ساميار


من-خانومي خانومم نفس عزيزم بيدارشو ديگهبدون اينكه چشماشو باز كنه يا حرفي بزنه يه غلت زد كه از بغلم اومد بيرونو دمر شد پتو هم از روش رفت كنارو پوست خوشرنگش پيدا شد دلم ضعف رفتم نزديكشو سرشونه شو با لذت بوسيدم بعدم پتو رو انداختم روش سرمو فرو كردم تو گردنش حساسيتاش دستم اومده بود بلافاصله سرشو با گردنش جمع كرد من-نفسي نفسم بلند شو ديگه الان شقايق يا ميشا ميانا با اين حرفم مثل جت بلند شد نشست سرجاش هر كاري كردم خدنمو بخورم نشد و اخرم يه لبخند نشست رو لبم تا به خودش اومدو موقعيتو اناليز كرد اشك تو چشماي نازش حلقه بست حس كردم يكي خنجر زد به قلبم پتو رو كه جلوي خودش گرفته بود تو مشتش فشار دادو با صداي لرزوني گفتنفس-واي سامياربقلش كردم با تمام عشقم من-جان ساميارسرشو فشار داد به سينه ي برهنه امنفس-چي كار كرديم؟ بابام بفهمه منو ميكشهجدي شدم من-مگه من ميزارمنفس-بالاخره كه چي بابام بفهمه بيچارم ميكنه اون به كنار من از اعتمادش اعتمادش سوستفاده كردمروي موهاشو بوسيدممن-كسي نميفهمه نفس تا ما خودمون به كسي چيزي نگيم نميفهمنچند ثانيه هيچي نگفت بعدش سرشو از تو سينه ام بلند كردو نگاه عسليشو انداخت تو چشمام بازم هيچي نگفت انگار براش سخت بود دوباره نگاش دريايي شدمن-بگو نفس ساميار بگو چي ميخواي بگي به ساميارتيه قطره اشك ريخت روي گونه خوش تراشش با ديدن اشكش انگار يكي قلبمو تو مشتش فشار داد خم شدم اشكشو بوسيدممن-گريه نكن عمر ساميار گريه نكن زندگي ساميار نريز اين اشكارو نفس ساميار نريز اينا رو جون سامياربلاخره حرف زدنفس-ساميار به خدا من از اون دخترا نيستم تورو خدا ازم بدت نياد....من دوست دارم...كه....ديگه نتونست ادامه بده اشكاش بي صدا ميريخت رو صورتشو منو مجنون تر ميكرد صورتمو كشيدم به صورتشمن-نفس اين چه حرفيه اخه دختر تو ميزني عزيز دل ساميار ساميار برات جون ميده تو فقط بخواه حلا بلند شو برو يه دوش بگير الان بچه ها بلند ميشنپتو رو پيچيد دورشو بلند شد ولي از درد چهرش تو هم شد بغلش كردمو بردمش سمت حمومنفس-ساميار بزارم زمين خودم ميرميه بوسه كوتاه نشوندم رو لبشو با هاش دراز كشيدم تو وان اب گرمي كه قبل بلند شدنش پر كرده بودم 
صبح باصدای اهنگ ازخواب بیدارشدم.چشماموی کوچولوبازکردم که درکمال تعجب دیدم اتردین روتختش نشسته وزل زده به من وداره همراه بااهنگ زمزمه میکنه
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده
ازون وقت که تو بامنی، حاله من / میبینی خودت ، خیلی بهتر شده
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / میدونم نمیتونی درکم کنی
ولی اینو یادت نره، عشق من / میمیرم اگه روزی ترکم کنی
میخوام لحظه لحظه به تو فکر کنم / نمیخوام کسی سده راهم بشه
نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد / به جز تو کسی ، تکیه گاهم بشه
میخوام لحظه لحظه ،به تو فکر کنم / نمیخوام کسی سده راهم بشه
نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد / به جز تو، کسی تکیه گاهم بشه
منم که میمیرم برای چشات / منم که میمیرم واسه خنده هات
میخوام بیشتر از این هم عاشق بشم / کمک کن بتونم بمونم باهات
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده
علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده
ازون وقت که تو بامنی، حاله من / میبینی خودت ، خیلی بهتر شده
علاقم به تو خیلی بیشتر شده …
علاقم به تو خیلی بیشتر شده
چشمامو بستم که خودمو به خواب بزنم وکلی فکرای دخترونه بودکه به سمتم هجوم میاورد....اگه اتردین منو دوست داره..اگه اتردین این اهنگ وبه یادمن گوش میده..اگه..اگه..اگه...اعصابم خوردشد.سریع چشمامو بازکردم وتوجام نیم خیزشدم..اتردین:سلام بیدارشدی؟حالت طلبکارانه ای دستموزدم به کمرمو گفتم:صدای اهنگ وتاته زیادکردی بعد انتظارداری بیدارنشم؟!خندیدوگفت:ببخشید.حالاچرادس تتو مثل این خاله خام باجیازدی به کمرت..خندیدموگفتم:حس گرفته بودم..بعدم پاشدم رفتم تودستشویی..چندمشت اب به صورتم زدمو تواینه به خودم یک نگاه انداختم یک پوزخندزدم وگفتم:میشاتوچرااین شکلی شدی؟چرامثل دخترای دبیرستانی فکرمیکنی؟خب فقط یک اهنگ گوش داددیگه.مگه هرکی اهنگ عاشقانه گوش دادیعنی عاشقه؟همه ی افکارو ازذهنم دورکردم ورفتم بیرون..من:اتردین صبحونه خوردی؟اتردین:نه وایسادم توبیدارشی تاباهم بخوریم..دوباره افکاردخترونه به ذهنم هجوم اورد..من:خب پس پاشوبریم.خیلی گرسنه امه..اهنگ وپاز کردو بلندشد باهم رفتیم بیرون..وارد اشپزخونه که شدیم میلاد یک لقمه بزرگ گرفته بودسمت شقی.شقی هم که روابرا!!من:به به جمعتون جمعه گلاتون کمه که اونهم اومدن..میلاد:البته گل خرزهره..من:لال بابا..بااتردین نشستیمسر میز..داشتم کره مربا میخوردم که سامی ونفسم اومدن..ولی انگارحال نفس زیادخوب نبود..دم گوش اتردین گفتم:حالاببین من کی گفتم اگه این سامی اخراین این دوست منو بدبخت نکرد...اتردین:نترس بادجون بم افت نداره..دیگه ساکت شدمو صبحونه امو خوردم....بعدازجمع کردن میزرفتم پیشه اتردین نشستم اونم منوچسبوندبه خودش!!کلا این امروزحالش بدبود..شقی که کنارم بوداروم گفت:میشا انگارحال نفس خوب نیست.مگه نه؟یامن اینجوری فکرمیکنم..من:اره شاید داره سرمامیخوره بااون گوله برفی که سامی زدتودماغش سرماخوردگیش حتمیه...شقی:اره والا..ایناکه فقط قدبلندکردن یکم شعور ندارن..من:بابابیچاره حواسش نبود..نفس وسامی رفتن تواتاق منم رفتم تواتاقم تایکمی درس بخونمداشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ خورد..شماره ناشناس بود!!برداشتممن:بله؟-بله بلا.کوفت درد..سهیل بود پسرعموم!!من وسهیل مثل یک خواهربرادریم..خیلی دوستش دارم.من:هوی یک دست اندازی کوفتی بذار وسطش..کبودشدی..سهیل:خفه شو 8ماه رفته اونجایک زنگ به ادم نمیزنه.من:اخ من شرمنده داداشی بخدااصلا حواسم نبود..سهیل:صبرکن من یک حالی ازت بگیرم..من:ای باباسهیل اگه زنگ زدی فحش بدی قطع کنم..همون موقع دربازشدواتردین اومدتو.رفت روتختش درازکشیدساعدشو گذاشت روچشماش.سهیل:باشه قطع نکن..چه خطر؟من:هیچی خرخونی چی میخوای باشه(ارواح خیکت خرخونی؟!بگوشوهربازی.)سهیل:اوه توکه همینجوریش کرم کتاب بودی ببین الان چیشدی؟من:سهـــــــــــــیــــل!!!بااین حرفم یکهواتردین ازجاش پرید.وباکنجکاوی به من نگاه کرد..سهیل:خب بابااروم گوشم کرشد..من:ایشاالله زودتر..خب دیگه من برم به مامان باباتم سلام برسون..خداسعدی.سهیل:خداشاملو..نمیدونم چرانگفتم عموزنعمو..همین که گوشیوگذاشتم زمین اتردین شیرجه زدسمتم وگفت:این کی بودداشتی باهاش حرف میزدی؟ازعصبانیت چشماش سرخ شده بود من که ترسیدم.ولی گفتم:به توچه..اتردین:بهت گفتم کی بود؟من:سهیل.اتردین:سهیل کدوم خریه؟؟ناراحت شدم ازیک طرفم عصبی بادادگفتم:هان برای چی میپرسی دوست پسرم بودبه توچه؟اتردین:به من خیلی ربط داره چون شوهرتم..من:انقدرشوهرشوهرنکن.من تورو پیازم فرض نمیکنم چه برسه شوهر..بعدم اقاپسر مواظب دلت باش بدجوری داره لوت میده..ازاین حرفم یکه ای خوردوگفت:منظور؟من:منظوراین که هول برت نداره اینجاخبری نیست...لازم نیست مجنون بشی..خنده ی بلندی کردوگفت:مجنون؟!ههه.میگن دخترابچه ان همینه دیگه چیه نکنه فکرکردی عاشق سینه چاکتم؟نه ازاین خبرانیست اگه میبینی میپرسم کی بودچون میدونم تواین زمونه گرگ زیادشده..ازاین به بعدم دیگه کاریت ندارم تابرای خودت رویاپردازی نکنی..بعدم ازجاش پاشد رفت درم همچین به هم کوبید که پریدم هوا..بغض راه گلومو بسته بود خیلی حرفاش برام گرون تموم شده بود..ولی دیگه اهمییتی نداره منم خوب بلدم سگ بشم...زمزمه بارگفتم:قانون بازی تموم شد اقااتردین..ازاین به بعد دیگه ازاین میشامهربون خبری نیست..ویک لبخند روی لبم نقش بست..وبااین کارم یک سرنوشت جدیدی برام رقم خوردبا صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم و دست از فکر کردن راجع به مامانم و دایی برداشتم و رفتم بیرون که با دیدن صورت بر افروخته اتردین رفتم پیش میشا و در اتاقشو باز کردم و گفتم:ـ باز با این شوهرت چی کار کردی؟!میشا تمام ماجرارو بهم گفت و من با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم:ـ نه خدایی خوشت میاد هی اینو عصبانی کنی؟! چه چیزی به تو میرسه اخه دختر!میشا: به خدا عمدی نبود! از دهنم پرید!من: بیخیال حالا کاریه که شده فعلا دور و برش نپلک باشه؟میشا بی حوصله فقط سرش رو تکون داد و باز رفت تو فکر.... منم رفتم تو اتاقم و یکم رو تخت دراز کشیدم... این چندروزه خیلی دلم هوای مامانمو کرده بود اما میترسیدم باهاش رو به رو بشم... شاید اشکان یه چیزایی تو گوشش خونده باشه... از این پسر بعید نیست!تو فکرای خودم غرق بودم که میلاد اروم اومد تو و کنارم رو تخت دراز کشید... اونم بدون هیچ حرفی به سقف خیره بود... انگار میخواست فکرای سیاهش رو توی سفیدی سقف غرق کنه تا از شرشون خلاص شه... با لبخند به سقف نگاه کردم و به میلاد گفتم:ـ به چی فکر میکنی؟میلاد دست از نگاه کردن به سقف برداشت و گفت:ـ به خودم و خودت.... من حال این اشکانو میگیرم!با خنده گفتم:ـ حالا به چیا فکر میکردی راجع به خودم و خودت؟!میلاد دستم رو تو دستش گرفت و بوسه ای روی اون زد و گفت:ـ به اینکه یه روزی بابا میشم!!!با خنده گفتم:ـ جان؟؟؟؟؟؟؟!میلاد: اینقدر عجیبه؟!من: نه ولی خب... حالا اسم بچمون رو چی بذاریم؟!میلاد: من از دختر اسم ساغر رو دوس دارم... از پسرم پارسا....من: ساغر و پارسا که به هم نمیان!میلاد: مگه حتما باید بیان؟!من: خب نه!!!میلاد: فکر کن بچمون خیلی خوشگل میشه ها!من: آره البته اگه به من بره خیلی خوشگل میشه!میلاد یه ابروش رو بالا انداخت و گفت:ـ دستت درد نکنه واقعا!من: خواهش میکنم!میلاد: شقایق.....من: بله؟میلاد: خیلی دوستت دارم....میخواستم یکم اذیتش کنم... هیچی نگفتم که گفت:ـ تو چی؟من: نمیدونم باید فکر کنم....میلاد: خیلی نامردی!و غلتی زد و پشتش رو کرد به من.....با لبخند بغلش کردم و گفتم:ـ شوخی کردم میلاد .... منم دوستت دارم....میلاد بغلم کرد و گفت:ـ میدونم!من: ایشش خود شیفته!*************************************سر میز شام نگاهم به میشا و اتردین بود که عین برج زهرمار بودن! سامیار هم که فکر نکنم خودش چیزی از طعم غذا فهمیده باشه همش به نفس میرسید....اتردین همش تو فکر بود و اخماش تو هم گره خورده بود و با حرفای من و نفس هم باز نمیشد که نمیشد..... میشا هم هراز گاهی لبخندی به بحثای ما میزد اما بیشتر حواسش جای دیگه ای بود...... شونه ای بالا انداختم و بیخیال مشغول خوردن شدم*************************************لباس خواب نازکی برداشتم و پوشیدم و بعد از مسواک زدن اومدم رو تخت و کنار میلاد خوابیدم..... بعد چند دقیقه میلاد بغلم کرد و من بدون حرفی سرم رو روسینه اش گذاشتم خوابیدم......نفسسرمو رو سينه ي ساميار جابه جا كردم به حركت دستم كه مثل خط راست از زير گلوش تا روي شكمش ميكشيدم ادامه دادم خب حالا كه اون درمورد فرانك حرف نميزد خودم بايد يكم هولش بدم تن صدامو اوردم پايين اسمشو يكم كشيدممن-ساميارهمونطور كه موهامو دور انگشتش ميپيچوند گفتساميار-به فداتحركت دستمو وسط سينه اش متوقف كردممن-خدا نكنه يه چيزي بگمساميار-شما دوتا چيز بگو پيش خودم گفتم حركت اولمن-تو چرا بعضي وقتا دير ميومدي خونهدستش روي موهام ايست كرد ولي خيلي كوتاه دوباره مشغول شد و در همون حال كه با موهام بازي ميكرد گفتساميار-ميشه جواب سوالاتو بعد اينكه كل سوالات تموم شد بدم؟جمله اش بيشتر عمري بود تا سوالي پس هيچي نگفتمحركت دوممن-چرا حس ميكنم بعضي وقتا بوي عطر زنونه ميدي (اوايل متوجه نميشدم يعني واقعا بو نميداد ولي بعد قراري كه با فرانك داشتم هروقت ساميار دير ميومد بوي ادكلن شيرين يه زن ميومد اوايل بهش بي توجه بودم ولي الان...)چند ثانيه هيچي نگفت بعدش تركيد از خنده دستمو روي شكمش مشت كردمو اروم كوبوندم روشمن-كوفت جواب بده بينم وقتي ديدم جواب نميده نيم خيز شدم روش با اينكارم تموم موهام ريخت تو صورتش صداي خندش قطع شد يه نفس عميق تو موهام كشيدو گفتساميار-نفس موهات چقدر بوي خوبي ميده يه بوي خاصي ميدهمن-اقاي عقل كل حموم بودم بوي شامپو ميدهسرشو اورد نزديكو با لحن شيطوني گفتساميار-اونم چه حمومي خدا دوباره نصيب منهخندم گرفت اين چقدر بي حيا شده بود با دستم پيشونيشو هل دادم عقبو با خنده گفتممن-هيز چشم چرون فرصت طلب شونه هامو گرفت منو خابوند رو تخت تا اومدم بلند بشم خيمه زد روم سرشو چسبوند به گوشمو لاله گوشمو يه گاز كوچولو گرفت موهاي نداشته روي بدنم سيخ شدن در گوشم گفتساميار- من من بدبخت كجا چشم چرونم كجام هيزه اخه من غير خانوممم كي رو بايد ببينمواقعا راست ميگفت اگه اتردين يا ميلاد براي حسادت شقايقو ميشا با دختري گرم گرفته بودن اين ساميار نگرفته بودمن-عاشق اين بچه مثبتيت شدم كه كلا نور بالا ميزنهدوباره شيطون شدساميار-نه ديگه دراون حدم مثبت نيستمنفسيه اخم الكي كردمو گفتممن-چشمم روشن حرفاي جديد ميشنوم فردا كه رفتي بيمارستان با ميشا اينا ميگرديم نامه هاي دختر همسايتونو كه عشق اولت بودو پيدا ميكنيم گوشيتم فعلا دست من ميمونهبا همون لحن شيطونش گفتساميار-نه ديگه اشتباه كردي عشق اولم تو پنج سالگي بودمن-به به خانوم كي بودنساميار-مربي مهدمون بوديكم نگاش كردم براي اينكه نخندم لبمو دندون گرفتم سرشو اورد جلو چند ميليمتر مونده به لبام يه صدايي از حياط اومد ساميار سريع بلند شد رفت لب پنجره منم پتو رو كشيدم رومو مخالف جهتش خوابيدم يه لحظه فكر كردم بحثمون اول سر چي بود؟ساميار-گربه بود من-شب بخير سامي سامياراومد رو تخت هر چي صدام كرد جواب ندادم مي خواستم يكم اذيتش كنمساميار-لعنت به اين شانس نگا كنا لحنشو يكم مظلوم كرد ساميار-حالا من كيو تو بقلم بگيرممن-معلم مهدتو عزيزم ساميار-نفس بيداري اذيت ميكنيمن-سامي خستم شب بخيرسامي-لاقر شب بخيرتو درست حسابي بگومن-تو مگه جواب سوالامو داديساميار-نفس به خدا الان وقتش نيست ميگم بهت ديگهبا ترش رويي گفتممن-پس كي وقتشه ساميار داري مشكوك ميزنياروم اومد بغلم كردو سرمو بوسيد لعنتي نزديكم ميشد همه چي رو يادم ميرفت زمان پيشش معني نداشت چه برسه به فرانكساميار-درموردش حرف ميزنيم قول ميدم اصلا همين فردا باشهچيزي نگفتمو سعي كردم بخوابمصبح با صداي زنگ گوشي ساميار بلند شدم خودش كه غش خواب بود دستشو از دورم باز كردم يه غلت زد تلفونو جواب دادممن-بلهبا شنيدن صدا سنگ كوپ كردمفرانك-ساميار سامي عزيزم چرا جواي نميدي من-شما(مي خواستم مطمئن شم خودشه)فرانك- ا نفس تويي فرانكمقطع كردم ساعتو نگا كردم حدود11 بود پلكامو رو هم فشار دادمو يه نفس عميق كشيدم كافي نبود يكي ديگه بازم كافي نبود منفجر شدممن-ساميار بيچاره يهو مثل شوك زده ها از خواب پريد دلم به حالش سوخت با اينكه سرش داد زدم ولي مثل هميشه جوابمو دادساميار-جانم جان ساميار چيزي شده؟با همون تن صداي بلند گفتممن-چي ميخواستي بشه اين زنيكه كيه اين وقت زنگ ميزنه ساميار جان ساميار جان ميكنه تازه اسمشم فرانكه خانومه (صدامو بلند تر كردم ) هان ساميار حرف بزن تا ديوونه تر از اين نشدمدستاشو اورد تا بازومو بگيره و ارومم كنهمن-دست به من زدي نزدي ها من توضيح ميخوام اونم همين حالاميترسيدم دستش بهم بخوره دوباره همه چي يادم برهساميار-باشه باشه برات توضيخ ميدم عزيزم اخه تو چرا اينجوري ميكني؟من-پس چجوري كنم يه زن زني كه اسمش برام خيلي اشناست زنگ زده به شوهرم ساميار-خودت ميگي شوهرم نه شوهر اون به من اعتماد نداري؟من-دارم ولي حرفايي كه اين خانوم ميزنه مال الان نيست مال چند وقت پيشه كه تهديدم كرد از زندگي ساميارو من برو بيرونانگار ساميارم قاطي كرده بود ساميار-غلط كرد گفت خيلي بيجا كرد گفت گنده تر از دهنش حرف زده چرا به من نگفتي اخهمن-بهت صد دفعه فرصت توضيح دادم گفتي نه نگفتي ديگه ميخواستم از زبون خودت بشنوم ميفهمي از زبون خودتديگه داشتم ميلرزيدمساميار-قول ميدم نفس قول كه همين امشب برات تعريف كنم فقط به من اعتماد داشته باش باشه من-همين الان ميخوام بشنوميه نفس عميق كشيدساميار-فرانك هموني هست كه حدس زدي پيدا شده با دخترش ولي اونقدر عض شده كه لحظه اول كه ديدمش نشناختمش بچه رو هم نميخوادمن-بقيه اشساميار-بقيه اش باشه واسه ي شب الان بگم بايد چند ساعت اين تو بموني اين ميشا هم تيكه پرونياش شروع ميشهتا حدي اروم شده بودممن-شما دوتا چه پدر كشتگي باهم داريد اخهساميار-بحث پدر كشتگي رو ول كن منو بچسب كه معده درد گرفتم از گشنگيمن-از بس ديشب هرچي گفتم من خوبم خودم غذامو ميخورم گوش ندادي نفهميدي چي خورديساميار-يه خانوم كه بيشتر نداريممن-اا نه تورو خدا داشته باشساميار-پشت دستمو داغ كرد همون يدونه اشم ديوونگي بود گرفتمصبح بانورافتابی که میخوردتوصورتم بیدارشدم.یک کش وقوسی به بدنم دادم وبلندشدم رفتم دست وصورتمو شستم اومدم بیرون..اتردین هنوزخواب بود..شیطونه میگفت برم بزنم سیستمشو بیارم پایینا..بیخیال پاشدم رفتم صبحونه بخورم.طبق معمول میلادوشقی داشتن صبحونه میخوردنمن:باباچه خبره شماهمیه اولید؟میلاد:اول سلام دوم کلام..من:علیک..میلاد:چیه اعصاب نداری؟من:هیچی..میلاد:اقاجون توچراانقدراین داداشه منو اذییت میکنی؟بخداگناه داره نکن این کارارو..من:من باهاش کاری ندارم بعدم ازاین به بعد میخوام یک حالی ازش بگیرم که واسه من قلدوربازی درنیاره و...دیدم میلاد باابرو داره میگه نه نه که برگشتم دیدم دکی زبل خان اینجاس که دست به سینه وایسادوگفت..اتردین:خب میگفتی؟من:به شمایادندادن سلام بدید؟اتردین:به شماچی به شمایادندادن به بزرگترت بایدسلام کنی..من:بزرگی به قدوقواره نیست به اینجاس..بادستم به مغزم اشاره کردم..که خندیدوگفت:از اون لحاظ بازم من بزرگترم...من:ارزوبرجوانان عیب نیست..بعدم بدون حرف شروع کردم به صبحونه خوردن.یعنی صبحونه کوفتم شدا همه اش سنگینیه نگاه این اتردینو روخودم حس میکردم.فکرکنم داشت نقشه قتلمو میکشید!!!داشتم چای میخوردم که گوشیه اتردین زنگ خوردبادیدن صفحه گوشیش یک لبخندزدو برداشت:جانم؟-............................اتردین:سلام عزیزم..صبح توهم به خیر...بااین حرفش چایی پریدگلوم.یعنی اتردین داره بایک زن حرف میزنه؟نه خداجونم.طاقتشو ندارم.نگاه میلادروی اتردین بودکه داشت حرف میزد ولی من هیچی ازحرفاش نمیشنیدم.نگاه نگران شقی هم روی من.بدون توجه به این چیزا پاشدم رفتم دم دراتاق سامی ونفس درزدم.سامی:بله؟من:سامی میشام میشه بیام تو..صداش که باتعجب گفت بیاتو اومد..حقم داشت چون همیشه مثل گاو میپریدم تو..رفتم تو که دیدم نفس ازدستشویی اومدبیرون.روبه سامی گفتم:-سامی میشه منو نفس باهم بریم بیرون یک دوربزنیم؟البته باماشین تو.سامی:باشه مشکلی نیست.بعدم سویچوپرت کردسمتم که توهواگرفتمش سامی:بروحاضرشوالان نفسم میاد..من:مرسی..رفتم تواتاق یک تیپه درهم زدم اومدبیرون.نفس اومدسمتم.نفس:میشایی چیزی شده..من:نه بریم توراه بهت میگم..باهم رفتیم پایین داشتیم ازجلوی اشپزخونه ردمیشدم که اتردین گفت:اتردین:چی شدخانوم سوسکه شالو کلاه کرده؟امپرچسبوندم رفتم دقیقا روبه روش وایسادم دستموبردم بالایکدونه خوابوندم توگوشش وگفتم:دفعه ی اخری باشه که به من توهین میکنی.شایدسوسک باشم ولی اگه دفعه ی دیگه بهم تیکه بندازی قسم میخورم همین سوسکه بشه کابوسه شبات..یک قطره اشک مزاحم ازچشمم چکیدپایین که با پشت دستم پاکش کردمو ازجلوی اتردین که هنوزمات به من بودردشدم..ازکنارنفسم به سرعت ردشدمو ازدرزدم بیرون درم محکم کوبیدم به هم..صدای نفس میاومد ولی من توجه ای نمیکردم فقط میخواستم تنهاباشم..ازخونه که خارج شدم به اشکام اجازه ی ریختن دادم..گریه میکردمو به تمام دنیابدبیراه میگفتم...گوشیم زنگ خورداتردین بود ریجکت کردمو به راهم ادامه دادم...به خودم که اومدم هواکمکم داشت تاریک میشدبه ساعتم نگاه کردم 7بود!!من تاالان دارم بیرون برای چی میگردم؟نوک انگشتام سرشده بودصورتم یخ بسته بود..همون راهی که اومدموبرگشتم.....ساعت9بودکه رسیدم خونه همه داشتن tv میدیدن..باصدای بسته شدن درهمه به طرفم برگشتن..شقی ازجاش بلندشداومدکنارم منو بغلش گرفتو گفت:میشادیوونه کجابودی؟چراگوشیتوجواب نمیدی؟من:شقایق خسته ام.میرم تواتاقم بخوابم..فعلا.شقی:بروعزیزم اگه چیزی خواستی صدام کن..مستقیم رفتم زیرپتو..نفهمیدم کی خوابم برد..****************************************نصفه شب باکابوسی که دیدم ازخواب پریدم ویک جیغ کشیدم که اتردین ازجاش پریداومد سمتم..اتردین:چته میشاچراجیغ میزنی؟فقط نفس نفس میزدمو صورتم خیس بود یکهو اتردین بغلم کردوگفت:اتردین:چیه خانومی کابوس دیدی؟اروم باش من اینجامسرموگذاشتم روسینه اشو شروع کردم به گریه کردن.الان فقط به گرمای اغوشش نیازداشتم به این که بدونم کنارمه..یکم که اروم شدم سرموازسینه اش جداکردم که یک نگاه بهم کردوگفت:اتردین:بابت امروزببخشید.نمیخواستم ناراحتت کنم...بعدم گونه امو بوسیدوخوابوندتم روتخت پتورو کشیدروم.اومدبره که دستشو گرفتم که برگشت نگاهم کرد واقعا میترسیدم ازتنهایی.گفتم من:می..میشه پیشم بخوابی؟میترسم..لبخندی زدوگفت:ازچی میترسی؟من:ازتنهایی..خواهش میکنم..انقدراین حرفومظلومانه گفتم که خودمم دلم برای خودم سوخت..پتو روکشیدکنارکنارم خوابیدودستشو دورکمرم حلقه کردو منو کشیدسمت خودشو زیرگوشم اروم گفت:حالااروم چشماتوببندوبخواب من پیشتم نترس..من:مرسی..ببخشیدکه اویزون...انگشتشوگذاشت رولبموگفت:هیسسس.هیچ حرفی نزن فقط بخواب..سرموگذاشتم روسینه اشوبه صدای اروم قلبش گوش دادم.برای یک لحظه به نفس حسودیم شدکه به راحتی بغل سامی میخوابه ولی من بایدبرای خوابیدن بغل اتردین یک بهونه داشته باشم...ازتنهاچیزی که میترسیدم این بودکه کابوسم حقیقت پیداکنه این که یک روزی اتردین واسه کسه دیگه ای بشه.یادمکالمه ی صبحش افتادم به خاطرهمین اروم گفتم:اتردین؟اتردین:جانم؟من:یک سئوال میشه بپرسم؟اتردین:بپرس.من:فضولیه ها.خندیدوگفت:میدونم مگه توجز فضولی کاردیگه ای بلدی..زدم به سینه اشو گفتم:من:ا بدنشو دیگه.اتردین:باشه بگو..من:اون کی بودداشتی باهاش امروزصبح حرف میزدی؟خندیدوگفت اتردین:اهان خانوم میخوادبفهمه من دوست دختردارم یانه..من:ا.بگودیگه..بگوبگوبگو..اتردین:خب باباباشه..خواهرم بود..اههه.چی فکرمیکردم چیشد!اصلایادم نبودیک ابجی هم داره..ای بابا خواهرشوهردارشدیم که بختبرشدیم..یکی زدم پس کله ی خودم اخه نه این که الان اتردین اومده خواستگاریت!دیگه هیچی برام مهم نبودبغل اتردین به نیم ساعت نرسیده خوابم برد...****************************صبح باصدای اتردین چشمامو بازکردم..اتردین:میشانمیخوای پاشی..سرم خیلی دردمیکردمن:چرا الان پامیشم..ازجام بلندشدم که برم دستشویی قدم اولمو که برداشتم یکم چشمام سیاهی رفت قدم دوم وکه بداشتم همه جاسیاه شدوپخش زمین شدم.نفساز صداي افتادن چيزي سريع از اتاق پريدم بيرونمن-خاك عالم چي شده؟ اتردينم كه معلوم بود خيلي هل كرده گفتاتردين-نميدونم يهو سرش گيج رفت افتاد بعدش ميشا رو كه توبغلش بود گذاشت رو تخت ميشا-نفسزود رفتم كنارش نشستممن-جانم بگوميشا-سرم درد ميكنه رفتم مانتو شالشو اوردم روي همون شلوار راحتيش تنش كردم من-اتردين بايد ببريمش دكتر اتردين-نه نه شما نياييد خودم ميبرمشمن-وليساميار-نفس راست ميگه تنها كجا ميخواي برياتردين-تنها راحت ترمبعدشم مثل نور ميشا رو بغل كرد برد رو كردم سمت ساميارمن-اين يه چيزيش ميشه ها؟چند ساعت بعدش ميشا و اتردين اومدن ميشا ميگفت دكتر گفته چيز مهمي نيستو يه فشار عصبي بوده ميشا خيلي بيشتر از منو شقايق تحت فشار بود دركش ميكردم بين برزخ بود تا شب ديگه اتفاق خاصي نيوفتاد منم درگير توضيحاي ساميار بودمو گزر زمانو حس نكردم من-منتظرممثل بچه هاي تخس سرتق دستامو زده بودم زير بقلمو روي تخت نشسته بودمو منتظر توضيح ساميار بودم دستاشو از هم باز كردو گفتساميار-بدو بيا بغل عمو برات قصيه شبتو بگه بخوابيمن-نميخوام همينجوري بگوساميارم ديگه اصراري نكردو جدي شدساميار-گفتي چند ماه پيش ديديش چي بهت گفتتند تند شروع كردم به تعريف كردن از همون اول و به و براش گفتممن-خب حالا بگو چه توضيحي داري يه نفس عميق كشيدو گفتساميار-مامانم با ستاره اومده ايرانضربان قلبم رفت بالا اب دهنمو قورت دادممن- و؟ساميار-يه ماهي ميشه اومدن خودم گفتم بيان چون فرانكو چندماه قبل پيدا كرده بودم من-خب؟ساميار-ميشه انقدر وسط حرفم نپريو فقط گوش كنيمن-بد اخلاق بدون توجه به حرفم ادامه دادساميار-داشتم ميگفتم فرانكو با دختر سانيار پيدا كردم انقدر بدبخت شده بود كه به نون شبش محتاج بود ازم خواست كمكش كنم همون روز به مامانينا هم گفتم اونا هم تا كاراشونو بكنن بيان شد يه ماه پيش بگزريم براي فراكو بردم تهران خونه خودمون برام عجيبه كه از اونجا كوبيده اومده اينجا اين حرفارو بهت بزنه خب ديگه همين چيز ديگه اي هم نيستوا رفتم يعني چي من هنوزم نفهميدم كجاي اين ماجرا بودممن-درست حسابي توضيح بده ببينم من اين وسط چيكارم شماره منو از كجا اورده چرا به تو ميگه عزيزم اگه منو بشناسه كه خانواده ي تو هم ميفهمنساميار- نترس چيزي نميگه ولي ستاره ميدونهمن-ساميار منو نپيچون منو سياه نكن من خودم ذغال فروشم چرا جواب سوالامو سربالا ميدي بهت گفتم چرا اومده سراغ من شمارمو از كجا اورده اخه؟ساميار-شماره تو از گوشيم كش رفتهمن-سامي همه چي رو ميگي غير از اون اصل كاريه بابا اين دختر چرا اومده سراغ منساميار-به خاطر اينكه به خاطر اينكه نفس ولش كن چيز مهمي نيستمن-ميگي يا نه؟بگو ديگهساميار-يكي از پسر عموهاي فرانك ازش خاستگاري كرده و خب خب مامانمم گفته دلم نميخواد نوم زير دست اونا بزرگ بشه و و نفس به خدا من اصلا اين كارو نميكنم من-بگو ساميار ديگه جون به لب شدم پسرساميار-گفته ساميار ازش خاستگاري كرده فرانكم جوابش مثبته عموي فرانكم لج كرده گفته بايد يه عروسي بگيريمو چه ميدونم اين حرفو ثابت كنيم منم كه تحت فشارم نفس درك كن به ولاي علي عمرا من با اون عفريته ازدواج كنم حتي سورييه لحظه مثل ميت سفيد ميشدم يه لحظه از عصبانيت قرمز يه لحظه داغ بودم مثل اتيش يه لحظه سرد بودم مثل يخ يه لحظه از گوشام دود ميزد بيرون لحظه ديگه دستام شروع ميكرد لرزيدن ساميار حق داشت نميدونم ولي ولي بايد بهم ميگفت قبل قبل اون اتفاقي كه بينمون افتاد بايد ميگفت سعي كردم اروم باشم به غير حودش كسي نبود كه بهش تكيه كنم اصلا نفهميدم كي بغلم كردو من توي اغوش گرمش مثل ي نوزاد خوابم بردنفسشقايق-خب نفس ما ميريم رستوران اتردينم به ساميار گفته كه بياد اونجا يادت نره بري كيكي رو كه براي جشن دونفره تون ترتيب دادي بگيري من-باشه شما بريد خدافظاز ديروز براي امروز نقشه مي كشيدم 11 اسفند تولد ساميار ولي با حرفاي ديشبش همه ي ذوقو شوقم خوابيد يه رستوران رزرو كرده بوديم براي تولدش ولي قبل اينكه بره رستوران همون موقعي كه مياد لباس عوض كنه ترتيب يه تولد دونفره رو داده بودم كه بعدش باهم بريم رستوران همه چيز اماده بود ده دقيقه بعد از اينكه بچه ها رفتن منم رفتم كه كيكو بگيرم جلوي شيريني فروشي بودم كه گوشيم زنگ خورد بازم اين شماره نحسعفت مفت كلامو گذاشتم كنارمن-ببين ديگه به من زنگ نزن ساميار همه چي رو برام تعريف كرد بدبخت كم اوردي چسبيدي به من شايد يه فرجي شد سامي رو ول كردم عمرا ميشنوي عمرا فرانك-ترمز كن باهم بريم مطمئن باش ساميار بهت دروغ گفته اگه ميخواي بهت ثابت بشه بيا پارك(...)بعدم قطع كرد زنكيه رواني فرمونو چرخوندم سمت ادرسي كه بهم داده بود جلوي پارك واستادم خب يه نفس عميق اروم نفس اروم ماشينو پارك كردمو شمارشو گرفتممن-كجا بيام؟فرانك-قسمتي گه وسايل بازي براي بچه ها گذاشتناين بار نوبت من بود كه بدون حرفي قطع كنم هر قدم كه جلو تر ميرفتم لرزش دستم با پاهام بيشتر ميشد از چيزي كه ديدم نزديك بود شاخ دربيارم ساميار دست يه دختر بچه رو گرفته بود فرانكم اونيكي دست بچه رو گرفته بود رو لباي ساميار خنده بود حتي بعضي وقتا اون لبخند تبديل به خنده ي پر سرو صدا ميشد نشست رو به روي دختر فرانكو گفتساميار-دختر بابا چطوره؟خون تو رگام يخ بست فاصله ام باهاشون زياد بود ولي صداشو شنيدم حرف فرانك تو گوشم ميپيچيد دخترمون دختر منو ساميار ساميار بچه ي منو بچه ي خودش ميدونه عشق ديگه نتونستم بيشتر بمونم رفتم تو ماشين با خودم ميگفتم اروم باش نفس اروم برو كيكو كه اين زنيكه نزاشت بگيري بگيرو برو خونه ساميار برات توضيح داره قوي باش بعد گرفتن شيريني رفتيم خونه ماشين ساميار پارك بود جلوي در سعي كردم لبخند بزنم از پله ها رفتم طبقه ي بالا جعبه كيكو دراوردم شمعارو گذاشتم روش و در باز كردمو بلند گفتممن-سوپريزولي از چيزي كه ميديدم خودم سوپريز شدممن-فرا فرانك تو اين جا چيكار ميكنيزل زدم به صورت ساميار ساميار-توضيح ميدم نفس كيك از دستم افتاد تازه داشتم ميفهميدم چه كلكي خوردم بدون توجه به ساميار كه پشت سر هم صدام ميكر با تمام سعت رفتم سمت ماشينو سوار شدم جاي من ديگه اينجا نبود ساميار بازيم دادي به خواستت رسيدي بهت مثل يه اشغال بازيم دادي واقعا هنر پيشه ي خوبي هستي ازت ازت بدبختي اينجا بود كه هنوزم ديوونه اش بودم گوشيم مدام زنگ ميخورد ولي من تمام هواسم پيش اهنگي بود كه از ماشين پخش ميشد چقدر به حالو هوام ميومدپشت تو بدو بدتري شنيدمو باور نكردم و باورش عجيبه كه همش درست بودو درست ميگفتن من ساده به همهميگفتم نجيبه نجيب نبوديو دست تورو خوندمو عمري بيخودي به عشق تو خوندمو پست تر از اوني بودي كه فكر ميكردمو دلت يه جاي ديگه بود حس ميكردمو به روت نزدم نميخواستم بري نميخواستم بشيني به ما هي بد بگيو ميگم برات مهم نيست چي سرم ميادميگي بزار سياه بشه روزگارش ميگي بزار نباشه و فقط بره اصلابزار بميره بيخيالش گول چهره پاكتو خوردمو تو هم درست هموني بودي كه همه ميگفتن انقدر قشنگي كه منم نباشم خيليا واسه داشتنت به پات بيوفتن تازه دارم ميفهمم منو واسه چي ميخواستي با همه دورو برياته نه ما روراستي برات ميمردم روت قسمميخوردم انقدر عوض شدي كه يهو جا خوردم پشت تو بدو بدتري شنيدمو باور نكردم و باورش عجيبه كه همش درست بودو درست ميگفتن من سادهبه همه ميگفتم نجيبه نجيب نبوديو دست تورو خوندمويه عمر آزگاروكنار تو موندمو حيف كه عمرمو تلف ميكردمويه عمري بيخودي به عشق تو خوندمو پست تر از اوني بودي كه فكر ميكردمودلت يه جاي ديگه بودحس ميكردموبه روت نزدم نميخواستم بري نميخواستم بشيني به ما هي بد بگيو ميگم برات مهم نيست چي سرم مياد ميگي بزارسياه بشه روزگارش ميگي بزار نباشه و فقط بره اصلا بزار بميره بيخيالش گول چهره پاكتو خوردمو تو هم درست هموني بودي كه همه مي گفتن انقدر قشنگي كه منم نباشم خيلياواسه داشتنت به پات بيوفتن تازه دارم ميفهمم منو واسه چي ميخواستي با همه دورو برياته نه ما روراستي برات ميمردم روت قسم ميخوردم انقدر عوض شدي كه يهو جا خوردم(اهنگ بيخيال مهدي احمدوند حتما گوش كنيد قشنگه)گوشيمو برداشتم بهترين كار زنگ زدن به بابا بودمن-الو بابابابا-جانم نفس بابامن-بيلتام براي پاريس هنوز اعتبار داره؟
تورستوران نشسته بودیم منتظرنفس وسامی این میشاهم شیطونیش گل کرده بودهی یامیلادوسرکارمیذاشت یاشقی بدبخت..تقریبایک ساعتی بوداینجابودیم ولی هیچ خبری نشده بود روبه میشاکه داشت باشقی حرف میزد نمیدونم به بیچاره چی میگفت که بیچاره شقی لبوشده بود..من:میشاجان زنگ بزن ببین نفس چرانمی اد..باتعجب برگشت نگاهم کردگفت:مگراین که روبه موت بشیم اقامهربون شن..من:خدانکنه..حالازنگ میزنی یانه..گوشیشوبرداشت وشماره نفسوگرفت..میشا:سلام نفسی..-....................میشایکهوهول کرد:هی نفس چراگریه میکنی برای سامی اتفاقی افتاده؟بانگرانی بهش نگاه کردم..-........................میشا:نفش چراحرف رایگان (ضرمفت)میزنی؟برای چی نمیاین؟-.....................میشانفسشوباصدادادبیرونو گفت:من که ازکارای شماسردرنمیارم..یکروزلیلی مجنونید یکروزم دشمنای خونی...-...................میشا:باشه باباخداحافظ...وباعصبانیت قطع کرد.من:میشاچیشده؟میشا:من چه بدونم میگه تولدبهم خورد!!میگم این دوست توچیزخورش کرده واسه همین چیزاست..خنده ام گرفت کلااین دخترشیطون بود..همین شیطنتشم منو به دام انداخت..میشا:خب عزیزان به علت نبودعابربانک یاهمون سامی بایددنگاتونو بیاین بالا تاغذابخوریمدوبعدم به سلامت......نامرداچه رستورانی هم اوردن همه ی غذاهاش گرونه..همه خندیدیم.من گفتم:خب عیبی نداره پول غذاروبنده تقبل میکنم..میشا:تونمیخواد.پولاتوجمع کن واسه زنوبچه ات..بعدم خندید...دوستداشتم بهش بگم زن من تویی.ولی اگه اون منودوست نداشته باشه چی؟!اگه بهم بگه عاشق همون سهیل پسرعموشه چی؟بیخیال شدمو هرکی برای خودش یک غذاسفارش داد.من که ازطعم غذاهیچی نفهمیدم..******************ساعت9بودکه رسیدیم خونه.چراغای خونه خاموش بودنه سامی بودنه نفس..میشا اومدبغل دستم باصدای ارومی گفت.میشا:خب بگردیددنبال سرنخ..قاتل زده کشته جسدوبرداشته برده سربنیست کنه..خندیدمویکی زدم پس کله اش گفتم:گانگستری فکرمیکنیا..بابادوست من مگه قاتله؟میشا:ازاین سامی هیچی بعیدنیست...سری تکون دادمو رفتم تواتاق..میشاهم اومد خواستم برم حموم که اون سریع پریدتوحموم گفت:قربونت من برم بیام بعدتوبرو...من:ای بابامیشابیابیرون توشش ساعت طول میکشه تابیای بیرون..میشا:نه به جون اتردین.شش ساعت من بمونم این توکه بخار حموم میگیرتم..زودمیام..من:میشابذارمن 5دیقه ای برمو برگردم.افرین..میشا:من موندم توهمین دیروزحمومبودی چرادوباره داری میری؟من:چسب شدم.موهامم چرب شده!میشا:اره ارواح خیکت...چهرتاشیویدداره هی میدو میره حموم..من:چی گفتی نشنیدم..میشا:میخواستی بشنوی..بعدم رفت توحموم..وای میشاازدست تو..دخترداری چی به روزم میاری؟؟رفتم روتختم درازکشیدموبه خودم به خودش فکرمیکردم..به این که اخراین بازی چی میشه..ازحموم که دراومدم اتردین خوابیده بودرفتم سمت کمدم لباس برداشتم رفتم تو دستشویی عوضشون کردم.اومدم اتردینو بیدارکنم که دلم نیومد.همون موقع صدای دراومد رفتم دیدم نفس باچشمای قرزرفت اتاق.باشقی رفتیم تواتاق بیچاره نفسی حال نداشت.من:نفس عزیزم چت شده؟توکه انقدرخوشحال بودی چی شد؟نفس:باختم میشا.باختم!!گول خوردم..من:نفس چی میگی درست حرف بزن ببینم..نفس برامون همه چیوتعریف کردومن هرلحظه بیشترحالم ازسامی بهم میخورد باخودم میگفتم که نکنه اتردین مثل این بشه؟خدایاکمکم کن..شقی:خب حالامیخوای چی کارکنی..نفس:به بابازنگ زدم پرواز فردا ساعت 1.من:نفس میخوای بری؟نفس:مگه راه دیگه ای هم دارم..شقی:بیخیال نفس..نفس:نه بچه هایخوام برم..بعدم ماروبغل کردوتوبغل هرکدوممون یکم گریه کردمن که دیگه هق هق میکردم..هرچی بلدبودم نثاراون سامی میکردم که داره دوستموازم میگیره..*****************************************ساعت 12بودونفس باهواپیمااول میرفت تهران بعدازاونجا هم دقیقا نمیدونم کجامیرفت..نفس بامنو شقی خداحافظی کردوگفت که بهم ایمیل میده تلفنشو میگه فقط قول گرفت که تهت هیچ شرایطی به سامی چیزی نگم ورفت..باورم نمیشه نفس ازپیشمون رفته.من بدون اون چیکارکنم؟***********************ساعت چندبودنمیدونم باتکونای اتردین بیدارشدم..اتردین::میشاپاشو..نفس کجارفته؟این سامی دیونه شده.من:نمیدونم..اتردین:این نفس تاسامیونکشه ول کن نیست..بعدم رفت بیرون.من موندم خدااین همه روبرای چی میده به اینا..تاشب دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد...ساعت 1بودالان پروازنفسه..خداچراانقدردلم گرفته.مخواستم برم پیش اتردین بخوابم ولی هم روم نمیشدهم بهونه ای نذاشتم..خلاصه به هربدبختی بودخوابیدم........**********************یک هفته ای ازرفتن نفس گذشته بودولی هیچ خبری ازش نشده بود..ساعت11بودکه ازخواب بیدارشدم واولین کاری که کردم ایمیلموچک کردم ویک ایمیل ازنفس داشتم..کلی خرکیف شدموبازکردمش یک شماره بود.خداروشکراتردین نبود.سریع شماره روگرفتم که صدای نفس توگوشی پیچید..نفس:helooمن:سلام نفسی منم میشا..نفس:سلامممممممم میشادلم برات تنگ شده بود.یکم باهم حرف زدیم چون میخواستم لباسامو عوض کنم گوشیوگذاشتم رواسپیکر..من:خب چه خبر..نفس:هیچی یک خبرخوب..من:چی؟همون موقع دربازشدوسامی اومدتو!!نفس:داری خاله میشی دیوونه..من حامله ام..سامی به من ومن به سامی زل زده بودیم.من:ن.ن.ن ..ن.ن.نف.ف.ف.فس.س.سنفس:چیه پس افتادی؟دیوونه داری خاله میشی..اینوکه گفت سامی منفجرشد.سامی:نـــــــفــــــــس احمق بگوببینم کدوم گوری رفتی..نفس که تعجب کرده بودباصدای بغض داری گفت:برات مهمه؟توبروپیش فرانک.لیاقتت همونان..سامی:نفس گفتم بگوکدوم قبرستونی رفتی؟نفس:نمیخوام..سامی قرمزشد:مهم نیست توچی میخوای همه اینه که اون بچه بابامیخواد.اونم منم.بفهم نفهم..نفس:اره من نفهمم.اره من نفهمم چون اگه نفم نبودم اون غلطوباتونمیکردم..بعدم قطع کرد..سامی:میشاشماره اشوبده..من:شرمنده دوستم اجازه نداده..سامی:دوستت غلط کرده باتوگفتم شماره اش..من:منم گفتم نمیدم..دستشواوردبالاکه دربازشدواتردین اومدتو..اتردین:سامی داری چه غلطی میکنی؟روزن من دست بلندکردی نکردی..منم خودموانداختم توبغلش..سامی هم که قرمزشده بودرفت بیرون...من توشک بودم.نفس وسامیار باهم بودن؟؟!!پس اون روز...وای خدا.اتردین روی موهام بوسه میزدولی جای هیچ لذتی نداشتم..
نفسگوشي رو كه قطع كردم هنوز تو شوك بودم چشمام ابري شد دلم هواي باريدن گرفت ساميار سرم داد زد؟وجودم شكست خورد شدم باورم نميشد اين نفسي كه جلوي اينه نشسته و توي چشماش شيشه ويخ كار گذاشتن همون نفس يه سال پيشه يه سال رفت اي كاش به حرف بابا گوش ميدادمو وقتي شيراز قبول شدم نميرفتم اي كاش وقتي دانشگاها پر بود بر ميگشتم اي كاش انقدر زود اعتماد نميكردم اي كاش انقدر زود دلم اسير نميشد اي كاش اين اي كاشا كه وجودمو از هم ميپاشيدن نبودن دلم براش تنگ بود براش پر ميكشيد براي صداش اغوشش چشماي عسليش به خودم تشر زدم نفس تو از ساميار متنفري بفهم نيستم خدا نيستم نمستونم باشم صداي فرشته از پشت در ميومد فرشته-ميشه بيام تو من-بيا تو فرشته فرشته26 سالش بودو وقتي 3 سالش بود عموم از پرورشگاه اوردش تا از تنهايي دربياد درست همون سالي كه زنش فوت شد ولي هيچ كدوم از خانواده ها فرشته رو قبول نكردن فرشته مثل اسمش واقعا فرشته بود فرشته-فكر خودت نيستي فكر اوني باش كه كه همه اميدش به توا كه مامانشي هق هق گريم اوج گرفت من-فرشته دلم تنگه براش اومد بغلم كرد به خودش فشارم داد ولي بغل ساميار كجا بغل فرشته كجا فرشته-ديونه چرا بهش فرصت ندادي توضيح بده من-تو هم كه داري حرف عمو رو ميزني وايميستادم تا بيشتر از اين خورد شم وايمستادم كه چي رو بشنوم بشنوم عشقم عاشق يكي ديگه است فرشته تو رو خدا دركم كن من فرانكو تو خونه تو اتاق خودمو ساميار ديدم فرشته ومد حرف ديگه اي بزنه كه رفتم سمت حموم من-فرشته نياز به تنهايي دارم اونم بدون حرف از اتاق رفت بيرون لباسمو دراوردمو وانو پر اب كردم دراز كشيدم توش يه لحظه دستم رفت سمت تيغو گفتم خودمو خلاص كنم بدون ساميار نميخواستم اين جونو نفس لعنتي رو نميخواستم ولي لحظه بعد دستمو گذاشتم روي شكمم نه اگه ساميار نبود يه تيكه از وجودشو داشتم فكرم پر كشيد سمت حرفش كه گفته بود دوست دارم بچم چشماش طوسي بشه چقدر اون روزا دور به نظر ميرسيد روزايي كه براي من عشقو اعتماد بود براي ساميار پوچ بود زود خودمو شستم رفتم بيرون روي تخت دراز كشيدم دوباره مثل اين يه هفته هق هقم رفت هوا و با بچم حرف ميزدم راستي دختر ميشد يا پسر؟ ني ني مامان يه وقت ناراحت نشي ماماني بابايي رو تنها گذاشتا اخه تو يه چيزايي رو خوب درك نميكني دنياي اما خيلي كثيفه پر دورنگيو خيانته پر بي وفايي پر نامردي منم نميدونستم ولي فهميدم وقتي شكستم فهميدم يه روز كه بزرگ شدي بهت ميگم از اولش از باباييت از نامردياش از بدقولياش يهو در اتاق باز شد مردي با موهاي جوگندمي قدي متوسط ولي هيكلي چهارشونه با قيافه جذابو مردونه اومد تو من-عمو نميتونم نميكشم نشست كنارم رو تخت عمو-اين اون نفسي نيست كه من ميشناختم اوني كه كل فاميل يه قطره اشكشو نديدن اوني كه همه به خاطر غرورشش به خاطر سرسختيش تحسينش ميكردن من-مرد عمو اون نفس مرد شكستم عمو روزگار خيلي بد باهام تا كرد خيلي بد بهم فهموند نفس خانوم همه چي اونجور نيست كه فكر ميكني عمو بهاي دل بستن من دل شكستن نبود عمو-ميگذره نفس عمو ميگذره روزگار باهمه از اين بازيا داره مهم اينه كه خورد شدنت رو بهش نشون ندي مهم اينه كه نفهمه كم اوردي بايد بشي مثل قبل من-نميتونم عمو عمو-ميتوني خودم كمكت ميكنم من-عمو خيلي تنهام عمو-پس اوني كه اون بالاست چي من-منو يادش رفته عمو-تو اونو يادت رفته يا اون تورو من-عمو خيلي بد بهم گفت منو يادت نره تازه فهميدم چقدر از خدام دورم چقدر از خودم دورم چقدر خوشبخت بودمو چقدر بدبخت شدم خدا ميشنوي صدامو من بنده خطاكارت ميگم اشتباه كردم ميگم اين نفسو ببخش ميگم خدايا كمكم كن غير تو هيچ كسو ندارم 
سامياربا همون لباس خونه چنگ زدم سوئيچ ماشينو برداشتم سوار شدم يه مشت محكم خوابوندم روي فرمون ماشينمن-لعنتي به خاك سياه ميشونمتسرعتم هر لحظه ميرفت بالا تر يه لحظه خوشحال بودم يه لحظه عصباني يه لحظه داغون اره اين بهتر بود داغون بودم پشت چراغ قرمز يه ترمز وحشتناك كردم كه مطمئن بودم رد لاستيكاي ماشين روي اسفالت افتاد 1.2.3.4.5 لعنتي چرا سبز نميشد دستمو گذاشته بودم روي بوقو برنميداشتم مدام از خودم ميپرسيدم چرا خدا چرا من خوشبختي من توي اين دنيا جاگير بود ؟ عشق من اضافي بود ؟ بابا شدن من عيب بود؟يه لبخند ناخداگاه نشست روي لبم دارم بابا ميشم چشماش طوسي ميشد داشتم به ارزوم ميرسيدم نفس كجايي اخه طاقت نيووردم پامو گذاشتم روي گازو چراغ قرمزو رد كردم صداي بوق ماشينا بلند شد اهميت نداشت الان فقط خورد كردن گردن يه نفر مهم بود جلوي هتل پارك كردم و پياده شدم سوئيچو دادم نگهبانو رفتم سمت مدرييتو گفتم به فرانك بگن ساميار اومده بعد اينكه گفتن ميتونم برم بالا بدون منتظر موندن براي اسانسور پله ها رو رفتم بالا جلوي در اتاقش با يه لبخند منتظرم بودفرانك-سلام ساميار جانگردنشو چسبيدمو كوبوندمش به ديوار صدام اوج گرفت خش دار شد من-ساميار جانو كوفت درد زهرمارو ساميار جان به زنم چي گفتيگردنشو فشار نميدادم ولي سفت چسبيده بودمفرانك-من من چيزي نگفتمدست كردم گوشي نفسو كه توي اتاق جا گذاشته بود گرفتم جلوشمن-لابد عمه ي من بهش زنگ زده فرانك-هيچي بهش نگفتمگردنشو محكم چسبيدم ديونه شده بودم براي خاطر اين خانوم معلوم نبود زنو بچم كجان من-فرانك زر بزن بگو بهش چي گفتي وگرنه گردنتو خورد ميكنمرنگش داشت كبود ميشد به دستم چنگ زد ولي برام مهم نبود فرانك-باشه باشه ميگمفشار دستمو كم كردممن-بنالفرانك-بهش گفتم بهش گفتم كه دوسش نداريو عاشق مني بچه ي منو بچه ي خودت ميدوني روز اخرم درس پاركو بهش دادم بعدشم كه اومد خونهدستم رفت بالا خابوندم توي صورتش خنك نشدم بدتر جري تر شدم يه دونه ديگه زدمفرانك-نزن نزن غلط كردممن-غلط كردن تو زنو بچه ي منو بهم بر نميگردونهفرانك-ب ب بچه؟من-رواني نفس حامله بود اخه منو چه به تو مگه خودت نگفتي پسرعموت بهت شك كرده بيام پارك فيلم بازي كنيم هان اخه بيشعور من داشتم بهت لطف ميكردم ميفهمي دستمو به نشونه تهديد گرفتم سمتشمن-يه بار ديگه فقط يه بار ديگه دورو بر من بپلكي جونت حلاله هر چند كه زهرتو ريختينفهميدم چطور سوار ماشين شدم اون روزي رو كه فرانك بهم زنگ زد براي بر طرف شدن شك پسر عموش بريم پارك بعدشم براي اينكه شكش كاملا برطرف بشه ببرمش توي خونه پارك كردم كنار خيابون سرمو گذاشتم روي فرمون چقدر دوست داشتم شماره نفسو داشتم نفس چرا خودتو ازم دريغ كردي چرا توضيح نخواسيروي زمين نشسته بودم دور تا دورم عكس نفس بودولباساش بوي عطرش كه اخرم اسمشو بهم نگفت ديگه توي اتاق نبود چند روز بدون نفسم گذشت؟دوهفته اي شده بود دوهفته بدون اكسيژن بودم حالم خراب بود چقدر با اتردينو ميلاد اينور اونور زدم كه فهميدم رفته فرانسه چقدر ميشا و شقايق گريه كردن كه نفس خطشو عوض كرده بودو همون شماره قبلي هم نداشتن چقدر داغون شديم وقتي فهميديم مامانشينا خونشونو عوض كردن شقايق و ميشا چقدر عذاب وجدان گرفتن وقتي فهميدن فرانك همه رو بازي داده و من چقدر خوردو داغون شدم كه نميدونستم بچم چند ماهشه عشقم زن زندگيم كجاست محال بود توي فرانسه بتونم پيداش كنم يعني خودم كه عقل نداشتم داشتم ميرفتم ولي اتردينو ميلاد نزاشتنصداي اهنگ كل اتاقو پر كرده بودالو چرا قطع کردی چرا دوباره قهر کردی یه چیز می پرسم بعد دیگه کاریت ندارم الو می شه برگردی الو می شه برگردی الو خوب گوشاتو وا کن به نگاه به قبلا کن حرفمو می زنم بعدشم گوشی رو می زارم خودت اگه خواستی صدام کن الو سلام نمی تونم از فکرت درام من هنوزم مثل قبلام هنوز مثل نفسی برام الو سلام نمی تونم از فکرت درام من هنوزم مثل قبلام هنوز مثل نفسی برام اصلا نداشتم روز خوبی دیگه بوی اون نیست فکر کردم خونه موندی ولی رفتی واسه من چیزنمونده مگه می شه نباشیو دور بر من شلوغ باشه یه دیونه که دوست داره صبح بخوابه و غروب پاشه تو از من یه عصبی ساختی که هی داد بزنه تو روت وایسه تو معلوم نبود حرفات کدومش دروغه کدومش راسته تو با نگات می چزونی اصلا بعید نیست بتونی بدون من بتونی بمونی و بری با اونا که دوستشونی الو ندیدی چه سرده خونه پاشو بیا این به نفع هر دومونه اخه دیونه جز تو کی گرمه دستاش دیگه نرو یکم فکر منم باش الو چرا قطع کردی چرا دوباره قهر کردی یه چیز می پرسم بعد دیگه کاریت ندارم الو می شه برگردی الو می شه برگردی الو سلام نمی تونم از فکرت درام من هنوزم مثل قبلام هنوز مثل نفسی برام (اهنگ الو2 از اميرتتلو من كه عاشق اين اهنگم)صداي در زدن بلند شدمن-ولم كنيد ميخوام تنها باشمميلاد-باز كن اين درو ببينم من-ميلاد نفسمو ميخواماتردين-ساميار بچه بازي درنيار باز كن دروخودم از صدام كه بلندوخش دار شده بود ترسيدم چه برسه به اتردينمن-تو نميفهمي وقتي عشق ادم ازش دور باشه چي ميشه درك نميكني بابا شدن يعني چي زنت كنارت سرومرو گندست ولي نفس زندگي من اونور ابه با يه سو تفاهم بزرگ كه شايد باعث تنفر بشه ميفهمي اتردين د نميفهمي ديگه اون موقع ميگي بچه بازي من خرابم داغونم زنمو ميخوام بابا زنو بچمو ميخوام 
ازهمه طرف روم فشاربود.ازیک طرف میشاگوشه گیرشده بودوکارش شده بودگریه کردن ازیک طرفم که سامیار حالش بدبود..هرکاری هم که میکردم یکم این میشاروبخندونم نمیشدکه نمیشد..دیگه اعصاب برام نمونده بود.میلادم دست کمی ازمن نداشت..البته به سامی حق میدم برای یک لحظه که خودموگذاشتم جای سامی بدون میشادیدم نمیتونم!حتی شایدحالم بدترازسامی هم میشد!رفتم تواتاق دیدم میشاکزکرده گوشه ی تختشو لب تابش جلوش بازه.داره به مانیتورش نگاه میکنه وگریه میکنه.رفتم کنارش دیدم عکسایی که بانفس انداختنوگذاشته داره میبینه بغلش کردم ولب تاب وبسته ام.من:میشاجان خودتوانقدرعذاب نده.نابودمیشیا..میشا:اتردین من باعث شدم سامی انقدرحالش بدبشه اگه اونروز گوشیمورواسپیکرنمیذاشتم سامی نمی شنیدوانقدرداغون نمیشد..سرشوبوسیدمو گفتم:خانمی لازم نیست توانقدرخودتوعذاب بدی.سامی بالاخره که بایدمیفهمید!بلندشد داشت میرفت سمت درکه گفتم:کجا؟میشا:باسامی کار دارم..رفت دراتاق سامی روزدو گفت:سامی میشام یک لحظه دروبازکن کارت دارم..سامی:گفتم کسیونمیخوام ببینم..ازاونجایی که میشاقاطی کنه قاطی کرده بایک تن صدایی که ازش بعیدبودداد زد وگفت:بهت میگم دروبازکن یعنی بازکن.بااین کارات میخوای مثلاثابت کنی که عتشق نفسی!!اره؟واسه اثبات این حرف خیلی دیره اقاسامیار..حالاحالاها بایدبدویی...دروبازکن.همون موقع سامی دروبازکردومیشارفت تو..
درکه بازشدباورم نمیشداین همون سامی باشه که من بهش میگفتم کوه یخ.نفس بااین بدبخت چیکارکردی دختر؟اتاق پرلباسای نفسوعکساش بودبادیدن این همه عکس ازنفس یک قطره اشک ازچشمم چکید.نفرتموریختم تونگاهم و روبه سامی گفتم:من:سامی این کارایعنی چی؟توکه الان بایدخوشحال باشی؟ازشریک مزاحم راحت شدی.فقط دوست منه که داره تاوان پس میده..پاشوبروپیش فرانک جونت دیگه..اون بچه هم نگران نباش نفس خودش میدونه چیکارش کنه..سامی قرمزشدباصدای بلندکه موهای من سیخ شدگفت:سامی:میشاخوب گوش کن ببین چی میگم اولااین که همه چی یک سو تفاهمه.دوما اون بچه بچه ی منه.بفهم!نمیذارم واسه کسه دیگه ای باشه همین جورکه نمیذارم نفس مال کسه دیگه ای باشه..مطمئن باش نمیذارم دست هیچ ادم دیگه ای به زنوبچه ام بخوره..من:پس اون روزتو اتاق.بافرانک چه غلطی میکردید..سامی:نفس خیلی راحت میتونست ازم بپرسه..من:ولی فکرکنم اگه یکم دیرترمیاومد اونوقت هم تصویر بدون شرح میشدهم میتونست ازدوتاییتون بپرسه..دستشواوردبالابزنه توصورتم که توهوامشتش کردگفت:حیف که یادگرفتم روزن جماعت دست بلندنکنم وگرنه...بعدم شروع کردبه توضیحه همه ی ماجرای فرانک ازاول تااخر..بعدازاین که تموم شد من که توبهت بودم.من:یعنی.یعنی نفس به خاطر هیچ وپوچ رفته؟یعنی به خاطریک نقشه ی ابلهانه یک زن؟اخه نفس این وسط چه گناهی داشته؟سامی:منم موندم.میشاتوهیچ نشونی که منوبه نفس برسونه نداری؟من:نه!ایمیلشوکه عوض کرده تلفنشم که خاموشه.ادرس خونه اشونم که عوض شده..سامی پاشدیکدونه مشت محکم زدتوایینه که دستش خون اومد :لعنت به این شانس!!ترسیدم سریع رفتم بیرون باندوبتادین اوردم دستشوبستم بعدم گفتم:سامی واقعامتاسفم.اگه ادرسی ازنفس پیداکردم حتمابهت خبرمیدم.نگاه غمگینی بهم کردکه غم توش موج میزدوباعث شداشک توچشمام جمع بشه گفت:ممنون.ازاتاق که اومدم بیرون هم به نفس حسودیم میشدکه حداقل سامی دوستش داره هم دلم میسوخت که الکی الکی زندگیش داره نابودمیشه..شنلموبرداشتم رفتم پشت ساختمون که استخرداشت وبغلشم صندلی های بزرگ تاشو داشت.درازکشیدم روصندلی وبه اسمون پرستاره ی شهر..یک قطره اشک ریخت روگونه ام.باتن صدای معمولی گفتم:من:خدایاچرابایدزندگیه مااینجوری میشد؟چرامن بایدعاشق همخونه ام که قراره 7ماه دیگه ازش جداشم بشم؟؟چرابایدهمیشه به پایان این عشق فکرکنم؟چرابایدعاشق کسی بشم که حتی مطمئن نیستم اونم منودوست داره یانه؟چرابایدالان که به گرمای اغوشش نیازدارم پیشم نباشه؟چرا...باصدایی که ازپشتم اومدسکده روزدم..-یک شب پرستاره ی قشنگ یک دخترقشنگ یک اعتراف عاشقانه ی قشنگ!
باچیزایی که میشنیدم به گوش خودمم اعتمادنداشتم یک نیشگون ازپام گرفتم که دیدم نه رویانیست حقیقته!!میشای من!عشق من!داره میگه منو دوست داره؟داشتم بال درمیاوردم.رفتم پشت سرش وایسادم دست به سینه وایسادم گفتم:یک شب پرستاره ی قشنگ یک دخترقشنگ یک اعتراف عاشقانه ی قشنگ!درحالی که هول کرده بودوبه تده پده افتاده بودسریع ارجاش بلندشدوگفت:م..م..من...من..نمیخ واس....نمیخواستم....رفتم جلوتروانگشتموگذاشتم رولبشوگفتم:هیشششش.ادم یک حرفوکه میزنه بایدتاتهش بره.چراداری حرفی که زدیوانکارمیکنی؟سرموخم کردمو روی لبشویک بوسه زدموبغلش کردم.بیچاره انقدرتوشک بودکه اصلانمیتونست حرفی بزنه.گفتم:گفتی به گرمای اغوشم نیازداری درسته؟حالاتاصبح باگرمای این اغوش گرم شو..بالاخره به حرف اومد:ا..ات..اتردین چی میگی؟یعنی تو هم...پریدم وسط حرفشوگفتم:اره منم دوست دارم عشق من..یک قطره اشک ازچشمش چکیدکه باسرانگشتم پاکش کردموگفتم:چیه ازاین که دوستدارم نارحتی؟؟میشا:نه نه.فقط فقط باورم نمیشه..لبخندی زدموگفتم:چرا؟هیچی نگفت ومن بیشتربه خودم فشلرش دادمو روبه اسمون گفتم:من:خدایااین حال رو ازمانگیر.الهی عامین..خندیدم اونم خندیدویکدونه زد به پهلوموگفت:دیوونه ی خول وچل..من:خول وچلم کردی دختر..میشا:اعتراف کن ازکی چشمت ناپاک شد؟خندیدموگفتم:نه این که واسه شماپاک بوده.بعدم خانوما مقدمان.میشا:نه دیگه به هرحال مردی گفتن زنی گفتن..من:ا نه بابا..میشا:اره بـــابــا.دستشو کشیدم نشستم روی همون صندلی که درازکشیده بودواونم گذاشتم روپاموگفتم:درست نمیدونم ولی اگه بخوام بگم یادته روزاول تورستوران؟خندیدوگفت:اره..من:اون روزمنو سامی ومیلاد روی شما زوم کرده بودیم و داشتیم درباره ی خونه حرف میزدیم که فهمیدیم شماهم مشکل مارودارید.بعدم که....میشا:خب بقیه اش...من:خب هیچی دیگه باراولی که روت غیرتی شدم سرکلاس اون استادخلفی بود.که اونجوری باهات حرف میزدمیخواستم بیام گردنشوبشکنم..میشا:خشم اژدها وارد میشود..بینیشو گاز گرفتم و گفتم:شیطونی نکن..جیغ زدو گفت:ای حالا این یک ذره بینی هم که داریم ما بزن منهدمش کن..خندیدمو گفتم:هیچی دیگه شب مهمونیه تفضلی که بایدبگم دیووانه کننده شده بودی..پشت چشمی نازک کردوگفت:اره مشخص بود رفته بودی چسبیده بودی به اون خیار..من:درسته پیشه اون بودم ولی تمام حواسم پیش توبود...ازاون به بعد دیگه رفتارام دست خودم نبود مثل اون روزی که توسپیدان افتادی داشتم سکده میکردم....صدای میلاد پارازت انداخت:به به ایناوچه حالی دارن میکنن..میشا:هان چیه حسودیت میشه؟؟توهم بروبچسب به شقی جونت..بعدم زبونشودراورد..میلاد:ههه.شقی که الان داره خواب هفت پادشاهو میبینه..میشا بلندشدوگفت:صبرکن داداش جان خودم الان میرم به شیوه ی میشایی بیدارش میکنم..میلاد:چه شکلی؟میشا:ازاتردین بپرس.یک بارنصف شب اونجوری بیدارش کردم..من:هییی میشادیونه نکن بیچاره سنگ کوب میکنه..میشا:نه بابانترس خواهرانه بیدارش میکنم..بعدم دویید توساختمون منم بانگاهم دنبالش کردم وناخوداگاه یک لبخندروی لبم نقش بست..خدایا میشارو برام نگه دار