همونطور وا رفته به اسم ثبت شده ی روی گوشی خیره شدم ...باور نکردنی بود... یعنی خودش این همه حساسیت و تعصب نشون میداد و اخر کار هم خائن بود؟؟؟

نه... نباید ندونسته قضاوت کنم اصلا نباید میرفتم سر گوشیش اما پس این تماس های مشکوک و اعصاب خورد کن اشفته گر چی ان ؟؟؟ تکلیف اینا و مرموزی شون چیه ؟؟؟

((اینجایی ؟ اومدم بهت بگم بیای تو اتاق خود...))

حرفشو نیمه تموم گذاشت . از خجالت داشتم آب میشدم ... خدای من بلوا راه نندازه ... اما از طرف دیگه اونقدر عصبانی و برافروخته بودم که اصلا نمیخواستم به امکان عصبانی و دلگیر شدن ارمان فکر کنم

ارمان تو یه حرکت گوشی رو از دستم کشید :(( خوبه دیگه ... عین بچه کوچولوها باید این چیزارو از جلو دستت برداشت ... هنوز نمیدونی موبایل یه وسیله ی شخصیه؟؟؟) از جام با شتاب و روحیه ای مدافعانه بلند شدم :(( نه خیر میدونم... اما چیز دیگه ای که باید بدونم دلیل اینهمه اشوب به پا کردن و قاطی بازی های توه که همه چیو تو پنج دقیقه بهم میزنه....))

-جدا؟؟؟ حالا فهمیدی؟؟؟ نتیجش چی شد خانوم دکتر؟؟؟

-نتیجش واضحه...تو من بدبخت ساده رو گیر اوردی واسه وقتی که از اون طرف ناهید جونت بی ملاحظگی کرد دقه دلیشو سر من خالی کنی!

پوزخند تصنیعی زد و گفت :(( خوب خوب .... افرین دیگه چی ؟؟؟

از شنیدن حرفش و دیدن رفتارش جری تر شدم و ادامه دادم :(( دیگه چی؟؟؟ واقعا که وقیحی ! با این همه ریلکسی جلوی من وایسادی و به همین ملایمت راجع به خیانتت و خائن بودنت و عوضی بودنت و ...))

-بسه دیگه ببر صداتو ! تو فقط از روی همون یه میس کال...

-یه دونه ؟؟؟ اگه یدونه بود ی چیزی ولی دقیقا تو تک تک لحظه هایی که قاطی میکردی همین شماره و همین دختره ی نکبت بهت زنگ زده بود!

-بعد اونوقت کاشفه خانوم! تو از رو همچین تطابق تایم ها و میس کال ها یه همچین نتیجه گیری کاراگاهانه ای کردی؟ اره ؟؟؟ مدرک دیگه ای داری؟؟

-مدرک دیگه ؟؟؟ هه! تو راجب حس ششم زنا چیزی میدونی ؟؟؟ چیزی که صدتا کاراگاهم رو میکنه از اولشم معلوم بود یه ریگی تو کفشته...!

با عصبانیت دستامو مشت کردم و به سمت پله ها رفتم که از پشت گردنمو کشید و منم دی پیش جیغ نسبتا بلندی کشیدم.

-خوب هنوز مونده بود...حس ششمتو بذار دم در نون خشکی ببره! ببین با من یکه به دو نکن امشب اعصابم خط خطیه میزنم خودم سرت و میشکنماااااا!

-تو کی اعصابت سر جاشه و مثل ادم عادیه که حالا بخواد درست باشه...!

اون ناهید کیه هان؟؟؟ غیر از اینه که تو خودت با عالم و ادم لاس...

تو صورتم و تو فاصله ای کمتر از یک میلیمتری داد زد :(( خفه خون بگیر سارا ! به خداوندی خدا یه کلمه ادامه بدی یه بلایی سرت میارم !)) صورتش سرخ و ملتهب شده بود و چشماش باد کرده ... ترسیدم ... کمی اروم گرفتم . به محضه اینکه ولم کرد فشنگی پله هارو بالا رفتم . کیفمو از تو اتاقش برداشتم . لباسم و پوشیده نپوشیده تنم کردم و بازهم با سرعت از پله ها پایین اومدم . ساعت نزدیکی های 3 صبح بود.

روی کاناپه نشسته بود و سرشو تو دست گرفته بود . به محض دیدنم از روی کاناپه بلند شد و گفت :(( کجا این موقع شب ؟؟؟ میری تو اتاقت کپه مرگتو میذاری فردا مفرستمت خونه داییت خودم ))

-لازم نیست جناب شما برید به سوگلیتون برسید ... تا درو باز کردم با شتاب اومد سمتم که منم سریع درو باز کردم ... اما دوباره دستشو محکم روی در کوبید که بسته شه و از فرط محکم بودن پربش شیشه ی کار شده روی در پایین اومد ... هین بلندی گفتم...یه تیکه از شیشه ها داشت میوفتاد روی سرم که با دو دست کشیدتم تو بغلش...اونقدر از دین افتادن شیشه ها شوکه شده بودم که نفسمو تو سینه نگه داشتم و تو بغل ارمان جمع در حالی که دستام و مشت و جمع کرده بودم جا خوش کردم...اما اغوششم عصبی بود و بدتر ادم و نا اروم میکرد .

-بذار برم !

-سارا این بار اخره که دارم میگم تو از اینجا این موقع شب هیچ جا نمیری مگه اینکه من بمیرم و یا اینکه پای خودت قلم شده باشه !

با بغض از این همه ظلمش گفتم‌ :(( خودت خسته نمیشی از این دموکراسی هات ؟؟؟ ارمان حالمو بم یزنه این خشونتا و تعصبای احمقانت... من هیچی ... من به قبر خودم ... به خونه ی خودت رحم کن !

-تو نگران خونه ی من نباش...

جلوی در اایستاده بود و با دست اشاره میکرد که برگردم بالا ... با عصبانیت قدم برداشتم برم بالا و در همون حال گفتم :(( داری خسم میکنی... تکلیفت با خودت معلوم نیست...تو این مدت یه روی خوش ازت دیدم که اونم اون روز اول بود ... مگه یه دختر نوزده ساله چقدر میتونه تحمل کنه و با اخلاقای تو بسازه ؟ چه قدر ؟؟))

-سارا بس کن تورو به روح مامان بابات بس کن...

-روح مامان بابای من و قسم نده  . من میخوام حرفامو بزنم . فکر کردی همه چیز اینور اونور شیک بردن و لباس انچنانی خرید و ایناس ؟؟؟ اره؟؟؟ نه اقا تو یه بار مثل ادم برخورد ...

رشو گذاشته بود روی ستون وسط خونه ... از ستون که سرش و جداکرد خون دماغش به لبش رسیده بود...

-خاک به سرم ارمان ! بینیت !

راه رفته رو با شتاب برگشتم و کیفمو همون وسط راه انداختم روی زمین ... دستشو به بینیش  گرفت و اشاره کرد چیزی نیس...جعبه ی دستمال کاغذی رو از روی میز برداشت و به سمتش گرفتم...

-چت شد یهو؟؟

-اعصاب میزاری واسه ادم که بخوای رشته ی دماغ بزاری ؟؟

عذاب وجدان گرفته بودم ... دستشو از روی بینیش کنار گرفت . کوپه ای از دستمال هارو روی بینیش گذاشتم  ازش خواستم بشینه...

-سرت و بگیر بالا ... اهان ... وای ارمان صورتت چه داغه... ببخشید بخدا نفهمیدم دارم چی میبافم و تحویل میدم...ارمان خوبی ؟؟؟ ارمان ...عزیزم؟؟

سرشو تکون داد که یعنی خوبم. دستشو بالا اوردم و گذاشتم روی دماغش.به اشپزخونه رفتم از توی کیفم پارچه ی سفیدی که معمولا همیشه همراهم بود رو دراوردم و مرطوب کردم . همون قدر سریع توی کابینت ها دنبال گل گاو زبون گشتم و مقداری هم گذاشتم که دم بکشه ... اونقدر از یه خون دماغ ساده ترسیده بودم که حال خودم از ارمان بدتر بود ! دستمال مرطوب و به ارومی روی صورتش کشیدم و دستمال های خونی رو انداختم سطل . چشماشو بسته بود و هنوز هم داغ بود...

-ارمان خوبی؟؟؟ بهتری ؟؟؟

فقط ناگهم کرد . نگرانی تو تموم سلولای بدنم موج میزد ...

-دکتر رفتی ؟؟؟ ارمان چیزیت نباشه یه وقت

-هیچیم نی

لبمو به دندون کشیدم و گفتم :((بمیرم الهی ... ارمان ببخشید خوووب؟؟؟؟))

خنده ی بی رمقی زد و گفت :((من تو رو ببینم خوووب ؟؟؟ (شاههگوش)

بابا من که چیزیم نیس یه خون دماغه دیگه اون پماده هم که داده بودی تموم شده وقت نکردم برم بگیرم الانم فشار عصبی بود دوباره... اصلا انگار رگهای بینیم ترکید...))

-ببخشید

-نگرانی؟

پلکامو روی هم گذاشتم...

-سارا

-جونم

به چشمام خیره خیره نگاه کرد انگار که میخواست چیزی بگه

-ارمان چی شده ؟؟؟

باز هم فقط نگاه کرد و دست اخر سرشو پایین انداخت و گفت :(( هیچی من میرم بخوابم ))

قلبم داشت از تو سینم بیرون میزد...مطمئن بودم میخواست یه چیزی بگه...یاد گل گاو زبون دم کشیده افتادم

یه لیوان پر با نبات پر کردم و بردم بالا . خواب نبود . فقط دستاشو گذاشته بود رو چشمش و به سقف اتاقش نگاه میکرد .

-این و بخور ... من میرم همون بالا

-نه بیا همینجا ... چیه اون ؟

-گل گاو زبون

روی تخت نشست . لیوانو دادم دستش تا حالا انقدر نگرانی به این شرینی رو تجربه نکرده بودم ...بی اختیار لبخند محوی زدم . تا نصفه از لیوان و خورد و دوباره داد دستم:((مرسی))

-پرید وسط حرفم:((اذیت نکن بیا بگیریم بخوابیم دیگه قشنگ صبحه...))

نگاهی به ساعتم انداختم :(( پس تو بگیر بخواب من یه کاری دارم انجام میدم میام))

-چیکا داری باز این وقت صبح ؟

-میخوام نمازمو بخونم

-اهان ... بیا همینجا بخون خب

-باشه...

همیشه ی خدا نماز خودن من یه تشکیلات مفصل داشت...با همون تشکیلات مفصل وضو گرفته به اتاقش برگشتم . سجادمو پهن کردم و بعد از اون همه تشویش و استرس و دعوا و غوغا اروم گرفتم...حتی اگه 3 هفته ی دیگه هم برای همیشه میدم همسر ارمان پناهی و بازهم این کج خلقی ها و بهونه ها و عصبانیتاش ادامه پیدا میکرد بازهم دلم گرم بود به بودن خدایی که هست...نماز تموم شد...یاد استخاره ی بد افتادم...لبمو گزیدم...نه نه ...خوب ممکنه اشتباهی شده باشه...یاد ناهید افتادم ... سریع سر برگردوندم سمت اران که در اوج ارامش بهم خیره شده بود

-ارمان ! ناهید چیکارت داشت ؟؟؟

-تو کل نمازت داشتی به این فکر میکردی؟؟

-چیکارت داشت ؟؟؟

-ناهید همکارمونه ...باهاش پروژه داریم کار داریم... هم تو کار واردات ساز و هم تو کارای دیگه

-ارمان...مگه میشه؟؟؟

-مگه نمیبینی تو کشتی و اینور و اونور هم هست ؟؟؟ خوب همکاره دیگه الانم دوباره باهاش پروژه داریم

الانم دوباره دهن منو...استغفرلله 

-مطمئن؟؟؟

-نه اون دختره با سی و خرده ای سال سن معشوق و جاودانه منه !

خندیدم ...((ارمان این کار تو چیه ؟؟؟ انقدر مرموز و مشکوک و غیر قابل گفتنه ؟؟؟))

-اوهوم

-تو پلیسی؟

-نه

-اممم وزیری؟

ارمان با خنده گفت ـنه

-سربازی؟

-نوچ

-عههه سرباز گمنام امام زمانی ؟؟

بلند خندید و گفت :(( شاید‌!))

-مسخره ی لوس

-حاج خانوم بیا جمع کن بگیریم بخوابیم ... من پخش پخشم...

-منم پخش توام ... پخش زنده

-بیا بیگی بخواب مزه نریز ... این چی بود به من دادی ؟؟؟ من چرا انقدر تو خلسم؟؟؟

-بذار یه بار تو عمرت اروم باشی ... به نظرم میرسه بعضی وقتا خودتم از این عصبانیتات کلافه ای

-من دائم الکلافم

جانمازمو جمع کردم . دوباره لباس تو خونه ایمو گوشه ای از اتاق پوشیدم و به تخت خواب گرم و نرمش رفتم . ارمانم با غرغر میگفت:(( انگار من نامحرمم))

هردو روی یه پهلو خواب بودیم ...دستش دور کمرم حلقه شد و دست منم زیر بالشم رفت ... تو گرگ و میش صبح ما تازه به مامن امن خواب پناه میبردیم ... به دقیقه نکشیده نفسای ارمان منظم و اروم شد و نشون دهنده ی این بود که خوابش برده . همیشه ی خدا که به قول ایسان دم پنجره ی واقعیت ها اتفاقی میوفتاد که دوباره برگردم به دنیای خودمو باور ها و ارزو های خودم ... برمیگشتم به ارمان خودم ...نه ارمانی که گاه و بیگاه خستم میکرد و کلافه ...مشکوکم میکرد و بغض رو تو گلوم مینشوند . همیشه انگار قسمت نبود خیلی به این به ظاهر واقعیت ها فکر کنم و تشون غرق شم...خودمم این دنیارو بیشتر دوست داشتم اونقدر گه حتی اسخاره رو هم باور نمیکردم...خودم و حس و شکم رو هم باور نمیکردم ... شکی نبود دیگه اخه...خوب بنده خدا تضیح داد که اون دختره ی لجن متاسفانه همکارشونه و داره اذیت میکنه ... چرا باید دروغ میگفت... واقعا چرا؟؟؟ فقط از ته دلم میخواستم اخلاقش بهتر بشه و یه کم اروم بگیره چون اینطوری هم برای خودش بد بود و هم برای من ... به ارومی روی اون یکی پهلوم چرخیدم... رخ به رخ چهره ی خوب و مردونش ... چی میشد اخلاقشم به همین خوبی بود ؟؟؟ چی میشد مثل وقتایی که خوابه ارامش داشت؟؟؟

مثل پر بچه ها خوابیده بود...اروم...و هرم نفساش داشت دیوونم میکرد...باورم نمیشد این پسر خوش برو روی کج خلق مغرور پسر منه ! مرد منه فقط سه هفته ی دیگه مونده ...به اینکه قطعی بشه بودنمون ... رسمی رسمی ... متعهدانه و مثل همه ی زوج های دیگه... قلب من از فرط هیجان وایمیستاد تا سه هفته ی دیگه...!

زودتر از اون چیزی که فکرش و میکردم گذشت...چه قدر دویدیم از این پاساژ به اون پاساژ از این خدماتی به اون خدماتی...لباس ارمان و گرفتیم برای درست کردن خونه از یه خدماتی چند تا کاگر گرفتیم...یه خونه تکونی اساسی و تزیین باغ به بهترین وجه ممکن...همه چیز خوب بود و همونطور که میخواستیم . ارمان تو این مدت اصلا عصبانی نشد . بیشتر ساکت بود و میخندید...من شاید بر خلاف عروسای دیگه کار انچنان زیادی نداشتم چون قرار نبود موهام معلوم باشه که بخوام درستشون کنم . از بابت این قضیه ناراحت نبودم هم خودم معذب نبودم به خاطر یه شب و هم ارمان راحت تر بود . با این وجود برای میکاپ ساده ای برای صورت و کار های دیگه...از زر دست ارایشگر بودن اصلا حس خوبی نداشتم...خسته میشدم و حالم از حرفای رایج بین ارایشگرا به هم میخورد...فکرم فقط پیش ارمان بود . الن داره چیکار میکنه الان کجاست چیزی خورده اصلا خوابیده ...خداروشکر میکردم که جز کسری هیچ کس دیگه ای خبر از نسبت من و ارمان نداشت ... این خودش جای امید داشت ! اینکه ارمان هیچ کس هیچ کس و از فامیل و اشنا و خواهر و ...نداشت که به مراسم عروسیش بیاد خیلی غم انگیز بود...هنوز هم روی این و نداشتم که ازش بپرسم چه بلایی سر خونوادش اومده و یا اینکه اصلا بلایی سرشون اومده یا  جای دیگه ای زندگی میکنن...یا خیلی چیز های دیگه

صدای ارایشگر من و از فکرم بیرون کشید:(( اخه حیف عروس به ان قشنگی نیست...بابا یه شب که هزار شب نمیشه عزیزم...))

ترجیح دادم جوابش و ندم و بزارم هرچی دلش میخواد بگه...

دوباره گفت :(( مطمئنی برای موهات...))

-بله مطمئنم

((اوممم خیلی خب...ببین خودت و ...پریوش بیا ببین چی ساختم))

نگاهمو به اینه دوختم باورم نمیشد که این همون من روزهای قبل باشم...تغییر در تک تک عناصر چهرم مو میزد . پریوش مسئول همشون بود انگار و یا اوستا کارشون...چه میدونم...اومد بالای سرم (( ماشالله ماشالله...ماه شب چهارده که میگن همینه...سارا جون بیا تا هنوز این اقا دوماد نیومدن یه عکس بگیریم برای ژورنالمون...))

-نه نه نمیخواد الان ارمان میاد

-یه عکسه خیلی وقت ...

-نه نمیخوام شرمنده...

وارفته جور عجیبی نگام کرد که انگهر حرف خیلی عجیبی زده بودم ... از روی صندلی بلند شدم و تو اینه ی قدی خودم و نگاه کردم...ایسان و پرستو هم همراهم اومده بودن به همون ارایشگاه . پرستو مثل همیشه ساده و شیک بود . ایسان با کمی افراط بیشتر...

هردوشون با دیدنم خشکشون زد. با لبخندی گفتم :((چی شده؟؟))

ایسان:سارا این تویی؟

-اوهوم

-بیشرف چی شدییی !!!!

پرستو : سارا عین فرشته ها شدی ... ماشالله

ایسان:من جای اون بدبخت دلم لرزید

با خنده ای کمی مغرورانه و راضی به سمت اینه برگشتم...سنگینی نگاه های تحسین برانگیز رو روی خودم حس میکردم...حرف ایسان گل سرخ روی گونم میکاشت...

چه عروس خوشحالی!

ی ربع نیم ساعت دیگه ای توی ارایشگاه موندیم و کارها همه تموم شدن...یکی از  ارایشگر ها خطاب به ما گفت :((اقا دوماد اومدن...) دلم هری ریخت...هول شده بودم و مضطرب بودم اوووف من تا شب که اینطوری دووم نمیارم!

پرستو کمکم کرد ک از پله ها راحت تر پایین برم و ایسان هم زودتر رفت دوم در تا اسفند دود کنه...با دیدن ارمان یه لحظه مکث کردم . فیلمبردار مشغول بود... نه بابا افرین...بایدم اسفند دود کرد برای یه همچین دومادی که دارم کیلو کیلو هندونه زیر بقلش میزارم.

سلام دوباره ای گفتم . جواب داد و با لبخند و پرستیژ خاص خودش در ماشین دوباره عوض شدش رو باز کرد .

دیوونه میگفت من از همون بچگی نذر داشتم ماشین عروسیم یه 630 سفید باشه....عروووسک مثل عروسم

منم میخندیدم...یه حس هیجان انگیز و خیلی خاص بود که تاحالا تجربه نکرده  بودم...مسلمه چون تا حالا عروس نشده بودم. ارمان بر خلاف من کاملا اروم بود . نشست توی ماشین...میدونستم الان صورتم گلستون شده از سرهی. نگاهی بهم انداخت و در حالی که داشت راه میوفتد گفت ((سارا خیلی خوب شدی وجدانا...))

با شیطنت گفتم:((اصلشم همینه...))

-بله بر منکرش لعنت...

با وجود اصرار های فیلمبردار بازهم ارمان دل میخواست فقط گاز بده.

ماشین و همون صبح تحویل گرفته بود و ذوق ماشینم داشت ! بعضی وقتا فکر میکردم ماشنو از من بیشتر دوست داره ! بالاخره با غرغرای فیلمبردار به خونه ی ارمان رسیدیم...ساعت حدودای 7 و نیم بود. توی همون مدت کوتاه رفتارش خیلی خوب شد بود و اصلا عصبانی نمیشد. با خوشرویی و خنده ی هرچه تمام تر کمک کرد تا از ماشین بیرون بیام. قسمتی از باغ رو برای عقد اماده کرده بودن..دل توی دلم نبود...سر پایین تر از همیشه روی صندلی های مخصوص نشستم و ارمان کنارم...لحظه هایی که دیگه تکرار نمیشدن داشتن برام رقم میخوردن...تک تکشونو از بر میکردم...

سعی کردم خودم و جمع و جور تر کنم و بتونم فکرمو متمرکز کم روی صفحه ی قرانی که برامون باز شده بود. سوره ی نور بود...

خوبه باز طلاق نیست !

همونطور که عاقد مشغول خوندن خطبه ی عقد شد و زندایی قند میسابید و ایسان و پرستودو سر پارچه ی بالا سرمونو گرفته بودن دوباره با خودم درگیر شده بودم...

((این دیگه تهشه...همین الانشم اگه بگی نه خیلی دیر نیست...یه کم فکر کن میتونی کنار بیای؟؟؟)))

-دوشیزه ی مکرمه خانم سارا صداقت فرزند محسن..

((معلومه که میتونی کنار بیای فقط باید سعی کنی اروم نگهش داری و بهش تسلی خاطر بدی...اروم اروم میتونی رازای زندگیش و باز کنی و بتونی برای حل مشکلاتش راهی پیدا کنی!))

-ایا وکیلم شما را به عقد ارمان پناهی در بیاورم؟؟؟

عروس رفته گل بچینه...

((لعنتی نه نه! الان وقت این فکرا نیست ! تا اینجاشو اومدی غلط میکی جا بزنی ! تو قول دادی ! به خودش به خودت...نمیتونی بزنی زیر قولت ! نمیتونی بازم بزنی زیر خواسته ی قلبیت...نمیتونی حستوندید بگیری...!))

ـ عروس رفته گلاب بیاره...

((اما اگه بد شد چی ؟؟؟ اگه استخاره خودشو نشون داد چی ؟؟ اگه از چاله ی تنهایی بیوفتی تو چاه نامردی و بدخلقی و دروغ چی؟؟؟اگه...))

-برای بار سوم میپرسم...عروس خانوم ... ایا وکیلم؟؟...))

قرانو بستم و بوسیدم..((با اجازه ی بزرگترا......بله))

صای دست و سوت توی باغ پر شد...بیشتر مهمونا رو نمیشناختم . رومو برگردوندم طرف ارمان

میخندید...دلم میخواست همون وسط ماچش کنم ولی خوب نمیشد !!!

حلقه ی تک برلیان اصلی که خریده بود رو دستم کرد و جفت همون حلقه رو هم من توی دستش...شیرینی عسلی که با انگشت توی دهنم گذاشت از تموم رویاهای بودن باهاش به موندنی تر بود یه کم خجالت زده بودم...از فکر به بعد از مراسم دل توی دلم نبود...به خاطر همین هم نفهمیدم کی رفتیم سمت جایگاه ویژه و کی ارمان بیشتر مهمونا رو بهم معرفی کرد...فقط دوچیز و فهمیدم...حضور ناهید و پوزخندش ! و سنگینی نگاه های غمناک کسری...نگاه غمناک؟؟؟ نا خوداگاه زیر نظر گرفته بودمش... یه جور خاصی نگاه میکرد...انگار که به یه عزیز از دست رفته نگاه میکنه...جرقه ای توی ذهنم زد که صلاح دیدم که تو اون لحظه به اون قضایا زیاد فکر نکنم...توجهم به گروه ارکستری که گوشه ی حیاط داشتن اماده میشدن جلب شد...ما دوباره سرجامون نشستیم واینبار بعضی اوقات دوستای اران و گه گداری مامان بابای ایسان یا دایی و زندایی میومدن پیش ما و تبریک و این صحبتا. ولی بازم حواسم پیش کسری بود...این چرا اینطوری شده؟؟؟اومد جلو و کنارمون . میخواست چیزی بگه اما انگار کلمات مورد نظرشو پیدا نمیکرد. دست اخر دستشو روی شونه ی ارمان گذاشت و گفت :((خوشبخت بشی داداش...من یه جایی کار واجب دارم شرمندتم باید برم...خداحافظ!))

ارمان هم همونطور برادرانه و معمولی تر از کسری تشکر کرد و خداحافظی...چرا داره میره؟؟؟ ناهید هم با دیدن کسری دنبالش راه افتاد ... عین کنه ها فقط دنبال کسری بود ! ارکستر کار خودشونو شروع کردن مهمونی قاطی بود و فقط من عروس با چند نفر از مهمونا حجاب داشتیم.

وسط باغ کم کم پر میشد از ادمای مختلف که تو هم میلولیدن. ارمان به سمتم اومد و گفت:((بلند شو دنبالم بیا))

با تعجب نگاهش کردم.دستمو گرفت و بلندم کرد. به سمت انتهای باغ میبردم.

سمت ویلای دومی که ندیده بودمش ! از همون راه باریک و قشنگ ردم کرد

-ارمان کجا داریم میریم؟زشته خوب؟؟!

-زشت پیرزنه تو بیا الان دیگه کسی حواسش نیست

شونه به شونه هم راه میرفتیم. انتهای باغ و کنار همون ویلا یه ضبط گذاشته بودن.والاچیق بزرگی هم تزیین شده بود . با کنجکاوی دنبالش میرفتم...بردم وسط همون الاچیق...

-خوب شده؟؟؟

-عالیه ارمان!!!

-کار خودمه...

-افرین داری اقا

-برای تو....فقط!

با خنده ای سرمو پایین انداختم.فاصلمون خیلی کم بود...

-تو از من میترسی؟

-نه!

-خجالت میکشی؟

-نه

-دوسم داری؟

ـمعلومه که دوستت دارم ارمان...!

-حالا خوبه...خیالم راحته

-از چی؟؟

-از اینکه میمونی و میتونی !

دستش و سمت ضبط دراز کرد و دکمش و فشار داد.

-سارا میخوام باهات برقصم

خندیدم:((خوب برقص!))

اهنگی درست مناسب فضا و زمان در حالپخش بود . قبلا یه بار شنیده بودمش . خوانندش رضا شیری بود...دوسش داشتم.

من به تو علاقه مندم دوس دارم با تو بخندم!

دوس دارم که این چشامو با تو رو دنیا ببندم!

خودمو به دست گریه روی شونت می سپارم!

گریه هام از سر شوقه شوق این احساس زیبا

دلخوشی به با تو بودن کارمه هر شب همینجا

دوس دارم هرجا که میری با تو باشم هم قدم شم

دوس ندارم که یه لحظه از تو دنیای تو کم شم!

من به تو علاقه مندم دوس دارم با تو بخندم!

 

-هیچوقت نمیدونستم که انقدر حرفه یی ای !

ارمان : خیلی چیزارو نمیدونی رجبم...

-چه حرفای ضد و نقیضی... این همین تو نبودی که میگفتی من ازت نمیترسم؟؟؟

-از تو اره...ولی این حرفات...

اهنگ ریپلی میشد

-سارا این یه زندگیه جدیده...میدونی که باید امادگی خیلی چیزارو داشته باشی؟

-اره

-خوبه ...دیگه اومدی...پای قولات باش

-من پاشون هستم !

صورتشو نزدیک تر اورد و دستش و دور کمرم حلقه کرد . لباش مماس با گوشم بود :((مبادا عروسک به این نازی کم بیاره ها...))

-ارمان گفتم اینطوری حرف زن میترسم !

-تو که انقدر ترسو نبودی...

احساس کردم به آنی عوض شده...حالم از اهنگ دوباره در حال خوندن به هم میخورد...دلم شور میزد...نگاهش و لحن حرفاش بهم ارامش نمیدادن...فقط میترسوندنم...ملتمسانه نگاهش کردم :((ارمان این شوخیا قشنگ نیست!))

-من زیاد اهل شوخی نیستم...

داشتم قالب تهی میکردم...نگاهی به ساعتش انداخت:((باید بریم شام لیدی!))

از این لیدی گفتن هام بدم اومده بود...دلم شده بود مخلوط خربزه و عسل انگار!!!اروم بگیر دختر اروممم...هیچی نیست داره مسخره بازی در میاره...این پسره دیوونس دیگه... از اینکارا زیاد میکنه تو که میشناسیش! روی صندلی هایی که دور تر از فضای خورن شام دیگران بودن نشستیم. دستام یخ زده بودن و دیگه ملتهب و هیجان زده نبودم...انگار یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود ارمان تیکه ای جوجه به سمت دهنم نزدیک کرد...دستمو به نشونه ی نفی تکون دادم. فقط لیوان نوشابه رو برداشتم بلکه راه گلوم باز شه

-چرا اشتها نداری؟

-نمیدونم...یه چیزی انگار تو گلوم گیر کرده..

-اومممم اخی اخی ...جوجه کوچولو...لقمه گنده تر از دهنت برداشتی...!

با ترس نگاهش میکردم...این لحن حرف زدن ها و این کنایه ها بودار بودن...دلم ندای بد میداد...یاد استخاره میوفتادم...یاد حرفای ایسان !

فیلمبردار سمتمون میومد.خیلی ضایع بود . با زور نوشابه دو سه لقمه ای رو که ارمان دهنم گذاشت رو خوردم...فشار روانی روم خیلی زیاد بود...نمیتونستم دیگه بهش نگاه کنم.میترسیدم هر لحظه حالم بهم بخوره...

اونقدر درگیر و مشغول بودم که نفهمیدم کی رمان نه چندان بلند عروسی تموم شده و دایی و زندایی بغلم میکنن...پرستو با شک به ارمان نگاه میکنه و ایسان خشک و خالی تبریک میگه و باغ کم کم خالی میشه و میمونن فقط کارگرایی که باید باغ رو تمیز کنن . باغ جناب مهندس رو ! دستشو میذاره پشت کمرم و به داخل ویلا هدایتم میکنه...شدم مثل جنازه ی یخ زده...منتظر شنیدن هر چیز بدی هستم...

در ویلا رو باز میکنه...تصنعی تعارف میکنه

و تصنعی رفتار...دلم اشوبه اشوبه...دشتمو به ستون میگیرم و  خودم و به مبل میرسونم...دلم میخواد هر چه زودتر به تهت خواب پناه ببرم...

میاد سمتم:((نمیخوای لباستو عوض کنی؟؟؟بذار کمکت کنم!)))

میاد سمتم . از پشت لباس رو باز میکنه. قدرت هیچ حرکتی ندارم خودش با یه اشاره رو پا وای میسونتم...

-چرا انقدر یخ زدی هوم؟؟ مگه عزرائیل اومده سراغت؟؟؟تا 2 ساعت پیش که هول بودی و لپت گل انداخته بود...الان چی شده؟؟؟

لباس رو به سختی باز میکنه...دوباره میشینم روی مبل.به سختی چند کلمه ای حرف میزنم:((من خستم بیا بریم بخوابیم))

پوزخندی میزنه...برگشته به حالت قبل... من مطمئنم این الان پناهیه نه ارمان !

-عزیزم حس ششم زنونت دیر از خواب بلند شد...خیلی دیر...!