صرفا جهت اینکه خرفهم شی19
من واقعا حوصله ی این مزخرفاتو ندارم ….تو کی ؟؟؟
-غریبه نیستم …
-حرفات برام مهم نیس !دیگه مزاحم نشو …
-عجول نباش سارا …دلم برات میسوزه …
-من نیازی به دل سوزی تو ندارم دست از سرم بردار
-یه دنده نباش …جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته
-ببینم اصلا تو کی هستی که منم میشناسمت ؟؟؟
حدس زدم باید کسری باشه …به صداش دقیق شدم …
غریبه : اینطوری نمیشه …باید ببینمت
-عمرا !
غریبه : چرا؟میترسی ؟
-پای هرچی میخوای بذار …اصلا من دلیلی نمیبینم بخوام با تو حرف بزنم
غریبه :یعنی حتی ..برات مهم نیست بدونی که شوهر عزیزت الان داره با معشوقه ی قبلیش کجا میره و در چه حالیه ؟؟؟
ناخوداگاه اخم کردم .نشستم لبه ی تخت و گفتم :((از کی داری حرف میزنی؟))
غریبه : معلومه که برات مهمه …تو هنوز نفهمیدی من کیم ؟؟
-نه !
غریبه : جالبه …میخوای بدونی اینارو یا نه ؟؟
- تو٬کی هستی؟
غریبه :باید ببینمت
-امکان نداره
غریبه :خوبه …خیله خوب …من دلم نمیخواد انقدر راحت رو کنم کیم
-بچه نباش !من حوصله این بازیا رو …
غریبه :چه قدر بی حوصله شدی …اروم تر …
-داری کفرمو در میاری
غریبه : میدونم …مثل قبلنا
با گفتن این حرفش به فکر فرو رفتم …قبلنا …حرصمو در میاورد …کسری ؟نه کسری که حرصمو در نمیاورد …قبلنا …
-ببین تعداد پسرایی که تو زندگی منن محدود تر از این حرفاست!یکیشون مرده ٬یکیشون شوهرمه ٬یکیشونم نمیدونم الان کدوم جهنم دره ایه و به تو نمیخوره اون باشی …با من از گذشته حرف نزن !
غریبه :همونقدر ساده که حرفای این مرتیکه ی پستو باور کردی …مرگ منم …
چشمام گرد و گرد تر میشدن …با لکنت گفتم :(( ف..فر…شاد !))
فرشاد: چه عجب …
-تو …تو…مگه میشه ؟؟
فرشاد : خیلی ساده ..
-واسه چی؟؟؟
فرشاد : اون زندگی حالمو بهم میزد …
-میدونی دایی چه قدر …
فرشاد : تو خونه ی ما انقدر داد نزن !
-منو زیر نظر داری؟؟
فرشاد: خیلی وقته
-برای چی ؟
فرشاد : سوالی نپرس که جوابشو میدونی
-حرفایی که راجع به ارمان میزنی …من منظورتو نمیفهمم …فرشاد من خیلی شوکه شدم خیلی …تو زنده ای …خدای من !
فرشاد :فکر نمیکردم انقدر خوشحال بشی ..امیدوار کنندس !
-من نمیدونم الان به زنده بودنت فکر کنم یا به حرفات …توروخدا دست بردار و بگو اینایی که میگی یعنی چی؟؟؟میخوای برگردی پیش دایی اینا مگه نه ؟؟؟
فرشاد :عقلتو از دست دادی؟معلومه که نه !
-ولی فرشاد مامانت داغون شد …بابات هم …
فرشاد :بهش فکر نکن …من برای چیز دیگه ای برگشتم
-برای بهم زدن زندگی من ؟؟؟
فرشاد :یه جوری زندگی زندگی میکنی انگار ده ساله خوب و خوش کنار هم و با علاقه ی کاملا دوطرفه با هم زندگی کردید …
-تو …از کجا میدونی؟
فرشاد : این که زندگیتون کاملا صوری و رو هواست ؟؟هر احمقی میتونه بفهمه …برای من کاری نداشت.ببین سارا !من میدونم تو هنوزم اون اشغالو دوس داری…
-درست حرف بزن !
فرشاد: میخوام بدونم بعد از دیدنش با یکی دیگه هم همینارو میگی یا نه …به هرحال میخوام بهت نشون بدم ارزششو نداشت …اگرم بخوای جدا شی خودم کمکت میکنم …قول میدم
-تو کجایی الان ؟؟
فرشاد :پارک رو به رو مدرستون
-اونجا چیکار میکنی؟
فرشاد : بالاخره باید نزدیک باشه میخوای بیای…
-من نمیخوام …یعنی..
یه کم فکر کردم ..نمیتونستم نرم …واقعا باید میدیدمش ..
-یه ربع دیگه ..خدافظ
سرسری لباس پوشیدم و با تحویل دادن بهونه های مسخره به زندایی هول هولکی کفشمو پوشیدم و با قدمای تند خودمو رسوندم به پارک .دنبال قد و بالایی میگشتم که به فرشاد بخوره .همه ی قیافه ها رو زیر نظر گرفتم اما کسی نبود .بعد از کلی گشتن شمارشو گرفتم .برنداشت …نا امیدرفتم سمت خیابون که برگردم خونه .خیلی هم حس بدی داشتم .صدای بوق کشداری که پشتم اومد ترسوندم و باعث شد که سریع برگردم .نور زیاد چراغ ماشین یه چشمم میخورد و اذیتم میکرد و مانع میشد که راننده ی ماشینو ببینم .از جلوی ماشین کنار اومدم و رفتم بغل در راننده .خودش بود …زنده و سالم …چند بار پلک زدم تا بتونم بهتر ببینم .
فرشاد : بیا سوار شو برم کنار از وسط خیابون …
-ها ؟
فرشاد : میگم بیا سوار شو !
یه آن ترسیدم که نکنه دوباره احمق شه و اصلا همه ی اینا برای به دام انداختنم باشه …صدای بوق ماشینای کناری مجبورم کردن برم کنار .رفتم تو پیاده رو و گفتم :((من سوار نمیشم ..پیاده شو بیا اینجا ))
با عصبانیت فرمونشو چرخوند و پارک کرد .ماشینش یه دویست و شش سفید بود .تو خوابم نمیشد دید یه روز بخواد دویست و شیش سوار شه …همیشه ی خدا توقعش خیلی بالا بود .از ماشین با ژست مخصوص به خودش پیاده شد .از پایین تا بالاشو نگاه کردم .فرق چندانی نکرده بود …
فرشاد : علیک سلام …
-سلام
فرشاد :خیلی تعجب کردی نه ؟
-خیلی هم نه …وقتی جنازه ای برنگشته بود ..حدسشو میزدم زنده باشی
فرشاد :بعدا راجع بهش حرف میزنیم …الان بحث چیز دیگه ایه که فکر میکنم برای همونم اومدی
-اره …واسه حرفات سندی داری؟؟
فرشاد :اول باید بهت بگم من همه چی رو میدونم …همه ی اتفاقای بین تو واون پسره رو
-اسم داره
فرشاد : اهمیتی نداره
-برای من داره!
فرشاد : هی بیشتر طرفداری کن تا اخرش بیشتر رکب بخوری …از اون بهت هیچی نمیرسه
-بار اخره که بهت میگم اون اسم داره !بیشتر از تو برام مهمه سعی نکن از چشمم بندازیش
فرشاد : خیله خوب خیله خوب …بذارببینم با دیدن اینا هم باز همینو میگی؟؟
-با دیدن …چیا ؟؟
گوشیشو از توی جیب دراورد و بعد از ور رفتن کوتاهی باهاش داد دستم .عکس یه دختر بود …گفت :((میشناسیش ؟؟))
دقت کردم …((اشناس …))
زد عکس بعدی .این دفعه تنها نبود و کنارش …ارمان بود
فرشاد :حالا چی ؟؟؟
به عکس دقیق شدم .گوشیو ازش گرفتم و بهش خیره شدم …خیلی خیلی اشنا بود …تیپش خیلی به چشم میومد و از رنگای اغراق امیزی استفاده کرده بود .تو اون عکس کولشو با یه دستش گرفته بود و میخندید .روی گونش چال داشت …شالش از سرش افتاده بود و موهای مشکی به رنگ شبش باز بودن …چال گونه …پوست سفید …موی مشکی ….چشم مشکی …فقط یه نفرو با این مشخصات و قیافه میشناختم و اون آرام بود..
-ارام …اره ؟
فرشاد سرشو تکون داد :((پس میشناسیش))
-تقریبا …خوب الان چیکار کنم ؟
فرشاد:اصلا واست مهم نیست که اونا با هم باشن ؟؟؟
-این عکس ممکنه برای قبل باشه .تو هیچ مدرک دیگه ای نداری !
فرشاد:بازم عکس هست
بقیشونم دیدم .حس خوبی نداشتم ولی نمیخواستم با حرفای ادمی که خودش شک برانگیز بود به ارمان شک کنم
-خوب بقیشونم …هنوزم میگم ممکنه برای قبل باشه !
فرشاد :حالا هی وانمود کن …اشکالی نداره من با سندای معتبر تری اومدم …دختر عمه!
-سندای معتبرت مثل همینان ؟؟
فرشاد : نه …ایندفعه میبرمت سر صحنه
-سر صحنه ؟؟
فرشاد :میبرمت با هم ببینیشون …تا قشنگ باورت شه …
اب دهنمو قورت دادم …یعنی ممکن بود راست باشه ؟
-کی میبریم؟؟؟الان ؟/؟
فرشاد: الان که نه فردا
-چرا فردا ؟چرا الان نه ؟
فرشاد: چون تازه از پیش هم رفتن …
مدام داشتم از درون تحلیل میرفتم …
-باشه …فردا ساعت چند ؟کجا؟
فرشاد :بهت خبر میدم
-تو …این زمانا و مکانا رو از کجا میدونی؟
فرشاد : فردا همه چیو میفهمی
لبه ی شالمو تو دستم گرفتم و عصبی باهاش ور رفتم .((فرشاد !تورو خدا نخواه زندگیم از اینی که هست بدتر شه …توروخدا چشم بهش نداشته باش…داغون تر از ایناست !))
فرشاد :تو از لاشه ی زندگیتم دست برنمیداری.من کاری ندارم .فقط میخوام بدتر نشه …چرا باور نمیکنی من همیشه خیرتو میخواستم ؟؟؟
پوزخندی زدم .نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :((من دیگه باید برم .فردا بهت زنگ میزنم .فقط حواست باشه !همینجا باهات اتمام حجت میکنم …اگه هرچیزی رو دیدی حق کولی بازی و غربتی بازی نداری !))
-خیله خوب …فقط ! به سرت نزنه که بخوای سرمو زیر اب کنی …ایندفعه پشتم گرمه
فرشاد:به کجا ؟؟به کی؟؟؟به همونی که دست در دست عشق قدیمیش گذاشته و تو ابلهانه طرفداریشو میکنی؟؟؟
-نه !به اونی که الان از اینکه نمیتونی منو ازش جدا کنی انقدر حسادت میکنی و جز میزنی!
فرشاد:بدبخت من میخوام فقط کمکت کنم!
-میبینیم !
فرشاد :اره …خدافظ …تا فردا
فکر و اشتها و خیال و همه چیم کور شده بود …نمیتونستم درست تمرکز کنم و به یه چیز ثابت فکر کنم …به چیزی غیر از عکسای ارمان با ارام و حرفای فرشاد .نه میتونستم درس بخونم نه طراحی و نقاشی کنم و نه هیچ چیز دیگه …فقط فکرم امادگی کافی برای خیال پردازی و بزرگ کردن ماجرایی که صحتش معلوم نبود رو داشت …دلم نمیخواست فکر کنم داره بهم خیانت میکنه و من تو این سه هفته به سختی فکرمو از ارمان سمت چیزای دیگه معطوف میشدم …نمیخواستم فکر کنم شبایی که من از فرط دلتنگی عکسایی که ازش تو گوشیم دارمو بغل میکنم و میخوابم و اون با ارام …بعد ۳ سال …نه دلیل برگشتن ارامو میدونستم نه اصلا اینکه برگشته یا نه و نه ارتباط فرشادو با ارام میفهمیدم …فقط میتونستم به این فکر کنم که فرشاد زخم خوردست و زندگی و خوشبختی واقعی من براش اهمیتی نداره و از طرفی شاید حتی بخواد انتقام هم بگیره .هر قدر هم خودمو گول میزدم عکسا طبیعی تر از فتوشاپ بودن و اینکه قدیمی بودن یا جدید رو نمیدونستم .
با هر سختی بود بالاخره فردا از راه رسید و فرشاد زنگ زد و گفت ساعت ۶ برم دم یه رستوران و بعد هم برم پیشش تا همه چیزو بهم نشون بده و ثابت کنه …تا خود ساعت ۶ تپش قلب داشتم .
یه نامه گذاشته بودم زیر پتوی تختم و توش نوشته بودم الان من دارم کجا میرم ٬برای چی و با کی قرار گذاشتم.شاید به خاطر اینکه اگه بلایی سرم اورد بالاخره بفهمن مقصر کی بوده و اگه بخوان پیدام کنن باید چجوری اینکارو انجام بدن .بعد از این هم که با خودم کلی کلنجار رفتم زنگ زدم به پرستو و خلاصه ی سانسور شده ای از اتفاقات بهش دادمو جواب سوالاشم پیچوندم .فقط بهش گفتم من دارم میرم پیش فرشاد و اون زندست و بدونه که کدوم خیابون و کجا میرم .ساعت ۶ ده دقیقه رسیدم به خیابونی که رستوران نبشش بود.دنبال ماشین فرشاد میگشتم .برام نور بالا زد تا بتونم پیداش کنم .بازم دچار تردید شدم …ولی اونقدر کنجکاو شده بودم که این چیزا دیگه برام اهمیتی نداشت .سوار ماشینش شدم .
-سلام
فرشاد:علیک سلام
-خوب این سند و مدرک حی و حاضرت کوشن ؟؟؟
فرشاد :یه کم صبر داشته باش…ده دقیقه هم که دیر کردی
-تازه ده دقیقه دیر کردم و هنوز نیومدن…؟؟
فرشاد: یه کم دیگه صبر کنی میان .حتما به ترافیک خوردن !
یعنی قضیه واقعا انقدر جدی بود ؟؟؟خدای من ..نمیخواستم باور کنم …با نگاهم کل خیابونو رصد میکردم .خبری از ارمان نبود .سرمو به اعتراض برگردوندم طرف فرشاد .میخواستم بهش بگم پس کو این قصه ی خیانتی که از ارمان برام ساختی ؟؟؟اما اون زودتر از من گفت :((بالاخره اومدن …بهم میان به نظرت ؟؟؟))
جرات نداشتم سرمو برگردوندم .دلم میخواست همینطوری و با همین زاویه ی دید از ماشین پیاده شم ٬برم و هیچوقت باور نکنم که ارمان بهم خیانت کرده .اما دیگه نمیشد …سرمو به ارومی برگردوندم .قشنگ میتونستم ببینمشون …میتونستم کت شلوار سرمه ای و اتو کشیده ی ارمانو ببینم …میتونستم مدل جدید موهاشو ببینم …پیرهن سفید قشنگ و کالجای سرمه ایشو …میتونستم ارامو ببینم …خنده های بی غل و غششو …چال گونه ی لعنتی و موی مشکی و چشم مشکی و …بغض گلومو …قد بلند ارامو تیپ باکلاسشو همه اینا رو میدیدم …خیانت ارمانو …حتی اگه دوسم نداشت هم ….باز حق اینو نداشت که بهم خیانت کنه .که بره با یکی دیگه …که …
یعنی دوسش داشت ؟؟یعنی ارام بود اون دختری که فکر بهش مانع دوست داشتن من میشد ؟؟؟من که حاضر بودم همه چیمو بهش بدم …من که اونقدر پیش بدی هاش صبر کردم و تنهاش نذاشتم …منی که جا نزدم …یعنی اون همچین دختری رو دوست داشت ؟؟؟که خنده های بلندش توجه همه رو جلب کنه ؟؟اونی که به از حد مجاز گذاشتن ارایش من گیر میداد کنار دختری راه میرفت که صورتش گم بود بین …مگه میشد ؟؟؟تا کی میخواست اونی نباشه که نشون میده …
توی اون زندگی لعنتی …هر اتفاقی که افتاده بود اینقدر نتونسته بود خرد و خاکشیرم کنه …چرا هی بدتر میشد ؟؟؟چرا هی بد میاوردم ؟؟با هم وارد رستوران شدن .دور تا دور رستوران شیشه بود و میشد توشو دید .هرچند فرشاد ماشینو جایی گذاشته بود که خیلی قابل دید بقیه نبود اما من به خوبی میتونستم عشوه های ارام برای ارمانو ببینم …دستشو میذاشت رو دستاش و اون مانعی نمیشد …تو دلم میگفتم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دیدن همچین صحنه هایی رو …میدیدم که گارسون میاد بالا سرشون و ارام چطوری ناز میکنه …کاش یکی بهش میگفت لعنتی …اینطوری با چشم و ابروی مشکی …همون طوری که دوست داره براش نرقص …عشوه نیا …اون مال یکی دیگست …حتی موقتی …اون مال یکی دیگست …دوتا چشم سبز روشن دارن میبینتت …دستاشو انقدر محکم نگیر…براش نخند …لوندی نکن …
فرشاد جعبه ی دستمالی رو سمتم دراز کرد .یکیشو برداشتم اما اشکامو پاک نکردم …به خودم میگفتم :((خوب ببین …ببین و یادت نگه دار …ببین و نگه دار تا دیگه عاشقش نباشی …))
این دیگه ته ته رابطمون بود .تا به اون موقع هرچیزی روتونسته بودم تحمل کنم اما این یکی واقعا غیر قابل تحمل بود .در قبال لوندیای ارام میدیدم که ارمان اخم کرد و دستشو کشید .بارقه ی امیدی تو دلم روشن شد …شاید …اصلا جزو ماموریتشون باشه!تو دلم به این فکر احمقانم خندیدم
فرشاد: حالا چی میگی؟؟؟بازم ازش دفاع میکنی؟؟بازم میگی این اسم داره ؟؟؟
-از کی …با هم ….ارام ..کی برگشته ؟
فرشاد:یه یه ماهی میشه
-یه ماه؟؟؟؟
تعجب کرده بودم ..یعنی یه ماهه که سرش با ارام گرمه..؟نگاهمو دوباره بردم سمتشون …ارمان خیلی خیلی اخمو تر و جدی تر از همیشه بود ولی ارام همچنان میخندید و لوند بود .ارمان هرازگاهی فقط پوزخند میزد .حالتای ارمان ماجرارو برام بودار میکرد …برگشتم روبه فرشاد و گفتم:((من باید بفهمم به هم چی میگن))
فرشاد:چی؟؟برای چی؟؟یعنی حتی دیدنم ..
-من باید بفهمم چی میگن !این چیزا حالیم نیست !زنگ بزن ارام بگو گوشیشو قطع نکنه بذاره رومیز …من باید همه ی حرفاشونو بشنوم !
فرشاد:فکر نکنم بشه
-اگه ریگی تو کفشت نیست باید بشه!
چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گوشیشو برداشت و شماره ی ارامو گرفت .دیدم که ارام هم از پیش ارمان بلند شد و رفت انتهای رستوران…دست مشت شده و حالت های عصبی چهره ی ارمان رو هم میدیدم.
فرشاد:الو سلام …ارام داری میری گوشیتو قطع نکن بذار رو میز …تو فقط کاری که بهت میگمو بکن ! اره ….اره …چی؟؟کاریش نمیشه کرد دیگه …تو فقط برو گوشیو همینطوری بذار رو میز …فعلا
فرشاد :بیا
گوشی رو داد دستم .زدم رو ایفون .ارام رسید به میزشون .
ارام :ببخشید …یکی از دوستام بود زنگ زد و گفتش که …
ارمان :ارام جان برای من هیچ اهمیتی نداره کی بود !
چشمام گرد شد …بهش گفت ارام جان؟؟؟کلا دوبار نشده بود به من بگه سارا جان …اصلا نشده بود بگه سارا …بعد به این دختره میگفت ..
ارمان :ببین …بیا و از خر شیطون پیاده شو!برای چی برگشتی؟؟؟چیکارم داری؟این بازیا و مسخره بازیا معنیش چیه؟
ارام خودشو به سمت ارمان نزدیک میکرد .((برگشتم …چون باید برمیگشتم !چون دوست داشتم …هیچکسو نمیتونستم مثل تو دوست داشته باشم …چون تو تنها مردی بودی که هر لحظه بهش فکر میکردم …مخاطب تمام شعرا و نوشته هام تویی …
با این که چون ماری درون استین بودند
زیبا ترین شب های من روی زمین بودند
چشمانت ان الماس های قهوه ای یک عمر
با چشم های خواب و بیدارم عجین بودند …
ارمان …من نمیتونم …بدون تو دیگه نمیتونم .تو از خر شیطون پیاده شو به خاطر من …حاضرم هر چیزی بهت بدم ..هرچیزی که دارم …اینم میدونم که تو به من بی میل نیستی !))
ارمان : بذار روشنت کنم !همون موقعشم که تو خونه ام بودی نمیخواستم احساسی بهت داشته باشم و نداشتم .فقط میخواستم کمکت کنم و برام بهتر بود اگه از دور باشه !الان که برگشتی اوضاع خیلی فرق کرده .من دیگه تنها نیستم .ازدواج کردم …زن دارم ٬زندگی دارم …تو با چه رویی برمیگردی اینارو به من میگی؟؟؟))
امیدوار شدم !با غضب برگشتم به فرشاد نگاه کردم و گفتم:((تو اونو اوردی که گولش بزنه!خودش برنگشته …تو از اول نقشه داشتی !خوب برای چی؟؟))
فرشاد:حتی اگه منم نقشه داشته باشم …درستش اینه که اون بهش پا نده نه ؟؟
-فرشاد حرف مفت نزن!ورداشتی این دختره رو از نمیدونم کدوم جهنم دره ای اوردی فقط برای این که نشون بدی ارمان پا میده ؟؟؟که به من ثابت کنی شوهرم خیانتکاره ؟؟؟اینطوری نیست …میبینی که داره بهش چی میگه؟؟؟
فرشاد : صبر کن و نگاه کن چطوری حتی تورو دیگه یادش نمیمونه …
-فعلا که دارم میبینم و هیچ اتفاقی هم نیوفتاده !فقط این دختره ی اویزون داره خودشو میچسبونه بهش !
فرشاد : درست باهاش حرف بزن !
با حالت مشکوکی نگاهش کردم…روم ارام متعصب بود …یعنی بهش حسی داشت ؟؟پس چرا فرستاده بودش سراغ ارمان ؟؟؟ارام چرا قبول کرده بود ؟؟؟
صدای ارام اومد وسط حرفم :((ببین ارمان !من بعد مدتها برگشتم …از یه جای دور …فقط برای اینکه تورو ببینم ..اما تو حتی نپرسیدی از کجا اومدی حالت چطوره برای چی رفتی…اصلا تو این مدت چه بر سرت گذشت ؟؟ فقط هی داری میگی من زن دارم زن دارم …چه زنی؟؟؟چرا خودتو گول میزنی؟؟؟تو که نه به اون دختره علاقه ای داری و نه با میل خودت باهاش ازدواج کردی…به زودی هم از هم جدا میشین…اون دختره اصلا تیکه ی تو نیست …معلوم نیست از کجا سر در اورده …))با عصبانیت بهشون نگاه کردم .وقتی دیدم به ارمانم کارد بزنی خونش در نمیاد خیلی خوشحال شدم .
ارمان :دهنتو وقتی باز میکنی داری راجع به ناموس من حرف بزنی اول مزه مزه کن ببین حرفت چیه !نه تو خیلی ادم با اصل و نسبی هستی؟؟کدوم ادم احمقی گفته من دوسش ندارم ؟؟؟اصلا برای مثل من بهتر از اون تو کل دنیام بگردی پیدا نمیشه …از اولم اگه دوسش نداشتم خر بودم عقل نداشتم !امثال توام نمیتونن پیش من خرابش کنن خاطرش عزیز تر از این حرفاست …از هرکجام سر دراورده باشه خاکش مقدسه که یه همچین دختری رو تربیت کرده …))
یعنی کیلو کیلو قندی بود که تو دلم اب میشد …یکی نیست بگه پسر تو مگه خودت زبون نداری اینا رو به خود من بگی؟؟خجالت میکشی؟؟؟خوب بگو بابا من قول میدم جنبشو داشته باشم !رد اشک های روی صورتم خشک شده بود و با غرور میخندیدم .فرشاد خیلی عصبی شده بود .خوشحال بودم از اینکه عقلم رسید و خواستم صداشونو بشنوم .
صدای ارام هم لرز داشت و عصبی بود :((چه طرفداری هم میکنه …خوبه..پس جادوگر ماهری بوده .والا ما که یه سال خودمونو واسه یه نگاه غیر خواهرانه کشتیم و اخرشم ..))
فرشاد زیر لب بهش فحش میداد .دیگه حتم داشتم یه چیزی بینشون هست .
ارمان :حالا جادوگر …معشوقه …لیلی …هرچی دلت میخواد اسمشو بذار .حسودی هم نکن از اولش این تو بودی که تیکه ی من نبود .
ارام دیگه نمیخندید .
ارمان :حرفات تمومه ؟؟شامتم که اوردن …بخور بعدم شمارو به خیر مارو به سلامت !
ارام : حداقل یه کم …ارمان تو اصلا دل داری؟؟؟بیشتر از خودم دلم برای اون دختر ساده و بدبختی میسوزه که باید توروتحمل کنه!من که میدونم اینارو داری جلوی من میگی و تو هنوزم از هیچکس خوشت نمیاد …
نکنه واقعا اینطوری بود …یعنی واقعا این حرفا رو فقط جلوی ارام میزد…
ارمان :نیازی به دروغ گفتن نیست …چیزی راجع به عشق بعد از ازدواج میدونی ؟؟؟
ارام : اینارو به کسی بگو که تورونشناسه …من خودمو جلوت پر پر کردم انگار نه انگار…هم قیافه داشتم هم هیکل هم همه چیم پسر پسند بود !اما تو به یه ورتم نگرفتی …پس الانم ممکن نیست معجزه شده باشه !
ارمان :تو اون چیزی نبودی و نیستی که من بخوام .سلیقه ی منم با پسرای دیگه خیلی فرق داره مادمازل خیلی !
قبول نبود …مادمازلو فقط باید به من بگه!عههه
ارام:خیلی خوب …اما …حداقل تا اینجا که اومدم …بذار برم خونت وسایلمو بردارم …
ارمان :بعد این همه وقت به کارت میان ؟
ارام:برای یادگاری …از یه عشق بی لیاقت قدیمی
ارمان پوزخندی زد و گفت:((نه بعدا بیا))
ارام:اخیی چرا …خانومــــــت ناراحت میشن ؟؟؟مگه رو تخم چشاشون جا ندارید ؟؟مگه بهتون اعتماد کامل ندارن ؟؟؟
ارمان :دقیقا همین چیزیه که میگی ولی مشکل اینجاست که خانومــــــم الان خونه نیستن !
برم بزنم دکوراسیون این دختره ی پررو صلیته رو بیارم پایین …
ارام:ارمان این مسخره بازیارو درنیار …به من شک داری یا به خودت ؟فقط میخوام وسایلمو بردارم بعدم میرم همین !
ارمان چند دقیقه ای ساکت بود و بعد دوباره ارام خندید …مطمءن بودم افکار شیطانی تو سرش بود …
ارمان بیشتر بازی بازی میکرد تا اینکه چیزی بخوره .ارام هم چند تا قاشقی خورد و بعد بلند شد .تماسو قطع کرد .
-این چرا قطع کرد ؟؟؟
فرشاد :خوب اخه دیگه حرفی نمیزدن …میخواستم ببینم یعنی میبرتش خونه که وسایلشو برداره یا نه .ارمان رفت سمت ماشینش …مستاصل بود اما ارام اومد و با پررویی نشست تو ماشین.انقدر این دختر منو حرص میداد …انقدر حرص میداد که نگو .نگاهی به فرشاد انداختم :((میدونی …نقشت کاملا برعکس عمل کرد ))
فرشاد :هنوز مونده …دارن میرن خونتون
-خوب …میخواد وسایلشو برداره …
فرشاد پوزخندی زد و ماشینو راه انداخت .
-کجا داری میری ؟
فرشاد :دنبالشون
-واقعا چرا میخواستی رابطمونو بهم بزنی ؟؟؟
چیزی نمیگفت .
-چی بهت میرسید ؟؟؟چی بهت میرسه ؟؟چرا به ارام زنگ نمیزنی بگی پیاده شه و تمومش کنه ؟؟؟
فرشاد:تا اینجاش انتقام من بود …از اینجا به بعد واسه اونه …
-فکر نمیکردم انقدر ادم پستی باشی …
فرشاد:منم فکر نمیکردم تو اونقدر پست باشی
-من در حق تو چه بدی کردم؟؟
فرشاد:واقعا نمیدونی؟؟؟
-فرشاد دوست داشتن زوریه ؟؟؟اره ؟؟؟
فرشاد:تو به بدترین طریق منو روندی …اون پسره هم به بدترین روش ارامو روند ….ما هرجفتمون از یه جا زخم خوردیم …این اشتراک بین ماست
-توروخدا دست از این بچه بازی هاتون بردارین …خوب مثل اینکه به هم میاین و وجه اشتراکم دارین …دیگه چیکار دارین با زندگی ما ؟؟از کی میخوای انتقام بگیری ؟؟به خاطر چی؟؟؟به خاطر اینکه دوست نداشت ؟؟مسخره نیست؟؟این کار ادمای عقده ایه …میدونی فرشاد
فرشاد:سارا ببند دهنتو دیگه نمیخوام صداتو بشنوم !
داد بلندی سرم کشید .
-تو به چه حقی سرمن داد میزنی؟
فرشاد:اگه بخوای بازم ادامه بدی و با حرفات سرموبخوری کارای دیگه هم میکنم …الان فقط خفه شو!
چیز دیگه ای نگفتم .به خونه نزدیک میشدیم .نمیتونستم ماشین ارمانو ببینم .کنار خونه محکم زد رو ترمز .نگاهی انداختم به چراغای خونه که روشن شده بودن ..وای که چه قدر دلم تنگ شده بود برای این خونه …نگاهی به فرشاد انداختم :((خوب الان میخوای چیکار کنی؟))
فرشاد:منتظر ارام میمونم
-منم میرم خونمون !
فرشاد:تو هیچ جا نمیری
-برای چی رفته اونجا ؟؟میخواد چیکار کنه ؟
فرشاد:نمیدونم ..هرکاری که خالی شه …سرش داد بزنه …بزنتش ..سرشو زیر اب کنه …نمیدونم ..
-سرشو زیر اب کنه ؟؟
بدون اینکه منتظر شنیدن حرف دیگه ای از فرشاد باشم از ماشین پیاده شدم و تو کیفم دنبال کلید گشتم .شیشه رو پایین داد و گفت :((کجا میری؟))
-خونم !
درو به ارومی باز کردم و بعد پشت سرم بستم …با قدمای اروم رفتم سمت در خونه …اول نگاهی به کفشاشون دم در خونه انداختم و بعد گوشمو به در نزدیک کردم .صدایی نمیومد …با تعجب دستگیره ی درو خیلی اروم پایین کشیدمو رفتم تو .احساس برگشتن به وطن بهم دست داد اصلا .با نگاهم گشتم تا شاید بتونم پیداشون کنم اما هیچکس نبود .حدس زدم باید تو اتاق ارام باشن .از پله ها بالا رفتم و رسیدم .چراغ اتاق ارام روشن بود و از اتاق صداهایی بیرون میومد .میخواستم فال گوش وایسم ببینم چی داره بهش میگه …
ارام:میدونی برای چی اینجا اومده بودم ؟غیر از برداشتن وسایلم؟
ارمان:برای چی؟
ارام:برای اینکه ازت انتقام بگیرم
ارمان:خوب جالب شدارام:باور نمیکنی؟
ارمان:چرا …من از تو هرچیزی رو باور میکنم…حالا چرا انتقام نمیگیری؟
ارام:چون نمیتونم
ارمان:چرا ؟
ارام:چون هنوزم دوست دارم
و من همچنان حرص میخوردم
ارمان: خوب الان میخوای چیکار کنی؟
ارام:همیشه حسرت به دل موندم…درست از اون روزی که از این جا رفتم …همون روزی که قلب و عشق و زندگیم سیاه شد …حسرت به دل مونده بودم یه روز بگم دوست دارم و …جوابش نه مرسی باشه و نه چیز دیگه ای به جز یه منم دوست دارم …نمیدونم شاید توقع بالاییه …ارمان …امیدوارم ٬هیچوقت یا عاشق نشی …یا عشقت شعور عشقو داشته باشه !
ارمان :فکر میکنم شعورشو داشته باشه
ارام:تو عاشق نیستی ارمان
ارمان:نمیتونی منو بفهمی …وسایلتو جمع کن برسونمت .کجا ساکنی هتل؟
ارام:واقعا شعورشو نداری …و تنها سوالی که هیچوقت به جوابش نرسیدم این بود چرا دوست دارم ؟؟؟
ارمان:نظر لطفته واقعا …
ارام:چرا وایسادی؟کاریت ندارم …گفتم که نمیتونم ازت انتقام بگیرم ..
ارمان:ارام من خستم …میخوام بخوابم فردا هم باید برم دنبال سارا
ارام :مسخرشو در نیار دیگه …یعنی حتی نمیخوای بذاری من یه شب بعد این همه وقت تو اتاق خودم بخوابم ؟؟
ارمان:تو گفتی میای که وسایلتو جمع کنی !
ارام:ارمان …لطفا !خواهش میکنم بذار فقط همین امشبو ..
دیگه داشتم احساس خطر میکردم همون موقع عزممو جزم کردم و رفتم تو اتاق .ارام با دیدنم اخماشو تو هم کرد و ارمان اونقدر تعجب کرده بود که حتی نمیتونه حرف بزنه.نگاهمو دوختم به ارام که موهای بلندشو دورش باز کرده بود و مانتوشم دراورده بود و روی زمین و کنار وسایلش و نزدیک به ارمان نشسته بود .ارمانم ایستاده بود و تکیشو داده بود به ارمان .منم اخمامو کردم تو هم و رو به ارام گفتم:((تو اینجا چیکار میکنی؟))
ارام:باید از تو اجازه میگرفتم ؟؟چه هنوز نیومده صاحبخونه شده …این اتاق مال منه اومدم وسایلمو بردارم !
-مال تو ؟؟؟خوب توهم میزنی !برو بیرون و به اون همدست ٬همکار ٬یا هر چی که اسمشو میذاری بگو دیگه این طرفا پیداش نشه !خیلی هم خوشحالم که به اون چیزی که میخواستین نرسیدین!
ارمان با تعجب همچنان نگاه میکرد .
ارام مانتو و شالشو برداشت و بعد از اینکه یه تنه ی جانانه بهم زد گفت:((زنگ میزنم ادرس میدم فردا همشو برام بفرست…))
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود .از پنجره بیرون رفتنشو نگاه کردم و وقتی که درو با شدت بست .حالا نوبت من و ارمانی بود که هنوزم از تعجب نمیدونست باید چیکار کنه …میخواستم اذیتش کنم .از اتاق خارج شدم و رفتم سراغ کمد لباسام که توی اتاقمون بود .تند و تند لباسارو کنار میزدم و هر از گاهی یکیشونو بیرون میکشیدم و مینداختم رو تخت .پشت سرم اومد تو اتاق
ارمان:سارا …من میتونم توضیح بودم …اصلا اونطوری نیست که تو فکر میکنی …من گیج شدم .
بدون توجه بهش رفتم سمت کشو ها و باز هم لباس پشت لباس بیرون کشیدم
ارمان:سارا …نیومده میخوای کجا بری اخه؟
دلم اصلا واسه لحنش کباب بود …
ارمان:بابا به خدا من اصلا باهاش کاری نداشتم.گفت میاد اینجا وسایلشو جمع کنه بعد نشسته داره شر و ور تحویل من میده …به خدا همین امروز از ماموریت برگشتم خواستم بیام دنبالت این نمیدونم از کجا پیداش شد
بازم هیچی بهش نگفتم
ارمان:سارا خوب یه دیقه اروم بگیر گوش کن ..یعنی چی داری لباس جمع میکنی بری….بابا سارا من نمیدونم نیت این عوضیا چی بود …این دختره کینه ایه دیوونس به قصد خراب کردن رابطه ی ما اومده بود اصلا …یه لحظه گوش کن.من اصلا کاری باهاش نداشتم.هی هم بهش میگفتم که خودش دستگیرش شه …بابا اذیت نکن دیگه
دیگه به اندازه ی کافی اذیتش کرده بودم.
برگشتم سمتش با اخم ٬بعد خندیدم و گفتم :((میدونی …با این حرکتت خیلی حال کردم))
با تعجب نگاهم کرد .همه چیزو براش توضیح دادم …زنگ زدن فرشاد و حرفاش و اینکه سعی داشت چجوری پیش من خرابش کنه …لحظه به لحظه عصبانی تر میشد .
ارمان :من میرم جنازه این پسره ی اشغالو تحویل مامان باباش میدم …کثافت لجن به چه حقی اومده بود سراغ تو ؟؟سراغ من اصلا ؟؟اون یکیو از کجا پیدا کرده بود ؟؟؟فردا من اینو نکشم ارمان نیستم …تو واسه چی اصلا رفتی سوار ماشینش شدی؟؟عه عه عه !دختره ی پررو …ببین چه کارا که نمیکنن
-ارمان بهتره که اروم باشی الان اونا انقدر داغونن از این که نتونستن نقشه شونو پیش ببرن که مرگ واسشون چیز خوبیه …اتفاقا بینشون خالی هم نبود .به همم میومدن …دو تا عقده ای !ولش کن اصلا مهم نیست .
ارمان:میدونی…من امشب تو یکی از شاخ ترین رستورانای تهران بودم ولی شام نخوردم !
-منم دم در یکی از شاخ ترین رستورانای تهران بودم و شام نخوردم …
ارمان:میدونی…ساعت ۱۰ شبه …ولی من یه جایی رو سراغ دارم که همیشه بازه اما راش یه کم دوره ..
-کجا؟
ارمان:تو بپوش بقیش با من
-ارمان میشه املتم درست کرد خورداا
ارمان:اگه تخم مرغ داشته باشیم اره ولی اگه نداشته باشیم خوب …میدونی
-من آمادمااا
ارمان:نه نشد …درست بپوش بریم .منم باید درست بپوشم ..مشت بپوش
لباس پوشیدنم مگه مشت بودن داره ؟؟اصلا ادبیات خیلی خاصی داشت پسرم …این دفعه با کمی تاخیر و وسواس تو انتخاب لباس پوشیدم .یه سری پسرا هستن که اسپرت بهشون خیلی بیشتر از کت شلوار میاد …جدای اینکه اگه لنگم تنشون کنن بهشون میاد ولی اصلا اسپرت یه چیز دیگست براشون …ارمانم از اون دست پسرا بود …که خدا نسلشونو حفظ کنه رو زمین الهی.
ارمان:اصلا باید امشبو با عسل رفت ..
-عسل کیه دیگه؟
ارمان:یه عشق قدیمی …
با اخم نگاش کردم …
رفت و از توی پارکینگ ۶۳۰ مورد علاقشو بیرون اورد .با حرص رفتم و در ماشینو باز کردم .سقفو باز کرد .
ارمان:خدایی عشق نیست ؟
-بد نیست
ارمان:بد نیست ؟؟؟فقط بدنیست؟؟؟پسر چطوری میتونی بگی بد نیست ؟؟؟
-ماشین خیلی واسه من مهم نیست …
ارمان:اوووه مگه میشه؟؟؟میشه اینو دید و عاشقش نشد؟؟؟لامصب اصلا یه جوری عشوه میاد …بابا بی سلیقه نباش دیگه
-خوب اره قشنگه ولی خوب ماشینه دیگه …ماشین ماشینه فرقی نداره
ارمان:یعنی برای تو پراید با این هیچ فرقی نداره؟؟
چشم و ابرومو شکل دادم و گفتم:((خوب چــــرا فرق که داره …خیــــــلی فرق نداره ))
ارمان:دیدی …سکوت اختیار کن پس !
ضبطو روشن کرد و صداشو تا ته برد بالا …یکی از اهنگای البوم جدیده ی انریکه بودکه با جنیفر خونده بود خیلی هم اهنگ جو داری بود جون میداد بذاریش فقط بپر بپر کنی(( این اهنگ اسمش فیزیکاله من خودم توصیه میکنم))
-حالا کجا داری میبریمون؟
ارمان:یه جای خوب …هوا دبش ..سرد …شایدم بارونی اصلا …ملس اووف اصلا میبرمت بهشت …
-ببینیم و تعریف کنیم ….
یه ساعتی میشد راه افتاده بودیم و از تهران خارج میشیدم .هوا خیلی سرد شده بود و منم به خودم میپیچیدم .ولی بازم دلم نمیومد بگم سقفو ببنده .
-ارمان دقیقا داریم میریم مسافرت ؟؟
ارمان:چیزی نمونده …ای جونم من اصلا رو زمین نیستم دارم میرم اینجا
-خوب بگو کجاس دیگه اذیت نکن
ارمان:نوچ راه نداره
از شمشک دیزین زد تو چالوس …
-ارمان داریم واسه یه شام میریم شمال؟
ارمان:غر نزن بچه …
هوا واقعا همونجوری بود که میگفت …اما بارون نمیومد .ژاکتمو بیشتر به خودم میچسبوندم .رسیدیم به مغازه های پشت سر هم بین جاده که خیلی صفای خاصی داشتن و همیشه هم باز بودن …از اونور شهر منو کشونده بود اورده بود اینجا …
کنار یه جیگرکی و کبابی خیلی کوچیک زد کنار .
ارمان:و حالا …انتظار ها به پایان میرسد !
از ماشین پیاده شد و سقفو بست و منم دنبالش راه افتادم …ادم میتونست بفهمه نفس کشیدن یعنی چی...
قدم بر میداشت سمت اتاقکی که برای صاحب مغازه بود …روی یکی از تخت های دم در نشستم .تکیه دادم به پشتی که روی تخت بود و از فرط سرما پاهامو تو شکمم جمع کردم .صدای صحبت اقایی میومد که روی حرفش با ارمان بود :((پسر من خیلی خوشحال شدم این وقت شبی پاشدی اومدی اینجا ..ببینم تنهایی ؟؟اون رفیق بی معرفتت باهات نیست ..اصلا شما دوتا یادتون هست یه زمانی اخر هفته ها همیشه کجا بودید ؟؟))
ارمان: من شرمندم به خدا …یهویی گفتم باید هرجور شده پاشم بیام اینجا …راستش کسری که باهام نیست ولی تنها هم نیستم .
اقای نسبتا مسنی بودو کلاه بافتنی با مزه ای سرش گذاشته بود .با تعجب نگاهی به من انداخت .هول شدم بهش سلام کردم .جواب سلاممو همچنان با تعجب داد.
رو کرد به ارمان:ارمان خانم با توان
سرشو انداخت پایین گوششو خاروند و گفت:((بله دیگه …))
صاحب مغازه :چه بی خبر …یعنی تو رفتی قاطی متاهلا و یه شیرینی هم به ما ندادی
ارمان:اقا ابراهیم به خدا سرم این چند وقته شلوغ بود …میشد که اصلا گل ماشین نکنده میومدم اینجا ….نشد خوب من شرمندم …
اقا ابراهیم :دشمنت شرمنده باشه
اومد سمت تختی که روش نشسته بودم و ارمان هم پشتش اومد.
اقا ابراهیم :شما خوبی دخترم ؟سرده اینجا هوا …بذار من برم یه پتو بیارم از تو ..
-نه لازم نیست …درست میشه .
ارمان:یه کم نازک نارنجیه دیگه …اشکال نداره …
جلیقه ی بافتنیشو دراورد و داد بهم .
ارمان :نگیر دورت قشنگ تنت کن این خیلی گرمه..خوبه
-خودت ازینا میپوشی بعد به من میگی نازک نارنجی؟
ارمان:خوب باید تنت میکردی دیگه…توام کم نپوشیدی که
-یه ژاکته همش …
ارمان:تنت کن غر نزن دیگه…
اومد نشست قشنگ کنارم .
ارمان:قشنگ همه اخر هفته ها میومدیم اینجا …دوتایی سه تایی …ده پونزده تایی …فقطم همینجا !اگه میرفتیم جای دیگه اصلا حال نمیداد .یه روز عجیب شد پاتوقمون …میومدیم یهو میدیدی کل دل و قلوه و جیگر و بال مرغا و جوجه ها و همه چیو تخلیه میکردیم …خداییااا …
-ماشالا ..چه خوش خوراک
ارمان:بالاخره …این هیکــــــل …به این سادگیا به این جاها نرسیده
-اون که بله …اسفند دود کن برا خودت پهلوون
ارمان:ما هر وقت میایم اینجا …
بوی اسفند خورد به دماغم همون موقع ..
ارمان:دیدی..اقا ابراهیم برامون اسفند دود میکنه چشم نخوریم …
بالای سرمون اسفندو با خوندن وان یکار میچرخوند.ارمان ازش تشکر کرد و اقا ابراهیم زیر لب برامون ارزوی خوشبختی میکرد…
ارمان:میدونی…دیگه هیچ رفیقی واسم کسری نمیشه …
احساس میکردم تقصیر منه که دوستشو از دست داده …میدونستم به من هیچ ربطی نداره ولی خیلی احساس بدی داشتم .شاید اگه من وارد زندگیشون نمیشدم اینطوری نمیشد …شاید اگه …سرمو انداختم پایین …اما خوب به منم ضربه رسیده بود…منم شکسته شده بودم …اذیت شده بودم …با ناخنای انگشتم ور میرفتم و فکر میکردم …دلم میخواست به جایی برسیم که به نفع هممون باشه …هم من هم کسری هم ارمان …یه جوری بشه که یه پمادی باشه روی سوختگی دلامون …دلم میخواست کسری دوباره با ارمان رفیق باشه …حال منم دوباره خوب شه ..هر طوری که هست فقط خوب شه …ارامش داشته باشم …هرطوری که میخواد باشه .با ارمان یا …
ارمان:چرا ناراحتی عمو فدات ؟
-ناراحت نیستم
ارمان:چرا دیگه
-نه خدایی …داشتم فکر میکردم
ارمان:به چی؟
-به چیزای خوب خوب…
ارمان:مثلا به چی؟؟؟
تا دهن باز کردم حرف بزنم اقا ابراهیم برامون سینی پر از سیخای دل و جیگر و قلوه و بال و …همه چی رو اورد …بوشم وسوسه کننده بود…ازش تشکر کردیم و ارمان خیلی زود دست به کار شد .سیخاش داغ داغ بود.گذاشتم یه کم خنک بشه .خداییش که خیلی ناب بود …همه چیش …تازه ی تازه …با شوخی و خنده سینی پر از سیخ تموم شد…اصلا نفهمیدم ما این غذارو خوردیم یا ریختیم دور !
دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم:((عمو …تشکر ویژه ای دارن دلمون از شما))
ارمان:خواهش میشه دلشون …
سینی رو برداشت و برد داخل مغازه …انقدر چسبید که توی همون رستوران شاخ تو تهرانم بهم نمیچسبید …
اذان صبحو گفتن .ارمان دراز کشیده بود رو تخت و چشماشو بسته بود .نگاهی به دور و برم انداختم .چراغ مغازه ی اقا ابراهیم خاموش شده بود .گوشه ی یکی از تختا یه شیر اب بود .رفتم همونجا وضو گرفتم .از شانسم تو کیفم یه جانماز کوچیک داشتم .شالمو رو سرم سفت کردم و نمازمو خوندم .ارمان داشت نگام میکرد .رفتم سمتش گفتم :((نمیخوای بریم؟))
ارمان:کلید ویلا باهام بود …به خدا میرفتیم شمال
-من هزار تا کارو زندگی دارم چی چی رو بریم شمال
ارمان:چیکار داری اخه؟
-دانشگاه دارما امروز فردام باید برم کلاس نقاشی
ارمان:دانشگاه که بابا ما همینجوریم قبولت داریم …نقاشی هم که دیگه مگه از این بهترم میشه؟
-بله که میشه!پاشو بریم دیگه…هوا هی داره سرد تر میشه سینه پهلو میکنیمااا
ارمان:من هیچیم نمیشه اگه توی سوسول باز دوباره مریض نشی
-پاشو دیگه ارمان بابا این تختا کلا مگه چه قدر روشونه میخوابی روشون خودتم سرما میخوری
ارمان:نیگا کن چه قدر غر میزنه هااا….بابا من بعد مدتها اومدم اینجا ..
اقا ابراهیم با یه سینی چای و کلوچه و نبات اومد پیشمون .کلا ادم دوست داشتنی بود .
بالاخره ارمان راضی شد برگردیم تهران …تو راه یه اهنگ اروم از انریکه گذاشته بود و واسه خودش کلی رفته بود تو فاز …تو جاده اگه باهاش حرف نمیزدی سنگین تر بودی چون محل بهت نمیداد …منم تا خود تهران حرفی بهش نزدم .
خسته و کوفته رسیدیم خونه اما حداقلش این بود که خوش گذشت .لباسشو دراورد و یه شلوارک تنش کرد خودشو پرت کرد تو تخت و گفت :((اخیششش ))
یه جووری گرمایی بود …من یه جوووری سرمایی بودم که اصلا نمیتونی تصور کنی…خیلی اروم رفتم تو تخت و خزیدم زیر پتو …چه قدر دلم برای این تخت و این لحظه و این فضا و اوووف …تنگ شده بود!فکر میکردم …چه قدر خوب شد که فرشاد و ارام تصمیم گرفتن رابطمونو بهم بزنن …حتی اگه دروغم گفته بود من دلم خوش شده بود …وقتی فکر میکردم به وقتی که راجع به عشق بعد از ازدواج حرف میزد …وقتی که مردونه ازم پیش حرفای ارام طرفداری میکرد …دلم میخواست یه اتفاقی بیوفته که بتونم بهش نزدیک تر شم …که این پرده های بینمون برداشته شه …که دوباره بتونم حرف دلمو بهش بزنم …بتونه راحت هرچی میخوادو بهم بگه …بتونم یه کاری کنم نبود کسری رو کمتر حس کنه …من باید میتونستم …باید راه اروم کردنشو پیدا میکردم ...
مثل برق و باد زمان میگذشت و امتحانامون هم شروع شده بود.همش تو اتاق بودم و درس میخوندم .وقت انجام هیچ کاری رو نداشتم .ارمان مدام سر به سرم میذاشت که بابا با دهم قبولی اما اصلا نمیتونستم به ۱۰ فکر کنم .بعضی وقتا انقدر میچپیدم تو اتاق و سرم تو درسا بود که خودمم علاوه بر ارمان همیشه ناراضی از درس خوندن بیش از حدم اعصابم خرد میشد .اون روز هم از صبح ساعت ۶ تا خود غروب نشسته بودم تو اتاق و مدام فرمول مینوشتم و حفظ میکردم و درس میخوندم .اومد دم در اتاق در زد.داد زدم :(نیا تو دارم درس میخونم))ارمان:غلط کردی تو اتاق خودمم نمیتونم بیام ؟؟؟-تمرکزم بهم میریزه چی میخوای میدم بهت ارمان:سارا میزنم لهت میکنما …دوهفتس زندگی رو از ما گرفتی-من با تو چیکار دارم من دارم درسمو میخونم ارمان:بابا اعصابم خرد شد همش چپیدی تو اون اتاق بدبخت انقدر میخونی نمره چشت میره بالا زیر چشت گود میوفته پوست صورتت میوفته …ایی خلاصه کلی زشت میشی -ارمان چرت و پرت نگو چی میخوای؟ارمان:نمیای بیرون نه ؟-باید بخونمارمان:نمیای بیرون-نیام چیکار میکنی؟ارمان:تا خود پس فردا دروقفل میکنم بعدشم دیگه نمیذارم بری دانشگاه …میای بیرون یا نه ؟-اینکارو نمیکنیارمان:من کله شق تر از این حرفام میای بیرون یا نه ؟؟-ارمان از استرس میمیرم ارمان:تا ۳ میشمرم ۱ !-ارمان توروخدا فقط یه ساعت دیگهارمان: ۲ !از رو تخت پایین پریدم و خودمو رسوندم دم در ارمان :۳ !همون لحظه درو باز کردم .با باز شدن در و دیدنم چند قدمی به عقب برداشت و از بالا تا پایینمو نگاه کرد ارمان:نگاش کن دختره ی هپلی چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی؟همه درس میخونن توام درس میخونی واسه من …نیگا کن موهاشو …سارا عین ارواح شدی!به جون خودم …-چرت و پرت نگو هیچم شکل ارواح نشدم !اومد از پشت شونمو گرفت و با خودش فرستادم تو اتاق روبه روی اینه قدی تو اتاقش نگهم داشت .هنوز داشتم غرغر میکردم که واسه چی انقدر سفت شونه های منو میگیری که چشمم خورد به قیافه ی واقعا شبیه ارواحم !موهام فرش ریز تر شده بود و پف هم کرده بود .پوست صورتمم از همیشه سفید تر شده بود .چشمام رو به خماری میرفت و لبم بیشتر از همیشه باد کرده بود .روی تیشرت گشادم یه ژاکت گل و گشاد تر و بلند تر پوشیده بودم و یه شلوار گرمکن که به زور بند میموند و باید با کلی تقلا نگهش میداشتم …دستمو گرفتم به تیشرتم و کشیدمش عقب .در برابر ارمان واقعا احساس کوتوله بودن بهم دست میداد .بهش غر زدم :((یعنی چی که تو انقدر بالایی؟))زانوهاشو خم کرد چونشو گذاشت رو سرم گفت :((مقبول واقع شد ؟؟))-اره !والا …اصلا تو کادر جا نمیشی ..ارمان:بحثو عوض نکن .الان نظرت راجع به رخت چیه ؟-نظر خاصی ندارم دستشو برد لای موهام گفت :((نه خدایی؟))-خب …یه کم خوب نیسارمان:فقط یه کم؟-اقا نامرد نباش …بدم نیست .فقط یه کم شلختس ارمان:به خدا امتحانا ارزششو نداره !-من میخوام خانم دکتر داروساز شم…بایدم همینقدر بخونم .ارمان:اره برو خانم دکتر داروساز از قیافه افتاده شو که هیچکس نیاد سراغ کارو کاسبیت !-خیله خب حالا توام هی بگو !من خیلیم قشنگم فقط الان یه کم هپلی شدم .الان برم حموم برگردم یه کم به خودم برسم حل میشه!ارمان:والا ما که ندیدیم-چشتو بگیره کلا من دوهفتس دارم درس میخونم این شکلی شدمارمان:حالا که من این برمیدارم …میمونه پیشم ببینم چیکار میخوای بکنی دیگه!دوروزه فقط داری همین یه جزوه رو میخونی -کجا بر میداری ؟ارمان …نکن توورخدا هنوز دور…ارماآآن!ارمان:بذار ببینم …چه خطی …بابا سلیقه …از این دختراهم نبود تو دانشگامون بریم ازشون جزوه بگیریم …زیر لب گفتم:((خداروشکر که نبود!))ارمان: عه اینم که منم …تو چرا نرفتی هنر خوب؟نه البته خوبه که نرفتی یه جوری میشدی ….چه حالی میده همه جا منمیاد نقاشی هایی که از چهرش کشیده بودم و اسمش که تو تک تک صفحه ها بود افتادم .جیغ زدم :((ارمان اونو بدش به من !))ارمان:میخواستم بندازمش دور دیدم نههه اصصلا !!!اینو باید قاب طلا گرفت بابا …رفتم سمتش جزوه رو ازش بگیرم که هی دستشو میبرد بالا .حتی چندباری پریدم ولی بازم نتیجه نداد .قدش خیلی بلند بود .گوشه ی لباسشو گرفتم گفتم:((ارمان توروخدا بدش …توروخدا))ارمان:نه الان خدایی داری با چه امیدی انقدر خودتو اذیت میکنی ؟؟برو بچه …برو جوجه …برو به کارت برس بدو ببینم !وقتی دیدم واقعا نتیجه ای نمیده همچنان با غر غر رفتم حموم و بعد یک ساعت و نیم که یه جوری با خودم تا کردم که به نظر میومد پوست انداخته باشم ٬بیرون اومدم .خبری از ارمان نبود .شونه ای بالا انداختم و رفتم تو اتاق .از ترس اینکه سرما بخورم سریع السیر لباسامو دراوردم و تن کردم .یه بافتنی بلند قهوه ای تا پایین زانوم و جورابای بافتنی بلند کرم .موهامو با حوله اول حسابی چلوندم و بعد یه حوله ی خشک دورشون پیچیدم .وقتی مو خیلی خیسه نباید سشوار کشید یا شونه کرد .((خدایی میگم!))واسه رنگ و رو دادن به صورت محوم ٬کمی ارایش کردم…لپام گل انداخته بود و باز شده بودم همون دختر تازه از شالیزارای شمال برگشته …چیزی به اتمام امتحانای ما و تموم شدن ماه بهمن نمونده بود .تقویم روی میز توی اتاقو برداشتم و از پله ها رفتم پایین ببینم ارمان کجا رفته .روی کاناپه خوابیده بود .این بشر هرموقع حوصلش سر میرفت میخوابید رو کاناپه .متوجه روشن و خاموش شدن گوشیش که گذاشته بود سینش شدم .رفتم و گوشیشو نگاهی انداختم .با فاصله گرفتن ازکاناپه گوشیشو جواب دادم .-الو سلام-الو …سلام شرمنده من فکر کنم اشتباه گرفتم -نه خیر اشتباه نگرفتین من فکر کنم …با ارمان کار داشتین ؟-بله …ببخشید شما خانومشین ؟-بله …ارمان راستش خوابه -عه ؟ببخشید مزاحم شدم فقط بیدار شد بهش بگین با من تماس بگیره حتما-چشم …خداحافظ با تعجب گوشی رو گذاشتم رو اپن و نگاهی به اشپزخونه انداختم که خیلی وقت بود رو هوا بود .ظرفای کثیف روی هم تلمبار شده بودن .کنار سطل اشغال دوتا کیسه ی اشغال دیگه هم بود که بیشترش ظرفای غذاهای بیرونی بود که علاوه بر خودم ارمان بیچاره هم میخورد .تو یخچال میوه ها و غذاهای مونده بو راه انداخته بودن و خلاصه وضعیت تاسف باری بود .این تازه اشپزخونه بود ….بقیه جاهارم نگم بهتره .خدایی من تو این مدت هرکاریم میکردم تو اتاق بود بعدم جمع میکردم .حالا به جز اشپزخونه ….یه روز این خونه رو نمیشد با ارمان تنها گذاشت .تا جایی که میشد بیشتر ظرفا رو تو ماشین جا دادم و زحمت بقیشم خودم کشیدم .سطل و کیسه های اشغال رو هم بردم گذاشتم دم در .تو یخچال و فریزر دنبال مواد غذایی میگشتم ولی لامصب خیلی خالی بود .یه جمع و جور اساسی خونه چیزی حدود ۲ ساعت طول کشید و موهامم بین تر و خشک شده بود .هنوز ارمان تو خواب خوش به سر میبرد …موهامو شونه کردم و بافت کج انداختم رو شونم .اخیـــش ادم حال میاد قیافش درست میشه بعد هپلی بودن …فقط مشکل این بود که غذا نداشتیم و دیگه حالم از هر چی غذای بیرون بود داشت بهم میخورد .نگاه دوباره ای به ارمان انداختم که هنوز عین پسربچه ها اروم و مظلوم خوابیده بود …شاید تنها جایی که میشد بهش جایزه ی اخلاق داد موقع خواب بود .با شیطنت بهش نزدیک شدم .بالا سرش خیمه زدم .اول خیلی اروم صداش زدم …حتی یه تکونم به خودش نداد .بعد شروع کردم به تکون دادنش بازم به صورت اروم ….اما انگار نه انگار .با دیدن بافته ی موهام فکر شیطانی تری به ذهنم رسید .سر موهامو گرفتم جلوی بینیش و تکون دادم .کلافه سرشو این طرف و اون طرف میکرد .گوشه ی لبمو به دندون گرفتم و دوباره به کارم ادامه دادم .این دفعه دستشو اورد تا این مزاحمو از جلوی بینیش دور کنه …اما بازم بیدار نشد …سر موهامو روی تمام صورت و لب و بینی رو روی پلکاش تکون دادم .یگه عصبی شد و چشاشو باز کرد…-پاشو دیگه…چه قدر میخوابی تو !ارمان:نکن …-پاشو پاشو باید پاشیییی پاشو ببینم ارمان:سارا …نکن -نه نه اصصلا نمیشه نمیذارم بخوابی پاشووووارمان:سارا دارم با زبون خوش بهت میگم نکن !-خوب پاشو دیگه حوصلم سر رفت …اصلا موهامو میکنم تو دماغت !ایندفعه با صدای بلندتری گفت:((کرم نریز دیگه بچه !پاشم چیکار کنم؟؟؟ها؟بذار بخوابم دو دیقه !))اعصابمو خرد کرد .با چشمای به خون نشسته نگاهش کردم…دستشو محکم زد به پیشونیش و تو یه حرکت سریع نشست رو کاناپه .با غرغر دستشو برد لای موهایش و گفت:((خوب اخه من الان …))با افتادن نگاهش بهم حرفشو قطع کرد .ارمان:به به …چه عجب …قیافه خانوم بازشده ….فقط یه جوری به ما اخم کرده انگار خون باباشو طلب داره …به به چه خونه ای …چه خانومی …خو زودتر میگفتی .بعدم بچه تو بلد نیستی درست ادمو بیدار کنی؟؟؟موهاتو میکنی تو دماغ ادم ؟؟- به من انقدرنگو بچه هااارمان:خوب حالا توام !دو هفتس نیس حالام که اومده اینطوریه …همه زن میگیرن ماهم گرفتیم!-سه ساعته گرفتی خوابیدی .بعدم خیلی اروم و با نازو نوازش صدات زدم اصلا نشنیدی …انگار نه انگااار …همون باید اینطوری بیدارت کرد !ارمان:سارا -هوم ؟ارمان:هوم چیه درست حرف بزن ببینم !دوباره امتحان میکنیم…سارا؟-بله؟ارمان:بازم نشد …دوباره میریم …سارا؟-تو درست صدا بزن درستم بشنو!ارمان: اهان …خوب باز دوباره میریم ….سارا جااان؟؟-جااااانم؟؟؟ارمان:من گشنمه !-واسه همین بیدارت کردم …ارمان:که زنگ بزنم رستوران ؟؟؟عمرا یعنی حرفشم نزن -نه نه نه !واسه اینکه پاشی بری یه کم مواد غذایی بگیری یخچال خالی خالیه …یه لیست نوشتم پاشو برو اینو بگیر …بعد بیا خونه …یه چیز خوشمزه درست کنم بخوریم …پسرم لاغر شده …پاشو افرین !ارمان:یعنی راه دیگه ای نیس ؟؟حتما باید پاشم ؟؟-نه …میتونی پول بدی برم بگیرم!ارمان :دیگه چی؟دست منو بگیر بلندم کن !بلند شدم با خنده دستشو گرفتم :((علی بگو مامان پاشو افرین پسرم ))ارمان یا علی گفت و بلند شد …باید سرمو بالا میگرفتم نگاهش کنم …ارمان:لیستت کو مامان؟-رو اپنهارمان:چی میخوای درست کنی حالا ؟-چی دوس داری ؟ارمان:زرشک پلو با مرغ-چشم !شما برو بگیر ارمان:چشم!شما برنجشو بذار شکلکی براش دراوردم و رفتم تو اشپزخونه .پنج دقیقه ای حاضر شد و رفت بیرون .کارای اولیه ی غذارو کردم و منتظر نشستم روی اپن تا برگرده…ده دیقه ای همونجا نشسته بودم اما خبری ازش نشد …نگاهم افتاد به اتاق کارش …انواع و اقسام فکرا تو سرم غلت میخوردن …در نهایت از روی اپن پایین پریدم و رفتم تو اتاق کارش .دستی روی پیانوش کشیدم و صداشو دراوردم .نگاهی به دور و اطراف اتاق انداختم .نشستم پشت میزش و کشوهارو باز کردم اما فقط پر کاغذای جور واجور بود .رفتم سراغ کمدش .تو همه جای خونه یه کمد لباس داشت .نشستم روی زمین و کشوهای پایین کمدو باز کردم .دنبال یه چیزی بودم که از گذشته باشه …یه عکس …نوشته…یا شاید با درصد کم …دفتر خاطره !کشوی اولو زیر و رو کردم اما هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمیشد .رفتم سراغ کشوی دوم …بالاخره یه البوم عکس پیدا کردم .با خوشحالی هر چه تمام تر بازش کردم و نشستم به دیدنش …اول عکسای قدیمی خودش بود .وقتایی که تازه سیبیلاش درومده بود و قیافه ی خنده داری داشت .عکسای بعدی ٬عکسای خانوادگیشون بود .ارمان ترکیبی بود از پدر و مادرش .برعکس خواهرش که کاملا به مادرشون رفته بود .حالت صورت و جذبه ی پدرش درست مثل همین الان ارمان بود فقط چشم و ابرو مشکیش .قیافه ی خواهرش برام خیلی اشنا بود …اشنا تر از اون چیزی که بخوای فکرشو بکنی …هرچی نگاه کردم به نتیجه ای نرسیدم .دوباره البومو ورق زدم .دنبال عکس امروزی تری از خواهرش بودم که بتونم بفهمم این شباهت ممکنه درست باشه یا نه …رسیدم به عکسی که خانوادشون کنار یه زن و مرد دیگه ایستاده بودن .باور نکردنی بود …اما شده بود !زنی که کنار همسرش و مادر ارمان وایساده بود ٬بار دار بود و نگاه خیلی مهربونی داشت …و چشمای سبز نافذ …با دیدن دوباره مادرم نمیدونستم بایدتعجب کنم از این ارتباط و یا دوباره از دلتنگیش گریه کنم …من …یعنی من از بچگی …ارمان یه پسربچه ی ۴ ٬ ۵ ساله بود و کنار خواهرش با نیشی بازسرشو گذاشته بود روی شکم مامان من … یعنی ارمان مامان بابای منو میشناخته ؟؟منم …یعنی…اگه حتی نمیدونست هم ..وقتی اومد سر قبرشون …خدایا …این چه بازی بود که توش گیر افتادم ؟؟صدای زنگ در باعث شد به خودم بیام .سریع هرچی که تو کشو بود رو برگردوندم سر جاش در کمدشو بستم و خودمو با سرعت رسوندم به ایفون و درو زدم .هنوزم اشفته بودم ولی سعی کردم عادی جلوه بدم .اونقدر دستش پر بود که نمیتونست با دستش درو باز کنه .درو باز کردم و رفتم کنار که بیاد تو .دو سه تا کیسه ی میوه رواز دستش گرفتم و گذاشتم روی اپن .ارمان:مامان از پا افتاد پسرت …دیگه خدارو شکر یخچال خانم پر میشه دیگه؟فقط یه لبخند بهش زدم …امیدوار بودم متوجه گرفتگی حالم نشه …حس یه مهره ی سوخته ی شطرنجو داشتم …هیچی نمیفهمیدم و فقط فکر میکردم .اخرش هم فقط این میشد که ارمان قطعا از قبل منو میشناخته !منو میشناخت و مجبورم کرد تو خونش کار کنم؟؟؟مجبور که نه …یعنی …نمیتونست بهم کمک کنه ؟؟؟منو میشناخت و انقدر اذیتم کرد ؟؟؟شاید به خاطر این بود که نقش بدی تو زندگیش داشتم …شاید مادر پدرم …نه نه !اونا هرگز ادمایی نیستن که کسی بخواد ازشون خاطره ی بدی داشته باشه …ولی شاید …ارمان:تو خوبی؟؟قرار بود غذا بدی بهمونابدون اینکه چیزی بهش بگم شروع کردم به درست کردن مرغ .اومده بود تو اشپزخونه و تو دست و پای من میچرخید .یه امشب که نباید جلوی چشم من باشه که من سوتی ندم همش بود !نمیخواستم بهش بگم که اون عکسو دیدم .خوشحال بودم که اگه بازی هم توی کار باشه من یه قدم جلو افتادم …میخواستم هیچی نگم ببینم میخواد به کجا برسه …ولی بازم توی مغزم یه جاییش مجهول مونده بود…یه جا که نه خیلی جاهاش مجهول مونده بود …حالا هی تو اشپزخونه میرفت …میومد …میرفت …میومد !اخرش عصبی شدم برگشتم بهش توپیدم :((ارمان چی میخوای تو اشپزخونه؟؟؟میخوای تو وایسا درست کن من برم بشینم !))دستشو برد لابه لای موهاش گفت :((خوب اخه …حوصلم سر میره تو هال !))-اهان راستی !خواب بودی یکی از دوستات زنگ زد کارت داشت .ارمان:بعدا بهش زنگ میزنم .-الان اینجا وایسی حوصلت میاد سر جاش؟؟همینطوری هی بری بیای؟؟ارمان:میگی چیکار کنم؟؟فکری به سرم زد با لبخند نصفه ای گفتم:((بیا کمک مامان وایسا ..امم مثلا سالاد درست کن!))ارمان:من ؟؟؟برو بابا-چیه شازده ؟؟افت داره واست؟ارمان:بلد نیستم-سالادم بلد نیستی درست کنی؟ارمان:من میرم تلویزیون میبینم !-واقعا که !کارای غذارو کردم و فقط باید میذاشتم تا اب مرغ تموم شه …هنوز تو حال و هوای اون عکس بودم …دلم نمیخواست باور کنم ارمان تو تمام لحظه های زندگیش اون چیزی نیست که نشون میده …اما از طرفی دلم نمیخواست دوباره گول بخورم .دل و دماغ دیدنشو نداشتم …((شاعر که خودم باشم در اینجا میفرماید که :گشنه ست ولی غذای داغش نه ٬نیست …گل هست ولی غنچه و باغش نه ٬نیست خسته ست نشسته و رمق نیست چرا ؟او هست ولی دل و دماغش ..نه !نیست … دیگه گفتم به فضا میخوره گفته باشیم دیگه :دی ))نشستم روی یکی از صندلی های اشپزخونه.دیدم که از جلوی تلویزیون پاشد و رفت توی اتاق کارش .داشتم سکته میکردم …خدا خدا میکردم نفهمه رفتم تو اتاقش .بعد از چند لحظه با اخم متفکرانه ای از تو اتاق بیرون اومد و گفت:((سارا ؟))-چی شده ؟ارمان:چیزی نشده که …میگم دوستم نگفت چیکار داره ؟-نه !چرا باید به من بگه ؟؟؟ارمان:نمیدونم گفتم شاید …خوب هیچی…!دوباره برگشت توی اتاقش …ای خدا جونم نفهمه …فقط نفهمه …دوباره از توی اتاق صدازد …ارمان:سارا راستی !-بله ؟؟؟ارمان:میگم دستت درد نکنه ها …فقط یه ست لباس واسه من اماده میذاری؟؟-چشم !امر دیگه؟ارمان:بابا چه قدر نا مهربون …بعد دو هفته…پریدم وسط حرفش و گفتم:((بلـــــــه !ببخشید که دو هفته داشتم وظیفمو انجام میدادم درسمو میخوندم از کارای شما اقا پسر کوچولو غافل موندم !من واقعا شرمنده ام !حالا هییی بگو!))ارمان:سارا عصبی شدیا…پیر میشی زشت میشیااازیر لب و طوری که فقط خودم بشنوم گفتم:((حضرت ایوبم با تو بود بهتر از این نمیشد وضعش !))زیر قابلمه رو خاموش کردم و ده دقیقه ی بعد غذا و بقیه ی مخلفاتش اماده سر میز بود .خودمم دلم برای اشپزی و حتی دستپخت خودم تنگ شده بود !ارمانو صدا زدم و عین بچه ها با ((اخخخجووون)) گفتن اومد سر میز !-بمیرم برات …سخت بهت گذشته ها !من نبودم چیکار میکردی؟ارمان:میدونی …من با امتحانات کار ندارم …این یه دونه که بد جوور بیسته!لبخندی زدم و نصف کف گیر برای خودمم غذا کشیدم .دیگه اشتها نداشتم …با غذام بازی بازی میکردم و هنوز همون نصف کف گیرم تموم نشده بود که ارمان بشقاب دومشو هم پر کرد .خیلی فکرم اشفته بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم .صدای گوشی ارمان بلند شد …نگاهی بهش انداخت .-ولش کن هرکی هست بعدا زنگ میزنه دیگه!ارمان:نه همون ….کار واجب داره که زنگ زده گوشیشو جواب داد …ارمان:الو سلام پویا …چطوری؟هوم ؟؟خوب …خوب اره اره !جدی میگی؟؟؟یه لحظه قیافش انچنان متعجب و در عین حال شاد شده بود که انگار تو قرعه کشی سفر به دور دنیا برنده شده …ارمان:یه لحظه وایساصندلی شو داد عقب و از پشت میز بلند شد و رفت تو اتاق کارش .این کارش خیلی حرصیم کرد .یعنی چی شده بود که نمیخواست من بفهمم؟؟لابد کاری بوده دیگه …خوب من که از کاراشون سر در نمیاوردم …واسه چی پاشد رفت تو اتاق؟؟اونقدر بهم بر خورد و اعصابم خرد شد که ظرف غذای خودم و کاسه ماست جلومو برداشتم گذاشتم تو سینک ظرفشویی و خودم رفتم بالا .یه بیست دیقه ای معلوم بود داره هنوز با اون دوستش حرف میزنه .این دوستاش اصلا مراعات میدونن یعنی چی ساعت ۱۱ شب زنگ میزنن؟؟؟بالاخره صداش از پایین درومد ارمان:سارا …عه کجا رفتی؟ترجیح دادم جوابشو ندم .بعد از یه ربع خودش اومدبالا .ارمان:کجا رفتی؟-سوال منم هست !دیگه هیچی نگفت و بعد از عوض کردن رخت و لباسش رو تخت دراز کشید .تازه یادم افتاد براش لباس کنار نذاشتم .با اینکه اصلا دل خوشی ازش نداشتم از تخت بلند شدم ٬چراغ کوچیک گوشه ی اتاقو روشن کردم و لباساشو برداشتم با خودم ببرم پایین اتو کنم .اونقدر خوابم میومد که چشمامو به سختی نگه داشته بودم لباسای عزیز و جلیقه ی عزیز ترشو نسوزونم .لباساشو اویزون کردم به جا لباسی ٬ظرفای غذا که حتی به خودش زحمت نداده بود بذارتشون تو اشپزخونه رو جمع کردم و دوباره برگشتم بالا .به نظرم میومد که باید خواب باشه .اما اینطور نبود.ارمان: دستت درد نکنه …هم بابت غذا هم لباسا -نوش جون بابت غذا ٬خواهش میکنم بابت لباسا !هیچی نگفت و منم سر به بالین نذاشته …بیهوش شدم .***تمام مدت فکرم شده بود ارتباط مامان بابام و حتی خودم با ارمان و اینکه دوستش اونروز چی بهش گفت …موقع امتحانا هم به سختی حواس خودمو جمع میکردم .اون روز استاد شفیق ٬که یکی از استادای خانم گل روزگار بود من و چند تا دیگه از دانشجوها رو جمع کرد و ازمون یه پژوهش و پروژه ی خیلی سخت خواست که در عوض اگه خوب و راضی کننده از اب در میومد اونقدر تشویقش خوب بود که سختگی که از اون پژوهش باقی میمونه کامل از تنمون بیرون بره .بینشون فقط من ترم اولی بودم و بقیه ترمای بالاتر بودن .از اون تشویق بزرگ حرفی نزد و فقط موضوع و مطالب دیگه ی راجع به پروژه رو گفت .خیلی خوشحال بودم که فقط من از بین دانشجوهای ترم اول انتخاب شدم .فکر پروژه باعث شد کمی از فکر ارتباط مادر و پدرم با ارمان و این حرف ها بیرون بیام .اما نسبت به تلفن های دوست ارمان لحظه به لحظه مشکوک تر میشدم …بهش گفته بودم باید بعضی روزا بیشتر دانشگاه بمونم و مخالفتی نکرده بود .اون روز که برگشتم خونه کفشاش جلوی در بود اما خودش نبود.دنبالش تو کل خونه گشتم …در بالکن اتاق باز بود و صدای حرف زدن ارمان با تلفن میومد .به ارومی رفتم پشت دیوار و دوباره فالگوش وایسادم …کار خوبی نبود اما بعضی وقتا واقعا به درد میخورد .صداش خیلی شاد و خوشحال بود…ارمان:خدایی؟؟حالا چجوری پیداش کردین؟؟؟یعنی …خب پس چرا الان گفتن ؟؟حالا پوریا چه شکلی هست ؟؟تو دیدیش؟؟اه حیف شد …پسر اصلا نمیتونم صبر کنم …خیلی دوست دارم زودتر ببینمش …کی؟هنوز باهاش حرف نزدن ؟؟؟اهه یعنی چی ؟؟پوریا …میگم که …پس سارا چی؟؟؟مدام داشتم گنگ و پیچیده تر میشدم …چی رو میخواست ببینه ….یا میشد گفت کی رو میخواست ببینه ؟؟؟داشت از بالکن میومد بیرون که سریع بلند شدم و جلوش ایستادم ارمان:یه لحظه گوشی…سلام …تو کی اومدی؟-سلام ..همین الان رسیدم .ارمان:خوب چرا نمیری لباستو عوض کنی …خیلی وقته اینجایی؟؟با چشمای تنگ شده و مرموز نگاهم کرد .- نه !میگم که همین الان رسیدم ارمان:اهان ….الو پوریا …خیله خوب پس فعلا تمومه ؟؟باشه باشه دستت درد نکنه …خدافظ گوشیشو قطع کرد و بدون توجه اضافی به من از اتاق بیرون رفت …چند روز اخیر خیلی با گوشیش حرف میزد و به منم بی اهمیت شده بود …دلم خیلی میخواست بدونم با این پوریای لعنتی راجع به کی حرف میزنن …اصلا خود این پوریا کیه ؟؟امتحانا که تموم شد بیشتر باید روی پروژه کار میکردیم .تعطیلی خیلی کمی داشتیم و از اینکه سرم گرم میشه و مجبور نیستم مدام به اسرار پنهان ارمان فکر کنم خوشحال بودم .استاد شفیق ازم راضی بود و تشویقم میکرد .وضعیت راضی کننده ای بود .موقع برگشت به خونه گوشیم زنگ خورد .شمارشو نمیشناختم …با اکراه گوشی رو جواب دادم .-الو ؟-الو سلام …خانم صداقت؟-بله …خودم هستم بفرمایید-خوبی سارا جان؟-بله ممنون ..ببخشید شما ؟؟-حقیقتش …راستش …عزیزم من یکی از دوستای مامان هستم …خدای من ..بعد این همه سال دوست مامان از کجا پیداش شده و شماره ی منو گیر اورده ؟؟؟-من …شمارو میشناسم ؟؟؟-نه …تو خیلی کوچولو بودی وقتی من دیدمت !-یعنی ….من تاحالا فامیلی شمارو هم نشنیدم ؟؟اسمتونو ؟؟-فکر نکنم …من سانازم ….یکی از دوستای صمیمی مادر خدا بیامرزت بودم .تو دیگه الان باید ۱۹ یا بیست سالت باشه درست میگم؟؟-بله …شما منو چجوری پیدا کردین ؟؟؟ساناز:به سختی …جدا که به سختی!-اهان …بعد …من میتونم الان کمکتون کنم؟ساناز :راستش …مامان و حتی بابات خیلی دوست داشتن یه …ببین من الان از اینجا نمیتونم بهت بگم…باید حتما ببینمت …-اخه …ساناز :لطفا !-خب ..کجا؟؟ساناز :ادرسشو برات اس ام اس میکنم…-فقط ….کی؟؟ساناز:همین فردا!-فردا؟؟؟ساناز:نمیتونی؟؟؟-چرا…فقط یه کم …هیچی باشه میام ساناز:مرسی عزیزم خیلی دوست دارم زودتر ببینمت خدافظ !-خدافظ با تعجب به صفحه ی گوشیم خیره شدم و بعد دوباره راهمو پیش گرفتم .اتفاقای عجیب پشت سر هم داشتن میومدن …ارمان بازم بااین پوریا خیلی حرف میزد ولی اون شب دیگه خیلی خیلی خوشحال بود و رو پاهاش بند نبود .بعد از تموم شدن موقتی تلفنش با طعنه بهش گفتم:((خوبه اقا ….شادی هاتونو با ما قسمت نمیکنین؟؟؟موقع دردو دلا باید باشیم؟؟))ارمان بدتر از من گفت:((چشم دیدن شادی منم نداری؟؟؟نیومده بهم؟؟))با دهن باز بهش نگاه کردم…این چش شده بود ؟؟؟باز دوباره برگشته بود به دوران سگیش یعنی ؟؟؟با دلخوری میز غذاخوری رو جمع کردم و ظرفاشو شستم .از تو هال گفت :((قبول کن لحن خودت خیلی بد بود !حالا ناراحت نباش …))حتی نمیکردبگه ببخشید ….عجیب بعضی وقتا رو اعصاب میشد.ارمان:حالا یعنی …حتی نمیشه واقعا زحمت بکشی و یه ست دیگه لباس واسم کنار بذاری؟با عصبانیت هر چه تمام تر گفتم:((نه چه اشکالی داره!کلفت گیر اوردی دیگه!بشور و بساب و لباس اماده کن و حرف بشنو و صم بکم هیچیم نگو!))ارمان:حیف که دلم نمیخواد روزای به این خوبیمو بابت رفتارا و حرفای چرت تو خراب کنم !واقعا حیف !با نفرت بهش نگاه انداختم و پیشبند ظرفشویی رو پرت کردم گوشه ی اشپزخونه .از تو کمد اتاق کارش یه ست دیگه لباس اماده کردم و به اتاق خودمونم نرفتم …برگشتم اتاق قبلیم یا به روایتی اتاق ارام که هیچوقت زنگ نزد وسایلشو ببره یا براش بفرستیم .دلم خیلی گرفته بود …حتی یه سراغ نگرفت ببینه کجا خوابیدم …بعضی وقتا خیلی نامرد و بی معرفت میشد …دلم خیلی میخواست بدونم دلیل این خوشحالیاش چیه که فقط میخواد من نباشم؟؟ساناز ادرسو برام اس ام اس کرده بود و گفته بود خوشحال میشه اگه ساعت ۳ برم پیشش …فردا کار خاصی نداشتم و باید تا ساعت ۳ با حرص خوردن سرمیکردم .نمیدونم ارمان چیزی فهمیده بود و یا مشکوک شده بود که در اتاق کارشو صبح قفل کرده بود ….هر چی فحش از دهنم در اومد تو دل بهش گفتم .ساعت دو نیم ٬اماده سوار تاکسی شدم .چون بار اول بود که دوست مامان میخواست منو ببینه تیپی زده بودم که هرطور شده مورد پسند واقع شم …خونشون تو یکی از پس کوچه های پاسداران بود و از اون خونه ها که با دل ادم بازی میکنن …کل بالکن و نمای ساختمون گلدونای کوچیک و قشنگ بودن .زنگ خونه رو فشار دادم و وارد شدم …با رویی باز ازم استقبال کرد و بغلم کرد .اگه مامانم زنده بود …حتما باید میشد هم سن این خانوم …چهره ی زیبایی نداشت اما با نمک بود و به دل میشست .باهاش سلام علیک کردم و دعوت کرد که توی پذیرایی مجزای خونه بنشینم .با سینی چایی وارد پذیرایی شد ساناز:((خدای بزرگم …تو چه قدر شبیه مامانتی …خود خودشی …سارا میدونی چه قدر دلم میخواست ببینمت ؟؟؟نمیدونی که …نمیدونی وقتی فهمیدم تو زنده موندی چه قدر خوشحال شدم و برای دیدنت چه کارا که نکردم .اصلا معجزه بود زنده موندنت …خدای من بزنم به تخته چه قدرم خوشگلی تو …))-مرسی لطف دارین …ساناز:ولی خوب کم حرفی …البته …شاید به خاطر اینه که هنوز منو خیلی خوب نمیشناسی …راستش منو مامانت توی محل کار با هم اشنا شدیم …به نظرم فرشته ی روی زمین بود…من بنا به دلایلی باید میرفتم هامبورگ و مامانت باید میموند.اخرین باری که دیدمت تازه دندون دراورده بودی …خدای من !!خلاصه یه یه ساعتی از همین حرفا زد و کلی خاطره از مامانم برام تعریف کرد و یه البوم عکسم از خودشون بهم نشون داد…میگفت خیلی داغون شده وقتی فهمیده ما خونوادگی تصادف کردیم اما هیچکس بهش نگفته که من زنده موندم .ساناز:ببخشید فکر کنم خیلی حرف زدم نه ؟؟؟شرمندتم -دشمنتون شرمنده ساناز:خب …یکمی هم تو ازخودت بگو …دانشجویی دیگه؟-بله …ساناز:خوب چی میخونی کجا میخونی؟-داروشهید بهشتیساناز:واقعا ؟؟؟این که عالیه بهت تبریک میگم ..افرین …واقعا افرین -ممنون.حلقمو دستم نکرده بودم و دلمم نمیخواست باهاش راجع به اینکه ازدواج کردم حرفی بزنم …نمیدونم چرا ولی خوب دلم نمیخواست دیگه!خودشو کشت تا اصل مطلبو بهم بگه ولی اخرش گفت !ساناز:راستش …سارا جانم …تو خیلی چیزا رو نمیدونی …یعنی …مامان بابات از ما حتی قبل از مرگشونم فاصله گرفتن …یعنی من چون میخواستم برم مسافرت و حتما باید با مامانت خدافظی میکردم به سختی ادرستونو گیر اوردم و اومدم و تونستم ببینمت …مامانت تورو حامله بود که از ما یهویی فاصله گرفتن …هیچکدوم نفهمیدیم چرا …این مایی که ازش حرف میزنم یعنی اینکه ما چند تا خانواده ی همکار بودیم که همو میشناختیم و با هم ارتباط بیرون کاری هم داشتیم …من نمیدونم تو میدونی یا اصلا قراره بدونی که پدرت فامیلیتونو عوض کرده بود …با تعجب بهش نگاه کردم :((منظورتون …چیه؟؟))ساناز:ببین عزیزم اصلا پیچیدش نکن منم پیچیدش نمیکنم …نگاه کن …پدرت قبل از به دنیا اومدن تو فامیلیشو عوض کرد …قبلش چیز دیگه ای بود .-اخه برای چی؟ساناز:ما هم هیچوقت نفهمیدیم !مامان و بابای تو بیشتر از همه ی ما با یکی از این خانواده ها ارتباط داشتن …که مرگ پدر اون خانواده با تصادف شما تو یه زمان بود…اما …یعنی نمیدونم اینا با هم ربطی داشتن یا نه .شما چیزی حدود ۸سال با همه ی ما کاملا قطع ارتباط کرده بودین …حتی نمیدونستیم دقیق خونتون کجاست .فکر میکردیم پدرت از بابت تو نگرانه …دیگه حتی توی محل کار هم پدر و مادرتو نمیدیدیم…همه چیز خیلی بهم ریخته بود.مامانت حتی بار ها اسمی که میخواست روتو بذارنو عوض میکرد …هی میگفت میخوایم اینو بذاریم …میخوایم اونو بذاریم …ما حتی نمیدونستیم اسم تو چی شده !!این فاصله گرفتن ناگهانی مامان بابات جمع مارو یه جورایی بهم ریخت و از هم دور شدیم ..-سفارش مامانم چی بود ؟؟ساناز:میدونی …چیزی که میخوام بهت بگم در واقع سفارش مامانت و اینا نبود….نه …یعنی …به نظرم تو حق داری راجع به گذشته بدونی …اما از اون گذشته فقط سه نفر باقی موندن !من و دو تا بچه های اون خانواده ای که بهت گفتم …مغزم هنگ کرده بود و نمیتونستم به هیچی فکر کنم !ساناز:یکی از اون بچه ها رو هم نتونستیم پیدا کنیم …حتی برادرش هم نتونسته …میخواست فقط از این گذشته و این اتفاقا و این کار مشترک دور بمونه -این کار مشترک …چیه ؟؟ساناز:نمیتونم الان بهت بگم …شایدم هیچوقت نتونه کسی بهت بگه و شایدم خودت …یکی از ما شدی!با دهن باز نگاهش میکردم ساناز:من تازه از هامبورگ برگشتم …همسرم تونست پسر اون خانواده رو پیدا کنه …تو این مدت اون از همه ی ما مشتاق تر بود واسه کارای تو …ولی اونم نمیدونست تو زنده ای .ما حتی جای قبر مامان باباتم نمیدونستیم …میدونی …خیلی ناگهانی بود خیلی !انگار که میخواستن از این کار بیان بیرون و همه ی گذشته ها و خاطره ها رو پاک کنن اما نمیشد …هرکاری میکردن بازم پاشون این وسط بود …شاید اون تصادفم …-قاتل مامان بابای من کشته شده !ساناز : تو اینو از کجا میدونی؟؟میخواستم به عنوان خبر خوش بهت بگم …-بهم ….گفتن …یعنی فهمیدم !داشتم مثل چی دروغ میگفتم …اهمیتی نداد و دوباره ادامه داد:((من این حقو به اون پسرمیدم که بخواد بعد این همه مدت تورو ببینه …وقتی که تو دل مامانت بودی هم به اندازه ی مامانت ذوق زده شده بود …ارتباط عجیبی با مامان بابات داشت …الان فکر کنم تو باید پیش یکی از اقوامت زندگی کنی درسته ؟؟))بازم به دروغ سر تکون دادم .ساناز:این پسری که ازش حرف میزنم …خیلی اقاست …میدونی …بچه که بود ما همیشه سربه سرش میذاشتیم این نی نی که تو منتظرشی مگه قراره زنت بشه ؟؟))با چشم گرد شده نگاهش کردم .چه شوخیایی میکردن با بچه …دوست داشتم بدونم باید این پسر چند سالش باشه …یعنی کیه ؟؟چه شکلیه ؟؟ساناز:و …نمیدونم …شاید سرنوشت اینطوری هم بخواد …همیشه شوخی شوخی جدی میشه …دلم میخواست بهش بگم :((شما الان اومدی خجالت نمیکشی؟؟دلت خوشه ها …من الان شوهرم بفهمه بی اجازش اومدم اینجا که حسابم با کرام الکاتبینه …))ساناز:هر چه قدر هم فکر میکنم …میبینم شما دوتا …ببخشید من واقعا نمیتونم چیزی حتی غیر از این فکر کنم !با این حال من برای اینکه اون هم چنان بیتاب بمونه …صدای زنگ اومد وسط حرفش .از جاش بلند شد و گفت :((که مونده ..اسمت رو هم بهش نگفتیم …من و همسرم …راستش …این پسر اونقدر بی تاب بود که الان نتونست صبر کنه من باهات حرفمو تموم کنم و اومد …یه لحظه ببخشید عزیزم ))با تعجب همچنان بهش نگاه میکردم …گذشته چه یهویی میخواد سرباز کنه …دستمو گذاشته بودم زیر چونم و منتظر بودم تا این شازده از راه برسه …منم همچین برای دیدنش کم کنجکاو نبودم …اما عذاب وجدان داشتم …اونا پیش خودشون چه فکری میکردن؟؟من شوهر داشتم …داشتم فکر میکردم این کنجکاویم این حسم ..اینا همه خیانت به ارمانه …صدای باز و بسته شدن در اومد…اماخبری از هیچ صدای مردونه ای نبود …دیگه نمیخواستم سرمو بلند کنم ببینمش …میخواستم همونطور پشت بهش بشینم ….ساناز :سارا جان ..این همون پسریه که ازش واست گفته بودم …ناچار از روی صندلی بلند شدم و رومو برگردوندم طرفش …همون لباسی که شب براش گذاشته بودم …پس خوشحالیش برای...
-غریبه نیستم …
-حرفات برام مهم نیس !دیگه مزاحم نشو …
-عجول نباش سارا …دلم برات میسوزه …
-من نیازی به دل سوزی تو ندارم دست از سرم بردار
-یه دنده نباش …جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته
-ببینم اصلا تو کی هستی که منم میشناسمت ؟؟؟
حدس زدم باید کسری باشه …به صداش دقیق شدم …
غریبه : اینطوری نمیشه …باید ببینمت
-عمرا !
غریبه : چرا؟میترسی ؟
-پای هرچی میخوای بذار …اصلا من دلیلی نمیبینم بخوام با تو حرف بزنم
غریبه :یعنی حتی ..برات مهم نیست بدونی که شوهر عزیزت الان داره با معشوقه ی قبلیش کجا میره و در چه حالیه ؟؟؟
ناخوداگاه اخم کردم .نشستم لبه ی تخت و گفتم :((از کی داری حرف میزنی؟))
غریبه : معلومه که برات مهمه …تو هنوز نفهمیدی من کیم ؟؟
-نه !
غریبه : جالبه …میخوای بدونی اینارو یا نه ؟؟
- تو٬کی هستی؟
غریبه :باید ببینمت
-امکان نداره
غریبه :خوبه …خیله خوب …من دلم نمیخواد انقدر راحت رو کنم کیم
-بچه نباش !من حوصله این بازیا رو …
غریبه :چه قدر بی حوصله شدی …اروم تر …
-داری کفرمو در میاری
غریبه : میدونم …مثل قبلنا
با گفتن این حرفش به فکر فرو رفتم …قبلنا …حرصمو در میاورد …کسری ؟نه کسری که حرصمو در نمیاورد …قبلنا …
-ببین تعداد پسرایی که تو زندگی منن محدود تر از این حرفاست!یکیشون مرده ٬یکیشون شوهرمه ٬یکیشونم نمیدونم الان کدوم جهنم دره ایه و به تو نمیخوره اون باشی …با من از گذشته حرف نزن !
غریبه :همونقدر ساده که حرفای این مرتیکه ی پستو باور کردی …مرگ منم …
چشمام گرد و گرد تر میشدن …با لکنت گفتم :(( ف..فر…شاد !))
فرشاد: چه عجب …
-تو …تو…مگه میشه ؟؟
فرشاد : خیلی ساده ..
-واسه چی؟؟؟
فرشاد : اون زندگی حالمو بهم میزد …
-میدونی دایی چه قدر …
فرشاد : تو خونه ی ما انقدر داد نزن !
-منو زیر نظر داری؟؟
فرشاد: خیلی وقته
-برای چی ؟
فرشاد : سوالی نپرس که جوابشو میدونی
-حرفایی که راجع به ارمان میزنی …من منظورتو نمیفهمم …فرشاد من خیلی شوکه شدم خیلی …تو زنده ای …خدای من !
فرشاد :فکر نمیکردم انقدر خوشحال بشی ..امیدوار کنندس !
-من نمیدونم الان به زنده بودنت فکر کنم یا به حرفات …توروخدا دست بردار و بگو اینایی که میگی یعنی چی؟؟؟میخوای برگردی پیش دایی اینا مگه نه ؟؟؟
فرشاد :عقلتو از دست دادی؟معلومه که نه !
-ولی فرشاد مامانت داغون شد …بابات هم …
فرشاد :بهش فکر نکن …من برای چیز دیگه ای برگشتم
-برای بهم زدن زندگی من ؟؟؟
فرشاد :یه جوری زندگی زندگی میکنی انگار ده ساله خوب و خوش کنار هم و با علاقه ی کاملا دوطرفه با هم زندگی کردید …
-تو …از کجا میدونی؟
فرشاد : این که زندگیتون کاملا صوری و رو هواست ؟؟هر احمقی میتونه بفهمه …برای من کاری نداشت.ببین سارا !من میدونم تو هنوزم اون اشغالو دوس داری…
-درست حرف بزن !
فرشاد: میخوام بدونم بعد از دیدنش با یکی دیگه هم همینارو میگی یا نه …به هرحال میخوام بهت نشون بدم ارزششو نداشت …اگرم بخوای جدا شی خودم کمکت میکنم …قول میدم
-تو کجایی الان ؟؟
فرشاد :پارک رو به رو مدرستون
-اونجا چیکار میکنی؟
فرشاد : بالاخره باید نزدیک باشه میخوای بیای…
-من نمیخوام …یعنی..
یه کم فکر کردم ..نمیتونستم نرم …واقعا باید میدیدمش ..
-یه ربع دیگه ..خدافظ
سرسری لباس پوشیدم و با تحویل دادن بهونه های مسخره به زندایی هول هولکی کفشمو پوشیدم و با قدمای تند خودمو رسوندم به پارک .دنبال قد و بالایی میگشتم که به فرشاد بخوره .همه ی قیافه ها رو زیر نظر گرفتم اما کسی نبود .بعد از کلی گشتن شمارشو گرفتم .برنداشت …نا امیدرفتم سمت خیابون که برگردم خونه .خیلی هم حس بدی داشتم .صدای بوق کشداری که پشتم اومد ترسوندم و باعث شد که سریع برگردم .نور زیاد چراغ ماشین یه چشمم میخورد و اذیتم میکرد و مانع میشد که راننده ی ماشینو ببینم .از جلوی ماشین کنار اومدم و رفتم بغل در راننده .خودش بود …زنده و سالم …چند بار پلک زدم تا بتونم بهتر ببینم .
فرشاد : بیا سوار شو برم کنار از وسط خیابون …
-ها ؟
فرشاد : میگم بیا سوار شو !
یه آن ترسیدم که نکنه دوباره احمق شه و اصلا همه ی اینا برای به دام انداختنم باشه …صدای بوق ماشینای کناری مجبورم کردن برم کنار .رفتم تو پیاده رو و گفتم :((من سوار نمیشم ..پیاده شو بیا اینجا ))
با عصبانیت فرمونشو چرخوند و پارک کرد .ماشینش یه دویست و شش سفید بود .تو خوابم نمیشد دید یه روز بخواد دویست و شیش سوار شه …همیشه ی خدا توقعش خیلی بالا بود .از ماشین با ژست مخصوص به خودش پیاده شد .از پایین تا بالاشو نگاه کردم .فرق چندانی نکرده بود …
فرشاد : علیک سلام …
-سلام
فرشاد :خیلی تعجب کردی نه ؟
-خیلی هم نه …وقتی جنازه ای برنگشته بود ..حدسشو میزدم زنده باشی
فرشاد :بعدا راجع بهش حرف میزنیم …الان بحث چیز دیگه ایه که فکر میکنم برای همونم اومدی
-اره …واسه حرفات سندی داری؟؟
فرشاد :اول باید بهت بگم من همه چی رو میدونم …همه ی اتفاقای بین تو واون پسره رو
-اسم داره
فرشاد : اهمیتی نداره
-برای من داره!
فرشاد : هی بیشتر طرفداری کن تا اخرش بیشتر رکب بخوری …از اون بهت هیچی نمیرسه
-بار اخره که بهت میگم اون اسم داره !بیشتر از تو برام مهمه سعی نکن از چشمم بندازیش
فرشاد : خیله خوب خیله خوب …بذارببینم با دیدن اینا هم باز همینو میگی؟؟
-با دیدن …چیا ؟؟
گوشیشو از توی جیب دراورد و بعد از ور رفتن کوتاهی باهاش داد دستم .عکس یه دختر بود …گفت :((میشناسیش ؟؟))
دقت کردم …((اشناس …))
زد عکس بعدی .این دفعه تنها نبود و کنارش …ارمان بود
فرشاد :حالا چی ؟؟؟
به عکس دقیق شدم .گوشیو ازش گرفتم و بهش خیره شدم …خیلی خیلی اشنا بود …تیپش خیلی به چشم میومد و از رنگای اغراق امیزی استفاده کرده بود .تو اون عکس کولشو با یه دستش گرفته بود و میخندید .روی گونش چال داشت …شالش از سرش افتاده بود و موهای مشکی به رنگ شبش باز بودن …چال گونه …پوست سفید …موی مشکی ….چشم مشکی …فقط یه نفرو با این مشخصات و قیافه میشناختم و اون آرام بود..
-ارام …اره ؟
فرشاد سرشو تکون داد :((پس میشناسیش))
-تقریبا …خوب الان چیکار کنم ؟
فرشاد:اصلا واست مهم نیست که اونا با هم باشن ؟؟؟
-این عکس ممکنه برای قبل باشه .تو هیچ مدرک دیگه ای نداری !
فرشاد:بازم عکس هست
بقیشونم دیدم .حس خوبی نداشتم ولی نمیخواستم با حرفای ادمی که خودش شک برانگیز بود به ارمان شک کنم
-خوب بقیشونم …هنوزم میگم ممکنه برای قبل باشه !
فرشاد :حالا هی وانمود کن …اشکالی نداره من با سندای معتبر تری اومدم …دختر عمه!
-سندای معتبرت مثل همینان ؟؟
فرشاد : نه …ایندفعه میبرمت سر صحنه
-سر صحنه ؟؟
فرشاد :میبرمت با هم ببینیشون …تا قشنگ باورت شه …
اب دهنمو قورت دادم …یعنی ممکن بود راست باشه ؟
-کی میبریم؟؟؟الان ؟/؟
فرشاد: الان که نه فردا
-چرا فردا ؟چرا الان نه ؟
فرشاد: چون تازه از پیش هم رفتن …
مدام داشتم از درون تحلیل میرفتم …
-باشه …فردا ساعت چند ؟کجا؟
فرشاد :بهت خبر میدم
-تو …این زمانا و مکانا رو از کجا میدونی؟
فرشاد : فردا همه چیو میفهمی
لبه ی شالمو تو دستم گرفتم و عصبی باهاش ور رفتم .((فرشاد !تورو خدا نخواه زندگیم از اینی که هست بدتر شه …توروخدا چشم بهش نداشته باش…داغون تر از ایناست !))
فرشاد :تو از لاشه ی زندگیتم دست برنمیداری.من کاری ندارم .فقط میخوام بدتر نشه …چرا باور نمیکنی من همیشه خیرتو میخواستم ؟؟؟
پوزخندی زدم .نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :((من دیگه باید برم .فردا بهت زنگ میزنم .فقط حواست باشه !همینجا باهات اتمام حجت میکنم …اگه هرچیزی رو دیدی حق کولی بازی و غربتی بازی نداری !))
-خیله خوب …فقط ! به سرت نزنه که بخوای سرمو زیر اب کنی …ایندفعه پشتم گرمه
فرشاد:به کجا ؟؟به کی؟؟؟به همونی که دست در دست عشق قدیمیش گذاشته و تو ابلهانه طرفداریشو میکنی؟؟؟
-نه !به اونی که الان از اینکه نمیتونی منو ازش جدا کنی انقدر حسادت میکنی و جز میزنی!
فرشاد:بدبخت من میخوام فقط کمکت کنم!
-میبینیم !
فرشاد :اره …خدافظ …تا فردا
فکر و اشتها و خیال و همه چیم کور شده بود …نمیتونستم درست تمرکز کنم و به یه چیز ثابت فکر کنم …به چیزی غیر از عکسای ارمان با ارام و حرفای فرشاد .نه میتونستم درس بخونم نه طراحی و نقاشی کنم و نه هیچ چیز دیگه …فقط فکرم امادگی کافی برای خیال پردازی و بزرگ کردن ماجرایی که صحتش معلوم نبود رو داشت …دلم نمیخواست فکر کنم داره بهم خیانت میکنه و من تو این سه هفته به سختی فکرمو از ارمان سمت چیزای دیگه معطوف میشدم …نمیخواستم فکر کنم شبایی که من از فرط دلتنگی عکسایی که ازش تو گوشیم دارمو بغل میکنم و میخوابم و اون با ارام …بعد ۳ سال …نه دلیل برگشتن ارامو میدونستم نه اصلا اینکه برگشته یا نه و نه ارتباط فرشادو با ارام میفهمیدم …فقط میتونستم به این فکر کنم که فرشاد زخم خوردست و زندگی و خوشبختی واقعی من براش اهمیتی نداره و از طرفی شاید حتی بخواد انتقام هم بگیره .هر قدر هم خودمو گول میزدم عکسا طبیعی تر از فتوشاپ بودن و اینکه قدیمی بودن یا جدید رو نمیدونستم .
با هر سختی بود بالاخره فردا از راه رسید و فرشاد زنگ زد و گفت ساعت ۶ برم دم یه رستوران و بعد هم برم پیشش تا همه چیزو بهم نشون بده و ثابت کنه …تا خود ساعت ۶ تپش قلب داشتم .
یه نامه گذاشته بودم زیر پتوی تختم و توش نوشته بودم الان من دارم کجا میرم ٬برای چی و با کی قرار گذاشتم.شاید به خاطر اینکه اگه بلایی سرم اورد بالاخره بفهمن مقصر کی بوده و اگه بخوان پیدام کنن باید چجوری اینکارو انجام بدن .بعد از این هم که با خودم کلی کلنجار رفتم زنگ زدم به پرستو و خلاصه ی سانسور شده ای از اتفاقات بهش دادمو جواب سوالاشم پیچوندم .فقط بهش گفتم من دارم میرم پیش فرشاد و اون زندست و بدونه که کدوم خیابون و کجا میرم .ساعت ۶ ده دقیقه رسیدم به خیابونی که رستوران نبشش بود.دنبال ماشین فرشاد میگشتم .برام نور بالا زد تا بتونم پیداش کنم .بازم دچار تردید شدم …ولی اونقدر کنجکاو شده بودم که این چیزا دیگه برام اهمیتی نداشت .سوار ماشینش شدم .
-سلام
فرشاد:علیک سلام
-خوب این سند و مدرک حی و حاضرت کوشن ؟؟؟
فرشاد :یه کم صبر داشته باش…ده دقیقه هم که دیر کردی
-تازه ده دقیقه دیر کردم و هنوز نیومدن…؟؟
فرشاد: یه کم دیگه صبر کنی میان .حتما به ترافیک خوردن !
یعنی قضیه واقعا انقدر جدی بود ؟؟؟خدای من ..نمیخواستم باور کنم …با نگاهم کل خیابونو رصد میکردم .خبری از ارمان نبود .سرمو به اعتراض برگردوندم طرف فرشاد .میخواستم بهش بگم پس کو این قصه ی خیانتی که از ارمان برام ساختی ؟؟؟اما اون زودتر از من گفت :((بالاخره اومدن …بهم میان به نظرت ؟؟؟))
جرات نداشتم سرمو برگردوندم .دلم میخواست همینطوری و با همین زاویه ی دید از ماشین پیاده شم ٬برم و هیچوقت باور نکنم که ارمان بهم خیانت کرده .اما دیگه نمیشد …سرمو به ارومی برگردوندم .قشنگ میتونستم ببینمشون …میتونستم کت شلوار سرمه ای و اتو کشیده ی ارمانو ببینم …میتونستم مدل جدید موهاشو ببینم …پیرهن سفید قشنگ و کالجای سرمه ایشو …میتونستم ارامو ببینم …خنده های بی غل و غششو …چال گونه ی لعنتی و موی مشکی و چشم مشکی و …بغض گلومو …قد بلند ارامو تیپ باکلاسشو همه اینا رو میدیدم …خیانت ارمانو …حتی اگه دوسم نداشت هم ….باز حق اینو نداشت که بهم خیانت کنه .که بره با یکی دیگه …که …
یعنی دوسش داشت ؟؟یعنی ارام بود اون دختری که فکر بهش مانع دوست داشتن من میشد ؟؟؟من که حاضر بودم همه چیمو بهش بدم …من که اونقدر پیش بدی هاش صبر کردم و تنهاش نذاشتم …منی که جا نزدم …یعنی اون همچین دختری رو دوست داشت ؟؟؟که خنده های بلندش توجه همه رو جلب کنه ؟؟اونی که به از حد مجاز گذاشتن ارایش من گیر میداد کنار دختری راه میرفت که صورتش گم بود بین …مگه میشد ؟؟؟تا کی میخواست اونی نباشه که نشون میده …
توی اون زندگی لعنتی …هر اتفاقی که افتاده بود اینقدر نتونسته بود خرد و خاکشیرم کنه …چرا هی بدتر میشد ؟؟؟چرا هی بد میاوردم ؟؟با هم وارد رستوران شدن .دور تا دور رستوران شیشه بود و میشد توشو دید .هرچند فرشاد ماشینو جایی گذاشته بود که خیلی قابل دید بقیه نبود اما من به خوبی میتونستم عشوه های ارام برای ارمانو ببینم …دستشو میذاشت رو دستاش و اون مانعی نمیشد …تو دلم میگفتم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دیدن همچین صحنه هایی رو …میدیدم که گارسون میاد بالا سرشون و ارام چطوری ناز میکنه …کاش یکی بهش میگفت لعنتی …اینطوری با چشم و ابروی مشکی …همون طوری که دوست داره براش نرقص …عشوه نیا …اون مال یکی دیگست …حتی موقتی …اون مال یکی دیگست …دوتا چشم سبز روشن دارن میبینتت …دستاشو انقدر محکم نگیر…براش نخند …لوندی نکن …
فرشاد جعبه ی دستمالی رو سمتم دراز کرد .یکیشو برداشتم اما اشکامو پاک نکردم …به خودم میگفتم :((خوب ببین …ببین و یادت نگه دار …ببین و نگه دار تا دیگه عاشقش نباشی …))
این دیگه ته ته رابطمون بود .تا به اون موقع هرچیزی روتونسته بودم تحمل کنم اما این یکی واقعا غیر قابل تحمل بود .در قبال لوندیای ارام میدیدم که ارمان اخم کرد و دستشو کشید .بارقه ی امیدی تو دلم روشن شد …شاید …اصلا جزو ماموریتشون باشه!تو دلم به این فکر احمقانم خندیدم
فرشاد: حالا چی میگی؟؟؟بازم ازش دفاع میکنی؟؟بازم میگی این اسم داره ؟؟؟
-از کی …با هم ….ارام ..کی برگشته ؟
فرشاد:یه یه ماهی میشه
-یه ماه؟؟؟؟
تعجب کرده بودم ..یعنی یه ماهه که سرش با ارام گرمه..؟نگاهمو دوباره بردم سمتشون …ارمان خیلی خیلی اخمو تر و جدی تر از همیشه بود ولی ارام همچنان میخندید و لوند بود .ارمان هرازگاهی فقط پوزخند میزد .حالتای ارمان ماجرارو برام بودار میکرد …برگشتم روبه فرشاد و گفتم:((من باید بفهمم به هم چی میگن))
فرشاد:چی؟؟برای چی؟؟یعنی حتی دیدنم ..
-من باید بفهمم چی میگن !این چیزا حالیم نیست !زنگ بزن ارام بگو گوشیشو قطع نکنه بذاره رومیز …من باید همه ی حرفاشونو بشنوم !
فرشاد:فکر نکنم بشه
-اگه ریگی تو کفشت نیست باید بشه!
چند لحظه ای نگاهم کرد و بعد گوشیشو برداشت و شماره ی ارامو گرفت .دیدم که ارام هم از پیش ارمان بلند شد و رفت انتهای رستوران…دست مشت شده و حالت های عصبی چهره ی ارمان رو هم میدیدم.
فرشاد:الو سلام …ارام داری میری گوشیتو قطع نکن بذار رو میز …تو فقط کاری که بهت میگمو بکن ! اره ….اره …چی؟؟کاریش نمیشه کرد دیگه …تو فقط برو گوشیو همینطوری بذار رو میز …فعلا
فرشاد :بیا
گوشی رو داد دستم .زدم رو ایفون .ارام رسید به میزشون .
ارام :ببخشید …یکی از دوستام بود زنگ زد و گفتش که …
ارمان :ارام جان برای من هیچ اهمیتی نداره کی بود !
چشمام گرد شد …بهش گفت ارام جان؟؟؟کلا دوبار نشده بود به من بگه سارا جان …اصلا نشده بود بگه سارا …بعد به این دختره میگفت ..
ارمان :ببین …بیا و از خر شیطون پیاده شو!برای چی برگشتی؟؟؟چیکارم داری؟این بازیا و مسخره بازیا معنیش چیه؟
ارام خودشو به سمت ارمان نزدیک میکرد .((برگشتم …چون باید برمیگشتم !چون دوست داشتم …هیچکسو نمیتونستم مثل تو دوست داشته باشم …چون تو تنها مردی بودی که هر لحظه بهش فکر میکردم …مخاطب تمام شعرا و نوشته هام تویی …
با این که چون ماری درون استین بودند
زیبا ترین شب های من روی زمین بودند
چشمانت ان الماس های قهوه ای یک عمر
با چشم های خواب و بیدارم عجین بودند …
ارمان …من نمیتونم …بدون تو دیگه نمیتونم .تو از خر شیطون پیاده شو به خاطر من …حاضرم هر چیزی بهت بدم ..هرچیزی که دارم …اینم میدونم که تو به من بی میل نیستی !))
ارمان : بذار روشنت کنم !همون موقعشم که تو خونه ام بودی نمیخواستم احساسی بهت داشته باشم و نداشتم .فقط میخواستم کمکت کنم و برام بهتر بود اگه از دور باشه !الان که برگشتی اوضاع خیلی فرق کرده .من دیگه تنها نیستم .ازدواج کردم …زن دارم ٬زندگی دارم …تو با چه رویی برمیگردی اینارو به من میگی؟؟؟))
امیدوار شدم !با غضب برگشتم به فرشاد نگاه کردم و گفتم:((تو اونو اوردی که گولش بزنه!خودش برنگشته …تو از اول نقشه داشتی !خوب برای چی؟؟))
فرشاد:حتی اگه منم نقشه داشته باشم …درستش اینه که اون بهش پا نده نه ؟؟
-فرشاد حرف مفت نزن!ورداشتی این دختره رو از نمیدونم کدوم جهنم دره ای اوردی فقط برای این که نشون بدی ارمان پا میده ؟؟؟که به من ثابت کنی شوهرم خیانتکاره ؟؟؟اینطوری نیست …میبینی که داره بهش چی میگه؟؟؟
فرشاد : صبر کن و نگاه کن چطوری حتی تورو دیگه یادش نمیمونه …
-فعلا که دارم میبینم و هیچ اتفاقی هم نیوفتاده !فقط این دختره ی اویزون داره خودشو میچسبونه بهش !
فرشاد : درست باهاش حرف بزن !
با حالت مشکوکی نگاهش کردم…روم ارام متعصب بود …یعنی بهش حسی داشت ؟؟پس چرا فرستاده بودش سراغ ارمان ؟؟؟ارام چرا قبول کرده بود ؟؟؟
صدای ارام اومد وسط حرفم :((ببین ارمان !من بعد مدتها برگشتم …از یه جای دور …فقط برای اینکه تورو ببینم ..اما تو حتی نپرسیدی از کجا اومدی حالت چطوره برای چی رفتی…اصلا تو این مدت چه بر سرت گذشت ؟؟ فقط هی داری میگی من زن دارم زن دارم …چه زنی؟؟؟چرا خودتو گول میزنی؟؟؟تو که نه به اون دختره علاقه ای داری و نه با میل خودت باهاش ازدواج کردی…به زودی هم از هم جدا میشین…اون دختره اصلا تیکه ی تو نیست …معلوم نیست از کجا سر در اورده …))با عصبانیت بهشون نگاه کردم .وقتی دیدم به ارمانم کارد بزنی خونش در نمیاد خیلی خوشحال شدم .
ارمان :دهنتو وقتی باز میکنی داری راجع به ناموس من حرف بزنی اول مزه مزه کن ببین حرفت چیه !نه تو خیلی ادم با اصل و نسبی هستی؟؟کدوم ادم احمقی گفته من دوسش ندارم ؟؟؟اصلا برای مثل من بهتر از اون تو کل دنیام بگردی پیدا نمیشه …از اولم اگه دوسش نداشتم خر بودم عقل نداشتم !امثال توام نمیتونن پیش من خرابش کنن خاطرش عزیز تر از این حرفاست …از هرکجام سر دراورده باشه خاکش مقدسه که یه همچین دختری رو تربیت کرده …))
یعنی کیلو کیلو قندی بود که تو دلم اب میشد …یکی نیست بگه پسر تو مگه خودت زبون نداری اینا رو به خود من بگی؟؟خجالت میکشی؟؟؟خوب بگو بابا من قول میدم جنبشو داشته باشم !رد اشک های روی صورتم خشک شده بود و با غرور میخندیدم .فرشاد خیلی عصبی شده بود .خوشحال بودم از اینکه عقلم رسید و خواستم صداشونو بشنوم .
صدای ارام هم لرز داشت و عصبی بود :((چه طرفداری هم میکنه …خوبه..پس جادوگر ماهری بوده .والا ما که یه سال خودمونو واسه یه نگاه غیر خواهرانه کشتیم و اخرشم ..))
فرشاد زیر لب بهش فحش میداد .دیگه حتم داشتم یه چیزی بینشون هست .
ارمان :حالا جادوگر …معشوقه …لیلی …هرچی دلت میخواد اسمشو بذار .حسودی هم نکن از اولش این تو بودی که تیکه ی من نبود .
ارام دیگه نمیخندید .
ارمان :حرفات تمومه ؟؟شامتم که اوردن …بخور بعدم شمارو به خیر مارو به سلامت !
ارام : حداقل یه کم …ارمان تو اصلا دل داری؟؟؟بیشتر از خودم دلم برای اون دختر ساده و بدبختی میسوزه که باید توروتحمل کنه!من که میدونم اینارو داری جلوی من میگی و تو هنوزم از هیچکس خوشت نمیاد …
نکنه واقعا اینطوری بود …یعنی واقعا این حرفا رو فقط جلوی ارام میزد…
ارمان :نیازی به دروغ گفتن نیست …چیزی راجع به عشق بعد از ازدواج میدونی ؟؟؟
ارام : اینارو به کسی بگو که تورونشناسه …من خودمو جلوت پر پر کردم انگار نه انگار…هم قیافه داشتم هم هیکل هم همه چیم پسر پسند بود !اما تو به یه ورتم نگرفتی …پس الانم ممکن نیست معجزه شده باشه !
ارمان :تو اون چیزی نبودی و نیستی که من بخوام .سلیقه ی منم با پسرای دیگه خیلی فرق داره مادمازل خیلی !
قبول نبود …مادمازلو فقط باید به من بگه!عههه
ارام:خیلی خوب …اما …حداقل تا اینجا که اومدم …بذار برم خونت وسایلمو بردارم …
ارمان :بعد این همه وقت به کارت میان ؟
ارام:برای یادگاری …از یه عشق بی لیاقت قدیمی
ارمان پوزخندی زد و گفت:((نه بعدا بیا))
ارام:اخیی چرا …خانومــــــت ناراحت میشن ؟؟؟مگه رو تخم چشاشون جا ندارید ؟؟مگه بهتون اعتماد کامل ندارن ؟؟؟
ارمان :دقیقا همین چیزیه که میگی ولی مشکل اینجاست که خانومــــــم الان خونه نیستن !
برم بزنم دکوراسیون این دختره ی پررو صلیته رو بیارم پایین …
ارام:ارمان این مسخره بازیارو درنیار …به من شک داری یا به خودت ؟فقط میخوام وسایلمو بردارم بعدم میرم همین !
ارمان چند دقیقه ای ساکت بود و بعد دوباره ارام خندید …مطمءن بودم افکار شیطانی تو سرش بود …
ارمان بیشتر بازی بازی میکرد تا اینکه چیزی بخوره .ارام هم چند تا قاشقی خورد و بعد بلند شد .تماسو قطع کرد .
-این چرا قطع کرد ؟؟؟
فرشاد :خوب اخه دیگه حرفی نمیزدن …میخواستم ببینم یعنی میبرتش خونه که وسایلشو برداره یا نه .ارمان رفت سمت ماشینش …مستاصل بود اما ارام اومد و با پررویی نشست تو ماشین.انقدر این دختر منو حرص میداد …انقدر حرص میداد که نگو .نگاهی به فرشاد انداختم :((میدونی …نقشت کاملا برعکس عمل کرد ))
فرشاد :هنوز مونده …دارن میرن خونتون
-خوب …میخواد وسایلشو برداره …
فرشاد پوزخندی زد و ماشینو راه انداخت .
-کجا داری میری ؟
فرشاد :دنبالشون
-واقعا چرا میخواستی رابطمونو بهم بزنی ؟؟؟
چیزی نمیگفت .
-چی بهت میرسید ؟؟؟چی بهت میرسه ؟؟چرا به ارام زنگ نمیزنی بگی پیاده شه و تمومش کنه ؟؟؟
فرشاد:تا اینجاش انتقام من بود …از اینجا به بعد واسه اونه …
-فکر نمیکردم انقدر ادم پستی باشی …
فرشاد:منم فکر نمیکردم تو اونقدر پست باشی
-من در حق تو چه بدی کردم؟؟
فرشاد:واقعا نمیدونی؟؟؟
-فرشاد دوست داشتن زوریه ؟؟؟اره ؟؟؟
فرشاد:تو به بدترین طریق منو روندی …اون پسره هم به بدترین روش ارامو روند ….ما هرجفتمون از یه جا زخم خوردیم …این اشتراک بین ماست
-توروخدا دست از این بچه بازی هاتون بردارین …خوب مثل اینکه به هم میاین و وجه اشتراکم دارین …دیگه چیکار دارین با زندگی ما ؟؟از کی میخوای انتقام بگیری ؟؟به خاطر چی؟؟؟به خاطر اینکه دوست نداشت ؟؟مسخره نیست؟؟این کار ادمای عقده ایه …میدونی فرشاد
فرشاد:سارا ببند دهنتو دیگه نمیخوام صداتو بشنوم !
داد بلندی سرم کشید .
-تو به چه حقی سرمن داد میزنی؟
فرشاد:اگه بخوای بازم ادامه بدی و با حرفات سرموبخوری کارای دیگه هم میکنم …الان فقط خفه شو!
چیز دیگه ای نگفتم .به خونه نزدیک میشدیم .نمیتونستم ماشین ارمانو ببینم .کنار خونه محکم زد رو ترمز .نگاهی انداختم به چراغای خونه که روشن شده بودن ..وای که چه قدر دلم تنگ شده بود برای این خونه …نگاهی به فرشاد انداختم :((خوب الان میخوای چیکار کنی؟))
فرشاد:منتظر ارام میمونم
-منم میرم خونمون !
فرشاد:تو هیچ جا نمیری
-برای چی رفته اونجا ؟؟میخواد چیکار کنه ؟
فرشاد:نمیدونم ..هرکاری که خالی شه …سرش داد بزنه …بزنتش ..سرشو زیر اب کنه …نمیدونم ..
-سرشو زیر اب کنه ؟؟
بدون اینکه منتظر شنیدن حرف دیگه ای از فرشاد باشم از ماشین پیاده شدم و تو کیفم دنبال کلید گشتم .شیشه رو پایین داد و گفت :((کجا میری؟))
-خونم !
درو به ارومی باز کردم و بعد پشت سرم بستم …با قدمای اروم رفتم سمت در خونه …اول نگاهی به کفشاشون دم در خونه انداختم و بعد گوشمو به در نزدیک کردم .صدایی نمیومد …با تعجب دستگیره ی درو خیلی اروم پایین کشیدمو رفتم تو .احساس برگشتن به وطن بهم دست داد اصلا .با نگاهم گشتم تا شاید بتونم پیداشون کنم اما هیچکس نبود .حدس زدم باید تو اتاق ارام باشن .از پله ها بالا رفتم و رسیدم .چراغ اتاق ارام روشن بود و از اتاق صداهایی بیرون میومد .میخواستم فال گوش وایسم ببینم چی داره بهش میگه …
ارام:میدونی برای چی اینجا اومده بودم ؟غیر از برداشتن وسایلم؟
ارمان:برای چی؟
ارام:برای اینکه ازت انتقام بگیرم
ارمان:خوب جالب شدارام:باور نمیکنی؟
ارمان:چرا …من از تو هرچیزی رو باور میکنم…حالا چرا انتقام نمیگیری؟
ارام:چون نمیتونم
ارمان:چرا ؟
ارام:چون هنوزم دوست دارم
و من همچنان حرص میخوردم
ارمان: خوب الان میخوای چیکار کنی؟
ارام:همیشه حسرت به دل موندم…درست از اون روزی که از این جا رفتم …همون روزی که قلب و عشق و زندگیم سیاه شد …حسرت به دل مونده بودم یه روز بگم دوست دارم و …جوابش نه مرسی باشه و نه چیز دیگه ای به جز یه منم دوست دارم …نمیدونم شاید توقع بالاییه …ارمان …امیدوارم ٬هیچوقت یا عاشق نشی …یا عشقت شعور عشقو داشته باشه !
ارمان :فکر میکنم شعورشو داشته باشه
ارام:تو عاشق نیستی ارمان
ارمان:نمیتونی منو بفهمی …وسایلتو جمع کن برسونمت .کجا ساکنی هتل؟
ارام:واقعا شعورشو نداری …و تنها سوالی که هیچوقت به جوابش نرسیدم این بود چرا دوست دارم ؟؟؟
ارمان:نظر لطفته واقعا …
ارام:چرا وایسادی؟کاریت ندارم …گفتم که نمیتونم ازت انتقام بگیرم ..
ارمان:ارام من خستم …میخوام بخوابم فردا هم باید برم دنبال سارا
ارام :مسخرشو در نیار دیگه …یعنی حتی نمیخوای بذاری من یه شب بعد این همه وقت تو اتاق خودم بخوابم ؟؟
ارمان:تو گفتی میای که وسایلتو جمع کنی !
ارام:ارمان …لطفا !خواهش میکنم بذار فقط همین امشبو ..
دیگه داشتم احساس خطر میکردم همون موقع عزممو جزم کردم و رفتم تو اتاق .ارام با دیدنم اخماشو تو هم کرد و ارمان اونقدر تعجب کرده بود که حتی نمیتونه حرف بزنه.نگاهمو دوختم به ارام که موهای بلندشو دورش باز کرده بود و مانتوشم دراورده بود و روی زمین و کنار وسایلش و نزدیک به ارمان نشسته بود .ارمانم ایستاده بود و تکیشو داده بود به ارمان .منم اخمامو کردم تو هم و رو به ارام گفتم:((تو اینجا چیکار میکنی؟))
ارام:باید از تو اجازه میگرفتم ؟؟چه هنوز نیومده صاحبخونه شده …این اتاق مال منه اومدم وسایلمو بردارم !
-مال تو ؟؟؟خوب توهم میزنی !برو بیرون و به اون همدست ٬همکار ٬یا هر چی که اسمشو میذاری بگو دیگه این طرفا پیداش نشه !خیلی هم خوشحالم که به اون چیزی که میخواستین نرسیدین!
ارمان با تعجب همچنان نگاه میکرد .
ارام مانتو و شالشو برداشت و بعد از اینکه یه تنه ی جانانه بهم زد گفت:((زنگ میزنم ادرس میدم فردا همشو برام بفرست…))
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود .از پنجره بیرون رفتنشو نگاه کردم و وقتی که درو با شدت بست .حالا نوبت من و ارمانی بود که هنوزم از تعجب نمیدونست باید چیکار کنه …میخواستم اذیتش کنم .از اتاق خارج شدم و رفتم سراغ کمد لباسام که توی اتاقمون بود .تند و تند لباسارو کنار میزدم و هر از گاهی یکیشونو بیرون میکشیدم و مینداختم رو تخت .پشت سرم اومد تو اتاق
ارمان:سارا …من میتونم توضیح بودم …اصلا اونطوری نیست که تو فکر میکنی …من گیج شدم .
بدون توجه بهش رفتم سمت کشو ها و باز هم لباس پشت لباس بیرون کشیدم
ارمان:سارا …نیومده میخوای کجا بری اخه؟
دلم اصلا واسه لحنش کباب بود …
ارمان:بابا به خدا من اصلا باهاش کاری نداشتم.گفت میاد اینجا وسایلشو جمع کنه بعد نشسته داره شر و ور تحویل من میده …به خدا همین امروز از ماموریت برگشتم خواستم بیام دنبالت این نمیدونم از کجا پیداش شد
بازم هیچی بهش نگفتم
ارمان:سارا خوب یه دیقه اروم بگیر گوش کن ..یعنی چی داری لباس جمع میکنی بری….بابا سارا من نمیدونم نیت این عوضیا چی بود …این دختره کینه ایه دیوونس به قصد خراب کردن رابطه ی ما اومده بود اصلا …یه لحظه گوش کن.من اصلا کاری باهاش نداشتم.هی هم بهش میگفتم که خودش دستگیرش شه …بابا اذیت نکن دیگه
دیگه به اندازه ی کافی اذیتش کرده بودم.
برگشتم سمتش با اخم ٬بعد خندیدم و گفتم :((میدونی …با این حرکتت خیلی حال کردم))
با تعجب نگاهم کرد .همه چیزو براش توضیح دادم …زنگ زدن فرشاد و حرفاش و اینکه سعی داشت چجوری پیش من خرابش کنه …لحظه به لحظه عصبانی تر میشد .
ارمان :من میرم جنازه این پسره ی اشغالو تحویل مامان باباش میدم …کثافت لجن به چه حقی اومده بود سراغ تو ؟؟سراغ من اصلا ؟؟اون یکیو از کجا پیدا کرده بود ؟؟؟فردا من اینو نکشم ارمان نیستم …تو واسه چی اصلا رفتی سوار ماشینش شدی؟؟عه عه عه !دختره ی پررو …ببین چه کارا که نمیکنن
-ارمان بهتره که اروم باشی الان اونا انقدر داغونن از این که نتونستن نقشه شونو پیش ببرن که مرگ واسشون چیز خوبیه …اتفاقا بینشون خالی هم نبود .به همم میومدن …دو تا عقده ای !ولش کن اصلا مهم نیست .
ارمان:میدونی…من امشب تو یکی از شاخ ترین رستورانای تهران بودم ولی شام نخوردم !
-منم دم در یکی از شاخ ترین رستورانای تهران بودم و شام نخوردم …
ارمان:میدونی…ساعت ۱۰ شبه …ولی من یه جایی رو سراغ دارم که همیشه بازه اما راش یه کم دوره ..
-کجا؟
ارمان:تو بپوش بقیش با من
-ارمان میشه املتم درست کرد خورداا
ارمان:اگه تخم مرغ داشته باشیم اره ولی اگه نداشته باشیم خوب …میدونی
-من آمادمااا
ارمان:نه نشد …درست بپوش بریم .منم باید درست بپوشم ..مشت بپوش
لباس پوشیدنم مگه مشت بودن داره ؟؟اصلا ادبیات خیلی خاصی داشت پسرم …این دفعه با کمی تاخیر و وسواس تو انتخاب لباس پوشیدم .یه سری پسرا هستن که اسپرت بهشون خیلی بیشتر از کت شلوار میاد …جدای اینکه اگه لنگم تنشون کنن بهشون میاد ولی اصلا اسپرت یه چیز دیگست براشون …ارمانم از اون دست پسرا بود …که خدا نسلشونو حفظ کنه رو زمین الهی.
ارمان:اصلا باید امشبو با عسل رفت ..
-عسل کیه دیگه؟
ارمان:یه عشق قدیمی …
با اخم نگاش کردم …
رفت و از توی پارکینگ ۶۳۰ مورد علاقشو بیرون اورد .با حرص رفتم و در ماشینو باز کردم .سقفو باز کرد .
ارمان:خدایی عشق نیست ؟
-بد نیست
ارمان:بد نیست ؟؟؟فقط بدنیست؟؟؟پسر چطوری میتونی بگی بد نیست ؟؟؟
-ماشین خیلی واسه من مهم نیست …
ارمان:اوووه مگه میشه؟؟؟میشه اینو دید و عاشقش نشد؟؟؟لامصب اصلا یه جوری عشوه میاد …بابا بی سلیقه نباش دیگه
-خوب اره قشنگه ولی خوب ماشینه دیگه …ماشین ماشینه فرقی نداره
ارمان:یعنی برای تو پراید با این هیچ فرقی نداره؟؟
چشم و ابرومو شکل دادم و گفتم:((خوب چــــرا فرق که داره …خیــــــلی فرق نداره ))
ارمان:دیدی …سکوت اختیار کن پس !
ضبطو روشن کرد و صداشو تا ته برد بالا …یکی از اهنگای البوم جدیده ی انریکه بودکه با جنیفر خونده بود خیلی هم اهنگ جو داری بود جون میداد بذاریش فقط بپر بپر کنی(( این اهنگ اسمش فیزیکاله من خودم توصیه میکنم))
-حالا کجا داری میبریمون؟
ارمان:یه جای خوب …هوا دبش ..سرد …شایدم بارونی اصلا …ملس اووف اصلا میبرمت بهشت …
-ببینیم و تعریف کنیم ….
یه ساعتی میشد راه افتاده بودیم و از تهران خارج میشیدم .هوا خیلی سرد شده بود و منم به خودم میپیچیدم .ولی بازم دلم نمیومد بگم سقفو ببنده .
-ارمان دقیقا داریم میریم مسافرت ؟؟
ارمان:چیزی نمونده …ای جونم من اصلا رو زمین نیستم دارم میرم اینجا
-خوب بگو کجاس دیگه اذیت نکن
ارمان:نوچ راه نداره
از شمشک دیزین زد تو چالوس …
-ارمان داریم واسه یه شام میریم شمال؟
ارمان:غر نزن بچه …
هوا واقعا همونجوری بود که میگفت …اما بارون نمیومد .ژاکتمو بیشتر به خودم میچسبوندم .رسیدیم به مغازه های پشت سر هم بین جاده که خیلی صفای خاصی داشتن و همیشه هم باز بودن …از اونور شهر منو کشونده بود اورده بود اینجا …
کنار یه جیگرکی و کبابی خیلی کوچیک زد کنار .
ارمان:و حالا …انتظار ها به پایان میرسد !
از ماشین پیاده شد و سقفو بست و منم دنبالش راه افتادم …ادم میتونست بفهمه نفس کشیدن یعنی چی...
قدم بر میداشت سمت اتاقکی که برای صاحب مغازه بود …روی یکی از تخت های دم در نشستم .تکیه دادم به پشتی که روی تخت بود و از فرط سرما پاهامو تو شکمم جمع کردم .صدای صحبت اقایی میومد که روی حرفش با ارمان بود :((پسر من خیلی خوشحال شدم این وقت شبی پاشدی اومدی اینجا ..ببینم تنهایی ؟؟اون رفیق بی معرفتت باهات نیست ..اصلا شما دوتا یادتون هست یه زمانی اخر هفته ها همیشه کجا بودید ؟؟))
ارمان: من شرمندم به خدا …یهویی گفتم باید هرجور شده پاشم بیام اینجا …راستش کسری که باهام نیست ولی تنها هم نیستم .
اقای نسبتا مسنی بودو کلاه بافتنی با مزه ای سرش گذاشته بود .با تعجب نگاهی به من انداخت .هول شدم بهش سلام کردم .جواب سلاممو همچنان با تعجب داد.
رو کرد به ارمان:ارمان خانم با توان
سرشو انداخت پایین گوششو خاروند و گفت:((بله دیگه …))
صاحب مغازه :چه بی خبر …یعنی تو رفتی قاطی متاهلا و یه شیرینی هم به ما ندادی
ارمان:اقا ابراهیم به خدا سرم این چند وقته شلوغ بود …میشد که اصلا گل ماشین نکنده میومدم اینجا ….نشد خوب من شرمندم …
اقا ابراهیم :دشمنت شرمنده باشه
اومد سمت تختی که روش نشسته بودم و ارمان هم پشتش اومد.
اقا ابراهیم :شما خوبی دخترم ؟سرده اینجا هوا …بذار من برم یه پتو بیارم از تو ..
-نه لازم نیست …درست میشه .
ارمان:یه کم نازک نارنجیه دیگه …اشکال نداره …
جلیقه ی بافتنیشو دراورد و داد بهم .
ارمان :نگیر دورت قشنگ تنت کن این خیلی گرمه..خوبه
-خودت ازینا میپوشی بعد به من میگی نازک نارنجی؟
ارمان:خوب باید تنت میکردی دیگه…توام کم نپوشیدی که
-یه ژاکته همش …
ارمان:تنت کن غر نزن دیگه…
اومد نشست قشنگ کنارم .
ارمان:قشنگ همه اخر هفته ها میومدیم اینجا …دوتایی سه تایی …ده پونزده تایی …فقطم همینجا !اگه میرفتیم جای دیگه اصلا حال نمیداد .یه روز عجیب شد پاتوقمون …میومدیم یهو میدیدی کل دل و قلوه و جیگر و بال مرغا و جوجه ها و همه چیو تخلیه میکردیم …خداییااا …
-ماشالا ..چه خوش خوراک
ارمان:بالاخره …این هیکــــــل …به این سادگیا به این جاها نرسیده
-اون که بله …اسفند دود کن برا خودت پهلوون
ارمان:ما هر وقت میایم اینجا …
بوی اسفند خورد به دماغم همون موقع ..
ارمان:دیدی..اقا ابراهیم برامون اسفند دود میکنه چشم نخوریم …
بالای سرمون اسفندو با خوندن وان یکار میچرخوند.ارمان ازش تشکر کرد و اقا ابراهیم زیر لب برامون ارزوی خوشبختی میکرد…
ارمان:میدونی…دیگه هیچ رفیقی واسم کسری نمیشه …
احساس میکردم تقصیر منه که دوستشو از دست داده …میدونستم به من هیچ ربطی نداره ولی خیلی احساس بدی داشتم .شاید اگه من وارد زندگیشون نمیشدم اینطوری نمیشد …شاید اگه …سرمو انداختم پایین …اما خوب به منم ضربه رسیده بود…منم شکسته شده بودم …اذیت شده بودم …با ناخنای انگشتم ور میرفتم و فکر میکردم …دلم میخواست به جایی برسیم که به نفع هممون باشه …هم من هم کسری هم ارمان …یه جوری بشه که یه پمادی باشه روی سوختگی دلامون …دلم میخواست کسری دوباره با ارمان رفیق باشه …حال منم دوباره خوب شه ..هر طوری که هست فقط خوب شه …ارامش داشته باشم …هرطوری که میخواد باشه .با ارمان یا …
ارمان:چرا ناراحتی عمو فدات ؟
-ناراحت نیستم
ارمان:چرا دیگه
-نه خدایی …داشتم فکر میکردم
ارمان:به چی؟
-به چیزای خوب خوب…
ارمان:مثلا به چی؟؟؟
تا دهن باز کردم حرف بزنم اقا ابراهیم برامون سینی پر از سیخای دل و جیگر و قلوه و بال و …همه چی رو اورد …بوشم وسوسه کننده بود…ازش تشکر کردیم و ارمان خیلی زود دست به کار شد .سیخاش داغ داغ بود.گذاشتم یه کم خنک بشه .خداییش که خیلی ناب بود …همه چیش …تازه ی تازه …با شوخی و خنده سینی پر از سیخ تموم شد…اصلا نفهمیدم ما این غذارو خوردیم یا ریختیم دور !
دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم:((عمو …تشکر ویژه ای دارن دلمون از شما))
ارمان:خواهش میشه دلشون …
سینی رو برداشت و برد داخل مغازه …انقدر چسبید که توی همون رستوران شاخ تو تهرانم بهم نمیچسبید …
اذان صبحو گفتن .ارمان دراز کشیده بود رو تخت و چشماشو بسته بود .نگاهی به دور و برم انداختم .چراغ مغازه ی اقا ابراهیم خاموش شده بود .گوشه ی یکی از تختا یه شیر اب بود .رفتم همونجا وضو گرفتم .از شانسم تو کیفم یه جانماز کوچیک داشتم .شالمو رو سرم سفت کردم و نمازمو خوندم .ارمان داشت نگام میکرد .رفتم سمتش گفتم :((نمیخوای بریم؟))
ارمان:کلید ویلا باهام بود …به خدا میرفتیم شمال
-من هزار تا کارو زندگی دارم چی چی رو بریم شمال
ارمان:چیکار داری اخه؟
-دانشگاه دارما امروز فردام باید برم کلاس نقاشی
ارمان:دانشگاه که بابا ما همینجوریم قبولت داریم …نقاشی هم که دیگه مگه از این بهترم میشه؟
-بله که میشه!پاشو بریم دیگه…هوا هی داره سرد تر میشه سینه پهلو میکنیمااا
ارمان:من هیچیم نمیشه اگه توی سوسول باز دوباره مریض نشی
-پاشو دیگه ارمان بابا این تختا کلا مگه چه قدر روشونه میخوابی روشون خودتم سرما میخوری
ارمان:نیگا کن چه قدر غر میزنه هااا….بابا من بعد مدتها اومدم اینجا ..
اقا ابراهیم با یه سینی چای و کلوچه و نبات اومد پیشمون .کلا ادم دوست داشتنی بود .
بالاخره ارمان راضی شد برگردیم تهران …تو راه یه اهنگ اروم از انریکه گذاشته بود و واسه خودش کلی رفته بود تو فاز …تو جاده اگه باهاش حرف نمیزدی سنگین تر بودی چون محل بهت نمیداد …منم تا خود تهران حرفی بهش نزدم .
خسته و کوفته رسیدیم خونه اما حداقلش این بود که خوش گذشت .لباسشو دراورد و یه شلوارک تنش کرد خودشو پرت کرد تو تخت و گفت :((اخیششش ))
یه جووری گرمایی بود …من یه جوووری سرمایی بودم که اصلا نمیتونی تصور کنی…خیلی اروم رفتم تو تخت و خزیدم زیر پتو …چه قدر دلم برای این تخت و این لحظه و این فضا و اوووف …تنگ شده بود!فکر میکردم …چه قدر خوب شد که فرشاد و ارام تصمیم گرفتن رابطمونو بهم بزنن …حتی اگه دروغم گفته بود من دلم خوش شده بود …وقتی فکر میکردم به وقتی که راجع به عشق بعد از ازدواج حرف میزد …وقتی که مردونه ازم پیش حرفای ارام طرفداری میکرد …دلم میخواست یه اتفاقی بیوفته که بتونم بهش نزدیک تر شم …که این پرده های بینمون برداشته شه …که دوباره بتونم حرف دلمو بهش بزنم …بتونه راحت هرچی میخوادو بهم بگه …بتونم یه کاری کنم نبود کسری رو کمتر حس کنه …من باید میتونستم …باید راه اروم کردنشو پیدا میکردم ...
مثل برق و باد زمان میگذشت و امتحانامون هم شروع شده بود.همش تو اتاق بودم و درس میخوندم .وقت انجام هیچ کاری رو نداشتم .ارمان مدام سر به سرم میذاشت که بابا با دهم قبولی اما اصلا نمیتونستم به ۱۰ فکر کنم .بعضی وقتا انقدر میچپیدم تو اتاق و سرم تو درسا بود که خودمم علاوه بر ارمان همیشه ناراضی از درس خوندن بیش از حدم اعصابم خرد میشد .اون روز هم از صبح ساعت ۶ تا خود غروب نشسته بودم تو اتاق و مدام فرمول مینوشتم و حفظ میکردم و درس میخوندم .اومد دم در اتاق در زد.داد زدم :(نیا تو دارم درس میخونم))ارمان:غلط کردی تو اتاق خودمم نمیتونم بیام ؟؟؟-تمرکزم بهم میریزه چی میخوای میدم بهت ارمان:سارا میزنم لهت میکنما …دوهفتس زندگی رو از ما گرفتی-من با تو چیکار دارم من دارم درسمو میخونم ارمان:بابا اعصابم خرد شد همش چپیدی تو اون اتاق بدبخت انقدر میخونی نمره چشت میره بالا زیر چشت گود میوفته پوست صورتت میوفته …ایی خلاصه کلی زشت میشی -ارمان چرت و پرت نگو چی میخوای؟ارمان:نمیای بیرون نه ؟-باید بخونمارمان:نمیای بیرون-نیام چیکار میکنی؟ارمان:تا خود پس فردا دروقفل میکنم بعدشم دیگه نمیذارم بری دانشگاه …میای بیرون یا نه ؟-اینکارو نمیکنیارمان:من کله شق تر از این حرفام میای بیرون یا نه ؟؟-ارمان از استرس میمیرم ارمان:تا ۳ میشمرم ۱ !-ارمان توروخدا فقط یه ساعت دیگهارمان: ۲ !از رو تخت پایین پریدم و خودمو رسوندم دم در ارمان :۳ !همون لحظه درو باز کردم .با باز شدن در و دیدنم چند قدمی به عقب برداشت و از بالا تا پایینمو نگاه کرد ارمان:نگاش کن دختره ی هپلی چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی؟همه درس میخونن توام درس میخونی واسه من …نیگا کن موهاشو …سارا عین ارواح شدی!به جون خودم …-چرت و پرت نگو هیچم شکل ارواح نشدم !اومد از پشت شونمو گرفت و با خودش فرستادم تو اتاق روبه روی اینه قدی تو اتاقش نگهم داشت .هنوز داشتم غرغر میکردم که واسه چی انقدر سفت شونه های منو میگیری که چشمم خورد به قیافه ی واقعا شبیه ارواحم !موهام فرش ریز تر شده بود و پف هم کرده بود .پوست صورتمم از همیشه سفید تر شده بود .چشمام رو به خماری میرفت و لبم بیشتر از همیشه باد کرده بود .روی تیشرت گشادم یه ژاکت گل و گشاد تر و بلند تر پوشیده بودم و یه شلوار گرمکن که به زور بند میموند و باید با کلی تقلا نگهش میداشتم …دستمو گرفتم به تیشرتم و کشیدمش عقب .در برابر ارمان واقعا احساس کوتوله بودن بهم دست میداد .بهش غر زدم :((یعنی چی که تو انقدر بالایی؟))زانوهاشو خم کرد چونشو گذاشت رو سرم گفت :((مقبول واقع شد ؟؟))-اره !والا …اصلا تو کادر جا نمیشی ..ارمان:بحثو عوض نکن .الان نظرت راجع به رخت چیه ؟-نظر خاصی ندارم دستشو برد لای موهام گفت :((نه خدایی؟))-خب …یه کم خوب نیسارمان:فقط یه کم؟-اقا نامرد نباش …بدم نیست .فقط یه کم شلختس ارمان:به خدا امتحانا ارزششو نداره !-من میخوام خانم دکتر داروساز شم…بایدم همینقدر بخونم .ارمان:اره برو خانم دکتر داروساز از قیافه افتاده شو که هیچکس نیاد سراغ کارو کاسبیت !-خیله خب حالا توام هی بگو !من خیلیم قشنگم فقط الان یه کم هپلی شدم .الان برم حموم برگردم یه کم به خودم برسم حل میشه!ارمان:والا ما که ندیدیم-چشتو بگیره کلا من دوهفتس دارم درس میخونم این شکلی شدمارمان:حالا که من این برمیدارم …میمونه پیشم ببینم چیکار میخوای بکنی دیگه!دوروزه فقط داری همین یه جزوه رو میخونی -کجا بر میداری ؟ارمان …نکن توورخدا هنوز دور…ارماآآن!ارمان:بذار ببینم …چه خطی …بابا سلیقه …از این دختراهم نبود تو دانشگامون بریم ازشون جزوه بگیریم …زیر لب گفتم:((خداروشکر که نبود!))ارمان: عه اینم که منم …تو چرا نرفتی هنر خوب؟نه البته خوبه که نرفتی یه جوری میشدی ….چه حالی میده همه جا منمیاد نقاشی هایی که از چهرش کشیده بودم و اسمش که تو تک تک صفحه ها بود افتادم .جیغ زدم :((ارمان اونو بدش به من !))ارمان:میخواستم بندازمش دور دیدم نههه اصصلا !!!اینو باید قاب طلا گرفت بابا …رفتم سمتش جزوه رو ازش بگیرم که هی دستشو میبرد بالا .حتی چندباری پریدم ولی بازم نتیجه نداد .قدش خیلی بلند بود .گوشه ی لباسشو گرفتم گفتم:((ارمان توروخدا بدش …توروخدا))ارمان:نه الان خدایی داری با چه امیدی انقدر خودتو اذیت میکنی ؟؟برو بچه …برو جوجه …برو به کارت برس بدو ببینم !وقتی دیدم واقعا نتیجه ای نمیده همچنان با غر غر رفتم حموم و بعد یک ساعت و نیم که یه جوری با خودم تا کردم که به نظر میومد پوست انداخته باشم ٬بیرون اومدم .خبری از ارمان نبود .شونه ای بالا انداختم و رفتم تو اتاق .از ترس اینکه سرما بخورم سریع السیر لباسامو دراوردم و تن کردم .یه بافتنی بلند قهوه ای تا پایین زانوم و جورابای بافتنی بلند کرم .موهامو با حوله اول حسابی چلوندم و بعد یه حوله ی خشک دورشون پیچیدم .وقتی مو خیلی خیسه نباید سشوار کشید یا شونه کرد .((خدایی میگم!))واسه رنگ و رو دادن به صورت محوم ٬کمی ارایش کردم…لپام گل انداخته بود و باز شده بودم همون دختر تازه از شالیزارای شمال برگشته …چیزی به اتمام امتحانای ما و تموم شدن ماه بهمن نمونده بود .تقویم روی میز توی اتاقو برداشتم و از پله ها رفتم پایین ببینم ارمان کجا رفته .روی کاناپه خوابیده بود .این بشر هرموقع حوصلش سر میرفت میخوابید رو کاناپه .متوجه روشن و خاموش شدن گوشیش که گذاشته بود سینش شدم .رفتم و گوشیشو نگاهی انداختم .با فاصله گرفتن ازکاناپه گوشیشو جواب دادم .-الو سلام-الو …سلام شرمنده من فکر کنم اشتباه گرفتم -نه خیر اشتباه نگرفتین من فکر کنم …با ارمان کار داشتین ؟-بله …ببخشید شما خانومشین ؟-بله …ارمان راستش خوابه -عه ؟ببخشید مزاحم شدم فقط بیدار شد بهش بگین با من تماس بگیره حتما-چشم …خداحافظ با تعجب گوشی رو گذاشتم رو اپن و نگاهی به اشپزخونه انداختم که خیلی وقت بود رو هوا بود .ظرفای کثیف روی هم تلمبار شده بودن .کنار سطل اشغال دوتا کیسه ی اشغال دیگه هم بود که بیشترش ظرفای غذاهای بیرونی بود که علاوه بر خودم ارمان بیچاره هم میخورد .تو یخچال میوه ها و غذاهای مونده بو راه انداخته بودن و خلاصه وضعیت تاسف باری بود .این تازه اشپزخونه بود ….بقیه جاهارم نگم بهتره .خدایی من تو این مدت هرکاریم میکردم تو اتاق بود بعدم جمع میکردم .حالا به جز اشپزخونه ….یه روز این خونه رو نمیشد با ارمان تنها گذاشت .تا جایی که میشد بیشتر ظرفا رو تو ماشین جا دادم و زحمت بقیشم خودم کشیدم .سطل و کیسه های اشغال رو هم بردم گذاشتم دم در .تو یخچال و فریزر دنبال مواد غذایی میگشتم ولی لامصب خیلی خالی بود .یه جمع و جور اساسی خونه چیزی حدود ۲ ساعت طول کشید و موهامم بین تر و خشک شده بود .هنوز ارمان تو خواب خوش به سر میبرد …موهامو شونه کردم و بافت کج انداختم رو شونم .اخیـــش ادم حال میاد قیافش درست میشه بعد هپلی بودن …فقط مشکل این بود که غذا نداشتیم و دیگه حالم از هر چی غذای بیرون بود داشت بهم میخورد .نگاه دوباره ای به ارمان انداختم که هنوز عین پسربچه ها اروم و مظلوم خوابیده بود …شاید تنها جایی که میشد بهش جایزه ی اخلاق داد موقع خواب بود .با شیطنت بهش نزدیک شدم .بالا سرش خیمه زدم .اول خیلی اروم صداش زدم …حتی یه تکونم به خودش نداد .بعد شروع کردم به تکون دادنش بازم به صورت اروم ….اما انگار نه انگار .با دیدن بافته ی موهام فکر شیطانی تری به ذهنم رسید .سر موهامو گرفتم جلوی بینیش و تکون دادم .کلافه سرشو این طرف و اون طرف میکرد .گوشه ی لبمو به دندون گرفتم و دوباره به کارم ادامه دادم .این دفعه دستشو اورد تا این مزاحمو از جلوی بینیش دور کنه …اما بازم بیدار نشد …سر موهامو روی تمام صورت و لب و بینی رو روی پلکاش تکون دادم .یگه عصبی شد و چشاشو باز کرد…-پاشو دیگه…چه قدر میخوابی تو !ارمان:نکن …-پاشو پاشو باید پاشیییی پاشو ببینم ارمان:سارا …نکن -نه نه اصصلا نمیشه نمیذارم بخوابی پاشووووارمان:سارا دارم با زبون خوش بهت میگم نکن !-خوب پاشو دیگه حوصلم سر رفت …اصلا موهامو میکنم تو دماغت !ایندفعه با صدای بلندتری گفت:((کرم نریز دیگه بچه !پاشم چیکار کنم؟؟؟ها؟بذار بخوابم دو دیقه !))اعصابمو خرد کرد .با چشمای به خون نشسته نگاهش کردم…دستشو محکم زد به پیشونیش و تو یه حرکت سریع نشست رو کاناپه .با غرغر دستشو برد لای موهایش و گفت:((خوب اخه من الان …))با افتادن نگاهش بهم حرفشو قطع کرد .ارمان:به به …چه عجب …قیافه خانوم بازشده ….فقط یه جوری به ما اخم کرده انگار خون باباشو طلب داره …به به چه خونه ای …چه خانومی …خو زودتر میگفتی .بعدم بچه تو بلد نیستی درست ادمو بیدار کنی؟؟؟موهاتو میکنی تو دماغ ادم ؟؟- به من انقدرنگو بچه هااارمان:خوب حالا توام !دو هفتس نیس حالام که اومده اینطوریه …همه زن میگیرن ماهم گرفتیم!-سه ساعته گرفتی خوابیدی .بعدم خیلی اروم و با نازو نوازش صدات زدم اصلا نشنیدی …انگار نه انگااار …همون باید اینطوری بیدارت کرد !ارمان:سارا -هوم ؟ارمان:هوم چیه درست حرف بزن ببینم !دوباره امتحان میکنیم…سارا؟-بله؟ارمان:بازم نشد …دوباره میریم …سارا؟-تو درست صدا بزن درستم بشنو!ارمان: اهان …خوب باز دوباره میریم ….سارا جااان؟؟-جااااانم؟؟؟ارمان:من گشنمه !-واسه همین بیدارت کردم …ارمان:که زنگ بزنم رستوران ؟؟؟عمرا یعنی حرفشم نزن -نه نه نه !واسه اینکه پاشی بری یه کم مواد غذایی بگیری یخچال خالی خالیه …یه لیست نوشتم پاشو برو اینو بگیر …بعد بیا خونه …یه چیز خوشمزه درست کنم بخوریم …پسرم لاغر شده …پاشو افرین !ارمان:یعنی راه دیگه ای نیس ؟؟حتما باید پاشم ؟؟-نه …میتونی پول بدی برم بگیرم!ارمان :دیگه چی؟دست منو بگیر بلندم کن !بلند شدم با خنده دستشو گرفتم :((علی بگو مامان پاشو افرین پسرم ))ارمان یا علی گفت و بلند شد …باید سرمو بالا میگرفتم نگاهش کنم …ارمان:لیستت کو مامان؟-رو اپنهارمان:چی میخوای درست کنی حالا ؟-چی دوس داری ؟ارمان:زرشک پلو با مرغ-چشم !شما برو بگیر ارمان:چشم!شما برنجشو بذار شکلکی براش دراوردم و رفتم تو اشپزخونه .پنج دقیقه ای حاضر شد و رفت بیرون .کارای اولیه ی غذارو کردم و منتظر نشستم روی اپن تا برگرده…ده دیقه ای همونجا نشسته بودم اما خبری ازش نشد …نگاهم افتاد به اتاق کارش …انواع و اقسام فکرا تو سرم غلت میخوردن …در نهایت از روی اپن پایین پریدم و رفتم تو اتاق کارش .دستی روی پیانوش کشیدم و صداشو دراوردم .نگاهی به دور و اطراف اتاق انداختم .نشستم پشت میزش و کشوهارو باز کردم اما فقط پر کاغذای جور واجور بود .رفتم سراغ کمدش .تو همه جای خونه یه کمد لباس داشت .نشستم روی زمین و کشوهای پایین کمدو باز کردم .دنبال یه چیزی بودم که از گذشته باشه …یه عکس …نوشته…یا شاید با درصد کم …دفتر خاطره !کشوی اولو زیر و رو کردم اما هیچ چیز به درد بخوری پیدا نمیشد .رفتم سراغ کشوی دوم …بالاخره یه البوم عکس پیدا کردم .با خوشحالی هر چه تمام تر بازش کردم و نشستم به دیدنش …اول عکسای قدیمی خودش بود .وقتایی که تازه سیبیلاش درومده بود و قیافه ی خنده داری داشت .عکسای بعدی ٬عکسای خانوادگیشون بود .ارمان ترکیبی بود از پدر و مادرش .برعکس خواهرش که کاملا به مادرشون رفته بود .حالت صورت و جذبه ی پدرش درست مثل همین الان ارمان بود فقط چشم و ابرو مشکیش .قیافه ی خواهرش برام خیلی اشنا بود …اشنا تر از اون چیزی که بخوای فکرشو بکنی …هرچی نگاه کردم به نتیجه ای نرسیدم .دوباره البومو ورق زدم .دنبال عکس امروزی تری از خواهرش بودم که بتونم بفهمم این شباهت ممکنه درست باشه یا نه …رسیدم به عکسی که خانوادشون کنار یه زن و مرد دیگه ایستاده بودن .باور نکردنی بود …اما شده بود !زنی که کنار همسرش و مادر ارمان وایساده بود ٬بار دار بود و نگاه خیلی مهربونی داشت …و چشمای سبز نافذ …با دیدن دوباره مادرم نمیدونستم بایدتعجب کنم از این ارتباط و یا دوباره از دلتنگیش گریه کنم …من …یعنی من از بچگی …ارمان یه پسربچه ی ۴ ٬ ۵ ساله بود و کنار خواهرش با نیشی بازسرشو گذاشته بود روی شکم مامان من … یعنی ارمان مامان بابای منو میشناخته ؟؟منم …یعنی…اگه حتی نمیدونست هم ..وقتی اومد سر قبرشون …خدایا …این چه بازی بود که توش گیر افتادم ؟؟صدای زنگ در باعث شد به خودم بیام .سریع هرچی که تو کشو بود رو برگردوندم سر جاش در کمدشو بستم و خودمو با سرعت رسوندم به ایفون و درو زدم .هنوزم اشفته بودم ولی سعی کردم عادی جلوه بدم .اونقدر دستش پر بود که نمیتونست با دستش درو باز کنه .درو باز کردم و رفتم کنار که بیاد تو .دو سه تا کیسه ی میوه رواز دستش گرفتم و گذاشتم روی اپن .ارمان:مامان از پا افتاد پسرت …دیگه خدارو شکر یخچال خانم پر میشه دیگه؟فقط یه لبخند بهش زدم …امیدوار بودم متوجه گرفتگی حالم نشه …حس یه مهره ی سوخته ی شطرنجو داشتم …هیچی نمیفهمیدم و فقط فکر میکردم .اخرش هم فقط این میشد که ارمان قطعا از قبل منو میشناخته !منو میشناخت و مجبورم کرد تو خونش کار کنم؟؟؟مجبور که نه …یعنی …نمیتونست بهم کمک کنه ؟؟؟منو میشناخت و انقدر اذیتم کرد ؟؟؟شاید به خاطر این بود که نقش بدی تو زندگیش داشتم …شاید مادر پدرم …نه نه !اونا هرگز ادمایی نیستن که کسی بخواد ازشون خاطره ی بدی داشته باشه …ولی شاید …ارمان:تو خوبی؟؟قرار بود غذا بدی بهمونابدون اینکه چیزی بهش بگم شروع کردم به درست کردن مرغ .اومده بود تو اشپزخونه و تو دست و پای من میچرخید .یه امشب که نباید جلوی چشم من باشه که من سوتی ندم همش بود !نمیخواستم بهش بگم که اون عکسو دیدم .خوشحال بودم که اگه بازی هم توی کار باشه من یه قدم جلو افتادم …میخواستم هیچی نگم ببینم میخواد به کجا برسه …ولی بازم توی مغزم یه جاییش مجهول مونده بود…یه جا که نه خیلی جاهاش مجهول مونده بود …حالا هی تو اشپزخونه میرفت …میومد …میرفت …میومد !اخرش عصبی شدم برگشتم بهش توپیدم :((ارمان چی میخوای تو اشپزخونه؟؟؟میخوای تو وایسا درست کن من برم بشینم !))دستشو برد لابه لای موهاش گفت :((خوب اخه …حوصلم سر میره تو هال !))-اهان راستی !خواب بودی یکی از دوستات زنگ زد کارت داشت .ارمان:بعدا بهش زنگ میزنم .-الان اینجا وایسی حوصلت میاد سر جاش؟؟همینطوری هی بری بیای؟؟ارمان:میگی چیکار کنم؟؟فکری به سرم زد با لبخند نصفه ای گفتم:((بیا کمک مامان وایسا ..امم مثلا سالاد درست کن!))ارمان:من ؟؟؟برو بابا-چیه شازده ؟؟افت داره واست؟ارمان:بلد نیستم-سالادم بلد نیستی درست کنی؟ارمان:من میرم تلویزیون میبینم !-واقعا که !کارای غذارو کردم و فقط باید میذاشتم تا اب مرغ تموم شه …هنوز تو حال و هوای اون عکس بودم …دلم نمیخواست باور کنم ارمان تو تمام لحظه های زندگیش اون چیزی نیست که نشون میده …اما از طرفی دلم نمیخواست دوباره گول بخورم .دل و دماغ دیدنشو نداشتم …((شاعر که خودم باشم در اینجا میفرماید که :گشنه ست ولی غذای داغش نه ٬نیست …گل هست ولی غنچه و باغش نه ٬نیست خسته ست نشسته و رمق نیست چرا ؟او هست ولی دل و دماغش ..نه !نیست … دیگه گفتم به فضا میخوره گفته باشیم دیگه :دی ))نشستم روی یکی از صندلی های اشپزخونه.دیدم که از جلوی تلویزیون پاشد و رفت توی اتاق کارش .داشتم سکته میکردم …خدا خدا میکردم نفهمه رفتم تو اتاقش .بعد از چند لحظه با اخم متفکرانه ای از تو اتاق بیرون اومد و گفت:((سارا ؟))-چی شده ؟ارمان:چیزی نشده که …میگم دوستم نگفت چیکار داره ؟-نه !چرا باید به من بگه ؟؟؟ارمان:نمیدونم گفتم شاید …خوب هیچی…!دوباره برگشت توی اتاقش …ای خدا جونم نفهمه …فقط نفهمه …دوباره از توی اتاق صدازد …ارمان:سارا راستی !-بله ؟؟؟ارمان:میگم دستت درد نکنه ها …فقط یه ست لباس واسه من اماده میذاری؟؟-چشم !امر دیگه؟ارمان:بابا چه قدر نا مهربون …بعد دو هفته…پریدم وسط حرفش و گفتم:((بلـــــــه !ببخشید که دو هفته داشتم وظیفمو انجام میدادم درسمو میخوندم از کارای شما اقا پسر کوچولو غافل موندم !من واقعا شرمنده ام !حالا هییی بگو!))ارمان:سارا عصبی شدیا…پیر میشی زشت میشیااازیر لب و طوری که فقط خودم بشنوم گفتم:((حضرت ایوبم با تو بود بهتر از این نمیشد وضعش !))زیر قابلمه رو خاموش کردم و ده دقیقه ی بعد غذا و بقیه ی مخلفاتش اماده سر میز بود .خودمم دلم برای اشپزی و حتی دستپخت خودم تنگ شده بود !ارمانو صدا زدم و عین بچه ها با ((اخخخجووون)) گفتن اومد سر میز !-بمیرم برات …سخت بهت گذشته ها !من نبودم چیکار میکردی؟ارمان:میدونی …من با امتحانات کار ندارم …این یه دونه که بد جوور بیسته!لبخندی زدم و نصف کف گیر برای خودمم غذا کشیدم .دیگه اشتها نداشتم …با غذام بازی بازی میکردم و هنوز همون نصف کف گیرم تموم نشده بود که ارمان بشقاب دومشو هم پر کرد .خیلی فکرم اشفته بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم .صدای گوشی ارمان بلند شد …نگاهی بهش انداخت .-ولش کن هرکی هست بعدا زنگ میزنه دیگه!ارمان:نه همون ….کار واجب داره که زنگ زده گوشیشو جواب داد …ارمان:الو سلام پویا …چطوری؟هوم ؟؟خوب …خوب اره اره !جدی میگی؟؟؟یه لحظه قیافش انچنان متعجب و در عین حال شاد شده بود که انگار تو قرعه کشی سفر به دور دنیا برنده شده …ارمان:یه لحظه وایساصندلی شو داد عقب و از پشت میز بلند شد و رفت تو اتاق کارش .این کارش خیلی حرصیم کرد .یعنی چی شده بود که نمیخواست من بفهمم؟؟لابد کاری بوده دیگه …خوب من که از کاراشون سر در نمیاوردم …واسه چی پاشد رفت تو اتاق؟؟اونقدر بهم بر خورد و اعصابم خرد شد که ظرف غذای خودم و کاسه ماست جلومو برداشتم گذاشتم تو سینک ظرفشویی و خودم رفتم بالا .یه بیست دیقه ای معلوم بود داره هنوز با اون دوستش حرف میزنه .این دوستاش اصلا مراعات میدونن یعنی چی ساعت ۱۱ شب زنگ میزنن؟؟؟بالاخره صداش از پایین درومد ارمان:سارا …عه کجا رفتی؟ترجیح دادم جوابشو ندم .بعد از یه ربع خودش اومدبالا .ارمان:کجا رفتی؟-سوال منم هست !دیگه هیچی نگفت و بعد از عوض کردن رخت و لباسش رو تخت دراز کشید .تازه یادم افتاد براش لباس کنار نذاشتم .با اینکه اصلا دل خوشی ازش نداشتم از تخت بلند شدم ٬چراغ کوچیک گوشه ی اتاقو روشن کردم و لباساشو برداشتم با خودم ببرم پایین اتو کنم .اونقدر خوابم میومد که چشمامو به سختی نگه داشته بودم لباسای عزیز و جلیقه ی عزیز ترشو نسوزونم .لباساشو اویزون کردم به جا لباسی ٬ظرفای غذا که حتی به خودش زحمت نداده بود بذارتشون تو اشپزخونه رو جمع کردم و دوباره برگشتم بالا .به نظرم میومد که باید خواب باشه .اما اینطور نبود.ارمان: دستت درد نکنه …هم بابت غذا هم لباسا -نوش جون بابت غذا ٬خواهش میکنم بابت لباسا !هیچی نگفت و منم سر به بالین نذاشته …بیهوش شدم .***تمام مدت فکرم شده بود ارتباط مامان بابام و حتی خودم با ارمان و اینکه دوستش اونروز چی بهش گفت …موقع امتحانا هم به سختی حواس خودمو جمع میکردم .اون روز استاد شفیق ٬که یکی از استادای خانم گل روزگار بود من و چند تا دیگه از دانشجوها رو جمع کرد و ازمون یه پژوهش و پروژه ی خیلی سخت خواست که در عوض اگه خوب و راضی کننده از اب در میومد اونقدر تشویقش خوب بود که سختگی که از اون پژوهش باقی میمونه کامل از تنمون بیرون بره .بینشون فقط من ترم اولی بودم و بقیه ترمای بالاتر بودن .از اون تشویق بزرگ حرفی نزد و فقط موضوع و مطالب دیگه ی راجع به پروژه رو گفت .خیلی خوشحال بودم که فقط من از بین دانشجوهای ترم اول انتخاب شدم .فکر پروژه باعث شد کمی از فکر ارتباط مادر و پدرم با ارمان و این حرف ها بیرون بیام .اما نسبت به تلفن های دوست ارمان لحظه به لحظه مشکوک تر میشدم …بهش گفته بودم باید بعضی روزا بیشتر دانشگاه بمونم و مخالفتی نکرده بود .اون روز که برگشتم خونه کفشاش جلوی در بود اما خودش نبود.دنبالش تو کل خونه گشتم …در بالکن اتاق باز بود و صدای حرف زدن ارمان با تلفن میومد .به ارومی رفتم پشت دیوار و دوباره فالگوش وایسادم …کار خوبی نبود اما بعضی وقتا واقعا به درد میخورد .صداش خیلی شاد و خوشحال بود…ارمان:خدایی؟؟حالا چجوری پیداش کردین؟؟؟یعنی …خب پس چرا الان گفتن ؟؟حالا پوریا چه شکلی هست ؟؟تو دیدیش؟؟اه حیف شد …پسر اصلا نمیتونم صبر کنم …خیلی دوست دارم زودتر ببینمش …کی؟هنوز باهاش حرف نزدن ؟؟؟اهه یعنی چی ؟؟پوریا …میگم که …پس سارا چی؟؟؟مدام داشتم گنگ و پیچیده تر میشدم …چی رو میخواست ببینه ….یا میشد گفت کی رو میخواست ببینه ؟؟؟داشت از بالکن میومد بیرون که سریع بلند شدم و جلوش ایستادم ارمان:یه لحظه گوشی…سلام …تو کی اومدی؟-سلام ..همین الان رسیدم .ارمان:خوب چرا نمیری لباستو عوض کنی …خیلی وقته اینجایی؟؟با چشمای تنگ شده و مرموز نگاهم کرد .- نه !میگم که همین الان رسیدم ارمان:اهان ….الو پوریا …خیله خوب پس فعلا تمومه ؟؟باشه باشه دستت درد نکنه …خدافظ گوشیشو قطع کرد و بدون توجه اضافی به من از اتاق بیرون رفت …چند روز اخیر خیلی با گوشیش حرف میزد و به منم بی اهمیت شده بود …دلم خیلی میخواست بدونم با این پوریای لعنتی راجع به کی حرف میزنن …اصلا خود این پوریا کیه ؟؟امتحانا که تموم شد بیشتر باید روی پروژه کار میکردیم .تعطیلی خیلی کمی داشتیم و از اینکه سرم گرم میشه و مجبور نیستم مدام به اسرار پنهان ارمان فکر کنم خوشحال بودم .استاد شفیق ازم راضی بود و تشویقم میکرد .وضعیت راضی کننده ای بود .موقع برگشت به خونه گوشیم زنگ خورد .شمارشو نمیشناختم …با اکراه گوشی رو جواب دادم .-الو ؟-الو سلام …خانم صداقت؟-بله …خودم هستم بفرمایید-خوبی سارا جان؟-بله ممنون ..ببخشید شما ؟؟-حقیقتش …راستش …عزیزم من یکی از دوستای مامان هستم …خدای من ..بعد این همه سال دوست مامان از کجا پیداش شده و شماره ی منو گیر اورده ؟؟؟-من …شمارو میشناسم ؟؟؟-نه …تو خیلی کوچولو بودی وقتی من دیدمت !-یعنی ….من تاحالا فامیلی شمارو هم نشنیدم ؟؟اسمتونو ؟؟-فکر نکنم …من سانازم ….یکی از دوستای صمیمی مادر خدا بیامرزت بودم .تو دیگه الان باید ۱۹ یا بیست سالت باشه درست میگم؟؟-بله …شما منو چجوری پیدا کردین ؟؟؟ساناز:به سختی …جدا که به سختی!-اهان …بعد …من میتونم الان کمکتون کنم؟ساناز :راستش …مامان و حتی بابات خیلی دوست داشتن یه …ببین من الان از اینجا نمیتونم بهت بگم…باید حتما ببینمت …-اخه …ساناز :لطفا !-خب ..کجا؟؟ساناز :ادرسشو برات اس ام اس میکنم…-فقط ….کی؟؟ساناز:همین فردا!-فردا؟؟؟ساناز:نمیتونی؟؟؟-چرا…فقط یه کم …هیچی باشه میام ساناز:مرسی عزیزم خیلی دوست دارم زودتر ببینمت خدافظ !-خدافظ با تعجب به صفحه ی گوشیم خیره شدم و بعد دوباره راهمو پیش گرفتم .اتفاقای عجیب پشت سر هم داشتن میومدن …ارمان بازم بااین پوریا خیلی حرف میزد ولی اون شب دیگه خیلی خیلی خوشحال بود و رو پاهاش بند نبود .بعد از تموم شدن موقتی تلفنش با طعنه بهش گفتم:((خوبه اقا ….شادی هاتونو با ما قسمت نمیکنین؟؟؟موقع دردو دلا باید باشیم؟؟))ارمان بدتر از من گفت:((چشم دیدن شادی منم نداری؟؟؟نیومده بهم؟؟))با دهن باز بهش نگاه کردم…این چش شده بود ؟؟؟باز دوباره برگشته بود به دوران سگیش یعنی ؟؟؟با دلخوری میز غذاخوری رو جمع کردم و ظرفاشو شستم .از تو هال گفت :((قبول کن لحن خودت خیلی بد بود !حالا ناراحت نباش …))حتی نمیکردبگه ببخشید ….عجیب بعضی وقتا رو اعصاب میشد.ارمان:حالا یعنی …حتی نمیشه واقعا زحمت بکشی و یه ست دیگه لباس واسم کنار بذاری؟با عصبانیت هر چه تمام تر گفتم:((نه چه اشکالی داره!کلفت گیر اوردی دیگه!بشور و بساب و لباس اماده کن و حرف بشنو و صم بکم هیچیم نگو!))ارمان:حیف که دلم نمیخواد روزای به این خوبیمو بابت رفتارا و حرفای چرت تو خراب کنم !واقعا حیف !با نفرت بهش نگاه انداختم و پیشبند ظرفشویی رو پرت کردم گوشه ی اشپزخونه .از تو کمد اتاق کارش یه ست دیگه لباس اماده کردم و به اتاق خودمونم نرفتم …برگشتم اتاق قبلیم یا به روایتی اتاق ارام که هیچوقت زنگ نزد وسایلشو ببره یا براش بفرستیم .دلم خیلی گرفته بود …حتی یه سراغ نگرفت ببینه کجا خوابیدم …بعضی وقتا خیلی نامرد و بی معرفت میشد …دلم خیلی میخواست بدونم دلیل این خوشحالیاش چیه که فقط میخواد من نباشم؟؟ساناز ادرسو برام اس ام اس کرده بود و گفته بود خوشحال میشه اگه ساعت ۳ برم پیشش …فردا کار خاصی نداشتم و باید تا ساعت ۳ با حرص خوردن سرمیکردم .نمیدونم ارمان چیزی فهمیده بود و یا مشکوک شده بود که در اتاق کارشو صبح قفل کرده بود ….هر چی فحش از دهنم در اومد تو دل بهش گفتم .ساعت دو نیم ٬اماده سوار تاکسی شدم .چون بار اول بود که دوست مامان میخواست منو ببینه تیپی زده بودم که هرطور شده مورد پسند واقع شم …خونشون تو یکی از پس کوچه های پاسداران بود و از اون خونه ها که با دل ادم بازی میکنن …کل بالکن و نمای ساختمون گلدونای کوچیک و قشنگ بودن .زنگ خونه رو فشار دادم و وارد شدم …با رویی باز ازم استقبال کرد و بغلم کرد .اگه مامانم زنده بود …حتما باید میشد هم سن این خانوم …چهره ی زیبایی نداشت اما با نمک بود و به دل میشست .باهاش سلام علیک کردم و دعوت کرد که توی پذیرایی مجزای خونه بنشینم .با سینی چایی وارد پذیرایی شد ساناز:((خدای بزرگم …تو چه قدر شبیه مامانتی …خود خودشی …سارا میدونی چه قدر دلم میخواست ببینمت ؟؟؟نمیدونی که …نمیدونی وقتی فهمیدم تو زنده موندی چه قدر خوشحال شدم و برای دیدنت چه کارا که نکردم .اصلا معجزه بود زنده موندنت …خدای من بزنم به تخته چه قدرم خوشگلی تو …))-مرسی لطف دارین …ساناز:ولی خوب کم حرفی …البته …شاید به خاطر اینه که هنوز منو خیلی خوب نمیشناسی …راستش منو مامانت توی محل کار با هم اشنا شدیم …به نظرم فرشته ی روی زمین بود…من بنا به دلایلی باید میرفتم هامبورگ و مامانت باید میموند.اخرین باری که دیدمت تازه دندون دراورده بودی …خدای من !!خلاصه یه یه ساعتی از همین حرفا زد و کلی خاطره از مامانم برام تعریف کرد و یه البوم عکسم از خودشون بهم نشون داد…میگفت خیلی داغون شده وقتی فهمیده ما خونوادگی تصادف کردیم اما هیچکس بهش نگفته که من زنده موندم .ساناز:ببخشید فکر کنم خیلی حرف زدم نه ؟؟؟شرمندتم -دشمنتون شرمنده ساناز:خب …یکمی هم تو ازخودت بگو …دانشجویی دیگه؟-بله …ساناز:خوب چی میخونی کجا میخونی؟-داروشهید بهشتیساناز:واقعا ؟؟؟این که عالیه بهت تبریک میگم ..افرین …واقعا افرین -ممنون.حلقمو دستم نکرده بودم و دلمم نمیخواست باهاش راجع به اینکه ازدواج کردم حرفی بزنم …نمیدونم چرا ولی خوب دلم نمیخواست دیگه!خودشو کشت تا اصل مطلبو بهم بگه ولی اخرش گفت !ساناز:راستش …سارا جانم …تو خیلی چیزا رو نمیدونی …یعنی …مامان بابات از ما حتی قبل از مرگشونم فاصله گرفتن …یعنی من چون میخواستم برم مسافرت و حتما باید با مامانت خدافظی میکردم به سختی ادرستونو گیر اوردم و اومدم و تونستم ببینمت …مامانت تورو حامله بود که از ما یهویی فاصله گرفتن …هیچکدوم نفهمیدیم چرا …این مایی که ازش حرف میزنم یعنی اینکه ما چند تا خانواده ی همکار بودیم که همو میشناختیم و با هم ارتباط بیرون کاری هم داشتیم …من نمیدونم تو میدونی یا اصلا قراره بدونی که پدرت فامیلیتونو عوض کرده بود …با تعجب بهش نگاه کردم :((منظورتون …چیه؟؟))ساناز:ببین عزیزم اصلا پیچیدش نکن منم پیچیدش نمیکنم …نگاه کن …پدرت قبل از به دنیا اومدن تو فامیلیشو عوض کرد …قبلش چیز دیگه ای بود .-اخه برای چی؟ساناز:ما هم هیچوقت نفهمیدیم !مامان و بابای تو بیشتر از همه ی ما با یکی از این خانواده ها ارتباط داشتن …که مرگ پدر اون خانواده با تصادف شما تو یه زمان بود…اما …یعنی نمیدونم اینا با هم ربطی داشتن یا نه .شما چیزی حدود ۸سال با همه ی ما کاملا قطع ارتباط کرده بودین …حتی نمیدونستیم دقیق خونتون کجاست .فکر میکردیم پدرت از بابت تو نگرانه …دیگه حتی توی محل کار هم پدر و مادرتو نمیدیدیم…همه چیز خیلی بهم ریخته بود.مامانت حتی بار ها اسمی که میخواست روتو بذارنو عوض میکرد …هی میگفت میخوایم اینو بذاریم …میخوایم اونو بذاریم …ما حتی نمیدونستیم اسم تو چی شده !!این فاصله گرفتن ناگهانی مامان بابات جمع مارو یه جورایی بهم ریخت و از هم دور شدیم ..-سفارش مامانم چی بود ؟؟ساناز:میدونی …چیزی که میخوام بهت بگم در واقع سفارش مامانت و اینا نبود….نه …یعنی …به نظرم تو حق داری راجع به گذشته بدونی …اما از اون گذشته فقط سه نفر باقی موندن !من و دو تا بچه های اون خانواده ای که بهت گفتم …مغزم هنگ کرده بود و نمیتونستم به هیچی فکر کنم !ساناز:یکی از اون بچه ها رو هم نتونستیم پیدا کنیم …حتی برادرش هم نتونسته …میخواست فقط از این گذشته و این اتفاقا و این کار مشترک دور بمونه -این کار مشترک …چیه ؟؟ساناز:نمیتونم الان بهت بگم …شایدم هیچوقت نتونه کسی بهت بگه و شایدم خودت …یکی از ما شدی!با دهن باز نگاهش میکردم ساناز:من تازه از هامبورگ برگشتم …همسرم تونست پسر اون خانواده رو پیدا کنه …تو این مدت اون از همه ی ما مشتاق تر بود واسه کارای تو …ولی اونم نمیدونست تو زنده ای .ما حتی جای قبر مامان باباتم نمیدونستیم …میدونی …خیلی ناگهانی بود خیلی !انگار که میخواستن از این کار بیان بیرون و همه ی گذشته ها و خاطره ها رو پاک کنن اما نمیشد …هرکاری میکردن بازم پاشون این وسط بود …شاید اون تصادفم …-قاتل مامان بابای من کشته شده !ساناز : تو اینو از کجا میدونی؟؟میخواستم به عنوان خبر خوش بهت بگم …-بهم ….گفتن …یعنی فهمیدم !داشتم مثل چی دروغ میگفتم …اهمیتی نداد و دوباره ادامه داد:((من این حقو به اون پسرمیدم که بخواد بعد این همه مدت تورو ببینه …وقتی که تو دل مامانت بودی هم به اندازه ی مامانت ذوق زده شده بود …ارتباط عجیبی با مامان بابات داشت …الان فکر کنم تو باید پیش یکی از اقوامت زندگی کنی درسته ؟؟))بازم به دروغ سر تکون دادم .ساناز:این پسری که ازش حرف میزنم …خیلی اقاست …میدونی …بچه که بود ما همیشه سربه سرش میذاشتیم این نی نی که تو منتظرشی مگه قراره زنت بشه ؟؟))با چشم گرد شده نگاهش کردم .چه شوخیایی میکردن با بچه …دوست داشتم بدونم باید این پسر چند سالش باشه …یعنی کیه ؟؟چه شکلیه ؟؟ساناز:و …نمیدونم …شاید سرنوشت اینطوری هم بخواد …همیشه شوخی شوخی جدی میشه …دلم میخواست بهش بگم :((شما الان اومدی خجالت نمیکشی؟؟دلت خوشه ها …من الان شوهرم بفهمه بی اجازش اومدم اینجا که حسابم با کرام الکاتبینه …))ساناز:هر چه قدر هم فکر میکنم …میبینم شما دوتا …ببخشید من واقعا نمیتونم چیزی حتی غیر از این فکر کنم !با این حال من برای اینکه اون هم چنان بیتاب بمونه …صدای زنگ اومد وسط حرفش .از جاش بلند شد و گفت :((که مونده ..اسمت رو هم بهش نگفتیم …من و همسرم …راستش …این پسر اونقدر بی تاب بود که الان نتونست صبر کنه من باهات حرفمو تموم کنم و اومد …یه لحظه ببخشید عزیزم ))با تعجب همچنان بهش نگاه میکردم …گذشته چه یهویی میخواد سرباز کنه …دستمو گذاشته بودم زیر چونم و منتظر بودم تا این شازده از راه برسه …منم همچین برای دیدنش کم کنجکاو نبودم …اما عذاب وجدان داشتم …اونا پیش خودشون چه فکری میکردن؟؟من شوهر داشتم …داشتم فکر میکردم این کنجکاویم این حسم ..اینا همه خیانت به ارمانه …صدای باز و بسته شدن در اومد…اماخبری از هیچ صدای مردونه ای نبود …دیگه نمیخواستم سرمو بلند کنم ببینمش …میخواستم همونطور پشت بهش بشینم ….ساناز :سارا جان ..این همون پسریه که ازش واست گفته بودم …ناچار از روی صندلی بلند شدم و رومو برگردوندم طرفش …همون لباسی که شب براش گذاشته بودم …پس خوشحالیش برای...
+ نوشته شده در جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵ ساعت 2:9 توسط دختر ستاره ها
|