قبل از سارا شدن سخنی از اوین ((غرور مقابل ۳طرف باید خاموش بشه :خدا ٬پدرو مادر ٬عشق ادم !این عقیده منه عوضم نمیشه مربوط به شخصیت ارمان))


ارمان :انقدر به اون مانیتور خیره میشی رتبت بالاتر نمیره

-میدونم

ارمان:پاشو لباساتوبپوش صبونه بریم بیرون تو که از فرط هیجان هیچی بهمون نمیدی

-اوهوم الان حاضر میشم…گوشی منو ندیدی؟

ارمان:چه قدر بازی ریختی روش …هیچ برنامه ای نداره

-دست زدی به گوشی من؟؟؟

ارمان :چی شد حالا مگه؟

-هیچی …مثلا چه برنامه ای ؟

ارمان :وایبر ٬لاین ٬هستن بالاخره

-نیازی ندارم فقط با بچه ها تو اسکایپم

اخماشو در هم کرد .مشغول در اوردن لباسش بود 

ارمان:بچه ها ؟؟؟

-پری و ایسان

اهانی گفت و سمت کمدش رفت.از پشت به هیکلی که برای خودش درست کرده بود خیره شدم .یه تکیه گاه محکم !

ارمان:باید برم جلیقه بخرم

-مگه نداری؟

ارمان :جدید بخرم

-خسته نمیشی اینهمه لباس جدید میخری ؟؟؟هرکدومو فکر نکنم بیشتر از دوبار پوشیده باشی!

ارمان :بده شوهرت خوشتیپه ؟

-نه خوب…ولی..

ارمان:ولی؟؟؟

خندیدم :((هیچی ))

همونطور که میرفتم لباسایی که دیشب بردارم رو بپوشم گفتم :((ولی من مثل تو نیستم .سادگی عیب نیست ))

ارمان :من ازت ایرادی نگرفتم 

-کلا گفتم

ارمان: تو نیازی نداری به آنچنانی تیپ زدن و ارایش کردن

قند ٬قند ٬قند …کیلو کیلو قند اب میشد تو دلم .انگار حرفاش حرارت داشت ٬دل من شده بود ظرفی روی حرارت حرفاش واحساسم قند بود توی اون ظرف …ارمان حرف میزد و قند ها اب …ترسیدم دلم هم همراه قند ها اب بشه …

ارمان :حاضر شدی؟

-نه هنوز

ارمان :خانم ساده !من رفتم پایین بدو بیا

-چشم اقای خوشتیپ

بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از خونه بیرون رفت .لباسمو پوشیدم و من هم از خونه خارج شدم.دیشب حتی متوجه نشدم ماشینش دوباره عوض شده …یه جنسیس   قرمز خریده …

-باورت میشه دیشب نفهمیدم ماشین نوه ؟؟

ارمان در حالی که سقفو باز میکرد گفت :((اره اصلشم همینه که دیدن من نذاره حواست به این چیزا باشه !))

-یونانی ها اگه تورو میدیدن اسم الهه ی خودشیفتگی شونو نمیذاشتن نارسیس ٬میذاشتن ارمان !

ارمان :یعنی به نظرت من یه روز عاشق خودم میشم ٬میوفتم تو آب و کار دست خودم میدم ؟؟؟؟

-البته خدا نکنه یه همچین پیش امدی پیش بیاد ….ولی تقریبا  اره

ارمان :لیدی من خودمو بیشتر از اون دوس دارم که با دست خودم سرمو زیر آب کنم !

اروم با مشت  به بازوش ضربه ای زدم و گفتم :((برو دیگه نارسیس تا خودم سرتو زیر اب نکردم !))پاشو روی پدال گاز فشار داد و گفت :((دلت نمیاد عزیزم !))

اینبار برعکس شب گذشته حسابی تیپ زده بود .مثل همیشه …یعنی شب قبل یه قانون شکنی بود انگار که ذهنمو درگیر کرد …

-ارمان دیشب چرا با اون لباس اومدی بیرون؟

ارمان :چون باید راس نیم ساعت میرسیدم ٬ساعت ۲ بود ٬لباسم راحت بود ٬برای تنوعم چیز بدی نبود و قرار نبود پیاده بشم !

-اهان 

کنار هتل شرایتون یا همون هما توقف کرد و به پیاده شدن دعوتم کرد.تو رستوران شیک و بین المللی هتل چهره های متفاوتی رو دیدم .خارجی و ایرانی ٬بور و سیاه و زاغ و مشکی …اگه بهترین هتل نبود حداقل معروفترین بود.روی یکی از صندلی و میزهای کنار دیوار نشستیم .گارسون اومد و بازهم ارمان بدون اینکه ازم نظری بپرسه سفارش صبحانه رو داد.جری شده بعد از رفتن گارسون گفتم :((نظرت چیه از منم بپرسی چی میخورم ؟))

ارمان:زن باید با نظر اقاش موافق باشه !

-هه اره حتما ۳ قدمم باید پشت به اصطلاح اقاش راه بره !

ارمان :بهش فکر نکرده بودم …اومم نه خوب نیس

-ارمان خوب این اصلا قشنگ نیس که تو از من …

ارمان :باشه دیگه چرا انقدر جناییش میکنی اصلا غذا منم تو سفارش بده والا

باز این قاطی کرد !دستاشو بقل گرفت و فرو رفت تو صندلیش و مشغول نگاه به اطراف شد…برعکس شده جای اینکه من نگاهمو برگردونم و قهر کنم اون اینکارو میکنه!

-برای چی قهر میکنی ؟؟؟اخه این بار اولت نبود

ارمان:تو نمیتونی اروم و مثل ادم بگی ؟؟؟

چشامو درشت کردم و گفتم :((مگه چجوری گفتم ؟؟؟؟))

ارمان :عین وکیلی که میخواد از موکلش دفاع کنه

-وچجوری باید بگم ؟؟؟

ارمان :عین لیلی که میخواد از مجنون درخواست کنه 

چشمم برق زد…برقش خورد تو چشم ارمان و انعکاس پیدا کرد …یه لحظه انگار که ناخوش شده باشه اخم کرد و بعد از روی صندلی بلند شد :((من میرم دستمو بشورم))اون حالتش دلمو شور انداخت …چه معنی داشت ؟؟؟

من هنوز تو حال و هوای خودم بودم .ارمان سرجاش نشست.

ارمان :هنوز نیاوردن

-نه…ارمان بیا یه حرکتی بزنیم 

ارمان :هوم؟

-بیا ۳ دیقه دروغ بگیم

ارمان:که چی بشه ؟؟

-همینطوری …تا بلکه سفارشارو بیارن

ارمان :من تایم میگیرم…شروع کن

-اممم رتبه ی من خیلی بد شد 

ارمان :توروخدا؟؟؟چه خوشحالم هست ….اممم…من ۳ تا زن دارم

با حرص گفتم :تو غلط کردی!

ارمان به حرص خوردن من خندید …پاک یادم رفته بود داریم دروغ میگیم

-ازت متنفرم

ارمان :الان شبه 

-خیلی مزخرف بود !تو خوشگل ترین پسر  شهری

ارمان :باختی !

-چرا ۳ دیقه تموم شد ؟؟

ارمان :نه این دروغ نبود 

-کاریت نمیشه کرد …نارسیسی دیگه…

ارمان:تو خیلی لاغری

و بعد زد زیر خنده

-تو اصلا پست نیستی!

ارمان :تو وقتی حرص میخوری زشت میشی 

با شیطنت و صدایی اروم گفتم :((شیرینی صبحم اصلا خوب نبود …))

لبخند شیطانی زد …دلم هری ریخت …

ارمان :((من دوست دارم !))

-خوب این دروغه ؟؟؟

ارمان :نه …سه دیقه تموم شد

همون لحظه گارسون با میزش از راه رسید.میل زیادی به صبحانه نداشتم.باید یه فکری هم به کلاس ورزش میکردم .اروم اروم و با فکر لقمه بر میداشتم…

ارمان :چت شده ؟نکنه جدی بهت برخورده اون روز تو کافی شاپ اونطوری گفتم ؟؟؟

-نه !

ارمان :پس چرا اینطوری غذا میخوری؟

-چطوری ؟؟

ارمان :همونطوری که خودت میدونی !

-وااا !ارمان !

ارمان :از بس که بی جنبه ای …چه زود به تیریپ قبای خانوم بر میخوره 

-چه ربطی داره باز چت شده تو ؟

ارمان :چم شده ؟اصلا چیزیم هم شده باشه این چه طرز پرسیدنه ؟

-داری بهونه ی الکی میگیری !

اخماشو تو هم کرد …بدجور داشت نگاه میکرد .انگار ارمان نبود …پناهی سابق بود…نگاهش میترسوندم …حالمو بهم میزد …تحقیرم میکرد….

از روی صندلی بلند شد .چند تا اسکناس روی میز گذاشت و از هتل بیرون رفت …این چش شد ؟؟؟منم از روی صندلی بلند شدم …خیلی بدقاطی بود .بعضی اوقات الکی فقط بهونه میگرفت …اذیتم میکرد …

-کجا داری میری؟

ارمان :تو رو برسونم خونه داییت !

کنار جوب و کنار ماشین ایستاده بودم 

-داری پسم میزنی !

بدون اینکه چیزی بگه سوار ماشین شد و درو محکم بست .ننشستم تو ماشین …داشت پسم میزد.مگه خودش نگفته بود برم خونش ؟مگه نیومده بود دنبالم ؟؟؟حالا برای چی اینطوری داشت پسم میزد و میفرستادم خونه داییم ؟؟؟؟

شیشه ی ماشین رو پایین داد :((سوار میشی یا نه ؟؟))

-داری پسم میزنی 

ارمان :چرتو پرت نگو ..سوارمیشی یا برم ؟

-برو 

و بعد با بغضی که ناشی از رفتار تلخش بود راه افتادم و دست تکون دادم که تاکسی بگیرم .دیوانه وار دنده عقب گرفت :((مثل بچه ادم بیا سوار شو رو اصاب من نرو!))

-من مگه چی گفتم که رفتم رو اعصابت ؟چیکار کردم ؟

ارمان :بشین بریم کار دارم .

-برو به کارت برس خودم میرم 

ارمان :سارا انقدر واسه من خودم خودم نکنااا!بیا سوار شو 

-نمیخوام

ارمان :نمیخوای نه ؟؟؟خودت خواستی 

سریع از ماشین بیرون زد .حتی در ماشین رو هم نبست .به طرفم اومد .ترسیدم و عقب رفتم :((هان چیه ؟بیای طرفم جیغ میزنما !))

ارمان :جیغ بزن ببینم میخوام ببینم کی میخواد من دست نزنم به زنم 

-انقد زنم زنم نکن مگه کار نداشتی برو پی کارت 

دوباره سمتم خیز برداشت .با قدمای تند تری عقب رفتم و دستمو سمت خیابون و روبه ماشین ها تکون دادم .ماشینی کنار پام ترمز زد.سرمو سمت شیشه بردم که بگم دربست هروی ٬اما زود تر بازومو سفت چسبید و کشون کشون بردم …

-ولم کن روانی …ولم کن …آی بازوم 

راننده ی تاکسی از ماشین پیاده شد :((اقا چیکار میکنی ؟؟؟ولش کن دختر مردمو !))

ارمان جری شده سمت راننده تاکسی برگشت :((این دختر مردم زنمه هر غلطی دلم میخواد میکنم !توام سرت تو کار خودت باشه !))بنده خدا بدجور ترسید …در ماشینو باز کرد و پرتم کرد تو …بازم بازومو مثل اونموقع گرفته بود …چش شد یهو ؟؟؟چرا اینطوری شد ؟؟؟وحشی شد …هار شد !هراز چندگاهی سیماش اتصالی میکردن ولی ایندفعه خیلی دیگه بدشده بود…بغض کردم …انگار ملک گیر اورده …زنم زنم میکنه …میگه .هرکاری دلم بخواد میکنم  انگار من زمینم …میگه ساختمون بسازید توش …نرید سمت زمین من …حالا گود برداری میکنم …حالا زمینو خراب کنید کلا …حالا بسازیدش …زمین خودمه دوست دارم هرکاری دلم میخواد باهاش بکنم …انگار اون صیغه نامه ی لعنتی سند منگوله دار بود …که منو به نام ارمان میزد …دوباره با شتاب جوری نشست تو ماشین که قشنگ حس کردم ماشین تکون خورد …به من رحم نمیکنی بدبخت به ماشین نوی خودت رحم کن !هنوز نشسته محکم پاشو روی پدال گاز فشار داد که باعث شد به جلو پرت شم .ناخوداگاه انگار دستشو سریع اورد جلو و مانع جلو رفتتم به سمت شیشه شد و بعد بلند داد زد :((با ۱۹ سال سن هنو نمیدونی باید این کمربند بی صاحابو ببندی ؟؟؟))لب باز کردم جوابشو بدم که دیدم بغضم میترکه اخه …!سرمو گذاشتم روی شیشه …چرا اینطوری میکرد ؟؟؟ضبطو روشن کرد .اهنگ انریکه بود …صداشو تا ته بلند کرد.کمربندمو بستم خیلی بد میروند.چراغ قرمزو با سرعت رد کرد….صدای اهنگ مغزمو میجوید…خودش ناگهانی ضبطو خاموش کرد…کنار زد و از ماشین پیاده شد و در حالی که گوشیشو در میاورد با سوییچ قفل ماشینو زد که یعنی از تو ماشین بیرون نیا !به محض بیرون رفتنش بغضم ترکید …برای چی الکی داد و بیداد راه مینداخت ؟؟؟چرا سر من عقده های ۲۵ سالشو خالی میکرد؟؟؟گناه من چی بود ؟؟؟تا وقتی تو بقلشم قدمم رو چشمشه و چه بویی از بوم بهتر …تا وقتی باهاش راه میام بهترین شیرینای دنیا رو بهش میدم اما وقتی بازم به خاطر خودش یه کم میرم تو فکر به خودم میگم چرا اینطوری شد یهو ؟چرا عصبی شد پاشد رفت ؟نکنه چیزی اذیتش کرده ٬ برمیگرده و بهم میتوپه …وقتی شوخی و جدی حرفاش برام مهمه واو به واو حرفاشو حفظم …از چی بدش میاد از چی خوشش میاد چه جوری خوشحال میشه چه جوری ناراحت …وقتی نمیخوام ازش کم باشم ٬نمیخوام ازم ناراضی باشه چه ظاهرا و قیافتا و هیکلا ٬چه باطنا …وقتی  به مراد دلش عمل میکنم بازم همه ی اینارو نادیده میگیره …اسمشو میذاره بی جنبگی داد میزنه بلوا راه میندازه اذیت میکنه …همیشه عین دختر بچه ها گریه میکردم …با پشت دست اشکمو پاک میکردم …هق هق میکردم…چونم میلرزید …گریه که میکردم بینیم کمی سرخ میشد …مژهام تر میشدن و بلند تر …خوب بود که عین گودزیلا نمیشدم !فقط کمی رنگ پریده تر …ارمان به ماشین برگشت …سعی کردم خودمو جمع و جور کنم …رومو دوباره برگردوندم سمت شیشه …سنگینی نگاهشو حس میکردم 

ارمان :((خوب اخه من چی به تو بگم ؟؟؟هان ؟؟؟؟منو نگاه کن !گفتم منو نگاه کن !برگرد ببینم !))

رومو برگردوندم سمتش …

ارمان :((سارا اعصابمو بهم ریختی که هیچ روزمونم بهم ریختی !))

بریده بریده گفتم :((فقط به …خاطر ..اروم …اروم …غذا …))

ارمان :واقعا فکر کردی برای اون ؟؟نه عزیز من !سارا مگه من بهت نگفته بودم خط قبلیتو خاموش کن !هان ؟؟؟واسه چی روشنش کرده بودی؟واسه چی باید کسری زنگ بزنه از من سراغتو بگیره بگه دیشب  گوشیشو روشن کرد الان دوباره خاموشه نگرانش شدم هان؟؟؟؟مگه نگفتم اون بیصاحابو دیگه راه ننداز !))

تازه  دوزاریم افتاد برای چی یهو امپر ترکوند …

ارمان :((رفتم روشویی رستوران اقا زنگ زد که اره این سارا خونه ی تو نیست ؟گوشیش خاموشه فقط دیشب روشن کرد یه کم باهاش حرف زدم دوباره خاموش کرد خوب این یعنی چی هان ؟؟؟مگه نگفتی تو بچه تر که بودی با خودت عهد بستی در قبال شوهر ایندت که به خاطرش حتی قبل ازدواج سمت کسی نری؟؟؟اینطوری؟؟؟اره ؟؟؟که یه شبو با رفیق من لاس بزنی؟؟؟))

سرش جیغ زدم :((بس کن !خجالت بکش …من باهاش اونقدر سرد بودم که حتی با یه غریبه بهتر رفتار میکردم چون تو بهم سپرده بودی!))

ارمان :جدا ؟؟؟به خاطر همین انقدر نگرانته ؟؟؟

-من …

دوباره بغضم ترکید …این لعنتی چی میگه؟؟؟

ارمان :سارا من پاپیش گذاشتم دقیقا برای همین موضوع بعد تو دست گذاشتی رو نقطه ضعفم اره ؟؟من اگه ازت خوشم اومد بیشتر به خاطر حجب و حیات بود و اینکه با کسی رابطه نداشتی اما حالا انگار …

-به خدا من باهاش کاری نداشتم …به خدا هیچی بهش نگفتم …به خدا راست میگم…

ارمان :انقدر قسم دروغ تحویلم نده 

با گریه گفتم :((من قسم دروغ نمیخورم …))

ارمان :خیلی خوب …اگه برات مهم نیست همین الان زنگ بزن بهش هرطور شده از سرت بازش کن !سریع 

به خودم مسلط شدم و اشکامو با پشت دست پاک کردم .گوشیمو دراوردم .

ارمان :لابد شمارشم سیو کردی …!

از شانس گندم شمارش رو حافظه ی گوشی سیو بود …

ارمان :ببینم به اسم عشقم یا نفسم ؟؟؟

گریم شدت پیدا کرد …من جز اون که کسی رو نمیخواستم …

ارمان :اهه گوشیو بده من ببینم …هه هه استاد …پس هنوز تو پله های اول بودین …بازم جای شکر داره 

-ارمان …خیلی …

داد زد :((ارمان خیلی چی ها ؟؟؟ارمان خیلی چی ؟؟؟دروغ میگم ؟؟؟دروغ میگم لامصب ؟؟؟من یه چی میدونم که میگم اون خط کوفتیتو خاموش کن و شماره اینم پاک  کن !بگیر زنگ بزن بهش  ))

خودش برقراری تماس رو زده بود …با دست لرزون گوشی رو به گوشم نزدیک کردم 

کسری :بله بفرمایید 

-الو سلام اقاکسری …

با صدای نسبتا بلندی گفت :((سلام ساراتویی ؟؟؟باز که گوشیتو خاموش کردی …این خط جدیدته ؟؟؟))صدای گوشی بلند بود و صدای کسری هم همینطور مضطرب به ارمان که با حرص به من نگاه میکرد نگاه کردم .سعی کردم نامحسوس صدای گوشیمو کم کنم که یهویی از دستم کشیدشو زد رو پخش صدا …

کسری:الو …سارا ؟؟؟

ای کوفتو سارا …درد و سارا !

-الو …راستش …

کسری:راستی کنکور چی شد ؟چی کار کردی نابغه ؟؟؟

وای این چرا انقدر صمیمی شده ؟؟؟لبمو گزیدمو به ارمان در حال انفجار نگاه کردم .

-خوب …خوب بود …رتبم شد ۱۲ 

کسری:واقعا ؟؟؟افرین خیلی خوبه که …یه شیرینی افتادی حداقل واسه حق استادی 

ارمان پوزخندی زد …زهر پوزخندش کاممو تلخ کرد …

-من میخواستم یه چیزی بگم !!!

کسری :عه ببخشید بگو

-راستش …حقیقتش اینه که…((سخت بود گفتنش ولی نفس عمیقی کشیدمو ازاون جا به بعد جملمو تند گفتم:اقا کسری من راستش نامزد کردم خط قبلیمم دست اون هست یه کمی هم حساسه من از شما به خاطر این زحمتاتون واقعا ممنونم خیلی مدیونتونم …فقط اینکه اگه میشه …دیگه به من …زنگ نزنین …))لعنتی چرا انقدر گفتنش سخت بود ؟؟؟

ارمان دستشو گذاشته بود روی شیشه ی ماشین و از نیمرخ با جدیت نگاهم میکرد …

کسری:اهان که اینطور…برات ارزوی ..خوشبختی میکنم …

و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه قطع کرد.نفسمو با اسودگی بیرون دادم.

ارمان :خیلی سخت بود گفتنش نه ؟اره خوب منم بودم ..

-ارمان تمومش میکنی یا نه ؟

دوباره داد زد :معلومه که نه !معلوم نیس باهم چیکار میکردین که انقدر باهات صمیمیه !!!

دوباره گریمو از سر گرفتم طاقت تهمت نداشتم :((ارمان من فقط تو همون کشتی لامصب ازش درس میگرفتم بعدشم فقط دوبار ازش سوال پرسیدم …لعنتی چرا ندونسته قضاوت میکنی و تهمت میزنی؟؟؟))

ارمان :پس چرا انقدر کنکور و رتبه و اینا واسش مهمه ؟

-نمیدونم …به خدا نمیدونم …شاید چون باهام کار کرده بود میخواس ببینه تهش چی میشه …چه میدونم …نمیدونم …

ارنج دوتا دستامو روی پام گذشتمو سرمو میونشون گرفتمو دست بردم لای موهام و گریه کردم …راه افتاد…تمومش کرد یا قراره بازم شروع کنه ؟؟؟گریه ی من ولی تمومی نداشت .من به خاطرش هرکاری میکردم این رسمش نبود که بهم تهمت بزنه …رسمش نبود که بهم بی اعتماد بشه …یه جایی خونده بودم خوب نیست ادم با کسی ازدواج کنه که از گذشتش خیلی میدونه …تا حدی راست میگفت !

دیگه اشکم نمیومد فقط هق هق میکردمو چونم میلرزید .دلم نمیخواست به ارمان نگاه کنم .سر خیابون دایی اینا زد رو ترمز …نکرد ببرتم دم خونه …نامرد …!

دستمو به دستگیره زدم که پیاده شم …

ارمان :((برگرد ببینم !))

با همون فک و چونه و لب لرزون برگشتم سمتش .چونمو تو دستش گرفت .اینکارو خیلی نرم و قشنگ انجام میداد …چونم تو دستش هم میلرزید…نمیخواستم نگاهش کنم .نگاهمو دوختم به دستش …

ارمان :خوب واسه چی حرف گوش نمیدی ؟؟؟

-من که گفتم …

ارمان :میدونم …من میدونم تو خوبی…میدونم عهدنامه نبسته پابندی …ولی خوب من مردم …غیرت دارم …شاید یه من زیاد …شاید یه کم اذیت کننده …ولی کاریش نمیشه کرد …ببین منو !))

نگاهش کردم .

ارمان :اینطوری عین دختر بچه ها گریه نکن .

بیشتر گریم شدت گرفت …کمربندامونو باز کرد و بقلم کرد …سرمو روسینش 

گذاشت و من مدام بیشتر گریه میکردم .نه به خاطر داد و بیداداش …به خاطر بی اعتمادیش ٬به خاطر تهمتای نارواش …!روی سرمو بوسید .یه کم اروم گرفتم …

ارمان :ببین سارا …ببین قربونت برم …من وقتی میگم یه کاری رو انجام بده یا حالا انجام نده هم واسه خودم میگم هم واسه خودت!بالاخره من از تو ۶سال بیشتر پیرهن پاره کردم بیشتر با ملت سروکله زدم …اصلا من مردم …من اقاتونم …یه کاری رو بهت میگم وقتی خودتم میدونی و هر عقل سلیمی هم میدونه که درسته انجامش بده حرفم توش نیار …لاپوشونی هم نکن چون من بالاخره میفهمم مثل ایندفعه !حالا اگه یه چیزی بود نمیتونستی باهاش کنار بیای اذیتت میکرد حالا یا یه همچین چیزایی که من عمرا چنین چیزی ازت بخوام باهم حرف میزنیم یه کاریش میکنیم ولی این قشنگ حق با من بود !قشنگم حق داشتم سرت داد بزنم گریه هم که کردی محلت ندم تا دیگه ازین کارا نکنی !ولی خوب دیدم خیلی بد داری گریه میکنی هی هم داری میلرزی عین بچه ها دلم نیومد …اگه خط قرمزای منو رعایت کنی من خیلی پسر گلیم !جدی میگم !

خندم گرفت …دیگه گریه نمیکردم و اروم شده بودم.

ارمان :راجع به اون حرفا هم باید بگم که من بهت اعتماد کامل دارم ولی ادم تو عصبانیت یهو یه چیزی میپرونه دیگه …امروزم یه کاری کردم خبر خوش رتبت زهرت بشه ولی تقصیر خودت بود اینم بگم بازم بخوای ازین کارابکنی دیگه …دیگه دیگه ..افرین پاشو حالا از تو دل من دخترم پاشو یه چیزی بهت بدم نطقت وا شه!

با یه لبخند کمرنگ از بقلش جدا شدم .دست برد تو داشبرد و یه بسته پاستیل و یه ابنبات چوبی بزرگ بهم داد .

ارمان :اینا فعلا باشه …جایزه رتبه واسه بعد وقت نداشتم خودت که شاهد بودی

-دستت درد نکنه …اره

ارمان :سرتم اینطوری واسه من ننداز پایین ….بعدم بحث پس زدن و این چرتو پرتا نبود من امشب تا ساعت ۱و ۲ نصفه شب کار دارم !

با کنجکاوی و اخم نگاهش کردم …با جدیت گفت :((مهمونی بزرگاس به درد تو نمیخوره چشم وگوشت باز میشه ))با اخم غلیظ تری نگاهش کردم همین الان داشت منو به خاطر دو کلام حرف زدن میکشت حالا امشب میخواد تا ۱ و ۲ نصفه شب بره مهمونی؟؟؟

ارمان :پیاده شو باید برم لباس بگیرم 

یعنی من از لباس و مهمونیش کم ارزش ترم ؟؟؟تو دیگه چه قدر بدبختی سارا …

-واقعا که 

و بعد در ماشینو باز کردم که برم اما دیدم ارمان داره غش غش میخنده …

ارمان :خیلی عقل کلی …خیلی ساده ای وای خدا چرا میشه انقدر ساده تورو گول زد ؟؟؟من امشب جلسه دارم وای حرص میخوری عاااللی میشی …جون ارمان یه کم حرص بخور!

دستشو به ته ریش روی چونش کشید و گفت :((این تن بمیره ))با حرصی واقعی دندونامو رو هم میساییدمو درو محکم بستم …

ارمان :بابا ماشین نوی نوعه !

-از تو بهتر باهاش برخورد میکنم …پیشرفت کردی دم کوچه پیادم میکنی !

ارمان :سرکار علیه …چشماتو وا کن …اون لودرو نمیبینیبه اون گندگی ؟؟؟اون 

چاله ها رو نمیبینی؟؟؟

نگاهی انداختم …راست میگفت ….سرمو پایین انداختم برم که باز گفت :((سارا راستی …به داییتم بگو من تو همین هفته بیام تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنیم …واسه اواخر همین ماه  

-همین ماه ؟؟زود نیست ؟؟؟

ارمان :نه خیر …دیرم هست تو عین مناطق اشغالی دور خودت حصار کشیدی اصلا ادم راحت نیس 

-چشتو بگیره …

ارمان :اووف حالا انگار چیییکار کرده برو ببینم 

به سمت خونه ی دایی رفتم .ارمان برام بوق زد و دستی تکون داد .

***

طبق حرفی که ارمان زده بود به دایی گفتم که ارمان میخواد زودتر عقدو برگزار کنه .دایی هم اولش گفت به نظرت برای اشنایی کافی بود و هنوز هم نظرت مثبته و دید که من هم اگه بیشتر نباشه به اندازه ی ارمان بیتاب و منتظرم که سر و سامون پیدا کنیم قبول کرد که ارمان بیاد و حالا هم من توی اتاقم با موهام مشغول بودم تا وقتی که خان دوماد ((کلمه ای اختراعی از اوین !))برسن …اخر هم موهامو دو ور بافتم و لباسمو عوض کردم .زندایی چند دقیقه ی پیش اومد تو اتاق و گفت اوو اینو نگاه چه میکنه برای شوهرش و من سرخ شده بودم و سر به زیر و زندایی گفته بود که کار درستی میکنی …ادم جلوی شوهرش خوشگل نکنه پس جلوی کی اینکارارو بکنه ؟؟؟گرگ بیابون ؟؟؟و من با همون سرخی خندیده بودم …به این فکر میکردم که مراسم عقد با عروسه یعنی دایی باید هزینه ی مراسم منو بده ؟؟؟اینطوری که نمیشد …من کلی مدیون و معذب میشدم …زنگ درو زدن .دویدم جلوی پنجره …سنگین و محکم قدم برمیداشت …روی سنگفرش حیاط یا روی قلب من ؟؟؟

گذاشتم ۵ دقیقه ای بگذره بعد برم به استقبالش …بذار دنبالم بگرده …بذار دلش تنگ شه …از پله ها پایین رفتم و بلند سلام کردم .نگاه خریدارانه ای بهم انداخت و سلام کرد.خجالت میکشیدم جلوی دایی باهاش دست و روبوسی کنم …حتی لباس نسبتا بسته ای هم پوشیده بودم .به قول ارمان عین سرزمینای اشغالی …سری به اشپزخونه زدم .ملوک خانم سینی چای به دست گرفته بود .نگاهی انداختم و سینی چای رو ازش گرفتم 

ملوک خانم :((اوا سارا جان این چه کاریه میبرم خوب ))

-نه ملوک خانم …شوهر منو که شما نباید براش چایی ببرین …مگه دستم شکسته ؟؟

ملوک خانم :ای ورپریده !

نگاهی به سینی انداختم …لیوانای چاییش بزرگ بود …ارمان اینطوری دوست نداشت …با فنجون عوضشون کردم .زندایی شیش دونگ حواسش به من بود ..

زندایی:سارا تو خداوکیلی که شوهر داری بلدی!انگار تو خونته کسی نبوده که یادت بده اخه !

خندیدم ..

زندایی :ایشالا که سفید بخت و عاقبت به خیر شی 

-مرسی 

چایی رو به پذیرایی بردم و تعارف کردم …ارمان ابروهاشو بالا انداخت و چایی رو برداشت …نسبتا بی توجه بهش سینی رو به اشپزخونه بردم و دوباره به پذیرایی برگشتم .روی صندلی نشسته ٬پا رو پا انداخته بودم و منتظر مونده بودم که حرفاشونو بزنن و از منم نظر بخوان…ای بابا !

ارمان با متانت و مردونگی خاصی حرف میزد …انگار که سی و خرده ای سالشه !:((والا راستش من از جمعیت اقوام سارا خیلی مطلع نیستم ولی ما خوندمون یعنی من خودم خیلی اصلا فامیلی ندارم یا اگر هم دارم نیست که بخوام تو مراسم دعوتش کنم .میمونه دوستا و همکارام که اونام خیلی باشن سی ٬سی و پنج  شایدم ۴۰ نفر باشن …خواستم ببینم اگه جمعیت خونواده ی شما زیاده که هیچی یا تالار باشه یا باغ اما اگه اینطور نیست …))

دایی:نه اتفاقا ما هم اقوامی نداریم …اکثرا خارج از کشورن و یا اونقدر دورن که فکر نکنم سارا رو بشناسن حتی و یا یادشون بیاد 

ارمان :عه ؟خوب حالا که اینطوریه من میگم بازم این فقط یه پیشنهاده دوستای منم دوست ندارم همشون باشن …محدودن نسبتا …منم خونه ی بابا که ارث مونده برام خدارو شکر بزرگه …اگه شما هم مشکلی نداشته باشین یه سرش کنیم اتاق عقدو تو همون خونه ی من بدم درست کنن بعدم یه مهمونی باشه …حالا شما ….))

دایی:والا به نظر من هم اینطوری به صرفه تره …سارا دایی ؟

-من اره خوب اینم خوبه دیگه اصلا بهتر!

ارمان :برای تاریخشم که …هرچی زودتر باشه بهتره 

دایی:بیست و پنجم این ماه ولادت هم هست …روز تعطیل هم هست …ایشالا که شگون هم داره …

ارمان تقویمو از دایی گرفت نگاهی انداخت و گفت :((نه خوبه خیلی هم خوبه ))

دایی:خداروشکر …پس من اتاق عقدو بگم بیان اماده کنن برای بیست و پنجم ؟

ارمان :خوب این چه کاریه دیگه وقتی عروسی نیست ما بقی خرجا هم باید با دوماد باشه دیگه

به خودش اشاره کرد …عزیزم …چه شوهر با شعوری دارم من !

دایی:نه عقد با خانواده ی …

ارمان :دایی بیخیال چه مهم ؟؟؟من اگه خودم همه ی این مراسمو برگزار نکنم انگار هیچ کاری نکردم چون خیلی مختصره !

دایی بالاخره با کلی اصرار ارمان راضی شد …ارمان از جاش بلند شد که بره .من رفتم تا دم در بدرقش کنم سرشو به لاله ی گوشم نزدیک کرد و گفت :((تو بپوش بریم خونه ی من ))

-من که تازه اونجا بودم 

ارمان :شاخت که نمیزنم حالا بازم بیا !والا 

-اخه …

ارمان :بدو ها سریع !

به اتاقم رفتمو حاضر شدم 

دایی:سارا دایی شما کجا ؟؟؟

هول شدم مگه ارمان نگفته بود میخواد منم باهاش برم ؟؟؟

-والا …

ارمان :با من بیاد اگه مشکلی نیست که فردا قراره برای تعیین رشته و این کاراش بره منم باهاش برم 

دایی:اخه اینطوری که …

ارمان :خدافظ دایی سارا بدو من رفتما

-خدافظ دایی…خدافظ زندایی

***

-ارمان غذا درست کنم ؟؟؟

ارمان :نه زنگ میزنم از بیرون پیتزا بیارن …میخوری دیگه ؟؟؟

-اره …مخصوص بگیر

ارمان :باشه تو برو لباستو عوض کن 

ایندفعه تیپم با دفعه ی قبل کاملا فرق داشت !یه تاپ سرخابی جیغ تنگ با یه شلوارک لی کوتاه جذب …اول دودل بودم که بپوشم ٬نپوشم …اخرش بیخیال شدمو خواستم لباسمو درارم که صدای سوتی شنیدم …

ارمان :به به …اینجا رو نیگا کن

-ارمان واسه چی سرتو میندازی میای تو ؟؟؟خوب شاید من لباس تنم نباشه !

ارمان :خوب نباشه !اصن نور علی نور !

-ارماااان!

ارمان :جیغ جیغ نکن بابا گوشم کر شد …یه امشبو مثل ادم تیپ زده ها 

-من همیشه مثل ادم تیپ میزنم

ارمان:نه ایندفعه خیلی ادم وارانه تر شده…

-دوس داری؟

ارمان :چه جورم !

-نیشتو ببند !

ارمان :بی ذوق بدبخت!

-حالا من بی ذوقم ؟؟؟

ارمان :من هی با شلوارک تو خونه میگردم تو سیکس بگای منو میبینی قربون صدقه نمیری دلیل نمیشه که منم مثل تو از سنگ باشم که !

خندیدم:((سنگ بودنو واسه احساس میگنا !!!))

ارمان :خوب اینم یه احساسه بالاخره 

بالش روی تختو به سمتش پرت کردم …متقابلا بالشی به سمتم انداخت …در کمد رخت خوابا رو باز کرد و چند لحظه ی بعد سیل بالش هایی بود که به سمت هم پر میکردیم …اون وسط ناخونم توپارچه ی یکیشون فرو رفت و پرشون دراومد …

-اخخ چی شد ؟؟؟

ارمان :هیچی نشد پر پر پروانه ….باحاله ها …عین فیلما …

بعدم دست برد و خودش یکی دیگه از بالشارو شکافت …روی تخت و زمین پر از پر شده بود و هر از گاهی پر میرفت تو دهنم …ایندفعه مسابقه ی هرکی بیشتر بالش بشکافه بود …از پر سفید سفید شده بودیم .پر دیگه ای تو دهنم رفت ..زبونمو دراوردم و دست بردم که برش دارم که یهو با شتاب از پشت پرید روم

-عه ارمان له شدم چیکار میکنی دیوونه ؟؟؟

ارمان :باختی 

-کی گفته پر رفت تو دهنم

ارمان :به هرحال باختی !

-تو که ناجوانمرد نبودی

ارمان :مهم اینه که تو باختی !

-حالا از روم پاشو خیلی خوب باشه .

من برگشتم و اون هنوز خیمه زده بود رومو با شیطنت نگاهم میکرد :((هوم ؟چیه ؟؟؟))

ارمان :امروز خیلی بلا شدی …

دست برد لپمو کشید و گفت :((ادم میخواد بخوردت ))

-خوراکت نیستم چند دیقه دیگه پیتزات میاد پاشو ببینم 

ارمان :هه هه کور خوندی باختی باید کولی بدی 

-کولی بدم ؟؟؟به توی هرکول ؟؟؟خجالت نمیکشی؟؟

ارمان :بالاخره یه چیزی که باید بدی …

گیج یه کم نگاهش کردم …دید نمیگیرم در حالی که به لبم اشاره میکرد دوباره گفت :((بالاخره یه چیزی که باید بدییییی))

-من به زورگیر و ناجوانمرد جماعت باج نمیدم !

ارمان :جدی؟؟؟من واسه خودم یه پا شرخرم خانوم …سرشو اورد جلو که طی یه حرکت انتحاری دیگه بالشی رو از کنارم برداشتم و تو فاصله ی باقی مونده ی بینمون گذاشتم …یعنی جای من بالشو ….خخخ

ارمان با عصبانیت بلند شد و بالشی که زبونو لبشو بهش چسبونده بود رو انداخت کنار و من داشتم از فرصت پیش اومده استفاده میکردم در برم که دوباره با دستاش شونمو محکم نگه داشت :((کجا در میری ها ؟؟))زبونمو براش دراوردم .

ارمان :تو چنگال شکارت زبون درازی میکنی طعمه ؟؟؟

اداشو دراوردم و خندیدم …اما اون فرز تر و سریع تر از من کار خودشو پیش برد و بدم نمیومد که همراهیش کنم …

ارمان :هرچند کمی ناشیی …

-بالاخره دوره های شمارو طی نکردیم جناب …

ارمان :بلبل زبونی میکنی اره ؟؟؟

سرشو روی گردنم میذاشت و از قصد قلقلکم میداد …از فرط خنده روبه ریسه بودم …((بسه …بسه ارمان …غلط کردم …بسه ))

ارمان :حالا بهتر شد …افرین طعمه ی خوب !

دوباره براش زبون درازی کردم …اینبار لبشو به استخون بیرون زده ی ترقوه ام نزدیک کرد …چشمام رو به خماری میرفت و ارمان شور میگرفت انگار …توی همون حال و هواها زنگ در به صدا در اومد …به خودش اومد …موها و لباسشو مرتب کرد …نفسشو گلایه مند و پر صدا بیرون داد و رفت تا درو باز کنه …منم به قیافه ی اویزونش میخندیدم...

ارمان :من دیگه خسته شدم به نفعته کارتو زودتر شروع و زودترم تموم  کنی …شیش ماههه ؟؟؟؟خدای من …یعنی چی ؟؟؟ببین ببین در گوش من جیغ جیغ نکن خفه شو !خفه شو گوش کن …خیلی خوب شیش ماه ؟؟؟به من ربطی نداره اون دیگه مربوط به توه …من نمیتونم تحمل کنم نمیخوام …ببین …چی میگی تو ؟؟؟شیش ماه تا یه سال ؟؟؟اصلا معلوم هست ….هان ؟لعنت به تو …هان ؟خیلی خوب …بمیری اههه 

چرا انقدر اشفته شده بود ؟؟؟پشت خط کی میتونست باشه که یهو از پاساژ زد بیرون تا باهاش حرف بزنه و اونم با این لحن و این داد و بیداد ؟؟من به جای اون بدبخت پشت خط سکته کردم …چه قدر کلافست …مگه چی شده ؟؟؟

-کی پشت خط بود ؟؟؟

ارمان :تو اینجا چیکار میکنی؟؟مگه نگفتم تو همون پاساژلعنتی بمون تا برگردم 

کپ کردم …باز این وحشی شد !

-خوب یه لحظه ..

ارمان :خوب یه لحظه و …استغفرالله …

به ساعت رولکسش نگاهی انداخت و گفت :((ساعتو نیگا ! ۲ ساعت و نیمه که داریم از این پاساژ به اون پاساژ میریم تمومش کن دیگه ))

-به من چه که اینطوری میتوپی بهم ؟؟؟اصلا معلوم هست پشت اون تلفن لعنتی کی بود که اینطوری بهم ریختی؟؟

صداشو بالا برد :((به تو هیچ ربطی نداره !))

سنگینی نگاه مردم رو روی خودم حس کردم …بدون اینکه به اطراف نگاه کنم با قدمای تند و عصبی از ارمان دور شدم و نکرد حتی دنبالم بیاد .پسره ی بی اعصاب روانی !ساعت ۹ شب بود .از ساعت ۷ تو این پاساژو اون پاساژ دنبال لباس گشته بودیم برای مراسم.اما یا لباس باب مبل اقا نبود و یا برعکس .مدام به لباس ها گیر میداد که نه الان این یقش تا نافت بازه نه این پایین کمرش تنگه ٬این وایسی اینجوری میشه بشینی اونجوری میشه این که اصلا انگار چیزی دورت نیست و انقدر غر زد که خودمم کلافه کرد .من که بهش نگفته بودم تو باغ مهمونی بگیره که حالا بخواد برای من انقدر اوامر صادر کنه …اخرم یه کفن میده بهم میگه بپوش خودشه پیداش کردم …اهه …چیز زیادی تا مراسم نمونده بود و من هم قد وارانه و با قهر از مرکز خرید ها دور شده بودم …کلی کار انجام نشده داشتیم و این وسط حداقل دلم گرم این بود که ثبت نام دانشگاه انجام شده .سوار اتوبوس شدم …حتی یه زنگم نزد …ساعت۸  شب من پامیشم برم تو واسه چی …خوش غیرت !واقعا که …

دلم شکست…چه قدر کج خلقه من چجوری میتونم یه عمر اینو تحملش کنم ؟؟؟با اویزونی هرچه تمام تر از اتوبوس پیاده شدم .هوا گرم شده بود .گوشیم زنگ خورد با امید اینکه الان ارمانه و پشیمون شده گوشی رو برداشتم اما پرستو بود 

پری:الو سلام عروس خانوم بی معرفت بدبخت …نو که اومد به بازار کهنه شد دلازار؟؟؟اره اره ؟؟

-سلام …پری ترمز بگیر بابا سرم خیلی شلوغ بود این چند وقت باور کن

پری:خیلی خوب حالا …این دیوونه ایسان و من امشب میریم بیرون تو الان البته تقریبا متاهلی اگه اقات اجازه میده …

عصبانی گفتم :((کجا کی؟))

پری:ورنداری اون کمپانی اخلاقو …

-نه پری خودم میام کجا ؟؟؟

پری: او چیه امپر ترکوندی !!ما میایم دنبالت …کجایی؟

-پری اخه شما ها ماشین دارین؟

صدای ایسان بلند شد :((داریم خوبشم داریم !))

-چی ؟؟؟

پری:هیچی بابا ماشین پیچونده 

-من سوار ماشین اون با رانندگیش نمیشم 

پری :چرت نگو ۴ سال منتظر همین بود که مارو یه روز خودش با ماشین ببره کجایی حالا ؟؟

-دم خیابون مدرسه 

پری: اوکی سی یو 

-درد !بدو ها منو نکارین اینجا البته اگه زنده برسین …

گوشی رو قطع کردم .نگاهمو دوخته بودم به ساختمون مدرسه …چه زود تموم شد …چه خاطره هایی …آهی عمیق کشیدم …این ارمانم یه زنگ نزد …جهنم !

رفتم به پارک روبه روی مدرسه .شلوغ بود و پر از رنج های مختلف سنی .دلم چه قدر تاب میخواست …اما نه تاب های بچگانه و استریله ی پارک های جدید و نه جلوی اون همه آدم و اون نگاه های خیره …میتونستم ولی روی نیمکت بشینم و فکر کنم به رفتار های آرمان …و این کج خلقی ها و قاطی کردنای گاه و بی گاه و بادلیل و بی دلیلش …من از پس خیلی چیزا بر اومده بودم پس میتونم اخلاق ارمان رو هم با خودم عوض کنم …اما اون یه مرد ۲۴ سالست …شخصیتش شکل گرفته …نمیشه که به این اسونی عوضش کرد ...

ماشینی روبه روم بوق زد .سربلند کردم ایسان پشت ماشین نشسته بود و پرستو کنارش و صدای اهنگ رو تا جایی که میتونستن زیاد کرده بودن .دوتا خل  و دیوونه !هرچند نمیشد از فکر رفتارهای بی منطق ارمان گذشت ولی باز هم با دوستام بودن بهتر از فکر  کردن و به نتیجه نرسیدن بود !ایسان تا کمر از شیشه ی ماشین بیرون اومد:((اوممم جونم برسونمت خانوم ؟ماشینو داری؟؟؟))

-صبر کن یه لحظه

ایسان:چرا؟؟؟

-دارم نذرو نیازامو با خدا فیکس میکنم سالم بمونم !

زبونی براش دراوردم و سوار شدم .

سلام و علیک صمیمانه ای کردیم.ایسان هیجان زده بود ولی خوب میشه گفت خوب میروند البته اگه اشتباه گرفتن گاز و ترمز رو موقع رسیدن به دست انداز فاکتور بگیریم..!

پری:چت بود تو ؟؟؟

-هیچی 

ایسان :مال مرغاس به جوجه هایی مثل من و تو ربط نداره !

-دقیقا !

ایسان :میگم که …حتما تا لب مرز رفتن راشون ندادن !

دوتایی با هم زدن زیر خنده و من با حرص نگاشون میکردم :((میشه انقدر چرت و پرت نگین ؟؟؟))

پری:حالا جدی چی شده ؟؟؟

-مثل همیشه …گیر دادنا و قاطی کردنای یهویی …گند زدنای به همه چیز …اخرم نتونستم لباس بگیرم دیگه .خیلی گیر الکی میده انگار من خودم نمیدونم !ولش کنی …

ایسان :اوووه چیه سفره دلتو واسه ما پهن کردی؟؟؟مگه کسی مجبورت کرده ؟

اگه میبینی نمیتونی هنوزم وقت داری .وقتی اونقدر هول هولی تحت تاثیر جو قرار میگیری و …

پری:عه ایسان ول کن توام !

ایسان:چی چی رو ول کن؟؟؟به یه ماه نکشیده خبرش به مارسید که چی شده ؟اره از خانوم خواستگاری کردن در جاهم جواب داده جالبیشم اینجاست که نه از گذشته ی طرف میدونه نه شغل مشکوکش …

با عصبانیت بهش توپیدم :((تو از کجا میدونی چیزی نمیدونم ؟؟؟))

ایسان کمی صدای ضبط رو پایین اورد و گفت :((نمیدونی دیگه نمیدونی فقط بین خودت و واقعیت یه دیوار کشیدی کاغذ دیواری قشنگ قشنگم واسش گذاشتی و از تصویر و دنیایی که واسه خودت ساختی لذت میبری هرازچند گاهیم میای لب پنجره ی رو دیوارت واقعیتو میبینی و حالت گرفته میشه …تو اصلا فکر کردی به این چیزا ؟؟؟به خاطر ۴ تا شمع و پلاک عاشقونه همه زندگیتو …

-ایسان بهتره بس کنی من خیلیم راضیم!

ایسان :بله کاملا واضحه از همین عصبی بودنات …بدبخت اینجوری باشه و بخواد هرروز یه حسن خلق اقا فاش بشه که به ۳ سال نکشیده سکته میکنی بیچاره ی ساده اون شهاب ۵٬۶ ماه بود اومده بود جلو واسه این خانوم اخرش گفت نه! به خاطر گذشته ای که داشت هرچند هزار بارم اظهار پشیمونی کرده بود و هیچ اخلاق بدی ازش ندیده بود !اما تو چی ؟به خاطر یه ساعت همه چی رو فراموش کردی و الانم نمیخوای هیچی رو قبول کنی !فقط وقتی باهاش تنهایی 

پرستو:ایسان بسه !چه خبره ؟؟

ایسان :ده خوب خواهر من مونده بود رو دلم چیه وایسم اینا رو نگم که بدبختیشو ببینیم و باهم به عزا بشینیم ؟؟؟این قضیه مشکوکه !

-چی چی رو مشکوکه ؟؟؟هرکی اومد به عاشقیش اعتراف کرد مشکوکه ؟؟؟

ایسان :نه !خریت نخبه ای مثل تو و سادگیش مشکوکه!

بغضی گلومو چنگ میزد تا حدی راست میگفتن اما نمیخواستم باور کنم …نه نمیشد باور کرد.

پرستو:ایسان بعد این همه وقت با هم اومدیم بیرون خرابش نکنین …!

اما من تو خلسه ی غم انگیز و اینده ی نامعلوم خودم فرورفته بودم…صدای اهنگ کرکننده ای که از ماشین بقلی و قاه قاه پسرایی که توش نشسته بودن هم نتونست از فکر بیرونم بیاره …

پرستو :ایسان بپیچ اونور شاخ تو شاخشون نشو توروخدا ایسان 

ایسان :عمممرا !پسره ی خر منو مسخره میکنه ؟؟؟

ایسان با ماشین بقلی کل انداخته بود و با شتاب میروند و لایی میکشید …پرستو هم با اعصاب خردی منعش میکرد 

ایسان :پری کمر بندتو ببند بشین عقب انقدر جیغ جیغ نکن ببینم چی میگه پسره ی خر!

پرستو به ناچار کمربندشو بست و درحالی که زیر لب حرف میزد به عقب تکیه داد ….ماشین پسرا چسبونده بودن به ما …ایسان در حین رانندگی سرشو هم میکرد بیرون و جوابشونو میداد …فقط صدای زنگ گوشیم تو اون شلوغی تونست به حال خودم بیارتم …اسم ارمان روی صفحه ی گوشی بود …بردارم ؟؟؟برندارم ؟؟؟

-ایسان کم کن صدای اونو !

اما توجهی نمیکرد .به ناچارگوشی رو توی همون شلوغی جواب دادم :((الو ؟))

ارمان :الو سارا کجا رفتی تو ؟؟؟

صداش با صدای اهنگ و قهقهه های پسرها و جواب های ایسان و جیغ های پری مخلوط شده بود …

-الو …

ارمان :بهت میگم تو کدوم گوری الان ؟؟؟

صداش نمیرسید …فقط الو الو میکردم …تقریبا عربده زد:((سارا صدای کدوم نره خریه داره میاد از بقلت ؟؟؟))

ماشین بقلی با ما تقریبا فاصله ای نداشت .پسری که روی صندلی عقب نشسته بود تاکمر خم شده بود سمت پنجره ی من و بلند بلند حرف میزد …لعنتی این خیلی اعصاب داشت الانم تو این وضعیت …ماشین پسرا رفتن جلوی ما  و من هنوز سعی داشتم بشنوم ارمان چی داره میگه ؟؟؟((محض رضای خدا ایسان صدای اون اهنگو …))که ماشین محکم با ماشین جلویی که همون مزاحمای مزخرف بودن برخورد شدیدی کرد و سرم در اثر تکون های ناگهانی ماشین با پنجره ی کناری برخورد کرد …درد بدی تو سرم پیچید …ایسان فرمون رو محکم گرفته بود و پرستو چشمشو با دستش …صدای اهنگ متال کرکننده ی ماشین جلویی هم پس زمینه ی صحنه ی تصادف بود …ایسان به خودش اومد با شتاب از ماشین پیاده شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن سر راننده  ی ماشین …خسارتی که احتمالا ایسان باید به اون ها میپرداخت خیلی بیشتر میشد ماشین گرون قیمتی بود .بی توجه به درد سرم با نگاهی اجمالی به پری از ماشین پیاده شدم و سعی کردم ارمان رو بگیرم …

پری هم از ماشین پیاده شد :((سارا کجا میری؟؟))

ساعت ۹ ونیم شب بود …همینطوری الکی الکی چه قدر فاصله گرفته بودیم !خیابون خلوتی بود و ما ۳ تا دختر تنها بودیم با ۵ تا پسر و دوتا ماشین تصادفی …صدای ایسان هر لحظه بالاتر میرفت ((غلط کردی خسارتمو از تو حلقت میکشم بیرون پسره ی یاغی تفم جلوت نمیندازم ..!))

برقراری تماس …

پسره سینه یه سینه ی ایسان ایستاد و گفت :((گنده بازی در نیار بچه !اصلا سرجمع دوبار پشت ماشین نشستی؟؟؟میدونی فرمون رو با پا میگیرن یا دست ؟؟؟واسه من قدقد نکن الان اراده کنیم میتونیم همه جونتونو بدیم به باد یه نیگا به ساعتت بنداز کوچولو …خیابونم داشته باش که پرنده پر نمیزنه بعد …))

پری:ایسان توروخدا بیا بریم …ایسان ول کن !))

گوشی رو برداشت :((الو …بهت گفتم تو کدوم قبرستونی رفتی هان ؟؟با من سناریوی قهر راه میندازی که بری ور دل کدوم اشغالی؟؟؟))گوشی رو با فاصله از گوشم گرفتم …

پسره بلند داد زد :((بچه ها بریزین بیرون فقط این جوجه ببینه با کیا طرفه صداشو ببره لااقل ))

-ارمان …ما ..

ارمان :صدای کیه ؟؟؟چی میگه ؟؟؟کجایی تو ؟؟؟

پرستو و ایسان تو حصار ۵ تا پسر گیر کرده بودن …ضربان قلبم بالا رفته بود …

-ارمان …دوستام ….ارمان بیا …دارن…ارمان تصادف کردیم اینجا خلوته …

ارمان :ادرس اون خراب شده رو بده ببینم !

ادرسو بهش گفتم و بی توجه به تهدید اخرش به سمت پرستو و ایسانی که هنوز با وجود ترس ملموس تو چهرش جیغ جیغ میکرد و خط و نشون میکشید دویدم …حصار دورشون تنگ تر مشید …جیغ زدم …((بیاین عقب !!!!!))

همشون با تعجب از صدای بلند و جیغم به عقب رفتن …

-دارین چه غلطی میکنین ؟؟؟من همسرم پلیسه زنگ زدم بهشون دارن میان حق ندارین پاتونو یه قدم دیگه جلو بذارین !

عصبانیت و ترس امیخته شده بود و جذبه ای رو برام درست کرده بود که پسرا نرم نرم به عقب رفتن …یکیشون رانندشون رو صدا زد و گفت :((شاهین بیا بریم بابا پلیس ملیس داره میاد درد سر میشه !))پسری که از قضا اسمش شاهین بود گفت :((خب بیاد ما که کاری نکردیم …!))

ایسان باز هم با پررویی گفت :((جدای تصادف و چند لحظه پیش و مزاحمتت بوی گند دهنتو میخوای چیکار کنی اخه بیچاره ؟؟؟))

پسره بازهم به سمت ایسان اومد که دوستش ازش خواست عقب بکشه …کمی باهاش حرف زد و بدون اینکه چیزی بگن سوار ماشین شدن و ماشین رو روشن کردن …

ایسان :هوووی کجا داری در میری؟؟

پرستو:ایسان بیخیال شو توروخدا دردسر میشه بذار برن به جهنم …

ایسان کمی اروم گرفت …رانندشون دستشو از پنجره بیرون اورد با انگشتش نمادی رو نشون داد و گازشو گرفت …حالا بهتر میتونستم صحنه رو تحلیل کنم …

پرستو :سارا سرت …

-سرم چی؟؟

حواسم به هیچی نبود حتی مایع گرم و لزج جریان یافته روی سرم …

ایسان :سرت داره خون میاد!

دستمو به سرم گرفتم …حواسم جمع درد ناشی از سرم شد …تا قبلش چون دل اشوب ارمان بودم حواسم به هیچی نبود …پرستو کمکم کرد بشینم توی ماشین و با دستمال خون روی پیشونیمو پاک کرد..

پرستو :خدایی حالا ارمان داره میاد ؟؟

-اره …بدبخت شدم 

ایسان :وا چرا؟؟؟

-صدای پسرا رو شنیده بود …الان هزار تا فکر …

ایسان :عزیز دل احمقم !انقدر بهش رو نده …تو که کاری نکردی !

با بغض گفتم :((خیلی غیرتیه …))

ایسان :خره !بیشتر خره اه سارا اعصابمو خرد میکنی با پپه بازی هات …فقط میخوای بمونه …فقط میترسی از دستش بدی …

اره میترسیدم …خیلی هم میترسیدم …از تنهایی که دوباره ممکن بود به سرم بیاد میترسیدم …از از دست دادن یکی دیگه از عزیزام میترسیدم …

پرستو :این دستمالارو فشار بده رو سرت برم ببینم اب داریم یا نه 

ایسان :اره صندوق عقب …

حرفش با شنیدن صدای کشیده شدن محکم لاستیک هایی روی اسفالت قطع شد …

ترسیده از ماشین پیاده شدم و به ارمان که از خشم سرخ شده بود نگاه کردم …نگاه خشم الودشو نصیب پرستو و ایسان هم کرد …

ارمان :با جن تصادف کردین ؟؟؟کو اون یکی ماشین ؟؟؟

ایسان با تندی جواب داد :نه خیر !رفتن 

ارمان :جدی؟؟؟من فکر میکردم فقط از این بخاری بلند نمیشه …

اشاره ای به من کرد 

ارمان :نگو همتون لنگه همین تو هوش و ذکاوت !!!!

با صدای ناله ای گفتم :((چه ربطی داره ؟یه گله پسر بودن ما ۳ تا تنهایی اگه میخواستیم حق طلبی هم …))

ارمان پرید وسط حرفمو با صدای بلندی گفت :((تو فعلا خفه شو کار باهات اساسی هست …راه میره این بنده خدا ؟؟؟))

به ماشین ایسان اشاره کرد…

ایسان :باید بره ….

ارمان :بشینین پشت سر من بیاین 

و خودش رفت که بشینه تو ماشینش …در حالی که به شدت حالم گرفته شده بود و از طرف دیگه درد سرم هم بیشتر میشد و دستمال روی سرم دیگه جایی برای خون پذیری نداشت سمت ماشین ایسان رفتم که از  پشت کشیده شدم به عقب …ارمان بود …پاهام جون نداشتن …احساس میکردم الانه که پس بیوفتم …خودمو یه کم رها کردم و پاهامو روی زمین میکشیدم …

ارمان :خوشم میاد خدا خودش خوب جواب میده 

الان وقت زخم بون زدنه اخه ؟؟؟روی صندلی خودمو انداختم …دستمال های خونی رو بیرون انداختم و دوباره مشت مشت دستمال برداشتم …نگاهی به سرم انداخت دستشو اورد جلو که دست بزنه اما سرمو عقب کشیدم :((به جهنم !))

ابرومو جلو دوستام برده بود اون قدر تو پاساژقاطی بازی دراورده بود حالام که با وجود حال زارم باز به رفتاراش ادامه میداد .با سرعت زیادی راه افتاد .جون تو تنم نبود و چشمام سیاهی میرفت …ضعف کرده بودم .نفهمیدم چه قدر از اون خیابون دور شدیم و الان کجاییم و ایسان اینا پشتمون هستن یا نه فقط فهمیدم که ارمان زد کنار و درو برام باز کرد :((پیاده شو تا نعش کشم نشدیم …))

هنوز هم خیلی عصبانی بود .خیلی بی دلیل نبود اما منطقی هم …نه !پامو روی زمین گذاشتم دستم رو به در ماشین تکیه دادم و ارمان زیر کتفمو گرفت .سرم لق میزد …لق خورد رو شونش .همین که نگفت لباسمم کثیف کرد خودش کلی خوب بود !بالاخره با هر سختی بود پام به درمونگاه رسید .چیزی نمیشنیدم …فقط ارمان در حالی که زیر لبی حرف میزد کمک کرد که روی تخت بخوابم …از فرط ضعف ناخوداگاه چشمام روی هم افتاد و دیگه واقعا هیچی رو نفهمیدم …

چشم که باز کردم روی تخت نه چندان نرم بیمارستان نبودم بلکه خونه ی ارمان و روی تخت شاهانه اش ولو بودم .فرورفته تو بالش نرم وسط تختش که بوشو میداد.حالم یه کم بهتر شده بود اما سرم هنوز درد داشت .دستی به سرم کشیدم باند پیچی شده بود .حس کوچک ترین حرکتی رو نداشتم …دوباره میخواستم پلکامو رو هم بذارم که صدای پای ارمان مانع شد .انقدر دلم گرفته بود از دستش که نمیخواستم حتی نگاهش کنم ولی خوب اونقدر گربه صفت نبودم که تو تخت خودش بخوام ساز ناسازگاریمو بزنم .

ارمان :خوبی ؟

-اره 

ارمان :خون ازت زیاد رفته بود 

-ضعف کردم 

ارمان :تقصیر خودت بود 

صدام قشنگ غم داشت …صداش قشنگ خسته بود …

-من …فقط با دوستام رفتم یه دوری …

ارمان :اره منم پیچوندی واسه دوستات 

-نه !تو خودت عصبی بودی وقتی عصبانی میشی توقع داری چیکار کنم ؟بگم عزیزم داد بزن جلو مردم ؟؟؟

ارمان :نه ولی یه همچین چیزی …میتونستی ارومم کنی 

-از پس اروم کردن تو فقط خدا بر میاد 

ارمان :میتونی برگردی …مجبورت نکردم و نمیکنم 

با تعجب نگاهش کردم :((پس بگو …خسته شدی …))

ارمان :نه اتفاقا اینطور که به نظر میرسه تو خسته شدی 

نگاهش کردم …اومد جلو و کنار تخت نشست .خسته شده بودم ؟؟؟کمی …شاید هنوز زود بود …۳ هفته ی دیگه …فقط ۳ هفته …

-تو خیابون داد و بیداد تو هتل داد و بیداد پشت تلفن داد و بیداد جلوی دوستام …

ارمان :من همینم سارا !زود از کوره در میرم …برات غیر قابل تحمله ؟

-نباشه ؟؟؟

ارمان :اهان اونوقت رفتارای تو چی ؟چیک چیک با کسری ٬بیرون رفتن تنها پیش یه مشت پسره ….

-با دوستام بودم اونام مزاحمم شدن

ارمان :با من بودی کسی مزاحمت میشد ؟؟؟

-علت عصبانیتات منم که سرم خالی میکنی ؟؟؟

ارمان :اخلاق من همینه مجبورت کردم ؟؟؟

-من به خاطر تو خیلی کارا میکنم خیلی خودمو سازش میدم اما تو …

ارمان :تو هیچی نمیدونی !مشکل اینجاست …دیگه طاقت نداری نه ؟؟؟خوبه …میدونی چرا ؟؟؟؟؟

-چرا ؟؟؟؟چون پشیمون شدی؟؟؟:

ارمان :نه چون …

-چون ؟؟؟

از اتاق سریع بیرون رفت ….سالی که نکوست از بهارش …اگه این اول زندگیه …قراره بعدش چی بشه ؟؟؟فکری به سرم زد …ناگهانی و خودجوش …دنبال گوشیم گشتم .کنار میز بود .تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم …شماره ی دفتر مرجعم بود که استخاره هم میگرفتن …باید زودتر اینکارو میکردم …چند لحظه ای منتظر بودم …دست اخر اقایی که قرار بود بسپرن برای استخاره دوباره از روی پخش نوای انتظار برداشتن و گفتن :(( خانوم استخاره خیلی بده …اگه معامله است اصلا انجام ندین اگه خواستگار و همسر ایندست خوشبختی نیست و کلا استخاره ی خوبی نبود …انشاءالله که خیره …))وا موندم گوشی رو کناری گذاشتم …خدایا یعنی…بهمش بزنم ؟؟؟یعنی بگم نمیخوام؟؟؟بگم به درد هم نمیخوریم ؟؟؟بگم خوشبختم نمیکنی؟؟؟خدایا من دوسش دارم …با همه ی بد اخلاقیاش…

ارمان ناگهانی اومد تو اتاق و رشته ی افکارمو پاره کرد:((سارا ))

برگشتم سمتش …دیدنش ارومم میکرد …باعث میشد فراموش کنم همه ی بدی ها و سختی های زندگیمو …زندگی گنگ و استخاره ای که بد دراومده بود …

ارمان :نمیخواستم خیلی وقت تلف کنیم کار زیاد داریم وقتم کمه …

تو دستش یه جعبه ی نسبتا بزرگ بود …

ارمان:من اینو دیدم خوشم اومد …بین اونهمه لباس به درد نخور که انگار پارچه کم اورده بودن …اگه مشکلی داری باهاش بگو میریم یکی دیگه …جهنم !

جعبه رو اورد جلو …خدایا یعنی چی گرفته ؟؟؟ولی خیلی ذوق زده شده بودم 

ارمان :نمیخواستم اونطوری بری .باطری گوشیمم تموم شده بود .جعبه رو  دستم داد .از روی تخت بلند شدم و پاهامو از تخت اویزون کردم .تازه متوجه لباسای عوض شدم شده بودم …لباسامو عوض کرده بود ؟؟؟اووف …

جعبه رو باز کردم …اول یه پیراهن سفید با سینه اویزی  چشم گیر …درش اوردم و بازش کردم …از دیدن لباس شاهزاده وارانه و در عین حال پوشیده ی مقابلم دهنم باز شد …چه قدر خوش دوخت بود …چه طرح ماهرانه و خلاقانه ای …همراه یه شنل نه چندان کلفت که باهاش جفت بود و جعبه ی دیگه ای که ارمان کنارم گذاشت کفش بود و خلاصه همه چیز …

ارمان:بده ؟؟

-نه …عالییییه …

ارمان :خوبه 

-مرسی

خندید …میشد باهاش خوشبخت نبود ؟؟؟میشد با ادمی که از خنده هاش قند تو دلت اب میشه خوشبخت نبود ؟؟؟نه …من دوسش داشتم و به نظرمم این کافی بود …لباسو روبه روم گرفتم مقابل اینه ی قدی توی اتاقش …به پوست سفیدم میومد …از پشت جلو اومد …گرمای نفساشو پشت گردنم حس کردم …گردنبدی رو دور گردنم انداخت .و گوشواره های از قرار معلوم سرویسشو کنار گوشم نگه داشت …مامان دوست داشت تو لباس عروس ببینتم …انقدر با وقار …انقدر خانوم …کنار مردی که دوسش داشتم و …دوستم داشت …اروم اروم و تحریک کننده حرف میزد …

ارمان :بهت میاد ….

-چون تو خریدیش …

پشت گردنمو بوسید و دستشو دور گردنم حلقه کرد .اروم پشت لاله ی گوشم حرف میزد …موهای تنم سیخ شده بود …

ارمان :بپوشیش یه بلایی سرت میاد …خانوم  چشم سبز من …

-چه بلایی؟

ارمان :غلط کرده چشمی پشت خانوم من باشه 

-اوممم

ارمان :البته اگه خودم چشمت نزنم …

-ارمان …من نمیخوام برگردم …من هنوزم راضیم …

ارمان :من از اولشم راضی بودم …عمراهم برگردم …شمام غلط کردی برگردی !

-ارمان !

ارمان :یعنی ….ایشالا که برنمیگردی دیگه ؟؟؟

-نه …من هستم تا اخرش …ارمان 

ارمان :جونم

- اون کی بود پشت خط که اعصابتو بهم زد ؟

ارمان :هیچی …یکی از همکارا بود 

-اهان …

معلوم شد که نمیخواد بهم بگه …یعنی کی میتونست باشه ؟؟؟تلفنش زنگ خورد .با دپرسی نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت .:((این لباسه رو بپوش تا من برم جواب بدم …))

تو اتاق نمیتونی جواب بدی خوب عزیز من ؟؟رد رفتنشو با نگاه دنبال کردم …اهی کشیدم و با هر سختی بود لباسو تنم کردم اما نمیتونستم زیپ پشتشو ببندم .منتظر موندم تا ارمان برگرده .بعد از حدود یه ربع در حالی که با اشفتگی دستشو لابه لای موهاش میگردوند به اتاق برگشت .

-چی شده ؟

ارمان :هیچی

-پوشیدم …زیپشو برام میبندی ؟

نگاهی سرسری و اجمالی انداخت و گفت :((نمیخوادخوبه دیگه …من خوابم میاد ))

-چی شد باز؟

ارمان :هیچی سارا من خوابم میاد …اینجا ولویی؟؟

لباسمو از روی تخت برداشتمو به بیرون اتاق رفتم .نه شب بخیری …نه کشکی نه چیزی …حق داشتم بغض کنم …به خودم حق میدادم …دوباره برگشتم به همون اتاق دوره ی کاری….چند دقیقه ای با همون لباس و بغض توی گلوم روی تخت نشسته بودم …که خوابم نبرد .لباسمو عوض کردم و باقدمای ارومی به اشپزخونه رفتم .گوشی ارمان روی کاناپه بود .وسوسه شدم که برش دارم…اروم اروم رفتم سمت کاناپه …اگه میومد جنگ جهانی راه میوفتاد .گوشیشو برداشتم .خداروشکر رمز نداشت …رفتم به لیست تماسا …میخکوب تو جام موندم ….اخرین تماس از ناهید بود...