عشق به توان 6 - 16
لعنتي حالا دلم طاقت نمياره دوهفته نمينمش وقتي گفت از دستم راحت ميشي گفتم من حاضرم با تو جهنمم بيام ولي نشنيد اي كاش ميشنيد نيم ساعت كه گذشتو مطمئن شدم خوابيده بلند شدمو رفتم بالا سرش نگامو دوختم به چشماي بستش مطمئن بودم نگام اونقدر ذوب كننده اسو گرما داره كه از خواب بيدارش كنه به خاطر همين نگامو ازشون گرفتم نگام روي سرشونه هاي لختش سر خورد رفتم كنارش با فاصله دراز كشيدمو زل زدم به صورتش زل زدم براي اين دوهفته كه ميدونستم مثل مرغ پر پر ميزنم نگا كن تورو خدا اومدم حرف هاي اتردينو درست كنم خودم دچارش شدم مثل مرغ پر پر ميزنم ديگه چه صيغه ايه يكم فاصله امو باهاش كمتر كردم سرمو توموهاش كه روي بالشت پخش شده بود فرو كردمو نفس كشيدم چه بويي بايد ببينم مارك شامپوش چيه وقتي پسراي دانشگاه بهش زل ميزدن نفسم تو سينه ميموندو ميخواستم بگم نفس من صاحاب داره صاحابش منم يه با ديگه نگاش كنين فكتونو خورد ميكنم لعنتي چطور دلتنگش نشم وقتي اسمش همه جا هست يادش تو دلو قلبم هست وجودش به نفسم بسته اس بدجور وسوسه شده بودم بقلش كنم يعني بيدار ميشه؟ نميدونم دستمو اروم كشيدم روي گونه اش به زور خودمو كنترل كردم كه بقلش نكنو تو خودم حلش نكنم اين دختر با كل دختراي اطرافم فرق داشت منو جذب ميكرد همه چيش برام جذابيت داشت غمش اخمش تخمش خوشحاليش شيطنتش مهربونيش تعجبش سردرگميش حاضر جوابيش سرتق بودنو از همه مهم تر غرورش هيچ وقت دوست نداشتم زنم اروم باشه دوست داشتم يه دختر شيطون باشه كه بتونه مامانمو به زندگي برگردونه يعني نفس ميتونست؟ اين دوهفته فرصت خوبي بودش تا با خودم خلوت كنمو ببينم حسم عشقه يا هوس سرمو تكون ادم نه ممكن نيست هوس باشه از جام بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه تا با خوردن يه ليوان اب التهاب درونيم رو كم كنم يه ليوان خوردم بازم داشتم ميسوختم اره داشتم تو اتيش عشق نفس ميسوختم گر ميگرفتم ذوب ميشدم اب ميشدم ليوان دوم سوم چهارم بدتر بيشتر گرمم ميشد سرمو كردم زير اب بهتر شد كم كم داشتم به حالت عادي برميگشتم دستي سرشونه ام قرار گرفت برگشتم ميلاد بودميلاد-داغ كردي؟من-بدجور تو چي داغ كرديميلاد-منم مثل تو با اين تفاوت كه همراه اين سوختن ترديدم از طرفي اتيشم ميزنه سوختن اولي رو دوست دارم ولي دومي عذابم ميدهيه لبخن به ميلاد زدممن -اعتماد كن ميلاد اعتماد باهاش حرف بزن هم تو لياقتش رو داري م اونهيچي نگفت منم تنهاش گذاشتمو برگشتم پيش نفسم مثل فرشته ها خوابيده بود يه اخمي هم رو پيشونيش بود با خنده با دستم كشيدم بين ابروهاشو اخمشو اروم باز كردم دستمو كشيدم رو لباشو به طرف بالا هدايتش كردم اينطوري بهتر بودد نفس من هميشه بايد بخنده اومدم دستمو از رو لباش بردارم ولي نميشد چه اشكالي داشت نفس كه خواب بود يه بوسه ايرادي نداشت روش خم شدم لباش يكم از هم باز شده بود فاصله لبمو با لباش كم كردمو نگامو دوختم به چشماي بستش كه يهو..خودمو كشيدم عقب نه من دارم عشقمو با هوس قاطي ميكنم نبايد عشقمو الوده هوس كنم اونموقع با اون برادر عوضيم فرقي ندارم هه برادر معلوم نيست كدوم گوريه مسير لبمو تغيير دادمو با لذت چونه اشو بوسيدم اين بوسه لذتش بيشتر بود خيلي بيشتر هندزفريم رو بداشتمو بر خلاف اين يه هفته نرفتم بيرونو زل زدم به صورتشو اهنگو گوش كردم يعني بعد دوسال از پيشم ميرفت ؟درگير روياي تواممنو دوباره خواب كندنيا اگه تنهام گذاشت تو منو انتخاب كندلت از ارزوي منانگار بيخبر نبودحتي تو تصميماي من چشمات بي اثر نبودخواستم بهت چيزي نگمتا با چشمام خواهش كنمدرارو بستم روت تا احساس ارامش كنمباور نميكنم ولي انگار غرورمن شكستاگه دلت ميخواد بري اصرار من بيفايده استهر كاري ميكنه دلم تا بغضمو پنهون كنهچي ميتونه فكر تورو از سرمن بيرون كنهيا داغ رو دلم بزار يا كه از عشقت كم نكنتمام تو سهم منه يكم قانعم نكنخواستم بهت چيزي نگمتا با چشمام خواهش كنمدرارو بستم روت تا احساس ارامش كنمباور نميكنم ولي انگار غرورمن شكستاگه دلت ميخواد بري اصرار من بيفايده است(اهنگ شادمهر عقيلي به اسم انتخاب حتما گوش كنيد عاليه)نفس تو حق نداري بري اونم بعد از اينكه غرور من بعد از27 سال شكسته حالا نه پيش بقيه ولي پيش خودم چرا شكسته براي عشق تو چيني شكستني غرورمو شكوندم بلند شدمو رفتم رو كاناپه خوابيدم دوهفته وقت داشتم ببينم واقعا نفسو دوست دارم يا ... ترجيح دادم به بعد اون يا فكر نكنم صبح با صدا كردناي نفسم بلند شدم صورت خندونش روبه روم بودو ميگفت بيداربشمنفس-پاشو تنبل خان پاشو بايد ساكتو جمع كني امكان داره مامانينا زودترم بيانيكم دلخور شدم يعني از رفتن من انقدر خوشحال بودمن-انقدر خوشحالي كه دارم ميرمنگاشو كه هميشه بسته بودو نميتونستي از توش چيزي بخوني رو برام باز كرد با نگاه پر رمزو رازش حالا خوندني شده بود نگاهش انگار ميگفت نه از خدامه بموني دستاشو كرد تو موهامو موهامو بهم ريختمن-نفس كمكم مي كني وسايلمو بزارم توي چمدوننفس – شما برو دستو صورتت رو بشور صبحانتو ميل كن من برات تا بيايي جمع ميكنم بقيه اشو خودت اومدي جمع كنمن-باشه شقایقصبح با نور شدید آفتاب که به چشام میخورد بیدار شدم. اووف چشمام کور شد! از جام بلند شدم و تخت رو مرتب کردم و پرده رو کشیدم تا نور اذیت نکنه. همینطور که چشمام رو میمالیدم در دستشویی رو با شتاب باز کردم و با صحنه ی خیلی بدی مواجه شدم!وقتی اون صحنه رو دیدم چشمام از حدقه زد بیرون و کاملا خواب از سرم پرید.... سریع در رو بستم و رفتم تو اتاق نفس اینا تا برم دستشوییشون.... وقتی رفتم نفس با تعجب نگام میکرد و من با سر به دستشویی اشاره کردم و اونم گفت که خالیه و من سریع رفتم توش و شیر آب رو باز کردم و چندتا مشت آب سرد زدم به صورتم... رنگم خیلی پریده بود و قلبم داشت دیوانه وار ضربان میزد... قفسه سینه ام از ترس بالا و پایین میشد... سرم رو بین دستام گرفتم و دوباره صحنه چند دقیقه قبل جلوی چشمام زنده شد... یعنی خاک بر سرم با این بی حواسیم .... در رو همچین باز کردم و نپرسیدم کی توشه و از شانس گندم ..... وایییی نمیخوام یادم بیاد!وقتی از دستشویی اومدم بیرون نفس با تعجب نگام کرد وگفت:ـ شقایق چت شده بود؟!من: هی... هیچی!نفس بازوم رو گرفت و از رفتنم جلوگیری کرد و با چشای نافذش به چشمام نگاه کرد و یه لبخند پر اطمینان زد و من ناخداگاه بهش اعتماد کردم و شروع کردم به تعریف کردن......من: ببین میدونی که من وقتی تازه از خواب پا میشم هیچی حالم نیس خب؟!نفس: خب!من: بعد صبح حواسم نبود مثه خر در دستشویی رو باز کردم...خب؟!نفس: اه چقدر خب خب میکنی شقی!نفسم رو حبس کردم و برای اینکه از شر خجالت خلاص بشم تند تند ادامه اش رو گفتم و چشمام رو بستم: بعد با یه صحنه ناهنجار مواجه شدم و میلاد رو لخت در حال حموم کردن دیدم!و بعد از گفتن این حرف نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و چشمام رو باز کردم و نفس رو با یه دهن باز دیدم!من: خو من که گفتم حواسم نبود!نفس نمیدونست چی بگه منم بدتر از اون بودم..... سر تعریف کردن صدبار سرخ و سفید شدم چون دویدن خون زیر پوستم رو حس کردم.من: نفس به کسی نگیا..... تورو خدا حتی به میشا هم نگو من خیلی احساس خجالت میکنم....... حالا چطوری برم تو اتاق؟!نفس خنده اش رو کنترل کرد و گفت:ـ خب عین ادم برو تو اتاق مثه اون دفعه خر نشی مثه گاو بری توها!از این جمله نفس خیلی خنده ام گرفت و خونسردی خودم رو حفظ کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و به سمت اتاق راه افتادم....چندتا تقه به در زدم که جوابی نیومد..... خیلی راحت رفتم تو اتاق و نگام با اینه تلاقی کرد..... گونه های سرخ شدم خبر از شرم میداد.واقعا خیلی ضایع شده بودم... یه دور دیگه رفتم دستشویی و راحت مسواکم رو زدم و دوباره اب به صورتم زدم و وقتی لباس مناسب پوشیدم رفتم پایین... از ترس نمیدونستم چیکار کنم...اگه میلاد این کارمو به روم بیاره چی؟! نه خدا نکنه شقایق نفوذ بد نزن دختر!وقتی رفتم پایین همه بیخیال مشغول خوردن صبحانه بودن.... سلام آرومی به جمع کردم و اصلا به میلاد نگاه نکردم... احساس میکردم داره نگام میکنه اما اصلا سرم رو نیاوردم بالا چون گونه هام سرخ میشد و میلاد از این نقطه ضعفم استفاده میکرد.........سامیار و اتردین خیلی ناراحت بودن خب حق هم داشتن از زنای به این گلیشون دور باشن براشون خیلی سخته! حتی میشا و نفس هم مثه من حال خوشی نداشتن... ولی من نمیتونستم چیزی از چشای میلاد بفهمم چون نمیتونستم به چشماش نگاه کنم... اون چشمای خوش رنگ تمام وجودم رو به اتیش میکشید.... تو همین حین نفس هم از پله ها پایین اومد و چشمای منتظر سامیار رو غافل گیر کرد.... تو دلم به نفس حسودی کردم که سامیار اینقدر دوسش داره... صندلی کناریه سامیار خالی بود و نفس اومد و پیش شوهرش نشست و یه لبخند زد و گفت:ـ عزیزم وسایلت رو جمع کردم دیگه بقیه اش با خودته!سامیارم مثه این باباها که برای دختراشون لقمه میگیرن برای نفس لقمه های کوچیک میگرفت...من و میشا به هم نگاه کردیم و میشا هم با یه نگاه طلبکارانه به اتردین نگاه کرد و اتردین هم یه اخم بامزه کرد و گفت:ـ حتی فکرشم نکن میشا جان!و با این حرفش همه پقی زدیم زیر خنده....یکم استرس گرفته بودم و وقتی استرس دارم پاهام رو تند تند تکون میدم... همینطور که نگرانی مثه خوره افتاده بود تو جونم پام خورد به پای میلاد و میلاد هم که هنوز اتفاق صبح رو یادش نرفته بود بد برداشت کرد و یه جوری نگام کرد... منم با اخم نگاش کردم و یکم خودم رو کنترل کردم ولی استرسم هر لحظه بیشتر میشد ....به ساعت نگاه کردم فقط 7 ساعت وقت داشتیم و هرچقدر هم که عقربه های ساعت به اومدن مامانم اینا نزدیک تر میشدن منم استرس و دلتنگیم برای میلاد بیشتر میشد... از سر میز بلند شدم و رفتم حموم و بعد از حموم نشستم رو تخت و به ساعت نگاه کردم...از همین الان ماتم گرفته بودم که چی؟! بالاخره که باید بره.....بر اثر این فکر بغضی به گلوم راه یافت... نمیخواستم گریه کنم... دلیلی نداشت گریه کنم... تقصیر خودم بود... من که آخر این داستان رو میدونستم پس برای چی خرابش کردم؟! بلند شدم و تو آینه به خودم نگاه کردم... این چشای آبی دیگه مثه قبل نبودن... دیگه شادابی قبل رو نداشتم... پس چرا این عشق با عشقای تو داستان فرق داره؟! آیا واقعا تمام عاشقای دنیا هم اینقدر سختی میکشن یا فقط منم؟! نمیدونم واقعا نمیدونم... عشق چیز پیچیده ایه... چشمام رو از آینه گرفتم و به کتابام دوختم... آره تنها راه حلش همینه. باید خودم رو سرگرم کنم. نباید مادرم رو برنجونم، نباید...تو همین فکرا بودم که با صدای در رشته افکارم پاره شد و به خودم اومدم... من: کیه؟!میلاد: منم......من: بیا تو...اومد تو بدون هیچ حرفی رفت سمت چمدونش و شروع کرد به جمع کردن لباساش....دلم میخواست یکی از لباساش رو داشته باشم اما خیلی بی فکریه!اگه مامانم اینا ببینن باید برم بمیرم! لبام رو جمع کردم و دوباره نشستم رو تخت و دستم رو کردم تو موهای کهرباییم و چشمام رو بستم تا اجازه ی پیش روی به افکار منفی رو به مغزم ندم...صدای بسته شدن زیپ چمدون بهم باور داد که دیگه باید بره...قلبم تیر کشید ولی نمیتونستم کاری کنم.... و بعد از اون با صدای بسته شدن در دلم فرو ریخت... دیگه تموم شد و حتی یه خداحافظی هم نکردم... اشکال نداره باید از الان عادت کنی....چشمام رو باز و بسته کردم و اخمی کردم و به خودم تشر زدم... باید قوی باشی دختر... تو که اینقدر حساس نبودی شقایق... ادم باش دختر!!!!رفتم پایین و پسرارو دیدم که همه اماده رفتن بودن... وقتی منم اومدم سامیار نفس رو بغل کرد و اتردینم همینطوربا حرارت میشا رو بغل کرد... منم با همشون خداحافظی کردم و با میلاد هم یه خداحافظی سرسری و در لحظه آخر خیلی غیر منتظره خودم رو تو آغوش میلاد پیدا کردم...میلاد خداحافظی گرمی باهام کرد و من هم با شوک ازش خداحافظی کردم.... اصلا انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم... ولی هنوز هم گرمای آغوشش رو حس میکردم....وقتی همه پسرا رفتن میشا یکی زد به بازوم و گفت:ـ بفرما اینم از آقا میلادت حال کردی جون تو؟!من: چی!؟ آهان آره....و یه لبخند شیرین زدم.....میشا و نفس همزمان یه اهی کشیدن که دلم ریش شد... اوناهم به اندازه من دلشون برای شوهراشون تنگ میشد... واقعا سخته... البته شاید وابستگی باشه. نمیدونم... ولی اینو میدونم که دلم برای میلاد تنگ میشه. حتی برای اخماش و اخلاق خشن و تغصشم تنگ میشه!ساعت یک ربع به دوازده بود... مادرم اینا ساعت 6 میومدن.... نفس: بچه ها بریم بالا هرکی تو اتاق خودش تا آثار جرم رو پاک کنیم!خنده ام گرفت... هه! آثار جرم! میلاد که همه چیش رو برداشت و من هم نتونستم هیچیش رو کش برم...رفتم بالا و به تخت دونفرمون نگاه کردم... منظورم تخت خودمه... میلاد که هیچوقت روش نخوابیده. شایدم خوابیده اما درغیاب من.تخت رو مرتب کردم و رفتم سمت کمد... هیچی نبود... فقط... یکی از عطراش رو جا گذاشته بود... عطر رو کردمش اون گوشه کمد و دستم به یه چیز نرم خورد... بیرونش آوردم و نگاهش کردم... یکی از بلوزای میلاد بود... همونی که موقع عرض اندام میپوشتش.... تیشرتشو برداشتم و به بینی ام نزدیکش کردم... بوی میلاد رو میداد ... هنوزم بوی عطرش رو تیشرتش مونده... با یه نفس عمیق تمام مشامم رو از بوی عطر میلاد پر کردم... چندثانیه همونطوری ایستاده بودم و تیشرت دستم بود و با تقه ای که به در خورد هول کردم و لباس رو چپوندم تو گوشه ی کمد و عطر رو هم زیرش گذاشتم و در کمد رو بستم و قفلش کردم...میشا وارد شد و گفت:ـ اومدم کمک ، شقایق کمک نمیخوای؟!من: اوووم... نه فکر نکنم.... دیگه هیچی نیست...و یه نگاه کلی به اتاق کردم و هیچی ندیدم.... سرم رو از روی رضایت تکون دادم و با میشا رفتیم تو اتاق نفس...نفس رو تخت ولو شده بود و به سقف خیره شده بود... با اومدن ما نگاهش رو از رو سقف گرفت و با لبخند نگاهمون کرد...نفس: بچه ها این چندروز که نشد درس بخونیم الان کتاباتون رو بردارید بیارید اینجا مثه قدیم سه تایی باهم درس بخونیم... من رفتم تو اتاقم و کتابام رو آوردم.... اینا تو این دوهفته بهترین وسیله برای سرگرم شدن و فراموشی هزار تا فکر و خیال بودن. همه رو بردم رو تخت گذاشتم و سه تایی مشغول شدیم... هر ده دقیقه یه پاراگراف میخوندیم و از هم میپرسیدیم... اینطوری همه مون عادت کرده بودیم و آمادگی لازم رو داشتیم... همینطور غرق کتاب بودیم که با صدای زنگ موبایل میشا سرمون رو از توی کتاب بالا آوردیم وچشمامون رو به دهن میشا دوختیم که ببینیم کیه!میشا: اه سلام مامان!ـ .................میشا: باشه قدمتون رو چشم!ـ ......... میشا: اوکی پس فعلا بای مامان گلم!و قطع کرد....من: مامانت چی گفت؟!میشا: گفت تو راهن دو ساعت دیگه میرسن!من با تعجب به ساعت نگاه کردم و دیدم بله ساعت 4! یعنی این همه غرق کتاب بودیم و از دنیا قافل بودیم..... از اینکه سحرم با مامانم میاد خیلی خوشحال شدم چون سحر بیشتر رازامو میدونه و با نفس و مخصوصا میشا خیلی جوره.... البته هنوز این راز رو بهش نگفتم چون خیلی میترسم!دیگه از فاز درس خوندن اومده بودیم بیرون و من و نفس رفتیم تا ناهار مختصری درست کنیم و بخوریم... میشا هم میز رو میچید...این اولین روزی بود که بدون پسرا ناهار میخوردیم... من و نفس غذارو آوردیم سر میز و سه تایی نشستیم و مشغول شدیم... میشا زیر چشمی به من و نفس که داشتیم با غذامون بازی میکردیم نگاه کرد و خواست جو رو عوض کنه اما نتونست.... اینقدر درگیر افکارمون بودیم که حوصله خندیدن هم نداشتیم... فعلا بزرگترین مشکل همین اومدن مامانامون بود... اگه یه درصد میفهمیدن که ما چه غلطی کردیم فکر کنم از کل زندگی محروم بشیم!من که از الان میدونم چی میشه... اینقدرکه زن دایی ام فکر آبروشه فکر من نیست...پس درنتیجه من و مامانم رو از خونشون بیرون میکنه و آبرومون رو میبره... مامانمم که باهام قهر میشه... داییمم که بگذریم، به اون ظاهر مظلومش نگاه نکنید ، کمربندش رو دریابید! البته داییم تا حالا دست روم بلند نکرده چون میدونه که مامانم ناراحت میشه...با صدای ساعت که تیک تاکش دوباره رفته بود رومخم از فکر بیرون اومدم و ظرفارو جمع کردم و با میشا شستیم ظرفارو... همیطور که من و میشا ظرف میشستیم و نفس لیوانارو جا به جا میکرد گفت:ـ بچه ها میدونید اتردین اینا تو کلاسمون نیستن؟! اونا سطحشون بالا تر از مائه و اون دفعه به عنوان مهمان اومده بودن و الان شاید ساعتاشونم با ما فرق کنه.......با این حرف نفس بشقاب از دست میشا افتاد تو ظرف شویی اما چیزی نشد..... منم خیلی ناراحت شدم اما سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم... میشا آهی کشید و گفت:ـ بیا از آسمون هی داره برامون میباره!من: بیخیال بابا.... الان فامیلامون میان باید حواسمون جمع این باشه که سوتی ندیم.....نفس: راس میگه مامان منم که همش سوتی میگیره!میشا آب دهنش رو قورت داد و ظرفا رو خشک کرد و دستکش رو از دستش درآورد و رفت تو حال ........ منم دستام رو خشک کردم و رفتم پیشش.... میشا خیلی کلافه بود و همش به ساعتش نگاه میکرد... هر پنج دقیقه یه بار یه پووففف میگفت و به ساعت نگاه میکرد.... واسه بار آخر دیگه اعصابم خرد شد و گفتم:ـ نکن دختر.چته؟!میشا: کلافه ام! پس کی میان؟!و در همین حین صدای زنگ در اومد و به دنبالش قلب منم شروع کرد به دیوانه وار تپیدن.... هر سه نفر به هم نگاه کردیم و من و میشا نفس رو هول دادیم سمت در که در رو باز کنه.... نفس با اعتماد به نفس کامل رفت سمت در و با خوش رویی و لبخند مصنوعی خوش آمد گفت و با همه دست داد و روبوسی کرد.....همه به ترتیب میومدن و با همه دست میدادیم و احوال پرسی میکردیم و وقتی مامانم اومد پریدم بغلش و تو آغوشش آروم گرفتم...سحر با یه حالت بامزه به من گفت:ـ وااااا؟!!!! چندساله مامانتو ندیدی؟!من: خیلی زیاد!و بعدش هم رفتم تو بغل سحر........ سحر واقعا مثه خواهرم بود ولی از اینکه باهاش صادق نبودم خجالت میکشیدم....... از همه خجالت میکشیدم....نمیتونستم تو چشای هیچکدوم نگاه کنم چون فکر میکردم که الان چشمام همه چیز رو لو میده...میشا رفت شربت بیاره و من هم بساط میوه رو آماده کردم....نفس هم شیرین زبونی میکرد و بهشون اطمینان میداد که همه چی حل حله! واقعا اگه نفس نبود اینا شک میکردن!نفس:
روي مبل روبه رويي مامانينا كنار شقايق نشسته بودمو سعي ميكردم با خونسردي باهاشون صحبت كنم شقايقم كه اصلا تو اين باغا نبود شربتي رو كه ميشا برامون اورده بودو برداشتمو يكم ازش خوردمبابا- دخترم مگه قرار نبود بريد خوابگا پس چيشد؟ شقايقم كه داشت از شربتش ميخورد يهو شربت پريد گلوش اگه اخر سر اين مارو لو نداد بدون توجه به شقايقو ميشا كه ميزد پشتش با لحن بيتفاوتي گفتم من-بابا نپرس كه دلم خونه رفتيم خوابگاه ديديم پر پر نگو ما با تاخير اومديم جامونو دادن به سه نفر ديگه ديگه ميخواستيم برگرديم كه همون دوستم كه برامون جا گرفته بود گفت دنبال خونه بگرديم كه از شانس خوبمون اينجا به پستمون خورد مامان ميشا-خب نفس جان به ما هم ميگفتيد ميومديم با هم دنبال خونه ميگشتيم باباي ميشا-اره دخترم لابد خيلي سختون بوده اره خبر نداريد كه چقدرم سختمون بوده دايي شقايق-خب حالا اين صابخونه كجاست ما زيارت كنيم حالا ديگه منم هول كرده بودم به زور يه لبخند زدمو سعي كردم با اعتماد بنفس حرف بزنم من-والا راستشو بخوايد دايي جون(به خاطر صميميتي كه بين خانواده ها بود و رفتامدي كه سه تا خاواده داشتن دايي شقايقو دايي جون صدا ميكردم) از شانس خوبمون صاحاب اينجا خارجه فقط ميخواست يكي باشه اينجا كه خيالش بابت اين ملكش راحت باشه خيلي هم باهامون راه اومد مامان-نفس اصلا كار خوبي نكردي كه بدون اينكه به ما بگي رفتي خونه گرفتي دختر مگه ما بزرگ ترا نبوديم اين كارا مال بزرگتراست نه شما ها بابا-ستاره جان چيكار داري دخترمو داره بزرگ ميشه بله پدر من دارم بزرگ ميشم انقدر بزرگ و عاقل كه با چندتا پسر همخونه شدم شقايق اروم درگوشم طوري كه هيچكس نشنوه گفت شقايق-بله انقدر بزرگ شده عمو جون ديدي فردا با بچه شو شوهرش اومد خونه تون گفت بابا دادادتون با نوه اتون رو اوردم اروم با كتفم زدم تو پهلوش كه ديگه صداش درنياد ميشا-خب فكر كنم همه الان خسته راه باشيد بريد تو اتاقا استراحت كنيد با اين حرف ميشا اقايون رفتن اتاق ميشا اينا خانوما هم اتاق شقايق اينا سحرم با ما اومد اتاق من كه حالا مال دخترا بود سحر خودشو پرت كرد رو تختو گفت سحر-خب چه خبر مخ چند نفرو تو اين دانشگاه زديد نفس تو هنوزم يخچال قطبي هستي بابا اين پسرا هيولا يا هركول نيستن كه با هركول گفتنش ياد ساميار افتادم چقدر تو اين چند ساعته دلم براش تنگ شده بود ميشا- نه از ما خبري نيست تو چي تو هم تكو تنهايي سحر با هيجان دستاشو كوبوند بهمو گفت سحر-اخ نميدوني يه پسره است تو دانشگامون يك پسر ماهيه قرار بياد خاستگاريم شقايق كه تا الان ساكت بود گفت شقايق-اخ جون پس يه عروسي افتاديم اسم اين دوماد خوشبخت چي هست سحر- ساميه اسمش الهي فداش بشم رنگ از روم پريد ميشا هم كه داشت ناخوناشو فرنچ ميكرد سريع سرشو چرخوند سمت من شقايق-سامي؟ سحر-اره اسمش سامانه من سامي صداش ميكنم يه نفس راحت كشيدم كه فكر كنم از چشم سحر دور نموند چون گفت سحر-حالا چرا نفس اينجوري رنگش پريد من- هيچي فردا امتحان داريم با يكي از استادامون كه خيلي هم سختگيره يادم نبود يهو يادم اومد من ميرم درس بخونم ميشا-ا ا راست ميگه ها با اين حرف همه جزوه به دست شروع كرديم به دوره كردن درسي كه فردا امتحانشو نداشتيم سحرم گفت يكم ميخوابه سرحال بشه
شقایقسحر رو تخت نفس خوابیده بود و ماهم داشتیم الکی جزوه هارو ورق میزدیم....راستش از وقتی که میلاد رفته بود حوصله هیچکاری رو نداشتم... همش به اون فکر میکردم... نمیخواستم به اون فکر کنم اما دست خودم نبود تمام ذهن و فکرم به سمتش پر میکشید... هرجایی از این خونه منو یاد میلاد می انداخت. یعنی اونم به اندازه من دلش برام تنگ شده؟! یعنی به من فکر میکنه یا اینکه داره بیخیالی طی میکنه؟! آه پر صدایی کشیدم که نفس و میشا با تعجب نگاهم کردن و من هم یکم هول کردم ولی خودم رو نباختم و دستام رو بهم قلاب کردم و از عقب کشیدم و گفتم:ـ بچه ها من دیگه خسته شدم یکم استراحت کنیم! من حوصله ندارم بقیه اش رو بخونم...نفس هم کش و قوصی به بدنش داد و رو زمین ولو شد...من هم رو زمین خوابیدم کنار نفس و به لوستر نگاه کردم... سعی کردم فکرم رو خالی از هرچیزی کنم اما عکس چشمای میلاد تو ذهنم ثبت شده بود و کنار نمی رفت... وقتی به میلاد فکر میکردم و به یاد حرکت اخرش قبل رفتن میوفتادم تمام بدنم مورمور میشد و دلم غنج میرفت! از نظر من عشق، شیرین ترین تلخی دنیاست... همونطور که شیرینه تلخ هم هست.... تلفیقی از این دوتا که حس خوبی به ادم میبخشه....از این فکرام لبخندی به لبم نشست و میشا با آرنج زد به پهلوم و گفت:ـ باز تو یاد میلاد افتادی نیشت باز شد؟!خندیدم و گفتم:ـ خفه! الان میشنون!میشا و نفس هم خندیدن و نفس با لحن آروم اما غمگینی گفت:ـ میدونی وقتی سحر گفت اسم خواستگارم سامیه قلبم فرو ریخت... فکر کردم سامیاره اسمش........من: آره منم یه لحظه خشکم زد!میشا به ناخناش نگاهی کرد و با لحن مسخره ای گفت:ـ بپوکه این سحر با این خبر دادنش با شنیدن اسم سامی ریدم به ناخنم!(با عرض پوزش!)من خنده ام گرفت و گفتم:ـ نفس باید هول کنه تو هول کردی؟!میشا: چیکار کنم شوهر خواهرمه دیگه و ....و با شنیدن صدای سحر هرسه از روی زمین بلند شدیم و با چشمای گرد شده به تخت چشم دوختیم...نفس با من و من گفت:ـ تو... تو از کی بیدار بودی!؟سحر هم با دهن باز به ما سه تا خیره شده بود و گفت:ـ سامیار؟! میلاد؟!میشا چشماش رو بست و با کف دستش زد تو پیشونیش و زیر لب گفت:ـ بچه ها بدبخت شدیم ........ گاومون زایید!نفسميشاـ بچه ها بدبخت شدیم ........ گاومون زایید!اين خاك تو سرم به جاي اينكه ظاهر سازي كنه داره بند رو اب ميده سحر-يكي به من بگه اينجا چه خبره من-خب خب تو تازه از راه رسيدي وقت نشد برات تعريف كنيم سحر-خب حالا تعريف كنيد من-خب چيزه روز اول دانشگاه دوتا از پسر سوسولا همه اش برامون مزاحمت ايجاد ميكردن اسم يكيشون ساميار بود اون يكي ميلاد از اينايي بودن كه خلاف بودن از سرو رو شون ميريزه تو گفتي سامي گفتم شايد گير يكي از اين جوجه تيغيا افتادي سحر كه معلوم بود اصلا قانع نشده گفت سحر-پس ميشا چرا گفت شوهر خواهرم؟ اي ميشا اين دهنت رو گل بگيرم ميشا-خب اخه سامياره گير داده بود به نفس ما هم به شوخي هر وقت ميبينيمش ميگيم شوهر خواهرمون اومد با اين حرفش هرسه تامون به زور زديم زير خنده بريده بريده بين خنده هام گفتم من-فكر كن اون لاقر مردني بشه شوهر من سحر كه هنوزم يه كوچولو به موضوع شك داشت گفت سحر-اميدوارم همينطور كه شما ميگيد باشه شقايق-شك نكن كه همينطورم هست ميشا-بيخي بچه ها بياييد اماده بشيم با مامانينا بريم حافظيه سحر-باشه بزاريد من برم بهشون بگم سحر كه از تاق رفت بيرون از ترسمون جيكم نزديم يكم كه گذشت ميشا اروم گفت ميشا-بيچاره ساميار لات كه شد لاقر مردني كه شد خلاف كه شد جوجه تيغي كه شد چيموندش كه نشده باشه شقايق-هيييييسسسسسسس حرف نزن يهو ديدي اومد ايندفعه ديگه نميتونيم جمعش كنيم من-اين حرفا رو ول كنيد بياييد اماده بشيد بعد اين حرفم سحرم اومدو چهارتايي مشغول اماده شدن شديم يه جين صورتي كثيف با مانتوي سفيدپوشيدمو يه شال صورتي كثيفم سرم كردم كتوني آل استارسفيدم پوشيدم يه رژ لب صورتي مات كه تقريبا همرنگ جينم بود زدم موهامم كج ريختم رو صورتم عطر موردعلاقمم زدم من-خب من امادم بريم بچه هاهم كه حسابي خوشتيپ كرده بودن با من از اتاق اومدن بيرون قرار شدش دخترا با ماشن من بيان مادر پدرا هم با ماشين خودشون توي حياط بوديم كه ديدم بند كتونيم باز شده سوئيچ رو دادم به ميشا و گفتم من-بچه ها شما بشينيد من الان ميام خم شدمو بند كفشمو بستم ميخواستم برم بشينم تو ماشين كه تلفنم زنگ خورد به زور از جيب شلوارم درش اوردم بهتون گفته بودم كه از كيف زياد خوشم نميومد با ديدن شماره ضربان قلبم رفت رو هزار سيو كرده بود *ساميار* ببينا گوشي كه هديه ميده اول شماره خودشو سيو ميكنهسامیار من-اه اتردين دودقيقه ساكت بشو يه زنگ بزنم به نفسميلاد-توجه فرمويدي ميخواد زنگ بزن به عيالش خندم گرفت ببين كارم به كجا كشيده كه اينا منو دست ميندازن من-خفه پس شوهر عمه ي من بود اونجوري شقايقو به خودش فشار ميداد ميلا-عمه هم نداري كه بگيم شوهرش غلط ميكنه زن ما رو فشار بده من-هيس جواب داد اتردين-چشم ما خفه ميشيم نفس-بله اخه دختر بگي جانم چي ميشه؟ من-سلام نفس-سلام خندم گرفت چي ميخواستم بهش بگم اصلا براي چي زنگ زدم نفسم كه از صداش معلوم بود خند اش گرفته گفت نفس-زنگ زدي بگي سلام من- مامانتينا اومدن نفس-واي اره سامي اومدن اين ميشا يه سوتي داد دوساعت داشتيم سوتي اونو راستو ريس ميكرديم دراز كشيدم رو تختو چشمامو بستم صورتش روبه روم بود كه با هيجان داشت برام درمورد سوتي ميشا حرف ميزد من-حالا چه سوتي داد؟ نفس-اومدي بهت ميگم كار نداري داريم با مامانينا ميريم بيرون زود بلند شدم نشستم رو تخت من-كجا ميريد؟ نفس-جات خالي داريم ميريم حافظيه من-پس ماهم مياييم نفس-كجا اخه ميخواييد بياييد من-ما نياييم كه شما شيطون گولتون ميزنه نفس-اخه عزيزم پيش باباهامون باشيم شيطون از يه كيلومتريمونم رد نميشه اخ فداي اون عزيزم گفتنت من-ماهم مياييم خدافظ خانومي خنديدو گفت نفس-خدافظ گوشيرو قطع كردمو روبه بچه ها گفتم من-پاشيد پاشيد اينا دارن ميرن حافظيه اماده شيد ما هم بريمنفس با صداي ميشا نگامو از بيرون گرفتمميشا-خب اينم از اين رسيديم بپريد پايين وقتي سحر رفت پيش مامانينا اروم گفتممن-بچه ها ساميارينا هم ميانشقايق با اين حرفم با ذق برگشت طرفمشقايق-تو رو خدا راست ميگي؟من-ارهميشا-الهي شوي منم مياد؟من-په نه په ميلاد با ساميار تنها ميانشقايق-چشم خانواده هامون روشن فكر كن نفس بري جلو بگي بابا ساميار شوهرم ساميار بابامشقايق-هييسس سحر اومدمن-بريم سحر جاناز دروازه گذشتيم چه فضاي قشنگي بود همه جا پر بود از شمشاداي سبزو گلاي پامچال بنفش با سفيد شيپوري هاي هفت رنگ به خاطر اينكه كم كم هوا داشت تاريك ميشد چراغاي پايه كوتاه با رنگاي مختلف روشن بود صداي چه چه طوطي هايي كه مال فال فروشا بودن بوي گلابي كه از همه جا به مشام ميرسيد همه و همه باعث ميشد يه ارامش عميقي تو روح و جسم ادم تزريق بشه رسيديم به ارامگاه گنبدي شكل روي هر پله يه گلدون پر از شمدوني هاي سرخ گذاشته بودن اروم از پله ها بالا رفتيمو كنار مزار نشستيم چشمامو بستمو شروع كردم به فاتحه خودن چشمامو كه باز كردم نگام قفل شد تو چشماش حتي تو اين فاصله هم ميتونست نگامو زنداني كنه به فاصله چند متري ما با ميلادينا واستاده بودن يه پيراهن مردونه سفيد پوشيده بود با جين مشكي استيناي پيراهنشم تا ارنج تا زده بود يقه پيراهنش بر خلاف هميشه بيشتر از دو سه تا دكمه باز نبود الهي نفس فداي تيپ دختر كشت بشه اروم لب زد سلام چون پيش مامانينا بوديم لب زدنمم خطرناك بود به خاطر همين يه لبخند زدم كه چال گونه هام معلوم بشه بعدشم سرمو انداختم پايين من-بچه ها اومدنشقايق زود نگاشو چرخوند اينور اونورشقايق-كو كوشن؟ميشا هم مثل اون شروع كرد به گشتنميشا-راست ميگه كوشن پس من-بچه ها مامانينا شك ميكنن سرتون رو بندازين پايينشقايق خيلي اروم سرش رو انداخت پايين ميشا هم سرشو انداخت پايين من-سر منو مستقيم بگيريد چند متر جلو ترنشقايق-واي ديدمشونميشا-اي برم چشم اين دخترا رو كه زل زدن بهشون رو از كاسه دربيارمسحر-چي پچ پچ ميكنينمن-هيچي به بچه ها ميگفتم يادم رفت ديوان حافظو بيارم سحر-اشكال نداره من اوردمديوانو از سحر گرفتمو نگامو دوختم تو چشماي ساميار نور يكي از چراغاي پايه كوتاه افتاده بود رو صورتشو جذابيتشو چند برابر كرده بود فاتحه اي براي حافظ خوندم اي حافظ و كه از دل همه باخبري تو رو به شاخه نبادت قسمت ميدم كه جواب دل عاشقمو بدي اي حافظ تو رو به دل همه عاشقا قسمت ميدم قلب عاشقمو از اين دوراهي نجات بده كتابو باز كردمسر سوداهر كه را با خط سبزت سر سودا باشد پاي ازين دايره بيرون نهند تا باشدمن چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم داغ سوداي توام سر سويدا باشدتو خود اي گوهر يكدانه كجايي اخركز غمت ديده مردم همه در يا باشداز بن هر مژده ام اب روان است بيااگرت ميل لب جوي و تماسا باشدچون گل و مي دمي از پرده برون آي ودرآيكه دگر باره ملاقات نه پيدا باشدظل ممدودخم زلف توام بر سر باد كاندراين سايه قرار دل شيدا باشد چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آريسرگراني صفت نرگس رعنا باشد(بچه ها اين جا معنيشو نوشتم هر كس نميدونه متوجه بشه عاشق شده اي وتنها سعادت خود را در رسيدن به وصال معشوق ميداني اگر ميخواهي به مراد دلت برسي بايد از دل وجان بگذري و خالصانه به درگاه خدا نيايش كني تا خدا به كمكت بيايد)شقایق نفس داشت برای خودش فال میگرفت و تو عالم خودش بود... میشا هم هر از گاهی زیر چشمی به اتردین نگاه میکرد و من هم چون سحر پیشم بود مجبور بودم نگاهم رو از چهره زیبای عشقم بگیرم... فقط کافی بود سحر سرش رو برگردونه و من هم از فرصت استفاده میکردم و میلاد رو نگاه میکردم البته نه اونقدر ضایع که همه بفهمن حتی خود میلاد هم حواسش نبود... میلاد حواسش به مادرم بود.....دلم میخواست بدونم تو فکرش چی میگذره اما نمیشد که! به مناظر اطرافم نگاه کردم بی نظیر بود و ارامش خاصی به روح ادم میبخشید... بوی گل های پامچال و شمشاد سرمستم میکرد و سرذوق می آوردم... وقتی هم بهشون نگاه میکردم غرق لذت میشدم... دلم میخواست بشینم و نگاشون کنم اما وظیفه مهم تری رو دوشم بود... دید زدن میلاد!!!!! داشتم به روبه روم که چراغای رنگی قرار داشت نگاه میکردم که سحر سقلمه ای به پهلوم زد که دردم اومد و اخمام رو کشیدم تو هم و گفتم:ـ چته دیوونه؟! سوراخ شد پهلوم!سحر چونه ام رو گرفت و به سمت راست چرخوند و گفت:ـ اون پسر خوشگله رو میبینی که سرش تو موبایلشه؟!منظورش میلاد بود... اخمام رفت تو هم و با تشر به سحر گفتم:ـ خب که چی؟!سحر چندبار ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:ـ تو که حواست نبود داشت نگات میکرد...با این حرف سحر دلم غنج رفت... لبخندی میخواست روی لبم بشینه که اجازه ندادم چون سه میشد و خودم رو زدم به اون راه و شونه ام رو بالا انداختم و گفتم:ـ خب تو کارت به کار خودت باشه ... اصلا مگه شوور نداری پسرای مردمو دید میزنی؟!سحر با تعجب گفت:ـ روتو برم والا! نگاه چه خودشو هم میگیره!من: عمه ات خودشو میگیره بیشعور!سحر خنده ی مستانه ای کرد و با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده درش به گوش میخورد گفت:ـ خاک تو سرت عمه ی من مامان تو میشه ها!من: کثافت! خب شوهرت خودشو میگیره!سحر یکی زد به بازوم و همون لحظه داییم با خنده به سمت ما اومد وگفت:ـ باز شما دوتا به جون هم افتادید؟!با خنده ای که سعی در کنترلش داشتم گفتم:ـ دایی سحر اذیتم میکنه!سحر دستش رو مشت جلوی دهنش گرفت و با چشمای متعجبش گفت:ـ دروغ میگه بابا!دایی با خنده به بحثمون خاتمه داد و با صدای مادرم که دایی رو فرا میخواند رفت... و من بار دیگه به میلاد نگاه کردم که چشاش تو چشام قفل شد و میلاد لبخند شقایق کشی زد و من با خجالت سرم رو پایین انداختم......نفسمامان-نفس جان شما ميخواييد چقدر ديگه اينجا بمونيد؟من-1 ساعت مامان جون چطور؟ مامان-پس ما ميريم يكي از اين چايخونه ها شما كارتون تموم شد زنگ بزنيد اسمشو بگيم بياييد سحر-خيالتون راحت خاله سحر مشغول حرف زدن بود كه ميشا در گوشم گفت ميشا- نفس مامانينا رفتن اين سحرو به بهانه ابميوه اي چايي چه بدونم يه چيزي بفرست بره اين پسرا بيان اينجا من-بسپار به خودم مامانينا كه رفتن شروع كردم به عطسه كردن حالا عطسه نكن كي بكن سحر-وا اين چش شدش؟ من-الرژي فصلي... هپيچ.... دارم الانم كه...هپيچ... وسطاي شهريوره فصل...هپيچ... الرژيمه به بوي خاك و گل حساسيت دارم...هپيچ شقايق خواست يه چي بگه كه ميشا يه چشمك زد بهش به پيچوندنا ي من عادت داشت به خاطر همين زود قضيه رو گرفت و ساكت شد من-سحر جون بي زحمت...هپيچ... برو تو ماشين يه قرص ستيريزين بيار...هپيچ...توي داشبورده..هپيچ. خدا خدا ميكردم قبول بكنه اونم كه وضع منو ديد قبول كرد ريموت ماشين رو دادم بهش بلند شد بره براي اينكه يكم دير تر بياد گفتم من-...هپيچ...سحر جان يه اب يا ابميوه هم بيزحمت...هپيچ...بگير سرشو تكون دادو رفت وقتي از ديد ما خارج شدش سه تايي زديم زير خنده حالا نخند كي بخند طوري كه مردمي كه از كنارمون رد ميشدن بهمون چش غره ميرفتن ما هم يكم ساكت ميشديم بعد دوباره ميتركيديم با صدايي سر بلند كرديم اتردين- ميشه بپرسم براي چي خندتون گوش فلكو كر كرده با ديدنشون خندمونو به زور خورديم ولي صورتامون از فشار خنده قرمز شده بود چند ثانيه بعد دوباره به حالت عادي برگشتيم پسرا نشستن رو به رومونون ساميار-نفس اون ديوانو ميدي ميلاد-داداش نيت كن كه ميگن اولين بار درستدرمياد اينجوري نيست كه هي فال بگيريا اتردين-خودت تنهايي فكر كردي ميلاد ب اتردين داشتن بحث ميكردن ساميارم زل زده بود به صورت من منم نگامو نميگرفتمو زل زده بودم بهش نميدونم تو نگام چي ديد كه گفت ساميار-بياييد بابا من جوابمو گرفتم فال نميخوام ميلاد-ااا اين مارو كچل كرد از بس گفت بريم فال بگيريم الان ميگه نميخوام ساميار يه چشم غره بهش رفتو اتردين گفت اتردين -حتما من بودم اولين نفر از ترس اينكه شوهر عمه ي ساميار زودتر برسه پريدم تو ماشين ساميار با چشمش ما رو نشون داد اون دوتا هم ساكت شدن من-بچه ها بلند شيد بريم الان سحر مياد خدافظ پسرا بعدش خودم اولين نفر بلند شدم شقايقو ميشا هم بلند شدن و از پسرا خدافظي كردن روي تخت دراز كشيدمو ساعد دستمو گذاشتم رو پيشونيمو به اينكه اين يه هفته چقدر زود گذشت فكر ميكنم توي اين يه هفته با مامانينا همه جاي شيرازو گشتيم بماند كه هر وقت رفتيم دانشگاه هيچي از درس بلد نبوديم ميشا هم هي ميگفت:عيبي نداره مامانينا رفتن ميخونيم جبران ميكنيم . توي اين يه هفته بعد از حافظيه ديگه ساميارو نديده بودمو دلم حسابي براش تنگ شده بودو بالاخره امروز ميتونستم ببينمش هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال براي ديدن ساميار و ناراحت به خاطر رفتن بابا اينا با تقه اي كه به در خورد روي تخت نيمخيز شدمشقايق-نفس بيا بيرون مامانينا دارن ميرن من-اومدم از روي تخت بلند شدمو دستي به لباسم كشيدم و از در رفتم بيرون همه چمدون به دست جلوي در بودن يه لحظه بغض كردم دلم براشون تنگ ميشد اروم پله ها رو اومدم پايينو رفتم تو بقل مامانم بدون حرف فقط بوش ميكردم ميخواستم عطر تنشو هميشه داشته باشم بابا-حالا خوبه گفتم هر دوماه يا يه ماه يه بار بهشون سر ميزنيما ببين مادرو دختر چه ماتم گرفتن ولي من دلم شور ميزد خيلي هم شور ميزد اروم از اغوش گرم مامان اومدم بيرون اونم انگار مثل من يه دلشوره داشت مثل هميشه چشمامو بوسيد رفتم سمت بابا چند دقيقه هم توي بغل بابا موندم اغوش ساميار خيلي شبيه اغوش بابا بود هر دوشون مثل تكيه گاه بودنو بهم امنيت ميدادن بابا هم پيشونيمو بوسيدو در گوشم گفت بابا-دختر خوبي باش شرمم ميشد تو چشماش نگاه كنم فقط سرمو تكون دادمو رفتم قرانو با ابو بيارم مامان-دختر اين كارا چيه ميكني اخه هيچي نگفتم چون ميترسيدم بغضم بشكنه وقتي همه از زير قران رد شدن ابو دادم دست شقايقو يه خدافظي به جمع كردمو سريع رفتم تو اتاقم ديگه نميتونستم اون جو رو تحمل كنم وقتي صداي بسته شدن در حياط اومد اولين عارشه ام روي سيم دوم كشيده شدو صداي ساز همه جارو پر كرد سي سي سي لا دو سي لا سي سي اهنگي بود كه مامانم عاشقش بود الهه ناز زدم بدون ايراد بدون نقص زدم ضربا سرجاش چنگا سرجاش بازم دلم اروم نگرفت اين دلشوره لعنتي چر از بين نميرفت صداي بازو بسته شدن در اومد انگشتاي دست چپم از بس روي سيماي روي صفحه انگشت گذاري فشار داده بودم درد ميكرد بي توجه به سنگيني نگاهي كه روم بود به كارم ادامه دادم دوباره صداي در اومد بازم توجه نكردم نميدونم چقدر ديگه گذشته بود كه دوباره صداي بازو بسته شدن در اومد بازم توجه نكردم صداي باز كردن زيپ اومد بعدش صداي كليفون كشيدن به عارشه بعدش جا انداختن بالشتگ همه ي صدا هارو از بر بودم چيزي طول نكشيد كه صداي ويلن بلند شد دستم روي عارشه خشك شدش برگشتم امكان نداشت پس بلد بودو رو نميكرد ساميار-منو نگا نكن بزن شروع كردم به زدن نامردي بود اگه بگم بد ميزد كارش خيلي بهتر از من بود ساميار-حواست رو جمع كن شقایقوقتی مامان اینا رفتن منم رفتم تو اتاقم و روی تخت نشستم تا با خودم خلوت کنم که صدای ویالون زدن نفس توجهم رو جلب کرد.... فکر کنم بازم دلش گرفته بود که داشت ویالون میزد که در کمال تعجب دیدم این صدا مال یه ویالون نیست بلکه دوتا ویالون داره نواخته میشه و ملودی زیبایی پدید میاره..... با کنجکاوی در رو نیمه باز گذاشتم که دیدم سامیار پست نفس وایساده و دونفری دارن ساز میزنن......... از دیدن این صحنه سر شوق اومدم و دستام رو بهم کوبیدم ولی با یاد آوری میلاد با تعجب به دور و برم نگاه کردم و با خودم زمزمه کردم:ـ پس میلاد کوش؟!که ناگهان دستی دور کمرم حلقه شد و شوکه ام کرد و من با ترس سرم رو چرخوندم که صورتم با کمی فاصله که حدود چهار انگشت هم نمیشد جلوی صورت میلاد قرار گرفت و نفسم حبس شد......از بس این حرکت قافل گیر کننده بود که نفس کشیدن یادم رفته بود و با قطع شدن صدای ویالون به خودم اومدم و صورتم رو از صورت میلاد دور کردم و سرم رو پایین انداختم...........میلاد که از این حرکت من خنده اش گرفت بود دهنش رو به گوشم چسبوند و گفت:ـ سلام عرض شد خانومم!منم با خجالت سلامی کردم(اوه اوه چه باحیا شدی تو!)و سعی میکردم خودم رو از حلقه دستاش دور بدنم خارج کنم که نذاشت و بیشتر به خودش فشارم داد و با لحنی که دلم رو آتیش میزد گفت:ـ دلم برات تنگ شده بود بی معرفت! چرا هی فرار میکنی؟!خنده ی ریزی کردم و گفتم:ـ میلاد ولم کن الان نفس اینا میان زشته .........میلادم اخم با نمکی کرد و گفت:ـ خب نامرد دلم برات تنگ شده بود تو که اصلا تحویل نگرفتی! سلامتم اگه یاد آوری نمیکردم داشتی میخوردی!باید سرم رو بالا میاوردم تا بتونم چشماش رو ببینم چون قدش خیلی بلند تر از من بود......وقتی به چشماش نگاه کردم حس کردم پاک پاکه و داره راستشو میگه و از این فکر حس خیلی خوبی تو قلبم نشست........در جوابش فقط لبخندی زدم و از بغلش جدا شدم که با صدای میشا نیم متر به هوا پریدم........میشا: به به! چشمم روشن هنوز نرسیده؟!؟!!خنده ای کردم و گفتم:ـ چشم من روشن!!! معلوم نیست اون بیرون چه غلطی میکردی که چشات داره برق میزنه.....میشا کمی سرخ شد و گلوش رو صاف کرد و گفت:ـ حرف اضافی نباشه!من: بیشین بینیم باوو!و میشا رو هل دادم که بره پیش اتی جونش!!منم رفتم تو اتاقم و رفتم تو دستشویی و در رو قفل کردم و به چهره ی خودم از تو آینه نگاه کردم........گونه های برجسته ام سرخ شده بود و چشمای آبیم درخشش قبلیش رو بازیافته بود........ پس بگو این همه بی تابی فقط واسه دلتنگی بود......... با به یاد آوردن بازوهاش و اون آغوش گرمش تنم داغ شد و بی اراده لبخندی بر لبم نشست....... چقدر اون لحن قشنگش رو دوست داشتم که بهم میگفت خانومم...... پس اینقدر هاهم سنگ دل نیست!!!! چند مشت آب سرد به صورت داغم زدم و از دستشویی بیرون اومدم و رفتم تو هال........ نفس و سامیار بغل هم نشسته بودن و میشا و اتردین هم کنار هم و داشتن کل کل میکردن.... فکر کنم ابراز عشق اونا باید جالب باشه چون کلا اهل کل کلن!!!!!!به جمع نگاهی کردم و میلاد با لبخند به کنار دستش اشاره کرد و من هم رفتم پیشش بشینم..... وقتی نشستم به روبه روم که نفس و سامی قرار داشتن نگاه کردم و دیدم نفس با لبخند محوی داره با سامیار حرف میزنه و سامی هم موهاش رو نوازش میکنه........با شیطنت رو به سامی گفتم:ـ کلک نگفتی ویالون بلدی!!!!!!! ماشالا چه زوج خوبی هستین شما دوتا خیلی بهم میاینا.........سامیار با لبخند و با شیفتگی به نفس نگاه کرد و نفس هم سرش رو پایین انداخت..... میشا به اون دوتا نگاه کرد و گفت:ـ اه مگه بلدی سامی؟! بیار یه بار دیگه برامون بزن! البته با نفس دوتایی!نفس لبخندی زد و رفت بالا تا وسایل لازم رو بیاره.......تازه یادم افتاد از پسرا پذیرایی نکردیم این همه خسته و کوفته اومدن گرمشونم شده!!!!!!! بلند شدم و رفتم آشپزخونه و شربت درست کردم و به میشا و اتردین تعارف کردم و بعد هم به میلاد....... میلاد چشمکی بهم زد و لیوانش رو برداشت........ با تعجب به میلاد خیره شدم و سینی رو گذاشتم کنار تا نفس و سامی هم بعدا بیان فیض ببرن!!!!! به لباسم نگاهی انداختم که ناقص نباشه چون دفعه قبل....بگذریم!!!!! نفس و سامی اومدن و اول نفس شروع کرد و به دنبالش سامیار ...... میشا که محو تماشاشون شده بود و من هم به میلاد تکیه داده بودم و از موسیقی زنده لذت میبردم!(اومده بودیم کنسرت مگه؟!؟!؟)میلاد دستاش رو دور کمرم انداخت و پهلوم رو نوازش میکرد.... واقعا از کاراش سر در نمیاوردم....... از عشق بود یا....... نه بابا از عشق بود!!! حالا از عشقم نه ولی خب از دوست داشتن بود اینو از چشماش خوندم راستش هنوز مطمئن نیستم که عاشقمه یا نه......ولی من ترجیح میدادم به این چیزا فکرنکنم و از تک تک ثانیه هام برای بودن با میلاد استفاده کنم...... شاید اون عاشقم نبود(البته گفتم شاید!!!!!! اعتماد به سقفم تو حلقم!) ولی من که بودم....... تک تک سلولام اسم میلاد رو فریاد میزدن........ عشقه و دیوونگی دیگه چیکار کنم؟ از دست رفتممممممم!زیر چشمی به اتردین و میشا نگاه کردم که دیدم میشا هم فارق از همه جا سرش رو گذاشته روشونه اتردین و داره از فرصت استفاده میکنه..... با تموم شدن اهنگ همه به خودمون اومدیم و براشون دست زدیم!سامیار هم گونه نفس رو بوسید و رفتن نشستن و من هم شربت تعارف کردم تا خستگیشون در بره.......