یه ساعتی گذشته بودکه کسری و هیراد ازاتاق

 

کنفرانس،بیرون اومدن اخمای کسری توهم

 

بودوهیرادداشت ازچیزی براش حرف میزدکنجکاوشدم

 

بدونم چیه اما بیخیال شدم هیرادروبروی میزم

 

ایستادوکسری کمی اونورتر

مهموناشونم رفتن

هیراد بالحن سردی گفت:خب خانم اعتمادی باکسری هم

 

صبحت کردم میتونین برین سرکارخودتون

 

بچه پرروبخاطرهمین کسری اخماش توهم بودالهی پسرم😂

 

باصدای هیرادبه خودم اومدم داشت میرفت سمت

 

اتاقش:تا چنددقیقه دیگه پشت این صندلی باشین

 

ازحقوقتون کسرمیشه خانوم

 

اینوگفت ورفت عوضی

 

نگاهم افتادبه کسری که به به گوشه خیره بودوعمیقا

 

توفکربودکرمم گرفت اذیتش کنم رفتم جلوشو پخخخ

 

کردم بیچاره یه مترپریدوچشاش زدبیرون کم کم ازحالت

 

بهت دراومدو با عصبانیت خیره شدبهم منم که داشتم

 

میخندیدم خندمو قورت دادم

 

_واقعاکه برات متاسفم وانیا توهیچوقت بزرگ نمیشی

 

هیچوقتم نمیفهمی هرکاری یه جایی داره همون بهترکه

 

منشی من نباشی بروسرکارت

 

با تعجبو دلخوری ازجمله اخرش بهش نگاه کردم ولی اون

 

با اخم اشاره کردبرم با لبولچه اویزون کیفمو

 

برداشتمورفتم سمت اون میزلعنتی کسری هم نفس عمیقی

 

کشیدو رفت توی اتاقش اون روز متوجه شدم کسری

 

ازچیزی رنج میبره که نمیتونه اونو به کسی بگه منم

 

ترجیح دادم دیگه فضولی نکنم و خانم باشم هیرادهم که

 

تمام مدت مراجعه کننده داشت وکلی سرش شلوغ بوداون

 

دخترخاله ی حال بهم زنشم دیگه نیومد حتما

 

هیرادپروندتش😂

 

ساعت کاری که تموم شدکسری بدون نگاه کردن به من

 

ازشرکت زدبیرون سریع کیفموبرداشتمو دنبالش رفتم البته

 

جوری که ضایع نباشه هیرادهم چنددقیقه بعدازاتاق

 

اومدبیرون

 

سه تاییمون توی اسانسوربودیم من کنارکسری

 

روهیرادروبروی مادوتا

هیرادبه کسری نگاهی کردودستشو روی شونش گذاشت

 

اروم گفت:غمت نباشه حل میشه ومطمئن باش ادم عاقلیه نه نمیگه

 

با گیجی بهشون نگاکردم منظورش ازاین حرفاچی بودکی

 

نه نمیگه غم چی مگه کسری ناراحته اگه ناراحته ازچی

 

ولی چون قول داده بودم فضولی نکنم چیزی نپرسیدم

 

 

کسری لبخندمحوی زد:ادم یه داداش عین توداشته باشه خیالش راحته

 

توی،دلم ازبرادربودنشونو تنهانبودن کسری ذوق کردم

 

نمیدونم چرااین روزا یه چیزایی داره تغییرمیکنه که برام گنگه 

 

وقتی ازاسانسوربیرون اومدیم هیرادخداحافظی

 

کردوسوارماشین شاسی بلندسفیدش شدمنو کسری هم

 

سوارماشین شدیمو راه افتادیم توی راه هیچ اهنگی

 

نذاشتو عمیقا توی فکربودیه کلمه هم حرف نزدیم

 

 

وقتی رسیدیم با دلخوری ازاینکه حتی یادش رفت ازم

 

عذرخواهی کنه بابت اون حرفش ورفتارتند امروزش بی

 

توجه رفتم سمت واحدخودمو دروبستم اونم انگارتواین

 

دنیا نبودکه متوجه نشدورفت توی واحدش

 

میلی به ناهارنداشتم اما نون پنیرخوردم که ضعف نکنم

 

روی مبل درازکشیدمو خیره شدم به سقف حوصله هیچی

 

نداشتم نمیدونم چرا وقتی کسری بهم محبت نمیکنه یا

 

تندبرخوردمیکنه اینجوری میشم نکنه عاشقش شدم ولی

 

این مسخرس چون من حس میکنم دارم به هیرادعلاقه

 

مندمیشم اصلا منوچه به عاشقی یه دختر بی کس و کار

 

که یه عمرتنهابوده چی میفهمه عشق چیه محبت چیه

 

البته کسری هیچوقت تنهام نذاشت و سعی کردجای

 

خالیه خیلی چیزاروبرام پرکنه ولی خب هیچی یه خانواده خوب نمیشه 

به همین چیزافکرمیکردم که خوابم بردبا صدای زنگ

 

موبایلم بیدارشدم با اعصاب خوردی قطعش کردم

 

معلوم نیست کدوم خری زنگ زده دوباره زنگ خورد

 

نگاهی به شماره کردم شیدای احمقه

_الو

_الووووو سلام وانیل جونم کجایی تو مثلا پس فردا

 

عروسیمه ها حاضری برای عروسی؟؟؟

 

 

با تعجب گفتم:عروسیته؟پس فردا؟پس کارتش کو؟

 

 

_وااای توچقدراحمقی اومدم خونه نبودی کارتوازدر

 

انداختم داخل هم مال تورو هم مال کسری حتما باید

 

بیای نبینم بدقول شی وانیل

 

با اعصاب خوردی ازجیغ جیغاش گوشیو قطع کردمو

 

نشستم موهامو جمعوجورکردمو رفتم دستشویی وقتی

 

اومدم بیرون یه عصرونه مختصرکه همون چای و

 

بیسکویته خوردم داشتم کارتون میدیدم که بازگوشیم

 

زنگ خورد به خیال اینکه شیداست جواب ندادم که

 

دیدم دارن زنگ خونه رومیزنن نگاهی به شماره کردم

 

کسری بودپس خودشه بزارانقدر پشت دربمونه

 

تازیرپاش علف سبزبشه امروزحالموگرفت نامردم

 

حالشونگیرم بعدکلی زنگ زدن خسته شدورفت منم رفتم

 

توی اتاق خوابمو دروقفل کردم میدونستم رفته

 

کلیدخودشوبیاره صدای چرخیدن کلیدتوی درکه

 

اومدسریع روی تخت نشستمو گوشیمو سایلنت کردم 

 

 

_وانیا،وانیا کجایی چرا دروبازنکردی خوابیدی؟

 

 

_د نصفه جون شدم جواب بده

 

حقته پسره بی ادب😂

 

بعد چنددقیقه صداش نزدیک شدانگارپشت

دربود:وانیا

 

اگه بیداری بیا بیرون کارت دارم دوستت زنگ زد دعوتمون

 

کردبرا عروسیش قول گرفت حتما بریم منم گفتم برای

 

روحیه جفتمون لازمه یه مدت همش کارکردی خسته شدی

دروواکن وانیا

 

اروم دروبازکردوسرمو بردم بیرون با اخم گفتم:چته خونه

 

رو گذاشتی روسرت وقتی دروبازنمیکنم یعنی نمیخوام

ببینمت

 

بااخمای توهم گفت:مگه دست خودته منونبینی

 

_اره تو چته اصلااین بچه بازیاچیه؟

 

_من بچه بازی میکنم اره من بچم من یه خنگم یه

 

دختردیوونه فضوله حال بهم زنم من یه منشیه

 

ب،دردنخورم حالا ازاینجا برو

 

کسری کم کم اخماس رفتو پشیمونی توچشماش پیداشدبا

 

دلجویی دروبازکردوروبروم ایستادفاصلمون به یه مترم

 

نمیرسید:ببین وانیا من امروز عصبی بودم ازت معذرت

 

میخوام ولی قبول کن توهم خیلی بدرفتارمیکنی اخه اگه

 

یکی میدید تو اونکارو کردی چه فکری دربارت

 

میکردبعدشم باخودش فکرمیکرد منوتو چه نسبتی باهم

 

داریم اون شرکت پره ازادمای فضول من دلم نمیخواد

 

برای توشایعه درست بشه یاتهمتی بهت بزنن

 

 

_برای من یاتو

 

 

_خب معلومه تو

 

 

_مگه اصلامن مهمم برات

 

با نگاه خاصی زل زدتوچشمام:توازهرکسی تواین دنیا برای

من مهم تری وانیا

 

نمیدونم چرا خجالت کشیدم یه جورایی هم انگارجو

 

سنگین بودبرای اینکه بهش ثابت کنم این مسئله برام

 

عادیه سریع پریدم بغلشو گفتم:واااای توبهترینی کسری

 

توهم خیلی برام مهمی ازهمون بچگیامون

 

کسری چندلحظه ای توشوک حرکت من بودبعدچندثانیه

 

اونم بغلم کردواروم گفت:الحق که بچه ای

 

 

با حرص ازبغلش اومدم بیرون:بازکه گفتی بچه

 

کسری باخنده گفت:خب راست میگم دیگه حالا اشتی؟

 

با لبخندگفتم:اشتی

 

عصر اون روزبا کسری رفتیم و خریدو کلی لباس قشنگ

 

برای جفتمون خریدیم خیلی دلم میخواست توی عروسی

 

شیدا جفتمون خاص باشیم شب خسته برگشتیم خونه

 

توی اسانسوربودیم که تلفن کسری زنگ خورد:الو

 

_بله سلام،شما؟اهان شمایین حالتون خوبه نه این چه

 

حرفیه خواهش میکنم اتفاقی افتاده؟اهان بله بله که اینطور

 

همینجوری که حرف میزدنگاش میچرخیدروصورت من

 

منم که داشتم میترکیدم ازکنجکاوی بدونم کیه 

 

 

_خواهش،میکنم بله فردا دربارش صحبت میکنیم خدانگهدارخانم سرمد

تلفنو قطع کردسریع گفتم:خانم سرمدکیه چیکارداشت

 

کسری خندیدودماغموکشید:بازکه فضولی کردی خانم بزرگ

 

با حرص گفتم:کسری بگودیگه 

_هیچی یکی ازکارمندای شرکته میگفت خواهرش یه

 

باراومده شرکت و ازهیرادخوشش اومده حالاهم بهم گفت

 

یه جوری این دوتارو بهم برسونیم چون خواهرش دیوونه

 

ستو خودکشی میکنه باچشمای ازحدقه زده بیرون نگاش کردم😳

_چی؟؟خودکشی میکنه بخاطراون پسره بی،ادب خشک حال بهم زن؟

 

کسری بلندخندیداز اسانسوربیرون اومدیم روبروی

 

درخونش ایستاد:وانیا میدونی اگه هیرادبشنوه همین فردا

اخراجت میکنه

 

_غلط کرده

 

 

_مطمئنی؟

 

_اره که مطمئنم

 

کسری با چشمو ابرویه چیزایی میگفت که متوجه نمیشدم

 

با حرص گفتم:چرا قیافتو چپرچول میکنی درست حرف

 

بزن خب

 

_وانیا هیرادپشت سرته

 

با خنده گفتم:شوخیه بی مزه ای بود

 

ویه صدای،دیگه گفت:اگه بی مزه بودچرا خندیدی

 

(دوستان نظرات خیلی خیلی کمه لطفا نظربدین اگه میخونین وگرنه واقعانمیتونم ادامه بدم)