شقایق:


بعد چند دقیقه که تو هال نشسته بودم خسته شدم و رفتم بالا.....خودم رو پرت کردم رو تخت و چشمم رو میمالیدم..... با اینکه میلاد اومده بود اما خو ادمم دیگه حوصله ام سر میره!!!!!!!!کتاب رمان جدیدی که سحر برام آورده بود رو برداشتم و رفتم صفحه اخرش!!!!! همیشه اول اخرش رو نگاه میکنم که اگه پایان داستان غمگین بود داستان رو نخونم اما اگه به خوبی و خوشی تموم شده بود تازه شروع میکنم به خوندن!!!!چند صفحه اولش رو که خوندم خیلی مسخره بود اما کم کم داشت مهیج میشد که با باز شدن در از حالت خوابیده در اومدم و مثل آدم نشستم!میلاد با یه لبخند نگاهم کرد و در رو بست و اومد کنارم روی تخت...بهش لبخندی زدم و میلاد گفت:ـ تو که گفتی رمان نمیخونی ، پس چی شد؟!من: آخه اینو سحر داده بهم ولی قشنگه....میلاد به کتاب نگاهی انداخت و گفت:ـ منم میتونم بخونم؟!با تعجب نگاهش کردم و رفتم صفحه اول و گفتم:ـ باشه بیا از اول شروع کنیم........میلاد کتاب رو از دستم قاپید و رو تخت دراز کشید و گفت:ـ تو هم بیا کنارم بخواب بخونم برات!دیگه چشمام داشت میزد بیرون! میلاد که اصلا اینطوری نبود!!!!!خیلی آروم و با ناز کنارش خوابیدم و میلاد شروع کرد به خوندن.....با شنیدن صدای مردونه و رساش آرامش میگرفتم....... چسبیده بودم به میلاد و سرم رو گذاشته بودم رو شونه اش و به داستان گوش میدادم....... این داستان با همه ی داستانایی که خوندم متفاوت تره...چون میلاد داره میخونه و گوش دادن داستان با صدای عشقت یه لذت دیگه ای داره تا اینکه خودت تنها و تو دلت بخونی!من غرق داستان بودم که میلاد دست از خوندن برداشت و گفت:ـ من دیگه خسته شدم دهنم کف کرد یکمم تو بخون ببینم صدای تو چطوریه موقع خوندن!خندیدم و کتاب رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن.......سعی میکردم رو خوندن تمرکز کنم اما حرکت انگشتان میلاد روی کمرم مانع این میشد که تمرکز کنم و حواسم رو پرت میکرد......ولی باز حواسم رو جمع کردم و داشتم میخوندم که حس کردم گوش نمیده........برگشتم طرفش و دیدم داره همینطوری نگام میکنه......... قلبم هوری ریخت پایین و سرم رو انداختم پایین و گفتم:ـ پس چرا گوش نمیدی واسه عمه ام دارم میخونم؟!میلاد لبخندی زد که اگه دست خودم بود همونجا غش میکردم! لبخندش خیلی رویایی و شیرین بود.......میلاد: میدونستی صدات خیلی قشنگه؟!با تعجب گفتم:ـ صدای من؟!میلاد: آره خیلی قشنگه.......لبخندی زدم و بلند شدم و کتاب رو بستم و گفتم:ـ بسه دیگه بقیه اش برای فردا!!!!!میلاد بلند شد و کش و قوصی به بدنش داد و گفت:ـ چقدر حال داد!!!!تا حالا اینقدر رمان خوندن بهم مزه نداده بود!!!!خندیدم و گفتم:ـ خب معلومه چون من داشتم میخوندم!!!!!!میلاد: نه خیرم چون من داشتم میخوندم و دیدم که چقدر قشنگ میخونم رمان خیلی بهم حال داد!!!!!!پشت چشمی نازک کردم و با هم از اتاق رفتیم بیرون.....روبه روي ميز توالت واستاده بودمو داشتم موهامو شونه ميكردم ساميارم رو زمين نشسته بودو پشتشو تكيه داده بود به تختو داشت با لب تابش ور ميرفت با صداي سامي سرمو چرخوندم طرفشسامي- اصلا شبيه مامانت نيستي بيشتر شبيه باباتيمن-اره همه ميگن ولي مشيه بگي شما از كجا فهميدي مامان باباي من كدومن؟لب تابش رو از روي پاش برداشتو گذاشت كنارشسامي-بابات رو كه از روي رنگ چشمش راستش اولش كه اصلا نشناختم ولي وقتي داشتن از كنارمون رد ميشدن رنگ چشمشو كه ديدم گفتم باباي توا ديگهمن-و مادرم؟سامي-خب فسقلي كنار بابات راه ميرفت ديگه من-دليل نميشهسامي-اينكه دست همو بگيرنو باباتم همش نگاه عاشقونه پرت كنه بهش دليل نميشه ؟ساكت شدم حرف حساب جواب نداشت واقعا بابام و مامانم شيرينو فرهاد بودن دستامو كوبوندم بهم و گفتممن-خب تو كه خانواده منو ديدي منم ميخوام خانواده تو ببينمسامي با يه لحن شيطوني گفتشسامي-كاري نداره كه همين الان زنگ ميزنم به مامانمينا ميگم بابا ول كنيد اون فرنگو بياد ببينيد براتون عروس اوردم اونم چه عروسي چنگول ميكشه مثل ببر زبونشم مثل زبون قورباغه دراز چشماشم مثل گربه وحشي ...من-خوبه خوبه انواع اقسام حيونا رو به من نسبت دادي براي من باغه وحش را ميندازه اصلا كي باتو كه هيكلت مثل اين غوله بود تو شركت هيولا ها مثل اونه چشماتم متل اين خوناشامه ادوارد تو توايلايته زورتم مثل اين شرك ميمونهبعد حرفم برس رو پرت كردم طرفش كه رو هوا گرفتشسامي-فعلا كه شما با من مزدوج شديد بانو دور از شوخي بيا عكس خاندان مهرارا رو بهت نشون بدم چندتا ديگه خوناشام داريم تو خانوادمونلبتابشو برداشت دوباره گذاشت روپاش منم رفتم پيشش نشستمو تكيه مو دادم به تخت رفت توپوشه عكساشو زد روي اسلايد شو اولاش عكساي خودشو با ميلادو اتردين بود يكم كه گذشت رسيد به عكساي خانوادگيشون از حالت اسلايد شو لب تابو دراوردو روي يه عكس نگه داشتسامي-اين دختره رو ميبيني عشق منه ستارهيه لحظه دلم هري ريخت اين مگه عشقم داشت ؟ دستام يخ شدشو موهاي نداشته ي روي بدنم سيخ يه دختر چشم طوسيه ناز بودش صورت كشيده اي داشت با لباي خوشفرم كه از پشت سامي رو بقل كرده بود اسمشم بهش ميومد چون چشماش مثل ستاره برق ميزد سنش حدود18 نوزده ميزد سامي- عاشقشم يه روز صداشو نشنوم روزم شب نميشهميخواستم يه دونه باكله بزنم تو صورت سامي بعدش بگم تو غلط ميكني با اون دختره ي شوهر دزد يه هفته ازت غافل بودم ببين چه عشقم عشقمي را انداختيسامي-وقتي ميگه داداشي دوست دارم انگار رو ابرامبا حرفش انگار يه سطل اب يخ ريختن رو اتيش دوباره به حالت عادي برگشتم من-اجي خوشگلي داريسامي-ميدوني هميشه دوست داشتم بچم چشماش رنگ چشماي ستاره بشه حالا بيخيال ستاره اين خانوم اتو كشيده اي رو كه ميبيني يه پسر گل پسر ماه به دنيا اورده به اسم ساميار البته در27 سال پيش ايشونم كه كنارشون ايستادن باباي گل بنده هستن كه همچين پسر ماهي تربيت كردنبعدش بادستش خودش رو نشون دادمن-خودشيفتهولي واقعا اتو كشيده بود يه كتو شلوار خوشدوخت سفيد پوشيده بود موهاي مشكيشو كه معلوم بود رنگه سشوار زيبايي كشيده بود چشماشم رنگ شب بود جديت از سر روش ميباريد معلوم بود از اون مادرشوهراست كه خدا نسيب هيچ كس نكنه برعكس مادر سامي پدرش قيافه مهربوني داشت با چشماي عسلي وموهاي جو گندمي قد بلند بودو چهارشونه يه كتو شلوار شكلاتي رنگم پوشيده بود من-برعكس من تو خيلي شبيه مادرتي فقط رنگ چشمات رنگ چشماي باباتهسامي-ديگه ديگه خب ايشونم برادرم سعيد و خانومش مهتاب جيگر عمو فرشته هستن اين عكسه مال سال پيشه كه اومدن ايران برادر سامي برخلاف ستاره و سامي چشمو ابرو مشكي بود همسرشم قيافه شرقي قشنگي داشت دخترشونو كه ديگه نگو ادم دوست داشت لپاشو گاز بگيره ميخورد 2 سه ساله باشه اونم قيافش شرقي شرقي بود با دستم به زني اشاره كردم كه سامي معرفيش نكردمن-سامي اين خانوم كيه؟سامي-شخص مهمي نيستشمن-اااا يعني چي خب بگو كيه اگه شخص مهمي نبود كه عكسش اينجا نبود اونم تو عكس خانوادگيتونساميار معلوم بود كلافه شده يه نگا بهم كرد بعدش دستشو فرو برد تو موهامو بهمشون ريختمن-اااااا سامي همين الان شونه كردمشونسامي-اينطوري نگام نكن تا منم موهاتو بهم نريزماز قصد زل زدم تو چشماش چشمامو مظلوم كردم مثل اين پيشي كوچولوها بعدش با لحن بچه گونه گفتممن-چشولي ندات نتنم؟ساميار تا چند لحظه هيچي نگفتش ولي بعد چند ثانيه تا به خودم من بودمو ريتم بوم بوم بوم قلب سامي دستاشو كرد تو موهامو گفتسامي- دختر تو چرا اصلا رحم نداري بابا رحم كنسرمو از روسينش جدا كردمو گنگ نگاش كردم منظورش از بيرحمي من چي بودسرشو چرخوند سمت مخالفمسامي-اين طوري نگام نكنبعدش دستشو از كمرم برداشت منم اروم از بقلش اومدم بيرون اوه عجب جو سنگيني شد سعي كردم جو رو عوض كنممن-ساميار خان اين خانوم كي هستن كه كنار جنابعالي ايستادن؟ساميارچشماشو بستو سرشو چسبوند به تختو زمزمه كردسامي-زنداداشمهدستمو گرفتم جلوي دهنمو گفتممن-ههههههههههههه اي واي من داداشت دوتا زن داره؟سرشو از تخت بلند كردساميار-ببين نفس من به شما گفتم يه خواهرو برادر دارم ولي ولي يه داداش ديگه هم دارم كه معلوم نيست كدوم گوريه اين زنه هم زن اون بي غيرتهجدي شدمو سيخ نشستممن-درست توضيح بده ببينمساميار-نفس بشنوم اين حرفا جايي درز پيدا كرده من ميدونم باتولحنش جدي بود صورتشم بدتر از لحنش جدي بود دلخور شدم من مگه خبرچينم لب برچيدممن-دستت دردنكنه ديگه مگه من خبر چينمساميارم كه معلوم بود پشيمون شده از حرفش دستشو كرد تو موهامو دراورد و بعدش دستشو چسبوند به گونمساميار-اخه ميدوني گفتم شيطون يه وقت گولت نزنهبيشعور يه عذرخواهي هم نميكنه ميخواستم بگم من عذر خواهي غير مستقيم حاليم نيست ولي دلم براش سوختمن-خب بشيدمت تعليف تن ببينيم اين داشي شوما چه چه كسلي هس؟ساميارم منو كشوند توبقلشو شروع كرد
ساميار- سانيار يه سال از من كوچيك تر بودو به قول بابام كلش بوي قورمه سبزي ميداد سرش دردميكرد واسه دعوا برعكس ماها شري بود واسه خودش هميشه تو كوچه ها پلاس بود يادمه من 20 سالم بود كه پاي كلانتري به خونه ما باز شدش براي اولين بار حكم جلب سانيار رو داشتن سانيارم پيش من نشسته بود اومدن كت بسته گرفتن بردنش ابرومون تو محل رفت ابروي چندينو چند ساله ي دكتر مهرارا رفت بابام جراح قلبه اعتبار بابا رو برد زير سوال اونم به چه جرمي قمه كشي سر نترسي داشت همينم براش دردسر شد تو پارك جلوي دبيرستان دخترونه به خاطر يه دختره قمه كشيده بود و با يه پسره درگير شده بود زده بود دست پسره رو داغون كرده بود دوستاي پسره هم سانيارو كه فرار كرده بوده رو تعقيب ميكنن خونشو پيدا كنن كه موفقم ميشن بابا كمرش شسكت سانيارم بردن تو بازداشتگاه بود چند روز با سند بابا اوردش بيرون و با صد جور مكافات خانواده پسره رو با پول راضي كرد دوسال گذشت سانيارم تو اين دوسال ادم شده بود هرچند خبرش ميومد گاهي يه زيرابي ميره ولي دعوا كردنش كم شده بود دوست دختر داشت فتو فراوون باباهم كاريش نداشت يعني بنده خدا درگير بيمارستان خودش بود و سانيارو سپرده بود دست مامان سانيارم سوگولي مامان بود مامانم كاريش نداشت ميگفت دوست دختر داشتن كه جرم نيست محدودش كنيم ميره سراغ موادو دعوا چه ميدونم عقايد خواص خودشو داشت تا زدو اقا عاشق شدش اونم چه عاشق شدني بابا ادماشو فرستاد تحقيق خودشم باهاشون رفت ولي وقتي اومدحرفش يه كلام بود نه هي سانيار ميگفت ميخوامش بابا ميگفت نه مامانم سفتو سخت پشت سانيار بود ميگفت زن ميگيره درست ميشه بابا خيلي تو فشار بود تا يه روز منفجر شد گفت گفت دختره دختره درستي نيست مامانش فلان كاره باباش هميشه خدا تو سفره از اينا غافله گفت داداشش معتاده مامان ك اينارو شنيد اونم گفت نه تا اينكه زدو سانيار خودكشي كرد پسره ي بي عقل بعد خودكشيش بابااينا از ترسشون موافقت كردن چون واقعا داشت ميميرد همچين عميق تيغو فرو كرده بود تو رگش كه خونريزيش بند نميومد بابا از نرس ابروش تو خونه خودش به دستش بخيه زد يه روز مامان اومد در اتاقم گفت ساميار بلند شو بريم ببينيم كسو كار اين دختره كي ان اونموقع24سالم بود با مامان رفيم خونشون وضع ماليشون خوب بود ولي دروهمسايه ها ميگفتن خانواده خوبي نيستن چند ساعت تو ماشين جلو خونشون بوديم مامانه رو ديديم دادشه رو هم ديديم ديديم نشون نميداد خلاف باشن ولي بودن سانيارم عاشق قيافه دختره شده بود رفتيم خاستگاري بعدم ازدواج همه چي خوب بود دختره دختر بدي به نظر نميومد يعني با ما كاري نداشت ولي عشق سانيار يه تب زودگذر بود يه روزديديم فرانك(زن سانيار)گريون اومد خونه گفت سانيار با يه دختره فرار كرده بابا همون موقع قلبش گرفت به ساميار نگا كردم رگ گردنش زده بود بيرونو چشماش سرخ سرخ بود ساميار-سكته كرد دووم نيوورد من-متاسفم خدا رحمتشون كنه ميخواي ديگه ادامه ندي ساميار-نه ديگه ميخوام بگم ميخوام بگمو سبك شم
دستشو گرفتم تو دستم چه قدر يخ بود اونيكي دستمو گذاشتم رو گونه اش سرمو يه كوچولو خم كردم سمت چپ دلم به حالش ميسوخت اگه يه روز بابا نبود نه اصلا نميتونم فكرشو كنم چقدر سختي كشيده بود اين پسر من-بسه ساميار حالت زياد خوب نيستولي ساميار اصلا انگار صدامو نمي شنيدساميار-يه نامه نوشته بود توش از باباو مامانو منو فرانك عذر خواهي كرده بود گفته بود كه فرانك هيچ ايرادي نداره ولي اون عاشقش نيستو عاشق دختر عمه ي فرانك شده بعدشم فرار بدبختي اينجا بود كه فرانك حامله بود در به در گشتم دنبالش نبود كه نبود ميخواستم گردنشو با دستاي خودم خورد كنم فرانك 7 هشت ماهي ميشه كه از پيش ما رفته اونم گمو گور شدش مامان كه از اولم جدي بود ولي بعد اون اتفاق بدتر شدش تبديل شد به يه زن عصبي كه به همه شك داره ستاره رو ديونه كرده بود به من زياد كار نداشتمن-پس بچه ي فرانك چي شد؟ساميار-3 ماهش بود كه از خونه ما فرار كردمن-يعني اين اتفاقات مال يكي دوسال پيشه؟ساميار يه نگا بهم كرد كه ترجيخ دادم خفه شم دوباره به عكس نگاه كردم فرانك دختر زيبايي بود چشماي خاكي رنگ داشت با پوست برنزه دماغ عملي لباشم معلوم بود تزريقيه در كل با اون ارايشي كه داشت ميشد گفت خوشگلهمن-داداشت چشماش چه رنگي بود؟ساميار-به عموم رفت بود چشماي سبز تيره داشتمن-ازش متنفري؟يه نگا بهم انداخت يه نگاه يخو بيروح انگار تو چشماش شيشه كار گزاشته بودنساميار-نه فقط ميخوام پيداش كنم بگم چرا؟بعدش بلند شد درجالي كه ميرفت سمت حموم گفتساميار-ممنون كه به حرفام گوش دادي سبك شدممنتظر جوابم نشدشو رفت تو حموم زير لب گفتممن-خواهش ميشهبعدش شرو كردم لب تابشو گشتن تو داشتم دنبال مدرك جرم ميگشتم ولي دريغ پيدا نميشد كه يه عكس از يه دختر ناشناس يه نوشته اي هيچ نيم ساعتي خودمو با لب تابش سرگرم كردم بعدشم ديدم خوابم گرفته لب تابو جمع كردمو رفتم يه تاپ شلوارك برداشتمو سر خوردم تو تختو د بخواب نميدونم چقدر گذشته بود كه بيدار شدم ولي بازم خوابم ميومد ميگم خواب خواب مياره راسته واقعا يه چرخ زدمو دمر شدم سرمم گذاشم رو بالشتم اخي چه نرمه از ترس اينكه خوابم بپره چشمامو باز نكردم دستامو از دوطرف باز كردمو انداختم دور بالشتمو بقلش كردم بالشتم چه طولش زياد شده يكم ديگه صبر كردم ديدم گرمم هست جللخالق نه نه امكان نداره اروم لايه چشممو باز كردم ديدم بله تو بقل ساميارم براي دومين بار تو عمرم خجالت كشيدم ببين چه سفتم بقلش كردم خاك تو سر بي حيام من كه با تاپو شلوارك اقا هم با شلوارك و بالاتنه لخت يعني خاك تو سرم چشماش چه شيطونه هان چشماش خاك برسرت نفس دوساعته زل زدي بهش اين بيداره ساميار-اگه ميدونستم بقل كردن من ميبرتت فضا دوساعت زبونتو از كار ميندازه زود تر پيشت ميخوابيدم تا اينطوري بشهمن- ببين ساميار من ... من خب منكه همون موقع درو زدن اخيش فرشته نجات منشقايق-نفس نمياييد پايين
حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم برم پیش نفس اینا....وقتی در زدم گفتم:ـ نمیاید پایین؟!که بعد چند ثانیه در باز شد و نفس سریع اومد بیرون اما سامیار نیمه لخت رو تخت نشسته بود و تو فکر بود... با تعجب در و بستم و ازش نپرسیدم میاد پایین یا نه!!!!!میشا ورقا رو آورده بود تا بازی کنیم! به یاد اون روز که میلاد و سامیار چیکار کردن لبخندی زدم و میشا هم فکرم رو خوند و لبخند شیطانی زد!!!!! قرار شد حکم بازی کنیم اما ایندفعه شرطی بازی نکردیم چون سامیار نبود و بنابراین پسرا قصر در رفتن!بعد یه ساعت ، بازی کسل کننده شده بود..... میشا اعصابش خرد شد و بلند شد و هر چهارتامون با تعجب به کاراش نگاه کردیم!!!! من: چته میشا؟!میشا: میخوام آهنگ بذارم!با تعجب بهش نگاه کردم که رفت سر ضبط و یه آهنگ ملایم گذاشت و اتردین رو بلند کرد! تازه منظورش رو گرفته بودم... اتردین هم لبخندی به روی میشا زد و دستش رو دور کمرش حلقه کرد و دست میشا رو گرفت و شروع به رقص کردن..... نفس هم رفت چراغ هارو خاموش کرد و من هم داشتم نگاهشون میکردم که میلاد بازوم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد.... با دست راستش کمرم رو گرفت و با دست چپش هم دست راست من..... من هم دست چپم رو روی شونه اش گذاشتم و شروع کردیم....دست میلاد روی کمرم با ملایمت می لغزید..... پشت میلاد به پله ها بود ولی من دید کامل به پله ها داشتم و سامیار که با گیجی پایین می آمد رو دیدم و بعد نفس که بهش نزدیک میشد.........نگاهم رو معطوف میلاد کردم و تو چشاش نگاه کردم.... چشمای قهوه ایش اینقدر جذاب بود که ناخداگاه درش غرق میشدی.... غرق چشماش بودم و حس میکردم فاصله اش داره باهام کم و کم تر میشه..... میلاد نگاهش رو از روی چشمام به پایین تر هدایت کرد و در اخر روی لبام ثابت موند....دست از رقصیدن برداشت و ایستاد..........فاصله اش خیلی داشت کم میشد و حرارت بدن من هم خیلی داشت بالا میرفت... نفس های گرمش به صورتم میخورد و باعث میشد قلبم تند تند ضربان بزنه.... لباش از هم باز شد و چشمای منم خودکار بسته شد و نفسم رو تو سینه ام حبس کردم و حس کردم الانه که قلبم از سینه ام بزنه بیرون.... و درهمون لحظه............چراغ ها روشن شد و میلاد سرش رو عقب برد و من هم نفس حبس شدم رو به بیرون فرستادم و چشمام رو باز کردم........ هنوزم قلبم داشت تند تند میزد و وجود خون زیر پوستم رو حس میکردم که ناشی از حرارت بالا و خجالت بود.........از میلاد جدا شدم و نفس و میشا رو دیدم که دارن با شیطنت به من نگاه میکنن.......من: هان چیه آدم ندید؟!؟!میشا خندید و گفت:ـ آقاتون اینا چه رمانتیکن!!!خنده ای کردم و به میلاد نگاه کردم.....میشا: البته دست کمی از این سامیار نداره ها این سامیارم که زرت و زرت نفسو بوس میکنه من که میگم....و یه نگاه پرشیطنت به نفس انداخت که نفس چشمای خوشگلش رو درشت کرد که میشا غش غش از این حرکتش خندید!!!! نفس: نه خیر یکی بیاد این اتردین رو جمع کنه همش داشت در گوش این حرف میزد.....تازه.....و میشا زد تو بازوش و سرخ شد!میشا رفت سمت ضبط و اون رو خاموش کرد و بعد با نفس و من رفتیم تو آشپزخونه تا چایی درست کنیم!
همینطور که لیوانا رو برمیداشتم از شدت هیجان دستام میلرزید و با یاد آوری اون لحظه سرخ میشدم و ته دلم غنج میرفت!!!!! لیوان رو گذاشتم تو سینی و میشا توش چایی ریخت و نفس هم قندون و شکلات رو گذاشت تو سینی و میشا سینی رو برد پیش پسرا.......من رفتم کنار میلاد و همینطور که لیوان چایی رو به لبام نزدیک میکردم به بالا نگاه میکردم که هنوز وقت نکرده بودیم کشفش کنیم!!! تفی(تفضلی) هم که سفر بود عمرا بفهمه ما سرک کشیدیم تو حریم خصوصیش....... یه لبخند شیطانی زدم و به میشا و نفس گفتم:ـ این تفضلی کی برمیگرده!؟نفس ابرویی بالا انداخت و گفت:ـ چیه دلت براش تنگ شده؟خنده ای کردم و گفتم:ـ نه!!!! تو بگو حالا تا جریان رو بگم بهتون!میشا: خب یه هفته دیگه چطور؟!من: بچه ها اصلا به بالا فکر کردید؟!نفس: آره چطور؟!من: ای بابا یعنی میخواید بگید شما حس فضولی قلقلکتون نمیده؟!!؟همه با تعجب نگاهم کردن و من هم با دستپاچگی گفتم:ـ خب راست میگم دیگه من کنجکاو شدم ببینم تفی چی اون بالا قایم کرده که رفتن به اونجارو قدقن کرده!!!!!!نفس هم سرش رو تکون داد و گفت:ـ بععععععلهههه!!!!!!! میشا هم که از فکر من بدش نیومده بود گفت:ـ منم هستم!لبخندی به روش زدم و با آرامش گفتم:ـ حالا صبر کنید چاییم رو بخورم تا بهتون بگم!!!و با خونسردی چاییم رو خوردم..... وقتی همه چاییاشون تموم شد به من نگاه کردن و من گفتم:ـ هیچی دیگه!!! فقط سنجاق سر میخواد!!!!نفس هم ادام رو دراورد:ـ هیچی دیگه سنجاق سر میخواد!!!!! مگه تو بلدی چطور کار کنی؟!؟!من با خنده گفتم: من بچه ی پایینم! شوخی کردم از اشی یاد گرفتم!میلاد همچین بهم نگاه کرد که آب دهنم پرید تو گلوم!!!!! با من و من به میلاد نگاه کردم و گفتم:ـ پسرداییم، همون اشکان از داداش دوست دخترش یاد گرفته!و نفسم رو دادم بیرون که میلاد فکر بد نکنه که اشکان کیه!!!(خب شاید فکر کنه دیگه منم گفتم سوتفاهمات رو حل کنم!!!!!!)بلند شدم و گفتم:ـ پاشو دیگه نفس برو یه سنجاق سر بیار!!!!نفس هم بلند شد و رفت سنجاق بیاره....بقیه هم بلند شدن.... من هم با هیجان دستی به سرو روم کشیدم و دست میلاد رو گرفتم و رفتیم بالا...نفس هم با یه سنجاق اومد بالا و با شک و تردید دادش به من......میشا هم هیجان زده بود...... طبقه بالا یه جورایی مخوف بود و انگار سالهاست کسی توش نیومده..... تفضلی هم همیشه پایین میخوابه....سنجاق رو تو دستم تکون دادم و رفتم سمت قفل در و سنجاق رو با ملایمت فرو کردم تو.... باهاش ور میرفتم و توی قفل تکونش میدادم و بعد چند حرکت در باز شد..... من نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ـ عملیات با موفقیت انجام شد!!! فقط باید یادمون بمونه جای هرچیزی که برمیداریم کجاست....نفس و سامی و اتردین و میشا وارد شدن و بعدش منو میلاد... مثل همیشه بازوی میلاد رو گرفتم و رفتیم تو..... ولی به محض اینکه من وارد شدم در رو نگه نداشتم و در با صدای مهیبی محکم بسته شد!!!!
داشتم فكر ميكردم اين شقايق عجب دختري بودا قفل باز كنم بودو ما خبر نداشتيم توي همين فكرا بودم كه يهو تققققققققققققققق سكته ناقصه رو زدم من فكر كنم رنگم شد مثل گچ ديوار دستمو گزاشتم رو قلبمو برگشتم شقايقو ميشا هم دست كمي از من نداشتن ولي پسرا عين خيالشونم نبود مثل هميشه كه عصباني ميشم عصابم قاطي ميكنه بازم امپر چسبوندممن-اي غلط بكنيم بياييم فضولي اي بگم چي چي نشم من كه به حرف شما اومدم اين بالا بابا خونه اس ديگه مگه خونه نديد ساميارم كه ديد رنگ من پريده قاطي هم كردم بهم نزديك تر شدشو دستمو گرفت اونيكي دستشم گذاشت پشتم كه يه كتابخونه ديواري بزرگ بودسامي-حالت خوبه نفس؟همين كه اينو گفت حس كردم ديوار پشتي چرخيد برگشتم پشتو ببينم كه ديديم بعله كتابخونه ديواري چرخيد ساميارم كه دستشو تكيه داده بود بهشو امادگي جابه جايي نداشت پرت شد رو من كه روبه روش بودم بعدم باهم تالاپ افتاديم زمين داشتم زيرش له ميشدمبچه ها هم كه ديدن كتابخونه چرخيده دويدن سمت ماشقايق-اين جارو نگا من يه چيزي ميدونم كه ميگم بياييد بالاديگهاتردين-اه پسر مثل اين فيلما ديوار جابه جا شدمن-ساميار له شدم بلند شو ديگهميشا و شقايقم كه تازه نگاشون افتاده بود به ما زدن زير خندهمن-مرض درد ميلاد بيا اين داداشتو از روي من بلند كن پرس شدم اين زيرميلادم كه معلوم بود به زور جلوي خودشو گرفته كه نخنده اومد كه سامي رو بلند كنه كه سامي خودش زودتر بلند شدو دست منم گرفت تا بلند بشم از كمر اينام فكر كنم خورد شد معلومه ديگه يه هركول بيوفته رو ادم همين ميشه بلند شدمو تازه نگام فتد به پشت سرم واو مثل زنداناي فيلم ترسناكا بود سه تا ديوارشو با اجراي سيماني مشكي پوشونده بودن تقريبا خالي بودش فقط يه صندوقچه و چند تا شمع نيمه سوخته توش بود با يه قابه عكس تقريبا بزرگ كه توش عكس يه زن خوشگل بود كه نصف صورتش سوخته بودساميار رفت جلوي صندوقچه نشست يكم نگاش كرد بعد برگشت سمت ماساميار-قفله شقايق بيا ببين ميتوني بازش كنيشقايقم اروم رفت يكم با قفله بازي بازي كرد و بازش كردشقايق-ديري ديدينگ باز شدشساميار اومد درشو باز كنه كه گفتممن – سامي بيا عقب يه وقت حيووني سر بريده اي چيزي توش نباشهشقايقم كه مثل من توهم فيلم ترسناك گرفته بودش اومد عقب ميشا هم كه پشت من خودشو قايم كرده بود يه دفعه پسرا تركيدن از خنده اتردين بين خنده هاش گفتاتردين-بابا تفضلي كه قاتل زنجيره اي نيستميلاد-توهم گرفته اينا روساميار-نفس ميبينم تاثيرات اون دفعه كه ترسونديمتون هنوز روتون هستبا حرفش ياد اون فيلمه افتادمو ترسم دوبرابر شدساميارم بيتوجه به ما دخترا در صندوقچه رو باز كردو يهو نميدونم چي شد سرش فرو رفت تو صندوقچه و شروع كرد به داد زدن چون اتردين جلومون بود درست نميديدم چيشده ولي با دخترا شروع كرديم جيغ كشيدن يهو صداي دادش قطع شد خاك تو سرم شد يه وقت بلايي سرش نيومده باشه صداي ميلاد كه نزديكش بود بلند شدميلاد-سامي ساميار داداش چرا جواب نميدي اتردينو كه جلوم بود زدم كنارو رفتم سمت سامي با ديدنش حس كرم خون تو رگام يخ بست رنگم شد رنگ ميت نفسام بريده بريده شده بود دستام يخ كرد سرش تو صنوقچه بودو پاهاش بيرون تكون نميخورد ميلادم چهره اش وحشت زده بودو هي تكونش ميداد براي اولين بار تو عمرم اشكم دراومد از اون موقع كه يادم مياد گريه نكرده بودم تا امروز ديگه نزديك بود غش كنم كه صداي خنده ميلادو اتردينو ساميار بلند شد منم همونجا تكيه دادم به ديوارو سر خوردم رو زمين
يه نگا به شقايقو ميشا كردم كه از ترس مچاله شده بودن تو خودشون يه نفس عميق كشيدمو مثل اتشفشان منفجر شدممن-فكر كرديد خيلي بامزه ايد؟هااااااااااااان جدا فكر كرديد اين شوخي هاي مسخره تون جالبه اون دفعه هيچي بهتون نگفتيم روتون باز شد شغورتون نميرسه كه اصلا عقل داريد ميلرزيدمو داد ميزدم تمام دستام ميلرزيد يه لرزش هيستريك فكر كنم پلك سمت چپمم ميپريد اين چند وقته خيلي فشار روم بود منتظر يه جرقه بودم تا مثل انبار باروت بتركم كه اينا هم بهونه اش رو جور كردن ساميار اومد بقلم كنه كه يه قدم رفتم عقبو دستامو به حالت تهديدي گرفتم جلوشو داد زدممن-به من دست زدي هرچي ديدي از چشم خودت ديديساميارم سر جاش استپ كرد و سعي كرد منو اروم كنهساميار-خيلي خب خيلي خب اروم نفس اروم چيزي نشده كهبا حرفش بدتر عصابم خورد شدمن-چيزي نشده چيزي نشده ديگه ميخواستي چي بشه با اين شوخي هاي مسخره اتون مارو تا دم سكته برديد بعد ميگي چيزي نشدهبلند بلند نفس ميكشيدم همه انگار صندوقچه فراموششون شده بوداي بگم اون صندوقچه بخوره تو سرمون شقايق كه از شوك دراومده بود يهو بلند زد زير گريه ميشا م چونه اش ميلرزيد ديگه واينستادم ببينم چيكار ميكنن اتردينو كه وسط راه واستاده بودو زدم كنارو از اون خونه ي لعنتي زدم بيرون و از پله ها رفتم پايين بعدش رفتم تو اتاقمو درو كوبيدم بهم جوري كه از صداش خودمم يه لحظه پريدم بالا سريع درو قفل كردمو رفتم تو حموم شير دوشو تا اخر باز كردم كه فكر كنن رفتم حموم اين ساميار اصلا عقل نداشت اگه يه چيزيش ميشد من چه خاكي ميريختم تو سرم اه نفس توام حالا انگار ميمرد به درك اصلا اي كاش ميمرد از دستش خلاص ميشدم زبونمو لبمو با هم گاز گرفتم خفه شو نفس خدا نكنه اگه چيزيش ميشد منم ميمردم يه قطره اشك مزاحم ديگه هم روي گونه ام ريخت اه بسه ديگه لعنتي ها نريزيد ولي بدتر ريزششون سرعت گرفت انگار از اينكه چند سال زندوني چشسمام بودن خسته شده بودنو ازادي ميخواستنصداي درزدن بلند شد پشبندشم صداي ساميارساميار-نفس نفس جان مادرت درو باز كناهان اقا ادم وقتي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه حالا التماس كن شبم درو باز نميكنم همون پايين رو مبلا بخوابساميار-نفس بهت ميگم اين درو باز كنچند ثانيه بعد صداي اس ام اس گوشيم بلند شدساميار بود نوشته بود(نفس اصلا غلط كردم باز كن اين درو)ببين انقدر مغروره پيش شقايقينا نميگه غلط كردم اصلا زبوني نميگه كه نوشتنم به درد عمه اش ميخوره من اين درو باز نميكنم
دخترا رو نروم بود از يه طرف ديگه داشتم فكر ميكردم چجوري نفسو راضي كنم درو باز كنه ساميار با اين غلطي كه كردي عمرا ديگه تو صورتت نگا كنه چقدر موقعي كه ديدم اونقدر ترسيده خودمو لعنت كردم خدا ميدونه اينبار محكم تر زدم به در من-نفس جان عزيزم باز كن اين درو نخير جواب نميده من-نفس به خدا گيتارم خونه مون تهرانه نميتونم برات بزنم بخونم پنجره اتاقتم كه ارتفاش تا حياط زياده صدام بهت نميرسه نماي خونه هم اجري نيست كه از ديوار بيام بالا منت كشي اگرم شرايط منت كشيدن فراهم بود بازم اين كارو نميكردم چون اصلا بلد نيستمو تو خونم نيست پس باز كن اين درو اره جون خودم منت كشي تو خونم نيست پس الان چه غلطي ميكنم دستمو بردم بالا كه دوباره در بزنم كه يهو در باز شدوصورت عصبانيو چشماي قرمز نفس تو چارچوب در پديدار شد دست منم تو هوا خشك شد نفس-چته تو درو شكستي عمرا اگه تو اتاق رات بدم عصبانيتشم دوست داشتم اگه دست خودم بود محكم بقلش ميكردم ولي اين كار من مساوي بود با فوران كردن عصبانيت نفس همون موقع اتردينو ميشا از پله ها اومدن پايين ببين تورو خدا فقط زن ما انقدر ناز داره اين ميشا اصلا فكر كنم يادش رفت داشته از ترس سكته ميكرده اتردين كه قيافه نفس رو ديدي گفت اتردين-يا علي خدا به دادت برسه داداش خشم اژدها نفسم طبق پيشبيني قبلي من تركيد نفس-اتردين يه كاري نكن ..... ميشا اين شوهرتو ور دار ببير ميشا هم وقتي داشت رد ميشد اروم گفت ميشا-ساميار مواظب پاچه شلوارت باش در اين موارد خوب پاچه ميگيره بعدم زود با اتردين جيم شدن نفسم درو محكم روي من كوبيد به درك اصلا اين درو باز نكن هي من هيچي نميگم دوبار تو روش خنديدم فكر كرد خبريه وقتي چند روز شدم همون ساميار روزاي اول حساب كار دستت مياد بيخيال رفتم پايين نشستم رو مبلو با گوشيم ور رفتم شقايق-چي شد خانومت تحويلت نگرفت؟پنچر شدي اومدي اينجا يه نگاه سرد معمولي جدي بهش انداختم كه بيچاره كپ كرد از اين به بعد همينه بدون جواب سرمو گرم گوشيم كردم بعد چند دقيقه نفسم اومد پايين اصلا نگا هم بهش ننداختمو بيخيالي طي كردم چند روز اينجوري ميشم خوب تنبيه كه شدي قدر اين روزا رو ميدوني ميشا-نفس چي كار كردي با اين ساميار كه اين ريختي شده؟ نفس-همون كاري رو كه بايد ميكردم بعدش رو كرد سمت من نفس-عبرت شد اقا ساميار ؟ بي توجه به حرفش رفتم تو اتاق و لباس پوشيدمو سوئيچمو برداشتمو راه افتادم سمت در خروجي من-دير ميام جايي كار دارم نفس-كجا؟ جوابشو ندادمو از در زدم بيرون فكر كنم خيلي براش گرون تموم شد چون لحظه اخر كه صورتشو ديديم قرمز شده بود خودمم ناراحت ميشدم از اينكه حرصش بدم ولي لازمه گوشيم زنگ خورد من-بله صداي زنونه ي اشنايي تو گوشم پيچيد صدا-ساميار؟ من- فرانك تويي؟ فرانك-اره بايد ببينمت
با بسته شدن در من و میشا به نفس که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود نگاه کردیم........ واقعا که این پسرا شورشو در آوردن.... همیشه بهترین موقعیت ها و بهترین لحظات رو خراب میکنن و تبدیلش میکنن به یه خاطره بد.... واسه چی؟ واسه خنده!!! با عصبانیت رو به اتردین و میلاد نگاه کردم و گفتم:ـ نقشه کی بود اینکار زشت؟!اتردین با ترس نگاهی به چهره بر افروخته من انداخت و گفت:ـ سامیار......من: اهههههههه! از بس کلش بو قورمه سبزی میده!!شما چرا انجامش دادید؟! نگفتین سکته ناقص میزنیم؟! کارتون واقعا زشت بود..... واقعا که ..... اتردین از تو دیگه انتظار نداشتم........میلاد با حالت بامزه ای گفت:ـ یعنی از من انتظار داشتی؟!حتی اون حالتش هم نتونست تغییری در من ایجاد کنه و گفتم:ـ بله با اونکاری که.....و بقیه حرفم رو خوردم ......... نمیخواستم اشتباهاتش رو به روش بیارم.........دستم رو تو موهام فرو بردم و به سمت مخالف پسرها نگاه کردم.......میشا روی مبل نشسته بود و تو شوک بود و پوست لبش رو میکند و نفس هم به دیوار زل زده بود و معلوم نبود داره به چی فکر میکنه.........سامیار خیلی بد رفتار کرده بود......... حس کردم غرور نفس جریحه دار شده اما من نمیذارم دوست جون جونیم ناراحت بشه، این سامیار فکر کرده کیه؟! مرتیکه از خودراضی!!!! سرم رو تکون دادم تا از شر فکرای ناجور خلاص شم و سریع به طبقه بالا رفتم و خودم رو ولو کردم رو تخت و ساعدم رو گذاشتم رو پیشونیم...... به ساعت کنار عسلی نگاه کردم....ساعت 6 بود.... حوصله ام سر رفته بود این پسرا اگه اینکارو نمیکردن میتونستیم کلی خوش بگذرونیم اما.....همیشه وقتی اساسی میرم تو فکر گوشه لبم رو گاز میگیرم و الان هم همین کارو کردم...... باید حال سامی رو بگیریم......این نفس خودش بهتر میدونه چطوری اینکارو کنه و طبق مشاهدات و تحقیقات شبانه روزی منو میشا(!) سامیار عاشق نفس شده......پس باید یه جوری عشقولانه تحریکش کنیم!!!!از این فکرای مسخره ام خنده ام گرفت ولی بد هم نمیگفتم....ولی باید با میشا و نفس بیشتر بشینیم و مخای اکبندمون رو کار بندازیم....با صدای زنگ گوشیم دست از فکر کردن برداشتم و بدون نگاه کردن به صفحه گوشی با بی حوصلگی جواب دادم:ـ بله بفرمایید؟!صدای اشکان با عصبانیت توی گوشی پیچید:ـ بله و درد ، مرض ، کوفت!!!من: هوی هوی هوی چته تو ؟!؟! زنگ زدی فوحش بدی یا کار داری!؟ اگه میخوای تا فردا فوحش بدی قطع کنم؟!با فریاد اشکان توی جام سیخ نشستم:ـ این پسره کیه گوشیت رو جواب میده؟!یه لحظه رنگم پرید و با من و من گفتم:ـ ک.. کدوم.. کدوم پسره ، درباره چی حرف میزنی؟!اشکان: خودت رو به اون راه نزن... همون که میگه شوهرتم!با شنیدن این حرف نفسم بند اومد و یاد عصبانیت میلاد افتادم........من: شوهرم؟! حالت بده ها!(و یه خنده عصبی کردم!)اشکان: دروغ نگو پرهام میگفت یه پسره گوشیت رو جواب میده میگه من شوهرتم!چشمام چهارتا شد و با تعجب و عصبانیت پرسیدم:ـ مگه پرهام شماره ام رو داره!؟ کدوم بیشعور ابلهی شماره ام رو بهش داده!؟اشکان: من دادم !!!! دلم خواست دادم بهش و میبینم که دست گل به اب دادی دختر عمه ی عزیزم!دیگه کنترلم رو داشتم از دست میدادم:ـ خفه شو بیشعور آشغال!!!اشکان خنده ای کرد و گفت:ـ میبینم که کم آوردی!!!!با عصبانیت گفتم:ـ خفه شو پرهام آشغاله واسه رسیدن به هدفش دست به هرکاری میزنه و هی دروغ میگه...... تو حرف دوستت رو بیشتر از حرف دختر عمه ات باور داری؟!اشکان با عصبانیت داد زد:ـ بله که حرف دوستم رو بیشتر قبول دارم!!!! بهم ثابت کرده..... اسم آقاتون هم میلاده مگه نه؟!دیگه اشکم دراومده بود........ با تعجب گفتم:ـ میلاد؟! کسی به این اسم... نمیشناسم...... من شوهر ندارم عوضی!اشکان: من ازتون عکس دارم جوجه!!!!قلبم شروع کرد به تند تند زدن....... باورم نمیشد پرهام اینقدر پست باشه..... این همه مدت زیر نظر داشت منو؟! واییییییی فکر کنم همون روز که با میلاد دوتایی رفتیم بیرون این دنبالمون اومده!!!!من: دروغ میگی!!! اگه راست میگی عکسارو برام بفرست!!!یه لحظه اشکان صداش قطع شد و فهمیدم که داره دروغ میگه و عکسی نداره و اینا همش باد هواس!!!!!خنده ای کردم و گفتم:ـ بدرود!!!!و گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت!!!از شدت عصبانیت داشتم میلرزیدم و اشکام بی وقفه از چشمام به روی تخت میریخت و ردی روی گونه ام به جا میذاشت.....باورم نمیشه اشکان و پرهام اینقدر پست باشن...... در همین حین میلاد اومد تو و با دیدن من کمی هول کرد و با شتاب اومد پیشم و بغلم کرد و گفت:ـ چی شده خانومم؟! چرا گریه میکنی عزیزم ؟! چیزی شده؟!سرم رو گذاشتم رو سینه اش و اشکام رو با لباسش پاک کردم و با اخم گفتم:ـ میلاد اشکان فهمیده که من ازدواج کردم! البته فعلا مدرکی نداره اما من میترسم میلاد...... میترسم!میلاد من رو بیشتر به خودش فشار داد و روی موهام بوسه میزد و زیر لب میگفت:ـ نترس، من باهاتم تا من باهاتم کسی حق نداره اذیتت کنه خانوم کوچولو!با خنده نگاهش کردم و گفتم:ـ من کوشولو ام!؟میلاد از این لحنم خنده اش گرفت و قطره اشکی که روی گونه بود رو با نوک انگشتاش پاک کرد..... دستم رو تو دستش گرفت و بر انگشتام بوسه زد و گفت:ـ اره تو کوشولوی منی!و من رو خوابوند رو تخت و شروع به قلقلک دادنم کرد!!!من هم غش کرده بودم از خنده....... به میلاد التماس میکردم تمومش کنه اما اون دست بردار نبود!!!!! بالاخره بعد چند دقیقه من رو ول کرد و بهم لبخندی زد و دستم رو گرفت و گفت:ـ راستی معذرت میخوام که تا مرز سکته کشوندیمت!!!!! خنده ام گرفت و گفتم:ـ اینو به نفس بگو!!!!!!! و با خنده ازش جدا شدم و رفتم بیرون...........دوماهي ميشد كه با ساميار سرو سنگين بودم يعني جفتمون شده بوديم همون ساميارو نفس سابق بچه ها اصلا باور نميكردن ما يهو اينجوري بشيم راستش خودمم باور نميكردم ميخواستم چند روز باهاش سر سنگين بشم حساب كار دستش بياد ولي اون چند روز با غد بازياي ما و بچه بازي هاي منو بي محلياي سامي تبديل شد به دوماه هر چقدرم اين شقايق با نفس گفتن تحريكش كنيم بياد معذرت خواهي كنه گفتم بره به درك حرف زدنمون شده بود سلام خدافظ شب بخير صبحا هم كه بيدار ميشدم نبود كه بهش بگم صبح بخير گاهي شك ميكردم كه شبا مياد خونه يا نه مامانينا هم هر ماه بهمون سر ميزدن و تو اون يه هفته كه پيش ما بودن پسرا ميرفتن هتل تا اينكه امروز گفتن تفضلي ميخواد بيادشو از ما خواسته بريم فرودگا دنبالش توي اين دوماه حسرت اون موقع ها كه باهام مهربون بودو ميخوردم بعد اون روز كذايي كه گفت دير مياد خونه يه غمو دردو رنجو بي تابي و درموندگي تو چشماش بود كه ادمو ديوونه ميكرد و بدتر ازهمه زنگ خوردن زياد گوشيش بود سامياري كه بدون ما هيچ جا نميرفت هفته اي دوشب دير برميگشت خونه منم غرورم اجازه نميداد بپرسم چشه ولي نگاش بهم هنوز مثل قبل بود گرم و داغ با يه راز رازي كه تو نگاه خودمم بود هر چقدرم كه مي خواست پنهون كنه نميشد هر چقدرم كه سردو جدي رفتار ميكرد اون نگاهه سر جاش بود با صداي در سرمو چرخوندم شقايق-نفس زود باش اماده شو ديگه منو ميلاد با ماشين اتردينينا ميريم گل بگيريمو بريم فرودگا يه وقت دير نشه تو با ساميارم اماده شيد بياييد صداشو اروم تر كردو ادامه دادشقايق-يكم از اون غرورت بزني بد نيستا بابا پسر مردم روز به روز داره لاقر تر ميشه داره از بين ميره بيچاره اون مغرور تو مغرور با يكم باهاش حرف بزن ببين دردش چيهسرمو تكون دادم اونم رفت بيرون رفتم سمت كمد لباسامو يه مانتوي مشكي با شال مشكي برداشتم يه كت جين كوتا تنگ سورمه اي با شلوار جين لوله تفنگي ستش انتخاب كردمو پوشيدم و دكمه هاي كتمو باز گذاشتم كفشاي نيم بوت جلو باز مشكي 12 سانتي هم پوشيدم سريع بالاي موهامو پوش دادمو جلوشو يه ور ريختم اونقدر پوش ندادم كه پشه تپه چون خودمم اونجوري بدم ميومد شالمو هم با دقت سرم كردم كه پوش موهام نخوابه كرم پودر برنزمو برداشتمو خالي كردم تو صورتم يه رژ لب ماتم زدم با يه مداد مشكي و ريمل و در اخر به شاهكارم تو اينه خيره شدم پوست برنزه به چشماي عسليم خيلي ميومد يه نگا ديگه به خودم كردمو رفتم سمت كمد ساميار معلوم نبود و حموم چيكار ميكنه كه دوساعته درنيومده امروز هرجوري كه شده بايد روابطمون رو مثل قبل كنم به قول شقايق چه ايرادي داره يه بارم من غرورمو ناديده بگيرم ولي نه كه برم بگم واي ساميار تو رو خدا منو ببخشو باهام مثل سابق شو من كم بود محبت تو رو دارم اينجوري نه از راه درستش كه غرورمم از بين نره فقط پيش قدم ميشم يه شلوار جين سورمه اي با يه پيراهن مشكي استين بلند مردونه براش انتخاب كردمو گذاشتم رو تخت خودمم رفتم يه عطر خوشبو به خودم زدم همزمان ك صداي شير اب قطع شد منم از اتاق رفتم بيرون نزديك به يه ربع خودمو مشغول كردمو بعدش رفتم تو اتاق پشتش به من بودو داشت با موهاش ور ميرفت لباسايي رو كه براش گذاشته بودم پوشيده بود الهي اين نفس ديونه فدات بشه تو چرا انقدر با من سرد شدي يهو درو كه بستم سرشو چرخوند سمتمو با ديدنم چشماش برق زد من-افيت باشهساميار-مرسيبعدش دوباره مشغول ور رفتن با موهاش شد هي ميزد بالا بعد دوباره موها ميريخت رو صورتش ديگه كلافه شده بود كه رفتم جلو و با دستم فشاري رو شونش وارد كردمو مجبورش كردم بشينه بعدش خودم شروع كردم با ژل موهاشو درست كردن اخر كار از ترس اينكه موهاش خراب نشه سشوارو زدم به برقو شروع كردم به سشوار گرفتن موهاش همين باعث ميشد كه حالت موهاش عوض نشه موهاشم خشك ميشد هوا يكم سوز داشت ميترسيدم سرما بخوره ساميارم بدون حرف كاراي منو نگا ميكرد من-خب تموم شدش
ساميار-دستت دردنكنهمن-خواهش ميشهنخير اين جز دوكلمه با من حرف نميزنه رفتم تو دستشويي دستامو كه ژلي شده بود شستمو بعدش با سامي رفتيم پايين چند قدم مونده به ماشين گفتشساميار-پوست برنزه هم بهت ميادبا پروگري جواب دادم-خودم ميدونمخندش گرفت نه ميشه بهش اميدوار شد باهم سوار ماشين شديم يكم كه راهو طي كرديم گفتممن-ساميارساميار-جانماحساس كردم قلبم اومد دهنم از هيجانمن-چته؟چند وقته ناراحتي پريشوني اضظراب داري شب دير مياي چند روز هفته رو صبح تا شب بيروني چيزي شده؟ساميار يه پوزخند زدو گفتساميار-مگه برات مهمه؟اصلا ساميار بره بميره تو ككتم نميگزه انقدر اداي مادربزرگايي رو كه نگران نوه اشونن در نيارمن-اين چه حرفيه ساميار لابد مهمه كه ميپرسم دوست ندارم همخونه ايم انقدر ناراحت باشهساميار يه نگاه از روي عجز بم انداخت بعدش گفتساميار-چيز مهمي نيست خبر رسيده مامانينا ميخوان بعد عيد بيان ايران قرار بود اين ماه برگردن ولي اينطوري كه بوش مياد موندگارن نگران ستاره بودم امروز زنگ زد گفت حال مامان بهتر شده ديگه مثل قبل شكاك نيستش خيالم ديگه راحتهمن-مطمئن؟ساميار-اره مطمئن خانوم بد اخلاق پياده شو رسيديم فسقليدوباره شده بود همون ساميار سابق ولي يه حسي بهم ميگفت اين جريان سر دراز داره و فقط مربوط به نگراني براي ستاره نيست از ماشين پياده شديمو كنار هم سمت ورودي فرودگا رفتيم بعد ورودمون احساس كردم دستم داغ شد يه نگا به ساميار كردم كه بهم يه چشمك زد و دستمو كه تو دستش گرفته بود يه فشار خفيف داد چشمي دور تا دور سالن چرخوندم تا بچه هارو پيدا كنم ميشا اولين نفري بود كه مارو ديدو برامون دست تكون داد همشون با ديدن دستاي ما وبخند ساميارو من تعجب كردن ساميار-اين پيري هنوز نيومده؟من-سامي يعني چي بنده خدا رو پيري صدا ميكني زشتهساميار-چشم نفس خانوم پيري صداشون نميكنم اين اقاي تفضلي كي تشريف ميارن؟بچه ها كه ديدن لحن ما مثل دوماه پيش شده زود گرفتن كه اوضاع سفيد شدهاتردين-پروازش نيم ساعت ديگه ميشينه گويا با ارشيا خان تشريف ميارنساميار-با اون پسره ي سوسول پس بگو چرا گفته ما بياييمبراي اذيت كردن سامي گفتممن- اااااا سامي كجا بيچاره سوسول بود اون ديگه...پريد وسط حرفمساميار-كه سوسول نبودمن-نچ نبودبچه ها كه ميترسيدن بين ما دوباره شكراب بشه گفتنميلاد-حالا سوسول بود يا نبود زياد مهم نيستشقايق-اره بابا بيخيالشمن-اي بابا نميزاريد ادم حرفشو كامل كنه ميخواستم بگم سوسول نبود كه از سوسولم گذشته بود پسره ي..ولي حرفم با ديدن تفضلي و ارشيا ناتموم موند
من-اومدنساميار در گوشم گفتساميار-نفس لجبازي نكنو از پيش من جم نخور باشه؟من-باشهتفضلي اومدنزديكو بعد سلامو عليك قرار شد با ماشين ما بياد اتردين اروم جوري كه فقط خودمون بشنويم با اشاره به ساميار گفت