شده بود.
- براي همين چيزا بود که هميشه از من فاصله مي گرفتي؟ آره؟
النا دستان استفان را گرفت و ادامه داد:
- حتماً مي ترسيدي که به من آسيبي برسه. اما ديگه نبايد بترسي استفان. ديگه دليلي براي ترس وجود نداره.
- وجود نداره؟ استفان تند تند نفس مي آشيد و دستانش را محكم مشت کرده بود. انگار که سر دو مار را در دست داشت.
- فكر مي کني دليلي براي ترس وجود نداره؟ ديمون ممكنه به اونا حمله کرده باشه اما اون فكر منو کنترل نمي کنه. تو نمي دوني که من چه فكرايي در مورد تو کردم النا.
- استفان من مي دونم که تو نمي خواي کسيبي به من برسوني.
- نه؟ مي دوني چند بار شده که تو رو توي مدرسه بين بقيه ديدم و به زور جلو خودمو گرفتم که بهت دست نزنم؛ مي دوني چقدر گردن سفيدت با اون رگ هاي آبي زيرش وسوسه ام کرده؟ چشم هاي استفان که به پايين گلوي النا خيره شده بود النا را ياد چشم هاي ديمون انداخت. قلب النا شروع کرد به تندتر تپيدن.
- بارها شده بود که با خودم فكر کردم توي همون مدرسه جلوي همه ازت به زور خون بگيرم.
- لازم نيست به زور اين کارو بكني. من تصميم خودم رو گرفتم استفان.
صداي النا آرام بود و به صورت استفان نگاه مي کرد.
- من مي خوام... استفان آب دهانش را به سختي پايين داد.
- تو نمي دوني که از من چي مي خواي.
- فكر مي کنم بدونم. من مي خوام مثل تو بشم. منظورم اين نيست که تغيير کنم فقط کمي خون مبادله کنيم بدون اينكه اتفاقي بيفته. نمي شه؟ من فكر مي کنم بايد بشه.
النا سپس با لحني آرام تر گفت:
- چقدر کاترين رو دوست داشتي؟ اما الان که کاترين نيست. تو مي خواستي هميشه با کاترين باشي اما کاترين ديگه رفته. ولي من هستم استفان. من دوستت دارم و مي خوام باهات باشم.
- تو نمي دوني چي داري مي گي. استفان خيلي صاف و رسمي ايستاده بود و حالتي جدي در چهره اش بود. نگاه مضطربش را به النا دوخته بود.
- اگه ما يك بار اين کار رو بكنيم ديگه چيزي نمي تونه مانع از اين بشه که من تغييرت بدم يا بكشمت. لذت اين کار اون قدر زياده که هر کسي رو وادار مي کنه تا تَهش بره. تو هنوز نمي دوني النا من کي هستم. و چه کارهايي ممكنه بكنم. النا ايستاده بود و در سكوت به او نگاه مي کرد. سرش را گرفته بود بالا و ظاهراً با نگاه هايش بيشتر استفان را عصباني مي آرد.
- به اندازه کآفي نديدي يا مي خواي که باز هم نشونت بدم؟ نمي توني تصور کني که من چه بلايي مي تونم سرت بيارم؟استفان به سمت شومينه خاموش رفت و از کنار
آن تكه چوبي را که کلفت تر از مچ هر دو دست النا بود برداشت. سپس آن را به راحتي از وسط نصف کرد و گفت:
- فرض آن اينا استخون هاي تو باشن. کنار اتاق روي زمين بالش تخت افتاده بود. استفان آن را برداشت و با ناخن هايش آن را پاره کرد و گفت:
- فرض آن اين پوست تو باشه. و بعد با گام هاي بلند به سمت النا رفت و شانه هاي او را گرفت و او را به خودش نزديك کرد. استفان خيلي تند نفس مي کشيد و بازدمش موهاي نرم النا را تكان مي داد. لب هاي استفان بالا رفت. صداي نفس کشيدن استفان داشت مثل روي پشت بام مي شد و دندان هايش مثل قبل بيرون زده بود و تيز تر و سفيدتر از قبل به نظر مي رسيد. حيوان شكارچي درون او داشت دوباره بيدار مي شد.
- گردن سفيد تو... النا چند لحظه به صورت ترسناك استفان خيره شد و بعد چيزي در ناخوداگاه او به او گفت که دست هايش را روي صورت استفان بگذارد و... النا بي آن که بداند دارد چه کار مي کند دست هايش را روي گونه هاي سرد استفان گذاشت و سپس صورت استفان را به خود نزديك کرد. در چهره استفان تعجب به وضوح ديده مي شد. النا
نترسيده بود و نمي خواست او را از خود براند. النا صبر کرد آن قدر که در نگاه استفان توحش جاي خود را به نياز داد. استفان سراپا نياز بود. النا مي دانست که استفان از چهره ي او بي پروايي و عشق را مي خواند. لب هاي النا آرام از هم باز شدند. حالا هر دو نفرشان تند تند نفس مي آشيدند. آهنگ قلب هاي شان با هم يكي شده بود و نگاه شان به چشم هاي يكديگر بود. بدن استفان آرام مي لرزيد، درست مثل زماني که به خاطرات کاترين فكر مي کرد. انگار جسمش ديگر نمي توانست اشتياق روحش را پنهان کند. استفان مي خواست مخالف کند اما وقاري که در حرکات النا بود مانع از آن مي شد. قدرت عشق النا از قدرت هاي فرا بشري او زيادتر بود. النا چشم هايش را بست و تنها به استفان فكر
کرد. ديگر چيزهاي وحشتناکي که آن شب اتفاق افتاده بود آزارش نمي داد. استفان آن قدر محتاطانه دستش را توي موهاي النا فرو برده بود که انگار هر لحظه ممكن است کل
زيبايي آن ها در دستانش بشكند. النا دهان بر دهاني گذاشته بود که چند دقيقه قبل ترسناك ترين کابوس هاي ممكن را برايش تعريف کرده بود.
النا تغيير حالات و رفتار استفان را حس مي کرد. تسليم شدن او را به خود حس مي کرد. لرزش اندامش را، تندتر شدن تپش قلبش را و داغ شدن صورتش را حس مي کرد. چيزي، هم به استفان و هم به النا، ثابت شده بود.
- تو هيچ وقت به من آسيب نمي رسوني استفان. وقار و متانت رفتار استفان را النا با بي پروايي جواب مي داد و اشتياق شديد النا را استفان با احتياط در آغوش مي گرفت. هيچ عجله اي نداشتند هيچ خشونتي در رفتارشان نبود. استفان آرام النا را نشاند. قلب النا مانند قلب بچه گنجشكي تند تند مي تپيد و نفس هايش به سختي از سينه پر دردش بيرون مي آمد. النا چشم هايش را بست و گذاشت که سرش آزادانه به عقب برود. ديگر وقتش شده بود. النا به آرامي سر استفان را به پايين هدايت کرد. لب هاي استفان روي گردنش بودند. نفس گرم او را روي پوستش احساس مي کرد. و بعد حس کرد که تيزي دندان هاي او گردنش را مي خراشد. درد وحشتناك يك لحظه آمد و رفت و بعد لذتي عميق جانشين درد اوليه شد. النا از شيريني اين احساس مي لرزيد. استفان قبل از آن آک بخواهد کاري بكند سرش را بالا آورد. النا به صورت او نگاه کرد، به صورتي که ديگر بدون هيچ نقابي در مقابلش بود. بين او و استفان ديگر هيچ ديواري فاصله نينداخته بود. نگاه استفان قدرت را از النا مي گرفت. سرش گيج مي رفت. استفان پرسيد:
- به من اعتماد مي کني؟ النا سرش را به نشانه تائيد تكان داد. استفان که همچنان چشم در چشم النا داشت از کار تخت چيزي برداشت. يك خنجر بود النا از ديدن آن نترسيد.
استفان همان طوري که به النا نگاه مي کرد خنجر را از نيامش بيرون آورد و با نوك آن گردن خودش را زخمي کرد. باريكه خون براي النا مانند شيره ي تمشك به نظر مي رسيد. وقتي که استفان صورت او را به گردنش نزديك مي کرد النا هيچ مقاومتي نكرد. کمي بعد، وقتي جيرجيرك ها در بيرون شروع به خواندن کردند استفان لب هاي النا را از روي گردن خود برداشت.
- کاش مي شد همين جا مي موندي النا. کاش مي شد براي هميشه مي موندي اما نمي شه.
- مي دونم.
نگاهشان در سكوت به هم بود. حرف هاي زيادي با هم داشتند، دلايل زيادي براي با هم بودن داشتند.
- فردا بر مي گردم. صداي النا بسيار آهسته بود. النا سپس به سمت او خم شد و گفت:
- هر اتفاقي که مي خواد بيفته بيفته، من با تو مي مونم. بهم بگو که حرفمو باور مي کني. استفان در حالي که با موهاي النا بازي مي
کرد گفت:
- آه! النا من هميشه حرفتو باور داشتم. هر اتفاقي که مي خواد بيفته بيفته، ما هميشه با هم هستيم.
15
استفان به محض اين که النا را به خانه اش رساند به جنگل رفت. از جاده خاکي قديمي رفت. ابرهاي مغرور و عبوس اجازه عبور نور ماه را از آسمان نمي دادند. استفان ماشينش را همان جايي پارك کرد که روز اول پارك کرده بود. استفان پياده شد و سعي کرد به خاطر بياورد که کلاغ را دقيقاً کجا ديده. استعدادش در شكار و يافتن چيزها را به کار گرفت. به شاخ و برگ ها دقت کرد. به مسير قدم ها، به اثار بر جاي مانده روي درخت ها. تا بالاخره رسيد به آن قسمت از جنگل که درختان بلوط قديمي بودند. اين جا زير برگ هاي زرد شده درخت بلوط هنوز قسمتي از استخوان هاي خرگوش مرده را مي شد ديد. استفان نفس عميقي کشيد و تمرکز کرد. نيرويش را جمع کرد و با ذهنش به جستوجو پرداخت. براي اولين بار از وقتي به فلس چرچ آمده بود بالاخره جوابي دريافت کرد. نيروي ذهني اش را تشخيص داده بود، اما آن قدر ضعيف و لرزان که نمي توانست محل دقيق آن را مشخص کند.
استفان آهي کشيد و به اطراف نگاه کرد و بعد ناگهان خشكش زد. وقتي سرش را برگرداند ديد که ديمون دست به سينه، درست مقابلش ايستاده. انگار ساعت ها زير درخت بلوط بزرگ ايستاده بود و انتظار استفان را مي کشيد. استفان گفت:
- خب... پس حقيقت داره... تو اين جايي... خيلي وقته که نديدمت.
- نه برادر من تمام اين سال ها دور و برت
بودم، اما تو من رو نمي ديدي. کت چرم مشكي رنگي بر تن داشت و به عادت معمول خودش داشت با دکمه ي جديد سر آستينش بازي مي کرد.
- قدرت هاي تو خيلي ضعيف تر از اوني هستن که بتوني حضور من رو تشخيص بدي.
استفان آرام اما با لحني تهديد آميز گفت:
- مراقب باش ديمون. امشب خيلي مراقب باش.
من امشب توي حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم ياخودمو کنترل کنم.
- آهان فكر کن سَنت استفان ما بخواد مبارزه کنه. مي بينم که امشب خيلي عصبي هستي. حتماً به خاطر اين که توي قلمروت نفوذ کردم. مي دوني استفان من اين کارو کردم، چون مي خواستم بهت نزديك بشم. فقط همين.
آدم بايد به برادرش نزديك باشه.
- تو امشب آدم کشتي، تو سعي کردي طوري
وانمود کي که کار من بوده. ميخواستي کاري کني خودمم باور کنم کار من بوده.
- مطمئني که باور نكرده بودي؟ مطمئني که کار خودت نبوده؟ تو از اون واقعه چي يادته؟ شايد ما با هم اون رو کشته باشيم. تو هم مراقب خودت باش چون من امشب تو حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم يا خودم رو کنترل کنم. مي دوني آخه من امشب با يه معلم تاريخ لاغر مُ ردني بودم اما تو با يه دختر خوشگل بودي.
استفان هر لحظه عصباني تر مي شد.
- ديگه دور و بر النا پيدات نشه.
استفان طوري سر ديمون فرياد کشيد که ديمون مجبور شد کمي عقب تر برود.
- ديگه دور و بر اون نمي ري ديمون. من ميدونم که حواست به اونه. مي دونم که مراقبش هستي. مي دونم که دنبالشي، اما ديگه نه. ديگه اجازه نمي دم. اگه يه بار ديگه بهش نزديك بشي پشيمون مي شي.
- که استفان تو هميشه خودخواه بودي. هميشه همه چيز رو فقط واسه خودت تنهايي مي خواستي؛ نمي خواي چيزي رو با من تقسيم کني مگه نه؟
ديمون لبخند مكارانه اي به استفان زد و گفت:
- اما خوش بختانه النا خودش خيلي دست و دل بازتر از توئه. ما توي همون اولين ديدار مون هر چي لازم بود رو به هم داديم و از هم گرفتيم.
- اين دورغه.
- نه، نه برادر عزيز من. من در مورد چيز به اين مهمي که دروغ نمي گم. خب بايد بدوني آک بانوي زيباي جنابعالي در اولين ديدارمون تقريباً خودش رو انداخته بود توي بغلم. فكر مي کنم از پسرايي که تيپ مشكي مي زنن خوشش مياد. استفان به او نگاه مي کرد و سعي مي کرد عصبانيتش را کنترل کند. ديمون ادامه داد:
- تو در مورد النا اشتباه فكر مي آني. تو فكر مي کني اون دختر خوب و سر به راهي بايد باشه. درست مثل کاترين. اما النا اين طوري نيست. اون اصلاً از اين مدل دخترايي نيست که تو بپسندي برادر کوچيك و معصوم من. النا تو دلش خيلي شيطون تر از اونيه که تو خيال مي کني. تو نمي دوني چطور بايد با اين جور دخترا کنار اومد.
- حتماً مي خواي بگي تو ميدوني.
ديمون دست به سينه بود دست هايش را انداخت و گفت:
- که بله برادر کوچك و معصوم من.
استفان مي خواست همان جا به ديمون حمله کند. آن لبخند مغرورانه اش را له کند و گلوي ديمون را جر بدهد. اما بعد سعي کرد خودش را کنترل کند. با صدايي که از خشم مي لرزيد
گفت:
- در مورد يه چيز حق با توئه ديمون. النا قدرت زيادي داره. اين قدر قدرت داره که در برابر تو از خودش دفاع کنه و حالا که مي دونه تو واقعاً چي هستي حتماً تو رو از خودش مي رونه. تنها احساس النا نسبت به تو فقط نفرته. ديمون يكي از ابروهايش را بالا داد و گفت: - النا مي دونه؟ بهتره زياد مطمئن نباشي که النا چي مي دونه و چي نمي دونه. شايد يه
روز بفهمي که از تاريكي واقعي بيشتر از نور خوشش مي ياد. من حداقل در مورد خودم هيچ چيزي رو از کسي پنهان نكردم. من هر وقت احتياج داشته باشم کارم رو مي کنم
اما در مورد تو برادر من خيلي نگرانم. تو خيلي ضعيف و رنگ پريده به نظر مي ياي. به نظر مياد که النا شيره وجودت رو کشيده مگه نه؟
تمام وجود استفان از او مي « بكُشش... بكُشش » بكُشش، گردنش رو » . خواست که ديمون را بكُشد بشكن. چنگ بنداز و رگ هاي گردنش رو پاره اما استفان مي دانست که ديمون امشب خون «. آن زيادي خورده. هاله ي تاريك قدرت ديمون از هميشه قوي تر و غير قابل نفوذ تر به نظر مي رسيد.
ديمون با لذت گفت:
- آره من امشب خيلي خوردم. انگار مي توانست فكرهاي استفان را بخواند. با زبانش دور دهانش را پاك کرد.
- خيلي کوچك و لاغر بود اما نمي دونم چرا
اين قدر نيرو توي خونش داشت. البته به خوشگلي النا نبود و مثل النا هم بوي عطر نمي داد؛ اما من هميشه از چشيدن خون هاي تازه استقبال مي کنم. خوشحالم که مي بينم
توي رگ هاي تو هم خون تازه جريان داره. ديمون نفس عميقي کشيد و کمي عقب تر رفت و به اطراف نگاه کرد. استفان هنوز هم در وجود برادرش وقاري را مي ديد که ريشه در طبقه ي اجتماعي خانواده ي آنها داشت.
ديمون گفت:
- دلم مي خواد يه کاري بكنم. و بعد به سمت نهالي که چند قدم آن طرف تر بود رفت و دستش را به طرف آن دراز کرد و بدون آن که واقعاً دستش با آن تماسي داشته باشد، تنه آن را گرفت. استفان انقباض ماهيچه هاي دست ديمون را ديد و بعد ديمون دستش را بالا آورد. درخت از ريشه بيرون آمد. استفان بوي خاك مرطوبي که ريشه را در بر گرفته بود حس مي کرد. ديمون سپس درخت را گرفت و به کناري انداخت.
- دلم مي خواد يه کار ديگه هم بكنم. و بعد ناگهان ديمون غيب شد. استفان به اطراف نگاه کرد اما اثري از او نبود.
- اين بالا رو نگاه آن برادر.
صدا از بالاي سر استفان مي آمد. ديمون بين و شاخ و برگ هاي درخت بلوط بزرگ نشسته بود. صداي خش خشي آمد و بعد دوباره ديمون غيبش زد.
- من دوباره اينجام برادر.
ديمون پشت سر استفان بود و داشت با انگشت به شانه او مي زد. اما استفان که برگشت کسي را پشت سرش نديد.
- اين جا رو نگاه آن برادر. استفان دوباره به سمت صدا چرخيد.
- نه اين طرف.
استفان فوراً به آن سمت برگشت و سعي کرد که ديمون را بگيرد اما دستانش تنها هوا را چنگ زد.
- اين جا استفان.
اين بار صدا از داخل سر خود استفان مي آمد. استفان نيروي زيادي را صرف کرد تا آن صدا را از ذهنش بيرون کند و بعد ناگهان ديد که ديمون دوباره برگشته سر جاي اولش زير درخت
بلوط. اما اين بار ديگر هيچ شيطنتي در نگاه او نبود. ديمون با چشم هاي سياه و بي احساس به او خيره شده و لب هايش روي هم بود. - ديگه چه دليلي مي خواي استفان؟ من خيلي از تو قدرتمند ترم. همون قدر که تو از اين آدم هاي مسخره قدرتمند تري. من از تو سريع ترم و قدرت هايي دارم که تو حتي نمي توني فكرشو بكني. قدرت هاي قديمي استفان. و مي دوني که من جرات استفاده کردن از اين نيروها و قدرت ها رو هم دارم. اگه با من بجنگي من اين نيروها رو عليه تو به کار مي برم.
- براي همين اومدي اين جا؟ اومدي که منو شكنجه بدي؟
- من خيلي با تو مهربون بودم برادر. خيلي وقتا مي تونستم بكشمت اما گذاشتم زنده بموني. اين دفعه ديگه فرق مي کنه. ديمون چند قدم جلوتر آمد. لب هايش اين بار موقع حرف زدن تكان مي خوردند:
- بهت هشدار مي دم استفان جلوي من نايست.
با من مخالفت نكن. مهم نيست که من براي چي اومدم اين جا. اما الان النا رو مي خوام و اگر سعي کني جلوي منو بگيري تو رو مي کشم.
استفان گفت:
- مي توني سعي خودتو بكني.
ديگر نمي توانست خشم را درون خود کنترل کند. مي دانست که آتش خشم او تاريكي وجود ديمون را تهديد مي کند.
- فكر مي کني من نمي تونم؟ تو هيچ وقت هيچي نمي فهمي. استفان ناگهان احساس کرد چيزي او را گرفته. انگار دست هاي ديمون گلويش را فشار مي داد. استفان سعي داشت از شر نيرويي که گردنش را مي فشرد خلاص شود اما دست هاي ديمون مانند فولاد محكم بودند. استفان خودش را تكان داد و سعي کرد مشتش را به کرواره ي ديمون برساند. فايده اي نداشت. نيروي ديمون کاملاً قدرت حرکت را از او گرفته بود. مثل پرنده اي وچك بود که در چنگال گربه اي گرفتار شده باشد. استفان بدنش را شل کرد و بعد ناگهان تمام نيرويش را جمع کرد و سعي کرد خودش را از زير فشار دست هاي ديمون خارج کند، اما تمام تلاشش بيهوده بود.
- تو هميشه سرسختي مي کني. هميشه لجبازي مي کني. شايد اين بار بالاخره منو باور کني! استفان به صورت ديمون نگاه کرد. مثل پنجره اي مه گرفته سفيد بود. چشمان ديمون به او دوخته شده بود. استفان ديد که دست هاي ديمون از پشت سر موهايش را کشيد سر استفان عقب رفت و گردنش مقابل ديمون قرار گرفت. استفان تقلا مي کرد خودش را نجات دهد.
- برادر نه!
و بعد تيزي دندان هاي ديمون را روي گردنش احساس کرد. در وجودش ترس و نااميدي در هم کميخته بود. براي اولين بار اين شكارچي خود شكار شده بود. نمي توانست جلوي ديمون را بگيرد. خون داشت از بدنش خارج مي شد. استفان تقلا مي کرد با ته مانده ي نيرويش جلوي خون را بگيرد. اما نمي توانست. اين کارش فقط درد را بيشتر مي کرد. انگار نه جسمش، بلكه روحش بود آه زخمي شده بود و از آن بود آه خون مي رفت. درد در وجودش مثل زبانه هاي آتش بالا مي آمد تا به زخمي رسيد آه ديمون از طريق آن داشت عصاره ي وجودش را مي مكيد. درد در آرواره هايش بود، در گونه هايش بود، در سينه اش بود و در شانه هايش. احساس سرگيجه مي آرد و مي ديد آه آم آم دارد بي هوش مي شود. و بعد به يك باره دست هاي ديمون او را رها آردند و او روي زمين افتاد، بر روي بستري از برگ هاي خشك و مُرده ي درخت بلوط. سعي آرد نفس بكشد. دست ها و زانوانش انگار آه قفل شده بودند. به سختي و با درد فراوان مي توانست آن ها را تكان بدهد.
- مي بيني برادر آوچولو؟ من از تو قوي ترم.
مي تونم تو رو بگيرم. مي تونم خونت رو ازت بگيرم. مي تونم زندگيت رو هم اگه بخوام بگيرم. بذار النا مال من باشه در غير اين صورت مي آُشمت.
استفان به بالا نگاه کرد. ديمون بالاي سرش ايستاه بود. سر و سينه اش را جلو داده بود و پاهايش را از هم باز کرده بود. مثل شكارچي پايش را گذاشته بود روي گردن برادرش. در
چشمان سياهش برق پيروزي مي درخشيد و خون استفان روي لب هايش بود. نفرت در دل استفان جوشيد. آن قدر شديد که قبلاً اصلاً نديده بود. انگار که نفرت سابقش از ديمون قطره اي بود در مقايسه با اين اقيانوس. نفرتي که در طي قرن ها بارها شده بود ه از کاري که با برادرش کرده بود احساس پريشاني کند و ازکشتن او ناراحت باشد. بارها با تمام وجود خواسته بود که کاش مي توانست گذشته را تغيير بدهد اما الان و در اين لحظه تنها مي خواست که دوباره آن را تكرار آند.
- النا مال تو نيست.
نيرويش را جمع کرد و از روي زمين بلند شد.
- هيچ وقت هم نمي شه.
استفان ايستاد و بعد سعي کرد راه برود. سعي کرد گام هايش لرزان نباشد و سعي کرد ديمون نفهمد که چقدر ايستادن و راه رفتن برايش سخت است. تمام وجودش درد مي کرد. احساس حقارت حتي از درد هم بيشتر بود. خس و خاشاك به لباسش چسبيده بود، اما آن ها را از خودش نتكاند. ذره ذره انرژي اش را احتياج داشت. در هر قدمي که جلو مي رفت اراده اش مستحكم تر و ضعفش کم تر مي شد.
- تو هيچ وقت نمي فهمي برادر.
استفان نه به او نگاه کرد و نه جوابي داد. تنها دندان هايش را به هم مي فشرد و جلو مي رفت. يك قدم ديگر، يك قدم ديگر. دلش مي خواست فقط يك لحظه روي زمين بنشيند و
استراحت کند اما... يك قدم ديگر، يگ قدم ديگر. ماشين نبايد زياد دور باشد. صداي خشك برگ ها را زير پايش مي شنيد و بعد شنيد که صداي خش خش از پشت سرش
هم مي آيد.
سعي کرد برگردد و به پشت سرش نگاه کند اما توان چرخيدن نداشت و بعد احساس کرد تاريكي تمام وجودش را فرا گرفته و جسم و روحش را تسخير کرده. احساس کرد دارد مي افتد. و بعد براي هميشه در تاريكي مطلق فرو رفت. از آن جا به بعد خوشبختانه چيز ديگري احساس نكرد.
15
استفان به محض اين که النا را به خانه اش رساند به جنگل رفت. از جاده خاکي قديمي رفت. ابرهاي مغرور و عبوس اجازه عبور نور ماه را از آسمان نمي دادند. استفان ماشينش را همان جايي پارك کرد که روز اول پارك کرده بود. استفان پياده شد و سعي کرد به خاطر بياورد که کلاغ را دقيقاً کجا ديده. استعدادش در شكار و يافتن چيزها را به کار گرفت. به شاخ و برگ ها دقت کرد. به مسير قدم ها، به اثار بر جاي مانده روي درخت ها. تا بالاخره رسيد به آن قسمت از جنگل که درختان بلوط قديمي بودند. اين جا زير برگ هاي زرد شده درخت بلوط هنوز قسمتي از استخوان هاي خرگوش مرده را مي شد ديد.
استفان نفس عميقي کشيد و تمرکز کرد. نيرويش را جمع کرد و با ذهنش به جستوجو پرداخت. براي اولين بار از وقتي به فلس چرچ آمده بود بالاخره جوابي دريافت کرد. نيروي ذهني اش را تشخيص داده بود، اما آن قدر ضعيف و لرزان که نمي توانست محل دقيق آن را مشخص کند. استفان آهي کشيد و به اطراف نگاه کرد و بعد ناگهان خشكش زد. وقتي سرش را برگرداند ديد که ديمون دست به سينه، درست مقابلش ايستاده. انگار ساعت ها زير درخت بلوط بزرگ ايستاده بود و انتظار استفان را مي آشيد. استفان
گفت:
- خب... پس حقيقت داره... تو اين جايي...
خيلي وقته آه نديدمت.
- نه برادر من تمام اين سال ها دور و برت
بودم، اما تو من رو نمي ديدي. کت چرم مشكي رنگي بر تن داشت و به عادت معمول خودش داشت با دکمه ي جديد سر آستينش بازي مي کرد.
- قدرت هاي تو خيلي ضعيف تر از اوني هستن که بتوني حضور من رو تشخيص بدي. استفان آرام اما با لحني تهديد آميز گفت:
- مراقب باش ديمون. امشب خيلي مراقب باش. من امشب توي حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم ياخودمو کنترل کنم.
- آهان فكر آن سَنت استفان ما بخواد مبارزه کنه. مي بينم که امشب خيلي عصبي هستي. حتماً به خاطر اين که توي قلمروت نفوذ کردم. مي دوني استفان من اين کارو کردم، چون مي خواستم بهت نزديك بشم. فقط همين. آدم بايد به برادرش نزديك باشه.
- تو امشب آدم کشتي، تو سعي کردي طوري
وانمود کني که کار من بوده. مي خواستي کاري کني خودمم باور کنم کار من بوده.
- مطمئني که باور نكرده بودي؟ مطمئني که
کار خودت نبوده؟ تو از اون واقعه چي يادته؟ شايد ما با هم اون رو کشته باشيم. تو هم مراقب خودت باش چون من امشب تو حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم يا خودم
رو کنترل کنم. مي دوني آخه من امشب با يه معلم تاريخ لاغر مُردني بودم اما تو با يه دختر خوشگل بودي.
استفان هر لحظه عصباني تر مي شد.
- ديگه دور و بر النا پيدات نشه.
استفان طوري سر ديمون فرياد کشيد که ديمون مجبور شد کمي عقب تر برود.
- ديگه دور و بر اون نمي ري ديمون. من مي دونم که حواست به اونه. مي دونم که مراقبش هستي. مي دونم که دنبالشي، اما ديگه نه. ديگه اجازه نمي دم. اگه يه بار
ديگه بهش نزديك بشي پشيمون مي شي.
- آه استفان تو هميشه خودخواه بودي. هميشه
همه چيز رو فقط واسه خودت تنهايي مي خواستي؛ نمي خواي چيزي رو با من تقسيم آني مگه نه؟
ديمون لبخند مكارانه اي به استفان زد و گفت:
- اما خوش بختانه النا خودش خيلي دست و دل بازتر از توئه. ما توي همون اولين ديدار مون هر چي لازم بود رو به هم داديم و از هم گرفتيم.
- اين دورغه.
- نه، نه برادر عزيز من. من در مورد چيز به اين مهمي که دروغ نمي گم. خب بايد بدوني که بانوي زيباي جنابعالي در اولين ديدارمون تقريباً خودش رو انداخته بود توي بغلم. فكر مي کنم از پسرايي که تيپ مشكي مي زنن خوشش مياد. استفان به او نگاه مي کرد و سعي مي کرد عصبانيتش را کنترل کند. ديمون ادامه داد:
- تو در مورد النا اشتباه فكر مي کني. تو فكر مي کني اون دختر خوب و سر به راهي بايد باشه. درست مثل کاترين. اما النا اين طوري نيست. اون اصلاً از اين مدل دخترايي نيست که تو بپسندي برادر کوچيك و معصوم من. النا تو دلش خيلي شيطون تر از اونيه که تو خيال مي کني. تو نمي دوني چطور بايد با اين جور دخترا کنار اومد.
- حتماً مي خواي بگي تو ميدوني.
ديمون دست به سينه بود دست هايش را انداخت و گفت:
- آه بله برادر کوچك و معصوم من.
استفان مي خواست همان جا به ديمون حمله کند. کن لبخند مغرورانه اش را له آند و گلوي ديمون را جر بدهد. اما بعد سعي کرد خودش را کترل کند. با صدايي که از خشم مي لرزيد
گفت:
- در مورد يه چيز حق با توئه ديمون. النا قدرت زيادي داره. اين قدر قدرت داره که در برابر تو از خودش دفاع کنه و حالا که مي دونه تو واقعاً چي هستي حتماً تو رو از خودش مي رونه. تنها احساس النا نسبت به تو فقط نفرته. ديمون يكي از ابروهايش را بالا داد و گفت:
- النا مي دونه؟ بهتره زياد مطمئن نباشي که النا چي مي دونه و چي نمي دونه. شايد يه روز بفهمي که از تاريكي واقعي بيشتر از نور خوشش مي ياد. من حداقل در مورد خودم هيچ چيزي رو از کسي پنهان نكردم. من هر وقت احتياج داشته باشم کارم رو مي کنم اما در مورد تو برادر من خيلي نگرانم. تو خيلي ضعيف و رنگ پريده به نظر مي ياي. به نظر مياد النا شيره وجودت رو کشيده مگه نه؟ تمام وجود استفان از او ميخواست « بكُشش... بكُشش » بكُشش، گردنش رو » . آه ديمون را بكُشد بشكن. چنگ بنداز و رگ هاي گردنش رو پاره اما استفان مي دانست که ديمون امشب خون «. زيادي خورده. هاله ي تاريك قدرت ديمون از هميشه قوي تر و غير قابل نفوذ تر به نظر مي
رسيد. ديمون با لذت گفت:
- آره من امشب خيلي خوردم. انگار مي توانست فكرهاي استفان را بخواند. با زبانش دور دهانش را پاك کرد.
- خيلي کوچك و لاغر بود اما نمي دونم چرا اين قدر نيرو توي خونش داشت. البته به خوشگلي النا نبود و مثل النا هم بوي عطر نمي داد؛ اما من هميشه از چشيدن خون هاي تازه استقبال مي کنم. خوشحالم که مي بينم توي رگ هاي تو هم خون تازه جريان داره. ديمون نفس عميقي کشيد و کمي عقب تر رفت و به اطراف نگاه کرد. استفان هنوز هم در وجود برادرش وقاري را مي ديد که ريشه در طبقه ي اجتماعي خانواده ي آنها داشت. ديمون گفت:
- دلم مي خواد يه کاري بكنم. و بعد به سمت نهالي که چند قدم آن طرف تر بود رفت و دستش را به طرف آن دراز کرد و بدون آن که واقعاً دستش با آن تماسي داشته باشد، تنه آن را گرفت. استفان انقباض ماهيچه هاي دست ديمون را ديد و بعد ديمون دستش را بالا آورد. درخت از ريشه بيرون آمد. استفان بوي خاك مرطوبي که ريشه را در بر گرفته بود حس مي کرد. ديمون سپس درخت را گرفت و به کناري انداخت.
- دلم مي خواد يه کار ديگه هم بكنم. و بعد ناگهان ديمون غيب شد. استفان به اطراف نگاه کرد اما اثري از او نبود.
- اين بالا رو نگاه کن برادر.
صدا از بالاي سر استفان مي آمد. ديمون بين و شاخ و برگ هاي درخت بلوط بزرگ نشسته بود. صداي خش خشي آمد و بعد دوباره ديمون غيبش زد.
- من دوباره اينجام برادر.
ديمون پشت سر استفان بود و داشت با انگشت به شانه او مي زد. اما استفان که برگشت کسي را پشت سرش نديد.
- اين جا رو نگاه آن برادر. استفان دوباره به سمت صدا چرخيد.
- نه اين طرف.
استفان فوراً به آن سمت برگشت و سعي کرد که ديمون را بگيرد اما دستانش تنها هوا را چنگ زد.
- اين جا استفان. اين بار صدا از داخل سر خود استفان مي آمد. استفان نيروي زيادي را صرف کرد تا آن صدا را از ذهنش بيرون کند و بعد ناگهان ديد که ديمون دوباره برگشته سر جاي اولش زير درخت
بلوط. اما اين بار ديگر هيچ شيطنتي در نگاه او نبود. ديمون با چشم هاي سياه و بي احساس به او خيره شده و لب هايش روي هم بود. - ديگه چه دليلي مي خواي استفان؟ من خيلي از تو قدرتمند ترم. همون قدر که تو از اين آدم هاي مسخره قدرتمند تري. من از تو سريع ترم و قدرت هايي دارم که تو حتي نمي توني فكرشو بكني. قدرت هاي قديمي استفان. و مي دوني که من جرات استفاده کردن از اين نيروها و قدرت ها رو هم دارم. اگه با من بجنگي من اين نيروها رو عليه تو به کار مي برم.
- براي همين اومدي اين جا؟ اومدي که منو
شكنجه بدي؟
- من خيلي با تو مهربون بودم برادر. خيلي وقتا مي تونستم بكشمت اما گذاشتم زنده بموني. اين دفعه ديگه فرق مي کنه. ديمون چند قدم جلوتر آمد. لب هايش اين بار موقع حرف زدن تكان مي خوردند:
- بهت هشدار مي دم استفان جلوي من نايست.با من مخالفت نكن. مهم نيست که من براي چي اومدم اين جا. اما الان النا رو مي خوام و اگر سعي کني جلوي منو بگيري تو رو
مي کشم. استفان گفت:
- مي توني سعي خودتو بكني. ديگر نمي توانست خشم را درون خود کنترل کند. مي دانست که آتش خشم او تاريكي وجود ديمون را تهديد مي کند.
- فكر مي کني من نمي تونم؟ تو هيچ وقت هيچي نمي فهمي. استفان ناگهان احساس کرد چيزي او را گرفته. انگار دست هاي ديمون گلويش را فشار مي داد. استفان سعي داشت از شر نيرويي که گردنش را مي فشرد خلاص شود اما دست هاي ديمون مانند فولاد محكم بودند. استفان خودش را تكان داد و سعي کرد مشتش را به آرواره ي ديمون برساند. فايده اي نداشت. نيروي ديمون کاملاً قدرت حرکت را از او گرفته بود. مثل پرنده اي کوچك بود که در چنگال گربه اي گرفتار شده باشد. استفان بدنش را شل کرد و بعد ناگهان تمام نيرويش را جمع کرد و سعي کرد خودش را از زير فشار دست هاي ديمون خارج کند، اما تمام تلاشش بيهوده بود.
- تو هميشه سرسختي مي کني. هميشه لجبازي مي کني. شايد اين بار بالاخره منو باور کني! استفان به صورت ديمون نگاه کرد. مثل پنجره اي مه گرفته سفيد بود. چشمان ديمون به او دوخته شده بود. استفان ديد که دست هاي ديمون از پشت سر موهايش را کشيد سر استفان عقب رفت و گردنش مقابل ديمون قرار گرفت. استفان تقلا مي کرد خودش را نجات دهد.
- برادر نه!
و بعد تيزي دندان هاي ديمون را روي گردنش احساس کرد. در وجودش ترس و نااميدي در هم آميخته بود. براي اولين بار اين شكارچي خود شكار شده بود. نمي توانست جلوي
ديمون را بگيرد. خون داشت از بدنش خارج مي شد. استفان تقلا مي کرد با ته مانده ي نيرويش جلوي خون را بگيرد. اما نمي توانست. اين کارش فقط درد را بيشتر مي کرد. انگار نه جسمش، بلكه روحش بود که زخمي شده بود و از آن بود که خون مي رفت. درد در وجودش مثل زبانه هاي آتش بالا مي آمد تا به زخمي رسيد که ديمون از طريق آن داشت عصاره ي وجودش را مي مكيد. درد در آرواره هايش بود، در گونه هايش بود، در سينه اش بود و در شانه هايش. احساس سرگيجه مي کرد و مي ديد که کم کم دارد بي هوش مي شود.
و بعد به يك باره دست هاي ديمون او را رها کردند و او روي زمين افتاد، بر روي بستري از برگ هاي خشك و مُرده ي درخت بلوط. سعي کرد نفس بكشد. دست ها و زانوانش انگار که قفل شده بودند. به سختي و با درد فراوان مي توانست آن ها را تكان بدهد.
- مي بيني برادر کوچولو؟ من از تو قوي ترم. مي تونم تو رو بگيرم. مي تونم خونت رو ازت بگيرم. مي تونم زندگيت رو هم اگه بخوام بگيرم. بذار النا مال من باشه در غير اين صورت مي کشمت. استفان به بالا نگاه کرد. ديمون بالاي سرش ايستاه بود. سر و سينه اش را جلو داده بود و پاهايش را از هم باز کرده بود. مثل شكارچي پايش را گذاشته بود روي گردن برادرش. در چشمان سياهش برق پيروزي مي درخشيد و خون استفان روي لب هايش بود. نفرت در دل استفان جوشيد. آن قدر شديد که قبلاً اصلاً نديده بود. انگار که نفرت سابقش از ديمون قطره اي بود در مقايسه با اين اقيانوس. نفرتي که در طي قرن ها بارها شده بود که از کاري که با برادرش کرده بود احساس پريشاني کند و از کشتن او ناراحت باشد. بارها با تمام وجود خواسته بود که کاش مي توانست گذشته را تغيير بدهد اما الان و در اين لحظه تنها مي خواست که دوباره آن را تكرار کند.
- النا مال تو نيست.
نيرويش را جمع کرد و از روي زمين بلند شد.
- هيچ وقت هم نمي شه. استفان ايستاد و بعد سعي کرد راه برود. سعي کرد گام هايش لرزان نباشد و سعي کرد ديمون نفهمد که چقدر ايستادن و راه رفتن برايش سخت است. تمام وجودش درد مي آرد. احساس حقارت حتي از درد هم بيشتر بود. خس و خاشاك به لباسش چسبيده بود، اما آن ها را از خودش نتكاند. ذره ذره انرژي اش را احتياج داشت. در هر قدمي که جلو مي رفت اراده اش مستحكم تر و ضعفش کم تر مي شد.
- تو هيچ وقت نمي فهمي برادر. استفان نه به او نگاه کرد و نه جوابي داد. تنها دندان هايش را به هم مي فشرد و جلو مي رفت. يك قدم ديگر، يك قدم ديگر. دلش مي خواست فقط يك لحظه روي زمين بنشيند و استراحت کند اما... يك قدم ديگر، يگ قدم ديگر. ماشين نبايد زياد دور باشد. صداي خشك برگ ها را زير پايش مي شنيد و بعد شنيد که صداي خش خش از پشت سرش هم مي آيد. سعي کرد برگردد و به پشت سرش نگاه کند اما توان چرخيدن نداشت و بعد احساس کرد تاريكي تمام وجودش را فرا گرفته و جسم و روحش را تسخير کرده. احساس کرد دارد مي افتد. و بعدبراي هميشه در تاريكي مطلق فرو رفت. از آن جا به بعد خوشبختانه چيز ديگري احساس نكرد.
16
النا با سرعت آماده شد و به سمت دبيرستان رابرت اي.لي راه افتاد. انگار سال ها بود آن جا را نديده است. شب قبل را مثل خاطره ها کمي به سختي به ياد مي آورد، اما مي دانست که امروز نتيجه ي آن را در صورت تك تك بچه ها مي تواند ببيند. شب قبل مجبور شده بود که با عمه جوديت رو به رو شود. عمه جوديت ماجراي جنايت را از همسايه ها شنيده بود و خيلي دلش شور مي زد. بيشتر به خاطر اين که نمي دانست النا آجاست يا کجا بوده. وقتي ساعت دو نيمه شب النا به خانه برگشت عمه جوديت واقعاً نگران و عصباني بود. النا نمي توانست قضيه را توضيح دهد. فقط توانست بگويد با استفان بوده و مي داند که استفان متهم است. النا گفت که در بي گناهي استفان شك ندارد. بقيه اتفاقاتي را که در آن شب افتاده بود نبايد به کسي مي گفت. حتي اگر عمه جوديت حرف هايش را باور مي کرد هيچ وقت دليل اين کار النا را نمي فهميد. النا شب دير خوايبده بود و براي همين صبح خيلي دير بيدار شده بود. توي خيابان هيچ تاکسي و اتوبوسي نبود. تند تند شروع کرد به راه رفتن. آسمان خاکستري بود و باد داشت شروع مي شد واقعا دلش مي خواست استفان را ببيند. تمام شب کابوس هاي وحشتناکي در مورد او ديده بود. يكي از خواب هايش اتفاقاً واقعي بود. توي خواب ديده بود که استفان با صورت رنگ پريده
و جدي اش کتابي را در دست گرفته بود و با عصبانيت مقابل النا ايستاده بود. استفان سپس گفت:
- النا چطور تونستي اين کار رو بكني چطور؟ و بعد کتاب را انداخته بود جلوي پاي او و رفته بود. النا صدايش زده بود و التماس کرده بود که نرود اما استفان در تاريكي ناپديد شده بود. وقتي النا به جلوي پايش نگاه کرده بود ديده بود که کتابي که آن جا افتاده در واقع دفترچه ي خاطرات گم شده اش است. وقتي ياد دفترچه ي خاطرات گم شده اش مي افتاد خشم تمام وجودش را فرا مي گرفت، اما معناي آن چه مي توانست باشد؟ چه چيزي توي دفترچه ي خاطرات بود که باعث شده بود استفان آن قدر عصباني بشود؟
النا نمي دانست. فقط مي دانست که بايد استفان را ببيند و با او حرف بزند. صدايش را بشنود و بغلش کند. دور شدن از او مثل دور شدن از جسم و جان خودش بود. به سرعت از پله ها بالا دويد و از راهروهاي خالي عبور کرد. به سمت کلاس زبان هاي خارجي رفت، چون مي دانست که استفان آن ساعت کلاس لاتين دارد. اگر فقط يك لحظه هم او را مي ديد
مي دانست که حالش بهتر مي شود. اما استفان سر کلاس نبود. النا از پنجره کوچك روي در کلاس داخل را نگاه کرد و ديد صندلي استفان خالي است. ولي مت توي کلاس بود. حالت چهره ي مت النا را بيشتر از قبل ترساند. مت زل زده بود به جاي خالي استفان و در نگاهش ترس و اضطراب شديدي موج مي زد. النا از جلو در کنار رفت. برگشت و مثل يك
ربات از پله ها بالا رفت و به سمت آلاس مثلثات راه افتاد. وقتي در را باز کرد تمام سرها به سمت او برگشت! النا خودش را به صندلي خالي کنار مرديت رساند و نشست.
خانم هالپرن چند ثانيه درس را متوقف کرد و به او نگاه کرد و سپس درسش را ادامه داد. وقتي معلم به سمت تخته برگشت النا به مرديت نگاه کرد. مرديت دست دراز کرد و دست او را فشرد.
- حالت خوبه؟
- نمي دونم.
به نظرش همه چيز احمقانه مي آمد. به نظرش مي رسيد هواي اطراف دارد خفه اش مي کند. سينه اش سنگين شده بود. انگشتان مرديت خشك و داغ بودند.
- مرديت تو مي دوني چه اتفاقي براي استفان افتاده؟ چشمان مرديت ناگهان از تعجب گشاد شدند و النا احساس کرد که سنگيني سينه اش دارد بيشتر مي شود. انگار در اعماق آب ها بود که اين قدر به سينه اش فشار مي آمد. مرديت گفت:
- مگه تو نمي دوني؟ النا به سختي توانست بگويد:
- نكنه دستگيرش کردن؟
- بدتر از اونه النا. استفان غيبش زده. پليس رفته مهمون خونه اما استفان اون جا نبوده، بعد اومدن اين جا توي مدرسه اما امروز مدرسه نيومده. ماشينش رو مي گن کنار جنگل توي جاده خاآي قديمي پيدا
کردن. مي گن از شهر فرار کرده، چون گناهكار بوده فرار کرده.
- نه اين درست نيست.
چند نفر به سمت او برگشتند و نگاه کردند، ولي او اهميتي نمي داد.
- استفان بي گناهه.
- من مي دونم اما اگه بي گناهه چرا فرار کرده؟
- نه! استفان فرار نكرده، هيچ وقت هم فرار نمي کنه.
چيزي درون النا بود که مي سوخت. آتشي از خشم که کم کم داشت با ترس نيز همراه مي شد.
- حتما مجبور شده. هيچ وقت با اراده خودش شهر رو ترك نمي کنه.
- منظورت اينه که کسي مجبورش کرده؟ اما کي؟ تايلر که جراتشو نداره...
النا پريد وسط حرفش.
- يا مجبورش کرده يا بدتر. حالا تمام کلاس داشتند به آن ها نگاه مي کردند. خانم هالرن آمد چيزي بگويد که النا بلند شد. او هم به هم کلاسي هايش نگاه مي کرد اما آن ها را نمي ديد.
- خدا کمكش کنه. حتماً توي خطر افتاده... خدايا کمكش کن. و سپس النا به سمت در کلاس راه افتاد.
- النا برگرد.. النا. النا صداي مرديت و خانم هالپرن را از پشت سر مي شنيد. سرعت گام هايش را بيشتر کرد. سرش را برنگرداند. ذهنش فقط روي يك چيز بود. همه فكر مي کردند النا دارد مي ورد پيش تايلر اسمال وود و براي همين نتوانستند او را پيدا آنند. النا مي دانست آه بايد چكار آند. از مدرسه بيرون آمد. باد سرد پاييزي به صورتش مي خورد. قدم هايش را تندتر کرد. انگار گام هايش فاصله مدرسه تا جاده قديمي را مي خواست ببلعد. از لبه ي جاده به سمت پل ويكري و قبرستان قديمي چرخيد. باد سرد موهايش را مثل شلاق توي صورتش مي زد. برگ هاي بالاي درختان بلوط مي رقصيدند. آتشي که در دل النا بود نمي گذاشت سرماي بيرون را حس کند. از کنار درختان راش و بيد مجنون ها
عبور کرد. برگ هاي شان ريخته بود. به وسط قبرستان رسيد و با چشمان بي قرار خود به اطراف نگاه کرد. بالاي سرش ابرهاي آسمان با باد جا به جا مي شدند. انگار رودخانه خاکستري رنگي در آسمان جريان داشت. شاخه هاي بلوط و راش در هم فرو رفته بودند. دسته اي از برگ هاي خشك با باد به صورتش خورد. انگار قبرستان قديمي مي خواست
او را از آن جا براند. النا با دست برگ ها را کنار زد. چرخيد و به اطراف نگاه کرد. نگاهش لابه لاي سنگ قبرها دنبال چيزي مي گشت. النا سپس برگشت. در باد فرياد کشيد. تنها يك کلمه گفت. اما مي دانست که جواب خواهد گرفت:
- ديمون...
پايان
ديگه حقه ي اون رو کشف کردي، ديگه نبايد بترسي.
النا ايستاده بود و از اين که توانسته بود استفان را از شك بيرون بياورد خوشحال بود. يكي از شوم ترين شب هاي زندگي النا حالا به شبي شيرين براي او تبديل شده بود.
- براي همين چيزا بود که هميشه از من فاصله مي گرفتي؟ آره؟
النا دستان استفان را گرفت و ادامه داد:
- حتماً مي ترسيدي که به من آسيبي برسه. اما ديگه نبايد بترسي استفان. ديگه دليلي براي ترس وجود نداره.
- وجود نداره؟ استفان تند تند نفس مي آشيد و دستانش را محكم مشت کرده بود. انگار که سر دو مار را در دست داشت.
- فكر مي کني دليلي براي ترس وجود نداره؟ ديمون ممكنه به اونا حمله کرده باشه اما اون فكر منو کنترل نمي کنه. تو نمي دوني که من چه فكرايي در مورد تو کردم النا.
- استفان من مي دونم که تو نمي خواي کسيبي به من برسوني.
- نه؟ مي دوني چند بار شده که تو رو توي مدرسه بين بقيه ديدم و به زور جلو خودمو گرفتم که بهت دست نزنم؛ مي دوني چقدر گردن سفيدت با اون رگ هاي آبي زيرش وسوسه ام کرده؟ چشم هاي استفان که به پايين گلوي النا خيره شده بود النا را ياد چشم هاي ديمون انداخت. قلب النا شروع کرد به تندتر تپيدن.
- بارها شده بود که با خودم فكر کردم توي همون مدرسه جلوي همه ازت به زور خون بگيرم.
- لازم نيست به زور اين کارو بكني. من تصميم خودم رو گرفتم استفان.
صداي النا آرام بود و به صورت استفان نگاه مي کرد.
- من مي خوام... استفان آب دهانش را به سختي پايين داد.
- تو نمي دوني که از من چي مي خواي.
- فكر مي کنم بدونم. من مي خوام مثل تو بشم. منظورم اين نيست که تغيير کنم فقط کمي خون مبادله کنيم بدون اينكه اتفاقي بيفته. نمي شه؟ من فكر مي کنم بايد بشه.
النا سپس با لحني آرام تر گفت:
- چقدر کاترين رو دوست داشتي؟ اما الان که کاترين نيست. تو مي خواستي هميشه با کاترين باشي اما کاترين ديگه رفته. ولي من هستم استفان. من دوستت دارم و مي خوام باهات باشم.
- تو نمي دوني چي داري مي گي. استفان خيلي صاف و رسمي ايستاده بود و حالتي جدي در چهره اش بود. نگاه مضطربش را به النا دوخته بود.
- اگه ما يك بار اين کار رو بكنيم ديگه چيزي نمي تونه مانع از اين بشه که من تغييرت بدم يا بكشمت. لذت اين کار اون قدر زياده که هر کسي رو وادار مي کنه تا تَهش بره. تو هنوز نمي دوني النا من کي هستم. و چه کارهايي ممكنه بكنم. النا ايستاده بود و در سكوت به او نگاه مي کرد. سرش را گرفته بود بالا و ظاهراً با نگاه هايش بيشتر استفان را عصباني مي آرد.
- به اندازه کآفي نديدي يا مي خواي که باز هم نشونت بدم؟ نمي توني تصور کني که من چه بلايي مي تونم سرت بيارم؟استفان به سمت شومينه خاموش رفت و از کنار
آن تكه چوبي را که کلفت تر از مچ هر دو دست النا بود برداشت. سپس آن را به راحتي از وسط نصف کرد و گفت:
- فرض آن اينا استخون هاي تو باشن. کنار اتاق روي زمين بالش تخت افتاده بود. استفان آن را برداشت و با ناخن هايش آن را پاره کرد و گفت:
- فرض آن اين پوست تو باشه. و بعد با گام هاي بلند به سمت النا رفت و شانه هاي او را گرفت و او را به خودش نزديك کرد. استفان خيلي تند نفس مي کشيد و بازدمش موهاي نرم النا را تكان مي داد. لب هاي استفان بالا رفت. صداي نفس کشيدن استفان داشت مثل روي پشت بام مي شد و دندان هايش مثل قبل بيرون زده بود و تيز تر و سفيدتر از قبل به نظر مي رسيد. حيوان شكارچي درون او داشت دوباره بيدار مي شد.
- گردن سفيد تو... النا چند لحظه به صورت ترسناك استفان خيره شد و بعد چيزي در ناخوداگاه او به او گفت که دست هايش را روي صورت استفان بگذارد و... النا بي آن که بداند دارد چه کار مي کند دست هايش را روي گونه هاي سرد استفان گذاشت و سپس صورت استفان را به خود نزديك کرد. در چهره استفان تعجب به وضوح ديده مي شد. النا
نترسيده بود و نمي خواست او را از خود براند. النا صبر کرد آن قدر که در نگاه استفان توحش جاي خود را به نياز داد. استفان سراپا نياز بود. النا مي دانست که استفان از چهره ي او بي پروايي و عشق را مي خواند. لب هاي النا آرام از هم باز شدند. حالا هر دو نفرشان تند تند نفس مي آشيدند. آهنگ قلب هاي شان با هم يكي شده بود و نگاه شان به چشم هاي يكديگر بود. بدن استفان آرام مي لرزيد، درست مثل زماني که به خاطرات کاترين فكر مي کرد. انگار جسمش ديگر نمي توانست اشتياق روحش را پنهان کند. استفان مي خواست مخالف کند اما وقاري که در حرکات النا بود مانع از آن مي شد. قدرت عشق النا از قدرت هاي فرا بشري او زيادتر بود. النا چشم هايش را بست و تنها به استفان فكر
کرد. ديگر چيزهاي وحشتناکي که آن شب اتفاق افتاده بود آزارش نمي داد. استفان آن قدر محتاطانه دستش را توي موهاي النا فرو برده بود که انگار هر لحظه ممكن است کل
زيبايي آن ها در دستانش بشكند. النا دهان بر دهاني گذاشته بود که چند دقيقه قبل ترسناك ترين کابوس هاي ممكن را برايش تعريف کرده بود.
النا تغيير حالات و رفتار استفان را حس مي کرد. تسليم شدن او را به خود حس مي کرد. لرزش اندامش را، تندتر شدن تپش قلبش را و داغ شدن صورتش را حس مي کرد. چيزي، هم به استفان و هم به النا، ثابت شده بود.
- تو هيچ وقت به من آسيب نمي رسوني استفان. وقار و متانت رفتار استفان را النا با بي پروايي جواب مي داد و اشتياق شديد النا را استفان با احتياط در آغوش مي گرفت. هيچ عجله اي نداشتند هيچ خشونتي در رفتارشان نبود. استفان آرام النا را نشاند. قلب النا مانند قلب بچه گنجشكي تند تند مي تپيد و نفس هايش به سختي از سينه پر دردش بيرون مي آمد. النا چشم هايش را بست و گذاشت که سرش آزادانه به عقب برود. ديگر وقتش شده بود. النا به آرامي سر استفان را به پايين هدايت کرد. لب هاي استفان روي گردنش بودند. نفس گرم او را روي پوستش احساس مي کرد. و بعد حس کرد که تيزي دندان هاي او گردنش را مي خراشد. درد وحشتناك يك لحظه آمد و رفت و بعد لذتي عميق جانشين درد اوليه شد. النا از شيريني اين احساس مي لرزيد. استفان قبل از آن آک بخواهد کاري بكند سرش را بالا آورد. النا به صورت او نگاه کرد، به صورتي که ديگر بدون هيچ نقابي در مقابلش بود. بين او و استفان ديگر هيچ ديواري فاصله نينداخته بود. نگاه استفان قدرت را از النا مي گرفت. سرش گيج مي رفت. استفان پرسيد:
- به من اعتماد مي کني؟ النا سرش را به نشانه تائيد تكان داد. استفان که همچنان چشم در چشم النا داشت از کار تخت چيزي برداشت. يك خنجر بود النا از ديدن آن نترسيد.
استفان همان طوري که به النا نگاه مي کرد خنجر را از نيامش بيرون آورد و با نوك آن گردن خودش را زخمي کرد. باريكه خون براي النا مانند شيره ي تمشك به نظر مي رسيد. وقتي که استفان صورت او را به گردنش نزديك مي کرد النا هيچ مقاومتي نكرد. کمي بعد، وقتي جيرجيرك ها در بيرون شروع به خواندن کردند استفان لب هاي النا را از روي گردن خود برداشت.
- کاش مي شد همين جا مي موندي النا. کاش مي شد براي هميشه مي موندي اما نمي شه.
- مي دونم.
نگاهشان در سكوت به هم بود. حرف هاي زيادي با هم داشتند، دلايل زيادي براي با هم بودن داشتند.
- فردا بر مي گردم. صداي النا بسيار آهسته بود. النا سپس به سمت او خم شد و گفت:
- هر اتفاقي که مي خواد بيفته بيفته، من با تو مي مونم. بهم بگو که حرفمو باور مي کني. استفان در حالي که با موهاي النا بازي مي
کرد گفت:
- آه! النا من هميشه حرفتو باور داشتم. هر اتفاقي که مي خواد بيفته بيفته، ما هميشه با هم هستيم.
15
استفان به محض اين که النا را به خانه اش رساند به جنگل رفت. از جاده خاکي قديمي رفت. ابرهاي مغرور و عبوس اجازه عبور نور ماه را از آسمان نمي دادند. استفان ماشينش را همان جايي پارك کرد که روز اول پارك کرده بود. استفان پياده شد و سعي کرد به خاطر بياورد که کلاغ را دقيقاً کجا ديده. استعدادش در شكار و يافتن چيزها را به کار گرفت. به شاخ و برگ ها دقت کرد. به مسير قدم ها، به اثار بر جاي مانده روي درخت ها. تا بالاخره رسيد به آن قسمت از جنگل که درختان بلوط قديمي بودند. اين جا زير برگ هاي زرد شده درخت بلوط هنوز قسمتي از استخوان هاي خرگوش مرده را مي شد ديد. استفان نفس عميقي کشيد و تمرکز کرد. نيرويش را جمع کرد و با ذهنش به جستوجو پرداخت. براي اولين بار از وقتي به فلس چرچ آمده بود بالاخره جوابي دريافت کرد. نيروي ذهني اش را تشخيص داده بود، اما آن قدر ضعيف و لرزان که نمي توانست محل دقيق آن را مشخص کند.
استفان آهي کشيد و به اطراف نگاه کرد و بعد ناگهان خشكش زد. وقتي سرش را برگرداند ديد که ديمون دست به سينه، درست مقابلش ايستاده. انگار ساعت ها زير درخت بلوط بزرگ ايستاده بود و انتظار استفان را مي کشيد. استفان گفت:
- خب... پس حقيقت داره... تو اين جايي... خيلي وقته که نديدمت.
- نه برادر من تمام اين سال ها دور و برت
بودم، اما تو من رو نمي ديدي. کت چرم مشكي رنگي بر تن داشت و به عادت معمول خودش داشت با دکمه ي جديد سر آستينش بازي مي کرد.
- قدرت هاي تو خيلي ضعيف تر از اوني هستن که بتوني حضور من رو تشخيص بدي.
استفان آرام اما با لحني تهديد آميز گفت:
- مراقب باش ديمون. امشب خيلي مراقب باش.
من امشب توي حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم ياخودمو کنترل کنم.
- آهان فكر کن سَنت استفان ما بخواد مبارزه کنه. مي بينم که امشب خيلي عصبي هستي. حتماً به خاطر اين که توي قلمروت نفوذ کردم. مي دوني استفان من اين کارو کردم، چون مي خواستم بهت نزديك بشم. فقط همين.
آدم بايد به برادرش نزديك باشه.
- تو امشب آدم کشتي، تو سعي کردي طوري
وانمود کي که کار من بوده. ميخواستي کاري کني خودمم باور کنم کار من بوده.
- مطمئني که باور نكرده بودي؟ مطمئني که کار خودت نبوده؟ تو از اون واقعه چي يادته؟ شايد ما با هم اون رو کشته باشيم. تو هم مراقب خودت باش چون من امشب تو حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم يا خودم رو کنترل کنم. مي دوني آخه من امشب با يه معلم تاريخ لاغر مُ ردني بودم اما تو با يه دختر خوشگل بودي.
استفان هر لحظه عصباني تر مي شد.
- ديگه دور و بر النا پيدات نشه.
استفان طوري سر ديمون فرياد کشيد که ديمون مجبور شد کمي عقب تر برود.
- ديگه دور و بر اون نمي ري ديمون. من ميدونم که حواست به اونه. مي دونم که مراقبش هستي. مي دونم که دنبالشي، اما ديگه نه. ديگه اجازه نمي دم. اگه يه بار ديگه بهش نزديك بشي پشيمون مي شي.
- که استفان تو هميشه خودخواه بودي. هميشه همه چيز رو فقط واسه خودت تنهايي مي خواستي؛ نمي خواي چيزي رو با من تقسيم کني مگه نه؟
ديمون لبخند مكارانه اي به استفان زد و گفت:
- اما خوش بختانه النا خودش خيلي دست و دل بازتر از توئه. ما توي همون اولين ديدار مون هر چي لازم بود رو به هم داديم و از هم گرفتيم.
- اين دورغه.
- نه، نه برادر عزيز من. من در مورد چيز به اين مهمي که دروغ نمي گم. خب بايد بدوني آک بانوي زيباي جنابعالي در اولين ديدارمون تقريباً خودش رو انداخته بود توي بغلم. فكر مي کنم از پسرايي که تيپ مشكي مي زنن خوشش مياد. استفان به او نگاه مي کرد و سعي مي کرد عصبانيتش را کنترل کند. ديمون ادامه داد:
- تو در مورد النا اشتباه فكر مي آني. تو فكر مي کني اون دختر خوب و سر به راهي بايد باشه. درست مثل کاترين. اما النا اين طوري نيست. اون اصلاً از اين مدل دخترايي نيست که تو بپسندي برادر کوچيك و معصوم من. النا تو دلش خيلي شيطون تر از اونيه که تو خيال مي کني. تو نمي دوني چطور بايد با اين جور دخترا کنار اومد.
- حتماً مي خواي بگي تو ميدوني.
ديمون دست به سينه بود دست هايش را انداخت و گفت:
- که بله برادر کوچك و معصوم من.
استفان مي خواست همان جا به ديمون حمله کند. آن لبخند مغرورانه اش را له کند و گلوي ديمون را جر بدهد. اما بعد سعي کرد خودش را کنترل کند. با صدايي که از خشم مي لرزيد
گفت:
- در مورد يه چيز حق با توئه ديمون. النا قدرت زيادي داره. اين قدر قدرت داره که در برابر تو از خودش دفاع کنه و حالا که مي دونه تو واقعاً چي هستي حتماً تو رو از خودش مي رونه. تنها احساس النا نسبت به تو فقط نفرته. ديمون يكي از ابروهايش را بالا داد و گفت: - النا مي دونه؟ بهتره زياد مطمئن نباشي که النا چي مي دونه و چي نمي دونه. شايد يه
روز بفهمي که از تاريكي واقعي بيشتر از نور خوشش مي ياد. من حداقل در مورد خودم هيچ چيزي رو از کسي پنهان نكردم. من هر وقت احتياج داشته باشم کارم رو مي کنم
اما در مورد تو برادر من خيلي نگرانم. تو خيلي ضعيف و رنگ پريده به نظر مي ياي. به نظر مياد که النا شيره وجودت رو کشيده مگه نه؟
تمام وجود استفان از او مي « بكُشش... بكُشش » بكُشش، گردنش رو » . خواست که ديمون را بكُشد بشكن. چنگ بنداز و رگ هاي گردنش رو پاره اما استفان مي دانست که ديمون امشب خون «. آن زيادي خورده. هاله ي تاريك قدرت ديمون از هميشه قوي تر و غير قابل نفوذ تر به نظر مي رسيد.
ديمون با لذت گفت:
- آره من امشب خيلي خوردم. انگار مي توانست فكرهاي استفان را بخواند. با زبانش دور دهانش را پاك کرد.
- خيلي کوچك و لاغر بود اما نمي دونم چرا
اين قدر نيرو توي خونش داشت. البته به خوشگلي النا نبود و مثل النا هم بوي عطر نمي داد؛ اما من هميشه از چشيدن خون هاي تازه استقبال مي کنم. خوشحالم که مي بينم
توي رگ هاي تو هم خون تازه جريان داره. ديمون نفس عميقي کشيد و کمي عقب تر رفت و به اطراف نگاه کرد. استفان هنوز هم در وجود برادرش وقاري را مي ديد که ريشه در طبقه ي اجتماعي خانواده ي آنها داشت.
ديمون گفت:
- دلم مي خواد يه کاري بكنم. و بعد به سمت نهالي که چند قدم آن طرف تر بود رفت و دستش را به طرف آن دراز کرد و بدون آن که واقعاً دستش با آن تماسي داشته باشد، تنه آن را گرفت. استفان انقباض ماهيچه هاي دست ديمون را ديد و بعد ديمون دستش را بالا آورد. درخت از ريشه بيرون آمد. استفان بوي خاك مرطوبي که ريشه را در بر گرفته بود حس مي کرد. ديمون سپس درخت را گرفت و به کناري انداخت.
- دلم مي خواد يه کار ديگه هم بكنم. و بعد ناگهان ديمون غيب شد. استفان به اطراف نگاه کرد اما اثري از او نبود.
- اين بالا رو نگاه آن برادر.
صدا از بالاي سر استفان مي آمد. ديمون بين و شاخ و برگ هاي درخت بلوط بزرگ نشسته بود. صداي خش خشي آمد و بعد دوباره ديمون غيبش زد.
- من دوباره اينجام برادر.
ديمون پشت سر استفان بود و داشت با انگشت به شانه او مي زد. اما استفان که برگشت کسي را پشت سرش نديد.
- اين جا رو نگاه آن برادر. استفان دوباره به سمت صدا چرخيد.
- نه اين طرف.
استفان فوراً به آن سمت برگشت و سعي کرد که ديمون را بگيرد اما دستانش تنها هوا را چنگ زد.
- اين جا استفان.
اين بار صدا از داخل سر خود استفان مي آمد. استفان نيروي زيادي را صرف کرد تا آن صدا را از ذهنش بيرون کند و بعد ناگهان ديد که ديمون دوباره برگشته سر جاي اولش زير درخت
بلوط. اما اين بار ديگر هيچ شيطنتي در نگاه او نبود. ديمون با چشم هاي سياه و بي احساس به او خيره شده و لب هايش روي هم بود. - ديگه چه دليلي مي خواي استفان؟ من خيلي از تو قدرتمند ترم. همون قدر که تو از اين آدم هاي مسخره قدرتمند تري. من از تو سريع ترم و قدرت هايي دارم که تو حتي نمي توني فكرشو بكني. قدرت هاي قديمي استفان. و مي دوني که من جرات استفاده کردن از اين نيروها و قدرت ها رو هم دارم. اگه با من بجنگي من اين نيروها رو عليه تو به کار مي برم.
- براي همين اومدي اين جا؟ اومدي که منو شكنجه بدي؟
- من خيلي با تو مهربون بودم برادر. خيلي وقتا مي تونستم بكشمت اما گذاشتم زنده بموني. اين دفعه ديگه فرق مي کنه. ديمون چند قدم جلوتر آمد. لب هايش اين بار موقع حرف زدن تكان مي خوردند:
- بهت هشدار مي دم استفان جلوي من نايست.
با من مخالفت نكن. مهم نيست که من براي چي اومدم اين جا. اما الان النا رو مي خوام و اگر سعي کني جلوي منو بگيري تو رو مي کشم.
استفان گفت:
- مي توني سعي خودتو بكني.
ديگر نمي توانست خشم را درون خود کنترل کند. مي دانست که آتش خشم او تاريكي وجود ديمون را تهديد مي کند.
- فكر مي کني من نمي تونم؟ تو هيچ وقت هيچي نمي فهمي. استفان ناگهان احساس کرد چيزي او را گرفته. انگار دست هاي ديمون گلويش را فشار مي داد. استفان سعي داشت از شر نيرويي که گردنش را مي فشرد خلاص شود اما دست هاي ديمون مانند فولاد محكم بودند. استفان خودش را تكان داد و سعي کرد مشتش را به کرواره ي ديمون برساند. فايده اي نداشت. نيروي ديمون کاملاً قدرت حرکت را از او گرفته بود. مثل پرنده اي وچك بود که در چنگال گربه اي گرفتار شده باشد. استفان بدنش را شل کرد و بعد ناگهان تمام نيرويش را جمع کرد و سعي کرد خودش را از زير فشار دست هاي ديمون خارج کند، اما تمام تلاشش بيهوده بود.
- تو هميشه سرسختي مي کني. هميشه لجبازي مي کني. شايد اين بار بالاخره منو باور کني! استفان به صورت ديمون نگاه کرد. مثل پنجره اي مه گرفته سفيد بود. چشمان ديمون به او دوخته شده بود. استفان ديد که دست هاي ديمون از پشت سر موهايش را کشيد سر استفان عقب رفت و گردنش مقابل ديمون قرار گرفت. استفان تقلا مي کرد خودش را نجات دهد.
- برادر نه!
و بعد تيزي دندان هاي ديمون را روي گردنش احساس کرد. در وجودش ترس و نااميدي در هم کميخته بود. براي اولين بار اين شكارچي خود شكار شده بود. نمي توانست جلوي ديمون را بگيرد. خون داشت از بدنش خارج مي شد. استفان تقلا مي کرد با ته مانده ي نيرويش جلوي خون را بگيرد. اما نمي توانست. اين کارش فقط درد را بيشتر مي کرد. انگار نه جسمش، بلكه روحش بود آه زخمي شده بود و از آن بود آه خون مي رفت. درد در وجودش مثل زبانه هاي آتش بالا مي آمد تا به زخمي رسيد آه ديمون از طريق آن داشت عصاره ي وجودش را مي مكيد. درد در آرواره هايش بود، در گونه هايش بود، در سينه اش بود و در شانه هايش. احساس سرگيجه مي آرد و مي ديد آه آم آم دارد بي هوش مي شود. و بعد به يك باره دست هاي ديمون او را رها آردند و او روي زمين افتاد، بر روي بستري از برگ هاي خشك و مُرده ي درخت بلوط. سعي آرد نفس بكشد. دست ها و زانوانش انگار آه قفل شده بودند. به سختي و با درد فراوان مي توانست آن ها را تكان بدهد.
- مي بيني برادر آوچولو؟ من از تو قوي ترم.
مي تونم تو رو بگيرم. مي تونم خونت رو ازت بگيرم. مي تونم زندگيت رو هم اگه بخوام بگيرم. بذار النا مال من باشه در غير اين صورت مي آُشمت.
استفان به بالا نگاه کرد. ديمون بالاي سرش ايستاه بود. سر و سينه اش را جلو داده بود و پاهايش را از هم باز کرده بود. مثل شكارچي پايش را گذاشته بود روي گردن برادرش. در
چشمان سياهش برق پيروزي مي درخشيد و خون استفان روي لب هايش بود. نفرت در دل استفان جوشيد. آن قدر شديد که قبلاً اصلاً نديده بود. انگار که نفرت سابقش از ديمون قطره اي بود در مقايسه با اين اقيانوس. نفرتي که در طي قرن ها بارها شده بود ه از کاري که با برادرش کرده بود احساس پريشاني کند و ازکشتن او ناراحت باشد. بارها با تمام وجود خواسته بود که کاش مي توانست گذشته را تغيير بدهد اما الان و در اين لحظه تنها مي خواست که دوباره آن را تكرار آند.
- النا مال تو نيست.
نيرويش را جمع کرد و از روي زمين بلند شد.
- هيچ وقت هم نمي شه.
استفان ايستاد و بعد سعي کرد راه برود. سعي کرد گام هايش لرزان نباشد و سعي کرد ديمون نفهمد که چقدر ايستادن و راه رفتن برايش سخت است. تمام وجودش درد مي کرد. احساس حقارت حتي از درد هم بيشتر بود. خس و خاشاك به لباسش چسبيده بود، اما آن ها را از خودش نتكاند. ذره ذره انرژي اش را احتياج داشت. در هر قدمي که جلو مي رفت اراده اش مستحكم تر و ضعفش کم تر مي شد.
- تو هيچ وقت نمي فهمي برادر.
استفان نه به او نگاه کرد و نه جوابي داد. تنها دندان هايش را به هم مي فشرد و جلو مي رفت. يك قدم ديگر، يك قدم ديگر. دلش مي خواست فقط يك لحظه روي زمين بنشيند و
استراحت کند اما... يك قدم ديگر، يگ قدم ديگر. ماشين نبايد زياد دور باشد. صداي خشك برگ ها را زير پايش مي شنيد و بعد شنيد که صداي خش خش از پشت سرش
هم مي آيد.
سعي کرد برگردد و به پشت سرش نگاه کند اما توان چرخيدن نداشت و بعد احساس کرد تاريكي تمام وجودش را فرا گرفته و جسم و روحش را تسخير کرده. احساس کرد دارد مي افتد. و بعد براي هميشه در تاريكي مطلق فرو رفت. از آن جا به بعد خوشبختانه چيز ديگري احساس نكرد.
15
استفان به محض اين که النا را به خانه اش رساند به جنگل رفت. از جاده خاکي قديمي رفت. ابرهاي مغرور و عبوس اجازه عبور نور ماه را از آسمان نمي دادند. استفان ماشينش را همان جايي پارك کرد که روز اول پارك کرده بود. استفان پياده شد و سعي کرد به خاطر بياورد که کلاغ را دقيقاً کجا ديده. استعدادش در شكار و يافتن چيزها را به کار گرفت. به شاخ و برگ ها دقت کرد. به مسير قدم ها، به اثار بر جاي مانده روي درخت ها. تا بالاخره رسيد به آن قسمت از جنگل که درختان بلوط قديمي بودند. اين جا زير برگ هاي زرد شده درخت بلوط هنوز قسمتي از استخوان هاي خرگوش مرده را مي شد ديد.
استفان نفس عميقي کشيد و تمرکز کرد. نيرويش را جمع کرد و با ذهنش به جستوجو پرداخت. براي اولين بار از وقتي به فلس چرچ آمده بود بالاخره جوابي دريافت کرد. نيروي ذهني اش را تشخيص داده بود، اما آن قدر ضعيف و لرزان که نمي توانست محل دقيق آن را مشخص کند. استفان آهي کشيد و به اطراف نگاه کرد و بعد ناگهان خشكش زد. وقتي سرش را برگرداند ديد که ديمون دست به سينه، درست مقابلش ايستاده. انگار ساعت ها زير درخت بلوط بزرگ ايستاده بود و انتظار استفان را مي آشيد. استفان
گفت:
- خب... پس حقيقت داره... تو اين جايي...
خيلي وقته آه نديدمت.
- نه برادر من تمام اين سال ها دور و برت
بودم، اما تو من رو نمي ديدي. کت چرم مشكي رنگي بر تن داشت و به عادت معمول خودش داشت با دکمه ي جديد سر آستينش بازي مي کرد.
- قدرت هاي تو خيلي ضعيف تر از اوني هستن که بتوني حضور من رو تشخيص بدي. استفان آرام اما با لحني تهديد آميز گفت:
- مراقب باش ديمون. امشب خيلي مراقب باش. من امشب توي حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم ياخودمو کنترل کنم.
- آهان فكر آن سَنت استفان ما بخواد مبارزه کنه. مي بينم که امشب خيلي عصبي هستي. حتماً به خاطر اين که توي قلمروت نفوذ کردم. مي دوني استفان من اين کارو کردم، چون مي خواستم بهت نزديك بشم. فقط همين. آدم بايد به برادرش نزديك باشه.
- تو امشب آدم کشتي، تو سعي کردي طوري
وانمود کني که کار من بوده. مي خواستي کاري کني خودمم باور کنم کار من بوده.
- مطمئني که باور نكرده بودي؟ مطمئني که
کار خودت نبوده؟ تو از اون واقعه چي يادته؟ شايد ما با هم اون رو کشته باشيم. تو هم مراقب خودت باش چون من امشب تو حالتي نيستم که بخوام تحمل کنم يا خودم
رو کنترل کنم. مي دوني آخه من امشب با يه معلم تاريخ لاغر مُردني بودم اما تو با يه دختر خوشگل بودي.
استفان هر لحظه عصباني تر مي شد.
- ديگه دور و بر النا پيدات نشه.
استفان طوري سر ديمون فرياد کشيد که ديمون مجبور شد کمي عقب تر برود.
- ديگه دور و بر اون نمي ري ديمون. من مي دونم که حواست به اونه. مي دونم که مراقبش هستي. مي دونم که دنبالشي، اما ديگه نه. ديگه اجازه نمي دم. اگه يه بار
ديگه بهش نزديك بشي پشيمون مي شي.
- آه استفان تو هميشه خودخواه بودي. هميشه
همه چيز رو فقط واسه خودت تنهايي مي خواستي؛ نمي خواي چيزي رو با من تقسيم آني مگه نه؟
ديمون لبخند مكارانه اي به استفان زد و گفت:
- اما خوش بختانه النا خودش خيلي دست و دل بازتر از توئه. ما توي همون اولين ديدار مون هر چي لازم بود رو به هم داديم و از هم گرفتيم.
- اين دورغه.
- نه، نه برادر عزيز من. من در مورد چيز به اين مهمي که دروغ نمي گم. خب بايد بدوني که بانوي زيباي جنابعالي در اولين ديدارمون تقريباً خودش رو انداخته بود توي بغلم. فكر مي کنم از پسرايي که تيپ مشكي مي زنن خوشش مياد. استفان به او نگاه مي کرد و سعي مي کرد عصبانيتش را کنترل کند. ديمون ادامه داد:
- تو در مورد النا اشتباه فكر مي کني. تو فكر مي کني اون دختر خوب و سر به راهي بايد باشه. درست مثل کاترين. اما النا اين طوري نيست. اون اصلاً از اين مدل دخترايي نيست که تو بپسندي برادر کوچيك و معصوم من. النا تو دلش خيلي شيطون تر از اونيه که تو خيال مي کني. تو نمي دوني چطور بايد با اين جور دخترا کنار اومد.
- حتماً مي خواي بگي تو ميدوني.
ديمون دست به سينه بود دست هايش را انداخت و گفت:
- آه بله برادر کوچك و معصوم من.
استفان مي خواست همان جا به ديمون حمله کند. کن لبخند مغرورانه اش را له آند و گلوي ديمون را جر بدهد. اما بعد سعي کرد خودش را کترل کند. با صدايي که از خشم مي لرزيد
گفت:
- در مورد يه چيز حق با توئه ديمون. النا قدرت زيادي داره. اين قدر قدرت داره که در برابر تو از خودش دفاع کنه و حالا که مي دونه تو واقعاً چي هستي حتماً تو رو از خودش مي رونه. تنها احساس النا نسبت به تو فقط نفرته. ديمون يكي از ابروهايش را بالا داد و گفت:
- النا مي دونه؟ بهتره زياد مطمئن نباشي که النا چي مي دونه و چي نمي دونه. شايد يه روز بفهمي که از تاريكي واقعي بيشتر از نور خوشش مي ياد. من حداقل در مورد خودم هيچ چيزي رو از کسي پنهان نكردم. من هر وقت احتياج داشته باشم کارم رو مي کنم اما در مورد تو برادر من خيلي نگرانم. تو خيلي ضعيف و رنگ پريده به نظر مي ياي. به نظر مياد النا شيره وجودت رو کشيده مگه نه؟ تمام وجود استفان از او ميخواست « بكُشش... بكُشش » بكُشش، گردنش رو » . آه ديمون را بكُشد بشكن. چنگ بنداز و رگ هاي گردنش رو پاره اما استفان مي دانست که ديمون امشب خون «. زيادي خورده. هاله ي تاريك قدرت ديمون از هميشه قوي تر و غير قابل نفوذ تر به نظر مي
رسيد. ديمون با لذت گفت:
- آره من امشب خيلي خوردم. انگار مي توانست فكرهاي استفان را بخواند. با زبانش دور دهانش را پاك کرد.
- خيلي کوچك و لاغر بود اما نمي دونم چرا اين قدر نيرو توي خونش داشت. البته به خوشگلي النا نبود و مثل النا هم بوي عطر نمي داد؛ اما من هميشه از چشيدن خون هاي تازه استقبال مي کنم. خوشحالم که مي بينم توي رگ هاي تو هم خون تازه جريان داره. ديمون نفس عميقي کشيد و کمي عقب تر رفت و به اطراف نگاه کرد. استفان هنوز هم در وجود برادرش وقاري را مي ديد که ريشه در طبقه ي اجتماعي خانواده ي آنها داشت. ديمون گفت:
- دلم مي خواد يه کاري بكنم. و بعد به سمت نهالي که چند قدم آن طرف تر بود رفت و دستش را به طرف آن دراز کرد و بدون آن که واقعاً دستش با آن تماسي داشته باشد، تنه آن را گرفت. استفان انقباض ماهيچه هاي دست ديمون را ديد و بعد ديمون دستش را بالا آورد. درخت از ريشه بيرون آمد. استفان بوي خاك مرطوبي که ريشه را در بر گرفته بود حس مي کرد. ديمون سپس درخت را گرفت و به کناري انداخت.
- دلم مي خواد يه کار ديگه هم بكنم. و بعد ناگهان ديمون غيب شد. استفان به اطراف نگاه کرد اما اثري از او نبود.
- اين بالا رو نگاه کن برادر.
صدا از بالاي سر استفان مي آمد. ديمون بين و شاخ و برگ هاي درخت بلوط بزرگ نشسته بود. صداي خش خشي آمد و بعد دوباره ديمون غيبش زد.
- من دوباره اينجام برادر.
ديمون پشت سر استفان بود و داشت با انگشت به شانه او مي زد. اما استفان که برگشت کسي را پشت سرش نديد.
- اين جا رو نگاه آن برادر. استفان دوباره به سمت صدا چرخيد.
- نه اين طرف.
استفان فوراً به آن سمت برگشت و سعي کرد که ديمون را بگيرد اما دستانش تنها هوا را چنگ زد.
- اين جا استفان. اين بار صدا از داخل سر خود استفان مي آمد. استفان نيروي زيادي را صرف کرد تا آن صدا را از ذهنش بيرون کند و بعد ناگهان ديد که ديمون دوباره برگشته سر جاي اولش زير درخت
بلوط. اما اين بار ديگر هيچ شيطنتي در نگاه او نبود. ديمون با چشم هاي سياه و بي احساس به او خيره شده و لب هايش روي هم بود. - ديگه چه دليلي مي خواي استفان؟ من خيلي از تو قدرتمند ترم. همون قدر که تو از اين آدم هاي مسخره قدرتمند تري. من از تو سريع ترم و قدرت هايي دارم که تو حتي نمي توني فكرشو بكني. قدرت هاي قديمي استفان. و مي دوني که من جرات استفاده کردن از اين نيروها و قدرت ها رو هم دارم. اگه با من بجنگي من اين نيروها رو عليه تو به کار مي برم.
- براي همين اومدي اين جا؟ اومدي که منو
شكنجه بدي؟
- من خيلي با تو مهربون بودم برادر. خيلي وقتا مي تونستم بكشمت اما گذاشتم زنده بموني. اين دفعه ديگه فرق مي کنه. ديمون چند قدم جلوتر آمد. لب هايش اين بار موقع حرف زدن تكان مي خوردند:
- بهت هشدار مي دم استفان جلوي من نايست.با من مخالفت نكن. مهم نيست که من براي چي اومدم اين جا. اما الان النا رو مي خوام و اگر سعي کني جلوي منو بگيري تو رو
مي کشم. استفان گفت:
- مي توني سعي خودتو بكني. ديگر نمي توانست خشم را درون خود کنترل کند. مي دانست که آتش خشم او تاريكي وجود ديمون را تهديد مي کند.
- فكر مي کني من نمي تونم؟ تو هيچ وقت هيچي نمي فهمي. استفان ناگهان احساس کرد چيزي او را گرفته. انگار دست هاي ديمون گلويش را فشار مي داد. استفان سعي داشت از شر نيرويي که گردنش را مي فشرد خلاص شود اما دست هاي ديمون مانند فولاد محكم بودند. استفان خودش را تكان داد و سعي کرد مشتش را به آرواره ي ديمون برساند. فايده اي نداشت. نيروي ديمون کاملاً قدرت حرکت را از او گرفته بود. مثل پرنده اي کوچك بود که در چنگال گربه اي گرفتار شده باشد. استفان بدنش را شل کرد و بعد ناگهان تمام نيرويش را جمع کرد و سعي کرد خودش را از زير فشار دست هاي ديمون خارج کند، اما تمام تلاشش بيهوده بود.
- تو هميشه سرسختي مي کني. هميشه لجبازي مي کني. شايد اين بار بالاخره منو باور کني! استفان به صورت ديمون نگاه کرد. مثل پنجره اي مه گرفته سفيد بود. چشمان ديمون به او دوخته شده بود. استفان ديد که دست هاي ديمون از پشت سر موهايش را کشيد سر استفان عقب رفت و گردنش مقابل ديمون قرار گرفت. استفان تقلا مي کرد خودش را نجات دهد.
- برادر نه!
و بعد تيزي دندان هاي ديمون را روي گردنش احساس کرد. در وجودش ترس و نااميدي در هم آميخته بود. براي اولين بار اين شكارچي خود شكار شده بود. نمي توانست جلوي
ديمون را بگيرد. خون داشت از بدنش خارج مي شد. استفان تقلا مي کرد با ته مانده ي نيرويش جلوي خون را بگيرد. اما نمي توانست. اين کارش فقط درد را بيشتر مي کرد. انگار نه جسمش، بلكه روحش بود که زخمي شده بود و از آن بود که خون مي رفت. درد در وجودش مثل زبانه هاي آتش بالا مي آمد تا به زخمي رسيد که ديمون از طريق آن داشت عصاره ي وجودش را مي مكيد. درد در آرواره هايش بود، در گونه هايش بود، در سينه اش بود و در شانه هايش. احساس سرگيجه مي کرد و مي ديد که کم کم دارد بي هوش مي شود.
و بعد به يك باره دست هاي ديمون او را رها کردند و او روي زمين افتاد، بر روي بستري از برگ هاي خشك و مُرده ي درخت بلوط. سعي کرد نفس بكشد. دست ها و زانوانش انگار که قفل شده بودند. به سختي و با درد فراوان مي توانست آن ها را تكان بدهد.
- مي بيني برادر کوچولو؟ من از تو قوي ترم. مي تونم تو رو بگيرم. مي تونم خونت رو ازت بگيرم. مي تونم زندگيت رو هم اگه بخوام بگيرم. بذار النا مال من باشه در غير اين صورت مي کشمت. استفان به بالا نگاه کرد. ديمون بالاي سرش ايستاه بود. سر و سينه اش را جلو داده بود و پاهايش را از هم باز کرده بود. مثل شكارچي پايش را گذاشته بود روي گردن برادرش. در چشمان سياهش برق پيروزي مي درخشيد و خون استفان روي لب هايش بود. نفرت در دل استفان جوشيد. آن قدر شديد که قبلاً اصلاً نديده بود. انگار که نفرت سابقش از ديمون قطره اي بود در مقايسه با اين اقيانوس. نفرتي که در طي قرن ها بارها شده بود که از کاري که با برادرش کرده بود احساس پريشاني کند و از کشتن او ناراحت باشد. بارها با تمام وجود خواسته بود که کاش مي توانست گذشته را تغيير بدهد اما الان و در اين لحظه تنها مي خواست که دوباره آن را تكرار کند.
- النا مال تو نيست.
نيرويش را جمع کرد و از روي زمين بلند شد.
- هيچ وقت هم نمي شه. استفان ايستاد و بعد سعي کرد راه برود. سعي کرد گام هايش لرزان نباشد و سعي کرد ديمون نفهمد که چقدر ايستادن و راه رفتن برايش سخت است. تمام وجودش درد مي آرد. احساس حقارت حتي از درد هم بيشتر بود. خس و خاشاك به لباسش چسبيده بود، اما آن ها را از خودش نتكاند. ذره ذره انرژي اش را احتياج داشت. در هر قدمي که جلو مي رفت اراده اش مستحكم تر و ضعفش کم تر مي شد.
- تو هيچ وقت نمي فهمي برادر. استفان نه به او نگاه کرد و نه جوابي داد. تنها دندان هايش را به هم مي فشرد و جلو مي رفت. يك قدم ديگر، يك قدم ديگر. دلش مي خواست فقط يك لحظه روي زمين بنشيند و استراحت کند اما... يك قدم ديگر، يگ قدم ديگر. ماشين نبايد زياد دور باشد. صداي خشك برگ ها را زير پايش مي شنيد و بعد شنيد که صداي خش خش از پشت سرش هم مي آيد. سعي کرد برگردد و به پشت سرش نگاه کند اما توان چرخيدن نداشت و بعد احساس کرد تاريكي تمام وجودش را فرا گرفته و جسم و روحش را تسخير کرده. احساس کرد دارد مي افتد. و بعدبراي هميشه در تاريكي مطلق فرو رفت. از آن جا به بعد خوشبختانه چيز ديگري احساس نكرد.
16
النا با سرعت آماده شد و به سمت دبيرستان رابرت اي.لي راه افتاد. انگار سال ها بود آن جا را نديده است. شب قبل را مثل خاطره ها کمي به سختي به ياد مي آورد، اما مي دانست که امروز نتيجه ي آن را در صورت تك تك بچه ها مي تواند ببيند. شب قبل مجبور شده بود که با عمه جوديت رو به رو شود. عمه جوديت ماجراي جنايت را از همسايه ها شنيده بود و خيلي دلش شور مي زد. بيشتر به خاطر اين که نمي دانست النا آجاست يا کجا بوده. وقتي ساعت دو نيمه شب النا به خانه برگشت عمه جوديت واقعاً نگران و عصباني بود. النا نمي توانست قضيه را توضيح دهد. فقط توانست بگويد با استفان بوده و مي داند که استفان متهم است. النا گفت که در بي گناهي استفان شك ندارد. بقيه اتفاقاتي را که در آن شب افتاده بود نبايد به کسي مي گفت. حتي اگر عمه جوديت حرف هايش را باور مي کرد هيچ وقت دليل اين کار النا را نمي فهميد. النا شب دير خوايبده بود و براي همين صبح خيلي دير بيدار شده بود. توي خيابان هيچ تاکسي و اتوبوسي نبود. تند تند شروع کرد به راه رفتن. آسمان خاکستري بود و باد داشت شروع مي شد واقعا دلش مي خواست استفان را ببيند. تمام شب کابوس هاي وحشتناکي در مورد او ديده بود. يكي از خواب هايش اتفاقاً واقعي بود. توي خواب ديده بود که استفان با صورت رنگ پريده
و جدي اش کتابي را در دست گرفته بود و با عصبانيت مقابل النا ايستاده بود. استفان سپس گفت:
- النا چطور تونستي اين کار رو بكني چطور؟ و بعد کتاب را انداخته بود جلوي پاي او و رفته بود. النا صدايش زده بود و التماس کرده بود که نرود اما استفان در تاريكي ناپديد شده بود. وقتي النا به جلوي پايش نگاه کرده بود ديده بود که کتابي که آن جا افتاده در واقع دفترچه ي خاطرات گم شده اش است. وقتي ياد دفترچه ي خاطرات گم شده اش مي افتاد خشم تمام وجودش را فرا مي گرفت، اما معناي آن چه مي توانست باشد؟ چه چيزي توي دفترچه ي خاطرات بود که باعث شده بود استفان آن قدر عصباني بشود؟
النا نمي دانست. فقط مي دانست که بايد استفان را ببيند و با او حرف بزند. صدايش را بشنود و بغلش کند. دور شدن از او مثل دور شدن از جسم و جان خودش بود. به سرعت از پله ها بالا دويد و از راهروهاي خالي عبور کرد. به سمت کلاس زبان هاي خارجي رفت، چون مي دانست که استفان آن ساعت کلاس لاتين دارد. اگر فقط يك لحظه هم او را مي ديد
مي دانست که حالش بهتر مي شود. اما استفان سر کلاس نبود. النا از پنجره کوچك روي در کلاس داخل را نگاه کرد و ديد صندلي استفان خالي است. ولي مت توي کلاس بود. حالت چهره ي مت النا را بيشتر از قبل ترساند. مت زل زده بود به جاي خالي استفان و در نگاهش ترس و اضطراب شديدي موج مي زد. النا از جلو در کنار رفت. برگشت و مثل يك
ربات از پله ها بالا رفت و به سمت آلاس مثلثات راه افتاد. وقتي در را باز کرد تمام سرها به سمت او برگشت! النا خودش را به صندلي خالي کنار مرديت رساند و نشست.
خانم هالپرن چند ثانيه درس را متوقف کرد و به او نگاه کرد و سپس درسش را ادامه داد. وقتي معلم به سمت تخته برگشت النا به مرديت نگاه کرد. مرديت دست دراز کرد و دست او را فشرد.
- حالت خوبه؟
- نمي دونم.
به نظرش همه چيز احمقانه مي آمد. به نظرش مي رسيد هواي اطراف دارد خفه اش مي کند. سينه اش سنگين شده بود. انگشتان مرديت خشك و داغ بودند.
- مرديت تو مي دوني چه اتفاقي براي استفان افتاده؟ چشمان مرديت ناگهان از تعجب گشاد شدند و النا احساس کرد که سنگيني سينه اش دارد بيشتر مي شود. انگار در اعماق آب ها بود که اين قدر به سينه اش فشار مي آمد. مرديت گفت:
- مگه تو نمي دوني؟ النا به سختي توانست بگويد:
- نكنه دستگيرش کردن؟
- بدتر از اونه النا. استفان غيبش زده. پليس رفته مهمون خونه اما استفان اون جا نبوده، بعد اومدن اين جا توي مدرسه اما امروز مدرسه نيومده. ماشينش رو مي گن کنار جنگل توي جاده خاآي قديمي پيدا
کردن. مي گن از شهر فرار کرده، چون گناهكار بوده فرار کرده.
- نه اين درست نيست.
چند نفر به سمت او برگشتند و نگاه کردند، ولي او اهميتي نمي داد.
- استفان بي گناهه.
- من مي دونم اما اگه بي گناهه چرا فرار کرده؟
- نه! استفان فرار نكرده، هيچ وقت هم فرار نمي کنه.
چيزي درون النا بود که مي سوخت. آتشي از خشم که کم کم داشت با ترس نيز همراه مي شد.
- حتما مجبور شده. هيچ وقت با اراده خودش شهر رو ترك نمي کنه.
- منظورت اينه که کسي مجبورش کرده؟ اما کي؟ تايلر که جراتشو نداره...
النا پريد وسط حرفش.
- يا مجبورش کرده يا بدتر. حالا تمام کلاس داشتند به آن ها نگاه مي کردند. خانم هالرن آمد چيزي بگويد که النا بلند شد. او هم به هم کلاسي هايش نگاه مي کرد اما آن ها را نمي ديد.
- خدا کمكش کنه. حتماً توي خطر افتاده... خدايا کمكش کن. و سپس النا به سمت در کلاس راه افتاد.
- النا برگرد.. النا. النا صداي مرديت و خانم هالپرن را از پشت سر مي شنيد. سرعت گام هايش را بيشتر کرد. سرش را برنگرداند. ذهنش فقط روي يك چيز بود. همه فكر مي کردند النا دارد مي ورد پيش تايلر اسمال وود و براي همين نتوانستند او را پيدا آنند. النا مي دانست آه بايد چكار آند. از مدرسه بيرون آمد. باد سرد پاييزي به صورتش مي خورد. قدم هايش را تندتر کرد. انگار گام هايش فاصله مدرسه تا جاده قديمي را مي خواست ببلعد. از لبه ي جاده به سمت پل ويكري و قبرستان قديمي چرخيد. باد سرد موهايش را مثل شلاق توي صورتش مي زد. برگ هاي بالاي درختان بلوط مي رقصيدند. آتشي که در دل النا بود نمي گذاشت سرماي بيرون را حس کند. از کنار درختان راش و بيد مجنون ها
عبور کرد. برگ هاي شان ريخته بود. به وسط قبرستان رسيد و با چشمان بي قرار خود به اطراف نگاه کرد. بالاي سرش ابرهاي آسمان با باد جا به جا مي شدند. انگار رودخانه خاکستري رنگي در آسمان جريان داشت. شاخه هاي بلوط و راش در هم فرو رفته بودند. دسته اي از برگ هاي خشك با باد به صورتش خورد. انگار قبرستان قديمي مي خواست
او را از آن جا براند. النا با دست برگ ها را کنار زد. چرخيد و به اطراف نگاه کرد. نگاهش لابه لاي سنگ قبرها دنبال چيزي مي گشت. النا سپس برگشت. در باد فرياد کشيد. تنها يك کلمه گفت. اما مي دانست که جواب خواهد گرفت:
- ديمون...
پايان
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۴ ساعت 11:35 توسط دختر ستاره ها
|