صرفا جهت اینکه خرفهم شی20
خندم گرفت …که من فکر میکردم دیدن این ادم خیانته و اونوقت اون …تموم شادیش به خاطر دیدن دختری بود که از بچگی انتظار دیدنشو کشیده بود …برام اهمیتی نداشت اون دختر من بودم .اصلا از اینکه اون کسی دوست داشته ببینه من بودم خوشحال نشدم ….فقط این مهم بود که چند روز فکرش تماما پیش یکی دیگه بود …حق نداشت …همونطور که من به خودم اجازه ندادم اونم حق نداشت .ارام اون کسی نبود که دوست داشت به خاطر همین جلوش وا نداد …ولی …از اون حالت مسخره ی نگاه سراپا تعجبش و مات و مبهوت موندن ساناز حالم داشت بهم میخورد .کیفمو از روی صندلی برداشتم و بدون هیچ حرف اضافی از خونه رفتم بیرون .این دیگه نهایتش بود .اگه اون دختر من نبودم حتما هرچه زودتر میخواست از دستم خلاص شه و بره پی عشق ندیده ی قدیمیش …اون روزم به خاطر همین پرسیده بود پس سارا چی …اخه یکی نیست بگه تو اصلا واست اهمیت داره ؟؟؟یه هفته تموم هیچ سراغی نگرفت ازم ببینه زندم مردم …امتحانام تموم شده جایی نمیخوام برم…تو اون دانشگاه لعنتی چیکار میکنم…اصلا دانشگاه میرم ؟؟؟حتما هنوز تو شوک بود که نیومد دنبالم …شایدم خورد تو ذوقش …شاید دلش میخواست دختر باب میلشو بعد از مدتها ببینه نه منی رو که به سختی تحمل میکرد …همه ی ارزوها و رویاهاشو به باد داده بودم ؟؟؟این چه قسمتی بود …بالاخره از خونه ی ساناز به دو بیرون اومد و افتاد دنبالم …ارمان:سارا …صبر کن باید باهات حسابی حرف بزنم بدون کوچکترین توجهی بهش نگاهمو دوختم به کفشامو راهمو ادامه دادم .دستمو کردم تو جیب مانتومو همونطور سر به زیر راه میرفتم …جایی رو نداشتم که برم …اما فقط میخواستم برم .نمیخواستم به حرفاش گوش کنم .نمیخواستم گول بخورم …میدونستم خورده تو ذوقش .میدونستم این اون چیزی نبوده که به خاطرش شاد بوده .دیگه تحمل نداشتم این بازی رو ادامه بدم …میخواستم به پای ناهید بیوفتم بس کنه …شونمو محکم از پشت نگه داشت طوری که نتونستم قدمی بردارم .تقلا کردم از زیر دستش در برم اما امکان نداشت .ارمان:چرا میخوای فرار کنی؟؟؟توالان تازه یه سری چیزارو فهمیدی …الان تو شوکی بیا بریم باید اروم اروم باهم حرف بزنیم -اینا که شوک لازم نبود …من شوکای زندگیم قبلا به اندازه ی کافی بهم وارد شده .هرچه قدر هم از گذشته ندونم برام بهترهارمان:سارا لجباز نباش !نمیتونی شوک زده نباشی …من دهنم با پارکتای کف خونه ی ساناز یکی شد-برای من دیدن اون ادم مهم نبود …بلکه عذاب اور هم شده بود چون دلم مدام بهم اخطار میداد این کارت خیانته!اما خوب برای تو شادی و خوشحالی داشت که حتی حواست به دورو بریات نباشه …شرمنده که زدم تو ذوقت …اقای وفادار !دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم از جلوش کنار رفتم و با قدمای تند تری پیاده رو رو طی کردم .ارمان:حتی الان که اون دختر خودتم بودی همینو میگی؟یعنی میگی ناراحتی که من برای دیدن خودت ذوق داشتم ؟؟بعدم تو تو دل منی؟کی گفته خورد تو ذوقم ؟کارم راحت ترم شد !-نه ناراحت واسه چی …اصلا مگه میشه دل شوهر ادم پیش یه دختر دیگه باشه و به خاطرش ذوق کنه و ادم ناراحت شه ؟؟؟ارمان:این بچه بازیا واسه چیه دیگه؟من فقط به خاطر این خوشحال بودم که از اون خانواده یه نفر زنده مونده!اونی که من منتظرش مونده بودم …تو خدایی خیلی شبیه مامانتی …-میدونی خندم میگیره …تو این چند وقت حتی اونقدر بهم نگاه نکردی که بفهمی من به کی شباهت دارم …اونوقت من احمق تورو تو برگ برگ کتاب دفترام از بر میکشیدم ….هی …ببینم اصلا میتونی بگی موهام چه رنگیه چه شکلیه؟؟؟میتونی نگاه نکنی تو چشام بگی چه جورین ؟؟؟هزار بار منو دیده بودی و حتی نفهمیدی شبیه کیم …یه بار اگه میومدی بشینی پای حرفم …خیلی زودتر از این حرفا میفهمیدی من همون دخترم !من دختر همون الهام و بهنامم!اما اصلا برات مهم نبود …ارمان اگه از اول اول…اگه قبل از عقد و صیغه و این کوفت و زهرمارا هم با من قرار میذاشتی بهم کاری نداشته باشیم …من …من نمیتونستم !حتی به خودم اجازه ندادم نگاهمو رو مرد دیگه ای زوم کنم اونوقت تو …هرچی فکر میکنم میبینم حیف شدم …خودم خودمو حیف کردم …اگه از الان رفتار سگی و مسخرت باهام عوض شه هیچ اهمیتی نداره واسم …من تو کمترین فاصله باهات بودم …چیزی حدود ۱۰ ماه …چجوری نفهمیدی من همون دخترم ؟؟غیر از این بود که فکرت مدام جای دیگه بود ؟؟؟به من چه ربطی داشت قرارای مسخره ی تو و ناهید …من دوست داشتم اشغال …اصلا اینارو میفهمی ؟؟؟ارمان تو لغت نامت عشق هست ؟؟؟میفهمی اصلا حرفای منو ؟؟؟ارمان من میرم …قبل از تموم شدن این بازی میرم …تو با من جای خالی ادمای دورتو پر کردی فقط…جای خالی خواهرت ٬ رفیقت ٬عشق قدیمیت …من باید برم!نه میتونم باشی و کنارت نباشم …نه میتونم کنارت باشم و ارامش داشته باشم …اگه هنوز اون دختر بچه ی باقی مونده ای که منتظرش بودی ذره ای برات اهمیت داره …فقط کارای منو جور کن که برم !خیلی عمیق و با تفکر نگاهم میکرد .وسط پیاده رویی که تو اون وقت روز خلوت خلوت بود وایساده بودیم و داشتیم از چه چیزایی حرف میزدیم …فقط نگاهم میکرد .ارمان:بیا بریم فعلا-اصلا گوش میکنی؟؟؟میگم دیگه…نذاشت حرفمو ادامه بدم .دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشوندم سمت ماشین .-نمیخوام باهات بیام!در ماشینو باز کرد و وایساد که خودم سوار شم .رومو برگردوندم .میخواستم فقط برم …تو یه حرکت انتحاری دستشو انداخت زیر ساق پام بغلم کرد و گذاشتم تو ماشین .خودشم سریع سوار شد و ماشینو روشن کرد .دلم نمیخواست بشینم تو ماشین ولی مجبور بودم …نجوا گونه گفتم :((من از این اجبار بیزارم …))هنوز راه نیوفتاده بود .ارمان:سارا …من نمیفهممت …حرفی نزدم .ارمان:ولی دلم نمیخواد اینجوری باشیبازم سکوت …ارمان:از طرفی …شاید اسمشو بذاری خودخواهی یا چیز دیگه …اما نمیتونم بعد این همه سال بذارم بری…واقعا نمیتونم !حرفم نمیومد …ارمان:سارا …داری سخت میگیری.واقعا این چند روز اخر که خوب بود !این یه هفته رو فقط داری پیش خودت بزرگش میکنی و الا …تازه عزیز بودی عزیز ترم شدی …دستشو گذاشت رو دستم که سریع دستمو برداشتم .ارمان:تو ازم متنفر نیستی .نقش بازی نکن-همونطور که عشقم کم شد …متنفرم میشم .ارمان:نمیتونی …-اما اگه برم …میتونم هر کاری که دلم میخواد بکنم.ارمان:بازم نمیتونی .نمیتونی بری-چرا .میبینی که میتونم …باید این یه کارو بتونم ارمان:نمیذارم بری-حتما که نباید از خونت برم …از این دنیا میرم اصلا ارمان:این حرفارو نزن -از دورویی خودت خسته نشدی؟از اینکه اون چیزی که نشون میدی نیستی خسته نمیشی؟ارمان:نیاز به معجزه دارم …دلم میخواد اون چیزی که نشون میدم باشم …ولی نمیشه …تو این نقش غرق شدم .-من عاشق تو نبودم…عاشق تصویر ذهنی که ازت داشتم بودم .تو اون تصویر ذهنی نبودی ارمان:تو عاشق خود خود منی !تو عاشق ترین ادمی هستی که تاحالا دیدم -داری میزنی تو سرم حماقتمو ؟ارمان:تقصیر منه که فکر میکنی حماقته …ولی واقعا خوبه …این همون معجزست -هه تو داری با من از عشق حرف میزنی؟تو؟؟بس کن ارمان…میزتو جمع کن …دوباره واسه خودت مهره هاتو بچین …من میرم ارمان:حالم از حرف رفتن بهم میخوره -ولی باید ازش حرف زده شه ارمان:خواهرم …نمیخواست من وارد کار مامان اینا شم …گفت اگه برم تو کارشون میره ….بهش میگفتم جایی رو نداری بری …نمیتونی بری نمیذارم بری…پریدم وسط حرفش :حوصله دردو دلاتو ندارم !خیلی تعجب کرد…خیلی خورد تو پرش .توقع نداشت منی که همیشه سراپا گوش میشدم برای حرفا و درد دلاش اینطوری باهاش برخورد کنم .اخماشو تو هم کرد و گفت :((دیگه نمیتونم اذیتت کنم …تا الانشم علاوه بر خودت به همه مدیونم …اگه زودتر میفهمیدم اون تویی…نمیخوای کنارم باشی ؟باشه …ویلای کناری رو واست اماده میکنم بری اونجا …دیگه هم اون دورو بر افتابی نمیشم .))-میخوام کلا نباشی !یا …من نباشم …اینطوری نمیخوام…من اصلا میترسم از تنهایی ارمان:میخوای برگردی خونه داییت؟-معلومه که نه !ارمان:پس کجا میخوای بری؟-قبرستون !ارمان:زبون گاز بگیر-نمیخوام !ارمان میدونی اصلا بدم میاد از عزیز شدن یهویی اونم به خاطر یه مشت خاطره .الانم هرچی میگی به خاطر من نیست !من اصلا اون چیزی نیستم که تو میخوای و نخواهم بود !تو ارزوی خیلیایی …حتی الان که مثلا …دارم به این میرسم که در حدت …ارمان:ساراجان عزیزم …داری چرت و پرت میگی!-دارم حرفای خودتو بهت برمیگردونم !تازه بهش رسیدم ارمان:من حرف زیاد میزنم .-ما به هیچ جا نمیرسیم …تا میاد این وضع درست شه درجا میزنیم .ارمان:میشه درستش کرد -نمیخوام درست شه .میخوام تموم شه !ناهید خبری نداده؟با ترشرویی گفت :((نه !))-کسری چی؟ارمان:معلومه که نه !-اههه یعنی چی !اینا کی عاشق هم میشن ؟؟ارمان:یه درصد فک کن کسری به ناهید پا بده -پس تکلیف من چی میشه ؟ارمان:تکلیف شما که معلومه -معلومه که معلوم نیست !ارمان :معلوم هست …الان چیت رو هوا مونده ؟تکلیف نا معلوم ندیدی …تو الان شوهرت که بنده باشم معلومه …جای دقیق خونت معلومه …درس و رشته و دانشگات و اینات معلومه …چی میخوای دیگه؟تو چرا انقدر ناشکری؟-تو چرا انقدر پررویی؟خدا واسه تعویض همه ی اینا یه راه حلی گذاشته !شوهرو که یه راه خیلی قشنگ و رویایی واسش گذاشته به اسم طلاق…خونه رو هم که اسباب کشی و دانشگاه رو هم که درخواست انتقال …به همین راحتی..با عصبانیت گفت :((اما خداروشکر خدا اجازه ی شمارو دست خودت نداده که به همین راحتی گند بزنی به زندگیت …))-چرا میشه یه کاراییش کرد…اگه اثرای هنریت که تو تموم بدنم قابل دیدن هستو نشونشون بدم قطعا میفهمن اجازم دست خودم باشه بهتره !ارمان:میدونی….واقعا اینکه میگن عقل زنا ناقصه درسته …از هرچیز بدشو برداشت میکنن …فقط تو فکر چیزای چرت و پرتن …کاری هم از دستشون بر نمیاد -بقیه ی دخترا اینطوری نیستن .فقط من اینجوریم که فقط به درد پختن و سابیدن و لباس شستن و اتو کردنش میخورم .فقط منم که با وجود هر چی نامردی و بدی دیدنه بازم یه مردو دوس داشتم …فقط من انقدر احمقم .پای بقیه ی دخترا رو وسط نکش !ارمان:منظور من این نبود.-دیگه نیازی نیست منظورتو بهم بگی …هرچند تو حتی شباهت من به نزدیک ترین ادم زندگیمم نفهمیدی ولی من تا ته همه فکراتو دیگه میدونم .انگار خودمی…ارمان:این الان یه حرف عاشقانه بود؟-نه اصلا!سری به اطراف تکون داد و بالاخره راه افتاد.تو راه همه ی افکاری که واسه مسیرم تو ذهنم بود رو جمع و جور میکردم .باید حساب همه جارو میکردم …شاید اولش سخت میشد ولی میشد …باید همه ی توانمو میذاشتم که هرچه زودتر تو یه موقعیت خوب تموم شه …عوض شدن ارمان بعد از اون روز رو هر کسی میتونست بفهمه …و همینطور عوض شدن منو .ارمان انگار واقعا تازه به عشقش رسیده بود و من میخواستم ته مونده های عشقمو تف کنم تو صورتش …شاید میخواست جبران کنه و یا شاید واقعا تحولی توش رخ داده بود .نمیتونستم بفهممش …اون روز از سر کار که اومد کارای خونه رو انجام داده بودم و نشسته بودم پای کارای پروژه .زنگ درو زد و درو باز کردم .حتی دلم نمیخواست چشم تو چشمش باشم …دلم نمیخواست دوباره با نگاهش برنامه هام بهم بریزه .واقعا قصدم جدی بود …از جلوی در اومدم کنار تا وارد خونه شه .مثل چند روز قبل میخندید و من هرروز کسل تر و افسرده تر از هرروز میشدم …فکر خیانتش و نقشم داغونم میکرد .ساکت تر از همیشه شده بودم و هر قدر که ارمان میخواست سر حرفو باز کنه موفق نمیشد .دیس یه نفره ای از غذا پر کردم و همراه خورش و باقی مخلفات به اندازه ی یه نفر گذاشتم سر میز و بی حرف داشتم از پله ها بالا میرفتم که گفت:((نه سلامی …نه علیکی …اون که هیچی …شام نمیخوری مگه ؟))-نهارمان:اصلا اینجا بهت نساخته ها …یه وزن از خودت بگیر خیلی لاغر شدی-بهتر ارمان:حالا کجا میری بالا با این عجله؟-کار دارم ارمان:ساراجذبه ی صداش باعث شد یه لحظه با نگاه بی تفاوت به سمتش برگردم .ارمان :بیا یه لحظه علیرغم میل باطنیم رفتم تو هال و روبه روش با فاصله ایستادم .ارمان:نمیخوای بریم خرید ؟خیلی وقته چیزی نگرفتی-نه چیزی لازم ندارمارمان:ولی به نظرم باید بریم-همینجوری...درویشی با وظایفم سازگار ترهارمان:میدونی …اصلا از این به بعد بیام خونه این خونه مرتب باشه خودم و این خونه رو به اتیش میکشم .یا اگه بوی غذایی بپیچه …یا لباسی شسته بشه …-در قبال به هرحال نمیدونم خرجی …حقوق یا …ارمان:قبلا میومدم خونه فشار کار کم میشد .الان باید برم سر کار فشار خونه کم شه .همش میگه تقصیر منه با بد خلقی گفتم :((خوب بذار برم …من که میخوام کلا جلو چشت نباشم که فشــــــــآر خونه هم وارد نشه بهت .خودت نمیذاری !الانم میرم بالا بشین در اوج ارامش غذاتو بخور ایشالا یه روز برسه که دیگه خودمم بخوامم نتونم ریخت پر فشارمو تو اینه ببینم چه برسه به تو !))ارمان:انقدر این چیزارو نگو .اصلا اصلش صدات زدم واسه چیز دیگه بشین.یه کم اروم بود .همش این اخریا هی بغض میکردم …این دم رفتنیا هی …نمیشد لامصب …فقط میتونستم پشت سرش به بدیاش فکر کنم …جعبه ی کوچیکی رو از توی کیف کارش دراورد .جعبه ی ساعت گرون قیمتی بود .این اولین بار بود که برام چیزی میگرفت …اما اصلا دوست نداشتم !به روش نیاوردم ولی واقعا دوست نداشتم .ارمان:اگه دوسش نداشتی میریم عوض میکنیم .دستتو بیار دستمو خیلی سست بردم سمتش .استین پلیورمو بالا زد و با دقت ساعت ظریف و نگین کاری شده ای که گرفته بودرو بست دور مچم .ارمان:ها ها من کلا خوش سلیقم فقط تونستم با همون بغض بگم :((مرسی ..قشنگه))سرم پایین بود اما هر ابلهی از لرزش صدام قضیه رو میفهمید. فکر کردم الانه که چونمو بگیره و صورتمو بگیره سمت خودش اما نشست جلوی زانوم و از همون پایین بهم نگاه کرد …اشکم دم مشکم شده بود ..اولین قطره با نگاهش افتاد .ارمان:چت شده تو اخه ؟؟؟چرا هرقدر حرف میزنم فایده نداره ؟؟؟سارا رسوندیم به بن بست …نمیدونم چیکار باید بکنم …من از این محبت الکیا بدم میومد شایدم الکی نبود ولی بدم میومد .اون موقعی که محبت لازم داشتم تا بود داد و بیداد بود و ضرب دست …الان که فقط سکوت و تنهایی نیاز داشتم تازه به خودش اومده بود …حیف پس دادن هدیه رو خیلی بد میدونستم .بی اینکه بذارم حرفی بزنه یا حرفی بزنم خیلی محکم از روی مبل بلند شدم و رفتم به اتاق ارام …تو اون چند روز هم مهمون اونجا بودم .کارام کم کم داشت جور میشد.ساکمو گذاشته بودم تو کمد ارام و هر روز بهش چیزایی که میخواستمو اضافه میکردم و تمام سعیم این بود چیزایی که ارمان خریده جزوش نباشه .هر پولی داشتم و نداشتمو ریخته بودم تو حسابمو ای …همچی یه پول کمی که اولاشو بتونم بگذرونم داشتم .شاید میزدم به یه روستای پرت …شاید اصلا از ایران میرفتم …البته پولشو نداشتم .یاد پروژه و مقاله هایی که باید ایمیل میکردم افتادم .بدو رفتم پایین .ارمان پشت میز غذا خوری متفکرانه نشسته بود.-باید برم کافی نت!ارمان:کافی نت برای چی؟-واسه پروژه دانشگاه باید مقاله میل کنم حتما!ارمان:خوب کافی نت لازم نیست که بیا از پله ها بالا رفت و تو طبقه ی دوم در یکی از اتاقای دیگه رو باز کرد .۱ کامپیوتر اپل با تموم تجهیزات اونجا بود .ارمان:به نت وصلهبا لبخند محوی تشکر کردم و کامپیوترو روشن کردم.از اتاق رفت بیرون .بعد از بالا اومدن صفحه ی سفیدی که علامت اپل روش بود و لود شدن دسکتاپ یه صفحه خود به خود بالا اومد …برای برنامه ی ایمیلش بود .نگاه سرسری به میلاش انداختم و خواستم ببندمشون که یک اسم نظرمو جلب کرد .یه ایمیل خونده شده از ناهید داشت …۱ ماه پیش .بازش کردم .((سلام اقا خوشتیپه …خواستم همینجا هم ازت خدافظی کنم و هم بهت بگم که کسری واقعا دیوونه و نفوذ ناپذیره و هنوز از کف اون دختره بیرون نیومده …منم دارم میرم نروژ …دیگه میتونی طلاقش بدی و دوباره زندگیتو از سر بگیری…امیدوارم این مدت تحمل کردن اون دختره خیلی سخت نبوده باشه واست …اما برای من خیلی سخت بود تا کردن با کسری.در هر صورت بای هانی!))یه عکس مسخره هم از خودش گذاشته بود…با خوندن ایمیل داشتم عقلمو از دست میدادم .یه ماه پیش میتونسته همه چیو تموم کنه و حتی بهم نگفته بود میتونیم طلاق بگیریم …از ته دل خوشحال شدم که همه چیز برای رفتنم مهیا شده .مقاله هارو فرستادم ٬کامپیوترو خاموش کردم و به سرعت به اتاق ارام برگشتم .هرچه زودتر میرفتم بهتر بود …فردا دیگه باید همه ی کارامو میکردم تا تو اولین فرصت برم .از ته دل میخواستم یه جوری برم که حسرت به دل یه بار دیگه دیدنم بمونه …فردای اون روز همه ی کارامو راست و ریس کردمو قبل از اینکه ارمان بیاد در اتاقو قفل کردمو با تنظیم کردن ساعت گوشیم خوابیدم …اون شب اخر بود که من زیر این سقف نفس میکشیدم …و حتی شب اخرم ارمانو از خودم دریغ کردم .ساعت ۵ صبح بود …با اولین زنگ ساعت گوشی بیدار شدم .بدون سرو صدا نمازمو خوندم و قشنگ دید زدم که یه وقت ارمان بیدار نباشه …اما خداروشکر خواب خواب بود و خوابشم که سنگین !ساک دستی و کیفمو برداشتم ٬ساعتی که بهم هدیه داده بود و از دستم دراوردم و از پله های طبقه ی سوم راهی شدم …برام سخت بود…باید میرفتم اما میل قلبم نبود و فرمان مغزم بود .خطمو هم دراورده بودم و گذاشته بودم تو اتاق ارام …از جلوی اتاقمون که پاورچین پاورچین رد میشدم ٬ناخوداگاه چشمم دوخته شد به صورتش…اشک از چشمام جاری شد …با پشت دستم پاکشون کردم .برای اخرین بار دیدمش و بعد دوباره ازپله ها با کمترین صدا پایین رفتم .ساعت و حلقمو گذاشتم روی اپن …برگه ای از تو کیفم دراوردم و نوشتم :((اخر قصه رسیدش …))قطره ای از اشکم افتاد روی کاغذ …کاغذو زدم به یخچال و از خونه بیرون رفتم …***با یه تصمیم آنی رفتم ترمینال …اما نمیدونستم باید کجا برم …هنوز نرفته وسوسه شده بودم برگردم …ولی دیگه نمیشد .نشستم رویکی از نیمکتایی که اون جا بود و سرمو بین دستام نگه داشتم ..نمیدونستم باید کجا برم و چیکار کنم .از طرفی هم نمیشد بمونم به انتظار اینکه ارمان طلاقم بده چون نمیداد ...سرمو بالاگرفتم و به مردم نگاه کردم …و به شاگرد راننده ی اتوبوس که مسافرای اصفهانو صدا میزد …و به باجه ی بلیط فروشی …کجا رو داشتم برم ؟؟کجا برم ؟؟؟باید میرفتم جایی که ارامش داشته باشم …دانشگاهو چیکار میکردم …هنوز درخواست انتقالی نداده بودم !فوقش یه روز خیلی بی سرو صدا وقتی ابا از اسیاب افتاد برمیگشتم و درخواست میدادم .از روی نیمکت بلند شدم و رفتم سمت جایی که باید بلیط میگرفتیم …اولین چیزی که به ذهنم رسید و گفتم …:((یه بلیط میخواستم واسه مشهد ))تو اتوبوس گوشیم دستم بود و نگاه میکردم به معدود عکسایی که از ارمان داشتم .تو دوران نامزدی کذایی مون چندتایی ازش عکس گرفته بودم و به جز اونا عکسی که با باران داشتم و ارمان هم از پشت یهو سر رسیده بود هم بود .بغض کردم …یعنی من …هیچوقت ..مادر نمیشدم ؟؟؟راهنمایی که بودیم یکی از بچه ها گفت اگه برگردین عقب بهتون حق انتخاب میدن دوست داشتین پسر بشین یا دختر ؟؟همشون گفتن پسر چون ازاد ترن …به من که رسید گفتم همین دختر .پرسیدن چرا ؟گفتم چون هیچ پسری نمیتونه مادر بودنو تجربه کنه …اون موقع بچه ها علیرغم مسخره بازیاشون خیلی فکر کرده بودن …یکی میگفت خوب پدر که میشن !اما خودشم قبول داشت مادر بودن یه چیز دیگست و حالا من هیچوقت …رفته بودم از پیشش …تموم راه ولی فکرم باهاش بود …اسمش از تو شناسنامم در نمیومد …هیچوقت سراغ هیچ مرد دیگه ای نمیرفتم …شاید با این رفتن خودمو از خیلی چیزا محروم کردم ولی …سخت بود موندن …با وجود اینکه بین راه دو سه جاییی نگه داشتن ولی همه خسته بودن …ساعت ۷ شب رسیدیم به مشهد …بار دومی بود که میرفتم .یه بار تو دبیرستان برده بودنمون و یه بارم که همینطوری…بیشتر از نصف مسیرو اشک ریخته بودم اما بازم با دیدن مناره ها و گنبد گریم گرفت …چه قدر دلم تنگ بود .نمیتونستم اول جایی رو پیدا کنم و بعد برم حرم.ساک و وسایلمو سپردم به امانات و خودم رفتم .یه ریز فقط گریه میکردم .یاد ارمان میوفتادم گریه میکردم …یاد مامان بابام میوفتادم …گریه میکردم …یاد دوستام و دبیرستان میوفتادم ….و بازم ..تا ساعت ۱۱ از این طرف حرم به اون طرف میرفتم و هرجایی یه برنامه ای داشتم .دنبال یه جایی بودم که هم ارزون باشه هم خیلی کثیف نباشه .یه زاءر خانه ی خوب پیدا کردم و همونجا تنهایی ساکن شدم …***یه هفته ی تموم برنامم شده بودصبح تا شب تو حرم …یه خوراکی کوچیک فقط برای اینکه نمیرم و ۴ ساعت خواب.دلم خیلی برای ایسان و پرستو تنگ شده بود .بیشتر برای ایسان …تو مدتی که اونجا بودم چند بار وسوسه شده بودم به ارمان زنگ بزنم ولی پشیمون شده بودم …فقط میخواستم یه جوری بفهمم الان تو چه حالیه !بالاخره دلمو به دریا زدم و از یه تلفن عمومی زنگ زدم به ایسان …با شنیدن صدام شروع کرد به جیغ جیغ کردن ..ایسان :سارااااااا خودتی؟؟؟؟؟سارا کجایی؟سارا سارا داشتیم دیوونه میشدیم ..هممون داشتیم دیوونه میشدیم ارمان ده بار اومد دم خونه ی ما و پرستو اینا …سارا تو کجا رفتی؟چرا انقدر یهو بی خبر ؟؟سارا میدونی کجاهارو سر زدیم؟؟؟پزشکی قانونی٬بیمارستانا حتی زندانا کلانتریا …سارا همه جا …ولی نبودی!بعد الان خیلی ریلکس زنگ زدی میگی سلام ؟؟میدونی چه قدر …تو کجایی؟من باید به ارمان بگم ..تو کجایی؟؟؟-ایسان یه لحظه مهلت بده !ایسان :مهلت بدم ؟؟برای چی؟باید به پرستو هم بگم…به مامان اینای خودمم بگم-ایسان بسه !یه لحظه صبر کن به هیچکس هیچی نمیگی باید باهات حرف بزنم …تا جایی که میشد براش توضیح دادم که دیگه نمیتونم با ارمان زندگی کنم و نمیتونمم طلاق بگیرم اولش کلی نصیحتم کرد و بعد از خر شیطون پیاده شد .ایسان :الان کجایی؟-مشهد ایسان:کجا؟؟؟؟؟؟-مشهد!ایسان:باید میومدی خونه ی ما!-میخواستم برم جایی که دستش بهم نرسهایسان:سارا ولی حالش خیلی بده ..-دروغ نگو امکان نداره .من واسش ذره ای اهمیت ندارمایسان :به جون علیرضا حالش خیلی بده …سارا دانشگاه …سارا زندگیت …سارا ما …سارا دیوونه برگرد!-انتقالی میگیرم بعداایسان:رفتی مشهد چه غلطی بکنی اخه ؟بعدش کجا میری؟-ایسان به خدا اگه به کسی چیزی بگی حلالت نمیکنم!ایسان:ببین سارا…باید برگردی …باید باهم حرف بزنین …این پسر نگرانته-اصلا مهم نیست !ایسان:خودتو نزن به اون راه امکان نداره واست مهم نباشه!-ببین ایسان زنگ زدم بهت چون هم دلم برات تنگ شده بود هم فکر میکردم باید دهنت قرص باشه !هست؟بعد از چند لحظه گفت :((هست …))-ببین ایسان نمیدونم …خودمم نمیدونم …شایدم برگردم تهران ..فقط به ارمان و پرستو و مامانت و هیچکس هیچی نگو خوب؟ایسان:خیلی خوب …-ایسان هیچی !ایسان:بهت میگم خیله خوب!-ایسان من حتی نمیدونم امروز چندمه …ایسان:۷ اسفند …-نمیدونم برگردم یا نه ایسان:برگرد ..توروخدا!-دعام کن …بهترین تصمیمو بگیرمایسان:هر غلطی خواستی بکنی به منم باید بگی-باشه …کاری نداری؟ایسان:نه …فقط برگرد -خدافظ گوشی رو گذاشتم سر جاش . ۷ اسفند بود و پس فردا تولد ارمان بود …واقعا حالش بد بوده ؟؟؟واقعا نگران شده ؟؟دلم میخواست ببینمش…منم دلم براش تنگ شده بود …خیلی هم تنگ شده بود .نیاز به یه اطمینان قلبی داشتم …شاید این دفعه باید …راه افتادم سمت زاءر خونه …توی راه چشمم به یه روحانی افتاد که تسبیح دستش بود .خودمو سریع بهش رسوندم و ازش خواستم برام استخاره بگیره…این دفعه هرچی میگفت بی برو برگرد انجام میدادم …این دفعه اگه خیر بود برمیگشتم و اگه نبود دیگه رنگ ارمانم نمیدیدم …این دفعه …من تو حال و احوال خودم بودم که گفتن خیره …داشتم از خوشحالی بال در میاوردم .ازشون تشکر کردم و به دو خودمو رسوندم به زاءر خونه …باید اول کمی استراحت میکردم .هرچی که بود ولی باید برمیگشتم !صبح نگاهی به خودم توی اینه انداختم …نیاز به یه تغییر اساسی داشتم .همونجا رفتم ارایشگاه …بعد از بند و ابرو و بقیه ی کارا به سرم زد موهامو رنگ کنم …و مشکی …که ارمان دوست داشت !چند ساعتی تموم شدن کارا طول کشید اما اخرش هم خودم راضی بودم هم ارایشگره خیلی تعریف میکرد .موهام پر کلاغی پرکلاغی شده بود و با رنگ چشمام هارمونی باحالی درست میکرد .این تغییرو دوست داشتم هر چند همیشه از تغییر میترسیدم …بعد از یه دوش گرفتن سریع وسایلمو جمع کردم.اول باید برای تولدش یه چیزی میگرفتم جدای سوغاتی.هرچی پاساژبودو بالا پایین کردم .نمیشد که برای مردا چیزی خرید که …اصلا گزینه ای روی میز نبود …یه پیرهن شیک و جلیقه براش گرفته بودم اما کم میومد به نظرم …همونطور که میگشتم چشمم خورد به مغازه ای که صنایع چوبی داشت و گردنبندا و دستبنداش…خیلی چیزای نابی بودن .نمیدونستم باید براش چی بگیرم .اسمشو…الله …اسممو …اسممونو ؟دست اخر یه گردنبد الله و یه دستبند با اسمش گرفتم و رفتم حرم برای وداع …از ته دل دعا کردم این دفعه هرطور شده همه چیز با ارامش بگذره و درست شه …ایندفعه یه معجزه اتفاق بیوفته که بودن باهاش زجرم نده …از ته دل دعا کردم و رفتم ترمینال …***ساعت ۱ نیمه شب رسیدیم .دلم برای مشهد تنگ میشد اما یه نصفش دیگش تو لواسون تهران بود …نمیتونستم عکس العمل ارمانو تصور کنم .حالا که برمیگردم چیکار میکنه؟میزنه تو گوشم میگه کجا بودی اینهمه وقت ؟یا بهم بی محلی میکنه و میگه برگرد همونجا که بودی؟یا شایدم بخت باهام یار بود یه بارم که شده میگفت دلم برات تنگ شده بود …از ماشین پیاده شدم و پولشو دادم …نگاهی به خونه ی ویلایی بزرگش انداختم …یاد اولین روزی افتادم که اومده بودم اینجا و خیلی با اغوش گــــــــرم ازم استقبال کرد !خندم گرفت .چه قدر ازش میترسیدم و حساب میبردم ..چه قدر سوتی داده بودم …۲۰ دیقه هم دیر رسیده بودم …هنوز کلید خونش پیشم بود …این یه قلمو یادم رفته بود بذارم روی اپن …درو به ارومی باز کردم .خسته ی راه بودم و استرس هم داشتم …از عکس العملش میترسیدم …در هالو اروم باز کردم …با دیدن خونه فکم افتاد زمین …هر گوشه ای از خونه میتونستی یه لباس پیدا کنی…کف اشپزخونه پر بود از تکه های ظرف و ظروف شکسته …گلدون روی میز غذاخوری هم شکسته بود و افتاده بود زمین …پامو خیلی با احتیاط بلند میکردم و زمین میذاشتم که یه وقت خرده شیشه نره توش…عکسای ارمان که به درو دیوار خونه بود برعکس شده افتاده بودن زمین …گیتارش روی کاناپه بود و یه زیر سیگاری پر سیگار سوخته …یعنی بازم سیگاری شده بود ؟؟؟یعنی…اونقدر همه چیز غیر منتظره بود که فکر میکردم نکنه برم بالا الان تو اتاق پر باشه از دختر لخت …یه وضعی شده بود خونه که نمیتونستی تصور کنی…از پله ها بالا رفتم .شاید خواب بود …ولی تو طبقه ی دوم صدای تق تق میومدم …هرچی به اتاقش نزدیک تر میشدم صدا تق تق بالا میرفت .اروم دم اتاق وایسادم .با بالاتنه ی لخت دراز کشیده بود رو تخت و یه توپ بیسبالو میزد به دیوار …روی دیوار یه عکس از عروسیمون نصب شده بود .توپو میزد به دیوار و میگرفتش و نگاهش به عکس بود …هنوز متوجه من نشده بود …توپو بار اخر محکم زد به دیوار و جای اینکه برگرده سمت دستش بعد از خوردن به دیوار افتاد سمت در اتاق و جلوی پای من ایستاد …چشمشو برگردوند سمت درو بالاخره منو دید …نمیشد از نگاهش خوند حالتشو …نه میشد فهمید تعجب کرده نه میشد فهمید عصبانیه و نه هیچ چیز دیگه …همونطور سرپا وایساده بودم و همونطور خیره خیره نگاهم میکرد .دو سه قدم رفتم جلو و ساکمو گذاشتم زمین .شونم حسابی درد گرفته بود .با دستم شونمو مالیدم و همچنان نگاهم پیش ارمان بود .از روی تخت بلند شد .یه شلوار گرمکن طوسی گشاد پوشیده بود …اومد سمتم .بوی سیگارش تو ذوق میزد .از کنارم رد شد و از پشتم گفت:((واسه چی رفتی؟))-گفته بودم که میرم …ارمان:واسه چی برگشتی؟با کمی سکوت گفتم:((گفته بودم که دلم تنگ میشه …))صدای قدماشو شنیدم …داغ داغ شده بودم …دیدنش ترشح ادرنالینمو فعال کرده بود…از اتاق بیرون رفت .ماتم برده بود….انقدر میگفتن داغون شده داغون شده این بود؟اصلا جاش بود دوباره برم …ولی گرمم بود …فقط خیلی خیلی گرمم بود .پالتومو دراوردم و یه تاپ توری از تو کشو بیرون کشیدم .دلم میخواست اصلا شلوار پام نکنم .ولی یه شلوارک خیلی خیلی کوتاه پارچه ای که میرفت زیر تاپمو دراوردم و پوشیدم .گرمم بود …فضای اتاقم بوی سیگار میداد …پنجره رو باز کردم …با تعجب دیدم که داره برف میاد .سرمو بیرون بردم و نگاهمو دوختم به باغ زمستون زده ی خونه و خیابون برفی …عجب برف بکر و نابی هم .سوز هوا کمی خنکم کرد ..اما هنوزم گرمم بود.تا کمر خم شدم از پنجره …نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم .حلقه شدن دستی رو دور کمرم حس کردم …داغ تر میشدم هی…تنمو کشیدم داخل خونه .لبشو اورد نزدیک گوشم …وقتی میخواست حرف بزنه لبش با گوشم تماس پیدا میکردم و حس عجیبی بهم دست میداد.با دستش موهای افشون دورمو کنار زد و گفت:((گفته بودم …چه قدر این یه هفته مزخرف بود؟))به ارومی گفتم:((نه …))ارمان:خوب الان میگم …خیلی هفته ی مزخرفی بود …خیلی خیلی صداش اروم و بم بود …میتونست ورسای هیدنو بهتر از خودش بخونه …میتونست بهترین خواننده ی ارامش دهنده ی دنیا باشه …ولی اینطوری بهتر بود …صداش فقط تو گوش خودم بود و داغم میکرد …چه میکنه این صدا با یه دختر …دستشو گذاشت رو بازوی برهنم …داغ داغ بود …جلوی پنجره ای که روبه خیابون بود و هوای برفی …ما داغ داغ بودیم …چشمامو بستم …فقط میخواستم حسش کنم…ارمان:بهت گفته بودم …با موی مشکی چه شکلی شدی؟-نه..ارمان:کار دست خودت میدی …کجا رفته بودی؟اون یکی دستشم گذاشت رو بازوم …-یه جای دور خوب…ارمان:کجا بهتر از این جا؟-مشهد ارمان:امامت راضی بود اینطوری بدون اجازه بی خبر بذاری بری و من به این روز در بیام؟-به کدوم روز؟؟ارمان:نمیبینی؟-تغییری نکردی …ارمان:جدا؟-حرفات که همونه…ارمان:فقط باید بشنوی؟-بوی سیگار گرفتی …کل خونه هم بوی سیگار میده …یه هفته نبودم همش…ارمان:که اخر قصه رسیده دیگه اره ؟؟؟لبشو از گوشم به گردنم نزدیک کرد…با لبخند کمرنگی سرمو به سمت مخالف برگردوندم و قسمت بیشتری از گردنم سمتش بود.ناخوداگاه چشمام رو به خماری میرفت و خودمم میتونستم حسش کنم …همچنان تند و ریز برف میبارید …-واقعا میخواستم دیگه برنگردم …این بار چونش روی شونم بود و لبش پایین تر از گوشیم .ارمان:که کجا بری؟-یه جای خیلی خیلی دورارمان:چی انقدر منو دوست داشت که باعث شد برگردی؟-شاید…دلم …شاید …خداارمان:میدونی…پایین گوشمو به ارومی گاز گرفت ….حالم خیلی رو به وخامت میرفت ((:|))دوباره حرفشو ادامه داد:فدا جفتشون …رومو برگردوندم سمتش…دستامو دور گردنش حلقه کردم .همونطور خمار به چشمای داغونش خیره شدم …بوی عطر تنش با بوی سیگار مخلوط شده بود …از چشماش نگاهمو کشیدم پایین …روی لبش و بعد گردنش که گذاشته بود ته ریشش تا همونجا هم پیشروی کنه …طی یه حرکت انتحاری لبمو به گردنش نزدیک کردم و …ارمان:میدونی…با این یه حرکت هرچی شد دیگه گردن خودته…سرمو گذاشتم رو سینش و خندیدم …همونطوری بغلم کرد پرده ی اتاقو انداخت و نرم گذاشتم رو تخت …بالا و پایین رفتن قفسه ی سینم سرعت گرفته بود .فقط اباژور قرمز رنگ روی عسلی روشن بود و نور نارنجی که از توی خیابون و بعد از گذشتن از پرده ی اتاق وارد خونه میشد.موهام پخش شده بود توی صورتم و موهای جلوی ارمان هم توی پیشونیش پخش شده بود.دلم میخواست زودتر بهش گردنبندشو میدادم …باید اون شب مینداختم گردنش …ولی خوب دیگه دیر شده بود …سگ توی چشماش با نور قرمز پخش شده توی اتاق هار شده بود حسابی…(حال کردم با این جمله *ـــــ* )هنوز دستم اویزون گردنش بود.دلم چه قدر براش تنگ بود خدا …قطعا اگه بیشتر از یه هفته میشداز دل تنگی میمردم ..صورتشو بهم نزدیک کرد و لبم مماس لبش شد …کمی که فاصله گرفت به چشماش خیره شدم و با صدای ارومی گفتم:((تولدت مبارک …))به یه خنده ی شیطنت امیز اکتفا کرد…نه میشد به قول و قرارا فکر کرد و نه حرفای زده شده ی قبلی …یه حس ناب تجربه نشده بود …حسی که تو تموم جونم پخش میشد …وقتی که حس کردم با تنها مرد زندگیم یکی شدم .....
چشممو باز کردم و نگاهم به ساعت افتاد که دقیق روی ۱۲ بود.سرم رو با شوق برگردوندم سمت ارمان و …نبود.ماتم برد.سریع پتو رو کنار زدم و نشستم روی تخت و بی توجه به درد کمر و پهلو و ما بقی مشکلاتی که لحظه به لحظه بیشتر لحاف سنگینی که روم افتاده بود رو کنار زدم و پاهامو از تخت پایین گذاشتم .از کشوی کنار تخت لباس خواب بلندی رو برداشتم و بدون توجه به چیز دیگه ای پوشیدم.مسءله فقط این بود که ارمان کجاست .خرامان خرامان از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در .نمیخواستم خیلی از اتاق دور بشم و باید سریع به حمام پناه میبردم …نزدیک راه پله ارمانو صدا کردم .با تموم جونی که تو تنم بود صداش کردم و جوابی نگرفتم .یه کم دیگه صبر کردم و دوباره صداش زدم اما بازم نبود …مطمءن شدم که نیست .دوباره برگشتم تو اتاق و از پنجره به بیرون نگاه کردم .برف اومده بود تا خود زانو و کل حیاطو پوشونده بود.ماشینشم نبود…تمام افکار مزخرف دنیا به سرم هجوم اورد.دلم میخواست مابقی دکوراسیون سالم مونده ی خونه رو هم از بین ببرم اما واقعا توان این یه کارو نداشتم.بغضم گرفته بود که حتی نمونده بود از خواب بیدار شم و رفته بود…یکی از بدترین تنها موندنای دنیا رو تجربه میکردم …حموم که رفتم ٬به محض باز کردن دوش اب بغضم ترکید و از ته دل زار زدم .حق نداشت بره …اصلا شاید من میمردم …شاید دکتر لازم میشدم ..حق نداشت بره…فکر میکردم الان دیگه حتما اخلاقای مزخرف قبلیش برمیگردن …فکر به اینکه فقط یه شب و اونم تو بدترین شرایط ازم استفاده کرده بود و ولم کرده بود اتیشم میزد…از حماقت خودم داشت حالم به هم میخورد و اینا که ضربه های محکمی که به در میخورد باعث شد اروم بگیرم و دوش اب رو هم ببندم .
ارمان بود و مدام صدام میزد…
ارمان:سارا جواب بده ببینم …چی شده حالت خوبه ؟؟درد داری ؟؟میخوای بیا بیرون بریم دکتر …ساااارا!
با هق هق گفتم :((کجا رفته بودی؟؟؟))
ارمان:واسه چی گریه میکردی؟؟
-کجا رفته بودی ؟؟؟
ارمان:رفته بودم بیرون خرید
با عصبانیت داد زدم :((خرید چه کوفت و زهر ماری انقدر مهم بود که بدون اینکه چیزی بگی ول کنی بری؟؟ها؟))
ارمان:چند تا قرص و خوردنی مقوی واسه خانوم و از این به قول خودت کوفت و زهر مارا.
خودمو کمی جمع و جور و کنترل کردم .رفتم پشت در و گفتم :((راس میگی ؟))
ارمان:پس نه رفتم …استغفرالله …تو چرا انقد بدبینی؟
-خوب …صبح پاشدم دیدم نیستی …گفتم شاید..
ارمان:بعضی وقتا اگه فکر نمیکردی یا به خودت نمیگفتی شاید فلان و بهمان قطعا هم خودت هم من خیلی راحت بودیم …
-میتونستی یه یادداشت بذاری!
ارمان:حتی برنگشتی رو عسلی رو نگاه کنی…
یعنی گذاشته بود؟؟میخواستم اب شم برم تو زمین …از کارم خیلی پشیمون شدم.
ارمان:حالا تو به این فکر کن که رفتم بیرون اومدم گفتم الان حتما خوابه با وجود سابقه ی درخشانت !بعد این صداها از تو حموم میاد…انگار که مثلا من مردم !زودبیا بیرون لباس بپوش سرما نخوری !
تا بیام به خودم بجنبم و صداش بزنم از اتاق رفت و صدای بهم کوبیده شدن در اومد…معلوم بود چه قدر اعصابش خرد شده و بهم ریخته .دست خودم نبود…مدام فکرای مزخرف به سرم میزد و میزدم زیر گریه .حتی خودمم اذیت میشدم اما واقعا نمیتونستم کاریش کنم .با لب و لوچه ی اویزون لباسامو پوشیدم و بدون اینکه حوله ای بپیچم دورشون رفتم پایین .دور دلم پارچه ای رو بسته بودم.دردم خیلی کمتر از اون چیزی بود که تصورشو داشتم .هنوز به پاگرد طبقه ی اول نرسیده بودم که گفت :((کجا میای پا برهنه ؟اینجا همش خرده شیشست برو دمپایی پات کن ))
-سلام …باشه
دمپایی هامو اوردم و دوباره رفتم پایین .به شدت درگیر این بود که یه سرو سامونی به وضعیت خونه بده .
-ولش کن خودم فردا جمع و جورش میکنم
ارمان:خودم میتونم
اخماش به شدت تو هم بود.نگاهم افتاد به اپن و کیسه های پری که روش بود.عذاب وجدان گرفته بودم که سرش داد زدم.تازه تولدشم بود…اخی پسرم…
رفتم سمت اشپزخونه .نگاهی به اجناس روی اپن انداختم.همونطور با اخم اومد سمتم و ظرفی رو گذاشت روبه روم .
-این چیه ؟
ارمان:کاچی
-کاچی برا چی؟
ارمان:شعر میگی؟بخور خوبه واست
با یه من عسل نمیشد خوردش…ادمو قشنگ به غلط کردن مینداخت .من که کاچی دوس نداشتم…چند قاشقی ازش خوردم و گذاشتمش کنار…حیاط پر برف خونه وسوسم میکرد که برم بیرون…باید میرفتیم بیرون اصلا راه نداشت تولدش تو همچین خونه ی داغون و بهم ریخته ای باشه.از نون سنگک تازه ی روی میز تیکه رو کندم و گفتم:((خودت صبونه خوردی؟))
سرشو به علامت نفی تکون داد.دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم .
-ارمان بریم بیرون؟
ارمان:کجا ببرمت با این وضعیت ؟
-یه جوری وضعیت وضعیت میکنی انگار چه خبره!من حالم خیلی هم خوبه
ارمان:نه خیر
دوباره سرشو انداخت پایین و باقی تکه شیشه های بزرگ ترو جمع کرد.
-خوب نمیشه که بشینیم توخونه
ارمان:برو بالا استراحت کن
-من حالم خوبه!
ارمان:خوب نیست !داری تخس بازی در میاری
از اشپزخونه بیرون رفتم و وایسادم روبه روش.سرشو گرفت بالا و اخمشو غلیظ تر کرد.دستمو زدم به کمرم و گفتم:((میدونی چیه؟))
یه تای ابروشو بالا داد و گفت :((چیه؟))
-ببخشید !
متعجب نگاهم کرد و بعد دوباره یه تای ابروشو داد بالا :((چیو ببخشم ؟؟))
-اینکه اصلا به دور و برم نگاه نکردم ببینم یادداشت گذاشتی یا نه بعد کولی بازی دراوردم سرت داد زدم اعصابتو خرد کردم و ادم نمک نشناسی بودم
ارمان :بهت نمیاد اینهمه کار بلد باشی هاا
-مسخره!
دوتا دستشو گذاشت رو شونه هام .سرمو بالا گرفتم .اخمش کم کم داشت جمع میشد.
ارمان:میدونی …مسءله اینجاست که سر هر چیزی فقط چشمات و خودتو اذیت میکنی …بدون اینکه فکر درست و درمون کنی… و عمق فاجعه اینجاست که فکر میکنی من اونقدر پست فطرتم که صبح پاشم بیخیال برم پی کار خودم و هیچیو به یه ورمم نگیرم …عمق فاجعه اینجاس که تصویر ذهنیت ازم خرابه …و حتی بدتر از همه ی اینا اونجاس که تقصیرخودمه
دستاش شل شد و پایین تر اومد.سرمو انداختم پایین …واقعا هم اینطوری بود…تموم حرفاش درست بود.میخواستم مثلا جو رو عوض کنم.
-حالا بریم بیرون؟
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد:((اگه همه ی اینکارارو کردی واسه بیرون رفتن اونم تو این سرما و این برف با این حالت باید بگم که نقشت نقش بر ابه خانوم !))
-یعنی چی هی میگی!من حالم خوبه اقا…توروخدا پاشو بریم بیرون برف اومده تا کمر دیگه هم معلوم نیست بیاد یا نه…))
ارمان:میاد
-نمیاد میدونم که دیگه نمیاد زمستون تموم شد این دیگه اخریش بود
ارمان:هنوز از اسفند ده روزم نگذشته
-دیگه برف نمیاد میخوام برم بیرون.واسه من اخم و تخم راه ننداز من میخوام برم بیرون
با اشفتگی دستشو برد لای موهاشو بعد پشت گردنش .((ببین سارا ساعت ۱۲ است …الان بریم بیرون چیکار کنیم؟))
-برف بازی دیگه!
ارمان:خجالت بکش از قد و هیکل و سنت بچه!تو اصلا الان درست میتونی دولا شی؟
-بله که میتونم
خم شدم به سمت پایین که دستشو گذاشت پشت کمرم و دوباره صافم کرد
ارمان:نمیخواد نشون بدی هیچ جا هم نمیریم
-خوب فقط راه بریم …من حالم خوبه اقا به خدا خوبم
ارمان:نه تو نمیفهمی
-نمیفهمم که خوبم ؟؟بابا من خوبم سالم سرحال سرپا
با خنده گفت :((یه بار دیگه بگو سالم سرحال سرپا !))
-چرا؟
ارمان:بگو
-سالم سرحال سرپا
دیدم داره بیشتر میخنده
ارمان:بگو سارا سالادو با سس سفید خورد
-داری منو مسخره میکنی؟مگه چیه خب؟؟سارا سالادو با سس سفید خورد!
ایندفعه زد زیر خنده
-چرا میخندی دیوونه؟
از خندش خندم میگرفت
ارمان:یه بار دیگه بگو
-مگه ((س))ام میزنه؟
ارمان:میزنه ؟؟؟نیستی ببینی…خدایا دوباره بگو
-واقعا که!من الان خیلی وقته زبونم خوب شده
ارمان:بگو زبون
-ارمان میزنمتا!یعنی هم س میزنه هم ز ؟؟
ارمان:یه بار دیگه سارا رو بگو
-نمیخوام
ارمان:بگو دیگه جون من
-نمیگم
ارمان:۳ بار بگی میبرمت بیرون !
-راس میگی؟
دوباره خندید و گفت اره
۳ بار سارا سالادو با سس سفید خورد و گفتم و ایندفعه خودمم فهمیده بودم ((س))ام میزنه …یه وضعیت اسفناکی بود
-خوب بسه دیگه به اندازه ی کافی خندید من میرم لباس بپوشم
ارمان:نریم دیگه …بابا بیخیال میوفتی رو دستم حالت بد میشه اصلا خوب نیست
-قرصایی که گرفتی رو میخورم دور شکم و پهلومم گرم نگه میدارم تا خرخره هم لباس میپوشم خوبه؟
ارمان:مثل این دختر بچه ها …چیکار کنم دیگه بپوش بریم
نیشمو باز کردم و رفتم که لباس بپوشم .دقیقا گرمترین پالتو و چکمه و لباسایی که داشتم و انتخاب کردم ٬پوشیدم و رفتم پایین.شال گردن و کلاه و اصلا تیپ سیبری…واقعا سرمایی بودم و سرما تو اون شرایط هم برام خوب نبود.تا ارمان اماده شه از هر قرص بعد از اینکه مطمءن شدم به کارم میاد خوردم و منتظر موندم .کیسه ی لباس ها و گردنبند و دستبندشو به سختی توی کیفم جا داده بودم .کاپشنشو انداخته بود رو دستش و از اتاق کار و موسیقیش بیرون اومد…ای جان…من به فدات اخه خوشتیپ…پلیور سرمه ای سفیدی با طرح لوزی تنش کرده بود و کاپشن سرمه ای تیرشو گرفته بود دستش و استایلش الحق که اسفند لازم بود…ادم پیشش اعتماد به نفسشو از دست میداد خوب…
ارمان:چی شده ؟
-چیزی نیست!
ارمان:مطمءنی؟؟خوب میتونی خیلی شیک بگی انقدر خوشتیپ و خوشگلی همسر عزیزم که نمیخوام چشم ازت بردارم …
زدم زیر خنده و از خونه رفتم بیرون.کلاهشو روی سرش جلوی اینه تنظیم کرد و بعد دنبالم اومد.پله های جلویی خونه یخ بسته بود.
ارمان:سارا ورجه وورجه ی اضافی ٬شیطنت اضافی جلو تر راه رفتن ٬دوییدن ٬خم شدن نداریم !از الان گفته باشم
نفسمو با صدا دادم بیرون.دستمو به نرده گرفتم و با احتیاط پایین رفتم .دردم به حداقل ممکن رسیده بود.اونقدر برف نشسته بود که فکر نمیکردم بتونم به درستی راه برم …داشت میرفت سمت ماشین که گفتم:((کجا میری؟من با ماشین نمیاما!))
ارمان:پیاده ؟؟
-پس چی؟
ارمان:با این وضع ؟
-مگه چیه؟
ارمان:دیوونه میمیری
-نه دیگه …نهایتش اینه اگه چیزی شد تاکسی میگیریم ارمان بیا بریم دیگه الان کل شهر ترافیکه
سرشو به طرفین تکون داد و اومد.زیر لب غر میزد
-غرم نزن
ارمان:امری فرمایشی نبود؟؟؟
-اخمم نکن
ارمان:بگو سان فرانسیسکو
اداشو دراوردم و از خونه بیرون رفتم .کاپشنشو پوشید و لبه ی کلاهشو داد بالا.خندیدم و دستامو کردم تو جیبای پالتوم .اومد جلو و دستشو انداخت دور دستم و بعد گذاشت تو جیب کاپشنش.هیچکدومم هیچیو به روی خودمون نیاوردیم.به سختی میشد قدم زد ٬ولی میشد قدم زد !
ارمان:خوب حالا مادمازل برنامت چیه ؟
-نمیدونم
ارمان:بسیار هم عالی…
-من ایدشو دادم …تو ببرمون یه جای خوب دیگه
ارمان:خیلی خوب…
جای پامون رو برفا میموند و ردپاهاش دیدنی بود…جای پای من از ارمان خیلی کوچیک تر بود…کلا خودم خیلی از ارمان کوچیکتر بودم.انگار بغل خواهر کوچیکش راه میره .چند قدمی تو سکوت راه رفتیم که با لحن جدی گفت:((سارا بابت دیشب…ناراحتی؟))
کی من ؟ناراحت بودم؟؟
-اینطور به نظر میرسه ؟
ارمان:کلا میگم
چیزی نگفتم
ارمان:سارا خانوم با شما بودما
-اگه قرارباشه همینطوری پیش بره نه ٬ولی اگه قرار باشه با تیپ پا بندازیم بیرون فکر کنم احمقانه ترین کاری باشه که تاحالا کرده باشم
ارمان:از کجا بندازمت بیرون؟
-از زندگیت
ارمان:همچین کاری نمیکنم
با صدای خیلی ارومی گفتم:((امیدوارم …))
ارمان:بیا و یه کاری کن
-چیکار ؟
ارمان:یه کم دیدتو نسبت بهم بهتر کن!فک میکنم پیش چشت شبیه این بازیگرای همیشه خیانتکار فیلم ترکیه ای هام ..اعصابم خرد میشه
خندیدم و گفتم :((سعیمو میکنم))
ارمان هم میخندید :((تا ما میایم دو کلام حرف جدی بزنیم این کلمه ی ((س)) دار میگه …ای خدا
-یه بار دیگه به زبون من بخندیا !
زبونشو از قصد به دندونش نزدیک کرد و گفت:((سعیمومیکنم))
نیشگون ریزی از بازوش گرفتم .
ارمان:گرسنته اول بریم یه جا غذا بخوریم بعد بریم سر برنامه اصلی یا میخوای برعکس؟
دستمو گذاشتم رو شکمم:((از مقامات رسیده که همون بریم اول غذا بخوریم .))
ارمان:اطاعت میشه …حالا از مقامات بپرس احوالشون خوبه؟؟دور و برشون خوبن؟
-مقامات میگن بله خوبیم به لطف شما …نگران نباشین
ارمان:خداروشکر…بپیچ دست راست …امروز میخوام جاهای مخفی رو رو کنم واست …
-جای مخفی ؟
ارمان:یه جاهایی که جای هر کسی نیست …
-اهانن…ازون جاها
وانمود میکردم منظورشو فهمیدم ولی واقعا نفهمیده بودم .به یه زیر پله اشاره کردو گفت که برم پایین .یعنی رستورانی که تو زیر پله بود.فضای رستورانش نسبتا تاریک بود و سنتی .بازسازی شده ی خونه های روستایی جاهای مختلف بود .از بالا به نظر نمیرسید جای اینقدر مانور دادن داشته باشه.گرمایی که به صورتم میخورد حالمو بهتر میکرد.ارمان به یکی از تختای خالی اشاره کرد و نشستیم.بوی فوق العاده ی غذاها اشتهامو تحریک میکرد.نگاهم به دیزی هایی بود که پر میرفت و خالی برمیگشت.
ارمان:دیزی دوس داری اصلا؟
-من همه چی دوس دارم
با خنده گفت :((اخ قربون تو پایه !))
گارسون اومد و ارمان سفارش دوپرس دیزی با مخلفات کامل داد …واقعا گرسنم بود.
ارمان:خوب …یه کم از اون یه هفتت بگو…چه کردی کجا رفتی …
-کلا تو حرم بودم…رفتم یه زاءر خونه .جای خاصی هم نرفتم.کارمم فقط گریه کردن شده بود.فقط
ارمان:پس بهت خوش نگذشت؟
-چرا خوب بود برای خالی شدن خیلی پر بودم
ارمان:از این به بعد هوای خالی شدن به سرت زد اول از همه به خودم میگی
-هوای خالی شدن به سرم نزده بود …هوای رفتن ..
حرفمو قطع کرد:((دلیلت واسه رفتن بچگانه نبود؟))
-نه به اندازه ی دلیلم برای برگشتن
ارمان:پشیمونی که برگشتی؟
-نه…خودمم داشتم اذیت میشدم .فقط یه چیزه که ازارم میده
ارمان:چی؟
-اینکه تو همچنان دوسم نداری
اخماشو تو هم کرد :((منطق این کشفیاتت چیه اونوقت خانم دکتر؟))
-مشخصه …دلیل اتفاقای دیشبم …
دوباره پرید وسط حرفم :((دلیل اتفاق دیشب چی؟؟؟هوس بود؟؟اره ؟؟؟پس چرا تو این همه وقت هیچی نشده بود؟؟چرا اون همه شب کنارم رو یه تخت بودی و ..))
نمیخواستم عصبی و جری شه :((منظورم این نبود!حرفم اینه که …رابطه ی ما از زن و شوهرای معمولی هم معمولی تره .پای هیچ عشق دو طرفه ای در میون نیس !))
ارمان: توقع داری چپ برم راست بیام مثل جوجه ی تو ساعت بیام بیرون بگم کوکو دوست دارم کوکو؟؟مسخره نیست ؟؟؟انتظارت از یه مرد اینه ؟یعنی همه چیو باید گفت ؟؟دلتنگی رو نمیشه از وضع خونه و قیافه فهمید ؟؟دوست داشتنو نمیشه از …
یه کم اروم تر گرفت و ادامه داد :((اگه قرار بود ابراز علاقه کردن مردا و زنا مثل هم باشه همه چیز بهم میریخت …همه چیز لوس میشد .زنا خودشونم خسته میشدن .میشد مثل قربونت برم عزیزمایی که هرروز الکی به دوستاشون میگن …اونقدر خودشون الکی قربون هم میرن و برای هم میمیرن که اگه مردا بخوان اینطوری ابراز علاقه کنن بهش شک میکنن و براشون عادی میشه .غرور مرد که نباشه ٬احساس و عشقی هم از طرف زن پیدا نمیشه …زن ظریفه ولی بیشتر از ظرافت ابهتو دوست داره ٬نقطه ی عکسشو ٬تضادشو …قطب منفی و مثبت همو جذب میکنن .اگه قرار بود ابراز علاقه ی زن و مرد مثل هم باشه که همو دفع میکردن …))محو نگاه و لحن اروم و محکمش شده بودم و حرفاشو مزه مزه میکردم…حرفایی که همه ریشش منطق بود.راست میگفت خوب…
ارمان:کم نیستن پسرایی که بیشتر از تعداد نفساشون به ادمای دورشون میگن دوست دارم …ولی راس میگن؟؟
مثل بچه هایی که مورد نصیحت بزرگتر قرار گرفته شده باشن گفتم :((نه ))بعد از چند لحظه که همونطوری وا رفته نگاهش رفتم خندید و گفت:((استاد دانشگاهاتو اینجوری نگاه نکنیا))
لبخند محو و الکی زدم اما هنوز فکرم درگیر حرفاش بود.با ارمان انگار عقلم داشت بزرگتر میشد و از اون فضای بچگی در میومد.اینکه بهم بفهمونه باید فکر کنم و همه ی شرایطو در نظر بگیرم بعد تصمیم بگیرم ٬اینکه هر احساسی دیدنی نیست٬اینکه الکی دم به دیقه نزنم زیر گریه …دلم میخواست بیشتر بهم یاد بده …بیشتر باهام حرف بزنه …به حرفاش واقعا ایمان داشتم.اگه از هر نصیحت و کلاس اخلاقی بدم میومد٬سر حرفای ارمان رام و ارام بودم…با وجود اینا یعنی دوسم داشت ؟؟یعنی بهم علاقه پیدا کرده بود ؟؟ادمی که روزای اول ازم متنفر بود و تحمل کردنم براش سخت بود؟؟
دستشو جلوی صورتم تکون داد تا از بهت و فکر بیرون بیام
ارمان:کجایی؟
یه کم خودمو جمع و جور کردم و با شیطنت گفتم :((استاد هر جلسه چه قدر باید تقدیم کنیم؟))
ارمان:شما بفهمین حرفمو …پولش پیشکش
-یه جوری میگه انگار با خنگ طرفه
ارمان:نه بابا …استغفرالله
استغفرالله رو هم سر ((س )) از قصد زبونشو به دندوناش چسبوند تا حرصم بده.فکر میکردم اون روزی که صوری ازم خواستگاری کرد ٬دوست داشتن الکیشو ابراز کرده بود …واقعا هم الکی بود .اما الان داره اینطوری میگه .داره میگه توقع بیش از حد نداشته باشم و اون مدلش فرق داره .واقعا هم فرق داشت !غذارو برامون اوردن و ارمان مشغول گوشت کوبیده کردن گوشتاش شد.ولی خدایی گوشت کوبیده دوس نداشتم .نون سنگک تازه ی کنار ظرف دیزی رو تیلیت کردم و مشغول شدم …و به عمرم خوشمزه تر از اون دیزی ٬ابگوشت نخورده بودم.نمیدونستم کی شرایطش پیش میاد که کادوشو بهش بدم و از طرفی بدون کیک ؟؟نمیشد که !باید یه جوری غافلگیرش میکردم …از رستوران بیرون رفتیم و باز هم روی برفا قدم زدیم .میگفت مقصد بعدی هم دور نیست و خیلی هم نزدیکه.عطرش جوری بود که ادم میخواست فقط بو کنه و بهش نزدیک شه .نگاه حسرت بار خیلیا رومون بود …مطمءنا ارمان هم میفهمید .باید موقع برگشت به خونه اسفند دود میکردم …اینا که از پشت پرده های قبلی خبر نداشتن !دستای گره شده تو هم و قیافه های تر و تمیز و خنده هارو میدیدن چشم میخوردیم یهو .
ارمان:بریم اول بهت اب انار بدم …خون سازم هس خوبه بعد بریم سر برنامه
-من جا ندارم
ارمان:ناز کردن سر مقامات نداریم!اب انار ترشه میبره بابا
نگاهمو دوختم به صف پر از ادمی که جلوی اب انار و زرشک فروشی بود .
ارمان:یه لحظه اینجا کنار بخاریه وایسا من میرم میگیرم بیام.
همونجا وایسادم و نگاهش کردم.صدای خنده ی چند تا دختر خیلی توجه جلب میکرد .برگشتم و بهشون نگاه کردم.قیافه هاشون همه از دم شبیه هم بود…دماغا عمل لبا برومده چشما لنز …اصلا دل سگ بالا میاورد .بلند بلند میخندیدن و بهم فوشای ناجوری میدادن .شرمم میشد و لبمو گاز میگرفتم .نگاهشون افتاد به ارمان و پچ پچ میکردن .ناخونامو توی دستم فرو میکردم.یکیشون خیلی رفته بود تو فاز عشوه خرکی و پشت چشم نازک کردن.ارمان اب انارا رو گرفت و دختره داشت کم کم بهش نزدیک میشد که نفهمیدم خودمو چجوری بهش رسوندم ٬لیوانو ازش گرفتم و خودمو محکم چسبوندم به بازوش.بچه ماتش برده بود.اروم در گوشم گفت :((سارا چیکار میکنی؟))
-بیا بریم عزیزدلم دستت درد نکنه عجب اب اناریم هست
تا بسوزد ما تحت هر انکه نتواند دید !یعنی یه جووری خودمو چسبونده بودم که انگار ولش میکردم ۳ تا اسم دیگه میرفت تو شناسنامش …ارمان یه کمی با بهت به دور و برش نگاه کرد و کم کم خودش قضیه رو فهمید .از کنار دخترا که رد میشدیم یکیشون گفت:((ای گیر کنه توگلوت الهی …))میخواستم برگردم جوابشو بدم که ارمان با اخم گفت:((نبینم دهن به دهن این ادما بذاری ))رومو برگردوندم .
اینم یه نکته ی اخلاقی دیگه …اصلا بچم خودش کلاس درس بود.اب انارش واقعا ترش بود و حرفه ای .
ارمان:دخترم وسط خیابون قیافتو اینطوری نکن ملت خندشون میگیره خوب
-خیلی ترشه ارمان
ارمان:اصل اب اناره
-انقد به من نگو دخترم٬بچه …و اینا
ارمان:تا وقتی خودم بچه نداشته باشم وضع همینه .ناراحتی بچه بیار به اون بگم دخترم یا اصلا پسرم …شایدم دخترم و پسرم.
اب انار پرید تو گلوم.لبشو گاز میگرفت و میخندید و میزد پشتم
ارمان:وای خدا لپ اینو …خیلی خوب بچه نخواستیم لبو نشو
اخم کردم ((لپم به خاطر سرماست ))
ارمان:تورو خدا؟یهو چه هوا سرد شد
اروم گفتم :((دخترم و پسرم :| چه قدم خوش اشتها ))
ارمان:میشه از دخترم خالی یا پسرم خالی شروع کرد
-ارماااااان !عهه
ارمان:دیوونه واسه خودتم خوبه پیر میشی اختلاف سنیت با بچم زیاد میشه روش نمیشه بگه مامانشی
-اصلا هم اینطوری نیست بچه ی من مامانشو خیلی دوس داره
ارمان:بیا …از الان برنامه های تربیتی شم ریخته بعد واسه من فیلم بازی میکنه
-عهه ارمان
با خنده راهشو ادامه داد.فکرم خیلی مشغول شده بود …یعنی دیگه جدی جدی باید به بچه فکر میکردم؟؟؟یعنی میشد ؟؟ولی من که …خدا اصلا امادگیشو نداشتم .من خودم هنوز بچه بودم .
ارمان:یه جوری قیافت نگران شده انگار چه خبره حالا …اروم بگیر …شما همچنان همون دخترم باقی میمونی
-خدا بگم چیکارت نکنه
ارمان:چیکارم نکنه؟
-بی زن و همسرت نکنه
اصلا به روی خودش نمیاورد تولدشه .نمیدونستم یادش رفته بود یا میخواست به روی من نیاره چون فکر میکرد براش کادو نگرفتم …ایستاد و گفت :((اینجاست!))سرمو بالا گرفتم .تابلوی خاکی و قدیمی بود و فقط میشد سینمارو از روش تشخیص داد و حتی اسم سینماش هم معلوم نبود.با تعجب گفتم :((سینما؟))
چیزی نگفت .از تو جیبش کلیدی دراورد و درو باز کرد .با هم وارد شدیم.راهرو مانند تاریکی بود .از پله ها پایین رفتیم و دوباره دری رو باز کرد .صدای ساز و اوازی بود که از سالن میومد .با ورود من و ارمان صدا ها همه یهو قطع شد .نزدیک به ۱۵ نفر ادم توی سالن و روی سن بودن .سالن خالی از تماشاچی بود .پسری جلو اومد و گفت:((امری داشتین ؟؟))رنگ پریده ی چهره هاشونو میشد تشخیص داد .
ارمان بی حرف جلو رفت و منم دنبالش رفتم.رو به روی سن ایستاد .همون پسره ماتش برد و بهمون خیره شد …نا واضح گفت :((ارم…انن…پسر تویی؟؟))
ارمان:نه بدلمه …
از روی سن پایین پرید و همدیگرو مردونه بغل کردن .منم همونطور عین ادم ندیده ها نگاشون میکردم .بقیه شون هم اومدن با پسرا دست میداد و با دخترا سلام معمولی .داشت یه چیزایی دستگیرم میشد .ارمان کامل جلوم ایستاده بود و من تقریبا محو بودم پشتش .از جلوم اومد کنار .دوستی که اولش کلی تحویلش گرفته بود گفت:((ارمان معرفی نمیکنی؟))
دستشو برد لای موهاشو بعد پشت گردنش :((سارا خانومم ٬ امیر از بچه های دانشگاه و گروه …))دهن دوستش همونطوری باز مونده بود .
امیر :خوش …بختم ..فقط …خانومت ؟؟
خندم گرفته بود .
ارمان:اره دیگه
امیر:خجالت نمیکشی؟؟نمیگی یه سری رفیق قدیمی هم داری؟جشن و سور و سات گرفتی ارکستر کی بود ؟؟یه خبری کارت دعوتی نباید میدادی؟
بقیشون هم صداشون درومده بود.
ارمان:شرمندم به خدا
امیر :شرمندگی به کار من نمیاد …اصلا ازت توقع نداشتم
ارمان:امیر داداش بیخیال به خدا انقدر خصوصی بود که نگو
امیر :به خاطر خانومت !این بار اخری!
قضیه حل شد و هدایتمون کردن پشت سن که چند تا میزو صندلی بود و همه نشستیم …
امیر:والا من نمیدونم سارا خانوم شما میدونین یا نه .ولی این بی معرفتی که میبینین یه زمانی پاتوقش و اصلا اتاق خوابش و اصلا خونش اینجا بود .نامرد نبود که انقدر !۵ ماه یه اهنگ درست و درمون میساخت …الان به اینجاها کشیده شده جشن عروسیشم دعوت نمیکنه!
ارمانادای ادمای خجالت زده رو در میاورد.
امیر:سعی میکنم خیلی به روت نیارم …ببینم از کسری چه خبر؟نکنه اونم ازدواج کرده که سراغ نمیگیره؟
با نگرانی به ارمان نگاه کردم .قیافش یه کم در هم شد اما زود خودشو جمع و جور کرد و گفت :((نه کسری سرش این چند وقته خیلی شلوغه .منم خیلی ازش خبر ندارم .واقعا وقت نمیکنه ))
امیر:خوب حالا چی شد اصلا ازدواج کردی؟؟کی فکرشو میکرد …از همه زودتر ارمان دست به کار شه خدای من!
خندم گرفته بود .به قول ارمان چه تصویر ذهنی خرابی داشتن ازش !
ارمان تحت فشار قرار گرفته بود …نمیدونست باید چی بگه .یکی از دخترا گفت :((امیر قصه ی عشقه دیگه …ارمان و غیر ارمان نمیشناسه …ببین ساراشون چه کرده!))
همه خندیدن .من که کار خاصی نکرده بودم ..ببینید ناهید خانوم چه کرده !تو فکر این بودم که یه جوری از یکیشون بخوام کیک بگیره اما هم خجالت میکشیدم هم موقعیتش جور نمیشد …تازه فهمیدم دوستش امیر عظیمی اهنگاشو بیرون هم میده و کلیپ هم درست کرده .صداش حتی موقع حرف زدنم فوق العاده بود و با جنس صدای ارمان فرق داشت …ولی این صدا خدایی خیلی موثره …ارمان داشت باهاش از کارای اخرش حرف میزد و اینکه پی همشونو گرفته و چه قدر خوب بودن.چشم و ابرو و موهای بلند و فر امیر خیلی خیلی مشکی بود و حتی وقتی که میخندید انگار غم داشت .در برابر ارمان قد کوتاه تر و هیکل خیلی لاغر اندام تری داشت و اصلا بهم نمیخوردن .وقتی بحثشون به ساز و اواز کشیده شد واقعا حرفی برای گفتن نداشتم ….چه قدر بد بودا !باید حتما باهاش راجع بهش حرف میزدم که بهم یه چیزی یاد بده !یکی از دخترا بلند شد که بره تو اشپزخونه .از فرصت استفاده کردم و پشتش راه افتادم …تو اشپزخونه متوجهم شد .اسمش مهتاب بود .
مهتاب :چیزی میخوای عزیزم ؟
-نه ….یعنی راستش اره …یعنی ..میدونین من نمیدونم کارم درسته یا نه ولی ….
مهتاب:چی شده ؟بگو چیزی میخوای؟چیکار میخوای بکنی مگه؟
لبخندی زدم و گفتم:((راستش امروز تولد ارمانه))
دستشو گذاشت رو دهنش و گفت :((راست میگی؟؟؟خوب بذار برم به امیر…))دستشو کشیدم و گفتم:((نه !اینطوری نه دیگه …میخواستم غافلگیر شه))خندید و گفت :((ای شیطون …خیلی خوب حالا من چیکار کنم؟؟))
-باید یه جوری کیک جور کنیم
مهتاب :اخه ما که هیچکدوم کادو نگرفتیم
-مهم نیست …همینم کلیه !
مهتاب :البته امیر از پسش بر میاد …یه اس ام اس بهش میدم خودش جورش میکنه .یکی از بچه ها بیرونه میگیم کیک بگیره …بقیه کاراشم با امیر چطوره ؟
از من هیجان زده تر شده بود .خندیدم و گفتم:((عالیه ))
گوشیشو برداشت و به امیر اس ام اس .واسه اینکه قضیه لو نره برگشتیم پیش بقیه .همچنان داشتن راجع به اهنگای جدید و ساز و این حرفا بحث میکردن.نشستم بغل ارمان .درگوشم گفت :((کجا رفتی؟))
-اب بخورم
ارمان:حوصلت که سر جاشه ؟
-معلومه که سر جاشه !خیلی باحاله
ارمان:حالت خوبه مشکلی نیس؟
-نه باور کن من خوبم ارمان
امیر با یه خنده ی مرموز سرش تو گوشیش بود .عذر خواهی کرد و برگشت به سالن .ارمان با گیتار برقی که گوشه ی اتاق بود ور میرفت .دلم میخواست همه چیز خوب پیش بره …احتمال قوی یادش نرفته بود و واسه اینکه منو خجالت نده چیزی از تولدش نمیگفت.
مهتاب خیلی اروم سعی داشت با چشم و ابرو توجهمو به خودش جلب کنه.به ارمان گفتم:((من …میرم دوباره اب بخورم میام الان))با تعجب نگاهم کرد و دوباره رفتم به اشپزخونه.ایندفعه علاوه بر مهتاب شیما و سیماشون که دوقلو بودن هم توی اشپزخونه بودن .یه جوری جیغ جیغ میکردن که منم هول شده بودم
سیما:چیزی واسش چرفتی؟
-معلومه که گرفتم!
مهتاب:سپهر چند مین دیگه میرسه …امیرم هماهنگ هماهنگه …تا شام اینجا میمونین؟؟؟
-نمیدونم …بستگی به خودش داره .
شیما:نه .اینجا نمونیم بریم لب دریاچه
-دریاچه ی کجا؟؟
مهتاب:دریاچه مصنوعی که جدید ساختن …اخه اینجا خیلی دلگیره …به امیر بگم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:((خوب بگو))
صدای در بلند اومد و بعد بلافاصله پسری که قد بلندی نداشت اومد تو اشپزخونه نفس نفس میزد و دوتا جعبه ی کیک دستش بود.
مهتاب:سارا این سپهره !سپهر سارا زن ارمان
با تعجب نگاهم کرد .با خنده بهش سلام کردم .انقدر جمع و جور و کوچولو موچولو بود که بهش میخورد بچه مدرسه ای باشه .
سپهر :زن ؟سلام..یعنی …رفت قاطی مرغا ؟؟
خندیدیم و گفتم :((یه چند ماهی میشه ….))
سپهر:عروسی کردین؟
-با اجازتون
سپهر:پس چرا …
مهتاب:سپهر ول کن حالا توام !چرا دوتا کیک خریدی؟
سپهر :امیر گفت !
شیما:معلوم نیس میخواد دوباره چیکار کنه…
سیما:شاید گفته دوتا بگیره که به همه برسه
تو سکوت نگاهشون میکردم .نمیدونستم بهتر بود براش یه تولد خودمونی دونفره بگیرم یا اینطوری با دوستاش بهتره .
مهتاب گفت امیر اس ام اس داده برن تو سالن و من برم پیش ارمان و بعد از ۱۵ دقیقه با هم وارد سالن اصلی شیم .رفتم پیش ارمان.
ارمان:اب خوردن انقدر طول میکشه ؟خوب منو غریب ول کردیا
-ببخشید .یه ابی هم به دست و صورتم زدم
ارمان:کو من که نمیبینم !
-ببخشید دیگه …چیکار میکنی؟
ارمان:دارم با سازاشون ور میرم .باید بیان یه سری شرکت ساز درست و حسابی بهشون بدم .اینا دیگه خیلی قدیمی شدن .هی میگه پول تو دست و بالم نیست بهش میگم بابا تو رفیقمی بیا پولشو نده جا اون عروسی که دعوتت نکردم .حالا گفت یه سر میاد .صداش حرف نداره …اهنگی ازش نشنیدی؟
-نه
ارمان:باید بهش بگم امشب یکی دوتا بخونه .اصلش برای همین اومده بودم اصلا…هوس کرده بودم بخونم .
دستشو برد لای موها و بعد مثل همیشه پشت گردنش .حرکتی که مال موقع اشفتگیاش بود.
ارمان:کسری که بود میخوندیم هرازگاهی …دیگه…
خیلی رفیق دوست و اجتماعی بود و نبود کسری اذیتش میکرد.بهش نزدیک تر شدم و دستشو گرفتم :((من …ببخشید که باعث بهم خوردن رابطتون شدم .مسلما اون برات خیلی مفید تر از من بود…))
ارمان:ازون حرفای مسخره ی روزگار بودا .بهم خوردن رابطه ی ما تقصیر من بود نه هیچکس دیگه ای …بعضی وقتا در عوض یه چیز خوب٬باید یه چیز مهمو داد .باید باهاش حرف بزنم اما پیداش نمیکنم ….خیلی وقته نیست و شرکتم ول کرده به امون خدا.
چند تار موی لغزیده بیرون اززیر شالمو مرتب کردم و گفتم :((خودت مگه از پسش بر نمیای؟))
ارمان:کارا فشرده شده .شبا هم باید زود برگردم خونه به یه سریاش نمیرسم .
-الان اینو گفتی که بگی شبا دیگه نمیخوای زود بیای خونه؟
ارمان:با اون تجربه ی زهرمار دفعه ی پیش من غلط بکنم بخوام دیر بیام.
با یاداوری اون خاطره چشمام گرد شد و ناخوداگاه چونم لرزید …یاد زنی افتادم که توی پزشکی موهای مشکیشو …
یخ کرده بودم .دوتا دستشو گذاشت روی لپام .صورتمو نگه داشت :((سارا …سارا چرا یخ کردی تو ؟؟؟برگرد ببینم …نگاه کن منو …فکر نکن به اون اتفاق کوفتی …منو ببین ))به خودم اومدم .فاصله ی چشماش کم بود …چه قدر از این چشما حالتای مختلف دیده بودم …چه قدر نگاه متفاوت و حالا …لرزم گرفته بود .هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم .سرمو گذاشت رو شونش و سفت بغلم کرد .
ارمان:بهش فکر نکن …توروخدا حتی فکرشم نکن .به این فکر کن که …به بچه فکر کن …به سامان فکر کن
دیگه واقعا تونستم خودمو برگردونم .سرمو از روی شونش بلند کردم و گفتم:((سامان؟؟؟))
شالمو میزون کرد و گفت :((اره دیگه!))
-واسه خودت بریدی و دوختی؟کی گفته سامان؟؟
ارمان:تو اگه ابتکار و دلیل منومیدونستی هیچوقت اینو نمیگفتی
-اهان اونوقت ابتکار و دلیلت چیه جناب؟
ارمان:ترکیب سارا و ارمان …میشه سامان!
دستاشو از هم باز کرده بود و اینو میگفت .فکر کردم و گفتم :((چه باحال!!!صبر کن ببینم …اصلا بچه کجا بود !پاشو ببینیم دوستات کجان …پاشو !))
ارمان:چرا بحثو عوض میکنی دوستامم همین طرفان دیگه
-حالا واسه من بچه دوست شده اسمم انتخاب میکنه !بیا بریم تو سالن
با غر غر کشوندمش طرف سالن و درو باز کردم …به محض باز کردن در سالن صدای گیتار برقی ها بلند شد …ارمان مات و مبهوت داشت نگاه میکرد .امیر و بقیه با خنده دست از گیتارا برداشتن و شعر تولد خوندن …و همچنان ارمان با دهن باز مونده داشت نگاه میکرد.با لبخند بهشون نگاه میکردم که عین دختر بچه ها و پسر بچه ها فشفشه تکون میدادن …برگشت و با دهن باز نگام کرد .با خنده ی مرموزانه ای ابرومو بالا دادم …
ارمان از لابه لای سر و صدا گفت :((کار توه ورپریده ؟))
-دیگه بالاخره دیگه…
ارمان روشو برگردوند سمت بقیه و همون لحظه امیر اومد سمتش :((داداش تبریک میگم ..ایشالا در کنار هم چندین سال و خوش و خرم زندگی کنین و …اینم کادوی ما و بچه هاس …به پاس اینکه عروسی دعوتمون نکردی))دستشو از پشتش اورد جلو و …تکه ای از کیکو محکم پرت کرد تو صورت ارمان …همه مات و مبهوت داشتن نگاه میکردن .ارمان از تو شوک درومد .با قدمای تند به سمت کیک و امیر رفت و گفت:((این مسخره بازیا دیگه چی؟؟))گوشه ی لبمو از استرس گاز میگرفتم.همه مونده بودن …امیر داشت خودشو جمع و جور میکرد که همون موقع ارمان هم تکه ای از کیکو سمتش پرت کرد :((این به اون در اره داداش !))هیچی دیگه …شروع شد .دست و بال هممون کیکی شده بود …بیشتر از همه دلم واسه لباسای ارمان میسوخت که کلی خوب بودن .از دیدن قیافه ها خندمون گرفته بود.مهتاب از همه زودتر دست و صورتشو پاک کرد و عکس گرفت .دیگه داشت از هرچی خامه و کیک بود بدم میومد.ارمان که زیر یه لایه ی کامل انگار دفن شده بود بسکه بهش گلوله ی کیک پرت کرده بودن.
مهتاب:خوب دیگه پاشید دست و روتونو تمیز کنید عکسم که گرفتم …حداقل از کیک اصلیه یه چیزی به شکممون برسه نه به سر و صورتمون!سه دقیقه ی بعد همه دوباره به سالن برگشتیم .گرد هرکس پشت سازش نشسته بود .میخواستن بخونن ولی اینکه چی میخواستن بخوننو نمیدونستم .عین جوجه اردک که میره زیر بال مامانش ٬زیر دست ارمان بودم و سفت نگهم داشته بود.
امیر :ما کار شاد زیاد نداریم …شما به بزرگی خودتون ببخشید …کارا اگه ارومه…
ارمان :گوشتو بده به صداش فقط …گوش کن …ببین چه معرکه ایه
-توام میخونی؟
ارمان:نه کار فقط کار خودشه …
امیر:واسه داداش و زن داداش …میریم که رفته باشیم .
خندیدم و منتظر نگاه کردم .ما نشسته بودیم روی صندلی های ردیف دوم از جلو.کیسه ی کادوش کنارم بود و حواسش بهش نبود …میخواستم وسط اهنگ بهش بدم .همه چیز خیلی بهتر از تصوراتم شده بود …اهنگ که شروع شد نفهمیدم کجام و کیم …صداش معرکه بود …بیست …حیف میلاد که همچین صدایی توش پخش نشه …
((بچه ها خواننده ی معرکه ای به اسم امیر عظیمی وجود داره .این ناب ترین پیشنهادیه که میتونم بهتون بکنم همتون گوش کنین …خواستم تبلیغ همچین ادمی هم کرده باشم تو این وضعیت که همه ادعا صدا دارن ))
صدام کن صدات منو اروم میکنه
تواشکات رو گونت منو داغون میکنه
چشاتو باز کن افتاب …طلوع میکنه
پاک کن گونتو غمات غروب میکنه
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست ..
اهنگ خالی که میزدن و امیر نمیخوند کیسه رو از کنارم برداشتم و گذاشتم روی پای ارمان …
-برگ سبزیست تحفه ی درویش …
با تعجب به کیسه نگاه کرد .سرشو برگردوندم سمت امیر و بقیه ی اهنگش .
با حرفات به چشمای من بی تفاوت نباش
هنوز ارزومه کنارم بمونی تو کاش
نگاه کن نفس های تو پر شده تو هوا
نگاه کن به من خیره شو با دلت همصدا
همصدا …
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست
سر کیسه رو باز میکرد و نگاه میکرد .اهنگ که تموم شد .دست از سر کیسه برداشت و سوت محکمی زد .
-خیلییییی قشنگ بود امیر اقا
تعظیم باحالی کرد و گفت:((من متعلق به همم …ارمان اون وسط مسطا یه چیزایی گرفتیا …))همه با هم گفتن :((اوووو چی گرفته ؟؟))
کیسه رو عین بچه ها بالا گرفت و گفت :((کادو !))
((باز شود دیده شود …))
داشتم خجالت زده میشدم …
ارمان:باز کنم ؟
شونه ای بالا انداختم .
اول جعبه ی گردنبند و دستبندشو باز کرد .دوستاش اومدن سمتمون .
وقتی عین پسر بچه ها ذوق میکرد٬ادم دلش میخواست عین پسر بچه ها باهاش رفتار کنه واقعا …لپشو بکشه …اصلا شلپ شلپ ماچش کنه !بسته ی لباس هارم باز کرد و با کلی ذوق گفت :((تو کی اینارو گرفتی ؟؟؟))
-گرفتم دیگه
ارمان:من که همش بودم که!
-از قبل فکرشو کرده بودم!
دوباره همه با هم ((اوووو))
امیر:میخواین ما بریم عرصه رو واسه شما دوتا قناری باز بذاریم ؟؟
بقیه خندیدن و من از خجالت سرمو زیر انداختم و دست ارمانو محکم تر فشار دادم.
امیر:اگه حالا خونه و اینا کاری ندارین رای اکثریت مبنا بر این بوده که بریم دریاچه …
ارمان نگاهی بهم انداخت .
امیر:قبلا موافقتشونو اعلام کردن …منتظر بله ی شماییم عروس خانوم
ایندفعه منم خندیدم …
همه باهم رفتیم دریاچه و اونجا وقتی زدن زیر اواز جمعیت دورمون جمع شد و عکس و فیلم و این صحبتا …ساعت ۱۲ خسته و کوفته ازشون خدافظی کردیم و برگشتیم .ارمان بهشون قول داد شام عروسی رو حتما جبران میکنه .تو ماشین پلکام از خستگی افتادن و نمیتونستم بازشون نگه دارم .ارمان به محض اینکه نشست رو صندلی با صدای بلند گفت :((بیدار شوووووو))چشمامو مثل برق سریع باز کردم .
-چی شده ؟
ارمان :چرا میخوابی؟
-خستم
ارمان:دل به تو بستم …بیخیال بابا این دوقدم راهم بیدار بمون .وای سارا دمت گرم خیلی خوب بود ..اصلا معرکه بود .بیست بیست بود .یه تولد بیست و پنج سالگی ناب بود …فکر نکنم تاحالا کسی اینطوری وارد ۲۶ شده باشه .تازه این دستبنده و گردنبندشم خیلی خوب بود …خیلی حال کردم .جلیقه ام حرف نداشت .
شلوار پیرن …اصلا همه چیز!
-سوغاتی مشهدم بود …
ارمان:جدی؟تلافی اون یه هفته ی کوفتی هم بود !
-اره
ارمان:حالت که بد نشد ؟درد و اینا؟
-نه اصلا یادمم رفت …
ارمان:خوب خداروشکر …ولی روز خیلی خوبی بود .یکی طلبت
-قابلی نداش
***
باید بیشتر پی پروژه ی دانشگاهو میگرفتیم .استاد شفیع روز به روز ازمون کار میخواست و تشویقمون میکرد و وعده ی تشویق خیلی خوب و غافلگیر کننده ای رو میداد.یه پام خونه بود یه پام دانشگاه .همه ی توانمو گذاشته بودم پای اون پروژه .دیگه ازمایشگاه مثل اتاق خواب بود واسم .ارمان هم بیشتر با کاراش مشغول شده بود …دم دمای عید بود و خیابونا کم کم بوی بهار میگرفتن…اون روز کارمون تو دانشگاه تموم شده بود .خانوم شفیع خداحافظی کرد و داشت از ازمایشگاه بیرون میرفت که از تو کیفش کارت ملیش افتاد.توجهم بهش جلب شد.متوجه افتادن کارتش نشده بود .جلو رفتم و کارتو از روی زمین برداشتم .نگاه گذرایی بهش انداختم و خواستم که کارتو بهش بدم که اسم روش باعث شد دوباره نگاهمو به کارت بندازم …آرمیتا پناهی ...
چشممو باز کردم و نگاهم به ساعت افتاد که دقیق روی ۱۲ بود.سرم رو با شوق برگردوندم سمت ارمان و …نبود.ماتم برد.سریع پتو رو کنار زدم و نشستم روی تخت و بی توجه به درد کمر و پهلو و ما بقی مشکلاتی که لحظه به لحظه بیشتر لحاف سنگینی که روم افتاده بود رو کنار زدم و پاهامو از تخت پایین گذاشتم .از کشوی کنار تخت لباس خواب بلندی رو برداشتم و بدون توجه به چیز دیگه ای پوشیدم.مسءله فقط این بود که ارمان کجاست .خرامان خرامان از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در .نمیخواستم خیلی از اتاق دور بشم و باید سریع به حمام پناه میبردم …نزدیک راه پله ارمانو صدا کردم .با تموم جونی که تو تنم بود صداش کردم و جوابی نگرفتم .یه کم دیگه صبر کردم و دوباره صداش زدم اما بازم نبود …مطمءن شدم که نیست .دوباره برگشتم تو اتاق و از پنجره به بیرون نگاه کردم .برف اومده بود تا خود زانو و کل حیاطو پوشونده بود.ماشینشم نبود…تمام افکار مزخرف دنیا به سرم هجوم اورد.دلم میخواست مابقی دکوراسیون سالم مونده ی خونه رو هم از بین ببرم اما واقعا توان این یه کارو نداشتم.بغضم گرفته بود که حتی نمونده بود از خواب بیدار شم و رفته بود…یکی از بدترین تنها موندنای دنیا رو تجربه میکردم …حموم که رفتم ٬به محض باز کردن دوش اب بغضم ترکید و از ته دل زار زدم .حق نداشت بره …اصلا شاید من میمردم …شاید دکتر لازم میشدم ..حق نداشت بره…فکر میکردم الان دیگه حتما اخلاقای مزخرف قبلیش برمیگردن …فکر به اینکه فقط یه شب و اونم تو بدترین شرایط ازم استفاده کرده بود و ولم کرده بود اتیشم میزد…از حماقت خودم داشت حالم به هم میخورد و اینا که ضربه های محکمی که به در میخورد باعث شد اروم بگیرم و دوش اب رو هم ببندم .
ارمان بود و مدام صدام میزد…
ارمان:سارا جواب بده ببینم …چی شده حالت خوبه ؟؟درد داری ؟؟میخوای بیا بیرون بریم دکتر …ساااارا!
با هق هق گفتم :((کجا رفته بودی؟؟؟))
ارمان:واسه چی گریه میکردی؟؟
-کجا رفته بودی ؟؟؟
ارمان:رفته بودم بیرون خرید
با عصبانیت داد زدم :((خرید چه کوفت و زهر ماری انقدر مهم بود که بدون اینکه چیزی بگی ول کنی بری؟؟ها؟))
ارمان:چند تا قرص و خوردنی مقوی واسه خانوم و از این به قول خودت کوفت و زهر مارا.
خودمو کمی جمع و جور و کنترل کردم .رفتم پشت در و گفتم :((راس میگی ؟))
ارمان:پس نه رفتم …استغفرالله …تو چرا انقد بدبینی؟
-خوب …صبح پاشدم دیدم نیستی …گفتم شاید..
ارمان:بعضی وقتا اگه فکر نمیکردی یا به خودت نمیگفتی شاید فلان و بهمان قطعا هم خودت هم من خیلی راحت بودیم …
-میتونستی یه یادداشت بذاری!
ارمان:حتی برنگشتی رو عسلی رو نگاه کنی…
یعنی گذاشته بود؟؟میخواستم اب شم برم تو زمین …از کارم خیلی پشیمون شدم.
ارمان:حالا تو به این فکر کن که رفتم بیرون اومدم گفتم الان حتما خوابه با وجود سابقه ی درخشانت !بعد این صداها از تو حموم میاد…انگار که مثلا من مردم !زودبیا بیرون لباس بپوش سرما نخوری !
تا بیام به خودم بجنبم و صداش بزنم از اتاق رفت و صدای بهم کوبیده شدن در اومد…معلوم بود چه قدر اعصابش خرد شده و بهم ریخته .دست خودم نبود…مدام فکرای مزخرف به سرم میزد و میزدم زیر گریه .حتی خودمم اذیت میشدم اما واقعا نمیتونستم کاریش کنم .با لب و لوچه ی اویزون لباسامو پوشیدم و بدون اینکه حوله ای بپیچم دورشون رفتم پایین .دور دلم پارچه ای رو بسته بودم.دردم خیلی کمتر از اون چیزی بود که تصورشو داشتم .هنوز به پاگرد طبقه ی اول نرسیده بودم که گفت :((کجا میای پا برهنه ؟اینجا همش خرده شیشست برو دمپایی پات کن ))
-سلام …باشه
دمپایی هامو اوردم و دوباره رفتم پایین .به شدت درگیر این بود که یه سرو سامونی به وضعیت خونه بده .
-ولش کن خودم فردا جمع و جورش میکنم
ارمان:خودم میتونم
اخماش به شدت تو هم بود.نگاهم افتاد به اپن و کیسه های پری که روش بود.عذاب وجدان گرفته بودم که سرش داد زدم.تازه تولدشم بود…اخی پسرم…
رفتم سمت اشپزخونه .نگاهی به اجناس روی اپن انداختم.همونطور با اخم اومد سمتم و ظرفی رو گذاشت روبه روم .
-این چیه ؟
ارمان:کاچی
-کاچی برا چی؟
ارمان:شعر میگی؟بخور خوبه واست
با یه من عسل نمیشد خوردش…ادمو قشنگ به غلط کردن مینداخت .من که کاچی دوس نداشتم…چند قاشقی ازش خوردم و گذاشتمش کنار…حیاط پر برف خونه وسوسم میکرد که برم بیرون…باید میرفتیم بیرون اصلا راه نداشت تولدش تو همچین خونه ی داغون و بهم ریخته ای باشه.از نون سنگک تازه ی روی میز تیکه رو کندم و گفتم:((خودت صبونه خوردی؟))
سرشو به علامت نفی تکون داد.دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم .
-ارمان بریم بیرون؟
ارمان:کجا ببرمت با این وضعیت ؟
-یه جوری وضعیت وضعیت میکنی انگار چه خبره!من حالم خیلی هم خوبه
ارمان:نه خیر
دوباره سرشو انداخت پایین و باقی تکه شیشه های بزرگ ترو جمع کرد.
-خوب نمیشه که بشینیم توخونه
ارمان:برو بالا استراحت کن
-من حالم خوبه!
ارمان:خوب نیست !داری تخس بازی در میاری
از اشپزخونه بیرون رفتم و وایسادم روبه روش.سرشو گرفت بالا و اخمشو غلیظ تر کرد.دستمو زدم به کمرم و گفتم:((میدونی چیه؟))
یه تای ابروشو بالا داد و گفت :((چیه؟))
-ببخشید !
متعجب نگاهم کرد و بعد دوباره یه تای ابروشو داد بالا :((چیو ببخشم ؟؟))
-اینکه اصلا به دور و برم نگاه نکردم ببینم یادداشت گذاشتی یا نه بعد کولی بازی دراوردم سرت داد زدم اعصابتو خرد کردم و ادم نمک نشناسی بودم
ارمان :بهت نمیاد اینهمه کار بلد باشی هاا
-مسخره!
دوتا دستشو گذاشت رو شونه هام .سرمو بالا گرفتم .اخمش کم کم داشت جمع میشد.
ارمان:میدونی …مسءله اینجاست که سر هر چیزی فقط چشمات و خودتو اذیت میکنی …بدون اینکه فکر درست و درمون کنی… و عمق فاجعه اینجاست که فکر میکنی من اونقدر پست فطرتم که صبح پاشم بیخیال برم پی کار خودم و هیچیو به یه ورمم نگیرم …عمق فاجعه اینجاس که تصویر ذهنیت ازم خرابه …و حتی بدتر از همه ی اینا اونجاس که تقصیرخودمه
دستاش شل شد و پایین تر اومد.سرمو انداختم پایین …واقعا هم اینطوری بود…تموم حرفاش درست بود.میخواستم مثلا جو رو عوض کنم.
-حالا بریم بیرون؟
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد:((اگه همه ی اینکارارو کردی واسه بیرون رفتن اونم تو این سرما و این برف با این حالت باید بگم که نقشت نقش بر ابه خانوم !))
-یعنی چی هی میگی!من حالم خوبه اقا…توروخدا پاشو بریم بیرون برف اومده تا کمر دیگه هم معلوم نیست بیاد یا نه…))
ارمان:میاد
-نمیاد میدونم که دیگه نمیاد زمستون تموم شد این دیگه اخریش بود
ارمان:هنوز از اسفند ده روزم نگذشته
-دیگه برف نمیاد میخوام برم بیرون.واسه من اخم و تخم راه ننداز من میخوام برم بیرون
با اشفتگی دستشو برد لای موهاشو بعد پشت گردنش .((ببین سارا ساعت ۱۲ است …الان بریم بیرون چیکار کنیم؟))
-برف بازی دیگه!
ارمان:خجالت بکش از قد و هیکل و سنت بچه!تو اصلا الان درست میتونی دولا شی؟
-بله که میتونم
خم شدم به سمت پایین که دستشو گذاشت پشت کمرم و دوباره صافم کرد
ارمان:نمیخواد نشون بدی هیچ جا هم نمیریم
-خوب فقط راه بریم …من حالم خوبه اقا به خدا خوبم
ارمان:نه تو نمیفهمی
-نمیفهمم که خوبم ؟؟بابا من خوبم سالم سرحال سرپا
با خنده گفت :((یه بار دیگه بگو سالم سرحال سرپا !))
-چرا؟
ارمان:بگو
-سالم سرحال سرپا
دیدم داره بیشتر میخنده
ارمان:بگو سارا سالادو با سس سفید خورد
-داری منو مسخره میکنی؟مگه چیه خب؟؟سارا سالادو با سس سفید خورد!
ایندفعه زد زیر خنده
-چرا میخندی دیوونه؟
از خندش خندم میگرفت
ارمان:یه بار دیگه بگو
-مگه ((س))ام میزنه؟
ارمان:میزنه ؟؟؟نیستی ببینی…خدایا دوباره بگو
-واقعا که!من الان خیلی وقته زبونم خوب شده
ارمان:بگو زبون
-ارمان میزنمتا!یعنی هم س میزنه هم ز ؟؟
ارمان:یه بار دیگه سارا رو بگو
-نمیخوام
ارمان:بگو دیگه جون من
-نمیگم
ارمان:۳ بار بگی میبرمت بیرون !
-راس میگی؟
دوباره خندید و گفت اره
۳ بار سارا سالادو با سس سفید خورد و گفتم و ایندفعه خودمم فهمیده بودم ((س))ام میزنه …یه وضعیت اسفناکی بود
-خوب بسه دیگه به اندازه ی کافی خندید من میرم لباس بپوشم
ارمان:نریم دیگه …بابا بیخیال میوفتی رو دستم حالت بد میشه اصلا خوب نیست
-قرصایی که گرفتی رو میخورم دور شکم و پهلومم گرم نگه میدارم تا خرخره هم لباس میپوشم خوبه؟
ارمان:مثل این دختر بچه ها …چیکار کنم دیگه بپوش بریم
نیشمو باز کردم و رفتم که لباس بپوشم .دقیقا گرمترین پالتو و چکمه و لباسایی که داشتم و انتخاب کردم ٬پوشیدم و رفتم پایین.شال گردن و کلاه و اصلا تیپ سیبری…واقعا سرمایی بودم و سرما تو اون شرایط هم برام خوب نبود.تا ارمان اماده شه از هر قرص بعد از اینکه مطمءن شدم به کارم میاد خوردم و منتظر موندم .کیسه ی لباس ها و گردنبند و دستبندشو به سختی توی کیفم جا داده بودم .کاپشنشو انداخته بود رو دستش و از اتاق کار و موسیقیش بیرون اومد…ای جان…من به فدات اخه خوشتیپ…پلیور سرمه ای سفیدی با طرح لوزی تنش کرده بود و کاپشن سرمه ای تیرشو گرفته بود دستش و استایلش الحق که اسفند لازم بود…ادم پیشش اعتماد به نفسشو از دست میداد خوب…
ارمان:چی شده ؟
-چیزی نیست!
ارمان:مطمءنی؟؟خوب میتونی خیلی شیک بگی انقدر خوشتیپ و خوشگلی همسر عزیزم که نمیخوام چشم ازت بردارم …
زدم زیر خنده و از خونه رفتم بیرون.کلاهشو روی سرش جلوی اینه تنظیم کرد و بعد دنبالم اومد.پله های جلویی خونه یخ بسته بود.
ارمان:سارا ورجه وورجه ی اضافی ٬شیطنت اضافی جلو تر راه رفتن ٬دوییدن ٬خم شدن نداریم !از الان گفته باشم
نفسمو با صدا دادم بیرون.دستمو به نرده گرفتم و با احتیاط پایین رفتم .دردم به حداقل ممکن رسیده بود.اونقدر برف نشسته بود که فکر نمیکردم بتونم به درستی راه برم …داشت میرفت سمت ماشین که گفتم:((کجا میری؟من با ماشین نمیاما!))
ارمان:پیاده ؟؟
-پس چی؟
ارمان:با این وضع ؟
-مگه چیه؟
ارمان:دیوونه میمیری
-نه دیگه …نهایتش اینه اگه چیزی شد تاکسی میگیریم ارمان بیا بریم دیگه الان کل شهر ترافیکه
سرشو به طرفین تکون داد و اومد.زیر لب غر میزد
-غرم نزن
ارمان:امری فرمایشی نبود؟؟؟
-اخمم نکن
ارمان:بگو سان فرانسیسکو
اداشو دراوردم و از خونه بیرون رفتم .کاپشنشو پوشید و لبه ی کلاهشو داد بالا.خندیدم و دستامو کردم تو جیبای پالتوم .اومد جلو و دستشو انداخت دور دستم و بعد گذاشت تو جیب کاپشنش.هیچکدومم هیچیو به روی خودمون نیاوردیم.به سختی میشد قدم زد ٬ولی میشد قدم زد !
ارمان:خوب حالا مادمازل برنامت چیه ؟
-نمیدونم
ارمان:بسیار هم عالی…
-من ایدشو دادم …تو ببرمون یه جای خوب دیگه
ارمان:خیلی خوب…
جای پامون رو برفا میموند و ردپاهاش دیدنی بود…جای پای من از ارمان خیلی کوچیک تر بود…کلا خودم خیلی از ارمان کوچیکتر بودم.انگار بغل خواهر کوچیکش راه میره .چند قدمی تو سکوت راه رفتیم که با لحن جدی گفت:((سارا بابت دیشب…ناراحتی؟))
کی من ؟ناراحت بودم؟؟
-اینطور به نظر میرسه ؟
ارمان:کلا میگم
چیزی نگفتم
ارمان:سارا خانوم با شما بودما
-اگه قرارباشه همینطوری پیش بره نه ٬ولی اگه قرار باشه با تیپ پا بندازیم بیرون فکر کنم احمقانه ترین کاری باشه که تاحالا کرده باشم
ارمان:از کجا بندازمت بیرون؟
-از زندگیت
ارمان:همچین کاری نمیکنم
با صدای خیلی ارومی گفتم:((امیدوارم …))
ارمان:بیا و یه کاری کن
-چیکار ؟
ارمان:یه کم دیدتو نسبت بهم بهتر کن!فک میکنم پیش چشت شبیه این بازیگرای همیشه خیانتکار فیلم ترکیه ای هام ..اعصابم خرد میشه
خندیدم و گفتم :((سعیمو میکنم))
ارمان هم میخندید :((تا ما میایم دو کلام حرف جدی بزنیم این کلمه ی ((س)) دار میگه …ای خدا
-یه بار دیگه به زبون من بخندیا !
زبونشو از قصد به دندونش نزدیک کرد و گفت:((سعیمومیکنم))
نیشگون ریزی از بازوش گرفتم .
ارمان:گرسنته اول بریم یه جا غذا بخوریم بعد بریم سر برنامه اصلی یا میخوای برعکس؟
دستمو گذاشتم رو شکمم:((از مقامات رسیده که همون بریم اول غذا بخوریم .))
ارمان:اطاعت میشه …حالا از مقامات بپرس احوالشون خوبه؟؟دور و برشون خوبن؟
-مقامات میگن بله خوبیم به لطف شما …نگران نباشین
ارمان:خداروشکر…بپیچ دست راست …امروز میخوام جاهای مخفی رو رو کنم واست …
-جای مخفی ؟
ارمان:یه جاهایی که جای هر کسی نیست …
-اهانن…ازون جاها
وانمود میکردم منظورشو فهمیدم ولی واقعا نفهمیده بودم .به یه زیر پله اشاره کردو گفت که برم پایین .یعنی رستورانی که تو زیر پله بود.فضای رستورانش نسبتا تاریک بود و سنتی .بازسازی شده ی خونه های روستایی جاهای مختلف بود .از بالا به نظر نمیرسید جای اینقدر مانور دادن داشته باشه.گرمایی که به صورتم میخورد حالمو بهتر میکرد.ارمان به یکی از تختای خالی اشاره کرد و نشستیم.بوی فوق العاده ی غذاها اشتهامو تحریک میکرد.نگاهم به دیزی هایی بود که پر میرفت و خالی برمیگشت.
ارمان:دیزی دوس داری اصلا؟
-من همه چی دوس دارم
با خنده گفت :((اخ قربون تو پایه !))
گارسون اومد و ارمان سفارش دوپرس دیزی با مخلفات کامل داد …واقعا گرسنم بود.
ارمان:خوب …یه کم از اون یه هفتت بگو…چه کردی کجا رفتی …
-کلا تو حرم بودم…رفتم یه زاءر خونه .جای خاصی هم نرفتم.کارمم فقط گریه کردن شده بود.فقط
ارمان:پس بهت خوش نگذشت؟
-چرا خوب بود برای خالی شدن خیلی پر بودم
ارمان:از این به بعد هوای خالی شدن به سرت زد اول از همه به خودم میگی
-هوای خالی شدن به سرم نزده بود …هوای رفتن ..
حرفمو قطع کرد:((دلیلت واسه رفتن بچگانه نبود؟))
-نه به اندازه ی دلیلم برای برگشتن
ارمان:پشیمونی که برگشتی؟
-نه…خودمم داشتم اذیت میشدم .فقط یه چیزه که ازارم میده
ارمان:چی؟
-اینکه تو همچنان دوسم نداری
اخماشو تو هم کرد :((منطق این کشفیاتت چیه اونوقت خانم دکتر؟))
-مشخصه …دلیل اتفاقای دیشبم …
دوباره پرید وسط حرفم :((دلیل اتفاق دیشب چی؟؟؟هوس بود؟؟اره ؟؟؟پس چرا تو این همه وقت هیچی نشده بود؟؟چرا اون همه شب کنارم رو یه تخت بودی و ..))
نمیخواستم عصبی و جری شه :((منظورم این نبود!حرفم اینه که …رابطه ی ما از زن و شوهرای معمولی هم معمولی تره .پای هیچ عشق دو طرفه ای در میون نیس !))
ارمان: توقع داری چپ برم راست بیام مثل جوجه ی تو ساعت بیام بیرون بگم کوکو دوست دارم کوکو؟؟مسخره نیست ؟؟؟انتظارت از یه مرد اینه ؟یعنی همه چیو باید گفت ؟؟دلتنگی رو نمیشه از وضع خونه و قیافه فهمید ؟؟دوست داشتنو نمیشه از …
یه کم اروم تر گرفت و ادامه داد :((اگه قرار بود ابراز علاقه کردن مردا و زنا مثل هم باشه همه چیز بهم میریخت …همه چیز لوس میشد .زنا خودشونم خسته میشدن .میشد مثل قربونت برم عزیزمایی که هرروز الکی به دوستاشون میگن …اونقدر خودشون الکی قربون هم میرن و برای هم میمیرن که اگه مردا بخوان اینطوری ابراز علاقه کنن بهش شک میکنن و براشون عادی میشه .غرور مرد که نباشه ٬احساس و عشقی هم از طرف زن پیدا نمیشه …زن ظریفه ولی بیشتر از ظرافت ابهتو دوست داره ٬نقطه ی عکسشو ٬تضادشو …قطب منفی و مثبت همو جذب میکنن .اگه قرار بود ابراز علاقه ی زن و مرد مثل هم باشه که همو دفع میکردن …))محو نگاه و لحن اروم و محکمش شده بودم و حرفاشو مزه مزه میکردم…حرفایی که همه ریشش منطق بود.راست میگفت خوب…
ارمان:کم نیستن پسرایی که بیشتر از تعداد نفساشون به ادمای دورشون میگن دوست دارم …ولی راس میگن؟؟
مثل بچه هایی که مورد نصیحت بزرگتر قرار گرفته شده باشن گفتم :((نه ))بعد از چند لحظه که همونطوری وا رفته نگاهش رفتم خندید و گفت:((استاد دانشگاهاتو اینجوری نگاه نکنیا))
لبخند محو و الکی زدم اما هنوز فکرم درگیر حرفاش بود.با ارمان انگار عقلم داشت بزرگتر میشد و از اون فضای بچگی در میومد.اینکه بهم بفهمونه باید فکر کنم و همه ی شرایطو در نظر بگیرم بعد تصمیم بگیرم ٬اینکه هر احساسی دیدنی نیست٬اینکه الکی دم به دیقه نزنم زیر گریه …دلم میخواست بیشتر بهم یاد بده …بیشتر باهام حرف بزنه …به حرفاش واقعا ایمان داشتم.اگه از هر نصیحت و کلاس اخلاقی بدم میومد٬سر حرفای ارمان رام و ارام بودم…با وجود اینا یعنی دوسم داشت ؟؟یعنی بهم علاقه پیدا کرده بود ؟؟ادمی که روزای اول ازم متنفر بود و تحمل کردنم براش سخت بود؟؟
دستشو جلوی صورتم تکون داد تا از بهت و فکر بیرون بیام
ارمان:کجایی؟
یه کم خودمو جمع و جور کردم و با شیطنت گفتم :((استاد هر جلسه چه قدر باید تقدیم کنیم؟))
ارمان:شما بفهمین حرفمو …پولش پیشکش
-یه جوری میگه انگار با خنگ طرفه
ارمان:نه بابا …استغفرالله
استغفرالله رو هم سر ((س )) از قصد زبونشو به دندوناش چسبوند تا حرصم بده.فکر میکردم اون روزی که صوری ازم خواستگاری کرد ٬دوست داشتن الکیشو ابراز کرده بود …واقعا هم الکی بود .اما الان داره اینطوری میگه .داره میگه توقع بیش از حد نداشته باشم و اون مدلش فرق داره .واقعا هم فرق داشت !غذارو برامون اوردن و ارمان مشغول گوشت کوبیده کردن گوشتاش شد.ولی خدایی گوشت کوبیده دوس نداشتم .نون سنگک تازه ی کنار ظرف دیزی رو تیلیت کردم و مشغول شدم …و به عمرم خوشمزه تر از اون دیزی ٬ابگوشت نخورده بودم.نمیدونستم کی شرایطش پیش میاد که کادوشو بهش بدم و از طرفی بدون کیک ؟؟نمیشد که !باید یه جوری غافلگیرش میکردم …از رستوران بیرون رفتیم و باز هم روی برفا قدم زدیم .میگفت مقصد بعدی هم دور نیست و خیلی هم نزدیکه.عطرش جوری بود که ادم میخواست فقط بو کنه و بهش نزدیک شه .نگاه حسرت بار خیلیا رومون بود …مطمءنا ارمان هم میفهمید .باید موقع برگشت به خونه اسفند دود میکردم …اینا که از پشت پرده های قبلی خبر نداشتن !دستای گره شده تو هم و قیافه های تر و تمیز و خنده هارو میدیدن چشم میخوردیم یهو .
ارمان:بریم اول بهت اب انار بدم …خون سازم هس خوبه بعد بریم سر برنامه
-من جا ندارم
ارمان:ناز کردن سر مقامات نداریم!اب انار ترشه میبره بابا
نگاهمو دوختم به صف پر از ادمی که جلوی اب انار و زرشک فروشی بود .
ارمان:یه لحظه اینجا کنار بخاریه وایسا من میرم میگیرم بیام.
همونجا وایسادم و نگاهش کردم.صدای خنده ی چند تا دختر خیلی توجه جلب میکرد .برگشتم و بهشون نگاه کردم.قیافه هاشون همه از دم شبیه هم بود…دماغا عمل لبا برومده چشما لنز …اصلا دل سگ بالا میاورد .بلند بلند میخندیدن و بهم فوشای ناجوری میدادن .شرمم میشد و لبمو گاز میگرفتم .نگاهشون افتاد به ارمان و پچ پچ میکردن .ناخونامو توی دستم فرو میکردم.یکیشون خیلی رفته بود تو فاز عشوه خرکی و پشت چشم نازک کردن.ارمان اب انارا رو گرفت و دختره داشت کم کم بهش نزدیک میشد که نفهمیدم خودمو چجوری بهش رسوندم ٬لیوانو ازش گرفتم و خودمو محکم چسبوندم به بازوش.بچه ماتش برده بود.اروم در گوشم گفت :((سارا چیکار میکنی؟))
-بیا بریم عزیزدلم دستت درد نکنه عجب اب اناریم هست
تا بسوزد ما تحت هر انکه نتواند دید !یعنی یه جووری خودمو چسبونده بودم که انگار ولش میکردم ۳ تا اسم دیگه میرفت تو شناسنامش …ارمان یه کمی با بهت به دور و برش نگاه کرد و کم کم خودش قضیه رو فهمید .از کنار دخترا که رد میشدیم یکیشون گفت:((ای گیر کنه توگلوت الهی …))میخواستم برگردم جوابشو بدم که ارمان با اخم گفت:((نبینم دهن به دهن این ادما بذاری ))رومو برگردوندم .
اینم یه نکته ی اخلاقی دیگه …اصلا بچم خودش کلاس درس بود.اب انارش واقعا ترش بود و حرفه ای .
ارمان:دخترم وسط خیابون قیافتو اینطوری نکن ملت خندشون میگیره خوب
-خیلی ترشه ارمان
ارمان:اصل اب اناره
-انقد به من نگو دخترم٬بچه …و اینا
ارمان:تا وقتی خودم بچه نداشته باشم وضع همینه .ناراحتی بچه بیار به اون بگم دخترم یا اصلا پسرم …شایدم دخترم و پسرم.
اب انار پرید تو گلوم.لبشو گاز میگرفت و میخندید و میزد پشتم
ارمان:وای خدا لپ اینو …خیلی خوب بچه نخواستیم لبو نشو
اخم کردم ((لپم به خاطر سرماست ))
ارمان:تورو خدا؟یهو چه هوا سرد شد
اروم گفتم :((دخترم و پسرم :| چه قدم خوش اشتها ))
ارمان:میشه از دخترم خالی یا پسرم خالی شروع کرد
-ارماااااان !عهه
ارمان:دیوونه واسه خودتم خوبه پیر میشی اختلاف سنیت با بچم زیاد میشه روش نمیشه بگه مامانشی
-اصلا هم اینطوری نیست بچه ی من مامانشو خیلی دوس داره
ارمان:بیا …از الان برنامه های تربیتی شم ریخته بعد واسه من فیلم بازی میکنه
-عهه ارمان
با خنده راهشو ادامه داد.فکرم خیلی مشغول شده بود …یعنی دیگه جدی جدی باید به بچه فکر میکردم؟؟؟یعنی میشد ؟؟ولی من که …خدا اصلا امادگیشو نداشتم .من خودم هنوز بچه بودم .
ارمان:یه جوری قیافت نگران شده انگار چه خبره حالا …اروم بگیر …شما همچنان همون دخترم باقی میمونی
-خدا بگم چیکارت نکنه
ارمان:چیکارم نکنه؟
-بی زن و همسرت نکنه
اصلا به روی خودش نمیاورد تولدشه .نمیدونستم یادش رفته بود یا میخواست به روی من نیاره چون فکر میکرد براش کادو نگرفتم …ایستاد و گفت :((اینجاست!))سرمو بالا گرفتم .تابلوی خاکی و قدیمی بود و فقط میشد سینمارو از روش تشخیص داد و حتی اسم سینماش هم معلوم نبود.با تعجب گفتم :((سینما؟))
چیزی نگفت .از تو جیبش کلیدی دراورد و درو باز کرد .با هم وارد شدیم.راهرو مانند تاریکی بود .از پله ها پایین رفتیم و دوباره دری رو باز کرد .صدای ساز و اوازی بود که از سالن میومد .با ورود من و ارمان صدا ها همه یهو قطع شد .نزدیک به ۱۵ نفر ادم توی سالن و روی سن بودن .سالن خالی از تماشاچی بود .پسری جلو اومد و گفت:((امری داشتین ؟؟))رنگ پریده ی چهره هاشونو میشد تشخیص داد .
ارمان بی حرف جلو رفت و منم دنبالش رفتم.رو به روی سن ایستاد .همون پسره ماتش برد و بهمون خیره شد …نا واضح گفت :((ارم…انن…پسر تویی؟؟))
ارمان:نه بدلمه …
از روی سن پایین پرید و همدیگرو مردونه بغل کردن .منم همونطور عین ادم ندیده ها نگاشون میکردم .بقیه شون هم اومدن با پسرا دست میداد و با دخترا سلام معمولی .داشت یه چیزایی دستگیرم میشد .ارمان کامل جلوم ایستاده بود و من تقریبا محو بودم پشتش .از جلوم اومد کنار .دوستی که اولش کلی تحویلش گرفته بود گفت:((ارمان معرفی نمیکنی؟))
دستشو برد لای موهاشو بعد پشت گردنش :((سارا خانومم ٬ امیر از بچه های دانشگاه و گروه …))دهن دوستش همونطوری باز مونده بود .
امیر :خوش …بختم ..فقط …خانومت ؟؟
خندم گرفته بود .
ارمان:اره دیگه
امیر:خجالت نمیکشی؟؟نمیگی یه سری رفیق قدیمی هم داری؟جشن و سور و سات گرفتی ارکستر کی بود ؟؟یه خبری کارت دعوتی نباید میدادی؟
بقیشون هم صداشون درومده بود.
ارمان:شرمندم به خدا
امیر :شرمندگی به کار من نمیاد …اصلا ازت توقع نداشتم
ارمان:امیر داداش بیخیال به خدا انقدر خصوصی بود که نگو
امیر :به خاطر خانومت !این بار اخری!
قضیه حل شد و هدایتمون کردن پشت سن که چند تا میزو صندلی بود و همه نشستیم …
امیر:والا من نمیدونم سارا خانوم شما میدونین یا نه .ولی این بی معرفتی که میبینین یه زمانی پاتوقش و اصلا اتاق خوابش و اصلا خونش اینجا بود .نامرد نبود که انقدر !۵ ماه یه اهنگ درست و درمون میساخت …الان به اینجاها کشیده شده جشن عروسیشم دعوت نمیکنه!
ارمانادای ادمای خجالت زده رو در میاورد.
امیر:سعی میکنم خیلی به روت نیارم …ببینم از کسری چه خبر؟نکنه اونم ازدواج کرده که سراغ نمیگیره؟
با نگرانی به ارمان نگاه کردم .قیافش یه کم در هم شد اما زود خودشو جمع و جور کرد و گفت :((نه کسری سرش این چند وقته خیلی شلوغه .منم خیلی ازش خبر ندارم .واقعا وقت نمیکنه ))
امیر:خوب حالا چی شد اصلا ازدواج کردی؟؟کی فکرشو میکرد …از همه زودتر ارمان دست به کار شه خدای من!
خندم گرفته بود .به قول ارمان چه تصویر ذهنی خرابی داشتن ازش !
ارمان تحت فشار قرار گرفته بود …نمیدونست باید چی بگه .یکی از دخترا گفت :((امیر قصه ی عشقه دیگه …ارمان و غیر ارمان نمیشناسه …ببین ساراشون چه کرده!))
همه خندیدن .من که کار خاصی نکرده بودم ..ببینید ناهید خانوم چه کرده !تو فکر این بودم که یه جوری از یکیشون بخوام کیک بگیره اما هم خجالت میکشیدم هم موقعیتش جور نمیشد …تازه فهمیدم دوستش امیر عظیمی اهنگاشو بیرون هم میده و کلیپ هم درست کرده .صداش حتی موقع حرف زدنم فوق العاده بود و با جنس صدای ارمان فرق داشت …ولی این صدا خدایی خیلی موثره …ارمان داشت باهاش از کارای اخرش حرف میزد و اینکه پی همشونو گرفته و چه قدر خوب بودن.چشم و ابرو و موهای بلند و فر امیر خیلی خیلی مشکی بود و حتی وقتی که میخندید انگار غم داشت .در برابر ارمان قد کوتاه تر و هیکل خیلی لاغر اندام تری داشت و اصلا بهم نمیخوردن .وقتی بحثشون به ساز و اواز کشیده شد واقعا حرفی برای گفتن نداشتم ….چه قدر بد بودا !باید حتما باهاش راجع بهش حرف میزدم که بهم یه چیزی یاد بده !یکی از دخترا بلند شد که بره تو اشپزخونه .از فرصت استفاده کردم و پشتش راه افتادم …تو اشپزخونه متوجهم شد .اسمش مهتاب بود .
مهتاب :چیزی میخوای عزیزم ؟
-نه ….یعنی راستش اره …یعنی ..میدونین من نمیدونم کارم درسته یا نه ولی ….
مهتاب:چی شده ؟بگو چیزی میخوای؟چیکار میخوای بکنی مگه؟
لبخندی زدم و گفتم:((راستش امروز تولد ارمانه))
دستشو گذاشت رو دهنش و گفت :((راست میگی؟؟؟خوب بذار برم به امیر…))دستشو کشیدم و گفتم:((نه !اینطوری نه دیگه …میخواستم غافلگیر شه))خندید و گفت :((ای شیطون …خیلی خوب حالا من چیکار کنم؟؟))
-باید یه جوری کیک جور کنیم
مهتاب :اخه ما که هیچکدوم کادو نگرفتیم
-مهم نیست …همینم کلیه !
مهتاب :البته امیر از پسش بر میاد …یه اس ام اس بهش میدم خودش جورش میکنه .یکی از بچه ها بیرونه میگیم کیک بگیره …بقیه کاراشم با امیر چطوره ؟
از من هیجان زده تر شده بود .خندیدم و گفتم:((عالیه ))
گوشیشو برداشت و به امیر اس ام اس .واسه اینکه قضیه لو نره برگشتیم پیش بقیه .همچنان داشتن راجع به اهنگای جدید و ساز و این حرفا بحث میکردن.نشستم بغل ارمان .درگوشم گفت :((کجا رفتی؟))
-اب بخورم
ارمان:حوصلت که سر جاشه ؟
-معلومه که سر جاشه !خیلی باحاله
ارمان:حالت خوبه مشکلی نیس؟
-نه باور کن من خوبم ارمان
امیر با یه خنده ی مرموز سرش تو گوشیش بود .عذر خواهی کرد و برگشت به سالن .ارمان با گیتار برقی که گوشه ی اتاق بود ور میرفت .دلم میخواست همه چیز خوب پیش بره …احتمال قوی یادش نرفته بود و واسه اینکه منو خجالت نده چیزی از تولدش نمیگفت.
مهتاب خیلی اروم سعی داشت با چشم و ابرو توجهمو به خودش جلب کنه.به ارمان گفتم:((من …میرم دوباره اب بخورم میام الان))با تعجب نگاهم کرد و دوباره رفتم به اشپزخونه.ایندفعه علاوه بر مهتاب شیما و سیماشون که دوقلو بودن هم توی اشپزخونه بودن .یه جوری جیغ جیغ میکردن که منم هول شده بودم
سیما:چیزی واسش چرفتی؟
-معلومه که گرفتم!
مهتاب:سپهر چند مین دیگه میرسه …امیرم هماهنگ هماهنگه …تا شام اینجا میمونین؟؟؟
-نمیدونم …بستگی به خودش داره .
شیما:نه .اینجا نمونیم بریم لب دریاچه
-دریاچه ی کجا؟؟
مهتاب:دریاچه مصنوعی که جدید ساختن …اخه اینجا خیلی دلگیره …به امیر بگم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:((خوب بگو))
صدای در بلند اومد و بعد بلافاصله پسری که قد بلندی نداشت اومد تو اشپزخونه نفس نفس میزد و دوتا جعبه ی کیک دستش بود.
مهتاب:سارا این سپهره !سپهر سارا زن ارمان
با تعجب نگاهم کرد .با خنده بهش سلام کردم .انقدر جمع و جور و کوچولو موچولو بود که بهش میخورد بچه مدرسه ای باشه .
سپهر :زن ؟سلام..یعنی …رفت قاطی مرغا ؟؟
خندیدیم و گفتم :((یه چند ماهی میشه ….))
سپهر:عروسی کردین؟
-با اجازتون
سپهر:پس چرا …
مهتاب:سپهر ول کن حالا توام !چرا دوتا کیک خریدی؟
سپهر :امیر گفت !
شیما:معلوم نیس میخواد دوباره چیکار کنه…
سیما:شاید گفته دوتا بگیره که به همه برسه
تو سکوت نگاهشون میکردم .نمیدونستم بهتر بود براش یه تولد خودمونی دونفره بگیرم یا اینطوری با دوستاش بهتره .
مهتاب گفت امیر اس ام اس داده برن تو سالن و من برم پیش ارمان و بعد از ۱۵ دقیقه با هم وارد سالن اصلی شیم .رفتم پیش ارمان.
ارمان:اب خوردن انقدر طول میکشه ؟خوب منو غریب ول کردیا
-ببخشید .یه ابی هم به دست و صورتم زدم
ارمان:کو من که نمیبینم !
-ببخشید دیگه …چیکار میکنی؟
ارمان:دارم با سازاشون ور میرم .باید بیان یه سری شرکت ساز درست و حسابی بهشون بدم .اینا دیگه خیلی قدیمی شدن .هی میگه پول تو دست و بالم نیست بهش میگم بابا تو رفیقمی بیا پولشو نده جا اون عروسی که دعوتت نکردم .حالا گفت یه سر میاد .صداش حرف نداره …اهنگی ازش نشنیدی؟
-نه
ارمان:باید بهش بگم امشب یکی دوتا بخونه .اصلش برای همین اومده بودم اصلا…هوس کرده بودم بخونم .
دستشو برد لای موها و بعد مثل همیشه پشت گردنش .حرکتی که مال موقع اشفتگیاش بود.
ارمان:کسری که بود میخوندیم هرازگاهی …دیگه…
خیلی رفیق دوست و اجتماعی بود و نبود کسری اذیتش میکرد.بهش نزدیک تر شدم و دستشو گرفتم :((من …ببخشید که باعث بهم خوردن رابطتون شدم .مسلما اون برات خیلی مفید تر از من بود…))
ارمان:ازون حرفای مسخره ی روزگار بودا .بهم خوردن رابطه ی ما تقصیر من بود نه هیچکس دیگه ای …بعضی وقتا در عوض یه چیز خوب٬باید یه چیز مهمو داد .باید باهاش حرف بزنم اما پیداش نمیکنم ….خیلی وقته نیست و شرکتم ول کرده به امون خدا.
چند تار موی لغزیده بیرون اززیر شالمو مرتب کردم و گفتم :((خودت مگه از پسش بر نمیای؟))
ارمان:کارا فشرده شده .شبا هم باید زود برگردم خونه به یه سریاش نمیرسم .
-الان اینو گفتی که بگی شبا دیگه نمیخوای زود بیای خونه؟
ارمان:با اون تجربه ی زهرمار دفعه ی پیش من غلط بکنم بخوام دیر بیام.
با یاداوری اون خاطره چشمام گرد شد و ناخوداگاه چونم لرزید …یاد زنی افتادم که توی پزشکی موهای مشکیشو …
یخ کرده بودم .دوتا دستشو گذاشت روی لپام .صورتمو نگه داشت :((سارا …سارا چرا یخ کردی تو ؟؟؟برگرد ببینم …نگاه کن منو …فکر نکن به اون اتفاق کوفتی …منو ببین ))به خودم اومدم .فاصله ی چشماش کم بود …چه قدر از این چشما حالتای مختلف دیده بودم …چه قدر نگاه متفاوت و حالا …لرزم گرفته بود .هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم .سرمو گذاشت رو شونش و سفت بغلم کرد .
ارمان:بهش فکر نکن …توروخدا حتی فکرشم نکن .به این فکر کن که …به بچه فکر کن …به سامان فکر کن
دیگه واقعا تونستم خودمو برگردونم .سرمو از روی شونش بلند کردم و گفتم:((سامان؟؟؟))
شالمو میزون کرد و گفت :((اره دیگه!))
-واسه خودت بریدی و دوختی؟کی گفته سامان؟؟
ارمان:تو اگه ابتکار و دلیل منومیدونستی هیچوقت اینو نمیگفتی
-اهان اونوقت ابتکار و دلیلت چیه جناب؟
ارمان:ترکیب سارا و ارمان …میشه سامان!
دستاشو از هم باز کرده بود و اینو میگفت .فکر کردم و گفتم :((چه باحال!!!صبر کن ببینم …اصلا بچه کجا بود !پاشو ببینیم دوستات کجان …پاشو !))
ارمان:چرا بحثو عوض میکنی دوستامم همین طرفان دیگه
-حالا واسه من بچه دوست شده اسمم انتخاب میکنه !بیا بریم تو سالن
با غر غر کشوندمش طرف سالن و درو باز کردم …به محض باز کردن در سالن صدای گیتار برقی ها بلند شد …ارمان مات و مبهوت داشت نگاه میکرد .امیر و بقیه با خنده دست از گیتارا برداشتن و شعر تولد خوندن …و همچنان ارمان با دهن باز مونده داشت نگاه میکرد.با لبخند بهشون نگاه میکردم که عین دختر بچه ها و پسر بچه ها فشفشه تکون میدادن …برگشت و با دهن باز نگام کرد .با خنده ی مرموزانه ای ابرومو بالا دادم …
ارمان از لابه لای سر و صدا گفت :((کار توه ورپریده ؟))
-دیگه بالاخره دیگه…
ارمان روشو برگردوند سمت بقیه و همون لحظه امیر اومد سمتش :((داداش تبریک میگم ..ایشالا در کنار هم چندین سال و خوش و خرم زندگی کنین و …اینم کادوی ما و بچه هاس …به پاس اینکه عروسی دعوتمون نکردی))دستشو از پشتش اورد جلو و …تکه ای از کیکو محکم پرت کرد تو صورت ارمان …همه مات و مبهوت داشتن نگاه میکردن .ارمان از تو شوک درومد .با قدمای تند به سمت کیک و امیر رفت و گفت:((این مسخره بازیا دیگه چی؟؟))گوشه ی لبمو از استرس گاز میگرفتم.همه مونده بودن …امیر داشت خودشو جمع و جور میکرد که همون موقع ارمان هم تکه ای از کیکو سمتش پرت کرد :((این به اون در اره داداش !))هیچی دیگه …شروع شد .دست و بال هممون کیکی شده بود …بیشتر از همه دلم واسه لباسای ارمان میسوخت که کلی خوب بودن .از دیدن قیافه ها خندمون گرفته بود.مهتاب از همه زودتر دست و صورتشو پاک کرد و عکس گرفت .دیگه داشت از هرچی خامه و کیک بود بدم میومد.ارمان که زیر یه لایه ی کامل انگار دفن شده بود بسکه بهش گلوله ی کیک پرت کرده بودن.
مهتاب:خوب دیگه پاشید دست و روتونو تمیز کنید عکسم که گرفتم …حداقل از کیک اصلیه یه چیزی به شکممون برسه نه به سر و صورتمون!سه دقیقه ی بعد همه دوباره به سالن برگشتیم .گرد هرکس پشت سازش نشسته بود .میخواستن بخونن ولی اینکه چی میخواستن بخوننو نمیدونستم .عین جوجه اردک که میره زیر بال مامانش ٬زیر دست ارمان بودم و سفت نگهم داشته بود.
امیر :ما کار شاد زیاد نداریم …شما به بزرگی خودتون ببخشید …کارا اگه ارومه…
ارمان :گوشتو بده به صداش فقط …گوش کن …ببین چه معرکه ایه
-توام میخونی؟
ارمان:نه کار فقط کار خودشه …
امیر:واسه داداش و زن داداش …میریم که رفته باشیم .
خندیدم و منتظر نگاه کردم .ما نشسته بودیم روی صندلی های ردیف دوم از جلو.کیسه ی کادوش کنارم بود و حواسش بهش نبود …میخواستم وسط اهنگ بهش بدم .همه چیز خیلی بهتر از تصوراتم شده بود …اهنگ که شروع شد نفهمیدم کجام و کیم …صداش معرکه بود …بیست …حیف میلاد که همچین صدایی توش پخش نشه …
((بچه ها خواننده ی معرکه ای به اسم امیر عظیمی وجود داره .این ناب ترین پیشنهادیه که میتونم بهتون بکنم همتون گوش کنین …خواستم تبلیغ همچین ادمی هم کرده باشم تو این وضعیت که همه ادعا صدا دارن ))
صدام کن صدات منو اروم میکنه
تواشکات رو گونت منو داغون میکنه
چشاتو باز کن افتاب …طلوع میکنه
پاک کن گونتو غمات غروب میکنه
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست ..
اهنگ خالی که میزدن و امیر نمیخوند کیسه رو از کنارم برداشتم و گذاشتم روی پای ارمان …
-برگ سبزیست تحفه ی درویش …
با تعجب به کیسه نگاه کرد .سرشو برگردوندم سمت امیر و بقیه ی اهنگش .
با حرفات به چشمای من بی تفاوت نباش
هنوز ارزومه کنارم بمونی تو کاش
نگاه کن نفس های تو پر شده تو هوا
نگاه کن به من خیره شو با دلت همصدا
همصدا …
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست
اروم ارومم
نگاه تو دور نیست
بگو بازیت سخته
نگو بازیم خوب نیست
سر کیسه رو باز میکرد و نگاه میکرد .اهنگ که تموم شد .دست از سر کیسه برداشت و سوت محکمی زد .
-خیلییییی قشنگ بود امیر اقا
تعظیم باحالی کرد و گفت:((من متعلق به همم …ارمان اون وسط مسطا یه چیزایی گرفتیا …))همه با هم گفتن :((اوووو چی گرفته ؟؟))
کیسه رو عین بچه ها بالا گرفت و گفت :((کادو !))
((باز شود دیده شود …))
داشتم خجالت زده میشدم …
ارمان:باز کنم ؟
شونه ای بالا انداختم .
اول جعبه ی گردنبند و دستبندشو باز کرد .دوستاش اومدن سمتمون .
وقتی عین پسر بچه ها ذوق میکرد٬ادم دلش میخواست عین پسر بچه ها باهاش رفتار کنه واقعا …لپشو بکشه …اصلا شلپ شلپ ماچش کنه !بسته ی لباس هارم باز کرد و با کلی ذوق گفت :((تو کی اینارو گرفتی ؟؟؟))
-گرفتم دیگه
ارمان:من که همش بودم که!
-از قبل فکرشو کرده بودم!
دوباره همه با هم ((اوووو))
امیر:میخواین ما بریم عرصه رو واسه شما دوتا قناری باز بذاریم ؟؟
بقیه خندیدن و من از خجالت سرمو زیر انداختم و دست ارمانو محکم تر فشار دادم.
امیر:اگه حالا خونه و اینا کاری ندارین رای اکثریت مبنا بر این بوده که بریم دریاچه …
ارمان نگاهی بهم انداخت .
امیر:قبلا موافقتشونو اعلام کردن …منتظر بله ی شماییم عروس خانوم
ایندفعه منم خندیدم …
همه باهم رفتیم دریاچه و اونجا وقتی زدن زیر اواز جمعیت دورمون جمع شد و عکس و فیلم و این صحبتا …ساعت ۱۲ خسته و کوفته ازشون خدافظی کردیم و برگشتیم .ارمان بهشون قول داد شام عروسی رو حتما جبران میکنه .تو ماشین پلکام از خستگی افتادن و نمیتونستم بازشون نگه دارم .ارمان به محض اینکه نشست رو صندلی با صدای بلند گفت :((بیدار شوووووو))چشمامو مثل برق سریع باز کردم .
-چی شده ؟
ارمان :چرا میخوابی؟
-خستم
ارمان:دل به تو بستم …بیخیال بابا این دوقدم راهم بیدار بمون .وای سارا دمت گرم خیلی خوب بود ..اصلا معرکه بود .بیست بیست بود .یه تولد بیست و پنج سالگی ناب بود …فکر نکنم تاحالا کسی اینطوری وارد ۲۶ شده باشه .تازه این دستبنده و گردنبندشم خیلی خوب بود …خیلی حال کردم .جلیقه ام حرف نداشت .
شلوار پیرن …اصلا همه چیز!
-سوغاتی مشهدم بود …
ارمان:جدی؟تلافی اون یه هفته ی کوفتی هم بود !
-اره
ارمان:حالت که بد نشد ؟درد و اینا؟
-نه اصلا یادمم رفت …
ارمان:خوب خداروشکر …ولی روز خیلی خوبی بود .یکی طلبت
-قابلی نداش
***
باید بیشتر پی پروژه ی دانشگاهو میگرفتیم .استاد شفیع روز به روز ازمون کار میخواست و تشویقمون میکرد و وعده ی تشویق خیلی خوب و غافلگیر کننده ای رو میداد.یه پام خونه بود یه پام دانشگاه .همه ی توانمو گذاشته بودم پای اون پروژه .دیگه ازمایشگاه مثل اتاق خواب بود واسم .ارمان هم بیشتر با کاراش مشغول شده بود …دم دمای عید بود و خیابونا کم کم بوی بهار میگرفتن…اون روز کارمون تو دانشگاه تموم شده بود .خانوم شفیع خداحافظی کرد و داشت از ازمایشگاه بیرون میرفت که از تو کیفش کارت ملیش افتاد.توجهم بهش جلب شد.متوجه افتادن کارتش نشده بود .جلو رفتم و کارتو از روی زمین برداشتم .نگاه گذرایی بهش انداختم و خواستم که کارتو بهش بدم که اسم روش باعث شد دوباره نگاهمو به کارت بندازم …آرمیتا پناهی ...
+ نوشته شده در جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵ ساعت 2:13 توسط دختر ستاره ها
|