نفس

من-جانم مامان

مامان-سلام دخترم خوبي اونجا راحتي؟

-مادر من اخه فدات بشم تو هرروز هرروز كه زنگ ميزني اين سوالو ميپرسي من جام راحته خيالتون راحت شما چي پيش مارجون راحت هستيد

مامان-اره عزيزم

-بابا توي بيمارستان جديد جا افتاده؟

مامان-اره گلم يكي از سهام داراشم شده

-خب مامان كاري نداريد؟

مامان-نه دخترم ديگه سفارش نكنما مواظب خودت باش

-قربان شما چشم خدافظ

گوشي رو قطع كردم توي صداي مامان فقطو فقط نگراني و دلهره با ترسو حس ميكردم و يه جور پنهان كاري داييم كه با زنش خونه ي مادرجونم زندگي ميكرد براي يه ماموريت كاري رفته بود بوشهر مامانينا هم چون مادرجون تنها بود رفته بودن پيش اون باباهم چون يكم از محل كارش دور ميوفتاد به پيشنهاد دوستش رفت تو بيمارستاني كه دوستش يكي از سهامداراش بود همه چي دست به دست هم داده بود تا كسي از من خبري نداشته باشه تصميم گرفتم با ميشا هم فقط گهگداري با ايميل قديميم ارتباط داشته باشم فرشته رفته بود دانشگاهش تصميم گرفته بودم درساي دانشگاهمو غير حضوري پاس كنم تا خرخره واحد برداشته بودم عمو چون خودش استاد دانشگاه بودخرش خيلي ميرفت با پارتي بازي سزيع كارامو جور كرد هرچند كه مخالف اين بود كه غير حضوري درس يخونم معتقد بود بايد برم تو اجتماع ولي نميدونست من از همين اجتماع بيزار بودم و فراري رفتم كنار عمو كه با روبدوشام روي مبل نشسته بودو يه دستش كافي بودو با اون يكي دستش روزنامه رو گرفته بودو مطالعه ميكرد نشستممن-عموييعينكشو از روي چشماش برداشتو روزنامه رو گزاشت روي ميز شيشه اي عمو-جانم برام سخت بود گفتنش ولي بالاخره كه چي تمام اين دوهفته رو بهش فكر كرده بودممن-عمو مامانينا بالاخره قضيه بچه رو ميفهمنعمو-ميگيم يكي از استاداي دانشگاه ازت خاستگاري كرده توهم بيميل نيستي اينجا عقد ميكنيد بعدش ميريد ايران جشن ميگيريدمن-عمو از شما همچين فركايي بعيده بابا حتما مياد كه اين خاستگار منو ببينه تازه مگه مامان به همين راحتيا راضي ميشهيه نگاه بهم كرد كه معنيش دقيقا اين بود تو هنوز بچه اي عمو-توي اين يه هفته مقدمه اش رو چيدمو گفتم كه توهم بيميل نيستيو پسرا پاشنه در خونه رو شسكته همه چي تمومه و از نظر من پسرمقبولي بابات هم گفته تا نظر نفس چي باشهمن-بلاخره نميخواد براي عقد دخترش بيادعمو-نفس هول نكن ولي مثل اينكه زير دست بابات يه شخص مهمي توي اتاق مل رفته كما خانواده طرفم شكايت كردن كه عمد بوده كار باباتو بابات ميتونسته نجاتش بدهيخ كردم توي اين مدت انقدر ضعيف شده بودم كه طاقت ضربه ديگه اي رو نداشتم اب دهنمو قورت دادمو به عمو نگاه كردمعمو- بابات ممنوعوالخروجه نفسمن-ي ي يعني چييي؟عمو-فعلا ممنوعوالخروجه تا طرف از كما دربياد اگه درنياد پليس جدي تر عمل ميكنهمن-پليس؟امكان نداره بابا از قصد كاري رو كنهعمو-اينو ما ميدونيم نه پليسبابا اخه خدا چرا اين همه بلا چرا يدفعه سرخانواده ما اومد تازه معني ترسو دلهره ي توي صداي مامانو درك ميكردممن-عمو بعدش چي وقتي رفتم ايران با يه بچه و بدون شوهر چي؟عمو-نميري ايرانمن-عمو خودت ميدوني نميتونم توي غربت دووم بيارم بايد برم ايرانعمو-دراون صورت ميگيم كه طلاق گرفتيمن-نه اونموقع بابا همه چي رو تقصير شما ميندازهعمو سرمو گرفت و گذاشت رو سينه اشو گفتعمو-مشكلات نفسم تموم بشه اشكال نداره مگه عمو چندتا نفس دارهچقدر عمو خوب بود خيلي بيشتر از اوني كه تصورشو ميكردم غمو بغض توي صداش وقتي براي اولين بار توي سه روز اولي كه اومدم فرانسه حالم بد شدو چشمام سياهي رفت وقتي بهوش اومدمو دكتر بالاسرم بودو يه سرم توي دستم وقتي عمو با بغض گفت تبريك ميگم وقتي شناسنامه ي قديميمو ديد وقتي اسم ساميارو توش ديد وقتي بهم فرصت داد براش توضيح بدم وقتي سرزنشم نكرد وقتي گقت انسان جايزواخطاست وقتي به جاي اينكه بهم پشت كنه رازمو نگه داشتو برام تكيه گاه شد همه ي اين وقتي ها نشون دهنده خوبيش بود من-عمو تو خيلي خوبي
سامياردشتم به عكسايي كه با نفس توي اتليه گرفته بوديم نگاه ميكردم چقدر اون روزا دور بود و در عين حال چقدر نزديك صداي جيغ ميشا بلند شد كه بلند بلند ميگفتميشا-ساميار ساميار بيا نفس بهم ميل دادهبه ثانيه نرسيده رفتم توي اتاقشونو لب تابشو از دستش گرفتم خودش از شدت ذوق داشت گريه ميكرد ميلو باز كردم(- سلام ميشايي خوبي ببخشيد اگه شمارمو عوض كردم اينجوري همه راحت تريم خودم هرچند وقت يكبار بهت ميل ميدم ولي ميلي رو كه برام جواب ميدي نميخونم دلم نميخواد به گذشته برگردم فقت ميخوام برات درد دل كنم تا يكم سبك شم فقط همين با عموم درمورد اينكه چجوري داشتن بچه رو براي مامانينا قابل هضم كنيم حرف زديمو قرار شد بگيم من اينجا ازدواج كردم بعدا اومدم ايران جشن عروسي ميگيرم عموم تقريبا همه رو راضي كرده باباهم به خاطر اينكه يكي توي اتاق عمل زير دستش رفته تو كما ممنوعوالخروجه همه چي درسته براي يه پنهان كاري قوي قرار شد كه اگه حتي خواستم برگردم ايران كه برنميگردم بگيم طلاق گرفتم ميبيني ميشا چقدر بدبخت شدم من نفسي كه همه حسرت شادي وخوشبختيش رو داشتن از طرف من به ساميار اينو بگو مدام گفتی خیالت تخت من وفادارمو من چه ساده لوحانه خیالم راتختی کردمبرای عشق بازی تو با دیگری…) شكستم خورد شدم چيزي ازم باقي موند نه گمون نكنم اگه تا امروز ته دلم اميدي داشتم كه ازم متنفر نيست امروز همون يه ذره اميدمم پرپرشد رفت هوا چشمام خشك شده بود روي پيام نفس تكون نميخوردم حتيمتوجه اومدن شقايقو ميلادو اتردينم نشدم فقط و فقط چشماي پراز دردوغم نفس كه منو با اون زنيكه ديد جلوي چشمام بود ميلاد اومد لب تابو از دستم كشيد بيرون و من تازه به خودم اومدم نه من نميزتونستم دست از نفس بكشم حتي اگه اون ازم متنفر باشه بدون توجه به بچه ها رفتم توي اتاق خودمو نفس كه غم درو ديوارش بهم دهن كجي ميكرد سكوتش قه قه تمسخر اميزي بود كه بهم ميگفت ديدي دنيا اونجوريا هم كه فكر ميكني نيست ديدي وقتي فكر ميكني رو عرشي ميزنتد رو فرش اين دوري براي من هزار برابر سخت تر بود چون نفس منو به خاطر اينكه فكر ميكرد بهش خيانت كردم ول كرد ولي من ذره ذره اب ميشدم چون ميدونستم به خاطر يه سوتفاهم الان زندگي رويايي رو كه ميونستم كنار زنو بچم داشته باشمو ندارم گوشيمو دراوردم و به مامان زنگ زدم هفته پيش بهش گفته بودم رفتم فرانسه كه دست از سرم برداره مامان-ساميار عزيزم اخه چرا يهو چرا يه كاره رفتيسعي كردم بخندم هرچند تلخ هرچند غم انگيزمن-تازه خبر نداري دارم زن ميگيرممامان-هان؟ من-دارم زن ميگيرم مثل پنجه افتاب مامان-پس فرانكمن-مامان قضيه اون تموم شده است مامانم كه ميدونست من كله خرابمو هر لحظه امكامن داره قاطي كنم گفتمامان-خب باشه عصباني نشو پس بزار ما بياييم دختره رو ببينيممن-عكساشو براتون ميفرستم باهم قرار گذاشتيم عروسي رو توايران بگيريممامان-ديونه شدي پسر بزار بفهميم دختره كسو كارش كي انمن-مادر من شما به من اعتماد كن عروست براي ادامه تحصيل اومده خارج پيش عموش كه استاد دانشگاست مامان-نه نميشه جواب فكو فاميلو چي بدممن-من مهممم يا فكوفاميلمامان- اين چه حرفيه پسرمن-جواب منو بده مامانمامان-خب باشه درموردش فكر ميكنممن-مامان ميدوني كه بخوام كاري رو بكنم ميكنم خدافظمامان-خدافظگوشي رو قطع كردم اينطوري لاقل اگه بعدا نفسو پيداش كردم كه صددرصد ميكنم بقيه نميگن اينا كي ازدواج كردن كه بچه دار شدن مثل روز برام روشن بود كه مامان مجبوره اين ازدواجو قبول كنه حتي از ترس ابروش توي فاميل 
نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی به سامیار نگاه کردم... همین شده بود کارش... از اتاق زدم بیرون و خودمو پرت کردم رو تخت...بدون نفس خیلی پکر بودم... میلادم با ناراحتی اومد بالا و به من نگاه کرد... رو تخت نشست و گونه ام رو نوازش کرد و گفت:ـ ناراحت نباش شقایق من.... خوب میشه.... نفس میاد اینقدر نرو تو خودت دختر....من: بیچاره سامیار... چی میکشهمیلاد سرش رو تکون داد و هیچی نگفت...دلم گرفته بود باید با خودم خلوت میکردم ولی اینجا نمیشد...از تخت پایین اومدم و رفتم سمت کمد و مانتو شلوارمو برداشتم که بپوشم... میلاد با تعجب نگاهم کرد و گفت:ـ کجا؟من: میلادی واقعا الان لازم دارم که یکم با خودم خلوت کنم میخوام برم پیاده تا سره کوچه یه دوری بزنم خواهشا تنهام بذار...میلاد بلند شد و گفت:ـ منم میام...رفتم سمتش و جلوش رو گرفتم و گفتم:ـ نه میلاد خواهش میکنم..... زود بر میگردم....و رو انگشتای پام بلند شدم لبای میلاد رو بوسیدم و شالم رو سرم کردم و رفتم بیرون...وقتی اومدم بیرون تازه فهمیدم چه گندی زدم کاش نمیومدم!!! کوچه تاریک بود و خلوت... نسیم خنکی میوزید و هوا ابری بود و هرلحظه ممکن بود بارون بیاد...صدای قدمام تو کوچه پیچیده بود... دلم برای نفس تنگ شده بود... خیلی زیاد با رفتنش خیلی پکر شده بودم... سامیارم بهم ریخت... میشا هم دست کمی از من نداره...دلم خیلی گرفته... با رفتن نفس ، نصف روح منم رفت... به نفس خیلی وابسته بودم دوستای جون جونی بودیم... وایی اگه میلادم بره که دیگه روحی واسم نمیمونه من میمیرم...فکر کن چهارماه دیگه میاد خواستگاری.... من و میلاد... لبخندی زدم و سرم رو بالا اوردم و دیدم که خیلی از خونه دور شدم.... شونه ای بالا انداختم و بازم به راهم ادامه دادم....سنگ جلوی پام رو پرت کردم به جلو... با صدای کفشی از پشت سرم با ترس برگشتم... چیزی نبود... بازم به راهم ادامه دادم...بازم صدای راه رفتن اومد..... دوباره برگشتم که با کشیده شدن بازوم توی کوچه بغلی خواستم جیغ بکشم که دستی روی دهنم رو گرفت و خفه ام کرد...ـ سلام خوشگله!با شنیدن صداش خون تو رگام یخ زد... تقلا میکردم که از دستش فرار کنم اما خیلی قدرتمند بود... شونه ام رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار... از ترس قلبم تند تند میزد و دستام یخ زده بود....چشمای خمار پدرام بدنم رو لرزوند... خدایا پدرام مست بود خودت کمکم کن.... تا دستش رو برداشت خواستم جیغ بکشم که لباش رو با لبام قفل کرد... از بوی بد دهنش حالت تهوع گرفتم... سعی کردم پرتش کنم اونور اما نتونستم...لباش رو گاز گرفتم و شوری خون رو تو دهنم حس کردم اما پدرام بی مهابا لبام رو میبوسید... لبام درد گرفته بود... ناگهان پدرام دستش رو از رو بازوم برداشت و مچ دستم رو گرفت و میخواست ببره سمت ماشینش... دیگه اشکم دراومده بود و فقط دعا میکردم بتونم از دستش فرار کنم هرچقدر مقاومت میکردم اون جری تر میشد...... با ترسن نگاهش کردم اما اون قهقهه ای زد و منو تا دم ماشین برد... دوباره برم گردوند و خواست دوباره ببوستم که تو یه تصمیم ناگهانی محکم زدم وسط پاش که از درد به خودش میپیچید و رو زمین افتاده بود...سریع با اخرین توانم دویدم سمت خونه.... به پشت سرم نگاه کردم... پدرام هنوز هم رو زمین افتاده بود اما داشت بلند میشد... با دیدن اینکه داره بلند میشه تند تر دویدم و وقتی رسیدم بی وقفه در زدم که میشا با ترس درو باز کرد و گفت:ـ مگه سر آور .....که با دیدن چهره ی رنگ پریده و بدن لرزونم حرفش رو نصفه و نیمه ول کرد و گفت:ـ چته شقایق؟! چرا میلرزی؟! چرا گریه میکنی دختر؟!بدون اینکه جوابشو بدم رفتم بالا و خودمو پرت کردم تو اتاق و رفتم تو بغل میلاد که با وارد شدن من ایستاده بود، الان واقعا به اغوش گرم و امنش نیاز داشتم.....میلاد با ترس سرم رو نوازش میکرد و روی موهام بوسه های داغش رو میزد و با لحنی که نگرانی توش موج میزد پرسید:ـ چی شدی شقایق چته دختر؟!من: میلاد، میلاد... پدرام...نفسم بالا نمیومد از بس تند دویده بودم...میلاد چونه ام رو گرفت و گرفت بالا و تو چشام نگاه کرد و گفت:ـ پدرام چی عزیزم؟من: پدرام میخواست.... میخواست... اون مست بود...چهره برافروخته میلاد ترسم رو بیشتر کرد:ـ شقایق چی شد؟!من: نمیخوام تعریف کنم....میلاد سرم رو بیشتر به سینه اش فشرد و هیچی نگفت...سعی میکرد ارومم کنه که تو همین حین میشا با یه لیوان آب قند وارد شد و اونو داد دستم و من جرعه جرعه محتوای لیوان رو سر کشیدم... هنوز هم دستام میلرزید اما بهتر شده بودم... با نگرانی نگاهم کرد ولی با اشاره من چیزی نگفت و رفت بیرون.... میلاد: اخه دختر خوب این وقت شب موقع خلوت کردنه؟ اونم تنهایی؟ نگفتی اگه بلایی سرت بیاد میلاد چیکار میکنه؟ نمیگی یهو سر به بیابون میذارم؟!با خنده نگاهش کردم و گفتم:ـ هیچ وقت تنهام نذار باشه؟و دوباره تو اغوشش گرمش جا گرفتم....بعد چند دقیقه از بغلش بیرون اومدم و لباسام رو عوض کردم و رفتم زیر پتو تا بخوابم... اما تا چشمام رو میبستم همون صحنه ها توی ذهنم زنده میشدن..... میلادم کاریم نداشت و ازم هیچی نپرسید تا کمی اروم شم.... توی جام هی غلت میخوردم... پدرام برای چی اونجا بود؟ یعنی فهمیده کجا زندگی میکنم؟ یعنی اشکان میدونه اون چیکار میخواست بکنه؟ مطمئنم اگه اشکان بفهمه زنده اش نمیذاره...نیم ساعت بود که بیدار بودم و داشتم به سامیار فکر میکردم.... دیشب صدای اهنگش میومد... درکش میکنم اگه شقایق نباشه منم مثه سامیار میشم.... به شقایقم نگاه کردم... موهای خوش رنگشو نوازش کردم و یه بوسه کوتا روش زدم که بیدار شد.... چشماش خواب آلود بود و باعث شد خنده ام بگیره.. خیلی بامزه شده بود... غلت خورد و رفت سمت خودش و دوباره خوابید... منم لباس پوشیدم و رفتم پایین.... طبق معمول سامیار نبود..... تصمیمم عوض شد و راهمو به سمت اتاقش کج کردم و با عصبانیت درش رو باز کردم و دیدم که همینطور که عکس نفس تو دستشه رو تخت خوابش برده.... سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم:ـ نفس داداشم داغون شد!رفتم بیرون که بازم بخوابه .... دیشب تا صبح بیدار بود و اهنگ گوش میداد.... *********************************************من ـ نه مادر!مامان ـ همینه که هست!من ـ یعنی چی؟ من با اتوسا ازدواج نمیکنم به هیچ وجهمامان ـ از کی تاحالا رو حرف من حرف میزنی پسر؟!من ـ اخه مادر من ، بهت که گفتم من میخوام با یه دختر دیگه ازدواج کنم....مامان ـ خب عزیز من کی؟ توهی میگی ازدواج میکنم ، ازدواج میکنم!پس چرا این دختر رویاهات رو نمیاری نشون ما بدی؟من ـ برای اینکه فعلا موقعیت مناسب نیست....مامان ـ پس دیگه اسم منو نیار!و ارتباط قطع شد... با ناراحتی سری تکون دادم و زیر لب گفتم:ـ از دست این مامان....شقایق با نگرانی نگاهم میکرد و من برای اینکه نگرانی رو ازش دور کنم لبخندی زدم و رفتم بیرون*********************************************اتردین پیش سامیار بود و داشت باهاش حرف میزد بلکه سر عقل بیاد اما سامیار گوش نمیداد... ته ریش دراورده بود و یکم لاغر شده بود... داداش قوی من نباید اینطوری باشه..... رفتم سمتش و دستمو گذاشتم رو شونه اش و گفتم:ـ نگران نباش سامیار... بالاخره بچتو میبنی! نفس برمیگرده....سامیار یه لبخند تلخی بهم زد که دلم براش سوخت.... تنها کاری که میتونستم براش بکنم این بود که بهش اطمینان ببخشم اما خودمم به حرفام شک داشتم!!!
ازخواب بیدارشدم برف میاومد.رفتم دست وصورتمو شستم اتردین نبود.شونه ای بالاانداختمو موهامو باکش بردم بالاسرم بستم وازاتاق اومدم بیرون..داشتم ازجلواتاق شقی ردمیشدم که گفتم بذار برم بیدارش کنم.اروم دروبازکردم حدسم درست بودخوابه.اروم رفتم بالاسرش چون خیلی بدش میادیکی توخواب روش کرم بریزه یک دستمال کاغذی برداشتم لولش کردم زیربینیشوقلقلک دادم..یک عدسه ی بلندکردوپاشد..وقتی منودیدبامتکاکوبوندتوسرم.شقی:ای میشابمیری میدونی من بدم میاد توهم هی کرم بریز..من:چیکارکنم میخواستی زودبیدارشی...حالاهم بلندشوباهم بریم پایین صبحونه بخوریم..شقی:باشه..بلندشدرفت دستشویی یکم بعدمرتب اومدبیرون.باهم رفتیم تواشپزخونه سلام کردم رفتم نشستم پشت میزکناراتردین..سامی:میشانفس بهت میل نداده؟من:مگه بی بی سی ام؟نه میل نداده..یک اهی کشیدکه جیگرم اتیش گرفت من:خب به جای این که اینجاسنفونیک اه راه بندازی پاشوبروببین زنت کجارفته..انقدرم خودتوعذاب نده..اتردین باچشموابروبهم میگفت:بس کن ولی من بی خیال نبودم..من:پاشوبروببین شایدیک ادرسی ازمامان باباش پیداکردی..پاشوبروبچه اتوپیداکن..بااین حرفم مثل برق سرشواوردبالاتوچشمام نگاه کرد.خداییش قبض روح شدم.اتردین به فریادم رسیداومددستموگرفت بلندم کردبردتواتاق..من:ای قلبم!!اتردین این چرااینجوری نگگام کرد؟؟اتردین که عصبی بودگفت:اخه دختراین چه حرفیه؟میبینی این حالش خوب نیست توهم هی نمک روزخم این بدبخت بپاچ..ازاون جایی که وقتی گندمیزنم مظلوم میشم.قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم گفتم:خب چی کارکنم ببخشید.حواسم نبود..اومددستشو دورم حلقه کردوگفت:اخ اخ این شکلی میکنی نمیگی من میخورمت؟باشوخی وخنده گفتم:توغلط میکنی مگه خودت ناموس نداری؟!خندید گونه امو بوسیدودم گوشم گفت:احمق کوچولو خب ناموسمی تویی دیگه..خیرسرم من شوهرتم توهم زنمی...سرموخاروندمو گفتم:حالاتوهم هی سوتی بگیربعدم توبیشترشبیه زبل خانی تاشوهر.والا همه جاهست..خندیدوگفت:بیابروشیطون بروتایک کاری دستمون ندادی...دستشوازدورکمرم بازکردو ازاتاق رفت بیرون...خدامیدونه چقدردوست داشتم توبغلش تاصبح بخوابم!!سعی کردم این افکاروازذهنم بیرون کنم...رفتم جلوی ایینه که گردنبندالله که نفس بهم داده بود خودنمایی کرد.دستمو گذاشتم روشویادنفس افتادم.نفس کجایی که ببینی چقدر همه ازرفتنت داغون شدن؟کجایی ببینی سامی داره پرپرمیشه؟سردی اشک وروگونه ام حس کردم..وای خداجونم چرایهواینجوری شد؟چراعاقبت مااین شد؟مگه ماچه گناهی کردیم؟روتخت درازکشیدم وبه سقف اتاق زل زدم.
همه به خاطر رفتن نفس داغون شدن...میشا باز حالش نسبت به روزای اول خیلی بهترشده ولی سامی همونی بوده هست!!!حالم خراب بود..یادم افتاد از کیه به مامان زنگ نزدم مطمئنم الان کله امو میکنه!!گوشیمو برداشتم شماره خونه رو گرفتم..بعد از 3تا بوق صدای عسل خواهرزاده نخودیم توگوشی پیچید..بالحن بچه گانه اش گفت:الوو؟من:سلام عسل دایی...خوبی؟عسل یک جیغ زدکه گوشم درد گرفت..عسل:مامی.مامی..دالی..دالی!!من مردم تابه این یاد بدم این درست بگه دایی نه دالی!!اخرم نشد که نشد..ایلار:سلام داداشی تویی؟من:علیک سلام..پ ن پ روحمه..خودمم دیگه..اخر این عسل نتونست بگه دایی من اخرم خودمو میکشم..خندیدوگفت:ا این چه حرفیه لـــوس..من:یک وقت شمابه مازنگ نزنیدا.حتما من باید زنگ بزنم..ایلار:تویکی حرف نزن که مامان ازدستت عصبی شدید..من:چرا؟؟!!ایلار:به دردارا..من:این علی اخرم نتونست تو رو درست کنه نه؟ایلار:اتردییننن.خیلی ممنون خیر سرمون داداش داریم..من:ما چاکرابجی بزرگه هم هستیم..ایلار:باشه کم زبون بریز..همون موقع میشااومد کنارم گفت:اتردین من حوصله ام سررفت..سریع دستمو گذاشتم جلو دهنش.ایلار:داداش این کی بود؟!من:هان؟هیچکس.میلادبود..ایلار:این صدا دختر بود.دروغ نگو..نکنه رفتی اونجا چشمو گوشت واشده؟من:نه خواهر من این چه حرفیه..ایلار:مطمئنی دیگه؟دروغ یعنی نمیگی؟من:راست میگم..مثلا میخوای کی باشه؟دوست دخترم؟ایلار:اخیی تو از این عرضه ها نداری که!تودلم گفتم کجای کاری خواهرم من که عرضه ندارم عقدشم کردم...من:خب باشه مامان هست؟ایلار:نه بعدا زنگ بزن الان داره نمازمیخونه..من:باشه فعلا..گوشیو قطع کردم ویک نگاه از اون ترسناکام به میشاکردم که سریع در رفت ازیک طرف خنده ام گرفته بود ازیک طرف حرصم دراومده بود..خواستم یکم اذییتش کنم رفتم دراتاقو بازکردم دیدم رفته زیرپتو سعی کردم خنده ام نگیره محکم دروبه هم کوبیدم که میشا3 متر از جاش پرید..میشا:هوی چته ترسیدم...سگ بستی؟تقریبا صدامو بلند کردم:اره سگ بستم..اخه دختره ی احمق نمیبینی دارم باگوشی حرف میزنم؟اگه خانواده ام میفهمیدن چی؟میشا:خب ببخشید..حواسم نبود.بعدم سرشوانداخت پایین.دلم نیومد اذییتش کنم رفتم روبه روش نشستم..سرشواوردم بالا دیدم الهیی داره گریه میکنه فکرنمیکردم انقدر زود رنج باشه..به چشماش نگاه کردم که بابغض گفت:ات.. اتردین..ببخشیدبخدانمیخواست م اینجوری بشه..حواسم نبود..دوباره به گریه اش ادامه داد.طاقت دیدن اشکشو نداشتم سرشو گذاشتم روسینه ام موهاشو نوازش کردم گفتم:عیبی نداره.. گریه نکن..ولی مگه اروم میشد تصمیم گرفتم بذارم یکم گریه کنه....یکم که گذشت دیدم ول کن نیست سرشو ازسینه ام جداکردم گفتم:ای بابا میشا جان حالا من هیچی نمیگم حالا توهی فشار بده..خوب درد گرفت این سینه ی بی صاحاب..فقط نگاهم کرد و اروم اشک ریخت دوباره سرشو گذاشتم روسینه انم که سرشو بلندکرد دوباره سرشو گذاشتم روی سینه ام گفتم:بذار عزیزم بذار..دوباره سرشو جداکرد من دوباره همون کارو کردم بارسوم هم همین کارو کردم گفتم:راحت باش عزیزم بذار راحت باش..میشا:اه.بس کن دیگه اتردین.اعصابمو خورد کردی..من:زهرمار!!ازخداتم باشه. ماروباش به فکر کی هستیم..میشا:روانپریش..وباهم خندیدیم...
خیلی کنجکاوشده بودم که قیافه ی خانوادشوببینم گفت:اتردین؟اتردین:جونم؟من:یک چیزبگم عیبی نداره؟اتردین:نه بگو..من:خیلی دوست دارم قیافه ی خانواده اتو ببینم..حس کردم رنگش پرید..من:میشه نشونم بدی؟داری دیگه..اتردین:اره تولب تاب ولی...من:ولی ملی وبیخی نشونم بده..نمیدونم چرااین شکلی شد دستاش میلرزید.دستمو گذاشتم رودستش یخ کرده بودمن:اتردین حالت خوبه؟؟چت شده؟اتردین:نه خوبم..شونه ای بالا انداختمو نشستم پیشش اونم لب تاب و بازکرد عکسشونو بهم نشون داد.مامان اتردین قیافه ی خیلی خوبی داشت وکنارباباش نشسته بود ولی هیچ کدوم شبیه اتردین نبودن..خواهرشم یک دختره سبزه بانمک داشت که یم بچه ی کوچولوبغلش بودکه میخواستی لپاشو بکشی..شوهرایلارم ادم خوبی به نظرمیاومد..جوونی قدبلند صورت سفید وچشمای عسلی..ایلارخیلی شبیه مامان باباش بودولی اتردین نه!!من:اتردین پس توبه کی رفتی انقدرخوجل شدی؟؟شبیه مامانینات که نیستی..اتردین:میشابایدهمینو برات توضیح بدم..قول بده خوب گوش کنی..امیدوارم نظرت عوض نشه..من:وا مگه میخوای چی بگی نه بگو میشنوم..شروع کرد:دقیقا5سام بودکه به خاطرشغل بابام که توبانک کارمیکرداز شیراز اومدیم تهران..وضع مالیمون بدنبومن تک بچه بودمو فامیلامونم اکثراهمین تهران بودن به خاطرهمینم بابام انتقالی گرفت اومد تهران....اونجابابام بایکی توبانکشون دوست شده بودادمای خوبی بودن هرسری میاومدن خونه امون برای من یکچیزی میاوردن.منم همیشه منتظراومدن اونابودم که بیان بایک کادونو..خندیدمنم خندیدم گفتم:ازهمون بچه گی دیوونه بودی...اتردین:خلاصه بعدازیک مدت رابطه ی مابیشترشدورفت امدابیشتر..خانواده یزدانی(همون دوست بابای اتردین)یک دخترداشتن که 3سالی ازمن بزرگتروهمیشه بازی من..انقدرصمیمی شدتااین که بابام اقای یزدانی ومثل داداشش میدونست وداداش همدیگروصدامیکردن....اون شب وقشنگ یادمه اون شب نحسه برفی.ازشیرازخبررسید که مادرپدرم فوت کرده مامانینام منوگذاشتن پیش خانواده یزدانی وخودشون باهواپیما رفتن...تافرداازشون خبرنبود..فرداظهرداشتیم ناهارمیخوردیم که تواخبار گفتن"متاسفانه دیشب پروازتهران شیراز سقوط کرده وتمام سرنشینان فوت کردن.به داغ داران این عزیزان تسلیت میگیم"اون موقع من فقط 8سالم بود که مامان بابامو ازدست دادم.توی مراسم خاک سپاری من هیچی کاری نمیکردم فقط توشک بودم..درعرض دوشب من 3نفرواز دست دادم...باورم نمیشد اتردین انقدرسختی کشیده باشه اشک توچشمام حلقه زد ادامه داد:منو هیچ کدوم ازفامیلام حاضرنشدن نگه دارن ولی خانواده ی یزدانی منو نگه داشت ومثل پسرش بزرگ کرد..میشاالان اینی که جلوت وایساده مادرپدرشو توسن7سالگی ازدست داده وزیردست یکجورایی یتیم حساب میشه..حالا میخوای بااین اتردین باشی یانه؟نگاهش کردم ولی هیچی نگفتم اتردین جلوی پام زانو زدوگفت:نبینم چشمای اشکیتو خانمی..اگه این چشمامال من نمیخوام بارونی باشن..مال من هست؟میشااین اتردینومیخوای؟د چواب بده دیگه من که مردم..پاشدم جلوش وایسادم باعصبانییت گفتم:اتردین تودرباره ی من چی فکر کردی؟این که چون پدرمادرت فوت کردن تنهات میذارم؟تومنو اینجوری شناختی؟وقتی من بهت گفتم دوست دارم یعنی دوست دارم..برای متاسفم که مردی که عاشقشم منو اینجوری فرض کرده..ازجلوش ردشدم چندقدم بیشترازش فاصله نگرفته بودم که دستمو گرفت کشیدطرف خودشو قبل ازاین که بفهمم لبای داغشو گذاشت رولبم!!!باورم نمیشه اتردین منو داره میبوسه؟توخلصه ی شیرینی بودم ناخوداگاه منم همراهیش کردم...یکم بعد ازم جداشدوبه چشمام زل زدمنم به چشمای ابی اون.سرشوکردتوموهام یک نفس عمیق کشید.بااین کاراش من داشت مور مورم میشد لاله ی گوشمو بوسیدوگفت:میشاتویک فرشته ای دوست دارم تااخرین نفس..فقط قول بده تنهام نذاری..باصدای ارومی گفتم :قول میدم..
ساميارگوشي رو دراوردمو زنگ زدم به رضا با سومين بوق جواب دادرضا-بله ساميار خان؟من-چي شد رضا؟رضا-راستيتش اصلا كسي رو با همچين اسمي پيدا نكرديم اون شماره هايي رو هم داديد همه واگزار شدنبا دستم شقيقه هامو ماليدم اين ديگه اخر خط بودمن- يعني توي اين سه روز هيچ نشونه اي پيدا نكردي؟رضا-نه اقامن- از خونه چه خبر؟ رضا-اقا خانوم حالشون اصلا خوش نيست من-باشه باشه خداظرضا-خدافظلعنتي مامان باباشم شمارشونو عوض كردن اين رضا هم كه نتونست ادرس درست درموني پيدا كنه مامانم كه اميدوارم كنار بياد صداي ويبره ي گوشيم رو عصابم فوتبال بازي ميكردمن-بلهستاره-سلام داداشيمن-سلام ستاره خوبي؟ستاره-من خوبم ولي توانگار خيلي بديمن-انتظار ديگه اي داري داغونم ستاره داغونستاره-خبري نشد؟من-نه اب شده رفته تو زمين ستاره-بيليتت براي كيه؟من-دوروز ديگه با اينكه ميدونم بي فايده است توي پاريس به اون بزرگي پيداش كنم ولي ميخوام برم كه بعدا پيش خودم شرمنده نشم كه دنبالش نرفتمستاره-ايميلاتونو جواب نميدهمن-باورت ميشه بيشتر از هزار تا ايميل فقط من فرستادم با ادرساي مختلف دريغ از يدونه جوابستاره-ميخواي منم باهات بياممن-نه عزيزم تو بمون پيش مامانستاره-باشه داداشي زياد خودتو ناراحت نكن پيدا ميشهمن-اميدوارم خدافظستاره-خدافظ سرمو دور تادور اتاق چرخوندم عكسايي كه باهم گرفته بوديم روي ديوار خودنمايي ميكرد ديوار روبه رويي تختو يه عكس بزرگ از چشماش پوشونده بود چشماي عسلي كه حتي توي عكسم پر حرارتو داغ بودنو شعله ميكشيدن روي قلبم چشماش اتيشم ميزد ************ميلاد دسته چمدونمو گرفته بود اتردين جلوي در واستاده بود يكي اون ميگفت يكي اين يكيميلاد-بري كه چي بشه اخه پسر يكم فكر كن توي فرانسه به اون دراندشتي نفسو ميخواي از كجا پيدا كني؟اتردين-راست ميگه ديگه بمون اينجا لاقل باهم بگرديم ادرس خونه اشونو پيدا كنيم دسته چمدونو از دست ميلاد كشيدم بيرون و راه افتادم سمت درو سعي كردم اتردينو كه درو چسبيده بود بزنم كنارمن-بابا ولم كنيد پروازم دير شدشاتردين-مي خوام كه دير بشه اخه پسر توچرا انقدر داري كم عقلي ميكني هانميلاد-لابد فكر ميكني اگه بري همين فردا نفسو پيداش ميكنيو برميگرديصدام خود به خود اوج گرفتو بلند شدشممن-بابا ولم كنيد اگه اين بي عقليه كه من برم دنبال زنم بگردم حاضرم بي عقل ترين ادم روي اين كره ي خاكي باشماتردينو زدم كنارو از در رفتم بيرون
نفسميدوني كه ميرمو كم ميكنم شرمومن ميكشم اين قلبموبي معرفتتو ميشي سرحال منم خستم از نعره هاتمن بودم عروسك تو دستات بي معرفتتو نيا فعلا ولي من نميخوام دلمو تو باز تو ببري نه نميدوني حتي يكم قدر من نه نميدوني هركي رسيد ضربه زد كي بود كه نازتو خريد اون كه دلم كه فكر كردي از همه سرينه نميدوني حتي يكم قدر من نه نميدوني هركي رسيد ضربه زداواواوميرمو ميرموووو اره ديوونه امو اواو كم ميشه شرمواواواومن ميكشم قلبموو بي معرفت هروقت هوس كردي مياي اخه تو فكر كردي من با خيليا كه تورو دوست داره خيلي زياد مشابهمتو بري من ميميرم اره قلبمو پس ميگيرم من تو جووني با پيرم اره من ميميرم تو نيا فعلا ولي من نميخوام دلمو تو باز تو ببرينه نميدوني حتي يكم قدر من نه نميدوني هركي رسيد ضربه زدكي بود كه نازتو خريد اون كه دلم كه فكر كردي از همه سرينه نميدوني حتي يكم قدر من نه نميدوني هركي رسيد ضربه زد اواواوميرمو ميرموووو اره ديوونه امو اواو كم ميشه شرمواواواومن ميكشم قلبموو بي معرفتفرشته-اه نفس عوض كن اون اهنگو هرچي غمو غصه بود ريخت تودلم خسته نشدي از همون شب اولي كه اومدي اينجا داري هرشب اين اهنگو گوش ميكنيترجيح دادم جوابشو ندمو اهنگو قطع كنم رفتم تو فايل عكساي خودمو ساميار چقدر شاد بودمو الان...فرشته-نفس واقعا رنگ چشماش رنگ چشماي تو بود؟اخه من رنگ چشماي تورو هيچ جا نديدم يه رنگ خاصيه عسلي با رگه هاي طوسي رفتم رو عكسي كه صورتامونو بهم چسبونده بوديمو فقط از چشمامون عكس گرفته شده بود چهارتا چشم همرنگمن-بيا ببين لبتابو گرفتم سمتش اونم از خدا خاسته لب تابو رو هوا زدفرشته-واي نفس فكر كردم خالي ميبندي رنگ چشماتون مو نميزنه باهمچيزي نگفتم اونم هي چشماش درشت تر از قبل ميشد يه5دقيقه اي بود لبتابم دستش بودمن-بسه ديگه چقدر به يه عكس نگا ميكنيفرشته-چقدر تو خودشيفته اي نيم ساعت دارم ميگردم يه عكس از چهره اين پسره پيدا كنم نميشه كه نميشه تو اون عكسه هم كه فقط چشماتون معلوم بودلبتابو از دستش كشيدم بيرونمن-فضولي نكن گفتي رنگ چشمامونو بهت نشون بدم دادم ديگه بيشتر از اين فضولي فضولي نكنبعدش از فولدر عكسا اومدم بيرون و از اتاق رفتم بيرون وقتي داشتم از در ميرفتم بيرون به فرشته كه حمله كرده بود به لب تاب گفتممن-زحمت نكش همه ي فايلا قفل دارهرفتم جلوي پنجره اين روزا همه رو ساميار ميديدم احساس ميكردم خيلي بهش نزديك شدم خيلي حتي عكسي رو كه از خودم روي شيشه ميوفتادو ساميار ميديدم دلم هواشو كرده بود بي قرار بودم بي قرار يه نگاه از طرفش بي قرار اغوش گرمش يه قطره اشك مزاحم سد چشمامو شكستو بعدش بارون بود كه روي صورتم ميباريد خدايا احساسم عشق بود يا نفرت يا هوس ؟ نميدونم باز دوباره ميزنه قلبت تو سينه سازموتو سكوتت ميشنوي زمزمه اوازموحس دلتنگي كه ميگيره تمام جونتوهرجا ميري منو ميبينيو كم داري منوتو دلت تنگه ولي انگار تو جنگ با دلم ميزنيو ميشنكي با خودت لج كردي گلمراه با تو بودنو سخت كردي كه اسون برمچشم خوشرنگت چرا خيسه خوشگلمحالا بگو كي ديگه اخماتو ميگيرهبا تو ميخنده تب كني واست ميميره دست كي شبا لاي موهاتو اره خودم نيستم ولي يادم كه باهاتهحالا بگو كي ديگه اخماتو ميگيرهبا تو ميخنده تب كني واست ميميره دست كي شبا لاي موهاتو اره خودم نيستم ولي يادم كه باهاتهاين عشقه تو وجودت توي جونت ريشه كردهدلت دوباره بي قراره داره دنبال من ميگردهاين عشقه تو وجودت توي جونت ريشه كردهدلت دوباره بي قراره داره دنبال من ميگردهگفتي كه ميخواي بري سروسامون بگيريخواستي اما نتونستي به اين اسوني بريدستت مال هركي باشه چشمت دنبال منههر نگاهت انگاري اسممو فرياد ميزنهمن خيالم راحته تا پاي جون بودم برات تو ندونستي چي ميخاي تا بريزم زير پاتهمه ارزوهامون ديگه فقط يه خاطره استنفسم بودي ولي يه تجربه شديو بسحالا بگو كي ديگه اخماتو ميگيرهبا تو ميخنده تب كني واست ميميرهدست كي شبا لاي موهاتو اره خودم نيستم ولي يادم كه باهاتهحالا بگو كي ديگه اخماتو ميگيرهبا تو ميخنده تب كني واست ميميرهدست كي شبا لاي موهاتو اره خودم نيستم ولي يادم كه باهاتهحالا بگو كي ديگه اخماتو ميگيرهبا تو ميخنده تب كني واست ميميرهدست كي شبا لاي موهاتو اره خودم نيستم ولي يادم كه باهاتهحالا بگو كي ديگه اخماتو ميگيرهبا تو ميخنده تب كني واست ميميرهدست كي شبا لاي موهاتو اره خودم نيستم ولي يادم كه باهاتهاين عشقه تو وجودت توي جونت ريشه كردهدلت دوباره بي قراره داره دنبال من ميگردهاين عشقه تو وجودت توي جونت ريشه كردهدلت دوباره بي قراره داره دنبال من ميگردهاين عشقه تو وجودت توي جونت ريشه كردهدلت دوباره بي قراره داره دنبال من ميگردهاين عشقه تو وجودت توي جونت ريشه كردهدلت دوباره بي قراره داره دنبال من ميگرده چقدر به حالو هوام ميومد احساس ميكردم ساميار برام اين اهنو خونده سرعت بارون چشمام زياد شد دستاي عمو دورم حلقه شدو سرمو به سينه اش فشار دادعمو-نبينم نفس عمو باروني باشهبعدش با صداي بلند به فرشته گفتعمو-فرشته عوض كن اين اهنگه روهق هقم اوج گرفت يه فكري مثل موريانه مغزمو ميخورد نكنه سوتفاهم بوده و من به ساميار اجازه ندادم برطرفش كنه يه كلمه توي گوشم زنگ ميزد سوتفاهم
شب بودومن تواتاق روتخت نشسته بودم..اتردینم نبود.ازاین همه سکوت خونه خسته شده بودم.سامی هم که رفت من تازه داشتم باهاش خوب میشدم!!حالاکه نفس رفته شقی هم اکثرابامیلاده ومنم یاتنهایاپیش اتردین.دلم واسه روزای قبل که بابچه هاهر5شنبه میرفتیم بیرون رستوران وهمیشه سراین که کی پولو حساب کنه دعوامیشد تنگ شده بود...چه روزای خوبی بودولی حیف که ادماتاچیزیوازدست ندن قدرشونمیدونن.ماهم قدراون روزا روندونستیم وحالا...گرسنه ام شده بودپاشدم رفتم تواشپزخونه یک سیب برداشتم داشتم برمیگشتم که یکهویک نفرتوتاریکی پریدجلوم:پــــــــــــخ...دستموگذاشتم روقلبمو یک جیغ زدم..میلادهرهرخندید..من:نخندباباواسه دندونات خواستگارپیدامیشه..کثافت بروشقی وبترسون ترکیدم..دخترمردموترسونده هرهرمیخنده..میون خنده گفت:وای میشاخیلی قشنگ شدی..من:ا!!که قشنگ شدم..یکهوسیب وکردم تودهنش گفتم:حالاتوقشنگ ترشدی...بعدم باخنده دوییدم سمت اتاق..میلاد:ای میشابمیری داشتم خفه میشدم...دهنم جرخورد..من:حـــقته..باخنده نشستم روتخت لب تابمو بازکردم رفتم توفیس بوکم..سهیل رفته بودامریکا توپیجش نوشته بود:اقامن نمیخوام برگردم!!خندیدم براش نوشتم:وایسااگه به اقاعزت نگفتم حالتوبگیره..میگم باتیپ پابرتگردونه صبرکن....یکم دیگه بالب تاب وررفتم.یکهودرباز شد اتردین اومد توسریع لب تابو بستم درازکشیدم روتخت پتوهم کشیدم روم..من:سریع برقو خاموش کن میخوام بخوابم.اتردین:میشاچیزی شده؟باعصبانییت گفتم:نه گفتم برقوخاموش کن میخوام بخوابم.نمیفهمی؟اتردین:چته پاچه میگیری؟من:اره پلچه میگیرم ولم کن بذاربخوابم..مواظب پاچه ی شلوارت باش..اومدپتوروازروم کنار زد منو کشیدتوبغلش..دست خودم نبودبوی عطرتلخش مسخم میکرد.دستشو نوازش گونه روگونه ام کشیدوگفت:میشایی چیزی شده؟بابغض گفتم:اره.همه منویادشون رفته حتی اون نفسم که ادعامیکردمارودوست داره ولم کردورفت.شقی هم که پیش میلاده منم که...محکم توبغلش فشارم دادوگفت:نبینم میشای من انقدرحالش خراب باشه ها.مگه نگفتم اگه این چشمامال منه نمیخوام ابری باشن؟من:اتردین من دلم واسه نفس تنگ شده..اتردین:همه دلمون واسه اش تنگ شده حتی خودم من..به شوخی یکدونه به بازوش زدم گفتم:هوی خجالت بکش دلت واسه دخترمردم تنگ شده؟خندیدوگفت:ای شیطون..صدام دراومد:اه اقاتکلیف منو مشخص کن هوتن که نیستم چندتاشخصیت داشته باشم!یافرشته ام یاشیطون کدومش؟اتردین:توهمون فرشته ی منی..بعدم منو توتخت گذاشت وگفت:بخواب منم برم دوش بگیرم بعدش میخوابم..من:باشه شب بخیر..اتردین:شب توهم بخیر..بعدم رفت حموم ومن خوابم برد..
ازصبح یک دلشوره ی عجیبی پیداکردهخ بودم نمیدونم چرا..ناخوداگاه گوشیمو برداشتم شماره ی خونه روگرفتم ولی کسی جواب نداد نگرانیم به اوج رسید..به گوشیه بابازنگ زدم چون مامان هیچوقت گوشیشوجواب نمیداد!بعداز5بوق جواب داد..بابا:جانم؟باباصداش گرفته بودانگار که گریه کرده.من:سلام بابایی.خوبی مامان خوبه؟بابا:سلام دخترم..اره ماخوبیم توخوبی..من:اره باباچراصدات گرفته؟اتفاقی افتاده.بابا:نه سرماخوردم..همون موقع صدای تسلیت گفتن یک نفربه بابااومد!!بادادگفتم:بابا این برای چی به توداره تسلیت میگه؟باباکه هول کرده بودگفت:هیچی عزیزم.اروم باش برات توضیح میدم..ساکت بودم..بابا:راستش..چه جوری بگم قول بده هول نکنی..س..سهیل..من:باباسهیل چی:بابا:تسلیت میگم دخترم..سهیل ازپیش مارفت..داداشت رفت..ناخوداگاه نشستم روزمین..شقی که منو دیده بودگفت:هی میشاچی شدی؟بابا:میشا؟میشادخترم..من فقط گریه میکردم.من:بابابگوکه دروغه بگو که یک شوخی مسخره است..امکان نداره.سهیل بی معرفت نبود..نه نبود امکان نداره.من طاقت دوریشوندارم..اتردین که تازه ازبیرون اومده بود تامنو دیدبدو اومد کنارم نشست.گوشیوخاموش گرد منو تواغوشش گرفت وگفت:هی میشا چت شده عزیزم؟اتفاقی افتاده؟دیگه اغوش اونم منو اروم نمیکرد...انقدرگریه کردم تاهمه جاسیاه شد..****************************اززبون اتردینهرچی صداش کردم جواب نمیداد.سریع نبضشوگرفتم که خیالم راحت شد.بردم روتخت گذاشتمش بهش سرم وصل کردم..بعدازچنددقیقه چشماشوبازکرد..میشا:اتردین؟من:جانم؟میشا:چرا؟چرامن انقدربدبختم..طاقت دیدن اشکشونداشتم.من:اخه چراگریه میکنی خانمی؟چی شده؟میشا:اتردین سهیل..سهیل تنهام گذاشت..عشقم تنهام گذاشتو رفت!!!باشنیدن این حرف صدای شکستنمو شنیدم..عشقش؟یعنی چی؟پس من چی؟؟هیچی نگفتم وفقط نگاهش کردم اونم اروم اشک میریخت...
دوماه بعد...چندوقتی بودکه رفتارای اتردین عوض شده بود به همه شک میکرد حتی یک دفعه توخیابون داشتم دنبال یک انتشاراتی معروف میگشتم که پیداش نمیکردم...چون تنهابودم رفتم ازیک پسرجون پرسیدم..من:اقاببخشیداینجابه من یک انتشاراتی معرفی کردن اسمشم..پرسمان بودفکرکنم.ولی پیداش نمیکنم میشه کمکم کنید؟بیچاره پسره هم که پسرخوبی بود درکما ادب داشت به من ادرس میدادکه نمیدونم اتردین ازکجاپیداش شدوشروع کرد کتک زدن یارو...من فقط گریه میکردمو مردمم جمع شده بودن داشتم ازهم جداشون میکردن..اتردین اومد سمت من یکدونه خوابوندزیرگوشم وگفت:گمشوسوارماشین شوبریم خونه..منم جایزندیدم مخالفت کنم نشستم توماشین شروع کردم گریه کردن..خونه که رسیدیم تازه دعواوفحش دادنو تهمت به هرزگی شروع شد...دیگه خسته شده بودم..یک تصمیمی گرفته بودم که میدونستم سخت بودولی به نفعم ود دیگه تحمل شنیدن فحش وتهمتاشو نداشتم...----------------------------------------ساعت8بودکه اتردین پاشدرفت دانشگاه.یکربع بعد منم پاشدم حاضرشدم بلیطمو که ازطریق اینترنت گرفته بودمو برداشتم.یک یاداش برای اتردین نوشتم"اتردین نگردپیدام نمیکنی..من رفتم تاتو ازدست یک هرزه خلاص بشی...دیگه تحمل این همه تهمتو ندارم.اشتباه کردی اتردین امیدوارم پشیمون نشی..خداحافظ میشاعاشق همیشگی تو..یکی ازعکساشم بداشتم وراه افتادم سمت فوردگاه..ساعت8:45دقیقه بودکه رسید ساعت9پروازداشتم به مقصدتهران..--------------------------------------وقتی رسیدم به تهران تازه دلم گرفت.دلم براش تنگ شدخیلی سخت بودعشقتوول کنی وبری.تازه حال نفسومیفهمیدم...وقتی رسیدم خونه رفتم زنگ وزدممامان:بله؟من:مامانی منم میشادروبازکن..مامان:میشادخترم اینجاچیکارمیکنی بیابالا..دروزدومن رفتم بالا.وقتی مامانمو دیدم تازه فهمیدم چقدردلم براش تنگ شده بود رفتم توبغلشو گریه ازسر دادم...مامان:دخترم چراگریه میکنی؟دلم گرفت..تومگه ماه بعد درست تموم نمیشد..موندم چی بگم گفتم:چرا مامان ولی یک ترم مرخصی گرفتم...مامان:اخه چرا؟اینچوری که ازنفس وشقی عقب میافتی...من:عیبی نداره..خسته شدم بخدا..مامان:باشه بیابریم توکه کلی برات حرف دارم..رفتم تویک چایی خوردم وگفتم:مامان من میرم یکم بخوابم واسه ظهربیدارم کن..مامان:باشه برو...رفتم اتاق وگوشیمو روشن کردم..همون موقع گوشیم زنگ خورد.میلاد بود..من:بلهشقی:سلام دخترکدوم گوری رفتی؟من:سلام داداشی بخدابریدم دیگه نمیتونم ادامه بدم..میلاد:گوش کن.بعدصدای اتردین بغض انداخت توگلوم"خداچرا ازم گرفتیش؟چراحالاکه عاشقش شدم ازم گرفتیش؟مامان بابام بس نبودکه ایناهم گرفتی؟گریه ام گرفت:میلاد:میشابرگرد...من:نه نمیشه..بایدتاوان تمام تهمتایی که بهم زدرو پس بده..بعدم قطع کردم وگریه روازسر دادم...-----------------------------------------------------اتردینیک هفته ازرفتن میشاگذشته ومن هیچ کاری نتونستم بکنم گوشیش که خاموشه.شقی هم که ادرس خونه اشونو نمیده ومیگه که بایدتاوان پس بدم.تاوان چی نمیدونم!!اهنگ وتا ته زیادکردمداری با هر قدم دور میشی از دستام من این حال بد و اصلا نمیخوامخودت گفتی که از من خیلی دلگیریمیبینم که داری از دست من میری این مدت چقد خاطره جمع کردی ؟شاید یه روز پیش همدیگه برگردیمولی فعلا رسید روز جداییمونببین خیس شده چشمای دوتاییمون از اون روز که دلت سرد شد من امروز و تو خواب دیدممیگفتم خوابه بی ربطه چون از امروز میترسیدماز اون که من میترسیدم سرم اومد چقد سادهدیگه عاشق نمیشم من ولی قلب تو آزاده/ بدون تلخه خیلی تلخه بی تو حتی آب خوردنزندم اما زندگیمو بی تو غم ها بردن(اهنگ روزجدایی ازتامین و نیما علامه) این اهنگو انگاربرای من خوندن خیلی دلم گرفته بودتودلم به خودم بدوبیراه میگفتم که چرابه معصومییت میشاشک کردم.یادچشمای اشکیش دیوونه ترم میکنه ولی حیف که واسه پشیمونی خیلی دیرشده..
ساميار6 ماه بعدلبخند پتو پهني كه روي لبم بودو به هيچ عنوان نميتونستم مخفي كنم تو دلم گفتم نفس خانوم فكر كردي فقط خودت زرنگي استاد دانشگاه بودن عموت كار دستت داد دختر درسته يكم طول كشيد ولي بالاخره پيدات كردم كم نيست استاد دانشگاه بودن دانشگاه سوربن به اون معروفي همشو مديون يكي از پسر عموهام بودم كه تازگي ها شنيده بود اومدم فرانسه و بهم گفت يكي از استاداش به نام امين فروزان ميتونه دانشگاه خوبي براي ادامه تحصيلم بهم معرفي كنه واولين چيزي نظرمو جلب كرد فاميلي اين استاد بود فروزان از همه جالب تر اين بود كه با توجه به تحقيقاتي كه من كردم دوباره نيشم شل شد ايشون يه برادرزاده خوشگل به نام نفس دارناخ نفس پيدات كردم به دست اوردن اين اطلاعات از دخترايي كه توي كلاس استاد فروزان بودن خيلي راحت بود حالا فقط يه چيز مونده بود حرف زدن با امين فروزان عموي نفس اينطور كه نفس توي ميلاش به ميشا از عموش تعريف كرده بود ميشد فهميد ادم روشن فكر وصد البته فهميده اي هست پس با يكم صحبت كردن ميشه ......لبمو دندون گرفتم تا صداي خندم بلند نشه با چه حالو روزي اومدم اينجا و الان چه حالو روزي دارم غمگين نااميد والان اميدوار اصلا قابل قياس نيست از روي صندلي بلند شدمو رفتم لب پنجره دستي به روپوش سفيدم كشيدم گوشي تلفن روي ميز زنگ خورد برش داشتم صداي نازكو جيغ زني توي گوشم پيچيدزن-دكتر مريض بعدي رو بفرستمپيشونيمو ماليدمو در همون حال گفتممن-بفرستينش********************اخرين مريض كه از در رفت بيرون منم از اتاق اومدم بيرونو رفتم توي راهرو بيمارستانو مسير اتاق سعيد رو پيش گرفتم يكي از دكتراي بخش زنان زايمان توي اين 5 ماهي كه مشغول به كار شدم خيلي باهم صميمي شديم ولي هيچي از قضيه نس نميدونست بدون در زدن رفتم توسعيد-اخر ياد نگرفتي در بزنيبلند خنيدمو گفتممن-هر وقت تو ياد گرفتي منم ياد ميگيرمسعيد-شنگول ميزني دكتر جذابمن-كوفتسعيد-مگه بد ميگم كل انترنا با دكترا دنبالتن خدا شانس بدهمن-خفه من موندم اينم مدركه تو گرفتي زنان زايمانسعيد-اخ يه تخصص شيرينيه كه نگومن-هيز بدبختسعيد- ساميار اين دختره كه بهت گفتم خيلي خوشگلو نازه اين هفته زايمان داره بايد حتما نشونت بدمش من-واله وشيداش شدي لابدسعيد-من غلط بكنم شيدا(زنش)پوست از سرم ميكنه ولي بايد حتما اين دختره رو نشونت بدم چشماش سگ داره لامصبمن-به چه درد من ميخورهسعيد-هيچ دردت چون شوهر داره فقط ميخوام چشماش رو ببيني همينمن-سعيد ديرم شد با اين استاد دانشگاهه قرار دارم بايد برم خدافظسعيد-خدافظ دكتر جذابمن-استاد فروزان؟اولش واستاد بعدش اروم برگشت اولين چيزي كه توي چهره اش جلب توجه ميكرد چشماي پر جذبه ميشي رنگش بود كه پشت يه عينك با فريم مشكي ادمو ناخداگاه وادار به احترام گذاشتن ميكرد چند قدم اومدو جلوم واستادفروزان-خودم هستممن-ميتونم چند لحظه وقتتون رو بگيرمزل زد به چشمام و چشماش رنگ اشناييت به خودش گرفت انگار كه منو ميشناخت و خودشو براي همچين روزي امده كرده بود فروزان-البته بعدش زير لب اروم گفتفروزان-منتظرت بودمديگه مطمئن شدم كه ميشناستم
نفس دستامو گذاشتم رو گوشم سرم گيج ميرفت از حرفاي عمو نميخواستم بشنوم فريادم رفت هوا من-نميخوام بشنوم عمو-نفس جان من بهش نگفتم كه بچه اي وجود داره يا نه اشكام ريخت دستم رفت روشكمم صدام رنگ داشت رنگ نگراني رنگ غم رنگ ترس رنگ بغض رنگ مادر بودن نفس-عمو مگه خودت نميگي اومده ميگه بچمو ميخوام نميدم نه ماه باهاش نفس كشيدم نه ماهه شده تموم زندگيم تموم وجودم هستيم مثل خون توي رگامه نميتونم بدون بچم نميتونم ديگه زار ميزدم تو خواب ببيني ساميار خان پسرمو بدم بهت تو خواب بازي قبلي رو باختم ولي اين دفعه برد با منه عمو-نفس عاقل باش حرفاشو گوش كن بعد حرف بزن فهميدي حق داره پدره احساسش به اون بچه اي كه تو عاشقشقي بيشتر از تو نباشه كمتر نيست سري پيش بچه شدي بدون توضيحو دليلو مدرك محكومش كردي اين دفعه عاقل باش من-عمو شما طرف اوني يا من ؟ بفهمه بچه اي وجود داره نميزاره رنگشو ببينم مطمئنم به خاطر اينكه نه ماه دنبالم گشته تلافي ميكنه بچمو ميگيره عمو صداي زنگ موبايل عمو رعشه انداخت تو جونم عمو با نگاهش دعوت به ارامشم كرد عمو-بله ساميار اسمشم تپش قلبمو ميبرد بالا لعنت به تو ساميار كه هنوزم قلبم ميتابته عمو-گفتم كه من هيچ ارتباطي تو اين موضوع ندارم نفس بايد خودش باهات حرف بزنه گوشي رو گرفت سمتم اب دهنمو قورت دادم يه نفس عميق گوشي رو گرفتم عمو رفت بيرون نفسه حبص شدمو فوت كردم تو گوشي هيچكودوم حرف نميزديم من صداي نفساي اونو گوش ميكردم اونم...خيلي وقت بود نميشناختمش كه بگم چيكار ميكنه شايد تو نقشه اين بود كه چجوري بچه اشو پس بگيره ساميار-خيلي نامردي چشمامو فشار دادم رو هم باروناي تو چشمام باريدن چقدر تشنه صداي بمو مردونه اش بودم كه بعضي وقتا خش دار ميشد مي خواستم بگم نامرد تويي كه همه چي رو خراب كردي نه من كه با اينكه بهم خيانت شد بچه ي اين عشق يه طفه رو نگه داشتم ميخواستم بگم تو نامردي كه همه روياهامو خراب كردي اما نگفتم نگفتمو گوش دادم ساميار-نفس لعنتي اينجوري نگو نفس يجوري نگو نف كه انگار عاشقمي كه انگار بي تابمي ساميار-دلتنگم نفس ميخواستم بگم نه بيشتر از من بي معرفت ساميار-چرا رفتي؟ زبونم قفل شده بود ساميار-نفس بچم با شنيدن اسم بچه تازه از اون خلصه شيرين اومدم بيرون من-كدوم بچه؟ سكوت كرد من-پرسيدم كدوم بچه؟ساميار از من سراغ بچه اي رو نگير كه توي سه ماهگي سقط شد ساميار-دروغ ميگي صداش بيشتر از هميشه خش دار بود من-بچه اي باباش خيانت كاره همون بهتر كه نباشه چي فكر كردي فكر كردي بچه اي رو كه از وجود تو كه همه هستيمو به اتيش كشيدي نگه ميدارم صداي فريادش گوشم رو لرزوند ساميار-دروغ ميگي گوشي رو قطع كردمو هق هقم رفت هوا عمو كه جلوي واستاده بود گفت عمو-بازم بچگي كردي بازم اشتباه كردي
یک ماهی بودکه ازطریق یکی ازدوستای بابام توی یک بیمارستان فوق العاده استخدام شده بودم..اونجابایکی ازپرسنل که مثل خودم بود به اسم اطلس دوست شده بودم..دختربانمکیه..ساعت 6باصدای الارم گوشیم بیدارشدم
من:ای خفه بمیری من میخوام بخوابم...پاشدم رفتم دستشویی چندمشت اب به صورتم زدم توایینه به خودم نگاه کردم این میشاکجااون میشای 3سال پیش کجا..روزی نیست که عکسشوبغل نکنم وگریه کنم.دیگه گریه کردن شده همدم تنهاییم..سریع ازدستشویی اومدم بیرون بابام دم دروایساده بود..
بابام:میشاجان تعارف نمیکردی حالاجا داشت بمونیا..
گونه اشوبوسیدم وگفتم:قربون بابایی..نه دیگه گفتم هواش میگیرتم پس میافتم....
بابام:اتمی که نزدی؟
خندیدموگفتم:ایی بابایی..
بابام خندیدومنم رفتم اشپزخونه..
مامان:سلام دخترم..
من:سلام مامانی.من فقط یک لقمه میخورم دیرم شد..
مامان:نخیرمیشینی میخوری بعدمیری..
من:مامان اونجایکچی میخورم..
سریع یک نون پنیرخوردم راه افتادم..
مامان:خب دختروایسابابات برسونتت.
من:نه مامان خودت که میدونی پیاده روی ودوست دارم..
مامان:باشه مواظب خودت باش..
من:مامان چه مهربون شدی جدیدا!!یکی ازمزایای دکتربودن..
خندیدم مامان:بروبچه تاجیغم نرفته بالا..
من:باشه خداسعدی...
ازدرخونه بیرون وراه افتادم..اخ که چقدردلم گرفته بود گوشیم زنگ خورد اطلس بودجواب دادم..
من:جانم؟
اطلس:سلام میشایی کجایی؟
من:توخیابون..
اطلس :نزدیک خونه اتونید؟
من:اره.
اطلس:پس وایسامنم الان میام...
اطلس هم خونه اشون چندتاکوچه بالاترازما بود..وایسادم منتظرش..
گوشیم زنگ خورد بازاین شماره بود!نمیدونم کیه که هروقت برمیدارم جواب نمیده..اعصابموبهم ریخته..ریجکت کردم..دوباره زنگ زد.دوباره ریجکت کردم..دوباره زنگ زد جواب دادم:
من:بله؟
صدایی نیومد..
من:الو چراحرف نمیزنی؟
دوباره صدایی نیومد اعصابم خورد شد گفتم:
من:تخم کفتربخورحتمازبونت بازمیشه..خداشفات بده.
بعدم سریع قطع کردم..همون موقع اطلس اومد
اطلس:سلام عزیزم..
من:علیک سلام..
اطلس:اوه اوه اول صبحی وپاچه گیری؟
من:خف بابا راه بی افت..
باهم راه افتادیم توراه انقدرچرت وپرت گفتیم .خندیدیم که نفهمیدیم کی رسیدیم..البته خنده های من بیشترشبیه گریه بود!
ازدوردکترضعیمی ودیدیم اطلس گفت:میشابفرماییدشاهزاده ی سواربر بی ام سفید شما هم رسید..
یکدونه زدم به بازوش که گفت:اییی چرا خب میزنی؟؟ولی خداییش اتردین یک چیزدیگه است..
اطلس همه چیومیدونست اتردینم ازروی همون عکسی که دارم دیده..باشنیدن اسم اتردین اشک توچشمام حلقه بست..تازه یادبدبختیای خودم افتادم..ضعیمی اومدجلوکاملامودب گفت:سلام خانم اسایش.خوب هستید؟من:سلام.ممنون خوبم..ضعیمی :ولی چشماتون یکچیزدیگه میگه ها..من:ببخشیدولی گریه کردن ازنظرشماجرمه؟بیچاره هول شد گفت:نه جسارت نباشه نگران شدم..ببخشیدخداحافظ...بعدم دوید دررفت.اطلس:بمیری چرابابدبخت اینجوری صحبت کردی؟من:حقشه..
رفتیم توبیمارستان لباسامونو پوشیدیم وهرکی رفت سی خود..
داشتم میرفتم توی اتاق یکی ازمریض ها که به خاطرقلبش بستری شده بود.یک بچه ی خیلی شیرین6ساله بود خیلی هم ناز..دراتاق وبازکردم که دیدم کسی روبه روش نشسته وداره باهاش حرف میزنه..-لاله خانم قول بده عملتو که کردی خوب شدی بیای زن من بشی قبول؟لاله:نه.-چرا؟!ناراحت میشما...لاله:اخه شماخیلی بزرگترازمن هستید..-عیبی نداره..لبخند روی لب هام ماسید...امکان نداره خداجونی یعنی میشه؟همون موقع مردبرگشت سمت منو نگام بادوتاچشم ابی که دلم براش تنگ شده بودروبه روشدم..خیلی لاغرشده بودولی بازم جذاب بود..یکم که گذشت گفت:به شمایادندادن وقتی میان تواتاقی دربزنید؟من که تازه اومدم بیرون گفتم:چرا ولی دراتاق خونه و... نه این درا..بعدم ایشون مریض من هستن پس دلیلی نمیبینم توضیح بدم اونی که بایدتوضیح بده شمایید که اینجاچی کارمیکنید...اتردین:خوشم میادهنوزم زبون داری ولی من دیگه یادگرفتم چه طورکوتاهش کنم...بعدم ازاتاق رفت بیرون..تودلم هرچی ناسزابلدبودم به خودم گفتم..رفتم لاله رودیدم ازحالش که مطمئن شدم یکم باهاش شوخی کردم وبدورفتم پیش اطلس..من:اط..اطلس...اطلس:جانم چی شده ؟من:اطلس اینجاست...اتردین اینجاس...اطلس:دروغ!!!!!رفتم پیش خانم ستوده که یکی ازفضولای بخش بودوهم سنای خودمون بود گفتم:خانم ستوده این دکتره جدیداومده؟ستوده:کدوم؟من:همون که چشماش ابیه..ستوده:اهان.اره دیدیش چقدرخوشگله؟عقش خودمه..من:چیته؟ستوده:عقشم...حرصم دراومدگفتم:ایشاالله به پای هم پیرشیدوباعصبانیت رفتم بیرون...خدایاخودت کمکم کن...نذاردوباره عذابم بده..
وای باورم نمیشه دوباره بعدازچندماه دیدمش..اخ که چقدر دوست داشتم بگیرم تامیتونم ببوسمش..(بچه هام منحرف شد)ولی بایدیکم اونم بفهمه من تواین چندماه چی کشیدم بایدبفهمه که نبایداین کارومیکرد...ولی خیلی سخته روبه روی عشقت وایسادن...داشتم توحال وهوای خودم میرفتم سمت استیشن که صدای یکی ازپرسنل رفت رومخم...-سلام ببخشیدشما تازه وارداین بیمارستان شدید؟برگشتم سمت صدایک دختر جوون که باهزارتاعمل بینی وپرتزو...سعی کرده بودخودشوخوشگل کنه.تودلم گفتم قربون میشای خودم که همینجوری بدون این عملا خوشگله..خیلی سرد گفتممن:بله..دخترباعشوه هاش داشت حالمو بهم میزد..-خوشبختم منم مشیری هستم..ودرکمال تعجب دستشوبه سمتم درازکردکه باتعجب بهش نگاه کردمو باساق دستم دستشوانداختم پایین وگفتم:فکرنمیکنیداین رفتارتون یکم دوراز یک خانم دکترهستش؟؟وبدون توجه به صورت قرمزاون ازکنارش ردشدم که باپرویی گفت:ببخشیدولی بهتون نمیخوردخشک مقدس باشید...به عقب برگشتمو گفتم:خشک مقدس نیستم ولی سعی میکنم واسه خودم شخصییت نگه دارم..دوباره گفت:خودتونو معرفی نکردید.من:صابری هستم..حالااجازه میدیدبرم یانه؟لبخندی زدوگفت:خواهش میکنم بفرمایید..زیرلب گفتم:اخــی ناز شی الهی!!پروو.این میشانمیدونم ازکجاضاحرشدکه زیرلب جوری که بشنوم گفت:میشا:مواظب باش نری تودیوار مثل این که خوشتون اومده ازهم..به پای هم پیرشید..دیدم کسی نیست بازشو گرفتم کشیدم جلوی خودم گفتم:میشاپارودمم نذار که بدمیبینی..میشا:شماهم مواظب باش دمت قیچی نشه..من:باشه!بچرخ تابچرخیم..میشا:مواظب باش سرت گیج نره بخوری زمین...بعدم رفت...وای که دلم چقدرواسه این حاضرجوابیش تنگ شده بود...