بت پرست2
رها یه آره دیگه گفت و شروع کرد توضیح دادن:خونواده مادرش مذهبی ان...تو روحشون...پس تو این مهمونی به جای آبجو لابد ساندیس می خوردن...رها:ولی محمد تو رو می خواد...تو روحش...با حرص گفتم: کیا این چرتو پرتا رو می دونن؟رها با آرامش گفت:همه دخترا...با تمسخر آمیز گفتم:این اطلاعات دقیقو از کجا آوردین؟رها: یلدا... مامان یلدا می آد به جاریش که مامان محمد باشه اشاره می کنه که اگه بیاد خاستگاری یلدا جواب رد بهتون نمی دیم...بعد مامان محمد میگه که محمد یکی دیگه رو می خواد....با این که می دونم بیشتر داشتم مسخره اش می کردم تا حرف بزنم گفتم:بعد شما این نتیجه رو گرفتین که...با شنیدن صدای یکی خشکم زد و برگشتم سمتش...محمد:همیشه اینقدر تمسخر آمیز حرف می زنی...بابا اوشگله...یلدا حق داشت...لباس مارکت تو حلقم...عطر دی انجیت تو روحت...رها یه سرفه کردو گفت:من دیگه می رم پیش سینا...فعلا...سرمو تکون دادم و دوباره تکیه دادم...نمی دونستم از کجای حرفامو شنیده بود...تو روحش...که یه دفعه دیدم برقا خاموش شد...رها و سینا و بقیه زوجا اومدن وسط...اوه اوه این آهنگ جون می داد واسه تانگو رقصیدن...تو روحتون این چه وقته آهنگ گذاشتن بود؟...لابد باید با این آهنگ با این بچه مذهبی می رقصیدم... رقص تانگو بدون این که همو لمس کنیم...چقدر جالب میشه...یه خدمتکاره اومد و جلو محمد یه سینی گرفت...محمد هم تشکر کرد...لابد کثافت الآن میگه ممنون من یه لیوان آب خنک بیشتر نم....تا فکرمو کامل کنم یه جام برداشت... چقدر هم مذهبی بود... کنار من تکیه دادو شروع کرد نوشیدن...کوفت بخوری...من اجازه ندارم بخورم اون وقت این....دوباره فکرمو کامل نکرده بودم که رها اومد پیش ما و گفت:غزل نمی خوای برقصی؟...پوزخند محمد و دیدم...سرشو انداخته بود پایین و داشت به روح من می خندید... تو روح خودشو رها...تو روح هر کی تو این مجلسه به جز خودم...هنوز خوب به خدمت روحاشون نرسیده بودم که صدای نیما اومدنیما:چرا؟... غزل جان افتخار می دی؟...برگشتم سمت نیما...دلم می خواست چهره محمدو ببینم ولی ضایع بود...دستمو گذاشتم تو دست نیما و رفتیم وسطچشمم به یلدا و خاله نیما افتاد که داشتن از سالن می رفتن تو سالن پذیرایی....نیما رد نگاه منو دنبال کردو یه پوزخند زدو گفت:می خواد گناه نکنه....بهش نگاه کردم...همونجوری که داشتم با نیما می رقصیدم یاد حرف رها افتادم...دخترا می دونن....نیما که دختر نبود...پس نمی دونست...یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:رها می گفت محمد منو دوست داره...نیما یه خورده منو به خودش فشار دادو گفت:می دونم...با تعجب گفتم:می گفت یکی دوساله...این بار چشمای نیما باز شدن...تابلو بود این یکی رو نمی دونسته....به هم نگاه کرد... می دونستم انتظار داره توضیح بیشتری بدم...با لحن آرومی گفتم:تو یلدا رو می شناسی؟...سرشو خم کرد یعنی آره...ادامه دادم:می دونستی محمدو می خواد؟...نیما با تمسخر گفت:تابلو بود...دختره بقچه پیچ شده...می دونستم از چادریا خوشش نمیاد...ادامه دادم:رها می گفت مامانش به خالت اشاره می کنه اگه بیان خاستگاری جواب ما مثبته بعد خالت می گه محمد یکی دیگه رو می خواد...نیما:پس چه جوری فهمیدن تو اونی...شونه هامو بالا انداختمو گفتم:وقتی اینو پرسیدم محمد اومد دیگه نشد...آهنگ قطع شد...برقا روشن شد...نیما منو به خودش فشار دادو دستمو گرفت و رفتیم سر جامون...تازه محمدو دیدم... همونجا وایساده بود و جامش تقریبا خالی شده بود...بهم یه نیمچه لبخند زد...با نیما کنارش وایسادیم...کنار اون دو تا...انگار کل مهمونی به ما سه تا زل زده بودن...یعنی واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم...خداییش شبیه هم بودن...چشمای نیما سبز بود چشمای محمد سورمه ای...همیشه می گفتن به چشم آبیا نباید اعتماد کرد...جفتشون سبزه بودن...ولی نیما روشن تر بود... محمد جذاب تر بود ولی نیما یه حس با نمکی تو چهرش داشت...لباس نیما سفید بود که روش یه کت سیاه مارک تکی اومده بود...محمد دو سانتی از نیما بلند بود و تقریبا هم هیکل بودن...محمد:چه طوری پسر خاله عزیز؟...نیما یه لبخند که سه سوت جمع شده بود زدو چشمای گربه ایشو جمع کردو گفت:عالی....اگه می گفتیم این دو تا فقط سر من دعوا دارن الآن دست من تو دست نیما بود... ولی خب سر پروژه سوئد محمد جلوتر بود...البته بابا گفت محمد نمی فهمه پروژه سوئدی وجود نداره این یعنی بازم نیما جلوتر بود... نیما یه نقشه داشت و محمد...نیما با یه لحن تمسخر آمیز به جام محمد اشاره کردو گفت:رژیم پرهیزکاریتو شکستی...من جای محمد بودم عمرا می تونستم جواب بدم...محمد ته جامشو نوشید تا خواست دهن باز کنه خدمتکاره داد زد:شام حاضره بفرمایید...نیما یه لبخند زد دست منو کشید و رفتیم سالن پذیرایی...دلم واسه محمد سوخت... انگار خیلی از نیما عقب بود ولی یه چیزی جور در نمیومد...اگه این همه عقب بود چرا اون آقاها اونقدر از محمد می ترسیدن؟...رفتیم کنار بابا ... اون یارو که دیروز می گفت من فقط واسه لذت بردن خوبم کنار بابا نشسته بود...احتمالا داشت واسه بابا خالی می بست...من حال تو رو نگیرم غزل ستوده نیستم...بابا یه دونه از اون لبخنداش زدو گفت:غزل جان ایشونو می شناسی؟...یه پوزخند زدمو گفتم:بله،دیروز حسابی مورد لطفم قرار دادن...بابا یه لبخند از روی رضایت زد...بابا با همون لبخند گفت:چه لطفی؟...به نیما یه اشاره ریز کرد که تا اونجا که من فهمیدم یعنی حالا حالشو به خاطر دیشب می گیرم....مرده تابلو بود هل شده...با من من گفت:من...خوب...راستش...بابا با یه لحن بدی گفت:اگه خواستیش می تونی بیای پیش من...یارو سرشو انداخت پایین...که یهو صدای یه خانم اومد:سلام نیما جان...دوتایی برگشتیم که دیدم خاله با حجاب نیماست....نیما با بی تفاوتی گفت:بهت که گفتم کاری باهات ندارم...خاله اش سریع گفت:می خواستم باهات حرف بزنم...یعنی راجع به محمده...خدا کنه منم ببره...نیما با همون لحن گفت:من حرفی با تو ندارم...سرشو خم کردو دوباره منو کشید...روی دو تا صندلی کنار اپن آشپزخونه نشستیم...رو به رومون میز سلف بود...نیما در گوشم گفت:گشنت که نیست؟....سرمو به علامت منفی تکون دادم...نیما:فکر کنم حق با رها باشه.... تقریبا ضایع است....آروم گفتم:میگفت فقط دخترا می دونن...نیما:نه بعد از این مهمونی...با تعجب گفتم:یعنی چی؟...نیما شونشو بالا انداخت و هیچی نگفت...نیما دوباره کنار گوشم گفت:کنار میز...اون زن چادر سفیده که داره سوپ می ریزه...با سر تایید کردم یعنی دیدمش...نیما:مامان یلداست...اون خپله که کنار محتشمه....با تعجب گفتم:محمد؟...نیما:کجای محمد خپله؟...اون یکی...دوباره تایید کردم:عمو محمده...بابا یلدا...شونمو بالا انداختم که یعنی به من چه....نیما که فهمید منظورمو گفت:مامان و بابای من و مامان تو قبل از مسافرتشون خونه اینا بودن...مسافرت یعنی همون که توش تصادف کردن... و این که خونه اینا بودن یعنی...با تعجب به نیما نگاه کردم که سرتکون داد...خواستم بلند شم که نیما گفت:بشین...آروم گفتم:خالتم می دونه؟...نیما سر تکون داد یعنی نه...من یک سالم بود که مامانم... یعنی هیچ خاطره ای ازش نداشتم...آروم گفتم:چرا؟...نیما سرشو تکون داد و گفت: به زودی می فهمیم...لباشو بهم فشرد می دونستم حرصی شده با حرص بیشتری گفت:البته قبل از این که با دستای خودم خفشون کنم....به یلدا نگاه کردو گفت:تولشونو که می شناسی...همسن تواِ... یه کاری باهاش می... ادامه حرفشو نزد که...چشمای نیما رو خانوادشون در حال جست و جو بود. با تعجب گفتم:نیما دنبال کسی می گردی.نیما:اون یکی رو چرا نیاوردن؟-کدوم یکی رو؟نیما: -اون یکی تولشونو-تو چی کار داری به اون یکی؟نیما یه ذره لباشو بهم فشار داد و گفت:هیچی.حس کردم نیما مشکوک می زنه دنبال کسی هیچ وقت نمی گشت تا خواستم سوال پیچش کنم حس کردم یکی اومده کنارمون.سرمو بلند کردمو به خاله نیما نگاه کردم....خاله نیما:نیما...ازت خواهش می کنم فقط چند دقیقه....نیما تا خواست دهنشو باز کنه محمد پیداش شد...فکر کنم اینجا همه جنن...می یان و می رن...محمد کمر مامانشو گرفت و گفت:مامان خواهش می کنم...و مامانشو هدایت کرد سمت باباش... خواست خودشم بره که نیما دستشو گرفت... محمد برگشت سمتش... حس می کردم دوباره کل مهمونا خیره شدن به ما... هیچ کس هیچ حرفی نمی زد...نیما با یه لحن نسبتا بلندی که مطمئن بودم همه میشنون گفت:چرا لال شدی؟...مطمئن بودم همه مثل من شاخ درآوردن...تا اونجا که من می دونستم فامیلای نیما سعی در برقراری ارتباط باهاشو داشتن اما امروز برعکس شده بود...البته خاله نیما هنوز سعی می کرد ولی نیما و محمد برعکس شده بودن...البته اون اول اومد پیش من...نیما با یه لحن مسخره که تابلو بود همه می شنیدن گفت:تو که عرضشو نداری با یه دختر حرف بزنی چه جوری می گی عاشقشی؟...اگه محمد می گفت اشتباه می کنی...نیما ضایع می شد ولی اگه نمی گفت...نیما بلند شد و به محمد گفت:بشین...بعد تقریبا رو به جمعیت داد زد:چیه؟...همه برگشتن سر جاشون نیما هم رفت کنارش... کثافت الآن من باید چی کار کنم؟... مگه نگفته بود فردا باهاش حرف بزن... حالا فهمیدم منظورشو که گفت نه بعد از این مهمونی...آروم گفتم:خب؟...محمد یه نفس عمیق کشیدو گفت:کجا می تونیم دوتایی حرف بزنیم؟...به دور و بر نگاه کردم با این که نیما توجه رو از ما گرفته بود ولی الآن تقریبا همه ی دخترا به ما نگاه می کردن...آروم گفتم:بریم تو بالکن...بلند شدم اونم بلند شد...غزل آروم باش...تو که حداقل روزی با یه پسر می ری مهمونی الآن چرا هل شدی؟...آخه کدومشون جلو خانواده ام بود؟...جلو کدومشون یه دکلته پوشیده بودم؟.. جلو کدومشون یه مجرم بودم و اون یه پلیس؟...کدومشون بود که...؟در بالکنو باز کردم رفتم تو...تکیه دادم به نرده ها...اونم به اون ور نرده ها...می دونستم من باید صحبتو شروع کنم...آروم گفتم:دیروز از کجا فهمیدی که من از چی ترسیدم....شونشو انداخت بالا و گفت:فقط حدس زدم...تنها کسی بود که احساسشو نمی فهمیدم... نیما رو نمی فهمیدم کی راست می گه کی دروغ ولی احساسشو راجه به چیزای دیگه می فهمیدم...این که کی عصبانیه... کِی ناراحته... کِی... ولی این انگار یه راز بود که با کم حرفیش رازو مخفی تر می کرد... کاشکی....محمد:نمی خوای چیزی بگی من برم....با تعجب گفتم:من بگم؟.نیما تا خواست دهنشو باز کنه محمد پیداش شد...فکر کنم اینجا همه جنن...می یان و می رن...محمد کمر مامانشو گرفت و گفت:مامان خواهش می کنم...و مامانشو هدایت کرد سمت باباش... خواست خودشم بره که نیما دستشو گرفت... محمد برگشت سمتش... حس می کردم دوباره کل مهمونا خیره شدن به ما... هیچ کس هیچ حرفی نمی زد...نیما با یه لحن نسبتا بلندی که مطمئن بودم همه میشنون گفت:چرا لال شدی؟...مطمئن بودم همه مثل من شاخ درآوردن...تا اونجا که من می دونستم فامیلای نیما سعی در برقراری ارتباط باهاشو داشتن اما امروز برعکس شده بود...البته خاله نیما هنوز سعی می کرد ولی نیما و محمد برعکس شده بودن...البته اون اول اومد پیش من...نیما با یه لحن مسخره که تابلو بود همه می شنیدن گفت:تو که عرضشو نداری با یه دختر حرف بزنی چه جوری می گی عاشقشی؟...اگه محمد می گفت اشتباه می کنی...نیما ضایع می شد ولی اگه نمی گفت...نیما بلند شد و به محمد گفت:بشین...بعد تقریبا رو به جمعیت داد زد:چیه؟...همه برگشتن سر جاشون نیما هم رفت کنارش... کثافت الآن من باید چی کار کنم؟... مگه نگفته بود فردا باهاش حرف بزن... حالا فهمیدم منظورشو که گفت نه بعد از این مهمونی...آروم گفتم:خب؟...محمد یه نفس عمیق کشیدو گفت:کجا می تونیم دوتایی حرف بزنیم؟...به دور و بر نگاه کردم با این که نیما توجه رو از ما گرفته بود ولی الآن تقریبا همه ی دخترا به ما نگاه می کردن...آروم گفتم:بریم تو بالکن...بلند شدم اونم بلند شد...غزل آروم باش...تو که حداقل روزی با یه پسر می ری مهمونی الآن چرا هل شدی؟...آخه کدومشون جلو خانواده ام بود؟...جلو کدومشون یه دکلته پوشیده بودم؟.. جلو کدومشون یه مجرم بودم و اون یه پلیس؟...کدومشون بود که...؟در بالکنو باز کردم رفتم تو...تکیه دادم به نرده ها...اونم به اون ور نرده ها...می دونستم من باید صحبتو شروع کنم...آروم گفتم:دیروز از کجا فهمیدی که من از چی ترسیدم....شونشو انداخت بالا و گفت:فقط حدس زدم...تنها کسی بود که احساسشو نمی فهمیدم... نیما رو نمی فهمیدم کی راست می گه کی دروغ ولی احساسشو راجه به چیزای دیگه می فهمیدم...این که کی عصبانیه... کِی ناراحته... کِی... ولی این انگار یه راز بود که با کم حرفیش رازو مخفی تر می کرد... کاشکی....محمد:نمی خوای چیزی بگی من برم....با تعجب گفتم:من بگم؟...محمد با یه لحن معمولی گفت:خب آره....دوباره با تعجب گفتم:چرا من؟...محمد:چون نیما می خواست تو با من حرف بزنی...دهنم باز موند...حتی نخواستم بگم نه... این که این همه می تونه مارو حدس بزنه یعنی... تو این مورد از نیما جلوتر بود...سرمو انداختم پایینو گفتم:پس بریم...محمد:هیچی نمی خوای بگی؟...هیچ کس نمی دونست من با نیمام یا محمد ولی خودم می دونستم الآن با نیمام...باید غرورمو حفظ کنم....باید بهش بفهمونم نمی تونه همه چی رو هم حدس بزنه....آروم و با اعتماد به نفس گفتم:خودت حدس بزن چی می خواستم بگم...یه لحظه اون حس معمولی رفت از چشماش و یه حس دیگه اومد... ولی فقط چند صدم ثانیه و زود رفت...رفتم سمت در... میدونستم خراب کردم ولی حداقل...خودم دلم خنک شد تا دستمو گذاشتم رو در گفت:-تو که نمی خوای حرفای نیما رو به من بگی لااقل حرفای منو به اون بگو...کثافت...غیر مستقیم بهم گفت تو فقط یه قاصدی...محمد:بهش بگو سعی نکنه با چیزای مسخره ای مثل مرادی حواس منو پرت کنه...عوضی یعنی می دونست پروژه سوئدی وجود نداره...این طوریم که معلوم بود منو نمی خواست پس یک هیچ به نفع محمد بود...با تعجب گفتم:مرادی کیه؟...خدایا صد تا صلوات نذر می کنم لحنم تعجبی باشه...محمد یه نگاه بهم کرد یعنی خر خودتی و رفت بیرون...تو روحت.رفتم بیرون نیما پیش بابا نشسته بود و داشت می نوشید... رفتم پیشش نشستم...یعنی کل نگاه دخترا روم بود دهنمو که باز کردم نیما گفت:هیس...محمد رفته بود پیش باباش داشت باهاش حرف می زد آروم پرسیدم:نیما بابای محمد چی کارست؟...نیما یه پوزخند زدو گفت:سرهنگه...یه آقا و خانم که یه پسر و دختر بیست و پنج شش ساله داشتن اومدن سمت بابا و گفتن:با اجازتون دیگه جناب ستوده...بعد از خداحافظی کم کم بقیه هم اومدن...سالن تقریبا خالی شده بود که پدر و مادر یلدا با خودش اومدن....تازه وقت کردم به بابا نگاه کنم....چشماشو لحنش پر از نفرت بود... می دونستم زنشو داداششو خیلی می خواسته...این بار پدرو مادر محمد اومدن با خودش!که علاوه بر بابا منو نیما هم بلند شدیم...بعد از خداحافظی خاله نیما یه نگاه پر حسرت به نیما انداختو رفتن...بابا رو کرد به نیما و گفت:تو و غزل هم برید خونه...من چند روزی نمیام...آروم گفتم:خداحافظ بابا و رفتیم طبقه بالا***تو ماشین نشسته بودیم که نیما گفت:خب...یعنی بگو...گفتم:اولش که بهم گفت بیا بریم یه جایی که تنها باشیم منم گفتم بریم تو بالکن...نیما خیلی بیشعوری....همه داشتن بر و بر نگامون می کردن بعد که رفتیم تو بالکن پسره ی دیوونه گفت خب چی می خوای بگی؟...مگه نیما نفرستت اینجا که به من یه چیزی رو بگی؟...نیما یه لبخند زد...ادامه دادم:منم گفتم که تو که همه چی رو حدس می زنی اینم حدس بزن....لبخند نیما گشادتر شد...این یعنی گند نزدم...با حرص گفتم: محمد بهم گفت تو که نمی خوای حرفای نیما رو به من بگی لااقل حرفای منو به اون بگو... غیر مستقیم بهم گفت تو فقط یه قاصدی...نیما سعی می کرد به زور خندشو جمع کنه....با حرص گفتم:نخند...بعدش محمد گفت بهت بگم سعی نکنی با چیزای مسخره ای مثل مرادی حواس شو پرتکنی...از کجا فهمیده که پروژه سوئد وجود نداره...نیما با خنده گفت:هر خری اونو می خوند می فهمید که همچین چیزی وجود نداره...گفتم:بعد بهش گفتم مرادی کیه که فکر کنم فهمید می دونم مرادی کیه...نیما:احتمالا فهمیده تو نمی دونی مرادی واقعا کیه...با حرص گفتم:یعنی چی؟...من که گیج شدم...نیما:خب... حالا باید نقشمونو اجرا کنیم....من با تعجب:کدوم نقشمونو؟نیما:همون که تو بری باهاش حرف بزنی دیگه...غزل:مگه امشب...؟نیما:نه بابا، گفتم که فردا این کارو می کنیم...من دو باره با تعجب گفتم:پس واسه چی این کارو کردی؟...یعنی محمد اشتباه حدس زده بود؟...نیما:فکر نمی کنم....ازش پرسیدم:پس واسه چی این کارو کردی؟نیما بعد از چند ثانیه که فکر کنم میخواست تصمیم بگیره به من بگه یا نه گفت: فقط می خواستم بفهمم واقعا عاشقت هست یا نه...ازش آروم پرسیدم:فهمیدی...یه بوق زد و آروم گفت:پیاده شو رسیدیم...یعنی نمی خوام جواب بدم...این یعنی هست یا نه؟....دنبالش دوییدم تو حیاط....گفتم:نیما...نیما...من باید فردا چی بگم؟...نیما آروم گفت:نمی دونم....و رفت.رفتم تو اتاقم مانتومو درآوردم... یعنی محمد عاشقه منه... اگه محمد عاشق من باشه بعد نیما فهمیده و ناراحته...یعنی نیما عاشق منه؟... تنها جمله ای که از نیما شنیدم:من موافقم....دلم می خواد جوابتو قبل از عمو به من بگی...این یعنی چی؟... چرا بابا اینقدر با بابای محمد صمیمی بود؟... یعنی بابای یلدا مامانمو عمومو زنعمومو کشته... یعنی...جور در نمیاد که... خواهر خاله نیما هم کشته شده اونوقت اون با خانواده قاتلش می رفت و میومد...خب خالش که نمی دونه اون خواهرشو کشته... واسه همین نیما با خالش مشکل داشت؟...شاید خالش می خواست درمورد همین بهش توضیح بده...کاشکی حرفای خالشو می شنیدم...چرا می گفتم خاله نیما نمی گفتم مامان محمد؟...دوییدم سمت کمدم...کشوشو باز کردم شناسنامه مامانمو درآوردم...مهر فوت شده روش بود... مونا محتشم...فامیلیه محمد هم محتشم بود...سرمو گرفتم بین دو تا دستم...فقط نیاز داشتم یکی واسم توضیح بده...سرمو گذاشتم رو پاهام...عکس مامانمو گرفتم تو دستم...چشمای طوسیم تنها چیزی نبود که از مامانم داشتم... صورت سبزه ام...بینی باریکم... لبای معمولیم... ابروهام... موهای قهوه ایم... تقریبا کپی مامانم بودم...مامانم هم همسن من بود که فوت شده بود....عکسی که سر خاکش با ربان مشکی گذاشته بودن انگار خودم بودم...ولی مامانم الآن زیر یه عالمه خاک بود ولی من هنوز داشتم....یادم اومد بابای محمدو کجا دیده بودم...روز فارغ التحصیلیم بابای محمد دستشو گذاشت رو شونم برگشت بهم گفت:مونا...اشکای تو چشماش یادم اومد... و لحن خودم که راحت گفتم:اشتباه گرفتین...یاد بابای یلدا افتادم چقدر با دیدنم جا خورد... لابد یادش افتاده بود کی رو کشته... نکنه بابای محمد هم کمکش کرده...هر سه تاشون فامیلیشون محتشم بوده...دلم مامانمو می خواست... دلم می خواست همه چیزایی رو که نمی دونستم رو بهش بگم...اون هم جواب منو بده...به روبروم نگاه کرد...اشکامو پاک کردم...عقربه های ساعت...پوف ساعت سه بود...حدود دو ساعت بود داشتم گریه می کردم...رفتم پایین آب بخورم که دیدم چراغ آشپزخونه روشنه...از رو اپن نگاه کردم... رنگم پرید این نیما بود؟...تابلو بود حالش خرابه...سه تا بطری اونجا خالی بود..یه دونه هم دستش بود...حتی جام هم برنداشته بود... داشت از بطریش می خورد...نیما برگشت سمتم...چشماش قرمز شده بود...وسط قرمزها یه سبز خالص بود...خالصه خالص.آروم و با دلسوزی گفتم:چی کار کردی نیما؟...نیما با لحن کشداری گفت:هیــــــــــــچـی....به خـــدا....زنعـــــــــمــــ ــــو....زنعمو؟...به من گفت زنعمو....رفتم تو آشپزخونه....کنار یه آدم مست که دیروز راجع به ازدواجمون حرف زدیم...یه آدم مست که تا دیروز جرئت نداشتم رو حرفش حرف بزنم...اما الآن جلوم یه پسر نه ساله بود که....گفتم:چی شده نیما؟....با همون لحنش گفت:مــــــحمـــــد...اومــ ــــــده....یعنی این حال خرابش واسه خاطر محمده...یه لبخند کوچولو زدم...یاد حرفای نیما افتادم مامانت شبیه خودت بود...خیلی مهربون....همیشه.....گفتم:مگه حالا چی شده، پسر خالته....نیما:داره.... بــــــــا...غـــــــزل....بقیه اشو نشنیدم...مطمئن بودم یاد دعواهای دوران کودکیش افتاده...دعواهاشون سرمن؟...نیما:غــــــزل...پــــــــی ش... اونـــــــــه....آروم دستمو کشیدم رو صورت نیما و گفتم:غزل با دو تاتون بازی می کنه... باشه؟...نیما با سر تایید کرد...چرا نگفتم مال تواِ....چرا نگفتم تو برو با یکی دیگه بازی کن...یعنی دوتاشونو می خواستم؟...نیما داغ داغ بود...دوباره گفتم:نیما برو تو اتاقت...نیما:ولـــــــی....غــزل؟...دیگه نمی دونستم چی کار کنم....نیمای من....نیمای تو؟...یعنی محمدو نمی خوای؟..گفتم:نیما بلند شو برو اتاقت...رفت تو اتاقش....مثل یه بچه...حتی سعی کرد نره... می دونستم اینایی که خورده خیلی قوی تر از اونایی که تو مهمونی بود...و من موندم و جوابی که بهش دادم.... غزل با دو تاتون بازی می کنه...***نیما خواب بود...بابا هم نبود...زنگ زدم زرشک...-الو سلام خانم محمدی...
زرشک:بله...مهندس ستوده...مهندس ستوده رو با من بود؟...بابا دمش جیز....من:مهندس ستوده امروز تشریف نمیارن... زرشک:آخه جلسه دارن...من:خب من با بابا هماهنگ می کنم....بهتون خبر می دم...زرشک:منتظر می مونم...تلفن قطع شد... حالا چی کار کنم به بابا چی بگم؟...یه بوق...دو بوق....-الو، سلام بابا...بابا:سلام عزیزم...خوبی؟...-بابا...نیما حالش خوب نیست....لبمو گاز گرفتم...بابا ساکت بود...الآن چی بگم؟...بگم ...بابا:خیلی خورده؟...بابا از کجا فهمید؟...گفتم:منشیش گفت جلسه داره....بابا:من حالم خوب نیست....تو برو...با حالت ناامیدانه ای گفتم- من که...بابا سریع گفت:باید بتونی...تو دختر من و....دوباره مکث کرد...یادم نمی یومد بابام اسم مامانمو برده باشه....بابا:مونایی...صدای نفسشو که بیرون داد و شنیدم...آروم گفتم:بابا من باید برم شرکت...خداحافظ...صدای نفسای بابا طوری بود که انگار داشت گریه می کرد...لبامو بهم فشار دادم...باید می رفتم شرکت...لباسام تنم بود...سوییچمو برداشتم...من فوق العاده قدرتمندم... من دختر مهندس ستوده بزرگ و مونا محتشمی اَم که...چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم...دوییدم طبقه پایین داد زدم:زینت...زینت ...کجایی؟...همیشه اسم خدمتکارامونو با احترام می گفتم ولی امروز من جای نیما می خوام برم جلسه... دو تا نوه های جناب مقدم بزرگ عاشق منن...(مقدم فامیلی بابا مامان نیما ست)زینت اومد و با همون لحن دستوری نیما گفتم:سوییچ ماشین منو بیار...زینت با تعجب نگام کردو رفت دنبال کارش...زنگ زدم شرکت...زرشک:شرکت ستوده بفرمایید...-خانم محمدی...امروز من به جای مهندس جلسه رو برگذار می کنم...زرشک بعد از کمی مکث با لحن دوستانه ای که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:بله خانم مهندس....تلفنو طبق معمول بی خداحافظی قطع کردم...زینت اومد سوییچو ازش گرفتم و گفتم:با آقای مهندس کار داشتن خونه نیستن... فهمیدی؟...زینت:بله...گفتم:خوبه...رفتم سمت در... مش مرتضی داشت درختا رو ترتمیز می کرد...داد زدم:مرتضی....مرتضی...مرتضی اومد و گفت:بله خانم...سوییچو گرفتم سمتش:ماشینو بیار بیرون...رفتم از خونه بیرون...یه ساختمون کنار خونه داشتیم واسه پارکینگ...بین این همه درخت که نمی شد ماشین آورد...سوار جنسیس کوپه قرمز رنگم شدم...تو آینه به خودم نگاه کردم... رژ زده بودم... موهامو کج ریخته بودم رو صورتمو با شال کرم رنگ ست شده بود...مانتو سفید با شلوار کتون کرم... تیپم خیلی تو حلق بود... عینک دودیمو لای موهام گذاشته بودم و یه آدامس هم توی دهنم....تصحیح می کنم یه لنگه دمپایی هم تو دهنم انداختم... کتونی هام هم مثل همیشه اسپرت سفید کرم و چسبی!***جلوی شرکت پیاده شدم...مش رحیم اومد دم در...لابد انتظار داشت که دوباره سر به سرش بذارمو اونم یه خورده استغفرالله و این چرت و پرتا بگه...تو قسمت خودش نشسته بود...رفتم جلو...یه استغفرالله گفت و سرشو انداخت پایین...خیلی کم استرس داشتم ... نگهبان شرکت آدم حسابم نکنه باید برم بمیرم...از نگهبان باید شروع کنم تا اونایی که باهاشون جلسه داشتم بهم احترام بذارن....گفتم:مش رحیم...بیا اینجا...یه استغفرالله دیگه گفت با اکراه اومد جلو پیشخون و سرشو انداخت پایین..یه برگه رو برداشتم امضاش کردمو سرمو کج کردم و با لحن مسخره ای گفتم:می تونی بری حسابداری واسه تصفیه حساب....برگه رو روی پیشخون گذاشتم دیدم که رنگش پریده...مرتیکه حالا هی بگو استغفرالله ...ببین واست نون و آب میشه؟...مش رحیم:آخه خانم....بی خیال گفتم:بله؟....مش رحیم:خانم خواهش می کنم...برگرو برداشتمو گفتم:از این به بعد یادت باشه باید به کی احترام بذاری....کولمو رو پشتم مرتب کردم مطمئن بودم از این به بعد درست رفتار می کنه...البته بعد از چغولی به نیما...سوار آسانسور شدم...به طبقه چهار که رسیدم همه اعتماد به نفسم فرو کش کرد...یه طبقه دیگه...که خانمه گفت طبقه پنج...آب دهنمو قورت دادم... انگار دهنم خشک شده بود...از آسانسور اومدم بیرون...زرشک جلوم بلند شدو گفت:بفرمایید خانم مهندس....به اتاق نیما اشاره کرد...یعنی دستت درد نکنه....نمی دونستم کجا باید می رفتم...اون که رنگ پریده امو دید گفت:می خواید باهاتون بیام تو جلسه؟...آره...یعنی نه...اگه از هتل بخوان حرف بزنن چی؟...زرشک یه لبخند مهربون دیگه زدو گفت:درمورد پروژه ساحل تا هدف بزرگ می دونم... مهندس گفتن شما هم تا همون جا می دونین....خوب خدارو شکر...ولی باید احتیاط می کردم.... حالا خوبه هیچی هم نمی دونم که ماجرا رو پلیسی کردم...گفتم:از پدر راجع به شما می پرسم بعد...سرشو به نشونه موافقت تکون دادو نشست... رفتم تو اتاق...پشت میز نیما....قبل از این که بخوام حواسمو بدم به اتاق زنگ زدم بابا....بعد از گرفتن رضایت بابا مبنی بر حضور زرشک به زرشک گفتم می تونه بیاد...داشتم به درو دیوار نگاه می کردم...همه کشوها قفل بود...در زدن مثل اسب از جام پریدم...زرشک بود... یعنی تو روحت زرشک زهره ام رفت...زرشک:آروم باشید خانم مهندس....نشستم...می دونستم تابلو بود دارم می لرزم... زرشک فریبرزو صدا کرد برام چایی بیاره...با لرز پرسیدم:جلسه راجع به ساحله؟....قبل از این که بخوام صلوات نذر کنم که راجع به اون نباشه...زرشک تایید کرد...پوفی کشیدم و پرسیدم:باکیا؟...زرشک:با همون ده تا که تو جلسه خونه مهندس...از جام بلند شدم که زرشک ادامه حرفاشو خورد...نکنه بابا حالشو گرفت بخواد سر من خالی کنه...نکنه...با حرص گفتم:اگه چیزی گفتن که راجع به ساحل من نمی دونستم چی؟...زرشک:بگو باید صبر کنن تا آقای مهندس بیان...زرشک به ساعتش نگاه کردو گفت:الآن میان ...وقتی رفتن تو اتاق کنفرانس میام دنبالتون بریم...با سر تایید کردم...همین که زرشک رفت رفتم سراغ آینه...خوب بودم...***کنار زرشک وایسادم بیرون از اتاق کنفرانس که دهنم باز موند... این این جا چی کار می کنه... لباسش توسی روشن بود با شلوار مشکی روشم یه سوییشرت مشکی پوشیده بود که توش توسی بود...تیپت تو حلقم....رو به زرشک گفت: جناب مهندس هستن...من به جای زرشک جواب دادم:نخیر، من به جاشون اومدم... اگه با خودشون شخصا کاری دارین می تونین بعدا تشریف بیارین...اگه هم من می تونم کارتونو راه بندازم باید نیم ساعتی صبر کنین من الآن جلسه دارم....دهن زرشک باز مونده بود من که تا الآن داشتم می لرزیدم جلو سروان محتشم بزرگ وایسادم گفتم می تونی وایسی تا من جلسمو درمورد همون موردی که تو دنبالشی تموم کنم...بعد میام و باهات دوست می شم....محمد یه نگاهی به ساعتش کرد...ساعتت تو حلقم....بند چرمش تو روحت...محمد:خب می تونم نیم ساعتی منتظر بمونم....و نشست رو یه صندلی جلوی میز زرشک که یه دختره روش نشسته بود...بهش سپرده بودم از دستشویی هم مُرد از جاش بلند نشه....فریبرز هم مدام میومد و می رفت....نیما هم که گفته بود هیچی تو شرکت نیست...پس حله....ولی بازم...تو روحت...با زرشک اومدیم سمت در کنفرانس کنار محمد... خدا رو شکر اتاق کنفرانس از اینا بود... از همینا دیگه... از این عایق صداها...اتاق نیما هم قفل بود...رفتم تو اتاق هیچ کدومشون از جاشون بلند نشدن...تو روح همتون از دم...از همین الآن استرس گرفتم...جای رئیس نشستمو زرشک هم دست راستم... دست چپم هم همون یارو لذتیه بود...لذتیه:آقای مهندس کِی میان؟....با آرامش ساختگی گفتم:نمیان...لذتیه با حرص گفت:پس چرا جلسه رو کنسل نکردن؟...این بار زرشک گفت:می بینید خانم مهندس اینجان..لذتیه بلند شد دستشو کبوند رو میز و گفت:من می رم شکایت می کنم... اینا مارو مسخره کردن...زرشک قرمز شد... رنگ زرشک...زرشکو که اینجوری دیدم خندم گرفت....لذتیه که فکر کرده بود الآن خودمو خیس می کنم با تعجب بهم نگاه کرد...باید یه جوابی بهش بدم که بفهمه با کی طرفه...با آرامش گفتم:کجا؟...اداره پلیس؟...یه کلانتری سر کوچس... اگه هم خیلی عجله دارین سروان محتشم بیرون نشستن...لذتیه رنگ لبو شده بود اون که بغل زرشک نشسته بود گفت:سروان محتشم؟...با آرامش نیشمو باز کردمو گفتم:بله... جناب سروان محمد محتشم...رو کردم به لذتیه که نشسته بود و سرمو کج کردمو گفتم:فقط مطمئن نیستم برگه شکایت نامه همراهشون باشه یا نه؟...اون که دوتا اونور تر زرشک نشسته بود گفت:ما اومدیم تا درمورد تاریخ سفرشون صحبت کنیم...زرشک:مهندس گفتن درمورد اون باید یه جلسه خارج از شرکت برگذار بشه....تابلو بود داره خالی می بنده و اونم مثل من هیچی از سفر نمی دونه بقیه چون حواسشون به محمد بود متوجه نشدن منم خواستم کاملش کنم گفتم:خب یه نفر بیرون هست...لذتیه:خب پس جلسه تمومه...لبامو بهم فشار دادم و گفتم:می تونید برید...تابلو بود می خوان برن از وجود محمد مطمئن بشن....اول لذتیه خارج شد...تابلو بود جا خورده... بقیه اشون هم همینطور... همین که همه رفتن بیرون منم خارج شدمو زرشک هم پشت سرم...دیدم همشون وایسادن و محمد هم نشسته... بابا اعتماد به سقف...یه مجله برداشته بود می خوند و هیچ محلی هم به اون ده تا نمی داد...پاشو انداخته بود رو اون یکی پاش...تابلو بود می خواستن ببینن محمد با من چه رفتاری می کنه...یا ابوالفضل...خدایا فقط محمد ضایعم نکنه دیگه...دمت گرم....همین که از در اومدم بیرون محمد وایسادو گفت:خانم مهندس می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم...کول پشتیمو از رو میز زرشک برداشتمو گفتم:من رانندگی می کنم و رفتم سمت پله ها...صدای پاهای محمدو پشتم می شنیدم...با دزدگیر ماشینو باز کردمو جای راننده نشستم...آستینای مانتومو دوتا تا زده بودم...یه چرم قهوه ای سوخته هم به دست دنده ام یعنی راست انداخته بود و یه ساعت قهوه ای سوخته هم دست چپم...محمد کنارم نشستو منم شروع کردم رانندگی...نمی دونستم کجا می خوام برم، فقط می دونستم نمی خوام از اون بپرسم که کجا برم... اون می خواست منو ببینه پس من درمورد کجاش تصمیم می گیرم...محمد : کی فکرشو می کنه یه دختری که کنار خیابون وایمیسه سوار ماشین پولدارا می شه کیفشونو می زنه همچین زندگی داشته باشه...خودم صدای قلبمو می شنیدم...این از کجا می دونست؟...من الآن چی کار کنم؟..یاد دیشب افتادم...محمد عاشق من بود...هر چند اینو پنهان کنه...یه لبخند زدم... و گفتم:جناب سروان چرا جرئت حرف زدن با یه دخترو ندارین؟...با دستام یه خورده موهامو زدم کنارو گفتم:راحت بگین چی می خواین...نباید نگاش می کردم مثل وقتی که اون نگاهم نکرد...مثل وقتی که....محمد:خیلی خوب... می خوام باهام همکاری کنی نذارم پروژه ای که نیما دنبالشه ساخته شه...آروم گفتم:آقای مهندس ستوده...محمد یه باشه مسخره گفت...داشتم حساب کتاب می کردم مطمئنن اونقدر خل نبودم که بگم آره اونم مطمئنن باور نمی کرد و کل نقشه اشو واسم نمی گفت...با یه لحن مسخره ای گفتم:باشه... قبوله...با حرص گفت:ضرر می کنی...بالاخره حرصیش کردم باید جزو یکی از پیروزی های بزرگم این لحظرو بنویسم...گفتم:اونوقت چرا؟...دوباره با همون لحن مسخره معمولیش گفت:چون ما خیلی از شما جلوتریم...گفتم:خودت می گی شما...محمد:می تونی خودتو بکشی کنار...با مسخرگی و یه صدای نسبتا بلند گفتم:لابد بعدش هم چون تو عاشقمی و نجاتم می دی...محمد جا خورد...لابد فکر کرد منم از اون دخترام که روم نمی شه مدام به پسره فکر می کنم آخرش هم به این نتیجه می رسم که فکر نکنم...کنار خیابون وایسادم برگشتم سمتش...هنوز به خیابون نگاه می کرد...آروم گفت:باید کمکم کنی...عجب زبون نفهمیه ها...با حرص گفتم:اونوقت چرا....محمد:به خاطر مادرت....مادرم؟...مونا محتشم....محمد محتشم؟...آروم گفتم:مادرم؟...محمد قبل از این که بخوام حرفمو ادامه بدم گفت:مامانت نمی خواست بابات و عموت این کارا رو بکنن...اون می خواست جلوشونو بگیره...تو هم شبیه مادرتی...تو هم می تونی جلوشونو بگیری...قبل از این که اشکام بخواد سرازیر بشه داد زدم:به خاطر همین عموت مامانمو کشت؟... اگه هم من قبول نکنم لابد تو می کشیم...محمد برگشت سمتم...دیگه کنترل اشکامو نداشتم دستشو آورد سمت صورتم که دستشو زدم کنار آروم گفت:غزل...اسممو خوش حالت گفت...انگار که یه عمریه داره منو غزل صدا می کنه...از وقتی که بچه بودیم... از اون وقتی که با نیما سر من دعواشون می شده؟....محمد آروم گفت:عموم عاشق مامانت بود...دیگه عصبانی شدم...داد زدم:همونطوری که تو عاشقمی...محمد سریع گفت:نه غزل...منظورم چیز دیگه ای بود منظورم...گفتم:منظور تو هر چی باشه...من بی مامان بزرگ شدم...من الآن یتیمم...نیما الآن پدرو مادر نداره ولی یلدا هم پدر داره هم مادر....محمد سرشو انداخت پایین...می دونستم ناراحته...شاید به خاطر بچگی هامون...محمد آروم و شمرده گفت:مامانت بهترین زنی بود که می شناختم همیشه بهترین تصمیمو می گرفت...نامردی مُرد...تو هم شبیه اونی...اون خوشبخت بود... امیدوارم تو هم خوشبخت باشی...بعد هم پیاده شد...سرمو تکیه دادم به صندلی نباید گریه می کردم... بابا بهم یاد نداده بود گریه کنم...ولی سرم درد گرفته بود...***چشمامو باز کردم... خوابم برده بود... به صفحه موبایلم که داشت روشن خاموش می شد نگاه کردم...چشمامو مالیدم...گوشیمو گرفتم در گوشم...صدای نیما بود تابلو بود نگرانه...نیما:غزل کجایی؟ساعت یازده و نیمه...گفتم:نمی دونم... حالم خوب نیست...نیما با صدای نسبتا بلندی گفت:بگو الآن کجایی من میام اونجا...آروم گفتم:خیابونه اجاره دار سوار ماشینمم...چشمامو دوباره بستم...نمی خواستم بهش فکر کنم...نباید...مامان من با محمد چه نسبتی داشت؟...عموش عاشق مامانم بود؟...شاید دختر عموش بوده...چرا بابا با بابای محمد اینقدر صمیمیه؟...چرا نیما از خالش بدش میاد؟... چرا محمد...هنوز به محمد فکر نکرده بودم که نیما در ماشینو باز کردو کنارم نشست...نزدیک خونه بودم با اون سرعت ماشین نیما هم باید اینقدر سریع اینجا باشه... حالش خوب بود... کاشکی دیشب اونجوری نمی کرد...اونوقت من مجبور نبوده بیام اینجا و ....کاشکی حداقل کنارم بود...نیما:غزل...بهش نگاه کردم...دوستش داشتم...همیشه دوستش داشتم...رفتم تو بغلش...نیما زمزمه کرد:چیزی نیست...همه چی خوب می شه...بهت قول می دم...آروم گفتم:مامان من چرا فامیلیش محتشمه؟...نیما:هیس....من نمی تونم الآن اینو توضیح بدم...می دونستم وقتی نخواد توضیح بده...توضیح نمیده... پس بهتره لااقل جواب یه سوال دیگه رو بگیرم...دوباره گفتم:اون هدف چیه؟...از بغلش اومدم بیرون... نگاهش کردم... نیما یه خورده فکر کرد که بهم بگه یا نه که آخرش گفت:انتقام...با تعجب نگاهش کردم...این دیگه چه جوابیه... می گفتی نمی گم مگه تو فوضولی راحت تر بود...نیما که فهمید از جوابش هیچی نفهمیدم گفت: بیا این سمت بشین می برمت یه جایی...باید با هم حرف بزنیم... اینجا نمی شه...پیاده شدم از ماشین و کنار راننده نشستم... نیما هم سوار شدو راه افتاد...نیما:کارت عالی بود تو جلسه....یه لبخند زدم...تا حالا ازم تعریف اینجوری نکرده بود....نیما یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت:البته شانس آوردی محمد اونجا بود...یه پوف کشیدمو تو دلم گفتم تو روحت...نیما جدی شدو گفت:غزل کار ما خیلی خطرناکه...تا الآن هم نخواستم قاطیت کنم ولی انگار بعد از امشب مجبورم...البته باید خودت تصمیم بگیری...همیشه همین طوری بود...نیما نظرشو بهم می گفت ولی آخرش خودم باید تصمیم می گرفتم...ولی یکی عین محمد میاد نظرشو می گه بعد شروع می کنه به خر کردن من که کاری رو انجام بدم که اون می خواد...به نیما نگاه کردم و گفتم:محمد می گفت ما خیلی از شما جلوتریم... می گفت اگه من بهشون کمک نکنم ضرر می کنم...نیما با تمسخر گفت:پس چرا دنبال تواِ واسه همکاری؟... لابد چون عاشقته...هیچی نگفتم...به نظرم منطقی نبود... محمد به من نیاز داشت... یعنی اونقدرا هم جلو نبود... با یه لحن نا مطمئن گفتم:می گفت مامان نمی خواست بذاره بابای تو و من این کارو انجام بدن...نیما ترمز کرد...برگشت سمت منو با عصبانیت گفت:لابد ابنو تو سن هفت سالگی فهمیده... باباهای ما هم خر بودن جلو این حرف می زدن... در ضمن اون زمان اونا هنوز تصمیم نداشتن این کارو کنن.یعنی... خب... نیما راست می گفت...نیما ماشینو زد کنارو گفت:غزل...کسی که باید تصمیم بگیره خودتی...گفتم:من می خوام باتو باشم...با خانواده ام...نیما:غزل باید خیلی قوی باشی... خیلی... ممکنه خیلی چیزا ببینی... ممکنه...پریدم وسط حرفش... لحنم مطمئن بود:هستم...نیما نفس عمیقی کشیدو گفت:الآن می تونیم بریم...کمربندشو کنار زو و پیاده شد... منم همینطور ماشینو سر یه کوچه گذاشته بود... چقدر اینجاها واسم آشنا بود....ماشینو قفل کردیم و با هم رفتیم تو یه کوچه....تازه یادم افتاد اینجا خونه نیما بود... منتها من از اون یکی سر کوچه اومده بودم تو...جلو در وایسادیم و نیما زنگ زدفصل دومهمون کچله اومد منتها یه جای بخیه رو چشماش افتاده بود...نیما در حالی که وارد می شد رو به من گفت:مطمئنی که حاضری؟...سرمو تکون دادم....مطمئن بودم...کچله هم بعد از تعظیم دویید درو بست بدون هیچ حرفی...من اگه جای نیما بودم یه آیفون می خریدم...زشته یه پورشه زیر پاشه اون وقت آیفون نداره...نیما با خنده گفت:لا اقل از این خرده کاری ها راحت می شی...میشی یه خلافکاره حرفه ای که...خرده کاری رو عمت می کنه... به و سطای حیاط رسیده بودیم...البته اینجا هم مثل خونه ما پر از درختایی بود که حداقل چهار مترو بودن...با شنیدن صدای یه داد که میگفت:می گم می گم...نیما حرفشو خورد... خواست بره سمت چپ که من گفتم: نیما منم باهات میام...نیما لبخندی زدو گفت:بیا...منتها پشت من...هیچ حرفی هم نزن...موافقت کردمو دنبالش راه افتادم...گوشه انتهایی حیاط یه راه پله به سمت پایین بود...یه چیزی شبیه زیرزمین... که چراغش روشن بود...از این چراغ کم مصرفا...نیما سرشو خم کردو رفت پایین...خداییش قد نیما بلند بود ...منم دنبالش...یه سالن دایره ای بود تقریبا یه دایره با شعاع ده متر... به درودیوار چیزای مختلفی آویزون بود...از انواع میله گرفته تا انواع تیغ و گوشه دیوارهم یه چهارچوب بود که یه نفر بهش آویزون بود...دستاشو به دو طرف بسته بودن و پیرهنشو درآورده بودن و فقط یه شلوار پاش بود... تنش پر از زخم و سوراخ و این چیزا بود... با این که خیلی علاقه ای به دیدن این جور صحنه ها نداشتم ولی فوضولی نمیذاشت نگاه نکنم...فقط امیدوار بودم خواب این چیزا رو نبینم... سه چهار نفر هم اونجا بودن که با ورود نیما کنار وایسادن....نیما رفت سمت همون آویزونه...یه نچ نچ بلندی کرد و گفت:خب...انتظار نداشتم اینقدر زود خودتو ببازی...خوب نیست آدم اینقدر وفادار....این که داغون شده...زود چیه؟یه پسره که سی و سه این طورا می زد و کنار وایساده بود کوتاه گفت:هنوز حرف نزده....نیمایه دونه لبخند زدو گفت:خوبه... اینجوری حداقل حوصله ام سر نمی ره...نیما صورت همون آویزونه رو گرفت بالا...با این که صورتش خونی بود و دماغش شکسته بود ولی تونستم تشخیصش بدم...بهنام بود... بهنام مرادی...نیما یه ذره صورت مرادی رو با دست راستش چپ وراست کرد و با لحن مشمئز کننده ای گفت:خب...کدوم چشمتو لازم نداری؟...بهنام صورتشو برگردوند... نیما برگشت سمت همون پسره و گفت: چشم که به حرف زدن ربطی نداره...داره؟بهنام گفت:جرئتشو نداری...نیما دستشو کشید کنار و هر دو دستشو کنار صورتش به حالت تسلیم قرار داد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:آره ندارم...بعد دو سه قدم عقب رفت و گفت: ولی جرئت این یکی کارو دارم...بهنام که سرشو بالا آورد چشماش گشاد شد...تو چشماش وحشتو دیدم... برگشتم اون سمتو که بهنام نگاه می کردو ببینم که یه دخترو دیدم... دختر معلوم بود وضع خوبی نداره.... یه لباس نازک سفید تنش کرده بودن و رو زمین افتاده بود...دختره سرشو آورد بالا و زیر لب زمزمه کرد:بهنام...حتی نمی تونست درست حرف بزنه...بهنام داد زد:باهاش چی کار کردی کثافت؟...نیما ابروشو داد بالا و رفت کنار دختره و رو دو زانوش نشست... بهنام سعی کرد خودشو تکون بده ولی معلوم بود یه درد شدیدی تو تنش پیچید که صورتشو جمع کرد...نیما با لحن آروم و مهربونی گفت:به من نگاه کن...باران...باران...دختره که اسمش باران بود و احتمالا خواهر بهنام بود سرشو آورد بالا...نیما دوباره با همون حالت گفت: بهش بگو خودت خواستی... بگو بهش...دختره سرشو انداخت پایین و بهنام یه داد زد... معلوم بود حالا که با شکنجه جسمی حرف نمی زنه باید روحشو...چشمامو بستم...باید قوی باشم...نیما دوباره گفت:چرا بهش نمی گی عاشق منی نه اون؟باران سرشو بالا نیاورد...بهنام دوباره یه ناله کرد....نیما یه لبخند گشاد زد سرشو خم کرد و دوباره گفت:-باران...باران...چرا ساکتی؟... مگه نگفتی از شوهرت خوشت نمیاد؟...مگه نگفتی تو جذابی؟... مگه نگفتی....نیما معلوم بود دیگه داره عصبانی میشه...انگار باید روندش یه طور دیگه طی می شد که اون این جوری عصبانی شده....باران زن بهنام بود؟...باران یهو داد زد:دروغ می گه بهنام....خیال نیما راحت شد... انگار به هدفش رسیده بود...بهنام دوباره صورتشو بالا آورد به باران نگاه کرد...تو چشماش تعجبو می شد دید... انگار اگه باران نیما رو می خواست تعجب کمتری می کرد....تا این که نیما دروغ بگه...باران زار زد:منو مجبور کرد...من نمی تونستم کاری کنم... چند نفر بودن همشونم مست کرده بودن...من....من...به هق هق افتاد صورت بهنام جمع شده بود...نیما اشکای بارانو پاک کرد و گفت: خب ببریدش همونجا که بود...الآن دیگه جرئتشو پیدا کردم...همین که یکی اومد بارانو بلند کنه نیما گفت:راستی... به بهنام نگاه کرد و یه لبخند زد و گفت:قیمتشو کم کن....بهنام داد زد:نکن عوضی... می گم...
نیما:فکر کنم اون سری هم همینو گفتی...ببریدش...بهنام داد زد:نـــــــــــــه...بارانو تقریبا بلند کرده بود که بهنام نالید:دستور یزدی بود...نیما چشماشو باز کردو اشاره کرد بارانو ول کنن... تا ولش کردن بهنام یه نفس راحت کشید که نیما گفت:خب...بهنام:می گفت موفق نمی شید... می گفت سروان محتشم حتما می تونه جلوتونو بگیره...نیما چشماشو بست...یزدی کی بود دیگه؟...نیما یه شماره گرفتو از زیرزمین رفت بیرون...بهنام فقط به باران نگاه می کرد... باران با گریه گفت:بهنام من دوست دارم...بهنام تایید کرد که منم دوست دارم... همه ساکت و بدون تحرک وایساده بودن که نیما اومد و گفت:ببریدش تو یه سلول...بهنام نالید:خواهش می کنم...نیما نگاهش کردو گفت:باشه...این دختره رو هم بندازید سلول روبروش... فقط یادت باشه دست از پا خطا نکنی...چون ممکنه اون کوچولو دیگه نتونه گریه کنه...لبخندی زدو رو به من گفت: غزل بیا...دنبالش از زیر زمین اومدم بیرون...رفتیم تو همون ساختمون که جلسه بود توش... تا رسیدیم اونجا نیما سوییشرتشو درآورد...نشست رو یه مبل و منم روبروش...نیما:غزل...تو کار ما بدتر از ایناست...آروم گفتم:نیما من مطمئنم... من می خوام باشم... لااقل دیگه خرده پا نیستم...نیما آروم گفت:خیلی خوبه....شروع کرد به شماره گرفتن....یه بوق... دو بوق... سه بوق...صدا آشنا بود...نیما اشاره کرد که ساکت باشم....محمد:الو، نیما...نیما با یه لحن عصبانی که ازش بعید بود گفت:چه چرت و پرتی به غزل گفتی؟...محمد یه نفس عمیق کشیدو گفت:من باور نمی کنم غزل بخواد همکاریشو با تو قطع کنه...نیما یه پوزخند زدو گفت:این بار اشتباه حدس زدی...چشمام قد یه نلبکی شده بود...تابلو بود نیما داره خالی می بنده...به نیما نمی یومد ناشی باشه...اون همیشه محمدو خیلی زرنگ فرض می کرد....نیما:خواستم بگم اگه یه بار دیگه به غزل چرت و پرت بگی...مکث کرد...صدای نفسای محمد می یومد...تابلو بود منتظره تهدید نیماست...نیما:مجبورم به توضیحای خاله گوش کنم....محمد داد زد:عوضی....نیما گوشی رو قطع کرد و به من که با تعجب نگاهش می کردم یه لبخند زدو گفت: تو که می دونی من کاری باهاش ندارم...آروم گفتم:می خوای با محمد چی کار کنی؟...نیما بی حوصله گفت:سرشو گرم می کنم و وقتی که کارم تموم شد می ریم اونور آب... بعد هم دیگه تموم...با تعجب گفتم:همین؟... سرشو گرم می کنی؟...نیما با لحن آرومی گفت:یه زمانی بهترین دوستم بود...منظورش این بود که...نیما آروم گفت:توی کار ما این چیزا معنی نداره ولی به نظر من واسه کسایی که این چیزا معنی نداره نمی تونن کارشونو پیش ببرن...یعنی وقتی دوست نداشتن باشه اعتمادا از بین می ره... بدون اعتماد هم نمی شه هیچ کاری کرد... می دونی غزل اگه آدم وانمود کنه که از هیچ کس خوشش نمیاد مجبوره اینو نشون بده... بعد ممکنه مجبور شه دیگه ازشون مراقبت نکنه...بعد اگه بلایی سر اونا بیاد تا آخر عمرش نمی تونه کاری رو پیش ببره...پرسیدم:یزدی کیه؟...نیما:همون که تو اون جلسه بود...می خواست ازت لذت ببره....آخرشو مسخره گفت...لذت یزدی...یزدی لذتیان....یه لبخند زدمو گفتم:نمی خوای واسم توضیح بدی؟...هدف و اینارو....نیما:چرا...بعد از این که بلند شد رفت یه بطری آورد گفت:می دونی پدربزرگمون ستوده بزرگ خیلی ثروتمند بوده... همه پولشم می بره آمریکا...ولی بعد می یاد یه پروژه خیلی بزرگ رو سرمایه گذاری می کنه...خیلی بزرگ...یه هتل که می تونه باعث شه تمام معمالات با کشورای مرزی راحت انجام بشه....با تعجب گفتم:معاملات؟...نیما:آره دیگه... از مواد مخدر گرفته تا دختر و قلب و کلیه...با تعجب گفتم:مگه نمی گی خیلی ثروتمند بوده؟... پس این کارو واسه چی می خواسته انجام بده؟...نیما:انتقام...انتقام از کسایی که خانواده اشو ازش گرفتن...با تعجب گفتم:چه جوری شد؟...یعنی چی شد که نساخت...نیما:اونم کشتن...مثل پدر مادرمنو و ....مکث کرد آروم گفتم:مادر من...نیما تایید کرد... مطمئن بودم این کارو خواهم کرد ولی هنوز یه چیزی مونده بود...-نیما؟...مامان می خواسته این کار انجام بشه؟...نیما سرشو به علامت نفی تکون داد...نیما:هیچ کس نمی خواسته... ولی بعد از مرگ اونا به خاطر تصمیم پدربزرگ عمو...یعنی بابات تصمیم می گیره بسازش... به خاطر داداششو زنش...با تعجب گفتم:پس محمد این وسط چی کارست؟...نیما با حرص بلند شد و رفت جلو پنجره می دونستم به هیچی نگاه نمی کنه... فقط داره فکراشو مرتب می کنه با یه لحن خشداری که انگار داره از قعر چاه بیرون میاد گفت:نمی دونم...می دونستم می دونه... نمی تونه بگه... یا شاید هم صدای نیما پیچید تو گوشم:نیومدن ختم مامان بابام...با تعجب به پشتش نگاه کردم... نیما گفت:تنها کسی که مونده بود واسم عموم بود وخالم و خانواده اش... و یه دختر عمو که از گشنگی دادوبیداد می کرد و شیر مادرشو می خواست... چه جوری می شد حالیش کرد مادرش مرده...کشتنش...همونجوری داشتم به پشتش نگاه می کردم...باورش واسم سخت بود...لبامو خیس کردمو پرسیدم:خالت خیلی دوست داره...نیما با تمسخر گفت:محسن محتشم هم مادر تو رو دوست داشت....می دونم منظورش بابا یلدا بود...محمد هم گفت عاشقش بوده...یعنی واقعا؟سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ور رفتن با انگشتام... نیما برگشت سمتم...اومد جلوم نشست و گفت:اونا ضرر کردن... به دوست داشتن اهمیت ندادن... مثل بقیه... حالا خالم آرزو داره یه بار یادگار خواهرشو تو بغلش بگیره یا محسن هنوز با حسرت به تو نگاه می کنه و مسعود...یه کم مکث کردو گفت:پسرش عاشق دختر همون شده...دختر اون....پس اسم بابای محمد مسعود بود که پسرش محمد عاشق من شده...نیما: فردا باید بری پیش محمد...با تعجب نگاهش کردم که که گفت:خودم ترتیبشو می دم...نباید حرفایی که می خوای بزنی رو از الآن تمرین کنی...محمد می فهمه... در مورد اون باید در لحظه تصمیم بگیری...حتی اگه خرابکاری کنی...تایید کردم که نیما گفت:-منتها باید هدفتو از قبلش مشخص کنی...بین تو می خوای بری اونجا تا بهش بگی دور و برت نچرخه... کار ما از دوستی و این حرفا گذشته... اگه خر بازی درآورد تهدیدش کن... تهدید منو نسبت به مادرش...یا از احساسی که نسبت بهت داره استفاده کن... اگه گفت نه سعی کن بهش بگی موضوع های مهمتری هم هست... مثل سفر ما برای ساخت اون هتل... می خوام نقشه مونو بفهمه... باید راجع به یزدی بفهمه... باید بره دنبال اونا....نیما دست کرد تو موهاش و گفت:حالا برو... سعی کن بخوابی...برو یکی از اتاقای بالا به جز اتاق من در بقیه اشون بازه...***توی یه کوچه فرعی داشتم راه می رفتم...حتی نفهمیدم این سفر چی هست؟... که یهو یه پسره جلوم سبز شد...یعنی تو روحتون که نمی ذارید دو دقیقه آدم نفس بکشه...پسره یه کاپشن لی و شلوار لی مشکی پوشیده بود...کاپشنش از این خز دار دهاتیا بود... ابروهاشو شیطونی برداشته بود و دماغشو عمل کرده بود... لباش معمولی بود و پوستش سفیدبا عصبانیت گفتم:نه اجاره داریم نه رهن....همشون پیش فروش شده رفته....راه افتادم سمت پسره که تا رسیدم نزدیکش دستشو گذاشت رو شونم...خواستم بزنمشو در برم که یه پارچه سفید و هیچی....***صدای یه پسره می یومد صداش غریب بود:بابا، این که غزله....بابا پسره:چی گفتی؟... این غزله؟...این به درخت می گن.... فکر کنم یه ناله شنیدن اونا که پسره گفت:به هوش اومد...صدای پاش می یومد که به من نزدیک میشد دستشو گذاشت رو صورتمو گفت:غزل می شنوی؟... حالت خوبه...تا صداها واسم واضح شده بود... این که صدای خواستگارم بود... تو ترم آخر گیر داده بود یا تو یا یکی دیگه... این خلم لابد منو دزدیده تو این گیر و دار بگه بیا با هم ازدواج کنیم...شهروز:غزل با من حرف بزن...باباش گفت:شهروز بیا برو بیرون...صدای باباش هم چقدر آشنا بود...کی بود؟...آهان...لذتیه است دیگه...یزدی... حالا یادم اومد...شهروز فامیلیش یزدی بود ...تو روح تو و بابا پدر سوختت...لابد می خواستی بیام بشم عروس لذتیه... که یه بار تو یه بار بابات...لذتیه:به به... خانم مهندس ستوده بالاخره به هوش اومدین؟ ...حیف که الآن حرفم نمیاد...چشمامو باز تر کردم...لبامو خیس کردم... سرم یکمی گیج می رفت... خود شکم گنده اش بود... مرتیکه عوضی...اینجا شبیه خونه نبود... بیشتر شبیه سالن بسکتبال بود... چقدر هم که من بسکتبالیست بودم هه...لذتیه:نمی خوای جیغ و داد کنی؟... ناله و نفرین چه طور؟ ....بابا مردم پول ندارن بخورن این چه دلش خجسته اس...لذتیه:خب...حالا که دختر خوبی هستی... می خوام ازت یه سوال بپرسم...با لحن مسخره ای گفتم:به شرطی که قول بدی بهم آبنبات چوبی بدی...صدام خش دار شده بود... گلوم می سوخت... لذتیه با صدای بلند خندید و گفت: خوشم اومد... معلومه یه ستوده ای... خب حالا جواب منو بده...چرا تو رو کردن مسئول ساحل؟...چه سوال آشنایی... الآن یادم اومد خودم از نیما پرسیده بودم ... نیما هم گفت خودمو بابا ، ریسک داره... به بقیه هم اعتماد ندارم...چقدر جالب می شه بهش بگم که بهت اعتماد نداره... نمی دونم قضیه گیر افتادن مرادی رو می دونه یا نه ... بهش نگاه کردمو نالیدم:اول آبنبات...بلند بلند دوباره خندید... تابلو بود داره لذت می بره که اینطوری جوابشو می دم...چشماشو بست و داد زد: مجید ... مجید... بیا اینجا ببینم...تازه یاد زیر زمین نیما افتادم... البته اونجا خیلی های کلاس تر بود... منم جای بهنام... یا ابوالفضل عباس... خدایا به امید تو...با حرص گفتم:چون محمد عاشقمه...با حرص گفتم:چون محمد عاشقمه....یزدی پکی زد زیر خنده... رو آب بخندی خپل گنده... یهو نیششو بست... بعد از یکمی مکث گفت:-راست می گی ... تو مهمونی معلوم بود ... اون روز هم تو شر کت...اومد دو زانو جلوم نشست... دستشو گذاشت رو گونه ام...و یکم فکر کردو گفت:آره... هم خوشگلی ...هم خوش هیکلی ... پسر منم می گه عاشقت شده...خودمو به دیوار چسبونده بودم... تو روح تو و پسرت با هم توله سگ بی دین ...چه قدرم خودم دین دارم...یزدی بلند شد کلافه بود ... تابلو بود انتظار یه جواب دیگه از منو داشت ... می خواد چی کار کنه؟... لابد می خواد ...یزدی با یه صدایی که از ته چاه می یومد گفت: با کی قرار داشتی؟...یعنی چی؟...قرار چیه؟... لابد بحث مهمیه دیگه...بی خیال گفتم:با محمد...نمی دونم چرا نگفتم پدرم یا نیما... حداقل اش این بود که...تا خواستم حداقل یه کارو بسنجم یزدی زد زیر خنده ... این یارو هم چقدر می خنده... خدایا خودت ضایعش کن... خدایا خودت...تا خواستم بقیه دعاهامو بکنم یه پسره دویید تو و گفت : آقا، پلیس...یزدی با عصبانیت گفت: چی می گی مجید؟...مجید با عجله گفت:آقا هر چی مدرک بود اینجاست...یزدی هم دویید بیرون...منو یادت رفت جناب لذتیان... با حرص یه خورده وول خوردم... دستم درد می کرد... خدا کنه به خاطر این طنابا خراش نیافتاده باشه رو دستم...یه صداهایی از بالا می یومد که نفهمیدم چیه... خیلی هم سعی در فهمیدنشون نداشتم...گلوم هنوز می سوخت و دستام هم می خارید... به کتونی های چسبیم نگاه کردم... چه روز بدی بود...الآن ساعت چند بود؟...با شنیدن صدای غزل غزل سعی کردم گوشامو تیز کنم... حالا شناختم....محمد:غزل ...غزل کجایی تو؟...اصلا حال و حوصله جواب دادن نداشتم که یهو صدای داد محمد بلند شد:یعنی چی نبودن؟...تا پیدا نشده حق ندارین برین بیرون...بی صدا داشتم فکر می کردم و به کتونی چسبی هام نگاه می کردم که یهو پاهای یه نفرو جلوم دیدم...بابا کتونیات تو روحت...سرمو آوردم بالا که به صورت عصبانی محمد نگاه کردم...محمد با عصبانیت گفت:چرا جواب نمی دی؟...بهش نگاه کردمو گفتم:شما؟...با حرص نگام کرد و خم شد که بازم کنه... یهو یه زن چادریه اومد تو اتاق ... بابا اوشگله... البته من که هیچی از صورتش نفهمیدم... به جز یه دماغ و یه ذره پوست...چادریه:وای... جناب سروان پیداش کردین... اجازه بدین من بازش کنم...با نفرت به اون که خم شده بود نگاه کردم... یه نگاه هم به محمد انداختم... داشت حرص می خورد... لابد از شمایی که بهش گفتم..محمد آهسته گفت:بیاریدش بیرون... با احتیاط...و رفت بالا... خیلی تند رفتش بالا... دختره سه سوت دستامو باز کرد و دستشو گرفت جلوم که بلندم کنه که دستشو کنار زدم... خیلی شبیه یه نفر بود...خیلی...خودم بلند شدمو با لحن تمسخر آمیزی گفتم:خودم دنبالت میام...دختره با ناامیدی نگام کرد... چشماش طوسی چشمای خودم بود... همون طوسی...صورتش سفید بود... بینیش نسبتا گوشتی... لب هاشم نازک بودن...با همون لحن اضافه کردم:اگه هم در رفتم می تونی شلیک کنی...دختره راه افتاد منم دنبالش... از همون زیرزمین ماننده خارج شدیم...اوه این جارو... دو سه تا پلیس زن...ده بیست پلیس مرد اونجا بود... یه حیاط بود قد مال نیما منتها چمن کاری شده... برعکس خونه های ما که همه درختای بزرگ بزرگ... حتی واسه ماشین ساختمان جداست... یه راه پهن ماشین رو که سفید رنگ بود... یه استخر بزرگ... یه دونه از این تاب خارجیا و عمارت سفید رنگ...محمد با عصبانیت گفت: یعنی چی که نمی تونیم در گاو صندوقو باز کنیم؟... بشکونیدش... یه کاریش بکنید... خیر سرتون پلیسید ...یه یارو که معلوم بود مسئول این کاره با ترس و لرز گفت:جناب سروان قرار نبود...محمد داد زد :هیچ عذری و قبول نمی کنم...یارو که دیگه انگار داشت نفسای آخرو می کشید و اینا رو فقط به خاطر وصیت نامه اش می گه گفت:اینارو طوری ساختن که هیچ کس جز خود شخصی که وسایلشو داره نمی تونه باز کنه...محمد که انگار یکمی قانع شده بود رفت سمت لذتیه و گفت:خب...لذتیه که تابلو بود از محمد میترسه گفت:نمی دونم...دروغ از این مسخره تر می شد؟... با صدایی که همه بشنون گفتم:نیما می تونه بازش کنه...محمد به لذتیه نگاه کرد... منم بهش نگاه کردم... رنگ لذتیه پرید... یعنی حرف منو تایید کرد...محمد:همه رو بردارین ببریم پاسگاه...خودشم جلو جلو رفت... ماهم پشت سرش...***محمد به شهروز اشاره کردو گفت:این کیه...با بی خیالی گفتم:شهروز یزدی...محمد که انگار خیلی چیز مهمی گفتم گفت:خیلی خب... کمک خیلی بزرگی کردین... حالا می شه بگی از کجا می شناستت؟...با همون لحن بی تفاوت گفتم:می شناستون...راستش هم کلاسیم بود...محمد دستشو کرد تو موهاشو و گفت:واسه چی دزدیدت...به شهروز اشاره کردمو گفتم:ایـــــــــــــن؟... نه بابا... این عرضه نداره خودشو نگه داره... کار باباشهمحمد یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت که با حرص گفتم:چیه؟... باور نمی کنی؟... از خودش بپرس... تو دانشگاه بهش می گفتیم شهروز شاشو...محمد داشت لباشو بهم می مالید نخنده... شهروز هم سرشو انداخته بود پایین و از خجالت سرخ شده بود... بی خیال گفتم:خب...محمد یه نگاه کردو گفت:باباش چرا دزدیدتت؟...لحنش مثل کسایی بود که داره با یه دختر پنج شش ساله حرف می زنه... مطمئن بودم که اگه یه جواب قانع کننده بهش بدم بهم شکلات هم می ده!...شروع کردم:والا من تازه به هوش اومدم که همین بابای این اومد گفت ازت یه سوال می پرسم... بعد منم گفتم بپرس... بعد اون یکمی شکمشو تکون دادو....محمد یه پوف کشید... حقته بچه خودتی...محمد:درست جواب منو بده...یه پامو انداختم رو اون یکی و گفتم:اصلا برو بگو مافوقت بیاد اینجا...من به پایین تر از سرهنگ جواب نمی دم...محمد دوباره یه پوف کشیدو به شهروز نگاه کرد... انگار نمی خواست جلوی اون باهام حرف بزنه...یهو داد زد:بیات... بیات...یه سربازه اومد تو احترام نظامی دادو گفت:بله؟...محمد:این آقا پسرو ببرید پیش بقیه...وقتی شهروز رفت محمد تلفنو از رو میزش برداشت و گفت:زنگ بزن یکی بیاد دنبالت...با لحن مسخره ای گفتم:بابام سفره...یه ذره نگاهش کردمو مثل این دختر فراریا گفتم:مامانم هم مرده....محمد نشست و با همون لحنش گفت:خب پس باید امشبو باز داشتگاه بمونی تا پدرت از سفر برگرده...بابا این پسره خله...دیوونه روانی... الآن باید این یه شکایت نامه بیاره من به جرم آدم ربایی از اینا شکایت کنم... حالا خوبه نگه تو یزدی و دارو دستشو گرفتی...محمد:خب...خانم ستوده می شه بفرمایید یزدی واسه چی تورو گرفته بود...با بی خیالی گفتم:می خواست ببینه که چرا اونروز تو تو شرکت ما بودی؟...محمد مسخره نگام کردو گفت:می خواست ازت همین سوالو بپرسه که دزدیدت؟...تو روحت...با لحنی که سعی می کردم حرصی نباشه گفتم:نیما خیلی آدم حسابش نمی کنه...محمد:خب جوابتو چی بود؟...با شیطنت گفتم:بهش گفتم اومده بود بگه اگه زن من نشی خودکشی می کنم...محمد یه دقیقه مات بهم نگاه کرد... وقتی معنی حرفمو فهمید با حرص دوباره داد زد: بیات... بیات.بیات اومد جلو در و احترام...محمد بدون این که آزاد بده گفت:بگو کاظمی بیاد اینجا...بیات دوباره احترام گذاشت و رفت...منم مثل بز نشسته بودمو داشتم درو دیوارو نگاه می کردم...که یهو یه آقای نسبتا مسنی اومد احترام گذاشت... یعنی من می میرم اگه این محمد مجبور نشه به یکی احترام بذاره...محمد برگشت سمتشو گفت:خب...آقاهه یه سری برگه داد بهشو محمد گفت:مرخصی...اون آقاهه هم احترام گذاشت و رفت...محمد شروع کرد به خوندن برگه ها که یهو چشماشو ریز کردو گفت:واسه این دزدیدتت که بپرسه چرا نیما تو رو مسئول پروژه کرده...بهم نگاه کرد... انگار باورش سخت بود که تا این حد نقش داشته باشم...محمد ادامه دادو گفت:تو هم گفتی........ چون سروان محتشم..... عاشقته....تو هم گفتی چون سروان محتشم عاشقته.... خب این همه مکثش واسه چی بود؟...محمد یه نگاه دیگه بهم کردو گفت:تا کی می خوای مدام به همه....نذاشتم جملشو کامل کنه که گفتم:فکر کنم پدرم دیگه از سفر برگشته... می تونم یه زنگی بهش بزنم؟...محمد با حرص بهم نگاه کردو تلفن رو میزشو جلوتر کشید...شماره نیما رو گرفتم...نیما:غزل من الآن جلو در کلانتری ام وانمود کن داری با بابات حرف می زنی...-بابا به خدا تقصیر این یزدی شد دیر کردم...الآن هم تو کلانتری()اَم...بیاین دنبالم...نیما با لحن شیطونی گفت:باشه دخترم...-خداحافظ...گوشی رو گذاشتم و به محمد نگاه کردم که دیدم داره با برگه ها ور می ره...اومد روبروم نشست و گفت:جدا نیما چه فکر کردی تو جقله بچه رو گذاشته مسئول پروژه به اون بزرگی... با اون هدف بزرگ...با بی تفاوتی گفتم:گفت ممکنه تو زبون بچه ها رو بهتر می فهمی... بالاخره هم سن و سالید محمد که می خواد بچه بازی کنه تو هم باهاش بچه بازی کن...اینقدر هم بهونه نیار...یه لبخند شیطنت آمیز زدمو گفتم:البته... ممکنه که به همسر آیندش....با نگاه محمد حرفمو خوردم...بابا عشق و عاشقی تا چه حد؟...یه پوزخند زدوگفت:تو با نیما؟...یعنی ها من موندم من چمه؟....محمد یه لبخند زدو گفت:خب تبریک می گم عروس خاله عزیزم.-البته اگه نیما قبول کنه توضیحات خالشو بشنوه....محمد یهو داد زد:بیات... بیات...این بیات بدبختم باور کن قید پایان خدمتشو بزنه در بره از دست این...بیات احترام و اینا رو رفت که محمد گفت:به خانم محتشم بگید بیان اینجا...اوه... لابد از فامیلاشونه... لابد یلدا خانمه...چه خانم محتشمی می کنه....یعنی می گه!همون چشم توسی اومد و احترام گذاشت...محمد یه نگاهی کردو گفت:اتاق بازجویی رو آماده کنید... ایشون حرف نمی زنن... خودمم بازجویی می کنم...تا خواست دادم در بیا صدای آشنا اومد...نیما:به به پسر خاله عزیزم...خوبی؟... خاله خوبه؟...رو کرد به همون چشم توسیه و گفت:رویا خانم... حالتون خوبه؟... بابا خوب هستن؟...دختره سرشو انداخت پایین که محمد گفت:مرخصی... می تونی بری...نیما: چی کارش داری بذار بمونه اینجا.به نیما چه ربطی داشت رویا.رویا:من برم دیگه. آقا نیما. درست نیست جلو دختر عمموتون.نیما یه نگاه خوشگل بهش انداخت و گفت:باشه. ولی هر وقت غزل نبود میاما. یادت نره.رویا سرشو تکون داد. من که گیج شده بودم.محمد وایساده بود...لباس سورمه ای آستین بلند با جین مشکی...نیما کت اسپرت شیری رنگ پوشیده بود..جفتشون رو چونه اشون چال داشتن ولی چون نیما روشن تر بود چالش بیشتر به چشم می خورد...نیما:چرا نمی خوای ازش بازجویی کنی؟...نشست... محمد هنوز وایساده بود و به روبروش نگاه می کرد...نیما:اوه... فهمیدم... بدون اون گاوصندوق که باز نمی شه هیچ مدرک درست و حسابی ندارین...محمد برگشت سمت نیما:خب...یه شاهد داریم که...نیما پرید وسط حرفش:که پزشکی قانونی عدم صلاحیتشو واسه شهادت داده...نیما یه لبخند زدو گفت:دیگه چی دارین؟...محمد لبخندی زدو رفت پشت میزش نشست و شروع کرد به یادداشت کردن چیزی...نیما هم همونجوری نشسته بود... محمد آروم گفت:امشب بیاین خونه ما...نیما با تعجب بهش نگاه کرد...شاید چند ثانیه... بعدش محمد آروم گفت:من بهتون کمک می کنم... اگه...نیما با حرص گفت:اگه چی؟...محمد آروم گفت:که ثابت کنی محسن عَ...یعنی خانواده تو کشته...نیما چشماشو بست و یه نفس عمیق کشیدو گفت:نیازی به کمک شما نداریم...محمد آروم گفت:یه زمانی بهترین دوستای هم بودیم...نیما:یه زمانی خانواده ام زنده بودن... تا وقتی که...حرفشو با صدایی که اومد خورد...محمد موبایلشو جواب داد.......محمد:آره مامان بهش گفتم که امشب........محمد:نمی دونم...اومدم خونه صحبت می کنیم.......محمد:من الآن سر کارم...خداحافظ...گوشی رو قطع کردو به نیما گفت:یه سری چیزا باید روشن بشه...نیما:همه چی روشنه...فقط می دونی چیه؟... تا وقتی که با دستای خودم عموتو بدبخت نکرده باشم ول کنه قضیه نیستم...محمد:اگه کار اونه چرا دنبالشو نگرفتین که ثابت کنین؟...راست می گه... نیما عصبانی بود ولی محمد آروم...نیما بلند شدو گفت:که قصاص بشه و تموم... من تا تک تک اعضای خانوادشو جلو چشاش پر پر نکنم نیما نیستم...بعد با صدای نسبتا بلندی گفت:غزل ما اینجا کاری نداریم...بلند شدم... چرا قبول نکرد محمد کمکمو ن کنه؟... شاید محمد یه نقشه داشت... گوشیمو تحویل گرفتم...***نیما در حالی که کمربندشو می بست شروع کرد شماره گرفتن...نیما:الو... کار یزدی رو تموم کن.......نیما:باشه خداحافظ....بهش نگاه کردم یه لبخند تلخ زد و گفت: گشنته؟...تایید کردم که مسیرو عوض کرد...هیچ حرفی نزد منم هیچی نگفتم... نیما می خواست چی کار کنه؟... محمد چرا عین مجسمه بود؟... چرا هیچ نشونه ای از علاقه توش نمی دیدم ولی وقتی می گفتم تو عاشقمی هیچ حرفی نمی زد؟...چرا؟...نیما بی هیچ حرفی پیاده شد...رفت سمت رستوران...منم دنبالش...یه میز که از همه جا پرت تر بود و انتخاب کرد... روش کارت رزرو داشت... که نیما نشست... یهو یه پیشخدمته اومد و شروع کرد داد و بیداد کردن که چرا اینجا نشستین....نیما:برو بچه به رئیست بگو بیاد کار دارم...پیشخدمته یه نگاهی به نیما کرد که یهو یه آقایی که کت و شلوار مشکی داشت و خیلی هم شکم گنده بود اومد اونجا...شکم گنده:مهندس ستوده...شمایید؟...پسر برو از غذای مخصوص بیار...برو...
زرشک:بله...مهندس ستوده...مهندس ستوده رو با من بود؟...بابا دمش جیز....من:مهندس ستوده امروز تشریف نمیارن... زرشک:آخه جلسه دارن...من:خب من با بابا هماهنگ می کنم....بهتون خبر می دم...زرشک:منتظر می مونم...تلفن قطع شد... حالا چی کار کنم به بابا چی بگم؟...یه بوق...دو بوق....-الو، سلام بابا...بابا:سلام عزیزم...خوبی؟...-بابا...نیما حالش خوب نیست....لبمو گاز گرفتم...بابا ساکت بود...الآن چی بگم؟...بگم ...بابا:خیلی خورده؟...بابا از کجا فهمید؟...گفتم:منشیش گفت جلسه داره....بابا:من حالم خوب نیست....تو برو...با حالت ناامیدانه ای گفتم- من که...بابا سریع گفت:باید بتونی...تو دختر من و....دوباره مکث کرد...یادم نمی یومد بابام اسم مامانمو برده باشه....بابا:مونایی...صدای نفسشو که بیرون داد و شنیدم...آروم گفتم:بابا من باید برم شرکت...خداحافظ...صدای نفسای بابا طوری بود که انگار داشت گریه می کرد...لبامو بهم فشار دادم...باید می رفتم شرکت...لباسام تنم بود...سوییچمو برداشتم...من فوق العاده قدرتمندم... من دختر مهندس ستوده بزرگ و مونا محتشمی اَم که...چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم...دوییدم طبقه پایین داد زدم:زینت...زینت ...کجایی؟...همیشه اسم خدمتکارامونو با احترام می گفتم ولی امروز من جای نیما می خوام برم جلسه... دو تا نوه های جناب مقدم بزرگ عاشق منن...(مقدم فامیلی بابا مامان نیما ست)زینت اومد و با همون لحن دستوری نیما گفتم:سوییچ ماشین منو بیار...زینت با تعجب نگام کردو رفت دنبال کارش...زنگ زدم شرکت...زرشک:شرکت ستوده بفرمایید...-خانم محمدی...امروز من به جای مهندس جلسه رو برگذار می کنم...زرشک بعد از کمی مکث با لحن دوستانه ای که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:بله خانم مهندس....تلفنو طبق معمول بی خداحافظی قطع کردم...زینت اومد سوییچو ازش گرفتم و گفتم:با آقای مهندس کار داشتن خونه نیستن... فهمیدی؟...زینت:بله...گفتم:خوبه...رفتم سمت در... مش مرتضی داشت درختا رو ترتمیز می کرد...داد زدم:مرتضی....مرتضی...مرتضی اومد و گفت:بله خانم...سوییچو گرفتم سمتش:ماشینو بیار بیرون...رفتم از خونه بیرون...یه ساختمون کنار خونه داشتیم واسه پارکینگ...بین این همه درخت که نمی شد ماشین آورد...سوار جنسیس کوپه قرمز رنگم شدم...تو آینه به خودم نگاه کردم... رژ زده بودم... موهامو کج ریخته بودم رو صورتمو با شال کرم رنگ ست شده بود...مانتو سفید با شلوار کتون کرم... تیپم خیلی تو حلق بود... عینک دودیمو لای موهام گذاشته بودم و یه آدامس هم توی دهنم....تصحیح می کنم یه لنگه دمپایی هم تو دهنم انداختم... کتونی هام هم مثل همیشه اسپرت سفید کرم و چسبی!***جلوی شرکت پیاده شدم...مش رحیم اومد دم در...لابد انتظار داشت که دوباره سر به سرش بذارمو اونم یه خورده استغفرالله و این چرت و پرتا بگه...تو قسمت خودش نشسته بود...رفتم جلو...یه استغفرالله گفت و سرشو انداخت پایین...خیلی کم استرس داشتم ... نگهبان شرکت آدم حسابم نکنه باید برم بمیرم...از نگهبان باید شروع کنم تا اونایی که باهاشون جلسه داشتم بهم احترام بذارن....گفتم:مش رحیم...بیا اینجا...یه استغفرالله دیگه گفت با اکراه اومد جلو پیشخون و سرشو انداخت پایین..یه برگه رو برداشتم امضاش کردمو سرمو کج کردم و با لحن مسخره ای گفتم:می تونی بری حسابداری واسه تصفیه حساب....برگه رو روی پیشخون گذاشتم دیدم که رنگش پریده...مرتیکه حالا هی بگو استغفرالله ...ببین واست نون و آب میشه؟...مش رحیم:آخه خانم....بی خیال گفتم:بله؟....مش رحیم:خانم خواهش می کنم...برگرو برداشتمو گفتم:از این به بعد یادت باشه باید به کی احترام بذاری....کولمو رو پشتم مرتب کردم مطمئن بودم از این به بعد درست رفتار می کنه...البته بعد از چغولی به نیما...سوار آسانسور شدم...به طبقه چهار که رسیدم همه اعتماد به نفسم فرو کش کرد...یه طبقه دیگه...که خانمه گفت طبقه پنج...آب دهنمو قورت دادم... انگار دهنم خشک شده بود...از آسانسور اومدم بیرون...زرشک جلوم بلند شدو گفت:بفرمایید خانم مهندس....به اتاق نیما اشاره کرد...یعنی دستت درد نکنه....نمی دونستم کجا باید می رفتم...اون که رنگ پریده امو دید گفت:می خواید باهاتون بیام تو جلسه؟...آره...یعنی نه...اگه از هتل بخوان حرف بزنن چی؟...زرشک یه لبخند مهربون دیگه زدو گفت:درمورد پروژه ساحل تا هدف بزرگ می دونم... مهندس گفتن شما هم تا همون جا می دونین....خوب خدارو شکر...ولی باید احتیاط می کردم.... حالا خوبه هیچی هم نمی دونم که ماجرا رو پلیسی کردم...گفتم:از پدر راجع به شما می پرسم بعد...سرشو به نشونه موافقت تکون دادو نشست... رفتم تو اتاق...پشت میز نیما....قبل از این که بخوام حواسمو بدم به اتاق زنگ زدم بابا....بعد از گرفتن رضایت بابا مبنی بر حضور زرشک به زرشک گفتم می تونه بیاد...داشتم به درو دیوار نگاه می کردم...همه کشوها قفل بود...در زدن مثل اسب از جام پریدم...زرشک بود... یعنی تو روحت زرشک زهره ام رفت...زرشک:آروم باشید خانم مهندس....نشستم...می دونستم تابلو بود دارم می لرزم... زرشک فریبرزو صدا کرد برام چایی بیاره...با لرز پرسیدم:جلسه راجع به ساحله؟....قبل از این که بخوام صلوات نذر کنم که راجع به اون نباشه...زرشک تایید کرد...پوفی کشیدم و پرسیدم:باکیا؟...زرشک:با همون ده تا که تو جلسه خونه مهندس...از جام بلند شدم که زرشک ادامه حرفاشو خورد...نکنه بابا حالشو گرفت بخواد سر من خالی کنه...نکنه...با حرص گفتم:اگه چیزی گفتن که راجع به ساحل من نمی دونستم چی؟...زرشک:بگو باید صبر کنن تا آقای مهندس بیان...زرشک به ساعتش نگاه کردو گفت:الآن میان ...وقتی رفتن تو اتاق کنفرانس میام دنبالتون بریم...با سر تایید کردم...همین که زرشک رفت رفتم سراغ آینه...خوب بودم...***کنار زرشک وایسادم بیرون از اتاق کنفرانس که دهنم باز موند... این این جا چی کار می کنه... لباسش توسی روشن بود با شلوار مشکی روشم یه سوییشرت مشکی پوشیده بود که توش توسی بود...تیپت تو حلقم....رو به زرشک گفت: جناب مهندس هستن...من به جای زرشک جواب دادم:نخیر، من به جاشون اومدم... اگه با خودشون شخصا کاری دارین می تونین بعدا تشریف بیارین...اگه هم من می تونم کارتونو راه بندازم باید نیم ساعتی صبر کنین من الآن جلسه دارم....دهن زرشک باز مونده بود من که تا الآن داشتم می لرزیدم جلو سروان محتشم بزرگ وایسادم گفتم می تونی وایسی تا من جلسمو درمورد همون موردی که تو دنبالشی تموم کنم...بعد میام و باهات دوست می شم....محمد یه نگاهی به ساعتش کرد...ساعتت تو حلقم....بند چرمش تو روحت...محمد:خب می تونم نیم ساعتی منتظر بمونم....و نشست رو یه صندلی جلوی میز زرشک که یه دختره روش نشسته بود...بهش سپرده بودم از دستشویی هم مُرد از جاش بلند نشه....فریبرز هم مدام میومد و می رفت....نیما هم که گفته بود هیچی تو شرکت نیست...پس حله....ولی بازم...تو روحت...با زرشک اومدیم سمت در کنفرانس کنار محمد... خدا رو شکر اتاق کنفرانس از اینا بود... از همینا دیگه... از این عایق صداها...اتاق نیما هم قفل بود...رفتم تو اتاق هیچ کدومشون از جاشون بلند نشدن...تو روح همتون از دم...از همین الآن استرس گرفتم...جای رئیس نشستمو زرشک هم دست راستم... دست چپم هم همون یارو لذتیه بود...لذتیه:آقای مهندس کِی میان؟....با آرامش ساختگی گفتم:نمیان...لذتیه با حرص گفت:پس چرا جلسه رو کنسل نکردن؟...این بار زرشک گفت:می بینید خانم مهندس اینجان..لذتیه بلند شد دستشو کبوند رو میز و گفت:من می رم شکایت می کنم... اینا مارو مسخره کردن...زرشک قرمز شد... رنگ زرشک...زرشکو که اینجوری دیدم خندم گرفت....لذتیه که فکر کرده بود الآن خودمو خیس می کنم با تعجب بهم نگاه کرد...باید یه جوابی بهش بدم که بفهمه با کی طرفه...با آرامش گفتم:کجا؟...اداره پلیس؟...یه کلانتری سر کوچس... اگه هم خیلی عجله دارین سروان محتشم بیرون نشستن...لذتیه رنگ لبو شده بود اون که بغل زرشک نشسته بود گفت:سروان محتشم؟...با آرامش نیشمو باز کردمو گفتم:بله... جناب سروان محمد محتشم...رو کردم به لذتیه که نشسته بود و سرمو کج کردمو گفتم:فقط مطمئن نیستم برگه شکایت نامه همراهشون باشه یا نه؟...اون که دوتا اونور تر زرشک نشسته بود گفت:ما اومدیم تا درمورد تاریخ سفرشون صحبت کنیم...زرشک:مهندس گفتن درمورد اون باید یه جلسه خارج از شرکت برگذار بشه....تابلو بود داره خالی می بنده و اونم مثل من هیچی از سفر نمی دونه بقیه چون حواسشون به محمد بود متوجه نشدن منم خواستم کاملش کنم گفتم:خب یه نفر بیرون هست...لذتیه:خب پس جلسه تمومه...لبامو بهم فشار دادم و گفتم:می تونید برید...تابلو بود می خوان برن از وجود محمد مطمئن بشن....اول لذتیه خارج شد...تابلو بود جا خورده... بقیه اشون هم همینطور... همین که همه رفتن بیرون منم خارج شدمو زرشک هم پشت سرم...دیدم همشون وایسادن و محمد هم نشسته... بابا اعتماد به سقف...یه مجله برداشته بود می خوند و هیچ محلی هم به اون ده تا نمی داد...پاشو انداخته بود رو اون یکی پاش...تابلو بود می خواستن ببینن محمد با من چه رفتاری می کنه...یا ابوالفضل...خدایا فقط محمد ضایعم نکنه دیگه...دمت گرم....همین که از در اومدم بیرون محمد وایسادو گفت:خانم مهندس می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم...کول پشتیمو از رو میز زرشک برداشتمو گفتم:من رانندگی می کنم و رفتم سمت پله ها...صدای پاهای محمدو پشتم می شنیدم...با دزدگیر ماشینو باز کردمو جای راننده نشستم...آستینای مانتومو دوتا تا زده بودم...یه چرم قهوه ای سوخته هم به دست دنده ام یعنی راست انداخته بود و یه ساعت قهوه ای سوخته هم دست چپم...محمد کنارم نشستو منم شروع کردم رانندگی...نمی دونستم کجا می خوام برم، فقط می دونستم نمی خوام از اون بپرسم که کجا برم... اون می خواست منو ببینه پس من درمورد کجاش تصمیم می گیرم...محمد : کی فکرشو می کنه یه دختری که کنار خیابون وایمیسه سوار ماشین پولدارا می شه کیفشونو می زنه همچین زندگی داشته باشه...خودم صدای قلبمو می شنیدم...این از کجا می دونست؟...من الآن چی کار کنم؟..یاد دیشب افتادم...محمد عاشق من بود...هر چند اینو پنهان کنه...یه لبخند زدم... و گفتم:جناب سروان چرا جرئت حرف زدن با یه دخترو ندارین؟...با دستام یه خورده موهامو زدم کنارو گفتم:راحت بگین چی می خواین...نباید نگاش می کردم مثل وقتی که اون نگاهم نکرد...مثل وقتی که....محمد:خیلی خوب... می خوام باهام همکاری کنی نذارم پروژه ای که نیما دنبالشه ساخته شه...آروم گفتم:آقای مهندس ستوده...محمد یه باشه مسخره گفت...داشتم حساب کتاب می کردم مطمئنن اونقدر خل نبودم که بگم آره اونم مطمئنن باور نمی کرد و کل نقشه اشو واسم نمی گفت...با یه لحن مسخره ای گفتم:باشه... قبوله...با حرص گفت:ضرر می کنی...بالاخره حرصیش کردم باید جزو یکی از پیروزی های بزرگم این لحظرو بنویسم...گفتم:اونوقت چرا؟...دوباره با همون لحن مسخره معمولیش گفت:چون ما خیلی از شما جلوتریم...گفتم:خودت می گی شما...محمد:می تونی خودتو بکشی کنار...با مسخرگی و یه صدای نسبتا بلند گفتم:لابد بعدش هم چون تو عاشقمی و نجاتم می دی...محمد جا خورد...لابد فکر کرد منم از اون دخترام که روم نمی شه مدام به پسره فکر می کنم آخرش هم به این نتیجه می رسم که فکر نکنم...کنار خیابون وایسادم برگشتم سمتش...هنوز به خیابون نگاه می کرد...آروم گفت:باید کمکم کنی...عجب زبون نفهمیه ها...با حرص گفتم:اونوقت چرا....محمد:به خاطر مادرت....مادرم؟...مونا محتشم....محمد محتشم؟...آروم گفتم:مادرم؟...محمد قبل از این که بخوام حرفمو ادامه بدم گفت:مامانت نمی خواست بابات و عموت این کارا رو بکنن...اون می خواست جلوشونو بگیره...تو هم شبیه مادرتی...تو هم می تونی جلوشونو بگیری...قبل از این که اشکام بخواد سرازیر بشه داد زدم:به خاطر همین عموت مامانمو کشت؟... اگه هم من قبول نکنم لابد تو می کشیم...محمد برگشت سمتم...دیگه کنترل اشکامو نداشتم دستشو آورد سمت صورتم که دستشو زدم کنار آروم گفت:غزل...اسممو خوش حالت گفت...انگار که یه عمریه داره منو غزل صدا می کنه...از وقتی که بچه بودیم... از اون وقتی که با نیما سر من دعواشون می شده؟....محمد آروم گفت:عموم عاشق مامانت بود...دیگه عصبانی شدم...داد زدم:همونطوری که تو عاشقمی...محمد سریع گفت:نه غزل...منظورم چیز دیگه ای بود منظورم...گفتم:منظور تو هر چی باشه...من بی مامان بزرگ شدم...من الآن یتیمم...نیما الآن پدرو مادر نداره ولی یلدا هم پدر داره هم مادر....محمد سرشو انداخت پایین...می دونستم ناراحته...شاید به خاطر بچگی هامون...محمد آروم و شمرده گفت:مامانت بهترین زنی بود که می شناختم همیشه بهترین تصمیمو می گرفت...نامردی مُرد...تو هم شبیه اونی...اون خوشبخت بود... امیدوارم تو هم خوشبخت باشی...بعد هم پیاده شد...سرمو تکیه دادم به صندلی نباید گریه می کردم... بابا بهم یاد نداده بود گریه کنم...ولی سرم درد گرفته بود...***چشمامو باز کردم... خوابم برده بود... به صفحه موبایلم که داشت روشن خاموش می شد نگاه کردم...چشمامو مالیدم...گوشیمو گرفتم در گوشم...صدای نیما بود تابلو بود نگرانه...نیما:غزل کجایی؟ساعت یازده و نیمه...گفتم:نمی دونم... حالم خوب نیست...نیما با صدای نسبتا بلندی گفت:بگو الآن کجایی من میام اونجا...آروم گفتم:خیابونه اجاره دار سوار ماشینمم...چشمامو دوباره بستم...نمی خواستم بهش فکر کنم...نباید...مامان من با محمد چه نسبتی داشت؟...عموش عاشق مامانم بود؟...شاید دختر عموش بوده...چرا بابا با بابای محمد اینقدر صمیمیه؟...چرا نیما از خالش بدش میاد؟... چرا محمد...هنوز به محمد فکر نکرده بودم که نیما در ماشینو باز کردو کنارم نشست...نزدیک خونه بودم با اون سرعت ماشین نیما هم باید اینقدر سریع اینجا باشه... حالش خوب بود... کاشکی دیشب اونجوری نمی کرد...اونوقت من مجبور نبوده بیام اینجا و ....کاشکی حداقل کنارم بود...نیما:غزل...بهش نگاه کردم...دوستش داشتم...همیشه دوستش داشتم...رفتم تو بغلش...نیما زمزمه کرد:چیزی نیست...همه چی خوب می شه...بهت قول می دم...آروم گفتم:مامان من چرا فامیلیش محتشمه؟...نیما:هیس....من نمی تونم الآن اینو توضیح بدم...می دونستم وقتی نخواد توضیح بده...توضیح نمیده... پس بهتره لااقل جواب یه سوال دیگه رو بگیرم...دوباره گفتم:اون هدف چیه؟...از بغلش اومدم بیرون... نگاهش کردم... نیما یه خورده فکر کرد که بهم بگه یا نه که آخرش گفت:انتقام...با تعجب نگاهش کردم...این دیگه چه جوابیه... می گفتی نمی گم مگه تو فوضولی راحت تر بود...نیما که فهمید از جوابش هیچی نفهمیدم گفت: بیا این سمت بشین می برمت یه جایی...باید با هم حرف بزنیم... اینجا نمی شه...پیاده شدم از ماشین و کنار راننده نشستم... نیما هم سوار شدو راه افتاد...نیما:کارت عالی بود تو جلسه....یه لبخند زدم...تا حالا ازم تعریف اینجوری نکرده بود....نیما یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت:البته شانس آوردی محمد اونجا بود...یه پوف کشیدمو تو دلم گفتم تو روحت...نیما جدی شدو گفت:غزل کار ما خیلی خطرناکه...تا الآن هم نخواستم قاطیت کنم ولی انگار بعد از امشب مجبورم...البته باید خودت تصمیم بگیری...همیشه همین طوری بود...نیما نظرشو بهم می گفت ولی آخرش خودم باید تصمیم می گرفتم...ولی یکی عین محمد میاد نظرشو می گه بعد شروع می کنه به خر کردن من که کاری رو انجام بدم که اون می خواد...به نیما نگاه کردم و گفتم:محمد می گفت ما خیلی از شما جلوتریم... می گفت اگه من بهشون کمک نکنم ضرر می کنم...نیما با تمسخر گفت:پس چرا دنبال تواِ واسه همکاری؟... لابد چون عاشقته...هیچی نگفتم...به نظرم منطقی نبود... محمد به من نیاز داشت... یعنی اونقدرا هم جلو نبود... با یه لحن نا مطمئن گفتم:می گفت مامان نمی خواست بذاره بابای تو و من این کارو انجام بدن...نیما ترمز کرد...برگشت سمت منو با عصبانیت گفت:لابد ابنو تو سن هفت سالگی فهمیده... باباهای ما هم خر بودن جلو این حرف می زدن... در ضمن اون زمان اونا هنوز تصمیم نداشتن این کارو کنن.یعنی... خب... نیما راست می گفت...نیما ماشینو زد کنارو گفت:غزل...کسی که باید تصمیم بگیره خودتی...گفتم:من می خوام باتو باشم...با خانواده ام...نیما:غزل باید خیلی قوی باشی... خیلی... ممکنه خیلی چیزا ببینی... ممکنه...پریدم وسط حرفش... لحنم مطمئن بود:هستم...نیما نفس عمیقی کشیدو گفت:الآن می تونیم بریم...کمربندشو کنار زو و پیاده شد... منم همینطور ماشینو سر یه کوچه گذاشته بود... چقدر اینجاها واسم آشنا بود....ماشینو قفل کردیم و با هم رفتیم تو یه کوچه....تازه یادم افتاد اینجا خونه نیما بود... منتها من از اون یکی سر کوچه اومده بودم تو...جلو در وایسادیم و نیما زنگ زدفصل دومهمون کچله اومد منتها یه جای بخیه رو چشماش افتاده بود...نیما در حالی که وارد می شد رو به من گفت:مطمئنی که حاضری؟...سرمو تکون دادم....مطمئن بودم...کچله هم بعد از تعظیم دویید درو بست بدون هیچ حرفی...من اگه جای نیما بودم یه آیفون می خریدم...زشته یه پورشه زیر پاشه اون وقت آیفون نداره...نیما با خنده گفت:لا اقل از این خرده کاری ها راحت می شی...میشی یه خلافکاره حرفه ای که...خرده کاری رو عمت می کنه... به و سطای حیاط رسیده بودیم...البته اینجا هم مثل خونه ما پر از درختایی بود که حداقل چهار مترو بودن...با شنیدن صدای یه داد که میگفت:می گم می گم...نیما حرفشو خورد... خواست بره سمت چپ که من گفتم: نیما منم باهات میام...نیما لبخندی زدو گفت:بیا...منتها پشت من...هیچ حرفی هم نزن...موافقت کردمو دنبالش راه افتادم...گوشه انتهایی حیاط یه راه پله به سمت پایین بود...یه چیزی شبیه زیرزمین... که چراغش روشن بود...از این چراغ کم مصرفا...نیما سرشو خم کردو رفت پایین...خداییش قد نیما بلند بود ...منم دنبالش...یه سالن دایره ای بود تقریبا یه دایره با شعاع ده متر... به درودیوار چیزای مختلفی آویزون بود...از انواع میله گرفته تا انواع تیغ و گوشه دیوارهم یه چهارچوب بود که یه نفر بهش آویزون بود...دستاشو به دو طرف بسته بودن و پیرهنشو درآورده بودن و فقط یه شلوار پاش بود... تنش پر از زخم و سوراخ و این چیزا بود... با این که خیلی علاقه ای به دیدن این جور صحنه ها نداشتم ولی فوضولی نمیذاشت نگاه نکنم...فقط امیدوار بودم خواب این چیزا رو نبینم... سه چهار نفر هم اونجا بودن که با ورود نیما کنار وایسادن....نیما رفت سمت همون آویزونه...یه نچ نچ بلندی کرد و گفت:خب...انتظار نداشتم اینقدر زود خودتو ببازی...خوب نیست آدم اینقدر وفادار....این که داغون شده...زود چیه؟یه پسره که سی و سه این طورا می زد و کنار وایساده بود کوتاه گفت:هنوز حرف نزده....نیمایه دونه لبخند زدو گفت:خوبه... اینجوری حداقل حوصله ام سر نمی ره...نیما صورت همون آویزونه رو گرفت بالا...با این که صورتش خونی بود و دماغش شکسته بود ولی تونستم تشخیصش بدم...بهنام بود... بهنام مرادی...نیما یه ذره صورت مرادی رو با دست راستش چپ وراست کرد و با لحن مشمئز کننده ای گفت:خب...کدوم چشمتو لازم نداری؟...بهنام صورتشو برگردوند... نیما برگشت سمت همون پسره و گفت: چشم که به حرف زدن ربطی نداره...داره؟بهنام گفت:جرئتشو نداری...نیما دستشو کشید کنار و هر دو دستشو کنار صورتش به حالت تسلیم قرار داد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:آره ندارم...بعد دو سه قدم عقب رفت و گفت: ولی جرئت این یکی کارو دارم...بهنام که سرشو بالا آورد چشماش گشاد شد...تو چشماش وحشتو دیدم... برگشتم اون سمتو که بهنام نگاه می کردو ببینم که یه دخترو دیدم... دختر معلوم بود وضع خوبی نداره.... یه لباس نازک سفید تنش کرده بودن و رو زمین افتاده بود...دختره سرشو آورد بالا و زیر لب زمزمه کرد:بهنام...حتی نمی تونست درست حرف بزنه...بهنام داد زد:باهاش چی کار کردی کثافت؟...نیما ابروشو داد بالا و رفت کنار دختره و رو دو زانوش نشست... بهنام سعی کرد خودشو تکون بده ولی معلوم بود یه درد شدیدی تو تنش پیچید که صورتشو جمع کرد...نیما با لحن آروم و مهربونی گفت:به من نگاه کن...باران...باران...دختره که اسمش باران بود و احتمالا خواهر بهنام بود سرشو آورد بالا...نیما دوباره با همون حالت گفت: بهش بگو خودت خواستی... بگو بهش...دختره سرشو انداخت پایین و بهنام یه داد زد... معلوم بود حالا که با شکنجه جسمی حرف نمی زنه باید روحشو...چشمامو بستم...باید قوی باشم...نیما دوباره گفت:چرا بهش نمی گی عاشق منی نه اون؟باران سرشو بالا نیاورد...بهنام دوباره یه ناله کرد....نیما یه لبخند گشاد زد سرشو خم کرد و دوباره گفت:-باران...باران...چرا ساکتی؟... مگه نگفتی از شوهرت خوشت نمیاد؟...مگه نگفتی تو جذابی؟... مگه نگفتی....نیما معلوم بود دیگه داره عصبانی میشه...انگار باید روندش یه طور دیگه طی می شد که اون این جوری عصبانی شده....باران زن بهنام بود؟...باران یهو داد زد:دروغ می گه بهنام....خیال نیما راحت شد... انگار به هدفش رسیده بود...بهنام دوباره صورتشو بالا آورد به باران نگاه کرد...تو چشماش تعجبو می شد دید... انگار اگه باران نیما رو می خواست تعجب کمتری می کرد....تا این که نیما دروغ بگه...باران زار زد:منو مجبور کرد...من نمی تونستم کاری کنم... چند نفر بودن همشونم مست کرده بودن...من....من...به هق هق افتاد صورت بهنام جمع شده بود...نیما اشکای بارانو پاک کرد و گفت: خب ببریدش همونجا که بود...الآن دیگه جرئتشو پیدا کردم...همین که یکی اومد بارانو بلند کنه نیما گفت:راستی... به بهنام نگاه کرد و یه لبخند زد و گفت:قیمتشو کم کن....بهنام داد زد:نکن عوضی... می گم...
نیما:فکر کنم اون سری هم همینو گفتی...ببریدش...بهنام داد زد:نـــــــــــــه...بارانو تقریبا بلند کرده بود که بهنام نالید:دستور یزدی بود...نیما چشماشو باز کردو اشاره کرد بارانو ول کنن... تا ولش کردن بهنام یه نفس راحت کشید که نیما گفت:خب...بهنام:می گفت موفق نمی شید... می گفت سروان محتشم حتما می تونه جلوتونو بگیره...نیما چشماشو بست...یزدی کی بود دیگه؟...نیما یه شماره گرفتو از زیرزمین رفت بیرون...بهنام فقط به باران نگاه می کرد... باران با گریه گفت:بهنام من دوست دارم...بهنام تایید کرد که منم دوست دارم... همه ساکت و بدون تحرک وایساده بودن که نیما اومد و گفت:ببریدش تو یه سلول...بهنام نالید:خواهش می کنم...نیما نگاهش کردو گفت:باشه...این دختره رو هم بندازید سلول روبروش... فقط یادت باشه دست از پا خطا نکنی...چون ممکنه اون کوچولو دیگه نتونه گریه کنه...لبخندی زدو رو به من گفت: غزل بیا...دنبالش از زیر زمین اومدم بیرون...رفتیم تو همون ساختمون که جلسه بود توش... تا رسیدیم اونجا نیما سوییشرتشو درآورد...نشست رو یه مبل و منم روبروش...نیما:غزل...تو کار ما بدتر از ایناست...آروم گفتم:نیما من مطمئنم... من می خوام باشم... لااقل دیگه خرده پا نیستم...نیما آروم گفت:خیلی خوبه....شروع کرد به شماره گرفتن....یه بوق... دو بوق... سه بوق...صدا آشنا بود...نیما اشاره کرد که ساکت باشم....محمد:الو، نیما...نیما با یه لحن عصبانی که ازش بعید بود گفت:چه چرت و پرتی به غزل گفتی؟...محمد یه نفس عمیق کشیدو گفت:من باور نمی کنم غزل بخواد همکاریشو با تو قطع کنه...نیما یه پوزخند زدو گفت:این بار اشتباه حدس زدی...چشمام قد یه نلبکی شده بود...تابلو بود نیما داره خالی می بنده...به نیما نمی یومد ناشی باشه...اون همیشه محمدو خیلی زرنگ فرض می کرد....نیما:خواستم بگم اگه یه بار دیگه به غزل چرت و پرت بگی...مکث کرد...صدای نفسای محمد می یومد...تابلو بود منتظره تهدید نیماست...نیما:مجبورم به توضیحای خاله گوش کنم....محمد داد زد:عوضی....نیما گوشی رو قطع کرد و به من که با تعجب نگاهش می کردم یه لبخند زدو گفت: تو که می دونی من کاری باهاش ندارم...آروم گفتم:می خوای با محمد چی کار کنی؟...نیما بی حوصله گفت:سرشو گرم می کنم و وقتی که کارم تموم شد می ریم اونور آب... بعد هم دیگه تموم...با تعجب گفتم:همین؟... سرشو گرم می کنی؟...نیما با لحن آرومی گفت:یه زمانی بهترین دوستم بود...منظورش این بود که...نیما آروم گفت:توی کار ما این چیزا معنی نداره ولی به نظر من واسه کسایی که این چیزا معنی نداره نمی تونن کارشونو پیش ببرن...یعنی وقتی دوست نداشتن باشه اعتمادا از بین می ره... بدون اعتماد هم نمی شه هیچ کاری کرد... می دونی غزل اگه آدم وانمود کنه که از هیچ کس خوشش نمیاد مجبوره اینو نشون بده... بعد ممکنه مجبور شه دیگه ازشون مراقبت نکنه...بعد اگه بلایی سر اونا بیاد تا آخر عمرش نمی تونه کاری رو پیش ببره...پرسیدم:یزدی کیه؟...نیما:همون که تو اون جلسه بود...می خواست ازت لذت ببره....آخرشو مسخره گفت...لذت یزدی...یزدی لذتیان....یه لبخند زدمو گفتم:نمی خوای واسم توضیح بدی؟...هدف و اینارو....نیما:چرا...بعد از این که بلند شد رفت یه بطری آورد گفت:می دونی پدربزرگمون ستوده بزرگ خیلی ثروتمند بوده... همه پولشم می بره آمریکا...ولی بعد می یاد یه پروژه خیلی بزرگ رو سرمایه گذاری می کنه...خیلی بزرگ...یه هتل که می تونه باعث شه تمام معمالات با کشورای مرزی راحت انجام بشه....با تعجب گفتم:معاملات؟...نیما:آره دیگه... از مواد مخدر گرفته تا دختر و قلب و کلیه...با تعجب گفتم:مگه نمی گی خیلی ثروتمند بوده؟... پس این کارو واسه چی می خواسته انجام بده؟...نیما:انتقام...انتقام از کسایی که خانواده اشو ازش گرفتن...با تعجب گفتم:چه جوری شد؟...یعنی چی شد که نساخت...نیما:اونم کشتن...مثل پدر مادرمنو و ....مکث کرد آروم گفتم:مادر من...نیما تایید کرد... مطمئن بودم این کارو خواهم کرد ولی هنوز یه چیزی مونده بود...-نیما؟...مامان می خواسته این کار انجام بشه؟...نیما سرشو به علامت نفی تکون داد...نیما:هیچ کس نمی خواسته... ولی بعد از مرگ اونا به خاطر تصمیم پدربزرگ عمو...یعنی بابات تصمیم می گیره بسازش... به خاطر داداششو زنش...با تعجب گفتم:پس محمد این وسط چی کارست؟...نیما با حرص بلند شد و رفت جلو پنجره می دونستم به هیچی نگاه نمی کنه... فقط داره فکراشو مرتب می کنه با یه لحن خشداری که انگار داره از قعر چاه بیرون میاد گفت:نمی دونم...می دونستم می دونه... نمی تونه بگه... یا شاید هم صدای نیما پیچید تو گوشم:نیومدن ختم مامان بابام...با تعجب به پشتش نگاه کردم... نیما گفت:تنها کسی که مونده بود واسم عموم بود وخالم و خانواده اش... و یه دختر عمو که از گشنگی دادوبیداد می کرد و شیر مادرشو می خواست... چه جوری می شد حالیش کرد مادرش مرده...کشتنش...همونجوری داشتم به پشتش نگاه می کردم...باورش واسم سخت بود...لبامو خیس کردمو پرسیدم:خالت خیلی دوست داره...نیما با تمسخر گفت:محسن محتشم هم مادر تو رو دوست داشت....می دونم منظورش بابا یلدا بود...محمد هم گفت عاشقش بوده...یعنی واقعا؟سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ور رفتن با انگشتام... نیما برگشت سمتم...اومد جلوم نشست و گفت:اونا ضرر کردن... به دوست داشتن اهمیت ندادن... مثل بقیه... حالا خالم آرزو داره یه بار یادگار خواهرشو تو بغلش بگیره یا محسن هنوز با حسرت به تو نگاه می کنه و مسعود...یه کم مکث کردو گفت:پسرش عاشق دختر همون شده...دختر اون....پس اسم بابای محمد مسعود بود که پسرش محمد عاشق من شده...نیما: فردا باید بری پیش محمد...با تعجب نگاهش کردم که که گفت:خودم ترتیبشو می دم...نباید حرفایی که می خوای بزنی رو از الآن تمرین کنی...محمد می فهمه... در مورد اون باید در لحظه تصمیم بگیری...حتی اگه خرابکاری کنی...تایید کردم که نیما گفت:-منتها باید هدفتو از قبلش مشخص کنی...بین تو می خوای بری اونجا تا بهش بگی دور و برت نچرخه... کار ما از دوستی و این حرفا گذشته... اگه خر بازی درآورد تهدیدش کن... تهدید منو نسبت به مادرش...یا از احساسی که نسبت بهت داره استفاده کن... اگه گفت نه سعی کن بهش بگی موضوع های مهمتری هم هست... مثل سفر ما برای ساخت اون هتل... می خوام نقشه مونو بفهمه... باید راجع به یزدی بفهمه... باید بره دنبال اونا....نیما دست کرد تو موهاش و گفت:حالا برو... سعی کن بخوابی...برو یکی از اتاقای بالا به جز اتاق من در بقیه اشون بازه...***توی یه کوچه فرعی داشتم راه می رفتم...حتی نفهمیدم این سفر چی هست؟... که یهو یه پسره جلوم سبز شد...یعنی تو روحتون که نمی ذارید دو دقیقه آدم نفس بکشه...پسره یه کاپشن لی و شلوار لی مشکی پوشیده بود...کاپشنش از این خز دار دهاتیا بود... ابروهاشو شیطونی برداشته بود و دماغشو عمل کرده بود... لباش معمولی بود و پوستش سفیدبا عصبانیت گفتم:نه اجاره داریم نه رهن....همشون پیش فروش شده رفته....راه افتادم سمت پسره که تا رسیدم نزدیکش دستشو گذاشت رو شونم...خواستم بزنمشو در برم که یه پارچه سفید و هیچی....***صدای یه پسره می یومد صداش غریب بود:بابا، این که غزله....بابا پسره:چی گفتی؟... این غزله؟...این به درخت می گن.... فکر کنم یه ناله شنیدن اونا که پسره گفت:به هوش اومد...صدای پاش می یومد که به من نزدیک میشد دستشو گذاشت رو صورتمو گفت:غزل می شنوی؟... حالت خوبه...تا صداها واسم واضح شده بود... این که صدای خواستگارم بود... تو ترم آخر گیر داده بود یا تو یا یکی دیگه... این خلم لابد منو دزدیده تو این گیر و دار بگه بیا با هم ازدواج کنیم...شهروز:غزل با من حرف بزن...باباش گفت:شهروز بیا برو بیرون...صدای باباش هم چقدر آشنا بود...کی بود؟...آهان...لذتیه است دیگه...یزدی... حالا یادم اومد...شهروز فامیلیش یزدی بود ...تو روح تو و بابا پدر سوختت...لابد می خواستی بیام بشم عروس لذتیه... که یه بار تو یه بار بابات...لذتیه:به به... خانم مهندس ستوده بالاخره به هوش اومدین؟ ...حیف که الآن حرفم نمیاد...چشمامو باز تر کردم...لبامو خیس کردم... سرم یکمی گیج می رفت... خود شکم گنده اش بود... مرتیکه عوضی...اینجا شبیه خونه نبود... بیشتر شبیه سالن بسکتبال بود... چقدر هم که من بسکتبالیست بودم هه...لذتیه:نمی خوای جیغ و داد کنی؟... ناله و نفرین چه طور؟ ....بابا مردم پول ندارن بخورن این چه دلش خجسته اس...لذتیه:خب...حالا که دختر خوبی هستی... می خوام ازت یه سوال بپرسم...با لحن مسخره ای گفتم:به شرطی که قول بدی بهم آبنبات چوبی بدی...صدام خش دار شده بود... گلوم می سوخت... لذتیه با صدای بلند خندید و گفت: خوشم اومد... معلومه یه ستوده ای... خب حالا جواب منو بده...چرا تو رو کردن مسئول ساحل؟...چه سوال آشنایی... الآن یادم اومد خودم از نیما پرسیده بودم ... نیما هم گفت خودمو بابا ، ریسک داره... به بقیه هم اعتماد ندارم...چقدر جالب می شه بهش بگم که بهت اعتماد نداره... نمی دونم قضیه گیر افتادن مرادی رو می دونه یا نه ... بهش نگاه کردمو نالیدم:اول آبنبات...بلند بلند دوباره خندید... تابلو بود داره لذت می بره که اینطوری جوابشو می دم...چشماشو بست و داد زد: مجید ... مجید... بیا اینجا ببینم...تازه یاد زیر زمین نیما افتادم... البته اونجا خیلی های کلاس تر بود... منم جای بهنام... یا ابوالفضل عباس... خدایا به امید تو...با حرص گفتم:چون محمد عاشقمه...با حرص گفتم:چون محمد عاشقمه....یزدی پکی زد زیر خنده... رو آب بخندی خپل گنده... یهو نیششو بست... بعد از یکمی مکث گفت:-راست می گی ... تو مهمونی معلوم بود ... اون روز هم تو شر کت...اومد دو زانو جلوم نشست... دستشو گذاشت رو گونه ام...و یکم فکر کردو گفت:آره... هم خوشگلی ...هم خوش هیکلی ... پسر منم می گه عاشقت شده...خودمو به دیوار چسبونده بودم... تو روح تو و پسرت با هم توله سگ بی دین ...چه قدرم خودم دین دارم...یزدی بلند شد کلافه بود ... تابلو بود انتظار یه جواب دیگه از منو داشت ... می خواد چی کار کنه؟... لابد می خواد ...یزدی با یه صدایی که از ته چاه می یومد گفت: با کی قرار داشتی؟...یعنی چی؟...قرار چیه؟... لابد بحث مهمیه دیگه...بی خیال گفتم:با محمد...نمی دونم چرا نگفتم پدرم یا نیما... حداقل اش این بود که...تا خواستم حداقل یه کارو بسنجم یزدی زد زیر خنده ... این یارو هم چقدر می خنده... خدایا خودت ضایعش کن... خدایا خودت...تا خواستم بقیه دعاهامو بکنم یه پسره دویید تو و گفت : آقا، پلیس...یزدی با عصبانیت گفت: چی می گی مجید؟...مجید با عجله گفت:آقا هر چی مدرک بود اینجاست...یزدی هم دویید بیرون...منو یادت رفت جناب لذتیان... با حرص یه خورده وول خوردم... دستم درد می کرد... خدا کنه به خاطر این طنابا خراش نیافتاده باشه رو دستم...یه صداهایی از بالا می یومد که نفهمیدم چیه... خیلی هم سعی در فهمیدنشون نداشتم...گلوم هنوز می سوخت و دستام هم می خارید... به کتونی های چسبیم نگاه کردم... چه روز بدی بود...الآن ساعت چند بود؟...با شنیدن صدای غزل غزل سعی کردم گوشامو تیز کنم... حالا شناختم....محمد:غزل ...غزل کجایی تو؟...اصلا حال و حوصله جواب دادن نداشتم که یهو صدای داد محمد بلند شد:یعنی چی نبودن؟...تا پیدا نشده حق ندارین برین بیرون...بی صدا داشتم فکر می کردم و به کتونی چسبی هام نگاه می کردم که یهو پاهای یه نفرو جلوم دیدم...بابا کتونیات تو روحت...سرمو آوردم بالا که به صورت عصبانی محمد نگاه کردم...محمد با عصبانیت گفت:چرا جواب نمی دی؟...بهش نگاه کردمو گفتم:شما؟...با حرص نگام کرد و خم شد که بازم کنه... یهو یه زن چادریه اومد تو اتاق ... بابا اوشگله... البته من که هیچی از صورتش نفهمیدم... به جز یه دماغ و یه ذره پوست...چادریه:وای... جناب سروان پیداش کردین... اجازه بدین من بازش کنم...با نفرت به اون که خم شده بود نگاه کردم... یه نگاه هم به محمد انداختم... داشت حرص می خورد... لابد از شمایی که بهش گفتم..محمد آهسته گفت:بیاریدش بیرون... با احتیاط...و رفت بالا... خیلی تند رفتش بالا... دختره سه سوت دستامو باز کرد و دستشو گرفت جلوم که بلندم کنه که دستشو کنار زدم... خیلی شبیه یه نفر بود...خیلی...خودم بلند شدمو با لحن تمسخر آمیزی گفتم:خودم دنبالت میام...دختره با ناامیدی نگام کرد... چشماش طوسی چشمای خودم بود... همون طوسی...صورتش سفید بود... بینیش نسبتا گوشتی... لب هاشم نازک بودن...با همون لحن اضافه کردم:اگه هم در رفتم می تونی شلیک کنی...دختره راه افتاد منم دنبالش... از همون زیرزمین ماننده خارج شدیم...اوه این جارو... دو سه تا پلیس زن...ده بیست پلیس مرد اونجا بود... یه حیاط بود قد مال نیما منتها چمن کاری شده... برعکس خونه های ما که همه درختای بزرگ بزرگ... حتی واسه ماشین ساختمان جداست... یه راه پهن ماشین رو که سفید رنگ بود... یه استخر بزرگ... یه دونه از این تاب خارجیا و عمارت سفید رنگ...محمد با عصبانیت گفت: یعنی چی که نمی تونیم در گاو صندوقو باز کنیم؟... بشکونیدش... یه کاریش بکنید... خیر سرتون پلیسید ...یه یارو که معلوم بود مسئول این کاره با ترس و لرز گفت:جناب سروان قرار نبود...محمد داد زد :هیچ عذری و قبول نمی کنم...یارو که دیگه انگار داشت نفسای آخرو می کشید و اینا رو فقط به خاطر وصیت نامه اش می گه گفت:اینارو طوری ساختن که هیچ کس جز خود شخصی که وسایلشو داره نمی تونه باز کنه...محمد که انگار یکمی قانع شده بود رفت سمت لذتیه و گفت:خب...لذتیه که تابلو بود از محمد میترسه گفت:نمی دونم...دروغ از این مسخره تر می شد؟... با صدایی که همه بشنون گفتم:نیما می تونه بازش کنه...محمد به لذتیه نگاه کرد... منم بهش نگاه کردم... رنگ لذتیه پرید... یعنی حرف منو تایید کرد...محمد:همه رو بردارین ببریم پاسگاه...خودشم جلو جلو رفت... ماهم پشت سرش...***محمد به شهروز اشاره کردو گفت:این کیه...با بی خیالی گفتم:شهروز یزدی...محمد که انگار خیلی چیز مهمی گفتم گفت:خیلی خب... کمک خیلی بزرگی کردین... حالا می شه بگی از کجا می شناستت؟...با همون لحن بی تفاوت گفتم:می شناستون...راستش هم کلاسیم بود...محمد دستشو کرد تو موهاشو و گفت:واسه چی دزدیدت...به شهروز اشاره کردمو گفتم:ایـــــــــــــن؟... نه بابا... این عرضه نداره خودشو نگه داره... کار باباشهمحمد یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت که با حرص گفتم:چیه؟... باور نمی کنی؟... از خودش بپرس... تو دانشگاه بهش می گفتیم شهروز شاشو...محمد داشت لباشو بهم می مالید نخنده... شهروز هم سرشو انداخته بود پایین و از خجالت سرخ شده بود... بی خیال گفتم:خب...محمد یه نگاه کردو گفت:باباش چرا دزدیدتت؟...لحنش مثل کسایی بود که داره با یه دختر پنج شش ساله حرف می زنه... مطمئن بودم که اگه یه جواب قانع کننده بهش بدم بهم شکلات هم می ده!...شروع کردم:والا من تازه به هوش اومدم که همین بابای این اومد گفت ازت یه سوال می پرسم... بعد منم گفتم بپرس... بعد اون یکمی شکمشو تکون دادو....محمد یه پوف کشید... حقته بچه خودتی...محمد:درست جواب منو بده...یه پامو انداختم رو اون یکی و گفتم:اصلا برو بگو مافوقت بیاد اینجا...من به پایین تر از سرهنگ جواب نمی دم...محمد دوباره یه پوف کشیدو به شهروز نگاه کرد... انگار نمی خواست جلوی اون باهام حرف بزنه...یهو داد زد:بیات... بیات...یه سربازه اومد تو احترام نظامی دادو گفت:بله؟...محمد:این آقا پسرو ببرید پیش بقیه...وقتی شهروز رفت محمد تلفنو از رو میزش برداشت و گفت:زنگ بزن یکی بیاد دنبالت...با لحن مسخره ای گفتم:بابام سفره...یه ذره نگاهش کردمو مثل این دختر فراریا گفتم:مامانم هم مرده....محمد نشست و با همون لحنش گفت:خب پس باید امشبو باز داشتگاه بمونی تا پدرت از سفر برگرده...بابا این پسره خله...دیوونه روانی... الآن باید این یه شکایت نامه بیاره من به جرم آدم ربایی از اینا شکایت کنم... حالا خوبه نگه تو یزدی و دارو دستشو گرفتی...محمد:خب...خانم ستوده می شه بفرمایید یزدی واسه چی تورو گرفته بود...با بی خیالی گفتم:می خواست ببینه که چرا اونروز تو تو شرکت ما بودی؟...محمد مسخره نگام کردو گفت:می خواست ازت همین سوالو بپرسه که دزدیدت؟...تو روحت...با لحنی که سعی می کردم حرصی نباشه گفتم:نیما خیلی آدم حسابش نمی کنه...محمد:خب جوابتو چی بود؟...با شیطنت گفتم:بهش گفتم اومده بود بگه اگه زن من نشی خودکشی می کنم...محمد یه دقیقه مات بهم نگاه کرد... وقتی معنی حرفمو فهمید با حرص دوباره داد زد: بیات... بیات.بیات اومد جلو در و احترام...محمد بدون این که آزاد بده گفت:بگو کاظمی بیاد اینجا...بیات دوباره احترام گذاشت و رفت...منم مثل بز نشسته بودمو داشتم درو دیوارو نگاه می کردم...که یهو یه آقای نسبتا مسنی اومد احترام گذاشت... یعنی من می میرم اگه این محمد مجبور نشه به یکی احترام بذاره...محمد برگشت سمتشو گفت:خب...آقاهه یه سری برگه داد بهشو محمد گفت:مرخصی...اون آقاهه هم احترام گذاشت و رفت...محمد شروع کرد به خوندن برگه ها که یهو چشماشو ریز کردو گفت:واسه این دزدیدتت که بپرسه چرا نیما تو رو مسئول پروژه کرده...بهم نگاه کرد... انگار باورش سخت بود که تا این حد نقش داشته باشم...محمد ادامه دادو گفت:تو هم گفتی........ چون سروان محتشم..... عاشقته....تو هم گفتی چون سروان محتشم عاشقته.... خب این همه مکثش واسه چی بود؟...محمد یه نگاه دیگه بهم کردو گفت:تا کی می خوای مدام به همه....نذاشتم جملشو کامل کنه که گفتم:فکر کنم پدرم دیگه از سفر برگشته... می تونم یه زنگی بهش بزنم؟...محمد با حرص بهم نگاه کردو تلفن رو میزشو جلوتر کشید...شماره نیما رو گرفتم...نیما:غزل من الآن جلو در کلانتری ام وانمود کن داری با بابات حرف می زنی...-بابا به خدا تقصیر این یزدی شد دیر کردم...الآن هم تو کلانتری()اَم...بیاین دنبالم...نیما با لحن شیطونی گفت:باشه دخترم...-خداحافظ...گوشی رو گذاشتم و به محمد نگاه کردم که دیدم داره با برگه ها ور می ره...اومد روبروم نشست و گفت:جدا نیما چه فکر کردی تو جقله بچه رو گذاشته مسئول پروژه به اون بزرگی... با اون هدف بزرگ...با بی تفاوتی گفتم:گفت ممکنه تو زبون بچه ها رو بهتر می فهمی... بالاخره هم سن و سالید محمد که می خواد بچه بازی کنه تو هم باهاش بچه بازی کن...اینقدر هم بهونه نیار...یه لبخند شیطنت آمیز زدمو گفتم:البته... ممکنه که به همسر آیندش....با نگاه محمد حرفمو خوردم...بابا عشق و عاشقی تا چه حد؟...یه پوزخند زدوگفت:تو با نیما؟...یعنی ها من موندم من چمه؟....محمد یه لبخند زدو گفت:خب تبریک می گم عروس خاله عزیزم.-البته اگه نیما قبول کنه توضیحات خالشو بشنوه....محمد یهو داد زد:بیات... بیات...این بیات بدبختم باور کن قید پایان خدمتشو بزنه در بره از دست این...بیات احترام و اینا رو رفت که محمد گفت:به خانم محتشم بگید بیان اینجا...اوه... لابد از فامیلاشونه... لابد یلدا خانمه...چه خانم محتشمی می کنه....یعنی می گه!همون چشم توسی اومد و احترام گذاشت...محمد یه نگاهی کردو گفت:اتاق بازجویی رو آماده کنید... ایشون حرف نمی زنن... خودمم بازجویی می کنم...تا خواست دادم در بیا صدای آشنا اومد...نیما:به به پسر خاله عزیزم...خوبی؟... خاله خوبه؟...رو کرد به همون چشم توسیه و گفت:رویا خانم... حالتون خوبه؟... بابا خوب هستن؟...دختره سرشو انداخت پایین که محمد گفت:مرخصی... می تونی بری...نیما: چی کارش داری بذار بمونه اینجا.به نیما چه ربطی داشت رویا.رویا:من برم دیگه. آقا نیما. درست نیست جلو دختر عمموتون.نیما یه نگاه خوشگل بهش انداخت و گفت:باشه. ولی هر وقت غزل نبود میاما. یادت نره.رویا سرشو تکون داد. من که گیج شده بودم.محمد وایساده بود...لباس سورمه ای آستین بلند با جین مشکی...نیما کت اسپرت شیری رنگ پوشیده بود..جفتشون رو چونه اشون چال داشتن ولی چون نیما روشن تر بود چالش بیشتر به چشم می خورد...نیما:چرا نمی خوای ازش بازجویی کنی؟...نشست... محمد هنوز وایساده بود و به روبروش نگاه می کرد...نیما:اوه... فهمیدم... بدون اون گاوصندوق که باز نمی شه هیچ مدرک درست و حسابی ندارین...محمد برگشت سمت نیما:خب...یه شاهد داریم که...نیما پرید وسط حرفش:که پزشکی قانونی عدم صلاحیتشو واسه شهادت داده...نیما یه لبخند زدو گفت:دیگه چی دارین؟...محمد لبخندی زدو رفت پشت میزش نشست و شروع کرد به یادداشت کردن چیزی...نیما هم همونجوری نشسته بود... محمد آروم گفت:امشب بیاین خونه ما...نیما با تعجب بهش نگاه کرد...شاید چند ثانیه... بعدش محمد آروم گفت:من بهتون کمک می کنم... اگه...نیما با حرص گفت:اگه چی؟...محمد آروم گفت:که ثابت کنی محسن عَ...یعنی خانواده تو کشته...نیما چشماشو بست و یه نفس عمیق کشیدو گفت:نیازی به کمک شما نداریم...محمد آروم گفت:یه زمانی بهترین دوستای هم بودیم...نیما:یه زمانی خانواده ام زنده بودن... تا وقتی که...حرفشو با صدایی که اومد خورد...محمد موبایلشو جواب داد.......محمد:آره مامان بهش گفتم که امشب........محمد:نمی دونم...اومدم خونه صحبت می کنیم.......محمد:من الآن سر کارم...خداحافظ...گوشی رو قطع کردو به نیما گفت:یه سری چیزا باید روشن بشه...نیما:همه چی روشنه...فقط می دونی چیه؟... تا وقتی که با دستای خودم عموتو بدبخت نکرده باشم ول کنه قضیه نیستم...محمد:اگه کار اونه چرا دنبالشو نگرفتین که ثابت کنین؟...راست می گه... نیما عصبانی بود ولی محمد آروم...نیما بلند شدو گفت:که قصاص بشه و تموم... من تا تک تک اعضای خانوادشو جلو چشاش پر پر نکنم نیما نیستم...بعد با صدای نسبتا بلندی گفت:غزل ما اینجا کاری نداریم...بلند شدم... چرا قبول نکرد محمد کمکمو ن کنه؟... شاید محمد یه نقشه داشت... گوشیمو تحویل گرفتم...***نیما در حالی که کمربندشو می بست شروع کرد شماره گرفتن...نیما:الو... کار یزدی رو تموم کن.......نیما:باشه خداحافظ....بهش نگاه کردم یه لبخند تلخ زد و گفت: گشنته؟...تایید کردم که مسیرو عوض کرد...هیچ حرفی نزد منم هیچی نگفتم... نیما می خواست چی کار کنه؟... محمد چرا عین مجسمه بود؟... چرا هیچ نشونه ای از علاقه توش نمی دیدم ولی وقتی می گفتم تو عاشقمی هیچ حرفی نمی زد؟...چرا؟...نیما بی هیچ حرفی پیاده شد...رفت سمت رستوران...منم دنبالش...یه میز که از همه جا پرت تر بود و انتخاب کرد... روش کارت رزرو داشت... که نیما نشست... یهو یه پیشخدمته اومد و شروع کرد داد و بیداد کردن که چرا اینجا نشستین....نیما:برو بچه به رئیست بگو بیاد کار دارم...پیشخدمته یه نگاهی به نیما کرد که یهو یه آقایی که کت و شلوار مشکی داشت و خیلی هم شکم گنده بود اومد اونجا...شکم گنده:مهندس ستوده...شمایید؟...پسر برو از غذای مخصوص بیار...برو...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۴ ساعت 18:12 توسط دختر ستاره ها
|