پرهام ساکت ایستاده بود و در حالی که نمی دانست چه بگوید با حالتی محافظه کارانه ما را تماشا می کرد.با خونسردی و حالتی کنایه آمیز گفتم:
- تو نمی خواد نگران دل اون باشی...مراقبشم.تو به بعد از وقتی فکر کن که من نیستم تا مراقب دلش باشم.
با اخم نگاهم کرد.این بار عصبانی نبود...نگاهش حالت عجیبی داشت.پرهام کنارش نشست و با آرامش گفت:
- بچه ها...این بحث برای هر دوتون سخته...بیشتر از تو برای فراز سخته...فکر می کنی آسونه زنتو به یکی دیگه بسپری؟!آسونه که بدونی بلافاصله بعد از رفتنت میاد وارد زندگیش می شه؟!...سخته که برای خودش یه جایگزین تعیین کنه...تو هم همین طور آرمان...برات سخته که رفیقت زنشو یه جورایی بهت پیشکش کنه...هم چون دلت نمی خواد به زن رفیقت فکر کنی هم این که دلت نمی خواد اصلا به رفتنش فکر کنی...پس لطفا همو درک کنید و عصبانی نشید...

من و آرمان هر دو نگاه مان را از هم دزدیدیم...پرهام درست می گفت...بلاخره باید بزرگ تر بودنش را یک طوری نشان می داد دیگر!
آرمان صندلی اش را به سمتم کشید و مقابلم نشست.دستش را روی شانه ام گذاشت و به آرامی گفت:
- ناراحتیت از تنها موندن صنمو درک می کنم ولی...این بحثو تمومش کن چون برای من سخت و برای تو سخت تره...من قول می دم نذارم تنها بمونه...تو خودت بهتر می دونی چه احساسی دارم...
دندان هایم را بر هم فشار دادم.می دانستم آرمان کاملا بی قصد و غرض این حرف را می زند ولی داشت به همسرم ابراز علاقه می کرد!
مرا به زور چرخاند و محکم بغلم کرد.شوکه شدم چرا که معمولا محبتش قلمبه نمی شد!از روی شانه اش پرهام را دیدم که نیشش باز بود!
متقابلا در آغوش گرفتمش و در گوشش گفتم:
- می دونم قبلا پرسیدم ولی...اگه نمی خوای باهاش ازدواج کنی فقط کافیه بگی...من درک می کنم که شاید دلت نخواد دست خورده ی منو...
محکم در کتفم کوبید و خفه ام کرد.با حرص در گوشم گفت:
- خفه می شی یا خفه ات کنم؟میدونی که تعارف ندارم باهات تو هیچی...پس وقتی گفتم اجازه نمی دم تنها بمونه یعنی اجازه نمی دم...حالام ببند که می خوام قبل رفتن حسابی بغلت کنم.
قلبم در سینه فرو ریخت و جوشش ناگهانی اشک را در چشمانم که به خاطر محبت خاص و نادر دوست خاصم بود حس کردم.پلک هایم را بر هم فشردم و قطره اشکی روی گونه ام غلتید.پرهام به سمت مان آمد و دستانش را روی شانه ی هر دومان گذاشت.با صدای ضعیف و گرفته ای گفت:
- این حرفو نزن آرمان...فراز هنوز سالم و سرحاله...
پوزخندم را عقب راندم.دیروز به خاطر عشق و حال مرخصی نگرفته بودم...به این بهانه خودم را بیمارستان رساندم چرا که حالم به شدت افتضاح بود...به صنم هم گفته بودم شرکت بودم...واقعا دروغگوی خوبی شده بودم!
با وجو اصرار پارسا هم بعد از این که حالم بهتر شد از زیر سرم بیرون آمدم و به خانه برگشتم...
به اشک هایم اجازه دادم پایین بیایند...غرور مردانه به چه دردم می خورد ولی با هر نفس دلتنگی را به درون ریه هایم می فرستادم!
نمی دانستم بعد از مرگ هم آن ها را به خاطر خواهم آورد یا نه...نمی دانستم دلتنگ شان خواهم شد یا نه...
می ترسیدم که این آغوش دوستانه و محکمش را فراموش کنم...
می ترسیدم فراموش کنم روز های با آن ها بودن جزو بهترین روز های زندگی ام هستند...
پرهام با خنده ی تلخی هر دوی ما را در آغوش گرفت و گفت:
- فیلم هندیش کردینا...دلم نیومد بغلتون نکنم.
خنده مان گرفت...مثل دختر بچه ها سه تایی همدیگر را بغل کرده بودیم و گریه می کردیم...حسرت و دلتنگی با آدم چه ها که نمی کند!
از دبستان با آن دو دوست بودم...یک گروه بودیم که هیچ وقت از هم جدا نشده بودیم...تمام مدت پیش هم بودیم...آن قدر بهم نزدیک شده بودیم که راحت همدیگر را درک می کردیم و می فهمیدیم...چطور می توانستم از این دو کله پوک جدا شوم؟!
آرمان زمزمه کرد:
- هیچ وقت به شما دو تا گفتم که چقدر دوستتون دارم و برام مهمین؟
پرهام نفسش را بیرون داد و با صدای گرفته و خشداری گفت:
- نه...ولی الان گفتی...
بعد از مکث کوتاهی زیر لب گفت:
- دلم برات تنگ می شه فراز...به خاطر همه چی منو ببخش...
آرمان پشت بندش با مسخرگی پر از بغضی گفت: 
- فراز...هر چی بهت گفتم از سر محبت بوده و هر کاری کردم از سر عشق(!)...به دل نگیر...
صدای خنده ی تلخ تر از زهرمان در اتاق پیچید...
ما چه مرگمان شده بودیم؟!انگار که سایه ی مرگ را بالای سرمان می دیدیم...انگار که نزدیک شدنش را حس می کردیم...انگار که صدای پایش را می شنیدیم...
دوستان من مثل خودم حس کرده بودند که "واقعا" وقت زیادی ندارم...
محکم به خودم چسباندمشان و زمزمه کردم:
- دوستتون دارم...حلالم کنید...
پرهام با حرص گفت:
- خفه...حالا انگار چکارایی کرده که طلب بخشش می کنه...
- والا...
والای بامزه ی آرمان ما را دوباره خنداند و از هم جداش شدیم.با دیدن صورت خیس از اشک مان خنده مان شدیدتر شد!
آرمان صندلی اش را به پشت میزش برگرداند و در حالی که سرگرم برگه هایش شده بود با خنده گفت:
- برید گم شید...فقط اشکمو درنیاورده بودید که اونم درآوردید...
نگاهش به من افتاد و چند ثانیه منقلبانه نگاهم کرد.یک دفعه هق هق را شروع کرد و تند تند اشک ریخت.من و پرهام با چشمان گرد شده نگاهش کردیم.یک دفعه چه مرگش شد؟!
زود خودش را جمع و جور کرد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
- یاد معصومیت شهدا افتادم...مدیونید واسه کسی بگید من جلوتون زار زدم...بخندینم دهنتون سرویسه...
ولی نه من و نه پرهام چیز خنده داری در این صحنه نمی دیدیم...
لبخند بی جانی روی لب هایم نشست...واقعا داشتم می رفتم و این رفتن را با تک تک سلول هایم حس می کردم...
رفتن همین طوری بود؟!

فصل چهاردهم
صنم یک شلوار لی زرشکی تنگ با تاپ همرنگ گشادی که یک طرفش از روی شانه اش پایین افتاده و پوست سفیدش را نمایان ساخته بود پوشید.موهایش را محکم بالای سرش بست و و مقابل آینه نشست.
من هم تمام مدت به پهلو تخت دراز کشیده بودم و در حالی که سرم را دستم تکیه داده بودم تماشایش می کردم.
خط چشم مشکی اش را برداشت و انتهای پلک هایش را کشید.
به خودم گفتم:
چه هلویی!جیگرتو!
و خندیدم.
رژلب قرمز جیغش را برداشت و مقابل لبش نگه داشت.هنوز رژ روی لب پایینش قرار نگرفته بود که از آینه متوجه من شد.نیشم را برایش بازتر کردم.متقابلا نیشش را باز کرد و با شیطنت گفت:
- چیزی می خوای عزیزم؟
صدای پرعشوه اش را که شنیدم نیشم جر خورد!
به روی شکم روی تخت دراز کشیدم و گفتم:
- خیلی چیزا می خوام ولی وقت نیست چون دو دقیقه دیگه دم درن!
بلند شد و به سمتم آمد.نشستم و نگاهش کردم.روی پاهایم نشست و دستانش را دور گردنم حلقه کرد.سرش را روی شانه ام گذاشت و محکم بغلم کرد.
دستانم را دورش حلقه کردم و سرم را روی شانه برهنه اش گذاشتم.نفس عمیقی کشیدم.
بعد از چند ثانیه بلند شد و دوباره سرجایش مقابل آینه نشست.
این بار برق لبش را برداشت و روی لب هایش زد.نمی دانستم چرا ولی احساس می کردم توطئه ای در کار است!رفتار و حالتش کمی عجیب بود!
چشمانش برق خبیثانه ای داشتند و منصرف شدن از زدن آن رژ هم مشکوک به نظر می رسید!
با این حال چیزی نگفتم.خودم شلوار مشکی و تیشرت خاکستری تنم کرده بودم و منتظر تمام شدن کار صنم بودم!
درست هنگامی که برق لبش را سرجایش گذاشت،صدای آیفون را شنیدم.
جواب دادم:
- کیه؟
جالب بود که ما ایرانی ها حتی پشت آیفون تصویری هم می گفتیم "کیه" و بعد زا شنیدن "منم" به درجه ای از اطمینان می رسیدیم که به راحتی در را باز می کردیم!
بابا با جدیت گفت:
- دو روز نبودی ریخت نحستو ببینم اون وقت می گی کیه؟
خندیدم و در را باز کردم.پدر من بود دیگر!
مدتی بود که رابطه مان به همان حالت چند سال پیش برگشته بود.تا حدی همه چیز را از زیر زبانم بیرون می کشید که گاهی به خاطر نگاه کردن در چشمان صنم عذاب وجدان می گرفتم!
صنم از اتاق بیرون آمد و در را باز کرد.پرسید:
- خوبم؟
نیشم را باز کردم و گفتم:
- عالی.جیگر.هلو.اصن ته زیبایی و جذابیت!خوبه؟
نیشش را باز کرد و به جایی روی شانه ام خیره شد.دوباره برق خبیثانه چشمانش برگشت!
به خودم گفتنم:
- یا جد سادات!داره به چی فکر می کنه؟!امشب به بابا می گم منو بذاره صندوق عقب ماشینش ببره!قولم می دم مزاحمشون نشم!
در نیمه باز کامل باز شد و بابا پوتین به دست وارد شد.کفشش را کنار گذاشت و به سمت صنم آمد.کمر صنم را گرفت و چند دور او را در هوا چرخاند.صنم جیغ کوتاهی زد و خندید.
وقتی او را زمین گذاشت با شیطنتی که از موهای سفیدش (!) بعید بود گفت:
- بد تیکه ای هستی عروس!بخورتت!
خندیدم و صنم هم با گونه هایی که در اثر هیجان و خجالت سرخ شده بودند مقابلش ایستاد و گفت:
- سلام.
بابا خندید و پیشانی اش را بوسید:
- سلام.خوبی؟این چلمن که اذیتت نمی کنه؟
نیش صنم تا پشت سرش باز شد!
بی توجه به آن ها که پشت سرم حرف می ساختند،به سمت مامان رفتم که سعی می کرد زیپ چکمه های مشکی اش را که تا زانویش می رسیدند باز کند.مقابلش زانو زدم و گفتم:
- دستتو بذار رو شونه ام مامان.
لبخند قشنگی روی لبانش نشست و زیر لب گفت:
- سلام.
- سلام به روی ماهت مامان.این پسربچه رو چرا با خودت آوردی؟
به به سمتی اشاره کردم که شوهرش مثل نوجوانی دبیرستانی مشغول کل کل با صنم بود!

با خنده گفت:
- نمی دونم چرا بزرگ نمی شه!موهاش سفید شدن ولی بازم مثل پسرای دبیرستانی می مونه!
وقتی که چکمه دومش را هم درآوردم،صدای بابا را شنیدم که داد می زد:
- هی پسر!سرتو از پاچه زن من بکش بیرونا!رگ غیرتم باد کرد!
خندیدم و گفتم:
- بابا بزرگ شو!
با خنده گفت:
- نوموخوام!
مامان چند لحظه به جایی نزدیک شانه ام خیره شد و سپس با کنجگاوی پرسید:
- این چیه فراز؟
بلند شدم و پرسیدم:
- چی چیه مامان؟
متوجه شدم که صنم چیزی در گوش بابا می گوید و هر دو مخفیانه می خندند.
مامان دستش را روی گردنم کشید و با لبخند بامزه ای گفت:
- تو که از آرایش بدت میومد مامان!
دستش را که برداشت متوجه قرمزی سر انگشتش شدم!
چشمانم را بستم و محکم به هم فشار دادم.پس بگو این برق خباثت مال چه چیزی بود!
صنم با حرص گفت:
- این دیگه چیه فراز؟!خجالت نمی کشی؟!حداقل پاکش می کردی!
بابا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و با جدیت گفت:
- من این جوری بزرگت کردم پسر؟خجالت نمی کشی با این آثار جرم رو گردنت جلو زن حامله ات رژه می ری؟!
ابلهانه تکرار کردم:
- حامله؟
بابا از شدت خنده سرخ شده بود ولی جلوی خودش را می گرفت.حق به جانب گفت:
- خواستم عمق فاجعه رو نشونت بدم.
صنم که چشمانش پر از اشک شده بود در برابر چشمان گرد شده ی من به اتاق رفت و در را کوبید.
بابا هم چنان نگاهم می کرد و زیر لب نچ نچ می کرد.مامان نگاه ملامت گری به من انداخت و گفت:
- زن به این خوبی و خوشگلی...این چه کاراییه که می کنی؟معلومه اصلا به بابات نرفتی!
بابا با جدیت گفت:
- اتفاقا به من رفته بی شرف!
مامان به او چشم غره رفت.
من هم چنان مات و مبهوت به دری زل زده بودم که صنم پشتش ناپدید شده بود.بابا جلو آمد و با دستمالی که زا جیبش درآورد گردنم را پاک کرد.
بالاخره زبانم به کار افتاد و با حرص گفتم:
- شما چرا حرفشو باور می کنید!کار خودشه!
بابا معلم مآبانه گفت:
-حداقل یه هلویی می خوری پاش وایسا!دیگه اینو که یادت دادم؟!
نمی دانم چرا عصبانی شدم ولی هر چه بود زیر سر آن در بسته بود...
- چی داری می گی واسه خودت؟!می خواستم برم خانوم بازی که زن نمی گرفتم!
بابا سرفه ی عجیبی کرد (انگار که جلوی خنده اش را یم گرفت) و با جدیت گفت:
- حالا خودتو ناراحت نکن...کاریه که شده...برو از دلش دربیار.
دلم نمی خواست به سراغش بروم چرا که او این توطئه را برایم چیده بود ولی از طرفی واقعا داشت گریه می کرد!
پوفی کردم و به سمت در اتاق رفتم.در زدم و گفتم:
- جوجو؟
جوابی نشنیدم.
بابا با نیش باز ضبط را روشن کرد و گفت:
- صدا خفه کنم فعال کردم.برو ببینم چکار می کنی.ثابت کن پسر منی ها!
آن وسط خنده ام گفته بود!در بعد از چند لحظه باز شد.وارد اتاق شدم و در را بستم.صنم روی تخت مقابل آینه نشسته بود و رژ لب قرمز جیغش را روی لب هایش می کشید.
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- مشکل داری آیا؟!
نیشش باز شد ولی نگاهم نکرد.بعد از چند ثانیه به سمتم آمد و دستانش را دور گردنم حلقه کرد.با خنده گفت:
- می خوای دوباره بوست کنم؟!
خنده ام گرفته بود ولی هنوز از دستش دلخور بودم.صدای آهنگ باعث باز شدن نیش هردومان شد:

لج و لجبازی نکن 
با دلم بازی نکن 
تو با حرفای دروغت دلمو راضی نکن 

دلمو میره هزار راه وقتی تو نیستی پیشم 
سر غیرت که باشه به خاطرت 
سر کوچتون صد نفرم حریف میشم 

چادرت رو دیدم 
از سرت افتاده 
بگو بینم اون کیه 
پشت سرت راه افتاده 

میزنم میکشمت اخرش شر میشی 
ولی نه قول بده این بار بهتر میشی 

واسه دلم کلاس نزار مو خودم کلاس میرم 
وای اگه تو ازم بخوای میرم پی اچ دی میگیرم 

تو به کسی نگاه نکن به خدا دق میکنم 
نه به کسی محل نزار فکرای ناجور میکنم 

چادرت رو دیدم 
از سرت افتاده 
بگو بینم اون کیه 
پشت سرت راه افتاده 

میزنم میکشمت اخرش شر میشی 
ولی نه قول بده این بار بهتر میشی 

چادرت رو دیدم 
از سرت افتاده 
بگو بینم اون کیه 
پشت سرت راه افتاده 

میزنم میکشمت اخرش شر میشی 
ولی نه قول بده این بار بهتر میشی 

صنم روی نوک انگشتانش بلند شد و با شیطنت گفت:
- سلیقه بابات خوبه ها!
خندیدم و بوسیدمش.
نمی دانستم چرا این قدر این بوسه را طولانی می کند...در حالت عادی زود ازم جدا می شد و می گفت که مامان و بابایت منتظرمان هستند!
حسی به من می گفت تمام این ها نقشه ای برای دست به سر کردن من است...!ولی چرایش را نمی دانستم!
شانه هایش را گرفتم و او را کمی عقب کشیدم.با خنده گفتم:
- چی تو فکرته جوجو؟
با نیش بازش گفت:
- جز تو هیچی تو فکر من نیست عزیزم!
بی خیال شدم و گفتم:
- حالا فعلا بیا بریم بعدا از زیر زبونت می کشم بیرون.
با آرامش گفت:
- حالا می ریم...قبلش یه کاری بکن.
- چکار؟
به سمت کند لباس هایمان رفت و پیراهن سفیدم را درآورد.جلو آمد و لبه های تیشرتم را گرفت.وقتی دید حرکتی نیم کنم با حرص گفت:
- کمک کن دیگه!
- چرا؟
- چون قد من به بالای دکل ایرانسلت نمی رسه!
خندیدم و با این که نمی دانستم موضوع از چه قرار است اجازه دادم تیشرتم را دربیارود.یک لباس بود دیگر!
پیراهنم را تنم کرد و دکمه هایش را با آرامش بست.صدای بلند آهنگ را شنیدم که عوض شد:

رو بوم خونمون من الان خوابیدم کنار کفترام کله سحره اذون میگن ننم میگه پاشو وقت طلاس
با پیجامه میرم کله پزی باس نون سنگک بخری واسه حاجی اول ببریو تو محل یه کمی چرخ بزنی 
واای رخصت بده سلامتیم اول یه پیک رفیق رفقا تو قهوه خونه سام علیکوم عصر بخیر
قل قله غلیونه تو حوض یه دونه هندونه آش نذریو شب نشینی رسم شبای تهرونه
دختر همسایه با چادر مشکی میاد سر پایین یه دل نه صد دل میخوامش میرم دنبالش با دمپایی

همه لوتیا رخصت ( رخصت ) اون که مارو دور زد ( دور زد )
واسه دو سه هزار گم کرد خودشو مرامشم که مرخص ( مرخص )
سلامتی هرچی مشتی اون که مرام داشت مثه آقا تختی
زندگی با این همه سختیش وقتی کنارم باشی سخت نیس 

صنم با خنده گفت:
- سلیقه باباتو عشق است!
- تازه کجاشو دیدی!

جمعه شبا تو کاباره ها دو سه تومن میخام از آقا رضا ولی مرامم لوتیه و همه یه جوری میان با ما کنار
مثل بهروز وثوقیمو همسفر دل گوگوشیم 
سر ظهر تو گرما دنبال مرغای حاج عباس امشب جوجه کبابه شام سر سفرمون که دعواس
عروسیه مهدیه کت شلوار آقام تنم کوچمون آینه بندونه و همه رفقام وسط 
واای بیا بلرزون رخصت بده برم زود

همه لوتیا رخصت ( رخصت ) اون که مارو دور زد ( دور زد )
واسه دو سه هزار گم کرد خودشو مرامشم که مرخص ( مرخص )
سلامتی هرچی مشتی اون که مرام داشت مثه آقا تختی
زندگی با این همه سختیش وقتی کنارم باشی سخت نیس 

- پیراهنتو بکن تو شلوارت تا من بیام.
کاری را که گفته بود انجام دادم.
با پاپیون مشکی ام برگشت.

سوار موتور گازیم از زندگیم راضیم گنج قارون نمیخوام دنیارو عشقه
سره سفرمون نونو پنیر خرما و کشمش 
آقا جون غلامم میبوسم دستو پاتم پهلوونه محلمون خودتیو خاک پاتم

همه لوتیا رخصت ( رخصت ) اون که مارو دور زد ( دور زد )
واسه دو سه هزار گم کرد خودشو مرامشم که مرخص ( مرخص )
سلامتی هرچی مشتی اون که مرام داشت مثه آقا تختی
زندگی با این همه سختیش وقتی کنارم باشی سخت نیس 

پاپیون را مانند کراوات و به صورت شل بست.مانند کراواتی بود که کوتاه و باریک است.عقب رفت و سرتاپایم را بررسی کرد.جلو آمد و کمی با پیراهن ور یقه ام ور رفت.سپس دستش را در موهایم فرو برد و کمی آشفته شان کرد.نیشش با حالت بامزه و آهسته ای باز شد و گفت:
- چه جیگری شدی!
خندیدم و دستانش را گرفتم:
- دقیقا واسه چه منظوری داری منو جیگر می کنی؟
با جدیت گفت:
- واسه خودم!مگه من آدم نیستم؟دل ندارم؟
شکم به یقین تبدیل شد.یک خبری بود!
دستم را گرفت و رضایت داد از آن اتاق بیرون بیاییم.صدای آهنگ کر کننده بود:

آقایون خانوما یکیتون به من سریع بگه که این خانومه که با ما جوره 
یه کمکی از ما دوره 
موهاش طلایی و صاف و بوره 
من عاشقشم و قبوله؟ 
آره آره آره قبوله
وااای همونی که خیلی نایسه 
عمرا سرکوچه وایسه 
راه میره آسه آسه 
بگو ببینم قبوله ؟ 
وااای وااای قبوله
حالا امیر مسعود 
وای خاک عالم دیدی 
چشاشو دیدی و پسندیدی
دیدی به تو گفتم که چقد 
رنگ چشاش توپه 
خوشگل و با تیریپه 
سوژه واسه ی کلیپه 
عطر تنش کشته منو
ادکلنش جوپه
ای وای که چشاش مانکنو کشتش 
قربونش برم که فقط با خودم میگذره خوش بهش 
ناخونای مصنوعیشم اصله 
بدجوری به دل من وصله
با اون قیافه خوب زیباش ناش 
حالا بدو بکن نیناش ناش 
چی شده ؟
کسی نیگا نیگا کرده تو رو 
برم بکنم ادبش 
دکتره برم دم مطبش 
قلدره بزنم تو دهنش
هاا بزن زنگو 
بگو ببینم خانوم میشناسی ارژنگو 
بین غذاها چطور دوست داری خرچنگو 
آخ میخوام فقط واسه من بپوشی لباسای شب تنگو

تعجب کردم.بابا تو فاز آهنگ های جواد و لاتی بود ولی این آهنگ ها...فقط خوراک آرمان بود!
بلافاصله وقتی در را باز کردم حجم نرمی مثل برف روی صورتم نشست و شوکه ام کرد.صدای جیغ آرمیتا را شنیدم:
- خک بر سرت آرمان!تو همه تولدا همین کارو می کنی!نمی دونم چرا پند نمی گیریم دیگه این اسباب بازیو ندیم دستت!
برف را کنار زدم و به آرمان نگاه کردم که نچ نچ می کرد و پشت دستش می زد و با خنده می گفت:
- آخ ببخشید یادم رفت اینا ازدواج کردن دیگه حلاله...داشتم پاکشون می کردم یه وخ شیطون خوش به حالش نشه!
همه خندیدیم و صنم با یک دستمال باقی مانده های برف شادی را از روی صورتم کنار زد.
چه عجب!بالاخره فهمیدم موضوع از چه قرار است!تولدم بود خیر سرم!
*****
موهایش را پشت گوشش فرستادم و زمزمه کردم:
- ممنونم.
با بی حالی پرسید:
- چیو ممنونی؟
آهسته خندیدم و گونه اش را نوازش کردم.زیر لب گفتم:
-واسه امشب...تولد خوبی بود...از اونایی که هیچ وقت یادم نمی ره...
جلو آمد و دستانش را دور کمرم حلقه کرد.پتو را روی شانه هایش کشیدم.با بی حالی گفت:
- خواهش می کنم...قابلتو نداشت...بازم خواستی برات می گیرم...
دوباره خندیدم.چشمانش را بسته بود و معلوم بود از خستگی دارد بیهوش می شود ولی من بیشعور تر از این حرف ها بودم!
مشغول قلقلک دادن گلویش شدم.سرش را خم کرد تا جلویم را بگیرد ولی نمی توانست مرا از خودش دور کند.زیادی خسته بود!
با حرص گفت:
- ولم کن فراز!حیف اون خرحمالی که برای تولدت کردم!
خندیدم و یک دستم را به سمت شکمش بردم.تیشرت گشادی را که متعلق به من بود بالا زدم و قلقلکش دادم.
بلند می خندید و جیغ می زد و سعی می کرد کنارم بزند!
به کل یادمان رفته بود که مامان و بابا آن شب خانه ی ما مانده اند...

صنم فقط تیشرت خاکستری من تنش بود که تا نیم وجب از رانش را می پوشاند.او را به پشت خواباندم و پاهایم را دو طرف کمرش گذاشتم.پتو از روی هردومان کنار رفت.من فقط یک شلوار مشکی تنم بود.
موهای صنم دور و برش ریخته بود و حتی در آن تاریکی هم می توانستم قرمز شدنش از شدت خنده را حس کنم!
یک دفعه در محکم باز شد،به طوری که به دیوار کوبیده شد.صدای عربده ی پر از حرص بابا را شنیدم:
- پسره ی منگل!تو که عرضه نداری چرا شب مهمون نگه می داری؟پدرســــــگ!
چراغ را روشن کرد و وقتی ما را در آن حالت دید بلافاصله چراغ را خاموش کرد.او که فکر نمی کرد که من داشتم صنم را قلقلک می دادم چرا که حالتمان خیلی غلط انداز بود؛تیشرت من بالا رفته بود و شکم صنم مشخص بود،من هم دستانم را روی شکم صنم گذاشته بودم،صنم هم قرمز بود و نفس نفس می زد!
خاک بر سر من!
با این حال از حرف های بابا به شدت خنده ام گرفت!پدرسگ؟!
با حرص گفت:
- یه شب بیخیال این بچه شو!ببین جونم نداره از بس واسه خاطر توی پدرسگ سگ دو زده!
صنم بی صدا از خنده غش کرده بود و من هم تمام تلاشم را می کردم تا صدای قهقهه ام به بابا نرسد چرا که بعید نبود با کمربند به دنبالم بیوفتد!
صنم زیر لب گفت:
- خوردی؟
آن دفعه،دفعه ی سومی بود که با صدایمان از خواب بیدارشان می کردیم!
ساعت دو نصفه شب بود و در آن یک ثانیه ای که بابا را دیدم،موهای آشفته و سیخ شده در هوا و لباس های کج و کوله اش در ذهنم حک شد.
صدای خواب آلود مامان را که رگه هایی از خنده داشت شنیدم:
- چی شده امیر؟چرا داد و بیداد راه انداختی نصفه شبی؟پدرسگو با کی بودی؟!
مکثی کرد و سپس با لحن بامزه ای ادامه داد:
- نگو با فراز بودی که گل به خودی زدی!
جلو آمد و گفت:
- چرا تو تاریکی وایسادی؟دو بار نزدیک بود بیوفتم...بذار...
قبل از این که بابا به او هشدار بدهد چراغ را روشن کرد و با دیدن ما دهانش باز ماند.
صنم خجالت کشید و خواست خودش را قایم کند که سریع پتو را رویش انداختم و خودم از روی تخت پایین آمدم.صنم سریع پتو را روی سرش کشید و مثل یک گلوله جمع شد.
به سمت مامان و بابا رفتم و در حالی که خنده ام را قورت می دادم زیر لب گفتم:
- بچه ام از خجالت مرد.داشتم قلقلکش می دادم بابا!چرا سناریو می سازید واسه خودتون!
بابا محکم پس کله ام زد و با حرص گفت:
- هر غلطی داشتی می کردی!...هی از خواب می پرونی مارو...پوست مامانت خراب بشه تو میای جواب منو می دی؟
مامان ریز خندید.بابا در بدترین شرایط هم لوده بود!گاهی به او می گفتم با آرمان زوج خوبی می شود که او با یک پس گردنی جوابم را می داد!
با خنده گفتم:
- قول می دم دهنشو بگیرم دیگه صداش درنیاد خوبه؟
مامان لبش را گاز گرفت و سرزنشگرانه گفت:
- فراز؟از این کارام می کنی؟
بابا فهمیده بود دارم کرم می ریزم و نیشش باز بود.با این حال باز هم محکم پشت کله ام زد و گفت:
- دختر دست گلمو ندادم دستت که دهنشو ببندی هر غلطی دلت خواست بکنی!
صدای خنده ی آرام صنم را می شنیدم.برگشتم و نگاهش کردم.هم چنان مثل یک توپ زیر پتو جمع شده بود!
مامان با لبخند گفت:
- ولشون کن امیر...خودتو یادت رفته...هر وقت کسی خونمون بود حداکثر دیگه ساعت دو نصفه شب قصد رفتن می کرد...چیزی هم می گفتیم می گفت نه دیگه جایز نیست بمونم!
خندیدم و گفتم:
- راست می گه مامان!الان اگه نبودین نفس صنم بند اومده بود از بس قلقلکش داده بودم!چقدر به این دختر امداد و نجات می رسونین!
بابا با خباثت به سمت صنم رفت و گفت:
- حالا چرا عروس گلم از اون زیر درنمیاد که روی ماهشو ببینیم؟
صدای هین گفتن صنم را شنیدم و خندیدم.اجازه دادم بابا کمی اذیتش کند...چیزی که نمی شد!
چنین شوهر بیشعور و کصافطی بودم من!
بابا جلو رفت و پتو را کشید.صنم محکم نگهش داشت ولی صورتش مشخص شد.موهایش را که یک وری بافته و روی شانه اش انداخته بودم،آشفته شده و گونه هایش قرمز قرمز بودند!
تیشرت که گشادش بود از یک طرف شانه اش افتاده بود و بند لباس زیر مشکی اش نمایان شده بود!
چه صنم خوشمزه ای!
در دلم به خودم فحش دادم چون در این شرایط به چه چیزهایی که فکر نمی کردم!
صنم لب هایش را جمع کرد و مظلومانه و ملتمسانه گفت:
- بابا نکن!
بابا با خباثتی که در صورتش سایه انداخته بود گفت:
- چرا؟می خوایم بریم پیاده روی شبانه!زود بیا بیرون عزیزم!
مامان که خنده اش گرفته بود جلو رفت و گفت:
- این قدر نکش این پتو رو امیر!بچه ام مرد از خجالت!بیا بریم مزاحمشون نشیم.
در هوا برای مامان بوس فرستادم که باعث خنده اش شد.گفتم:
- قربون دهنت دری جون!

بابا که روی حرف و خواهش مامان حرف نمی زد (زن ذلیل!) گفت:
- باشه دُری(مخفف درسا)...بریم...ولی فقط می خوام یه بار دیگه صدا بشنوم...میام ترتیب فرازو می دم!
مامان لبش را گاز گرفت و گفت:
- از موی سفیدت خجالت بکش!
بابا خندید و دستش را دور شانه ی مامان حلقه کرد.با شیطنت گفت:
- حسودی نکن خانوم....واسه شمام از این برنامه ها میذارم!
مامان به بابا چشم غره رفت ولی لبخند محوی روی لب هایش بود.پدر و مادر من بی حیا بودند یا من روشن فکر نبودم؟!
بابا وقتی می خواست در را پشت سرش ببندد چرخید و با انگشت اشاره اش به من اشاره کرد و با لحن تهدیدآمیزی گفت:
- فقط می خوام صدای آخ صنم بلند شه...سرتو میذارم لب تخت گوش تا گوش می برم...پس حواست باشه دستتو بگیری جلو دهنش!
با شنیدن جمله ی آخرش از شدت خنده ترکیدم و صنم دوباره زیر پتو گلوله شد!
بابا در قالب جدی اش فرو رفت و گفت:
- ولی جدی ها!این بچه خسته اس شعور داشته باش بذار بخوابه...آفرین پسر خوب!صبح برات قاقالی لی می خرم!
در را بست و رفت.چراغ را خاموش کردم و روی تخت نشستم.پتو را گرفتم و کشیدم ولی صنم هم چنان آن زیر مانده بود.با تعجب گفتم:
- صنم؟!بیا بیرون رفتن...
با صدایی پربغض گفت:
- نمی خوام!دوباره اذیتم می کنی صدام درمیاد آبروم می ره.
ابروهایم به خط رویش موهایم چسبیدند.از روی پتو بغلش کردم و آرام گفتم:
- تو که داشتی می خندیدی صنم!
با حرص و بغض گفت:
- بابا همه دار و ندارمو دید!
با نیش باز گفتم:
- حالا نه که تا حالا ندیده از این چیزا...
- گمشو!
- خوب الان چکار کنم که منو ببخشی؟بیا بیرون قول می دم کاریت نداشته باشم...بعدشم نگران رفتن آبروت نباش...کلا خانواده های اپن مایندی داریم ما!
به آرامی پتو را کنار زد.لب هایش را جمع کرده بود و چانه اش می لرزید.تیشرت را روی شانه اش مرتب کردم و با خنده گفتم:
- چقدر دل نازک شدی خانومم؟خبریه؟نکنه از بس فعالیت کردی جلو افتاده؟
ابتدا گیج نگاهم کرد؛طوری که انگار مشغول حل کردن معادله ده مجهولی است!
سپس پس از چند ثانیه که فهمید خواست جیغ بزند که آبروریزی چند دقیقه قبل یادش افتاد و لبش را گاز گرفت.مرا هل داد و روی شکمم نشست.مشغول قلقلک دادنم شد.مثل او قلقلکی نبودم ولی بی حس هم نبودم!
می خندیدم و آرام زا او می خواستم بس کند ولی بیش از حد سرگرم و مشغول بود که اهمیتی بدهد!
با خباثت گفت:
- اینم تلافی!بذار لباساتم دربیارم که وقتی مامان و بابا میان بی عفت شی قشنگ!
خندیدم و مچ دستان ظریفش را گرفتم.نشستم و دستانش را پشتش بردم.زمزمه کردم:
- این یعنی دیگه ناراحت نیستی؟
لب هایش را روی گلویم گذاشت و گاز کوچکی گرفت.نفس عمیقی کشیدم و با خنده نصفه و نیمه ای گفتم:
- گاز می گیری جوجو!نکنه این یعنی هنوز شکاری از دستم؟
- دلم می خواد...شوهر خودمه دوست دارم گازش بگیرم...
دستانش را رها کردم.کمرش را نوازش کردم و زمزمه کردم:
- چرا اصلیه رو جواب نمی دی؟
دستانش را در موهایم برد و مشت کرد.سرم را پایین آورد.همراهی اش کردم و بیخیال سوالم شدم...صنم تازگی ها به خیلی از سوال هایم این طوری جواب می داد!
سیاست زنانه که می گفتند همین بود؟!اگر همین بود که بد چیزی بود چون صنم تازگی ها خیلی مرموز و وحشتناک شده بود!
وقتی عقب کشید،در گوشش زمزمه کردم:
- تازه کشف کردم تو این شرایط و با این لباسا خیلی هلو میشی...از این به بعد همین جوری تیپ بزن،قلبم بیاد تو دهنم!
با شیطنت خندید.پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم و به صدای خنده اش گوش کردم.صدای مورد علاقه ام در دنیا...
بینی ام را به بینی اش مالیدم و زمزمه کردم:
- ولی جدی امشب عالی بود صنم...ممنونم که...برای همه چی ممنونم...برای این که خودتو بهم دادی ممنونم...
دستش را در موهایم حرکت داد و با لبخند کمرنگی زمزمه کرد:
- لازم نیست تشکر کنی...من وقتی شادی تو رو می بینم خودمم شاد می شم...این خودش بهترین تشکره...
چشماشن را بست و نفسش را روی لب هایم بیرون داد:
-دوستت دارم...
گونه اش را نوازش کردم و زیر لب گفتم:
- دوستت دارم...
کار هر شب مان بود...اصلا انگار اگر یک شب این را به هم نمی گفتیم یک کار نیمه تمام داشتیم...

- اون عینکو بردار چشات ضعیف شدن.
صنم بدون این که توجهی به من بکند هم چنان نقاشی می کشید.شلوارک کوتاه قرمز و تاپ دکلته سفید تنش بود.من نمی دانستم این دختر سردش نمی شد؟!سردش نمی شد هم باید فکر قلب من را می کرد...!
کنار پای من روی زمین نشسته و کاغذش را روی میز گذاشته بود.من که دوربین بودم،داشتم عذاب می کشیدم تا برگه هایی را که از شرکت آورده بودم بخوانم و این خانم محترم عینک من را غصب کرده بود و اصلا هم به روی خودش نمی آورد!
- صنم؟
باز هم چیزی نگفت و فقط عینک را روی بینی اش بالا داد.
موهای بازش که فرهای بزرگ و قشنگی داشت به پاهایم کشیده می شدند.دسته ای از آن ها را پشت گوشش فرستادم و با ملایمت بیشتری گفتم:
- جوجوی من؟جوابمو نمی دی؟
لب هایش را به طور نامحسوسی جمع کرد ولی باز هم واکنشی نشان نداد.فکر کردم:
یعنی کاری کردم یادم نیست؟
یکی از مداد هایش افتاد.دستش را روی دو زانویم گذاشت و آن را برداشت.وقتی دوباره مشغول رنگ کردنش شد دستش را از روی پایم برنداشت.
با خودم گفتم:
خانوم منو به چشم گیره می بینه اون وقت جوابمم نمیده!
مشغول بررسی خاطرات آن روز شدم.جمعه بود و از صبح خانه بودم...دیشب که همه چیز درست بود...
از افکارم خنده ام گرفت...آدم نمی شدم!
صبح صبحانه خوردیم...بعد کمی با هم ول چرخیدیم و کار های مختلف کردیم...نقاشی،فیلم،پارک...بع د ناهار خوردیم و حالا هم که من داشتم کارهای شرکت را می کردم او مشغول نقاشی بود...
کمی بیشتر به مغزم فشار آوردم...چیز دیگری بود...
آرمیتا هم زنگ زده بود و بعد از ناهار کمی با هم حرف زده بودند...
چشمانم باریک شدند.این آرمیتای فلان فلان شده دوباره چه آشوبی درست کرده بود؟
با حرص گفتم:
- آرمیتا چی گفته؟
ابروهایش بالا رفتند و بالاخره نگاهم کرد.با ناراحتی گفت:
- به آرمیتا چه ربطی داره؟
و من فهمیدم که به آرمیتا ربط دارد!
خم شدم و بعد از کنار گذاشتن برگه ها یک دستم را دور زانوهایش و دست دیگرم را دور بالاتنه اش حلقه کردم.وای بلندی که بی شباهت به جیغ نبود گفت که به خاطر تعجب از حرکت ناگهانی ام بود.
او را روی پاهایم نشاندم و محکم گرفتمش.نمی توانست تکان بخورد و فقط با لب های جمع شده نگاهم می کرد.با جدیت و شمرده شمرده گفتم:
-صنم فقط بگو موضوع چیه.می دونی که آدم احمقیم و نمی فهمم...باید باهام حرف بزنی و بهم بگی...خواهش می کنم...
سرش را چرخاند.یکی از دستانم را از دورش باز کردم و با گرفتن چانه اش،صورتش را مقابل صورتم قرار دادم.با همان لحن فقط این بار سرد گفتم:
- وقتی دارم باهات حرف می زنم منو نگاه کن.می شنوم.
چشمانش در آن عینک بامزه به نظر می رسیدند ولی نمی توانستم توجه کنم...
دو روز بود که به شدت درد داشتم و تحمل این درد در سکوت،بی صبر و تحمل،کلافه،بی حوصله،غرغرو،بی اعصاب و بی ملاحظه کرده بودم.
اشک در چشمانش جمع شد.متوجه شدم که چانه اش را زیادی فشار می دهم و دردش می آید...شاید هم لحنم درد داشت...
دستم را شل تر کردم ولی رهایش نکردم.
صدایم را بلند کردم:
- جوامو بده!چه مرگته؟چرا حرف نمی زنی؟
اشک هایش سریع سرازیر شدند.بدنش در دستانم می لرزید.سرم را جلوتر بردم.با حرص گفتم:
- چرا هر چی می شه گریه می کنی؟کاری جز این بلد نیستی؟حرف بزن!
به سرعت تغییر کرده بودم.تا دو دقیقه پیش آرام بودم ولی حالا به شدت عصبانی بودم...
عینکم را از روی صورتش برداشتم و روی میز پرت کردم.با پوزخند تمسخرآمیزی گفتم:
- الان می بینی منو درست؟
سعی کرد تکان بخورد ولی محکم نگهش داشته بودم.داد زدم:
- تکون نخور!
- فراز؟
صدایش ضعیف و گرفته بود.با شنیدن صدایش کمی به خودم آمدم ولی هنوز از چیزی که نمی دانستم چیست عصبی بودم.
- چیه؟
نالید:
- پهلوم...
متوجه دستی شدم که انگشتانش در پهلوی صنم فرو رفته بودند.سریع دستم را برداشتم و تاپش را بالا زدم.
لبم را گاز گرفتم.جای انگشتانم قرمز بودند و قطعا کبود می شد.خم شدم و نرم پوست قرمز شده اش را بوسیدم.زیر لب با پشیمانی زمزمه کردم:
- معذرت می خوام...نفهمیدم دارم چکار می کنم...
با دستانش صورتش را پوشاند و هق هق کنان گفت:
- چی شده؟!تو که حالت خوب بود...
دستانم را دورش حلقه کردم و سرش را به سینه ام چسباندم.چطور دلم آمده بودم با جوجو موتوری ام این طور رفتار کنم؟!
مثل آدمی شده بودم که روی یک سرسره ی مواج سر می خورد...لحظه ای روی قسمت های مرتفع بودم و لحظه ای روی قسمت های کم ارتفاع تر...
با این حال خودم که می دانستم چه مرگم است و این اخلاق گندم از کجا آب می خورد...
- ببخشید صنمم...یه لحظه از خودم بیخود شدم...ببخش سرت داد زدم...
- ازت ترسیدم...
لبم را محکم تر گاز گرفتم و طعم شور خون را در دهانم حس کردم.
سرش را بالا آورد و با دستانش صورتم را قاب گرفت.پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند و زمزمه کرد:
- چرا بهم نمی گی چی عصبیت کرده؟دو روزه این جوری هستی...
پس فهمیده بود و من احمق فکر می کردم نمی فهمد...
- من فکر کردم فهمیدی که...
حرفش را خورد.مشوک شدم.چیزی را پنهان می کرد...
- چی صنم؟فکر کردی چی؟چیو فهمیدم؟
- هیچی.
سرش را دوباره چرخاند تا در چشمانم نگاه نکند...استعداد دروغ گفتن هم نداشت که!
تصمیم گرفتم بعد از رفتار زشتم تحت فشار قرارش ندهم و زمان دیگری ازش بپرسم.با این حال کنجکاوی اجازه نداد آدم باشم (!) :
- بگو چیو...
سریع جلو آمد و با بوسیدنم حواسم را پرت کرد و دهانم را بست.دختره ی عامل فتنه!
بیخیال موضوع شدم و به خودم قول دادم در اولین فرصت پیگیری کنم...
با ناراحتی گفت:
- اون قدر محکم لبتو گاز گرفتی خون اومده...
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:
- با بچه ها بریم شمال؟
آن قدر ملتمسانه گفت که احساس کردم دلم می خواهد گریه کنم...!
- چرا که نه...کی میرن؟کیا میان؟
دهانش از شدت تعجب باز ماند.زیر لب گفت:
- فکر می کردم دوست نداری بری...
ابروهایم را بالا بردم و پرسیدم:
- چی باعث شده فکر کنی من دلم نمی خواد برم مسافرت؟
- چون دو روزه خیلی سگ شدی...خودت نفهمیدی؟
از لحن حق به جانبش خنده ام گرفت.دستش را به کمرش زده بود و مسقیم در چشمانم چشم غره می رفت!
گفت:
- پرهام و نیکان و آترین و آبتین و نازنین و آرمیتا و آرمان.
خنده ام گرفت.همه "آ" داشتند!
با این حال از شنیدن اسم آرمان از دهانش اخم کردم.از همین الان حسودی ام می شد...یعنی آرمان هم همین طور بغلش می کرد؟
او را به خودم فشار دادم و بینی ام را در موهایش فرو بردم.یعنی آرمان هم همین طور او را بو می کشید؟
به آرامشی فکر کردم که او به من می داد...آرمان را هم همین طور آرام می کرد؟
به زیبایی ای خیره شدم که باید ازش محروم می شدم...آرمان هم همین طور تحسینش می کرد؟
به مهربانی و دل پاکش فکر کردم...آرمان هم همین طور دلش را خواهد شکاند؟
لعنتی...لعنت به من...لعنت ه این بیماری...لعنت به این درد...لعنت...
صنم تعجب کرده بود ولی انگار حال و هوایم را می فهمید و حرفی نمی زد،با این که نمی دانست دلیلش چیست...
دلم نمی خواست تنها بماند ولی تصور بودنش با فرد دیگری دیوانه ام می کرد...کاش می توانستم پیشش بمانم...بآن وقت با هم تا آخر دنیا می رفتیم و از همه رد می شدیم...می رفتیم جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشد و هیچ اتفاقی نیوفتد....تا آخرِ هر چه که بود کنار هم می ماندیم...دور از هر بیماری...دور از هر دردی،چه جسمی و چه روحی...دور از هر جدایی...دور از هر بهانه ای...دور از هر تقدیری...
لعنت به سرنوشت...
لعنت به بغضی که هر لحظه بیشتر راه گلویم را می بست...
لعنت...لعنت...لعنت...
لعنت به عقربه هایی که انگار با هم کورس گذاشته بودند...لعنت به نوری که رفتن و آمدنش خبر از گذشت یک روز دیگر می داد...و همین طور نزدیک شدن به پایان،به اندازه یک روز...
کاش می توانستم همیشه همین طور در آغوشم نگهش دارم و پنهانش کنم...طوری که هیچ کس متوجهش نشود...
کاش...فقط کاش می شد...
پر شدم از "کاش" هایی که "شد" نمی شدند...کاش هایی که آتشم می زدند و هیچ کس نمی فهمید...
لعنت به این آتش سوزان و غیر قابل تحمل...
نمی خواستم خاکستر شوم ولی...شده بودم...آرام و بی صدا...ترسم از این بود که فرو بریزم و سیاه شوم...
خاکسترم هم پر از حسرت زندگی بود...
لعنت به هر چه حسرت بود...

فصل پانزدهم
- صنم نمی خوابی؟
با خنده نگاهم کرد و گفت:
- تو ماشینای دور و بر دختر خوشگل نیست که بخوای مخشو بزنی.چرا بخوابم پس؟
خندیدم و گفتم:
- آخه دیشب نخوابیدی...چهار صبحم یه خروس بی محل زنگ زده بیدارت کرده...گفتم شاید خوابت بیاد.
- نمیاد.هیجان دارم.
لبخندی روی لب هایم نشست.چقدر راحت فراموش می کرد رفتار های تلخم را...شاید هم فراموش نمی کرد و تنها به رویم نمی آورد...
هر چه که بود مرده ی این اخلاقش بودم!
- آخرین بار کی رفتی مسافرت؟
لبخندش محو شد و کمی فکر کرد.زیر لب گفت:
- وقتی مامان بود...بعد از اون اون قدر گوشه گیر بودم که آبتین با کتکم نمی تونست منو جایی ببره...یه بار بعدش هم وقتی چهارده سالم بود به زور منو برد که مانیا سر به سرم گذاشت منم جیغ و داد راه انداختم و گریه کردم...آبتینم که دید این جوری نمیشه برم گردوند...
ابروهایم بالا رفتند.با تعجب گفتم:
- از این اخلاقام داشتی و رو نمی کردی؟
به آهستگی گفت:
- دست خودم نبود...بابا هم باهامون اومده بود و دیبا رو هم آورده بود...از اون جایی که همه شون فقط بلد بودن زخم زبون بزنن و به جای مرهم خودشون درد باشن...نمی تونستم جایی رو که اون داره توش نفس می کشه رو تحمل کنم...سال مامانم بود...
ساکت ماندم.دستش را گرفتم و زیر دستم روی دنده گذاشتم.حرف خاصی بین مان رد و بدل نشد و من برای این که حالش را خراب کرده بودم در سکوت به خودم فحش می دادم.
گوشی ام که روی داشبور بود زنگ خورد.گفتم:
- صنم برش دار بذار رو اسپیکر.
به محض این که این کار را کرد،صدای پر از خنده آبتین که پشت سر هم جملات را ردیف می کرد در ماشین پیچید:
- مرده شورتو ببرن مرتیکه چرا عقب افتادی؟...بد نیست شبا یکم دست از سر کچل خواهر من برداری به جاش بگیری بکپی که تو جاده دنده عقب نری...من و نازنین با این حالمون از شما جلوتریم...اصلا می گم نکنه زدی کنار جاده خواهرمو خفت کردی؟!حالا که این طور شد الان دور می زنم...
داد زدم:
- آبتین خفه شو!
صنم از جا پرید ولی آبتین بی پدر و مادر فقط خندید.با حرص و خنده گفتم:
- می دونستی رو اسپیکر بود و صنمم همه رو می شنید؟
گونه های صنم تا حدودی سرخ شده بودند.آبتین بلافاصله خفه شد.بعد از چند ثانیه با حرص گفت:
- گوشیتو خودت جواب بده کثافت!نمی گی بت برادر جلو خواهرش می شکنه؟
با نیش باز گفتم:
- می خواستی هر چی از دهنت دراومد نگی...در ضمن کنار جاده نگهم داشته باشم به تو مربوط نیست...دلیل نمی شه چون به خاطر شرایط نازی نمی تونی کنار جاده نگه داری زنگ بزنی به ما ضدحال بزنی!
صدای اعتراض نازنین در گوشی پیچید:
- خجالت بکشید!
لبم را گاز گرفتم و با صدای بلندی گفتم:
- آبتین رو اسپیکر بود؟!
آبتین که صدای غش کردنش از خنده می آمد گفت:
- آره...تا تو باشی گوشیتو دست زنت ندی!آبجی من از همین جا عذرخواهی می کنم بابت الفاظ رکیکی که این شوهر بیشعورت گفت...
صنم با لبخند کوچکی گفت:
- قطع کن نازی.
و نازنین هم آماده به خدمت قطع کرد!
صنم از بین دو صندلی جلو به عقب خم شد و نایلون لواشک هایی را که به خاطرشان از بقیه عقب افتاده بودیم برداشت.با تردید گفتم:
- صنم معلوم نیست اینارو چطوری می سازن یه وقت...
با هیجان مقداری از لواشک های قرمز را در دهانش گذاشت و گفت:
- بیخیال فراز!
با اشتیاق عجیبی می خورد و من نگران این بودم که حالش بد شود.
مقداری از آن را برداشت و مقابل دهانم گذاشت.وقتی دید حرکتی نمی کنم آن را به لبانم چسباند و دستانش را فشار داد تا به زور لواشک محبوبش را به خوردم بدهد!
انگشت اشاره اش را که در دهانم بود گاز گرفتم و نگه داشتم.با خنده گفت:
- فراز ول کن.
جلو آمد و گونه ام را بوسید و سعی کرد خرم کند:
- ول کن دیگه!
نیشم باز شد و دندان هایم را از انگشتش جدا کردم.
تکه ی کوچک را خوردم و از شدت ترش بودنش برای لحظه ای چشمانم را بستم.با خنده گفتم:
- نخور فشارت میوفته!
ولی کو گوش شنوا...
ولی صنم هم چنان می خورد و به حرفم گوش نمی داد.
صبح روز اول فروردین بود و با تماس آرمان ساعت چهار از خواب بیدار شدیم،وسایلمان را از قبل جمع کرده بودیم ولی حدود یک ساعت راه افتادنمان طول کشید.قرارمان خانه ی آبتین اینا بود و از آن جا راه می افتادیم.قرار بود به ویلایی برویم که متعلق به عمه ی مسن پرهام بود.پرهام می گفت چون نمی تواند به مسافرت برود هر سال با اصرار زیادی کلید آن جا را به پرهام می دهد تا با نیکان به آن جا بروند!
دوباره گوشی زنگ خورد.صنم با اعمال شاقه طوری گوشی را روی اسپیکر گذاشت که کثیف نشود:
- سلام فری.کجایید؟
چشمانم را چرخاندم.پرهام دیوانه!
- یکم ازتون عقبیم.شما کجایید؟
- آبتین گفت نازنین نتونسته صبحونه بخوره و نگرانه...آترینم این ور منو کشت از بس گفت بابا املت می خوام...نیکانم هی می گه...
صدایش را نازک کرد و با ادا گفت:
- بچه ام گرسنه اس پرهام یه جا نگه دار دو لقمه غذا تو دهنش بذارم.
صدای خنده ی آترین را شنیدم و نیشم باز شد.دلم برای آن بچه ی شیرین و دوست داشتنی که مدتی بود نتوانسته بودم مثل قبل با او وقت بگذرانم تنگ شده بود.پرهام ادامه داد:
- دیگه خانوم نمی دونن بچه اش به اندازه کافی اون پشت به خزانه اش دستبرد می زنه و نیازی به نگرانی نیست...حالا همه اینارو گفتم که بگم اولین رستورانی که دیدی نگه داری بریم یه چیزی بخوریم.راستی شما در چه حالین؟
با نیشخند گفتم:
- صنم دو کیلو لواشک خورده با شکم خالی.به زور یه ذره تو حلق منم کرده.
پرهام با خنده گفت:
- تنها خوری؟
- نترس مجبورم کرد کل لواشکای طرفو بخرم...تا آخرین روزیم که هستیم همش در حال خوردن باشیم تموم نمیشه!
- چه خوب...راستی بهش بگو این همه نخوره حالش بد می شه.
برای صنم ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
- گفتم کیه که گوش کنه.فعلا پرهام.
- فعلا فری.
قطع کرد.چقدر وقتی نیکان کنارش بود آدمانه حرف می زد!

کنار زدم و کنار ماشین پرهام و آبتین و آرمان نگه داشتم.صنم سریع پیاده شد.من هم به این همه اشتیاقش لبخندی زدم و پیاده شدم.
به دنبالش وارد رستوران کوچک شدم.صنم سریع کنار آرمیتا نشست و چیزی در گوشش گفت.آرمیتا نیشش باز شد و گفت:
- بله منم اگه...
با دیدن من حرفش را خورد و نیشش را بست.در حالی که از شدت کنجکاوی رو به مرگ بودم کنار صنم نشستم.
آترین ذوق زده گفت:
- فراز اونیو که گفتم آوردم.
برایش ابرو بالا انداختم و شستم را نشانش دادم.خندید و دوباره مشغول بازی با تبلتش شد.
دیروز به من اس زده بود که فیلمی دانلود کرده و آورده که همه با هم ببینیم.اسمش را نمی دانست و گفته بود هنوز وقت نکرده خودش ببیند.
پرهام با خنده گفت:
- هوی!به بچه من فحش نشون نده ها!
متوجه آرمان شدم که با اخم به صنم نگاه می کرد.آن قدر نگاهش کردم تا این که نگاهش را به سمت من چرخاند.مثل خودش اخم کردم و با نگاهم پرسیدم:
به چه حقی به زن من چشم غره می ری؟
او هم تنها سرش را به چپ و راست تکان داد و سپس نگاهش را به میز دوخت.آرمیتا و صنم در گوش هم حرف می زدند و صنم بر خلاف آن چیزی که نشان می داد عصبی بود و این را فقط من می فهمیدم.آرمیتا بی خیال بود و انگار سعی می کرد صنم را دلداری بدهد و از نگرانی دربیاورد.موضوع چه بود؟!
نیکان لقمه لقمه غذا در دهان آترین می گذاشت مبادا آترین مجبور نشود لحظه ای نگاهش را از صفحه ی آن عامل فتنه بگیرد!
پرهام با بی خیالی به غذای آترین ناخنک می زد و چشم غره های نیکان را به جان می خرید.آرمان هم هم چنان متفکرانه به میز خیره شده بود.فکر این که به صنم فکر می کند برای لحظه ای عصبانی ام کرد و ابروهایم در هم گره خوردند.
آبتین دستش را دور نازنین هشت ماهه حلقه کرده بود و مثل نیکان غذا در دهانش می گذاشت.با دیدن زن ذلیلی اش نیشم باز شد.
صنم صاف سرجایش نشست و انگار که تازه متوجه حضور من شده باشد،رنگش پرید.پرسید:
- حرفای مارو شنیدی؟
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و گفتم:
- بستگی داره چی می گفتید.
نمی دانم چرا ولی انگار خیالش آسوده شد و نفس عمیقی کشید.
نیکان که انگار حواسش به صنم بود اخم ظریفی کرد و گفت:
- صنم جان یه لحظه میای بیرون؟
جان گفتن نیکان به معنی دردسر برای فرد مخاطبش بود...!
صنم سرش را تکان داد و به دنبال نیکان رفت.آترین اعتراض کرد:
- پس من چی می شم؟
پرهام با نیشخند گفت:
- بزرگ.
آترین زبانش را برای پدرش درآورد و گفت:
- اون که مال خودته...تازه شم من که می دونم حسودیت می شه اینارو می گی...مامان می گفت قبل از این که من باشم غذا دهنت می ذاشته...برای همین درکت می کنم و این یه بار رو با بزرگواری از خطات چشم می پوشم.
پرهام با چشمان گرد شده نگاهش کرد و همه جز آرمان و من خندیدند.آرمان در همان حالت قبل قرار داشت و من حواسم به نیکان و صنم بود که از پشت شیشه ها مشخص بودند.
صنم دستانش را مقابلش در هم گره کرده و سرش در یقه اش بود.این یعنی خجالت زده بود...یا شاید هم پشیمان...قضیه چه بود؟!دیگر داشتم از فضولی تجزیه می شدم!
نیکان هم با جدیت چیزی را می گفت.وقتی حرف هایش تمام شد جلو رفت و صنم را در آغوش گرفت.چشمانم کمی گرد شدند و ابروهایم بالا رفتند.
صنم کمی زیر لب حرف زد و بعد از مدتی به درون رستوران برگشتند.
با اخم به صنم نگاه کردم.تقریبا مطمئن شده بودم چیزی را از من مخفی می کند.وقتی کنارم نشست به او توجهی نکردم.از این که چیزی را از من مخفی کند متنفر بودم و این بار اولی بود که این اتفاق می افتاد؛به علاوه همین تازه بودن قضیه باعث نگرانی ام هم شده بود چرا که باید موضوع مهمی می بود که...
سرم از این همه فکر درد گرفت.تمام مدت در برابر حرف های همه فقط زوری لبخند می زدم و چیزی نمی گفتم.صنم هم متوجه شده بود ولی واکنشی نشان نمی داد.اوضاع خراب تر از آنی بود که فکرش را می کردم...
غذای همه که تمام شد،دوباره راه افتادیم.حدود دو ساعت دیگر راه بود.
در ماشین سکوت بدی برقرار شده و ضبط هم بر خلاف همیشه خاموش بود.جو سنگین بود و صنم عصبی به نظر می آمد.او که همان اولش حالش خوب بود؟!پس چه شده بود؟!
پس از حدود نیم ساعت زمزمه کرد:
- فراز؟
جوابش را ندادم.دلخور بودم و بیشتر از آن نگران...
دستش را روی دستم که روی دنده بود گذاشت و ملتمسانه دوباره صدایم زد:
- فراز؟
نرم شدم:
- ها؟
ولی نه در آن حد که!
صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم.دستش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت.زیر لب گفت:
- چرا باهام حرف نمی زنی؟قهری؟
- قهر نیستم.فقط فکر می کردم اون قدری بهم نزدیکیم که چیزی رو ازم مخفی نمی کنی...تازه دو نفر دیگه رو قابل می دونی که بهشون بگی ولی من نه...
رنگش دوباره پرید.دیوانه شده بودم!چرا به حرف نمی آمد؟!

- چیزی رو ازت مخفی نکردم...
مطمئن بودم می داند که می دانم دروغ می گوید ولی تلاش مذبوحانه اش عصبی ترم می کرد...
به خودم گفتم:
- تو که چند روزه به این بدبخت بی دلیل پرخاش می کنی...حداقل الان دلت خوشه که امروز دلیل داری...!خاک بر سرت مرتیکه ضعیف سست عنصر...اصلا تو که تحمل یه درد کوچیکو نداری چرا زن گرفتی؟!
درد کوچکی نبود ولی با خودم موافق بودم...
به نرمی گفتم:
- ببین صنم...فکر کنم می دونی از دروغ متنفرم...حداقل بگو آره ازت مخفی کردم...مطمئن باش اون جوری کمتر ناراحت می شم...
زیر لب گفت:
- مگه تو باید همه چیو بدونی؟
از جواب نسبتا بچگانه اش لبخندی روی لب هایم نشست که سریع کنارش زدم تا پررو نشود.با جدیت گتم:
- من باید هر چیزی رو که به تو مربوطه بدونم صنم...
با تخسی گفت:
- چرا؟!خوب شاید دلم نخواد بهت بگم یا این که بدونی...
سکوت کردم.چطور باید با این بچه ی لجباز کنار می آمدم؟!او این رفتار من را فضولی قلمداد می کرد...
- صنم فعلا بیخیال می شم چون نمی خوام با بحث کردن این سفرو زهرت کنم...ولی فکر نکن یادم رفته یا این که بیخیالش شدم...بعدا مفصل بازجویی می کنم ازت...
لب هایش را جمع کرد و با حالت قهر رویش را برگرداند ولی آسوده خاطر بود...
نگرانی ام بیشتر شد.چی بود که نمی خواست من بفهمم؟
ماشین آرمان کنار ماشین ما قرار گرفت.آرمیتا به من اشاره کرد که صنم را صدا کنم.به رو به رو خیره شدم و گفتم:
- آرمیتا کارت داره.
صنم سرش را چرخاند و با دیدن آرمیتا لبخند کوچکی زد.نکند داشتند توطئه ای چیزی برای ما می چیدند؟!
به آرمان نگاهی انداختم.هم چنان متفکر و اخمو بود.تصمیم گرفتم کمی سر به سرش بگذارم.پایم را روی گاز گذاشتم و فشار دادم.صنم به صندلی چسبید و با خنده گفت:
- کورس گذاشتید؟
با نیشخند گفتم:
- می خوام بذارم اگه یاین آرمان از گوشت تلخی دربیاد یکم.
صنم با تعجب گفت:
- اتفاقا منم فهمیدم...آرمان همیشه لوده بازی درمیاره و همه رو می خندونه ولی امروز ساکت بود و هیچ حرفی نمی زد...
برای لحظه ای توجهش ناراحت شدم ولی به خودم گفتم:
دیوانه صنم نمی دونه تو براش چه نقشه ای کشیدی که!او الان فقط به عنوان یه دوست به آرمان توجه می کنه...
آرمان که انگار متوجهم شده بود،لبخندی روی لب هایش نشست و علامت داد که بدانم موافق است.
صنم زیر لب گفت:
- انگار محرمه که ضبطو خاموش کرده نشسته سر جاش...
لبخندی زدم،ضبط را روشن و صدایش را زیاد کردم.
صدای خواننده در ماشین پیچید:

Cold as ice
And more bitter than a December
Winter night
That's how I treated you
And I know that I
I sometimes tend to lose my temper
And I cross the line
Yeah that's the truth

I know it gets hard sometimes
But I could never
Leave your side
No matter what I say
'Cause if I wanted to go
I would've gone by now but
I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know myself

اجازه ندادم آرمان سبقت بگیرد و جلویم بیاید.با دیدن آرمان حس کردم می خندد.پس موفق شده بودم...

All along
I tried to pretend it didn't matter
If I was alone
Deep down I know
If you were gone
For even a day I wouldn't know which way to turn
'Cause I'm lost without you

I know it gets hard sometimes
But I could never
Leave your side
No matter what I say

'Cause if I wanted to go
I would've gone by now
But I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know myself

I get kind of dark
Let it go to far
I can be obnoxious at times
But try and see my heart
'Cause I need you now
So don't let me down
You are the only thing in this world
I would die without

هر چه سعی کردم ببرم و جلو بزنم نشد.باید اعتراف می کردم رانندگی آن بیشعور از من بهتر بود!

'Cause if I wanted to go
I would've gone by now but
I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know myself

'Cause if I wanted to go
I would've gone by now but
I really need you near me
To keep my mind off the edge
If I wanted to leave
I would've left by now
But you're the only one that knows me
Better than I know my self

آهنگ مقداری از احساسات و حرف های من را می گفت...
گاهی اوقات اعصابم بهم می ریخت و با صنم بدرفتاری می کردم ولی در آخر باز هم به پیشش بر می گشتم.بدون او نمی دانستم که هستم و چرا هستم...
او مرا بهتر از هر کس دیگری می شناخت و می توانست درکم کند...همیشه وقتی با او بدرفتاری می کردم متقابلا واکنشی نشان نمی داد و سعی می کرد درکم کند...
من واقعا بی لیاقت بودم...
گوشی ام زنگ خورد.صنم که دیگر می دانست باید چکار کند،آن را برداشت و روی اسپیکر گذاشت:
- به آقای بازنده!چطوری؟!پماد سوختگی آوردم با خودما...
خندیدم و گفتم:
- قبول نیس آقا!تو رانندگیت از من بهتره!
از دلیلی که آوردم او هم خندید.پس از چند لحظه کاملا جدی شد و گفت:
- فراز باید درباره یه چیزی باهات حرف بزنم.
نگران شدم:
- چی؟
- فکر کنم خودت امروز فهمیدی چی.
فکر می کردم منظورش قضیه ای باشد که تنها صنم و آرمیتا و نیکان از آن خبر داشتند.
- تو می دونی؟
منظورم را فهمید:
- آره.وقتی رسیدیم نرو تو منتظرم بمون.
- اوکی حله.
- مراقب باش.فعلا.
- فعلا.
صنم قطع کرد و گوشی را روی داشبورد گذاشت.به نظر می آمد او هم منظور آرمان را فهمیده است.خدایا چرا مثل فیلم های شرلوک هلمز شده بودیم؟!

- فراز یه چیزی بگو.
به زور جلوی خودم را گرفتم تا لبخند نزنم.می دانستم حرف نزدنم چقدر حرصش می دهد و عصبی اش می کند.باز هم چیزی نگفتم.کلا کرم داشتم!
بغض کرد و طبق معمول لب هایش جمع شدند...!
با صدای گرفته و پر از بغضی گفت:
- ببینم می تونی این مسافرتو جهنم کنی یا نه!
آه طولانی کشیدم.من باید با این جوجه موتوری لجباز حرف گوش نکن پنهانکار دوست داشتنی حرص درآر فسقلی چکار می کردم؟!
نه می توانستم برای تنبیهش حرف نزنم و نه می توانستم عادی رفتار کنم.با کلافگی گفتم:
- صنم خودت بگو باهات چکار کنم؟!
سریع گفت:
- دوستم داشته باش!
نتوانستم جلوی قهقهه ی بلندم را بگیرم.با خنده گفتم:
- اینو که دارم دختر خوب!کلا گفتم!
با شیطنت گفت:
- می تونی بزنی کنار!
دوباره خندیدم.عجب جوجه ای بود ها!
- اگه بزنم کنار داداشت بر می گرده می برتمون کمیته!
خندید و گفت:
- البته اگه وقت کنه و دست از سر کچل نازنین برداره!
با لحنی که نشان می داد چندشم شده است گفتم:
- اَی اَی اَی!دیدی چه جوری غذا می ذاشت دهن زنش؟!دهن آترینم این جوری غذا نمیذارن!
با خباثت گفت:
- تو هم غذا دهن من میذاری!
با نیشخند گفتم:
- اون مال خلوت شاعرانه مونه نه رستوران کنار جاده ای!نمی گه مردم دلشون می خواد؟!
- اگه حسودیت شده وقتی رسیدیم چند وعده غذا تو حلقت می کنم چطوره؟!
- بد فکری نیست!فقط بریم بشینیم کنار آرمان شاید آدم بشه بره زن بگیره!
این را از قصد گفتم تا واکنشش را ببینم.مثل زن ها حساس شده بودم!
صنم بلند خندید و گفت:
- بیا گیسو رو براش بگیریم!
از واکنش بیخیالش،دروغ چرا،در دلم عروسی برپا کردند!
با تردید گفتم:
- گیسو؟
با حرص و خنده گفت:
- همون که تو عروسی آبتین داشت با من حرف می زد و کرم می ریخت!
کمی فکر کردم.
آها!همان دختر ایکبیری که دلم می خواست موهایش را بکشم!
از مسخرگی فکرم خنده ام گرفت.البته حواسم بود که جوجه ام چقدر راحت حال و هوایم را عوض کرد و کاری کرد که موقتا هم که شده فراموش کنم...
- فراز؟
- جانم؟
- هیچی.
اصرار نکردم تا بگوید چون می دانستم دوباره حساس می شود و بحث پیش می آید.چه وضعی بود ها!
در ادامه ی راه حرفی جز صحبت های معمولی رد و بدل نشد.انگار هم فکر او مشغول بود هم من...
به ویلا که رسیدیم صنم ذوق زده گفت:
- آخ جون!نمی دونستم کنار دریاست!
با مسخرگی گفتم:
- هر چه از و به عمه رسد نیکوست!
خندید و گفت:
- دیوونه!
وقتی که پارک کردم،بلافاصله پیاده شد و به بررسی اطرافش پرداخت.نیکان و نازنین و آرمیتا و آترین که تا گردن در تبلتش فرو رفته بود به او پیوستند.
حمالان فلک زده (آبتین،آرمان و پرهام) هم مشغول جابجایی چمدان ها و بارهای خانم ها بودند!
چمدان عظیم الجثه (!) صنم و چمدان کوچک خودم را برداشتم و به سمت آن سه رفتم.
- آرمان تو هم یکیو می آوردی!من الان این جوری معذبم...
- راست می گه...تحمل نگاه حسرت بارت به اتاقای ما رو ندارم...
آرمان به خنده پس کله ی هردوشان زد و گفت:
- برید گم شید بیشعورا!هر چی هیچی نمی گم بدترش می کنن!
رو به آبتین کرد و با خباثت گفت:
- تو دیگه چه زری می زنی؟!نه که خیلی دستت بازه؟!
آبتین که از خنده سرخ شده بود مثل آرمان محکم پس کله اش زد (و باعث شد سر آرمان دو متر به جلو پرت شود!) و گفت:
- تا چشات دربیان مرتیکه بی حیا!
- کی به کی می گه!
سپس به من اشاره کرد و گفت:
- از این یاد بگیرید!عین بچه آدم سرش به کار خودشه و هی زنشو به رخ من نمی کشه!
مات نگاهش کردم و در دلم گفتم:
- اتفاقا دارم زنمو دو دستی می دم دستت...
انگار خودش هم متوجه فکرم شد چرا که نیشش سریع بسته شد و اخم کرد.
آبتین از همه جا بی خبر گفت:
- ادامه بحث شیرینو داخل ساختمون می ریم چون خانوما دارن با شلاق میان سمتمون تا حرکتو سریع کنن!
از حرفش هر سه خندیدیم و وارد خانه شدیم.
حصار فلزی مشکی رنگی دورتادور حیاط بزرگ بود.خانه ی دو طبقه ی بزرگی که به نظر حداقل شصت سال را داشت داخل آن حصار قرار داشت و نمایش حسابی قشنگ و نوستالژیک بود...!
وارد خانه شدیم.با وجود این که یک سال بود کسی به آن سر نزده بود،از تمیزی برق می زد.با تعجب پرسیدم:
- این جا چرا تمیزه پری؟
پرهام به خاطر اسمی که رویش گذاشته بودم،یک چسم غره ی سوراخ کن به من رفت و گفت:
- نمی دونستیم سوسک حموم با خودمون میاریم و به فاضلاب عادت داره!
آرمان از خنده ترکید و آبتین قهقهه زد.هر دو چمدان هایشان را زمین گذاشتند و خندیدند.خودم هم خنده ام گرفته بود.در بین خنده ام گفتم:
- خاک بر سرت پری!منظورم این بود که کسی این جا نبوده پس چرا این قدر تمیزه؟!
با بی خیالی گفت:
- دو نفرو فرستادم این جا رو تمیز کنن سه چهار روز پیش!
به طبقه ی بالای خانه نگاه کردم.چهار در داشت.
پرهام گفت:
- سه تاش اتاق خوابه و یکیش حمومه.یه اتاقم این پایین هست که به خاطر شرایط نازی می دیمش به آبتین اینا.
نازنین که همراه چهار نفر دیگر رسیده بود و مثل ما ویلا را بررسی می کرد،لبخند تشکرآمیزی به پرهام زد.
خدایا چقدر این زن آرام و ملایم بود!حتی نگاه کردن به او تمام هیجان و بی قراری را از آدم می گرفت!چطور این همه ساکت بود؟!خسته نمی شد؟!

- اتاقای بالا رو هم هر کدومو می خواین انتخاب کنین...ببینید چه شانسی دارید!همه تون دوتایی هستین ولی من و نیکان باید این سرخر خدایی رو تحمل کنیم!
همه خندیدند و آترین سرش را بالا آورد.با گیجی گفت:
- ها؟!
پرهام با خنده گفت:
- هیچی عشقم تو مشغول باش!
آترین به او از اخم های مدل نیکانی کرد و دوباره سرش را در تبلتش فرو برد.
من و صنم اتاق آخر قبل از حمام را انتخاب کردیم.تمام وسایل درون اتاق بنفش و زرد بودند و حسابی صنم پسند!
نیکان و پرهام و آترین اتاق وسطی را انتخاب کردند که تمامش مشکی و سفید بود.آرمان و آرمیتا هم اتاق اولی که تماما آبی و قرمز بود.آبتین و نازنین در اتاق پایین بودند که فیروزه ای و سفید بود.
حدود یک ساعت بعد و زمانی که همه چمدان هایشان را در کمد ها خالی کرده و لباس هایشان را عوض کرده بودند پایین رفتیم.نازنین میان آن ها نبود.نیکان با نگرانی پرسید:
- حالش خوبه؟
آبتین گفت:
-آره خوبه فقط یکم خسته بود گفتم بخوابه.دیشب از بس کمردرد داشت نتونست عین آدم بخوابه.
آرمان با نگاه به من اشاره می کرد.یادم افتاد که نتوانستیم آن بیرون حرف بزنیم.به دنبالش بچه ها را که مشغول برنامه ریزی برای آن روز و روز های بعدش بودند،تنها گذاشتم و بیرون رفتم.آرمان بلافاصله بعد از بسته شدن در با کلافگی آهی کشید و دستش را در موهایش فرو برد.به آهستگی گفتم:
- موضوع چیه آرمان؟
- فراز؟
- بله؟
- صنم داره یه چیز مهمو ازت مخفی می کنه.
اخم کردم و با حرص گفتم:
- اونو که خودم فهمیدم نابغه!نزدیک یه هفته اس که یکم عجیب شده ولی تازه امروز صبح مطمئن شدم که داره چیزی رو ازم مخفی می کنه.تو می دونی چیه؟
لبش را گاز گرفت و زیرچشمی با تردید نگاهم کرد.برای حرف زدن تشویقش کردم:
- خوب؟
با شرمندگی دستی به گردنش کشید و با سری به زیر انداخته گفت:
- حقیقتش من...دیروز ناخواسته...به حرفای صنم و آرمیتا پشت تلفن گوش کردم...در واقع فقط حرفای آرمیتا رو می شنیدم...
مکثش طولانی شد.با بی قراری گفتم:
- خوب؟!
- فراز فکر کنم قضیه یکم...خوب آرمیتا می گفت الان که دو ماه گذشته...بذار یه ماه دیگه هم بگذره دیگه نمی تونه کاریش بکنه...بعدش هم گفت شانس بیاری تا یه ماه دیگه هم مشخص نمی شه...
تکه هایی در ذهنم کنار هم قرار می گرفتند و فکری ناخوشایند می ساختند.نکند این ماه ها مربوط به...
- خوب می دونی...بعدش گفت اصلا چرا این کارو کردی؟مگه مغز خر خورده بودی؟اگه قبولش نکنه چی؟...بعد صنم یه چیزی گفت و آرمیتا پشت بندش گفت از بس بی حواسی...حالا دیگه کاریه که شده...از قصدم که نبوده...
اخمم لحظه به لحظه شدیدتر می شد.نکند...
- فراز من...فکر کنم که...البته این چیزیه که از حرفاشون به فکر من رسید ها...
وقتی حال زار من را دید سریع گفت:
- اصلا بیخیال...شاید چیز مهمی نباشه...من فقط فکر کردم بهتره بدونی...معلوم نیست که...
- حامله باشه؟
صدایم خشک،بی احساس و گرفته بود.
آرمان نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
- منم همین فکرو کردم ولی...قبل از این که مطمئن شی به روش نیار...یه وقت دیدی کلا موضوع یه چیز دیگه بود و ما بیخود این همه سناریو ساختیم...
درست صدایش را نمی شنیدم.چطور توانسته بود این کار را بکند؟!او که می دانست دو روز دیگر می افتم و می میرم،چرا یک بچه ی مزاحم وارد زندگی کوتاه و ناپایدارمان کرده بود؟!دلش برای من نه،برای خودش نه،برای آن بچه نسوخته بود که یا باید بی پدر یا با ناپدری بزرگ می شد؟!
اصلا چرا به من حق انتخاب نداده بود؟!این بچه نصفش مال من بود!شاید من از بچه ها متنفر بودم و دلم نمی خواست هیچ بچه ای داشته باشم...
گذشته از همه ی این ها...شاید آرمان نمی خواست بچه ی من را بزرگ کند!چه می شد اگر به خاطر آن بچه دلش نمی خواست با صنم ازدواج کند؟!
مطمئن بودم صنم به خاطر ظاهر زیبایش،حتی با وجود یک بچه خواستگارانی خواهد داشت ولی من به چه کسی می توانستم به اندازه آرمان اعتماد داشته باشم که مراقبش باشد؟!
چه می شد اگر این بچه باعث ناراحتی و بدبختی اش می شد؟!
احساس تنفر عجیبی نسبت به این بچه ی معصوم و ریزه میزه که هنوز وجودش اثبات نشده بود داشتم...این بچه چه سالم می بود چه نه،چه دختر می بود و چه پسر،در قلب من هیچ جایی نداشت و نخواهد داشت...
من از این بچه که باعث ناراحتی مادرش می شد متنفر بودم...
من از مادر این بچه که با داشتنش ثابت کرده بود من هیچ جایی در تصمیماتش ندارم دلخور بودم...خیلی...
از خودم که از همان اول با دوست داشتن صنم زندگی اش را نابود کرده بودم متنفر بودم...
در آن لحظه از همه چیز متنفر بودم و فقط دلم می خواست حرصم را سر یک نفر خالی کنم...
با عربده ناگهانی ام آرمان از جا پرید:
- یعنی من اصلا مهم نبودم؟!
آرمان با نگرانی نگاهی به در انداخت و گفت:
- هیـــــــــــــس!هنوز که هیچی معلوم نیست!شاید...
حرفش را قطع کردم و با صدای آرام و دورگه ای گفتم:
-نه آرمان...الان که گفتی فهمیدم چه بازی خوردم...دو ماهه گاه و بی گاه هوس غذا های مختلف می کنه و من خر میذارم به حساب هوسای معمولی...دو ماهه بعضی روزا حالش بد می شه و من میذارم به حساب خوردن همون غذاهای مسخره ای که هوس می کنه...دو ماهه دل نازک و حساس شده و تا بهش می گم بالا چشت ابرو قهر می کنه...دو ماهه یه آشغال تو شکمش داره بزرگ می شه و من خر...من الاغ...من بیشعور نفهمیدم!
جمله ی آخرم را با آخرین حد صدایم داد زدم.
در باز شد و پرهام و آبتین که هر دو اخم کرده بودند،بیرون آمدند و در را پشت سرشان بستند.آبتین با حالتی عصبی گفت:
- نمی گی یه زن حامله تو نشسته عصبی می شه؟!صداتو بیار پایین!
پوزخند زدم و به تلخی گفتم:
- بکنش دو تا.
آبتین با گیجی گفت:
- چیو بکنم دو تا؟
- تعداد زنای حامله رو.
خشمی که در وجودم شعله می کشید،با هیچ آبی خاموش نمی شد...تنفری که نسبت به آن بچه حس می کردم هیچ گاه از بین نمی رفت...غمی که مثل یک مار دور قلب و گلویم چنبره زده بود و راه تنفسم را بسته بود،به این راحتی ها نمی مرد...
پرهام که زودتر از آبتین متوجه منظورم شده بود،با چشمان گردشده و تا حدودی وحشت زده،مردد و نگران نگاهم می کرد.آرمان زیر لب گفت:
- فراز هنوز هیچی معلوم...
حرفش را قطع کردم و داد زدم:
- دو هفته پیش مجبورش کردم بره آزمایش بده...ترسیدم این بالا آوردنای گاه و بی گاهش دلیل خاصی داشته باشه...با هزار جور دوز و کلک نذاشت اون برگه رو ببینم و گفت چیزی نیست...فقط رو هم خوری کرده...که خوب می شه...
مکثی کردم و با صدای بلندتری ادامه دادم:
- خاک بر سر احمقم کنن!گذاشتم هر طور می خواد باهام بازی کنه!آخه چقدر...
صدایم شکست.حنجره ام دیگر توان عربده زدن نداشت و خودم هم جسما و روحا خسته بودم.به سمت در رفتم که پرهام مرا از عقب گرفت و به آرامی گفت:
- فعلا نرو تو.بذار یکم بگذره آروم شی بعد.هم نازی عصبی می شه هم صنم ناراحت می شه.
فریاد زدم:
- به درک!
آبتین سرانجام به حرف آمد و به تندی گفت:
- فراز الان کسی به تو اجازه نمی ده بری تو اون خونه...خواهر من یه گوشت مالی درست و حسابی احتیاج داره ولی هم نازی حالش خوب نیست هم تو با این وضعت صنمو زنده نمی ذاری.

درست می گفت ولی کسی که می خواستم بکشمش صنم نبود...خودم بودم.
زیر لب گفتم:
- اگه تو زودتر پا پیش می ذاشتی مجبور نبود این همه...
هیچ کس جز آرمان که مات و مبهوت نگاهم می کرد متوجه منظورم نشد.در چشمانش پشیمانی،غم و نگرانی را دیدم...با این حال اصلا دلم نمی خواست کسی برایم دل بسوزاند...تنها چیزی که دلم می خواست این بود که آن بچه را با دستان خودم خفه کنم...!
آرمان زودتر از آن دو به خودش آمد و با گرفتن بازویم مرا از خانه دور کرد.آبتین و پرهام به دنبال مان نیامدند و فقط با چشمان شان ما را تعقیب کردند.
مرا روی ماسه های ساحل نشاند و با ملایمت گفت:
- من می فهمم چه احساسی داری ولی...
- نه نمی فهمی.
صدایم دورگه و خشک بود.او چه می دانست چه احساس وحشتناکی دارم؟!بدبختی و درماندگی مال یک ثانیه ام بود...!
کنارم نشست و با درماندگی گفت:
- آره نمی دونم...فقط می دونم این رفتار درستی نیست...اون طور که از حرفای آرمیتا معلوم بود صنم از قصد این کارو نکرده پس سرزنشش نکن...
پوزخندی زدم و گفتم:
- تو شوهر نمونه ای،من نیستم.
سکوت کرد.نمی دانست در برابر این حمله ام چطور از خودش دفاع کند.سرانجام با صدای ضعیفی گفت:
- فراز نمی دونم درباره ی من چه فکری کردی ولی...از وقتی فهمیدم صنمو دوست داری دیگه بهش فکرم نکردم...وقتی که بهم می گفتی بعد از تو نذارم تنها بمونه دلم می خواست بکشمت چون داشتی زنتو دودستی تقدیمم می کردی...تو کم کسی نبودی...از بچگی باهات بزرگ شدم و مثل برادرم دوستت دارم...برام سخته سختیتو ببینم...لطفا جوری رفتار نکن انگار رقیب و دشمنتم...اون بچه هم دشمنت نیست...البته اگه اصلا بچه ای در کار باشه و ما بیخود این همه واسه خودمون داستان نساخته باشیم...
با این جواب خفه شدم.درست می گفت...نباید به خاطر این که دیواری کوتاه تر از او پیدا نکرده بودم،به او پرخاش می کردم.
تا بعد از غروب آفتاب آن جا ماندیم و بعد به ویلا برگشتیم.آن قدر فکر کرده بودم که دیگر آرام شده بودم و دلم نمی خواست داد و بیداد کنم و گلوی کسی را فشار دهم...!
همه شام خورده و حالا مشغول تلویزیون دیدن یا بازی های چند نفره بودند.با نگاه سریعی به جمع فهمیدم صنم بین شان نیست.آبتین بدون این که نگاهم کند با دلخوری گفت:
- تو اتاقه.شامم نخورده.خودت نمی خوای کوفت کنی واسه خواهرم ببر.
ابروهایم بالا رفتند.غرور و غیرتش بالا زده بودند...!
به آشپزخانه رفتم و از الویه ای که نیکان قبل از سفر درست کرده بود به اندازه ی نفر برداشتم.خودم یک قاشق هم نمی توانستم بخورم.
بالا رفتم و بعد از رسیدن به در اتاق در زدم.جوابی نشنیدم.دستگیره را به آرامی پایین کشیدم و در با صدای تق خفیفی باز شد.
وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم.صنم روی تخت دراز کشیده و خودش را جمع کرده بود.موهای بلندش در صورتش ریخته بودند و نمی توانستم درست ببینمش.
لبم را گاز گرفتم و به سمتش رفتم.حالا که آتشم خوابیده بود و فرصت منطقی فکر کردن را داشتم،خودم را بابت رفتار بی ملاحظه ام لعنت کردم.برای آن ها خوب نبود که چندین ساعت غذا نخـ...
مکث کردم.انگار انکار و نفرتی که نشان می دادم سطحی بود...انگار که قلبا آن بچه را پذیرفته بودم و دوستش داشتم...نه!عاشقش بودم...
بعد از آن همه فکر کردن فهمیدم دنبال مقصر گشتن کار درستی نیست...سرزنش کردن او یا خودم هم کار درستی نیست...به خودم قول داده بودم دست از بیشعور بودن بردارم تا هر سه بتوانیم یک نفس راحت بکشیم...
بشقاب را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتم و کنارش نشستم.موهایش را از روی صورتش کنار زدم و با دیدن رد اشک های خشک شده ی روی صورتش،به خودم چند تا فحش ناموسی قشنگ دادم.به خودم گفتم:
می میری قبل از حرف زدن یکم فکر کنی؟!مثل کولیا صداتو انداختی پشت سرت هر چی دلت خواست گفتی...خوب شنیده دیگه!
لب هایم را روی پیشانی اش گذاشتم و آرام بوسیدمش.دستم بی اختیار به سمت شکمش رفت و روی شکم صافش قرار گرفت.شاید اصلا بچه ای در کار نبود!
پلک هایش تکان خوردند و آرام از هم جدا شدند.ابتدا با گیجی نگاهم کرد؛طوری که انگار نمی دانست من آن جا چکار می کنم.سپس چشمانش از چیزی شبیه ترس گشاد شدند و سریع نشست.عقب رفت و باعث شد دست من در هوا معلق بماند.
اول گیج شدم ولی وقتی فهمیدم موضوع از چه قرار است،انگار چیز نوک تیزی در قلبم فرو رفت.صنم می ترسید به بچه اش،بچه مان،آسیبی برسانم!
به آهستگی گفتم:
- کاریت ندارم.
آشفته بود.زانوهایش را در شکمش جمع کرد و با درماندگی نگاهم کرد.با صدای ضعیف و دورگه ای گفت:
- خیلی از بودنش ناراحتی وقتی به دنیا اومد طلاقم بده.
چشمانم تا آخرین حد گشاد شدند و قلبم فشرده شد.این صنم،همان صنم خودم بود؟!مادر شدن این قدر او را تغییر داده بود؟!
زیر لب گفتم:
- بابت حرفا و رفتارم معذرت می خوام...یه لحظه نفهمیدم دارم چکار می کنم و چی می گم...
هنوز هم با سوءظن و بدگمانی نگاهم می کرد؛انگار که با یک قمه مقابلش ایستاده و می خواستم تکه تکه اش کنم...!
- اینا فیلمته...می خوای مجبورم کنی بندازمش نه؟!
ابروهایم به موهایم چسبیدند...چه می گفت؟!
یا کلافگی گفتم:
- ببین صنم من نمی دونم تو داری راجع به چی حرف می زنی ولی نه اومدم خودم شخصا بچه تو بکشم نه متقاعدت کنم بری بندازیش...فقط اومدم که معذرت بخوام.بابت همه چی متاسفم.
پوزخندی زد و با بدگمانی گفت:
- اگه متاسفی چرا گفتی بچه تو؟!

نفس عمیقی کشیدم و در چشمانش خیره شدم.سعی می کردم صداقتم را از چشمانم به درون چشمانش سرازیر کنم:
- صنم شاید از یه سری از حرفام خیلی بدت بیاد ولی از اون جایی که قول دادیم با هم صادق باشیم هر چی هست رو می گم...من به طور کلی نه با همه ی بچه ها مشکل دارم نه با بچه ی خودم و تو...چیزایی که من باهاشون مشکل دارم مسائل فرعی این قضیه هستن...این که من دو روز دیگه به درک واصل می شم و این بچه تازه می تونه چهار دست و پا راه بره...البته این در خوش بینانه ترین حالته و در صورتیه که قبل از تولدش نمیرم...بعدش این که این بچه باید بدون پدر یا با پدری که پدر واقعیش نیست بزرگ بشه...دیگه این که من ازت دلخورم...اونم به خاطر این که اون قدری مهم نبودم و ارزش نداشتم که قبل از دعوت کردن این بچه به زندگی ای که چهار ستونش رسما رو ماست بنا شده باهام مشورت کنی یا حداقل بدون عوض کردن نظر خودت نظرمو بپرسی...بعد این که نگرانم این بچه شانستو برای یه ازدواج خوب بعد از من ازت بگیره...دیگه این که نگرانم بعد از من بزرگ کردنش برات سخت باشه و بشه اسباب ناراحتی و سختیت...دیگه این که از دست خودم عصبانیم که چرا از همون اول پامو از زندگیت نکشیدم بیرون تا هیچ کدوم از این ناراحتیا پیش نیاد...یه عالمه چیز دیگه هم هست ولی نمی خوام بیشتر از این حرف بزنم...فعلا بیا غذاتو بخور...
در طول حرف هایم چندین بار دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ولی هر بار دهانش را بست و به ادامه ی حرف هایم گوش کرد.حالا چشمانش پر از سردرگمی و گیجی بودند...اگر به من هم این همه موضوع را یک جا می گفتند قاطی می کردم!
بشقاب را برداشتم و بعد از پر کردن قاشق آن را جلوی دهانش گرفتم.با نیشخند گفتم:
- یادته اون چند وقتی که خونه پری اینا بودی چقدر غذا دهنت گذاشتم؟!
لبخند محوی زد و دهانش را باز کرد.قاشق را به آرامی در دهانش فرو بردم و خوشحال از این که از حالت تدافعی و بدگمانی اش خارج شده ادامه دادم:
- اون وقت به آبتین می گم که غذا دهن زن حامله اش میذاره...مگه خودم باهاش چه فرقی دارم؟!
کاملا متوجه منظورم از این جمله شد و در حالی که دهانش می جنبید چشمانش گرد شدند.همان طور که آرام آرام غذا در دهانش می گذاشتم زیر لب گفتم:
- ببین جوجوی من...من هم عاشق تواَم هم اون فسقلی ای که هنوز نیومده ولی داره مامانشو علیه من شانتاژ می کنه...ولی به زمان نیاز دارم و زمان تنها چیزیه که ما در حال حاضر نداریم...یه وقت دیدی همین فردا افتادم مردم...اون وقت چی؟!
با چشمانی پر از اشک گوش می کرد و در سکوت غذایش را می خورد.
- من نمی تونم با این فکر سر کنم که اومدنم تو زندگیت فقط یه بار سنگین رو دوشت گذاشته و هیچی جز سختی بهت اضافه نکرده...قبل از این فکر می کردم وقتی بمیرم همه چی درست می شه و تو هم بعد یه مدت زندگی خودتو ادامه می دی ولی الان با وجود این بچه تو تا آخر عمرت بهم وصلی...من دوست ندارم این طوری باشه...
وقتی قاشق را دوباره به سمت دهانش گرفتم،سرش را سریع به چپ و راست تکان داد و اشک هایش سرازیر شدند.
در دلم غرغر کردم:
اینا کاری جز گریه هم بلدن؟!
بشقاب را کنار گذاشتم و بغلش کردم.اجازه دادم تا آب اضافی بدنش را تخلیه کند و بعد حرف بزند(!).
- من فکر می کردم از بچه مون متنفری.
نمی خواستم بگویم تقریبا درست فکر می کردی!
- من از قصد این بچه رو وارد زندگیمون نکردم...
همان طور که در آغوشم بود دراز کشیدم و او را هم با خودم خواباندم.در گوشش زمزمه کردم:
- کاریه که شده...دیگه درباره این چیزاش حرف نمی زنیم...تنها چیزی که ازت می خوام اینه که از این به بعد هیچ چیزو ازم مخفی نکنی...حالا هر چقدرم ممکنه ناراحت یا عصبانیم بکنه...همه چیو تو اولین فرصت بهم می گی باشه؟
سرش را تکان داد و خودش را بیشتر در آغوشم جا کرد.روی موهایش را بوسیدم و زیر لب گفتم:
- چقدر وقتشه دقیقا؟!
از جمله ای که فکرش را هم نمی کردم روزی از آن استفاده کنم خنده ام گرفت.
- دو ماه و یه هفته.
- اصلا معلوم نیست.
- دکتره گفت بعضیا تا مدت زیادی معلوم نمیشه حاملگیشون...
سکوت کرد.و هم چیزی نگفت.به آرامی کمرش را نوازش کردم تا این که خوابش برد.با این حال خودم به شدت بیدار بودم.با وجود این همه فکری که در سرم با هم تداخل پیدا می کردند نمی توانستم لحظه ای پلک بر هم بگذارم.
من اصلا چیزی به اسم شانس هم داشتم؟!داشتم آرمان را راضی می کردم بعد از من با صنم ازدولج کند تا او را از خودم جدا کنم ولی حالا داشتم یک بچه ی نق نقوی خرابکار از خودم به جا می گذاشتم...
به آرامی از کنارش بلند شدم و بعد از انداختن پتوی نازکی رویش پایین رفتم.بچه ها هنوز سرگرم بودند.کنار آرمان نشستم.هیچ کس به رویم نمی آورد که آن روز چه آبروریزی کرده بودم...!
نازنین هم با رنگی پریده کنار آبتینی نشسته بود که با پرهام حکم بازی می کرد و به طور واضحی مرا نادیده می گرفت.از این حرکتش خنده ام گرفت...داشت پدر می شد ولی آدم نمی شد!
- هـــــــوی آبتین؟
بهت زده سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.با مسخرگی و نیش باز گفتم:
- خواهرت غذا خورد.
لبخندش را که کم کم داشت مشخص می شد قورت داد و دوباره صورتش را پشت ورق هایش پنهان کرد.آرمان در گوشم زمزمه کرد:
- چی شد؟
نتوانستم خنده ی بلندم را پنهان کنم و همه وحشت زده نگاهم کردند.احتمالا فکر می کردند دیوانه شدم!
حتی آترین با تاسف برایم سر تکان داد و دوباره مشغول بازی تبلتش شد!
ببخشیدی گفتم و در گوش آرمان زمزمه کردم:
- می خوای با جزئیات دلنشینش برات بگم یا از اوناش بگذرم؟!
آرمان که تازه از بهت درآمده و فهمیده بود من به چه چیزی خندیده ام،با حرص نگاهم کرد و گفت:
- خاک بر سرت کنن که یک هزارم هیکلت هم شعور نیست!
نیشم تا ته باز شد و گفتم:
- عزیزم شعور یه مفهوم انتزاعیه و نمی تونه بخشی از هیکل منو به خودش اختصاص بده...
آرمان هم که خنده اش گرفته بود صورتش را چرخاند و به جای دیگری نگاه کرد.
تمام این کارها را کرده بودم تا بیخیالم شود...خوب من آدم حسودی بودم و دلم نمی خواست درباره ی صنم با او حرف بزنم!