صرفا جهت اینکه خرفهم شی13
یه لحظه مضطرب شدم …چی میخواست بگه …به ارومی انگشت دستمو روی صفحه ی گوشی کشیدم .((انقدر دور و بر کسری نپلک .کنکور هم که دادی تموم شد بهونه ای نمیمونه ))کارد میزدی خونم در نمیومد .سرخ شدم و با عصبانیت یه متن بلند بالا زدم که اره من با رفیق شفیق شما هیچ کاری نداشتم این خودش بود که اومد و خواست که باهام درس کار کنه و از این حرفا …ولی بعد خیلی زود پشیمون شدم.هرچند جواب خاصی نداشتم که بهش بدم .اصلا نمیخواستم جوابشو بدم.جوابشو نمیدادم حرصی میشد !ولی کاملا میدونستم که دارم فکرای چرت و پرتی رو میپرورونم .دلیل اینکه پناهی بهم گفته بود دور و بر کسری نباشم شاید به خاطر این بود که فکر میکرد میخوام از دوستش سوءاستفاده کنم …بهم بر خورد بیشتر از همیشه …هرچند با کاری که مجاب به انجامش شده بودم ٬با اخلاق خاص و افتضاح پناهی و با ترس خودم غرورم چند بار شکسته بود اما کار سبکی انجام نداده بودم که بخواد بهم اینجوری بگه …من هیچ حسی یا هیچ نقشه ای نه برای کسری و نه برای خودش نداشتم.هیچ وقت آویزون بازی و بی غروری از خودم نشون نداده بودم ٬نه لوندی نه عشوه و کرشمه ای نه هیچی …در حد همون شاگردی و استادی که امروز اونم به نحو احسن !به اتمام رسید.نمیتونستم در مقابل این یه حرفش ساکت بمونم.دوباره قفل گوشی رو باز کردم :((من هیچ رفتار بد و زننده ای نداشتم که شما بخواین یه همچین حرفی به من بگین و بهم تهمت بزنین .مطمءن هم باشین هیچ ارتباط دیگه ای بین من و اقای قربانی نیست )) خیلی چیزای دیگه هم بود که میخواستم بگم.که خوب میشد اگه روشو داشتم بگم اگه ترسش نبود.زندایی که مهربون شده بود و بهم اصرار میکرد دیگه نرم سر کار …دایی هم که کلا مشکلی نداشت و عذاب وجدان داشت .میموند دو مشکل برای ادامه دادنم به کار تو خونه ی پناهی :یکی قرار داد دوساله ای که باهاش بسته بودم و اون یکی هم حس مسخره ای که نمیخواستم .هرچند خوب منم دخترم!احساس هست ٬وابستگی هست …اما ژله نیستم که وابره .خودم میدونستم این حس احمقانه رو .یه بار قبولش میکردم و بهش پر وبال میدادم و بار دیگه سرکوبش میکردم و حتی از بردن اسمش هم بیزار بودم.نه از خود واژه ی مقدسش ….نه !از به کار بردنش برای حسم نسبت به ارمان .کسی که هیچ احترامی برای کسی قاءل نبود و حریمی به ضخامت و محکمی دیواری فولادی دور خودش کشیده بود و از پنجره ای که برای خودش روی اون دیوار درست کرده بود مردمو میدید …مردمی که بیرون از حریمش بودن و در نظرش پست و کم تر از خودش و مستحق هر گونه رفتاری.آرمان واقعا فقط از دور خوب بود…نه حتی در حد یه سلام و جواب کوتاه .علاقه ای به گرفتن جوابش نداشتم.کسری هم دیگه نه زنگ زد و نه پیامی داد…حالم بد گرفته شده بود …باید یه کاری میکردم …گوشیو برداشتم و به شهاب اس دادم :((من نمیتونم بهش نگم .تو قابل اعتماد نیستی از نظر من یا خودت بگو یاهم که من میگم شرایطتو بقیش هم به پرستو مربوطه .دیگه هم به من زنگ نزن ))گوشی رو خاموش کردم و انداختم گوشه ای …یه جوری شده بودم …کنکور بود ٬کسری بود ٬پناهی بود …ولی نه یه جور دیگه ٬یه جور کلافه ٬خاص …یاد یکی از شعر هایی افتادم که آرام پشت یکی از عکساش نوشته بود :((چیزی شبیه هیچ بر مغزم قدم میزد حال مرا از ادم و عالم بهم میزد ))واقعا حالم داشت از همه بهم میخورد …کسل بودم و بی حوصله …درد دل و کمرم هم شروع شده بود …دوران سگی سگی !با یه تصمیم آنی شال و کلاه کردم و از خونه بیرون زدم.یه قرص هم برای محض احتیاط خوردم .بهشت زهرا فضای حزن انگیز و آرامش بخشیه …امام علی میگن هرموقع خیلی خوشحال بودی به قبرستان بروهر وقت هم که خیلی ناراحت بودی به قبرستان برو …همین بود .ادم باید بره …بره که بفهمه هیچی ارزششو نداره که بیش از حد احساس خرجش کنی .چه خوشحالی و چه ناراحتی و چه چیز دیگه .زود میمیریم …خیلی زود …همونقدر زود که مامان و بابام زود رفتن …و فرشاد و خیلیای دیگه .مرگ ترس داره ولی حقیقته .کسی که کاسه ای زیر نیم کاسش باشه از حقیقت میترسه و من میترسیدم از مرگ و از بعدش .به ارومی قبر مامان و بعد هم بابا رو با گلاب شستم .اخرین باری که اومده بودم اینجا درست وقتی بود که فرشاد هم با تغییرات شگفت زده کنندش اومده بود …بعد از خوندن فاتحه و کمی درد دل رفتم بالای قبر فرشاد …قبری که جسدی توش نبود .من با شر و ورای کسری کار نداشتم.هیچ ربطی نداشت حرفاش به حالت ها و حس من به فرشاد خدابیامرز …با احساس سنگینی نگاهی به عقب برگشتم اما خبری نبود …فقط وهم و خیال بود .هر چقدر هم که نور پردازی قوی باشه و ماشین عبور کنه بازهم قبرستون قبرستونه و تو شب ترسناک …اصلا خوب نیست .برای همین هم لباسامو تکوندم و روونه ی خونه ی دایی شدم .خونشون خیلی غم گرفته بود …شام در سکوت محض خورده شد و بعد هم زندایی به اتاق فرشاد و دایی به اتاق خودشون رفتن که بخوابن .دلم میخواست برگردم خونه ی پناهی …لعنت !الان چه وقت این ور اون ور و مسافرت رفتنه ؟؟؟نمیگه خوب اخه دلم من تنگ …البته که دل من غلط کرده !ولی خوب اونم میتونست الان نره مسافرت یا مثلا مثل دفعه ی پیش منم ببره تازه ایندفعه غول بزرگی مثل ترس از کنکور هم وجود نداره …این پناهی هم بعضی اوقات خیلی نفهم میشه …فقط برای یه چک کردن ساده گوشیمو روشن کردم …چک کردنی که پشتش تپه ای از کرم درونی جمع شده بود …اما خوب خبری نبود.بهتر !بدون هیچ دغدغه ای میتونستم بخوابم .***بعد از نزدیک یک هفته پناهی زنگ زد و بدون هیچ مقدمه ای گفت که برم خونه رو جمع و جور کنم چون فردا قراره تشریف فرما بشه .نذاشت جوابشو بدم و منم نخواستم که جوابشو بدم .با این حال از اینکه باید برمیگشتم خونش حس خوبی داشتم .احساس مالکیتی که ناخوداگاه روی اتاق ارام داشتم این دلتنگی رو به به وجود اورده بود هرچند خوب میدونستم اتاق مال من نیست مال ارامه و من هم به زودی از اون خونه باید برم .تابستون گرمی بود .ستاره ها جلوه ی بیشتری داشتن …بعد از اونهمه الودگی که حس میکردم ممکنه هر لحظه ریم پاره شه …در خونه رو به ارومی هول دادم.کل خونه تو تاریکی مطلق فرو رفته بود .با احتیاط قدم برداشتم .کلید برقو فشار دادم اما روشن نشد .یعنی برق رفته ؟خواستم گوشیمو از تو کیفم درارم و نور بندازم که نوز نه چندان کمی گوشه ی سالن و سمت میز نهار خوری توجهمو جلب کرد.با کنجکاوی سمت میز رفتم .چشمم از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد.دور میز پر بود از شمع و وسطش با گل رز های کوچیک قرمز به شکل قلب درست شده بود .خیلی ظریف و قشنگ…خیلی عاشقانه و رمانتیک…خیلی غیر قابل باور !ناخوداگاه قدم به جلو بر میداشتم .به چه مناسبتی اینطور درست شده بود ؟وسط قلب گلی کارت شکلاتی گذاشته بودن …دودل بودم .بردارم برندارم ؟دستامو به جلو روندم …بردارم ؟برندارم ؟دستم زیر نور شمع کشیده تر به نظر میومد …برش داشتم …هرچند ترس از حضور ناگهانی پناهی و توپ و تشراشم بود.کارتو به ارومی باز کردم …تا حالا این مدلیشو ندیده بودم …با کرم شکلات روش نوشته شده بود ...((نه بترس و نه تعجب .واسه خود خود عزیزته … هیچوقت انشام خوب نبود ولی حرف راست و حرف دلو خوب میزدم ..و میزنم))قلبم درست با سرعت قلب گنجشک می تپید …از فرط هیجان حس کردم دیگه نمیتونم باقیشو بخونم …(( چرا و چطورش معلوم نیس نمیدونم ولی استاداش میگن اگه دلیلشو ندونی درسته …اصلش همینه باید همین باشه …))شکلاتش اب نمیشد …ولی وسوسه انگیز بود !از چی حرف زده میشد ؟؟؟از طرف ارمان بود ؟؟؟برای کی ؟؟؟((بهم نمیاد …باهام جور نیست ولی باید میگفتم قبل از اینکه دیر بشه …قبل از اینکه فکرت بره سمت رفیقم …))دستمو به صندلی کنار میز تکیه دادم …((من اهل ساده و موقتش نیستم … یا کلا نه یا واسه همیشه …میفهمی چی میگم ؟))میفهمیدم ؟؟نه تو اون لحظه هیچی از نوشته ها نمیفهمیدم …یعنی میفهمیدم ولی انگار نمیفهمیدم ((سخته واضح گفتنش ولی خوب …نوشتنش نه زیاد با همین خط قورباغه ای …))خطش اصلا هم قورباغه ای نبود …!((با همین عزم راسخ …))ضربان قلبم بالا و بالا تر میرفت …همون ۲۰ ٬۲۵ تا شمع انگار کل فضا رو گرم کرده بودن …عرق روی پیشونیم نشسته بود …((با همین دلی که رفته …قبل از اینکه بخواد جلوش گرفته بشه و با خیلی از همین همین ها و مانع ها و چیزایی که مهمن و چیزایی که مهم نیستن …))حس کردم همین الانه که پس بیوفتم …(( ازت میخوام …از خود خودت که الان فکر میکنی و یا شایدم مطمءنی این کارت و این تجهیزات واسه تو نیست …از خود تو سارا !))اسم من ؟؟؟خط ارمان …دکور خونه …وای خدا (( که …))نامه ادامه ای نداشت .مسخره یعنی چی ؟؟؟پشت و روش کردم …دنبال بقیش گشتم …عصبی شده بودم .-ازت میخوام که هر چی بد خلقی ازم دیدی رو ببخشی و …باهام باشی صداش انگار صور بود ….قیامتی به پا کرد درونم …چشممو روی هم گذاشتم .توان برگشتن نداشتم .نه پام یاری میکرد و نه سرم …نمیتونستم معقولانه رفتار کنم .شاد بودم یا هول؟راست بود یا دروغ ؟خواب یا بیداری؟خوب یا بد ؟شوخی یا جدی ؟نفس حبس شدمو بیرون فرستادم و رومو برگردوندم …تو نور کم چهره اش از همیشه جذاب تر و خواستنی تر شده بود .خودمو کنترل کردم که نزنم تو گوشم و امتحان نکنم که خوابم یا بیدار.یه پیرهن سفید پوشیده بود با پاپیون مشکی که خیلی هم با مزه بود …یه وری تکیه داده بود به ستون خونه و دستاشو بغل گرفته بود .با چشمای با نفوذ و لبخند کج و مرموزی که رنگ تحقیرشو باخته بود …رنگ عوض کرده بود …شاید رنگ حسی که ازش حرف زده شده بود …تو اون کارت .خواستم چیزی بگم اما هول شده بودم .لعنتی الان فکر میکنه چه قدر منتظر بودم بهم در خواست بده …یعنی خوب بدم نمیومد ولی درست مثل یه رویا بود .یعنی قشنگ یه رویا بود …اصلا یه درصد هم احتمالشو نمیدادم.زبونم واقعا یاری نمیکرد …نگاه دیگه ای به کارت و بعد هم به چهره ی ارمان انداختم .دستشو چرخوند و چشمکی زد …که معنیش میشد چی شد ؟جواب منو نمیدی؟؟چشمام تو اون تاریکی باید گرد تر از همیشه میشدن …باید متعجب تر از همیشه میشدن …بعد از یک دقیقه تونستم خودمو کنترل کنم .ارمان تا همین جاشم که اومده بود جلوش خیلی شاخ بود …به خاطر غرورش میگم …به خاطر سبک خاص اخلاقیش …من هم بدم نمیومد ولی نمیشد که بی فکر و احساسی …ولی نمیخواستم فکر کنه حالا که اومده جلو دارم خودمو میگیرم …یعنی اصلا نمیتونستم درست به چیزی فکر کنم …خیلی یهویی بود …خیلی غافلگیر کننده …خیلی …انگار از روی هیجان زیاد فقط میتونستم بخندم …هه هه …اونم خندید …باحال و کج …خنده ی کج …دیگه رو مخم نبود …خنده ی کجش …خندمون اوج گرفت …من خندیدم …اونم خندید .من بیشتر خندیدم اونم بلند تر خندید …من دیگه نتونستم و نشستم روی زمین اونم نشست روبه روم روی زمین …دلم درد گرفت …چه قدر الکی خندیدم ؟؟؟با انگشتای دستش بازی میکرد .خجالت زده بودم .نگاهمو دوختم به انگشتای مردونه و کشیده ی دستش …تا خواستم چیزی بگم چیزی رو از جیبش دراورد.کنترل بود .دکمه ای رو فشار داد و بعد هم اهنگی توی فضا پخش شد .خوشبختی مازیار فلاحی بود .چه قدر دوستش داشتم …مخصوصا تو اون لحظه .تو سراپا احساسی تو خود عطر یاسی اگه تو بامن باشی زندگیمو میسازی -الان اینا بازیه یا شوخی ؟شونه ای بالا انداخت …لبمو به دندون گرفتم …روی زمین …اهنگ عاشقونه …ارمان جلوم …منتظر …منتظر جواب …خوابه یا بیداری؟راسته یا دروغ ؟ارمان :خانم دوربین مخفیه …این دوربینه بای بای کن باهاش دستشو گذاشته بود روی قلبش …خندیدم …این ارمان بود ؟؟؟امکان نداشت …نه این فرشته ای بود که داشت منو به گناه مینداخت .اهنگ عجیب بشکن داشت …بشکنی هماهنگ با اهنگ زد :((چی شد ؟؟؟چند چند ؟؟))سرمو انداختم پایین …-داری بازی میکنی اخمشو تو هم کرد طوری که یه آن فکر کردم جدا داره بازی میکنه !ارمان :چرا فکر میکنی دارم بازی میکنم ؟انقدر دور از واقعیته ؟-خییییلی !ارمان :خوب چرا ؟؟-مسلمه …چون تا دیروز منو ادم حساب نمیکردی !ارمان :خوب این که عادیه !-این که منو ادم حساب نمیکردی ؟ارمان :نه نه …ببین حرف زدن سخته واسم تو نمیفهمی …لعنتی !((دستشو گذاشت روی پیشونیش))منتظر و با سر کج نگاهش میکردم .ارمان :ببین من داشتم اینو سرکوب میکردم …-چیو ؟ارمان :وقتی میفهمی چرا سوال میپرسی اخه ؟نمیتونستم بگم میخوام از خودت بشنوم …نه …هنوزم ازش خجالت میکشیدم .ارمان :ببین من داشتم سرکوبش میکردم چون خیلی نو بود …چون تاحالا تجربش نکردم .ولی دیدم اگه همینطوری بخوام سرکوبش کنم ممکنه یه حس افتضاحی یهو بیاد سراغم که به غلط کردن بیوفتم …ممکن بود دیگه نشه کاری کرد …من این خطرو حس میکردم .وقتی نتونستم سرکوبش کنم پس باید یه کاری میکردم …تموم این چند روز درگیر بودم …ولی بالاخره تونستم .واقعا انگار حرف زدن براش سخت بود …یعنی واقعا تمام این چند روز درگیر من بود و همون حسی که میخواست سرکوبش کنه و نتونسته بود ؟به خاطر همون حس نمیخواست دور رفیقش بپلکم ؟؟؟-ولی من …خدمتکارت …ارمان :مهم نیس …ببین اگه تو بگی نه هم هیچی نمیشه ها …حقته انتخاب .اگه بگی نه هم من پول بقیه ی دوسالو میدم که بری خونه داییت .چون واقعا اگه با گفتن نه اینجا بمونی امکان گناه هست …با شیطنت خندیدم …اهنگ ریپلی میشد …ارمان :من هیچوقت اونی نیستم که نشون میدم …از دور ایده آل ولی از نزدیک با رفتاری که خودت میدونی …از دور سنگ ولی خوب از نزدیک که نه …حرفاشو انگار حفظ میکردم …دونه دونه …واو به واو …دستمو گذاشتم زیر چونم …مماس با لپم …-اخه خیلی یهوییه …ارمان :باحاله کههمچین با ذوق عین بچه ها حرف میزد ادم دلش براش میرفت …حالا که حس ارمان رو شده بود و سرکوبش نمیکرد پس منم دلیلی نداشتم برای سرکوبش …عاشقش بودم …با همه ی کج خلقیا …روی زمین خط های مبهم میکشیدم …ارمان :من تا صبحم میتونم منتظر اینجا بشینم …اما خوب زود بگو دیگه !همونطور سر پایین گفتم :میشه …فکر کنم ؟؟ارمان :سوال احمقا…یعنی معلومه که میشه خندیدم …ارمان :ولی برو خونه داییت فکر کن نگاه پرسشگرمو که دید گفت :((گفتم که امکان گناه هست …))اخ فدای حیای تو بشم …یعنی تو این مدت نبود ؟؟؟یاد دلشکسته افتادم که وقتی عاشق هم شدن مامان شهاب حسینی نذاشت همو ببینن… امکان گناه وجود داشت …همو دوست داشتن …((باشه )) ی ارومی گفتم …از جام بلند شدم …کارتو عین شی با ارزشی تو دستم نگه داشته بودم …چه کارت خوشمزه ای …چه خواستگاری و ابراز علاقه ی خوشمزه ای ...همونطور سر پایین از کنارش رد شدم .فهمیدم که خندید …تا دم در اومد به بدرقه ام …با همون چشایی که روشو نداشتم نگاهمو بندازم توشون …همون چشایی که غافلگیرم کرده بودن…ارمان :گفتم برو خونه داییت ولی نگفتم که تنها این وقت شب-ساعت تازه۸ !ارمان :بازم …بیا میبرمت -نه دیگه مزاحم نمیشم خندید …-توروخدا ؟؟ایشالا قراره به حق فکر و جوابتون داءم المزاحم بشین ….این همه هم تا بناگوش سرخ شدن و خجالت کشیدن نداره ….نمیتونستم چیزی بگم …فقط گنگ میخندیدم …تو حال خودم نبودم اصلا …عطرشو به شامه میکشیدم …نگاهشو به ذهن میسپردم …حرفاشو مرور میکردم …زیر چشمی ژستای جدیشو میپاییدم …دستشو که گذاشته بود روی شیشه …نگاه حسادت امیز دخترا …حرف مادر باران توی اون مغازه ی لباس بچه فروشی …اون عکس قشنگ و به یاد موندنی …همه و همه بهترین لحظه های عمرمو میساختن …ادرس خونه ی دایی رو میگفتم و میرفت …حرف نمیزدیم …انگار هنوز یه حریمی بود عادی بود .خجالت میکشیدیم .کنار خونه ی دایی ایستاد …نگاهی بهم انداخت و نگاه دیگه ای به کارت توی دستم …-خوب حالا با این چی کار کنیم ؟البته برای توه باید بگم چیکار میکنی ؟خندیدم …-:نمیشه که خوردش !ارمان :پس باید کلکسیونش کرد ؟؟؟-نه اخه …خیلی خوشگله !ارمان :خوشمزه هم هست !شکلاتش نستله !خندیدم …دوباره ..از ته دل !-حالا چرا شکلات ؟ارمان :هم من دوس دارم هم تو دوس داری …من که راضی تو که راضی گور بابای ناراضی …باز هم خنده …ارمان :اب میشه ها بیشتر از من مشتاق خوردنش بود .گوشیمو دراوردم و ازش عکس گرفتم …خندید !گاز کوچیکی از گوشش زدم …و بعد به دهنش نزدیکش کردم …گاز بزرگتری زد …بهش نگاه نمیکردم …سرم پایین بود ولی کارتو به دهنش نزدیک میکردم …اخرین گاز به خودش میرسید .خوشمزه ترین و خلاقانه ترین و بهترین شکلاتی بود که تا عمرم خورده بودم …با خنده و سر پایین تر تا حدی که سرم با سینم مماس شده بود اخرین تکه رو به دهنش نزدیک کردم …همراه شکلات دستمو گاز گرفت …با خجالت دستمو اروم کشیدم …ارمان :استغفرالله …بابا پیاده شو لامصب تو ماشینم امکان گناه هست !این ابراز علاقه ی خاص و حیاشو و شیطنت و همه ی تفاوت هاش با بقیه خواستنیش میکرد …منم نمیدونستم چرا دوسش دارم .اونم نمیدونست …یعنی دوسم داره ؟؟من تا فردا و حتی پس فردا هم خوابم نمیبره …دستی روی انگشتی که گاز گرفته بود کشیدم …دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم و خیلی خیلی اروم خداحافظی کردم …ارمان :خدافظ …عین این دختر شمالیا شدی سارا …لپت گل انداخته باحاله !این لپ ها همیشه کار دستم میدادن …هول شده چند تار لغزیده بیرون از روسریمو به داخل فشار دادم و به سمت خونه رفتم .نمیرفت که !درو زدند .نگاه دیگه ای بهش انداختم بوقی زد و رفتم تو ...از بچگی تا به اون موقع سختی زیاد کشیده بودم …مثل یه سیگاری از سختی کام گرفته بودم …دیگه وقتش بود که خوشبختی بهم لبخند بزنه …وقت ترک سختی بود …وقتش بود … زندایی از دیدنم تعجب کرد .با دستپاچگی و در حالی که فکرم جای دیگه بود یه بهونه ای جور کردم و تحویلش دادم…اونم خداروشکر پی اشو نگرفت .مزه ی شکلاتش هنوز با بزاق دهنم بازی بازی میکرد …مزه ی فوق العاده ی شکلات بود یا مزه ی دلنشین اعتراف آرمان ..؟؟؟خدای من …امکان نداشت …از سنگ بود اخه …سنگی که اب شد ؟؟؟نه …مگه من چی داشتم ؟؟؟وقتی که ارام از پسش برنیومده بود من چجوری در حدی از این رو به اون روش کرده بودم که از کسری بترسه و بخواد وارد عمل شه ؟؟؟نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه ؟؟؟ولی نه لحن و رنگ نگاهش صادقانه تر از دوز و کلک بود …به اعترافش ایمان پیدا کرده بودم …چه اعتراف به عشق قشنگی …ارزوی هر دختری …متفاوت ٬غافلگیر کننده و خاص …به سبک خودش …((من که شکلات دوست دارم تو هم که دوس داری من که راضی تو که راضی گوربابای ناراضی …))قند توی دلم اب میشد و توی تخت به خودم میپیچیدم و غلت میخوردم …دوران گند و سگی عادت ماهانه ام دیگه جلوه ای نداشت .یه حس خوب تا این حد میتونه موثر باشه …اونم رو منی که تو این دوران حتی به صدای نفس هم حساس میشدم …انگار نه انگار …ارامش محض یه خوشی عمیق و واقعی …از ته ته ته قلبم …خوشی که از عمق قلب ارمان براومده بود و جا خوش کرده بود تو بهترین جا و نقطه ی قلبم …حسی که جا و مکان داشت اما بیشتر دوره گرد محسوب میشد اما با این اعتراف صادقانه صاحبخونه شده بود …همه قلبم فدای این حس و خوشی …واقعا نمیشد خوابید …احساس ٬عقل رو رام کرده بود …یا شاید هم کشته بودش …پیروز این نبرد سخت احساس بود و قلب !من هم راضی بودم …شاید اگه عقل رو حاکم میکردم الان این حس خوب جاخوش نکرده بود .شاید رو میکردم و بهش میگفتم نه اقا اونجوری که شما رفتار میکردی امکان نداره این حرفا درست و منطقی باشه …نه !جواب من نه هست …اما نمیشد …مگه میشد به اون چشما نه گفت ؟؟؟تو اون نور شمع ؟؟؟من مسخ شده بودم …سحر شده بودم …کلامش ٬نگاهش ٬بوی عطر و لباسش …فضا ٬اهنگ طعم تلخ و شیرین شکلات …نابه ناب …خوبه خوب …عشقه عشق …ملموس و محسوس …در کلمه جا نمیگیره حسم …حرکت تک تک سلول ها … انقلاب تک تک اعضای بدنم …با شعار عشق …شعار عاشق شدی ٬عاشقتم پسر …عاشقتم ارمان …شاید اگه وسط یه خیابون بودم ٬یا کنار یه دره ٬یا یه جای خلوت ٬نوک کوه ٬کنار ساحل …داد میزدم با تمام صدا و توانم دادم میزدم و میگفتم خدایا دوستت دارم …ارمان دوست دارم …مامان بابا دایی زندایی فرشاد ایسان پری دوستون دارم …من الان میتونم همه رو دوست داشته باشم …همه رو …صدای الارم گوشی بلند شد .اسم استاد روی صفحه نقش بست …استاد دوست دارم که باعث این اعتراف شدی …((الان هنو قهری ؟؟؟چه طولانی …چه شاگرد بی مهری !))خندیدم و یه اس ام اس خالی براش سند کردم .دوباره به دقیقه نکشیده پیامی فرستاد :((عه ؟اشتی ؟؟؟))دوباره اس ام اس خالی ((سکوت علامت رضاست …عذاب وجدانم کپید بالاخره !شب بخیر شاگرد ))-شب بخیر استاد …عزیزشاید اگه کسری نبود و این نزدیک شدناش هرچند تو جلد یه استاد ٬ارمان هیچوقت اعتراف نمیکرد ….اگه کسری نبود من و ارمانی هم نبودیم .میشدیم همون من و همون پناهی …عاشقی که عشقو سرکوب میکرد و معشوقی که سنگ بود .اما حالا خوب فرق داشت …معلوم شد ارمان تا اون حد هم سنگ و بی احساس نبوده …درست همونی که خودش گفته بود …هیچوقت اونی نیست که نشون میده .وای خدا من چه قدر این پسرو دوست دارم ...انگار نه انگار این همون ادمیه که چند روز بازمو تکون هم نمیتونستم بدم به خاطر ضربه های سنگینش ...یا همونی که وسط خیابون چنان زد تو گوشم که حس کردم نصف صورتم رفت ...ولی من چیشو دوست داشتم ؟؟؟مسلما این کتکاشو نه !چهره و تیپ و هیکلش ؟؟؟من ادم ظاهر بینی نبودم اخه ...ولی خوب جذاب بود ...خیلی جذاب ...نگاهش دیوونم میکردم ...واقعا !بالشمو روی صورتم فشار دادم و بعد برش داشتم ...هیچکاری نمیتونستم بکنم ...فقط هیجان زده بودم و عاشق و دلتنگ ...هنوز دو ساعت نشده دلم براش تنگ شده بود .راجب این حس نه میشد با ایسان و پری حرف زد و نه با کس دیگه .نه میشد خاموشش کرد و نه فراموش ...کاش میشد به ارمان زنگ زد ...اما نه !فکر میکنه هولم و از خدا خواسته ...نه نه ...نمیخوام بعد از ازدواج وقتی دعوامون شد اینا رو بکوبه تو سرم ...اوه خدا تا کجا پیشرفته بودم ...نه به بار بود و نه به دار ...ولی ارمان گفت موقت نه ٬گفت داءمی ...حرفاشو از بر بودم ...عین ضبط صوت .منم موقت اهلش نبودم ... و داءمی ...زود نبود ؟؟؟وقتش بود ؟؟؟۱۹ سالگی ...با پسری ۲۴ ساله که براش کار میکردم ...خوش بر و رو و خوشتیپ ٬پولدار و متمول ٬اهل موسیقی و عشق و حال ٬عاشق و دلباخته ...یعنی این همون مسیر رسیدن به خواسته هامه ؟؟؟رسیدن به ارزوها و عقده هایی که تو اوج بچگی با مرگ پدر مادرم تو نطفه خفه شدن ؟؟؟نکنه داشتم کار پرستو رو میکردم ...به ازدواج به چشم یه راه فرار نگاه میکردم ؟نه نه ...فرق داشت .من و ارمان همدیگرو دوست داریم ولی پرستو و شهاب نه ...شاید اونا هم همو دوست داشته باشن .وای که تو این لحظه ها چه قدر بیشتر دلم شعر میخواد و بارون ...وسط این تابستونیه ...مثل تو فیلما .چه فریاد های دوست دارمی که تو گلوم بود و نمیشد کاریشون کرد .ساعت ۱۱ شب ...نمیشد که بیرون رفت ...ولی خوب تو اتاق هم که نمیشد جیغ زد ارمان دوست دارم ...نه نمیشد ...باید دلو به دریا میزدم .چشامو بستم و انگشتای اشارمو رو به هم گرفتم .برم ...نرم ...برم ...نرم ...برم ...نرم ...برم !خودشه !دیگه حرفی بینش نمیومد.سریع از جام بلند شدم .حالا کجا باید میرفتم ؟؟؟اهمیتی نداشت .یه جای خلوت...پرت !بی ترس و چلمنگ بازی ...لباسامو برداشتم و اماده شدم .دایی اینا یه ساعتی بود که خوابیده بودن .بعد از مرگ فرشاد دل و دماغ حتی سفر هم برای دایی و زندایی نذاشته بود .به ارومی از پله ها سرازیر شدم ...یاد روزی افتادم که داشتم به خونه ی پناهی میرفتم و افتاده بودم و فرشاد بهم خندیده بود ...((هههه مثل مگس پرت شدی پایین ))تو پاگرد پله ها ایستادم ...نه نه باید این افکارو از خودم برونم ...الان وقت غم نیست !مسلما ...تاریکی و خلوتی خیابون اذیتم میکرد ...ولی نمیشد این فریادو نگه داشت .من یه دیوونه ی به تمام عیار بودم ...به خیابون و پارک رسیدم .باز این جا بهتره ...تعداد زیادی ماشین و دختر و پسر به همراه قلیون که پایه ثابت جمعا بود حضور داشتن و شاید یکی دوتا خانواده و چند تا زوج تو بقل و کنار هم ...خوب بازم جای امید داشت .ولی من میخواستم برم یه جای خلوت .اینجا که شلوغ بود ...اسمون صاف صاف بود ...از کنار ماشینا که میگذشتم هر از گاهی تیکه ای پرونده میشد .کار خوبی نبود ساعت ۱۱ بیرون زدن ولی شده بودم سلیم دیوونگی هام ...ایشالا که اتفاقی نمیوفتاد ...با کلی سلام و صلوات رسیدم به جایی که میخواستم.یه ساختمون هنوز کامل نشده ولی بلند .خیلی وقت بود نیمه کاره رها شده بود .ترس کمی داشتم ولی اراده و حس دیوانگیم عمیق تر بود …به ساختمون نزدیک شدم .بسم الله الرحمن الرحیم …خدایا من دیوونه رو خودت حفظ کن !حرفای یکی از بچه ها تو گوشم میچرخید :((تو این خونه مخروبه ها جن زیاده ….من خودم دیدم …یعنی یکی از فامیلامونو کشتن !))داشتم به غلط کردن میوفتادم …از پله های نمدار و نیمه کاره ی ساختمون با احتیاط بالا رفتم …بلند هم بود !به پشت بوم خونه رسیدم .با فاصله از لبه ی ساختمون ایستادم .نگاهی به دور و برم انداختم .۱ ۲ ۳ شروع !-خدایا چه اسمون قشنگیه امشب ….صدام منعکس شد ….ترسم داشت میریخت -خدایا دوست دارم !!!!!صدام بالا تر رفته بود …-مامان ٬بابا سلامممممحالا میشد با خنده و سرخوشی از خالی شدن فریاد زد :-مامان من دارم خوشبخت میشم ….بابا واسم دعا کن …هی پسر …هی فرشاد ٬استاد ٬ایسان ٬پری ٬اقا شهاب ٬دایی ٬زندایی ٬ملوک خانم ٬پسرای ملوک خانم ٬غفور ٬خانم مدیر ٬راننده های آژانس ٬کارگرای زحمتکش در حال کار ٬رفتگرا ٬پولدارا فقیرا ٬جاسوسا٬ بازاریا ٬خودم !!همه همه همه ….دوستون دارممممم-آرمان دوست دارمممممم …به خدا دوست دارممم !کمپانی اخلاق من دوست دارم !حس کردم حنجرم داره پاره میشه …یه لحظه اروم شدم …اوووف حالا بهتره …خواستم برگردم که صدایی تو لاله ی گوشم پیچید :((ولی من بیشتر دوست داشتم ))بیشتر شبیه نجوا بود .هول شدم و پام لغزید …به جلو پرت شدم …خودم رو مرده میدیدم …اشهد ان لا اله الا الله !!!نمیتونستم خودمو نگه دارم …جسمم رها شد …فاصله با زمین کم نبود …چشممو بستم …چه خوشبختی کوتاهی !اما دستی محکم نگهم داشت …حالم داشت بهم میخورد …پلکم لغزید و روی هم افتاد فشارم هم !نفسم به شماره افتاد …اسپری بود ؟نبود ؟چشمم سیاهی میرفت …سایه ی سیاهی نزدیک شد …تو جیبام دنبال چیزی میگشت …نمیدیدمش …یعنی کیه ؟؟ارمان نبود …اینو مطمءن بودم …نمیتونستم تحمل کنم .بلند و با فاصله ی کم نفس میکشیدم .سینم به خر خر افتاده بود و خودم به غلط کردن .سردی پلاستیکی رو با لبم حس کردم .دستم رو روی اسپری ثابت گذاشت …محکم از اسپری نفس گرفتم …خون دوباره جریان پیدا کرد …یه نفس …دو نفس …سه نفس …چشمم حالا بهتر میدید …اما کجاست ؟چی شد پس ؟؟اونی که بیشتر دوستم داشت ؟؟؟کی بود اصلا ؟وهم ؟نه وهم که نبود …جن ؟؟؟وای به من خیالاتی …ولی خوب خیالات موثری بود عجیب …از جام بلند شدم .با گوشیم تو راه پله نور انداختم …هر آن منتظر جنازه ای ٬جسد لخت و خونینی چیزی بودم .یا قاتل و متجاوزی که از پشت بهم حمله کنه …یه چشمم به پشت بود یکی به جلو .از ساختمون که سالم بیرون اومدم ٬انگار از بند ازاد شدم .جوری میدویدم انگار گرگ دنبالمه …توجهی به نفس و آسمم نداشتم …گوشه ای به دیوار تکیه دادم .حالم خوش نبود …-هی دختر خانم …اینجا تنها چرا حالا ؟؟؟نبینم خسته وایساده باشی …بیا به خودم تکیه بده جا دیوار …با نفس نفس نگاهمو دوختم به چهره ی ۳ پسری که جلومو گرفته بودن …لعنتی از این بدتر نمیشه …رنگم مطمءنا پریده بود .نمیخواستم باهاشون حرف بزنم حتی …دستمو به دیوار گرفتم و راه افتادم .-هی حالا کجا میری ؟حالت خوبه ؟ببین رنگت پریده میخوای ما ماشین داریم بیا میبرمت بیمارستان …یکی دیگشون با بدجنسی گفت :((چرا بیمارستان ؟؟؟میریم خونه بالاخره یه چیزی …))نفر اول حرفشو قطع کرد :((خفه شو جدا حالش خوب نیست …))اسپری لازم شدم دوباره …دستم میلرزید .اسپری افتاد …اووف شانس !سومیه دست دراز کرد و از روی زمین برش داشت و داد دستم .نفس گرفتم اما لعنتی تموم شده بود .تکونش دادم ..خالی شده بود .متنفر بودم از ضعف نشون دادن به یه مشت غریبه .-تموم شده ؟؟؟اره ؟؟؟جدا میگم بیا میریم از اون داروخونه هه بالاخره یه چیزی پیدا میکنیم سومیه خیلی اشغال بود !((بابا چرا داروخونه ؟اصن چرا اسپری تا وقتی نفس مصنوعی هست ؟؟))-کامشاد لطفا خفه شو و برو تو ماشین !بد جور خورد تو پرش …منم که فقط میرفتم …این دوتا هم که دنبالم .-ببین جدی حال خوب نیست خوب یه لحظه وایسا !با دستش بهش علامت دادم که بره …من نیازی به کمک ندارم .-خوب چه قدر تخسی تو !پاشو بیا -بچه جون دنبال چیزی هستی ؟؟؟صدای اشنایی بود …صدای کسری پسر :به شما ربطی نداره کسری :جدا ؟اینطور به نظر نمیرسه …دست به یقش شد .زورش به پسره میچربید .دور کمر پسره شاید اندازه ی دوتا ساق بهم چسبیده ی من بود …ریقو !با دست و در حالی که سرفه میکردم بازوی کسری رو گرفتم تا ولش کنه .متوجه حال بدم شد .پسره رو با شتاب هول داد .پسره بیخیال نمیشد .بهش اشاره کردم که اشناست .اون بدبختم خورد تو پرش .شاید انتظار داشت الان منو ببره بیمارستان و من کلی مچکرش بشم و اوووه این شر و ورا …ولی کسری همه ی برنامه هاشو بهم زده بود .کسری انگار همیشه با خودش اسپری داشت .دمش گرم .دستش درد نکنه .اسپری رو ازش گرفتم .زانوهامو خم کردم و روی زمین خیمه وار نشستم .کسری :خوبی؟سری تکون دادم .سرم درد میکرد …لعنت به دیوانه بازی های شبانه …کسری :این وقت شب تنها چیکار میکنی؟مگه ارمان بر نگشته ؟؟؟چرا نرفتی خونه ارمان ؟؟؟یعنی جریانو نمیدونست ؟نه قطعا نمیدونست …گذاشتم تا نفسم جا بیاد و بعد حرف بزنم .-هوس کردم …قدم بزنم کسری :خیلی هوس احمقانه ای کردی !۳ تا پسر دورت اونم تو این حال زار میدونی اگه دیر میرسیدم چی میشد ؟؟؟واقعا شبیه معلما و ناظما شده بود…-حالا که چیزی نشد !کسری :جدا ؟میخوام بدونم حالا اگه من نیومده بودمم چیزی نمیشد ؟؟؟-چه قدرم شما واقعا ادمی هستی که دوس نداری منت بذاری همییینه !صاف وسط هدف !کسری :منظورم این نبود …-مشخصه !کسری :داشتم یه دوری میزدم …دیدم چند نفر اینطوری جمع شدن حدس زدم باید یه همچین اتفاقی افتاده باشه ولی اصلا فکرشو نمیکردم تو باشی …اینجا که خیلی از خونه داییت دوره …نگفتی چرا نرفتی خونه ارمان ؟؟-گفتن لازم نیست بیام عین چی داشتم دروغ میگفتم …کسری :جدا عجیبه …فکر نکنم بازم ماموریتی چیزی داشته باشه …-مگه ماموریت بودن ؟کسری :نمیدونم ..اخه ماموریتم نداشت …بیخیال بیا برسونمت خونه داییت الان نگران میشن -کسی نگران من نمیشه .اونام خوابن کسری : ولی من شده بودم حرف احمقانه ای بود …اصلا من نباید باهاش حرف میزدم .ارمان گفته بود دور و برش نپلکم …-خودم میرم چیزی نمونده کسری :نه بیا سوار ماشین باید یه اسپری هم بگیرم برات -خونه دارم یه دونه کسری :تو چه قدر قدی !هنوزم که تو فیس و افادست شاگرد !-هیچم تو فیس و افاده نیستم کسری :خیلیم هستی !بیا سوار شو لج نکن میدونستم تا خونه دایی واقعا هنوز راه زیاد هست .بی حرف دنبالش رفتم و سوار ماشینش شدم .خوابم میومد شدید …کنار یه داروخونه ایستاد و پیاده شد .یک ربع بعد در حالی که تو دستش دوتا لیوان و یه کیسه بود دوباره به ماشین برگشت .خیلی هم از مهمون شدن توسطش خاطره ی خوشی داشتم !کیسه ی اسپری رو گرفتم و تشکری کردم .باز هم بی حرف لیوانی رو که گمونم حاوی شیر پسته بود به سمتم گرفت .بازم تشکر …خوب عزیز دلم حق داشته از طرف رفیقش احساس خطر کنه !کسری :من واقعا نمیخواستم اونجوری پشت تلفن بگم ها جدی میگم !-من بخشیدمتون کسری :ولی هنوز جمع میبندی !نمیتونستم بگم چون الان فرق کرده …چون بهم گوشزد کرده دور و برت نپلکم …شیر پسته هه از گلوم پایین نمیرفت …من از همون ساعت های پیش متعهد شده بودم …همیشه که نیاز به عهد نامه نیست !اصلا نمیخواستم مزه ی شکلاتش با چیز دیگه ای عوض بشه .هرچقدر هم که شیر پسته دوست داشته باشم !نی از لبم فاصله گرفت …راه نمیرفت چرا ؟؟؟جو ماشین برام سنگین بود …فکر کن اگه ارمان با یه دختری حالا حتی اگه اصلا شاگردش بود میشست تو ماشین و براش شیر پسته میگرفت من چه حسی بهم دست میداد ؟یه حس کوفت !-من خستم شرمنده ها فقط نمیرین ؟کسری:جواب منو ندادی !-راحتم اینطوری کسری :اهان …حرکت کرد .دلم براش سوخت اون بنده خدا که از چیزی خبر نداشت . از من و قول و قرارایی که با خودم داشتم …درست کنار خونه ی دایی محکم زد رو ترمز به جلو پرت شدم .با دستش مانع شد که به شیشه بخورم .یه مقدار از شیر پسته ریخت به لباسم .کسری:ریخت ؟-مهم نیست ممنون که …هم اسپری رو رسوندین هم خودمو از ماشین پیاده شدم کسری:سارا برگشتم …کسری :هیچی خدافظ شونه ای بالا انداختم .((خدافظ ))اینم یه چیزیش میشه ها !گوشیم تمام مدت رو سایلنت بود …اس ام اس !!!اخخ جون !از طرف ارمانه …نیشم تا بناگوش باز شد ((فکرت تموم نشد ؟چه قدر فکر میکنی ؟؟؟بیداری اصلا ؟؟؟))جوابی نداشتم که بدم …بذار فکر کنه خوابم …و خوابم رفت …***صبح با شادی و سرحالی هرچه تمام تر چشم باز کردم…هه هه صبح بخیر تهران من عاشق توام !در اتاقم زده میشد …یاد فرشاد افتادم دوباره …و سریع یادشو پاک کردم …-بله ؟(عزیزم نمیای برای صبحانه ؟؟)-ملوک خانم سلام من تازه بیدار شدم چشم میام الان …چه قدر میتونستم ملوک خانمو درک کنم …همکارش بودم …هه اول صبح به این قشنگی وقت این حرفا نیست …لباسمو با یه دامن و تاپ نو که عوض کردم …از دختری در اومدن به قول معروف !با این حرف فکری تو سرم چرخید …سرخ شدم و لب گزیدم …الان واقعا زود بود برای فکر به این چیزا!یه کم جلوی اینه قر اومدم تا حالم جا بیاد …نگاهی به گوشیم انداختم …بازهم اس ام اس …باز هم ارمان …((سارا اگه جوابت مثبته باید به داییت اینا بگی ٬باید رسمی باشه بالاخره ))وای عزیز دل خوش فکرم …چشم حتما !ولی نمیتونستم جوابشو بدم .باید بیشتر فکر میکردم .اس ام اس دیگه از طرف پرستو بود :((سارا چرا به من نگفته بودی اخه ؟؟؟سارا من حالا باید چیکار کنم ؟؟صادقانه همه چی رو گفت …سارا حالم زاره زنگ بزن بهم …))شستم خبردار نایل امد که شهاب رفته سراغش و همه چی رو گفته …بهترین کار بود اگه واقعا میخواست بهش برسه .حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم راستش …پایین رفتم و سر میز صبحونه نشستم …جمعه بود و دایی هم خونه …حرف نمیزدن …میخواستم به حرف بیارمشون اما نمیدونستم چجوری ..فکری به سرم زد !-دایی جان ؟دایی:جونم دایی؟-راستش باید یه چیزی رو بهتون بگم زندایی:من که مزاحم نیستم ؟-نه نه اتفاقا خوبه شما هم باشین …زندایی کنجکاوانه نگاهم کرد …-راستش …موضوعی که پیش اومده اینه که ….با خجالت سرمو زیر انداخته بودم …سخت بود برام گفتنشدایی:بگو دایی خجالت نداره که !-خوب تو نبود مامان بابا بالاخره شما برای من مثل پدر و مادرم بودین …خیلی بهتون مدیونم …و اینکه خوب …راستش گفتنش آسون نیست و ممکنه شبهه ای پیش بیاد …ولی باید گفت زندایی:سارا بگو جون به سرم کردی تو که !-چشم نه نگران نباشین …چیز بدی نیست …یعنی اصلا بد نیست ..سر به زیر میشم …-حتی یه جورایی خیره …نگاهی بهشون انداختم …هنوز گنگ بودن …شاید الان وقتش نبود …ولی خب پس کی ؟؟؟-امم …امیدوارم فکر بدی نکنین …راستش یه اقایی از من خواستگاری کرده …اوووف چه قدر گفتنش سخت بود …زیر زیرکی نگاهی به نگاه های در حال انتقال بین دایی و زندایی انداختم …کم کم لبخند روی لب زندایی نشست …و بعد حالت چشم دایی رنگ رضایت گرفت …دایی :خوب حالا این پسر پر توقع کیه ؟؟اوهوع !پر توقع …خودش کم نیست !-حقیقتش …همون اقایی که پیشش کار میکردم …چهره ی دایی در هم شد …-ادم خوبیه !بعدم من …یعنی بهتون توضیح داده بودم دایی قبلا ما اصلا باهم کاری نداشتیم یعنی خیلی کم همو میدیدم ..حتی تو یه خونه هم ..یعنی بودیم ولی خوب خونه ی بزرگیه …من اصلا تو یه طبقه ی دیگس اتاقم …بعد ایشون اکثرا سر کاره …اصلا نیست !من خودمم نمیدونم چی شد !دایی با چهره ای متفکر نگاهم میکرد …((اون مدتی که نبودی چی ؟؟؟گوشیتو جواب نمیدادی و حتی یه سر هم نزدی ؟))-یه مسافرت کاری بود …دایی: اهان مسافرت کاری …چند دقیقه تو سکوت گذشت …دایی: غیر از این نیست که تو به خاطر حضور فرشاد از اینجا رفتی؟؟از همین سوال میترسیدم …دنبال جوابی میگشتم …لعنتی خوب این چه سوالیه ؟؟دایی الان هدفت چیه ؟؟؟اوکی رو بده دیگه …!زندایی :عزیزم الان اصلا گذشته ها مهم نیست …ممکنه اونا بهم علاقمند باشن …بذار پسره و خونوادش بیان …مطمءنم نمیتونه ادم بدی باشه ..اگه بد بود که خود سارا دووم نمیاورد …خونواده ؟؟؟تا اونجایی که میدونستم که ارمان خونواده نداشت …وای چه وضعی شد …ولی بازم با نگاهم از زندایی تشکر میکردم …وقتی خونشون بودم کم و بیش از نیش و کنایه هاش بهره داشتم …ولی خوب داشت جبران میکرد انگار …دایی: نمیدونم …من الان هیچ قولی نمیدم سارا …اگه اومدی و از من اجازه میگیری یعنی نظرم برات مهمه (با سر تایید کردم )خوب پس بهش بگو جمعه ی همین هفته میتونه بیاد ..در حال بلند شدن از روی صندلی حرفشو تموم کرد …خوشحال بودم خیلی زیاد !!تو دلمم عروسی بود …یعنی در واقع جواب من الان مثبته ؟؟؟اره دیگه …اره ؟؟؟خدای من …چه سریع …جمعه ی همین هفته …فقط ۴ روز دیگه …خواستگاری …دایی چی میگه ؟؟؟ولی خوب نه ظاهر و گفتار پناهی اقا منشانه تر از این حرفاست که دایی بخواد ردش کنه …من بهش ایمان دارم !تو افکار خودم غوطه ور بودم که زندایی صندلیشو بهم نزدیک کرد ..زندایی :چرا زودتر به خودم نگفتی ؟نگاه لبریز از خجالت من …و جوابی که شاید خیلی قانع کننده نبود !-زندایی این قضیه شاید دو روز باشه که پیش اومده باشه …یه کم برام تحلیلش سخت بود ولی خوب گفتم …شرمنده که دیر شد ..زندایی :مسءله ای نیست عزیزم …باورم نمیشه در این حد بزرگ شده باشی سارا …ولی …یه کم زود نیست ؟من خودم از الان تو دوسال کوچیک تر بودم که با داییت عقد کردم …سخته …بهش فقط نمیتونی به چشم یه زندگی عاشقانه و تفریح و رفاه نگاه کنی …در حد نصیحت نیستم …ولی خوب …-نه اتفاقا بگین بهم زندایی :تو هم بهش علاقه داری ؟خدای من …چی بگم ؟؟؟سرم درست مماس سینم شد …زندایی :پس بهش علاقه داری …چه جور ادمیه ؟-یعنی چی ؟زندایی :یعنی اخلاقش ٬روابطش ٬بالاخره …وضع مالی …-روابط که تا اونجایی که من میدونم با دختری در ارتباط نیست …وضع مالیشم خوبه …خیلی خوبه ..اخلاقشم …با من که خوبه عین چی این اخری رو زر زدم !زندایی :باید دید …سارا این یه انتخاب الکی نیست …زندگیه !ساده و احساسی از کنارش نباید گذشت …حالا جمعه من میبینم دیگه این اقای به قول داییت پر توقع رو خندیدم …اصلا هم پر توقع نبود که داشت با خدمتکارش ازدواج میکرد …تو دلم خدا خدا و ای کاش بود که چی میشد اگه هر نسبتی داشتم باهاش جز خدمتکار …اذیتم میکرد این عنوان …از پشت میز بلند شدم و مسقتیم به اتاقم رفتم …چه هوای خوبی !گرم ولی نه ازار دهنده …گوشیمو از روی دراور برداشتم …روی اسم پناهی …و شمارش …چند بار نوشتم و دیلیت کردم اما اخر به نوشتن ((داییم گفتن میتونین جمعه ی همین هفته تشریف بیارین …)) و ادرس خونه ی خونه ی دایی اکتفا کردم …انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم دقیقا الان چه کاری از پسم بر میاد …گوشیم درست وسط جیغ و داد و جنگولک بازیام زنگ خورد …پرستو بود -الو سلام پرستو :علیک سلام !به یه ورتم نگیری اینهمه بهت اس دادم ها !!!-اووه پری ببخشید باور کن سرم شلوغ بود پرستو :بله دیگه بالاخره با استادت و صاحبکار گه اخلاقتو !ناخوداگاه گفتم :((پری درست حرف بزن !))پرستو :اوهو ..چیه حساس شدی ؟-نه….منظورم …اینه که این چه طرز حرف زدن یه خانومه ؟؟پرستو :جون خودت ..سارا اینا اصلا مهم نیست !بگو چرا بهم نگفتی ؟-عزیز دل خودش باید بهت میگفت !ممکن بود من این قضیه رو بهم بزنم …پرستو :چرت و پرت نگو !باید بهم میگفتی …میتونم حرفاشو باور کنم ؟؟-من نمیدونم چی بهت گفته پرستو :گفت برای اینکه شکی توش نمونه با حضور خودت و خودش و خودم یه بار بریم یه جاییی تا من مطمءن شم .-خوب دیگه !پرستو :خیلی ادم پستیه نه ؟؟-نمیدونم پرستو …من خیلی نمیشناسمش پرستو :ولی میگه با دیدن من همه چی عوض شده …وای خدا …سارا اون واقعا نزدیک بوده تورو بکشه ؟؟-نه حالا در اون حد …پرستو :الهی بمیرم …تو چه قدر سختی کشیدی !-چرت و پرت نگو پری ..پرستو :بیشعور !پس من یه قرار میذارم ..ببین جمعه خوبه ؟؟؟-چی ؟؟؟جمعه ؟؟؟نه نه !پرستو :چرا ؟؟؟-کار دارم …میگم بهتون حالا !پرستو :جدی چه کاریه از ما واجب تر ؟؟-پری حسود نباش …!امر خیره …میگم بهتون حالا من میخندیدم و پری جیغ جیغ کنان میخواست سر از کارم در بیاره ولی چیزی بهش نگفتم و پیچوندمش…الان که نباید کسی چیزی میفهمید !***جلوی اینه برای بار هزارم خودمو وارسی کردم …حالا انگار که تاحالا منو ندیده …بازم هرچی نباشه خوب بالاخره …از تونیک بلند و نخیم راضی بودم ..هم از رنگ و هم از طرحش …و عاشق کفش های عروسکی بودم که ایسان اردیبهشت ماه برای تولدم خریده بود …ارایشی خیلی خیلی ملیح هرچند به گفته ی زندایی خداروشکر پوستم نیاز به ارایش نداشت …هنوز نیومده بود …باید چیکار میکردم ؟؟؟در جواب اس ام اسم فقط گفته بودی Ok honey تنها میومد دیگه !به نظر نمیومد کسی رو داشته باشه …میدونم که اینو یه بار دیگه هم گفته بودم …گردنبند طلا سفید ظریفی که اون رو هم دایی برای تولدم هدیه داده بود رو به گردنم انداختم …روسریمو میزون کردم …همه چی خوبه …بسم الله الرحمن الرحیم …سر نماز کلی از خدا خواسته بودم همه چیز به صلاح و خوب پیش بره و مشکلی پیش نیاد …با نگاهی به قاب عکس مامان و بابا از اتاق بیرون رفتم …ملوک خانم تو اشپزخونه مغزمو کار گرفته بود …مدام میگفت که الان برای ازدواج زوده و شوهر هیچ گلی به سرت نمیزنه که هیچ گل هم به سرت میگیره !(اولی gol دومی gel انصافا حرف باحالی زد ولی گوش من بدهکار نبود …زندایی بهم گفته بود که ملوک خانم چایی رو میاره …فقط من یه کم تو اشپزخونه باشم !اووف چه کاریه خوب؟؟؟زنگ در به صدا در اومد …با شدت لبمو گزیدم و مقداری از برق لبمو هم همراهش خوردم …لعنتی انقدر مضطرب نباش …یه مراسم خیلی خیلی خیلی سادست …بله !خیلی !پرده ی اشپزخونه رو به ارومی کنار زدم …تنها بود …چه خوشتیپم کرده اقا!ماشالا …اقا تر از همیشه بود …چه وارد …چه بازیگر ماهری ..یکی نیست بگه بابا من که تورو میشناسم اخه …در سکوت حرف میزدن …اصلا حرف میزدن ؟؟؟صدای دایی به گوشم نمیرسید …صدای ارمان هم …فقط یکی دوبار خنده ی دایی بلند شد …مگه سیرکه خو ؟بعد از گذشت تقریبا نیم ساعت زندایی به اشپزخونه اومد …ملوک خانم چایی رو برده بود و من نفهمیده بودم …حواسم خیلی پرت بود .زندایی :خوب همچین کیس بدی هم نیست ..یعنی اصلا بد نیست !لبخند زدم …زندایی:عروس خانم نمیخوای بری ؟؟-ها ؟؟زندایی:زندایی گیج میزنی ها !پاشو ببینم پاشو ..بسه دیگه …این پسر نیومده که داییتو ببینه …اومده عروسشو ببره …سرخ شدم از شرم …زندایی :نیازی به خجالت نیس عزیز دلم …ولی خیلی خجالت میکشیدم …امادگی شو داشتم ها …یعنی نداشتم !دستشو پشت کمرم گذاشت و به سمت پذیرایی مجلل خونه هدایتم کرد …زندایی: اینم از سارا جان …سر پایین سلامی کردم …جواب محکمی هم شنیدم …میترسیدم غش کنم خوب …تو واسه کی انقدر خوشتیپ و خوشگل و خوشبو کردی اخه ؟؟؟جوابش مشخص بود برام …سرمو برای لحظه ای بالا گرفتم تا بهتر نگاهش کنم …دستشو گرفته بود به چونش و اروم تکونش میداد …چشمکی زد که اتیش شیطنتش کل وجودمو سوزوند …با لبخند باز هم شرمگین سرمو دوباره پایین انداختم …خوب رو مغز دایی کار کرده بود …به نظرم اومد قبلش ازش پرسیده خونوادش کجان …خوب این نامردیه من از کجا باید بفهمم ؟؟؟ندای درونم گفت هول نباش توام میفهمی ..همه چیو میفهمی …دایی با ارمان جوری صحبت میکرد انگار چندین ساله میشناستش ..دایی :این خواهر زاده ی من نزدیک ۱۰ ساله که بعد از تصادف وحشتناک خواهرم و شوهرش پیش ما زندگی میکنه …خاطرش هم واسم خیلی عزیزه نگاه نکن که یه مدتی ازش غافل شدم …بعدم اینکه امانت خواهر خدا بیامرزمه ..نمیشه به سادگی از سرنوشت و زندگی ایندش گذشت …من سعی کردم هیچ کم و کسری نداشته باشه ولی اینکه رو اورد به کار و اونم تو خونه ی شما و اینا گویا بحثش چیز دیگه ای بوده …نمیخواستم اصلا حرف این قضیه وسط کشیده بشه !دایی: من نظر خودمو دارم …ولی خوب مسلما حرف اخر حرف ساراست …شما به نظر که پسر خوبی میای …اینطور که معلومه سارا هم به شما بی علاقه نیست !خوب دایی من این الان حرف بود ؟؟؟؟چشم من که رفت کف پام خوب …دایی:سارا من حرفای مردونه ترو با این اقا ارمان زدم …تو نمیخوای سرتو بیاری بالا چیزی بگی؟؟سرم اروم اروم بالا اومد …این ارمان یه جوری شیطون نگاه میکرد و شونه بالا مینداخت اصلا ادم نمیتونست حرف بزنه …خوب اخه مضحک تو اون کت شلوار این ادا اطوارا چیه ؟؟؟-والا …راستش …هه..امم زندایی :سارا جان مبارکه ؟؟؟چشمم گرد شد …ولی بازم دمت گرم زندایی نمیدونستم چی بگم ..مجلس خلوتی بود …بهتر !من که راحت ترم …گردنی کج کردم …زندایی :خوب پس بفرمایین دهنتونو شیرین کنین ایشالا به سلامتی و مبارکی …و من تودریای نگاه ارمان غرق شدم... چشممو باز کردم و از خواب بیدار شدم …صبح قشنگی به نظر میرسید .یه کم تو تخت خوابم جا به جا شدم .بلند شدن سخت بود.شب قبل تا خود صبح با ارمان کل کل کرده بودم ( ها ها چیه اولش فکر کردین همش خواب بوده :)) ) بالاخره موفق شدم از جام بلند شم .چشمم افتاد به قیافه ی داغون دم صبحیم …یهو چراغی تو ذهنم روشن شد و یاد قراری که با پرستو داشتم افتادم …وای من نیم ساعت دیگه باید تو کافی شاپ باشم که !خدا بگم چیکارت نکنه ارمان کله شبی منو یه لنگه پا نگه داشتی !خیلی سریع دست و رومو شستم و لباسمو تن کردم .با فکر به اینکه خوب کافی شاپه به هرحال یه نون سیاه دل ما رو میگیره فقط ادامسی به دهن گذاشتم .درست ۱۳ روز دیگه جواب کنکور میومد …تو این چند وقت اونقدر با ارمان و صیغه ی محرمیت و نامزد بازی سرگرم بودم که ذهنم خیلی کم پرمیکشید سمت کنکور و جوابش …یه دربست گرفتم و رفتم به کافی شاپ .پرستو دستاشو بقل گرفته بود و با حالت قهر و بافاصله از شهاب نشسته بود .دلم یه لحظه براش سوخت …اما خوب نه !اتفاقا حقشه ! -سلام …ببخشید دیر شد هردوشون سلام کردن .شهاب متفکر بود و پرستو بق کرده …چند دقیقه ای میشد که هیچ حرفی بین مون رد و بدل نمیشد .کلافه شدم . شهاب تکون نرمی خورد .گارسون بالای میزمون ایستاد و سفارش خواست . شهاب بدون اینکه از من یا پرستو چیزی بپرسه گفت :((۳ تا چای با ۳ تام کاپ کیک )) گارسون نوشت و به گمونم میخواست بگه چیز دیگه ای میل ندارین که پرستو دست بقل کرده گفت :((اقا دوتا چای و دوتا کاپ کیکو حذف کنین بزنین دوتا ترک !))گارسون گیج و مبهوت نگاه میکرد .شهاب سری براش تکون داد . شهاب :پرستو نمیخوای … پرستو پرید وسط حرفش :پرستو خانم !نه خیر اصلا خانم شفیع ! شهاب کلافه به نظر میرسید .:((خیلی خوب خانم شفیع …)) باز هم پری پرید وسط حرفش .((خودم میدونم باید شروع کنم !)) و با اخم و تخم ادامه داد :(( سارا اصل اینه که ایشون یه سری چرت و پرت تحویل من دادن که الانم اینجایم تا من مطمءن شم حداقل این کارنامه ی سیاه واقعیه !من نمیدونم شغل کوفتیه این اقا چیه و عرض دارن که الان که نمیشه گفت و میگن که تو هم نمیدونی حتی !)) سری تکون دادم ! ((اصلا مهم نیست !من که باید بدونم !این اقا بر عکس ظاهر اتو کشیده شون خیلی هم کثافت کارن تازه !)) نمیتونستم به پرستو چیزی بگم .خیلی عصبی بود .شهاب در هم و با پوزخند نگاهشو به میزی که پر میشد از سفارش ها دوخته بود . ((سارا ! این ادم واقعا داشته تورو میکشته ؟؟و حتی داشته بی …آبرو …او خدای من !)) یهو طی یه حرکت انتحاری برگشت سمت شهاب و گفت :((تو با چه هدفی اومدی خواستگاری من ؟؟؟؟)) شهاب متعجب از صدای بالا رفته ی پرستو با چشم و ابرو ازش میخواست که اروم باشه . پرستو نفسشو با صدا بیرون داد و عصبی روی میز ضرب گرفت . پرستو :سارا چیز دیگه ای هست ؟ سری به علامت نفی تکون دادم نگاهی به ساعتش انداخت ….:((اقای راد دفاعیه ای ندارین ؟)) شهاب :بس کن این مسخره بازیارو !من خیلی رک و راست خودم همه چیو گفتم پرستو مصنوعی خندید:از ترس سارا اینکارو کردی !چیه نکنه فکر کردی الان من باید عاشق صداقتت بشم ؟؟هوم ؟یا مثلا مثل بچه های مدرسه ای که تقلب میکنن و به معلم میگن انتظار داری حداقل به خاطر صداقتت ببخشمت !؟؟؟)) شهاب :هر کاری دوست داری بکن …یه ماهه دارم از انواع راه ها امتحان میکنم …دختر تو چرا انقدر کینه ای ؟؟؟ پرستو :پسر تو چرا انقدر پر توقع و پررویی ؟ شهاب :میتونی فکر کنی چیزی نشده …منم اینطور نشون میدم دیگه !من از گذشتم حالم بهم میخوره پرستو :اومدیم و من فراموش کردم …اگه خر شدم و رابطمون جون گرفت و اونوقت اون روی اصلیت گل کرد من چه خاکی میخوام به سرم بزنم ؟؟؟نه اقا ترجیح میدم با مامانم برم !من اهل ریسک نیستم ! سریع کیفشو از کنارش برداشت و رفت .از فنجون های قهوه و چای بخاری بلند نمیشد … شهاب :از صداقتم بخاری بلند نشد … تو فکر فرو رفته بودم .پرستو چه قدر محتاط و البته عاقلانه برخورد کرده بود .زندگی با یه همچین ادم کارنامه سیاهی حتی تصورشم سخت بود …اما …من و پرستو تو یه شرایط بودیم .ارمانم اگه بدتر از شهاب نباشه بهتر نبود …هرچند کثافت کاری نداشت ولی اخلاقش و کاراش افتضاح بود …من چی شده بودم؟؟؟یه لحظه حتی به سرم زد نکنه یه چیزی به خوردم داده ؟؟؟چرا گذاشتم انقدر سریع اتفاق بیوفته ؟؟؟بین ما صیغه ی محرمیت جاری شده بود .بین من و ارمانی که مثل گرگ و بره بودیم .در جا میخ شده بدون توجه به زمان و شهابی که از جلوم بلند شد و رفت و دقیقه هایی که میگذشت فکر میکردم .من که همیشه انتخابام عاقلانه بود …قدرت ریسک داشتم ولی نه در حدی که بخوام کل باغ زندگیمو به دست طوفان بسپرم .این من بودم که شده بود صیغه ی مردی که دوستش داشت و اون هم ابراز میکرد دوستش داره اما کارنامش سیاه بود .مهم عشقه دیگه .مگه تو همه ی کتابا و فیلما و اسطوره ها مهم عشق نبود ؟؟؟مهم عشقیه که ابراز شده دیگه …آی ساده …چجوری داری خودتو گول میزنی ؟؟؟ چجوری احساس مستت کرد …؟انقدر محتاج ابراز محبت و علاقه ی ساده بودی که به یه هفته نکشیده بدون فکر و فقط با رویا بندو اب بدی ؟؟؟والدم راه افتاده بود …پیشی میگرفت از کودک درونم و سرزنشم میکرد …کودک درونم مقابل والد قد علم میکرد :((اما اون خیلی خوبه !!)) والد دستشو جلوی چشم کودک درون تکون میداد …((خوبه ؟؟خوبه ؟؟؟یادت رفت باهات چیکار کرد ؟؟؟یادت رفت نفرینش میکردی ؟؟؟یادت رفت ازش متنفر بودی ؟؟؟یادت رفته گربه صفتی ها و غرور مفرطشو ؟؟؟چی باعث شد اینا یادت بره ؟؟؟؟))کودک به حالت قهر و بالجبازی در رو روی والد میبنده …((اره من محتاج محبت بودم !اونم از این نوعش …باید این ۱۱ سال بی محبتی جبران بشه !باید !من تنهام !))والد از پشت در داد میزد :((تو تنها نیستی !دوست داری …فامیل داری …خدا رو داری !کافی نیست برات ؟؟؟اون ادم نیست !ولش کن !بسه دیگه !)) کودک به در مشت میکوبید و میگفت :((نمیشه !نمیتونم !دست از سرم بردار !انقدر بهم گیر نده !!))والد اروم گرفت … صدای بالغ نرم میپیچید :(( اره تو به محبت نیاز داری …ولی نه کورکورانه …اگه سطحی باشه یه درد عمیقی درست میشه که این محبت تبدیل شه به نفرت …چرا بیشتر فکر نمیکنی ؟؟؟)) صدای زنگ گوشی منو از اون همه کشمکش شخصیتی که پیدا کرده بودم نجاتم داد …یا شاید هم نه فقط یه راه فرار بود …شاید به نتایج خوبی میرسیدم !!!حلال زاده !نمیتونستم جلوی لبخندمو بگیرم . -الو ارمان :سلام کجایی؟ -سلام …بیرونم ارمان :چه قدر پس چرا خلوته ؟؟؟چرا انقدر اروم حرف میزنی ؟؟؟ -کافی شاپه !دارن چیک چیک میکنن ارمان :چشمم روشن !رفتی چیکار کافی شاپ ؟؟؟ -با پرستو اومده بودیم پرستو رفت یه چند دقیقس نشستم ارمان :اهان !کجاس بگو بیام منم ما قار قار کنیم چششون دراد ! خندیم .بی توجه به نگاه های عصبی و متعجب دورم . -بیا کافه باران …میدونی کجاس ؟ ارمان :یس لیدی ! اومدم -دیوانه …خدافظ چه قدر خوب بود که صاحب کافه و گارسونا بهم گیر نمیدادن که باید برم … ((والد ٬بالغ و کودک درون :ابعاد شخصیت های تمام انسان ها هستند .کودک از اسمش پیداست کودکانه برخورد کرده و کودکانه میخواهد و تحت تاثیر هیجانات است .والد مثل یک ناظم درونی میماند و بالغ کامل تر از این دوست گاه به والد حق میدهد و گاه به کودک …این تیکه ی داستان جدالی درونی بود بین ابعاد شخصیتی سارا )) انگشتامو تو هم گره کرده بودم و سرمو پایین گرفته .بوی عطر اشنایی بینیمو قلقلک داد …سرمو بالاگرفتم و لبخندی تمام قد تحویلش دادم …ناخوداگاه .ارمان ماهرانه عمل میکرد و من میباختم خودمو بهش …والد خفه شد !کودک شاد به این ور و اون ور میرفت و نمیتونست خودشو کنترل کنه …وسوسم میکرد جلوی همه ی این ادما بپرم و بقلش کنم …اما خوب جدای این سه تا که دیوونم کرده بودن چیزی بود به اسم عقل و حیا!که دست و پامو میبست :))ارمان ژست پدرخوانده ای گرفته بود .کپ جدیدشو از روی سرش تویه حرکت برداشت و ماهرانه و در حالی که یه چشمشو برای بهتر نشونه گرفتن بسته بود انداختش روی سر من …نه خوب بود خوب بود …فقط یه کم کج و کوله شده بود که درستش کردم … -سلام ارمان :سلام لیدی ! -تیکه جدیده ؟ ارمان : خوش نمیاد به لیدی ؟ -نه بد نیست .واسه تنوع خوبه …! نیشش باز شد یهویی و با ذوق بچگانه ای گفت :((کلام خوبه ؟امروز گرفتم …)) از روی سرم برش داشتم .نگاهی بهش انداختم …چیز جالبی بود …طرح جدید …روانی عشق کلاه و جلیقه ! -اره خوبه …چند خریدی؟ ارمان :۱۰۳ تومن مغزم سوت کشید :((جان ؟؟چه قدر ؟)) ارمان :۱۰۳ …بابا رفیقم بود بهم تخفیف داد ! -لابد دو تومن ؟؟ ارمان :باریکلا !تازه اون دوتومنم بهم بدهکار بود -فقر دامن رفیقتو نچسبه یه وقت …! انداخته تو پاچت ارمان :اولا من راضیم خیلیم چیز باحالیه اصل اصلم هست .دوما این چه طرز حرف زدنه ؟؟؟هوم ؟اونم با یه جنتلمن ؟؟ -او …sorry dear ! ارمان :چیزی خوردی اینجا بودی ؟ سرمو به علامت نفی تکون دادم .خوب شد گارسون ظرفا رو جمع کرده بود والا میفهمید فقط پرستو نبوده …نمیدونستم یعنی ممکنه ارمان چیزی از این قضایا بدونه یا نه … گارسون رو صدا زد و یه میزمخصوص سفارش داد …دمش گرم من اونقدر گرسنم بود که میتونستم همه ی محتویات کافی شاپو بخورم یه میز پر که دیگه چیزی نبود ! ارمان :حالا چرا نشسته بودی اینجا ؟ -همینجوری …داشتم فکر میکردم … ارمان :به چی …؟ -به …به کنکوری ۱۳ روز دیگه جوابش میاد ! ارمان :اینجا ؟ -اره خوب …حال نداشتم بلند شم … ارمان :دچار مریضی میشی ها با تعجب نگاهش کردم :((مریضی ؟؟؟)) ارمان :بله !جدیداومده - با نشستن توی کافی شاپ و حال بلند شدن نداشتن دچارش میشیم لابد ؟؟؟ ارمان :اره خوب یه جورایی -اهان اونوقت چه بیماری ایه ؟؟ ارمان :سوال خوبیه …اصطلاح علمیش هست انبساط سلول های نواحی تحتانی و البته نام رایجش هم هست …لیدی شرمنده ها ولی بهش گشادی هم میگن بعد هم سرمست زد زیر خنده …لابد از قیافه ی در هم من دست بردم بازوشو نیشگون گرفتم :((کوفت !منو مسخره میکنی ؟؟(( یه اخمی کرد که دستم شل شد و از بازوش جدا …ترسیدم …انگار تو یه لحظه شد همون پناهی سابق ..اما دوباره چهرش رنگ خنده گرفت و گفت :((همین ؟؟؟تموم شد زورت کوچولو ؟؟؟)) -کوچولو عمته ! ارمان :اره خوب ..ماشالا یه کم دیگه یه وری لم بدی و همینطوری منم بهت برسم و تو خونه داییتم که ماشلا بد بهت نمیگذره ..یه چند وقت دیگه یه هیبتی میشی …اصلا خندم بگیره بهت بگم کوچولو! کارد میزدی خونم درنمیومد …:((امروز زدی رو اون دور ها !من هیچم چاق نیستم )) ارمان :اوهوم اوهوم اره عزیزم یه کم تو پری …همچین ملات داری ! -ارمان نیشتو ببند و این بحث مسخره رو هم تمومش کن !خیلی هم خوبه دلتم بخواد ! ارمان :فکر خوبیه به نظرم …دلم خواست …الان مثلا چیکار میکنی ؟خیلی بچه پایه ایه … بعد از چند لحظه که گنگ دنبال منظورش میگشتم مغزم فرمان داد و به همراه حرکت گزیدن لب گفتم :((خجالت بکش !)) ارمان :ایش خواهر !چیه مگه ؟؟؟اهان …راه بستس ؟؟؟ با دست زدم روی پشت دست اون یکی دستم :(( بسه ارمان زشته بخدا …)) در حالیکه سعی میکرد صدای خندش بالا نره گفت :((اقا من اصلا از این برنامه ها میریزم لپت گل بندازه بخندم بهت …جان ارمان عین این دخترای تو شالیزار میشی ادم هوس شمال میکنه !)) -هر هر هر !مسخره گارسون میزو پر پر پر کرد از خوراکی ها و سفارش های مخصوص و خوشمزه که نمیدونستم باید از کجا شروع کنم -ارمان من گشنمه اگه بخوای … پرید وسط حرفم :((خدایی؟))از چشماش شیطنت میبارید -ایشالا …استغفرالله !من ازوقتی بیدار شدم هیچی نخوردم بخوای بند کنی به خوردن و چاق شدن و اینا همه ی اینا رو روی کپ جدید سفیدت امتحان میکنم ! هنوز کلاهش دستم بود . ارمان :چرت نگو بابا …لک بیوفته روش گوش تا گوش کلتو میبرم ! -خود دانی ! دیگه چیزی توی میز باقی نمونده بود …پا به پای هم پیش رفته بودیم …نفسی از سر سیری بیرون دادم و تکیمو دادم به صندلی … ارمان :کلامو بده -نمیدم ارمان :خوردی چیزیم بت نگفتم دیگه …فقط گفتم ماشالا -نمیدم ارمان :بده لوس نشو سارا -میذارم سرم ارمان :دیگه چی؟بده من ببینم گشادته اصلا ! -از بس کله گنده ای ارمان :نه تو خیلی مثلا کوچولو و جمع و جوری !! انقدر سر این قضیه تیکه مینداخت که همون آن تصمیم گرفتم دیگه لب به هیچی نزنم …خداییشم اصلا چاق نبودم …ولی لاغرم نبودم .یعنی صورتم گرد بود و پر …اما خدایی چاق نبودم که ! با دستت درد نکنه ای از روی صندلی بلند شدم . ارمان :برو دم در حساب کنم بیام ظهر شده بود …کلافه بودم .اصلا از همین الان من میخوام انقدر راه برم که محو شم اصلا که این انقدر به من گیر نده و حرصم نده ! ارمان :بیا بریم سوار شیم -نه دستت درد نکنه پیاده میرم ارمان :بیا یه دوری هم میریم میزنیم -کله ظهری کجا بریم دور بزنیم ؟نه ول کن میرم خونه ارمان :خو بیا با ماشین بریم -نه میخوام پیاده برم رومو ازش گرفتم و دست به جیب راه افتادم .از پشت بازومو گرفت :(( بیخیال بابا قهر نکن بی جنبه نبودی که !)) -قهر نکردم ارمان :بیا بابا بیا حالا از فردا برنامه رژیم و پیاده روی رو شروع کن با حرص برگشتم سمتش و دوباره با قدم های تند تر راه افتادم . ارمان :حرف گوش نمیکنی ؟؟؟ دستشو گرفت دور بقلم و محکم تو یه حرکت چرخوندم . -میخوام پیاده برم ارمان :باهم میریم منم نمیتونم ماشینمو ول کنم که ! -خوب ول نکن خودم چلاق که نیستم پیاده میرم ارمان :بابا حالا دلت نگیره از ما …قبولت داریم …اصلا نمکت به همین لپ داشتنته بابا ! یه کم نرم شدم و با غرغر که یعنی من هنوزم نمیخوام بیام راه افتادم . -من اصلا تپل نیستم … ارمان :باش بابا گاوم باشی بالاخره زنمی دیگه . با جیغ بر گشتم سمتش … با خنده دوید به سمت ماشین … -مسخره ی لوس ننر !به من میگه بچه ! ارمان :من که گفتم غلط کنم دیگه با اااییین وضعیت و اون وضع خوردن تو کافه بهت بگم بچه با دست به از پا تا سرم اشاره کرد -حالا فکر کردی خودت خیلی خوش هیکلی ؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که یعنی کم کن روتو ! -اصلا هرچی …همینه که هست خیلی هم خوبه ارمان :اره بابا شک نکن …اصلا چیه نی قلیون ؟؟؟خوبی بابا خوبی …خریت ..یعنی ببخشید رضایت کامل !!!حالا سوار شو مطمءن نبودم که تا فردا جون سالم به در میبرم اصلا یا نه …از استرس خوابم نمیبرد .کلی با ایسان و پرستو تو اسکایپ حرف زده بودیم ولی هنوز هم استرس داشتم …میدونستم اونا هم .زندگی من به نتیجه ی این آزمون بستگی داشت .تو کل روز نتونسته بودم با خیال راحت چیزی بخورم .حوصله ی حرف زدن با ارمان رو هم نداشتم .میترسیدم کج خلقی کنم اونم بی اعصاب قاطی کنه .ساعت ۲ نصفه شب بود .خطمو عوض کرده بودم دیگه نیازی به خط پرایوت نبود .خیلی وقت بود از کسری خبری نداشتم .خط قبلیمو جاسازی کردم و روشن .هنوز یه دقیقه نشده بود که کلی میس کال افتاد …اوه اوه !چه قدر زیاد ….بیشترش از کسری بود .ساعت دوی نصفه شبه …آخی کسری بیچاره …الان فکر میکنه من هنوز تو قهرم .آرمان بهم گفته بود که چیزی بهش نگم راجع به ارتباطمون .خواستم خطمو در بیارم که گوشی زنگ خورد …کسری بود !چه حلال زاده …تقریبا هرروز زنگ زده بود .دلم نیومد جوابشو ندم . -بله ؟ کسری:الو سلام !چه عجب برداشتی …چه شانسی !چه قدر گوشیت خاموش بود .میخواستی مارو بپیچونی این کارارو نداشت که خودت میگفتی خیلی راحت دیگه زنگ نزن به من !همین … -سلام …نه به خدا بحث این حرفا نیست .اصلا تو این مدت با کسی در ارتباط نبودم تلفنی (آره جون خودم !) کسری :که اینطور …فردا جوابا میاد -اره به خاطر همین بیدارم . کسری : بیخیال بابا این همه استرس نداره که ٬قبول میشی دیگه -قبول شدن که همه قبول میشن کسری :قبول میشی بابا من دلم روشنه -ایشالا چند لحظه ای سکوت برقرار شده بود …نمیدونم خودشم متوجه تغییر لحنم شده بود یا نه .تغییر لحنی که به خاطر آرمان بود و نه چیز دیگه ای کسری :ببینم …چیزی شده ؟ -چی ؟چیزی باید شده باشه ؟؟؟؟ کسری :نه …یعنی منظورم اینه که …هیچی مهم نیست شب بخیر -شب بخیر ….خدافظ بدون اینکه چیز دیگه ای بگه گوشی رو قطع کرد .اینم یه چیزیش میشه ها . دوباره خطمو دراوردم .اووف .خبری نیست که …چه خبری میخواد باشه اخه ؟؟ با نا امیدی تمام قفلش کردم و گذاشتمش کنار تخت …شاید ۵ دقیقه نشده بود که چشم روهم گذاشته بودم که گوشی زنگ خورد …کی میتونه باشه این وقت شب ؟؟ آرمان : سلام بیداری هنوز تو ؟ -سلام …اره بیدار بیدار …خوابم نمیبره آرمان :اره دیگه نوسانات دوری از منه تو جام قلتی خوردم -اون که بعله …ولی بیشتر فکر جوابای قشنگ قشنگیه که فردا باید ببینم آرمان : بیخیال بابا سرت سلامت …کامیون کامیون مدرک میریزم به پات …تا منو داری که غم نداری دلم گرم بود به بودنش -اون که بله …ولی ارمان من قبول نشم میمیرم آرمان :نگو اینارو بابا سر جوونی ما رو بیوه میکنی خندیدم -بیوه ؟؟؟؟زنا بیوه میشن آرمان :هرچی حالا با شیطنت گفتم :خوب میری یه زن دیگه میگیری آرمان :اووممم اینم فکر خوبیه -آرمان !! آرمان :جیغ نزن نصفه شبی …شوخی کردم بابا مگه الکیه ؟؟؟ ـ والا آرمان :سارا خوابم نمیبره ـمنم همینطور آرمان :حالا تو این همه وقت خانم انگار نه انگار بود ها …این شب اخری ببین چه بازیایی در میاره -به هرحال اگه همین بازیا هم نباشه که خیلی غیر عادیه آرمان :بابا ولی خدایی تو خیلی کم فکرش بودی شیطنت زده بود به سرم …گوشه ی لبمو گزیدم -بالاخره فکر شما نبایدم بذاره آرمان :اووف اون که بله …فکر شما هم نمیذاره ما به خیلی کارامون برسیم …دیگه استرس که چیزی نیست خندیدم آرمان :چه خوششم اومد -نیاد ؟؟؟ آرمان :مگه دست خودشه ؟؟ -نوچ آرمان :میگم میخوای خیلی حالت بده پاشو بیا اینجا یه چیزی تو دلم تکون خورد -نه بابا کجا بیام نصف شبی …مزاحم میشم آرمان شیطون تر از من بود …خیلی آرمان :اختیار داری …تشریف بیارید شما ما قول میدیم پذیرایی مون در خورتون باشه … -نه دیگه الان خسته ای اصلا از صدات معلومه آرمان :تو بیا همچین سرحال شم که نگو خمیازه ی مصنوعی کشیدم -نه دیگه من خودمم خوابم میاد آرمان :میومدم دنبالتا …تعارف نمیکنم -منم تعارف نمیکنم خوابم گرفت آرمان :اگه نمیخوای و خوشت نمیاد بیای بحثش یه چیز دیگس …شبت خوش -شب بخیر …آرمان …! اما نذاشت چیز دیگه ای بگم و قطع کرد …وا ! چشمامو بستم که بخوابم اما دوباره صدای اس ام اس گوشیم مانع شد .از آرمان بود :(( واقعا که من جدی گفتم پاشی بیای اینجا چند بار دیگه هم گفته بودم بهت اما یه بار که اومدی چیزی برداری و سریع رفتی یه بارم که اصلا انگار نه انگار اگه از من میترسی یا چیز دیگه من که مجبورت نکردم که …اینم شانس ماست )) ای وای این چرا اینطوری شد ؟؟چی بهش بگم حالا ؟؟؟اعصابم خرد شد .من ازش فراری نبودم ازش نمیترسیدم …ولی یه چیزی مانع میشد …چه جورم ! براش زدم ((نه آرمان عزیز دلم این چه حرفیه ؟؟؟خوب اخه وقت نشده والا من اخه چه ترسی میتونم ازت داشته باشم ؟؟من پیشت زندگی کردم ٬باهات سفر رفتم ٬بهت محرمم بهم محرمی از همه مهمتر اینکه دوست دارم …بیشتر از هر کسی تو دنیا .چرا باید ازت فرار کنم ؟؟آرمان بچگانه فکر نکن !لطفا )) منتظر جوابش عصبی ناخنمو میجویدم .اگه ارمان اینجا بود دستمو از جلوی دهنم کنار میکشید ٬تو دستش میگرفت و میگفت :این جاش اینجاست نه تو دهن ! (( اصلا بحث اینا نیست توام این حرفا رو فقط تو اس ام اس میزنی والا رو در رو یا حتی پشت تلفن از این خبرا نیست .بعضی وقتا فکر میکنم اونی که بهم اس ام اس میده تو نیستی .سارا حرف الکی نزن اگه راست میگی الان بیام دنبالت بیا خونه )) خدای من این چه حرفایی میزنه ها .براش زدم ((نه بابا ارمان بیخیال ))اما پشیمون شدم و جاش زدم:(( نیم ساعت دیگه منتظرم )) از جام به سختی بلند شدم و لباس پوشیدم .درسته نصفه شبه ولی من که نباید پیش ارمان زشت و هپلی به نظر برسم !لباس خوبی پوشیدم و یه کم ارایش کردم .طوری هم ریمل زدم که چشمام از همیشه درشت تر به نظر برسه .یه ست کامل لوازم ارایش برام خریده بود از یکی از بهترین برند ها .قیمتشو میدونستم در حدی بود که ادم دلش نمیومد ازش استفاده کنه .یه دست لباس تو خونه ی نو هم برداشتم اینطور که بوش میومد خونش موندگار میشدم .دیگه کاریش نمیشد کرد حرفاش بوی یه قاطی بازی اساسی میداد اگه غیر از اون جوابشو میدادم عاقبت خوبی نداشت … گوشیم زنگ خورد ارمان بود برداشتم و نذاشتم چیزی بگه فقط گفتم :((اومدم )) و قطع کردم .روی کاغذ برای دایی اینا نامه ای نوشتم و با اهن ربا روی یخچال گذاشتم تا نگران نشن .به ارومی از ساختمون بیرون زدم .با همون تیشرت تو خونه ایش اومده بود .تیشرتش عکس باب اسفنجی داشت …اخی کوچولو ! در ماشینو باز کردم و نشستم .((سلام )) ارمان :علیک سلام …چطوری ؟ -خوبم به لطف قاطی بازیای شما ارمان :من کی قاطی بازی دراوردم امشب ؟؟ -بله …خدای نکردم چیز دیگه ای میزدم باید یه امادگی در برابر طوفان رو میرفتیم ! خندید…((نه خوشم میاد خوب میدونی …)) -هر کی دیگه هم بود خوب میفهمید ارمان :حالا سگرمه هاتو وا کن بابا …تو ام که بدت نیومده همچین ارا ویرا کرده و شیک و پیک اومده واسه ما اخمم میکنه -همینه که هست! آرمان :تازه نازم میکنه …روشم اونور میکنه …اووه چه خبره …منو ببین ببینم چونمو به ارومی گرفت تو دستش و رومو سمت خودش برگردوند .واقعا داشتم ناز میکردم .به خواسته اش عمل کرده بودم و حالا وقتش بود که اون دلمو به دست بیاره …تا مساوی بشیم .! -ولم کن ارمان :عه لوس نشو دیگه …منو ببین گفتم !چی شده حالا مگه -نصفه شبی اقا تیریپ برداشتن مارو از رختخواب گرم و نرممون جدا کردن چیزی نشده که ! ارمان :اوقات تلخی نداشتیما …منو بیبین …من پسر به این خوبی اقایی …حالا از رختخواب نرمت جدا شدی بد جایی که نیومدی که !اصلا بیا تو رختخواب ویژه ی ارمان بخواب !والا ! دستشو روی رون پاش گذاشت … -نه خیلی هم واقعا نرمه ! آرمان :بهونه نگیر دیگه …عه ! -بهونه نگرفتم آرمان :خو حالا سگرمه هاتو واکن تا چونتو نکندم اخمامو باز کردم :((خوبه ؟؟؟)) ارمان :نه هنوز یه حالیه …بخند لبخند مصنوعی زدم ارمان :نه …درست و حسابی ! یه لبخند ساده ارمان :بیشتر یه لبخند عمیق تر ارمان :نه بیشتر -عه کوفت و بیشتر ….!ها ها ها یوهاهاه هو هو هو خوبه ؟؟؟ ارمانم خندید :((حالا شد )) دستشو به سمت ضبط برد .خواستم غرغر کنم که نصفه شبی چخ وقت اهنگه و این حرفا که با شنیدن اهنگی که به درد موقعیت میخورد و دوسش داشتم اروم گرفتم …تهران خلوت ٬تو ماشین ٬کنار عشقت ٬با اهنگ بازم بخند محسن یگانه …دیگه چی بهتر از اینا ؟؟؟؟ حرفایی که نمیگی و از تو چشات میخونم به یاد من نباشی ام به یاد تو می مونم همیشه اون نگاه تو حرفای تازه داره با من دوباره حرف بزن بازم بخند دوباره بخند ؛ وقتی میخندی میگم غصه رو بی خیالش بخند که غم از توی شعرام بره رد کارش آره بخند ؛ وقتی میخندی غم کاری باهام نداره بخند که این غصه دیگه سر به سرم نذاره خنده ی تو ، می ارزه به دار و ندار دنیا تا غمگین میشی شک میکنم همه اش به کار دنیا وقتی که شادی از نگاه ت حتی یه لحظه دوره دنیا تو اون لحظه برام چه سرد و سوت و کوره بخند ؛ وقتی میخندی میگم غصه رو بی خیالش بخند که غم از توی شعرام بره رد کارش آره بخند ؛ وقتی میخندی غم کاری باهام نداره بخند که این غصه دیگه سر به سرم نذاره وقتی اهنگ اوج میگرفت همراهش میخوند و لپمو میکشید …دیگه سگرمه هام تو هم نبودن …میشد خندید! به خونه که رسیدیم دیگه شاد شاد بودم و همراه ارمان میخندیدم …نه فکر کنکوری بود ٬نه نازی ٬نه اخمی …فقط یه دلهره ی کوچیک بود …ساعت ۳ و نیم بامداد من و ارمان تو خونه تنها ٬به هم محرم …صداش در اومد :((بیا دیگه چیه استخاره میکنی ؟؟؟بفرمایین لیدی )) پامو دوباره تو خونش گذاشتم …اما نه به عنوان خدمتکار !!به عنوان نامزدش …خوب فرق داشت مسلما …خونه تمیز بود بر خلاف اون چه که انتظارشو داشتم . - چه اقای کدبانویی ! ارمان :برو بابا فکر میکنی من اینجارو تمیز نگه میدارم ؟؟؟گفتم از خدماتی بفرستن واسه نظافت -وا خوب میگفتی من میومدم با هم تمیز میکردیم ارمان :نه خیر مگه تو خدمتکاری ؟ ذوق زده از حرفش سعی کردم به خودم مسلط باشم . -نه ولی خوب بازم … ارمان :چیزی میخوری؟ -نع ارمان :من یه چایی میذارم -باشه … تو اشپزخونه مشغول بود . -ارمان ؟ ارمان :جونم ؟ -تو این همه سازو چیز میز تنظیم و اینارو از کجا میاری؟؟؟ ارمان :اختیار داری ها …کارمه خوب ! کنجکاو نگاهش کردم . -والا تا اونجایی که ما دیدیم کار شما ارتیست بازی و نجات مردم و اینایی بود که اخرم بهم درست توضیح ندادی … ارمان :اون فرق داره …اینم فرق داره . -کار منظورت خوانندگی و اهنگسازیه ؟ ارمان :اونم هست ولی ما شرکت واردات ساز داریم . -خدایی؟؟؟ ارمان :اره جدیدا هم یه کارگاه زدیم داریم یه نوع ساز وارد بازار میکنیم که ترکیب ساز مدرن و سنتیه همونی که اومده بودی پشت اتاق حواست رفته بود -اهاننن ….وای اون عالی بود ارمان :باید ببینیم نظر بازارم همینه یا نه اخه اکثریت ریسک نمیکنن از ساز جدید استفاده کنن ولی با یکی دوتا از رفیقام که خواننده و اهنگسازن قرار داد بستیم فعلا -مگه رفیق خواننده هم داری ؟؟ ارمان :اختیار داری -اهان از اشپزخونه بیرون اومد .با همون شلوارک آبی ٬زردش که با تیشرت باب اسفنجیش ست کرده بود اومده بود دنبال من و با همونم تو خونه میگشت ارمان :برو لباستو عوض کن لباس اوردی یا میری از بالا میاری ؟ -اوردم…ببینم مگه برنامه کودکه ؟ به لباسش اشاره کردم .نیشش باز شد ارمان :اینو میگی ؟؟؟خوبه که …چرا بهش گیر میدی ؟ -گیر ندادم …ولی فکر نمیکنی از سنت یه کم …فقط یه کم گذشته ؟؟؟ ارمان :مهم دل ادمه !من عاشق باب اسفنجی و این رفیقش پاتریکم با خنده گفتم :((منم )) یادم افتاد که لباس خودمم دست کمی از لباس ارمان نداره که هیچ مثل لباس دختر بچه های نه ساله میمونه !یه تاپ و شلوارک بود که عکس توت فرنگی کوچولو و دوستاشو داشت …خدای من اصلا حواسم نبود … تاپش خیلی گشاد بود و تابالای زانوم میومد .دوتا جیبم پایینش داشت که خیلی باهاشون حال میکردم .تاپ و شلوارکه رو پوشیدم و موهامو شونه زدم و ریختم دورم …از اتاق که بیرون رفتم صدای ارمان از پشت سرم اومد :((توت فرنگی کوچولو خووووبه )) و بعد خندید.تیتراژ توت فرنگی کوچولو رو از کجا بلد بود ؟؟؟ ارمان :به من میگی برنامه کودک ؟؟؟خودتو نیگا کن -اصلا حواسم نبود ارمان :طوری نیست خانوادگی میریم رو آنتن خندیدم … -من میرم چایی بریزم …ولی ارمان خوابمون نمیبره هااا ارمان :اصلشم همینه -نه خوب من فردا باید بیدار باشم …که برم نتیجه رو ببینم … ارمان :اخ راستی نتیجه فرداس …طوری نیست که بهتر !یهو زودتر از موعود بیدار میشی هی میگی من استرس دارم و اینا -چیزی نداری جز قند بیارم با چایی؟ ارمان :چرا تو کابینت کیندر هست در کابینتو باز کردم :((نه فقط کیندر …که همه چی هست که !چه خودشم تحویل میگیره )) ارمان :اصلشم همینه -افتاده رو زبونت ؟ ارمان :اره چایی رو بردم تو هال .دراز کشیده بود رو زمین و دستشو گذاشته بود زیر سرش .سینی رو گذاشتم کنارش .بعد از چند دقیقه دستشو تکیه گاهش کرد و فنجونو با یه تیکه کیندر برداشت و دهنش گذاشت .منم همینطور .چایی که تموم شد سینی رو کنار زد و دو دستشو زیر سرش گذاشت .طی یه حرکت انتحاری جلو خزیدم و سرمو گذاشتم روی یکی از بازوهاش .خندید. ارمان :بابا قدمت رو چشام فقط این موهاتو بزن کنار از سر و صورتم بو شامپو زنونه گرفتم -ارمان !!!!شامپو مگه زنونه مردونه داره ؟ ارمان :اخ راست میگی -میخوای پاشم ؟؟ ارمان :نه بابا چه بویی از بوی تو بهتر موهامو کنار زدم .خیلی بلند شده بود .اشکال نداشت بهتر ! ارمان :سردت نیست ؟ -نه ارمان :برم پتو بیارم؟ -.واسه من نه ارمان :بذار برم یه پتو بیارم …ببخشید یه دقیقه پاشو سرمو بلند کردم . بعد از چند لحظه با دوتا پتوی گلبافت اومد یه بالش هم دستش بود .بالشه رو انداخت روی زمین و خودش دراز کشید -من کجا بخوابم ؟؟؟ ارمان :بیا دل من سرمو گذاشتم رو شکمش … -ارمان چه قدر شیکمت پستی بلندی داره ارمان :چه قدر چیه ؟همش شیش تاس -بازم ارمان :خوبه که دلتم بخواد غلتی به سمت صورتش زدم ارمان :روتو کن اونور -مگه میخوای شلوار پات کنی ؟ ارمان :نه بابا اون که از خودمونی روتو کن اونور نداره -چی بگم بهت اخه ؟؟؟؟ ارمان :بگو دوست دارم -دوست دارم چند لحظه عمیق بهم خیره شد …((منم همینطور بچرخ رو اون پهلوت )) به حرفش عمل کردم .مشغول بازی با موهام شد و به ارومی بافتشون … -ارمان خدایی شیکمت مثل سنگ میمونه اصلا شیکم نیست …من جای قبلیم راحت تر بودم ارمان :بیا بابا اگه گذاشتی ما امشب بخوابیم ؟ دوباره سرمو گذاشتم روی بازوش و عطر تنشو به جون خریدم .چه قدر عطرش خوشبوه اخه !!! *** با دیدن کابوسی که عرق سرد روی پیشونیم نشونده بود چشمامو باز کردم .سر ارمان تو موهام بود .دلم نمیومد بلند شم اخه …نگاهی به ساعتم انداختم .نیم ساعت بود که نتیجه هارو روی سایت گذاشته بودن .نتونستم به ارمان و اینکه خوابیده فکر کنم .بلند شدم و تقریبا جیغ زدم :((ارمان !!)) ارمان سریع بلند شد :(( چی شده ؟؟؟)) -ارمان نیم ساعته نتیجه هارفته رو سایت !! اول کمی گیج نگاهم کرد .بعد محکم با بالش زد رو سرم :((بمیری فکر کردم چی شده حالا !!اههه بابا تو اوج خواب بودم )) -ارمان توروخدا پاشو …پاشو ببرم پشت سیستم …ارمان با توام توروخدا اما دوباره دراز کشیده بود و اروم اروم غر میزد ولم کن …طی یه حرکت انتحاری دیگه محکم گونشو بوسیدم .چشماشو باز کرد و متقابلا روی گونمو بوسید .به صدایی که بیشتر به نجوا شبیه بود گفتم :((پا میشی ؟))سرشو تکون داد .با پاش زد رو کیس کامپیوتر و روشنش کرد …موهاش پلشت شده بود و تو هم گره خورده بود .هنوزم گیج خواب بود و چشماش خمار .ولی من خیلی مضطرب بودم ارمان :مطمءنی نتیجه ها رفته ؟؟ -اره ارمان :من موقعی که قرار بود نتیجه هامون بیاد اصلا شبیه تو نبودم هااا -مگه توام کنکور دادی ؟ چپ چپ نگاهم کرد . ارمان :چی فکر کردی ؟؟شخصی که روبه روب شماست رتبه ۵ کنکور ریاضی بود ٬من به شخصه بچه دانشگاه شریفم -هیی ارمان خدایی؟ ارمان :اره -چرا تا الان بهم نگفته بودی ؟ ارمان :میخواستم ریا نشه - چه رشته ای ؟ ارمان :مهندسی مکانیک -خدای من تو یه نابغه ای ! ارمان :شک نکن …اهان اومد بالا …کارتتو بده من کارت مشخصاتمو دادم بهش ….نمیتونستم به صفحه ی کامپیوتر نگاه کنم ارمان یهو تقریبا داد زد :((هییی …سارا چه گندی زدی تو ؟؟؟سوال جا انداختی یا واقعا خنگی ؟؟؟)) یه چیزی تو دلم فروریخت ….یعنی واقعا چی شده بود ؟؟؟ ارمان :سارا این چه رتبه ایه ؟؟؟با تواما نفسم گرفت …واقعا نفسم بالا نمیومد …دستمو گذاشتم روی قفسه ی سینم …به سرفه افتادم … ارمان :سارا چت شد ؟بابا سارا فدا سرت چیزی نشده که …سارا اسپریت کو ؟ صداشو واضح دیگه نمیشنیدم …همه ی زحمتام هدر رفت ؟؟من که بی دقت نشده بودم …من که راضی بودم …خدای من …ارمان اسپریمو گذاشت دم دهنم .یه کم اروم گرفتم اما سریع با به یاد اوردن موقعیت گریم گرفت …خودمو انداختم تو بقل ارمان و زدم زیر گریه …با هق هق میگفتم ((من همه تلاشمو کرده بودم …مگه ..نه ؟؟؟من کلی کار …کرده بودم …)) دستشو کشید روی سرم .((اشکال نداره بابا چیزی نشده که …بالاخره داروسازی شهید بهشتی هم چیز خوبیه …)) دوباره میخواستم بزنم زیر گریه که یه کم حرفشو مزه مزه کردم .با پشت دست چشممو پاک کردم و گفتم :((چی ؟))با لبخند و نگاهی شرارت امیز گفت :((شهید بهشتی …تهران …سراسری )) شوک زده نگاهش کردم .بلند شدم و رفتم پای کامپیوتر ….باورم نمیشد .((ارمان میکشمت …ولی نه الان !!!!)) از جام بلند شدم …میخواست گارد بگیره اما سریع پریدم بقلش طوری که افتاد رو تخت کنار اتاق … ارمان :عه چیکار میکنی ؟؟ -ارمان من قبول شدم ارمان :میدونم …شیرینی نمیدی ؟؟ -چرا بریم بیرون شیرینی هم میدم ارمان :بیرون چیه بابا همین الان ! -وا خوب الان چیکار کنم ؟ ارمان لبشو به لبم نزدیک کرد …و نجوا وارانه گفت :((این از شیرینی بهتره …))
+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵ ساعت 2:3 توسط دختر ستاره ها
|