صرفا جهت اینکه خرفهم شی9
به ارومی چشممو باز کردم.کل سفرو خوابیده بودم.عجیب هم بهم چسبیده بود.کش و قوسی به بدنم دادم.پناهی لب تابشو جمع کرد و گذاشت تو کیفش.کسری هدفون تو گوشش بود و دستاشو بقل گرفته بود.پناهی برگشت طرف من که بیدارم کنه اما وقتی دید بیدارم منصرف شد و بدون حرف برگشت.همون مهمانداره که خدا الهی هرچی میخواست بهش بده با یه لبخند دل گرم کننده اومد پیشم .
-بهتری جیگر؟
خجالت کشیدم …
-بله …مرسی
-خوب خداروشکر .نمیخواستم بیدار شی ولی بسته ی خوراکی رو برات اوردم .
-دستتون درد نکنه …میل …
-هیس حرف نباشه اینو که دیگه همه مسافرا باید بگیرن.
-ممنون خیلی لطف کردین راستش بدون قرصه واقعا بد میشد.
صداشو کمی اورد پایین :اوهوم تو هم یه جورایی مثل منی خوشگله …من دیگه باید برم.
نذاشت چیزی بگم و رفت.فاصله ی هواپیما داشت با زمین کم میشد.کسری رو کرد به پناهی…
-اهنگ جدید ساختم
پناهی : به سلامتی
-یعنی تو روح بی فتوحت ارمان !
پناهی نسبتا بلند خندید.کسری محکم زد پس گردنش .مات و مبهوت نگاهشون میکردم که چطور با شوخی و خنده داشتن همدیگرو تو هواپیما اونم در حال فرود میزدن و میخندیدن!!!یکی از مهماندارا سمتشون اومدو گفت :اقایون !!!اروم بشینین لطفا !داریم فرود میایم !اینجا هواپیماست!
این دوتا هم خودشونو عین دوتا بچه جمع و جور کردم و منم با صدای خیلی کمی خندیدم.پناهی متوجه شد و برگشت جوری با اخم نگاهم کرد که خودمو جمع کردم و صاف و صوف نشستم
-حال حضرت علیه خوب شده انگار !من هردفعه لی لی به لالات نمیذارم اینطوریا!
-ارمان بیخیال !چیکارش داری ؟
-تو نمیخواد واسه من بشی طرفدار حمایت از …
-عهه چته تو ؟
-کسری با پشت دست میزنم تو دهنتا !
-غلط کردی!
-عمت غلط کرده !
-جونت برسه به جونش با عمه ی من چیکار داری؟
-جون خودت !
-چرت نگو ارمان !من اصن نمیتونم با تو تو یه اتاق باشم !(رو کرد به من )اصن میام تو اتاق تو
حالا منو میگی چشمام عین هو وزغ زد بیرون !!!با صدای ناله مانندی گفتم :((نه !!))پناهی و کسری باهم زدن زیر خنده
پناهی :ههه ایول ایول بزن قدش !
تو دلم هرچی فحش بلد بودمو نثارشون کردم.دوتاخرس گنده خجالتم نمیکشیدن !!
بالاخره هواپیما رضایت داد فرود بیاد.مهمانداره که بهم گفت اسمش نسیمه با خوشرویی ازم خداحافظی کرد.پامو که از هواپیما بیرون گذاشتم هوای متفاوت کیش وارد ریه هام شد.خیلی وقت میشد که نیومده بودم…اخرین بار هفت سالم بود…با مامان و بابا …یه لحظه مکث کردم که یه خانم نه چندان لاغر به بازوم زد
-ای دختر این وسط وایسادی واسه چی ؟؟؟راتو برو !
بازوم هنوزشم خیلی درد میکرد.خدا ازت نگذره الهی پناهی …هه چه قافیه ای !
در حالیکه یه دستمو به بازوم گرفته بودم راه افتادم.فرودگاه کیش از تهران خیلی بهتر بود.ساعت ۲و نیم بود.عین یه جوجه که دنبال مرغ راه میره افتاده بودم دنبال کسری و پناهی …یه جورایی از اون غربت خیلی میترسیدم.هرچند اون دوتاهم غریبه بودن.کولمو برداشتم.پناهی بقیه ی بار هارو هم برداشت.نگاهی بهم انداخت و خواست چمدونو بده دستم که با دیدن صحنه ای که بازومو با دستم گرفته بودم پشیمون شد و فقط نفسشو با صدا داد بیرون.
-ارمان!من میرم یه کم چیز میز بخرم بیام.
-غلط کردی!وای میسی همینجا همین الانم میریم یه تاکسی میگیریم من خستم!
-عه !بیخیال یه ربعم طول نمیکشه!
ودیگه منتظر جواب پناهی نموند و رفت.چی میخواست بخره؟؟؟
-منم میشه برم ؟
-کجا؟
ملتمسانه نگاهش کردم که فقط بفهمه نباید سوال کنه !میخوام برم دسشویی دیگه !
-اوووف !
کولمو رو دوشم جابه جا کردمو راه افتادم.
-با اون ؟؟؟نمیخورمش!خوراکم نیس!
-نه میخوامش
بعدم دیگه وانسادم و با قدمای تند تری رفتم.
کسری با فاصله ازم تو ماشین نشسته بود و با گوشیش ور میرفت.منم مستاصل و با دلشوره با ناخنام ور میرفتم.استرس زیادی داشتم…اگه های زیاد تری..اگه اصلا به کنکور نمیرسیدم ؟اگه یه بلایی سرم میومد ؟اگه اینا میخواستن….نگاهی به کسری و بعد به پناهی که سرشو گذاشته بود رو پشتی صندلی انداختم.اب دهنمو با صدا قورت دادم.به گمونم کسری یه چیزایی فهمیده بود چون زیر میزی داشت نگام میکرد.ولی بازم از استرس من چیزی کم نشده بود که هیچ زیادم شده بود.دلم میخواست همون لحظه درو باز کنم و بپرم بیرون…دستمو بردم سمت دستگیره ی ماشین ….!
-پخخخ!
به اندازه ی دومتر با جیغ پریدم.شوک بدی بهم وارد شد.نفس کم اوردم…به سختی میتونستم صدای خنده های کسری رو بشنوم .با دست لرزون اسپری رو از کیفم دراوردم هرچند دلم نمیخواست دیگه جلوی اونا اسپری لازم بشم اما خوب کاریش نمیشد کرد!کسری وقتی دید قضیه جدیه ساکت شد و برگشت سمتم نشست.سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و بعد از اینکه یه کم حالم جا اومد چشمامو باز کردم که با ۳ جفت چشم متعجب و ترسان روبه رو شدم!پناهی و کسری و راننده !ماشین حرکت نمیکرد!
راننده: خوبی دخترم ؟؟؟
سرمو تکون دادم و بدون اینکه به کسری نگاه کنم سرمو برگردوندم سمت پنجره …لعنتی ….نباید اینطوری میشد …چه قدر ضعیف شده بودم.!بغضی گلومو چنگ زد …چه قدر بی پناه …چه قدر محتاج محبت بودم…چه قدر غریبه …
کنترل کردن اون بغض خیلی سخت بود.پناهی داشت از توی اینه واسه کسری خط و نشون میکشیدو کسری هم حواسش بهم بود.خودشم انگاری که ترسیده بود.
مسیر فرودگاه تا هتل خیلی خیلی به نظرم طولانی اومد.از ماشین پیاده شدم .باید یه جوری خودمو جمع میکردم به اندازه ی کافی گند زده بودم.وقتی راننده در صندوقو زد و چمدونارو گذاشت رو زمین خودم با همون بازوی شلم دسته ی چمدونو گرفتم.کسری همچنان نگاهم میکرد و نگاهش ازارم میداد…داشتم ازشون به شدت بدی متنفر میشدم.نه اینکه قبلشم خوشم بیاد نه ولی دیگه خیلی خیلی احساسات بدی برای اولین بار داشت توم به وجود میومد.بازوم درد میکرد اما چمدونو کشیدم و لبم رو هم گاز میگرفتم که یه وقت صدای ناله ای چیزی ازم در نیاد.دم در هتل پناهی یکی از پادو هارو صدا زد و اون هم چمدون من ساک پناهی و کسری رو گذاشت تویه چرخ دستی …اخه باری نبود که!
پناهی اخم کرده بود و کسری بازهم منو نگاه میکردو من هم از نگاهش فراری بودم.
-وایسید اینجا من برم کارت اتاقارو بگیرم.سرمو انداخته بودم پایین.چه قدر الکی شرمنده بودم.الان کسری باید شرمنده میشد !کمکش بخوره تو سرش …من واقعا هم دلشوره داشتم و هم میترسیدم…اونا به معنای واقعی غریبه بودن.اسانسور همینطوری به سمت بالا حرکت میکرد…دلم میخواست فقط هرچه زودتر برسم به یه جایی که بتونم خودم باشم و خودم …اونوقت …
-بیا این کارت اتاقته !اگه چیزی شد شماره اتاق ما ۸۷ افتاد ؟
نفسم سنگین بود …کاش انقدر رو سر تکون دادن حساس نبود.همونطوری که سر به زیر کارت اتاقو میگرفتم بله ی ریزی هم گفتم.دوتا اتاق درست کنار هم بودن.پادوی هتل چمدونارو کنار در اتاقا گذاشت و پناهی هم بهش انعام داد اما سرم درست مماس سینم بود و نمیتونستم ببینم چه قدر بودو اصلا مهم هم نبود.کارت اتاقو وارد جاش کردم دسته ی چمدونو گرفتم و سریع تر از اونچه فکرشو میکردم فقط برای فرار ازون نگاها و رسیدن به یه خلوت خودمو انداختم تو اتاق …به ثانیه نکشیده بغضم حتی اجازه نداد خودمو بندازم رو تخت و …
از ته دل گریه میکردم..دلم واسه مامان اینا تنگ شده بود…واسه بچگیام تنگ شده بود…دلم ترسیده بود …غرورم شکسته بود…میترسیدم …از همه چی…از ادمای دوروبرم …بد داشتم گریه میکردم..نفس کم اوردم …اهه لعنت به این مریضی که سر باز کرده بود…نیم خیز شدم برم سمت کولم تا اسپریمو بردارم که در اوج ناباوری به سمتم دراز شد!!!کوپ کردم اما چون به سرف افتاده بودم اسپری رو گرفتم.کسری بازم با همون نگاه جلوم نشسته بود!
-این افتاده بود تو ماشین !
عروسک کوچولویی که مامان درست کرده بود برام.بغضم شدت گرفت !
-ببین من نمیدونستم اوضات حاده !
عروسک قشنگ من ….قرمز پوشیده …بخند سارا جان …دوربینو ببین …این چیه دستت …((عروسک ))کی برات خریده ؟((مامانم برام درست کرده …))صدای خنده ….
وای خدا نه نباید جلوی این غریبه میزدم زیر گریه اما اشکام سرازیر میشدن بیخیال حضور کسری…
فکم میلرزید…با اینکه اشک میریختم اما باید جلوی هق هقمو میگرفتم…!باید!نگاه کسری شرمنده بود.بعد از چند دقیقه با پشت دست اشکمو پاک کردم و نگاهش کردم.
-مرسی
-….
-یعنی ….من ….یعنی …شما …هروقت دلتون خواست …میتونین بیاین …
-نه
بریده بریده حرف میزدم.سرمو تکون دادم.
-الان اوکیی؟؟؟
-نه
-چرا؟؟؟
-من ….میترسم …!
شده بودم عین بچه های ۴ ساله …صدام یه بغضی داشت که نگو
-ببین من بهت حق میدم بترسی…یعنی اینکه …
نگاهش کردم.یه جوری شد.سرشو انداخت پایین و با صدای اروم ولی محکمی گفت :ببین هرکس دیگه ای هم بود میترسید.منم خیلی بچه شدم ارمانم خیلی بد تا کرد ولی اصلا خیال بد نکن …یعنی سعی کن نکنی …خوب ؟
یه جوری نگاهش کردم که بفهمه خیلی احمقانه داره دلگرمی میده !
-من میترسم !!!من از پناهی میترسم !از شما میترسم …الان که روبه روم نشستین قلبم داره از تو دهنم درمیاد !
-خدایی؟
-اوهوم !!
-من که کاری ندارم !!
-بله خوب دیدم !!
-ببین نیگا کن …حالا که اومدی…
-ولی من دارم واقعا …دوباره بغضم گرفت …قطره اشکی از چشمم سر خورد پایین …حالا شما ببین …فک کن من خواهرتم…
نگامو دوختم تو چشاش ….!
-فک کن خواهرت …تنها با دوتا غریبه زوری اونم با کتک کاری اومده یه شهر غریب …!خوب چیکار میکنی؟
منتظر جوابش موندم اما هیچی نگفت …فقط یه جور خاصی نگاهم میکرد…
-چیکار میکردی؟
-هواشو …داشتم
-خوب !الان مسئله …اینه که …من …
-ببین قرار نیس کسی بهت اسیبی برسونه
-جدی ؟مثه تموم این مدت ؟؟؟
-خیلی خوب…خیلی خوب!ممنون …اصن …خعلی قانع شدم…مرسی …بابت …
اما نه قانع شده بودم و نه اروم.
-ببین …دختر غریب تنها …هواتو دارم !خوب ؟
با تعجب نگاهش کردم.
-اره خیلی سخته …اصن خیلی مردی تا اینجاشم دووم اوردی …!من !(دستشو به صورت اشاره رو سینش گذاشت ))کسری قربانی ضمانت میکنم که دراین سفر غریبانه هوای این دختر غریبو داشته باشم …!حله
عههه دیگه انقدر با چشم ور قلمبیده منو نگاه نکن !خدا وکیلی وقتی حرف میزنم پاش وایمیسم !
-اخه…یعنی
-خیلی تعجب بر انگیز نیست!بیا اینو بگیر فعلا داشته باش دیر وقته منم بدنم اینا کوفتس خودتم بگیر بخواب دیگه …!شب بخیر …
یه بسته شکلات گذاشت کف دستمو بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از من بشه از اتاق رفت بیرون و منو در اوج گیجی و گنگی ممکن تنها گذاشت.....
صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .اصلا نفهمیده بودم کی و با چه تفکراتی خوابم برده بود ولی عجیب چسبیده بود دست بردمو تلفن و برداشتم .
-الو
-تا ۵ مین دیگه پایین باش میز ۱۷
و بعد هم قطع کرد.این پناهی کلا کوتاه کار میکنه.کوتاه حرف میزنه …طی کوتاه مدتی که بری رو نروش قاطی میکنه و فقط کوتاه نمیاد همین.لحافو از روم کنار زدم.پاشدن از تخت و دل کندن از اون رخت خواب فوق گرم و نرم خیلی سخت بود .اما صدای محکم و خشن پناهی و شخصیتش اجازه ی سرپیچی به ادمو نمیداد.خودم از وضع پیش اومده ناراضی بودم.از اینکه هم خیلی زود کوتاه میومدمو هم اینکه حتی اگه میومدم مقاومت کنم هم یه جور بدتری کنف میشدم.زمستون کیش مثل بهار شرجی تهران میموند.اصلا سرد نبود.یه شلوار کتون سفید و یه تونیک بلند و نسبتا گشاد صورتی سفید برداشتم با یه شال به همون ترکیب.وقتی شل و گیج میپوشیدم اصلا میرفتم رو ابرا….هه هه
اسانسور خیلی معطل نکردو زود رسیدم به لابی هتل .نگاهی به ساعت انداختم .در کمال نا باوری ۱۱ بود.خوب الان اینا هلک و هلک رفتن کجا ؟؟؟کدوم هتلی تا ساعت ۱۱ سرویس صبحونه میده ؟اصلا کی گفته اینا میخوان به من صبحونه بدن !!!ولی گرسنم بود…وای من چرا انقدر گشنم میشد ؟؟؟یاد شکلات کسری افتادم…گذاشته بودمش تو کیف کمریم واسه روز مبادا.هه هه
یه کم نگاهمو دور چرخوندم و با دیدن کسری که تا کمر فرو رفته بود تو صندلی و اصلا هم بهش سخت نمیگذشت سمتشون رفتم.
صندلی رو عقب کشیدمو نرم سلام کردم.پناهی سرشو تکون داد و کسری هم اروم تر از من جواب داد.بازم جای امید داشت!کسری اروم پلکاشو داشت میبست و پناهی هم خمیازه میکشید…اخییی بچه هام خستن خوب!!!نه چیزی میگفتن و نه کاری میکردن.اعصابم خرد شد و منم راحت لم دادم به پشتی صندلی.یه مدت خیلی کوتاهی گذشت و دیدم که یه مرد با فورم گارسون های هتل سینی به دست اومد سمت میزمون و سینی شو گذاشت رو میز.یه قوری چایی بود و یه کیک وسوسه انگیز شکلاتی.اصلا خون به رگم تزریق کردن انگار…
کم کم داشت یخم وا میشد و عادی تر به قضیه نگاه میکردم یعنی عادی که نبود ولی خوب…همونطور که با تیکه ای از کیک مشغول بودم پناهی و کسری هم سر صحبتو با هم باز کردن.
پناهی :خیلی طول میکشه
کسری :نه فکر نکنم …عددی نیستن …
-هه …خود شهاب یه پا دیفرانسیلیه عدد کجا بود.
با شنیدن اسم شهاب گوشم تیز شد …
کسری:اونم میشه یه کاریش کرد
پناهی :حواسمون باس باشه خطریه خطریه …عین ور رفتن با کپسول گاز میمونه
کسری: ولی به نظرم واقعا ادم عقده ایه که حاضر شد…
متوجه نگاه خط و نشون کشانه ی پناهی به کسری و بعد سکوتش شدم.سر از حرفاشون در نمیاوردم…دلم چه قدر میخواست که به ایسان و پرستو دسترسی پیدا کنم …اما چطوری؟جرقه ای تو ذهنم زد.هرچند خیلی ریسک داشت ولی خوب مگه همه ی این کارایی که من کرده بودم ریسک نبود ؟؟؟
از جام بلند شدم.
-من میرم اتاق …(پناهی با چشم غره بهم خیره شد و اماده برای حمله …)یعنی میشه من برم توی اتاق ؟؟؟
یه کم با همون نگاه بهم خیره شد و بعد چشم غره ی ماهرانه ای رفت و این یعنی که اجازه ی مرخصی از حضور گرامشونو بهم داد!وقتی مطمئن شدم در معرض دیدشون نیستم از یکی از کارکنای هتل رمز اینترنت هتل رو پرسیدم .گوشی رو با استرس تو دستم میگردوندم…اکثر برنامه های چتو داشت اما نمیخواستم خودمو بنازم تو هچل …فقط یه اطلاع رسانی کوچیک واسه اینکه زیاد نگران نشن…
تا صفحه ی مسنجر اومد بالا از آف بودن ایسان استفاده کردمو براش نوشتم :
سلام ایسان من حالم خوبه هیچ اتفاقیم نیوفتاده به زودی باهات تماس میگیرم.
و سریع از برنامه خارج شدم و اینترنت گوشی رو هم خاموش کردم.نفس حبس شدمو بیرون دادم و نشستم روی تخت.چه منظره ی قشنگی داشت !درست رو به ساحل …خیلی وقت بود که دریای جنوبو ندیده بودم …توی خاطرات خودم غلت میزدم که صدای اس ام اس گوشی بلند شد.با تعجب برش داشتم و اس ام اسی که از یه شماره ی مجهول دیگه اومده بودو باز :
دارم واست !یعنی جنبه در حد بز !نوکیا دو هزارم نباید انداخت جلوت !
با چشمای گرد شده به صفحه ی گوشی خیره شدم…همون موقع صدای در اومد.قلبم داشت از تو دهنم میومد بیرون و به خودم فحش و لعنت میفرستادم.
اروم درو باز کردم …
-سرویس اتاق !
لبخندی زدم و رفتم کنار تا اون خانوم وارد اتاق بشه .تکیه امو داده بودم به چهار چوب و چشمام هم راه افتاده بود که دست سنگینی بازومو فشرد…
-تو به چه اجازه ای هر غلطی دلت میخواد میکنی دختره ی چشم سفید ؟؟؟ها ؟
-آيييي یواش
-یواش؟؟؟ها ؟؟؟
خدمتکار هتل با تعجب داشت پناهی که بازوی منو گرفته بود و قیافه ی درهم من رو نگاه میکرد…
پناهی :عزیزم چرا ایستادی خوب برو تو دیگه !شمام اگه کارتون تموم شد بفرمایید!
خدمتکار احمق هم گول نقش بازی کردن حرفه ای و عزیزم صمیمانه ی پناهی رو خورد و با یه لبخند از اتاق زد بیرون و پناهی هلم داد داخل اما بازومو ول نکرد.
-ول کن شیکستی دستمو وحشی !
پناهی :چی گفتی ؟(دستمو پیچوند…!)با کی بودی ؟؟؟
-ببخشید …تورو خدا ول کن …دیگه …آي خوب دیگه هیچ کاری نمیکنم بدون …دستم !
بازومو بالاخره ول کرد .
-نه من دارم واسه تو یکی !خوبم دارم !بده من اون بی صاحابو !
-چیو ؟؟؟
-ببین من اعصاب مصاب ندارم جدی میزنم یه بلایی سرت میارما
همونطور که دستمو دراز میکردم تا از روی تخت گوشیمو بردارم اروم گفتم ((نه که تاحالا نیاوردین !))
گوشی رو که میگرفت خصمانه تر از همیشه تو چشام زل زد.رنگ چشاش و حالتش قشنگ بود اگه اونطوریش نمیکرد …دیو !
-ببین کوچولو !این قضیه شوخی بردار نیس…الانم تو مخ تو نمیره و نبایدم بره که چرا من مجبور شدم تورو باخودم بکشونم اینجا !ولی به ولای علی قسم …دارم میگم به ولای علی یه بار دیگه فقط یه بار دیگه یه لیوان اب بدون اجازه ی من بخوری …یه حرف بدون اجازه ی من بزنی بلبل زبونی کنی بخوای خدای نکرده شاخ بازی دربیاری شاختو میکنم نی پلاستیکی !حالیته ؟؟؟؟اره ؟؟؟
خشکم زده بود .جدی تر از همیشه حرف میزد.فقط تونستم بگم اره و ببخشید !
بعدم از اتاق با قدمای بلند و سریع زد بیرون!لعنتی !
***
ساعت نزدیکای ۷ بود و داشتم درس میخوندم .فکرمو کاملا معطوف متن کتاب کرده بودم .چه قدر دلم میخواست بدونم ایسان جوابمو چی داده و چه قدر تر دلم میخواست بدونم که اصن دایی نگرانی چیزی شده …اصلا فرشاد بهش چیزی گفته یا اگرم گفته براش مهمه یا نه …هرچند خیلی برام فرقی نداشت ولی برای هر ادمی حس خوبیه که بدونه برای کسی مهمه …داشتم یه سوال سخت فیزیکو حل میکردم که صدای زنگ گوشی بلند شد.نگاهی بهش انداختم .عادت کرده بودم به شماره های مجهول.
-بله ؟
-سلام چیکار میکردی؟
-اممم …سلام هیچی داشتم درس میخوندم
-خیلی خوب کاری چیزی داری تا دو ساعت دوساعت و نیم دیگه جمع و جور کن وسایلتم جمع کن …راستی !یه لباس شیک و پیک بپوش !
-چرا ؟
-باید بریم جایی …خدافظ
اجازه نداد جواب خداحافظیشو بدم و قطع کرد.هنوز به اون حالت کسری عادت نکرده بودم البته تا اونجا که رفتارش فرق خاصی نکرده بود فقط کرم نمیریخت ولی خوب بازم حرفای شب قبلش خجالتیم میکرد …به حرفش فکر کردم…یه لباس شیک و پیک بپوش…اولا مگه قرار بود کجا بریم و دوما مگه لباسای من تا الان چشون بود؟؟؟پوفی گفتم و رفتم که به کارم برسم.
از فرصت استفاده کردم و رفتم حموم …واقعا لازم بود و خیلی هم چسبید.یه کوچولو با موها و ناخنام ور رفتم و نماز خوندم و تلویزیون تماشا کردم.رفتم سمت چمدونی که با خودم اورده بودم.یه مانتوی سبز خوش دوخت و یه شلوار مشکی نه چندان تنگ با یه شال مشکی سبز برداشتم.مدل مانتوش خیلی خوشگل بودو به رنگ چشمامم میومد.یه دستبند سبز و مشکی هم داشتم که اونو هم دستم کردم.خودم که راضی بودم .میخواستم یه ارایش ملیحم بکنم که پشیمون شدم …حالا مگه چه خبره اصلا ؟؟؟والا!!! وقت گذشت و راس ساعت ۹ و نیم در اتاقو زدن.پیشخدمت هتل بود و میخواست اتاقو تحویل بگیره.بی خیالش شدم و سوار اسانسور رفتم پایین.خبری از کسری و پناهی نبود.ناچار روی یه صندلی نشستم.
-بیا اینجاس …ارمان !بیا دیگه .
با شنیدن صدای کسری سرمو بلند کردم تا یه نگاهی بهشون بندازم .و واقعا نمیدونم که چجوری فکمو از رو زمین جمع کردم …هردوشون واقعا عالی شده بودن…کسری بر عکس همیشه که موهاشو میداد بالا اینبار موهاشو از قصد مدل بهم ریخته کرده بود.تیپش رسمی تر بود نسبت به قبل …یه پیرهن سفید پوشیده بود و ساعت گرون قیمت رولکسش میزد تو چشم.یه شلوار مشکی هم پاش بود و یه کالج شیک مشکی مردونه …در کل خیلی خوب شده بود و داشت با گوشیش ور میرفت اما الحق که پناهی بدون در نظر گرفتن اخلاق گندش یه چیز دیگه شده بود…یه شلوار لی راسته ی سرمه ای پوشیده بود و یه پیرهن چهارخونه که ی مشکی سرمه ای با یه جلیقه ی مشکی و کروات مشکی …موهاشم خرد کوتاه کرده بود.نسبت به تیپ کسری اسپورت بود اما واقعا عالی…لبمو به دندون گرفتم و رومو برگردوندم یه سمت دیگه.
-چیزی جا نذاشته باشی !
به ارومی گفتم نه …دلم نمیخواست تو چشمای کسری نگاه کنم.یه طوری میشدم.بالای سرم وایساده بود نه میشست و نه میرفت یه طرف دیگه.سرمو گرفتم بالا و نگاهی انداختم به قد کشیدش که سایه شده بود بالا سرم …نمیدونم چرا یاد اهنگ مزخرف ((اقا بالاسر نمیخوام !!!))افتادم و خندم گرفت …فکر کن !!!
کسری که تا اون موقع به شدت درگیر گوشیش بود روشو کرد سمت من و نگاهی به سرتاپام انداخت و بعد هم زل زد به چشمام
-کسری:به چی داری میخندی؟
-هیچی !!!
-خوب پس واسه چی هول شدی؟؟؟
-هول نشدم که !!!
چشم غره ای رفت و گفت خیلی خوب دیگه پاشو بریم.نفسمو با صدا دادم بیرون و از در هتل به همراهشون پیاده شدم.تاکسی های کیش و قشمو که ادم میبینه اصلا دیگه ماشین به چشمش نمیاد…کمری که بشه تاکسی !اوووف !اثاثا رو گذاشتیم تو صندوق عقب .کسری ایندفعه جلو نشست و من و پناهی عقب .بیشتر از دفعه ی قبل خودمو جمع و جور کردم …به هرحال پناهیه شوخی که نیست !
پناهی :حاجی مستقیم برو اسکله
راننده هم چیزی نگفت و راه افتاد.با خودم کلنجار رفتم که اسکله برای چی ؟؟؟کتاب تست فیزیکم هنوز تو دستم بود .یادش افتادم و باز کردم تا ببینم میتونم اون مسئله رو حل کنم یا نه .خلاصه نویسی کردم داده هارو نوشتم فرمول هارم همینطور جرقه ای یهو تو مغزم زد .خواسته ی اول مسئله …خواسته ی دوم …اینم خواسته ی سوم …نفس راحتی کشیدم و نگاهی به گزینه ها انداختم.در کمال ناباوری دیدم که جوابی که دراوردم تو هیچ کدوم گزینه ها نیست .تقریبا جیغ زدم یعنی چی ؟؟؟کسری از تو اینه و پناهی هم چپ چپ نگاهم کرد.ببخشیدی گفتم و دوباره به مسئله نگاه کردم…نمیتونستم ولش کنم به امون خدا که !بازم درگیر شدم و بازم نوشتم و بازم به نتیجه ای نرسیدم.کلافه مدادو لای کتاب گذاشتم و خواستم ببندمش که پناهی ازم کتابو گرفت…یه آن گفتم الان میخواد اصلا از پنجره پرتش کنه بیرون اما بازش کردو نگاهی متفکرانه به مسئله انداخت.بعدم مدادو گرفت تو دستش و (گل کشید و پرنده خخخ ببخشید)شروع کرد به حل کردن مسئله.تند تند و بدون وقفه اعدادی بود که کنار هم ردیف میشدن.یه خودمو کشیدم سمتش که ببینم داره چیکار میکنه …با یه اخم و جذبه ای حل میکرد که ادم میخواست لپشو بکشه :))بعدم دور جواب خط کشید گزینه ی درستو تیک زد و خیلی شیک کتابو بهم برگردوند.بدون هیچ حرف اضافه ای !خطش اصلا جالب نبود…یه کم به مراحلی که طی کرده بود نگاه کردم و با راه حل خودم مقایسه …تا یه جاهاییشو درست رفته بودم …بعد از یکی دو دقیقه نگاه کردن روشش افتاد تو دستم .
-مرسی واقعا !!!
اما چیزی نگفت …مهم هم نبود خوب عادت نداشت.
-کسری:مرسی …چه قدر تقدیم کنم ؟؟؟
-۱۶ تومن
-بفرمایید
پناهی :پیاده شو اونم بذار تو کیفت .
از ماشین پیاده شدم و به گفته ی خودش کتابو بستم و با رضایت کامل و خوشحالی از حل شدن اون مسئله ی نفس گیر گذاشتمش تو کولم.اینبار هم خودم دسته ی چمدونو گرفتم.پناهی همونطور که اخماشو تو هم گره زده بود راه افتاد و کسری هم رفت کنارش…منم سلانه سلانه پشتشون راه میرفتم ..داشتن حرف میزدن اما اونقدر اروم که از حرفاشون هیچی دستگیرم نشد .جلو جلو و جلو تر رفتیم سمت قسمت مسافر و بارگیری یه کشتی نسبتا بزرگ که لنگر گرفته بود.پناهی وایساد و یه کپ سرمه ای هم دراورد و گذاشت سرش …بیست بیست شد دیگه واقعا !!!منتظر بودم ببینم دارن کجا میرن که رفتن سمت همون کشتی…مستاصل شدم…کشتی مسافر بری بود یا تفریحی؟؟؟خیلی خوشگل تزیینش کرده بودن…ترسیده بودم …نکنه …راجب قاچاق دختر و اینا چیزای زیادی شنیده بودم دلم میخواست همونجا چمدونمو بذارم زمین و بدوم و برم…دسته ی چمدونو ول کردم …پناهی و کسری بدون توجه من هرلحظه به کشتی نزدیک تر میشدن…تو یه لحظه عزممو جزم کردم تموم توانمو تو پاهام ذخیره کردم و با یه بسم الله شروع کردم به دویدن …هنوز خیلی نگذشته بود که فریاد کدوم گوری داری در میری پناهی و بعد هم صدای قدمای محکم و بلندش به گوشم رسید…اما من بازم فقط میدویدم …حالا که دیگه قصد کرده بودم بایدفرار میکردم چون عصبانی هم شده بود و ممکن بود بدتر بشه…یه لحظه دستش به شالم رسید و از رو سرم کنار رفت اما من جیغ کوتاهی زدم و با فرزی اززیر دستش رد شدم …رسیده بودم به خیابون و نفس نفس میزدم.خیابون شلوغ بودو دو طرفه.یک طرفو رد کردم اما طرف دوم دیوانه وار میروندن.بی توجه به کامیونی که داشت از روبه رو میومد تا اومدم قدم بعدی رو بردارم از پشت کشیده شدم و به ثانیه نکشید کشیده ی محکمی به صورتم اصابت کرد.چشمم تار شد یه لحظه بس که محکم بود.ماشین هامیرفتن و من و پناهی تو قسمتی که برای جدایی دو طرف خیابون گذاشته بودن ایستاده بودیم.نفسم بالا نمیومد…بازم به سرفه افتادم..چطور تونسته بودم بدون توجه به بیماریم اینطوری چهار نعل بدوم…؟؟پناهی یقمو گرفت بلندم کرد و محکم کوبوندم به درخت نخلی که تو همون قسمت برای زیبایی جزیره کاشته بودن…
-من پدر تورو درمیارم …فک کردی میتونی از دست من دربری اره ؟؟؟واسه چی فرار کردی دختره ی سرتق؟؟؟حقته الان با زانو بیام تو شیکمت !حقته اصلا با کف کفش بیام رو صورتت تا ادب بشی !من دیگه حوصله ی سرو کله زدن با تورو ندارم !به خدا زنجیرت میکنم به اتاق اونجا…
دیگه چیز زیادی از حرفاش نفهمیدم …نفسم بالا نمیومد و اون هم محکم گردنمو فشار میداد…ولم کردو تونستم اسپریمو از تو جیبم دربیارم و استفاده کنم…رو دوتا پام خیمه زده بودم و نشسته بودم.
-حالا بلند شو تا ننداختمت جلو همین ماشینا یالا !
من :نه من پا نمیشم
-تو غلط کردی !
اومد سمتم …
-بابا نکن لامصب من نمیخوام باشما ها بیام !میخوای منو بفروشی فکر کردی نمیدونم ؟؟؟
با دهن کج نگاهم کرد و بعدم شروع کرد به خندیدن …به چی میخندید؟؟؟
-من بخوام تو رو بفروشم ؟؟؟ببین یعنی واقعا تو خودت چی دیدی ؟؟؟واسه تو جلوم تفم نمیندازن!پاشو زر زر اضافی نکن اعصابم به اندازه ی کافی خرد هست !
دستمو محکم و وحشیانه گرفت و مجبور شدم که پاشم.همونطور از عرض خیابون رد میشد و من رو هم دنبال خودش میکشید.قدماش خیلی بلند بودن و مجبور بودم تقریبا بدوم…
-آییی یواش تر
پناهی :خفه شو !
کسری همون جا ایستاده بود و دستاشو کرده بود تو جیبش نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و بعد هم راه افتاد.پناهی ول کن دستم نبود.همونطوری با قدمای تند رفت سمت کشتی و منم دنبال خودش کشید.مرده شور ریختشو ببرن!بزرگی کشتیو از اون زاویه بهتر میشد تشخیص داد…
-کارت ورود لطفا!
یه دختر با لوندی اینو رو به کسری گفت .کسری هم بی قید و بند کارتی رو از جیب پیرهنش دراورد و نشون داد ((با همیم ))
دختر با دیدن کارت دستشو روی دهنش گذاشت و جیغ کشید.
-اوا کسری جان ببخشید به جا نیاوردم …
کسری بهش اخم کرد و رفت داخل کشتی …یعنی اینا همه رو میشناسن؟؟؟
دختره با دیدن پناهی هم همون واکنشو نشون داد و گفت :((عه…اقای پناهی !سلام خوش اومدین!!!بفرمایین !))پناهی نگاهشم نکرد فقط دست منو کشید و داشت میرفت داخل که دختره با یه اخم ساختگی رو به من گفت :((شما کجا ؟؟کارت ))
با چشمای گرد شده نگاهش کردم.یه لباس باز پوشیده بود و کفش فوق العاده پاشنه بلندی که من از دیدنشم سر گیجه میگرفتم…
-با منه !
-عه ؟؟؟ببخشید
پناهی منتظر نبود و اینبار ولی اروم تر دستمو کشید.نمیدونم چرا انتظار داشتم الان بریم توی کشتی خوف ناک و خلوت …در صورتی که خلاف انتظارم کلی ادم با لباسای رنگ و وارنگ و گرون اونجا بودن…دورتادور کشتی صندلی چیده بودن …یه موزیک لایت هم پخش میشد.کسری پناهی رو صدا زد که بره اونجا .
پناهی هم قصد ول کردن دست منو نداشت …کسری کنار یه اقای میانسال و خوشپوشی وایساده بود و داشت حرف میزد.
-اینم از ارمان
مرد :به سلام …پارسال دوست و امسال اشنا.
-سلام ..شرمنده دیگه نمیشد خدمت برسیم
مرد:ایرادی نداره …همین که اینجایی خوبه …اماده ای دیگه ؟؟؟
-بله
مرد:غیر این باشه جای تعجب داره خوب شما تازه رسیدین یکیو الان میفرستم اتاقاتونو نشون بده …
-ممنون
دم اتاق پناهی کلیدو از همون پسری که باهامون فرستاده بودن گرفت و بعد از رفتن پسره کلیدو داد به کسری .
-اینو بگیر من باید تکلیف این دختره رو معلوم کنم
کسری:کجا ؟؟؟بیخیال بابا ارمان .
-حرف نزن تو !دنبالمم راه نیفتا
داشتم سکته میکردم…میخواست چیکار کنه مگه ؟؟؟؟
دستمو گرفت و محکم کشید.ملتمسانه به کسری نگاه میکردم اما فایده ای نداشت.اونم گفت حقته !جوری که بفهمم …ته دلم خالی شد…واقعا که
از یه راه پله که انتهای طبقه ی اول کشتی بود بردم پایین .تاریک تر بود نسبت به ۳ طبقه ی بالا…
-کجا داریم میریم ؟
-میفهمی واستا حالا !
اوجا خبری از کسی نبود …واقعا داشتم میمردم از ترس و کسری رو فحش و لعنت میدادم …در یه اتاقکی رو با کلید باز کرد….هلم داد داخل …همینجا میمونی !صداتم در نمیاد گرچه بیادم کسی نمیشنوه !خواست بره که رفتم جلوشو گرفتم …
-کجا ؟؟؟نه من اینجا نمیمونم …بابا خوب ترسیده بودم !
-همینه که هست !
-ببینین اقای پناهی …میگم یه دقیقه بابا دیگه در نمیرم
-من حرفمو عوض نمیکنم …
اینو گفت و تو یه حرکت درو بست و قفل کرد
-هی نه …صبر کن !!تورو خدا !!!تو رو قران بابا اینجا چراغم نداره …منو کجا اوردی لعنتی ؟؟؟..
اونقدر دادو بیداد کردم و جیغ زدم که دیگه صدام در نمیومد …دیگه حتی اشکی هم واسه ریختن نداشتم.صحنه ای که کسری بهم گفت حقته اومد جلو چشمم و بعد از اون صحنه ی قول دادنش و ادعای پشت و پناه بودنش …اینا همش یه نقشه بود حتما میخواسته منو رام و اروم کنه که بی دردسر دنبالشون راه بیوفتم .اما اون کشتی و ادما و شرایطش به فروختن دختر و حتی حمل مواد هم نمیخورد.پس برای چی منو اوردن اینجا و حالام زندونی کردن ؟؟؟حتی یه روزنه ی نور کوچیک هم از لای در و پنجره ای چیزی نمیومد…چشمام هیچ جا رو نمیدیدن .همونجا نشسته بودم و تکیمو داده بودم به در.اتاق فوق العاده سردی بود و بوی بد و عجیبی هم میداد.دیگه نمیتونستم سرما رو تحمل کنم هرچی تو خودم فرو میرفتم کفایت نمیداد.ناخوداگاه یاد گوشیم افتادم خدای من چرا تا الان به فکرم نرسیده بود؟چمدونو دم در اتاق گذاشته بودم ولی کولم پیشم بود.دنبال زیپ جلوییش گشتم و گوشی رو روشن کردم.فقط خدا خدا میکردم شارژ داشته باشه .تا نصفه شارژ داشت .نفسمو با راحتی دادم بیرون.یه برنامه ی چراغ قوه داشت که خیلی هم پرنور بود.نگاهم به ساعت افتاد …۱۱ شب بود.چراغ قوه رو روشن کردم و دور اتاق گردوندم.با دیدن چیزی که جلوم بود جیغ بلندی زدم و گوشی از دستم افتاد.
-منو بیارین بیرون !!!منو …بیارین بیرون !!!!!!
اما بازم فایده ای نداشت …اون چی بود که خون کل بدنشو گرفته بود…یعنی من کجام ؟؟؟خدای من !!!اینجا هوا سرده …پس یعنی …
-کمککککک کمککک خداااا !!!یعنی هیشکی صدای منو نمیشنوه ؟؟؟؟
سرما تا مغز استخونم پیشروی کرده بود.نفسم داشت بند میومد.دستمو رو زمین گردوندم بلکه بتونم گوشیمو پیدا کنم…دستم خورد به یه جسم نرم و لزج…خدای من …داشتم از ترس سکته میکردم…خدا الهی از هیچکدومتون نگذره …یه آه عمیق کشیدم…(آهی که یه روزی جانانه حال هردوشونو گرفت …)
به خودم جرات دادم و دوباره دستمو گردوندم …پیداش کردم …از اونور افتاده بود و صفحشم سریع خاموش شده بود.جرات دوباره روشن کردن چراغ قوشو نداشتم بعضی اوقات ادم اگه چیزی رو ندونه راحت تره…به فکرم زد که زنگ بزنم به کسی ولی لامصب انتن هم نداشت…هیچ کاری نمیتونستم بکنم…سرد بود…خیلی سرد …مثل اون شب …خرده شیشه هایی که روی صورتم افتاده بود …صدای قهقه ای که به گوشم رسید …سوز و سرمای جاده ی شمال…شمال …!لعنتی …صدای قهقه ای که تو گوشم بود…
-کارشون تموم شده …تمومه تموم …خودشو و زن و دختر خووووشششگلش!
با تموم بچگی چندشم شد…ترجیح دادم داد و بیداد نکنم…
-ماشین الان میسوزه …الان الان …
ولی ماشین نسوخت …نه اونموقع و نه هیچوقت دیگه…
-دختره زندس !!!اره اون زندس …عزیزم خوبی؟؟؟؟
صدایی از در به گوشم رسید…خودمو اهسته کنار کشوندم.همونطور چشمام جایی رو نمیدید اما اونقدر گریه کرده بودم که خودم هم میتونستم تار بودن چشمامو حس کنم.تا اون حدی که میدونستم به اون جسم نمیرسم خودمو کشیدم کنار.در باز شد…اون راهرو تاریک بود معلوم نبود ادمی که جلوی دره کیه
-ادب شدی یا هنوز باید اون تو بمونی ؟؟؟
حرفی نزدم …صدای پناهی بود…هنوز نتونسته بودم از صحنه ی تصادف کامل بیام بیرون
-اوی با تو اما زنده ای ؟؟؟کجایی؟؟؟لعنت !
گوشیشو روشن کرد …نورش افتاد تو چشمم اومد سمتم اون نور هم نزدیک تر میشد.درست روبه روم قرار گرفت با اینکه مدتی بود تو تاریکی بودم اما چشمم راه افتاده بود و اصلا هیچ فرقی نکرد.مردمک چشمم تکون نمیخورد.به ارومی تکونم داد…
-بسه دیگه !با توام
نمیتونستم حرف بزنم…صحنه ی تصادف …خودم با چشمای خودم دیدم که سر مامان چطور با شیشه اصابت کرد اما دستشو اورد عقب که من نرم جلو…خودم دیدم …
-خوب زنده ای !من از این مسخره بازی ها متنفرم ادم شدی یا نه ؟؟؟
دوتا اروم زد به صورتم.نگاهمو بردم سمت صورتش …تموم نفرت ممکنو ریختم تو چشمم و زل زدم بهش…
- من بر عکس تو ادمم !
گفتم الان باز دوباره میاد میزنه لت و پارم میکنه…اما چند ثانیه همونطور نگاهم کرد.هیچی هم نمیگفت …جنس نگاهشو نمیشناختم …مبهم تر از این حرفا بود…
دیدم چیزی نمیگه ..صدام میلرزید و درست و حسابی هم به گوش نمیرسید .معلوم بود چه قدر داد و فریاد زدم.با همون صدای لرزون گفتم :(( ایشالا خدا همه اینارو جانانه سرتون بیاره !جانانه سرتون بیاره که ضعیف کشین …خدا …اگه بهش اعتقاد داری …باید بدونی که …))
نذاشت حرفم تموم شه …بهتر !بلند شد و رفت.بدنم تو اون سرما سر شده بود.کولمو به خودم نزدیک تر کردم و گرفتم بغلم …شاید تو عمرم فقط برای دو نفر تا اون حد جدی دعای بد کرده بودم …یکی اونی که مامان بابامو ازم گرفت و این پناهی که اینطوری غرورمو…
خسته بودم و گرسنه…همه بدنم درد میکرد و میسوخت بس که سرد بود…زانومو بقل گرفتم و سرمو گذاشتم روش تا یه کم بخوابم حد اقل …گرچه میدونستم خوابیدن تو سرما اصلا نتیجه ی جالبی نداره …
-باید شروع کنیم ؟؟
-نه پسر !همه از پس فردا شروع میکنن به حذف
-خوب اگه زودتر شروع کنیم که بهتره
-نه گوش کن به حرف…اگرم بخوایم زودتر شروع کنیم حداکثر باید از فردا باشه
-حالا اول میری سراغ کی ؟؟؟من دلم میخواد نفر اول این پسره ی الدنگ . رفیقشو ناکوت کنم
-جو ورت نداره تازه کاری حالیت نی …اون دوتا واسه مرحله اخرن …به این اسونی که نمیشه از پسشون بر اومد!
-ولی خیلی دوس دارم…
-دوس داشتناتو بذار واسه بعد راه بیوفت بریم.
گوشمو کاملا سپرده بودم به مکالمه ی اون دوتا غریبه .اولش خواستم کمک بخوام ولی پشیمون شدم…سرمو گذاشتم رو زانوهام و خوابم رفت …راحت تر از همیشه …
-وای من !!!اینجا که سرد خونس !!!هی تو خوبی ؟؟؟بلند شو …بیدار شو نباید که اینجا بخوابی!!!بیدار شو …سارا …سارا !
گرمای یه چیزی رو دور خودم حس کردم …کم کم تونستم چشممو باز کنم.من کی دراز کشیده بودم کف زمین ؟؟؟نوری چشممو میزد…صدای کسری بود.
-اون احمق اوردتت اینجا تو که خیر سرت قراره دانشجوشی نمیدونی تو سرما نباید بخوابی؟؟؟
ازون بیشتر از پناهی متنفر بودم …پناهی مدلش اونطوری بود از اولم گفته بود ولی کسری نه …اصلا چرا کسری …همون اقای قربانی !هه ..اقای قربانی قربانی میطلبد !
-من خوابم میاد ولم کن
-بلند شو برو تویه اتاق دیگه باید بخوابی …اینجا بخوابی میمیری بد بخت !
هنوز حالم درست سر جاش نیومده بود.سرمو گرفت تو دستش و گذاشت رو زانوش …سر خودشو نزدیک تر اورد و نور گوشیو انداخت بین صورت خودشو خودم.چشممو باز کردم …هنوز نتونسته بودم موقعیتمو درست تشخیص بدم …چشمامو نصفه و نیمه باز کردم …چه قدر فاصلم باهاش کم بود…چه قدر ازش بدم میومد…حالت چشمام عوض شد…دوباره نفرتو ریختم توشون و بهش نگاه کردم …
-چرا اینطوری نیگا میکنی؟؟؟
فورا سرمو از توی دست و روی زانوش برداشتم و بلند شدم.تا حالا به اون شدت به کسی با انزجار نگاه نکرده بودم.یه کم به خودم کش و قوس دادم.کسری از جاش بلند شد .نور گوشیشو تو اتاق گردوند انگار داشت دنبال چیزی میگشت .
و مثل اینکه پیداش کرد چون اتاق روشن شد.میترسیدم حتی دور و برمو نگاه کنم.رومو گردوندم تا کیفمو بردارم که …
-چرا جیغ میکشی؟؟؟
-این جنازست …از اولم جنازه بود…من پیش یه جنازه بودم …
بازم سرمو دور گردوندم…قفسه هایی که تو سردخونه قبلا هم دیده بودم …یادم افتاد صحنه ی سردخونه تو ذهنم تداعی شد…منو با تموم بچگی میبردن تو سرد خونه …میبردن که …
نا خوداگاه هق هق میکردم …جنازه ی روی زمین غرق خون بود.فاصله ی زیادی ازش نداشتم…جنازه ی یه دختر جوون بود…احساس کردم موهای بلندش گندیده …اما …اما هیچی تنش نبود …هیچی تن دختره نبود و تموم بدنش به خون نشسته بود…اونقدر ترسیده بودم که حتی وقتی کسری میخواست زودتر منو از اون صحنه دور کنه بازم جیغ کشیدم…
-بلند شو باید ازین جا بریم پاشو…دستتو بده من
دستشو سمتم دراز کرد…تو همون حال و با هق هق گفتم :((دست به من نزن ))
انگار که هول شده بود.نگاهشو به جنازه انداخت ٬سرخ شد و روشو برگردوند.اما من ماتش شده بودم …نکنه …
اما کسری فرصت بیشتر فکر کردن رو بهم نداد .کولمو از روی زمین برداشت .کتفمو گرفت و از روی زمین بلندم کرد و با خودش از اون اتاق یا همون سرد خونه بیرون برد …اما من تا اخرین لحظه نگاهمو از جنازه نگرفتم…نفسم تنگ شد و پاهام سست .دستمو گرفتم به یه دیوار …دستمو بردم تو جیبم تا اسپری رو در بیارم اما تو هیچکدوم از جیبام نبود .پاهام لرزید و زانوهام خم شد …در اوج بی نفسی تصویر اون جنازه از جلوی چشمام کنار نمیرفت…کسری کولمو گذاشت رو زمین همه ی جیباشو باز کرد و محتویاتشو ریخت روی زمین …هول شده بود و عصبی…خداروشکر از داروخانه تو تهران دوتا اسپری گرفته بودم .سریع از تو جعبه درش اورد و گذاشت تو دهنم و فشارش داد.وارد هم بود.بعد از اینکه اولین نفسو گرفتم دوباره گرفتش جلوی دهنم و همون کارو کرد.حالم بهتر شده بود.جرات بستن چشمامو نداشتم چون همش اون جنازه میومد جلوی چشمم…چهره ی کسری اصلا ترسناک نبود بلکه خیلی هم مهربون بود اما اونقدر ازش متنفر بودم و حالا میترسیدم که نگو.
خودشم وضعیتش دست کمی از من نداشت.کنارم تکیشو داد به دیوار و سرشو گرفت تو دستش.اشفته شده بود.هرکسی اون صحنه رو میدید اشفته میشد .
-از چیزی که دیدی با کسی حرف نزن سعی کن فراموشش کنی
-مرده بود
-میدونم
-باید پلیس خبر کنیم …باید به خانوادش بگن …باید مجرمو…
-تو هیچ کاری نمیکنی !فقط الان میریم تو اتاق و میخوابی !
-نه اون مرده بود …کشته بودنش من مطمئنم …
-گفتم نه به کسی چیزی بگو و نه کاری انجام بده !من خودم راست و ریستش میکنم خوب؟
-منم قراره عاقبتم مثل اون بشه
-اگه بخوای حرف گوش ندی شاید
انتظار داشتم الان بگه نه و این حرفا …حتی واسه گول زدنم …حتی واسه اروم نگه داشتنم …اما اینکارو نکرد.تکلیفمو معلوم کرد.زهرم واقعا داشت میترکید.روی زمین خزیدم و فاصلمو باهاش کم کردم…حرفش تو گوشم تکرار میشد …عاقبت منم مثل اون دختر میشد …مثل اون چندین جنازه ای که توی اون اتاق نه چندان کوچیک و قفسه هاش بودن…من از دختر یکی یه دونه ی مهندس صداقت بودن و تو ناز بزرگ شدن ۸ سالش البته رسیده بودم به ادمی که اگه حرف گوش نمیداد میکشتنش و قبلش هم بهش …
برام قابل تحمل نبود …قابل باور و تحمل نبود.سرم درد میکرد و میترسیدم چشم رو هم بذارم…نه گرسنگی حس میکردم و نه خستگی .بدجور قالب تهی کرده بودم.هیچ فکرشو نمیکردم کسری و یا حتی خود پناهی تا این حد پست باشن…که بخوان…
-ولی اقای پناهی با من قرار داد بست…گفت …گفت اگه اتفاقی برام افتاد…
از جاش بلند شد و رو به روم قد الم کرد.با خشونت !و اخم کرد.یه اخم غلیظ که با چهرش تضاد داشت …ترسیدم …مگه نگفته بود هوامو داره …
-گفته بودین هوامو دارین
پوزخند زد …شرورانه و غیر قابل اعتماد
-گفته بودین رو حرفتون هستین …خدایی !
پوزخندش غلیظ تر شد و نگاهش شعله ور تر…
-بلند شو
نمیتونستم ..اما یه نیرویی که نمیشناختمش درست باعث شد از جام بلند شم .کیفمو از روی زمین برداشتم و اسپریمو هم خواستم بردارم که زودتر از من دستشو برد سمتش
-این پیش من میمونه !
-ولی من بهش واقعا نیاز دارم
چیز دیگه ای نگفت و راه افتاد…منم به ناچار دنبالش.از همون پله ها بالارفتیم.برعکس طبقه ی زیرین طبقه ی دوم یه سری رفت و امد کوچیک شد.نگاه هایی بود که به من و کسری جلب میشد.دم اتاق خودشون ایستاد و در رو باز کرد.
رفت تو و کنار در ایستاد تا منم برم و درو ببنده .پناهی روی تخت دراز کشیده بود و دستشو گذاشته بود روی چشماش.اتاق نمای جالبی داشت مخصوصا با کم شدن نور ها .دوتا تخت تو اتاق بود و دو در که به نظر دستشویی و حموم میومدن.به علاوه ی یخچال و اباژور و …کلا اتاق هتلی بود برای خودش.اما خوب تکلیف من چیه حالا؟؟؟هر لحظه حسم نسبت به قاچاق دختر بودن این کشتی بیشتر به یقین تبدیل میشد.تصویر دختره از جلو چشمم کنار نمیرفت.همونجا نزدیک در زانوهامو خم کردم و نشستم.پای وایسادن نداشتم اصلا!
کسری رفت به سمت پناهی که یه کم دستشو از جلوی صورتش کنار زده بود و زیر میزی نگاه میکرد.سعی میکرد اروم حرف بزنه اما ناخوداگاه صداشونو میشنیدم …
-اون اتاقه سرد خونه بود ارمان !
-خوب باشه !
-سرد خونه ی گوشت و مرغ نه !سرد خونه ی جسد ادم بود !
-چیکارش کنم حالا؟؟؟
از لحن پناهی بی تفاوتی میبارید و انگار که این بی تفاوتی کسری رو حسابی جری کرده بود.
کسری:اگه میمرد میخواستی چیکار کنی؟
-هیچی خاکش میکردم
-اوووف !اونجا یه جسدم رو زمین بود
-خوب
-خوب؟؟؟؟واقعا میگی خوب؟؟؟
-چی بگم ؟بفرمایید ؟خوبه ؟حالا اگه عرایضتون تموم شد میخوام بخوابم !
-جسد یه دختر بود
-عههه نکنه فک کردی من کشتمش ؟؟؟
کسری چند لحظه ای سکوت کرد …و با صدای اروم تری تقریبا نجوا کرد :((بهش تجاوز شده بود !))
دستشو کاملا از روی صورتش برداشت و نیم خیز شد.اون یکی دستشو برد پشت گردنش و تو فکر فرو رفت …
پناهی :میشناختیش؟
-نه !
-بقیه جسدا رو دیدی؟؟
-نه
-پاشو بریم !
-نه !
-ای درد و نه !بلند شو ببینم
کسری:اخه الان نمیشه بذار فردا
-تا فردا ممکنه جنازه هه رو از بین ببرن
کسری اشاره ی نا محسوسی به من کرد.ولی خوب من فهمیدم !پناهی نفسشو با صدا داد بیرون .قشنگ نشست رو تخت و پاهاشو اویزون کرد.یه تاپ سفید پوشیده بود با یه شلوارک ۶ جیب…و عجب بازویی داشت !
حتی فکر به این چیزا هم نمیتونست درست و حسابی تصویر اون دختره رو از جلوی چشمم محو کنه …وحشتناک ترین صحنه ی عمرم بود …حتی از صحنه ی تصادفم بدتر بود…تصویر جنازه نزدیک و نزدیک تر میشد…یه خط روی شکمش افتاده بود…یه خط که حالت خاصی داشت …با چاقو انداخته بودن رو تنش !صدای پناهی و کسری دیگه به اروم ترین حد خودش رسیده بود و هیچی نمیشنیدم و تلاشی هم نمیکردم برای بیشتر شنیدن !هنوز تو شوک بودم و اینو هرکسی میتونست تشخیص بده …تو شوک اون جنازه …و تضاد حرفای کسری !
متوجه شدم که پناهی تی شرتشو از رو صندلی برداشت و تو یه حرکت تنش کرد.بعدم همونطوری از کنار من بدون هیچ حرفی رد شد و از اتاق رفت بیرون اما درو نبست…از تنها بودن تو اتاق با این دوتا میترسیدم و از طرف دیگه از تنها بودن کامل توی یه اتاق دیگه.کسری اومد سمتم .ازش میترسیدم.
-بلند شو !
حوصله ی جرو بحث نداشتم پس به حرفش گوش کردم و بلند شدم.دستشو به سمت گوشه ای از اتاق نشون داد که در معرض دیدم نبود.یه در کاذب نصب شده بود.
-برو اون جا اسباب اثاثیه تو بذار تخت و باقی چیزام هست .اتاق اضافی باقی نمونده بود و تنهایی هم به صلاح نیست!بر که میگردم خواب باشی !
-مگه …میخواین برین ؟
-با اجازتون !
-خوب …نه یعنی اینکه ..
-درو قفل میکنم !
نگاه بی اعتماد و ترسیده مو بهش انداختم .
-اتفاقی نمیوفته !گفتم که تا حرف گوش کنی
بعدم راه افتاد که بره …با تصور اینکه صدامو نمیشنوه گفتم :((نمردیم و معنی رو حرف موندنو هم فهمیدیم !هه))هنوز دستم به دستگیره ی اون در نرسیده بود که دستی رو شونم ضرب گرفت .برگشتم و با چهره ی اخم الود کسری مواجه شدم.
-ببین !من هیچ وظیفه ای ندارم که نقش ل له ی تورو بازی کنم !اونم تویی که هیچی حالیت نی و عین بچه خنگا رفتار میکنی!عین بچه خنگای ترسو !من از پس جمع و جور کردن دست و پاچلفتی مثل تو بر نمیام !حرفای تو هتلم واسه رام کردنت بود که تو پامون نباشی !دیگه هم حرف اضافی نشنوم .
مات نگاهش میکردم.خوبه اخلاق رفیق سگش خوب روش تاثیر گذاشته بود.به جهنم !به درک !هرچی دلت میخواد بگو و ردیف کن …حساب همه مون با کرام الکاتبینه…نیاز به ارامش داشتم نمازمو هم نخونده بودم و قضا شده بود.درو باز کردم.یه اتاقک کوچیک ساخته بودن ولی به جز یخچال و اباژور همه چیز داشت.
و حتی دستشویی و حموم !خوب بود اینطوری…تو اینه ی دستشویی به خودم خیره شدم …به رنگ زردم و صورت گردی که لاغر شده بود…به چشمای درشت و سبزی که زیرش گود افتاده بود و صورتی که رد اشک به وضوح توش دیده میشد …به بینی کوچیک سرخ شدم و چند تار مویی که افتاده بود کنار شقیقه هام.شالمو دراوردم و کش سرمو باز کردم.سرم چه قدر درد میکرد.
بعد از نماز حالم بهتر شده بود…البته نه خیلی ولی بازم .دنبال یه قفلی چیزی میگشتم برای بستن اون در که بازو بستش فرقی نداشت !
اما نمیشد از اینطرف قفلش کرد.همه چیز حکم زندانو پیدا کرده بود !لعنتی …لعنت به این شانس به این …هعییی…دیگه به درس خوندن عمرا اگه میرسیدم و اصلا هم امادگی ذهنی شو نداشتم.دلم هم نمیخواست با وجود بی درو پیکر بودن اون اتاقک و هم اتاقی بودن با دوتا مرد که نه …سگ نر !خیلی پیله باز بخوابم پس یه لباس گشاد استین بلند پوشیدم و یه شلوار گشاد که توش گم میشدم.هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای موزیک بلندی از بالا به گوش رسید…پارتی بود !
اما خسته تر از اون چیزی بودم که میشد فکرشو کرد.وسعی کردم به اون جنازه فکر نکنم و فقط یه دل سیر اروم بگیرم …
***
نمیدونستم دقیق چه قدر خوابیدم اما با دیدن یه کابوس وحشتناک و جیغی بلند از خواب پریدم .بعد از درک شرایط و مکان سعی کردم زیاد سر و صدا نکنم چون گمون میکردم که احتمالا پناهی و کسری باید خواب باشن
ابی به دستو صورتم زدم .عطش داشتم .درکاذبو باز کردم و از اتاقک رفتم بیرون.اما در کمال تعجب دیدم که هیچکس تو اتاق نیست.فقط کل اتاق به شدت بهم ریخته بود.همه ی چراغا خاموش بودن و هنوز از طبقه های بالا صدا میومد .ترس برم داشت.یه سویی شرت بلند و گشاد رو همون لباسا تنم کردم و با عجله از اتاق زدم بیرون.فکر میکردم در قفل باشه اما نیمه باز بود.تو راهروی طبقه ی دوم رفت و امد زیادی دیده نمیشد.به نظرم اومد همه احتمالا باید تو طبقه ی بالاییش باشن.انگار یه مهمونی بزرگ بود.نه خبری از اسکله ای بود و نه جزیره ای …وسط وسط اب بودیم .تیپا و لباسایی که با ایران سازگار نبودن اما انگار اونجا حتی قبل از جدا شدن از اسکله این حالتشو حفظ کرده بود.دختر و پسر با لباسای متفاوت بعضیاشون میرقصیدن بعضی میخوردن و بعضی دیگه هم تو هم میلولیدن …با نگاهم دنبال پناهی و یا کسری میگشتم اما خبری ازشون نبود.مرکز صدا ها جای دیگه ای روی سکان کشتی بود.از اون چیزی که فکرشو میکردم بزرگ تر بود.به ارومی رفتم به همون مرکز صدا .یه جای کاباره مانند …من وسط اینجا چیکار میکردم؟؟؟صدای قهقهه هایی بود که بلند میشد.کلا تیپ و قیافه و سن و همه چیم با اون جو متفاوت بود.خبری از پناهی و کسری نشد …از خدا خواسته و سریع ازونجا زدم بیرون.لبه ی کشتی چند لحظه ای ایستادم و به دریا خیره شدم.گرمی چیزی رو روی بدنم حس کردم و بعد م کشیده شدم سمت جای دیگه ای .به خودم که اومدم دیدم تو بقل یه پسر هیکلی و مرموزم …داشتم از ترس سکته میکردم.دستمو روی سینش فشار دادم تا ولم کنه ..
پسره :هوا سرده
-من سردم نیست میشه لطفا …ولم کنین !
-او البته !
و تویه حرکت ولم کرد.اما هنوز پتویی که انداخته بود دورم رو برنداشته بود.بیشتر از اینکه سردم باشه گر گرفته بودم و اصلا هوا سرد نبود.
-تازه واردی ؟
با تعجب بهش نگاه کردم .ازش میترسیدم .
-بله ؟یعنی نه …یه جورایی بله …نمیدونم !
خندید…
-اهان
دلم میخواست فقط از تیر رس نگاهش خارج شم .ضربان قلبم رو هزار بود.پتو رو از دورم کندم و اومدم برم که دوباره پتو رو انداخت دورم
-بذار این باشه
بعدم چشمکی حوالم کرد و رفت.با وجود اینکه واقعا گرمم نبود اما پتو رو دور خودم نگه داشتم و برگشتم به همون طبقه ای که اتاقا توش بود.باید پیداشون میکردم…نگاهی انداختم به پلکان متصل به طبقه ی پایین …اب دهنمو قورت دادم و تصمیمو گرفتم و رفتم پایین …خیلی خیلی تاریک بود.گوشیمو از جیبم دراوردم …اتاقای این طبقه بیشتر از جاهای دیگه بودن.نفسم به سختی بالا میومد .مسیر سرد خونه رو حفظ کرده بودم.تا انتهای راهرو رفتم …هیچ صدایی نمیومد و تاریکی محض بود.تصمیم گرفتم که برگردم یعنی مجبور بودم که برگردم .سریع رو پاشنه ی پام چرخیدم و با دیدن مردی که روبه روم ایستاده بود جیغ کشیدم.
-هیسسس
صداش اشنا بود.چراغو انداختم رو چهرش اما نتونستم ببینمش و زودتر از من از کنارم رد شد و رفت.با ترس قدمامو تند کردم که صدای جیغ یه دختر از اتاقی که کنارش بودم سرجا میخکوبم کرد…دیگه واقعا جرات رفتن به اون اتاقو نداشتم.پلکانو پیدا کردم و سریع دوییدم بالا.قلبم داشت از سینم در میومد.ایستادم دم اتاق اما در بسته شده بود و نیاز به کلید داشت.محکم در زدم .کسی درو باز نکرد .چند بار دیگه هم امتحان کردم اما خبری نشد…نا امید دستمو گذاشتم رو پیشونیم بلکه یه کم اروم شم که …
-اینجا چیکار میکنی؟
صدای کسری بود…برگشتم سمتش .حس کردم یه حالیه قیافش …
پناهی:چرا نمیری تو ؟
کسری کلید انداخت و درو باز کرد
-تو اینجا چیکار میکنی؟
نمیتونستم درست حرف بزنم نفس نفس میزدم .اما بالاخره به خودم مسلط شدم و خواستم برای پناهی توضیح بدم که من رفتم دنبالشون و بعد رفتم پایین و صدای جیغ یه دخترو شنیدم که لکه ی خونی که گوشه ی یقش بود منصرفم کرد.نگاهمو از رو یقش برداشتم و به گفتن :((ترسیده بودم …خواستم بیام ببینم که شما …))اکتفا کردم و پناهی هم همینطور…حس یه بره رو داشتم تو چنگال دوتا گرگ.
منتظر نموندم حرفی بزنن یا چیزی بپرسن فقط سریع رفتم تو اتاقک و درو بستم.در که قفل نمیشد ..!میز کوچیک ولی نسبتا سنگین کنار تخت و برداشتم و گذاشتم جلوی در تا مبادا کسی درو باز کنه .به صدای مرد توی راهرو فکر میکردم…چه قدر اشنا بود.نه مطمئنا نه پناهی بودو نه کسری …مطمئنا !
یه حسی بهم میگفت شهابم تو این کشتی هست …اما نه صدای اونم نبود…پس کی میتونست باشه؟؟؟
بعید میدونستم که بتونم بخوابم …ساعت ۳ نصفه شب بود و عجب شب پر استرسی هم بود.صدایی از پناهی و کسری نمیومد…همه ی اتفاقا رو کنار هم میچیدم و از نتیجه هایی که میگرفتم لحظه به لحظه ترسم بیشتر میشد…
***
-هی !نمیخوای بیدار شی؟؟؟
به سختی پلکامو از هم وا کردم .گمون نمیکردم خیلی خوابیده باشم و اصلا من چطوری خوابم رفته بود؟؟؟کسری رو به روم دست به جیب ایستاده بود و رو سرش هم یه حوله بود.عین برق گرفته ها از جام بلند شدم.ادم اینجا هیچگونه امنیتی نداره !!!نگاهمو انداختم به در.هنوز اون میز پشتش بود.
-تا ۵ دقیقه دیگه بیا بیرون .بجنب الان هیچی بهمون نمیرسه …
گمونم منظورش صبحونه بود.خیلی شیک میز پشت درو کنار گذاشت و رفت بیرون.اما چطوری اومده بود تو اصلا ؟؟؟در نه راهی از بالا داشت ٬نه از کنار و نه از پایین .دستشویی و حمومش هم مجزا بود…سعی کردم به این قضایا فکر نکنم.دوباره یه شلوارگشاد٬یه تونیک گشاد٬و یه سویی شرت شل و گیج که همشون تلفیقی از صورتی و سفید بودن.
کسری دم اتاق منتظرم بود و به محض دیدنم راه افتاد.ازش میترسیدم…خیلی بیشتر از قبل و این ترس عجیب تضعیف کننده بود.
رفتیم طبقه ی بالا .کل کشتی میزهای شیکی چیده بودن اینبار خبری از مهمونی نبود و مراسم صبحونه خوران داشتن!!!هه هه !
کسری رفت به سمت میزی و نشست و منم به تبعیت ازش همینکارو کردم.ناخوداگاه دنبال پناهی میگشتم.کنار یه دختر نسبتا ناز ایستاده بود و خیلی عادی حرف میزدن.انگار نه انگار اینا همون ادمای دیشبین چون تیپاشون فرق کرده بود و همه هم شال و روسری سرشون بود.نگاهمو از پناهی و کسری گرفتم.دوتا گارسون سمت میز اومدن و به دقیقه نکشیده میز پر شد از انواع غذاها و صبحانه ها.خیلی گرسنم بود و نزدیک یه شبانه روز که نه ولی خیلی وقت بود چیزی نخورده بودم.کسری مشغول شد و منم با کمی اختلاف وقت شروع کردم.لقمه های کوچیک کوچیک میگرفتم .عادت همیشگیم بود.از همون بچگیه بچگی !اصلا عشقم این بود که با قاشق چایی خوری غذا بخورم .یه لقمه تو دهنم بود که یه نفر نشست سر میز فکر کردم پناهیه اما با شنیدن صدای کسری که میگفت :((اینجا چی میخوای؟))فهمیدم ممکن نیست اون باشه !
-جای سلامته ؟
کسری :به لاشخورا سلام نمیکنم
-ههه کار خوبی میکنی
شهاب بود !انگار که تازه متوجه حضور من شده باشه ((عه )) ی بلندی گفت .
-هه اینم که اوردین !
کسری چیزی بهش نگفت .چی میشد بگه این اسم داره !!!والا !
-عمو فدات مهد کودک تعطیل شده اوردنت اینجا؟؟؟
و بعد به حرف مسخره ی خودش خندید.کسری بهش محل نمیذاشت.کار خوبی میکرد.منم دیگه نگاهش نکردم و کارمو ادامه دادم.
-ای اقا کسری …ایزی لایفتو بستی؟؟؟شروع شد!
کسری جوابی بهش نداد
-کم میاری که نمیتونی چیزی بگی .جنازه جفتتونو تا یه هفته دیگه تحویل میدم .
کسری روند خودشو ادامه میداد و شهاب حرصی میشد.
صندلی دیگه ای هم به عقب کشیده شد .این بار پناهی بود.
-ادب نشدی هنوز شهاب؟
شهاب با حرص خندید.از حرفاشون سر در نمیاوردم…چی میگن ؟کارشون چیه ؟؟
-برنده منم!
پناهی پوزخندی زد و یه تیکه نون برداشت.
-خوابای خوب ببینی …
شهاب دیگه بیشتر ازاین نموند و رفت .
پناهی :ببین دیگه از اون اتاق از امروز به بعد پاتو بیرون نمیذاری!یا دنبال من یا دنبال کسری شیر فهم شد ؟؟
-اره !
-اجر پاره !اره چیه ؟؟؟
-بله !
خیلی ماهرانه چشم غره میرفت …احسنت داشت واقعا !تو این یه حرکت صدتا دخترو میذاشت تو جیبش.موهای قهوه ایش احساس میکردم از همیشه روشن تر شده و مثل همیشه ولی بهم ریخته بود.کسری ژست همیشگیشو داشت فقط یه کم بی تفاوت و ساکت تر.باید درسایی که تو مدرسه نبودم رو جبران میکردم.
-میشه من برم تو اتاق ؟
-نه بشین میری حالا
حرفی نزدم و منتظر موندم.کسری از جاش بلند شد.حرف خاص و زیادی نمیزد.پناهی بهم اشاره کرد که حالا اگه میخوای پاشو برو و منم راه افتادم.تو طبقه ی دوم هنوز به اتاق نرسیده صدای جیغ زنونه ی دیگه ای بلند شد.ترسیدم و نا خوداگاه فاصلمو با کسری کم کردم.سویی شرتمو گرفت تو دستش و نگه داشت بعد هم اروم اروم رفت سمت اتاقی که صدای جیغ ازش میومد …در اتاق کاملا باز بود.یه خانوم غش کرده بود رو زمین و چیز دیگه ای نبود …اما …روی تخت سفید اتاق که با خون رنگ سرخ گرفته بود یه جنازه ی دیگه بود.جنازه ی برهنه ی یه دختر دیگه ....