هوا ابری و نسبتا سرد بود اما تقریبا همه ی مردا به جز کسری و مهراد تو آب بودن.جای خیلی خلوتی بود و جز ما هیچکس دیگه ای نبود .بقیه ی دخترا دورهم نشسته بودن و حرف میزدن و هر از گاهی از خنده غش میکردن اما من خیلی اروم از جمعشون فاصله گرفتم و نشستم روی صخره ی روبه دریا …دفتر طراحیم روبه روم باز بود و تو فکر بودم .انتهای مدادو گذاشته بودم تو دهنم .ناخوداگاه نمیتونستم حرف ناهید و عکس العمل نشون ندادن ارمانو فراموش کنم.چشمم بهش بود و نگاهش میکردم …همه چیز بیانگر این بود که نمیشه و فقط خودمو خسته میکنم …نمیشه با چنگ و دندونم حتی این زندگی رو نگه داشت یا بند کرد …دلم یه جورایی میخواست اما نمیشد .ارمان دیگه داشت کم کم از اب بیرون میومد .نگاهی بهش انداختم و شروع کردم به کشیدن خطوط اولیه برای کشیدن یه نقاشی دیگه .واقعا کلاسای استاد روان موثر بود .خیلی سریع و ظریف تر میتونستم طراحی کنم .حولشو برداشت و رفت اونطرف ساحل …نگاهم سمتم ننداخت…مهم نیست …عادت کرده بودم به بی توجهی هایی که خودش بود…یعنی حداقل بازی نمیکرد.این موقع ها میشد فهمید خودشه …دیگه اون چیزی که نشون میده هست !

((میشه ببینم؟؟؟))

صدای کسری از بغلم باعث شد حواسمو بدم بهش .

-چی رو ؟

کسری: نقاشی هارو

-اهان …

دفترو دادم دستش .میخواست بشینه .تا جایی که میشد ازش فاصله گرفتم.قصد نداشتم یک کلمه اضافی هم باهاش حرف بزنم…زانوهامو اوردم بالا و چونمو گذاشتم روشون…گفت:((چه حرفه ای ))

خیلی ناواضح گفتم :((مرسی))

معلوم بود میخواست سر حرفو باز کنه …دوست داشتم بدونم الان حرفش چیه و چی میتونه باشه .الان که دیگه میدونه من زن ارمانم.هرچند …

کسری:خوب …امم خوش میگذره ؟

-کجا؟

کسری: کلا …زندگی

-اره

کسری:‌دانشگاه ؟

-خوبه

کسری:خوشحالم که به اون چیزی که میخواستی رسیدی

چیزی نگفتم …چی میگفتم اصلا؟؟میخواد سر حرفو باز کنه چرتو پرت میگه …نگاشم نمیکردم.

کسری: یعنی …الان راضیی؟؟

راضی نبودم…ولی خوب اصلا خوب نبود به کسی که توی زندگیم نقشی نداره بگم راضیم یا نه این فقط به خودم ربط داشت و ارمان .

-اره

کسری:فکر نمیکردم یه روز یه دختر از بودن با ارمان راضی باشه …اونم یکی مثل …

-حواست باشه اون شوهرمه !نمیذارم بهش توهین کنی

کسری:توهین نکردم این یه واقعیته …همه میدونن من یه عمر رفیقش بودم …

-اره الانم پای اون یه عمر رفاقت داری اینطوری پیش زنش خرابش میکنی؟؟؟

کسری: هه میدونی…

یه نفر دستمو گرفت و تو یه حرکت بلندم کرد.ارمان بود.بعدم بدون اینکه حرفی بزنه کشوندم بغل خودش .دستشو گذاشت پشت کمرم و با راه رفتنش منم یه جورایی مجبور به همراهی میکرد.از دستش عصبانی بودم اما چون حتم داشتم الان نگاه کسری دنبالمونه هیچ کاری نکردم .حداقل واسه اینکه حرف خودمو رد نکنم.

-کجا میبریم ؟

هیچی نگفت .کلی راه رفت و منم به اجبار دنبالش ….وقتی قشنگ مطمءن شدم دیگه تو دیدرس کسی نیستیم سعی کردم دستشو از دور کمرم باز کنم .اما محکم تر فشارش داد.

-اروم بگیر ….ولم کن بابا کجا داری میری منم دنبال خودت میکشونی؟ولم کن میخوام برم پیش بقیه !

باد داشت شدت میگرفت.موهاش هنوز خیس بود .یقین داشتم سرما میخورد تو این هوا.کلا ساحل بکر و کشف نشده ای بود .اصلا ادم توش پیدا نمیکردی.هرچه قدر تقلا کردم نتونستم دستشو باز کنم .دوباره رسیدیم به ساحل شنی.دستشو از دورم باز کرد گذاشت روی حفت شونه هامو گفت :((بشین همین جا ))

-الان که چی؟؟بشینم که چی بشه؟؟؟

ارمان: نشسته بودی اونجا که چی بشه ؟

-میخوام برم پیش بقیه .

از جام بلند شدم که دوباره محکم دستشو گذاشت رو شونم و مانع شد.

ارمان : بقیه هم کار خاصی نمیکنن

ای خدا عجب زبون نفهمی افریدی …

-حوصلم سر میره

ارمان : ببین اونورم دقیقا همینطوری نشسته بودی پس حرف نزن

-اونجا هم حوصلم سر میرفت

ارمان : پس کلا همینه مشکل از خودته

با کمی فاصله نشست کنارم .

ارمان :‌خوب من سر اخر حرفا رسیدم قبلش چی میگفتین؟

-سر کجا رسیدی؟؟؟

ارمان : سر اونجایی که رفیق شفیق و وفاادارم گفت فکر نمیکردم کسی بتونه با ارمان بسازه و این شر و ورا

-خوب چیزی رو از دست ندادی پرسیده بود الان راضیی همین !بعدم یه جوری به مسخره میگی رفیق شفیق و وفادار که انگار خودت دیگه هرچی مرام و معرفت بودو خرجش کردی

ارمان : معلومه که اینکارو کردم.اینکه نذاشتم به تو برسه خودش کلی معرفته!

اونقدر عصبانی شدم که سرخ شدن صورتمو میتونستم حس کنم .

-جدا؟؟؟اوه ولی این مرام و معرفت شدیدت بدجور بیچارش کرده …اینکه اون دختره خودشو اویزون کنه بهش خیلی خوشبخت میشه ؟؟؟

ارمان:چیه سنگشو به سینه میزنی …بدت نمیومد الان بااون باشی لابد؟؟

-چرا که نه !هم زندگی به کام خودم تلخ نمیشد و اینطوری خون دل نمیخوردم هم ایندفعه اون معرفتو در حق تو به اتمام میرسوند و نمیذاشت بدبخت شی!

در حالیکه نگاهش لبریز از خشم بودو داشتم قالب تهی میکردم گفت:((به خدا قسم اگه تو اوج داغی قول نداده بودم دست روت بلند نکنم الان یه جووری بهت میزدم که یادت بمونه جلوی شوهرت نباید راجع به بودن با یکی دیگه حرف بزنی!))

ولی عجیب دل و جرات بحث کردن باهاشو پیدا کرده بودم .

-هه اقای شوهر نه که تو خیلی مردی و رو همه ی قولات وایمیسی …ده آخه نامرد تو …

یه جوری خوابوند تو صورتم که اگه یکی بهم میگفت الان نصف صورتت رفته بی شک باور میکردم …

ارمان : بیا اینم یه قول مردونه ی دیگه ! تو رو اصلا نمیشه باهات مثل ادم حرف زد اصلا نمیشه!

صورتم سر شده بود .حس میکردم حتی نمیتونم جوابشو بدم …به سختی اشکمو کنترل کردم و با بغض و صدای بلند گفتم :((اخه تو ادمی حیوون ؟؟؟تو بلدی اصلا مثل ادم کاری روبکنی؟؟؟))

ارمان : ببین سارا یکی دیگه میزنم دکوراسیون اونور صورتتم جور شه ها ..

باز اومدم یه جواب دیگه بهش بدم که گوشیش زنگ خورد.از روی شنای ساحل بلند شد و در حالی که راه میرفت گوشیشو جواب داد…چونم میلرزید…نگاهمو دوختم به دریا و تو یه لحظه تصمیم گرفتم.از جام بلند شدم و با قدمای سریع راه افتادم سمت آب…باد شدت گرفته بود و شالم از سرم افتادو لباسام به عقب کشیده میشدن…برگشتم عقب و برای اخرین بار نگاهی به ارمان انداختم ….هنوز داشت راه میرفت و حرف میزد…خداحافظ شوهر حیوون صفت من !خداحافظ رفیق بامرام ملت…خداحافظ دست سنگین و بزرگش…خداحافظ زبون تلخ و گزندش ….خداحافظ…

دوباره رومو برگردوندم…اب خیلی خیلی سرد بود و تو لحظه ی اول شوک زده شدم اما بعد خیلی عادی شد و به راه رفتن ادامه دادم…برو برو افرین…حالا آب میرسه به کمرم …برو برو …چیزی نمونده سریع تر…آب وحشی شده بود…یه کم ترسیده بودم …یه لحظه وایسادم و خواستم برگردم…من داشتم چیکار میکردم؟؟؟یه قدم دیگه برداشتم….صدای عربده ی ارمان به گوشم رسید اما از دور …برگشتم سمتش…من داشتم چیکار میکردم…دیدم که داره با اخرین سرعت ممکن میاد سمت آب…باید برمیگشتم یا میرفتم …تو همون حس و حالم یه قدم به جلو برداشتم که زیر پام خالی شد …

همیشه ی خدا برام سوال بود که الی چطوری مرد …چطوری اونقدر سریع گم شد و مرد ؟؟مگه چه قدر تونسته بود دور شه ؟؟؟اما دریای شمال قشنگ همینه …شاید عمق زیاد نباشه اما پر از چاله و حفرست …از بچگی هر قدر هم که زور زده بودم شنا یاد نگرفته بودم…نه میتونستم نفس بکشم و نه میتونستم بیخیال نفس کشیدن باشم…میمردم …اما واقعا مرگ سختی بود…تقلا میکردم اما به جایی نمیرسید …اصلا بهش نمیومد که انقدر عمق داشته باشه …دریا طوفانی شده بود و شدت ضربه هارو رو بدنم حس میکردم که مثل شلاق فرو میومدن …دیگه داشت تموم میشد…به خاطر بیماریم نفسم از بقیه کمتر هم بود و زودتر تموم میشد…کاش خدا میبخشید…کاش این یکی رو میبخشید…میخواستم برگردم …خدایا من واقعا تو لحظه ی اخر میخواستم برگردم …دیگه کم کم داشت سختی نفس پیدا نکردن و هی اب خوردن و اب خوردن و تقلا کردن تموم میشد …دیگه کم کم داشتم شل میشدم و ضربه های موجو بیشتر از قبل حس میکردم .خلا شاید همین جا و حسی بود که من درگیرش شدم …اما فهمیدم که بدن بی حسم توسط یه جسم دیگه کشیده میشه …اما فشار اب اونقدر زیاد بود که دیگه هیچی نفهمیدم …

فقط میدونم اون لحظه ها خییلی بد بود…خیلی خیلی عذاب اور و سخت !یعنی وقتی که صدای ارمانو شنیدم روحم خیلی خوشحال شد که دیگه لازم نیست توی اون فضای مزخرف باشه …استخون سینم درد میگرفت اما بازم بهتر از فشار زیر دریا بود …

ارمان تند تند حرف میزد :((پاشو پاشو …بلند شو دختر …بلند شو …نفس بکش افرین…بده بیرون این لعنتیارو…))بار چندمی بود که اسپری رو فشار میداد توی دهنم …حالا دیگه به سرفه افتاده بودم…دست از ضربه وارد کردن به قفسه ی سینم برداشت و درحالی که خودشم نفس نفس میزد گفت :((خدایا دمت گرم ….خدایا مرسی…خدایا جبران میکنم…))

به پشت افتادم و اونقدر سرفه کردم تا باقی مونده ی اب توی معدمو هم بالا بیارم …ارمان طاق باز افتاد روی شنای دریا که کم کم داشتن از بارون خیس خیس میشدن…صدای نفسای تند ارمانو میشنیدم…برگشتنم یه معجزه بود…فشارم به شدت پایین اومده بود و هنوز بدنم لرز داشت…سرمای هوا تا مغز استخونمو میسوزوند …کیلیبسم دیگه به سرم نبود اما شالم دور گردنم پیچیده شده بود.موهامو دور انگشتم حلقه کردم …حالا ما با این وضع چجوری میرفتیم پیش بقیه …خواستم بشینم اما اصلا جون نداشتم …در نهایت منم دوباره طاق باز افتادم روی ساحل …جای بسی خوشحالی داشت که کسی اونجا نبود!حالادیگه نوبتی دوتا سرفه من یه سرفه ارمان…دوتا من یکی ارمان …خیس افتاده بودیم روی ساحل و هرچی شن و ماسه بود چسبیده بود بهمون…از اون طرف بارونم داشت شدت میگرفت و یه سینه پهلو رو شاخش بود.ارمان بدون اینکه چیزی بگه بلند شد .همه جونمو گذاشتم و نیم خیز شدم اما دوباره وارفتم…اونقدر فشارم افتاده بود که فقط با سرم راه میوفتادم …ارمان زیر کمرمو گرفت و بلندم کرد…انگاری که جنازه بلند کرده باشه ….سرم روی گردنم لق میخورد…پسر ولی عجب منظره ای بود از دور اگه کسی میدید…یه پسر قد بلند سرتاپا خیس که یه دختر کم جونو بلند کرده…سر دختره هی از اینور به اونور لق میخوره و موهاشم همینطور…اگه با این وضع میرفتیم پیش بقیه حسابی ابروریزی میشد…دیگه کم کم داشتم گردن دردم میگرفتم که با ارنجش سرمو اورد بالا که اینطوری لق نخوره …زیر لبی حرف میزد و منم هیچی نمیفهمیدم از حرفاش …منتظر هجوم بقیه و سوالا و حرفاشون بودم اما هیچکدوم این اتفاقا نیوفتاد فقط در ماشینو بازکرد و منو خوابوند عقب ماشین…اخیش..گرما چه قدر حس خوبیه …صدای باز و بسته شدن در عقبو میشنیدم و بعد پتویی که انداخت رومو درو بست…چشام گرم شد و رو هم افتاد…

اونقدر خوابم سنگین نبود که باموهام ور برن و نفهمم.سعی عجیبی داشت یه جوری با کیلیبسی که نمیدونم از کجا گیر اورده بودموهامو جمع کنه…اگه میتونستم حتما کمکش میکردم اما تکون دادن زبونم هم برام کار سختی بود.

ارمان :لعنتی چه قدر موه ….نمیشه که …اهه…

ولی بالاخره تونست.سرمو بلند کرد و شال خشکی رو که بازم حتی نمیدونستم از کجا اورده انداخت روی سرم و دوباره بلندم کرد.از فضای سفیدی که واردش میشدیم میشد فهمید اوردتم درمانگاه…

تا وصل شدن سرم دوباره از فرصت استفاده کردم و خوابیدم …

***

با صدای پرستار دوباره چشم باز کردم.حالم چه قدربهتر شده بود!

((اینطوری با این لباسای خیس یه مرض دیگه هم میگیری هااا…کو این شوهرت ؟؟))

با چشمم دنبال ارمان گشتم .نبود …نکنه رفته و منو همینجا ول کرده به امون خدا ؟؟؟پرستار میومد که سرمو از دستم جدا کنه.

پرستار((اووف خدا صبرت بده چجوری با این ته خیار سر میکنی …))

با تعجب گفتم :((چرا؟؟؟))

پرستار:((خواب بودی ندیدی چیکار داشت میکرد…هی میگه خانوم اینجا شما دکتر ندارین؟؟میگم چرا اقا میگه یکیشون نمیتونه یه دیقه بیاد بالاسر زن من ؟؟؟میگم اقا خانوم شما فقط فشارش افتاده با یه سرم کارش راه میوفته .میه این نمیتونه حرف بزنه میگم اقاا خوب فشارش افتاده بهش سرم وصل کردم حالش خوب میشه خلاصه که …))

صدای ارمان از پشت سرش اومد …((الان سرم تموم شده یعنی حالش درسته دیگه؟؟))قیافه ی پرستاره دیدنی بود.برگشت سمتش و گفت:((بله …فقط لباساشو باید عوض …))

ارمان :بله خودم میدونم …

خودشم لباساشو عوض کرده بود …لباسای خودش نبود ولی عجب سرعتی داشته پس تو خرید !یه کیسه ی دیگه هم دستش بود.پرستار رفت و من پنبه رو بعد از اینکه کمی فشار دادم از دستم جدا کردم.درمانگاه کوچیکی بود و اتاقای مریضا رو با پرده از هم جدا کرده بودن …اتاق که نه ..یه فضای کوچیک سه در چهار.کیسه ی لباسارو گذاشت کنارم و گفت:((بردار تنت کن ))

اخماش تو هم بود…نمیدونستم ..واقعانمیدونستم الان من باید اخم کنم یا اون …من باید تلخ باشم یا اون …چون هم من تقصیر داشتم و هم …اون!

دستمو کمی مالش دادم و با اون یکی دستم کیسه ی لباسامو برداشتم .پاهامو از تخت اویزون کردم و پشت به ارمان شلوارمو عوض کردم .دکمه های مانتوی تماما خیسمو باز کردم و درش اوردم .از حضورش تواتاق معذب بودم …نمیتونستم با این قضیه کنار بیام .هنوزم یه حریمی بود .دستمو گرفته بودم به پایین تی شرتم و با یه حالت زاری پاهامو تکون میدادم .

ارمان :‌بجنب دیگه

-نمیتونم…

ارمان : چته که نمیتونی دیگه؟؟؟

-میشه بری از اتاق بیرون ؟؟؟

با کلی التماس و خواهش اینو بهش گفتم اما فقط خیلی عصبانی گفت :((بپوش بریم یالا همین الان همین جا !))

-پس اصلا تی شرتمو عوض نمیکنم روش مانتو میپوشم!

با دوتا قدم بلند خودشو رسوند بهم .در کمال ناباوری باز دوباره تو یه حرکت تی شرتمو از تنم دراورد و همونطور که اخماش توهم بود مارک لباس جدید رو کند …همه ی این کارا رو خیلی سریع انجام میداد و من هنوز تو شک بودم …لباسو اورد جلو تنم که یهو دهنش وا شد …با تعجب گفت :((اینا دیگه چین ؟؟؟))

رد نگاهشو رو بدنم گرفتم …همه جونم کبود شده بود .اصلا از اینکه منو تو اون وضع ببینه خوشم نمیومد .لباسو وحشی و سریع ازش گرفتم و تنم کردم .لبه ی لباسو بالا داد و گفت :((وایسا ببینم اونا چی بودن ؟؟از کی کتک خوردی تو ؟؟؟بذار برم بگم یه دکتری ….))

-هیچ ادم احمقی برای چندتا کبودی نمیره پیش دکتر !

ارمان :‌چند تا کبودی؟؟؟؟کلا یه وجب جای سالم پیدا میکردی تو بدنت ؟؟

-همش تقصیر توه

از تخت پایین اومدم و مانتویی که توی کیسه بود رو بیرون اوردم….خیلی هم قشنگ و خوشرنگ بود .

ارمان : لابد میخوای بگی من زدمت ؟؟میخوای بگی اینا اثرات یه ماه پیشه و هنوز جاش نرفته ؟؟

-اونا که واقعا هنوزم هست ! ولی نه اینا تازست

ارمان : خوب یعنی چی جای چیه ؟؟

-جای آبه !موج دریا …

ارمان : احمق بالفطره ! به هیچی فکر نمیکنه فقط همون کاریو میکنه که تو لحظه دلش میخواد …

-تقصیر توه

ارمان : بیشعوری توام تقصیر منه ؟؟

-من بیشعور نیستم توی …توی …اصن تو اگه اونجوری نمیزدی زیر قولت و تو گوشم منم نمیرفتم که خودکشی کنم .

ارمان :‌من چی ها؟؟؟

-هیچی

ارمان :‌اره دیگه جرات نداری چیزی بگی …حداقل دیگه زبونت کوتاه میشه میفهمی نتیجه ی بی احترامی به من همینه …

-واقعا اگه میمردم اصلا ناراحت نمیشدم

ارمان : فکر کردی واسه من فرقی داشت ؟؟؟فقط نمیخواستم بقیه بگن رفته بود با یه دختر روانی ازدواج کرده بود که اخرم زد به دریا و خودشو کشت

دکمه ی های مانتومو بستم و شالو هم از توی کیسه دراوردم و دوباره برگشتم تو صورتش …این دعواها تمومی نداشت .

-البته امیدوارم قبلش ذکر کنی که این دختر روانیو چطوری گولش زدی و روانیش کردی

ارمان :دیگه زیادی داری حرف میزنی امروزم به اندازه ی کافی زحمتت رو دوشم بود برو بیرون یالا

ما غیظ بهش نگاه کردم و با قدمای تند و محکم از اتاق بیرون رفتم .

در ماشینو با بیشترین شتاب ممکن بهم کوبیدم تا نشست تو ماشین سرم داد زد :((چه خبرته ؟؟؟مگه در طویلس ؟؟))

-فرق زیادی هم نداره

ارمان : ولی اگه تو توش نباشی قطعا خیلی فرق میکنه !

دستمو بردم سمت دستگیره ی در ماشین که فکرمو خوند و قفل مرکزی رو زد .

صدای ((هه )) ی پوزخندشو بلند کرد و شوت گاااز سمت ویلا

آینه ی ماشینو پایین اوردم و نگاهی به صورتم انداختم .آی الهی دستت بشکنه پسر …کاملا یه طرف صورتم کبود کبود شده بود…حالا جاهای دیگه رو کسی نمیدید ولی این خیلی تابلو بود !

-الهی دستت بشکنه

همچین غلیظ اینو گفتم که برگشت گفت :((بله ؟؟))

-گفتم الهی دستت بشکنه

ارمان : تو نمیخوای ادب شی نه ؟؟؟

-ببین صورتمو چیکار کردی!

ارمان : اصلا مهم نیست بلایی که خودت سر خودت اوردی بدتر بود

-خوب من الان جواب بقیه رو چی بدم …

ارمان :‌میگی من یه دیوونم خودزنی میکنم

-نه راستشو میگم میگم اثر هنریه رفیقتونه

با اخم برگشت سمتم گفت :((سارا نذار خدایی دکوراسیونتو کن فیکون کنماااا))

-اشکالی نداره بازم میگم اثر هنریه رفیقتونه

ارمان : نه ایندفعه اگه کاری هم کردم برت میگردونم تهران میندازمت تو یه تاریکی درم روت میبندم تا اثر هنریم جهانی شه قشنگ

-دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست …من خیلی وقته اب از سرم گذشته .

رومو برگردوندم سمت پنجره ی کناریم و کشیدمش پایین .گلوم خیلی درد میکرد و صدامم خش دار شده بود .با همون صدای خش دار و گله مند گفتم :((خب الان بریم اونجا بپرسن صورتت ..))

ارمان : میگی خوردی زمین

-رو شن خوردم زمین کبود شده ؟؟؟

ارمان :‌دیگه کسی به اوناش فکر نمیکنه …میتونی اصلا جواب ندی !

-برو بابا

ارمان : من جات بودم بهتر از این حرف میزدم …یه کم نمک شناس باش !همین دوساعت پیش کلی راه رو کول و تو بغلم بودی …تازه قبلشم که کلی آب رفت تو حلق و معدمون به خاطر حماقتای خانوم …تازه کلی هم رفتم پول لباس دادم …

-همه ی اینایی که داری میگی وظیفت بود

ارمان : نه تو مثل اینکه نمیخوای ادم شی همچنان !

یهو با سرعت وحشتناکی زد بغل خیابون .داشتم سکته میکردم …کمربندشو باز کرد برگشت تکیه شو داد به در ماشین و گفت :((یه بار دیگه حرفتو تکرار کن ))

با اینکه ترسیده بودم اما اصلا نمیخواستم کم بیارم …

-گفتم همه ی اینایی که میگی وظیفت بود

ارمان :‌وظیفه …وظیفه …خوب اونوقت چرا وظیفم بود ؟؟؟

-چون بخوای نخوای من زنتم بایدم همه ی اینکارارو میکردی !هرچند اگه نمیومدی تو دریا واسه منم بهتر بود

ارمان :‌خب …پس چون زنمی وظیفم بود دیگه ؟؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم :((دقیقا ))

ارمان : خعله خوب …خودت گفتی خودتم خواستی دیگه …

در ماشینو باز کرد و رفت بیرون …از تو اینه ی جلوی ماشین دیدم که داره میاد اینطرف ماشین…تپش قلب داشتم شدییدد…در سمتمو باز کرد و دستمو کشید و از ماشین کشیدم بیرون …

-چیکار میکنی؟؟؟

در عقبو باز کرد و پرتم کرد رو صندلی

-باتوام …چیکار داری…

مجال حرف زدن بهم نداد .بعد از اینکه در جلو رو بست اومد عقب و تو یه حرکت غیر منتظره روم خیمه زد …قلبم داشت قفسه ی سینمو میشکافت …

-چرا …این…طوری…

ارمان : من یه وظایفی دارم دیگه نه ؟؟؟خوب …تو چی …تو هیچ وظیفه ای نداری ؟؟؟چرا عزیزم …میخوام با وظایفت آشنات کنم …

-ارمان …تو …ماشینیم ….من …ارمان بلند شو از روم …

ارمان :شیشه ها دودیه …دودی مشتی هم هست

نگاهی به شیشه ها انداختم .با دستم به سینش فشار اوردم که از روم بلند شه اما فایده ای نداشت.

ارمان :همین الان الانم میخوام یکی از وظایفتو بهت یاداوری کنم …خوب؟؟مشکلی که نیست …وظیفته دیگه …

نفسم به سختی بالا میومد

-ارمان …پاشو …نفسم …گرفت

ارمان :اشکال نداره …بازش میکنیم …

-ارمان ….شوخی نکن …بسه …نفسم ..

ارمان : من اصلا قیافم به اونایی که شوخی دارن نمیخوره …خودتو اماده کن من این چیزا حالیم نیس وظیفته دیگه!

-تو گفته بودی…هیچوقت …

لایه ای از اشک جلوی دیدمو گرفته بود …اونقدر بغض داشتم که صدام در نمیومد .

ارمان : اونا مال قبلا بود …توام که میدونی من اساسا چون خیلی نامردم رو حرفمم وانمیسم …شالمو از سرم باز کرد و خیلی خبیثانه زل زد بهم …یه جوری قالب تهی کرده بودم که نگو …فکم میلرزید و صدای دندونام بلند شده بود .بدون کوچکترین توجهی به همه ی اینا دکمه های پیرهنشو باز کرد …صدای ماشینا کم شده بود .کلا خیابون خلوتی بود…

ارمان: خوب …چرا ساکتی؟؟؟با زبونت کاری ندارمااا راحت باش …بلبل زبونی کن …جواب بده …افرین دختر خوب !

دستشو اورد سمت مانتوم که جفت مانتومو قفل کردم روش .تو یه حرکت و خیلی عادی دستامو کنار زد و دکمه های مانتومو باز کرد.من از این صحنه ها خاطره های زیاد و خیلی مزخرفی داشتم …اولین قطره ی اشکم با سرعت از گونه ام سر خورد پایین …

-ارمان …توروخدا نکن …

ارمان : خدا خودش گفته …هیچ مشکلی هم از نظرش نیست …شما هم داری وظیفتو انجام میدی … منم که گناه نمیکنم …زنمی دیگه بالاخره

چشماش لحظه به لحظه وحشی تر و پست فطرتانه تر میشد …چه قدر ازش میترسیدم …نفسم خیلی سنگین شده بود …

ارمان : این بازیارو در نیار …من که دیگه میدونم هیچیت نیست …

دیدم که دستش رفت سمت کمربندش و بعد جلوی چشمم سیاهی رفت و نفسم تقریبا میشه گفت تموم شد …بدنمو با دستاش تکون میداد…نمیتونستم هیچ کاری بکنم …دوباره اسپری عزیز و نجات بخشم بود که به دادم رسید …صندلی راننده رو کاملا خم کرده بود و خودشو به زور جا داده بود کف ماشین …تونستم چشممو باز کنم .از روی صندلی بلند شدم و نشستم .هنوزم فکم میلرزید …همه ی خاطرات بدی که داشتم از جلوی چشمم رد میشدن …خاطره های بدی که ادم بدشون شده بود یه نفر که قیافه ی ارمانو داشت …راوی شده بود ارمان ٬مشاعی شده بود ارمان ٬شهاب شده بود ارمان …همه ارمان بودن …یه آن تصورم این بود که نشستم روبه روی یه گرگ درنده …خودمو رسوندم به دستگیره ی در و از ماشین بیرون زدم و بلافاصله شروع کردم به دویدن …دکمه های مانتوم باز بود و دو طرف شالمو تو دستم گرفته بودم و میدویدم …باز دوباره افتاده بود دنبالم …ایندفعه واقعا سریع میدویدم …حس میکردم هیچکس به گرد پامم نمیرسه …بلند داد میزد :((صبر کن سارا …وایسا کاریت ندارم …وایسا گفتم ))اما تا جایی که میتونستم میدویدم …برام مهم نبود میرسم به کجا و کی و چی …فقط میخواستم پیش ارمان نباشم …کم کم دوباره نفسم به شماره افتاده بود و پاهام کم جون …کلا ادم فشار پایین و بی بنیه ای بودم …زانوهام سست شدن و بعد خم …میخواستم حتی شده رو زمین بخزم ولی فقط فرار کنم و برم …هق هق کنان افتاده بودم رو زمین و سعی داشتم بلند شم که متاسفانه ارمان دوباره بهم رسید …تا خواست بهم دست بزنه جیغم رفت هوا :((به من دست نزن عوضی هوسباز!به من دست نزن کثافت …به من دست نزن …تو گفته بودی کاری نداری…گفته بودی هیــــــــچ کاری باهام نداری …این بود هیچ کاری نداشتنت ؟؟؟همه تنم پره از جا دستت …یه شب اروم نمیتونم بخوابم …دیوونه شدم …الانم که …تو چطوری میتونی؟؟چطور میتونی وقتی نه دلت باهامه نه ازم خوشم میاد نه قبولم داری …چطور میتونی وقتی ازت مثل سگ میترسم اینطوری بیای جلو؟؟؟تو چرا اینطوری؟؟چرا هیچ پوءن مثبتی نداری که دلمو بهش خوش کنم …چرا ؟؟؟))

الان که فکرشو میکنم میبینم واقعا خیلی خوبه که خیابون خلوت بود چون اصلا تصویر خوبی نداشت …

زانوهامو جمع کردم تو بغلم و سرمو گذاشتم روشون …کی قرار بود تموم شه این بازیا ؟؟؟

-من خودم اون ناهید لجنو به عقد کسری درمیارم …خودم !اصلا خودم خطبشونو میخونم …به دست و پای کسری میوفتم میگم بره اون دختره ی ترشیده رو بگیره …من خودم …

ارمان :‌انقدر جیغ جیغ نکن دیوانه !حنجره نمونده واست !بسه دیگه

-بس نیست !به جهنم بذار پاره شه …بذار از بین بره من دیگه نمیتونم ..آًقا من کم اوردم دیگه نمیتونم تورو نگاتم بکنم …واقعا نمیتونم …تو از راوی هم واسم پست تری!

اینو که گفتم دهنش باز موند …هی میخواست یه چیزی بگه اما انگار نمیتونست …نمیدونم شاید حرف خیلی سنگینی بود براش …

-من یعنی باید ۳ ماه دیگه یا بیشتر تورو تحمل کنم ؟؟؟عمــرا …نمیتونم …خدایا نمیتونم…خدایا…خدایا دیوونه شدم …

نمیخواستم به قیافش نگاه کنم …اصلا نمیتونستم …دکمه های لباس اونم باز بود …

اومد جلو دستشو سمتم دراز کرد و گفت :((بلند شو از رو زمین ))

-چرا نذاشتی ظهر خلاص شم ؟؟؟

ارمان: بلند شو

-چرا نذاشتی بمیرم راحت شم ؟؟؟

ارمان : سارا ببین …یا بلند شو …یا همینجا سرمو میکوبم به همین زمین دیگه همه ی این ماجراها ختم به خیـــــر شه …بلند میشی یا نه ؟؟؟

دستشو پس زدم و بلند شدم …اروم راه میرفتم که ازم بزنه جلو ولی اصلا قصد اینکارو نداشت .نشست تو جای راننده و منتظر بود بشینم .در عقبو باز کردم و نشستم …شیشه ی ماشینو پایین کشید و راه افتاد ..ارنجشو گذاشته بود رو شیشه ی ماشین و ژست خیلی متفکرانه ای هم گرفته بود .بالاخره به ویلا رسیدیم …ساعت دیگه ۹ و نیم شب بود .خیلی خسته بودم و فقط میخواستم برم تو رخت خواب .وارد ویلا هم که شدیم با فاصله ازش حرکت میکردم .خدا میدونست قیافم چه شاهکاری شده بود دیگه …نصفش که کبود بود و کلی هم که گریه کرده بودمو …صدامم که در نمیومد !فقط همه ی فکر و ذکرم این بود که جواب بقیه رو چی بدم …وارد ویلا که شدیم فقط صدای ناهید میومد .نگاهی کلی به ویلا انداختم .ناهید که داشت با تلفن حرف میزد و کسری هم روبه روی تلویزیون بود.خداروشکر کس دیگه ای نبود …سریع رفتم به اتاقمونو جامو انداختم روی زمین و با همون لباسا هم افتادم رو رخت خوابا …حتی قدرت فکر کردن هم نداشتم .پلکام تازه گرم شده بود که صدای در نشون از اومدن ارمان میداد.بی توجه بهش سعی کردم دوباره بخوابم …بالشتی رو انداخت روی زمین کنارم .مثل فنر پریدم و بدون نگاه و هیچ حرفی رفتم روی تخت .حتی شالمم برنداشته بودم ….خیلی داغون بودم خیلی !بهم چیزی نگفت …اونم مثل من دیگه حوصله ی جرو بحث نداشت .دیگه واسه اون شب خیلی بس بود .

***

سه ساعتی میشد خوابیده بودم که با صدای داد یه نفر از خواب پریدم ..خودمو به پنجره ی اتاق رسوندم …کسری یقه ی ارمانو گرفته بود و سرش داد میزد …اولش اونقدر گیج خواب بودم که چیزی از حرفاشون نمیفهمیدم اما بعدش موضوع جالب هم شد …

کسری : تو میدونستی ..توی اشغال همه چیو میدونستی …فکر میکردم رفیقمی اومدم همه چیو بهت گفتم …تو حس منو میدونستی و رفتی باهاش …حتی بهم مجال ندادی بهش بگم …ارمان گل تو از چیه ؟؟؟تف به ذاتت …تف به رفاقتت …لعنت به تو و همه ی ادعاهات …تو به جز ادعا هیچی نیستی هیچی …

ارمان هیچی نمیگفت …حتی روشم کرده بود طرف دیگه و یقش توی دست کسری بود .

کسری: به من نگاه کن …نگاه کن …چیه ؟؟؟چرا دیگه هیچی نمیگی ؟؟الان وقتشه بگو …بگو ببینم اصلا حرفی داری؟؟خب اخه چرا ؟؟؟چرا پست فطرت اینکارو کردی؟؟؟اصلا میدونی چی به من گذشت ؟؟معلومه که نمیدونی…اصلا مگه میشه با اون باشی و فکرت پی این چیزا هم باشه ..

اخی ..این بچه فکر میکرد الان ارمان و من چه عشق و حالی داریم..

کسری:‌تو سحرش کردی…من تازه داشتم شرایطشو پیدا میکردم بهش نزدیک شم

سریع از پله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم …نمیتونستم این صحنه رو ببینم …اصلا برام توصیف نشده بود کسری یقه ی ارمانو بگیره و سرش داد بزنه …دویدم تو حیاط و گفتم :(( چیکار داری میکنی؟؟))با چند ثانیه تعلل یقشو ول کرد .

-برای چی سرش داد میزنی اینطوري؟؟؟مگه خلاف شرع کرده ؟؟من نمیتونستم با هیچکس به جز ارمان ازدواج کنم …اینو بدون آقا کسری !شمام هیچوقت برای من بیشتر از یه استاد ٬مربی یا اینا نبودی …کسی هم حق نداره جلوی من سر شوهرم داد بزنه …

اخمای کسری رفت تو هم …برگشت دستشو گذاشت رو سینه ی ارمان و بهش اروم یه چیزی گفت …بعدم رفت از توی ویلا ساک و سویچشو برداشت و رفت …شاید این برخورد خوبی نبود با کسی که از درد نرسیدن به من اینطوری شده ولی باید هرطور شده فکرشو از خودم دور میکردم …

ارمان یقشو صاف کرد ٬یه دستشو کرد تو جیبش و اومد سمتم ((خیلی با این حرکتت حال کردم …))

-میدونی؟

ارمان :‌چیو ؟؟

-منم شدم شبیه تو …دیگه اون چیزی که نشون میدم نیستم …فقط میخوام کمک کنم این بازی هرچه زودتر تموم شه همین …همه حرفام شده دروغ محض !

ناهید از ویلا بیرون اومد و گفت :((چه خبرشده بود
؟؟کسری کجا رفت ؟؟؟))

و به طور هماهنگ نه من نه ارمان جوابشو ندادیم ...

قبل از اینکه بقیه برگردن ویلا ارمان گفت وسایلو جمع کنم بریم .واسه خودمم بهتر بود و حداقل با این قیافه نمیدیدنم .یه زنگ به محمد زد و گفت که من حالم بد شده و بهتره زودتر برگردیم .وسط راه گوشیشو خاموش کرد و انداخت تو داشبورد .از قصد رفته بودم نشسته بودم صندلی عقب …سکوت مزخرفی حاکم بود .هرازگاهی نگاهمون تو آینه با هم گره میخورد و خیلی بی تفاوت برمیگشت …راضی نبودم اما از دعوا و کلکل یه کم بهتر بود .دیگه کم کم نگاهش کلافه و عصبی میشد .هیچوقت نمیتونست اروم بگیره …همش عصبی میشد و کلافه …

منم همینطوری شده بودم .بعد از گذشت یه ربع زد کنار و دستشو کرد لابه لای موهاش …از تو آینه بهم نگاه کرد و با صدای خیلی ارومی گفت :((بیا جلو ))

چشممو ازش برگردوندم .

ارمان : بیا جلو

نگاش نکردم ..

ارمان : تا نیای جلو راه نمیوفتم .

دستمو به سینه گرفتم و همونطور تخس به بیرون خیره شدم …قشنگ نیم ساعت همونجا وایساده بودیم و هیچکدوممون هم از موضع خودمو دست بردار نبودیم .

دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم …ساعت ۴ صبح بود و ما همونطوری کنار جاده بودیم .

بالاخره از خر شیطون پایین اومدم و رفتم جلو .اما بازم حرکت نکرد .نمیخواستم باهاش حرف بزنم .

ارمان : نمیتونم رانندگی کنم…

از گوشه ی چشمم بهش نگاه کردم .

ارمان : یه چیزی نمیذاره هیچ کاری بکنم …

تمام گوش شده بودم …

ارمان : میدونی …هیچوقت فکرشم نمیکردم کسری یه روزی باهام اینطوری تا کنه …کسری هم فکر نمیکرد من یه روز اینطوری بهش نارو بزنم …خیلی وضعیتم سگی شده …جدی میگم .

هیچوقت حتی به مخیلم هم خطور نکرده بود که یه روزی ارمان بخواد پیشم درد دل کنه …اصلا ارمان درد دل کنه !

ارمان : ببین …یعنی خیلی هچله …بدترین موقعیتای زندگیمم اینطوری نبود که …کسری بیاد سر من داد بزنه ؟؟؟یقمو بگیره ؟؟؟من …پووف …من اصلا فکر نمیکردم انقدر این بشر جدیه …من گفتم بابا یه چیش شده دیگه…اصلا دیوونه شده والا فازش فازش لاواستوری نبود کسری …ببین من …هنگم اصلا …فکر میکردم این ساده ترین کاریه که ناهید ازم میتونه بخواد …ولی همه چیو باختم ..

پسر عجب چیزی بود …فاجعه ی قرن …کسری …اصن …

سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی …میخواستم هیچی نگم .دوست داشتم حرف بزنه …دوست داشتم بشنوم از چی اذیت شده ٬از چی خوشحاله …چشه ؟؟حسش چیه …فازش چیه …اما دیگه هیچی نگفت .فقط هی موهاشو بهم میریخت و نفسشو با صدا میداد بیرون …نمیدونستم باید دلم برای ارمان بسوزه یا برای کسری یا برای خودم ..

-این دین ناهید …اون چیزی که انقدر مهم بود که به خاطرش زندگی ۳ نفر که خودت یکیشون بودیو داغون کنی …واقعا چی بود ؟؟؟

به نظرم رسیده بود بهترین وقت حرف کشیدن از زیر زبونشه …من باید میفهمیدم !

ارمان :‌برای چی میخوای بدونی؟؟

-عامل اصلی بدبختیمو هم …نباید بدونم؟؟

ارمان : من انقدرم دیگه نیستم …تو کاملا برعکس اونی شدی که نشون میدی !

نه به دوساعت پیش که همچین عین رستم اومدی حماسه ای افریدی و کسری بیچاره سنگ رو یخ شد نه به الان …

زهر خندی زدم و منتظر موندم حرف بزنه .

ارمان :نمیدونم کاری که ناهید برام کرد لطف بود یا بیشترین اسیبای ممکنو بهم رسوند …فقط اینکه هرچیزی که الان دارم و اینکه دستم حسابی به دهنم میرسه برمیگرده به ناهید …اینکه تو نوجوونی و حساس ترین و چرت ترین دوران عمرم به گند تر از اینا کشیده نشدم هم ٬یه جورایی برمیگرده به ناهید …

خونه ای که مرد توش نداشته باشه ٬بابا نداشته باشه …همه چیش به هم میریزه …اینکه یهو یه سری غریبه بیان خونتون و با مامانت سری حرف بزنن و تو با همه ی ۱۴ سالگیت هیچی نفهمی …بعد فقط بتونی از در هم شدن و گریه ی مامانت بفهمی یه خبری شده …بعد کل زندگیت بهم بریزه …بفهمی اون اخرین باری بود که با بابات دست دادی ٬بهش گفتی واسه اردو دعوت شدی …بهت بگن باید از اون خونه بری …یه جای کوچیک تر ٬پرت تر …همه چیز تموم شه …بابات ٬مامانت ٬اردو…هه .

به جلوش نگاه میکرد و اروم و شمرده تعریف میکرد .از گفتن کوچک ترین کلمه ای میترسیدم ..میخواستم راحت تعریف کنه .

ارمان :من فشار رو مامانمو میدیدم …خواهرمم همینطور …اون بیچاره هم یه پاش پیش مامان بود یه پاش پیش من …نمیتونست درست درس بخونه .سال بعدش کنکور داشت …اونم تجربی میخوند .اصلا تو کتم نمیرفت که مامانم بخواد از صبح تا شب بیرون باشه و سر کاری که نمیدونستم چیه …اینکه خواهرم بخواد این در و اون در بزنه کار پیدا کنه …نفهمیده بودم اصلا مگه میشه پولای بابام به ۴۰ روز نرسیده تموم شه و ما هیچی نداشته باشیم …میخواستم برم دنبال کار که مامانم هم به من و هم به آرمی گفت که اگه بخوایم یه بار دیگه دنبال کار باشیم یه بلایی هم سر خودش میاره …آرمی همون آرمیتا خواهرمه ..

اصلا یکی از مهم ترین گره های زندگیم باز شد …

ارمان :‌اصلا درس نمیخوندم …کسی هم کاری به کارم نداشت …اون موقعا یه دوست داشتم اسمش امیر پاشا بود …نمیدونم الان کجاس و چیکار میکنه فقط الان یا یه دزد توپ شده یا یه قاچاقچی چیزی یا اور دوز کرده …جدی میگم اوضاعش خیلی وحشتناک بود.این اوضاع منو میدید .یه روز بعد مدرسه اومد سراغم و خلاصه سیگار و اینا…

با تعجب بهش نگاه کردم …

ارمان :‌چیه خوب رفیق ناباب به تورم خورده بود دیگه !

-۱۴ سال ؟؟؟

ارمان : کلا شاید پنج تا نخ کشیدم ….کلااا

-خوب …

ارمان : یه روز تلفن خونه زنگ خورد .یه خانمی بود باهام حرف زد و اینا بعد گفت گوشیو بده مامانت .اون موقع ما خونمون دو تا تلفن بود .رفتم از اون یکی تلفن به حرفاشون گوش کردم …راجع به ادامه دادن کار بابا حرف میزد .میگفت من استعدادشو دارم و حتی آرمیتا هم میتونه بره …اما مامانم شدید مخالفت کرد .خانمی که پشت تلفن یه ادرس ملاقات بهش داد و گفت اگه میخواد بره …اما مامانم هیچوقت نرفت .به جاش من رفتم .

خانمه همین ناهید بود …طرز حرف زدنش خیلی خاص بود …دوست داشتم بدونم بابا و مامانم چیکارن و ما بی خبریم .میخواستم همه چیو بفهمم و برم به آرمی بگم …چون اون همیشه بهتر از من میدونست باید چیکار کنه .ناهید واسم خیلی چیزارو گفت …از کارشون گفت از ویژگی هاش و گفت که بابام قهرمانانه مرده .گفتم پس چرا وضع ما اینه و میگفت چون مامانم اینطوری خواسته …اونقدر این کارو واسم خوب تعریف کرد که فقط میخواستم هرطور شده واردش شم .میگفت باید اموزش ببینی …الکی الکی نمیشه .میگفت مهم ترین اصل دهن قرصه …اگه دهن قرص نباشه لیاقتش قرصه !منظورش همین برنج و سیانور بود …هر روز بعد مدرسه و بعضی وقتا تو تایم مدرسه میرفتم پیشش …بهم میگفت اگه بخوام وارد کار شم باید همه چیم بیست باشه .درس ورزش حرفه همه چی …همه تلاشمو کردم .مامان اینا تعجب کرده بودن .سرم یا تو کتاب بود یا میرفتم فوتبال و این ورزش و اون ورزش …وقتی فهمید سیگار میکشم بهم گفت یه معتاد به درد کار ما نمیخوره …به ادم معتاد نمیشه اعتماد کرد .چه معتاد سیگار باشه چه یه ادم دیگه …به خاطر دیدن هرروزه ی ناهید من زودتر از سن خودم عقل رس شدم …بعضی وقتا بهم مسءله های سخت فیزیک میداد مغزم باز شه ٬بعضی وقتا کورس میذاشت ببینه تا کجا میتونم از مانعا بپرم .دیگه از همه جلوتر بودم .کف همه بریده بود .اما اینا اصلا اهمیتی نداشت .من فقط میخواستم جای بابامو پر کنم …

با خودم فکر میکردم اون موقع که ارمان باباشو از دست داد من ۸ سالم بود…سانحه ی شمال هم مال ۸ سالگیم بود …۱۱ سال پیش …به ارتباط این زمانا فکر کردم اما بعدش به خودم گفتم چرا باید دلیل خاصی داشته باشه …و دوباره همه حواسمو دادم به حرفاش .

ارمان :‌بعد دوسال که ناهید رو مغزم کار کرد و انواع اقسام امتحانارو پیشش پس دادم و روحیم اماده شد ٬بهم کارت یه جایی رو داد …یه کارت سیاه که تو نور میتونستی ادرس روشو ببینی …اونروز سر از پا نمیشناختم …همون روز تا جایی که میتونستم از ناهید به خاطر کارایی که برام کرد تشکر کردم .گفت ما یه اصل داریم تو کار …تشکر به درد نمیخوره جبران مهمه !گفت باید یه جایی و یه روزی هر کاری که ازت خواستمو برام انجام بدی والا همینطوری که همه چیزو بهت دادم ازت میگیرمش …

و ازم اینو خواست …

-بعدش چی شد ؟؟

ارمان :‌بعدش قراره چی بشه ؟؟؟من اومدم سراغ تو و ..

-نه یعنی بعد از اینکه کارتو بهت داد …خواهر و مامانت چی ؟؟

ارمان :‌جواب سوالتو گرفتی …اونجاش که بهت ربط داشتو فهمیدی

-هی اذیت نکن دیگه

ارمان : اصلا دونستن قصه ی زندگی عامــــــل بدبختیت به چه دردت میخوره ؟؟

همینارم فقط به خاطر این گفتم که با اون حرکتت خیلی حال کردم .

-بابت بابات ٬کسری ٬وضعیتت ٬گیر من افتادنت و همه ی اینا متاسفم …

پوزخندی زد و ماشینو روشن کرد .جدی میگفتم واقعا براش دلم سوخت …اما خیلی نه !تقصیر خودش بود …

-با این حال …خود کرده را تدبیر ..

پرید وسط حرفم:((ازت شعر و نصیحت و تاسف نخواستم !جواب سوالتو دادم همین !))

دو دقیقه بعد از اینکه راه افتاد گفتم :((هی رفیق میدونی …هرچی سرت اومده حقته!))

بعدم دوباره رومو برگردوندم طرف شیشه .توقع داشتم دوباره تهدید کنه و بگه تو ادم نمیشی و اینا …ولی خیلی ساکت به رانندگیش ادامه داد .میرفت که صبح شه …

چه پرده ها که ازچه رازها برداشته نشد …

***

برگشت به تهران شروع دوباره ی زندگی اروم و تکراریمون بود .وقتی سرمون تو کار خودمون بود دیگه دعوا و اینا هم نداشتیم .خیلی شیک هرکس کار خودشو میکرد .خوب نبود ولی خوب باز بهتر از وحشی بازی بود !

جو دانشگاه یه کم صمیمی تر شده بود و از حالت خشک قبلی دراومده بود .جدای جو رقابتی که وجود داشت بچه ها با هم دشمنی نداشتن و بیشتر کل کل بود .

نگار ٬یکی از دانشجو ها همه رو واسه تولدش رستوران دعوت کرد .برای سه شنبه ی همون هفته .خیلی دوست داشتم برم .بعد از دانشگاه رفتم پاساژ و بعد از کلی گشتن یه ست لباس خوب گیر اوردم .میخواستم به ارمان بگم تولدش خونست و فقطم دختریم که دیگه گیری توش نباشه .اگه میگفتم رستورانه یا نمیذاشت و یا میخواست خودش بیاد که بازم نمیشد .

سه شنبه ساعت شش و زودتر از همیشه اومد خونه .یه جورایی اطمینان داشتم که اصلا به تولد رفتن من اهمیت نمیده ولی فقط محض اطلاعش بعد از اینکه سلام کردم و یه سینی چایی بردم اتاق کارش گفتم :((من شب تولد دعوتم ))

ارمان : خب

-خب هیچی دیگه …شب میرم

ارمان : بله ؟

-حواست هست اصلا ؟؟؟میگم شب میخوام برم تولد

ارمان :‌تولد کی؟

-یکی از دوستام

ارمان :کدوم دوستت؟

-یکی از دوستای دانشگام

ارمان : خجالت نمیکشه خرس گنده …خوب البته مگه چشه دل داره دیگه…

فکر کنم خودش یاد تولدش افتاد قبل اینکه من یاداوری کنم .

-اره دل داره من میپوشم میرم

ارمان :‌شما جایی قرار نیس بری

با تعحب نگاش کردم .

-وا یعنی چی ؟

ارمان :‌یعنی اینکه شما اجازه نداری بری

-چرا ؟؟؟

ارمان : چون من میگم

-ارمان مسخره بازی در نیار من کلی لباس گرفتم برنامه …

ارمان : از اول میپرسیدی اینطوری هم نمیشد

-خوب حالا فهمیدم اصلا ادم مقتدر و حرف اخر زنی هستی …بذار برم دیگه

ارمان :‌نه !اقا نه نمیخوام بری اصلا

-اگه برم چی میشه ؟

ارمان :‌هیچی

-خوب پس چرا میگی نرم ؟؟

ارمان : چون من اونیو که دعوتت کرده رو نمیشناسم ٬اصلا نمیدونم خونشون کجاست ٬اصلا تو خونست نیست ٬کیا هستن تو اون جمع ٬پذیراییشون چه جوریه ٬چه جور مهمونیه اصلا …

-مگه قراره چی بشه ؟؟

ارمان :‌اقا یهو یه چیزی شد کی جواب میده به من ؟؟؟

-چیزی نمیشه ..اذیت نکن دیگه …بعد این همه وقت یه مهمونیه دیگه …

ارمان : عمه ی من همین هفته ی پیش شمال بود ؟؟

-نه که خیلی خوش گذشت …

اینو گفتم و رفتم بالا .انقدر خورده بود تو ذوقم که نگو …حوصله ی بحث کردن باهاشو نداشتم .میدونستم فایده ای نداره و فقط اخرش اعصاب خودم بدتر خرد میشه .در کمدو باز کردم و به مانتویی که خریده بودم نگاهی انداختم .میشد بپوشم و برم ولی نه اصلا حال و حوصله دعوا نبود …در کمدو بستم و رفتم طبقه ی اخر تو اتاق قبلیم .خیلی وقت بود نرفته بودم اونجا .دیگه چیزی نبود که بخواد بترسونتم و بوی خاصی که اتاق داشت حال و هوامو بهتر میکرد .

پرده ها رو کنار زدم و به باغ و ویلای پاییزی ارمان خیره شدم …فکرم رفت سراغ اینکه اگه بابای ارمان مرده بود و همه ی اموالشون هم کم و یه جورایی مصادره شده بود پس چطوری بود که کسری میگفت اینجا ارث پدری ارمانه …

خودش برام یه کشف بزرگ محسوب میشد .در حد کاراگاها جو زده شده بودم و همونطوری فکر میکردم تا شاید بازم به این تناقضا و سرنخا برسم .حتی باز شدن اتاق توسط ارمان و نشستنش رو تخت کنارمو هم نفهمیدم …

ارمان :‌انقدر یعنی واست مهم بود ؟

-خوب اره

ارمان : اخی اخی دخترمون مهمونی دوس داره ؟؟؟بیا خودم باهات خاله بازی میکنم عمو بیا بیا

خندیدم .هم فکرم درگیر بود و هم دوست نداشتم بهش زیاد محل بدم .

ارمان :‌خوب حالا خونشون کجا هست ؟؟

-مهم نیس

ارمان :‌همین الان گفتی مهمه که

-اون چند لحظه پیش بود الان مهم نیس

ارمان : میدونی …

دستمو گذاشتم زیر چونم و نیم نگاهی بهش انداختم .

ارمان :‌غیر قابل پیش بینی شدی…مثل فوتبال

پوزخندی زدم و گفتم :((چطور؟؟؟))

ارمان : کلا میگم …جدیدا یهو یه سری کارایی میکنی که هم اصلا انتظارشو ندارم هم خیلی خوشم میاد …جدی میگم

-چون کارایی که میکنم گند میزنه به من و از این خوشت میاد

ارمان : چه تصویرت ازم خرابه …

-جدی میگم!

با پوزخند روشو برگردوند.منم از نگاه کردن به نیمرخش دست برداشتم و دوباره نگاهمو دادم به پنجره…

ارمان : میخوای پاشی بریم یه وری ؟

-نه حوصله ندارم

ارمان :‌میخوای بریم یه دوری بزنیم ؟؟

-گزینه هات کلا همینه ؟؟

ارمان : نه بازم هس میخوای …

همون موقع گوشیم زنگ خورد اسم نگار رو صفحه ی گوشی نقش بست پوفی کشیدم و جواب دادم

-جونم نگار؟

با کلی جیغ جیغ پرسید که چرا نیومدم .

-من یه مشکلی برام پیش اومد نمیتونم بیام …

نگار : مگه نگفتی اوکیه ؟؟

-چرا به خدا کادوتم گرفته بودم ولی نشد دیگه شرمنده حالا دانشگاه میبینمت تولدتم مبارک باشه

نگار : کادو فدای سرت …ای بابا بد شد …باشه عزیزم خدافظ

-خوش بگذره ..خدافظ

یکی نیس بگه حالا زنگ نمیزدی بدتر دل منو نمیسوزوندی میمردی ؟؟؟با لب و لوچه ی اویزون گوشیو پرت کردم رو تخت و برای اینکه احتمال دعوا وجود داشت از رو تخت بلند شدم برم یه جهنم دره ای که این موجود پست نباشه !

ارمان با خنده گفت :((بابا من اصلا تو کف مهم نبودن این مهمونیم به خدا ))

-بازم میگم مهم نیس

ارمان : ده اخه یه جووری داری دروغ میگی …خوب بگو مثلا ….

-گیرم مهم باشه !اصلا مهمه !چه گلی میگیری به سرم الان ؟؟؟ها ؟؟

اخمامو تو هم گره زدم و دست به کمر اینو بهش گفتم …پاشد اومد جلو گفت :((میدونی …بعضی وقتا من ادمای دور و برمو اینجوری امتحان میکنم …ببینم بین یه چیزی که دوس دارن و من کدومو انتخاب میکنن))

-مگه تو خدایی؟

ارمان : باهاش نسبت نزدیکی دارم

با پوزخند گفتم :((تو ؟؟؟))

ارمان : به هرحال بنده ی خدام …

-اهان …نکته ی قابل توجهی بود …بسکه از خود مچکر و مغروری …فکر میکنی خیلی ادم شاخی هستی …اصلنم اینطوری…

ارمان :‌وای بابا بااااشــــــه خیله خوب بسه دیگه …رگباری میزنه !

-حداقل بذار خودمو خالی کنم !

ارمان : چرا انقدر اب روغن قاطی کردی؟؟خوب راس گفتم اصلا !

-نمیتونی مثلا یه بار تو عمرت برای رضای خدا مثل بچه ی ادم یه حرفو بزنی

ارمان : خیلی منطقی بهت گفتم !وقتی خودتم طرفو درست نمیشناسی میخواستی هلک و هلک فقط پاشی بری خونشون ؟؟؟

-اولا اصلا خونه نبود رستوران بود !دوما ۳ماهه الان باهاش سر کلاسم بسه واسه یه بیرون رفتن اونم با بقیه

ارمان : اوه خوب اصلا پس خوب شد نذاشتم بری !

-چرا ؟؟؟؟

ارمان :‌چون صد در صد جمع دخترونه نبوده

-خوب نباشه اصلا مگه چیه

ارمان : تو منو چی فک کردی؟؟؟؟سیب زیمینی؟؟؟

-نه خیر ولی داری گیر الکی میدی مگه قراره بخورنم ؟؟

ارمان :‌بحث کردن راجع به این چیزا با یه دختر قد و کله شق بی فایدس !اینم یه چیز ثابت شدست …

-اقای منطقی نه بگو دیگه !بگو دیگه بدو …منطقتو بگو …کدوم یک از بچه های دانشگاه قصد و نقشه ی خوردن منو داره ؟؟

ارمان : حتما باید بیان و چاقو بذارن زیر گردنت یا کارای دیگه که مطمءن شی کسی خطر داره خوب نیس زیاد چشم تو چشمش باشی؟؟؟دانشگاه واسه درسه این چیزای اضافیش دیگه صیغه باطله …

-چرتو پرت نگو تو خودت از همه اونا واسم بدتری …

نفسشو سنگین بیرون داد و بالا پایین رفتن سینشو دیدم …با قدمای سنگین و نه تند از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت …با یه اخم تلخ …کاش اونطوری بهش نمیگفتم …

***

اقا واسه من قهر کرده بود حالا …همش تو قیافه بود …با ده من عسل نمیشد خوردش !جواب سلامم هم به تلخی و به زور میداد.شبا هم تو اتاق کارش میخوابید …خب چه میدونستم این همه بهش بر میخوره…دیگه داشتم از کاراش کلافه میشدم .اون روز با خودم قرار گذاشتم یه طوری از دلش در بیارم و یه جوری بکنم این دندون لقو …

دیر تر از شبای قبل اومد …دلشوره گرفته بودم در حد بنز …حتی وقتی اومد هم دلشورم از بین نرفت …خسته و بازم با اخم اومد خونه و مستقیم رفت تو اتاق کارش …دیگه نذاشت حتی بهش سلام کنم …با کلی این پا اون پا کردن و برم نرم رفتم دم اتاقش و در زدم .بعد از اینکه اجازه داد رفتم تو ..

-شام ..نمیخوری؟

ارمان :نه

-میگم که ..

ارمان : هان؟؟؟

با چشمای گرد شده نگاهش کردم ..

-میگم که …یه وقت احیانا نمیخوای…

پرید وسط حرفم که داشتم با من من میگفتم و گفت :((وسایلتو جمع کن برو خونه داییت ))

دهنم واموند …نگاهمو دوختم به حرکت لباش .بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون بده گفت :((میخوام یه چند روزی برم مسافرت …خونه خالیه ))

-خوب واسه چی برم خونه داییم همینجا میمونم دیگه ..

ارمان : واسه همین خونه خالی یادت رفت چه غربتی بازی راه انداختی؟؟؟اونجا باشی حداقل حواسشون هست ساعت ۱۱ نری بیرون …

-انقدر تیکه ننداز …تو همین خونه تا الان کم تنها نموندم نمیخوامم برم اونجا …هرجا هم بخوام برم اونجا نمیرم

ارمان :اوه ببخشید خانوم …کدوم یکی از خونه های مامان باباتون میخواین تشریفتونو ببرین؟؟؟ویلای شمالشون؟؟؟خونه ی فرمانیه؟؟؟برج تهران؟؟؟هوم؟؟؟بگین راننده بفرستم ببرنتون …والا …یه جوری میگه هررر جایی هم بخوام برم …جایی رو نداری !

دست گذاشت رو نقطه ضعفم …سرمو انداختم پایین و از اتاق بیرون رفتم .یه ساک کوچیک وسایلمو جمع کردم و اماده گذاشتم یه کناری …به دایی زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم و اونم با اغوش باز قبول کرد.کوله ی حاوی کتابام رو دوشم بود و ساکم دستم .از پله ها پایین رفتم و بعد هم سراغ تلفن .شماره ی اژانسو از ۱۱۸ گرفتم .

ارمان از اتاق بیرون اومد و گفت :((شماره کجارو گرفتی ؟؟؟خودم میبرمت .تمومه ؟؟))

سرمو تکون دادم .

ارمان : نشنیدم

-اره

هنوز لباساشوعوض نکرده بود…فکر میکردم یعنی همه ی این رفتارا به خاطر اون یه جملمه ؟؟؟انقدر یعنی بهش برخورد ؟؟؟تو ترافیک با اخم به چراغ قرمز و ثانیه هاش نگاه میکرد.دختر بچه ای با یه دسته گل اومد کنار ماشین و برای فروختن گلاش شروع کرد به ارمان اصرار کردن و ارمان شیشو کشید بالا .من اما بهش یه اشاره ی کوچیک کردم که بیاد طرفم .خودشو سریع بهم رسوند .نگاهی به کیفم انداختم .پول خرد نداشتم و فقط ۳ تا تراول ۵۰ تومنی بود …یکیشونو دراوردم و دادم به دختر بچه …برگشت با تعجب گفت :((خانوم این خیلی زیاده ….کلشم در این حد نیستن))

-اشکال نداره …بمونه واسه خودت ۲ تا شاخشو به من بده …

دختر : فقط دوتا ؟؟خوب باید همشو بدم

همه ی گلاشو گذاشت تو بغلم و با کلی تشکر نگاهی به چراغ قرمز انداخت و بعد سریع با خنده رفت اونطرف خیابون .خیلی از اینکه خوشحال شده خوشحال شدم …

ارمان :خوب حاتم طایی بازی در میاری

-پول تورو که ندادم…

ارمان : نه این پولا که مثل باقلوا میدی دست بچه های سر ۴راه دست رنج خودته …بایدم اینوبگی!

-پول خرد نداشتم

ارمان : نمیدادیش اتفاقی نمیوفتاد

-اون فقط یه بچه بود …۵۰ تومن چیزی از من کم نمیکنه …

ارمان : یه زمانی واسه همین ۵۰ تومن ۵۰ تومنا اومدی پیش من کلفتی …ادم خوبه گذشتش یادش باشه …الان مثل کاهو پولو میفرستی میره …

خلع سلاحم کرده بود .هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم …

ارمان : خودت قبول داری در هرحال پول منه دیگه ؟؟؟

با صدای گرفته ای گفتم :((فقط …میخواستم …ناامید برنگرده …نمیدونستم خوشت نمیاد))

یعنی همه ی اینا به خاطر یه جمله بود ؟؟؟من که میخواستم معذرت خواهی کنم ..

دم خونه ی دایی نگه داشت .دست دراز کردمو کولمو از روی صندلی عقب برداشتم .از ماشین پیاده شدم و گلارو گذاشتم رو صندلی و رفتم .بلند گفت :((کجا ؟؟؟وایسا ببینم …بیا اینجا))

-بگو

ارمان :گفتم بیا اینجا

-دارم میشنوم

ارمان :‌میای یا بیام؟؟؟

به ماشینش نزدیک شدم و سرمو بردم دم پنجره ی جلو .

ارمان : معلوم نیس این سفرم چه قدر طول بکشه …ممکنه زیاد بشه خیلی .این کلید خونه رو جا گذاشته بودی بگیر چیزی خواستی لنگ نمونی …اهان راستی تو اتاق چیزی میخواستی بگی؟؟؟

خیلی عمیق نگاهش کردم و گفتم :((نه))

ارمان : مواظب خودت باش …الان اینجا بذار ببینم چه قدر باهامه …

دست برد تو جیبش .اونقدر بهم برخورده بود که از هر صحنه ی دست تو جیب کردنی بدم میومد .

بدون اینکه کلیدو بردارم و وایسم رفتم سمت خونه دایی .بی توجه به بوق زدنا و صدا کردناش درو باز کردم و رفتم تو .بخوره تو سرت پولت و کلید خونت .همون لحظه شروع کرد به زنگ زدن گوشیم و جوابشو ندادم.سعی کردم به خونه دایی که میرسم قیافم در هم نباشه …کلی ازم به خوبی استقبال کردن و هنوز نرفته بودم سمت اتاقم که زندایی صدام زد و گفت ارمان دم ایفونه میگه به سارا بگید یه دیقه بیاد پایین.اگه جلوی دایی اینا نبود عمرا اگه میرفتم .ولی دیگه مجبور بودم .

درو که باز کردم دست به جیب و برافروخته نگاهشو برگردوند سمتم.

ارمان : کجا سرتو میندازی میری؟؟؟؟مگه من باتو حرف نمیزدم ؟؟؟این گلا رو ول کردی تو ماشین و رفتی دیگه واسه چی؟؟؟

هیچی نگفتم.

ارمان : بیا این کلید و پولا و گلارو بگیر

-نمیخوام واسه خودت ادم کلید خونشو نمیده دست کلفتش پول اضافی هم بهش نمیده که مثل کاهو باهاش برخورد کنه گلا هم همون کاهوهاس …بده بره هات بخورن …سفرتم خوش بگذره اقای پناهـــــــی

همه ی اینارو در حالی که سرم خیلی پایین بود گفتم و داشتم دوباره میرفتم تو که از پشت کشیدم …

ارمان : تیکه میندازی توقع داری نشنوی؟؟؟فکر میکنی من خوشم میاد از این رفتارا ؟؟میبینی چه سوزی داره ؟؟؟حرفایی که به من میزنیم همینقدره

-من بی پولی و مامان باباتو به رخت نمیکشم …نمیدونستم انقدرم حرفم بده اونموقع ٬عصبانیم بودم …نمیذاری من تا یه رستوران با دوستام برم خودت تنها تنها میری مسافرت ؟؟؟بعدم اینطوری مثل اشغال پرتم میکنی خونه داییم؟؟اصن برو

با بغض بهش اینارو گفتم

ارمان : خوب توکه خودت گفتی با من بهت خوش نمیگذره …اینم مسافرت کاریه وگرنه من کی اوردمت اینجا….چرا حرف الکی میزنی؟؟

-حالا که اوردی …برو اصن …پول و کلید و گلم نمیخوام ..همش مال خودت.

سرم که پایین بود…پایین ترم میرفت …بغضم که کرده بودم…مثل این دختر بچه ها هم لبم ناخوداگاه میومد جلو و حرف میزدم .

ارمان :حالا بغض نکن بابا …اینجوری مسافر راهی میکنین شما ؟؟

-برنامه قبل سفر شما اینطوریه ؟؟؟

ارمان :تو اتاق چی میخواستی بگی؟؟

-میخواستم بگم بیا اشتی کن اعصابم خرد شده که خیلی قشنگ پذیرایی کردی

ارمان :خدایی میخواستی بگی اشتی؟

-اوهوم

همونطوری که بودم طی یه حرکت انتحاری سرمو به سینش نزدیک کرد و دم گوشم گفت :((باباخوب میگفتی …من یه درصدم به این فکر نکردم بخوای بیای اشتی که …خوب اگه میگفتی دیگه تو ماشینم اونطوری نمیشد دیگه ..))

نمیدونم چرا بغضم ترکید …اما حداقلش این بود که خوب جایی ترکید

ارمان : بابا سارا گریه نکن دیگه عهه…من الان دارم میرم همه فکرم اینوره ماموریت دارم باید تمرکز داشته باشم..نمیخواستم اونطوری بگم به خدا …من اصلا به این چیزا توهین ….بابا سارا بسهـــ …توروخدا بسه داری میلرزی از گریه …

- من …که ….من فقط …خیلی …هی میگی…

ارمان : ببین نمیتونی حرف بزنی…الان میری بالا میگن دخترمونو کشید پاین ۴ تا بزنه بهش برش گردونه …منو ببین سارا …منو ببین خوب یه دیقه …عههه

سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم .با انگشت شستش اشکامو پاک کرد.

ارمان :الان خوبي؟؟مورد بخشش واقع شدم ؟؟؟گلارو میبری بالا ؟؟؟

-میخواستم …پول بهش قد دوتا شاخه …

ارمان : به خدا میدونم …اقا من عصبانی که میشم نمیفهمم چی میگم …جدی نمیفهمم …بعد بعدش اینطوری میشه …گریه نکن دیگه دخترم …گریه نکن عزیزم افرین بابایی…

روی پیشونیمو بوسید .

ارمان :‌حالا از تو بغل بابا بیا بیرون کنار در خونه یکی میبینه دلش میخواد …نمیدونن که این چشم و لب و دهن قشنگی که دادن به ما فقط دعوا و گریش قسمتمون میشه …نمیدونن که …

ازش فاصله گرفتم و با پشت دستم باقی مونده ی اشکامو پاک کردم .

ارمان :‌شدی عین دختر بچه هایی که ابنبات میخوان بهشون ندادن …

کلید و پولا و گلا و یه بسته ابنباتو داد دستم و گفت :((بیا ابنباتم بهت دادم تازه …))

-مرسی

ارمان : حواست به خودت باشه …این چند وقت که خونه من بودی که شدی چوب کبریت ..بلکه با اینجا اومدن لپات برگرده

-بهتر!

ارمان :نه بابا خوب بود که …شوخی میکردم من …جدی خیلی لاغر شدی…

-کی برمیگردی؟

ارمان :‌نمیدونم ..

-تقریبا ؟

ارمان :‌دو سه هفته

-چه خبره ….یعنی چی خوب …

ارمان :‌سوغاتی خوب میارم…اصلا غمت نباشه …

-سوغاتی نمیخوام …نمیشه زودتر بیای؟

ارمان :‌نه دیگه ماموریته ها …

-حالا کجا میری؟؟

خندید و گفت :((خدافظ …یادت نره چی گفتما …داییت اینارم اذیت نکن برگشت بخوری …))

هیچی نگفتم و فقط نگاش کردم …هنوز قفسه ی سینم بالا و پایین میشد …رفت و حواسم نبود پشتش اب بریزم…

***

دو هفته از سه هفته ای که ارمان گفته بود میگذشت و دلم داشت دیوونه میشد از بس دلتنگش شده بودم …یه چیزی انگار مدام خودشو میکوبوند به دیواره های قلبم و بهونه ی ارمانو میگرفت …حتی تلفنم ازش نداشتم که بهش زنگ بزنم …میدونستم تو ماموریتا نمیتونن با کسی تماس برقرار کنن حتی خانوادشون.گوشیمو گرفته بودم دستم و نگاهم ثابت مونده بود رو صفحش …با خودم میگفتم چی میشد اگه زنگ میزد…یا حداقل یه اس ام اس میداد …وقتایی که پیشش بودم اصلا به فکرم نمیرسید که تو نبودش اینجوری بی تاب شم…بهش عادت کرده بودم …حتی به حرفای نیش دارش…تو فکر و خیالای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد …یه لحظه حتم داشتم که ارمانه ولی خوب….غریبه ی پشت گوشی بعد از شنیدن الوی من سریع گفت:((دوست داری بدونی شوهرت مسافرت کجا و با کی رفته ؟؟؟))

-شما ؟؟

بدون اهمیت به حرفم گفت :((میخوام چشم و گوشتو باز کنم نسبت به ادمی که باهاش زیر یه سقفی و الان خیال میکنی مسافرت و تو ماموریته اما داره پیش کیا خوش میگذرونه و تو به ***اشم نیستی…دلم برات میسوزه راستش..))

-توکی هستی؟؟؟منو شوهرمو از کجا میشناسی؟؟؟

غریبه :وقتشه که دیگه ایمان بیاری اون نمیتونه خوشبختت کنه …لیاقتتو نداره ...