صبح روزبعدهمراه باکسری سوارماشینش شدیم وبه سمت

 

شرکت عتیقشون رفتیم توی راه کلی کل کل کردیم

 

اماوقتی رسیدیم کسری جدی شدولبخندشوقورت دادمنم

 

سعی کردم جدی بشم اصرارش این بودکسی نفهمه

 

فامیلیم هرچندفامیلامون تابلوبود😅

 

رفت سمت اتاقش منم واسه اون منشی سری تکون دادمو

 

روی صندلیم نشستم نگاهی به میزووسایل روش انداختم

 

خب حالا بایدچیکارکنم من که چیزی بلدنیستم موبایلمو

 

دراوردمو به کسری زنگ زدم خیلی اروم گفتم:الو کسری

_جانم

_من الان بایدچیکارکنم حداقل وصل کردن تلفنویادم بده

_باشه الان میام وظایفتومیگم

پررو وظایف چیه اه رئیس بازیش گل کرده من یه حالی

 

ازتو اون رفیق مغرورت بگیرم اگه نگیرم وانیا نیستم حالا ببینین

 

کسری بعددودقیقه اومدبا صورت خونسردوخشکی کارامو

 

برام توضیح دادو یه دفترگذاشت جلوم وگفت قرارای

 

امروزه کاربا کامپیوتروهم یادم دادیه بازی هم بودبهم

 

گفت موقع بیکاری بازی کنم نه الان ولی من چشمم همش

 

روبازی بوداونم که فهمیدخندش گرفته بوداما تمام تلاششو کردنخنده

اون روز،تا ظهربیشترباکارم اشناشدم و همینطوربا کارکنان

 

شرکت یه دخترخانومی بودبه اسم بنفشه مرادی که

 

ازاولی که اومدفهمیدم عین من شیطونه ولی سعی

 

میکردخودشو جدی نشون بده فک کنم دستیاریکی

 

ازمهندسا بودمن چمیدونم یه حسی بهم میگفت

 

ازهیرادخوشش میاداینو ازرفتارای حرصی یا دستپاچشم

 

میشد فهمیدوازهمه مهمتراینکه تا اسم

 

هیرادمیومدگوشاش تیزمیشدو کلا توجه خاصی بهش

 

داشت برعکس اون هیرادبه هیچکس توجه نداشت

 

وتنهاکسی که یکم باهاش بیشترحرف میزدکسری بود

 

 

ساعت کاری که تموم شدکسری با هیرادوبقیه خداحافظی

 

کردمنم چنددقیقه بعدش ازشرکت زدم بیرون

 

چندمترجلوترازشرکت جلوی پام ترمزکردسوارشدمو

 

چشکمی زدم اونم لبخندمحوی زدو راه افتادسمت خونه

 

_میگم کسری

_جانم

_محیط کارتون خوب بود فقط خیلی حوصله سربره هیچ

 

سوژه ای نیست

ادم بخنده

 

_تومیخوای کارکنی یابخندی

 

نگاهی به صورت جدیش انداختم متوجه نگام شدسوالی

نگام کرد

 

_خب کارکنار تفریح دیگه

 

روشوبرگردوند:نه اشتباه نکن این دوتا جداازهمن نمیتونن

باهم باشن

 

_دقیقا عین منوتو

 

با تعجب نگام کرد:منظورت چیه

 

_خب منوتو هم نمیسازیم باهم ازبس بداخلاقی همیشه

کل کل داریم

 

خندید:دیوونه ای تو

 

_توبیشتر😜

 

وقتی رسیدیم سریع یه ماکارونی درست کردمو باکسری

 

 

خوردیم البته مجبورش کردم ظرفاروخودش بشوره

 

عصر اون روز کسری بهم گفت هیراد یه مهمونی گرفته و

 

ازمنم خواست باهاش برم اما من که حاضرنبودم سریع یه

 

دوش گرفتمو یه لباس شیری رنگ کوتاه پوشیدم

 

موهاسشوار کردم اتوکشیدم یه ارایش تقریبا ملایم 

 

 

صدای زنگ اومدسریع شالومانتومو پوشیدمو زدم بیرون

 

یه جوراب شلواری رنگ پاهم پوشیده بودم دروکه بازکردم

 

کسری لبخندمحوی زد:بالاخره قیافت قابل تحمل

 

شد،راسته میگن دخترا با ارایش یه چیزدیگن 

 

 

با حرص لبخندی زدم:بازخوبه ما دخترا بایه چیزی

 

میتونیم تغییرکنیم شما پسراچی که هیچ جوری نمیتونین

 

خوشگل شین تازه اگهباشگاه نبودکه شهرپر مارمولک بود

 

 

کسری خندید:خوشم میاد هیچوقت تو جواب دادن کم

نمیاری

 

_به تورفتم

 

_خیلی خب اگه اماده ای بریم

 

_بریم

 

توی اسانسورمتوجه تیپ کسری شدم یه پیراهن

 

سفیدشیک ویه کت اسپرت قهوه ای تیره چه بهش میاد

عوضی😂

 

وقتی رسیدیم یه خانمی که به نظرخدمتکارمیرسیدبهمون

 

خوش امد گفت ومنو بردسمت یه اتاقی تا لباسامو عوض

 

کنم کسری گفت:وانیا جان لباساتو عوض کردی کنار اون

میزه منتظرم

_باشه

بادستش میزی رونشون دادکه هیراد روش نشسته بود

 

مرتیکه مغروریه سلام به من نکرد فقط به کسری اشاره

 

زدبیاداحمق

اگه من حال اینونگیرم وانیا نیستم یه جوری توروازتخت

 

 

غرورت بیارم پایین که خودتم توش بمونی

 

به تصویرخودم توی اینه نگاه کردم یه دخترعروسک

 

 

خوشگل😍چقدر من خودشیفتم میخواستم برای خودم

 

 

بوس بفرستم که پشیمون شدم زشته این حرکات کلی ادم

 

 

میادمیره میبینن میگن دختره رد داده والا😂

 

دل ازاینه کندمو زدم بیرون هیرادبا اخم ظریفی کنارکسری

 

نشسته بود یه پسرودختردیگه هم اونجابودن دختره یه

 

لباس قرمز کوتاه تنش بودو موهاش پسرونه بودپسره هم

 

یه کت مشکی جفتشون خوشگل بودن ولی دختره عملی

 

بودپسره چیزی روتعریف میکردو کسری و اون دختره

 

میخندیدن ولی هیرادخیلی خشک نشسته بود

 

روبروی میزایستادمو با لبخندگفتم:سلام

 

 

همشون بهم نگا کردن بجز،هیرادکه نیم نگاهی

 

کردونگاشودوخت به پیست رقص منم بی توجه به بقیه

نگاکردم

کسری:ببخشیدمعرفی نکردم وانیا دخترعموم پیمان

 

وپریسا خواهروبرادرای صمیمی والبته پسرخاله

 

ودخترخاله ی هیراد

 

 پسره بالبخندمتشخصی دستشو اوردجلو:خوشبختم

ازاشناییتون 

 

منم خیلی محترمانه باهاس دست دادم:منم همینطور

 

پریسا:وای توچه نازی عزیزم خوشبختم گلم 

 

بااونم دست دادم:نظرلطفته ممنونم

 

بعدازاون نشستم وپیمانو پریسا مشغول حرف زدن شدن

 

خاطرات جالبی ازمادربزرگشون میگفتن ومن به خنده

 

میفتادم چندباری صدای خندم بلندشدکه

 

هیرادبا اخمای توهم نگام کردمعنیشو نفهمیدم

 

 

اخه به توچه خودت نمیخندی میخوای زندگی

 

روبه بقیه هم زهرکنی عوضی