تموم فکر و ذکرم شده بود هذیون اون روزش …آرمی …همون آرام بود یعنی؟؟؟مگه کسری نمیگفت علاقه ای بهش نداشت …مگه نمیگفت پسش زده بود پس چرا…هوو کلا تجربه ی خیلی تلخیه …چه نزدیک باشه و چه دور …چه خانم همسایه باشه و چه یه اسم …با موها و چشما و قد و هیکلی که شوهرت دوس داره …همونی که بالاخره با کمک تو تونسته از پله ها بره بالا و ولو بشه تو تخت خودش …تبش بالا و پایین میشد . اوج شکستن بودم ولی نمیتونستم به حال خودش ولش کنم . حالم از دل احمق خودم بهم میخورد.روز اول دانشگاه بود و من اما دکتری که اورده بودم بالا سر ارمان رو بدرقه میکردم .دل مرده و داغون شده بودم …بازم از خواب بیدار شده بود و میشد پیش بینی کرد سیل عظیم کنایه هاشو …یه لیوان اب پرتغال تازه براش بردم ٬بدون حرف یا نگاهی گذاشتم رو میز کنار تخت و از اتاق داشتم بیرون میرفتم که گفت :(( امروز چندمه ؟))-یکم باز قدمی برداشتم و باز حرفی …:((مگه دانشگاهت شروع نمیشد امروز؟))-چرا ارمان : خوب چرا اینجایی؟-حوصله نداشتم برماین بار از درگاه خارج شده بودم که دوباره صداش مانع رفتنم شد :(( سارا ))اسممو صدا زد ! این اسم منو دوباره صدا زد !!!خیلی معمولی برگشتم سمتش .تو چند روز بیماریش یه خواب درست و درمون نداشتم چشمام خمار بودن و خواب ارمان : خواستم بگم که …بابت این چند روز مرسی که مواظبتم کردی -خواهش میکنم فقط میخواستم برم ارمان : یه لحظه وایسا خب! من گربه صفت نیستم -اره تو سفارشی ویژه ی خدایی اجازه مرخصی میدی ؟؟؟نفسشو با صدا بیرون فرستاد و من هم از اتاق رفتم …پسره ی افلیج ! اونموقع که عقل درست و حسابی نداشت و داشت چرت و میگفت جلو خود من !خود خود من اسم اون دختره ی چاقوکشو اورده بود !اون همه بهم تیکه های جور واجور انداخته بود و حالا میگفت مرسی بابت این چند روز …همین ؟؟؟برو بابا ! حیف که ادمم …حیف ! رفتم اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم .هنوز چشمام روی هم نرفته بود که صدای گوشیم بلندم کرد .نگاهی به صفحش انداختم .با دیدن اسم پری خنده به لبم اومد پری: به …سلام عروس خانم بی معرفت -سلام چطوری؟ من بی معرفتم ؟؟؟من باید زنگ میزدم مگه به تو ؟پری: نه خب…ما هم این مدت زنگ نزدیم که یه وقت مزاحم نباشیم …میدونی خیلی یه حالی بود اخه -اوهوم میدونم شوخی کردم پری: چه خبر خوش میگذره ؟؟بله دیگه معلومه که باید خوش بگذره ….بی صدا اهی کشیدم و گفتم :(( اره خوبه ))پری : خوب …سلام برسون به منزل -سلام رسانن !جون عممپری: ببینم تو مگه نباید امروز میرفتی دانشگاه ؟؟-نه بابا روزای اول تق و لقه حوصله نداشتم پری : حوصله نداشتی یا امورات داشتی ؟کاملا مصنوعی خندیدم پری:‌ مامان بهم میگه باهاش برم …-چیکار میخوای بکنی ؟پری:‌نمیدونم …حالا قراره یه ماه برم ببینم چطوریه شاید موندگار شدم -خوبه که زود تصمیم نمیگیری ..خیلی خوبهپري: سارا تو حالت خوبه؟؟؟-اره مگه باید بد باشه ؟؟کی میخوای بری؟پری: نمیدونم …شاید اخر همین هفته -به سلامتی خبرم کن بیایم با ایسان خوب؟پري: باشه حتما کاری نداری -نه خدافظ عزیزم تماس قطع میشه و من از چند لحظه پیش افسرده تر و بی خواب تر شدم …وقتی نمیتونم حتی با صمیمی ترین دوستام درد و دل کنم…دوباره در حال دراز کشیدن بودم که صدای ارمان از طبقه ی پایین به گوشم رسید که داره صدام میزنه سرمو تو دستم گرفتم و با کلافگی پیشش رفتم .-بله ؟؟؟ارمان : خواب بودی؟-نه خیرارمان : اهان …خواستم بگم من حالم خوبه اگه میخوای بخوابی ها…بر افروخته نگاهش کردم .- منو از بالا کشوندی پایین که همینو بگی ؟؟؟ارمان : مگه خواب بودی ؟؟؟-خیلی …لبمو محکم به دندون کشیدم که چیزی بارش نکنم .نگاهی به ساعت انداختم .بدم نشده بود وقت داروهاش بود …منم که شده بودم پرستار و نظافتچی و …آرمی عزیزی هم که دلش واسش تنگ شده بود فرشته ی نجاتش بود!از تو کیسه ی داروهاش شربت و چرک خشک کنشو دراوردم .خیلی داشتم خودمو کنترل میکردم غر نزنم ثوابش حیف شه !اقا یه تکونی به خودشون دادن که بتونن دارو رو بگیرن .تا حدود ۱ ساعت دیگه قرص و دارویی نداشت .بدون مکالمه ی اضافه ای از جام بلند شدم .ارمان : میری بخوابی ؟-با اجازه سرکار !ارمان : نه اخه تو که قراره یه ساعت دیگه بیای اینجا چه کاریه خوب همینجا بخواب دیگه-نه ممنون از لطف بی منتت بالا راحت ترمارمان : بیا این مبله تخت خواب شو هم هست ها کلافه گوشه ی اتاق وایسادم و نگاهی به مبل کنار تخت انداختم …ارمان : هوم ؟؟از اتاق بیرون رفتم .ارمان :‌کجا ؟؟؟-پتو بیارم ارمان : هست اینجا چه گیری میده ها …نگاهی به پتویی که نشون میداد انداختم .مبلو به حال تخت دراوردم و نرم روش ولو شدم …باید حتما یه حمامم میرفتم !!!خیلی معذب بودم ٬همش فکر میکردم داره بهم نگاه میکنه …از این پهلو به اون پهلو میشدم .کلافه روی تخت نشستم.ارمان :چی شد؟؟از روی تخت بلند شدم :((میرم تو اتاق خودم ))ارمان : تو اینجوری میخواستی با من تو یه تختم بخوابی مثلا ؟؟؟بی توجه از کنار تختش رد شدم ارمان : با توام !حتی مریضی هم از زورگوییش کم نمیکرد-خستم ارمان انقدر اذیتم نکنارمان : جواب منو بدی خیلی خسته تر میشی ؟؟؟دوتا لب میخوای تکون بدی !درمونده نگاهش کردم .بی رحم نگاه میکرد وعصبانی …همونطوری به نگاه کردن ادامه دادم …از طرفی خسته و داغون بودم …بی رمق گفتم :(( اونموقع فرق داشت …انقدر تیکه پاره نشده بود احساس و غرور و اعتماد به نفسم که از جلوی چشمت بودن هم ….))سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم ٬زانوهام خم شد و به کمک ۴ چوب خودمو نگه داشتم ارمان : یا خدا چت شد؟؟؟واقعا نه میتونستم حرف بزنم و نه اینکه کلی پله رو برم بالا …از شب قبل هیچی نخورده بودم و خودم دستگیرم شد ضعف کردم …به به گل بود به سبزه نیز …خودمو رسوندم به مبل تخت خواب شوی اتاقش …دیدم داره سعی میکنه بیاد سمتم خودمو زودی انداختم رو تخت و اشاره کردم که نیاد …با صدای کشدار گفتم :(( من خوبم …فقط خوابم …می..)) نشد جملمو ادامه بدم و خوابم برد …***مشکلم فقط ضعف بود و بعد از خواب و خوردن یه لقمه نون حل شده بود…ارمان هم حالا دیگه سرحال بود و فقط باید از زخمش مراقبت میکرد .روز دومی که باید میرفتم دانشگاه بود …کمی هم استرس داشتم…ساعت ۷ و رو به روی اینه مقنعمو درست میکردم.میز صبونه ای چیدم و خودمم یه لقمه ی مختصر فقط برای اینکه ضعف نکنم برداشتم .ارمانم از خواب بیدار شده بود .اهمیتی ندادم .قرار گذاشته بودم از این به بعد همین باشه …خوبی که جواب نداد …پس میریم رو دور بی تفاوتی …با دستش سرشو میخاروند و میومد پایین .اونقدر سرو صدا نکرده بودم که بخواد بیدار شه .ارمان : میری دانشگاه ؟؟کیفمو از روی اپن برداشتم و سری تکون دادم .ارمان : یه چیزی بخور ضعف نکنی دوباره بعدم وایسا من حاضر میشم میرسونمتبدون اینکه حتی برگردم سمتش از در خونه بیرون رفتم وچون میدونستم الان احتمالا قاطی کرده کفشامو نصفه نیمه پام کردم .هنوز یه جفتش مونده بود که صداش از پشت سرم اومد :(( با تواما …کجا سرتو میندازی عین چی میری ؟؟))خوب حالا که بهم رسیده بود میتونستم با فراغ بال کف زمین بشینم و کفشامو پام کنم …همین کارم کردم . - صبونه خوردم دیرمم شده دوباره خواستم برم که از پشت کیفمو کشید ارمان : وقتی دارم باهات حرف میزنم یه جا واستا ! دیرم شده دیرم شده مدرسه که نیس …هرچند خوب به هر حال ترم اولی دیگه-باشه مهندس شما خوب ! من اگه جاتون بودم میرفتم دهنمو مسواک میزدم و گرنه باید دوباره مراسم اسپری منو طی کنیم …مطلع که هستین؟؟وا رفت …کیفمو ول کرد و دستشو جلوی دهنش گرفت که ببینه راست میگم یا نه.طی همین مرحله فوری فوتی از جلوش رد شدم و دوییدم به سمت در خروجی ارمان : من که باز تو رو میبینم …در حالیکه درو باز کرده بودم گفتم :(( بله متاسفانه ))تا سر ایستگاه تاکسی رو مثل چی دوییدم …یادش بخیر میرفتم مدرسه٬ با اتوبوس …همینم مونده بود با این برم دانشگاه که چی بشه ؟بگم کیمه شوهرم ؟؟؟که قراره یه سال یا شاید ۶ ماه دیگه از هم طلاق بگیرین ؟؟؟منم یه دختر ساده و احمقم که هنوز به هیچ جا نرسیده بله رو گفتم و …حتی حلقمم دستم نبود .همون روز اول انداخته بودمش تو کشو …چه دلیل داشت اخه والا پامو میذاشتم تو محیطی که ۴ یا ۵ سال ارزوی هر روز و هر شبم بود و برای رسیدن بهش تلاشمو کرده بودم …نگاهمو دور میگردوندم …این منم ..تنها تراز همیشه و افسرده و مات رو به اینده …ولی قد علم کرده ایستاده بودم رو به روی ارزوم …به درک که قرار نبود از عشق به جایی برسم …از اینجا که میتونم !محیط تازه و شلوغی دانشگاه هیجان زدم کرده بودم .امید وار بودم بشه خودمو غرق محیط و درس کنم بلکه انقدر فضای تهوع اور خونه بهم فشار نیاره.چون رشته و درس و دانشگاهم دقیقاهمون چیزایی بودن که از راهنمایی دوست داشتم دیگه برام خسته کننده نبود …نمیدونم چرا ولی نمیتونستمم زیاد تو جمعا قاطی شم .خیلی ساکت و اروم بودم و سرم توکار خودم بود .هدف داشتم و جوانب کار اهمیت زیادی نداشت .حوصله ی خونه رو نداشتم.به جای خونه دم کلاس نقاشی که خیلی با خونه فاصله نداشت پیاده شدم .محیط قشنگ و ارومی داشت و انواع و اقسام مدل های نقاشی رو هم دارا بود .تو فکر و خیال این بودم که اگه بخوام ثبت نام کنم کدوم رشته بهتره …سیاه قلم که کار میکردم …اما خوب شاید اگه دوباره ((سلام خانم میتونم کمکتون کنم ؟))برگشتم سمت خانم جوانی که به نظر منشی میومد -بله …من میخواستم اگه میشه ثبت نام کنم فقط خواستم ببینم رشته ها …تندی شروع کرد به حرف زدن ((خوب راستشو بخواین ما جدای رشته های تکی که داریم کلاس مخصوص و استاد ویژه مون هم هستن که کار ایشونه به همه از طراحی تا دونه دونه تموم انواع نقاشی رو یاد میدن و مدارکشون هم که نصب به دیواره این پیشنهاد عالی من بود اما اگه شما جور دیگه ای …))این بار من پریدم وسطش :(( ببخشید بچه هاشون نمونه کار دارن ؟؟))-استاد از طراحی تا مراتب بالای نقاشی همه ی بچه هارو ارشیو میکنن شما با من تشریف بیارین همراه باهاش رفتم به یه اتاقی و همون موقع بود که دهنم با کف زمین همراه شد !(( استاد از بچه های ۵ ساله تاااا ۹۰ ساله هم کار میکنن …شما متناسب با سن ببینین فقط !))فوق العاده بودن …واقعا کار بچه هاشونم خوب بود .برگشتیم به دفترشو نگاهم افتاد به مدارک روی دیوار ((استاد سپهر روان )) یعنی استادشون مرده ؟؟؟ وای نه نمیشد حالا زن باشه …ولی خوب کلاس که عمومیه منم که کار خاصی قرار نیست انجام بدم !باهاش قرار و روزهای کلاسو تنظیم کردم جوری که با کلاسای دانشگاه نیوفته .فقط باید پس فرداش یه قطعه عکس و کپی شناسنامه میبردم .از در اموزشگاه که زدم بیرون ساعت ۵ بود.یک ساعت تو اموزشگاه بودم …ولی خوب نقاشی های خیلی خوبی بود .پیاده مسیر خونه رو در پیش گرفته بودم که متوجه زنگ گوشیم شدم .ارمان بود -الو ارمان : کجایی تو ؟-بیرونارمان : توروخدا !خوب کجای بیرون -دارم میام و بدون اینکه بذارم حرفی بذاره گوشی رو قطع کردم . تا موقعی که برسم به خونه ۳ بار زنگ زد و هر ۳ بار برنداشتم .به قول معروف گفتنی داشتم راه میوفتادم !کلید انداختم درو باز کردم و وارد خونه شدم .تو چند روزی که اقا غفور نبود وضع این باغ بیچاره بد بهم ریخته شده بود .کفشمو در اوردم و انگار اصلا کلی خستگی از بدنم بیرون رفت.ارمان : حالا رو من قطع میکنی زنگ میزنم بر نمیداری دیگه ؟؟خیلی عادی و معمولی گفتم :(( انتن نداشتم ))ارمان : ده اخه کیو داری گول میزنی فک ..پریدم وسط حرفشو گفتم :(( حوصلتو نداشتم ! ))با دهن کج وایساد و نگاهم کرد .سمت اشپزخونه رفتم که یه چیزی بخورم .اونقدر کم اشتها و لاغر شده بودم که همون لقمه ی اول صبحی و یه لیوان چایی و یه دونه قند کفاف این همه ساعتمو مردونه داده بود .دست چپم به در یخچال بود و خودمم داشتم اون تو دنبال یه چیزی برای خوردن میگشتم ارمان : تو اون پیرهن ابی چهار خونه ی منو ندیدی؟-نمیدونم ارمان : نمیدونم یعنی چی ؟دیدی یا ندیدی ؟؟؟از تو یخچال به همراه یه سیب خیلی مختصر و مفید سرمو بیرون اوردم و گفتم :(( پیدا نکردی خودت ؟؟؟)) گاز کوچیکی به سیب زدم .دیدم جواب نمیده برگشتم سمتش …با چشماش داشت دستمو میخورد ! همون دستمو جلوی صورتش تکون دادم که رو هوا انگشت حلقمو گرفت ارمان : این چرا خالیه ؟؟؟اول نگاهی به دست خودش انداختم ببینم مگه خودش حلقه انداخته داره به من گیر میده که دیدم انداخته …نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی انگشتمو از تو دستش به سختی بیرون کشیدمو گفتم :(( میرم ببینم پیداش میکنم ))ارمان : مگه گم کردی ؟؟؟کلی پولش بود-چی رو ؟ارمان: حلقه رو با پوزخند نگاهش کردم . :(( بالاست تو کشوه میرم هم لباستو پیدا کنم هم اونو بدم بهت منت حللقت نباشه رو سرم !))ارمان : باید تو کشو باشه ؟-نه باید تو جیبت باشه نگران پولش نباشیارمان : انقدر اعصاب منو بهم نریز همونجوری عین جوجه اردک تا خود اتاقش دنبالم اومده بود .اووف چه قدرم بهم ریختس کمدش …-خودت گشتی؟ارمان : من الان داشتم راجع به یه چیز دیگه …-اینهاش بگیر دست از سر من بردار ارمان : واسه چی حلقه نمیندازی میری بیرون ؟؟-چون نمیخوام کسی بفهمه بعدم قراره تموم شه دیگه اونوقت من با چه رویی پاشم برم دانشگاه که بگن زن مطلقه شده تو ۱۹ ٬ ۲۰ سالگی ؟؟؟ولمون کن بابا تواماز پشت محکم کشیدم .ارمان :‌خیلی بلبل زبون شدی قبلا روی این کارا و این حرفا رو نداشتی-قبلا خر بودم ! رو همون خریتم گیر یه ادمی مثل تو افتادم ..ولم کن ببینم ارمان : ببین سارا من حال و حوصله ی کل کل کردن ..-منم کلا حال و حوصله ی تورو ندارم .قشنگ روبه روی من وایساده یه عربده ای کشید که ۴ ستون بدنم مرتعش شد .ارمان : انقدر نپر وسط حرف من ! حتما باید مثل یابو باهات رفتار کرد ؟؟بهت گفتم بذار این چند وقت درست و درمون بگذره ! میفهمی ؟؟درست و درمون ! من این چیزا حالیم نیست که ابروم میره و بچه ها تو دانشگاه اینو میگن و اونو میگن منم دستم کردم میبینی؟؟؟به وقتشم درش میارم ولی الان باید باشه خواسته یا ناخواسته حالیته ؟؟مثل گربه ی شرک با چشمای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم .ولم کرد و گفت :(( نه به اون بلبل زبونی نه به این مسخره بازیا ….اه حال ادمو بهم میزنی ))پیرهنشو با شلوار و جلیقه و کلاهش برداشت و از اتاق بیرون رفت …نمیدونم چرا هی نمیشه …هی بد میشه …هی…سمت پنجره ی اتاقش رفتم .کیف گیتارش روی دوشش بودو به سمت ماشینش میرفت …میرفت که حالشو بهم نزنم …میرفت که…ای خدا جونم …من چطوری با این بسازم؟؟چیکارش کنم اخه ؟؟؟چرا انقدر اذیتم میکنه …انقدر نمک نشناسه انقدر گربه صفته انقدر وحشیه…یه بار نمیتونه به قول خودش تو این ۶ ماه مثل ادم باشه …معلوم نبود قراره چه قدر بشکنم چه قدر اذیت شم …من اهل حاضر به جوابی نبودم ٬ اهل پررو بازی نبودم ٬ خجالت میکشیدم دوست نداشتم…اصلا پرروبازی خوب ٬ قشنگ ٬‌لج اور ! ولی خوب همه که مثل هم نیستن…همین دو سه تا جوابی هم که بهش داده بودم کلی تمرین میخواست …من نمیتونستم ٬ کم میاوردم …ارمان که فرشاد نیست .ارمان ارمانه ! عوض هم نمیشه …یاغیه ٬ وحشیه اصلا سگه !من …حرفم نمیتونم بزنم …اون…حالش …ازم…رفت کجا ؟؟؟رفت پیش آرمی جونش؟؟یا دخترای چشم و ابرو مشکی و کشیدش …رفت کجا ؟؟؟فقط رفت که منو نبینه …رفت ؟؟؟عین دیوونه ها تو خونه راه میرم …نگاهم میوفته به باغ بهم ریخته ی خونه .میرم به باغ …گل ها و درختایی رو که هنوز رنگ پاییز روشون تاثیری نذاشته رو اب میدم و تا جایی که میتونم نا مرتبی ها رو سامون میدم .کمی اروم گرفتم و دیگه فکرم درگیر ارمان نیست .برگ های ریخته روی زمینو جمع میکنم …کم کم صدای اذان و تاریک شدن هوا باعث شد برگردم به خونه .بعد از اینکه نمازمو خوندم تقریبا میتونستم بگم از بی حوصلگی حاضر بودم خودمو بکشم !!!تلویزیون مثل همیشه هیچی نداشت ٬ یخچال برای اولین بار ها خالی بود و هیچ تفریح دیگه ای هم نبود که بخوام سرمو باهاش گرم کنم …ارمانم که اومدنش رفت تا بعد از ۲ و ۳ ی صبح …خوش غیرتیش اینجاهاس دیگه منو تنها ول میکنه تو یه همچین خونه ی درندشتی…بیخیالش شدم …به بالا برگشتم و تو یه تصمیم آنی لباسامو پوشیدم تا برم بیرون.اعصابم خیلی خرد و خاکشیر شده بود…حرص چی رو داشتم نمیدونم ولی تنگ ترین مانتو و شلواری که داشتمو برداشتم و نسبت به همیشه ارایش غلیظ تری …نه خیلی زننده ولی خوب برای من غلیظ بود …با خودمم داشتم لج میکردم.ساعت هشت و نیم بود که از خونه زدم بیرون …خونش دقیقا هم وسط دوردورا و ویلاهای پارتی بود …اما یکم که راه میرفتی و میرسیدی به دوتا خیابون بالاتر پر بود از دارو درخت و پارک و رستوران و کافه …چشمم که به دختر پسرای دست در دست هم میوفتاد حالم خیلی گرفته میشد…مگه ما …ما که نه ارمان و من …بیخیال اتفاقیه که افتاده …نیم ساعتی الکی الکی راه رفتم تا به یه پارک بازی بزرگ رسیدم .پر بود از بچه های قد ونیم قد …دخترو پسر …وای که من چه قدر بچه دوست دارم !!!ولی حیف …که چه قدر اروزهام دست نیافتنی ان ..بعد از یه مدت که به بچه ها خیره شده بودم و نفهمیدم زمان چجوری مثل برق و باد گذشت صداهای پرشوری از پشت سرم توجهمو جلب کرد.برگشتم .۵ تا دخترو ۶ تا پسربودن و یه دخترو یه پسرشون داشتن بدمینتون بازی میکردن و بقیه هم کلی سر و صدا راه انداخته بودن .انگار نه انگار که بدمینتونه یه جوری جیغ جیغ میکردن انگار فوتباله ! از روی نیمکت بلند شدم و رو به رو و کمی نزدیک به اونا نشستم چه عشق و حالی میکردن ! توجهشون گمونم بهم جلب شده بود .خجالت کشیدم از جام بلند شدم برم که یکی صدام زد :(( خانوم ببخشید شما هم بازی میکنی؟ما یه بازیکن کم داریم این پسرمون تنها مونده !))برگشتم به سمت صدا و نگاه های مشتاقی که بهم دوخته شده بود …میگفتن :(( بیا دیگه بیا …بیا با این بازی کن ببینم چند مرده حلاجه !)) اشاره میکردن به پسر قد بلندی که راکت به دست با نگاه و لبخند شیطونی نگاه میکرد.ترکیب رنگش شبیه خودم بود.چشم سبز و موی قهوه ای…همونطوری که ادامس میجوید اومد جلو راکتو داد دستمو گفت :((‌بلدی ؟))نه فقط تو بلدی ! تو گرفتن راکت تعلل کردم که گفت :(( بلد نیس بابا گیر ندین خب!)) همون موقع راکتو ازش گرفتم …ساعت ۱۰ و نیم بود ..من تنها بین این همه غریبه …سرویس اولو تیز زد و جوابشو تیز گرفت …بازی سختی نبود که بخوام بلدنباشم و خوب هم از پسش بر میومدم …همونطور بدون اینکه توپ روی زمین بیوفته بازی میکردیم و بقیشون هم جیغ و داد …یهو داد زد :((‌نه اینطوری نمیشه)) و ضربه ی تیز و بلندی زد .تا جایی که ممکن بود به هوا پریدم و جوابشو دادم …و نتونست بگیره ! یه جوری فاتحانه به قیافه ی خشمگینش نگاه میکردم که انگار حالا چیکار کردم …نگاهی به ساعتم انداختم …دیر شده بود و منم تنها تو پارک بودم .راکتو بردم سمتش و گفتم :(( من باید برم دیگه ))گفت :(( بازی خوبی بود ))-میدونم بی توجه به صداهایی که میگفتن نرو دوییدم …بلند گفت :(( من سامم ))-سارا و بعد دوباره از پله های پارک پایین رفتم .باید از کوچه ی نسبتا خلوتی رد میشدم که تاریک هم بود …عجب غلطی کردم اومدم بیرون ها ! با استرس پیش رفتم …اووف خدارو شکر رد …(( اگه قول بدم نکشمت میذاری بقلت کنم ؟؟))ناخوداگاه جیغ بلندی کشیدم و دوییدم …چشمای یارو مثل وزغ درومده بود و دهنش بوی گند مشروب میداد …با اینکه مست بود اما خوب میدوید .وارد خیابون اصلی شدیم …همونطور در حال دو شماره ی ارمانو میگرفتم :((‌بردار لعنتی بردار )) اما بر نمیداشت …بوق ازاد میزد و برنمیداشت …با ناامیدی تموم میدویدم …که یهو ماشینی جلوم بوق زد .سر برگردوندم .همون بچه های توی پارک بودن …سام پشت ماشین نشسته بود .چشمای گرد شده و ترسیده ی منو که دید از ماشین پیاده شد و سمتم اومد :(( خوبی؟))سری به علامت نفی تکون دادم .   (( چی شده ؟؟؟)) برگشتم سمت همون مرد مست …افتاده بود کنار جدول خیابون …با دست بهش اشاره کردم و گفتم :(( مست …بود ..افتاده بود …دنبال…)) یکی دیگه از پسر ها از ماشین سرشو بیرون اورد و گفت :(( چی شده سام؟)) سام : هیچی برو بشین تو …خونتون این وراست ؟؟ سری تکون دادم . به سمت ماشین رفت و از پسری که جلو نشسته بود خواست پیاده شه و بره عقب بشینه .بعدم اومد نزدیکم .دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت :(( بیا برو بشین ما میبریمت )) -نه …خودم میرم سام : که یه نفر دیگه بیوفته دنبالت ؟؟ اونقدر ترسیده بودم که بی توجه به همه چیز سوار ماشینش شدم … یکی از دخترا گفت:(( چی شده بود ؟؟)) سام : هیچی مرتیکه ی مست افتاده بود دنبالش دختره : اخی الهی عزیزم چه قدر ترسیده ..بیا این ابنباتو بخور حالت یه کم جا بیاد . با تشکر ابنباتو ازش گرفتم. (( شام مام خبری نیس سام ؟)) سام : اخخ راست میگه …شما شام خوردی ؟ -نه سام : خوب ما میریم دم یه ساندویچی بچه ها میرن غذامیگیرن … قدرت تکلم زیادی نداشتم ..خدای من نشسته بودم تویه ماشین غریبه از ترس و برای فرار از یه غریبه ی دیگه ! تو یه ماشین و کنار یه پسر …ساعت ۱۱ شب …داشتم چیکار میکردم ؟؟مگه من متاهل نیستم ؟؟یه صدایی تو ذهنم گفت :(( مگه اون به متاهل بودنش فکر میکنه ؟؟؟به جهنم !یه شب که هزار شب نمیشه …)) اما من اینکارارو تو مجردیمم انجام نداده بودم ..اگه ارمان بفهمه چی؟؟؟چشمای خون گرفتش اومد رو به روم …سام ماشینو زد کنار به بقیشون گفت برن سفارش بدن ٬ ما همین جا تو ماشین میمونیم …خدای من … سام : شما چی میخوری؟ -فرقی نداره .. سام : چیز برگر خوبه ؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم .بهشون گفت دوتا چیز برگر بگیرن …نگاهم متمرکز بود روی ساعت ماشین… سام : این وقت شب ٬ یه دختر تنها … تو یه همچین خیابونی … -فقط اومده بودم یه قدمی بزنم ساعت از دستم در رفت ! سام :‌اهان …چرا انقدر به ساعت نگاه میکنی؟ میترسی مامان بابات نگران شن؟؟ مامان بابا ؟؟؟اینو چه دل خوشی داره ..نه خیر نگرانم شوهرم کلمو از بیخ بکنه -بله …ببخشید مزاحم شدما سام : اختیار داری …خوب چرا یه زنگ بهشون نمیزنی اگه گوشی نداری هستا -نه ممنون سام : چرا ؟خوب اخه … -من مامان بابای خودمو میشناسم …الان زنگ بزنم بدتره ! سام : اهان…چند سالته ؟ -نوزده سام : جدی؟ من ۲۱ خوب به سلامتی چیکارت کنم سام : خیلی خوب بازی میکردی .. -اوم مرسی سام : دانشجویی؟ -ترم اول سام : چی کجا ؟؟؟ -داروسازی ٬ بهشتی سام : خدایی؟؟؟ افرین بابا دختر … لبخندی بهش زدم …چند ثانیه ای به سکوت انجامید و بعد گفت : دقت کردی ما چه قدر شبیه همیم ؟؟قیافتا ؟فقط لبای تو گوشتیه …دماغ منم قلمیه …هوم ؟؟ - منظورت اینه که کلا فقط ترکیب رنگمون شبیهه دیگه ؟ سام : اره -خوب اره …شبیهه دیگه دوباره میخواست حرفی بزنه که خداروشکر دوستاش اومدن . نگاهی به برگر توی دستم انداختم …من چرا انقدر بی میلم بااینکه هیچی نخوردم ؟؟؟یه قلوپ از نوشابه خوردم بلکه یه کم راه گلوم باز شه و شد ..ادرس نسبی خونه رو دادم و گفتم که سر خیابون وایسن ….حالا از اونا کلیی اصرار که نه بیا تا خود خونه برسونیمت …از من کلی نه گفتن که نمیخواد بابا بالاخره راضی به پیاده کردنم شد …داشتم رد میشدم که سرشو از تو پنجره بیرون اورد و گفت :(( راستی …اینم هس )) برگشتم …تو دستش یه شماره بود. چشمکی زد و ازم خواست بگیرمش …دید همونطوری وایسادم دست برد تو جیب مانتوم گذاشتش …و بعد با بوقی رفت …رفتم سمت کوچه .گوشیم به صدا دراومد با دیدن اسم ارمان جری شده گوشی رو برداشتم و با صدای بلندی گفتم :(( اصلا هیچ معلوم هست تو کجایي؟وقتی که لازمت داشتم حتی به خودت زحمت ندادی جوابمو بدی گیر کرده بودم وسط خیابون یه ادم مستم دنبالم …)) گوشی از تو دستم کشیده شد …با ترس برگشتم .عین یه ببر در کمین اهو نگاهم میکرد . بدون اینکه چیزی بگه محکم بازومو گرفت و به انتهای کوچه رفتیم …فورا چراغی تو سرم روشن شد …منو دیده بود با سام و …ای خدا خاک بر سرم ..خودم کردم که لعنت بر خودم باد …از در حیاط هم رد شدیم و به در ورودی خونه که رسیدیم انچنان بد هولم داد که چیزی نمونده بود سرم بخوره به ستون ! با ترس برگشتم سمتش …نمیدونستم الان حق با منه یا اون …هیچی نمیگفت و این یعنی ارامش قبل از طوفان .سمت اپن رفت و سوییچشو پرت کرد روش .از فرصت پیش اومده استفاده کردم و اروم اروم از پله ها بالا رفتم …خدارو شکر نیومد دنبالم …تو آینه نگاهی به خودم انداختم …چه ارایش غلیظی ! اصلا هم بهم نمیومد ها …ولی خوب …گردنم به طور خیلی بدی گرفته شد …استخون گردنم لای انگشتای دستش داشت میشکست … سعی کردم تقلا کنم و گردنمو بیرون بکشم اما فایده ای نداشت …طبقه ی دوم بودیم بردم تو اتاق خودش …گردنم داشت میشکست …پرتم کرد توی اتاق…گردنم خیلی دردمیکرد و مدام سرفه میکردم . -چیکار داری میکنی ؟؟گردنم شکست … ارمان : که واسه من بازی میکنی دیگه ؟؟؟زنگ زدی بهم ببینی من کجام زود میرسم دیر میرسم که بتونی واسه هرزه بازیات زمان تعیین کنی نه ؟؟ تن صداش خیلی اروم بود … -نه به خدا ارمان : اهان …پس لابد دستت اشتباهی رفته بود رو شماره ی من یا اینکه اینا مراحل ابتدایی سناریوت بود ؟؟؟ ایستاده بودم وسط اتاق و اون هم جلوم بود. -ارمان اصلا اونطوری نیست که تو …. محکم با پشت دست خوابوند تو صورتم … ارمان : خوب اونطوری نیست که من چی؟ هنوز تن صداش خیلی اروم بود و به نظرم این ارومی خودش از صدتا دادو هوار بدتر بود! عضلات صورتم از درد جمع شده بودن… -تو خیابون …رفتم … محکم کش سرمو باز کرد و موهامو تو دستاش گرفت و دور مچش پیچوند …. ارمان : خوب خوب …..ساعت ۱۲ شب رفتی تو خیابون دیگه چی؟؟میگم هر کس دیگه ای بود از تنها موندن تو خونه اونم تو شب گلگی میکرد …نگو تنها که نیس هیچ ٬ توخونه که نیس هیچ ٬ تو بقل و ماشین این و اونه …خوبه خوبه …عالیه اصلا .. -چرا بیخودی میگی ؟؟؟ای موهام …حوصلم سر رفته بود .. دوباره زد اونطرف صورتم ….محکم زد خیلی !صورتم به سمت دیگه ای رفت و چون موهام دستش بود همون طرف موند … ارمان : حوصلت سر رفته بود گفتی بری ببینی پسرای دیگه چجورین نه ؟؟؟خوب خوب … -رفتم پارک …ساعت ۸ رفتم …هنوز … دوباره زد توی صورتم …این بار با مشت …میتونستم تصور کنم چه قدر له لهم … - رفتم …میخواستم برگردم ..یه یارو مست بود …افتاد دنبالم … با مشت زد طرف دیگه ی صورتم … ارمان : بلد نیستی دروغ بگی ! -رفتم تو خیابون …یه ماشین بود کمکم کردن …بعد اصرار کردن … با زانو رفت تو شیکمم …احساس کردم هرچی تو دلم بود ترکید … حالا دیگه بلند داد میزد :((دختره ی ف *ا*ح*ش*ه هر ماشینی شده ناجی ؟؟؟هر کی کمک میکنه باید بپری تو ماشینش ؟؟؟یه مشت پسر هرز تر از خودت ؟؟؟ساعت چه ۸ شب چه ۷ چه هرچی ..موقع تنها رفتن تو این خیابوناس ؟؟؟چند وقته این شده کارت هان ؟؟؟چند وقته خودتو عروسک میکنی میری بیرون ؟؟؟لباس جیغ قرمز و شلوار تنگ میپوشی ارایش زنای هرزه رو میکنی و میری تو این خیابونا که چی بهت بچربه ؟؟؟ همه غلطی میکنی میذاری پای چی ؟؟؟هان ؟؟؟ -من کاری نکردم فقط امشب … ارمان : فقط امشب اره ؟؟؟جون عمت فقط امشب …سارا ..میدم سنگسارت کنن …بکش این دردارو اون جا بدتر از این حرفاست ها -به خدا به قران به روح مامان بابام فقط همین امشب …من عصبی بودم ٬ لج کردم …با خودم با خدای خودم …رفتم بیرون …کاری به کار کسی نداشتم …مرتیکه ی مست تو کوچه تاریک اومد جلو …تا خود خیابون اومد دنبالم زنگ زدم بهت برنداشتی …اینا …دختر و پسر بودن ….مونده بودم …وسط خیابون …مجبور شدم … خم شد سمتم …از تو جیب مانتوم برگه رو دراورد و گفت :(( ده اخه تف تو ذات دروغگوت این چیه پس؟؟؟)) -من که نگرفتم ارمان : چرا هنوز اینجاس پس ؟؟ - تو زنگ زدی …من هرزه نیستم …ارمان … گریم گرفته بود و نمیتونستم خودمو کنترل کنم .درد تو همه ی بدنم موج میزد …برگه رو برداشت و با گوشیش شماره رو گرفت و زد روی ایفون . سام بود …وای خدا خواهش میکنم خواهش میکنم نگه باهاش بازی کردم ٬ نگه باهاش شام خوردم …خدایا خواهش میکنم.. سام : بله ؟ ارمان : ببینم بچه امروز تو یه دخترو تو لواسون دیدی دیگه اره ؟؟؟ سام : زیاد دختر دیدم کدومو میگی ؟ ارمان : یه دختر چشم سبز با موهای … سام : اره اره … با نگاه وحشیانه نگاهم کرد …صدای هق هقم بلند شده بود … سام : الو اقا شما برادرشی؟ ارمان : نه خیر شوهرشم … سام : اقا امشب یه ادم مست افتاده بود دنبال خانومتون ما دیدیم خیلی ترسیدن گفتیم کمکشون کنیم کلی هم اصرار کردیم که برسونیمشون …فکرم نمیکردم مجرد باشن ارمان : تو به هردختری کمکش کنی شماره میدی ؟؟؟ سام : گفتم که فکر نمیکردم … ارمان : ببند دهنتو ! قطع کرد و گوشی رو انداخت اونطرف زمین …بازم دمش گرم چه خوب جمعش کرد ! ارمان : ببر صداتو ! نمیتونستم جلوی خودمو بگیرمو های های گریه میکردم …لگدی به پهلوم زد و گفت :(( بهت گفتم خفه شو ! خربزه خوردی پای لرزشم میشینی … امشب اینطوری بوده شبای دیگه چی هان ؟؟؟فردا میبرمت پزشکی قانونی ازمایش بدی …اینطوری نمیشه …ببین یعنی اگه اون چیزی باشه که نباید باشه …خودم با دستای خودم میکنمت زیر خاک یه جوری میبرمت زیر شلیک سنگ که صدبار دعا کنی کاش به دنیا نیومده بودی …))از اتاق بیرون رفت و صدای پیچش کلید توی در بهم فهموند درو قفل کرده …چه قدر تیره بخت …چه تهمت بزرگی …میدونستم کارم اشتباه بوده اما نه در اون حد که بخواد اینقدر بهم تهمت بزنه و مشکوک شه که بخواد ببرتم پزشکی قانونی…که چی بشه ؟؟؟ازمایش بکارت بدم ؟؟؟من ؟؟؟بلند بلند ناله میکردم و به تختش مشت میزدم …حق با من بود یا اون ؟؟اگه انقدر شبا بیرون نمیرفت خوب منم تنها نمیرفتم بیرون …اگه تنهام نمیذاشت …یعنی حالا واقعا فردا میبرتم پزشکی …؟؟؟خدایا ابرو واسم نمیمونه …خدایا خدا جونم غلط کردم اونطوری رفتم بیرون ..خدایا ببخشم …خدایا فقط دوباره بهم اعتماد کنه ….خدایا فکر نکنه یه وقت … تا خود صبح زار زدم و گریه کردم …بچه که بودم یه کتاب میخوندم که برای بچه ها بوداما شعراش علاوه بر بچگونه بودن خیلی غمگین بودن …یاد یکیشون افتادم ... گریه نکن زار زار میبرمت لاله زار میون چند دسته سار که هی نگن قارقار   گریه نکن زار زار اینجا کسی گوش نیست آی تو که یاور میخوای من ندیدم کوش ؟؟نیست   گریه نکن زار زار قشنگی رفته مرده پول به یه غول دادنو غولم که اونو خورده   نه شعری هست نه قصه نه اوای قشنگی همه ی چشما بسته چشمای رنگی رنگی   که تو دوسش میداشتی ارزوشونو داشتی فقط تورو ندیدن بسته شدن پریدن   حالام که تو تنهایی نشستی تو دنیایی که هیچی کم نداره جز هرچیز رویایی   همونی که ما میخوایم و هیچ کدوم نداریم ازاولم میگفتن سوار یه قطاریم حالام که خسته شدیم اما چاره ای نداریم   یا که میریم میمیریم یا هم که کم میاریم یا که دیوونه میشیم وقتی که غم نداریم یاد چشمای رنگی مامانم افتادم …چشمای رنگی رنگی …زانوهامو در اوج خستگی و بی رمقی بقل گرفته بودم …سرمو گذاشتم روشون و تو همون حالت بالاخره چشمم گرم شد . فکر نکنم بیشتر از ۳ ساعت خوابیده بودم که چند ضربه ی متوالی و صدای بلند ارمان باعث شد بیدار شم …با پا میزدبهم که بیدارم کنه .((‌بلند شو ببینم …پاشو خودتو نزن بخواب ..پاشو گفتم تن لشتو جمع کن باید بریم …)) به سختی از روی زمین بلند شدم …شکم و پهلو و صورت و همه جونم درد بود .رفتم به اتاق خودم …حتی از روز عروسی هم قیافم داغون تر شده بود.لباسمو دادم بالا …پهلو و شکمم کبود کبود بود .از توی کمد یه لباس ساده به رنگ شیری در اوردم و اروم اروم دکمه هاشو بستم …واقعا داشت منو میبرد پزشکی؟؟در با شتاب زیادی باز شد … ارمان : چیه واسه خودت تیپ میزنی ؟؟؟درار اینارو ببینم ..! یاغی وارانه مانتومو کشید و دکمه هاش روی زمین ریختند …مانتو و شلوار و شال مشکی رو انداخت تو بقلم و از اتاق با چند تا لیچار بیرون رفت …با اشک همونا رو پوشیدم …اونقدر تو تنم گشاد بود که انگار لباس حاملگیه ! سارا چیکار کردی تو ؟؟لباسارو پوشیدم و تا جایی که میشد شالمو روی سرم محکم کردم و نذاشتم حتی یه تار موم بیرون باشه …با همون حال زار و نزار و اشک روی گونه از پله ها پایین رفتم و بعد هم سمت ماشینش …نشستم روی صندلی و سرمو روی شیشه گذاشتم … ارمان : ببین خودت میدونی دیگه …کاری کرده باشی حسابت با کرام الکاتبینه دیگه …فکرم نکن من میگذرم و دلم به رحم میاد و اینا …نه اصلا !!‌ این یه مورد عمرا ! یه جوری میگفت این یه مورد اصلا که انگار تو موارد دیگه بخشش داره ! دیدن تابلوی پزشکی قانونی هم برام رعب اور بود …یاد بچگیام میوفتادم …وقتی مامان اینا رفته بودن …منو بردن اونجا …با همه ی بچگیم …رفتم به ازمایشگاه … آوردنش با های های گریه بسته دست   در بین شاهدان بی مغز مرد پرست با تهمتی از سوی شوهر حکم سنگسار با این خیانت های پی در پی مرد مست زن با صدای هق هق و مرگ رو به روی او مردی که با وقاحت لبخند به لبش نشست این سنگسار حکم خیانت او نبود حکم جفاست و تهمت فطرت خوار و پست سارا کجاست؟زیر سنگ های بی امان افترا سارا پرنده بود و به تهمت پرش شکست سارا خمیده و شکسته دل به روی خاک بالا سرش پدر کمرش از ستم شکست سارا و تهمت و خیانتی که نکرد و دید سارا و ماتمی که به قلبش نشسته است شوهر به گوش کودک خود قصه میکند این را که:مادرت کنار دیگری نشست حالا من و سارا که هر دو درد میکشیم من از غم او او ز شوهرش دلش شکست سارا!کجای قصه شروع شد به نام تو؟ آنجا که حکم سنگسار در ورق نشست... مدام شعرو توی ذهن خودم مرور میکردم … سارا کجای قصه شروع شد به نام تو؟؟؟نکنه یه وقت بخواد همینجوری…من دیگه نمیتونم …من که کاری نکردم …دکمه های مانتومو میبندم و از اتاق بیرون میرم …هرچی فیلم و کتاب مزخرفه تو ذهنم مرور میشه …تیترای روزنامه ها …(( زن خیانتکار به حکمش رسید ..))(( سنگسار های بی مدرک …تا کی ادامه خواهند شد ؟؟؟)) (( سر های زیر خاک و سنگ های روی صورت )) سنگسار ثریا …سنگ…سنگ …مات روبه دیوار ایستادم و هیچ کاری نمیکنم …ارمان سپرده بود هر چه زودتر جوابو بهش بدن پول بیشتری بهشون میده …گفته بودن یه نیم ساعت ۳ ربعی طول میکشه …دلم یه تکیه گاه میخواست واسه کمر شکستم …دلم بابامو میخواست …تک مرد زندگیمو …بابایی ؟؟؟بابا جونم؟؟؟بابا ی خوبم … ببین دخترت کجاست ؟؟؟ببین ساراتو کجا اوردن ؟؟بابا …بابا کجایی تو ؟؟؟صدای ارمان میاد :(( شانس اوردی سارا …واقعا شانس اوردی ! راه بیوفت بریم..)) من مات دیوارم …بابام اومده ؟؟؟نه …بلای جونم اومده …من نمیخوام باهاش برم …من نمیخوامش …غلط کردم ! نمیخوامش …ناخوداگاه بلند گفتم :(( نمیخوامش !)) ارمان وحشت زده تو چشمام زل زد…:(( سارا چیو نمیخوای بیا بریم خونه )) -من نمیخوام باتو بیام خونه …مگه نگفتی خودت سرمو میکنی زیر خاک ؟؟؟مگه نگفتی صورتمو با سنگ یکی میکنی ؟؟مگه نگفتی ؟؟))نگاهی به دور و برش میندازه …:(( سارا جان عزیزدلم بیا بریم تو ماشین باهات حرف …)) -تو که حرف نمیزنی ؟؟تو فقط میزنی …من نمیخوام با تو بیام من تورو نمیخوام من بابامو میخوام چند نفر میان اونجا ….((اقا چه خبر شده ؟؟)) ارمان : هیچی شما تشریف ببرین ایشون خانم منن حالشون مساعد نیست …)) -این میخواد منو بکشه …من نمیخوام با این برم … چشمم میوفته به گوشه ی سالن …خانمی موهای مشکی بلندشو ریخته رو صورتش و با دست میکشتشون …یکی از وحشت ناک ترین صحنه های عمرم بود …چشمم داره از کاسه در میاد و ارمان با ادمای اونجا بحث میکنه و من چشمم به اون خانمه …اونم قراره مثل من شه ؟؟یا من قراره مثل اون ... ارمان زیر بازومو میگیره و میبرتم بیرون …حواسم بهش نیست …نگاهم دنبال زنیه که روشو برگردونده سمتم …ارمان درو باز میکنه ٬ دستشو میبره زیر زانومو میشونتم تو ماشین …هنوز مات صحنه ی اون زنم …ارمان میشینه پشت فرمون و تازه میفهمم منو با خودش برده …توحال خودم نیستم …همش فکر میکنم زیر خاکم و … -منو پیاده کن …پیادم کن…من میخوام برم …توروخدا بذار برم…من کاری نکردم …منو نبر زیر … ارمان : سارا جیغ نزن انقدر حنجرت پاره شد ! سارا من جایی نمیبرمت …نمیبرمت زیر خاک …عصبی بودم یه چیزی گفتم -دروغ میگی ..میخوای بکشیم …من نمیخوام سنگ …من نمیخوام …پیاده کن منو .. قفل مرکزی ماشینو میزنه … -دیدی؟ دیدی میخوای ببری بکشیم ؟؟؟دیدی میخوای بی گناه بکشیم ؟؟منم میشم مثل سارای تو شعر …منم … ارمان : تو کدوم شعر ؟؟؟بابا من کاریت ندارم … - سارا خمیده و شکسته دل به روی خاک بالا سرش پدر کمرش از ستم شکست سارا و تهمت و خیانتی که نکرد و دید سارا و ماتمی که به قلبش نشسته است من که بابا ندارم بشینه بالا سرم …منم ولی خیانت … ارمان : سارا برای رضای خدا چرت و پرت نگو …من کاریت ندارم من میدونم تو کاری نکردی -دروغ نگو انقدر به من …اگه میدونستی کتکم نمیزدی ٬ سیاه تنم نمیکردی نمیاوردیم اینجا …من میخوام برم پیش بابام اما نه با سنگسار …من …ثریا …سارا ارمان : سارا تو چت شده ؟؟؟غلط کردم به خدا …توروخدا اروم بگیر یه دیقه میبرمت پیش بابات خوب؟؟ - با سنگ ؟؟؟زیر خاک ؟؟؟نه !!نه نه نه نه گوشمو میگیرم و مدام میگم :(( نه نه نه )) دستمو از روی گوشم جدا میکنه …جیغ میزنم :(( به من دست نزن !)) ارمان : سارا میریم بهشت زهرا خوبه ؟؟ -من نمیخوام بمیرم …من میخوام بمیرم اما نه اونطوری…مگه تو بهشت زهرا سنگسار میکنن اره ؟؟ ارمان : سارا من نمیخوام سنگسارت کنم …فراموش کن حرفامو ..میریم سرخاک بابات اروم بگیر …میریم سر خاک بابات خوب؟؟؟میریم باشه …؟؟؟؟ یاد بابا میوفتم کمی اروم میشم …اما هنوزم مطمءنم میخواد منو بکشه …تند تند فاتحه میخونم …برای خودم …استغفار میکنم …اشهد میگم …بغض میکنم …میزنم زیر گریه …دیوونه شدم … ارمان : بابا به خداوندی خدا کاریت ندارم …بیا بزن اصلا توام بیا کمربند بگیرتوام بزن کاریت ندارم ! دستشو که دراز میکنه جیغ میزنم …تا خود بهشت زهرا برنامم همینه …از ماشین بیرون میرم و تند تند دنبال قطعه میگردم …ارمان میخواد بقلم کنه اروم شم اما خودمو میندازم زمین که سمتم نیاد … -بذار بابا مامانمو ببینم بعد بکشم خوب؟؟؟ ارمان : نمیخوام کاریت کنم …نمیخوام به خدا نمیخوام ! کلافست و داره مدام قسم میخوره …از روی زمین بلند میشم .هرازگاهی سرم گیج میره و دوباره به زمین میوفتم اما نمیذارم ارمان بهم نزدیک شه …با دیدن قبر بابا زانوهام خم میشه …خودمو میندازم رو سنگ قبر و های های … -بابا …بابایی …بابای گلم …میخوام بیام پیشت به خدا …میخوام ولی نه اینطوری …بابا من که خراب نیستم …بابا من که بد نیستم …بابا من فقط ..یه بار … گریه امون نمیده … -بابا این میخواد منو بکشه من که میدونم …میخواد با سرو صورت خونی بفرستتم پیشت بابا …بابا من دیگه درد نمیتونم …بابا امشب …الان اصلا …نمیشه ساده تر و بی درد تر بیام ؟؟؟بابا خستم…بابا اصلا یادته دختر داشتی؟؟؟بابا زندگی ندارم …به خدا ندارم … روی قبر دراز میکشم…لباس مشکیم تمام خاک شده …گریه گریه گریه … -بابا بچه یتیمتو زدن …همه چی بهش زدن …لگد بهش زدن …مشت بهش زدن …تهمت بهش زدن…سنگ بهش میزنن …خاکش میکنن یه جای دیگه …بین زنای بد …بین زنای …. اونقدر بی رمق شدم که دیگه زبونمم نمیتونم تکون بدم …چشمام روی هم میره …بابام میاد …بچه شدم ؟؟؟نه همونم …همون شکلیم …بابام بغلم میکنه ٬ نازم میکنه نازمو میکشه …باهام حرف میزنه …ارمانو دعوا میکنه …میگه چرا انقدر دختر منو اذیت میکنی؟؟؟نمیخوام ازش جداشم …اروم ارومم …نمیخوام جدا … ارمان : سارا توروخدا پاشو …پاشو الان یه چیزیت بشه به خداوندی خدا خودمو نمیبخشم …سارا این اسپریت کجاست اخه …لامصب نفست چرا تنگه انقدر ؟؟ برم میگردونه …نمیخوام از بغل بابام جدا شم !! مماس شدن گوشتی رو با لبم حس میکنم …بابا سرمو میبوسه و خداحافظی میکنه …میگه نگاهم پیشته …چشمام از هم باز میشن و میتونم نفس بکشم …کرخت شده روی دست ارمان ولو شدم و بهم نفس مصنوعی میده …چشمامو نرم باز میکنم … ارمان : خدایا شکرت ….خدایا مرسی…میتونی پاشی ؟؟؟ سرم شل میوفته رو دستش …از زمین جدام میکنه و میبرمت روی صندلی عقب ماشین میخوابونتم … ((اقا سر این تیکه ها خود خودآزارمم گریم گرفت …شما چطور؟)) *** چشم باز میکنم ٬ روی تخت ارمان خوابم برده ..یعنی همش خواب بود ؟؟؟نه امکان نداره …نگاهمو دور میگردوندم …کنارم روی تخت خوابیده …همه چیز یادم میاد …نگاهی به اینه میندازم .چشمام پف کرده و هنوز صورتم کبوده …پس خواب نبوده …از روی تخت بلند میشم …چه قدر کنار این اژدها خواب بودم؟؟؟باید به اتاق خودم برگردم … ارمان: کجا داری میری؟؟؟ با ترس برمیگردم سمتش … با شتاب از اتاقش بیرون میرم و میرم اتاق خودم …درو پشت سرم قفل میکنم که نتونه بیاد …اخیش …حالا بهتره …لباس خواب گله گشادی تنمه که تا روی زانومه و از توره …من از این لباسا تنم نمیکنم ! دیگه تنم نمیکنم ! لباس مشکی از توی کشو در میارم …سرتاپا مشکی …به اینه نگاه نمیکنم و به تختم پناه میبرم …چی گذشت بر من ؟؟؟از این پهلو به اون پهلو میشم …با ناباوری به تصویر جلوم نگاه میکنم …همون موهای مشکی …بلند …و این بار کسی باهاشون گلاویز نشده …جیغ بلندی میکشم …با هر سختی هست در اتاقو باز میکنم و میرم پایین …ارمان تو راه پله نشسته و سرشو تو زانوش گرفته .تعادلمو از دست میدم و میوفتم تو بغلش ارمان : چی شده ؟؟؟؟ -مو…مشکی…پزشکی …قانونی.. ارمان : ای خدا من شکر خوردم …من غلط کردم … دوباره بلندم میکنه میبرتم تو اتاقش …اینجا هم که نمیتونم باشم …اون خودش از همه بدتره.دوباره میخوام برگردم … ارمان : سارا ببین منو !!! ۴ ساعت کنارم خواب بودی ! هیچ کاریت نداشتم …دیدی سالمی …نه زیر خاکی نه روبه سنگ …الان بری بالا باز دوباره میترسی …. -من پیش تو نمیمونم موهاشو تو مشتش میگیره :(( من پایین تخت میخوابم خوبه ؟؟؟)) - بذار من برم ارمان : کجا ؟؟؟ -بذار برم خونه داییم …بذار برم بمیرم …بابا غلط کردم …بذار من برم …منو طلاق بده مهرم حلال جونم حلال یا بکشم …نه زیر سنگ ! اروم مثل یه مرد بکشم یا طلاقم بده بذار برم ارمان : بابا من واسه چی تورو بکشم اخه؟؟ -تو که راوی روهم کشتی …منم بکش …بیا از پشت من نبینم …صداشم خفه باشه خوب؟؟ گردنمو کج میکنم و بهش التماس میکنم … ارمان : سارا بابا اون خودش قاتل بود ٬ خلافکار بود -تو فکر میکنی منم خلاف … ارمان : من گه خوردم با فکرم ! -تو که بالاخره منو میکشی …من که میدونم مستاصل گوشه ی اتاق تکیه شو میده دیوار و سرشو میذاره روش ارمان : ببین اصلا تقصیر من بود …من دیگه شبا زود میام خوب؟؟؟ -بیای که بکشیم ؟؟ ارمان : نه به والله نه به علی میام تنها نباشی حوصلت سر نره میبرمت بیرون -با لباس مشکی؟ شدم عین بچه ها …هم نمیفهمم و هم میفهمم …خودم حالم زار هست ولی الان بهترین وقتم هست برای عذاب دادن وجدانش ارمان : نه با هر لباسی که بخوای -پس با مشکی ارمان : ای خدا …نه قرمز ٬ صورتی ٬ سرخابی٬ سبز ٬ ابی -میبریم کجا پزشکی قانونی؟؟ مات نگاهم میکنه …از درموندگیش خوشم میاد …بله بکش اقای پناهی! اروم اروم قدم برمیداره سمتم ….نگاهش دیگه شرور و وحشی نیست …میاد جلو قدم به شونشم نمیرسه …بغلم میکنه …سرمو میذاره روی سینشو فشار میده …دست میکشه روی موهام و بوسشون میکنه …یه کم اروم ترم …ارومم ارومم … من دلم برای این اغوش تنگ شده بود …چه الکی و چه الان که مثلا ..یعنی ممکنه خودش واقعنی بغلم کرده باشه ؟؟؟ ارمان : ببین من تا امروز نمیدونستم انقدر پستم …این وسط خیلی اذیت شدی میدونم …همش به خاطر ذات منه که همه رو فراری میده …همه رو رنج میده …مامانمو ٬ خواهرمو …زنمو …ببین ولی من همینجا هرچند میدونم اعتباری به قولم نداری اما خدایی قول میدم بهت دیگه هیچ تشر و کنایه و ضربه ای ازم بهت وارد نشه خوب؟؟قول میدم این یه مدتو پیش این مرد بد ذاتی که گند زده به همه چیز و شده هیولا و اژدها برات دیگه انقدر سخت نگذرونی خوب؟؟؟ببین تو خیلی شکننده ای …من نمیدونم حکم بازی این قسمتو که قرار گذاشت اینطوری شه ..همه کار میکنم زودتر از دستم خلاص شی …من تاحالا ۳ بار تو عمرم انقدر عذاب وجدان داشتم …سر ۳ نفر …۳ تا زن…همشون به بدترین نحو ازم جدا شدن …تو هم باید جدا شی چون تیکه ی ادم زذلی مثل من نیسی …ولی بد نه خوب؟؟؟دستم و زبونم و جونم له شه و بشکنه اگه بخوام دیگه کاریت داشته باشم … تن صداش بم و ارومه …صداش بمه ولی نمیلرزه (( ههه)) بغض میکنم …عقلم برگشته سرجاش …من نمیخوام جدا شم …من نمیخوام ..خدایا این احساسات ضد و نقیض چیه ؟؟؟ازش میترسم و دوسش دارم و ازش متنفرم و نمیخوام چند وقت دیگه ازش جدا شم ؟؟؟اروم میخوابونتم روی تختش …بالششو برمیداره که بخوابه روی زمین …دستشو میگیرم و مانعش میشم …   تمام شب با کابوس وحشتناکی دست و پنجه نرم کرده بودم و دیگه طاقت متحمل شدن اونهمه دردو نداشتم …حتی توی خواب …لعنت به این قوه ی تخیل قوی که از کاه چه کوهی ساخت و شد تموم کابوسام و فکر و خیالاتم …چشممو سریع باز کردم که از فضای تهوع اور کابوسم خارج بشم و روبه رو شدم با نیمرخ اروم و در عین حال جدی ارمان …این اولین بار بعد از عروسیمون بود که کنارش خوابیده بودم …یه تای ابرومو دادم بالا و دوباره و دقیق تر نگاهش کردم .چه قدر فاصلش باهام کم بود …محو تماشای صورتش شده بودم …چی میشد اگه این هم بالینی کمی با اسودگی خاطر هم همراه بود ؟؟؟ خودمو بهش نزدیک تر کردم .اما خیلی اروم که یه وقت از خواب بیدار نشه و مچمو بگیره …یه دستشو گذاشته بود زیر بالش و دست دیگش کنارش بود .تمام شب انگار حواسشو جمع کرده بود از یه منطقه ی خاصی پیشروی نکنه …   ریشش بلندتر شده بود و قیافشو پخته تر میکرد .هرچند باز هم همون جوون ۲۵ ساله ی پیش بود …با ترکیب رنگ قهوه ای ….چشم های قهوه ای روشن و موهایی که تیره تر بودند .اما این ها اصلا مهم نبود ! یعنی اینا رو فقط میگم که شما بفهمی تصویر روبه روی منو …اما اینا واقعا دیگه مهم نبود .اول صبحی که به خاطر یه کابوس مزخرف بیدار شده بودم به تنها چیزی که فکر نمیکردم قیافه و موی پریشون و خوابش بود …من خیلی خسته تر و گنگ تر از دقت به قیافه ی خوب و جذاب و الی غیرش بودم !خیلی کلافه تر و گیج تر خیلی چیزها و این هم کاملا مشخص بود که من و عقل ناقصم دلمونو دودستی به خاطر همین چیزها به این مرد تقدیم کرده بودیم …یعنی بدون هیچ فکری چشم دید ٬ پسندید ٬عقل خوابید ٬ دل رفت …همین ! اگه حواسم بیشتر از چشمم به مغز خوابم بود شاید الان وضعم این نبود …من ازش بدم نمیومد …یعنی …به این نتیجه میشد رسید که دیشب ٬ تو اوج بحران وضعیت روحی روانی تنها تکیه گاهی که داشتم همون کسی بود که پشتمو شکسته بود و تنها دلخوشیم ٬ همون کسی بود که دلمو شکسته بود و من استاد بودم توی گول زدن خودم و لالایی های مادرانه و فوق العاده ای داشتم برای عقلم و اروم گرفتن کوتاه مدت قلبم !من …خیلی گیج شده بودم .شاید هم قلبم خیلی گیج بود و عقلم خیلی گنگ …خیلی …یعنی نمیدونستم از نگاه کردن به ارمان باید چه حسی بهم دست بده …تنفر یا عشق یا …عشق که …عمرا! من دیگه هیچوقت اونطوری عاشق ارمان نمیشدم …هیچوقت فقط تموم سعیمو میکردم ازش متنفر نشم که کار برای خودم سخت نشه …تو یه آن فقط خواستم نبینمش …اصلا رخم تو رخش نباشه …نمیدونم چم شده بود .دستمو لای موهام بردم و محکم گرفتمشون .پشت بهش خوابیدم …با دوتا دستام موهامو گرفته بودم و پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم .حرکاتم عصبی و غیر ارادی بود .دیگه داشت باورم میشد که زیر فشار های عصبی که از زندگی کوتاه مدت با ارمان بهم وارد شده بود پاک اعصابمو باخته بودم و یا شاید حتی دیوونه شده بودم .از تصور اینکه دیوونه شده بودم و پام به مطب روانشناس و تیمارستان میرسید دندونام هم به لرزه افتادن ….قوه ی تخیل خیلی خیلی قوی بعضی اوقات کار دستت میده …فکر ها و تصویر ها و تصور های مختلف تو ذهنم غوطه ور بودن .قبلا میتونستم کنترلشون کنم اما دیگه نه .دستمو از موهام جدا کردم و نگاهی به لرزشش انداختم …دوباره چشمامو محکم بستم و سرمو توی بالش فرو کردم …وضعم اصلا خوب نبود …   آرمان : سارا چت شده چرا انقدر وول میخوری؟؟؟خوبی تو ؟؟؟   من تو خودم جمع شده بودم و ارمان نیم خیز بالای سرم بود …فقط میخواستم تصویر های مختلفی که میومدن تو فکرم دیگه نیان …دلم میخواست صدای فکرم هرچه زودتر قطع بشه …اما هیچ فایده ای نداشت .هرچه قدر بالشو محکم تر روی گوشم فشار میدادم بازم هیچ تاثیری نداشت ….سریع توی ذهنم فضای تیمارستان ترسیم شده بود با اتاق های تمام سفید و دو زن که سعی عجیبی داشتن به اینکه به زور ببرنم به اون اتاق ….حتی صدای دکتر رو هم میشنیدم که به ارمان میگفت :((‌بعید میدونم حالشون خوب شه ))و تو ذهن بیمارم ارمان بلند میخندید …طی یه حرکت سریع و رو به روی چشمای متعجب و نگاه خیره ی ارمان به سرعت روی تخت نشستم و دستمو روی دهنم فشار دادم که جیغ نزنم …خوب مسلما اگه شما هم یه همچین صحنه ای رو میدیدین در دیوونه بودن طرفتون شکی نبود !اما من دیوونه نبودم …فقط از کلافگی و اینکه موضوعی برای فکر کردن نداشتم رسیده بودم به قحطی و زده بودم به کاهدون …ارمان خیلی سعی داشت به خودش مسلط باشه .همونطور که محکم با دستم به دهنم فشار میاوردم دستامو اورد پایین …کم کم داشتم به واقعیت برمیگشتم و موقعیتمو درک میکردم …نه خبری از تیمارستان بود نه اون دوتا خانم و نه دکتر و روانشناس …مثل بچه های تازه یتیم شده بهم نگاه میکرد .حالم از نگاه ترحم امیز اغشته به عذاب وجدانش بهم میخورد …دستامو با نفرت از تو دستش بیرون کشیدم و رومو برگردوندم که هرچی سریع تر از اتاق برم بیرون .بازومو گرفت ….از این حرکت بدم میومد خیلی ! و چون تو اون لحظه از قبل هم عصبانی بودم ناخوداگاه داد زدم :(( ولم کن ))بچه ماتش برد …یعنی صدام یه لحظه اونقدر ولوم گرفت که خودمم ماتم برد .خودمم چشمم گرد شد .نگاهی به دستش انداختم که شل شد و بازمو ول کرد …رفتارم با دیوونه ها مو نمیزد .بدترین لحظه ی دیوونه شدن وقتیه که بفهمی داری دیوونه میشی …والا بعدش باید چیز باحالی باشه !ماتم برده بود از رفتار خودم ….خود دیوونم …!عقب گرد کردم که از اتاقش برم بیرون و نبینمش فقط و همین کارم کردم .خیلی فرز و سریع از پله ها پایین رفتم و بعد هم سراغ قرص ها .هنوز دستم میلرزید …فهمیدم که ارمان هم داره با سرعت از پله ها پایین میاد …میخواستم هر چه زودتر مسکن رو پیدا کنم و برم بالا .اصلا نمیتونستم تحملش کنم . پشت سرم وایساد و دو بار صدام زد .جوابی بهش ندادم و فقط دنبال قرص گشتم .این بار بلند تر گفت :(( سارا دنبال چی میگردی؟؟))   جوابی بهش ندادم .بالاخره مسکنو پیدا کردم .۳ تا قرص از تو بسته در اوردم که بسته ی قرصو ازم گرفت و جلوم ایستاد .سرم مقابل سینش بود …قرص ها رو پرت کرد توی سینک .   ارمان : واسه چی الکی قرص میخوری؟؟؟   -واسه اینکه اروم بگیرم…که یه کم حالم خوب شه !   ارمان : چرا فکر میکنی حالت بده ؟؟؟   بلند تر داد زدم :((‌چون حالم بده دارم دیوونه میشم !میفهمی؟؟؟دارم دیوونه میشم !!))   ارمان : چرا مزخرف میگی؟؟؟چته که بخوای دیوونه شی ؟؟؟یه کم بهم ریختی خیلی هم …   -لابد میخوای بگی اره خیلیم طبیعی و نورماله ….بدبخت ده آخه منو تو دیوونه کردی …ببین حالم خوب نیس توهم میزنم دستم میلرزه عصبیم بعد میگی …   ارمان : فقط داری به خودت تلقین میکنی …دوست داری نه ؟؟دوست داری دیوونه شی؟؟؟الان حالت خوبه فقط بهم ریختی …اصلا الان اصلش اینه که بهم بریزی هیچ مشکلی هم نیس .اما این کارارو نداره که …من پای هرچی قرصه از تو این خونه میبرم …هیچیت نیست !رسما هیچی ! فقط میخوای یه سناریو برداری و شلوغش کنی …دیشب که داشتی خوب میشدی پس …   کلا در حال پریدن وسط حرف هم بودیم .دستمو تکیه دادم به اپن و گفتم :(( نه خیر سرکار ! دیشب حالم نه خوب بود نه داشتم خوب میشدم ! بلکه انقدر حالم بد بود که …که انگار گه بود ! میفهمی ؟؟؟   خیلی کم پیش میومد که از این الفاظ استفاده کنم ….اونم اینجوری…خندش گرفته بود .در اوج جدیت ورداشته بودم با حرکت دست ….عدل اون وسط ….سعی میکرد خندشو جمع کنه …   ارمان : به هرحال …چیزی که اینجا مهمه اینه که شما از لحاظ عقلی از منم سالم تری و دچار هیچ نقص عقلی نیستی …خدارو شکر …ولی از لحاظ جسمی …باید بهت بگم که شاید بهتر باشه یه چک آپ بری …   با بهت گفتم :((چک آپ برای چی؟؟؟؟))   دیگه روی اپن نشسته بودم !با خنده بلندم کرد و گذاشتم زمین گفت :(( مثل یه بچه ی خوب برو دسشویی …افرین …هم مسواک بزن هم کارای دیگه …بدو افرین ))   هنوزم نفهمیده بودم داره چی میگه .اما بعد از اینکه مثل یه بچه ی خوب به کارایی که گفت عمل کردم …بگذریم …روبه روی اینه ایستاده بودم و سعی میکردم به اعصاب خودم مسلط باشم …یاد چند لحظه پیش افتادم که از روی اپن بلندم کرد …رفتارش شبیه دوران نامزدی شده بود …حالم بهم خورد…اگه مثل قبل جدی و خشک و سگ بود هیچ اشکالی نداشت اما این برگشت حالاتش حالمو بهم میزد .یاد خریت خودم میوفتادم …اون هیچوقت نمیتونست تغییر کنه .باطنش همونقدر خشک و سنگ بود که توی این مدت کوتاه چند تا ضربه ی کاری بهم زده بود و دیگه بیشتر از یه بار که نمیشه ادم خفظ ظاهر کنه !نا خوداگاه ازش بدم میومد …تموم این مدت باز هم سعی کرده بودم روی واقعیت پرده بندازم اما اتفاقات روز قبل بهونه ای شده بود برای کنار زدن پرده ها …شاید اگه اذیت میکردم ٬ اگه بنای ناسازگاری میذاشتم و این اگه اگه های دیگه و بالاخره یه جوری انتقام میگرفتم تا جیگرم خنگ شه …نگاهی تو آینه به خودم انداختم …افکار شرارت امیز از سرو کولم بالا میرفتن …نمیتونستم تمرکز کنم ببینم باید چیکار کنم …میخواستم فقط یه جوری اروم بگیرم …اما انتقام …من اهلش نبودم …اگه میخواستم دست به انتقام یا یه همچین چیزی بزنم هم اینکه ارمان از من قوی تر بود و هم اینکه ذات خودم پست و پلید میشد …روحیه ام با این چیزا همخونی نداشت … اصلا شاید فکر انتقام و این چیزا از ریشه بچه گانه بود .دیشب به قیافش نمیخورد بخواد دروغ بگه …اما وقتی بهم گفت دوسم داره هم بهش نمیخورد دروغ بگه .ولی در نهایت …اون موقع که باهاش خوب بودم ٬من ضربه خوردم باهاش بد شدم ٬من ضربه خوردم بی تفاوت شدم ٬بازم من ضربه خوردم …مگه کار دیگه ای هم مونده بود ؟؟؟میزدم به کوه و بیابون که دیگه چشمم تو چشمش نیوفته و دستش بهم نرسه ؟؟؟خودمو میکشتم ؟؟؟نه همه ی اینا خیلی احمقانه بودن …منم که تبحر خاصی تو کارای احمقانه داشتم و شاید بهتر بود دیگه بازنشسته شم …مسءله ای که وجود داشت این بود که نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم .با زندگیم با ارمان …با افکار در همم …اگه همونطوری بی تفاوت از کنارش میگذشتم و میذاشتم این مدتی که قراره با ارمان باشم همینطور سرد و بی روح بگذره مطمءنا این افکار منو به جنون میرسوندن .هر قدر هم که سرمو بیرون خونه و کلاس نقاشی و دانشگاه گرم میکردم باز هم مدتی که تو خونه بودم و فکر ارمان غالب بود .نمیتونستم خیلی بیخیال باشم …یعنی اصلا نمیتونستم بیخیال باشم ! اینو میدونستم که نه میتونم دوران کار کردنم برای ارمانو فراموش کنم ٬ نه عشق بهشو ٬ نه شب عروسی رو ٬نه این جریانی که اخر پیش اومده بود رو …فراموش کردن کار خیلی سختیه …هر کدوم از این خاطره ها شده بودن یه زخم روی روح و فکر و قلبم .تاثیراتش رو به سادگی میشد حس کرد .اینکه از قبل خیلی کم حرف تر شده بودم یا تشدید فعالیت قوه ی تخیلم ٬دست کشیدن از علاقه هام و کسل بودن بیش از اندازم نشونه ی این تاثیرات بودن …میترسیدم از اینده و اسیب های پیش روم .میترسیدم از اینم وضعم بدتر بشه …با چند ضربه ای که به در خورد به خودم اومدم   ارمان : رفتی سفر قندهار ؟؟؟مگه امروز دانشگاه نداری؟؟   -دانشگاه …دانشگاه …خاک به سرم دانشگاه !   سریع درو باز کردم و همونطور که باشتاب میخواستم حرکت کنم محکم خوردم به ارمان و اگه از پشت نگرفته بودم دوباره با کله میوفتادم تو سرویس …   -ببخشید   و بعد فورا از کنارش رد شدم و به اتاقش رفتم .یکی از خصوصیات ارمان که بهش رسیده بودم این بود که بعد از این که یه اتفاقی میوفته دیگه یادی ازش نمیکنه …اصلا به روی خودش نمیاره …چه بد باشه چه خوب …و این بعضی وقتا واقعا خصوصیت خوبی بود ! نگاهی به ساعت انداختم .وقتم کم بود .وسایلمو با عجله انداختم تو کیفم و از پله ها با شتاب پایین رفتم و بعد مستقیم به سمت در ورودی .   ارمان : کجا ؟؟؟   -دانشگاه   ارمان : بیا یه لقمه نون بخور خوب   -نه دیرم شده   ارمان : وایسا   دیدم که خودشم اماده شده .وای نه …نخواد ببرتم …   با یه لقمه ی پر ملات تو دستش اومد سمتم و لقمه رو داد دستم .   -نمیتونم بخورم اشتها ندارم   ارمان :سارا بگیر بخور بچه بازی در نیار هی داری ضعیف میشی .میگن بچه مونو پر و پیمون تحویل دادیم نی قلیون تحویلمون میده …بگیر ببینم   به زور لقمه رو گذاشت تو دستم .خودم یاد حلقه افتادم و احتمال اینکه باز ممکنه درگیری پیش بیاد.بدون هیچ حرفی دوباره پله ها رو بالا رفتم و حلقمو برداشتم و دست کردم .   ارمان : امروز بیا با من بریم کارتم دارم …   نذاشت حرفی بزنم و رفت که سوار ماشین شه .به ناچار من هم کفشمو پوشیدم و به سمت ماشینش رفتم …ای بابا من نخوام این منو برسونه باید کی رو ببینم ؟؟؟   چشمم که به ماشین افتاد ناخوداگاه یاد دیشب افتادم و حالم گرفته شد …دلم برای خود دیشبم میسوخت خیلی .شیشه ی ماشینو پایین داد و گفت :((استخاره میکنی؟))   نگاه گذرایی نثارش کردم و سوار شدم .یعنی چیکارم داشت ؟؟؟اخ چه حالی میداد اگه میگفت میتونیم همین جا تمومش کنیم یا مثلا میگفت جریان اسمش تو شناسنامم هم ردیف میشه و بی هیچ ردی تو زندگی رسمیم میتونه بره و میتونم برم و خلاص شم …کاشکی …   ارمان : خوب   گمونم این خوب برای این بود که حواسمو بهش معطوف کنم …   دوباره ادامه داد :((مسءله اینه که …ببین اگه بخواد همینطوری پیش بره هم تو اسیب میبینی که دیدی و هم من اذیت میشم .دیشب اصلا موقعیت خوبی برای گفتن این حرفا نبود منم فقط میخواستم یه کم اروم بگیری نه اینکه دروغ گفته باشم نه …منظورم اینه که …حالا مهم نیست !ببین من نمیخواستم تو این مدت کسی اذیت بشه .))   معلوم بود واقعا !حالا دیروز هیچی کنایه های روزای قبلتو چی میگی؟؟؟   ارمان :بالاخره باید بشه هرمشکلی رو یه جوری حل کرد .من تو این موارد تجربه نداشتم ولی خوب بازم تو این ۲۵ سال یه چیزایی یادگرفتم که بدونم از پس این شرایط چجوری بتونم برمیام که مثل چند وقت پیش بچه گانه نباشه و اون اتفاقا هم نیوفته …قبول دارم رفتارم خیلی درست نبود …))   اهان یعنی یه کم درست بود؟؟؟   ارمان :اینم قبول دارم که رفتار تو هم درست نبود!   پررو !!!!   ارمان : هرچی هم که باشه هرخونه ای یه قانونی داره …تو قانون خونه ی من نیست که اون وقت شب …   -میشه بری سر اصل مطلب ؟؟من از فکر به اون قضیه هم مو به تنم سیخ میشه !   ارمان : خیله خوب …اصل قضیه این که   دیگه مطمءن شده بودم نمیخواد بگه جدایی …یعنی ممکن بود بگه بیا دوباره با هم مثل قبل باشیم و سعی کنیم …باز هم قوه ی تخیلم راه افتاده بود و خیال پردازی ها روان شده بودن …از شیرینی تصوراتم لبخند به لبم اومد که با ادامه ی حرف ارمان محو شد …!   ارمان :میخوام بگم بیا کاملا دوستانه با هم برخورد کنیم .من نمیدونستم تنها موندن تو خونه انقدر اذیتت میکنه .یعنی حدس میزدم ولی نمیتونستم کاریش کنم چون واقعا ماموریت داشتم …   بله !شما ماموریتاتونو با گیتار میرین ؟؟؟   ارمان :ولی واقعا بعضی وقتا ازار دهنده میشی …   عوضی پست ! تو که همیشه ازار دهنده ای ! تمام حرفام فقط توی دلم بود.نگاهم خیره به جاده و گوشم با حرفاش   ارمان : میدونی وضعیت ما با بقیه فرق داره شروعش و کشش و اخرش …ما مثل بقیه نیستیم …یعنی مسءله ای که وجود داره اینه که ما اصلا زن و شوهر نیستیم ! اینو من و تو خوب میدونیم …بقیه نه ! همه ی این رابطه محدود به زمان قبلش و یه خطبه ی جاریه و نه چیز دیگه ای …حتی موقع تمومش از شناسنامه هامونم حذف میشه .پس خیلی فرق هست …ولی …   تو فکرم دنبال راهی میگشتم که بتونم عوضش کنم …اون تاحالا از کسی خوشش نیومده بود ٬ عاشق نشده بود اگه سنگم بود بالاخره نیاز داشت …به یه محبتی رابطه ای چیزی شاید میتونستم …   ارمان : بهتره مثل دوتا دوست باشیم ! نه سگ و گربه چون این وسط خیلی واسه من البته فرقی نداره …بیشتر به خودت لط…   اعصابم خرد شد …من داشتم به چی فکر میکردم اون به چی !   -همین جا وایسا باید به چیزیم بگیرم …   معلوم بود اعصابش خرد شده پریدم وسط حرفش .ولی خوب منم عصبانی بودم !یعنی چی مثل دوتا دوست ؟؟؟این از صد تا توهین بدتره که …   از ماشین پیاده شدم .فکری به سرم زد .سرمو از پنجره ی ماشین بردم داخل و گفتم :((‌مثل دوتا دوست ؟؟))   یه لبخند خیلی معمولی هم گوشه ی لبم بود   ارمان : اره   -اهان …یعنی با هم مثل دوتا دوست باشیم ؟   ارمان : اره دیگه   -همونطوری که تو با کسری بودی و رفاقتو در حقش تموم کردی دیگه ؟؟   انگار اتیشش زدن …گفتم همین الان پیاده میشه میزنه لهم میکنه .اما فقط یه پوزخند زد و شوت گاز …   پسره ی اعصاب بهم زن فکر میکنه کیه !بیا با هم مثل دوتا دوست باشیم !خوب دوست بخوره تو فرق سرت !در حقیقت دروغ گفته بودم هیچی نمیخواستم بخرم .فقط میخواستم تا دم دانشگاه نرسونتم که کسی ببینتمون.حلقمو از دستم دراوردم و انداختم ته کیفم.تقصیر خودش بود .اگه دوتا دوستیم دوستی که حلقه نمیخواد !والا …   روز خسته کننده ای بود …نای راه رفتن نداشتم .ای کاش موقع برگشت میومد دنبالم …یه تاکسی دربست گرفتم و تا خود خونه چشمامو بستم اما سعی کردم حواسم باشه کی باید پیاده شم .پول راننده رو بهش دادم و با قدم های اروم و از سر خستگی تا خونه رفتم و کلید انداختم .اقا غفور برگشته بود.با کلی تعجب بهم گفت خیلی جالبه که توی این مدت باغ خودشو نباخته !منم هیچی نگفتم و فقط لبخند زدم …جلوی در ۳ جفت کفش مردونه و یه جفت کفش پاشنه بلند زنونه بود .فقط کفش ارمانو میشناختم …ولی بقیه …خوب شاید دوستاش باشن .به ارومی درو باز کردم .از صداهایی که میومد معلوم بود که توی هال نشستن و نمیشه بی سرو صدا جیم زد …یه حال خاصی داشتم .صدای بلند و جیغ زنونه ای میومد …یعنی اون ۳ تای دیگه خواب بودن این فقط غش غش میخندید؟؟؟حسابی عرق کرده بودم .اصلا حالم داشت از خودم بهم میخورد .بالاخره عزم خودمو جزم کردم رفتم هال و نسبتا بلند سلام کردم …   اما با دیدن ادمایی که تو هال خونه نشسته بودن یه لحظه گر گرفتم …قلبم شروع به زدن رو هزار کرد .ناهید که با یه پوزخند تحقیر امیز و نگاه خیره ای گردنشو با عشوه کج کرد سمت دیگه ای .شهاب سلام عادی داد و کسری …این چرا انقدر عوض شده ؟؟؟یه لحظه ناخوداگاه بهش زل زدم …اونم اصلا انگار سلام نکرده بود …ولی خوب .ارمان که انگار میخواست حواسمو جمع خودش کنه گفت :(( چرا زود اومدی؟))   -زود نیومدم…من خستم میرم بالا ببخشید   و همونطور که بازم داشتم به کسری نگاه میکردم از پله ها بالا رفتم .همشون دور میز ناهار خوری وسط سالن جمع شده بودن و سرشون رو چند تا برگه و یه لب تاب بود.ولی مگه شهاب نگفته بود دیگه باهاشون کار نمیکنه ؟؟پسره ی دروغگوی حقه باز …همون پرستو عاقل بود فقط !ناهید چشم دریده یه جوری داشت نگاه میکرد که …ای خدا این تحقیرا تا کی باید ادامه داشته باشن ؟؟؟۴ نفری که میدونستن من قبلا چیکاره بودم همشون تو اون سالن لعنتی بودن .دلم میخواست هیچکدومشونو دیگه هیچوقت نبینم …ولی کسری …ریش بلند کرده بود چه قدر .چه نگاه خسته ی غمگینی…یعنی واقعا دوستم داشته بود ؟؟؟اگه زودتر میگفت …اگه زودتر یه کاری میکرد شاید الان وضع هممون بهتر بود…شاید یه کم فکر میکردم و به این نتیجه میرسیدم بودن یا کسی که دوسم داره بهتر از سوختن با کسیه که ازم بیزاره …جلوی در اتاق نشسته بودم و زانو بغل گرفته بودم .دیگه هیچ صدایی از پایین نمیومد حتی خنده های ناهید ...   بالاخره از جلوی در بلند شدم و رفتم حموم .اصلا یه حالی اومد اومد بدنم که همه چی رو فراموش کردم .   حوله پیچ داشتم تو کمد دنبال لباس میگشتم.ارمان داشت صدام میزد …هرچی میگشتم لباسمو پیدا نمیکردم از اون طرف اونم هی عربده میزد …   ارمان : سارا کجایی سه ساعته دارم صدات میزنم …سارااااا   -بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ارمان : بابا کجایی تو ...   -اینجام واستا …اههه   ارمان :‌چیکار داری …   -دارم دنبال لباسم میگردم …ای بابا تو چیکارم داشتی …ارمان زنده …اخ ایناهاش !   لباسمو با خوشحالی دراوردم و برگشتم سمت ارمان که هر هر داشت میخندید…با احساس سرما فهمیدم که بله …خیلی شیک حوله از دورم باز شده بود و تا سر هم رفته بودم تو کمد …لبمو تا جایی که دندونم توش فرو میرفت گاز گرفتم و دوباره حوله رو محکم بستم …همونطور اروم غر میزدم :((این اتاق در نداره …))   ارمان : حالا که چیزی نشده …یه جوری غر غر میکنی و لب میکشی زیر دندون انگار وسط خیابون جلو یه مشت غریبه بودی   -نه …ولی ادم جلو دوستش که اینجوری تمام لخت نمیشه !   زبونم به اندازه ی کافی نیش دار بود …زبونشو با صدا بیرون داد و از اتاق رفت …   -چی میخواستی حالا ؟   ارمان : هیچی داییت زنگ زد گفت بریم امشب خونشون …   ***   خیلی سریع تر و مسخره تر از اونچه که بشه دو ماه بدون هیچ اتفاق خاص و تنشی گذشت …واقعا دیگه داشت باورم میشد ارمان برام بیشتر از یه دوست نیست و خودشم اینطوری برخورد .شبا زودتر از قبل میومد خونه و دیگه نه دعوایی ٬تنشی حرفی حدیثی …هیچی …   برنامه شده بود دانشگاه کلاس نقاشی و استاد جدی و خوشتیپش و سمفونی های خونگی ارمان و تکرار و تکرار و مزخرف و ….از ته دل ارزوم این بود کسری از ناهید خوشش بیاد ! یا حداقل ناهید بیخیال کسری بشه که من بتونم از این وضعیت خلاص شم …دیگه هیچ احساسی هم نسبت بهش نداشتم .راکد راکد …   وسایلمو از تو کلاس جمع میکردم …این رویداد همیشگی تاریخ بود که بعد از تموم شدن کلاسی که استادش جوون و خوش برو روبود ٬دانش جو ها و هنرجوهای کلاسش دنبالش سرازیر شن بلکه فرجی بشه براشون .منم که از کلاس نقاشی همیشه زودتر از همه میزدم بیرون .گوشیم زنگ خورد .با خونه فاصله ی زیادی نداشتم .ارمان بود   -الو سلام   ارمان : سلام سارا کجایی؟   -تو راه خونه   ارمان : کجا بودی ؟   -هنوز سانس کلاسای منو نمیدونی؟؟   ارمان : حالا شرمنده خانم دکتر باید بگیم یا نقاش ؟؟؟   -هرجور دوس داری   ارمان : خانم دکتر نقاش برو خونه اسباب اثاثیتو جمع کن   یه لحظه وسط خیابون ماتم برد …یعنی به همین زودی کار ناهید و کسری تموم شد ؟؟به غلط کردن افتاده بودم …حتی فکر به اینکه باید برم و همه چیز تموم شده هم مو به تنم سیخ میکرد …صدای بوق ماشین و داد ارمان که میگفت :((سارا خوبی؟؟؟چت شد ؟؟؟))باعث شد از وسط خیابون برم کنار ….   -بله ؟   ارمان : چت شد تو ؟چرا یهو ساکت میشی ؟   -وسایلمو جمع کنم …کجا برم ؟   ارمان : برو دیگه …   حس کردم نمیتونم رو پام بند شم نمیدونستم برام انقدر سخته …دنیا برام تیره و تار شد …صدام ناخوداگاه میلرزید .نمیخواستم برم ! گفتنش چه قدر اسون تر از تو موقعیتش قرار گرفتن بود …   -یعنی تموم شد ؟؟   ارمان : اره   -چه قدر زود …   کم کم داشت گریم میگرفت …   ارمان : اره دیگه بالاخره اتفاقه پیش میاد دیر و زود نداره   -اهان …   ارمان : حوله هم یادت نره   -حوله واسه چی ؟؟؟   ارمان :اگه تونستی اثاثا منم جمع کنی به شدت مچکر سرکار میشیم …ویلاش چیز خوبیه تمیزشم هس من دیگه برم کارم دارن اینجا   -ویلا ؟؟؟؟؟   ارمان : بچه ها زنگ زدن گفتن اخر هفته ۴ روز تعطیلیه بریم شمال   -شمال ؟؟؟   زد زیر خنده …((خدافظ ))   وگوشی رو قطع کرد …نمیدونستم الان باید ارمانو فحش بدم ٬خودمو فحش بدم شمالو فحش بدم ٬بشینم گریه کنم که من چه قدر احمقم ….در نهایت تصمیم بر این شد که بلند شم برم خونه و واقعا وسایلمو جمع کنم …!   همه ی فکرم شده بود اینکه الان میگه این هنوزم مثل قبل منو دوس داره و بازم نمیخواد بره …اگرم گله و شکایت و بعضی وقتا حرفی هس ٬ همش الکیه …اما خوب دقیقا اینطوری نبود .یعنی یه ذره بود ولی …ساعت نزدیکای ۷ بود که ارمان اومد .نمیخواستم اصلا نگاش کنم .خجالت میکشیدم دلیلشم نمیدونستم .   اومد تو اتاق لباسشو عوض کنه .پشتم بهش بود و سعی شدیدی داشتم زیپ چمدونو ببندم .   ارمان : علیک سلام   -سلام   انقدر داشتم زور میزدم که نزدیک بود جونم بالا بیاد   ارمان : بابا کشتی خودتو بذارمن ببندم .   -خودم میتونم …آخ..   دستم رفت لای زیپو ارمان هم با یه خنده که سعی میکرد جمعش کنه اومد جلو.خیلی شیک و سریع زیپ چمدونو بست بعد گفت :((همه چیو برداشتی؟))   -اره   ارمان :حوله هم برداشتی؟؟؟   دندونامو رو هم سابیدم و با اولین چیزی که دم دستم بود زدم بهش و گفتم ((خیلی پستی ))بلند زد زیر خنده .   -ای کوفت !نخند …بهت میگم نخند …نخند دیگه عههه!   ارمان :کلی شاد شدیم …فقط صدا بوق ماشین اومد گفتم هیچی دیگه این مرد ….   -نه خیر حواسم پرت شده بود …   ارمان : نه خیر شوکه شده بودی   -نه خیر   ارمان : بابا دوری ما نمی ارزه که خودتو بندازی زیر ماشین که   -همینجا میتونم سرتو از بدنت جدا کنم !میگم حواسم پرت شده بود …   ارمان : یهو همچین صداش لرزید …بغض کرد …یه جوری گفت :((یعنی تموم شد ؟؟؟چه قدر زود …)) انگار که مثلا من مردم !   -منو انقدر مسخره نکن   تا خود شب کارش شده بود دراوردن ادام …((یعنی تموم شد ؟؟)) و من مدام حرص میخوردم از آتویی که داده بودم دستش .قرار بود ساعت ۲ نیمه شب حرکت کنیم و من حتی نمیدونستم قراره بریم کجا و با کیا .   داشتم خونه رو جمع و جور میکردم و هر دیقه ارمان میپرسید :((سارا فلان شلوارمو برداشتی ؟جلیقه برداشتی؟خوراکی؟؟اسپریتو ؟؟)) و من همه چیزو واقعا برداشته بودم و ارمان فقط کلافم میکرد.دیگه همه ی کارا داشت تموم میشد.همونطوری که داشتم با ظرافت آینه ی اتاقمونو تمیز میکردم گفت :((سارا…گیتار منم برداشتی؟))   -گیتار تورو بردارم بذارم تو چمدون؟؟؟بعدم کدوم گیتارتو ؟؟؟ادم میره تو اون اتاق سرگیجه میگیره   ارمان :خیلی خوب خودم برداشتم بابا   -مسخره گرفتی مارو ؟؟؟   ارمان : نه بابا این حرفا چیه …حالا سارا   -بعععله !   ارمان : حوله هم برداشتی دیگه ؟خوب مثل اینکه برداشتی …دیگه تمیز کردن نداره که پاشو بریم بابا ۵ روز نیستیم واسه کی تمیز میکنی؟پاشو بسه دیگه ..پاشو بپوش …   شیشه شوی و دستمال رو کناری گذاشتم و لباسمو پوشیدم .راس ساعت ۲ تو ماشین نشسته بودیم .بهش گفتم:(( انقدر ماشین عوض نکن !))   ارمان : عوض نکردم که این واسه جاده بهتره   پوفی کشیدم و ماشین راه افتاد   -با کیا میریم ؟   ارمان : دوستام   -عه جدی میگی؟؟؟خوب کدوم دوستات ؟؟؟   ارمان : الان من به اسم بگم تو میشناسی؟   -اوهوم تو عروسی گفته بودی   ارمان :‌با کیوان و زنش و محمد و زنش و یاسر و نامزدش و مهراد و دخترش و   -مگه دختر داره ؟؟   ارمان : اره خیلی وقته طلاق گرفته …   -اخی …خوب دیگه ؟   ارمان : با نیما و اینا دیگه   -اینا دیگه یعنی کیا؟   ارمان : نمیدونم معلوم نیس بیان یا نه   -کیا؟   ارمان : ناهید و …کسری و …اینا دیگه چه قدر میپرسی میریم میبینی   اووف …اصلا طاقت دیدن ناهیدو نداشتم …که مدام قصد داشت خودشو بچسبونه به کسرای بیچاره …همونطور که تو فکر بودم پلکم گرم شد …یک ساعتی نگذشته بود که صدای خنده و سلام علیک از خواب بیدارم کرد.کش و قوسی به بدنم دادم و دیدم تو جاده زدیم کنار و همه دارن با هم احوالپرسی میکنن .اول دنبال ارمان گشتم که تکیشو داده بود به ماشین و بعد دنبال کسری …که نبود .از ماشین پیاده شدم .قیافه ها همه اشنا بودن …به جز نامزد دوستش یاسر .والا بقیه رو خوب یادم بود و میشناختمشون .رفتم کنار ارمان و منم با همه سلام کردم .نزدیک ۱۰ دقیقه اونجا بودیم و زن کیوان ٬ستاره بهمون چایی داد و بعد دوباره سوار شدیم.   ارمان : خوب خوابیدیااا …کمک راننده ی مارو   -خوب هیچی نمیگفتی خوابم برد دیگه   ارمان : نخواب بابا …تو جاده شمال نخواب !خواب مال تخت خوابه …   -چشم   شیشه ی ماشینو پایین کشیدم …شب بود اما نور ماشینا و چراغایی که تو راه بودن بازم منظره رو نشون میدادن …راست میگف تو جاده شمال که نباید خوابید !   ***   برعکس همیشه که خیلی وحشتناک و تند میروند اینبار یه طوری رانندگی کرد که اب توی دلم تکون نخورد.۴ ساعت بعد رسیده بودیم به ویلایی که برای دوستش محمد بود و توی راه منو کشت از بس گفت من هی بهشون گفتم بیاین بریم ویلای من ولی نیومدن …هی مدام اصرار داشت یه جوری بگه که من ادم اویزون به مال این و اونی نیستم !ویلای بزرگی بود با ۴ تا اتاق .هیچ کس خسته نبود و همه خیلی سریع وسایلشون رو از تو ماشینا خارج کردن .محمد از تو اشپزخونه بلند گفت :(( اقا یه حرکتی میزنیم …۴ تا اتاقه ۱۱ نفر ادم …یه یاسرو داریم با پریا رو که اینا نامزدن یه اتاق واسه اینا من اعصاب جفنگ بازیاشونو ندارم !))   صدای یاسر به اعتراض بلند شد :((درست حرف بزن جفنگ بازی یعنی چی عهه …کاری نیس که !اما خوب خیلی مشتاقی چه بهتر !پریا بپر بریم بالا ))و خیلی زود وسایلشونو برداشتن برن .   محمد : خوب موند ۳ تا اتاق دیگه …این ارمانم که بچم هنوز تازه دوماد محسوب میشه …نمیشدم باید یه اتاق بهش میدادیم اخلاق و اعصاب نداره خود ساراشونم اگه دید خیلی اذیت میشه اومده مسافرت یه هوایی عوض کنه نه دوباره تو هوای این گنددماغ باشه میتونه بره یه جا دیگه اصلا موردی نداره !))   همه میخندیدن و ارمان حرص میخورد و میگفت :(( من به حساب تو میرسم …به من میگی گند دماغ دیگه اره ؟؟؟منو نمیشه تحمل کرد دیگه اره ؟باشه !))   بعدم به من گفت :((تو با منی یا با اینا ؟؟؟نشستن هی چرت و پرت بار من میکنن توام هر هر ؟؟))یه لحن گله مند قشنگی داشت که ادم میخواست لپشو گاز بگیره …   -نگین اینا رو …خیلی هم شوهر من خوش اخلاقه …حداقلش اینه که من تونستم دوماه تحملش کنم ….   دوباره همه خندیدن و ارمان گفت :((نخواستیم طرفداری ))   اروم بهش گفتم :((شوخی دیگه …))   اروم تر گفت :((میدونم دیگه …))   ابروهامو بالا دادم .من کیف خودم و ارمان ساکمونو برداشت که ببریم بالا توی اتاق .میشنیدیم که محمد میگفت بقیه هم که یه اتاقو باید بدیم به این پدرو دختر که البته خودش رفت شیوارو خوابوند تو اتاق که همه بدونن اون اتاق مال ایناس …اون یکی اتاقم که موند مال زن من و زن کیوان …من و نیما و خود کیوانم کف هال …صلوات !   خندم گرفته بود از دستش …ولی خوب جمع صمیمی داشتن .ارمان گفته بود بیشترشون بچه های دانشگاهشونن و توی اون یکی کارشون نیستن .   گوشه ی اتاق یه تخت یه نفره بود ٬ کمد نه چندان بزرگی کناره ی اتاق و یه میز توالت کوچیک و اینه هم رو به روی در .حسنش پنجره ی بزرگ رو به جنگلش بود .اول پنجره رو باز کردم و هوای سردی که یهو وارد شد لرز به تنم انداخت …وسط اذر پاشده بودیم خیلی خوشحال رفته بودیم شمال !ولو شدم روی تخت …   ارمان : چه سریعم جا گرفت!   -جا نگرفتم …دراز کشیدم .میخوای اصلا من رو زمین میخوابم …مشکلی نیس که   ارمان:عهه …اومده شمال اب و هوا عوض کرده خلقش خوب شده   -اولا خلق من خوب بود دوما باز خوبه این اب و هوا رو من تاثیر میذاره رو شما که اب و هوا بهشتم اخمتونو باز نمیکنه   ارمان :چشمت خورد به ۴ تا غریبه ما شدیم بداخلاق ؟؟؟   -بداخلاق که بودی   ارمان : بد اخلاقی ندیدی …   -نه دست شما درد نکنه …به اندازه ی کافی همه چشمشو دیدیم !   ارمان :خوب خوبه که دیگه علاقه ای نداری به دیدنش   -یه کم منطقی و با جنبه باش…خودتم قبول داری اخلاقت خوب نی …هرکس یه موردی داره دیگه !مثلا من خیلی ساده و احمقم !اعترافم میکنم !   ارمان : منم عیبی ندارم …اخلاقم با ادمای ساده و احمق خوب نیس   هنوز نیومده دعوامون شده بود ..لعنتی   -پس همون باید بیوفتی گیر ادمای شارلاتان و مزخرف ببینم اخلاقت با اونا خوب…   تقه ای به در خورد و اروم گرفتم …من روی تخت نشسته بودم و سرم رو به ارمان بلند بود و ارمان هم بالای تخت سرشو سمت من پایین گرفته بود …کاملا معلوم بود داریم دعوا میکنیم .   محمد با یه عالمه پتو و بالش اومد تو اتاق و بعد با معذرت خواهی رفت .   ارمان : بیا خیالت راحت شد ابروم رفت !   -دوستاتن …بهتر از من میشناسنت.   ارمان:اره تو دوستمم نیستی!   نگاه پر از نفرتی بهش انداختم ومسواکمو از تو ساک دراوردم .اتاق مستر بود و سرویس حمام و دستشویی داشت .یه مسواک سریع و عصبی دودقیقه ای زدم و برگشتم تو اتاق دیدم به !اقا خوابیده رو تخت و پتو روهم پیچیده دورش .نه میخواستم باهاش بحث کنم و نه میتونستم چون خودم بهش گفته بودم رو زمین میخوابم .برای خودم جا پهن کردم و چون هوا خیلی سرد شده بود پنجره رو بستم …۵ دقیقه ای نگذشته بود که دیدم انگار اصلا نمیتونم بخوابم …به خوابیدن کنار ارمان خیلی عادت کرده بودم و اینو تا قبل از اون شب نمیدونستم…صدای نفساش نشون میداد که هنوز خوابش نبرده …دوباره چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم اما واقعا نمیشد …یهو ارمان خیلی سریع نشست تو تخت و بعد هم رفت دستشویی …اونم کلافه و عصبی بود.این دفعه قبل از اینکه بخوابه تو تخت لباسشو دراورد و پرت کرد گوشه ی اتاق روی ساک…منم بلند شدم لباسشو تا کردم و گذاشتم توی ساک!خیلی بدجور اخم کرده بود و دستاشو گذاشته بود روی پیشونیش.اونم انگار خوابش نمیبرد.سرو صدای بچه ها پایین گرفته بود و معلوم بود اونا همه یا خوابشون برده یا اینکه دارن جیک جیک میکنن دیگه!مطمءنا مثل ما با هم قهر نبودن و انقدر عصبی برخورد نمیکردن !طاق باز دراز کشیدم و زل زدم به سقف …نه خیر خوابم نمیبرد.شاید تقصیر منم بود بداخلاقیشو خیلی بزرگ کردم.خدایی از وقتی که قول داده بود اصلا باهام بد تا نکرده بود .با موهام ور میرفتم و به این فکر میکردم که چی میشد اگه مثلا یهو بپره پایین و حتی اگه قهره بالششو بذاره کنارم و بخوابه؟؟؟اما نه ..از ارمان بعید بود.شایدم باید منتظر میموندم بخوابه و غلت بخوره بیوفته زمین که بازم ارمان تو خواب غلت نمیزد …نفسای بلندش عصبی بود…این وسط یه نفر باید پا پیش میذاشت …اونی که کم تر مغروره ٬دلش بیشتر تنگ شده ….یه کم بدنیست اگه ناز کنه از دل شوهرش دربیاره …   بعضی وقتا ادما تو رابطه ها فکر میکنن هرچی منتظر بمونن طرفشون بالاخره پا پیش میذاره و میاد جلو و غرور اونا هم محفوظ میمونه …اما این احتمالم هست که اونم داره پیش خودش همین فکر میکنه …با این فکری که هردوشون دارن و اخر سرهم هیچکدوم جلو نمیره ٬ممکنه اون رابطه از هم بپاشه یا سرد بشه …تو هر قهر و دعوایی یه نفر باید باشه که از خودش بگذره برای رابطشون …حتی اگه احتمال اینکه طرفش باهاش بدرفتار کنه هم وجود داشته باشه …احتمالی که بین من و ارمان خیلی زیاد بود !اما پتو رو کنار زدم روی زانوهام نشستم و با دستم دستشو از روی صورتش برداشتم .توی اون تاریکی هم میتونستم چهره ی درهمشو ببینم …   -میگم که …حالا یعنی اصلا ممکن نیست اقای خوش اخلاق ما از تو قهر دربیان و تشریف فرما شن پایین بخوابن ؟؟؟   ارمان: که تو بیای روتخت بخوابی؟؟حیله جدیده ؟؟؟   -نه !که دوتایی رو زمین بخوابیم .   ارمان : چرا ؟؟؟   -چون خوابم نمیبره   ارمان : من بیام پایین بخوابی رو پام تکونت بدم ؟؟   -نه   ارمان : پس چی؟   -تو بیا پایین حالا بسه دیگه قهر …   ارمان : اصلا باشه اشتی ولی خوب چرا بیام پایین ؟   -بیا دیگه   ارمان : چرا؟؟؟   میخواست از زیر زبونم بکشه بیرون …   -چون بهت عادت کردم ..نمیتونم پیشت نخوابم   چند لحظه ای هیچی نگفت و بعد بالش و پتوشو انداخت پایین…کلی خوشحال گرفتم تو جام خوابیدم که اروم گفت :((خیلی عادت نکن …دیر و زود بالاخره اتفاقیه که میوفته رفیق …))تا حالا اونقدر به آن واحد اشک از چشمام نریخته بود …کاش یه کم میفهمید …فقط یه کم !   ***   اخلاق خوب و دبش دوستای ارمان باعث شد که خیلی زود حرفشو یادم بره و تو دوروز اولی که ویلا بودیم بهم خوش بگذره …ارمانم دوباره به حالت اول برگشته بود و انگار نه انگار قهری ٬اشتی ٬حرفی …کلا انعطاف زیادی داشت …سریع به حالت اول برمیشگت .داشتیم وسایلمونو جمع میکردیم که بریم دریا برای نهار اونجا باشیم …همگی باهم کلی خوردنی درست کرده بودیم و داشتیم بار میزدیمشون .همون وقت بود که صدای سلام اشنا و حال بهم زنی به گوشم خورد که بلند و رو به عام گفته میشد…ناهید !در فلاکس چایی رو بستم و از اشپزخونه بیرون رفتیم…انقدر با عشوه راه میرفت که میخواستی بالا بیاری روش …کلاهم که طرح شاد سازی بود با اون ساپورت گل دارش !دختره ی مزخرفی که همیشه باید همه جا باشه و حال منو بگیره .متوجه من شد اما بدون کوچکترین حرفی از کنارم رد شد و رفت بالا .قیافه ی ستاره و مهتاب خیلی گرفته بود …منم دست کمی از اونا نداشتم ولی خوب باز …رفتم کنارشون و گفتم :((چرا انقدر گرفته ؟؟؟))   ستاره :میدونی …شاید اگه قرار بود یه همچین عجوزه ای رو یه شب تا صبح تو اتاق تحمل کنی و حرفای گندشو گوش کنی همینطوری میشدی….   مهتاب : توکه اینو نمیشناسی اخه …   در صورتی که هیچ کدومشون اندازه ی من از ناهید ضربه نخورده بودن …   -تنها اومده ؟؟   مهتاب : نه خودشو انداخته گردن کسری …ایناهاش خودشم اومد ...   برخوردشون با کسری اصلا قابل مقایسه با ناهید نبود …   نیما : عمرا اگه میدونستم میای …منو بین اینا تنها ول کرده بودی …بین یه مشت مرغ و خروس !   محمد زد پس کلش وگفت :((یه جوری میگه انگار بهش بد گذشته ))کسری زهر خندی زد و جواب سلام بقیه رو هم داد …ارمان توی حیاط داشت اثاثا رو جا میداد تو ماشین.با اومدن ناهید و کسری رفتن به دریا به تاخیر میوفتاد .رفتم حیاط پیشش و گفتم :((بیا بریم تو الان نمیریم…))   اعصابش دوباره خرد بود …   ارمان : میام حالا   -اخه …   ارمان :گفتم میام حالا !   سرمو تکون دادم و برگشتم به خونه .همه با لباس بیرون و اماده نشسته بودن و از ناهید و کسری سوال میپرسیدن …   کیوان : تو که گفته بودی نمیای کسری…   ناهید به جای کسری جواب داد :((بله اما خوب من ازش خواستم …چون تنها نمیتونستم بیام لطف کرد همراه من اومد …))   به وضوح کسری میخواست یه مشت بکوبه تو دماغ عملی ناهید !   وقتی دیدن هرچه قدر هم از کسری سوال بپرسن ناهید جواب میده دست اخر نیما گفت :(( حالا که نشستیم ایا کسی هست یه چایی به ما بده ؟؟))   -من میریزم   با پریا هردو با هم اینو گفتیم …با خنده از جام بلند شدم .پریا تعارف میکرد که ناهید گفت :((نه دیگه …بالاخره اونی که بیشتر عادت داره باید بریزه ))   قلبم وایساد …نمیتونستم همون وسط خشک زده وایسم .سریع رفتم به اشپزخونه .کسی از قبل ازدواج من و ارمان خبر نداشت اما ناهید واقعا عزمشو جزم کرده بود به همه بگه …این دشمنی شدیدش با من از کجا نشات میگرفت رو نمیدونستم …سینی چایی رو بردم هال و پریا از دستم گرفت که تعارف کنه .هیچی دیگه از حرفاشون نمیفهمیدم فقط نگران ابروم بودم که ناهید قصد ریختنشو داشت !دوباره همگی بلند شدیم و رفتیم سمت ماشینا …ارمان اونجا بود ٬حرف ناهیدو شنید ٬همه چیزم از قبل میدونست اما به روی خودشم نیاورد