صرفا جهت اینکه خرفهم شی11
نمیدونستم باید به کدوم یکیشون برسم …اما وقتی که بادیگارد شهاب سارا رو کشید پایین از روی اجبار ارمانو با خودم بردم تو اتاق تا بعد برم به داد اون دختر بدبخت برسم …فقط خدا خدا میکردم بلایی سرش نیاره مرتیکه ی یاغی…
دیشب بد جوری بی احتیاطی کرده بودیم…نباید از هر چیزی تو این خراب شده خورد!لامصب یه داروی خواب اوری داشت که داشتیم خواب به خواب میشدیم.شهاب در حد مرگ از ارمان متنفر بود …البته حسادتی که رنگ تنفر گرفته بود.اگه کسی غیر ارمان بود قطعا تا الان به دیدار حق شتافته بود !اما ارمان خوب فرق داشت و قوی تر و سرتق تر از این حرفا بود.اگه نامردی نمیکردن و از ترسشون کتشو نمیبستن در جا نفلشون میکردیم .ارمانو به سختی گذاشتم روی تخت…نمیدونستم اول باید به داد سارا برسم یا دکترو بیارم بالاسر ارمان.حالش جالب نبود…بالاجبار و با عجله رفتم تا دکترو بیارم…همه چی و همه کس بودن تو اون کشتی لامصب اما هر لحظه ممکن بود بمیری …یه رقابت بود!
دکترو بردم بالاسر ارمانو بعد از اینکه شروع به کارش و پانسمان کرد سریع رفتم طبقه ی اخرو تو همون اتاق اما خبری از هیچکس نبود.دلم شور زد .شاید نباید این همه وقتو تلف میکردم و همون اول باید نجاتش میدادم…مطمءن بودم کم میاره هر چی هم که باشه …مخصوصا وقتی شهاب بدجوری هم ازش کینه داشت
تموم اتاقا و سوراخ سمبه ها رو گشتم اما نبود که نبود.انگار رفته بود زیر زمین …نکنه انداخته باشنش تو اب؟؟؟نه نمیتونستن این کارو بکنن…
اگه دستم به شهاب میرسید قطعا میکشتمش یالقوز ضعیف کشو …با عصبانیت رفتم دم اتاقشو درو با تموم توانم کوبیدم .یه چند لحظه ای گذشت و در حالیکه داشت با گوشیش حرف میزد درو باز کرد…از خونسردی و بی تفاوتیش اعصابم خرد شد …پایین چونمو گرفتم…بعدم به ثانیه نکشیده چنان مشتی حواله ی دماغش کردم که استخون انگشت خودم درد گرفت…گوشی از دستش افتاد و خودشم تعادلشو از دست داد و افتاد زمین و دستشو گرفت به دماغش که داشت خون میومد خیمه زدم روشو یقشو گرفتم.
-هان چیه ؟؟؟الان که دستم بسته نیست و دیو دورت نیس چه غلطی میخوای بکنی هان ؟؟
تا اومد حرف بزنه یه دونه دیگه حوالی صورتش کردم تا خیالم راحت شه از ریخت میوفته
-رفیق منو گیر میاری حرصتو سرش خالی میکنی اره ؟؟
یه مشت دیگه …
-چیه حالا بدبخت ضعیف کش!باز کم اوردی رفتی سراغ دختر اره ؟؟لجت گرفته از همه طرف داری میخوری؟؟؟
-شر نباف کسری به خدا میکشمت
-گه خوردی تو !کجاس ؟؟
پوزخند ابلهانه ای زد و چیزی نگفت.
دسته ای از موهاشو تو دستم گرفتم و گفتم :((زر بزن تا نفرستادمت اسفل !))
-بهتره بپرسی اول زندس یا مرده …
وا رفتم اما سریع خودمو جمع و جور کردم…
-شهاب به خدا قیمه قیمه ات میکنم اگه چیزیش شده باشه
-هه هههه چیه ؟؟؟قدیما انقدر واسه کسی بال بال نمیزدی که حالا داری به خاطر کلفت رفیقت اینطوری میکنی !
-گفتم بگو کجاست!
-نمیدونم…بگرد پیداش کن …بالاخره یا خودش یا نعشش دیگه!
فایده ای نداشت.از روش بلند شدم و یه لگد هم حوالش کردم.اتاقو موشکافانه گشتم اما خبری ازش نبود…کم کم دلهرم داشت بیشتر میشد اگه میمرد یا اتفاقی براش میوفتاد هیچوقت خودمو نمیبخشیدم.اون اومده بود تا مارو نجات بده …من بهش قول داده بودم …لعنت به تو شهاب !
شهاب داشت سعی میکرد از روی زمین و کنار در باشه که محکم زدم تو کمرشو گفتم :((اشغال اون مریض بود!حیوون اون مریض بود))
خندید …خندید تا بیشتر حرصیم کنه ..
-پس به خاطر همین زود کم اورد…
دیگه نمیتونستم بیشتر از این اونجا بمونم و به شرو وراش گوش کنم.نمیدونستم باید به کجا رو کنم و کجارو بگردم …کشتی بزرگی بود و کلی سوراخ سمبه داشت برای مخفی کردن یه ادم و شایدم یه …جنازه !
از فکر بهش خوشم نمیومد اما خوب ممکن بود.رفتم تو سردخونه …همه ی قفسه هارو کشیدم بیرون و گشتم اما همه جور دختری با همه جور قیافه ای بود الا سارا.
لحظه به لحظه به عصبانیتم اضافه میشد…مطمءنا اون حق نداشت بره سراغ کسی که نه اموزش دیده بود و نه تو بازیا و کارای ما نقشی داشت ...
پیدا کردن دختره واحب تر بود والا قطعا میکشتمش …
به هیچ نتیجه ای نرسیدم حتی از این ور و اون ور هم پرسیدم اما هیچکس هیچی نمیدونست.
نا امید و درهم برگشتم به اتاق …خبری از دکتر نبود.صورت ارمان پر بود از چسب زخم ولی خونی نه.
از لب تا ابروشو جر داده بود نامرد…بد جور بدنم کوفته بود.خودمو انداختم رو تخت و سرمو تودستم گرفتم…نه میتونستم چشم رو هم بذارم و نه رمقی بود که برم و دنبالش بگردم…از زمین کف سردخونه گردنبندشو برداشته بودم…یه پلاک اسمش بهش اویزون بود.
-لامصب بد زدم…
گردنبندو گذاشتم تو جیبم …ارمان بیدار شده بود.
-بهتری؟
-راه همچی…چته چرا نالانی؟
-شهاب دختره رو گرفت.
-چجوری؟
-آژیر خطرو زده بود اینام رفتن ما اومدیم ببریم تورو یکی داشت میومد اول من تورو فرستادم بالا از نردبون اونم خواست بیاد یکیشون کشیدش پایین.
-خوب چرا نمیری دنبالش؟؟الان که کت و کولت بازه !
-رفتم پیداش نکردم
-غیب که نشده
-نمیدونم…پسره ی ****میگفت که بگردم دنبال جنازش …عذاب وجدان دارم ارمان
-از بس که خری!این کار قربونی زیاد میده.
-ارمان خیلی خودخواهی الان اگه همون قربونی نیومده بود ممکن بود مرده باشی
-میخواست نیاد من که براش دعواتنامه نفرستاده بودم!
بیشعور تر از این بود که با بحث و دعوا عقلش بیاد سر جاش !غرور بیش از اندازه ای بود و با اینکه ۵ سال بود رفیقش بودم اما بعضی اوقات واقعا غیر قابل تحمل میشد .رفیق خوبی بود ولی از خودراضی و مغرور و لجباز…کمپانی اخلاق!
خیلی اشفته بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.فقط میدونستم نمیتونم دست رو دست بذارم و تو اتاق بشینم .
رفتم رو سکان کشتی.هوا خوب بود.کلا هوا این چند وقت خیلی خوب بود اما با این حال دلم میخواست هرچه زودتر به خوبی و خوشی تموم شه و برگردیم تهران.
یه لحظه که اومدم از لبه ی کشتی فاصله بگیرم چیزی ار جیبم افتاد بیرون و رفت درست جایی که قایق های نجاتو گذاشته بودن…اووف نگاهی انداختم و دیدم گردنبند ساراست.به ناچار پریدم از روی سکوی منتهی به جایگاه پایین تا گردنبندو بردارم.برش داشتم و داشتم میذاشتمش تو جیبم که پام رفت رو یه تیکه چوب و لق خورد…البته بزرگتر از یه تیکه چوب بود و قشنگ باز میشد و میخورد به یه جای تاریک.به نظرم اومد انباری چیزی باید باشه.داشتم در دریچه رو میبستم که به نظرم اومد یه صدایی داره از پایین میاد…شبیه ناله !مغزم سریع جرقه زد و سریع تر رفتم داخل .اصلا عمق و اینایی در کار نبود ولی خیلی تاریک و تنگ بود.موبایلمو دراوردم و نورشو دور گردوندم و با دیدن صحنه ی روبه روم نفسم تو سینه حبس شد…وضعیت سارا از ارمانم بدتر شده بود.نمیدونستم بیهوش شده و یا اینکه …سینش خس خس میکرد.یاد بیماریش افتادم و عین برق از تو دریچه در حالی که داشتم شهاب و هفت جدو ابادشو فوش میدادم درش اوردم.تو نور بیشتر میشد دید که چه بلایی سرش اوردن…ضربان قلبش پایین بود و نفسش کم …تو جیباش دنبال اسپری گشتم اما نبود.هول شده بودم.قفسه ی سینش به سختی بالاو پایین میرفت…تو یه لحظه تصمیمو گرفتم.خون روی لبشو با انگشت شصتم پاک کردم….چشمامو بستمو تموم نفسی که در توانم بود و انتقال دادم…نشد …بازم امتحان کردم و امیدوارنه به چهره ی کبود و خونیش نگاه کردم…سرفه که کرد انگار دنیا رو بهم دادن…
-کسری !
در حالیکه جسم نعش مانند سارا رو از روی زمین بلند میکردم نگاهی انداختم به ناهید که با تعجب بهم خیره شده بود و بی تفاوت از کنارش گذشتم.شاید تو اون کشتی فقط و فقط به دکتر اسحاقی اعتماد داشتم.خبرش کردم که بازم بیاد تو اتاقمون و خودم هم به ارومی هرچه تمام تر گذاشتمش روی تخت…اسپری روی میز بود.برای محض احتیاط گذاشتم دم دهنش…پلکاش لرزیدن اما بازم از فرط بی حالی و کوفتگی بدن و ضربه های کاری که خورده بود بیهوش شد…نمیدونم سه ساعت محو چی شده بودم…نمیدونم چم شده بود…نگاهم رو لبش متمرکز میشد…ضربان قلبم رفته بود بالا…پوست سفیدش رنگ پریده تر از همیشه بود و بدنش سرد…نفهمیدم دارم چیکار میکنم سرمو نزدیکش کردم که در اتاقو زدن به خودم اومدم و دکترو دعوت کردم تو.
***
سارا
حتی باز کردن پلکم هم برام سخت بود…از نوک پا تا ریشه ی موم درد میکرد.بدجور زدنم نامردا …نمیتونستم از زیر دست و پاشون خلاص شم.خیلی خیلی وضعیت بدی بود و مرگو جلوی چشمام دیدم .حتی فکرشم نمیکردم زنده بمونم و تو اتاق و روی تخت چشم باز کنم.زخمامو ضد عفونی کرده بودن اما تو جای جای بدنم جاشون مونده بود…دستم قشنگ زیر کفش شهاب و نوچه هاش له شده بود.جرات حتی نگاه کردن به اینه رو نداشتم.از فکر به صحنه ای که ضربه هاشون با یه سیلی ساده شروع و نفهمیدم دقیقا با مشت ٬لگد ٬کشیدن مو و یا چیز دیگه تموم شد…نفس کم اورده بودم…فقط فهمیدم که انداختنم یه جای نمدار…
نمیتونستم ازجام جمب بخورم و ناخوداگاه صدای اه و نالم بلند شد.
-به هوش اومدی!
کسری بود…واقعا دلم میخواست خفش کنم که نیومده بود منو از زیر دست اون لعنتیا نجات بده …
-همه جونم درده
-مشخصه …نامردا تا جایی که تونستن زدن
نمیدونم باید اینو میگفتم یا نه اما دهنه دیگه!
-اگه کمکم میومدی اینطوری نمیشد!
گله مند ولی اروم گفت:((من ارمانو اوردم تو اتاق و دکترو خبر کردم بیاد بالا سرش بعد اومدم دوباره تو اتاق خبری از هیچکس نبود رفتم پیش شهاب و حتی تا حدی که انگشتای خودمم درد گرفت کوبوندم ریخت نحسشو ولی نگفت کجا ولت کردن!کاملا اتفاقی پیدات کردم شانس اوردی…))
تا حدودی قانع شده بودم
-خیلی زشت شدم نه ؟دماغم شیکسته ؟لبم باد کرده؟چشمم هم کبود شده؟؟؟
-نه زشت نشدی !دماغتم نشکسته .صورتت کبود شده .لبتم باد نکرده
خیلی لب کوچیکی داشتم باد میکرد چی میشد دیگه!
-یعنی الان اگه تو اینه نگاه کنم …
-نگاه نکن
-انقدر داغون شدم ؟؟وای خدای من
-نه ولی بذار خوب شی بعد نگاه میکنی چه عجله ایه …راستی …امم ممنون بابت کمک و شجاعتت…ریسک بزرگی کردی تقاصشم دادی.اما من علاوه بر اینی که مال خودته یکی طلبت واسه جبران …
دستشو مشت گرفت بالای دستم.با تعجب و به سختی دستمو باز کردم.گردنبدم !!!
دلم میخواست بپرم بغلش کنم
-وای مرسی اگه پیدا نمیشد دغ میکردم ..!!!
لبخند محوی زدوبه سینی بقل تخت اشاره کرد .
-صبحونس
بعدم بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون از اتاقک.دلم میخواست عکس العمل پناهی رو هم ببینم …به نظرم میرسید باید ازم تشکر کنه…وای چه صحنه ی دیدنی میشد!!!خدا خدا میکردم زخماش خوب شده باشن…روم نمیشد از کسری بپرسم که حالش چطوره …خیلی خیط بود!
به زحمت سینی کنار تختو برداشتم…ضعف داشتم و حس میکردم معدمم حتی ضرب دیده!شروع کردم به لقمه گرفتن برای خودم…دمش گرم ولی قشنگ با خوردن اینا جون میگرفتم.
-من شدم پرستار اره؟؟هی اینو بیار اونو بده
-نفهم …من الان مریضم زخمیم چیزیت میشه حالا بیای یه کم این پشت کمر منو بمالی؟اصن به نظر من این دختره باید سالم میموند تورو میزدن!بیشتر به ادم میرسه !
-اره دختره ماساژتم میده !
خندم گرفته بود از حرص خوردن کسری و حرفای پناهی…
کسری با کلافگی و عصبانیت در اتاقکو ۴ طاق باز کرد و اومد تو.
-ببین این یه محلولیه دکتر داد بمالی رو زخمات تا خوب شن!
تختی که پناهی به پشتیش تکیه داده بود درست روبه روی اتاق بود …نه مثل اینکه حالش خیلیم بدنیست.
تا جایی که صداش میرسید بلند گفت:((خیلیم محلول چرتیه !بو گندم میده!))
-به حرفش گوش نکن
سینی صبحونه روی پام بود و یه لقمه هم تو دهنم.
-کسرای اشغال چرا واسه این انقد چیز میز اوردی!!!به من یه لیوان اب پرتغالم ندادی!!!
-خجالت بکش خرس گنده !زخم شمشیر که نخوردی
-غریب نواز بدبخت!
نگاهم تو نگاه پناهی قفل شد…خجالت میکشیدم انگار …به ارومی و انگار که فقط لب زنی باشه سلام کردم.سرشو تکون داد…ایششه یکی نی بهش بگه عزیزم سر تکون نده صدا زنگولت رو مخمه !واقعا که !پسره ی گربه صفت قدر نشناس…
کسری به طرز شگفت اوری هوامو داشت!نمیذاشت از رو تخت بلند شم و پناهی به وضوح حرص میخورد…خیلی از خود راضی بود و سطح منو از خودش پایین تر میدونست ولی خوب من خر با وجود تموم اینا…
حالم بهتر شده بود و برخلاف حرف پناهی محلول موثری بود.صورتم تقریبا خوب شده بود و فقط چند تا زخم باقی مونده بود …البته دستم هنوز هم همونطوری بود.ناهید با شتاب و عصبانیت و در حالیکه داد میکشید وارد اتاق شد
-ارمان !!!!تومنو یادته اره ؟؟؟؟؟
دختره ی صلیته !این که دادو بیداد نداره
پناهی به ارومی گفت اره
-یادتم هست من چه لطفی در حقت کردم ؟؟؟یادته نجاتت دادم ؟؟یادته چه قدر ممنونم بودی و گفتی جبران میکنی؟؟؟یادته؟؟؟؟
-ناهید اروم بگیر اره یادمه !
-حالا وقتشه که جبران کنی!من ازت فقط میخوام که…
-دندون به جیگر بگیر !بیا بریم بیرون
پس یعنی این دختره ی چندش هم یه روزی نجاتش داده …خوب منم نجاتش دادم چرا از من ممنون نشد؟؟؟شاید چون یه بار این کارو کرده بود فکر میکرد همه مثل ناهید برخورد میکنن…از بودن ناهید کنار پناهی حس خوبی نداشتم…شاخکام خطر گرفته بودن ….نمیدونستم چرا…
بعد از ظهر مثل همیشه کسری به موقع اومد تو اتاق برای اینکه هم حالمو بپرسه و هم دیگه یه کم درس بده بهم…برعکس رفیقش قدر شناس بود.من ازش توقع دیگه ای نداشتم همین که هوامو داشت حالمو میپرسید و بهم درس میداد و کمکم میکرد برام یه دنیا بود.کلا خیلی با محبت شده بود…عین یه برادر نداشته
جنس نگاهاش همگی شده بودن مثل اون روز تو هتل که بهم گفت هوامو داره و بهم شکلاتم داد…چه شکلاتیم بود!
-میتونی چیزی یاد بگیری به نظرت یا نه بازم دوره کنیم؟
-نه نه حالم خوب شده میتونم.
لبخندی زد و شروع کرد…این بار یه کتاب همراهش بود.بعد از درس دادن چندتا از تستاشو جلوم گذاشت تا حل کنم و خودش رفت بیرون اتاق.سرم تو کتاب بود که یه شیرینی جلوم گرفت و یه لیوان نسکافه هم گذاشت بقلم.نیشم وا شد و تشکر کردم.
-امم میگم تو این چند روز خیلی…
-جبرانی بود
شونه ای بالا انداختم و گفتم:((بازم به هرحال…ممنون !))
-خواهش میکنم.
نگاهشو ازم میدزدید و رفتار کلافه ای داشت…
بعد از گذشت نیم ساعت بالاخره زبون باز کرد.
-ببین …باید یه چیزی بهت بگم
قلبم اومد تو دهنم …یعنی چی میخواست بگه؟؟؟
-گوش میدم …بفرما
-تو از ماجراها و اتفاقایی که افتاده و میوفته تو کشتی خبر داری …خودت شاهد دوتاش بودی اما به جز اون دونفر این اتفاق برای ۵ نفر دیگه هم افتاد.۵تا دختر بی گناه مثل خودت.یه ادم کثیفی مسءول این کاره که اگه پیداش نکنیم این کشتی رو جنازه بر میگردونه…ما باید پیداش کنیم .زودتر از ادامه ی قتلا و زودتر از شهاب!
-از من چی میخوای؟
با نگاه ترسیدم زل زده بودم بهش.
-نه نه نترس انقدر …این یه پیشنهاده …تو دختر شجاعی هستی و منم میخوام…
فکری که تو سرم میگذشتو بیان کردم:((ازم میخوان طعمه شم ؟؟؟اره؟میدونستم این کارا بی دلیل نیستن))
-خر نشو!هیچ ربطی نداره!
-چرا واضحه
-میگم ربطی نداره !من فقط ازت پرسیدم چه قبول کنی و چه نه من بازم به این کارا ادامه میدم یعنی بهت درس میدم و به قولی که تو هتل دادم بهت …عمل میکنم!
منتظرانه نگاهم کرد…نمیدونستم باید چی بگم
-من میترسم ممکنه واقعا قربانی شم!
-نه نه اصلا!من هیچی اگه ارمان جایی باشه عمرا کسی بتونه کاری کنه!اسکورتت میکنیم ولی اون طرف نمیدونه!
-به نظر باید ادم زرنگی بیاد
-شاید …ولی نه به اندازه ی ارمان …و من !
اعتماد به نفس …!ایششه!
-من واقعا دلم نمیخواد دختر دیگه ای بمیره یا بهش تجاوز شه!
-خوب؟
-ولی …
ابروهاشو گره زده بود و منتظر بود…
-اگه قبول کنی یه مشتلوقی میگیری که پشیمون نشی
بهم برخورد …من برای پول کاری نمیکردم که …
-هه…من انقدرام گدا نیستم …به دوستتونم…
-منظور من این نبود!
-خیلی خوب باشه
-خدایی؟؟؟؟؟
همچین با ذوق گفت بچه که نگو
-اره؟
-دمت گرم…من میخوام همین امشب دم این اشغالو قیچی کنم امادگیشو داری؟
جا خوردم …
فکر نمیکردم انقدر زود بخواد نقششو عملی کنه
-همین امشب؟
-اره دیگه …
مستاصل بودم…ولی سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
***
شب شده بود و وقتش بود…از ترس تموم جونم داشت میلرزید.قران کوچیکمو گذاشته بودم تو جیب مانتوم.گوشیم زنگ خورد.
-بله؟
-اماده ای؟
صدای مردونه و محکم پناهی پیچید تو گوشم …اماده بودم؟؟؟
-اره …تقریبا
-ببین اصلا نترس خوب؟قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته !کسری هست منم پشتتو دارم!اعتماد کن بهم…
نمیدونم چرا داشتم ذوق مرگ میشدم …شاید چون برای اولین بار باهام با زور حرف نمیزد و اروم تر بود…اصلا اعتماد به نفس گرفتم…یه مهمونی ترتیب داده بودن و کل کشتی هم اونجا بودن…از ندیدن شهاب خدارو شکر میکردم
منم رفتم روی سکان…هر از گاهی صدای قهقهه بلند میشد .اهنگ ملایمی هم تو فضا پخش بود.رفتم روی یه صندلی نشستم و خودمو مشغول کار کردن با گوشیم نشون دادم…چرخ دیگه ای هم زدم و بعد وقتی مطمءن شدم هر کیم باشه تاالان منو دیده از پله ها رفتم پایین تا به طبقه ی زیری رسیدم…لرزش بدنم بیشتر شده بود.نفس عمیق میکشیدم تا یه وقت نفس کم نیارم…در اتاقی که بهم گفته بودنو باز کردم…تاریک تاریک بود.چراغو روشن کردم و رفتم داخل.فضای بازی داشت…از جای جای اون کشتی متنفر شده بودم.نمیدونستم کسری و پناهی کجا قایم شدن …اصلا هستن نیستن؟؟؟نشستم رو صندلی که کنار تخت وسط اتاق بودو روبه روش هم یه اینه …با استرس نشسته بودم روبه روی اینه و به شالم ور میرفتم اما خبری ازش نمیشد…نگاهی به ساعت انداختم…۹بود تازه!
سرمو بالاگرفتم و با دیدنش هرچند این بار مثلا امادگی داشتم اما از ته دل جیغ وحشتناکی کشیدم.نمیخواستم حتی ببینمش…کابوس شبانم بود…از ترس فکم میلرزید…کلاه لبه داری سرش بود و تا روی صورتش کشیده بود پایین…یه شلوار مشکی هم پاش بود ولی بالاتنش لخت…همینش وحشتناکترش میکرد…
بازم شوکه شده بودم …یه لحظه شک تموم وجودمو گرفت که نکنه اصلا کسی حواسش بهم نباشه …دستشو برد سمت کمربندش…جونم داشت بالا میومد…دستمو بردم سمت قران توی جیبم…از دیدن بدنش چندشم میشد…
-فکر نمیکردم زنده بمونی
جا خوردم …صدای چندش و اشنا
-ولی زنده موندی…فکر نمیکردم تا این حد شبیه مادرت و بی نظیر تر از اون باشی…میخواستم بذارمت نفر اخر…اما ممکن بود اون دوتا بچه راهمو سد کنن
خود نامردش بود راوی!ترس کنار رفت و جاشو به کینه و انتقام داد…
-توی عوضی باید هلاک شی!باید بسوزی به بدترین شکل بمیری!توی اشغال منو یتیم کردی!مامانمو ازم گرفتی بابامو کشتی …حیوون پست!
-در حالیکه داری از ترس میلرزی خوب زبونی داری…امشب بابقیه ی شبا فرق داره
-ولم کن مرتیکه ی هوس باز !قاتل بی …
تو یه حرکت اومد سمتم.کلاهشو برداشت و انداخت یه گوشه …در مقابلش خیلی قد کوتاه تر بودم…
-جواب فحشاتو میدم خوشگله …باهام باش…
صورتشو نزدیک و نزدیک تر اورد…حالم داشت بهم میخورد…چرا کسی نمیومد…!
-هیشکی نیست ایندفعه به دادت بر…
-اشتباه نکن !
و بعد صدای ماشه ی تفنگ…با چشم گرد شده زل زده بودم به جنازه ی راوی که درست جلوی پام افتاد زمین…شلیک عالی بود..وسط قلبش!از مرگش هیچ حسی بهم دست نداد…حقش بود!
پناهی بدون اینکه دیگه نگاهی به جنازه بندازه گفت:((زیاد نگاه نکن بیا بریم…دیدی تونستی اعتماد کنی؟دیدی اومدم؟))
-کاش زودتر میومدین!
-باید صداشو ضبط میکردم.بیا بریم دیگه حالم داره از این کشتی و ادماش بهم میخوره
-منم!
-چه اشتراکی !بیا عروس گل مامان شو!
لحنش طنز بود…نمیدونستم تعجب کنم یا بخندم …که هردورو باهم انجام دادم…
چند نفر دم در بودن.اون مردی که هنگام ورود به کشتی دیدیمش و چند مرد دیگه که نمیشناختم.دستشو به طرف پناهی دراز کرد و تبریک گفت.
-اون از اولم خیلی خرده شیشه داشت.
-این صداشه …مدرک جرم بعد از مرگ یعنی!
-درسته …
-میشه یه کاری بکنین؟؟
مرده قیافش عین علامت سوال شد و زل زد به پناهی.
-میشه حالا که هلاک شده و مرده جنازشو بسوزونین و از بین ببرین ؟؟؟به بدترین شکل!
هم من و هم مرده تعجب کردیم!
-کار سختی میخوام؟
قیافشو جمع و جور کرد و گفت نه …حتما
پناهی هم بدون اینکه چیز دیگه ای بده ضرب نرمی پشت من زد که راه بیوفتم…گرگرفته بودم از حرفاش…از واقعا بودنش…از همقدمی باهاش…
پامو که روی زمین خاکی گذاشتم ٬یه حس ارامش قشنگی بهم دست داد…حسی که لازم بود…امنیت بیشتر٬خاطر ارام ٬هوای بهتر …اصلا با خودم فکر کردم چه قدر نیاز داشتم به بودن تو مکانی که حرکت نکنه و ساکن باشه …هوای کیش بهاری بود…نمیدونستم به محض رسیدن میریم فرودگاه و بعد هم مستقیم تهران ٬و یا اینکه یه مدتی هم دوباره تو هتل میمونیم .کسری زیاد حرف نمیزد و پناهی هم زیاد نمیپرید…
کلا انگار هر ۳ ارامش گرفته بودیم …ولی من هنوز یه درگیری داشتم …فرشاد کجا بود؟اگه یه جورایی اتش بس اعلام نشده بود شاید شهاب سرمو میذاشت رو سینم …
الکی الکی اواخر بهمن بود.دلم چه قدر برف میخواست…چه قدر تهران میخواست با وجود دودی بودنش.مدرسه ٬ایسان ٬پرستو ٬دایی و زن دایی حتی!
برای تهران چیزی که زیاد داشتم برنامه بود…
هیچکس هیچی نمیگفت …یه نیم ساعتی عین اواره ها با اسباب و اثاثیه گوشه ی خیابون منتظر ماشین بودیم اما نه خیر خبری نشد.کسری تکیشو داده بود به تابلوی راهنمایی رانندگی و پناهی سرشو گذاشته بود رو زانوهاش…اخییی خسته بود بچم …!سرمو به طرفین تکون دادم.دیگه حوصلم داشت سر میرفت…گوشه ی خیابون یه تلفن عمومی بود.به سرم زد شانسمو امتحان کنم و برم ببینم البته اگه کسی مانعم نشه میتونم با ایسان تماس بگیرم یا نه…یک کارت تلفن از قبل تر هنوز توی کیفم بود.درش اوردم و با احتیاط رفتم سمت تلفن …واقعا چرا هیچ ماشینی رد نمیشد؟؟؟البته ساعت ۵ صبح بود…با خودم گفتم که الان زنگ زدن به کسی واقعا احمقانست !ولی چه میشد کرد
پناهی که جدی خوابش برده بود و کسری هم اصلا حواسش نبود…بهتر !کارتو تو دستگاه گذاشتم و خدا خدا کردم که بیدار باشه یا لااقل بیدار بشه …
صدای بوق های تلفن استرسمو بالا میبرد و باعث میشد عصبی وارانه این پا و اون پا کنم.صدای کش دار و خواب الود ایسان تو گوشی پیچید :((بله ؟))
از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم …
-سلام ایسان خوبی؟ایسان من سارام !!
یه کم منتظر موندم که یه جوابی بده اما اون لحن پر شورم بی جواب موند
-گفتی کی؟؟؟
-سارام !
-ایسان:کجایی؟؟
-ایسان …باید بهت توضیح بدم الان نمیشه خیلی …پری چطوره ؟مدرسه خوب پیش میره ؟سراغ منو نگرفتن ؟؟؟
-ایسان :الان حالت خوبه و مشکلی هم نداری؟
-نه عزیزم خوبم
-ایسان :عه ؟؟؟خوب پس دیگه نشنوم صداتو !
و بعد هم گوشی رو قطع کرد …نمیفهمیدم چی شد .وا رفتم …این چرا اینطوری کرد؟؟؟دوباره شماره رو گرفتم اما خاموش بود…نمیفهمیدم رفتارشو .یعنی میتونست از فرط خواب الودگی باشه ؟؟؟دست بردم شماره ی پرستو رو بگیرم که صدای کسری بلند شد:((ما رفتیم !))برگشتم و نگاهی بهشون انداختم.بالاخره یه ماشین پیدا شده بود.دویدم سمت ماشین و باز هم ترکیب کسری جلو ٬من و پناهی عقب به وجود اومد…بهتر منم که از خدا خواسته …!
لعنت بهم …نمیفهمیدم چه مرگمه و چرا ازش بدم نمیاد.نمیفهمیدم معنی سکوت کسل کننده ی کسری رو …اخلاق ایسانو …کار های تو کشتی شونو…نمیدونستم الان مدرسه قبولم میکنه ٬نمیکنه …چند چند بودم واقعا ؟؟؟چی بدست اورده بودم و چی از دست داده بودم ؟؟؟هرچندزیر بنای همه چیز زور بود ولی تقریبا همه چیزمو از دست داده بودم.از مدرسه و دوستام و ارامشم گرفته …تا حتی از قسمت هایی از جسم و یا …دلمو …لعنت !الان وقتش نبود …اصلا وقت هیچی انتخاب درستی نبود.انتخاب عاقلانه ای نبود…سکوت خوب و لازمی بود.سرمو گذاشتم روی شیشه ی ماشین و زودتر از اون چیزی که فکر میکردم خوابم برد...
با صدای راننده هرسه مون از خواب بلند شدیم و من و پناهی با هم کش و قوسی به بدنمون دادیم .
-ماشالا چه قدر خواب همتون سنگینه !سه ساعته دارم صداتون میزنم !
کسری از راننده که صداش دراومده بود عذر خواهی کردو کرایه رو هم پرداخت کرد.دوباره همون هتل بود.انقدر خوابم میومد که با چشم نیمه باز راه میرفتم.تو اسانسور هم خیلی شیک هرکدوم سرمونو به یه گوشه ای تکیه داده بودیم …واقعا خسته بودم.پناهی انقدر باحال شده بود که میخواستم لپشو بکشم …اما از تصور قیافش بعد از انجام اینکار منصرف شدم !
این بار هم رفتیم به همون اتاق قبلیا ولی ایندفعه میدونستم دیگه یهویی سرو کله ی کسری پیدا نمیشه .اون روز که اومده بودم تو هتل نفهمیده بودم چه تخت خواب و بالشای توپی داره …خودمو همونطوری انداختم رو تخت و بدون اینکه لباسمو عوض کنم و یا مسواک بزنم خوابم برد…
باورم نمیشد که تونسته بودم بکوب تا ساعت ۳ بعد از ظهر بخوابم !اما مثل اینکه همراهان محترم هم دست کمی از من نداشتن !
نیم ساعت بعد از اینکه من با رخوت از جام بلند شدم و جلوی اینه یه کم قیافه ی خودمو که هنوز اثار هنرنمایی بادیگاردای اون شهاب نامرد روش به کلی مشخص بود گوشیم زنگ خورد.صدای پناهی اصلا هنوز خواب بود …به شدت کلفت تر شده بود صداش .
-ببین حاضر شو یه نیم ساعت دیگه بیا پایین خو؟
-باشه
نگاهمو روی صفحه ی گوشی ثابت نگه داشتم …دیگه از بعد اون روز که راوی تو دستشویی کشتی سرو کلش پیدا شد حموم نرفته بودم و اعصابم داشت از دست خودم خرد میشد.پس سریع به حموم رفتم و تنی به اب زدم.
تو اسانسور هتل حس میکردم اصلا پوست عوض کردم.سرحال تر از قبل وارد لابی شدم اما هنوز خبری از پناهی و یا کسری نبود.خیلی مثل قبل نه میترسیدم و نه خجالت میکشیدم ازشون و حتی از شما چه پنهون بهشون عادت هم کرده بودم.همونطور که با ناخنای دستم ور میرفتم صداشون به گوشم رسید.داشتن میزدن تو سر و کله ی هم …عین دوتا بچه ی ۵٬۶ساله خجالتم نمیکشیدن !
کسری انگار خیلی لحن شوخی نداشت و واقعا با جدیت داشت پناهی رو میزد !
کسری: بهت میگم اسم اون نکره رو جلو من نیار !
ارمان دستشو به حالت مسخره ای جلو دهنش گرفت و گفت :اوا !نگو توروخدا دلت میاد دختر به اون نازی رو !
کسری در حالی که با شتاب میزد پس گردن پناهی گفت :((اره ناز !ها ها ها !فقط یه عمل مونده انجام نداده باشه که اونم در توانش نیست !یعنی شرایطشو نداره !))
پناهی بلند زد زیر خنده :((از کجا میدونی انجام نداده ؟؟))
-ببند دهنتو زشته ملت دارن نگامون میکنن!
در حالی که حدس میزدم بحثشون درباره ی ناهید باشه ولی از بیشترش هیچی نفهمیده بودم از روی صندلی بلند شدم و کیفمو یه وری انداختم رو دوشم …مثل همیشه سلام ارومی دادم و در جوابش این بار ولی بر خلاف همیشه پناهی هم جوابمو داد…نعوذبالله من نگران این بشر شدم سرش به جایی نخورده باشه یه وقت ؟؟؟
از هتل خارج شدیم و بر خلاف صبح زود یه تاکسی برامون گرفتن …این دفعه حتی به سرمم نزد ازشون بپرسم داریم کجا میریم .
دو دل بودم که از پناهی بپرسم امروز چندمه بهمنه یا نه …اما در اخر دلو به دریا زدم.
-ببخشید امروز چندمه ؟
نگاهی به گوشیش انداخت و گفت :((۲۷ بهمن و ۱۷ فبریه ))
-اهان مرسی
کسری یه وری نشست و در حالی که به پناهی نگاه میکرد گفت :((اقا به مناسبت فرخنده میلاد مبارکشون چه تدارکاتی دیدن؟؟؟))
ابروهامو در هم کشیدم …یعنی پناهی متولد بهمن بود؟؟؟
پناهی :اممم فکر خوبیه !چند روز دیگس؟؟؟
کسری:ده روز دیگه
پناهی :او مای گاد !دیر بهم گفتی …ای بابا میخواستم تالار رزرو کنما !
از لحنش خندم گرفت …پس بهمن نبود بلکه ۷ اسفند بود …میگم این کمالات اخلاقی فقط میتونه مختص متولدین خوش خلق اسفند باشه و بس !
کسری :زر زر نکن !خجالت نمیکشی گنده ؟؟؟۲۳ سالت شده هااا !
پناهی :اقا من تولد دوس دارم اصلا !
کسری :مشخصه !
از نیش بازش میشد واقعا تشخیص داد که تا چه حد تولد دوست داره !اخی عزیزم !!!به خودم سرکوفتی زدم و باز مشغول دیدن فضای بیرون ماشین شدم.شهر خیلی قشنگی بود و الان هم بهترین فصلش …هرچند هنوز ه دلشوره ی اینو داشتم که بعد از برگشت مدرسه رو چیکار کنم ؟؟چرا ایسان باهام اونطوری برخورد کرد؟؟کی قراره این سوالا به یه جوابی برسن ؟؟؟نباید نا امید و سرد میشدم …نباید مشغله ی فکری پیدا میکردم .من قوی تر از این حرفا بودم !
هر از چند گاهی صدای اس ام اس گوشی پناهی بلند میشد …و با اخم خاص و ژست خاص تری گوشی رو گرفته بود دستش .چند وقتی بود گوش شیطو کر دیگه نفسم نمیگرفت .
کسری به راننده گفت که کنار بزنه .کلا پول آژانسارو این بچه حساب میکرد.با تردید پیاده شدم.پاساژ پردیس اومده بودن چیکار ؟؟؟اصلا حال و حوصله نداشتم دلم میخواست زودتر برگردیم تهران .بیخیال قرار مدارایی که با خودم گذاشته بودم شدم و از کسری با صدای ارومی پرسیدم :((میخواین برین پاساژ؟))
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه سرشو تکون داد.دلیل تغییر رفتار کسری و کاراشو نمیفهمیدم .دلیلی نداشت ولی انگار داشت ازم فرار میکرد…نگاهم نمیکرد و نگاهشو ازم میدزدید…حس بدی بهم دست میداد از این برخوردش .مگه چیکارش کرده بودم ؟چرا روزای اخر انقدر تو کشتی خوب شده بود و حالا اینطوری؟؟؟با اعصاب خردی نفسمو بیرون دادم و دنبالشون راه افتادم .پاساژ قشنگی بود و مشخص بود که رنج قیمتاش هم در چه سطحیه .میدونستم دیگه نمیتونم مثل گذشته خرج کنم .اصلا دوست نداشتم لباسی چشممو بگیره.بدون اینکه چیزی به کسری یا پناهی بگم روانه ی صندلی های گوشه ی پاساژ شدم که پناهی کیفمو کشید .
-جای نمیری شما !
با تعجب نگاهش کردم.
اما چیزی نگفت .کیفمو رها کرد و دوباره پیش افتاد.از همه ی مغازه ها بیشتر چشمم جلب مغازه های سیسمونی فروشی و لباس بچه میشد…اصلا روحیه میگرفتم.یکی از خیابون هایی که تو تهران همیشه با دیدنش دلم باز میشد خیابون سنایی بود و مغازه های لباس بچش…من نمیخواستم دنبال اون دوتا راه بیوفتم .که چی بشه ؟؟؟اروم اروم راهمو ازشون جدا کردم ولی حواسم بود که به کدوم مغازه میرن.از فرط ذوقی که با دیدن لباس های بچه سراغم اومده بود لبمو گاز میگرفتم …خیلی خیلی وقت میشد که بچه ی کوچیک ندیده بودم …بی اختیار وارد مغازه ای شدم که نصف طبقه ی دوم پاساژو گرفته بود.خدای من !چه دختر پسرای قرتی بشن این بچه هایی که این لباسارو قراره از الان بپوشن…گوشه ای از مغاره زوج جوونی سرو صدا راه انداخته بودن و با ذوق لباسای مختلفی رو برای بچشون که تو کالسکه دست و پا میزد و دندونی رو همراه مچ دستش کرده بود دهنش انتخاب میکردن و قربون صدقه ی بچه میرفتن…آخی آخی …تازه دندوناش در اومده بود.ماشالا چشم داشت درشت قد گردو…لب کوچیکش خیس بود از اب دهنش و هر از چند گاهی که دندونیش کنار میرفت میشد دوتا دندون کوچیکی که به تازگی در اومده بودن رو هم دید…به کالسکه نزدیک تر شدم.من عاشق وقتی بودم که بچه ها ذوق میکردن و دست و پاشونو تند تند تکون میدادن.نگاهی به مادرش انداخته بودم که تازه متوجه ام شده بود و ازش اجازه گرفتم تا یه لحظه بچه رو بغلش کنم .مامانش هم دمش گرم خیلی خنده رو قبول کرد.
-اسمش چیه ؟
-باران
-ماشالا خدا حفظش کنه …ببخشید میشه یه عکس از من و باران بگیرین ؟البته اگه …
پدر باران سریع گفت :((نه چه اشکالی داره ))گوشیمو ازم گرفت و تو ژستای مختلف از من و بارانی که شاید خنده رو ترین و پایه ترین بچه ای بود که تو عمرم دیده بودم عکس می گرفت که دستی به شونم زد.همونطور که خیلی شیک و مجلسی نیشم تا بناگوشم باز بود و باران هم همراهیم میکرد و از ذوق رو به ریسه رفتن بود برگشتم …که …پناهی با چشمای به خون نشسته و اخمی غلیظ مقابم ظاهر شد..خنده رو لبم ماسید…اما باران هنوز داشت دست و پا میزد.پناهی نگاهشو از من گرفت و در عرض چند ثانیه نگاهش مهربون شد به معنای واقعی!لپ بارانو در حالی که لبشو گاز میگرفت کشید ((عمو چه نازی شما!))باز دوباره نیشم باز شد …
صدای زن جوون از پشت سرم و در حالی که شیطنت از لحنش میبارید باعث شد که برگردیم سمتشون …اصلا حواسم نبود بچه مال کس دیگه ایه !
-خوب اگه انقدر بچه دوست دارین چرا خودتون دست به کار نمیشید؟
گر گرفتم …هنوز با چشم گرد شده تو شک حرف خانومه بودم که شوهرش هم به کمکش اومد و گفت :((اره اتفاقا باید بچه ی خیلی خوشگل و جذابی هم بشه !))و همسرش با سر تاییدش کرد.از خجالت داشتم آب میشدم .بدون اینکه چیزی بگم سرمو انداختم پایین .بچه رو دادم دست مادرش تشکر و معذرت خواهی کوتاهی کردم و ضمن اینکه گوشیمو از دست مرده میگرفتم از مغازه زدم بیرون…لعنتی من چم شده ؟؟؟چرا داغ کردم ؟چرا وانستادم بگم ما هیچ نسبتی با هم نداریم ؟؟؟…حالا واقعا بچه ی خوشگلی میشد ؟؟؟اروم و جوری که خیلی جلب توجه نکنم زدم تو گوش خودم.
-انقدر این ور اونور نرو که بخوام عین بچه های دوساله دنبالت بگردم و اخرشم دقیقا تو مغازه ی بچه های تو همین رنج سنی پیدات کنم !
اصلا رو نداشتم نگاش کنم…فقط بی صدا دنبالش وارد مغازه ای شدم که برند لباس مردونه ی معروفی بود…
نمیخواستم اصلا به اتفاق چند دقیقه پیش و حرفایی که زده شده بود فکر کنم …گالری عکسای گوشیمو باز کردم که ببینم با باران چه شکلی افتادم.از حق نگذریم عالی شده بود …این بچه قرتی خیلی خوب ژست میگرفت…اما تو اخرین عکس یه نفر در حالی که دوتادستاش تو جیب شلوار لی آبی یخیش بود و لباس سفیدش به خاطر بازوهایی که ماشالا داشتن انگار رو به پاره شدن بود با اخم خیره به لنز دوربین تو کادر عکس بود …این یه نفر حالا با خودم و یه بچه درست عین فرشته ها تو یه عکس و با پرستیژ خاص خودش …دلم برای باران ضعف میرفت یا برای اون یه نفر خوش اخلاق ؟نگاهم روی عکس ثابت مونده بود.روی صندلی که وسط مغازه بود نشستم ولی نگاهمو از روی عکس بر نمیداشتم.چی توی این پسر دیده بودم؟خیلی خوش رفتار و با کمالات بود یا مودب و فاخر !هیچ کدوم…گذشته از ظاهرش چیزی نداشت که …من خوبم ؟اصلا هیچی نیست …دارم جو میدم .مگه میشه الکی الکی ؟؟؟پلکمو با کلافگی روی هم گذاشتم و وقتی بازشون کردم کسری که مقابل آینه لباسی رو تو تنش میدید و انگار که هول شده باشه نگاهشو پرت کرد سمت دیگه ای.دستمو گذاشتم زیر چونم و نگاهش کرد.از تو اینه میتونست من رو هم ببینه اما خودشو فقط مشغول نگاه کردن پیرهن استین کوتاه و نسبتا ساده ی تنش نشون میداد.هنوز از دیدن خودش خسته نشده بود که پناهی تنه ی نه چندان محکمی بهش زد و خودشو تو کادر آینه جا داد.
کسری: چته ؟نمیبینی داشتم نیگا میکردم ؟
پناهی: چی داری اخه که بخوای نگا هم بکنی ۳ ساعت! قد که نداری ! هیکل که نداری !قیافتم که مثل شیر برنج دم نکشیده میمونه…چی داری داش من ؟نیگا اینو !این دیدن داره !
و ارنجشو خم کرد و بازوشو به رخ کشید.کسری انگار اصلا حال و حوصله نداشت.دوباره به اتاق پرو رفت و بعد هم با همون لباس سمت پیشخون…پناهی اعتماد به نفس ستودنی داشت !شاید خیلی هم بیجا نبود ولی بازم…اصلا نباید اونطوری به کسری میگفت هرچند میدونستم سر این چیزا گرفته نبود.همونطور که دستم زیر چونم و چشمم راه افتاده بود به اینه خیره بودم.پناهی میخندید اخم میکرد٬چپ ٬راست ٬سه رخ ٬بازو چشمک ٬ ابرو تابه تا و انواع و اقسام ژست های ممکنه !یه بلیز استین کوتاه و یه جلیقه که سینه ی سمت چپش جیب داشت تنش کرده بود که رنگشون هم با شلوار و کمربندش همخونی داشتن…دیوانه است این بشر !سرشو انداخت پایین و چشمشو سیخ کرد تو اینه و همینطور لبه ی پایینی جلیقشو یه کم بالاگرفت …آخ که چه خنده دار شده بود !ناخوداگاه لبخندی زدم اما زود فرو خوردمش!
پناهی:خوبه ؟
با گیجی نگاهش کردم :((چی ؟؟؟))
-الهی الهی بچه دوست داریا !
چشمم گرد تر شد!فهمیدم که منظورش لباسشه
-من بگم خوبه یا نه ؟
پناهی :فعلا ازت پرسیدم
-اره خوب خوبه !
پناهی :میدونستم !
احمق !خوب اگه میدونی واس چی میپرسی !بالاخره دل از آینه کند و اون هم رفت به اتاق پرو.نگاهم تو اینه این بار ثابت موند رو لپ هایی که عجیب گل انداخته بودن …
این دوتا کم مونده بود فقط با دماغشون کیسه های خریدشونو بگیرن!تو اسانسور پناهی بهم گفت که ساعت ۹ که میشد ۱ساعت و نیم دیگه باید راه بیوفتیم سمت فرودگاه .توی این وقتی که باقی مونده بود میتونستم تا حدودی درس بخونم.یاد مشکلی که توی فیزیک باهاش مواجه شده بودم افتادم و قبل از اینکه کسری بخواد وارد اتاقشون بشه صداش زدم .
-ببخشید …اممم اقا کسری !
با یه درنگ کوچیک برگشت سمتم.چشماش خمار میزدن.
-من یه مشکلی تو فیزیک …
نذاشت حرفمو بزنم مثل تمام این دوروز نگاهشو ازم گرفت و گفت:((الان اصلا حوصله ندارم ))و بدون اینکه بذاره حرفی بزنم وارد اتاق شد…لعنتی !چش بود؟
نیم ساعتی میشد که سرم تو کتاب تست بود و با زمانبندی داشتم تست میزدم که صدای گوشیم بلند شد.تایمر گوشی رو استوپ کردم و جواب دادم .صدای کسری از پشت گوشی خسته و کشدار تر بود یا کلا اینطوری شده بود؟؟؟
-سوالت چی بود؟
لبمو تر کردم و گفتم :((الان از پشت تلفن بگم ؟))
-اره بگو
-پس میشه لطفا بنویسینش !اخه یه کم صورت مسءلش…
-بگو دارم مینویسم
پنج دقیقه فقط طول کشید که صورت اون مسءله ی خرکی رو بهش بگم تا بنویسه .چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت :((باید بهت توضیح بدم از پشت تلفن نمیشه ))
-الان شما میتونین بیاین اینجا ؟
کسری:اومدم درو وا کن !
شالمو رو سرم میزون و درو باز کردم .همونطور که سر پایین به دفتر تو دستش نگاه میکرد وارد اتاق شد و بعد از نگاه اجمالی روی تخت نشست و من هم منتظر رو به روش.
-خوب ببین این در واقع ظاهرشو که نگاه کنی مسءله ی سختیه یعنی اسون هم نیست ولی اصلش اینه که فرمول هارو اول جفت جفت کنی رو برگه.بفهمی کدوم فرمول لازمه حله.الان اینو نیگا کن ببین میفهمی
اینکه نگاهم نمیکرد خیلی لج اور بود!دفترو از دستش گرفتم…چه تمیز!قشنگ مسءله رو فهمیده بودم .بعد از اینکه دقیق نگاهش کردم خودم و بدون نگاه به دفتر حل مسءله رو وارد و گزینه رو زدم.تا حالا انقدر فیزیک و ریاضی برام اسون و شیرین نشده بود !
-دستتون درد نکنه خیلی خوب یاد میدین
کسری:امشب که برمیگردیم تهران ممکنه نبینمت و اصلا وقت هم نشه دیگه ولی این شمارمه مشکل داشتی وقت داشتم میتونم کمکت کنم
-مرسی اگه نبودین از دادن کنکور نا امید میشدم!
کسری:نه اگه حواست جمع باشه سراسری قبول میشی ایشالا …ساعت دیگه ۸ونیمه ۹ پایین باش
و باز هم سر پایین از اتاق بیرون رفت.شاید خواب زده شده بود و مثلا میخواست به نامحرم نگاه نکنه …چه میدونم !
***
هواپیما بدون هیچ تاخیری راه افتاده بود و به موقع به تهران رسیدیم …دلم چه قدر تنگ بود برای تهرانی که حالا رنگ برف هم گرفته بود و خیلی دودی نبود.با همون اسباب اثاثیه ای که اومده بودم برگشتم.نه خانی اومده نه خانی رفته …و نقطه ی عکس من پناهی و کسری بودن.فردا باید حتما میرفتم مدرسه و دلشوره ی عذاب اوری گریبانمو گرفته بود…از ترس اینکه قبولم نکنن و اخراج شم ناخنامو عصبی به دندون گرفته بودم…صدای بم عرفان هم شده بود موزیک متن استرسم.شاید این تنها اهنگی بود که ازش شنیده بودم و با وجود سوگندی که خیلی ازش خوشم نمیومد آهنگ یادته شون باحال شده بود.پناهی یه دستشو تکیه داده بود به لبه ی شیشه ٬ با دست راستش فرمونو گرفته بود و با اهنگ زمزمه میکرد.
((میخواستم همه چیو بگمو وقت نشد به خودم گفتم عرفان بگو دیگه خر نشوولی خودت فهمیدی و دیدی قلبمو یادته اخرین شب خندیدیم از شب تا صبح یادته افتادم پایین یادته تخته رو یادته نور و کم میکردم گفتی ور نرویادته لحجه رو همه کارا خنده رو جون من بگو یادته هنو صحنه رو یادته میخواستم موهاتو خشک کنم ….))به اینجای اهنگ که رسید زد بعدی .خندم گرفت …تو دلم بهش گفتم :((اره توام که مودب!))
پناهی:به ریشه رسید
-چی؟؟؟
-ناخنات !ریششم خوردی .چته؟
-فردا باید برم مدرسه
پناهی: اره دیگه خوش گذشته بهت !فردا همه چی طبق روال میشه دیگه))
-میدونم…میترسم اخراج شم .نزدیک یه ماه غیبت داشتم.
پناهی:نمیشی بابا
-چرا ممکنه …یعنی احتمال قوی هست
پناهی:برو حالا اگه چیزی گفتن یه حرکتی میزنی…ضمانتی چیزی بالاخره
دیگه تا اخر راه حرفی بینمون رد و بدل نشد.من اینجا تو ماشین این غریبه حکم چی رو داشتم؟اون حکم چی رو داشت؟همه چیز فرق کرده بود تو این کمتر از یک ماه …حداقل برای من .
***
از مستخدم مدرسه گرفته تا مدیر و ناظم و تموم بچه ها با تعجب ازم میپرسیدن که کجا بودم تو این مدت و من گاهی با حرکت سر٬گاهی با یه لبخند مضطربانه و گاهی هم با یه عذر خواهی از کنارشون رد میشدم تا به دفتر مدیر برسم .دستم میلرزید رو دستگیره ی در اما در زدم و بازش کردم.
-بفرمایید
-سلام خانوم…
خانم مدیر سرشو بلند کرد و با تعجب و کمی عصبانیت گفت :((صداقت!این چه اومدنیه ؟؟؟کجا بودی تو این یک ماه؟؟؟این سال موقع غیبت کردنه؟؟؟نباید هیچ خبری میدادی؟؟؟))
-خانوم …من بهتون توضیح میدم…خیلی هول هولکی شد.مجبور بودم نمیخواستم.
-چی رو مجبور بودی؟؟؟حتی به دوستات هم هیچ خبری نداده بودی!حتی به دایی و زنداییت!میدونی چه قدر نگران بودیم ؟؟؟
-خانوم شرمندم به خدا …ولی توضیح میدم .من باید میرفتم به یه مسافرتی .نمیشد تماسی بگیرم
-صداقت !نمیتونم قبولت کنم !
-خانوم توروخدا ….باور کنین تو درسا جلو نباشم که عقب نیستم …به من فرصت بدین من دیگه یه روز رو هم غیبت نمیکنم
-نمیشه صداقت اینجا مدرست نه خونه ی خاله
-بله متوجهم اما مجبور بودم
-این اجبار مربوط میشه به کاری که الان مشغولشی؟صداقت کاش قبل از تصمیمات یه مشورتی از یه بزرگتر میگرفتی باهزار مکافات از ایسان تونستم جریانو بفهمم و نگرانیم بیشتر هم شد.تو شاگرد خوب و ممتازی هستی اما نمیشه این بی نظمی بزرگ و اون بی فکریت در قبال پذیرفتن کار رو ندید گرفت
دیگه داشت گریم میگرفت …یعنی تا چه حد کارو فهمیده بود؟؟؟اگه میدونست که صاحبکارم یه پسر جوونه قطعا فکرای جالبی با خودش نمیکرد…
-صداقت پذیرفتنت سخته برام.تو الان درواقع قیمی نداری …مسءولیت داره
-خانوم توروخدا من دیگه غیر حضوری بیشتر از این نمیتونم درس بخونم خانم خواهش میکنم …
یه کم با خودکار توی دستش ور رفت …
-این کاری که مشغولشی چیه؟؟؟
با کمی سانسور و کوتاه براش تعریف کردم و سر مسافرته هم یه کم این ور اونور کردم ولی دروغ نگفتم…خداروشکر زخمای صورتم هم محو تر شده بودن.
-میدونی تا ازمون چه قدر مونده؟
-بله خانوم…کمتر از ۳ ماه
-عقب نیستی؟
-نه نه خانوم تا جایی که تونستم خودمو کشیدم بالا هر روز تست میزدم
-به یه شرط میتونم قبولت کنم …من باید صاحبکارتو ببینم !
چیزی تو دلم فروریخت.اینطور که معلوم بود از شرایط پناهی اگاهی نداشت و ایسان هم با فاکتورگیری بهش امار داده بود.
مدیر:ایرادی داره ؟
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم :((نه خانوم …))
-میتونی بری سر کلاست !
-دستتون درد نکنه خانم جبران میکنم
لبخندی زد و از اتاقش با گره ی جدیدی که درست شده بود زدم بیرون…
با ورودم به کلاس ۱۰ دقیقه ای بچه ها بهم ریختن و حتی خود معلم فیزیک هم همراهیشون میکرد و همه میخواستن بدونن کجا بودم و من هم دست به سرشون میکردم.نگاهم با چهره ی بی تفاوت ایسان و چشم غره ی پرستو تلاقی کرد.چشون بود ؟رفتم سمتشون و سلام کردم و جواب سر بالایی هم شنیدم.
-چیزی شده ؟؟؟
ایسان:نه عزیزم !چه چیزی؟شما که خوبی سالمی مسافرت بودی خوشم گذشته بهت مارو هم اینجا گذاشته بودی تو نگرانی عنتر منتر خودت چه چیزی شده ؟؟؟
تا حدودی فهمیدم مشکلشون چیه …نگاهمو بینشون گردوندم و ایسانو بقل کردم و گونشو بوسیدم.
-ایسان براتون توضیح میدم !به خدا مجبور شدم
پرستو:یه زنگ میتونستی بزنی
-سعی کردم ولی نشد به خدا …((صدامو اوردم پایین ))به ارواح خاک مامانم راست میگم!
اینو که گفتم چهرشون مطمءن ترشد و نشستیم سر جامون.بساط نامه نگاری سر کلاس فیزیک برابر با مرگ بود…پس باید تا زنگ صبر میکردیم.زنگ تفریح سیر تا پیاز ماجرا به جز حسم به پناهی رو براشون تعریف کردم .چه قدر نیاز داشتم به گفتن این اتفاقا…صورتشون هر لحظه دیدنی تر میشد از فرط تعجب !
ایسان:سارا تو چیکار کردی؟؟؟بدبخت میدونی ممکن بود چه بلاهایی سرت بیاد؟؟
-میدونم میدونم اما خوب…شد دیگه!
پرستو:خیلی شجاعی …و البته خر !اگه جات بودم همون تو سردخونه جون میدادم
-خدا نکنه …بچه ها مشکل جدید پیش اومد!
هردو باهم گفتن :((چی؟))ولی بیخیال جیز کردن و کشیدن مو بودن تو اون لحظه.
-مدیر میخواد صاحبکارمو ببینه …ایسان تو که چیزی از جنسیت و سن و سال پناهی نگفتی بهش؟؟؟
ایسان :نه بابا…خودم حواسم بود!
پرستو :ببینتش فکر میکنه نامزدی دوس پسری چیزیته داری لاف میزنی!
ایسان با خنده گفت :((اخخ که قیافش دیدنی بشه !))
ولی من نمیتونستم بخندم
-چه گلی به سرم بگیرم ؟؟؟
پرستو :خوب بگو بیاد دیگه
ایسان :تو نظر نده پری !تو برو پیشش جریانو بگو اون خودش از ما ۳ تا مارمولک تره !مخصوصا با اون جوابی که به تو داد!!!
و بعد بلند زد زیر خنده و پرستو با حرص زد پس گردنش…پس گردنی های پرستو رو با کسری و پناهی مقایسه میکردم و خندم میگرفت...