با وسواس و دقت روزنامه رو روی شیشه ی قدی اتاق خوابمون میکشیدم …ایسان اومد تو اتاق و کش و قوسی به خودش داد…لهجه ای مسخره گرفت و گفت:(هوی داش بسه دیگه بیا پایین بریم نهار بزنیم ))با خنده روزنامه ی دستمو پرت کردم سمتش ..:((نهارم خبری هس مگه؟))

ایسان:والا خواهر شوهرت که اینطوری میگه…

-خداخیرش بده …پس چرا اینجا وایسادی پاشو بریم دیگه

ایسان:ولی خدایی خوب شدا…به نظرم از خونه قبلیتونم بهتره …اون خیلی ترسناک بود این هم جمع و جور تره هم نقلی تره …خوبه ها

-راجع به خونه قبلیه جلو منم اگه چیزی میگی جلوی ارمان نگی یه وقت

دستشو گرفتم و کشیدمش سمت هال خونه که وسایلمون نا مرتب اینطرف و اونطرفش چیده شده بود و هنوز وقت نکرده بودیم بچینیمشون.ارمیتا صدام زد و بعد از خسته نباشیدی ازم خواست که سر سفره بشینم .نگاهی انداختم به دور خونه :((آرمان کجاست؟))

ارمیتا:نمیدونم رفت تا جایی کار داشت گفت بر میگرده …ولی تخت خوابتونو نصب کرد.بیا بشین تو از صبح هیچی نخوردی دختر ارمانم میاد

-بذارین یه زنگ بهش بزنم …شما شروع کنین

شمارشو گرفتم و منتظر موندم

-الو سلام

ارمان:علیک سلام ستاره !

-کجا رفتی؟

ارمان:یه سری کارای فروش شرکتو انجام بدم

-نهار نخوردی که …کی برمیگردی؟

ارمان:شما بخورین من میام حالا

-کی برمیگردی؟

ارمان:دو سه ساعت دیگه

-برات نگه میدارم چیزی نخوری بیرونا

ارمان:باشه …امر دیگه؟

-زود بیا

ارمان:حتما…

-خدافظ…

ایسان:کجا بود؟

-جایی کار داشت …

ایسان:بیا ببین ارمیتا جون چه غذایی درست کرده ..بیا کارگر زحمتکش !

-ارمان بیاد میخورم …میرم اتاقا رو تمیز کنم .

تا جایی که میشد همه ی اتاقا و خونه رو به کمک ایسان و ارمیتا تمیز کردیم و اماده برای چیدن وسایل …خیلی از اثاثای قبلی خونمون نبود و فروختیمشون اما بازم حس خوبی نسبت به این تنوع داشتم…ارمان میگفت هنوز اونقدرم به خاک سیاه نشستم که بخوام ببرمت خونه ی یه ادم دیگه …یه جایی رو میگیرم فقط اگه کوچیک بود ببخش به بزرگی خودت و اینکه موندی به پام…و اینکه این خونه حتی از نصف خونه ی قبلیمون هم کوچیک تر بود هم مهم نبود…مهم این بود که وقتی میومد خونه دیگه نمیذاشتم کلافه باشه و حرص بخوره بابت گرفتاریاش…تو اوج اینکه میخواستم صرفه جویی کنم و دم هرچی خرج اضافیه ببرم گفت که باید الا و بلا برم کلاس رانندگی…ولی بهش نگفتم که دیگه کلاس نقاشی نمیرم .ساعت ۶ عصر شد و ارمان هنوز برنگشته بود .ارمیتا ازم عذر خواهی کرد که عرشیا خونه ی عمش داره بهونه میگیره و باید بره پیشش…ایسانم از خستگی پلکش داشت میوفتاد .ازش خواهش کردم دست از سر خونه برداره و بقیه ی کاراشو خودمون انجام میدیم .دم در محکم بغلش کردم …:((ایسان ببخشید توروخدا خیلی تو زحمت افتادی…شرمندتم که …))

ایسان:بس کن این حرفارو …دیگه تو یه اثاث کشی کمک نکنم که به درد لا جرز دیوار میخورم !

-ایشالا عروسیت دخترم …

ایسان:خدا از زبونت بشنوه…جای پری خالی بیاد دکور بده واسه خونت…

-خوش میگذره پیش مامانش …شماره ای چیزی داد از خودش به منم بده

ایسان:حتماا…فعلا

-خدافظ …دستت درد نکنه بابت این چند روز ایسان …از داداشتم تشکر کن

داداش ایسان تو بردن اثاثا خیلی کمکمون کرده بود …کلی هم با ارمان رفیق شدن .از صبح واقعا لب به چیزی نزده بودم ولی خوب ارمانم چیزی نخورده بود .هنوز حتی فرش هم ننداخته بودیم رو زمین.بالاخره سر و کله ی ارمان که از خستگی به سختی رو پاش بند بود پیدا شد .با خوشرویی ازش استقبال کردم و غذارو گذاشتم که گرم شه ...تو این وضعیت من باید خیلی هواشو نگه میداشتم .روی یکی از مبلا ولو شد و پیشونیشو اروم با دستش مالید ...وسایل غذارو گذاشتم تو یه سینی و بردم توهال و سفره ی کوچیکی رو پهن کردم جلوش .

ارمان:دست شما درد نکنه

از صداش خستگی میبارید...لبخندی زدم .دلم میخواست فقط این فشارای زیادی که روشه هرچه زودتر تموم شه ...تا اومد بشینه سر سفره گوشیش زنگ خورد دستشو گرفتم :((ولش کن هرکی باشه کارش مهم باشه بعدا زنگ میزنه ...))

ارمان:توام نخوردی نه ؟

-ببخشید نتونستم خودم درست کنم خواهرت افتاد تو زحمت ...

ارمان:نه بابا اینجا مگه میشه چیزی درست کرد؟

نهارو تو سکوت و بدون هیچ حرفی با هم خوردیم .سفره ی کوچیمونو جمع کردم .یکی از پتوهارو برداشت و پهن کرد روی زمین و یه بالش هم گذاشت روش و دراز کشید ...خیلی متفکرانه داشت به سقف نگاه میکرد .رفتم پیشش نشستم .:((چیزی شده؟))

ارمان:کسری میخواد بره

-کجا؟

ارمان:المان...دلم میخواست حداقل شرکت دست اون بمونه ...اصلا شرکت که هیچی دلم میخواست بمونه فقط ...کاش میشد این بازی رو هم جمعش کرد.

-سخت نگیر ارمان تواین وضعیت خوب نیست هی به همه چی فکر کنی ...اونم از این فکرا…داره راه خودشو میره …شاید واقعا نمیتونه اون اتفاقی که افتاد رو فاکتور بگیره و فکر میکنه همه چی زیر سر توه …

ارمان:اون دوست نداشت اخه …مطمءنم …فقط یه آن حس کرد باید از یکی خوشش بیاد …اگه میومد باهم حرف بزنیم نتیجه ی بهتری میگرفتیم …دلم برای شرکتمون میسوزه .واسش کم جون نکندیم …

-سندو زدی به نامش ؟

ارمان:نه هنوز…انگار منتظر یه معجزم …

دستمو کشیدم روی گونه ی زبر شده از ته ریشش …:((درست میشه …))

ارمان:الانشم درست شدست …درست شدست که نرفتی و زندم…

لبخند محوی زدم…درست شده بود…اگه اشفته نبود یعنی همه چیز درست بود …دنیا مگه حصار بین دوتا چشم و ابروهای تو نیست ؟که اگه اخم کنی بهم بریزه و اگه نگام کنی بهم بریزم ؟حرفامو تو دلم میگفتم …گونه هام سرخ میشد .دستشو دور کمرم حلقه کردو دراز کشیدم تو بغلش …دلم دقیقا واسه این ارمان تنگ شده بود …((شاعر چی میگه؟؟؟؟دلم دقیقا واسه تو تنگ شده ..دلم عمیقا واسه تو تنگ شده :دی! ))

ارمان:شاید مثلا بعد از همه ی اینا که سرمایه ی باقی موندمو جمع کردم برم دوباره پیش امیر اینا …

-اوهوم خوبه …ولی شاید بشه یه کاری کرد که نیازی به فروختن شرکت نباشه …

ارمان:کاری نمیشه کرد …شرکتو که بدم دیگه خلاص میشم …کلا از گردنم میاد پایین این کار لعنتی…بعد از راست و ریس کردن کارا باید دنبال یه ماشینی چیزیم برم …نمیشه اینجوری…

-بیخیال خیلیم واجب نیست ..

ارمان:یعنی میشه من شمارو بفرستم کلاس بعد بذارم تاکسی و اتوبوس و پیاده و اینا ؟؟تا من به این دنده ها و این فرمونا و اووف…دورانی داشتیما…

-عادت میکنی …به این میگن یه زندگی عادی و متوسط رو به بالا با درجه ی شادی مثبت حد انتظار

ارمان:تو که خودت معجزه ای اخه …

***

با کلی پرس و جو مطمءن شدم که ارمان امروز شرکت نمیره و برعکسش کسری میخواد بره شرکت و اونم کارای فروش دنگ خودشو بکنه …باید باهاش حرف میزدم …مدتها بود که به این اتفاق فکر میکردم …باید باهاش حرف میزدم !ازش میخواستم …که ..

در شرکتو زدن و رفتم داخل .منشی شرکت خیلی با دقت سرش توی برگه ای بود و متوجه حضورم نشد

-ببخشید …

خیلی متین و بدون هول شدن گفت :((جانم ؟))

-من با اقای …

کسری انگار که منتظر لب باز کردن من باشه از اتاقی بیرون اومد و گفت :((اقای پناهی نیست….))

هول شدم …توقع اینطوری اومدنشو نداشتم .و اینطور برخوردی رو !

-شرمنده …اگه میشد میخواستم با شما حرف بزنم !

با اخم نگاهم کرد …اینم واسه ما ادم شده !

-گفتم اگه میشه !انقدر اخم و تخم نداره که !خدافظ اقا

از مزایای زن ارمان بودن این بود که یادمیگرفتی چطوری یه کم از غرور و عزت نفست محافظت کنی…

کسری:شما بفرمایید تو این اتاق …خانم مدنی بگین برای ما دوتا قهوه بیارن

وارد اتاق شدم …خیلی شرکت خواستنی بود …دل منم دیگه نمیومد بفروشنش

کسری:خوب …

-خوب چی؟

کسری:گفتین کارم دارین !

-بله…

کسری:من یه مقدار عجله دارم

-خوب یه وقت دیگه میام

کسری:نه در اون حد وقت دارم

-ببین کسری من فقط میخوام ۴ کلمه حرف بزنم اینهمه کلاس اومدن نداره !

توقع نداشت به اسم صداش کنم …

کسری:خوب بگو

-میخوای بری المان ؟

کسری:اره یه دوهفته دیگه اینطورا …

-خوب برای چی؟

هنوز همون پسر مودبه ی قبلی بود …نمیگفت به تو چه ربطی داره …

کسری:دنبال زندگیم .شاید اونجا واسم بهتر باشه …موفق تر باشم

-منم امیدوارم که موفق باشی فقط اومدم که …هم بابت یه عذرخواهی اونروز تو شمال و هم یه سری حرفا که به نظرم حق داری بشنوی

کسری:نیازی به عذر خواهی نیست تو از همسرت دفاع کردی

-میشد با لحن بهتری هم عذرخواهی کرد …عصبانی شدم !مهم نیست حالا …کسری میخواستم راجع به اول این قضیه بگم …من نمیدونم برداشت تو یا اطلاع تو از ازدواج ناگهانی من و ارمان چیه و چی بوده …

کسری:واسه چی میخوای اینارو توضیح بدی؟

-واسه اینکه دلم برای رفاقت تو و ارمان میسوزه …

کسری:دیگه رفاقتی در کار نیست …

-دلم برای تو میسوزه …برای ارمان میسوزه …من مقصر بودم تو این …

کسری:خوب بگو!

نمیخواستم قضیه ی ناهیدو بگم …بهش گفتم من ارمانو دوس داشتم …گفتم اون با من خوب نبود ولی من به طبع دوستش داشتم و دست خودم نبود …بهش گفتم وقتی ارمان ازم خواستگاری کرد انگار دنیاروبهم دادن …بهش گفتم من همیشه موفقیت درسیمو بهش مدیونم ولی هیچوقت احساسم فراتر از یه استاد نرفت …گفتم که ارمان چه قدر رفیق دوسته و نبود رفیق قدیمی و صمیمیش خصوصا تو این دوره ی پر مشکل چه قدر عذابش میده …با دقت و موبه مو به حرفام گوش داد.

کسری:خودش خواست از کار بکشه بیرون؟

-یعنی تو خبر نداری؟

کسری:نه زیاد

-نه …مثل اینکه زیر ابشو زدن ..

کسری:همون فرشاد اشغال و اون ارام دیگه؟

-تو که خبر نداشتی…

کسری :میکشنشون…ادمای خبر چینومیکشن ..بعد از اینکه به کارشون نیان میکشنشون…اوضاعش الان چطوره ؟

-خوب نیست …

کسری:خونه رو فروخت ؟

-اره

کسری:الان کجایین؟

-یه خونه ی کوچیک گرفتیم تو تهرانپارس…

کسری:خدا لعنتشون کنه …یه مشت اشغال هرزه دور هم جمعن تو این کار …

سرایدار شرکت دوتا قهوه و بیسکوییت رو اورد .بعد از رفتنش و بعد از وقتی که انگشتامو دور کمر فنجون قهوه حلقه کرده بودم گفت :((سارا …))

-بله ؟

کسری:الان خوشبختی؟

نمیشد حس صداشو فهمید …سرمو پایین گرفتم و نگاهم رو به فنجون قهوم بود …:((خیلی زیاد …خیلی خیلی …))

کسری:ارمانم خوشبخته ؟

-نمیدونم …ولی فکر کنم باید باشه !

اینو با خنده گفتم …سری تکون داد .

کسری:دلم میخواست باهام حرف بزنه ولی فقط سکوت میکرد …

-خودشو مقصر میدونه …ولی بین دوراهی بود …کسی نمیتونه جای تورو براش پر کنه ..

کسری:میخواستم برم المان برای اینکه ببینم میتونیم این ساز جدیدو بهشون معرفی کنیم و استقبال میکنن یا نه …نمیخواستم برم اونجا که بمونم …

حرفی نزدم

کسری:احساس میکنم باید باهاش حرف بزنم …

-لطف میکنی …من دیگه بهتره برم

کسری:اما توقعی نباشه بشم مثل قبل باز …

-خیلی چیزا مثل قبل نیست .همه ی ما عوض شدیم …خداحافظ

از شرکت رفتم بیرون و بعدم تو راه یه سری چیز میز خریدم برای شب که دایی اینا قرار بود بیان خونمون .

ارمان تا ساعت ۹ درگیر بود و ۱ ساعت بعد دایی و زندایی سر رسید …میدونستم از فرشاد دلش خونه و به سختی به روش نمیاره

دایی انگار که متوجه وضع مالی قاراشمیش ارمان شده بود …بعد از شام توی اشپزخونه به بهونه ی اب خوردن خودش اومد و سر صحبتو باهام از چیزی باز کرد که اصلا حواسم بهش نبود …

دایی:سارا جان دایی …فکر کنم دیگه الان دقیقا وقتشه که امانتی پدرتو بهت بسپارم

-امانتی؟

دایی:یادت رفته زمین شمال و حساب بانکی که برات گذاشته بودن …یادت رفته بهت گفته بودم بعد از ۱۸ سالگی به خودت تعلق میگیره و گفتی پیش خود شما باشه و یه وقت مناسب اگه لازم داشتم برم گردونین ؟؟؟

مات نگاهم به دایی مونده بود و شیر کتری رو باز گذاشته بودم ..از ریختن اب جوش روی پام متوجهش شدم و شیر کتری رو بستم .

-یعنی اینکه …

دایی:دقیقا الان بهترین موقعست که از ارثیه ی پدرت استفاده کنی …

نگاهی بهش انداختم و حرفی برای گفتن نداشتم …مثل یه معجزه بود که تو بهترین وقت اتفاق افتاده ….توی دلم خدارو شکر میکردم …

شب بعد از رفتن دایی اینا جریانو اروم اروم به ارمان گفتم …

ارمان:توقع داری برای شرکتم و بدهی هام از ارثیه ی تو استفاده کنم ؟؟؟ارثیه ی پدریت؟؟؟عمرا …حرفشم نزن

-ارمان …اصلا اون ارثیه تا الان فقط و فقط صرفا واسه همچین موقعیتی دست نخورده باقی مونده …اصلا واسم مهم نیست ..

ارمان:مگه میشه مهم نباشه ؟

-اره میشه …زمینو میفروشیم و با یه قسمتیش بدهی هاتو میدی با بقیش و پولی که توی اون حساب هست هم دنگ شرکتتو نگه میداریم !

ارمان:حرفشم نزن …امکان نداره از ته دلت بخوای

-به خدا خودمم به محض اینکه داییم گفت فقط به این فکر کردم

ارمان:سارا بیخیال

-نمیتونم…میخوام کمکت کنم …تو حتی این حقم ازم میگیری!خودخواه نباش …منم تو این زندگی سهم دارم …

دستاشو کرد لا به لای موهاش …:((نمیدونم شایدم به قول تو یه معجزه داره اتفاق میوفته …مثل قبل هیچی نمیشه ولی خوب بهتر میشه …))

-اوهوم …

ارمان:امروز کسری زنگم زد …

-جدی ؟چی میگفت ؟

ارمان:گفت نمیخواد بره المان بمونه …شرکتم نگهش میداره ..گفت میخواد بره المان ببینه میتونه اون سازو صادر کنه یا نه …خیلی هم معمولی و نسبتا صمیمی بود .حتی گفت بلیط بگیرم باهم بریم …منم گفتم نه داداش فعلا اینجا گرفتاری زیاد دارم …

-اینکه خیلی خوبه که!

ارمان:فکر کنم داره برمیگرده …

-چه خوب …

نفسی از سر اسودگی کشید و راحت چشماشو بست …

***

دیگه زندگیمون افتاده بود رو غلتک …رو یه روال منظم و با دردسر های معقولانه تر و نه اونقدر عصبی کننده …حواسم به تاریخ و زمان و مکان نبود و فقط شدیدا پیگیر دانشگاه بودم و تا جایی که میتونستم سعی میکردم تا قبل از رسیدن ارمان به خونه کارامو تموم کنم .میگفت که تو شرکتم رابطش با کسری بهتر شده و دیگه مثل موش و گربه نیستن…برگشتن این رفاقت به نظرم از هر چیزی برای ارمان لازم تر و زندگی بخش تر بود …

فکرم درگیر مراسم خاکسپاری مجدد فرشاد بود …که دایی با چه حالی زنگ زد بهم و گفت که جنازه ی پسرشو بالاخره اوردن و خبری از سوختگی نیست …خبری از هیچی نیست …به نظر میرسه که یه مرگ کاملا معمولی بر اثر خفگیه …هرچه قدر از ارمان خواستم بهم بگه چطوری کشتنش حرفی نزد و گفت بالاخره کاری بود که انجام میدادن …از مرگ فرشاد واقعا ناراحت نبودم ….ناراحتی هامو براش قبلا کرده بودم …ارمان میگفت فقط هیچ اثری از ارام نیست …نه خودش هست و نه جنازش…ته دلم دعا میکردم چه زنده چه مرده دیگه دست از سر زندگی ما برداره …روی مبل نشسته بودم و پاهامو روی هم انداخته بودم و حین سوهان کشیدن ناخنام به همه ی اینا فکر میکردم …صدای تلفن رشته ی افکارمو پاره کرد .ارمان بود .

-الو سلام کجایی شما؟

ارمان:به علیک سلام …دم درم دیگه

-دم در برای چی؟

ارمان:لباس بپوش بیا بهت بگم …

بدون اینکه منتظر جوابی بمونه قطع کرد .با کنجکاوی از پنجره به بیرون نگاه کردم .خبری نبود که !فقط یه ماشین رو به روی در خونه پارک شده بود .با کنجکاوی لباسمو سریع پوشیدم و رفتم پایین .نگاهی به اطراف انداختم .خبری نبود که …تا خواستم شمارشو بگیرم صدای بوق ماشینی که رو به روی خونه پارک شده بود و چراغاش کاملا خاموش بود و نمیشد توشو دید درومد …با ترس نگاهی انداختم…اروم اروم سمتش قدم برداشتم .یه دویست و شش نقره ای بود .نوی نو…اینبار شیشه ی کمک رانندش پایین کشیده شد و چهره ی ارمان با یه نیش باز…با دهن باز نگاهش کردم …

ارمان:تولدت مبارک …بیا بشین بریم ببینم چند مرده حلاجی بعد این کلاسا …فقط توروخدا سرمونو به باد ندیا …

هنوز مات و مبهوت نگاهش میکردم …کادوی تولد ۱۹ سالگیم و یکی از بهترین تولدای عمرم …

((میشه لبخند خدارو از طبقه های پایین ترم دید …

 

و پایان …