شب گذشته پناهی بهم پول داده بود که وقتی برمیگردم یه سری چیز میزم بخرم که یخچال خالی نباشه …یه کوله به چه سنگینی رو کولم و دوتا کیسه ی تا خرخره پرم دستم بود و وضعیت اسفناکی داشتم طوریکه تا وقتی برسم به خونه یه پنج شیش نفری ازم خواستن کمکم کنن و کلی هم تیکه بارم شد.دلم تنگ شده بود چه قدر واسه خونه ای که تعلقی بهم نداشت !وارد که شدم با تعجب دیدم که پناهی جلوی تلویزیون و روی کاناپه در حالی که هیچی تنش نیست و شلوارکی هم پاشه دراز کشیده و مدام هم کانالارو عوض میکنه …حقیقتش اینه که شرمم شد.دوست نداشتم بدن لخت پسرارو ببینم حتی تو عکس یا فیلم.خجالت میکشیدم .در حالیکه لبمو گاز میگرفتم و میتونستم بفهمم که متوجه اومدن من نشده ٬چند قدمی به عقب برگشتم سمت در.پشت دیوار وایسادم و با صدای بلندی گفتم :((یا الله !))و این قابل انکار نیست که پشت این حرکتم هم کرم بود و هم شیطنت والا با حالت عادی تری هم میشد ابراز وجود و حضور کنم !-اوا نه یه لحظه وایسین !هههه بازیش گرفته بود؟-بیا تو لباسشو تنش کرده بود .بهش سلام کردم و جواب نگرفتم !خوبه برگشته بود به حالت عادی.به سختی کیسه هارو بلند کردم و گذاشتم رو اپن .خوبه به روی خودشم نیاورد !اینکه میگن ادمارو باید تو سفر شناخت درسته …کاملا هم درسته !حالا نه اینکه من الان زیر و بم زندگی و خلق و خوی پناهی و یا کسری رو شناخته باشم نه ولی خوب حداقل فهمیده بودم پناهی به این بدی که نشون میده هم نیست لااقل بعضی وقت ها.به بودنش توی اون ساعت از روز عادت نداشتم …وای که چه قدر سخت بود دوباره کارکردن تو خونشو از سر گرفتن بعد از اون اتفاقاتی که پیش اومده بود.خودمم نمیدونستم چرا ولی خیلی سخت بود خوب!یعنی یه سری اتفاقایی افتاده بود که مثل قبل نباشه بخوام بگم کار که عار نیست …توضیح دادن یه سری احساساتی بعضی وقت ها خیلی سخت میشه.مثل گفتن اینکه مدیرمدرسه ازم خواسته که صاحبکارمو ببینه !به هرحال رفتم اتاقم تا لباسمو عوض کنم.صحنه ی روز قبل از رفتن به کیش مقابل چشمم زنده شد.دیشب این اتفاق نیوفتاده بود چون از فرط استرس هیچی رو نمیدیدم.بدجور بازومو فشار داده بود ها…چه قدر عصبانی بود.اتاق خودم هم ریخت و پاش بود چه برسه به باقی خونه …تازه از دیشب تا حالا کلی کثیف تر هم شده بود.به نظرم اومد که الان باید برای پناهی ناهار درست کنم احتمال قوی تنبل تر از این حرفاست که دست به سیاه و سفید بزنه.بعد از اینکه یه ابی به سرو صورتم زدم و لباسمو عوض کردم کمر همتو بستم به کار.نمیدونستم باید از پناهی بپرسم ناهار چی میخوره و یا اصلا میخوره یا نه !اما پرسیدم و اونم گفت فقط یه چیزی باشه که قابل خوردن باشه و زود اماده بشه چون خیلی گشنمه …آخی آخی نه که اصلا هم به خودش نمیرسه! نمیدونم چرا حس میکردم کلافست و اصلا حال و حوصله ی هیچی رو نداره .حتی وقتی داشتم برای درست کردن کباب تابه ای رو اپن پیاز خرد میکردم دیدمش که یهویی از روی کاناپه بلند شد٬لباسشو دراورد و دوباره دراز کشید.بعد باز از رو کاناپه بلند شد٬یه لباس دیگه از رو زمین برداشت و پوشید و بازهم دراز کش شد.دیوانه شده بود به کل!خلاصه که ناهارو براش بارگذاشتم و رفتم سر وقت نظافت خونه.شده بود عین بچه ها …تند تند غر میزد و قیافش ناله بود.نمیتونستم بفهمم حتی چی میگه فقط میفهمیدم داره غر میزنه.قریب به ۱۰ بار رفت در یخچالو باز کرد یه وارسی کرد و بعد دوباره بستش.از کاراش سر در نمیاوردم.اصلا تو حال خودش نبود.هی میرفت میومد دراز میکشید رو کاناپه اهنگ میذاشت صداشو زیاد میکرد باهاش میخوند !اونم بلند بلند.صدای رسا و باحالی داشت ولی چون رفتارش عین دیوونه ها بود ازش میترسیدم…حتی به سرم زد که نکنه چیزی کشیده باشه !-اماده نشد؟؟؟-چرا الان میزو میچینم به نظر میرسید که خیلی براش نگه داشتن لباس تو تنش سخته !با اینکه این لباسی که میگم همش یه تاپ بود!قشنگ غر غراشو میشنیدم که هی میگه ادم اصن باس تو خونه خودش لخت باشه !اگه توخونه خودش لخت نباشه پس خونه کی لخت باشه ؟!ادم هیچ جا نمیتونه لخت باشه !ای تففف !انقدر باحال غر میزد که میتونستم همون وسط از خنده پهن زمین بشم.متوجه نبود که من دارم میخندم اما واقعا تو این زمستونی بدجور دلش میخواست لباسشو دربیاره !اما خوب من نمیتونستم بهش بگم که شما لباستو درار من چشممو میبندم که !اونوقت واقعا معذب میشدم .میز نهارو چیدم و صداش کردم.خیلی کلافه بود.هی مدل نشستنشم حتی عوض میکرد.اخر سر بساط ناهارشو از رو میز برداشت و گذاشت زمین و بعد مشغول شد.همونطور که دستمال گردگیری تو دستم بود داشتم بهت زده نگاهش میکردم.مطمءن نبودم همه ی این کلافگی ها زیر سر لباس تنش باشه !نظافت خونه که تموم شد داشتم از خستگی پس میوفتادم.کنجکاو شدم بدونم پناهی کجاست بعد از اون همه حالت های مختلفی که انجام داد.تو هال که خبری ازش نبود پس احتمالا تو اتاقشه.داشتم میرفتم سمت اتاقم که دیدم در اتاقش بازه .میتونستم ببینمش که لباس تنش نیست و پتو رو کشیده رو خودش…هرچند تو خواب شاید تنها جا و زمان وحالتی بود که چهرش یه حالت معصومانه ای میگرفت…مثل فرشته ای که چشماشو بسته باشه …دیگه داشتم اقرار میکردم !اصلا به چه حقی دم اتاقش اونجوری زل زده بودم بهش؟؟؟خودمم داشتم از خستگی میمردم…تازه بهشم نگفتم که فردا مدیرمون خواسته که بیاد ببینتش!ساعت ۵ بعد از ظهر بود و داشت شب میشد .اصلا هم زمان خوبی برای خوابیدن نبود و خیلی هم کار داشتم.اگرم خوابم میبرد تا ساعت ها بیدار نمیشدم مطمءن بودم! اونوقت نمیرسیدم برای پناهی غذا درست کنم و اینا.بیخیال خواب و اینا رفتم حموم و بعد هم ی دستی به سرو روی درسا کشیدم.عقب نبودم و اینارو مدیون کسری بودم.خبری ازش نبود…معلم خوصی ماهی بود!وجدانی میگم خیلی ماهه …اصلا هم نمیتونه وانمود کنه بچه بدیه چون نیست !یه حالت و حس رخوتی رو پاچیده بودن تو خونه انگار.برای درست کردن شام که پایین رفتم ٬همه چراغا خاموش بود.روشنشون کردم  و مشغل درست کردن شام شدم.پناهی از پله ها با سر و رو و مویی اشفته اومد پایین و بعد هم اشپزخونه!انتظارشو نداشتم بیاد اونجا اما سعی کردم به خودم مسلط باشم.-داری چیزی درست میکنی ؟-بله !پناهی:هی ببین درست نکن…امشب اگه یه تنی به بیرون نزنم اعصابم میمیره میفهمی؟باس برم بیرون!نه واقعا نمیفهمیدم.فقط اینکه ازم میخواست شام درست نکنم.موهاش بلند شده بود نسبتا اما نه خیلی زیاد و بعد اینکه اون موهای بلند خیلی باحال پخش شده بودن تو صورتش.دستشو میکشید رو ته ریشا و پشت گردنش .ژستای باحالی داشت.بیخیال بسته ی مرغی که بیرون گذاشته بودمو دوباره برگردوندم تو فیریزر و میخواستم بهش جریان مدرسه رو بگم که گوشیش زنگ خورد…و چه مکالمه ی باحالی بود!((الو سلام….سعید ؟چطوری پسر؟اره اره !چیکار میکنی ؟توروخدا؟ساعت چند بیام حاضر میشی؟؟؟ههه اومدم اومدم ))خندش گل کرده بود.میخواست بره که صداش زدم.همونطور که سرش توگوشیش بود برگشت سمتم اما نه کاملا …نیمرخانه!-امروز رفتم مدرسه-خوب؟-خوب…مدیرمون گفت شرط داره که قبولم کنه!پناهی:خوب چه شرطی؟-فهمیده که من کار میکنم اما نمیدونه کجا و چه کاری و برای کی…میخواد که کسی که براش کار میکنم رو ببینه !فرداپناهی:خدایی؟چه خریه ها !به اون چه؟چشمم گرد شد!-خو حالا یعنی من فردا باس پاشم بیام مدرسه شما؟-حالا این که هیچی…یعنی نمیشه شما بیاین مدرسه ی ما !پناهی:چند چندی ؟بجنب من باید برم-من نمیخوام یعنی نباید مدیرمون بفهمه من کجا و پیش شما چه کاری میکنمپناهی:همچین میگه چه کاری میکنم !انگار چهههه کاریییی میکنه!والا-نه !خوب بازم میدونین منظورم اینه که….پناهی :من الان باید برم جایی فردا یه کاریش میکنم ادرس مدرستو بنویس بذار رو اپن.اگه خودم مجبورت نکرده بودم باهامون بیای کیش و اینا کمکت نمیکردم ها!-بله میدونم!انگار همیشه باید میگفت که آره تو واسه من مهم نیستی !یه همچی شخصیت چرتی داشت تا اون حد چرت که بعد از اینکه رفت تا چندین دقیقه حرص خوردم وفوشش دادم.فوش چیز بدیه ولی بعضی وقتا خیلی باحاله یعنی اگه نبود بعضی وقتا ادم خیلی دچار کمبود میشد و من به شخصه نمیدونستم باید چجوری خرصمو خالی کنم هرچند بازم چیز خوبی نبود!حوصلم بدجور سررفته بود و نمیدونستم باید چیکار کنم .علاوه بر اون هم درسمو خونده بودم و هم دیگه نیازی نبود وقت بذارم پای شام درست کردن.دوساعت و یا شاید دوساعت و نیم درس خونده بودم هرچند خیلی نبود ولی خوب دیگه نمیکشیدم.اصلا انگار بدون معلم خصوصی درس خوندن بهم نمیچسبید!چه غلطای اضافی.پرده ی اتاقو که کشیدم با دیدن اون همه برفی که تو دوساعت درس خوندن من باریده و نشسته بود نمیدونستم از ذوق باید چیکار کنم. تو یه آن تصمیمی گرفتم و واسه اینکه منصرف نشم پالتو و چکمه و شال گردن و کلاهو خلاصه اینارو چسبوندم بهم و با اینکه ساعت ۷ بود و شاید خریت بود بیرون رفتن اما رفتم.قدم زدن تو برف خیلی حال میده شاید نه به اندازه ی قدم زدن تو  برگای پاییز ولی خوب بازم خیلی حال میده .دقیقا هم نقطه ای از شهر بود که خیلی برف میشینه!!!میدیدم این ور و اون ور ادمایی رو که هنوز برف کامل نشسته مشغول بودن به بازی باهاش.چه قدر سرحال میومدم!از تصمیم هایی که تو یه آن گرفته میشدن خیلی خوشم میومد و واسشون ارزش خاصی قاءل بودم بنابراین به سختی یه تاکسی دربست تا هروی گرفتم که البته خیلی هم سخت پیدا میشد .تاکسیو میگم!حتما باید میرفتم حتی اگه برای اونا اهمیتی نداشت.به خودم گفتم اگه نباشن چی؟که ندای درونم ندا داد:هیچی دیگه !برمیگیردی خوب!فدای سرت!پول تاکسی رو سر خیابون پرداخت کردم و تا خونه رو پیاده رفتم.به اندازه ی لواسون برف نباریده بود.از دور پارچه های مشکی که به خونه ای تو کوچه اویخته شده بودن رو میشد دید…اوووف خدا بیامرزه …هرچی نزدیک تر میرفتم به پارچه ها و خونه ای که سیاهپوشش کرده بودن هم نزدیک تر میشدم.با دیدن خونه و پارچه ها و اسمی که روی پارچه ها نقش بسته بود ٬تعادلمو از دست دادم و دستمو گرفتم به ماشینی که کنارم بود…نفسم به سختی بالا میومد…خدای من این امکان نداشت.چطور میتونست…باورم نمیشد!اسپریمو از تو کیفم دراوردم و بعد سریع زنگ خونه رو زدم و رفتم تو …هنوز تو شوک بودم.ملوک خانم درو باز کرد.لباس مشکی و پیشبندی سفید تنش بود …پس راست بود…-ملوک خانم اینجا چه خبره ؟؟؟بغضش گرفت و خودشو انداخت تو بقلم…ملوک خانم :دیر اومدی دخترم دیر اومدی…-ملوک خانم تورو خدا چی شده ؟؟؟نمیشد از حرفاش چیزی فهمید .شتابزده رفتم داخل خونه..بغضم گرفته بود .دلم میخواست یه نفربهم بگه بازیه ٬شوخیه …اما نبود انگار!زندایی با لباس سیاه و چشمایی که راه افتاده بود ٬روی مبل نشسته و قیافه ی زاری داشت…هیچوقت اینطوری ندیده بودمش-زندایی چی شده؟چشماشو برگردوند سمتم و قطره اشکی از گوشه ی چشمش لغزید و من هم!کیفمو روی زمین انداختم و بقلش کردم…خیلی سعی میکرد براش انگار حرف زدن!((سارا دیدی چی شد؟؟؟دیدی پسرم جوون مرگ شد ..هنوز به بار نشسته بود دسته گلم دیدی چجوری پژمرده شد؟؟))دستامو دورش حلقه کرده بودم و فشار میدادم.تموم خاطراتی که بافرشاد داشتم  میومد جلوی چشمم و شدت گریم بیشتر میشدزندایی هم گریش شدت گرفت و بلند تر و با صدایی که معلوم بود چه قدر داد زده گفت :((سارا !بهم بگو که زندس بهم بگو اینا دروغ میگن …بهم بگو جسدشو برام بیارن تا باور کنن بهم بگو …تورو خدا بگو سارا !بگو دلم اشوبه چشمم خونه …دوروزه که چشم رو هم نذاشتم …منتظرشم …من در حقش کوتاهی کردم بالاسرش نبودم ولی زندست …خدابه دلم انداخته که زندست…لعنت بهت فرحناز که مادر نبودی …لعنت بهت …))-زندایی اروم باشین توروخدازندایی:پسرم …همون روز که فهمید تو رفتی اومد کلی داد و بیداد راه انداخت که واسه چی گذاشتین دختر تنها بره …مگه دختر غریبه بود؟؟؟میگفت شما برین دنبالش بگین بیاد اگه با من مشکلی داره من از اینجا میرم …هق هقم گرفته بود.حتی اگه دشمنم بود از مرگش راضی نبودم و فرشاد پسر داییم بود…هرچند اذیتم میکرد ولی همبازی بچگیام بودزندایی :هی بهش گفتم پسرم خودش خواست بره من که بیرونش نکردم …میگفت نه معلومه شما هم همچین بدتون نیومده …میگفت دنبالت اومده یه چند باری داییت زنگ زد اما گوشیت خاموش بود و نشونی ازت نداشتیم…نکنه آه تو دامنمو گرفته سارا؟؟؟-نه زندایی من غلط کنم بخوام آه کنم …گربه نیستم که من همیشه مدیون شمام فرشادم مثل برادر خودم بود…زندایی:جسدش پیدا نشده …نشونه هاشو اوردن …اونم از کیش!!!پسرم رفته ب.ود یه اب و هوایی عوض کنه حالش این چند وقت خوب نبود خیلی!اسم کیشو که اورد مشکوک شدم…اخرین بار که فرشادو تو کشتی دیده بودم همون وقتی بود که اجازه داد فرار کنم …یعنی ممکن بود به خاطر همین شهاب کشته باشدش؟؟؟از این فکر تنم لرزید…چه قدر یه نفر میتونست پست باشه !صدای در خونه اومد و بعد دایی …اونقدر موهاش سفیدتر شده بود که یه لحظه نشناختمش …میتونستم کمر خمیدشو به راحتی ببینم…از بقل زندایی بیرون اومدم و به سمت دایی رفتم -سلام دایی…چی میگن بهم ؟؟؟فرشاد چی شده ؟؟دایی نگاهی بهم انداخت که خستگی ازش میبارید…اغوششو باز کرد تا به سمتش برم…همونطور که بقلم کرده بود گفت :((من میدونم …این بلا به خاطر کوتاهی که نسبت به تو کردم …من مطمءنم !))-نه دایی چه کوتاهیی؟من خودم خواستم برم !شونه های مردونش میلرزید…باور نمیکردم که واقعا رفته باشه …به نظرم میومد الان حتما باید تو اتاقش باشه چه میدونم یا مثلا بیرون باشه و بیاد اما نیومد…عکسش که حالا مزین شده بود به یه ربان مشکی …با کلی اصرار و خواهش و اوردن دلیلای جورواجور تونستم دایی رو راضی کنم که بذاره برم.بهش گفتم نمیشه و گفتم من راضیم و اینا.گفت امشبو شاید بذارم بری ولی برت میگردونم به این خونه.گفت هرموقع خواستم میتونم برم پیششون و بعد فرشاد اونا قطعا چشمشون به در خواهد موند برای دیدن یه نفر …میگفت که من یاد فرشاد میندازمش…تو آژانس سرمو گذاشته بودم رو شیشه و اشک میریختم…لعنت به این زندگی کی فکرشو میکرد؟عذاب وجدان گرفته بودم …یاد حرفاش میوفتادم که میگفت از همون اول دوسم داشته و من پسش میزدم…راننده آژ‌انسه فکر کرده بود دیوونم …ساعت ۱۱ بود و هنوز هم برف میومد .یک ساعت طول کشید تا برسم به خونه ی پناهی .غفور درو باز کرد و بادیدن قیافه ی نالان من خواست سوال و اینا بپرسه که سریع رفتم به ساختمون اصلی .پناهی هنوز نیومده بود.به تختم پناه بردم و تا وقتی که خوابم ببره گریه کردم …چه قدر دلم گرفته بود.این سومین نفری بود که تو دنیا از دست میدادمش …اذیتم کرده بود ولی بد نبود .دیر فهمیده بودم دلیل کاراش چیه…***صبح که از خواب بیدار شدم چشمام وحشتناک پف کرده بود.امیدوار بودم پناهی جریان مدرسه رو یادش باشه.کارای روزمره رو انجام دادم  و بعد هم راهی مدرسه شدم.خیلی افسرده شده بودم.شوک بدی بهم واردشده بود.تو مدرسه جریانو برای ایسان و پرستو تعریف کردم ….خیلی چیزارو .بهشون گفتم که فرشاد بهم گفته بود خیلی وقته دوسم داره و اینا…اما نگفتم کجا و چجوری اینو بهم گفت.پرستو بهم گفت که قسمت خدا بوده و نباید خودمو اذیت کنم و بیشتر باید به فکر کنکوری باشم که چیزی نمونده بهش و راست میگفت!ازمون نیمه ی دوم اردیبهشت بود.همه ی سعیمو هم کردم که خدایی حواسم فقط به درس باشه اما خوب نمیشد همه ی حواسم…زنگ تفریح سوم خانم مدیر صدام زد.گفتم الان حتما میخواد بگه مگه قرار نبود امروز صاحبکارم بیاد و این حرفا…با درموندگی رفتم پیشش …لبخندی به روم پاشید و متعجبم کردمدیر :خیلی خوب سارا خوشحال شدم که مدرسه برات مهم بود و از صاحبکارت خواستی که بیاد …خوب الان خیالم راحت تره از بابتت …با تعجب بهش خیره شدم …به نظرم اومد داره چرت میگه !یعنی پناهی اومده بود مدرسه خانم مدیر باهاش حرف زده بود و تازه ازش خوششم اومده بود؟؟؟این خانم مدیرم بد کلکیه هااا!-خانم …شما …مطمءنین ؟یعنی میتونم بمونم دیگه؟مدیر:اره عزیزم چرا نباشم …خانم خیلی خوبی بودن به شدت تعجبم افزوده شد!!!!-خانوم؟؟؟؟؟-پس چی؟سارا حالت خوب نیست !؟یه لحظه گفتم ممکنه پناهی نقشه ای ریخته باشه !بنابراین سعی کردم گندی که زده بودمو جمع کنم و بعد هم جیم شدماز مدرسه که بیرون اومدم چند خیابونی جلو تر رفتم تا به یه تلفن عمومی برسم.کارتو از کیفم دراوردم و با بسم الله شماره رو گرفتم.نزدیک ۵ تا بوق خورد تا بالاخره برداشت و صداش پیچید تو گوشی-بله ؟من :الو سلام …اقای راد ؟-خودمم !شما ؟؟؟-ببین شاید باورت نشه …اصلا الان مهم نیست من کیم ولی میخوام یه سوالی ازت بپرسم!-من تا ندونم کی هیچی بهت نمیگم !میگی یا قطع کنم ؟؟؟-خیلی خوب عوضی من سارام !شهاب:کدوم سارا؟؟؟اوووف این دیگه کی بود ؟-سارا …همون که برای پناهی کار میکنه !شهاب:اهان تو همون کلفت خوشگله ای؟هنوز ادب نشدی؟خون خونمو میخورد اما هدف مهم تری داشتم !-حالا به سوالم جواب میدی یا نه ؟شهاب:نه !من از پشت تلفن هیچی نمیگم !-لعنتی حداقل بذار ببین چی میگم بعد…شهاب:همینه که هست !تو سوال داری پس تو نباید  تعیین تکلیف کنی واسه من !-خیلی خوب پس چجوری…-شهاب یه ساعت دیگه بیا به این ادرسی که بهت میگمهرچند خیلی یعنی اصلا مطمءن نبودم ولی کاریش نمیشد کرد.ادرسو یادداشت کردم و چون میدونستم اصلا رفتن تا لواسون خودش ۱ساعت راهه از خیر رفتن به خونه گذشتم.کاری هم نداشتم تهش یه شام درست کردن واتو و درست کردن لباسایی بود که شسته بودم.سعی کردم راس ساعت خودمو برسونم به کافه ای که بهم ادرسشو داده بود.هه با به قول خودش کلفتا هم تو کافه قرار میذاشت…با استرس و دلشوره پامو تکون میدادم..هرکس که وارد میشد چشممو میگردوندم ببینم اون لعنتیه یا نه اما خبری ازش نشد.یه ۱۰ دقیقه ای اونجا روی صندلی منتظرش موندم.نسبتا جای خلوتی بود و دختر پسرا خیلی اروم و چیک تو چیک هم حرف میزدن .اصلا از محیط خوشم نمیومد.دیگه کاملا نا امید شده بودم و میخواستم برم که بالاخره سر و کله ی اقا پیدا شد.چه تیپی هم زده بود !کلاه و شال گردن خیلی باحالی هم داشت اما منی که رفتار و کاراشو دیده بودم و از خودش و رفیقاشم کلی کتک خورده بودم اصلا حتی با اون تیپ و قیافه هم ازش خوشم نمیومد.کیف مدرسمو از بقلم کناری گذاشتم.الان ملت چه فکر ها که نمیکنن…به جهنم !من که کاریش ندارم.نشست روی صندلی .نه من سلام کردم و نه اون !شهاب :خوب؟-خوب به جمالت!شهاب :کارتو بگو میخوام برملبمو از استرس گاز میگرفتم .نمیدونم حتی این فکر احمقانه زده بود به سرم که ممکنه تموم ادمای کافی شاپ طرف شهاب باشن.تا خواستم چیزی بگم گارسون اومد بالا سرمون سفارش بگیره.شهاب از من چیزی نپرسید و خودش یه اسپرسو ٬یه ترک و یه کیک شکلاتی سفارش داد.دستش درد نکنه!-من یه سوال دارم !شهاب:خوب اینو پشت تلفنم گفته بودی!خیلی واجبه که نرسیدی لباس مدرستم عوض کنی نه ؟خیلی ضایعست این لباس مدرسه ها خدایی …گل و گشاد !شبیه لباس حاملگی میمونه -قرار نبود بیام به ملاقات ادم مهمی که بخوام لباسم برام مهم باشه !ضربه ی فنی بود!-با اینحال …سوالم اینه …توکشتی یه نفر تو دارو دستت بود به اسم فرشاد !که من از دست اونم در رفتم وقتی که گرفته بودیم …یادته وقتی که زدم …شهاب:خیلی خوب خیلی خوب فهمیدم …بعدش؟معلوم بود نمیخواد اون ضربه ی جانانه و کاری رو به یادش بیاره …-خوب اون چی شد ؟از اون روز دیگه تو کشتی ندیدمش !شهاب:چرا من باید بهت بگم که اون چی شد ؟؟گارسون سفارش هارو جلومون گذاشت .مگه اومده بود جدی سر قرار؟؟؟اسپرسو رو برای خودش برداشت.بهتر خیلی تلخه من دوست ندارم !-کار دارم حالا مگه چی میشه ؟؟؟شهاب:دلیل قانع کننده ای نیست !-لعنت!ببین اون یکی از اقوام ماست !شهاب:خوب؟-الان میخوام بدونم کجاست !شهاب:اگه یکی از اقوامتونه پس حتما باید بدونی کجاست !-نه نمیدونم شهاب:نمیخوام بهت بگم-ببین ازت خواهش میکنم که بهم بگی کجاست !از اون روز به بعد چی شد ؟؟؟شهاب:خیلی خوب فقط چون خواهش کردی…هیچی دیگه دقیقا از همون روز رفت-کجا رفت ؟؟؟-من چه میدونم گفت که دیگه نمیخواد باشه …خیلیم تو جریان کارا نبود به نظرم حتی تو بیشتر از اون میدونی .همون روز با یه سری دیگه از بچه ها برگشت.خوب خیلی دور نبودیم از اسکله بعدم کشتی همیشه قایق توش هست-لعنتی داری دروغ میگی !اون مرده !من مطمءنم که تو کشتیش !نمیدونستم که این حرفو خیلی بلند گفتم !!!چشم غره ای بهم رفت.مردم داشتم با تعجب نگاهمون میکردن !شهاب:خوب خدا بیامرزدش!چه دلیلی داره که من بکشمش ؟-چون نتونسته بود منو بگیرهزد زیر خنده شهاب:خیلی احمقی خودتو کی فرض کردی؟خیلی بهم برخورد.نگاهی که ازش نفرت میباریدو نثارش کردم طوریکه خندشو جمع کرد.-میتونی از خود صاحبکارت بپرسی اون میدونست یعنی امارو داشت پسره ی …-هه مثل اینکه باخت بدجور بهت ضربه زده نه ؟شهاب:باورم نمیشه به جایی برسن که به کلفتشون رو کنن!در حالیکه کیفمو از روی صندلی برمیداشتم و از جام بلند میشدم گفتم :اولا همونطور که خودت میدونی من ناخوداگاه تا یه جاهایی در جریان قرار گرفتم بعدشم فعلا که از همین کلفت یه دونه خوردی هنوز بو دودش به راست!شهاب:نه مثل اینکه واقعا هنوز ادب نشدی!خوب من جواب سوالتو دادم چی بهم میرسه؟شکل علامت سوال نگاهش کردم…-منظورت چیه ؟شهاب:الان تو صورت کسی تفم بندازی یه چیزی باید بهشون بدی!-خوب میتونم تو صورتت تف بندازم !با خشم نگاهم کرد…شهاب:نه حیفه چرا تف؟میتونی خود لبتو بهم بدی …راستی ایدزت بهتره ؟؟دیگه موندنو جایز ندونستم و بدون اینکه جوابشو بدم زدم بیرون…چه قدر ازش بدم میومد!!!فکر فرشاد کم کم داشت از سرم بیرون میرفت و بیشتر غرق درس و کار شده بودم.نمیدونستم باید از پناهی بپرسم راجبش یا نه …اون روز درست ۵ اسفند بود.حسابشو داشتم دقیقا پنجشنبه ۷ اسفند تولد پناهی بود…ناخوداگاه لبخندم باز میشد !!!همونطور که میرفت سر میز شام و چشماش از فرط خستگی خمار بود و حتی رمق نداشت حوله ی روی سرشو درست تکون بده تا موهاش خشک بشه صداش زدم …که به خودش زحمت داد و سری تکون داد!-یه سوال داشتم …پناهی :الان وقتش نیست !-یعنی دوتا سوال داشتم !پناهی:گفتم الان خستم بعدا سوالاتو بپرس!-اخه …لطفا !من الان سریع میپرسم و میرمپناهی:اووف بگو یالا-اول اینکه مدیرمون میگفت صاحبکارت اومده …ولی گفت که یه خانوم بوده و کلی هم ازش خوشش اومده بود!قضیه چیه ؟؟پناهی:خوب منم خانومم دیگه!جاخوردم …((چی؟؟؟))خندید و گفت :((هیچی بابا یه زنه رو فرستادم بره نقش بازی کنه …))-اهان ممنون …بعد اینکه …پناهی:گفتم بجنب خیلی خستم …الهی من نباشم خستگیتو ببینم ته خیاره من …!-شما …یکی ازگمونم اجیرای شهاب بود …شهاب راد …اسمش فرشاد بود .جدیدا هم مثل اینکه اومده بود تو گروهش…از کشتی رفت ؟یعنی برگشت ؟پناهی:تو از کجا میدونی جدیدا اومده بود؟؟؟وای ..بد گافی داده بودم …-اخه …اخه خوب اون همون پسر داییمه …خواستم بدونم …پناهی که انگار خودشم حوصله نداشت گفت :((اره برگشت !میگم چه قیافش اشنا بودا…چطور؟))-هیچی اخه مردههیچ عکس العملی نشون نداد و سرگرم غذاش شد.چرا مرگ یه نفر براش انقدر ساده بود.تو اشپزخونه بودم که گفت :((گفتی مرده ؟؟؟))بله ای گفتم و منتظر موندم چیزی بگه اما فقط خیلی گنگ شنیدم که گفت :((تفف به شانس!))اما نفهمیدم برای چی…چه ربطی به اون داشت ؟؟؟***پناهی یک روز قبل از تولدش بهم گفت که لازم نیست برای پنجشنبه کاری انجام بدم یا اصلا از اتاق بیام بیرون .گفت که فقط برای جمعه همه ی جمع و جورای باغ و ویلا رو خودم باید انجام بدم.لعنتی اینجوی که بوش میومد جدی جدی میخواست یه جشن خیلی خفنی بگیره !چه خودشیفته!وقتی که من از مدرسه برگشتم کلی کارگر در حال رفت و امد بودن…ادم فکر میکرد انگار قراره عروسی بگیرن !حالا خوبه تولد ۲۴ سالگی بود هااا!وارد خونه که شدم اما خبری نبود به نظر کل جشن تو همون باغ گرفته میشد .بهتر دردسرش برای من کمتر میشد.همونطور که با تعجب به کارگرا و رفت و امدشون خیره شده بودم پناهی از کنار رد شد تا بره جلوی آینه !!!کشت مارو این !-سلام!پناهی:علیکخدا میدونه چه قدر خوشحال شدم جوابمو داد!-من کاری قرار نیست بکنم دیگه ؟پناهی:مگه دیشب نگفته بودم ؟؟؟همون لباسی رو که تو کیش خریده بود تنش بود.همونی که من گفته بودم خوبه…بوی عطرش ادمو مست میکرد.و یا شاید هم منو !!!بازم داشت ژست میگرفت جلوی آینه …چه قدر از عمرشو جلوی آینه میگذروند ؟؟؟سوآچ سرمه ای رنگ و صفحه بزرگی هم دستش بود.یکی از سوالاتی که همیشه ذهنمو مشغول میکرد این بود که این پسر با این سن کم چطوری این همه پولداره ؟؟مگه چیکارست؟؟؟ناخوداگاه صدای کسری پیچید تو گوشم :((یعنی بابای تو هم امنیتی بوده ؟؟؟))هرچی …بازم نمیشد که انقدر پولدار باشه …نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت اینا جاسوسن …بیخیال دیدن پناهی و نیش بازش شدم و از پله ها رفتم بالا …میانه هاش بودم که نمیدونم چی شد به خودم جرات دادم بلند بگم ((راستی !تولدتونم مبارک ))منتظر شنیدن چیزی ازش نشدم و پله هارو سریع رفتم بالا …ضربان قلبم بدجور تند میزد!نمیدونستم چند دقیقه و یا ساعته که خوابیدم .از صدای بلند موزیک بیدار شده بودم.پرده ی اتاقمو کشیدم کنار…جمعیت چندان زیادی نبودن…ولی خب!انگار دیر هم رسیده بودم چون داشتن شام میکشیدن …چه قدرم غذاهای رنگ و وارنگی بود!کفتشون شه الهی…تیر داغ بخوره تو شکمشون اونوقت من این بالا داشتم از گشنگی هلاک میشدم !و حتی از تشنگی !تو جمعیت دنبال چهره های اشنا بودم …باور نکردنی بود برام که شهاب رو هم دعوت کرده بود!خودش کجا بود پس؟؟؟چشممو دور گردوندم .کسی حواسش به من نبود .غذا واجب تر به نظر میومد.تفاوت این مهمونی با اون مهمونی لعنتی قبلی این بود که خبری از مشروب نبود و دخترایی هم که بودن معمولا همراه کسی بودن و لباسای بازی نپوشیده بودن حتی روسری و شال هم هرچند به طور سوری سرشون بود.بالاخره پناهی رو پیدا کردم …غنچه ی ناز و کوچک مجلسو…از فکرم خندم گرفت…همونطوری محو دیدنش شده بودم …این پسر هیچی نداشت !یعنی داشت ولی نداشته هاش بیشتر بودن…یعنی…اه !با کلافگی رومو برگردوندم از پنجره …نمیشد با اون صدای بلند اهنگ درس خوند اما من میتونستم !!!هدفونو توی گوشم گذاشتم تا صدایی نشنوم .البته اهنگی هم پلی نکرده بودم ها!!!ولی وجدانا هدفون خوبی بود لامصب انگار عایق داشت.نمیتونستم بیشتر از ۱ ساعت پای درس بند بشم .اینبار چراغ اتاقو خاموش کردم و بعد رفتم پشت پنجره تا خیلی ضایع نباشه !!!موقع بریدن کیک و باز کردن کادوها بود.کسری رو هم پیدا کردم.اونم یه ست از لباسای کیشو پوشیده بود…و اینکه کنارش هم ناهید سعی عجیبی داشت دستشو بندازه دور گردنش که کسری مانع میشد …دختره ی اویزون !اون باز ترین دختر (که البته میشد بهش گفت زن عجوزه رو )توی جمع بود.اخی اخی پسرم با یه ذوقی کادوهاشو باز میکرد و تشکر میکرد که نگو…عطر و لباس و ساعت و همه ی چیزایی که همیشه همه واسه مردا میخریدن !اهنگ سنه حیران تتلو رو گذاشتن…واقعا خندم گرفته بود !شخصیت به اون جدی چه با رفیقای رنگ و وارنگش شاد بود…البته فقط با رفیقاش نه با حالا ما حساب میکنیم خانومای دوستاش!این رفتارش لایک داشت …همه ی پسرا رقص چاقورو انجام دادن البته به جز کسری و به علاوه ی ناهید که از قیافه ها معلوم بود چه قدر ازش خوششون میاد…کیکو که پخش کردن پناهی به کسی اشاره کرد تا چیزی رو براش بیاره …چیزی که اون وسط قابل توجه بود ٬پیانویی بود که اورده بودن وسط حیاط …عجب خری بودا !البته دور از جون …بله دیگه بساط خوانندگی هم به راه شد…همه جماعت مطرب بودن…همه چیم خوندن همه سازیم داشتن !آخ که چه صدایی میشد ترکیبی کسری و ارمان …از جدید و قدیم خوندن .حتی دلم برات تنگ شده جونم رضا صادقیو هم خوندن …ای جان چه باحال !دفتر نقاشیمو گرفته بودم جلوم و گوشیمو جوری لبه پنجره گذاشته بودم که نور بندازه روش …مشغول بودم به کشیدن تصویر ناب روبه روم…اهنگ اخری که خوندن تموم قلب من احسان خواجه امیری بود …اخ که چه حالی داشت این اهنگ …همشونم میخوندن ..گروه سرودی بود واسه خودش…اهنگه هم شاد بود هم خفن …بچه های گروه سازم که نهایت تلاششونو میکردن …از جمعیت یه سایه مبهم میکشیدم …فقط پناهی بود و کسرایی که گیتار گرفته بودن دستشون …اینطوری بهترم بود اصلا …والا !تو با تمام قلب من نیومده یکی شدیبه قصد کشتن اومدی تمام زندگی شدیبیا به قلب عاشقم بهونه ی جنون بدهاگه مثل من عاشقی تو هم به من نشون بدهمن که بریدم از همه به اعتماد بودنتدیگه باید چی کار کنم واسه بدست اوردنتاز لحظه ای که دیدمت بیرون نمیرم از خودمدیگه قراره چی بشه بفهمی عاشقت شدمدرد منو کی میفهمی عاشقتم چون بی رحمیدوری ازم تا رویا شی عاشقتم هرچی باشیاگه به هم نمی رسیم تو با تمام من بروهمین برای من بسه که ارزو کنم تو روبه من که فکر میکنی پر میشم از یکی شدنهمین برای من بسه که فکر می کنی به مندرد منو کی میفهمی عاشقتم چون بی رحمیدوری ازم تا رویا شی عاشقتم هرچی باشیهمونطور که مات ارمان شده بودم سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم…نگاهمو که گردوندم کسری خیره شده بود به پنجره ی اتاقم …اما مطمءن بودم که نمیتونه ببینمتم !یه حس اشوب بدی اومده بود سراغم …نقاشی خوبی از اب دراومده بود یعنی طرح اصلی رو کشیده بودم فقط یه کم از سایش مونده بود.پرده رو کشیدم و چراغو روشن کردم.معلم خصوصی انگار نه انگار امشب تولد رفیق فابش بوداااا!خیلی تو خودش بود…همونطوری داشتم سایه ی اثر هنریمو میزدم که در زدن …سریع دفترمو گذاشتم زیر پتوم ٬شالمو میزون کردم و درو باز کردم .کسری بود!با تعجب سلام کردم اما سرشو بالا نیاورد .لجم میگرفت.!دستش یه سینی غذا بود با کیک و نوشابه …دمش گرم از همه چی هم گذاشته بود.جواب سلام ارومی داد و بعد هم گفت :((به هرحال واسه درس و قوی تر شدن چشم برای دید زدن انرژي لازمه …))خاک به سرم یعنی منو دیده بود …با اینحال سعی کردم وانمود کنم نمیدونم داره از چی حرف میزنه و سینی غذارو با تشکر ازش گرفتم…-ببین میشه من یه چند دقیقه اینجا بمونم تا اینا برن ؟حس خدافظی نیساز جلوی در کنار رفتم و گذاشتم که بیاد تو .سینی غذارو هم گذاشتم روی میز.هنوز نگاهم نمیکرد.نگاهش به تختم بود…-ببین …میدونم خیلی یه جوریه ولی میشه اینجا دراز بکشم ؟هرچند خیلی رفتارش جای تعجب داشت ولی گفتم :((حتما ))و بعد یاد دفتم افتادم .با گفتن فقط یه لحظه ای دفترو از زیر پتو برداشتم و طوری که نبینه نقاشی رو درشو بستم.اونم جورابشو دراورد و اروم افتاد رو تختم …خیلی لنگش دراز بود ها!!-از درسا چه خبر ؟-خوبن به لطف شما …-بخون نذار زحمتت هدر بره …بخون سراسری قبول شی …شمارمم که داری زنگ بزن خجالت نکش -چشم !-بی بلا …یه چند دقیقه ای تو سکوت گذشت که بالاخره سر حرف اومد :((میگم که واسه ایندت چه برنامه ای داری؟))-امم خوب بستگی به دانشگاه و قبولیش داره دیگه …ایشالا که کنکور بدم قبول شم برم دانشگاه درسمو بخونم یه کاری هم دست و بالمو بگیره دیگه …که بعدش یه خونه ای بتونم اجاره کنم و اینا دیگه …-نه خوب بعدش!-بعدش؟؟؟همین دیگه !میرم سر کار و درس و اینا…-خوب اینو که الانم همینه …-نه اون فرق داره …مطمءنا بعد از قبولی دانشگاه فرق داره -حالا بعدترش!یه کمی فکر کردم و گفتم :((هنوز به اونجاهاش فکر نکردم !))آهانی گفت و دوباره ساکت شد و ارنجشو گذاشت روی چشمش…چرا این سوالو پرسیده بود؟؟؟واقعا چرا ؟؟؟کسری:میگم که …البته امیدوارم ناراحت نشی این فقط محض کنجکاویه …مادر و پدرت کی فوت شدن ؟؟؟-البته کشته شدن …!‍۱۰ سال پیشکسری:خدا بیامرزدشون…راستی تو از کجا فهمیدی کار راوی بود؟سرمو انداختم پایین و گفتم :((خوب هنوزم حتی صدای نحسش تو گوشمه !))و در عین حالی که بازم نگاهشو ازم میگرفت گفت :((اهان میدونم درکت میکنم…))ولی دروغ میگفت نمیتونست درکم کنه.میخواست بازم چیزی بگه که من پریدم وسط حرفش و گفتم :((حالا به واسطه ی این دوتا سوال منم دوتا سوال بپرسم ؟))خندید و گفت :((بپرس))-شما چرا به من نگاه نمیکنی؟؟؟شاید انتظار شنیدن این یه سوالو نداشت…یعنی واقعا نداشت.یه چند دقیقه ای سکوت شد و چیزی نگفت .-میگم یعنی خواب زده شدین قراره تو صورت نامحرم نگاه نکنین؟لحنم شوخ بود اما بازم چیزی نگفت …به نظرم اومد خب حتما نمیخواد جواب بده دیگه !-پس اون یکی سوالمو میپرسم …آرام کیه ؟...
بازم هیچ عکس العملی نشون نداد ولی من همچنان دست زیر چونه منتظر جواب بودم …دستشو از روی پیشونیش برداشت و گفت :((برای چی میخوای بدونی؟))
-همینطوری …از روی کنجکاوی
کسری:ادم مهمی نبود 
-خوب بگو دیگه !
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و نفسشو با صدا بیرون فرستاد.
کسری:آرام …آرام آرام …آروم آروم اومد ٬آروم آرومم رفت …
خوب …همینطور داشتم مشتاق تر میشدم.
ادامه داد:توی یکی از ماموریتا یه لاشخوری کمینشو برده بود سمت بهزیستی …هدفش اون اطراف بود…هیچی دیگه جای اینکه بمبشو جاساز کنه زیر ماشین طرف ٬جاساز کرد روی دیوار بهزیستی چون نمیتونست به هدفش برسه یعنی ما نذاشته بودیم!اون بهزیستی هم واسه دخترایی بود که یه خلافی کردن و اینا ولی هنوز به سن قانونی نرسیدن.زودتر از اون چیزی که بشه فکر کرد ساختمونو تخلیه کردیم نمیتونستیم بمبو خنثی کنیم چون هم خیلی پیشرفته بود و هم متخصص باهامون نبود و وقتم کم !یکی از سرپرستا گفت که هنوز یکی از دخترا مونده .دقیق یادم نیست هه وروجک رفته بود کجا …ولی یه کنجی پستویی به هرحال یه جایی بود که دسترسی بهش خیلی سخت بود.من رفتم که بیارمش …به موقعم رسیدم یعنی همچین سریع کشیدم اوردمش بیرون که دو سه قدم بعد بیرون اومدن ما ساختمون ترکید …ترکیدا !سال اخری بود که باید اونجا میموند …هم کیف زن بود ٬هم با یکی دعوا کرده بود و چاقو کشی …
چشمم گرد شد :((چاقو ؟؟؟))
خیلی عادی گفت :((اره خوب تو خانواده ی خوبی بزرگ نشده بود…یعنی پیش داییش زندگی میکرد که اونم یه مست عملی بود.توقع بیشتر از این نباید میرفت .به هرحال …دختر خیلی گستاخی بود.قشنگ روزای اخری بود که میبایست اونجا میموند …من و ارمان قبلا باهم اینجا زندگی میکردیم خوب خونه ی پدری ارمان بود …اول اوردش اینجا بردش ویلا کناری …آی در میرفت ..آی در میرفت…خیلی زبر و زرنگ بود خیییلی!همچین باریکم بود از هر سوراخ سمبه ای رد میشد …خیلیم باهوش بود !کلا همه چیش خیلی خوب بود در حد خیلی بالا ولی یه کم باید رو زبون و کاراش کار میشد …همینطوری یهویی میزد …مثلا قاطی میکرد میزد تو شیکم ادم !اصلا بر خلاف اسمش ارام نبود !!علاقه ای هم نداشت که اینجا زندگی کنه ولی خوب دید که براش بهتره .اویل خیلی ناسازگار بود ولی چون از ویلا کناری میترسید ٬اومد اینور تو همین اتاق! من رفتم ویلا کناری…هی همینطوری گذشت و …این قضیه ای که میگم مال یه سال و نیم پیشه !همینطوری گذشت دیگه اصلا باورت نمیشد این همون ارام قبلیه !این داداش ما کلا اگه تو سازمان تربیت کار میکرد خیلی موفق میشد !(منظورش ارمان بود !)یه مدتی گذشت .با من بیشتر حرف میزد تا با ارمان …ارمان رفتار برادرانه و معقولانه تری داشت .
-رفتار شما خواهرانه بود ؟
کسری:مزه نریز وسط حرف !
همچین اساسی زد تو پرم نامرد …
کسری:کاشف به عمل اومد که گویا اگه تو همون ویلا قبلی میموند بهتر میشد …اصلا اگه اینجا نمیومد بهتر میشد …بدجوری دلش واسه ارمان لرزیده بود اما خدایی ارمان اصلا تو این فازا نبود حتی یه چند باری به صرافت این افتاده بود که یه خونه اجاره ای ٬چیزی هم جور کنه پای ارام خیلی باز نشه به اینجا …میگفت خوب نیست و این حرفا ولی نمیشد .ارام هیچ جا جز اینجا بند نمیشد.ناکس واردم بود !میدونست چیکار کنه ادم دلش نیاد از خودش برونتش …اومد به من گفت که چه احساسی به ارمان داره و از کی بوده و از این شرو ورای دخترونه …منم نمیدونستم چیکار کنم اخه خوب گناه داشت همش گریه میکرد…هی میگفت که اره من از اول بچگیم هیچکس نبوده که لیاقت داشته باشه دوسش داشته باشم حالام که یه نفرو پیدا کردم بهم بیشتر از یه خواهر نگاه نمیکنه …منم موندم چیکار کنم گفتم اتفاقا ارمانم تورو دوس داره …یعنی داشت از همون اول !اووف ارام نمیدونست که ارمان فقط از دور خوبه …یعنی جدیا !فقط از دور خوبه اصلا نمیشه باهاش ساخت …یعنی دخترا مخصوصا شاید ادم خیلی جذابی باشه ولی اصلا نمیشه تحملش کرد .گند بالا گند اومده بود …به ارمان که گفتم میخواست سرمو بذاره رو سینم اما قرار شد یه مدت نقش بازی کنه …اون موقع هم ارام میخواست کنکور بده انسانی بود…میخواست ادبیات بخونه …بهشم خیلی میومد هم طبع شعر داشت هم نه که قیافش شرقی بود و ایرانی و اینا اصلا کلا بهش میومد …ارمان نقش بازی کرد !اما دید دیگه داره خیلی بد میشه یه شب داشتم باهاش حرف میزدم ارام نبود کلاس کنکور بود…خیلی چیزا گفت …گفت که بابا من اصلا از دختر جماعت بدم میاد این جا خواهرمه از اولم نباید میذاشتم بیاد اینجا ….هیچی دیگه ارام پشت در بود !شنیده بود…بدجور داغون شده بود …یعنی من که دیگه ندیدمش فکر کنم یعنی احتمال صد در صد !مگه میشه ادم داغون نشه ؟؟همون شب رفت.خیلی پی شو گرفتیم همه جا رو هم گشتیم.واسه ما کاری نداشت که امار گرفتن …ولی واقعا نبود !!!حتی هنوزم که هنوزه ما سپردیم که ببینن و چک کنن ولی خبری نشده …یه نامه گذاشته بود ولی …اصلا اونو که خوندم بد جور عذاب وجدان گرفتم …خیلی بد کرده بودم …شاید تقصیر ما نبود ولی خوب الان اون دختر هر سرنوشتی بهش دچار شده باشه تقصیر ماست…
حس کردم صداش میلرزه …نه مثل اینکه واقعا عذاب وجدان گرفته بود !آخخخ که چه قدر دوست داشتم یه عکسی چیزی از ارام ببینم ولی خوب دیگه خیلی پررویی میشد !
کسری:ایناروهم نباید بهت میگفتم یعنی اگه ارمان بفهمه تورو که میکشه !منم یه بلایی سرم میاره نمیدونم حالا …واقعا نباید میگفتم !
-خوب من به کسی نمیگم !
کسری:بازم من نباید میگفتم !
شونه ای بالا انداختم و رفتم تو فکر …حضورش دیگه کم کم داشت اذیتم میکرد.حسم نسبت به جنس مخالف کلا خیلی مثبت نبود …دلم میخواست هرچه زودتر بره !نه اینکه ازش بدم بیاد ولی ادم تویه فضای بسته …اونم اینطوری…خوب من خیلی معذب بودم …یعنی اصلا سر همین عذابا از خونه داییم زده بودم بیرون !ای وای داییم …فرشاد …!دوباره یادش افتادم …یه حسی بهم میگفت فرشاد زندست …مثل همون حسی که میگفت آرامم زندست …اصلا دلیلی نداشت که بخواد مرده باشه …به خودم گفتم کجای کاری؟طرف به دختری که خودشون ورداشتن اوردن و کلی هم تو دل برو بوده به زور به چشم خواهری نگاه میکرده چه دل خوشی داری تو اگه توقع داشته باشی بهت حسی پیدا کنه …به خدمتکار خونش !هه …چه احمقانه !!!نفهمیدم کسری کی رفت پس که تو فکر بودم …خوابم نمیبرد …کتاب جامع تست هارو گذاشته بودم رو به روم و گوشه اشو خط های مبهمی میکشیدم …یهو به سرم زد که دوباره برم سر همون کمده …به ارومی در کمد و باز کردم …ولی خودمونیم اسم ارام و ارمان هم عجیب بهم میان ها !!!ایش غلط کردن !ولی به نظر میرسید که تو کمد فقط لباس باشه .لباس ها رو کنار زدم و حواسم بود که چینش شون بهم نخوره…چه لباسایی داشت !پایین کمد و پشت لباس ها یه جعبه ی کوچیک بود …چشمم برق زد از دیدنش …با وجود استرسی که از اومدن ناگهانی پناهی یا کسری داشتم حس کنجکاویم غالب شد و جعبه رو برداشتم و همون گوشه هم نشستم و بازش کردم.خاک گرفته بود…ولی مگه این قضیه برای ۱ سال و نیم پیش نبود ؟در جعبه رو بازکردم …چند تا برگه پخش و پلا توش بود…یه عطر اشانتیون ٬یه بطری کوچیک که محتواش کلی گل خشک شده بود ٬چند تا کتاب شعر٬یه دفتر خاطره و بالاخره یه البوم عکس …اینطورکه معلوم بود خواهر برادرای خوبی بودن !آرام خیلی ناز بود به نظرم …و همونطور که کسری میگفت شرقی …چشمای اهویی مشکی و مژه های پر پشت ٬موهای بلند لخت و ابروهای هلالی ٬بینی قلمی مناسب و پوست گندمگونی داشت و زینت اصلی صورتش شاید چال گونش بود…نمیدونم چرا ولی با خودم که رو در بایستی ندارم بهش بدجور حسودیم شده بود…به بقیه ی عکس ها که نگاه انداختم متوجه اندام خیلی خوبشم شدم …قدش خیلی بلند بود …کلا خوب بود !یعنی خوب عالی بود !میخواستم برم سر وقت دفتر خاطراتش که یه ندایی مانعم شد …وسایلو دوباره تو جعبه گذاشتم و برش گردوندم تو کمد …نمیتونستم از فکر آرام بیرون بیام…ولی بنده خدا بدجور ضربه خورده بود…اصلا معلوم بود کجاست ؟نه خوب مسلمه !واقعا خوابم نمیبرد …همش فکر میکردم ارام اونجاست و دوست نداره من تو اتاقش باشم …از این فکر در حد مرگ ترسیدم …ولی خیلی به قیافش نمیخورد که خلاف کرده باشه …شیطون میزد قیافش بر خلاف من ولی بازم چاقو کشی بهش نمیومد !
***
هرچی میگذشت ٬بوی عید بیشتر به مشام ادم میرسید …من عاشق این حال و هوای بودم …ماهی قرمز ها و سنبل ها دیوونم میکردن .بابای آیسان یه گل فروشی بزرگ داشت که چند شعبه هم بود .تو این دم عیدی ما همش میرفتیم اونجا بعد از مدرسه …پرستو خیلی بهم ریخته بود …مامان و باباش در شرف طلاق بودن .نمیتونست تمرکز کنه و درس بخونه .غصم شده بود براش …قشنگ حرکاتش عصبی بود و یهویی میزد زیر گریه …نه مامان و نه باباش به اون فکر نمیکردن و فقط فکر منافع خودشون بودن.پرستو اینا خانواده ی بازی داشتن ولی پری تا حالا با هیچ پسری دوست نشده بود.مامانش میخواست بره المان و پدرش نمیتونست کارخونه شو ول کنه.مامانش طراح مد و لباس بود به خاطر همین پرستو همیشه تیپ بی نظیری داشت اما دوست داشت همه ی اینا بخوره تو سرش و فقط ارامش داشته باشه .شاید تو این مورد ایسان بین ما از همه پیشتاز تر بود.این اولین عیدی بود که شاید میشه گفت هیچ جا نیستم !خدایی هم هیچ جا محسوب میشد دیگه …وقتی ادم حساب نمیشدم یعنی اینکه اون جایی هم که هستم هیچ جا نیست و یعنی تر اینکه خیلی شیک دارم شر و ور میبافم !
توی کتابخونه نشسته بودیم .من همچنان بعد از ۳ ساعت در حال درس خوندن ٬پرستو با حالتی عصبی در حال خوردن در خودکارش و آیسان هم سرشو گذاشته بود روی میز .با دیدن اون وضعی که دوستام داشتن اصلا نمیتونستم چیزی بفهمم.منم نشونه ای لای کتاب گذاشتم و بستمش.
ایسان یهویی گفت :((ببینم …تو ازین پناهی یه عکسی ٬فیلمی چیزی نداری؟))
-چرا باید داشته باشم ؟
پرستو :واقعا !چرا باید از اون پسره ی عنق نچسب عکسی داشته باشه ؟؟؟
-ولی دارم !
ایسان نگاهی به پرستو کرد و ریز خندید و پرستو هم با نگاهش برای من خط و نشون کشید .
ایسان ادامو در اورد و مسءول کتابخونه بهمون تذکر داد.عکسی رو که با باران انداخته بودم و پناهی هم اتفاقی توش افتاده بود رو نشون بچه ها دادم…چشم آیسان هیز برق میزد…
آیسان :سارا ولی جدای اخلاقش چه تیکه ایه !
پرستو :ولی به نظر من خیلی معمولیه !
ایسان :والا اگه حال من رو هم اونطوری میگرفت همینو میگفتم.
پرستو با حرص زد پس گردن ایسان و من ازشون خواستم که اروم بگیرن …
ایسان گوشی رو بهم برگردوند و گفت :اقا میدونی چیه ؟به نظر من فرشاد نمرده !
پرستو :کم چرت بگو ایسان !مامان باباش بیمار که نیستن !
ایسان :بابا اخه جنازه ای پیدا نشده !!!
-اره احتمالش هست پری …منم خودم همین فکرو میکنم 
پرستو :شما دوتا جفتتون خرید !همش دنبال یه قصه ی جنایی و هیجانی اید !من کل زندگیم همین چیزاست …دلم یه کم ارامش میخواد !
ایسان :پری فیلم هندیش نکن …
پرستو خودکارو روی میز گذاشت و همونطور که به نقطه ی مقابلش خیره شده بود گفت :((راستی …بهتون گفتم …؟))
-چیو ؟
پرستو :برام خواستگار قراره بیاد …جمعه !
من و ایسان با تعجب بهم دیگه خیره شدیم و ایسان گفت :((زر نزن بابا کدوم ادم احمقی میاد سمت تو ؟))
پرستو :حالا که قراره بیاد …مثل اینکه خود پسره هم از دور دیده و پسندیده بعد به مامان اینا گفتن …مامان مخالف حتی اومدنشون بود ولی بابا گفت که زشته بذار بیان نهایتش اینه که میگیم دخترمون میخواد درس بخونه دیگه …ولی من نمیخوام درس بخونم …))
-پرستو کم چرت بگو !منظورت چیه ؟من تو این یه مورد با مامانت موافقم !
ایسان :فکر کن بدبخت !دوسال دیگه تو دوتا بچه  با چاقچول یکی تو بقلت و یکی هم دستش تو دستت باهاتن اونوقت من و این دانشجوی ممتاز پزشکیم !آی بسوزییی
پرستو :برام مهم نیست !بعدم باید بیاد باهاش حرف میزنم بهش میگم باید بذاره درس بخونم …
ایسان :همه ی پسرا اولش میگن ما با کار کردن و درس خوندن تو مشکلی نداریم که !ولی اون سال اول زندگی که همه چیز خیلی رویایی و عالیه با زبون و رفتار روباه وارانشون میان سراغت میگن عزیزم من دلم نمیخواد کسی به غیر از من از زیبایی های تو بهره ببره و این شر و ورا بعد میگم بازم تو میمونی و دوتا بچه ور دلت و حوصله ای که نمونده بذاریش پای درس یا حتی به خودت رسیدن !
-دیگه اینطوریام نیست …تو خیلی بدبینی !
ایسان :چرا سارا جان دقیقا همینه !شماها اصلا پسرارو نمیشناسین نه که بخوام افتخار کنم …ولی من بودم با پسر جماعت میشناسمشون !
پرستو :به هر حال من میخوام منتظر بمونم تا جمعه !پسره رو ببینم باهاش حرف بزنم …شاید اصلا قسمتم همین بود …شاید این راهی بود برای رسیدن به اون ارامشی که میخوام !
-پرستو تو داری به ازدواج به دید یه راه فرار نگاه میکنی…خوب این دید غلطه !
پرستو تو خودش جمع شد …دیدم که اشکش راه افتاد.خیلی با خونوادش مشکل داشت .شاید اگه منم جای اون بودم به یه غریبه پناه میبردم …آیسان میخواست جو رو عوض کنه یه سوال رو بهم نشون داد و گفت :((ببین این جوابش همینی میشه که من دراوردم ؟؟؟))یه سوال فیزیک بود .شروع کردم به حل کردن .
-نه این نمیشه !
ایسان :حرف مفت نزن کلی با دقت حل کردم !
-ولی بازم این نمیشه …
پرستو :جرو بحث نکنین ببینم چیه مگه ؟
پرستو هم شروع کرد به حل کردن …
پرستو :هیچکدوم نمیشه !من گزینه ی ۳ دراوردم 
ایسان :منم ۱ 
-منم ۴ !خوب مال کی درسته این لعنتی که جواب نداره ؟؟؟
کلی باهم جرو بحث کردیم و مسءول کتابخونه میخواست بندازتمون بیرون که ازش کلی عذر خواهی کردیم.
ایسان :اقا سارا اصلا زنگ بزن به استاد محترمت !یا نه اصلا یه اس ام اس بده بهش !ببین چی میگه !
یه لحظه مات نگاهش کردم ولی بیراهم نمیگفت .با اینحال بازم خیلی مطمءن نبودم …دلو زدم به دریا و بعد از کلی عذر خواهی و سلام و این حرفا سوالو فرستادم و بعد باز هم کلی عذرخواهی و ببخشید وقتتنو گرفتم!!!یه دو٬سه دقیقه ای گذشت که گوشیم لرزید …اس ام اسو باز کردم :
و علیکم السلام …ماشالا چه قدررر مینویسی !!!اصلا مضمون اصلی اس ام اس نا مشخص بود انقدر عذرخواهی نداره که !!!ا))یسان تو حلق گوشیم بود …پرستو هم اضافه شد …ایسان یه دونه زد پس گردنم و گفت :خاک تو سرت ابرومونو بردی !حالا گزینه ی چند میشد ؟))
نیشم تا بناگوشم باز شد :((۴ !! دیدی گفتم !!!))
ایسان :تو با استادت هماهنگ کرده بودی !
-نه خیر نیازی به هماهنگی نیست استاد انقدر خوب درس میدن که جایی برای این کارا نمیمونه !!!
ایسان ادامو در اورد و کیفشو از روی میز برداشت و گفت که باید بره.پرستو اما هنوز تو فکر بود…تو فکر یه سقف !
نگاهی به ساعت انداختم.نمیخواستم دیر وقت به خونه برسم .همراه پرستو از کتابخونه زدیم بیرون و بعد مسیرامون از هم جدا شد.
هر تیکه ی راه رو یه جور رفتم. چند متر پیاده ٬چند متر با تاکسی یه کم با اتوبوس…از دیدن تکاپوی مردم شهر لذت میبردم .جون دوباره میگرفتم از دیدن چهره ها و حالت های مختلف...
***
((فصلی جدید از زندگیم …))
سعی کرده بودم تو اون سه روز به جنگ با استرسم برم …به جنگ با همه ی نفوس ها و افکار بد دنیا برم و مثل یه موضوع عادی باهاش برخورد کنم.تو اون ۳ روز هرچی کتاب و جزوه داشتمو کنار و دور از چشمم گذاشته بودم…ولی بعضی وقتا دچار حالت های هیستریک میشدم !واقعا !جوری که حتی نگرانی کمی رو میشد تو چهره ی ارمان هم دید 
شب اخر بود …سعی کردم فقط بخوابم بدون فکر به فردا …فقط بخوابم .حتی سعی کردم به ارمان فکر کنم و رویا هم ببافم ولی به فردا و افکار بدی که از فکرش به سرم میزد نه !
دوساعت زودتر از زمانی که باید بیدار میشدم بلند شدم.وسایلی که از شب قبل اماده کرده بودم رو دوباره و سه باره چک کردم .بهم از قبل گفته بودن برای موفقیت های تحصیلی چله ی یاسین خوبه .شب قبل دقیقا روز اخر چله بود ولی باز هم سوره ی یاسینی رو که تقریبا حفظ شده بودم رو خوندم.سعی میکردم حداقل حرکاتم اروم باشه که زیاد مضطرب نباشم.
اروم و بی سرو صدا از پله ها پایین رفتم.در اتاق پناهی بسته بود.حداقل میدونستم که خوابش سنگینه و این خیلی خوب بود.یه سری خوراکی و چیز میز مقوی از تو یخچال دراوردم با اینکه چیزی از گلوم پایین نمیرفت ولی به زور خودمو مجاب به خوردن کردم.میدونستم که حتی بیشتر از حد نیاز خوندم پس اگه همه چیز منصفانه باشه و اونقدر ادم خنگی نباشم که روز اخری همه چیز از یادم بره باید اون نتیجه ای که میخواستم رو کسب میکردم …ایشالا …باز دوباره به دامن خدا و هرکس که تو زندگیم ازش حاجت گرفته بودم افتادم.همه ی وسایلی که دراورده بودم رو شستم و سر جاش گذاشتم.
راس زمانی که ساعت گوشیمو تنظیم کرده بودم گوشیم زنگ خورد .ولی ساعتشو که غیر فعال کرده بودم !با تعجب به سمت گوشیم رفتمودر واقع صدای زنگ ساعت نبود صدای زنگ گوشی بود.اسم استاد روی گوشی نقش بسته بود. با خنده نگاه کردم…هدفم چی بود ؟؟؟لابد میخواستم حد و حدود بذارم برای خودم و تعیین کنم که از این بیشتر نباید باشه برام…ولی خوب کسری که نمیدونست توی گوشیم به چه اسمی سیو شده .گوشی رو برداشتم 
-سلام 
کسری:الو سلام بیداری؟
-اره یه دوساعتی میشه 
کسری:روانی !باید مثل ادم میخوابیدی 
-نتونستم …بیدار شدم.تو این چند وقت اصلا به شب بیداری عادت کردم.
کسری:الان خواب الود نیستی ؟
-نه …ولی صدای شما عجیب خوابه !
کسری خنده ی کوتاهی کرد :نه منم باید پا میشدم بالاخره …گفتم زنگ بزنم یه وقت خواب نمونی که دیدم نه بیشتر از اینا نگرانی 
-نگران …بدجور نگرانم …خیلی استرس دارم .اگه بد بدم میمیرم
کسری:اولا بد نمیدی ایشالا …دوما حتی اگه که امکان نداره با اون وضعیت و مقداری که من از خوندن تو دیدم بد دادی هیچ اهمیتی نداره …زندگی که فقط کنکور نیست …بعدم عمر ادم که تموم نمیشه !
-نگین توروخدا !اصلا نمیخوام به قبول نشدن فکر کنم !
کسری:به هرحال…پاشو برو دیگه یه موقع ترافیکی چیزیم شد مطمءن باشی میرسی
-ممنون که هم زنگ زدین بیدارم کنین …هم کلا واسه این چند وقت …خیلی ممنون
از گفتن این حرف نه خجالت زده بودم و نه چیزی .همیشه از کسری تشکر میکردم.سکوتی برقرار شد که ترسیدم زمانو از دست بدم و خداحافظی کردم و جوابشو شنیدم.
 
انقدر توی ماشین و تو مسیر بین جایگاه ازمون ذکر فرستاده بودم که زبونم فرز و سریع شده بود و کلی ذکرو توی مدت کوتاهی جاری میکرد…به خدا اعتقاد داشتم …هم نتیجه ی  تربیت ۸ ساله ی مادرم بود و هم فکر خودم .هیچی نمیتونست رو اعتقاد و فکرم به خدا تاثیر سوء بذاره.هیچی نمیتونست باعث بشه نماز نخونم ٬روزه نگیرم ٬ول باشم ازاد باشم …هیچوقت قبول نمیکردم ایمان به قلبه و خدا چه احتیاجی به نماز ما داره ؟چرت بود …اگه این نماز و این ترس و این اعتقاد نبود الان خیلی خیلی وقت میشد که افتاده بودم …از لبه ی پرتگاه بی پناهی هام …پرتگاه بی پناهی …پناهی …ارمان ….!فکرشو از سرم بیرون کردم .میتونستم ؟برای امتحان اره …هدف مهم تری بود قبولی توی این امتحان .هرچند توی همین ۳ ماه ٬باز هم اون حس گنگ که خودم خوش نداشتم عشق صداش کنم بیشتر شده بود و قلبم کوبنده تر.دوست نداشتم مثل خیلی ها که با هرکس حرف میزنن و از بوی عطر ٬طرز حرف زدن و یه همچین چیزای مسخره ای خوششون میاد و میگن من عاشقش شدم اسم حسمو بذارم عشق …من با ارمان خیلی فاصله داشتم خیلی تفاوت داشتم …جایگاهم ٬فکرم ٬حسم …اصلا پناهی به من حسی نداشت …اصلا توقع بیجایی بود که دلم بخواد بهم حسی داشته باشه …وقتی به ارامی که اونقدر حمایتش میکرد حسی نداشت…این احساس اذیتم میکردن …دور انداختمشون …نگاهمو انداختم به پرسشنامه و پاسخنامه ی روبه روم …دستم با بسم اللهی هماهنگ شد و رفت سمت برگه و دفترچه رو باز کرد …یه حس خوب تو وجودم پخش شد …ناشی از توکل و اعتمادی که داشتم.ناشی از تلاش و هدفم …
بعد از اون چند ساعتی که برام خفقان اور ولی باز هم بهتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم٬در حالیکه از استرس و فکر زیاد فشارم افتاده بود به همراه عده ای از جمعیت بیرون زدم…از ته دل نفس کشیدم …حالم داشت بد میشد .فشار بدی بهم وارد شده بود .جدای همه ی این حال ها یکی از نکاتی که قابل توجه بود ٬این بود که نزدیک به هفتاد ٬هشتاد درصد سوال ها بدون اغراق میگم ٬همون سوالایی بود که کسری باهام کار کرده بود فقط شاید با اسم ها و اعداد و ارقام مختلف…با این حال بازهم مطمءن بودم که خوب دادم.این اطمینان واقعا نعمت بزرگی بود که تو چهره ی هر کسی دیده نمیشد …نفس عمیق میکشیدم و اروم اروم راه میرفتم .خودم که حال و حوصله ی سرو کله زدن با پرستو و ایسان رو داشتم و میدونستم که اونا هم حسشو ندارن …اصلا از دیدن سوالاتی که خیلی شبیه به سوالای کسری بودن به شدت متعجب بودم …انگاری که تو تیم طراحی سوالات کنکور باشه اما خوب اینطور نبود و خدایی باهام پرتکرار ترین سوالارو کار کرده بود.یه بار خیلی سنگینی رو انگار از روی دوشم برداشته بودن.گوشیمو با اینکه خیلی تمایلی به زنگ خور و اس ام و اس و …نداشتم از کیفم دراوردم.البته یه جورایی اطمینان هم داشتم که کسی باهام کاری نداشته .اما لیست میس کال ها خطی روی باورم زد تا به خوبی ضایعم کنه !کسری ۵ بار زنگ زده بود و یه اس ام اس هم به مضمون :تموم نشده هنوز ؟فرستاده بود.به همراه یه شماره ی پرایوت دیگه …پناهی شمارشو بهم داده بود که رو گوشی سیو کنم و دیگه اون اتفاق احمقانه ی تو کشتی تکرار نشه .پس این شماره برای کی بود ؟بیخیالش شدم .روی نیمکت پارک نشستم و برای کسری زدم :((شرمنده گوشیم خاموش بود اره یه نیم ساعتی میشه که تموم شده ))در حال پاک کردن تماس های از دست رفته بودم که دوباره اس ام اس اومد :((خوب چطور بود ؟؟؟کجایی الان؟))-خوب بود …وای نمیدونی اکثر سوالایی که باهام کار کرده بودی اومده بود …در کل خوب بود فکر کنم به نتیجه ی دلخواه برسم …الان تو یه پارک نشستم !))خیلی سریع جوابمو داد :((خدایی؟مثل اینکه حس نداشتن سوال جدید درارن.خوب خدارو شکر تو پارک ؟خسته نیستی ؟معمولا بعد کنکور ملت مست میشن از خستگی و خواب !))در حالی که با شیطنت لبمو میگزیدم براش فرستادم :((خوابم نمیاد …الان یه حس سبکبالی دارم اصلا خوابم نمیبره !))درست به محض سند کردن اس ام اس صدای الارم گوشی از پشتم شنیده شد و بعد هم صدای اشنای کسری:((عه ؟خوب خوبه دیگه …خوش خوشانته حسابی ها ))با تعجب و چشمایی که بیش از حد گرد و گشاد شده بودن برگشتم به عقب .خیلی شیک اومد کنارم نشست .یکی از ویژگی هایی که داشتم همین توانایی گشاد کردن چشم بود .چند ثانیه ای همونطور بر و بر نگاهش کردم اما بعد از اینکه دیدم خیلی بیخیال و شیک داره با گوشیش ور میره منم رومو کردم یه طرف دیگه .کم کم حوصلم داشت سر میرفت از روی نیمکت بلند شدم و گفتم :((خوب دیگه استاد با اجازتون ما دیگه مرخص شیم دیگه …))کسری:عه ؟بودی حالا -نه دیگه الان دوست گرامتون اونوقت …دیگه دیگه گوشیشو گذاشت تو جیبش و بلند شد.دربرابرم قدش خیلی بلند بود.:((دوست گرام منزل نیستن ))-خدایی؟کسری: اره رفته جایی کار داشت .-خوب حالا که فکر میکنم میبینم واقعا به خواب احتیاج دارم کسری:اینطور به نظر نمیرسه - جدا خستم کسری: بیشتر گشنه به نظر میرسی تا خسته -  هوش قابل تحسینی داری استاد کسری:دیگه بالاخره دیگه …انتظار کم تر از اینا از ما نمیره-استاد به پاس قدردانی از زحمات لایتناهی شما یه فلافل که میشه مهمونتون کرد …البته شرمنده اگه محقرانه و در حد خودمونه و نزدیک هم هست الان و من به شخصه خودم هم هوس کردم و اینکه …کسری: واینکه چه قدر حرف میزنی ماشالا …سر کلاسم نیست بخوام بگم ساکت شو که …همچین بعضی وقتا بد میزد تو برجک ادم که انگار خدای نکرده خون باباش گردنمه…-حالا که فکر میکنم میبینم نه تنها گشنم نیست که تازه خیلیم از فلافل بدم میاد کسری:اوو بیخیال نترس نمیذارم پولشو حساب کنی خسیس-چه ربطی به اون داره ؟؟!!کسری:باشه بابا شوخی کردم خیلی ریزداشتم اداشو در میاوردم.کسری هم خیلی ریز گفت :((میمون کوچولو…))اصلا به روی خودم نیاوردم .کسری:حالا خدایی همین فلافل میزنی میخوای بری خونه یا نه حال داری یه جای بهتر ؟-خدایی هیچی نمیزنم کسری: لوس نشو بدو - اره همین خوبه کسری: پس یه لحظه همین جا باش شلوغه تو خود مغازه .سری تکون دادم.دروغ میگفت مغازه اصلا شلوغ نبود یعنی بود در حد ۵ یا ۶ تا پسر.سکوی کناری پارک رو با دستم کمی خاک روبی کردم و منتظر نشستم.یه مدتی میشد که خیلی خشک و رسمی با کسری رو در رو حرف نمیزدم هرچند بعضی وقتا عذاب وجدان میگرفتم اما به خودم میگفتم خوب من که قصدی ندارم که اصلا …باهاش دوست که نیستم باهام درس کار کرده حالام اینجام روی سکوی کنار پارک منتظر نشستم که …داشتم خودمو توجیه میکردم اما جدا دوست نداشتم که خیلی به کسری نزدیک بشم .خودم یه جوری میشدم .اصلا انگار خارج از محدودم بود.تو فکر فرو رفته بودم و چشمام راه افتاده بود .درست جلوی همون نقطه دستشو تکون داد.:((کجایی؟))دیگه واقعا زیاد میل نداشتم با این حال با تشکری اروم ساندویچو از دستش گرفتم.کسری: آرمان چند روز نیست بری خونه داییت اینا شاید بهتر باشه .-جدا؟اره باید برم …بالاخره خیلی وقته ندیدمشون .درست از چهلم فرشادبا فکر به فرشاد لقمه سخت تر از گلوم پایین میرفت.ادما همینن باید یه نفر و از دست بدن تا متوجه حضورش بشن که البته دیگه نصیبشون نمیشه …متفکرانه و محزون سرمو پایین انداخته بودم …کسری: هی ببین اون تا وقتی بود ازش فراری بودی فکر نکن نمیدونم .حالا عاشق یه مرده شدی؟-عاشق؟؟؟چع ربطی داره …فقط عذاب وجدان دارمکسری:مگه تو کشتیش؟-نه !اما خوب …کسری:اما خوب و درد! انقدر رو یه مساله زوم نکن - شما الان اصلا متوجه نمیشی که من سر چی دارم اینطوری میشم هی!کسری:خیلی جالبه که وقتی عصبانی میشی دوم شخص ها رو جمع میبندی!اینکارتم منو یاد آرام میندازه این حرفش بد جور رو مخم بود…من نمیدونم اینطوری که از خودش شنیده بودم اصلا ارام شبیه من نبوده …لعنتی!-من هیچ شباهتی به اون ندارم !کسری:تو که ندیدیش ولی من میگم که شبیهشی …-هیچ شباهتی بهش ندارم !نه قیافتا رفتارا نه هیچی مچ گیرانه نگاهم کردو گفت :((تو از کجا قیافه ی ارام رو دیدی؟))فهمیدم سوتی دادم .-اولا خودتون وصفش کرده بودین بعدم یه عکسش از تو کمدش افتاده بود بیرون بانوی علیا مکدره !کسری خندید .:((بانوی چی چی ؟))-بانوی کوفت !مثل اینکه از من هم گرسنه تر بودین …((تکه ای از ساندویچ که گاز زده بودم رو جدا کردم و دوباره کاغذشو پیچیدم ))دهنی هم نیست الان ٬من دیگه نمیخورم کسری:با من مشکل داری نه با شیکمت !-من با هیشکی مشکل ندارم !کسری:قشنگ از التهاب صورت و لپت معلومه !بانوی علیا مکدره !-انقدرم منو دست نندازین !کسری: اینم یا بخور یا بذار تو کیفت …اینا که واسه ما چیزی نیست …بهم بر خورد .-اره واسه من چیزیه که خیلی گدا گشنم …اصلا شمای تاج و تخت دار رو چه به همکلام شدن و نشست و برخاست کردن با بنده ی حقیر ؟از لطف بی امانتون هم به خاطر این چند وقت به شدت مچکرم جناب قربانی …مچکرم ارباب !قربان …اهه لعنت بهت که حتما باید اینو تو سر ادم بکوبی که چه قدر پایینه !با تعجب داشت نگاهم میکرد.برام مهم نبود که چند نفر دارن با تعجب و فضولی نگاهم میکردن .قبل از اینکه بغضم سر باز کنه دیوانه وار از پارک و جلوی رستوران و کسری که مات و مبهوت مونده بود و مردم فضول و همه ی این ها دور شدم .برام مهم نبود که کسری داره صدام میکنه …مهم هم نبود که به نظر دیگران تا چه اندازه دیوونه میرسم .فقط یه تاکسی گرفتم به سمت خونه ی دایی.دربست …کسری بعضی وقتا خیلی بدمیشد .شاید حتی از قصد هم نمیگفت ولی ادم به نظرش میومد در اوج بدجنسی داره تیکه میندازه .حتی پناهی هم دیگه تخریب شخصیتی نمیکرد.کسری با خودش چند چند بود ؟درس کار میکرد باهام اما اخر خیلی از همین درس دادناش یه تیکه ای میپروند.تو کشتی هم همینطور…بعد اصلا چرا اومده بود تو همون پارکی که من نشستم ؟چرا پیگیر بود ؟چرا اول خوبی و بعد اذیت میکرد ؟شاید فقط صرف اینکه من فکرشو میبردم سمت آرام جونش …صدای زنگ گوشیم بلند شد .خودش بود.نمیدونستم بردارم یا نه …راننده از توی آینه نگاهم میکرد.هرچقدر هم که کسری بد حرف میزد بعضی وقتا بازم بهش مدیون بودم درست نبود جوابشوندم .تماسشو قبول کردم .صداش عصبی بود :((الو …کجارفتی یهو ؟چیه وسط پارک جلو ملت افسار پاره میکنی صداتو ول میدی ها ؟؟؟الان فکر کردی به خاطر اینکه عقب نمونی و مام یه کار خیری کرده باشیم بهت درس دادم و کشیدمت بالا از اون وضعیت خنگ بازی و چلمنگیت و باهات هره کره راه انداختم الان خیلی ادمی میتونی داد بزنی؟اونم سر من ؟؟نه کوچولو اصلا اره خوبه که خودتم میدونی تو حقته همون کلفت رفیقم بمونی نه بیشتر !))قبل از اینکه قطع کنم صدای هق هقم تو گوشی پیچید …ولی جلوی دهنمو گرفتم وبی هیچ حرف دیگه ای تماسو قطع کردم…راننده بدبخت فکر میکرد لابد گیر یه روانی زنجیره ای که از تیمارستان فرار کرده افتاده .بیخیال نگاه کنجکاوش سرمو روی شیشه گذاشتم …جلوی اشکامو گرفتم .نباید گریه میکردم .سر این قضیه به اندازه ی کافی گریه هامو کرده بودم .کسری هم یکی بود مثل همه و یا حتی بد تر …منت میذاشت ترحم میکرد اخر سر هم با یه تحقیر و توپ و تشر جانانه حالگیری میکرد.شخصیتشو توی کشتی نشون داده بود.بدقولی شونامردی شو …نمیدونم صرف این که عاشق پناهی بودم به نظرم خیلی بهتر از کسری میومد یا واقعا بهتر بود .پول راننده ی بیچاره رو حساب کردم و بدون اینکه با قیافه ای که میتوستم حدس بزنم تا چه حد داغون شده نگاهش کنم به سمت خونه ی دایی رفتم …اما قبلش باید اثار اشک ها و اتفاقات قبل رو پاک میکردم.از ابخوری گوشه ی پارک فاصله گرفتم و دوباره به سمت خونه ی دایی رفتم .صدای اس ام اس گوشیم درست وقتی وسط کوچه بودم بلند شد.با بی میلی نگاهی به صفحش انداختم …هه استاد گرانقدر بودن …((ببین خیلی تند رفتم نباید اونطوری حرف میزدم میدونم ))اصلا حوصلشو نداشتم نمیخواستم جوابشو بدم .حالمو بهم میزد …واقعا !زندایی از دیدنم خیلی خوشحال شده بود و ازم میپرسید که کنکورو چطور دادم و اینکه کلی برام دعا کرده و منم ازش تشکر کردم .بعد از مرگ فرشاد زندایی خیلی مهربون شده بود.شمارمو از پناهی گرفته بودم و داده بودم بهش البته به درخواست خودش.دوروز درمیون زنگ میزد و سراغ میگرفت و اینا …اخرشم با یه بغضی گوشی رو قطع میکرد که من باز هم تا اخر اون روز عذاب وجدان داشته باشم.براش توضیح دادم که صاحبکارم نیست و اگه امکانش هست چند وقت اونجا بمونم و با اغوش باز پذیرفته بود.به اتاقی که از قبل برای من و به نامم شده بود رفتم .دلم گرفت .فکر فرشاد روانیم میکرد.لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم .ملوک خانم برام سینی پری از میوه و تنقلات و ابمیوه اورد و اصرار داشت بخورم و میگفت از وقتی از خونه ی دایی رفتم خیلی لاغر تر شدم .بهتر!ناخنکی به گیلاس توی ظرف زدم .دوباره صدای اس ام اس گوشیم بلند شد:((من منظورم توهین نبود .ببین من واقعا ادمش نیستم و دوست هم ندارم که منت بذارم.یعنی اگه کاری هم کردم …ببین اصلا حرفای من موقع عصبانیتم رو باید ندید گرفت .من واقعا ادم نامردی نیستم جدی میگم !))پوزخندی زدم به حرفای مزخرفش.چه دلیلی داشت مثلا بخواد از دلم در بیاره ؟روی تخت ولو شدم و به ثانیه نکشیده خوابم رفت …***گوشیمو از بغل دستم برداشتم تا ببینم ساعت چنده …سه ساعت پر خوابیده بودم …۱۰ تا اس ام اس برام اومده بود و ۳ تا میس کال که یکیش از پرستو و دوتای دیگه از کسری بود.رفتم سراغ ده تا اس ام اس …۷ تاش که از کسری بود !((دلت نگیره از ما شاگرد ٬امروز به طور کل فشار زیادی روم بود ))((الان مثلا قهری که جواب نمیدی؟؟؟))((من هیچوقت سعی نمیکنم از دل کسی در بیارم ها یعنی کاری نمیکنم که بخوام از دل کسی در بیارم اما خوب الان عذاب وجدان دارم فکر نکنی منت کشیه و اینا ها یه وقت …))((رفتی خونه داییت؟چیزی از خونه ارمان نمیخوای؟))((ببین اگه جواب بدی ایندفعه خدایی یه جای توپ بدون هیچگونه اصلا شر و ور اضافه ای مهمونت میکنم …افرین اففرین بچه خوبی باش ))((مردی یا زنده ای اصلا ؟))((گوشیتو جواب بده باید یه چیزی بگم ))اس ام اس بعدی از پرستو بود :((وای سارا چطور دادی ؟خوب دادی؟من استرس دارم …از اتاقم بیرون هم نیومدم …با هیچکسم نمیتونم حرف بزنم !))و بعدی که عجیب نیشمو باز کرد از پناهی :((من چند وقت خونه نیستم .گفتم که بدونی ))اصلا روانی این همه ابراز خوش رویی و حرفای محبت امیزش بودم .و اما اس ام اس اخر نا شناس بود. با تعجب بازش کردم :((سلام سارا خانوم من شهابم .خوب نیاز به معرفی نداره مسلما .میخواستم راجع به پرستو یه چیزی بهت بگم یعنی بهتره بگم ازت بخوام .یه زد بهم بزن ))کفم برید .میگم این کارش گیره وگرنه سارا خانوم !!!از دیدن اس ام اسش عصبانی شدم .خیلی باهاش کلنجار رفته بودم .من نمیتونستم اجازه بدم دوست صمیمیم طعمه ی گرگی مثل شهاب بشه .با اینحال حتی برای اینکه بهش بگم نمیذارم پرستو خام حرفای چرت و تیپ و قیافش بشه بهش زنگ زدم .هنوز زنگ نخورده برداشت ((چه قدر دیر !منتظر بودم سلام ))-علیکشهاب:چه استقبال گرمی …ازمون خوب بود ؟-بله …گویا کاری داشتین؟شهاب :بله بله صحیح صد در صد -میشه مسخره بازی در نیاری و حرفتو بزنی!شهاب:اره .خودت میدونی میخوام چی بگم یه جورایی-اره میدونم شهاب :ببین من واقعا جا خوردم وقتی فهمیدم تو رفیق فابریک پری هستی-پری نه !پرستو خانوم !خندید …((بله پرستو خانوم …))-گفتم مسخره بازی در نیار حرفتو بزن شهاب : ببین …ازت میخوام تصویر ذهنی که از من داری رو پاک کنی -جدا ؟نمیشه !من تو رو میشناسم نسبت به پرستو خیلی کمی ….پرستو لیاقت بهترین ها رو داره و تو بهترین نیستی براش .ببین اقا شهاب دوست من تاحالا با هیچ پسری نبوده تو هیچ جا !اما تو چی؟خودت نگاه کن خودت منطقتو راه بنداز این انصافه ؟شهاب:تو هیچی از من نمیدونی .حتی با اینکه تو کشتی و جاهای دیگه ازم برخوردهایی دیدی!-اتفاقا خیلیم خوب میدونم شهاب:من پرستو رو قبل از قضیه ی مسابقه و کشتی دیده بودمش .هیچ دسیسه ای نیست .میخوامش !اونم بدش نمیاد من مطمءنم …این وسط تو منو میترسونی -بایدم بترسی .من همه چی رو به پرستو میگم قبل از اینکه روی تو حسابی باز کرده باشه .الان دیگه کنکور رو هم داده و وقتش برای فکر کردن باز وبیشتره منم نمیذارم به تو فکر کنه !شهاب:خوب مگه ازار داری دختر ؟ببین اصلا امام علی علیه السلام به مالک میفرمایند که اگه شب ادمی رو در حال گناه دیدی صبح به همون چشم بهش نگاه نکن شاید توبه کرده .خندیدم .((یه چی بگو به قیافت بیاد اخه ! نه امام علی !بعدم تو فرق داری در هر صورت من رو زندگی رفیقم ریسک نمیکنم ))شهاب : بابا د اخه زندگی رفیقت به تو چه ربطی داره ؟-بدبختیش که به من ربط داره !تو بدبختش میکنی من میدونم تازه دست بزن هم داری !شهاب با خنده گفت :((خدایی حقت بود ! جانبازمون کردی رفت !))بی صدا خندیدم حقش بود !-در هر صورت که من بهش میگم شهاب جدی شد :((د اخه لامصب !من الان بیشتر از ۳ ماهه از اون کار کشیدم بیرون مهم ترین دلیلشم پری …یعنی پرستو خانوم بوده !چون کار سختیه چون کار مرموزیه چون امنیت نداره .از هر کسیم دلت بخواد میتونی بپرسی .الان داره میشه نزدیک یه سال که من پی این دخترو گرفتم .تو صبر کن من خودم راضیش کنم ما با هم نامزد کنیم بعد اگه پرستو خانوم گفت که از من رفتار بدی سر زده تو بیا همه چیو بگو !دلم براش سوخت .خیلی لحنش صادقانه بود .یه چند لحظه ای سکوت برقرار شد .-من باید بپرسم.باید مطمءن شم داری راست میگی بعد بهت خبر میدمشهاب:افرین !حالا وقتی که مطمءن شدی هم دختر خوب کلا همه چیو فراموش کن این شهاب الان نور انفجار شهابسنگ نیست …نور عشق پرستو خانومه !خندیدم …چه قدر مارمولک بود !-با این جور حرف زدن معلومه که پرستو هیچ شکایتی نمیکنه !شهاب :مگه بده ؟خیلیم خوبه …دوست خوبی باش حسودی هم نکن تا یه شوهر خوبم واسه تو گیر بیارم …البته هرچند مثل من دیگه پیدا نمیشه و اینا ولی بازم میسپرم تا نترشیدی یه دستی واست بالا بزنن -لازم نکرده !شمام خیلی خودمونی نشو کارت تموم شد من کار دارم !شهاب:تا حرف ترشی میاد این دخترا کار دارن …ای ای ای …نه دیگه فقط حواست باشه خبرم کن زودتر …خدافظ-به سلامت !یه جوری با حرص گفتم به سلامت که نگو …باور کردنی بود ؟یعنی شهاب اصلا توانایی عاشق شدن داشت ؟پرستو میگفت پسر دوست باباشه و چند بار تو دفتر باباش دیدتش اما خیلی کم .پرستو اندام موزون و صورت ناز و ظریفی داشت .قشنگ هم میخندید و با حیا هم حرف میزد .شاید این ها برای دل بردن کافی بود اما …نمیدونم چرا به نظرم نه برای شهاب .دوباره رفتم رو اس ام اس پناهی …دلم براش تنگ شده بود …هنوز یه روز نشده !چند بار متن جواب به اس ام اسشو نوشتم و پاک کردم اما اخر سر براش زدم :((سلام ممنون که گفتین با اجازه من اومدم خونه داییم فقط میشه بگین چند روز نیستین که من ببینم به وسیله ای احتیاج پیدا میکنم یا نه ؟))بعد هم رفتم پایین پیش زندایی .ادما تو شرایط حساس نباید تنها باشن چون بیشتر تو غم خودشون فرو میرن …یه کم باهاش حرف زدم یه کم باهاش خندیدم .سعی کردم از فکر فرشاد بیارمش بیرون .از این در از اون در .از مزون مامان پرستو و شوی تابستونش ٬از حراجی پاساژ های مختلف از بازیگر و خواننده و کتاب و اینده و …یه چند لحظه ساکت شدم و داشتم چاییمو میخوردم که یه کاره برگشت گفت :((سارا جان منو میبخشی؟))-این حرفا چیه زندایی ؟بخشش واسه چی ؟زندایی:خودتم خوب میدونی…تعارف نکن الکی ..بگو راستشو از ته دلت -معلومه که میبخشم !هرچند چیزی تو دلم نبود واسه بخشیدن !بقلم کرد …محکم و مادرانه …جوری که خیلی وقت بود دلم برای این اغوش ها تنگ شده بود …بقلم کرد …مثل مامانم …جوری که پر کشیدم به بچگی هام …جوری که یاد بقل کردنای مامانم افتادم بعد از اینکه موهامو میبافت …جوری که یه جوری شدم …جون گرفتم انگار!زندایی خسته بود ٬قرص ارام بخششو خورد و دراز کشید .من هم دوباره به اتاق برگشتم .منتظر اس ام اس بودم …و دقیقا انتظار به جایی بود .پناهی جواب داده بود :((یه ۱۰ روز یا شایدم ۱۲ روز همون خونه داییت بمون .نرو خونه اگه خیلیم چیز واجبی خواستی به کسری بگو بیاره برات .))و بعد یه اس ام اس دیگه از خودش :((اهان راستی …یه چیزی باید بهت میگفتم ....