صرفا جهت اینکه خرفهم شی16
ارمان:سوال خوبی بود …
-ارمان من واقعا خستم
ارمان :اصلا مهم نیست عزیزممم
و بلند خندید …خیلی مرموز و وحشتناک …قلبم مثل مته به قفسه ی سینم میکوبید .
ارمان :تو چرا انقدر ساده ای هوم ؟؟؟یا بهتره بگم چرا انقدر احمقی دختر؟
کنجکاوانه نگاهش کردم
ارمان :علاوه بر اینکه من کارمو خیلی خوب انجام میدم ولی خریت توام بی تاثیر نبود …خوشحالم که همونطور که میخواستیم تموم شد و از طرف دیگه شروع …جدای این چند وقت احمقانه و خسته کننده که باید با ادم احمق و ساده ای مثل تو سر و کله میزدم…و بازم متاسفانه باید همینکارو یه مدت دیگه ای انجام بدم …البته نه مثل قبل
-ارمان انقدر گنگ حرف نزن من اصلا …
ارمان :نپر وسط حرفم !
صدای دادش زبونمو لمس کرد !با ترس نگاهش میکردم…ترس از قلب و ذهن و لرزش دستام گذشته بود و به نی نی چشمام رسیده بود
ارمان :خب …داشتم میگفتم …اهان …من شنیده بودم ادما وقتی عاشق میشن دیگه عقلشون رد میده …ولی نه دیگه اینطوری…
پوزخند گوشه ی لبش اعصابمو بهم میزد .
دوباره ادامه داد:((فکر نمیکردم اون قدر پاپتی و ادم ندیده باشی که به یه سال نکشیده عاشششق شی …ولی خوب …این ساده بودنت کارو خوب پیش برد …به جز این چند وقت اخر که اعصابم بد بهم ریخته بود از اینکه مجبورم کاملا صوری به یه سری از رفقا یه بی سرو پارو زن خودم معرفی کنم فقط به خاطر دینی که داشتم…(dein ) و مجبورم واسه اینکه مولا درز کار نره کارای چندش اور و مزخرف نامزدا رو انجام بدم …هرچند بازی بدی نبود …یعنی خوش گذشت …چیه ؟ماتت برده چرا ؟؟؟این اخرا داشتی یه کارایی میکردی اگه بیشتر این ناهید زنگ میزد ممکن بود همه چی بهم بریزه پس سعی کردم کمتر بپرم بت…اما خوب من اهل ناجوانمردانه بازی کردن نیستم .تو این مدت به تو خیلی بیشتر از من خوش گذشت …به هرحال اگه هر ادمی هم جای تو بود و یه هفته ای از خدمتکار میکشید بالا نقش معشوقه رو پیدا میکرد ...خوب مسلما بهش خوش میگذشت !اونم اگه گیر ادمی مثل من افتاده بود که کلی دختر واسش سر و دست میشکستن و محل سگ بهشون نمیداد چون ذاتا خوشش نمیومد و حالا مجبور شده تو رو یدک بشه ...
پشت سر هم اما نه تند تند حرف میزد ...با همون ریتم و لحن دونه دونه ی حرفاشو حفظ میکردم و مزه مزه ...دنیای رویایی که ساخته بودم روی سرم اوار شد ...قلبم تنگ شد و تو یه لحظه تموم احساساتی که داشتم تخلیه ...نمیدونم با تموم این اوصاف میتونین بفهمین چی میگم یا نه ...مثل این که یهو از یه بلندی خیلی باشکوه پرتت کنن تو دریای قطب جنوب ...هم اون وسطا بخوری به تیکه های بزرگ یخ و هم یخ بزنی و لمس بشه تموم بدنت ....یه شوک بزرگ ...که حتی نمیتونستم گریه کنم یا داد و بیداد که بپرسم چرا ؟؟؟واقعا چرا ؟؟؟اره من غربتی ٬افتاب مهتاب دیده یا ندیده ٬پاپتی ...تو چرا اینکارو کردی؟؟؟چی اینطوری مجبورت کرد که منو فریب بدی؟؟؟اما نمیتونستم ...فقط همونطور که تو خودم مچاله شده بودم و سرما از هر طرف به خصوص کمرم که لباس از پشت باز شده بود بهم وارد میشد و خیلی ازار دهنده بود ...از سردی لحن ارمان ...
-چرا ؟؟
صدام از ته چاه میومد
ارمان :دلیل جالبی نداشت خودمم خیلی باهاش درگیر شدم اووف اما دیگه کاریه که شده شاید اگه از اول اینجا نمیومدی هم واسه من بهتر بود هم واسه خودت اما اومدی ...شاید اگه کسری رو ندیده بودی و اونم همینطور و مجبور نمیشدم تو اون مسافرت تو رم با خودم خر کش کنم ببرم شاید اگه کسری اونقدر احمقانه چششو رو همه نمیبست و از تو خوشش نمیومد ...اگه ناهید بعد اینهمه سال برنمیگشت و سراغ کسری رو نمیگرفت و تو سرش رویا نمیبافت که تورش کنه ٬پسری که از خودش ۸ سال کوچیک تره رو ....شاید اگه من به اون مدیون نبودم و مجبور نبودم هرچی میخواستو واسش انجام بدم و اگه اون نمیخواست که تورو به دورترین راه ممکن از کسری ببرم طوری که دیگه نبینتت و کاملا لجبازانه ازم نمیخواست که خودم وارد عمل شم تا دیگه قطعی نا امید شه ...قطعا الان من روبه روی تو نشسته بودم تا فلسفه ی تموم رفتارای عاشقونه و تعصبی و مثل ادمای دیگه رو بدم ...توام عین میت نشسته باشی رو به روم و با چشای سبز احمقانت بیشتر از قبل حالمو بهم بزنی ...هرچند سادگی و مظلومیت چشات بالانصاف بعضی اوقات کارو سخت میکرد ...اما من مرد جنگ با گنده تر از توام جوجه ...بدجور تو دام افتادی...
چشمامو بستم و ابروهامو گره زدم ...نمیفهمیدمش ....
ارمان :اما اینا واسه گذشته ای بود که گند زدی و نمیتونی هم جمعش کنی ...من جات بودم یه کاری میکردم این ۶ ماه یه سال بدون هیچ ارتباطی بگذره نه یه وقت فکر و رویا ببافی واسه خودت ارتباط خوب و موثر و عاشقانه و اینا ها ...هه هه نه ...یه کاری نکن از یه در دیگه مجبور شم وارد شم تا یه جای سالم تو کل هیکلت بگردی نتونی پیدا کنی و بشی بدتر از جنازه ...سمت کسری یا هیچ کس دیگه ای نمیری که بخوای اینا رو بگی ٬جلوی مردم مثل خودم نقش بازی میکنی ٬کاری به کارت ندارم چون واسم اهمیتی نداری فقط به پرو پام نپیچ !دیگه باید فهمیده باشی رو قانونام هستم...پا بخوای بذاری روشون ٬بخوای خدای نکرده از مرزام رد شی بد بلایی سرت میارم ...
پوزخند مرموزانه تری زد و گفت :((و به لطف اون ۴ تا کلمه ی عربی اول شب ...کاملا هم مختارم ...حالا دیگه خود دانی ... یه چیز دیگه ...من نه دله ام نه از تو خوشم میاد پس فکر هر رابطه و احساسی رو از سرت بیرون کن !چون خواسته یا ناخواسته هم دیگه اینجا بالاخره کزت نیستی خواستی میتونی بری تو یکی دیگه از اتاقا ...هرچند واسه من که فرقی نکردی! ))پاییش رو که روی اون یکی پاش انداخته بود رو پایین انداخت مقابل کمر و پشت شکسته شده از غمم بلند شد ٬سمت اتاق خوابش رفت و منو با خرده های این طرف و اون طرف پاشیده شده ی غرور و اعتماد و احساسم تنها گذاشت ...دلم چه قدر برای خودم سوخت ...برای عشق بی دریغم سوخت ...برای دل ساده و شخصیت له شدم سوخت ...دلم برای خودش سوخت ...از اتیش عشق بالا گرفته و خفه شدش سوخت ...دلم خودشو سوزوند ...با کبریتی که ارمان به دستش داد ...ارمان حرفاشو زد ٬پرده ها رو کنار زد و همه ی ارمانم سوخت ...تو خودم مچاله میشدم و ریختن ریملم روی گونمو حس میکردم ...واج به واج حرفاش تو ذهنم مرور میشد ...باهمون لحن ها با همون حالت ها و کنار حرف های جدیدش قرار میگرفت ...اوج فلاکت ظاهر میشد و نهایت تنهایی..دوباره ازش میترسیدم ...از تهدید ها و حرفاش و همه ی همه ی کارهاش ...حالم لحظه به لحظه بدتر میشد و عین روباتی که دکمشو فشار داده باشن فقط اشک میریختم ...کاش با تموم بدیاش حداقل از پشت خنجر نمیزد ٬اصلا میزد ولی نه به همه ی احساساتی که برای اولین بار تو عمرم نسبت به کسی داشتم و همه جوره هم خرجش میکردم ولی اون چی ...عشق ٬از گیاه عشقه میاد ...عشقه به دور گیاه دیگه ای میپیچه و از اون تغذیه میکنه و گیاهو خشک میکنه ...عشق با من درست همین کارو کرد ...از ریشه خشکیدم ...چه فایده که شده باشی ماه شب ۱۴ عروس ها ؟؟؟چه فایده که تا چشم کار میکنه بگرده و دهن باز بمونه و همه حرف و حدیث ها شروع بشه راجع به خوبی ظاهر و طرز نگاه و رنگ چشمت ....نگاه و رنگ چشمی که حال به نوعی صاحب دومشونو بهم میزدن ...و اشک شدت میگرفت و تکه ای از ترانه ای تداعی میشد ....
من مبتلا به تو تو در فکر فریب
این حق من نبود
میترسم از فریب از سایه ی غریب
این حق من نبود
این حق من نبود
شکستی عهد تو گفتی نمی بری
کجا بردی دلو کجا بردی دلو
ساکت شدم ولی رضایتی نبود
درد و غمم زیاد شکایتی نبود
شکایتی نبود
منکه به پای تو نشسته ام ولی
شکستی قلبمو گفتی مسافری
این حق من نبود
تو این شهر غریب اسیر تو بشم
با نیرنگ و فریب
نمیدونم چند دقیقه و یا ساعت همونطور نشستم و فکر کردم و غصه خوردم و تو خودم مچاله شدم ....اما این مشخص بود که نمیتونستم همونطور اونجا بشینم و بشینم تا یا خوابم ببره یا اینکه بمیرم از درد و غما...به هر سختی بود دستمو به مبل گرفتم و بلند شدم ...به سختی هرچه تمام تر از پله ها بدون اینکه کفشای اعصاب خرد کن پاشنه بلندمو در بیارم بالا رفتم ...دوباره همون اتاق ...دوباره همون سرگذشت و حتی بدتر ...کیسه ی اشکم پاره شده بود انگاری ...عین جنازه ی متحرک بودم ...نگاهی به خود درون اینه ام انداختم ...این همون عروس اول شبه که ارایشگر از دیدنش کلی ذوق کرده بود؟؟؟یا عروس مرده ایه که تازه سر از خاک براورده ؟؟؟سفیدی صورتم ٬تبدیل شده بود به رنگ پریدگی غیر قابل تحمل و حالم هم قصد بهتر شدن نداشت ...نمیدونستم باید چیکار کنم و به چی فکر کنم ...به ارمان و نهایت عوضی بودنش٬به ناهید و دینش ٬به کسری و عشقش ٬به خودمو سادگیم ...یا به استخاره ای که بد اومد و بهش توجهی نکردم ...به رویاهایی که جلوی چشمم پر پر شدن یا به لباس عروسی که بیشتر شبیه کفن شده ؟؟؟همونطور که رو به اینه به خودم خیره شده بودم پاهام سست شد و زانوهام خم ...چمبره زدم به تختم و با هر سختی بود کفشمو دراوردم و زانومو بغل گرفتم ...حالم از وضع خودمو زندگیم بهم میخورد ....از اون حد بیش از حد ضعف بهم میخورد ...از انتخابم و دل عاشق پیشم بهم میخورد ...از فرط ضعف همونجا کف زمین درازکش شدم ...این تازه اولشه ...
***
یک روز کامل تو اتاق خودمو حبس کرده بودم بدون اینکه لب به هیچ خوردنی بزنم …توی همین یه روز اونقدر شکسته شده بودم که بیشتر به یه زن ۳۰ ساله میخوردم تا دختر۱۹ ساله …اصلا نمیتونستم با خودم کنار بیام …نمیدونستم باید چیکار کنم و این مدتو چطوری بگذرونم . اشتباهات و کارهای احمقانم عین یه فیلم از جلوی چشمم میگذشت و حالم از خودم و شخصیت مزخرفم بهم میخورد…لباس بد خاطره و بد یمن اون شب کذایی رو گذاشته بودم تو کمد …دور از چشمم حتی حال اینو نداشتم از جام بلند شم برم حموم …ضعف تو تک تک سلولای بدنم موج میزد …موهام پریشون و باز بود دورم …با دیدن خودم یاد خانم هاویشان میوفتادم …شاید تیره بخت تر …با خودم خلوت کردم …بدون اشک ریختن و بدون احساساتی شدن …و بدون اینکه خودمو سرزنش کنم .((اتفاقیه که دیگه افتاده خربزه خوردم باید پای لرزشم بشینم …اگه یه ماه دیگه هم همینطوری گوشه ی این اتاق کوچیک لعنتی چمبره بزنم و هی گریه کنم و گریه کنم و عالم و ادم و خودمو ارمان و کسری و ناهیدو لعن کنم هیچی نمیشه و هیچکسم ککش نمیگزه …نمیتونم برای بار دوم زندگی رو از خودم بگیرم …باید بلند میشدم …من قبل از این ازدواج ٬خیلی قبل تر به خودم قول داده بودم تحت هر شرایطی متعهد باشم بهش …به اونی که اون موقع نمیدونستم قراره این همه توزرد از اب در بیاد و نطفه ی رویاها و ارزوهامو سقط کنه …اما من قول داده بودم …با وجود بدترین ظلمی که در حقم کرده بود من هنوزم …هنوزم …ای خدا این دل احمق منو از خواب بیدارش کن که هنوزم دوسش داره …واقعیتو دیده و هنوزم دوسش داره …شاید میشد یه کاری کرد ٬شاید میشد کمی خاطرشو کمی خواهان خودم کنم …اما بهم همین دو شب پیش اخطار داده بود …اب پاکی رو ریخته بود رو دستم …گفته بود که دختر توپ دورو برش زیاده و من بینشون هیچی نیستم …گفته بود از نگاه و چشمام بدش میاد …لعنتی …خودمم دیگه نمیخواستم به چشمام نگاه کنم …ساعت ۱۰ صبح بود …به سختی از جام بلند شدم و بدون نگاه اضافی از اتاق خارج …کاری نداشتم به حرفای مزخرفش …من تو همین اتاق میمونم …ابی به دست و صورتم زدم …نمیخواستم به قیافه ی داغونم نگاه کنم تا وضعم از اینی که هست بدتر بشه.چون بعضی اوقات خیلی بلند بلند با تلفن حرف میزد میشد فهمید که به همه گفته رفته ماه عسل کیش و خونه نیست ٬پس در اینصورت اتفاقا باید خونه میبود …به اندازه ی کافی زندگی به اصطلاح مشترک دوروزمو با بقیه مقایسه کرده بودم …فقط نمک بود روی زخم .نباید بدتر خودمو میباختم …باید جمعش میکردم این تقدیری که خودم واسه خودم رقم زده بودمو …سرنوشتی که دست خودم بود و خرابش کردم .از پله ها پایین رفتم و مستقیما اشپزخونه .از ضعف شدید چشمام سیاهی میرفت.یه تیکه بیسکوییت به سختی خوردم .با برنامه اومده بودم پایین و باید طبق همون برنامه پیش میرفتم .چایی دم کردم و سعی کردم تو کمترین سر و صدایی با مخلفات توی یخچال صبحونه ی درست و حسابی بچینم.اینو میدونستم که اگه بخوام لج کنم یا فرار یا خودکشی و امثال این کارای احمقانه دودش فقط تو چشم خودم میره .باید از راه های دیگه ای وارد میشدم…سرم تو کار خودم بود .غرق افکار به اب در حال جوش چایی ساز نگاه میکردم …((هه هه اینجا رو فکر میکردم فقط واسه خودم سخته که تغییر عنوانتو قبول کنم …نگو خودتم همچی بدت نمیاد همون کزت باشی …))نمک پاش روی زخمم…زخمی که خودش زده بود با خنجرش ٬از پشت …اهمیتی ندادم .
ارمان :هوووی با تواما چیه از فرط شوکش زبونتو جوییدی جوجه ؟هوم؟؟ولی مقاومتت بالا بود خداوکیلی …یه روز تموم از شرت راحت بودم
بازم این من بودم که هیچی نمیگفتم و حتی رومم سمتش برنمیگردوندم .اما انگار تا وقتی صدامو در نیاره قصد بیخیال شدن نداشت …
ارمان :داری خودتو گول میزنی نه ؟؟؟خوشت میاد از گول زدن خودت؟جمع کن بابا این بساطو …یه جوری سفره چیده انگار جدی جدی چه خبره !
نگه داشتن خودم و بغضم داشت سخت میشد …همونطور پشت بهش دستمو به کابینت تکیه داده بودم و به حباب های ابجوش نگاه میکردم …
ارمان :سفره ملکه الیزابتم بچینی من بازم خوشم نمیاد هر صبح با قیافه تو روزمو شروع کنم به اندازه ی کافی تحملت کردم
اگه دوست نداشت …بحثش فرق میکرد …من کار خودمو کرده بودم .سر پایین برگشتم که برم دیدم یهو چشمش گرد شده داره همینطوری نگام میکنه .سر بلند کردم ببینم چش شده ٬چی دیده اما فقط با دهن نیمه باز و چشم گشاد نگاه میکرد .به جهنم !از کنارش رد شدم و کنار پاگرد راه پله چشمم به اینه افتاد و خودمم میخکوب شدم …این منم ؟؟؟چرا انقدر له و داغون ؟؟؟زیر چشمم به اندازه ی ته استکان گود رفته بود.پایین چشمم قرمز بود و مابقی صورتم از فرط بی رنگی تقریبا محو بود …اونقدر گریه کرده بودم مژه هام حالت اشک داشتن و چشمای درشتم خمار شده بود …دلم گرفت …خدا ازت نگذره ارمان …با نفرت از جلوی اینه کنار رفتم .تو اخرین لحظه ها ارمانو از گوشه ی اینه ی لعنتی دیدم که با تعجب باز هم نگاه میکنه .از پله ها بالا رفتم و بعد هم مستقیم حمام.بلکه یه کم صورتم باز شه …تو سکوت خودم غرق بودم و ارمان هم سرو صدایی نداشت و اگرم داشت تا طبقه ی اخر نمیومد .بعد از حمام فقط کمی پف چشمم خوابیده بود و از سرخی زیرش کم شده بود .میخواستم خودمو کمی سرگرم کنم تا فکرم نره سمت بدبختیام …اما کار زیادی نداشتم .تا وقت اذانو همونطوری گذروندم و بعد اماده شدم که نماز بخونم بلکه یه کم اروم بگیرم …که سر سجاده گریه کنم و زاری و از خدا بخوام ببخشتم و کمک کنه …شاید فرجی شد تو این زندگی که گره اش کور شده بود …صدای در ورودی از پایین اومد …پس اقا بیرون بودن …خوبه !من حالم چیه و اون تو چه حالیه …لبمو میگزیدم که مبادا صدای هق هقم بلند شده .باید اروم اشک ریختنو بهتر یاد بگیرم …اوج تنهایی رو حس میکردم و این رو که فقط الان خدارو دارم …اینو که هیچ تکیه گاهی روی زمین نیست که دلم بهش گرم باشه حتی اون مرد غریبه که شده همسر و حتی هم اتاقمم نیست …همونطور که روی سجاده نشسته بودم و توحال خودم نبودم صداش از پشت سر به گوشم رسید و بعدش چیزی رو گذاشت روی جانماز:((اینو میگیری میزنی به صورتت و زیر چشت پفش بخوابه ))بدون اینکه چیز دیگه ای بگه از اتاق رفت بیرون و از توی راهرو گفت :((یه وقتم فکر نکن نگرانت شدم و اینا …این کارو کردم چون نمیخوام پس فردا اگه فلانی و بهمانی گفتن بیاین خونمون و اینا قیافتو نبینن قضیه ۳ بشه !گفتم صرفا جهت اینکه خرفهم شی مادمازل)) نگاه لرزونم رفت سمت کرم مارکداری که روی جانماز بود …چه قدر سخته خدای من …خودت کمکم کن لطفا !هرچند من به حرفت و مشورتت بی اهمیت بودم …
***
من کار خودمو میکردم و ارمان دست از حرفای سراسر کنایش بر نمیداشت و من هم حرفی نمیزدم .تو اوج سکوت و صبر کار خودمو میکردم .مثل بقیه ی خانوم ها …باید یه فکری به حال این زندگی بی تحرک و افسرده میکردم …حالم داشت از خودم بهم میخورد از بس که بی خاصیت شده بودم.تو فکرم بود قبل از شروع دانشگاه ٬یه کلاسی ثبت نام کنم .ماه عسل ارمان و من مثلا دیگه تموم شده بود و میرفت سر کار .بعضی شبا نمیومد و بعضی وقت ها هم اونقدر دیر که ناخواسته یا تو تخت خواب از این پهلو به اون پهلو شده بودم و یا خواب بودم .چهرم به حالت عادی برگشته بود .با گذشت یه هفته از زندگی به اسم جدیدی که تنها فرقش با گذشته صفحه ی دوم شناسنامه و تهوع اور تر بودنش بود ٬دستم اومده بود که رفتن رو مخ ارمان و کار کردن روش خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم …از شب عروسی به بعد دیگه هیچ لباس بازی نپوشیدم …وقتی دلش با من نیست پس محرمم نیست …فقط روسری و شال سرم نمیکردم .
تو خونه داشتم میپوسیدم و اونقدر هم خسته و کلافه بودم که حال اینو نداشتم از خونه برم بیرون …ارمانم هیچی رو به روی خودش نمیاورد .فاکتور تیکه انداختناش دقیقا طوری رفتار میکرد که من نیستم و اصلا حضورمو حس نمیکنه .اون روزهم یه روز خیلی عادی و مسخره بود فقط با تفاوت اینکه ساعت ۵ بعداز ظهر ارمان زنگ زد .
-الو
ارمان :اماده باش یکی از دوستام امروز خونش دعوتم کرده
-خوب دعوتت کرده باشه
ارمان :با مخلفات دعوتم کرده
الان یعنی منظورش از مخلفات من بودم !
-حوصله ندارم دوستای تورم نمیشناسم
ارمان :ساعت ۸ من میام حاضر بودی که هیچی نبودی یه جور دیگه بر میدارم میبرمت
و بعد هم گوشی رو قطع کرد !اینکه خونه ی یکی از دوستاش دعوت شدیم به منزله ی این بود که باید باز هم نقش بازی کنه و من چه قدر بدم اومده بود از بازیگری و تاتر و هرچی نقش و بازیه تو دنیا !! شاید اگه فکر این نبود حاضر میشدم اما نمیخواستم نقش بازی کنم .پس همونطوری عین بچه تخسا به روی خودمم نیاوردم چی خواسته و روی کاناپه دراز کشیدم جلوی برنامه های یکی از یکی چرت و پرت تر تلویزیون و ماهواره .اصلا نفهمیدم کی شب شد و ساعت ۸ و کی ارمان اومد .فقط صدای نسبتا بلندشو شنیدم که گفت :((واسه چی اینجا نشستی؟؟؟با من لج میکنی ها ؟مگه بهت نگفته بودم حاضر شو ؟))
-بی مخلفات برو !بگو مخلفات مریضن!
ارمان :بخواب تو جوب بابا !پاشو فقط یه ربع دوباره بهت وقت میدم که حاضر شی
-اصلا برام اهمیتی نداره !
چند لحظه ی مشکوکی هیچی نگفت ولی بعد دستاش دور بازوهام حلقه شد و بلندم کرد …خیلی شیک تویه حرکت !
-بذارم پایین !!!!
ارمان :با من لج میکنی اره ؟؟؟رو دار شدی اره ؟؟؟بزنم لهت کنم ؟
-غلط کردی !بذارم پایین من با تو بهشتم نمیام !
ارمان :فعلا که اینجا رو با حضورت کردی جهنم بسه …
-بذارم پایین …!
از روی هوا منتقلم کرد به روی شونشو همونطوری معلق بردم طبقه ی بالا و مشتایی که به پشتش میکوبیدم هم فایده ای نداشت فقط حصار دستاش تنگ تر میشد !
ارمان :بهت نگفتن با همقد خودت بازی کن بچه ؟
-من نمیخوام بیام
ارمان :اصلا اهمیتی نداره …مثل اینکه همون معلومه باید با زور حالیت کرد کلا
توی کمد دنبال لباس میگشت .برده بودم اتاق خودش و لباس های نویی که هنوز مارکشون بهشون بود هم تو اتاق خودش بود .منو پایین هم نمیاورد !از توی کمد لباس و کفش و شلوار و شال برداشت و بعد با شتاب انداختم رو تخت
-هوی وحشی چه خبرته ؟
ارمان :زبونتو نگه دارهااا کلت میره بالا دار بخوای اینطوری زبون درازی کنی !یه مدت خفه خون گرفته بودی از شرت راحت بودم …بیا اینارو تنت کن یالا
-تنم نمیکنم
ارمان :بازم باید با زور وارد عمل شم…خیلی خوب اتفاقا همچین بدم نیست
-برو گمشو من اصلا نمیخوام باهات …آییی روانی ول کن موهامو
یه جوری از ریشه موهامو گرفته بود که حس کردم از ریش و بن کنده شدن !
ارمان :انقدر سربه سر من نذار !بهت گفتم بذار بدون تنش بگذره این چند وقت خوب؟؟؟من اعصاب سر و کله زدن با تو یکی رو دیگه ندارم !
اونقدر محکم موهامو گرفته بود که اشک تو چشام جمع شد .
-خیلی خوب ول کن موهامو
در حالی که دستاشوشل میکرد گفت :((با این موهاش ..چیه مو فر قهوه ای !هر چی ادم بدش میاد سرش میاد …مو باید مشکی باشه و لخت !نه اینطوری عین گوسفند !))اونقدر تو یه لحظه تخریب شخصیتی شدم که درد موهام یادم رفت .از اتاق رفت بیرون تا حاضر شم …روی تخت نشستم و توی اینه نگاهی انداختم .با دست گوشه ای از موهامو گرفتم و بعد با انزجار ولشون کردم …اون از هیچی من خوشش نمیومد …بیشتر از خودم متنفر میشدم !موی لخت مشکی دوست داشت یعنی ؟؟؟مثل موی ارام ؟؟؟پس چرا …صداش مانع فکر کردنم شد :((تمومه ؟))
-نه
ارمان :ده یالا دیگه اههه !
سلیقش تو انتخاب و ست لباس خوب بود …لباسش شیک بود .تو اون مدت هرچند کاملا ساختگی و بی اساس بود فهمیده بودم هرچی که باشه رو بحث لباس و چطوری بودنش حساسه .خودشم لباسی نمیپوشید که تا نافش باز باشه یا از پشت و پایین و بالا کم داشته و یا از اینجور موارد که کم نبود .سرم انقدر در گرفت بسکه محکم موهامو گرفته بود که حتی نمیشد موهامو با کش یا کیلیپس ببندم .فقط شونش کردم و به ناچار شالمو انداختم روشو رفتم بیرون …هنوز تو خودم بودم و سرمم خیلی درد میکرد !
دم در ورودی بودم که دوباره گفت :((چه خبره مو افشون کردی؟؟همینم مونده با این وضعیت تو برم بیرون ابرو واسم نمونه …جمع کن خودتو بابا !))
-به لطف سرکار سر و ریشه ی موهام اونقدر درد گرفت که اصلا نمیشه با چیزی بستش والا من خودم این چیزا رو بهتر از تو حالیمه
ارمان :بله خوب کاملا از سلیقه ی انتخاب لباست معلوم بود…این دیگه به من ربطی نداره یه جوری جمعش میکنی …بدو
با عصبانیت نگاهش کردم و کیلیبسی برداشتم …دست که به موهام میزدم درد سرم تا دندونمم پیش میرفت …خیلی وحشی بود .
-نمیتونم …سرم درد میکنه خیلی
ارمان :بازم میگم به من ربطی نداره یه جوری ببندش
با هر سختی بود بستم و خواستم دوباره برم که گفت :((نگفتم اون بالا برج بساز !گفتم جمعش کن !مثل بچه ادم ))
-خیلی مزخرف گیر میدی
ارمان :چون کارات مزخرفه از پایه چلمنگی
خودش اومد جلو .حرکاتش عصبی بود .شالو انداخت رو شونم و کیلیبسو باز کرد
ارمان :نیگا کن …قد توپ والیباله
-کوچک تر از این موهامو جمع نمیکنه
خیلی شل موهامو بافت و بعد همونطور هم شل پیچوند دست اخر هم کشمو از روی اپن برداشت و دور پیچش موم بست…چه روش شیک و جمع و جوری ! خیلی حرفه ای بسته بود! دستی به موهام زدم
ارمان:دیدی شد !مشکل اینه که کرم داری اره !
-مشکل وحشی بازیای توه اره !
ارمان: یه کار نکن با تیغ از ته همشونو بزنم …میدونی هم که اگه زیادی بری رو نروم اینکارم میکنم …پس زبون پشت دندون بگیر و کم چرت بگو ٬ خیلی دلت میخواد یادت بیارم من مجبور شدم تورو بیارم اینجا و تو این خونه و همون عنوان مخلفات بهترو پیدا نمیکنم …به عنوان مخلفات ببرمت اینور اونور و بگم چی ؟؟؟اوه مای گاد دیس ایز مای لاو؟؟؟ ها ؟؟؟اشتباه نکن منم همچین ادم بدشانسیم هرچند به یه ورمم نیست و کلادختر جماعت با هم توفیری ندارن ولی دقیقا متضاد اون چیزی که حداقل قابل تحمله رو مجبورم تحمل کنم …چشای سبز و موی فر و صورت گچ !بدون ذره ای جنم و جربزه و ۴ تا چیز به درد بخور …یه ادم ترسوی ابله و ساده …که فقطم بلده گریه کنه ! اوووف !راه بیوفت دیرم شد …
و خودش زودتر از من از در خونه بیرون رفت …شونه هام هی خم تر و خم تر میشد و سرم پایین تر …احمقانه حقو میدادم بهش …دلیل و ماجرای دینش به ناهیدو نمیدونستم و حقو میدادم بهش که باید موجودی مثل منو تحمل کنه …اصلا شخصیتم با چیزی به اسم اعتماد به نفس بیگانه شده بود …دلم میخواست از سطح کل دنیا همه ی اینه ها رو جمع کنم ...
اصلا ادم سردردی نبودم .یعنی هر دردی داشتم ولی سردردی نبودم …اما اونقدر توی ماشین سرم درد میکرد و میکوبید که حس میکردم الانه که منفجر شه .ارمان بازم در حال تلفن حرف زدن بود و صدای اهنگو کم کرده بود .علاقش به انریکه قبلا واسم روشن شده بود . پنجره رو پایین کشیدم و دستمو همونطور که تکیه داده بودم به شیشه رو روی سرم گذاشتم و اروم مالیدم …اما هرلحظه دردم بدتر میشد …توی کیفم هم اثری از هیچ قرص و دارویی به جز اسپریم نبود.با عجز نگاهمو دور گردوندم …ناخوداگاه داشبورد و باز کردم و گشتم …با دیدن یه بسته قرص که حتی نمیدونستم چیه کلی ذوق کردم اما همون موقع ارمان با مخاطب پشت تلفنش خداحافظی کرد و گفت:((چیکار میکنی؟چی برداشتی؟))
-قرص
ارمان :قرص واسه چی ؟بده من ببینم این چیه ؟
قرصو از دستم گرفت.تو ترافیک و دور دور اندرزگو گیر کرده بودیم.
ارمان :اینو واسه چی میخوای؟
-سرم
ارمان :ای کوفت !چیکارت کردم مگه ؟؟؟این به درد تو نمیخوره
-چرا میخوره …
ارمان :اینو دوستم اونروز تو ماشین جا گذاشته بود …فروزمایده بیا بگیر به دردت میخوره کوفت کن !
-فروزماید ؟؟؟
ناخوداگاه خندم گرفت …
ارمان :ببند نیشتو !گفتم دوستم جا گذاشته بود میبینی که دستم نخورده !
خندمو جمع کردم .میدونستم که فروزماید قرص رفع یبوست و راحتی ادراره …به دردم نمیخورد
-حالم بده سرمم درد میکنه نمیتونم
ارمان :اگه فک کردی با این فیلما من این همه راهو برمیگردم باید بگم کورخوندی
-بابا بزن کنار یه داروخونه بغل حداقل برم یه ژلوفنی ٬استامینوفنی چیزی بگیرم
ارمان :لازم نکرده که اونجا همش تو چرت باشی نه خیر بهش محل نده خوب میشه
-بابا مگه ..
ارمان :یه کلمه دیگه حرف بزنی یکی دیگه میزنم پس کلت تا زبونتم قطع شه ها …
دیکتاتور پست …چشمامو از فرط درد میبستم و باز میکردم …تاحالا در این حد هیچ وقت سردرد نداشتم …واقعا میشد فهمید که اصلا براش مهم نیستم …واقعا میشد فهمید که خریدن اون کرم هم به خاطر ابروی خودش بوده و بس …
تا خود رسیدن به خونه ی دوستش چشمامو بسته بودم و سعی میکردم به قول خودش به دردم بی اهمیت باشم و محلش ندم …اما نمیشد انکار کرد که ذره ای بهتر نشده بودم .ماشینو متوقف کرد و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :((میریم اونجا …الان مثلا من و تو یه زوج خیلی خوشبختیم از ماه عسل برگشتیم کلیی هم بهمون خوش گذشته خیلیم راضییم…لازم نکرده از بغل من جمب بخوری به خصوص بری سمت زن دوستم واینا …اسم دوستم کیارشه اسم زنشم شوکا .این فیلم سردرد و ایناتم جمع میکنی …وای به حالت اگه گاف بدی یا ابروی منو ببری …خود دانی حالام پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم …به نظرم جای اون دوتا شغلی که داشت اگه رییس حزب دیکتاتور بود موفق تر میشد و پولدارتر .با ماشینش جوری برخورد میکرد که دختربچه ای از عزیز ترین عروسکش …خیلی حس بدیه که از یه ماشینم کمتر باشی …
با فاصله از هم قدم برمیداشتیم و قرار بود تا چند دقیقه ی دیگه نقش دوتا عاشق رو بازی کنیم که از سایه هم بهم نزدیک ترن و …
ساختمون بزرگ و مجللی بود .طبیعی بود که دوستاشم مثل خودش باشن .زنگو فشار داد .اونقدر سرم درد میکرد که هرصدایی دردشو چند برابر میکرد.
-ارمان داداش میزدم ریموتو ماشینو میاوردی تو
ارمان :سلام …نه بابا نمیخواد شما فعلا درو بزن ما خودمون بیایم تو
-اخ شرمنده بفرمایین …
درو به داخل هل داد و کنار کشید که مثلا من اول برم تو .چون میترسید که از پنجره ای چیزی نگاه کنند …سمتم اومد و زیر کتفمو گرفت و گفت :((خوب …شروع شد !))
نما و داخل ساختمون کاملا ایتالیایی بود …غرب زدگی فاحش !اما الحق که باشکوه و چشم نواز بود .ارمان یه جوری بهم چسبیده بود که انگار میترسه فرار کنم …از این نزدیکی ساختگی بین مون حالم بهم میخورد .اینطور که معلوم بود خونشون طبقه ی ۱۳ .طبقه ی اخر …و سرم هر لحظه بیشتر پیش میرفت تا به انفجار .
ارمان :بهت گفتم جمع کن این بازی سردردو !
چشممو دوباره باز کردم و سعی کردم راست بایستم .در اسانسور که باز شد اقای تقریبا ۳۰ و یا ۳۵ساله ی خوش تیپی دست به جیب منتظر ایستاده بود .ارمان همونطور که سرش پایین بود نگاه جالبی به اقایی که به نظر همون دوستش بود انداخت و وقتی از اسانسور خارج شدیم باهم سلام و احوالپرسی کردن. و منم که به زور خودمو روی دوپام نگه داشته بودم سلام اروم و خجالت زده ای کردم .کیارش قیافه ی خیلی معمولی داشت و صورت ۶ تیغ که هیچ وقت خوشم نیومده بود .دستشو به سمتم دراز کرد.نمیدونستم چیکار کنم …سرمو پایین انداختم و گمونم ارمان بهش یه جوری فهموند …
کیارش:او ببخشید …نه که من خیلی با خصوصیات این عروس خانم جدید اشنا نیستم …شرمنده بفرمایید …
فضای داخلی خونه هم کاملا بنای ایتالیایی بود و سقف خیلی بلندی هم داشت …پامو که داخل خونه گذاشتم و داشتم شونه به شونه ی ارمان راه میرفتم برخورد جسمی رو با پام حس کردم …فک کردم پام خورده به چیزی اما دیدم که اون چیز داره تکون میخوره …سرمو پایین گرفتم ببینم چیه …اونقدر از دیدن ماری که دور پام میپیچید شوکه شده بودم که حتی نمیتونستم جیغ بزنم …فقط چشمام گرد شده بود و خیلی اروم و نا مفهمون گفتم :((ما …ماا ...مار !))
طوری که فقط خودش فهمید و گفت :((عه …بیا اینور بابا نترس زهرشو کشیدن عزیزم …منم اولش خیلی باهاش مشکل داشتم …))من در چه حالیم و این داره چی میگه …فقط در اون لحظه اونقدر ترسیده و شوک زده بودم که سرمو کامل توبازوی ارمان فروبردم …برای اولین بار تو عمرش شعورش رسید باید چیکار کنه …تویه حرکت کمی بلندم کرد و از قسمتی که مار به چه بزرگی دورم میپیچید دورم کرد …ولی بازم فکر میکردم هنوز ماره تو پام میپیچه …و تنم مور مور میشد …
صدای زنونه و رسایی به گوشم خورد:(( به …سلام …تازه دوماد !))نمیتونستم سرمو از بازوش جدا کنم چون به تنهایی نمیتونستم رو پام وایسم !
ارمان :سلام شوکا خانم …شما هنوز این ماره رو دارین ؟؟؟
خندید و گفت :((تازه میخوام براش جفتم پیدا کنم …موجود دوست داشتینه …))
ارمان :((بله خوب …ولی فعلا از فرط دوست داشتنی بودن هنوز هیچی نشده پیچید به دست و پای این خانوم ما…ادم عادیم اینو اولین بار ببینه غش میکنه دیگه چه برسه به سارا که کلا فشار پایینه …))
شوکا :ای وای من …خوب تو که میدونستی این مدام اینجا واسه خودش جولون میده ..باید از قبل میگفتی که من ببرمش اتاقش …بهرامی بیا ((آنا )) رو ببر …
مردم پاک عقلشونو از دست دادن …واسه مارش اسم گذاشته انا …واسش اتاق گذاشته میخواد جفتم بگیره براش …
دستی با ملایمت روی گونم کشیده میشد …مطمءنا ارمان نبود چون تا همینجاشم خیلی تحمل کرده بود که من تو بغلشم !
-عزیزم خوبی ؟؟؟بهتری .؟؟؟ارمان کمکش کن بشینه این دختر رنگ به رخسار نداره …
سرمو از شونش فاصله دادم به محض اینکه نشستم با بی رمقی گفتم :((سلام …ببخشید من …یه کم …))
شوکا :اشکالی نداره فدات شم …بیا این اب قندو بخور …اینم ارامبخشه خوبه برات بخور بهتر میشی چیزی نیست …))
اخخ جون ارامبخش الان سرمم بهتر میشه !با حجب و حیایی که خدایی ساختگی نبود لیوانو گرفتم و اروم اروم سر کشیدم .
شوکا :بهتر شدی خوشگله ؟
-بله ممنون …
شوکا :تاحالا مار ندیده بودی ؟؟؟
چشمام حالا بهتر میدیدن ..تونستم چهرشو انالیز کنم .چشم های عسلی و پلک های افتاده ٬دماغی که قوزش توی ذوق میزد ٬لب باریک و اندامی فوق لاغر …ابرو های تاتو شده و موهای کوتاه دیزلی شرابی …پیراهن قرمز کار شده و ست جواهر با نگین های درشت یاقوت …خلاصه تیریپ پولداری ولی قیافه مستضعف !
-نه ندیده بودم …از حیوون ..یعنی خیلی نمیسازم با حیوون !
شوکا :طوری نیس ادما با هم فرق دارن من ازت معذرت میخوام ارمان باید بهم میگف …همین که با اخلاقای این میسازی خودش کلی هنره !
ناخوداگاه خندم گرفت که با اخم ارمان جمعش کردم …
مهمونی کسل کننده ای شده بود و یه مشت سوال تکراری که چی شد با هم ازدواج کردین و کجا همدیگرو دیدین و از این حرف ها
شوکا :میدونی عزیزم یه وقت فکر نکنی فوضولم و این حرف ها …اماالحق که بدست اوردن دل این پسر از سحر و جادو هم گذشته …خیلی شوکه شدم ..ما موقع عروسیتون ایران نبودیم …ولی واقعا تعجب کردم …جزو محالات بود !
چشمکی زد و گفت :فکر کنم باید برام یه کلاس بذاری
به سختی خندیدم ..همه میدونستن که رام کردن ارمان غیر ممکنه و من ابله …
شوکا خانم گرم و صمیمی بود و خیلی زود مچ میشد .اما من نمیتونستم مثل اون باشم و خیلی معذب بودم و دوست داشتم هرچه زودتر برگردیم خونه …سردردمم خوب شده بود اما مدام پشت میز غذا هوا برم داشته بود نکنه یه جک و جونور دیگه ای از سر و پام بالا بره و مورمورم میشد …
اشتهایی به غذا نداشتم و تو فکر بودم که شوکا گفت :((دوست نداری غذارو عزیزم ؟))
-چرا اتفاقا ممنون خیلی هم زحمت کشیدین
شوکا :لازم نیست انقدر با من سنگین باشی
خندیدم و دوباره گفت :((فکر میکردم ارمان چشم و ابرو مشکی دوست داشته باشه اما انگار …))
از تو اتیشم زدن …خودشم فهمید حرفش به جا و خوب نبوده خودشو جمع کرد و گفت :((البته که فیس سارا خیلی به دل میشینه …))
کلا شوهرش از خودش ساکت تر بود …انگار شوکا دوست ارمان بود نه کیارش !بعد از شام ارمان برام اس داده بود :(( خسته شدم جمع کن بریم ))
سرشو از تو گوشیش دراورده بود و با شوکا و کیارش میگفتن و میخندیدن …زوج عجیبی بودن .بیشتر شبیه دوست بودن تا همسر !مثل ما که بیشتر شبیه گرگ و بره بودیم …کسی حواسش به من نبود .عادت کرده بودم …از جام بلند شدم و به اتاقی رفتم که لباسامونو گذاشته بودن .اتاق خیلی بزرگی بود و به نظر میومد اتاق مهمان باشه .بعد از نگاه دقیق دیگه ای به کل اتاق سمت اویز لباس ها رفتم که دوباره برام اس ام اس اومد از طرفش:((بهت میگم بدو دیگه اه اعصابم خرد شد !))
پسره ی روانی …
سرم تو گوشیم بود که صدایی از پشت سر به گوشم رسید :((تشریف میبرین ؟))
ترسیدم و برگشتم .کیارش بود …خجالت زده گفتم :((بله دیگه …خیلی مزاحم شدیم …))
کیارش :ما به این مزاحمتا عادت داریم …اتفاقا این دفعه بهتر بود
ابروهامو مشکوک در هم کشیدم …یعنی چی ؟؟؟رسما برگشته میگه مزاحم بودین!
-خوب دیگه …پس بهتره بیشتر …
کیارش :خودتم میدونی که دوست نداره نه ؟
جاخورده نگاهش کردم …خودمو به گیجی زدم و گفتم :((چی؟؟؟))
کیارش :همه ی ما مثل همیم …مثلا خیلی ساده میشه فهمید من و شوکا ذره ای بهم علاقه نداریم !
-من منظورتونو نمیفهمم
کیارش :تو کار نیستی …معلومه …ولی خوب شانس ارمان از من بهتر بوده !
گنگ نگاهش میکردم …
کیارش: تویی که تو کار نیستی رو چطوری بستن به خیکش ؟؟؟شایدم واسه عملیاتی چیزیه …
-من نمیفهمم چی میگی !
کیارش :مشخصه …خیلی بچه نبودی واسه ازدواج ؟
چی میگفتم ؟؟؟
کیارش :چرا بودی …
قدمی به جلو برداشت ..با دستش چونشو گرفته بود و ژست متفکرانه ای داشت
کیارش : دنیای کثیفیه …خیلی بده که انقدر زود وارد این بازی شدی
-بازی؟؟
کیارش:میدونی …تو الان ذره ای برای ارمان اهمیت نداری
اینکه ارمان سر چی با من ازدواج کرده بود و این حرفا درست اما من نمیتونستم همونطور راست راست تو چشمای اون مرتیکه نگاه کنم و هیچی نگم !ادم که نمیشه رو زندگیش بی غیرت باشه !
-اینطور نیست من نمیدونم رابطت با زنت چطوریه اما هر گردی گردو نیس
کیارش:پس زبونم داری … چرا دقیقا همینه …اگه به من بگن بهت یه …چه میدونم مثلا یه ویلای توپ میدیم بهت تو فلان جای لندن تو زنتو بده ما من اینکارو میکنم!چون برام اهمیت نداره …ما از هم خوشمون نمیاد !جدی میگم حالا شاید فرقش تو رابطه ی شما این باشه که تو به ارمان حسی داره که البته زودگذره و از بین میره و اینکه ….
-ببین اصلا دلم نمیخواد دیگه به حرفات گوش کنم و حرمت میزبانیتو زیر سوال ببرم !
کیارش : اوهوووع !بیخیال بابا …ما که این حرفا رو نداریم …میتونم شرط ببندم باهات سر یه معامله ٬یه پروژه ٬اصلا یه پول درشت …میفروشتت دوزار !
- اهل شرط نیستم حرفاتم واسه خودت !
شونه ای بالا انداخت و باز جلو اومد …مثل یه مرد !از جام تکون نخورم …
کیارش :میدونی …اینکه بخوای واقعا قبول کنی بدبخت شدی خیلی سخته …خیلی
اما حداقلش اینه که باهاش راحت تر کنار میای
حالم از حرفاش بهم میخورد …
-خیله خوب تموم شد ؟ واقعا که مهمونی خیلییی خوبی بود …برو کنارمیخوام …
کیارش : این چرا انقدر تورو دوس داره اخه ؟؟؟آنا …بیا اینجا عزیزم ..
خزیدن چیزی رو روی شونه و گردنم حس کردم …با همه ی توانم جیغ زدم …دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و ارمانی هم نبود که بهش تکیه کنم …
به ارومی مار لزج و چندشو ازم دور کرد …به نفس نفس افتادم و از ترس دستام میلرزیدن و بازهم ضعف کرده بودم …فقط فهمیدم که ارمان اسپریمو بهم داد و حالم کمی بهتر شد و صدای شوکا میومدکه مثل یه مادر ! بامارش حرف میزد و میگفت :((او عزیزم …مگه بهت نگفتم برو تو اتاقت …)) زن و شوهر احمق !دوتا دیوانه ی روانی …
ارمان :خوبی؟
سری تکون دادم …
ارمان :چرا نپوشیدی ۳ ساعته داری بالا چیکار میکنی ؟
اینو خیلی اروم گفت …بلندم کرد و کمک کرد لباسمو بپوشم …نفهمیدم کی باهاشون خداحافظی کردم و پا تو اسانسور گذاشتم …
ارمان : اخرم زهر خودتو ریختی نه ؟؟؟خوب دختره ی ترسوی احمق بهت که گفتم زهرشو گرفتن …دیگه از چی میترسی ؟؟؟
-فک کن یه جسم دراز فس فس کنان از شونه وگردنت بالا بره …چیکار میکنی ؟؟؟لبتو میذاری رو دهنشو بوسش میکنی ؟؟؟ها ؟؟؟
با تعجب نگاهم کرد …خیلی تند اینا رو گفته بودم …بابت حرفای کیارش جری شده بودم …اعصابم خرد بود .بی غیرتی و بی ناموسی تو این ادما موج میزد و من …گرفتار چه قوم الظالمینی شده بودم ...
ادمان : اصلا تو سه ساعت داشتی بالا چه غلطی میکردی رفته بودی یه لباس بپوشی …کلا فس فس فس …
-میتونی بری از رفیق خوش غیرت و مرام کاریتون بپرسی ….قطعا به جوابت میرسی !
مشکوک نگاهم کرد …بندو اب داده بودم …یه لحظه پشیمون شدم از گفتنش اما خوب بالاخره که باید میگفتم
ارمان : از چی داری حرف میزنی ؟
-هیچی
ارمان :جواب سربالا به من نده
-گفتم که برو از دوستت بپرس
ارمان : راش دوره …بگو تا از تو حلقومت نکشیدم بیرون ها
۱۸۰ درجه برگشتم سمتش و بی پروا بهش نگاه کردم :((هیچی داشت راجع به رسم و رسومات تو و خودشو امثالش حرف میزد …راجع به اینکه کلا هیچی براشون مهم نیست .داشت میگفت اگه الان به من بگن بهت یه پول گنده یا فلان چیزو میدیم زنتو بده ٬من دودستی تقدیمشون میکردم .میگفت همه ما اینطوریم تعصب و مالکیت و اصلا رابطه ای وجود نداره …میگفت رابطه ازاده …میگفت تو و خودشو بقیتون همینطورین …میگفت
ارمان :غلط کرد !بعد تو وایسادی گوش دادي؟
خون خونشو میخورد از عصبانیت
-چیکار میکردم ؟؟میگفتم نه اینطوری نیست …زندگی ما بر پایه ی علاقه و تمام رسوم و سنت ها پایه گذاری شده و تو داری حرف میزنی …اتفاقا بدم نمیگفت
ارمان : یعنی چی این حرفا ؟؟؟کی گفته اینطوریه ؟؟خود بی شرفش که اخه …
عصبی سرشو تو دستاش گرفت
ارمان : لعنتی بیچاره شوکا …به زن خودشم رحم نکرده …
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و زیر لب گفتم :(( دیگ به دیگ میگه روت سیاه ))علیرغم توقع چیزی نگفت …ولی من تازه پروبال گرفته بودم …
-ببین کیارش راست میگه …میشه به سادگی فهمید که راست میگه …ببین …من اگه تا اینجاشم تونستم خیلی مرد بودم اما اینطوریشو نمیدونستم …نمیتونم !من قول میدم از دایره و محوطه ی تو و دوستاتو و ناهیدو همه و همه ی چیزای مربوط بهت دور باشم اصلا سمتشون نرم …اصلا با این تجربه ی مثل زهر دیگه سمت هیچ احدالناسی نمیرم و نمیذارم کسی هم بیاد سمتم …چه برسه به دوست تو …ببین …اگه به خدا اعتقاد داری منو طلاق بده بذار برم
زهرو یه جوری غلیظ گفتم که انگار تو دهنمه !خودمم موندم اخر جملمو چطوری تموم کردم …نمیدونم از اون حرفم مطمءن بودم یا فقط میخواستم عکس العملشو ببینم …با اینحال خودمم مثل ارمان از این حرف تعجب کردم …با بادی که مصنوعی تو غبغبش انداخته بود گفت :(( این بود عهد و وفا و ماندگاری و من قول میدم و نمیترسم و اخرش هستم ؟؟؟))
-این بود دوست دارم وپات هستم و میتونی بهم تکیه کنی و …
دستشو گرفت جلوی صورتم و بدون اینکه بهم نگاه کنه بعد از اینکه نفسشو عمیق بیرون فرستاد گفت :((همینه که هست و الان شده …الان حرف راجع به طلاق بزنی کار دست خودت میدی فقط ! به وقتش از شر هم راحت میشیم…))
بازم زیر لبی گفتم :((خدا کنه ))
ارمان : جدای اینکه من حساب اون پسره ی احمق بی غیرتو میرسم اساسی ٬ به حرفایی که زد فکرم نکن ….
و بالاخره راه افتاد …تو کل مسیر دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد و فقط سکوت مطلق بود فقط وقتی ماشینو وارد پارکینگ کرد گفت :(( بهت پیشنهادم داد نه ؟))
موندم چی بگم …اگه دروغ میگفتم بی فایده بود و اصلا..چرا باید دروغ میگفتم ؟سری به نشانه ی مثبت تکون دادم و از ماشین پیاده شدم …
***
ده روز اخر شهریور هم تو همون حالات بی حوصلگی و کلافگی محض سپری میشد و فقط یه روز که سر زدم به دایی بدون اینکه ارمانو با خودم ببرم و یه روز هم که مثل همیشه نبود از ایسان و پرستو دعوت کردم اومدن خونه …شده بودیم موش و گربه …من کارامو میکردم ٬کارایی که هر زنی باید و نبایدشه بالاخره انجام بده .ارمانم هرروز پول نه چندان کمی رو روی اپن میذاشت واسم و چون میدونستم این زندگی تلخ دوامی نداره و میرسه زمانیکه باید تنهایی بار خودمو به دوش بکشم ٬ پول هارو برمیداشتم و پس انداز میکردم …همدیگرو نمیدیدیم که بخواد تیکه ای بندازه اصلا !ساکت تر و کم حرف تر از قبل میشدم …و به نظرم میومد این روال تا چند روز دیگه و شروع دانشگاه قطعا ادامه دار میشه! لباس گشاد سفیدی پوشیده بودم که به شدت تو تنم زار میزد …بعد از مدت ها و از روی بی حوصلگی سوهان ناخنی برداشته بودم و با دقت و ظرافت روی ناخنم میکشیدم …صدای پیچش کلید توی در به گوشم رسید …حال نداشتم پاهای اویزون از اپنمو بذارم پایین و برم تو اتاقو اووه …چه اشکالی داره خوب یه بارم اون خودشو قایم کنه…در باز و بسته شد …چند لحظه صدایی نیومد و بعد اما صدای افتادن چیزی یا جسمی روی زمین …هول شدم …سرمو از اشپزخونه بیرون کشیدم.با دیدنش دهنم باز موند…ریش و سیبیلی که از خون بینی و گونش سرخ شده بود و دستش که قرمز قرمز هر لحظه محکم تر روی پهلوش فشار داده میشد …هنوز تو شوک بودم و پلکامو به ارومی روی هم میذاشتم …افتاده بود زمین اما به هوش بود .خیلی اروم ناله میکرد و لبشو میگزید که صدای نالش از این هم بلند تر نشه…پس من چرا اینجا نشستم ؟؟؟تا خواستم برم سمتش نیرویی مانعم شد و گفت :((یادت نمیاد باهات چیکار کرد ؟؟؟اون بهت خنجر زد و تو میخوای زخمشو ببندی؟؟که چی بشه ؟؟؟بازم به رفتارای مزخرفش ادامه بده و فقط تو باشی که خرد میشی ؟؟؟بذار همونجا بمونه …نهایتش اینه که میمیره و نجات پیدا میکنی ))با خودم گفتم :((بمیره ؟؟؟هرکاری هم کرده باشه جدای ادم بودنش هر جور و به هر نحوی شوهرمه …نمیتونم انقدر خبیثانه بگم نهایتش اینه که میمیره !!))به سرعت از روی اپن پایین پریدم و سمت در رفتم …از فرط درد ابروهاشو محکم گره میزد و لبشو میگزید …دیدن ارمان قوی و مغروردیروز تو یه همچین وضعی برام خیلی سخت بود .دلم میخواست جاش باشم ولی تو اون شرایط نبینمش …
با تته پته گفتم :(( چی شدی …ارمان ؟؟))
مدت ها بود که صداش نزده بودم …دلم واسه اسمش تنگ شده بود .کنارش نشستم و نگاهی به زخمش انداختم
سعی میکرد حرف بزنه اما به سختی صداش درمیومد …((هی..چی …برو))
-کجا برم ؟؟؟
دستشو گرفتم و انداختم روی شونم …سعی میکردم بلندش کنم
با بی رمقی گفت :((نمیتونی …برو))
-چرا میتونم …فقط یه کم کمک کن …
با هر سختی بود تونستم از روی زمین بلندش کنم …حالم کم کم داشت از خودش بدتر میشد .مسلما نمیتونستم پله هارو رد کنم …مونده بودم پس کجا ببرمش که با دستش اتاق گوشه ی هال رو نشون داد …همونی که بعضی وقتا ازش صدای سازو اوازش درمیومد …کشون کشون و لنگ لنگ ولی مثل یه مرد رسوندمش به اتاق ….اتاقی که پر بود از الات موسیقی و یه تخت اون کنار …کمکش کردم روی تخت دراز بکشه و بعد بی مکث به اشپزخونه و سراغ جعبه ی کمک های اولیه رفتم و با یه ظرف اب و بتادین دوباره به اتاق برگشتم …مونده بودم زنگ بزنم به اورژانس یا نه دیر میشه …
توی مدرسه اموزش های اولیه ای رو برای یه همچین شرایطی دیده بودیم و خوشبختانه از خون نمیترسیدم .دست بردم گوشه ی لباسشو بالا بزنم که مانع شد …
-میخوام زخمتو ببندم
ارمان : تو …که ..واست بهتره …برو …همینطوریم..به خونم تشنه ای ))
-مزخرف نگو بذار ببندمش وخیم تر میشه حالت !
دستش جونی نداشت .کنارش زدم هم دستش و هم لباسشو …لایه های خون و چرک رو با دستمال تمیز کردم اما خونش بند نمیومد فقط میشد چندتا زخم پت و پهن رو دیدو دوباره خون جلوشو میگرفت …
-لعنتی …کدوم نامردی اینجوری زدتت ؟
عصبی و سریع پارچه ها رو عوض میکردم ولی خونریزیش بند نمیومد …بی رمق و بی رمق تر میشد و بیشتر میترسیدم .دستم روی زخماش بود و چشمم به چشماش که کم کم بسته میشدن …
-نه نه …بند بیا …توروخدا بند بیا به خاطر خدا بند بیا …خدایا خونش بند بیاد …بند بیاد
اخرین دستمالو که گذاشتم ٬دیگه از خون سیر شد و نفس راحتی کشیدم …ولی میترسیدم به محض برداشتن دستمال دوباره خونریزیش شروع شه و پارچه ی دیگه ای هم اطرافم نبود .نگاهم افتاد به لباس بلند تنم که البته اونم دست کمی از پارچه های کف زمین افتاده نداشت …بدون اینکه یه دستمو از روی زخمش بردارم با دست دیگم شروع کردم به پاره کردن لباس و بریدن تیکه ای از پارچش…تو اون موقعیت تنها چیزی که هیچگونه اهمیتی نداشت لباسم بود .با هر دردسر و استرسی که بود بالاخره زخمشو به لطف دوره های اموزشی هر چند کوتاه مدرسه ٬پانسمان کردم …چهرش زرد و بی رمق بود …با دستای خونیم نبضشو گرفتم …حالش کمی بهتر شده بود اما خوب من که دکتر نبودم!دستمال های خونی رو جمع کردم و خودمم دست و صورتمو شستم .یاد چاقو خوردن خودم افتادم و عکس العملمو با رفتار ارمان مقایسه کردم …نگاهش میکردم و نمیدونستم این پسر اروم رنگ پریده ای که روی تخت عین یه خدای نکرده گوشت بی جون دراز کشیده همونیه که چند وقت پیش من و تموم ارزوهامو به اتیش کشید ؟همونیه که اونقدر ازار داد و گفت و گفت و اونقدر اشکمو دراورد که خودشم از دیدن قیافم متعجب شد …یا همون مرد متعصب با غیرت رویایی و ایده آل چند وقت پیشه که از راه رفتن کنارش حس مالکیت دنیا بهت دست میداد …یاد یکی از حرفاش افتادم …((من هیچوقت اونی که نشون میدم نیستم …))کاش الانم اونی که نشون میداد نبود …کاش یه کم فقط یه کم …دوباره خر درونم داشت جفتک مینداخت خودمو جمع کردم …این همون ادمه و هیچ فرقی نکرده فقط الان چون یه ادمه و هر ادمی اون همه بهش با تیزی ضربه بزنن مجروح و کم حال میشه نمیتونه ازاری برسونه …والا ماهیتش که همونه !با همه ی این ها من نمیتونستم همونطور شیک و مجلسی ولش کنم .با دستمال تری صورتشو هم شستم و تازه متوجه تب شدیدشم شدم …به به …گل بود به سبزه نیز اراسته شد …تا به خودم بیام و یه سوپ ماهیچه ی دبش مخصوص سراشپز براش درست کنم و دقیقه به دقیقه حواسم به تبش باشه و کف زمین رو تمیز کنم ساعت شد ۵ صبح و با کمال تعجب صدای اذان به گوشم رسید …به نظر نمیومد به این زودی ها بیدار شه …به اتاقم رفتم و نمازمو خوندم …فقط برای اینکه حالش بهتر شه قرانی رو به اتاق اوردم ٬روی صندلی روبه روی کامپیوتر اپل ومجهزش نشستم و با صدای اروم و زمزمه واری شروع کردم به خوندن قران .یه جزء کاملو که خوندم و با حسی کاملا معنوی قرانو بستم ٬ دیدم عه !اقا با چشم خمار نیمه باز نیمه بسته داره نگاه میکنه .گردنمو کج کردم و قرانو با احترام روی میز کامپیوتر گذاشتم …
ارمان : کی پانسمانش کرد ؟
-خودم
ارمان : جدی …اهان …
کشدار حرف میزد و بی رمق اما حرفشو میزد
ارمان : خوبه که …اونقدر تشنه نبودی به خونم …والا موقعیت..خوبی بود
باز این به هوش اومد شروع کرد .سری تکون دادم از اتاق بیرون رفتم و دوباره با سینی حاوی بشقاب سوپ و یه لیوان اب برگشتم …تا گذاشتمش کنارش گفت :((خدایی چرا ؟؟))
-هر ادمی دیگه ای هم بود اینکارو میکردم
ارمان :داشتی واسه مرگم قرانم میخوندی …خوبه باز
چشمامو روی هم گذاشتم تا بتونم به خودم مسلط باشم .دیگه نمیتونستم اون جو لعنتی رو تحمل کنم و در عین حالی که چند ساعت واسه اقا شستم و سابیدم و غذا درست کردم و پیرهن پاره کردم تیکه هاشم گوش کنم و هیچی نگم و منتم نذارم …بلند شدم از اتاق برم بیرون .تو درگاه اتاق برگشتم سمتش و از ته دل گفتم :((کاش حداقل گربه صفت نبودی ))بدون هیچ نگاه و حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفتم .
تا ساعت ۱۲ خوابیده بودم روی کاناپه .دوباره قصد خواب داشتم که با فکر ارمان به اجبار از جام بلند شدم و به اتاقش رفتم .البته اتاق ساز و نواش …دستشو گذاشته بود رو سرش و خواب بود .میخواستم ببینم هنوز تب داره یا نه .دستش رو پیشونیش بود پس اول اون یکی دستشو گرفتم و بعد دستمو روی شکمش گذاشتم .داغ داغ بود.با عجله به حموم رفتم و با تشت پر ابی برگشتم .
-ارمان …ارمان …بلند شو …یه لحظه بلند شو پاشویت کنم تبت بالاست …ارمان !
دستشو از روی چشمش برداشت واروم گفت :(( هان ؟؟؟))
-تب داری پاشو پاشویت کنم دوباره بخواب
نا واضح گفت :(( نمیخواد ))
-ارمان به خدا جون ندارم بلندت کنم پاشو یه لحظه بچه که نیستی
بر خلاف اون چیزی که فکرشو میکردم سعی کرد بشینه .دیدم براش سخته …کمکش کردم به جهت افقی تخت بخوابه و پاهاشو گذاشتم تو تشت اب …همونطور ناواضح داشت واسه خودش حرف میزد.
((پست فطرتی که از پشت زد …جرات داشت از جلو میومد…آی پهلوم …همه جونم …خداااا))اونقدر اروم و ناله و کشدار حرف میزد و هذیون میگفت که نگو .
بعد از اینکه کارم تموم شد دوباره به جهت قبل برش گردوندم .
ارمان : من خیلی ضعیفم …خیلی هم بدم نه ؟
نگاهش کردم …این پاک خل شده …نمیدونستم چی بهش بگم اگه تو شرایط دیگه ای بود حتما میگفتم :((افتضاح تر از اون چیزی هستی که فکرشو بکنی )) اما خوب اون موقع گفتم :(( نه بدی نه ضعیف ))
دستشو دراز کرد دستمو گرفت …این واقعا دیوونه شده
ارمان : خوبه که هستی
چشمام لحظه به لحظه گردتر میشد …
دوباره گفت :((خیلی خوبه که برگشتی ))
-کجا رفته بودم که بخوام برگردم …
بدون توجه گفت :((دلم برات تنگ شده بود آرمی …دلم …))
مثل یه کوه یخ فرو ریختم …