با تعجب به عکس روش نگاه میکردم …این همون چهره ی اشنا بود …طول کشید که به خودم بیام و استاد از محوطه ی دانشگاه خارج شده بود.دوباره کارتو نگاه کردم …مردد بودم که باید به ارمان اول بگم یا به استاد …اینکه استاد همون ارمی باشه و من بی حواس به شباهتش با اون عکس پی نبرده بودم واقعا عصبانیم میکرد …کارت استادو توی کیفم گذاشتم و رفتم خونه . تموم فکر و ذکرم شده بود اینکه چطوری با ارمان حرف بزنم …نمیخواستم مستقیم بپرم و بهش بگم :وای میدونی چیه ؟خواهرت استاد دانشگاه ماست!خوب خیلی مسخره بود . شب انگار با خودش جنازشو اورده بود …حتی نای حرف زدنم نداشت .از پای تلوزیون بلند شدم و رفتم پیشش دم در .چشماشو به زور باز نگه داشته بود . -سلام …چرا انقدر خسته ای اقا؟؟ ارمان:سارا ..دیگه نمیکشم ..منو یه جوری برسون به تخت خواب.. و بعد در اوج مات و مبهوت موندن من خودشو ول داد رو شونم… -ارمان سنگینی خوب این چه …ای خدا با هر سختی بود کشون کشون بردمش تو اتاق و خودشو انداخت رو تخت…سرشونه ام در میکرد حسابی…خودمم اشتها و میلی به غذا نداشتم .از روی بیکاری جزومو برداشتم تا یه کم درس بخونم .وضعیتم تو دانشگاه خیلی خوب بود و همه استادا راضی بودن.سرم تو کار خودم بود و بی توجه به بقیه و حرفا و نگاها میرفتم و میومدم.بعد از یه ساعت ٬دوباره با کلافگی کارتو از تو کیفم دراوردم .مطمءن بودم که خودش بود.هرچند با اون عکسی که از نوجوونیش دیده بودم خیلی فرق کرده بود٬ولی خودش بود.دوباره کارتو برگردوندم توکیفم و رفتم به اتاق خواب... *** ساعت۱۰ بود که با الارم گوشی از خواب بیدار شدم.ارمان همچنان خواب بود و انگار نه انگار که صدای زنگ گوشی بلند شده . ساعت ۳ باید میرفتم کلاس نقاشی.نگاهی به ارمان انداختم که با لباس بیرون خوابیده بود.رفتم پایین و وسایل صبحونه رو اماده کردم .دست و رومو شستم و موهای مشکیمو بالا بستم .خیلی بلند شده بود و تا پایین کمرم میرسید .با کلافگی دوباره یاد ارمیتا یا همون استاد شفیع خودمون افتادم .باید هرچه زودتر میفهمیدم.کاش زود بیدار میشد … ساعت ۱۱ اقا با چشم خمار از پله ها پایین اومد و نگاهی به میز انداخت و با صدای گرفته و خواب الودی سلام کرد. -سلام …مگه نمیری سر کار؟ ارمان:نه تو اشپزخونه دست و صورتشو شست و نشست روی صندلی.هنوز تو خواب و بیدار بود .نمیدونستم باید چجوری سر حرفو باهاش باز کنم -دیشب ..خیلی وضعت بد بودا ارمان:خواب خواب بودم .ولم میکردی کف راهرو هم دراز کش میشدم -البته اینم بگم …من نگرفتمت .خودت خودتو انداختی! با خنده ی محوی خوردنو شروع کرد.ای خدا چی میگفتم . -راستی …میگم یه سوالی ارمان:چی شده؟ -تو …از خواهرت …یعنی برام سوال پیش اومده الان خواهرت کجاست؟خبری ازش داری؟ ارمان:دلت خواهر شوهر میخواد؟ -نه کلا گفتم ارمان:یعنی دلت نمیخواد؟ -عه چرا مسخره بازی در میاری !میگم خوب خواهرت چی شد …تو نگفتی از وقتی وارد این کار شدی چی شد ….مامانت خواهرت … ارمان:یهویی شب خوابیدی صب پاشدی گفتی بذار ببینم بقیه قصه چی شد؟ -میگی یا نه ارمان؟ ارمان:خیلی خوب بابا …هیچی چیز خاصی نشد تازه منتظر نشسته بودم و ژست گرفته بودم بفهمم بقیه داستان چی بوده که زد تو پرم -عههه ارمان لوس نشو دیگ ارمان:خوب چی بگم ای بابا …خواهرم و مامانم نمیخواستن من کار بابارو ادامه بدم .ارمی فهمیده بود .گفت اگه رفتم دیگه برنگردم …فک کردم داره شوخی میکنه.رفتم.گفتم خواهره ولم که نمیکنه …نمیشه که رام نده یا …ولی خب شد دیگه .یعنی من رفتم و بعد دوماه که برگشتم خونه رو عوض کرده بودن…میخواستم زودتر برگردم اما نمیشد .هر تلفنی هم که ازشون میگرفتمو نمیشد بهش دسترسی پیدا کرد .با کلی دنگ و فنگ و دردسر پیداشون کردم .رفته بودن شهریار…اووه …میدونی چی شد؟مامانم رام نداد …گفت من پسر اینطوری به دردم نمیخوره …پسری که با مادرش مشورت نکنه و خونوادشو ول کنه بره به دردش نمیخوره …واقعا رام نداد …۵ سال بعدش کارت عروسی ارمیتارو واسم فرستاده بودن …نرفتم .اصلا نمیتونستم بدم .تو اوج پیشرفت بودم و کلم باد داشت .بهم بر خورده بود راجع به اون پسره هیچی بهم نگفتن و حالا واسم کارت میفرستن …ولی بعد از اون به فاصله ی ۷ ماه ارمیتا رو دیدم با شوهرش …ولی …سرخاک مامانم .مثل یه غریبه برخورد میکرد …ولی …دلم خیلی براش تنگ شده …خوب حالا واسه چی پرسیدی؟ -همینطوری…یعنی نمیدونی الان کجاست؟ ارمان:چرا میدونم -واا خوب پس چرا نمیری پیشش؟ ارمان:از دور دارمش…اونم میدونه من کجام .من یه بار رفتم سراغشون …اونقدر بد بودن که … -خوب یعنی نمیری پیشش؟ ارمان:نه -ارمان این چه کاریه ؟؟؟ ارمان:دیگه ..همینه دیگه از پشت میز بلند شدم تا یه لیوان چایی دیگه بریزم . ارمان:حالا از کجا فهمیدی ارمیتا استاد دانشگاتونه ؟ یه لحظه تو جام میخکوب شدم .چشمام گرد شد .با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:((چی؟؟)) ارمان:یعنی تو نمیدونی و این سوالارم الکی میپرسی دیگه؟؟ -فقط …میخواستم بدونم … ارمان:یعنی باور کنم عکسا البوم تو کمد اتاقم تو نبودی که بهم ریختی دیگه؟؟اقا گربهه بود؟؟ این دیگه از کجا میدونست …. -تو مگه …میدونستی؟ ارمان:به !بابا ما خودمون اینکاره ایم چی فک کردی -یعنی …استاد شفیعم میدونه من زن توام؟؟ ارمان:نه …این یکیو نمیدونه ولی من که میدونم اون استاد توه -خوب چرا زودتر نگفته بودی… با خنده ای از پشت میزن بلند شد .لپمو گرفت بین دوتا انگشتش و گفت:((حالا برنامت چی بود خاله ریزه ؟)) لبم اویزون شده بود .همه کاراگاه بازیامو ریخته بود بهم . -برنامه ی خاصی نداشتم …فک میکردم خبری از خواهرت نداری گفتم شاید غافلگیر شی رو به روم تکیه داد به اپن ٬دستاشو بغل گرفت ٬با حالت مخصوص خودش نگام کرد و گفت :((که بعد؟)) چند تار موم که اومده بود جلوی صورتمو انداختم پشت گوشم و با همون لب و لوچه ی اویزون گفتم:((که …بعد این همه وقت دوباره همو ببینین )) ارمان:سارا -بله؟؟ ارمان :نشد …سارا جان ؟؟ با خنده ای سرمو گرفتم بالا:((جانم ؟؟)) ارمان:رمان مینویسی دخترم ؟؟مگه لیلی و مجنونو میخوای بهم برسونی؟من هروقت که دلم بخواد میبیننش از فرط تو ذوق خوردن شونه هام افتاد -من چه میدونستم خب! لیوان چاییمو پر کردم .داشتم از اشپزخونه میرفتم بیرون که دستمو گرفت و دوباره کشوندم داخل اشپزخونه ارمان:سارا دخترم … -به من نگو انقدر دخترم ارمان! ارمان:قبلا شرطشو بهت گفتم! با زبونش لبشو تر کرد .تنمو به خودش نزدیک تر کرد و گفت:((حالا چرا ناراحت شدی خانوم غافلگیر کننده!)) -مسخره خندید و گفت:((چیه خوب…الان بگم ببخشید میدونستم خواهرم کجا کار میکنه حله؟)) -خوب چرا نمیخوای بری سراغش ؟ ارمان:گفتم بهت …یه بار رفتم پسم زدن …سر خاک مامانم جواب سلامم نداد.اون خواهر بزرگترمه یه حال ازم نپرسید! -الان خیلی فرق کرده!مسلما استاد شفیع … ارمان:بگو استاد پناهی اصلا ! -باشه هرچی …اصلا خواهر شوهر عزیزم ….الان خیلی بالغ تر و پخته تر شده بعدم تو که کوچیک تری باید پا پیش بذاری ارمان :دارم بهت میگم یه بار من … انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش :((من اگه یه خواهر داشتم …حتی نمیتونستم ازش جدا تو یه خونه باشم !ارمان تو خواهر داری !یه اشنا …یه ادم نزیک …یکی که از خونته !چرا قد بازی در میاری!)) چند لحظه ای همونطوری نگام کرد. ارمان:اولا پس خوب شد که خواهر نداری … -دیوانه ارمان:دوما ….الان میگی چیکار کنم خانوم دکتر؟ یه دستم که تو دستش بود ٬با اون یکی دستم دستشو گرفتم :((میریم پیشش …باهاش حرف بزن …از دلش درار این همه وقتو …یعنی هیچوقت نخواستی بفهمی تو نبود تو مامان و خواهرت چی کشیدن؟)) ارمان:من از پشت داشتمشون!بهشون پول میرسوندم …نمیذاشتم جای بد برن یا مثلا … -ارمان!بازم …قبول کن تقصیر توام بوده .هرچند شایدم من از خیلی چیزا خبر ندارم … ارمان:ملت میخوان خواهرشوهر نداشته باشن !زن ما داره خواهر شوهرشو برمیگردونه با خنده گفتم:((به خدا انقده ماههه که نگو)) ارمان:وای خدا خیلی باحالی …خواهر خودمو به خودم معرفی میکنی؟ -توام هی منو دست بنداز !من نمیدونم…باید یه جوری از دلش دراری اگه ازت دلگیره . ارمان:اگه بازم محل نداد چی؟ -میده! ارمان:اگه نداد؟ -من ازش خواهش میکنم ارمان:حرف منی که داداششمو ممکنه قبول نکنه!حرف توی زن داداشو قبول کنه! -نه خیر!حرف من شاگرد ممتازشو قبول میکنه ارمان:ببینم …استاد یار این پروژتونم ارمیتاس ؟ -اره دیگه اخماشو تو هم کرد :((بالاخره نگفت تشویقی تون چیه؟)) ذوق کرده بودم:((نه هنوز نگفتن ولی مثل اینکه خیلی چیز توپیه .گفت حتی اگه کارکلی هم قبول بشه ممکنه همه اون تشویقو نگیرن …ولی به من گفته بود حتی اگه کار کلی قبول نشه من اون تشویقی رو همینطوری ادامه بدم میگیرم !)) ارمان:لازم نکرده …درس عادیتو بخونی هنر کردی…پروژه! -واسه چی خوب؟؟حالا اونو ول کن …میری از دلش دراری؟؟ با اشفتگی نگام کرد .چشمامو تا حد ممکن گرد کردم و هرچی التماس داشتم ریختم توش . ارمان:باشه …فقط به خاطر اینکه …. -اینکه ؟؟؟ ارمان:اول یه ماچ بده که بگم! -زورگیری میکنی؟ ارمان:حقمو میگیرم ! اول شکلکی دراوردم و بعد لپشو بوسیدم … ارمان:فقط به خاطر اینکه تو گفتی دخترم … خیلی ناخوداگاه لبخند عمیقی زدم .سرشو اورد نزدیک تر و گفت:((خاطرت خیلی عزیزه ..))با شیطنت ابرویی بالا دادم …چند وقتی میشد که همه چیز خوب شده بود .بعضی وقتا باید نبود…تا جای خالیت حس شه …تا بفهمن بودنت وظیفه نیست …تا دلشون برات تنگ شه …که وقتی برگشتی ٬عزیز تر شی و قدرتو بیشتر بدونن …هرچند وقت یه بار باید بری…بی خبر …کاری که من کردم ! *** چهارشنبه بود و ساعت اخرو با استاد شفیع ….پناهی …یا خواهر شوهر گرامم داشتیم .قرار شده بود بعد از دانشگاه ارمان بیاد و باهاش حرف بزنه .من جای ارمان دلشوره داشتم …یعنی اگه خودم بودم خیلی استرس میگرفتم از اینکه بخوام بعدمدتها با کسی حرف بزنم …اونم اگه اون فرد خواهرم باشه .استاد خیلی جدی و مسلط درس میداد و من به سختی میتونستم حواسمو جمع کنم .با اس ام اسی هم که از طرف ارمان اومد دیگه اصلا نتونستم گوش کنم .خیلی ظریف گوشیو نگاه کردم :((تموم نشد کلاستون ؟؟چه خبره بابا…)) زدم:نه هنوز تموم نشده …بکوب تا ثانیه ی اخرو درس میده ! چهار ثانیه نگذشته بود که زد :((تو که ادعا شاگردممتازی داری…با یه خسته نباشید نمیتونی قضیه رو ختم به خیر کنی؟)) -از من توقع نداره از درسش خسته شم ! ارمان:سارا …تا ۵ مین دیگه همه جربزتو نشون دادی کلاسو جمع کردی که هیچی وگرنه میرم! چشمم که به اس ام اسش افتاد از سکوت ایجاد شده بین کلاس استفاده کردم و با صدای بلندی که ازم بعید بود گفتم :((استاد ببخشید…)) با یه چهره ی بشاشی برگشت سمتم …بنده خدا فکر کرد میخوام سوالی چیزی بپرسم استاد:بله ؟ -راستش خواستم بگم …خسته نباشید! کل کلاس برگشتن سمتم .کسی اصلا از من یکی توقع خسته نباشید گفتن نداشت …اونم کلاس این استاد …ولی بعد همه استفاده کردن و یه جوری میگفتن که بحثو جمعش کنه استاد:خیله خوب واسه امروز کافیه ! با خنده ای مفتوحانه نگاهی به ساعت انداختم .سریع وسایلمو جمع کردم .بی توجه به حرف یکی از دانشجوهای پسر که میگفت :((چه عجب وارد جمع ما شدی …))از در کلاس رفتم بیرون …از دوربه ماشین ارمان خیره شدم . سرمای هوا کم شده بود ولی من همچنان تو خودم مچاله میشدم .نزدیک درختی این پاو اون پا میکردم و منتظر بیرون اومدن استاد بودم …که بالاخره اومد .نمیدونستم ماشینشو کجا پارک کرده و اصلا امروز با ماشین میره یا نه …اروم اروم پشتشون راه میرفتم .ارمان از ماشین پیاده شد و وقتی که قشنگ از دانشگاه فاصله گرفته بودن ٬با گفتن ((ارمی )) توجه استادو به خودش جلب کرد … بعدش فقط میدیدم که اخمای استاد به شدت تو هم رفته و سرتاپای ارمانو نگاه میکنه …لجم در میومد که هیچی از حرفاشون نمیفهمم .استاد راهشو کج کرد بره که ارمان دستشو گذاشت رو شونش و مانعش شد.گوشیشو دراورد و همزمان تلفن من زنگ خورد -چی شده؟ ارمان:سارا خانوم کجایی؟بیا تحویل بگیر دیگه!بفرما اصلا حرف نمیزنن استادتون با ما ! -اومدم! گوشی رو قطع کردم و با قدمای تند خودمو رسوندم بهشون .استاد با چشمای گرد شده و متعجب بهم نگاه میکرد .هول شده گفتم:((سلام استاد!))ارمان خندش گرفته بود … استاد:تو …اینجا …ارمان…ساراخانوم؟؟؟ -براتون توضیح میدم…فقط .. عطسه ای کردم که بین حرفم اومد . -ببخشید اگه میشه بریم تو ماشین یا یه جای گرم حرف بزنیم من یه مقدارسردمه …اینجاهم که خوب نیست …میدونین … چند لحظه فکر کرد و بعد در عقب ماشینو باز کرد .نگاهی به ارمان انداختم شونه ای بالاانداخت و سوار شد . استاد:میشه زودتر به من بگین …ماجرا چیه؟ -بله …یعنی اینکه من … ارمان:انقدر هیجان زدست که نمیتونه حرف بزنه …هیچ رابطه و ماجرای خاصی نیست .سارا زنمه .دیروز کارت ملی شما افتاده بود دستش…از قبلم میدونست که من خواهری به اسم ارمیتا دارم دلش میخواست که دوباره … استاد:ولی من برادری به اسم ارمان ندارم ! برگشتم و گفتم:((استاد توروخدا یه لحظه گوش کنین …من از ارمان خواستم بیاد سراغ شما!) استاد:معلومه …والا اینکه از این معرفتا نداره !که حتی یه کارت دعوت خشک و خالی هم واسه عروسیش نده !حیف شدی به خدا سارا زیر دست این بشر ! از لحن حرصیش خندمون گرفته بود اما خودمونو کنترل میکردیم -من به جای ارمان معذرت میخوام…راستش عروسی هم واسه خودش داستانای خودشو داشت …اینکه کارت دعوت نداد… ارمان پرید وسط حرفم:((اومدی که از عروسیت حرف بزنی ؟)) اخم کرده بود و معلوم بود که نمیخواست جریان ازدواجمون اونطوری رو شه ! -نه …خوب راست میگه …من اومدم که …من فکر میکردم ارمان نمیدونه شما استاد مایین ….گفتم چه قدر خوبه که دوباره شما خواهر و برادر … ارمیتا:من خیلی وقته برادری ندارم! -استاد توروخدا فراموش کنین …ارمانم خیلی دلش برای شما تنگ شده بود ارمیتا:خودش زبون نداره ؟؟ -خودت زبون نداری اقا ؟؟ ارمان نگاهی بین من و ارمیتا رد و بدل کرد و گفت:((چند به یکه ؟؟چرا زبون دارم !ولی بین شمادوتا کم میارم !))ایندفعه استادم سعی میکرد خندشو جمع کنه ارمیتا:الان حرفت چیه سارا؟ -من میگم که …من الان اینجا اضافیم شما حرف واسه گفتن زیاد دارین ….خوب بگین و کینه های بینتونو از بین ببرین …من اگه یه خواهر یا برادر داشتم هیچوقت ولش نمیکردم ارمیتا:من هنوز تو شوک رابطه ی شماهام!زنمه منظور زن صوری و مثلنی یا نامزدیه دیگه؟ ارمان:نه اتفاقا ! زن خیلی واقعی !مگه حلقشو ندیده بودین؟ دنیایی بود که رو سرم اوار شد …دستمو تا جایی که میشدمشت کردم .قبل از اینکه نگاه ارمان بیوفته به انگشتم استاد گفت:((چرا …ولی فکر میکردم برای رفع مزاحمته!)) نفسی ازسر اسودگی کشیدم…دمش گرم هنوز نیومده پشتمو گرفته بود .من که هیچوقت تو دانشگاه حلقه نمینداختم …ارمانم بیخیال انگشت و حلقه شد. ارمان:مزاحمتی هس مگه ؟ یکی اینو بگیره … ارمیتا:تنها حدسی بود که میتونستم بزنم -حالا …استاد برمیگردین؟؟ ارمان: آرمی اشتی؟ با نیش باز زل زده بود به خواهرش .اما ارمیتا همچنان اخماشو تو هم کشیده بود . ارمان دستشو انداخت دور گردن من و به خودش نزدیکم کرد :((اجی به خاطر این بچه ی علیل …)) با غیض به ارمان نگاه کردم و بالاخره یخ ارمیتا باز شد …خوشحال از اینکه تونسته بودم به اشتی این خواهر و برادر کمک کنم تا اخر مسیر لبخند رو لبم بود . *** روزای اخر دانشگاه بود و اواخر اسفند.همیشه حتی اگه کاری هم نمیکردم ۴شنبه سوری رو دوست داشتم.بعضی وقتا اونقدر دلم میخواست برم بیرون که حتی فرشاد و دوستاشو هم تحمل میکردم…ولی نمیدونستم نظر ارمان راجع به ۴ شنبه سوری و اتیش بازی چیه.شاید راست میگفت …هنوز شور و هیجانات بچگانه ای داشتم ولی من همه ی اینارو خیلی دوست داشتم .نمیخواستم پا بذارم تو دنیای زنونگی و اینارو ببازم .تنها دلخوشیا و شیطنتای گاه و بی گاه و انگشت شمارم همینا بودن .قرار بود بعد از کلاس ارمان بیاد دنبالم بریم برای خرید عید .کلی اصرار کرده بود که اونروزو نرم دانشگاه اما گوشم بدهکار نشده بود .کلاس اخر فشرده وخسته کننده بود .روزای اخرم رحم نمیکردن.بالاخره کلاس تموم شد و یه نفس راحت کشیدم .یکی از بچه ها صدام زد و گفت استاد شفیع کارم داره …توضیح داده بود که شفیع فامیلی شوهرشه و تو دانشگاه به فامیلی اون صداش میکنن .چند روزی از اشتی کردن ارمیتا و ارمان میگذشت .قرار بود اخر هفته هم بریم خونشون …کلی سر این بحث کردن که اول کی بره خونه ی کی !کیفمو انداختم روی دوشم و رفتم سمت اتاق اساتید .ارمیتا کنار اتاق با لبخندی به زمین خیره شده بود. -استاد کاری با من داشتین ؟ ارمیتا:اینجاها که کسی نیست چرا به من میگی استاد؟؟ها؟ -ببخشید! ارمیتا:خواهش میکنم !یه خبر خوب برات دارم سارا با تعجب نگاهش کردم … -چی شده ؟ ارمیتا :بیا بریم تو یکی از کلاسا میخواستم بگم الان ارمان دم در منتظرمه اما دنبالش رفتم تو یه کلاس . رو به روم با لبخند دستشو به بغل گرفت و برگه ای گذاشت روی میز کناریم .با کنجکاوی برگه رو برداشتم .نگاهی به متنش کردم …چیزی دستگیرم نشد .نوشته اش انگلیسی بود و حوصله ی خوندنشو نداشتم. -این چیه؟ ارمیتا:بالاشو نگاه کن نگاهی به بالاش انداختم …ارم دانشگاه هاروارد بود .مغزم داشت راه میوفتاد .خیلی سریع کل کاغذو دوباره و سه باره خوندم .باورم نمیشد .جیغ خفیفی کشیدم و گفتم:((مگه میشه؟؟؟من ؟چجوری اخه؟؟)) ارمیتا:این همون تشویقست دیگه …با بورسیه موافقت کردن ناخوداگاه دستمو دور گردنش محکم حلقه کردم …((وای این عالیه عالیه عالیه !مگه میشه ؟؟میشه میشه ؟؟؟چجوری اخه ؟؟خدای منم باورم نمیشه …یعنی میرم هاروارد ؟؟)) ارمیتا:دختر خفم کردی …اره اره میشه …یه شیرینی حسابی هم باید بهم بدی. دستمو از دور گردنش باز کردم .صدای گوشیم درومده بود…ارمان بود -وای این عالیه…من …ارمیتا جون من میرم پایین ارمان منتظرمه باید بهش بگم این عالیه خواست چیزی بگه که مهلتش ندادم و به دو خودمو رسوندم به بیرون دانشگاه .با چشمم دنبال ماشین گشتم .برام بوق زد و با نیش باز رفتم سوار ماشین شدم. -سلام ارمان:علیک سلام!خوب هی منو معطل میکنیااا …الان چند دیقس کلاستون تموم شده ؟؟؟ -یه ربعه اینا اصلا مهم نیست میدونی چی شده ؟؟میدونی؟؟ ارمان:چی شده که کبک خانوم ما اینطوری خروس میخونه؟ -اون تشویقی که خواهرت میگفت ؟؟؟ ارمان:خوب -میدونی چی بود ؟؟ ارمان:چی شده بگو دیگه -بورسیه شدم!!!بورسیه ی هاررواررد ….این عالی نیست ؟؟ منتظر حرفی ازش نشدم …از روی صندلی خیز برداشتم دستمو انداختم دور گردنشو لپمو چسبوندم به گونه ی زبرش .درست نمیتونستم حرف بزنم ولی بازم تند و تند حرف میزدم:((وای عاولیه …من دارم از خوشحالی میمیرم ..حرف نداره )) ارمان:سارا زشته جلو مردم ول کن سر و گردن منو ازش فاصله گرفتم و دوباره نشستم سر جام.تا رسیدن به پاساژ یه کله و بی وقفه حرف میزدم و اصلا به ارمان مجال نمیدادم .حتی وقتی پیاده شدیم هم با کلی ذوق و شوق هی اویزون بازوش میشدم و هرازگاهی هم از فرط هیجان نیشگونش میگرفتم .همونطوری که به سمت در ورودی پاساژدر حال حرکت بودم از پشت کمرمو گرفت و برم گردوند. ارمان:تا تو مغازه میخوای جیغ جیغ کنی منو نیشگون بگیری؟ -اخه نمیدونی که … ارمان :چرا میدونم شما خوشحالی !اما عزیزم یه کم اروم بگیر زشته مردم نگاه میکنن میگن بچه این اقاهه دیوونس -مردم غلط کردن ! ارمان:دیگه غلط یا درستشو من نمیدونم…حالا خیلی خانومانه برگرد به حالت عادی …سنگین باش افرین! -اصلا مردم با ما چیکار دارن ؟؟؟مگه چیه؟؟؟ ارمان:برگشتیم تو ماشین و خونه تا دلت خواست از هرجا خواستی بالابرو .الان اروم بگیر تو خیابون و پاساژا…خوب؟ -خیلی خوب دستمو گرفت و راه افتادیم .حسابی شلوغ شده بود.یه نگام به لباسا و کفشا و کیفا بود یه نگام به قیمتا .اصلا مهم نبود که وضع مالی ارمان خوبه …من وظیفم بود فکر جیبش باشم! ارمان:چیزی چشتو گرفت بگو -باوشه…ارمان ارمان:بله؟ -یه چیزی چشمو گرفت ارمان:چی؟ اشاره ای به پاستیل فروشی که وسط پاساژ بود کردم.با تعجب برگشت و نگاهم کرد… ارمان:بچه راه میندازم دنبال خودم…بیا بریم دختر کوچولو … اصلا اونروز عجیب خوشحال بودم.یه پاکت پر از انواع پاستیلایی که بود گرفت و داد دستم. ارمان:سارا خانوم کارای دیگه هم داریما….یه کم به خودت بیا جدی بگیر این دم عیدی … در حالی که پاستیل توی دهنمو قورت میدادم باشه ای گفتم و دوباره راه افتادیم. دم یه مانتو فروشی نگهش داشتم .کارای قشنگی داشت .خیلی وقت بود مانتوی خوب ندیده بودم.وارد مغازه شدیم با یه پاکت پاستیل و با دوتا پاکت پر مانتو شلوار و نصف پاکت پاستیل برگشتیم.جلوی اتاق پرو فقط خیلی مواظب بود لای در به اندازه ی کمترین حد ممکن باز شه و خودشم تمام قد اونجا وایمیساد . مابقی چیزایی که لازم داشتمم گرفتیم …یه دور رفتیم پاکتارو گذاشتیم تو ماشینو دوباره برگشتیم…اصلا نمیشد بهش گفت ببین فلان چیز خوشگله؟میگفت بپوش خوشش میومد میگرفت …دیکتاتور عزیزیه همسرم…دیگه نمیتونست راه بره .به زور کشوندمش سمت مغازه ای که لباس مردونه داشت .فروشنده هاش دوتا پسر بودن و دوتا دختر .وارد مغازه شدیم چند تا پیرهن برداشتیم و با پیرنا فرستادمش تو اتاق.نگاهی به دخترا مینداختم که پچ پچ میکردن …چشمامو تنگ کردم .در اتاق پرو رو مثل خودش با کمترین شکاف و راه دید ممکن باز کردم .همه سعیم این بود که نیم نگاهشونم نیوفته بهش …نمیدونم چرا اینکارو میکردم !هنوز دکمه های پیرهنشو نبسته بود . ارمان:چرا اینطوری درو گرفتی؟ -به همون دلیلی که تو اونطوری درو گرفته بودی! ارمان:اهااانن ملتفت شدم …خوبه؟ -اره یقه ی پیرنشو گرفت و به چپ و راست چرخید .خندم میگرفت . ارمان:من قابلیت مدل شدن داشتما ….حیف اهل ریا نیستم -اره عزیزم ارمان:میخند ؟؟میخوای برم مدل شم دخترا بیوفتن به جونم بو عطرمم نمونه واست ؟ -شوخیشم قشنگ نیس ! خریدای ارمانم تموم شد و از پاساژ بیرون رفتیم.نوبت رسیده بود به بساط سفره ی هفت سین .این اولین عیدی بود که به عنوان همسر کنار ارمان بودم و یه دوره ی دیگه رو پشت سر میذاشتم. -سبزه عدس بگیریم یا گندم ؟ ارمان:نمیدونم مگه فرقیم داره ؟ -داری شوخی میکنی؟یعنی نمیدونی سبزه های هر دونه فرق دارن ؟ ارمان:نه نمیدونم دولا شدم سمت سبزه های جلوی گل فروشی ((نگاه کن …اینایی که صافن گندمن …این یکیا عدسن ..فرق دارن دیگه)) ارمان:سبزه سبزست دیگه …یکیشونو بردار .میخوای این بزرگه رو بگیریم؟ اشاره کرد به سبد بزرگی که توش سبزه درست کرده بودن -یه سفره هفت سین دونفرست !بعد من بردارم این گنده بکو بذارم سر سفره ؟ ارمان:نمیدونم خوب! -اصلا انگار حوصله نداری …بیا بریم خونه بعدا میگیرم ارمان:قهر نکن دیگه …من نمیدونم هرچی میخوای بگیر سرمو با گرفتگی حال انداختم پایین .دل و دمغشو نداشتم .اصلا اونطوری نبود که فکرشو میکردم تو خرید هفت سین …اصلا حوصله نداشت . -خستم .بریم خونه ارمان:بابا خوب من که تا حالا از این چیزا نخریدم …تا حالا نرفتم خرید سفره هفت سین که !واسه چی قهر میکنی؟ -تا حالا نرفتی سفره هفت سین درست کنی؟ ارمان:نه بابا -یعنی تو این همه سال یه بارم … ارمان:سفره هفت سین ننداختم . -چرا؟ ارمان:بشینم عین این مشنگا واسه خودم در اوج کدبانویی سفره بچینم ؟؟این طوری دوس داری عزیزم ؟ با خنده گفتم:((نه ..یعنی خوب چه میدونم پیش دوستی …اشنایی …)) ارمان:پارسال یادته ؟کجا بودم عید ؟ -ماموریت ارمان:چه یادشم هست …خوب همینه دیگه هرسال یا از خستگی موقع تحویل سال خواب بودم یا ماموریتی چیزی -اخی عزیزم بیا خودم برات هفت سین درست میکنم در حد بنز … ارمان:منم همینو گفتم دیگه ! بیخیال نظر دادناش شدم و خودم هرچی خوشم میومد فقط انتخاب میکردم و میپرسیدم خوبه یا نه که ارمان فقط یه تاییدیه داده باشه .فقط موند خریدن گل و خود سفره که دیگه اونا خیلی کار خودم بود و ارمان کم کم داشت اعصابش بهم میریخت. به محض اینکه نشستیم تو ماشین دوباره یاد بورسیه ی عزیزم افتادم و بازم شروع کردم به گفتن برنامه هایی که واسش داشتم :((میگن خیلی سخت میگیرن تو دانشگاهاشون …باید خیلی درس خوند .هرچی تو دبیرستاناشون به بچه ها خوش میگذره دانشگاه باید خودشونو بکشن!این نظام اموزشی که من خیلی دوسش دارم .منم که باکم نیس…میشینم فقط درس میخونم ….بعد که برگردم اینجا اونوقت …)) ارمان:سارا .. -همه مدرکمو قبول دارن .کلی میشه کارو کاسبی راه انداخت میشه یه … با صدای بلندتری اسممو صدا زد که خفه شدم ارمان :کی گفته شما قراره بری هاروارد ها؟ -منظورت چیه؟خوب بورسیه شدم باید برم دیگه… ارمان:هر دعوت نامه ای اومد تو واسه خودت میدوزی و میبری که باید بری؟از اولم که شروع کردی خواستم چیزی بهت نگم روزمون خراب نشه . -اینا الان یعنی چی ارمان؟؟ تو ترافیک شدیدی گیر کرده بودیم .قشنگ برگشته بودم سمتش و تکیه مو داده بودم به در ماشین ارمان:یعنی اینکه تو همین دانشگاه ادامه تحصیلتو میدی ایشالا فارغ التحصیلم میشی…خانوم دکتر واقعی -داری شوخی میکنی یا بچه خر میکنی؟اینجا هیشکی به هیچ جا نمیرسه …وقتی همچین موقعیتی واسم پیش اومده بمونم اینجا ۵ سال بخونم که اخر مدرکمو قاب کنم بزنم دیوار؟؟میدونی این فرصت… ارمان:من همه اینارو خیلی بهتر از تو میدونم!فکر میکنی میری اونجا چی میشه ؟ساده میری تو ۵سال فیلسوف برمیگردی؟بهترین دانشگاهی که میتونستی قبول شدی درست همونجایی که میخواستی حالا تازه فهمیدی اینجا به هیچی نمیرسی؟ -اره اره اره !من خودمو در این حد نمیدونستم والا از اولم ارزوم همین بود!چیکار میخوای بکنی ؟طرز فکرمو عوض کنی و بگی اینجا بهتره ؟ ارمان:اول سعی میکنم منطقتو برگردونم رو به این -خوب این که نمیشه بعد؟لابد میخوای با خواهرت حرف بزنی که … اعصاب جفتمون خورد بود ولی من خیلی بدتر بودم ارمان:نه اصلا نیازی به اینکارا نیست !شما بدون اجازه ی من هیچ جا نمیتونی بری. -مگه این تولددوست دانشگامه که چون نمیشناسیش نمیذاری برم ؟؟؟؟یه مدته برای تحصیله چه میدونم اصلا توام بیا با هم میریم اونجا یه خونه میگیریم بعد یه زندگی تازه یه جای تازه من میرم دانشگاه تو اونجا… ارمان:عزیزم این حرفایی که داری میزنی من بهش میگم رویا که نه خیالبافی! اصلا لحن دوستانه ای نداشت ارمان:من نمیتونم همه زندگیمو ول کنم برم تو غربت که اگه میخواستم تا الان صددفعه رفته بودم…انواع و اقسام دعوت نامه هارم داشتم .ولی اینجا موندم چون جاییه که به دنیا اومدم و حداقل اگه گرگم داره گرگاش اشنان ! -تو با من فرق داری!تو نمیتونی اینده ی منو ازم بگیری ارمان:واسه همین نمیذارم بری -زورگو ترین ادمی هستی که دیدم…دیگه از این زورات خسته شدم بسه دیگه سرشو به علامت تاسف تکون داد و هیچی نگفت .اما واقعا خیلی عصبانی بودم -فقط خواسته هاتو به ادم تحمیل میکنی .حرف هیشکیم برات مهم نیس.خودخواهی و غرور توت بیداد میکنه.خودتم نمیدونی چند چندی!من هرجور شده میرم ارمان:منطق نداری تو اخه چی بهت بگم دیگه؟میخوای تنها ول کنی پاشی بری امریکا چه گلی به سر خودت و من بزنی؟ -خوب توام بیا ارمان:بهت میگم همه زندگی من اینجاس -خوب میریم اونجا دوباره …بعد اصلا برمیگردیم . ارمان:نمیشه …عزیزم نمیشه …سارا جان نمیشه …والا نمیشه بلا نمیشه! صداش بلند شده بود. -یه بارم تو به خاطر من یه کاری کن …چرا همیشه من باید از خودم بگذرم ؟ ارمان:من الان دارم فکر جفتمونو … -تو اصلا بلدی به جز خودت به کس دیگه ای فکر کنی؟؟؟تو مغزت گنجونده میشه ؟؟؟این بار چندمه که داری همه ارزوهای منو از بین میبری ها؟؟حسابش دستت هس؟ هیچی نمیگفت -چرا هیچی نمیگی؟بگو دیگه داد بکش بزن!ها چی شده؟؟دلت نمیاد دیگه؟؟اولش که کلا شخصیتمو خرد کردی بردی سوال بعد که هرچی عشق و احساس داشتمو بعد که غرورمو حالام میخوای اینو ازم بگیری؟تنها شانسم واسه ایندمو؟؟؟ با صدای ارومی گفت :((این چند وقت اخیر خیلی بهت بد گذشته؟اینا اتفاقاییه که افتاده اره من اصلا خوب نبودم ولی خانوم منطقی و منصف این چند وقت اخیرم انقدر بهت بد گذشته که باید حتما بری؟اونقدر برات مهمه این دانشگاه که …من نباشمم مهم نباشه ؟که میخوای لگد بزنی به این زندگی خیر سرش تازه درست شده ؟؟به این من تازه جون گرفته ؟؟؟اگه کاری هست که باعث بشه اجازه ی من لازم نباشه خوب برو …)) روشو برگردوند سمت خیابون و منم بعد از چند لحظه درست نشستم سر جام.فقط یه راه بود …اجازه نمیداد و تنها راهش طلاق بود …اونقدر عصبانی شده بودم که نمیفهمیدم دارم چی میگم پشت سر هم…چطوری تونستم اینطوری سرش داد بزنم ؟؟؟دوباره کارای قبلشو به رخش بکشم ؟چرا جوری رفتار کردم که فکر کنه راضی نیستم و داره بهم سخت بگذره .اونکه همه توانشو گذاشته بود واسه خوب شدن این زندگی …اونکه از همه چی مایه گذاشته بود…اخلاق بدی ازش ندیده بودم …بعد اونوقت من …زیر چشمی نگاهی بهش انداختم .داغون و متفکر دستشو گذاشته بود لب پنجره ی ماشین .مثل چی پشیمون شده بودم …خیلی بد برخورد کرده بودم .نمیدونستم که اون بورسیه واقعا ارزششو داشت یا نه …که اینطوری بعد از اینکه کلی پول خرجم کرده بود و هرچی چشممو گرفته بود رو خریده بود …بعد از اینکه …ای خدا عجب غلطی کردم به خونه که رسیدیم رفت بالا تو اتاق و منم سبزه رو ابی زدم و گذاشتمش روی اپن .باقی وسیله هارم دراوردم و هرکدومو جای خودش گذاشتم .نمیخواستم دیگه به این زودیا دوباره حرفشو پیش بکشم …ولی اگه دوسم داشت مطمءنا راضی به طلاقم نمیشد و قبول میکرد که باهام بیاد.خودمم نمیتونستم ازش خیلی دور باشم و تو مدت زیادی نبینمش .ساعت ۸ شب بود .مواد کتلتو اماده کردم و گوشه ی پذیرایی نمازمو خوندم .کارای کتلتو کردم و ساعت ۹ ونیم بود که همه چی روی میز اماده چیده شده بود.خواستم از پایین پله ها صداش بزنم که پشیمون شدم و رفتم بالا.   در اتاق بسته بود.دوتا تقه در زدم و رفتم تو .توپ تنیسو میزد به دیوار و میگرفتش …دوباره … -شام درست کردم …میای پایین یا بیارم اینجا اگه خسته ای؟ چیزی نگفت .خیلی تو هم و گرفته بود.نزدیک شدم به تخت و اروم نشستم روش . -ارمان … بی توجه به کارش ادامه داد -ارمان جان … بازم همینطور -اقا ارمان … توپو گرفت تو دستش .میدیدم که داره با همه ی توانش فشارش میده . -اصلا مهم نیس بیا دیگه بهش فکر نکنیم… ارمان:مهمه…وقتی از نظرمن واست مهمتره یعنی مهمه …وقتی بابتش اونقدر خوشحال میشی مهمه …وقتی که از نشدنش اونطوری داد میکشی سرم مهمه …وقتی هنوز این زندگی واست زندگی نیست …هنوز بدیای قبل کمرنگ که هیچ پاک نشده …وقتی من هنوز پیش چشمت یه دیو بی شاخ و دمم …یعنی خیلی مهمه…یعنی از من مهمتره! اخی …دلش میخواست فقط خودش مهم باشه -عصبانی شدم یه پرت و پلایی ردیف کردم بیا بریم پایین بابا توکه میدونی از ته دلم نیست که … ارمان :اتفاقا این از همه از ته دل تر بود…از همه عزیزم همسرم و کارا و رفتارا و همه از ته دل تر بود .این اوج واقعیت دید تو نسبت به من و زندگیمون بود .اینکه تو همچنان کوچکترین رضایتی نداری…فقط تظاهر میکنی که بتونی راحت از پسش بربیای…حتی اگه حرف طلاقم بیاد برات فرقی نداره …معلومه که دنبال یه راه فراری…نمیشه با زور بندت کرد به این زندگی … -من وانمود نکردم!من تظاهر نکردم …حرفام دروغ … ارمان:قبل از ازدواج حرفاو محبتای تو راست بود مال من دروغ حالا مال تو دروغه مال من …آهت گرفته منو اره ؟ -چی میگی ارمان کدوم آه؟من اصلا اشتباه کردم اون برگه رو نشونت دادم یا اینارو گفتم …خوب …نمیرم دیگه …فراموشش میکنم ارمان:تو هیچوقت فراموش نمیکنی یا نمیبخشی ٬فقط تو یه دوره ای بهش فکر نمیکنی … -اه ارمان بسه …بیا بریم پایین ارمان:اگه الان بهت بگم من هرگز نمیذارم بری هاروارد و تنها راهش این باشه که طلاق بگیری و ناهیدم گفته باشه کارش تمومه طلاق میگیری؟اره ؟؟ با بهت نگاش کردم.خودمو زدم به اون راه -ناهید گفت تموم … ارمان:طلاق میگیری؟ -طلاقم میدی؟ ارمان:ایندفعه نمیخوام ادم زورگوه باشم …طلاق میخوای؟ -داری از سرت بازم میکنی؟ ارمان:مزخرف نگو…۶ ماهه دارم رو حرف ناهید با ترس و لرز فکر میکنم .که اگه یه روز سراغشو گرفت چی بگم چیکار کنم اصلا بگم؟؟ولی الان میبینم داری اذیت میشی با من -اذیت نمیشم … ارمان:تحمل کردن من و اخلاقام سخته -ولی من دوست دارم ! ارمان :یعنی طلاق نمیگیری ؟ -نه ارمان:هرچی میخوای اسمشو بذار …میخواستی هم طلاقت نمیدادم…میخواستمم نمیتونستم … منتظر تو چشماش نگاه کردم .منتظر یه حرف دیگه بودم …یه اطمینان قلبی …که اگه بیاد وسط هرچی بورسیه و خارج و امریکاس از یادم بره …منتظر یه حرف که پامو بند کنه …که تو اوج عصبانیتم دیگه از گذشته ی کذاییمون حرفی نزنم …که فکر نکنه میخوام ازش فرار کنم و دارم تظاهر میکنم.با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم :((چرا …طلاقم نمیدادی؟)) منتظر نگام بهش بود …بگو بگو …توروخدا …لب باز میکرد که حرف بزنه اما صداش درنمیومد انگار..نگاهشو انداخت پایین و منم نا امید شدم …خواستم بگم بیا بریم پایین شام بخوریم که انگار از اسمون صدا اومد :((چون زنمی…برام عزیزی …دوست دارم !))انگار که تو کوه باشم صداش اکو گرفت تو مغزم …یه بار …دوبار ..سه بار…پنج بار …تکرار شد و تکرار شد و تثبیت شد و فکر بورسیه تو سرم مرد و گذشته پر کشید و ضرب دستا یادم رفت و داغ شدم و …خندیدم … *** ارمان رفته بود بیرون برای خواهر زاده ی ۵ سالش کادو بخره و منم بساط خونه تکونی رو تقریبا راه انداخته بودم.از اشپزخونه و اتاقای طبقه ی اخر رسیده بودم به اتاق کار ارمان و حسابی همه چیزو ریخته بودم بیرون .همه ی کمداشو خالی کرده بودم و رسیده بودم به کمد اخر که بیشتر پاکت و نامه های کاری بود .نگاه سرسری به هرکدوم مینداختم و رد میشدم .کمد که کامل تخلیه شد انتهاش یه در مانند بود که کلیدش بهش اویزون بود .با تعجب نگاش کردم .کلیدو چرخوندم و درو باز کردم .خالی بود …اما خوب اگه قراره خالی باشه چرا اینجا ساختنش؟ دستمو تو تموم کمد هیدن کوچیک گردوندم .تو سقفش دستم به چیزی خورد که مثل کشو بود .کشیدمش عقب .یه سی دی توش بود .با تعجب درش اوردم .هیچی روش نوشته نشده بود .بی توجه به اینکه ممکنه هر لحظه ارمان بیاد سی دی رو بردم تو هال و گذاشتم تو دی وی دی .با اضطراب نگاهش میکردم انگار که یه چیز خیلی سری و خطرناک باشه .دکمه ی پلی رو فشار دادم …فیلم شروع شد . ((همه چیز راجع به کارم))ارمان دوربینو ثابت کرد و جلوش با اخم نشست ((باید اینارو میکردم یه فیلم …یه مستند …اگه بلایی سرم اومد باید یکی این گروه رو میشناخت …اگه مثل بابام شدم …یا اگه های دیگه … سکانس مثل یه فیلم حرفه ای عوض میشد .ایندفعه انگار دوربین مخفیه …فیلم خیلی نویی نبود و ارمان با الانش فرق داشت …نمیدونستم مال چند سال پیشه .دوربین روبه کاشی های کف زمین بود و فقط صدای ارمان و یه خانوم به گوش میرسید -ما مستقلیم !نه وابسته به ارگان خاصی هستیم …نه حکومتی نه دولت …هیچی !ما مستقل کار میکنیم ولی حرفه ای !اونا اگه مارو خواستن بستگی به خودشون داره ….پولشو میگیرن و از نیروهای ما استفاده میکنن.اینکه کار خوب انجام بدیم یا بد مهم نیست !ما پیشنهادارو میسنجیم ارمان:کار خوب یا بد منظورتون چیه؟ -کار خوب یعنی مثلا مثل کمک کردن مامورای دولتی …کار بد مثل جاسوسی برای اونطرف…نه اونی که کار بد میخواد باید بدونه ما دستمون تو همه کار هس نه اونی که کار به اصطلاح خوب میخواد …هرکی بخواد این رازو لو بده …خودش به فنا میره …ما از لحاظ مالی تا وقتی با ما باشی تامینت میکنیم .اما به محض اینکه ارتباطت با ما قطع شه …همه چیز برمیگرده به حالت اول!میشه روتو حساب کرد چون بچه ی یکی از همکارای قدیمیمون بودی…و چون قابلیتشو داری .ما یه گروه ازادیم…بیشتر سعی میکنیم پیشنهادای دولت رو قبول کنیم تا تو دردسر نیوفتیم …مگه اینکه مبلغ جاسوسی که اونای دیگه میخوان چه قدر باشه که بریم سراغش …ولی به هرحال یادت نره ما برای خودمون کار میکنیم نه چیز دیگه! با تعجب و مات و مبهوت به صفحه ی تلویزیون که فقط تصویر کاشیا بود نگاه میکردم ..عجب کار خطرناکی کرده بوده …پس یعنی تو همچین گروهی کار میکنه؟؟یعنی جاسوسی هم میکنه ؟؟؟پس چرا میخواسته این اسرار یه جا باشن تا یه روز فاش بشه …تازه میشد فهمید چرا اموال پدرش بعد از مرگش نیست شدن …سکانس میرفت عوض شه که صفحه رفت رو یه صفحه ی ابی که ازت پین کد میخواست …لعنتی!همون موقع بود که صدای باز شدن در و بعدم صدای ارمان وضعو بدتر کرد...   واسه انجام دادن هز عکس العملی دیر شده بود .حتی از کنترل هم دور بودم . تلوزیون همچنان روی صفحه ی ابی بود …چشمامو بستم و صدای ارمان اومد:((وای چه حالی میده اسباب بازی خریدنا ..یه سرم رفتم دنیای شکلات واسه خونه خودمونم گرفتم واسه عرشیا هم گرفتم …یعنی مثلا اولین بار منو ببینه چه واکنشی نشون میده ؟؟؟خیلی باحاله ها …سارا کجایی؟))   قدماش رسید به سالن پذیرایی …دلم میخواست داد و بیداد نباشه فقط که اصلا حوصلشو نداشتم…   با صدای وارفته ای گفت:((این فیلم اینجا چیکار میکنه؟؟رفته بودی تا ته کمد من ؟؟))   اب دهنمو قورت دادم…داد نمیزد اما دلشوره داشتم …نباید میرفتم سر کمدش اما میارزید به فهمیدن رازش    ارمان:سارا ..جواب نداره سوالم ؟؟؟   چشمامو باز کردم .با صدایی که از ته چاه میومد گفتم :سلام…   ارمان:سلام …جواب سوالمو میدی یا تکرار کنم؟؟   با اضطراب بهش نگاه کنم .اخمی انداخته بود وسط پیشونیش و با جذبه نگاه میکرد.   -میخواستم اتاق کارتو تمیز کنم واسه خونه تکونی…بعد لباسارو که ریختم بیرون…با کاغذارو ..با …   ارمان:کسی گفته بود لازمه شما خونه تکونی کنی؟؟اره؟؟؟من میگفتم بیان …اتاق کار …اخه …نشستی و این فیلمم دیدی اره ؟؟؟وقتی تو پستو ترین جاست یعنی اونجا گذاشتم کسی نبینه دیگه نه ؟؟با کمد مخفی توی کمد من تو چیکار داشتی؟؟   با سی دی اون بالاش چیکار داشتی؟؟   -میخواستم ببینم چیه…   ارمان:رفتی سراغ شخصی ترین اتاق و شخصی ترین کمد گشتی که به …وای خدای من …   -خوب منم حق دارم بدونم شغل تو چیه …که پولی که تو این خونست از کجا میاد…   ارمان:نگران حلال حرومشی ؟   -نه …ولی میخواستم بدونم .اذیتم میکرد این همه سوال راجع به تو …همش احساس میکنم یه چیزو نمیدونم ….خوب چرا خودت رک و راست بهم نمیگی ؟   ارمان:الان که فهمیدی چی شد؟   -هنوز درست نفهمیدم    ارمان :همش همینه    -پس رمزو بده تا بقیشم ببینم   ارمان :حاضر شو دیگه باید بریم   -مگه نمیگی همش همینه …خوب اون رمز برای چیه؟بذار قشنگ بفهمم!   چیزی نگفت و رفت از پله ها بالا به سمت اتاق خواب .دنبالش راه افتادم و با سماجت دوباره ازش خواستم که پسورد و بهم بده .   -خوب برای چی نمیدی؟چیز دیگه ای هم هست نه ؟؟اصلا چرا باید تو همچین گروهایی باشی…این ادمای تو این گروه ادم میکشن ٬جاسوسی میکنن و احتمالا خیلی کارای دیگه من ازشون بی خبرم …چرا باید جزو اونا باشی؟   ارمان:من یکیم مثل اونا !عضو اونا …به همون دلیلی که مامان و بابای توام بودن …مامان و بابای خودمم بودن ..و خیلیای دیگه   -جدا ؟خوب پس منم میخوام یکی از شما باشم …   با غیض و اخمی کشنده نگام کرد    ارمان:راجع به این قضیه هیچی دیگه نشنوم    -پسوردو بده …واسه چی نمیدیش؟   ارمان:اون برای الان نیست    -پس برای کیه ؟؟   این دفعه ولوم صداش کمی بالا رفت :((برای بعد از مرگم !))   مات رفتم سمتش و با یه دستم خیلی اروم یقه ی لباسشو گرفتم:((مگه قراره …))   ارمان:مرگ دست خداست    -این حرفا یعنی چی؟؟ها؟؟یعنی چی بعد از مرگم ؟؟چرا تو باید به فکر بعد از مرگت باشی؟؟   ارمان:سارا بقیه ی اون فیلم مربوط به کارم نیست .یه جور وصیت نامست .   ناخوداگاه از فکر نبودنش٬یا رفتنش….یا مرگش…گریم گرفت .واقعا گریم گرفت .سریع بغض کردم و سریع بغضم ترکید …   با تعجب دو طرف صورتمو گرفت :((چی شده؟؟چرا گریه میکنی؟مگه چه اتفاقی…بابا من که الان سر و مر و گنده زندم …جلوت راه میرم نفس میکشم ببین …!))دست خودم نبود …این خیلی نامردی میشد اگه اونم از دستش بدم .با هق هق گفتم :((تو نباید …بمیری….))   بغلم کرد و با لحن ارومی گفت :((یه جوری میگی نباید بمیری انگار الان نفسا و دم دمای اخرمه …بابا خوب هر ادمی باید یه وصیت نامه …اصلا ولش کن …سارا بسه …کافیه منو ببین…منو ببین!))   سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم .   ارمان:ببین خوب منو ببین …نیگام کن !من هستم …زندم …سرپام …پشتتم …باشم یا نباشم پشتتم …از چی میترسی؟از چی گریه میکنی؟؟؟قرار براینه تا قرار به بودن منه اذیت نشی که تا الانشم این قرار خیلی شکسته شده …دیگه از این بدتر نباید باشه.تا وقتی من هستم این اجازه رو بهت نمیدم واسه نبودن من یا واسه هرچیز دیگه ای گریه کنی…!لطفا دیگه اینکارو نکن...   سعی کردم خودمو کنترل کنم .کار سختی بود اما میشد .   ارمان:افرین حالا برو لباستو بپوش بریم پیش عرشیا اینا بدو   به حرفش گوش کردم و سریع حاضر شدم .همه ی تلاشمو میکردم دیگه به چند دیقه پیش فکر نکنم .ایندفعه رسیدم خیلی کمرنگ ارایش کنم تا اثار اشکم محو شه .اونقدر اسباب بازی و خوراکی خریده بود که به زور تو ماشین جاشون دادیم .   -چه خبره …خوش به حال عرشیا    ارمان:به هرحال این ۴ ۵ سالو باید یه طوری جبران کرد دیگه ….   -خوب اره ولی خیلی زیاده    ارمان:خوبه دیگه سوار شو بدو   نشستیم تو ماشین .بین راه همش دودل بودم که الان وقت مناسبیه برای گفتن حرفم یا نه …اما بالاخره گفتم:((ارمان…))   ارمان:بفرمایید    -یه چیزی بگم؟   ارمان:بگو    -اخه…   ارمان:بگو دیگه   -میشه یه کاری کنی   ارمان:چیکار؟   -میدونی چیه …من حتی قبل از اینکه این سی دی رو ببینم نسبت به کارت حس خوبی نداشتم   ارمان:طبیعیه …منم حس خوبی ندارم   -خوب پس..چرا بیخیال اینکار نمیشی؟   پوزخندی زد :((به همین سادگیه؟))   -نیست ؟   ارمان:نمیخوام راجبش حرف بزنیم   -چرا باید حرف بزنیم!این چه کاریه که تو رفتی پی اش اخه ؟مگه اون شرکت بس نیس؟   ارمان:همه چیمو از این کار دارم…کل داراییمو    -یعنی اینکه…   ارمان:یه فضولی کردی هم اعصاب خودتو خرد کردی هم منو!بسه دیگه هی هیچی بهت نمیگم…کار من همینه !مشکلی باهاش داری دیگه مشکل خودته   زل زدم بهش اما نمیتونستم چیزی بگم.با گرفتگی رومو برگردوندم سمت پنجره و تا موقع رسیدن هیچی نگفتم.چی داشتم که بگم؟همیشه این من بودم که باید از همه چیم میزدم تا با هم بمونیم اما اون اصلا براش مهم نبود …انگار خاطرش از این جمع بود که من هرچی بشه میمونم …مگه چه اشکالی پیش میومد از کارش میزد بیرون ؟؟؟نمیفهمیدم .ارمیتا زندگی معمولی ولی پرشوری داشت …از اون خونه ها که نصفش کتابخونست ٬نصفش گل و گلدون و کلی هم با سلیقه چیده شده .شوهرش هم ادم ارومی بود و به هم میومدن …عرشیا ولی عجیب به باباش رفته بود .خیلی بی خجالت و مردونه با ارمان دست داد و بعد از نگاه کنجکاوانه ای به من هم سلام کرد یعنی ارمان بود در ابعاد کوچیک …خیلی باهاش حال کردم بچه ی خیلی خاصی بود.اولش خیلی سعی میکرد خودشو جنتلمن حفظ کنه ولی بعد از دیدن کادو ها و اسباب بازیاش روی واقعیشو نشون داد …ارمیتا دست به کمر و با تعجب نگاه میکرد و بردیا شوهرش هم دست کمی از اون نداشت   بردیا:ارمان خان دست شما درد نکنه …راضی به این همه زحمت نبودیم   ارمان:عرشیا که راضی بود …   بعد از این که چند دقیقه ای تو پذیرایی نشست و نگاهی اجمالی به خونه انداخت نتونست طاقت بیاره و رفت تو اتاق عرشیا.باهاش سرسنگین بودم اما اصلا نمیفهمید چون واقعا خیلی با خواهرزادش سرگرم بود.ارمیتا اومد و کنارم نشست و شوهرش هم رفت تو اتاق پیش ارمان و عرشیا   ارمیتا:به ارمان گفتی؟   -اره…   ارمیتا:خوب چی شد؟   -چی میخواست بشه ؟شما که باید بشناسیش   ارمیتا:نذاشت نه ؟   -نه اصلا   اهی کشید و گفت:((این اخر یه چیزیش میشه با این حماقتاش …))   -مهم نیست …   ارمیتا:به من دیگه دروغ نگو.مگه میشه مهم نباشه ؟   سرمو پایین انداختم و با لبه ی شالم ور رفتم :((خوب مهم که هست …ولی دیگه چیکارش میشه کرد هیچ رقمه راضی نمیشد …پس باید سعی کنم مهم نباشه و فراموشش کنم …))   ارمیتا:سارا تو از نخبه های این مملکتی !برام جای تعجب داره که نمیتونی از یکی از حقای واقعی خودت پیش شوهرت دفاع کنی….حق توه .   -نمیشه ارمیتا جون نمیشه !اصلا کوتاه بیا نیست    ارمیتا:حتما خوب بهش نگفتی…   -هرجور که میتونستم گفتم   ارمیتا:باید امشب باهاش حرف بزنم …   -فایده ای نداره    با لبخند و چشمکی گفت:((منو دست کم نگیر…))   رفت به اشپزخونه و منم به محض بیرون اومدن بردیا از اتاق وارد اتاق عرشیا شدم .به شدت دایی و خواهر زاده درگیر بودن .عرشیا یکی از شکلات هارو به دهن گرفته بود و با دست دیگش به ارمان کمک میکرد تا قطعات یکی از اسباب بازیارو بچینن…   عرشیا:دایی داری اشتباه میزنی …نیگا کن جاش اینجا نیست!   ارمان:همینجاس دیگه …   عرشیا :بده من دایی   ازش گرفت و خودش گذاشتش جای دیگه   عرشیا:دیدی دایی؟   ارمان با دستش موهای عرشیا رو بهم زد :((وروجک حالا واسه من اوستا کار شدی ؟))   تازه متوجه حضور من شدن.ارمان نگاه اجمالی انداخت و دوباره بی حرف مشغول بازی کردن با عرشیا شد …عرشیا به نظر خودش اروم در گوش ارمان گفت :((زندایی اومده ها ))   ارمان:میدونم   عرشیا:پس چرا هیچ کاری نمیکنی؟   بیا !این بچه هم فهمید…   ارمان:چه کار خاصی باید بکنم؟   عرشیا:نمیدونم…   همه چیز برعکس شده بود …من الان باید خیلی بیشتر میرفتم تو قیافه نه اون .   از سر پا بودن خسته شدم و سری به ارمیتا که تو اشپزخونه بود زدم .با هم کارای شامو کردیم و بعد هم که به زور ارمانو عرشیا رو از تو اتاق کشیدیم بیرون سر میز…بعداز شام ارمیتا از فرصت به دست اومده استفاده کرد و ارمانو نشوند پای حرفاش .منم خودمو به بی خبری زدم و رفتم پیش عرشیا تو اتاق.   -میشه بیام تو؟   عرشیا:اره    خیلی دوست داشتنی بود و شباهتش به ارمان دوست داشتنی ترش میکرد…   -خوشت اومد از اینا؟   عرشیا:عالین…خیلی باحالن …اصلا دلم خواست داییم زودتر پیداش میشد .   خندیدم و باهاش یه کم بازی کردیم.اصلا خسته نمیشد…تعارفو با من هم گذاشته بود کنار و خیلی خودمونی شده بود .از بازی باهاش سیر نمیشدم و اگه سرو کله ی ارمان پیدا نمیشد تا خود صبحم باهاش بازی میکردم…   ارمان:بریم دیگه   نگاهی به ساعتم انداختم که یازده و نیمو نشون داد :((اره بریم دیگه…))   عرشیا سریع گفت:((نمیشه بمونیم ؟))   -نه دیگه یه روز تو بیا خونمون باشه؟   عرشیا:حالا امشب شما نرین منم میام …   ارمان با صدای پر از تحکم و بدون درنظر گرفتن اینکه طرفش بچست گفت:((دیر وقته باید بریم عرشیا …خدافظ))   عرشیا مات به ارمان نگاه کرد و منم حاضر شدم .دم در معلوم بود که ارمیتا خیلی گرفتست اما اینکه چی شده بودو نمیدونستم …   اما تا رسیدیم تو ماشین و با ترکیدن اتیش فشان ارمان تازه دستگیرم شد …((که ورداشتی رفتی عین این بچه کوچوها چغلی منو کردی پیش خواهرم دیگه اره ؟؟که من به تو ازادی نمیدم !!تو خیلی محدودیت داری و زن بدبختی هستی من عین مردای عصر حجر باهات برخورد میکنم؟؟من یه کاری کردم که نفسم نتونی بکشی دیگه؟؟تو دانشگاهم حلقه نمیندازی چون از من و این ازدواج راضی نیستی دیگه اره ؟؟؟اره؟؟))   چشمامو با هر دادش میبستم …ارمیتا چیکار کردی!   ارمان:برای من ادای بچه مظلوما رو درار که الان اصلا این چیزا حالیم نیس…تو به چه حقی رفتی خصوصی ترین اتفاقای زندگی منو رو کردی واسه یکی دیگه؟؟حالا خواهرمه که خواهرمه!))   -من چیزی نگفتم …   ارمان:اره ارمی غیب گوعه لابد…   -من چیزی نگفتم پرسید بهش گفتی بورسیه رو گفتم اره مخالفت کرد همین!   ارمان:بقیه چیزا رو کی گفته ها؟؟کی گفته من سخت میگیرم بهت ؟؟   -زنگ بزن ازش بپرس من اینارو نگفتم   ارمان:یعنی واسه یه بورسیه فقط اینارو گفته؟   -یا تو نمیدونی بورسیه چیه یا دقیقا نمیدونی فقط چیه…بعدم من چیزی غیر از این نگفتم …خواهرت خوب میدونست دارم چه چیز مهمی رو از دست میدم میخواست ببینه میتونه نظرتو تغییر بده یا نه …   ارمان:تو گفتی دیگه به اون بورسیه فکر نمیکنی!گفتی یا نگفتی؟؟گفتی میگذری ازش به خاطر زندگیمون …اینارو گفتی یا نه؟   -گفتم هنوزم میگم   ارمان:پس دیگه واسه من نباید روشن کنی بورسیه چیه فقط چیه !داری یه کاری میکنی که بدتر باهات بد شم نذارم همینجام بری دانشگاه!   -دیگه داری خیلی زیاده روی میکنی ها!گفتم من این حرفارو به خواهرت…   ارمان:خفه شو پس کی گفته؟؟؟   دیگه بلند ترین حالت صداش بود…خیلی وقت بود این روشو ندیده بودم …خیلی زور داشت هیچی نگفته بودم و هیچکاری نکرده بودم و اینطوری سرم داد میکشید …   ارمان:واسه چی تو دانشگاه حلقه نمیندازی؟   چیزی نگفتم   ارمان:گفتم واسه چی تو دانشگاه حلقه نمینداختی؟   -همینطوری…   ارمان:عه ؟همینطوری دیگه نمیخوام بری اصلا   -این مسخره بازیارو در نیار…ننداختم چون به کسی نگفته بودم ازدواج …تو فکرم بود با یه جعبه شیرینی چیزی برم و بهشون بگم یادم رفته بود .بعدم این چند وقت اخر اکثرا مینداختم…تو دانشگاه که کاری به کار کسی ندارم راه خودمو میرم و میام!   ارمان:عه ؟واسه همینه که گفت الان خیلی از پسرای دانشگاه چشمشون باهاته دیگه اره ؟؟   -خواهرت این حرفو زد ؟؟؟من سرمو اونجا بالا نمیارم تخته رو نگاه کنم!   ارمان:لازم به سر بالا کردن نیست …   -من با هیچکس حرفم نمیزنم …   ارمان:نیازی به اونم نیست    -نیاز به چیه پس؟؟   ارمان:دیگه نمیذارم   -اصلا میدونی من که اون حرفارو بهش نزدم ولی راست میگه عین ادمای عهد بوق میمونی …فکر میکنی هر بلایی سرم بیاری و جلوی هر علاقمو که بگیری هیچی نمیگم و اروم میشینم و دوباره میمونم مثل همیشه …ولی نخیر اقا !هر ادمی یه روز میبره …کم کم داره میرسه اون یه روز…   ارمان:اونی که بخواد بمونه با لگدم میمونه اونی هم که بخواد بره با التماسم میره …منم نه اهل لگدم نه التماس..   -هه خیال میکنی …داری به همه چیز لگد میزنی..باشه مهندس حرفی نیست ..اما کاسه صبرم دیگه پره پره …   حرف دیگه ای نزد تا رسیدن به خونه …   شب تو تخت خواب ٬با فکرای مختلف و از دم بدی که تو ذهنم بود …بالش اروم اروم خیس میشد …صدای نفسای اروم گرفته ی ارمان میومد …اروم اروم اشک میومد …که چرا اینطوریه ؟؟؟چرا واقعا دوسم نداره ؟؟چرا اگه دوسم داره پس اینجوریه ؟؟؟دوس داشتنای قصه ها که اینطوری نبودن …   ***   تا نوروز رابطمون تقریبا ترمیم شد و ارمان هم به حالت اول برگشت .هرچند من ساکت تر شده بودم و چند باری دلیل سکوتمو پرسیده بود و سکوت پس گرفته بود…صبح روز عید زودتر از ارمان از خواب بیدار شدم .خونه اصلا انگار رنگ عوض کرده بود بس که تمیز شده بود …البته کارگر گرفته بود و نذاشت من کارای اضافه بر سازمانو انجام بدم …یه دست لباس شیک و از اوناش که فقط باید جلو یه نفر اونم از نوع خاصش پوشید و کنار گذاشتم و رفتم حموم .از رنگ پرکلاغی موهام همچنان خیلی راضی بودم .ارمان همچنان خواب بود .رفتم به یکی دیگه از اتاقا و موهامو اتو کشیدم .لباسی که کنار گذاشتمو همون نزدیکای ساعت ۸ که سال تحویل بود میخواستم بپوشم …لباس دیگه ای تن کردم و رفتم سراغ بقیه ی کارای سفره .از روز قبل با ویترای افتاده بودم به جون ظرفا و طرحای مختلفی روشون کشیده بودم که واقعا قشنگ شده بودن .چند قطره اب با ابپاش به سبزه زدم …کارای باقی مونده ی سفره نیم ساعتم طول نکشید.نگاهی به ساعت انداختم که تازه میرفت روی ۱۱.وسایل صبحانه رو اماده کردم اما ارمان انگار قصد بیدار شدن نداشت …رفتم تو اتاق اما مثل همیشه اروم و بی صدا و ارمان که بیدار توی تخت خواب داشت با گوشیش حرف میزد متوجه نشد.   ارمان:خوب نه الان حرف من اینه شما بگین با من چیکار دارین…چی شده خوب؟؟انقدر ضروریه ؟…من خودم الان چند وقت هست دارم میفهمم …نه نگاه کن قشنگ واضحه یکی داره زاغ سیاه منو چوب میزنه ….خدایی میزنه دیگه نمیزنه ؟؟باشه من میام …همین الان میام خیلی خوب…خدافظ    -سلام    ارمان:سلام ….از کی اینجا وایسادی؟   -همین الان اومدم …   خوشم میاد منم که همیشه همون الان اومده بودم..همیشه !   -کجا باید بری؟   ارمان:جایی کار دارم …صبونه چیزی داریم ؟   -اره …یعنی واسه سال تحویل نیستی؟   خیلی گرفته و ناراحت شده بودم ..   ارمان:نمیدونم …ولی فکر کنم باشم    -اهان…   خودشم دست کمی از من نداشت و خیلی تو فکر بود .همونطور سرپایی دوسه تا لقمه خورد در حالی که کتشو از روی جالباسی برمیداشت گفت:((سارا من میرم سعیمو میکنم واسه سال تحویل خونه باشم …اما اگه نبودمم …عیدت مبارک خدافظ ))   چاقویی که دستم بود و زمین گذاشتم .یه نگاه به سفره ی هفت سینی که چیده بودم انداختم و بعد از پنجره به ارمان نگاه کردم …دلم ندای بد میداد …   دیگه اصلا مهم نبود که چه قدر تا سال تحویل مونده …ظرفای صبحونه و کره ی بیرون مونده ای که اب میشد هم مهم نبود …دلم ندای بد میداد چه قدر …نه پای تلویزیون دلم اروم میگرفت ٬نه پشت کامپیوتر و نه هیچ جای دیگه …فقط میتونستم به دیوار رو به روی در خونه تکیه بدم و منتظر بمونم تا بیاد …باید میومد …بالاخره باید میومد…ساعت از ۵ رد شد …از ۶ …رسید به ۷ و نیم …هوا تاریک شده بود …دل توی دلم نبود .گور بابای عید و سال تحویل فقط میومد …میومد منو از این نگرانی درمیاورد …میومد میرفت بالا میخوابید …میومد با تلفن حرف میزد …میومد اخم و تخم میکرد داد و بیداد راه مینداخت ولی میومد ….چرا رفتی …چرا من بی قرارم ؟؟به سر سودای …یک ربع مونده بود به سال تحویل و دیگه کاملا نا امید شده بودم از اومدنش …عیدهایی یکی از یکی بدتر و بی رنگ تر …از روی پله ها بلند شدم .نگاهی به سفره ی هفت سین انداخته شده روی میز وسط هال انداختم .دلم شور میزد …با اینکه امیدی نداشتم ولی دوباره شمارشو گرفتم ….((شماره ی مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد ))صدای این زن حالمو بهم میزد …شمعایی رو که توی اب گذاشته بودمو روشن کردم…کل خونه تاریک بود و فقط نور همون چند تا شمع بود و نور چراغ که از بیرون میومد …رادیوی گوشیمو روشن کردم …صدای توپ ها اومد و بعد اهنگ همیشگی موقع سال تحویل …بوی سبزی پلو کل خونه رو گرفته بود …مجری برنامه ی رادیو عیدو تبریک گفت…نگاهی به عکس ارمان انداختم …:((عیدت مبارک بی معرفت …))   گوشیو خاموش کردم و انداختم روی مبل …   ***   ارمان:سارا …سارا عزیزم پاشو …پاشو چرا اینجا خوابیدی سرما میخوری …سارا …   لای چشمامو کمی باز کردم .هوای گرگ و میش بیرون باعث شده بود خونه خیلی تاریک نباشه .بالای سرم خیمه زده بود .هنوز چشممو کامل باز نکرده بودم :((کجا بودی؟))   ارمان:گفتم که جایی کار دارم …یعنی پیش اومد نباید اینطوری میشد    -چه کاری اینهمه طول کشید؟؟   ارمان:شرمندتم …قرار نبود که …   پریدم وسط حرفش :((چیزی از انتظار میدونی؟؟؟یا دلشوره ؟؟یا نگرانی مثلا ؟؟؟تف به هرچی عید و سال تحویله یه خبر نمیتونستی بدی؟میدونی چند ساعت جلو در …))   از روی زمین بلند شدم و با رد شدن از کنارش از پله ها رفتم بالا .نگاهی به ساعت انداختم .پنج صبح بود …چه قدر دیر کرده بود …میخواستم دوباره بخوابم اما دلم نیومد بذارم نمازم قضا شه …وضو که گرفتم و اومدم تو اتاق ارمان دراز کشیده بود رو تخت و ارنجش روی پیشونیش عمود بود .بی توجه بهش جانمازمو انداختم و نمازمو خوندم …نمازم که تموم شد با صدای گرفتش گفت :((سارا …دعام کن …دعا کن که پرت نشم پایین …که یه وقت …))گوشامو تیز کردم …اما دیگه چیزی نگفت …دلم میخواست برم پیشش بشینم باهاش حرف بزنم بپرسم چی شده ؟؟کی کارت داشت ؟؟کی حالتو گرفت …اما نمیشد …دلم خیلی گرفته بود ازش .لباسمو عوض کردم و پشت بهش دراز کشیدم …تموم تخت و تموم تنش بوی سیگار گرفته بود …خودشو که بهم نزدیک کرد و دستشو انداخت دورم حالم بدشد و سر گیجه گرفتم .احساس کردم الانه که هرچی تو دلمه خالی کنم .تو یه حرکت سریع پتو رو کنار زدم و رفتم دستشویی((باو حامله نیست :)) ) دم در با تعجب وایساده بود و نگاه میکرد .   -نمیتونی این زهر ماری رو نکشی بیای خونه ؟؟؟هنوز نمیدونی من گلوم حساسه ؟؟   نمیخواستم اونقدر تلخ باشم اما هیچی به اندازه ی سیگار کشیدنش اعصابمو خرد نمیکرد .حتی اگه دیر اومدنشو میذاشتم پای مشغله ی کاریش با این یکی نمیتونستم کنار بیام .از توی کمد یه پتو و از روی تخت بالشمو برداشتم .هنوز از در اتاق بیرون نرفته جلومو گرفت:((من میرم پایین راحت بخوابی…))   -لازم نکرده ..همین اتاق به اندازه ی کافی بو سیگار گرفته …   کنارش زدم و با تنه از اتاق بیرون رفتم …میفهمیدم خیلی داغونه …کمک لازم داره …همدرد میخواد …مونس میخواد…اما وقتی میدونستم جوابی نمیده و منو در اون حد نمیدونه از پاپیش گذاشتن برای حرف زدن باهاش منصرف میشدم … روز اول عیدی خونمون از معمولی هم معمولی تر و مزخرف تر شده بود …بازم با تلفن حرف میزد …میرفت توی حیاط تلفن حرف میزد و سیگار دود میکرد .جلوی در خونه به خودش عطر میزد و میومد تو .هرقدرم سعی میکرد نمیتونست خودشو عادی جلوه بده …نه غذا میخورد و نه حرف میزد ….منم همچنان باهاش تو همون حالت قهر بودم …اما بازم سیگار میکشید …روز پنجم عید از پشت پنجره ی اتاق نگاهش میکردم …که تو حیاط چه قدر بیقرارانه راه میره و مواظبه حرفاشو نشنوه کسی…تلفنش تموم شد و دوباره پاکت سیگارشو دراورد …از پله ها پایین رفتم و بعد هم تو حیاط .روی تاب انتهای راهروی متصل به اون یکی ویلا نشسته بود ٬ارنجش رو زانوش بود و سرش ما بین ارنجش …با حرکت پاهاش هر از چند گاهی تابو تکون میداد و یه پک از سیگارش میکشید .کنارش خودمو جا کردم …   ارمان:چه عجب …از این ورا    -برای چی سیگار میکشی؟؟   ارمان:چند وقتی میشد صداتونو نشنیده بودیم خانوم …   -برای چی سیگار میکشی؟؟   ارمان:چه خبر؟؟عید خوش میگذره ...   -ارمان!   ارمان:برای اینکه مشکل ریخته رو سرم …برای اینکه حالم بهتر شه …برای اینکه اینو ساختن واسه وقت داغونیا   -پس من اینجا چیکارم ؟؟؟وقتی میگی سیگار میکشی واسه وقت داغونیا بهم برمیخوره …یعنی من در حد این یه نخ سیگارم نیستم که بیای باهام حرف بزنی بگی چی شده ؟؟؟یعنی نمیتونم حتی …   ارمان:بحث این نیست !   -دقیقا همینه …وقتایی که کسی رو نداری سیگارمیکشی…الانم لابد کسی رو نداری دیگه …   ارمان:خودتم میدونی که اینطوری نیست .یه سری مشکلات پاشون نباید تو خونه وا شه …   چند لحظه ای هیچی نگفتم …دست برد نخ دومو در بیاره …منم یه نخ برداشتم .دستم میلرزید ولی ژست محکمی گرفته بودم …با تعجب نگاهم میکرد ببینه میخوام چیکار کنم .با همون دست لرزون نگهش داشته بودم …فندکشو دراورد و اتیشش زد …فندکو از دستش قاپیدم …با همون دست لرزون …روشنش کردم …چشماش داشت کم کم سرخ میشد از عصبانیت …با فاکتور گرفتن لرزش دستم چهره و حالتم خیلی عادی و خونسردانه بود …همونطور که با چشمای قرمزش بهم نگاه میکرد …سیگارو گذاشت بین لبش…حالا دیگه لبمم میلرزید …بردمش بالا …به لبم نزدیک کردم…گمونم مردمک چشمامم میلرزید …به میلیمتری لبم که رسیده بود محکم با پشت دستش انداختش روی زمین …اب دهنمو قورت دادم .پاکت سیگارشو از تو جیبش دراوردم و  انداختم روی زمین …زیر پام تا جایی که میشد حرصمو سرش خالی کردم …   -بکشی..منم میکشم…ایندفعه واق…   ارمان:هیسسس…نشنوم دیگه    -چی شده ؟؟   ارمان:مشکل کاریه …آرام و پسر داییت واسم درد سر درست کردن    -چه مشکلی ؟خوب اونا چطوری کشیده شدن به کار تو ؟؟؟   ارمان:مشکل کاری دیگه …کشیده نشدن اونجا بودن ...مادرشو دوباره به عزاش میرسونم اون پسره ی اشغالو   -زیر آبتو زدن ؟   ارمان:فک کنم خدا خیلی دوست داشت …به خواستت رسیدی…اون کار خرابی که ازش حرف میزدی پرید …یکی یکی دارن مشکلا میان …شمام که لطف میکنی و این وسط قهر …سارا..ممکنه خیلی بد شه …   -یعنی چی ؟؟نکنه بخوان بلایی…   ارمان:نه …جرات این کارارو ندارن …یعنی نمیکنن اینکارارو ..ولی اوضاع خوب نیست …همین حد بدون …   اوضاع واقعا خوب نبود …دیگه نمیتونست اروم حرف بزنه پشت تلفن و بعضی وقتا صدای دادش از ۳ طبقه بالاترم به گوش میرسید …عصبی و کلافه شده بود …دیگه انگار هیچی براش مهم نبود …نه به تیپش میرسید و نه سر و وضع قیافش …اما حداقلش این بود که سیگار نمیکشید …هرقدر سعی میکردم پای حرفو باهاش باز کنم نمیشد …جوابای بی سر و ته یا کوتاه میداد …همش اره یا نه بود…توروز شاید ۴ ساعت میخوابید .همش یا بیرون بود و یا با تلفنش حرف میزد …به عمرم عید به این مسخرگی نداشتم …منو باش چه تو خیال خودم میگفتم از این عید میشه استفاده کرد …میریم ماه عسل …میریم فلان جا ..میریم …ولی قبرستونم نرفتیم که یه سر به قبر مامان باباهامون بزنیم …   اون روز کنار ماشینش تو حیاط دستاشو کرده بود تو جیبش و با کلی حسرت نگاه میکرد …توی کشو دنبال مدارک ماشین میگشت :((میخوای بفروشیش؟))سرشو تکون داد به نشونه ی مثبت …حرفی دیگه نمیتونستم بزنم…ماشینو برد و اون روز با تاکسی اومد خونه …ساعت ۱۲ و نیم شب…مستقیم رفت تو اتاق کارش …از لای در نگاهش کردم …از توی کشو کیسه های مدارکی رو در میاورد …چرا اینطوری شده ؟؟؟درو با شتاب باز کرد .حواسم نبود و شوکه شده نگاهش کردم .   ارمان:سلام…بیداری هنوز؟   با صدای ارومی جواب سلامشو دادم…خیلی بد بود که اشفتگی و بهم ریختگیشو ببینم و نتونم هیچ کاری انجام بدم …کیسه ی مدارک و اسنادی که دستش بود و گذاشت روی اپن .از توی یخچال بطری ابو برداشت و سر کشید .کل اب بطری رو خالی کرد …دوباره پرش کرد و گذاشتش توی یخچال …همه ی حرکتاشو از زیر نظرم میگذروندم …۴ تا دکمه ی بالایی پیرهنشو باز کرد …   ارمان:گرم نیست خونه ؟   -فک نکنم …   ارمان:بیا بریم بخوابیم    دستمو گرفت و تا بالا باهم رفتیم .مثل یه چیز خیلی اضافی و ازار دهنده لباساشو از تنش جدا کرد و پرت کرد گوشه ی اتاق…خیلی خسته بود …حس میکردم خیلی ازش دور شدم …لحافو کامل انداخت اونطرف و دراز کشید .من بر عکس اون خیلی سردم بود…خیلی لرز داشتم …تا خرخره رفتم زیر لحاف…هنوز چشممو رو هم نذاشته بودم که نزدیک شدنشو به خودم قشنگ حس کردم …   یه تضاد داشتیم…داغ داغ بود و من از لرز خودمو جمع کرده بودم …   درگوشم اروم گفت :((سردته جوجو ؟))   نمیتونستم و نمیخواستم چیزی بگم …   ارمان:تجربه نشون داده وقتایی که حس و حال دل خانومم خوب نیس اینطوری میلرزه …اره ؟؟   سرمو تو بغلش تکون دادم    ارمان:چی شده مگه؟؟   میخواستم بگم من باید اینو از تو بپرسم !   ارمان:سارا اصلا لازم نیست خودتو خیلی اذیت کنی…یه سری اتفاق مزخرفه که پیش اومده و درست میشه …بهش فکر نکنیا …   دوتا مشتمو روبه روی صورتم نگه داشته بودم …هروقت بددل بودم اینطوری میشدم …مثل اون شب عروسی   ارمان:بابت عید شرمنده …کارام که ردیف شه کل سالو واست عید میکنم…   -نمیخوام    ارمان:الان قهری؟   -نه …   ارمان :تو این شرایط …فقط تو راه بیا باهام که دیگه از این بدتر نشه …   -من مگه چیکار کردم ؟   ارمان:هیچی   چیزی نگفتم …چیزی نگفت …پلکام کی روهم افتاد ؟…نفساش کی اروم گرفت ؟   ***   اون روز مسخره ..اون روز کذایی…که یهو ساعت ۵ بعد از ظهر پاشد اومد خونه …از فرط بیکاری عید رفته بودم چند تا رمان گرفته بودم و نشسته بودم پای یکی از همون رمانا …کتشو دراورد و گذاشت روی مبل .نگاه کوتاهی بهش انداختم و بعد از یه سلام دوباره به خوندن رمان ادامه دادم .   ارمان:باید بریم …   -کجا؟   ارمان:پاشو بریم …   -من حال و حوصله ندارم …کجا بریم ؟؟   ارمان:شناسنامتو بردار …لباس بپوش بریم    دستم گوشه ی صفحه ی کتاب ثابت موند …با دلهره نگاش کردم…((شناسنامه …برا چی؟))   صداشو بالاتر برد :((پا میشی یا نه ؟؟))   -خب بگو برا…   ارمان:گفتم پاشو حرف اضافه هم نباشه!   کتابو بستم و گذاشتم روی میز …هنوز خیلی گنگ بودم …شناسنامه ؟؟بی حواس هرچی دم دستم اومد پوشیدم .شناسناممو گرفتم توی دستم .   ارمان:بدش من    به شوخی و برای اینکه فضا عوض شه گفتم:((میخوای ملک به نامم کنی یا ماشین ؟))پوزخندی زد و راه افتاد ..پوزخندش تحقیر امیز نبود …تلخ بود …   ماشینو چند روزی میشد که فروخته بود .چند قدمی رو پیاده راه رفتیم   -نمیگی داری میبریم کجا؟   ارمان:نفهمیدی هنوز؟   -نه …   ارمان:من که بهت گفته بودم طلاقت میدم …یه کم اینور اونور تر شد …   نفهمیدم یه لحظه چی میگه …حواسم نبود و پام رفت تویه چاله و پیچ خورد .هنوز نیوفتاده بودم٬اومد بگیرتم که دستشو کشید عقب و مشت کرد .افتادم زمین و بعد از کمی مالش دادن پام نگاهش کردم .با عجز …التماس..چرا میخوای برم ؟؟؟چیکارت کردم مگه؟؟؟   ارمان:جلو پاتو نمیتونی نگاه کنی؟؟   دستمو به تیر چراغ برق گرفتم و بلند شدم .سرمو زیر انداختم تا اشکای حلقه شده تو چشممو نبینه .لنگ میزدم موقع راه رفتن ولی میرفتم    ارمان:یه چیزی بگو   نمیتونستم چیزی بگم …قدم به قدم به جدایی نزدیک تر میشدم ؟؟به همین سادگی؟؟طلاق؟؟؟   ارمان:با توام !یه چیزی بگو   سر پایین فقط راه رفتم .فکر میکردم چرا؟؟واقعا چرا؟؟؟یعنی از اول ..یعنی بازم دروغ ؟؟؟مگه نگفت دوسم داره ..خاطرم براش عزیزه …مگه نمیگفت دلش برام تنگ میشه …مگه …همش نقش نمیتونست باشه …دیگه اونقدر ساده نبودم …مگه میشد تو یه شب یهو دلش ازم بزنه و بخواد طلاقم بده ؟؟؟امکان نداشت …پای چیز دیگه ای وسط بود …یه چیزی مثل ناهید که باعث ازدواجمون شده بود انگار داشت باعث طلاقمون هم میشد …عاملی به همون مسخرگی…کلافه کنار خیابون ایستاد تا تاکسی بگیره .کنارش منتظر موندم .یه دربست گرفت ..تو ماشین با فاصله ازش نشسته بودم و با حلقم ور میرفتم .امیدوار بودم یه چیزی مانعش بشه …میخواستم حرف بزنم …میخواستم بپرسم چرا ولی نمیتونستم …حرفم نمیومد …حلقمو از دستم دراوردم و بدون اینکه نگاهش کنم گرفتم سمتش .   ارمان :همینجا پیاده میشیم .   بدون توجهی به دست دراز شدم از ماشین پیاده شد.ناچار حلقه رو دوباره دستم انداختم و پیاده شدم.سر که بلند کردم روبه روی یه دفتر خونه بودیم…هر دلیلی بود با هر مسخرگی …داشت میرفت که جداییشو به نامم بزنه …داشت میرفت که نامحرم شه …که نفساش غریبه شه …داشت میرفت که پشتم بشکنه…یه فریاد بلند تو گلوم بود که نمیتونستم سربازش کنم…نمیتونستم داد بکشم …نمیتونستم حرف بزنم …بغضی هم درکار نبود ولی نمیشد …دلم میخواست اون وسط غش کنم ٬مریض شم …یه اتفاقی بیوفته که دلش بسوزه …که دیگه نخواد طلاقم بده …حالا به هر دلیلی …یه اتفاقی بیوفته که باهام حرف بزنه…که بهم توضیح بده …یه چیزی درست مثل وقتی که یه قدم سمت پله های محضر برداشتم و دستمومحکم کشید…دوبااره برد سمت خیابون و یه دربست دیگه …ایندفعه تا خونه …اینکه چی دلشو برگردوندو نمیدونستم ولی دستش درد نکنه…دستی دستی داشت تموم میشد …اگه قرار به تموم شدنی هم بود نباید پایانش اینطوری میشد …هر دلیلی باعث شده بود حتی فکر اینوبکنه که طلاقم بده هم نمیتونست باعث شه من دوباره مثل همیشه گریون و زار و داغون گوشه ی اتاق چمبره بزنم و ابغوره بگیرم …باید نشونش میدادم من دوسش دارم …باید ثابت میکردم اون مشکلی که باعث این تصمیم شده نمیتونه منو برگردونه …باید ثابت میکردم پاش میموندم…انگار که هیچی نشده بود به محض اینکه رسیدیم خونه رفتم یه دوش سریع گرفتم .با دقت و ظرافت خاصی بعد از مدتها لاک زدم و یه لباس نو و نپوشیده ی دیگه رو از کاورش دراوردم .عطرو رو خودم خالی کردم و رفتم پایین…تو فریزر دنبال گوشت چرخ کرده گشتم و یه بسته بیرون گذاشتم .تو اتاق کارش بود.مایع ماکارونی رو اماده کردم و گذاشتم تا خودشم دم بکشه …دوتا استکان چایی ریختم ٬بسته ی شکلاتو کنارش گذاشتم و رفتم سمت اتاق کارش …دیگه چه قدر میتونستم منتظر بمونم تا بیاد.چند ضربه به در زدم .   ارمان:بیا تو    دندونامو رو لبم فشار دادم که از عصبانیتم به خاطر این برخوردش کم شه یه کم …با لبخند گفتم :((خسته نباشی اقا …))   همونطور که سرش توی کاغذای جلوش بود گفت :((مرسی))   سینی چایی رو گذاشتم کنار برگه ها و روی میز .نگاهی بهشون انداخت اما بازم منو نگاه نکرد.   -نمیخوای چیزی بگی؟؟؟   ارمان:چی بگم؟؟   -چرا نگام نمیکنی؟؟   هیچی به اندازه ی بی محلی نمیشد …هرچیزی هم شده بود حق بی محلی نداشت .سرشو بالاخره اورد بالا .نگاهم با نگاهش تلاقی کرد….حالت خسته ی نگاهش عوض شد و جاشو داد به نگاه خریدارانه ای که دوسش داشتم …ولی تلخی لحنش اب سردی بود روی اتیش تازه جون گرفته ی دلخوشیم .   ارمان:سارا …ببین ….ما باید از هم جدا شیم …من بالاخره امروز و فردا طلاقت میدم !جدی میگم …برای چی انقدر به خودت میرسی؟   کوبیده شدم …نمیتونستم حرف دیگه ای بزنم …عقب عقب رفتم و بعد از بستن محکم در اتاقش پله هارو به سرعت طی کردم …هنوز روی تخت نیوفتاده بودم که بالش کاملا خیس شد از گریه هام .نمیدونم چه قدر گذشته بود که حرکت دست داغش روی پوست کمرم که به خاطر مدل لباس بازم پارچه ای روشو نگرفته بود رو حس کردم …با تعجب سرمو از روی بالش برداشتم و نگاهش کردم .چشماش شده بود کاسه ی خون واقعا!با همون صدای گرفته گفتم :((چی میخوای دیگه؟؟؟حرفاتو نزدی مگه؟؟مگه نگفتی میخوای…))هنوز جملمو تموم نکرده بودم که استخون طرقوم شد رد پای لبش…ماتم برده بود .   -چیکار داری میکنی؟   ارمان:نگفتم چه قدر خوشگل شدی …   -برو کنار ارمان…اصلا حرفات برام مهم نیست …   دستاشو گذاشت روی شونم و هولم داد  روی تخت ..ولی نه خیلی وحشیانه.   ارمان:چرا برم ؟مگه نمیخواستی امشب دوباره مثل قبل شیم …   -برو کنار عوضی…مگه نگفتی میخوای طلاقم بدی؟؟نمیخوام ببینمت دیگه …همین فردا باهات میام …همین فر..   ایندفعه با لبش روی لبم قدم برمیداشت …گریم شدت گرفته بود .سرمو به طرفین تکون دادم:((بهت گفتم نمیخوام باهات باشم …نمیخوام که فردا دوباره دستمو بگیری بگی شناسنامتو بردار میخوام طلاقت بدم …بلند شو از روم ..))   تقلا میکردم و دستمو محکم روی سینش فشار میدادم و کنترل اشکام دست خودم نبود …   دستاشو برد لای موهام و همچنان تقلا میکردم …اونقدر که به نفس نفس افتاده بودم به خاطر فضای تنگ ایجاد شده بینمون…   ارمان:سارا چی شده مگه؟؟؟چرا انقدر فراری ازم ؟؟   -میخوای اخرین کامو ازم بگیری و بعد طلاقم بدی اره ؟؟ارمان ازت بدم میاد..ازت متنفرم لعنتی که شوهرم بودی و با حرفای سرتاپا دروغت بدتر از صدتا ادم هوسباز و متجاوز تو خیابون ازم سوءاستفاده کردی…ازت بدم میاد که مثل یه اشغال از زندگیت بیرونم میکنی …ازت…   همه ی این حرفارو با هق هق گریه گفتم ….از ته دلم نبودو گفتم …حس همون لحظمو گفتم …دیگه چشماش سرخ و کاسه ی خون نبود .نیم اخمی کرد و با انگشتاش خیلی اروم و دقیق انگار که با یه شیء گرون قیمت یا یه فرش ابریشم دست بافت و ناب طرف باشه روی گونه و زیرچشمم کشید و اشکامو پاک کرد.از هق هق شدید سینم بالا و پایین میشد.اشکام بند اومده بودن اما همچنان هق میزدم .   بازم نگاهم کرد …از روم بلند شد و از اتاق رفت بیرون….   ***   ناخوداگاه از خواب پریدم .بعد از مدتها روی تخت تنهایی خوابیده بودم.هنوز کامل خورشید طلوع نکرده بود.دنبال ارمان گشتم و پیداش نکردم.تو اتاق کارشم نبود.با دیدن در نیمه باز خونه به فکرم زد که حتما باید تو حیاط باشه.اروم بیرون رفتم …صداش میومد که داشت با تلفن حرف میزد:((ببین قشنگ داره بدبختم میکنه ها…تا خرخره بدهکارشم..ماشین و ویلا شمال و همه رو فروختم…خونه رو گفتم بیان فردا خالی کنن…چی چیو ببین چیکار کردی خودت؟؟؟یه اشغالی زیرابمو زده معلومه خوب…ببین …فقط تنها چیزی که میخواستم این بود که زندگیم بهم نریزه و جلو زنم شرمنده نشم که شد…همینو میخواست ..عین بدبختیمو میخواست که شد این الان عین بدبختیه!!ارمی…ایناهرکسیو یه جوری میکشن پایین…بابارو اونطوری الانم که…من الان نمیتونم بشینم و به این فک کنم که کاش کدوم کارو نمیکردم…دیروز همه ی اون حرفایی رو که این مدت سعی کردم نشنوم ازشو شنیدم …ارمی این تا همه ی داراییمو بالا نکشه بیخیال نمیشه…خودش اوردم تو کار خودشم داره بیرونم میکنه الانم میگه تموم بدهی و چیزایی که دادیم بهتو بده خوب من همه چیزم از اوناست!میخوام طلاقش بدم که نه اون پاسوز من شه …نه من شرمندش باشم هرروز…نه این عاقلانه ترین تصمیمیه که گرفتم…شاید یه روزی دوباره…کسری داره سه دنگ شرکتو میفروشه بره ...بره المان بره ایتالیا نمیدونم ....نمیدونم میخواد بمونه یا نه ...باهاش حرف زدم بهش گفتم نفروشه گفتم من هنوزم تو رو بهترین رفیق خودم میدونم ....هیچی نگفت ...فقط گفت دیگه نمیتونه بمونه اینجا ...طرف با منم حرف زد ازم خواست منم دنگمو بفروشم ....چاره ای ندارم شاید فقط بتونم چند تا از سازا رو نگه دارم ...آرمی موندم ...))بقیه ی حرفاش دیگه مهم نبود و میترسیدم که بفهمه بیدار شدم .به سرعت برق خودمو دوباره رسوندم به اتاق.پس به خاطر این بود که میخواست…پایانی که ازش حرف میزد تو کارش رسیده بود و حالا داشتن همه چیزشو میگرفتن …ولی فکر میکرد پول برای من انقدر مقوله ی مهمیه ؟؟فدای سرش …میمونم باهاش تا اخرش…اصلا مهم نبود برام…فقط به خاطر همین میخواست منو از خودش برونه و زده کنه؟؟که طلاقم بده و نبینم شرمندگیشو؟؟تمام این مدت درگیر فروختن همه ی داراییش بود و هیچی نمیدونستم …اما نباید میذاشتم اینطوری فکر کنه و با این تصمیم هردوتامونو به  فنا بده …سریع تصمیم گرفتم …خیلی سریع تر از اون چیزی که به ذهنم میرسید…همه ی لباسامو جمع کردم و ریختم توی چمدون .کتاباو وسایل ضروری ترمم همینطور …چند تا عکس هم برداشتم .سریع لباسامو پوشیدم …زنگ زدم اژانس بفرستن برای ۲۰ دقیقه ی دیگه …ارمان هنوز  تو حیاط بود ولی این بار با تلفن حرف نمیزد و روی تاب نشسته بود.وایسادم روبه روش ..نگاهشو از پایین پا تا چشمام بالا اورد …ناباورانه نگاهم میکرد…   -همه ی داراییتو کشیدن بالا؟؟؟بدهکار شدی؟؟؟الان نه ویلا داری نه ماشین نه هیچ پولی تو حساب بانکیت ؟؟؟بعد هیچکدوم اینارو به من نگفتی و میخوای طلاقم بدی؟؟؟میدونی چیه ارمان…همه ی اینا فدای سرت...   با گفتن این متعجب تر شد…   -من با حزب باد نیومدم و دووم نیاوردم که بخوام حالا با این بادا برم …فقط یه چیزه که امضاس پای برگه ی مرخصی داءمیم از زندگیت …اونم اینه که خودت نخوای…نخوای پیشت بمونم و باهم جفت و جورش کنیم …من میتونم بفهمم اینکه یه مرد چه قدر احساس بدی داره اگه شرمنده باشه …اما اصلا مهم نیست …اگه خیلی اوضاع خراب شد منم چغندر که نیستم …میرم سرکار با هم جمع و جورش میکنیم زندگیمونو …   زانو زدم و جلوش نشستم :((اصلا میریم یه خونه کوچیکتر …خیلی کوچیکتر …شد میخریم نشد که اجاره میکنیم بازم فدای سرت …پی اون یکی کارتو میگیری…منم میرم سرکار…ارمان..به خدا اگه باهم باشیم میشه حتی اگه به صفر برسوننت…باشه؟؟میخوای که بمونم ؟؟؟))حرفی نمیزد …   -به خدا پول برای من مهم نیست …این خونه و اون ماشین و هیچی برای من مهم نیست …از دیروز تاحالا مرگو دیدم ولی صبح که فهمیدم قضیه از چی قراره دوباره جوون گرفتم …ارمان…جواب بده بهم…تو دست و پات نیستم؟؟؟میخوای بمونم ؟؟؟))اما بازم حرفی نمیزد …   -چیزی نمیخوای بگی؟رفتن یا موندنم برات هیچ فرقی نداره؟؟فقط از بین رفتن مال و داراییته که برات مهمه و اعصابتو خرد میکنه؟؟؟))   صدای بوق ماشینی که از بیرون میومد باعث شد دوباره مقابلش وایسم …   -خیله خوب …میرم …میرم پی رویاهام پی زندگیم …اصلا میرم هاروارد!   با عصبانیت نگام کرد…   -باشه ….خداحافظ اقا ارمان…فردا میام محضر …یا اصلا ..همین امروز بعد از ظهر…   باورم نمیشد که هیچی نگه…که فقط مات وایسه و نیگام کنه…در خونه رو باز کردم…نگاهی به خونه انداختم…راننده پیاده شد تا چمدونمو بذاره تو صندوق.با اروم ترین سرعت ممکن نشستم …شاید بیاد خوب…راننده چمدونو جا داد و اومد و نشست …دستشو گرفت به فرمونش…تموم شد سارا خانوم …نخواستت…   راننده استارتو هنوز نزده بود که در کنارم باز شد …:((کجا به سلامتی؟میمونی شما پیش خودم هیچ جایی هم نمیری از پیش من علی الخصوص هاروارد!اقا من کرایه ی شمارو میدم در صندوقو بزن چمدونو بردارم …))