پسره یه نگاهی به شکم گنده کردو رفت...شکم گنده یه صندلی رو بیرون کشید و نشست و به نیما گفت:جلو خانم بدم مشکلی نداره...
نیما با بی تفاوتی گفت:نه...
مرده یه نگاهی کردو گفت:فردا از پاریس میان...با محتشم...
نیما پرید وسط حرفش:اون نه...
مرده یه ذره خودشو جمع و جور کردو گفت:آقا واس خاطر خودتون می گم این...
نیما دستشو کبوند رو میزو گفت:گفتم نه...
مرده شکمشو مالیدو گفت:بلیتا آمادست... دو تا...
بعد دو تا بلیت هواپیما گذاشت رو میز...
بعد آروم گفت:می دونستی سروان محتشم هم یه پرواز داره یک ساعت بعد از شما به...
نیما:بهت گفته بودم فضولی نکنی یا نه....
پسره سه تا بشقاب غذا آورد...به قول دوستان میگو خام...
نیما و اون آقاهه شروع کردن خوردن منم همین طور...لابد می خواستیم منو نیما با هم بریم...
نیما:بلیتا رو سالم برسون دستشون بعد از خانم اونجا باشن...
آقاهه یه چشمی گفت و تا بعد از اون حرفی نزدن...
***
با هم رفتیم خونه ما... توی خونه نیما صدا زد:زینت... زینت... بیا اینجا...
زینت اومد:بله آقا؟...
نیما:چمدون خانم حاضره؟...
زینت:بله آقا...
نیما:چمدونو بیار اینجا... بگو بهرام و مهدی هم باهاش تا اونجا برن و چشم ازش بر ندارن...
زینت: چشم آقا...
نیما نشست تا اومدم دهن باز کنم و تمام سوالاتی که واسم پیش اومده بود بپرسم نیما گفت:غزل رفتیم خونه من بهت جواب می دم... الآن نه...
آروم نشستم اعصابم خورد شده بود از این همه ندونستن... معلوم نبود اونجا همه کارم یا هیچ کاره... دیگه حوصلشونو نداشتم...
نیما که چهره ناراحت منو دید گفت:نمی تونم باهات حرف بزنم اینجا... تو خیابونم که نمی شه... رفتیم خونه همه چی رو برات توضیح می دم...
شونمو بالا انداختم...یعنی برام مهم نیست... از همشون خسته شده بودم که زینت با یه چمدون یه نفره یشمی اومد نیما هم چمدونو برداشتو گفت:بریم...

***
جلوش نشستم... نیما از آشپزخونه یه بطری الکل با یه جام آورد و برای خودش ریخت... یه کیف پول قهوه ای جلوم گرفتو گفت:فهمیدی که باید بری سفر... لازمت میشه...
دستمو دراز کردمو گفتم:چقدری هست؟...
نیما:سه میلیون...
با مسخرگی نگاش کردم...بابا واسه مسافرتای تفریحی هفت هشت تومنی بهم می داد...
نیما که نگاهمو دید گفت:دلار...
جانم؟... حدودا میشه نه ملیارد تومن... کجا لازمم میشه؟...
نیما:البته پول بازم واست می فرستم ولی فعلا کافیه...
یه نگاهش کردم...
با حرص گفتم:دزد نزنه...
نیما بی خیال اولی رو نوشید و در حالی که دومی رو پر می کرد گفت:تو خودت یه پا دزدی... نشنیدی مهدی و بهرام مواظبتن... سیامک و ناصر هم اونجا میان... نوشین هم هست که اگه جای دخترونه آرایشگاه مارایشگاه خواستی بری...
با حرص گفتم:من اصلا کجا باید برم؟...
یعنی ها داره منو می فرسته سفر با پنج نفر که تا الآن نمی شناختمشون...این همه هم پول می ده من...
نیما:کیش...
تو روحت... سیاه نیستم سیاه تر میشم...
-بعد من اونجا باید دقیقا چی کار کنم؟...
در حقیقت می ری خوش می گذرونی... ولی حواستو جمع کار می کنی...
با تعجب نگاهش کردم...نیما:ممکنه محمد واست دردسر بشه... هتل کامل ساخته شده ساختمونش... تا تو اونجایی کامل می شه و شروع به کار میکنه....دو هفته ای شروع به کار کردنش طول می کشه ... یه هفته هم کار کنه... غزل فرقی نداره پنجاه تا آدم بکشی...شکنجه کنی هر چی... هتل درست می شه... به زیر دستات هم احترام نمی ذاری... می خوام همه ازت بترسن....می خوام ببینم وقتی هتل درست شد چجوری می خوان جمعش کنن...
به صندلی تکیه داد و شروع کرد به نوشیدن... هیچ وقت سیگار نمی کشید....
آروم گفتم:محمد هم میاد اونجا... تو هم بیا...
یه ذره خم شد و گفت:من باید برم دبی...یه شرکت بزنم دختر خانما بیان توش کار کنن...
یه پوزخند زد آروم گفتم:نیما من تنهایی...
نیما پرید وسط حرفم:به نوشین اعتماد دارم... در جریان کل قضیه هست... کمکت می کنه..
نگاهش کردم که نیما گفت:غزل واسه چی می ترسی؟... تو فقط به عنوان یه مهندس ناظر می ری... می دونی چند نفری هستن هواتو دارن... هر مشکلی هم داشتی واست شمارمو می فرستم تماس بگیر...
شونمو بالا انداختم نیما بی هوا گفت:حاضری بری؟...
تایید کردم... یه گوشی از تو جیبش درآورد....نیما:شماره هایی رو که لازم داری توش هست... گوشی خودتو نمی خواد ببری....هر چی هم لازم داری تو چمدونت هست... فقط پول... از طریق نوشین واست می ریزم...حواست جمع محمد باشه...
زنگ گوشی نیما باعث شد سوالی رو که می خوام نپرسم... نیما گوشیشو قطع کردو گفت:خالمه... ولم نمی کنه... ولش کن اونو...بلند شو بریم...
تا خواستم دهنمو باز کنم نیما گفت:نگران محمد نباش...
بلند که شدم نیما گفت:برو اتاقت لباس واست گرفتم...این لباس به درد کارگرا می خوره تا مهندسا
قیافه گرفتمو گفتم:بنده خدا لباسام الآن دو سه تومن قیمتشه...
نیما گفت:برو بچه... بری اونجا بند کفشاشون دو سه تومن مایشه... عین این دختر لوسا هم حرف نزن خوشم نمیاد... لباسات عین گداهای انقلابه... برو ببینم...واستم کفش پاشنه بلند گذاشتما... نری دوباره کتونی چسبی بخری بپوشی...
رفتم بالا... بابا های کلاس...بابا... همه چیت تو حلقم...
شلوارش یه سه چهارتومنی مایشه... مانتوش شش تومن بیشتر نیست...روسری تا یه تومن... به حلقه روسری نگاه کردم تابلو بود طلا ست... پنج تومن هم اون... کفشا یه چهارتومن... عینک دودی... اوه اوه هشت تومن... کیفش بابا خارجیه بگیریم سه تومن... می شه به عبارتی حدود سی تومن...همون من شبیه گداها بودم...
عینکمو زدم به چشمم و اومدم پایین که نیما پقی زد زیر خنده:غزل الآن شبه...
درد... خودت گذاشتی بودی اونجا...
رومو برگردوندم که نیما گفت:خب دیگه اون عینکو درار راه بیفت بریم...
بالا پله ها وایساده بودم...حدودا بیست تا پله تا پایین بود با حرص گفتم:نیما؟...
نیما برگشت سمتمو گفت:چیه؟...
به کفشا اشاره کردم نیما در حالی که با لبخندش ور می رفت که بخورتش گفت:بیست و دو سالشه...نمی تونه از پله بیاد پایین...
تو روحت...
اومد بالا...و با هم اومدیم پایین... سوار پورشه نیما شدیم و تو فرودگاه پیاده شدیم...
نیما:به خاطر یزدی نتونستم با پرواز شخصی بفرستمت...
لباشو به هم فشرد و گفت:نوشین کجاست؟...
بعد سریع گفت:ماشین واست اونجا فرستادم...نوشین می کشمت...اونجا هتلتون آمادست... نوشین هم اتاقیته... نمی تونی تنها باشی...
همینم مونده با یه برج زهرمار هم اتاقی باشم...
نیما:نوشین هستا... این دو تا گوساله کجان.
یهو دو نفر اومدن سمت ما... نگاهشون کردم... اولی خیلی خوشگل بود... موهای خرمایی با چشمای مشکی... لباشم خوب و معمولی بود...دماغش یکمی گوشتی بود... دومی هم چشمای تیره با پوست تیره داشت...به دلم نَشِست...چقدر هم خودم سفید بلوری بودم...
نیما:این بهرامه(موخرماییه)این مهدی(تیره)...نوشین...
به دختری که داشت به ما نزدیک می شد نگاه کردم...دختره نزدیک اومد دستشو دراز کردو گفت:نوشین توکلی هستم... وکیل شما...
تا الآن که فکر می کردم بادیگاردمه...با تمسخر پرسیدم:ببخشید...حق الوکالتون چقدره؟...
نوشین لبخندی زدو دستشو کنار کشیدو به نیما گفت:نه بابا معلومه ستوده است...
نیما:اینقدر زر زر نکن...چرا دیر کردی؟...
نوشین:بعدا خدمت خانم مهندس توضیح می دم... خب خانم مهندس بریم؟...
-غزل...
رو کردم نیما اونم با مهربونی نگاهم کردو گفت:مواظب خودت باش...
یعنی غزل بخوای زر بزنی خودت می دونی....
دستمو آوردم جلو که نیما بغلم کرد...بعد از سه دقیقه راه افتادیم...نوشین تقریبا با من میومد اون دو تا هم پشتمون...
کناری که باید از فلزیاب رد می شدیم... بهرام و مهدی پیچوندن و چهارتایی بدون رد شدن از اون جا رفتیم تو... اون دو تا وسیله ای نداشتن ولی منو نوشین هر کدوم یه چمدون داشتیم که خودمون می آوردیمش...
شاید چند دقیقه ای طول کشید که کنار پنجره نشستم نوشین هم کنارم...
آروم گفتم:می تونم سوالامو بپرسم...
نوشین به یه آقای حدودا چهل ساله اشاره کردو گفت:پلیسه...
پوفی کشیدمو رومو ازش گرفتم... نوشین که دید می خوام سوال بپرسم گفت:وایسا تا تو خود اتاق نمی تونم هیچ جوابی بهت بدم...
به نوشین نگاه کردم بیست و پنج شش می زد... چشمای سبز کشیده داشت و صورت سفید!... لباش بیش از حد بزرگ بودن... به قول نیما دهن گشاد!... البته در کل خوشگل بود ... بی معطلی گفتم:چند سالته؟...
نوشین خنده ای کردو گفت:بیست و پنج...
اوه...حدست تو حلقم غزل خانم...
نوشین بی معطلی گفت:وکالت خوندم... فوق لیسانس وکالت دارم... ولی کار اصلیم یه چیز دیگه است...
بی حوصله پامو تکون دادم که مهماندار هواپیما اومد و گفت:خانم ستوده؟...
نوشین سریع گفت:بله؟...
مهماندار گفت:آقایی که اون جلو نشستن اینو دادن...
بهرام سریع از جاش بلند شد که نوشین بهش اشاره کرد بشینه...اونم آروم نشست...
نوشین پرسید:چیز دیگه ای نگفتن؟...
مهماندار یه نگاه کلی انداختو گفت:اینو سروان محتشم دادن...
صداش به شدت پایین بود... اومدم حرفی بزنم که نوشین اشاره کرد که هیچی نگم و گفت:اون آقا؟...
مهماندار:پلیسن...
نوشین با حرص نگاهش کرد که مهمانداره رفت...
نوشین اومد بازش کنه که ازش گرفتمو بازش کردم...شماره تلفنش بود...گوشیمو درآوردم رفتم تو دفتر تلفنش... شماره محمد توش بود... همون بود...
نوشین گفت:شماره خودشه؟...
بهش موبایلمو نشون دادم که گفت:حق با نیما بود...
گوشیشو درآورد و شروع کرد به نوشتن اس ام اس...
حق با تو بود... مهماندار هواپیما از طرف محتشم شمارشو آورد.. گفت که اون پلیسه...
به نیما فرستادش... شماره نیما رو حفظ بود...سرمو تکون دادم و هیچی نگفتم...
***
هتل بزرگی بود... یه اتاق درست روبروی ما واسه بهرام و مهدی...منو نوشین هم توی اتاق...
توی لابی هتل نشستیم...می دونستم هنوز نباید سوال بپرسم که یهو دو تا پسر اومدن... یکی شون گفت:سیامک و ناصر...
به خودشو دوستش اشاره کرد...
نوشین سرشون تکون دادو اونا هم نشستن... نوشین:اتاق شما کجاست؟...
سیامک:کنارتون...
نوشین:خوبه...
سیامک:مهمونای خارجیمون...
نوشین پرید وسط حرفش:فقط خانم...
سیامک سرشو به معنی فهمیدن تکون داد...
که یهو ناصر گفت:اون که محتشمه...
برگشتمو به محسن و یلدا و مادرش نگاه کردم... نوشین سری تکون داد...تابلو بود جا خورده...
شروع کرد شماره کرد اس ام اس دادن...خانواده شماره یک به جز رویا تو هتلن....
پس رویا دختر عموی محمد بود... دختر قاتل مادر من...
کمی بعد از نیما جواب اومد:تفریحی اومدن...
نوشین رو کرد به سیامک و گفت:حواست بهشون باشه... تفریحی اومدن.
سیامک سر تکون داد و گفت:پیشنهادشون واسه امشبه... ساعت دوازده و نیم...
نوشین سر تکون دادو گفت:قبوله...
نوشین بلند شد منم به تبعیت از اون... طبقه دوم اتاق دیویست و چهار...نوشین کارتو در آورد درو باز کرد... سیامک هم چمدونا رو آورد تو اون سه تا رفتن تو اتاقاشون معلوم بود سیامک اصله کاریه...سیامک نگاهی به اطراف انداختو گفت:نوشین، نیما گفت که اون سه تا باهامون نیان...
نوشین سری تکون دادو گفت:مسئله ای نیست...
سیامک سرشو تکون دادو گفت:ما دست چپیتونیم مشکلی پیش اومد تماس بگیر...
نوشین باشه ای گفت و اون رفت... روی تخت نشستمو گفتم:صمیمی حرف می زد...
نوشین آروم گفت:نامزدمه...
با تعجب نگاهش کردم که خندید و گفت:نیما می گه کسی که دلبستگی نداشته باشه به درد ما نمی خوره...
این حرفو قبلا به من هم زده بود... یاد مرادی افتادمو گفتم:می شه قضیه مرادی رو کامل برا م بگی...اون شب من فقط...
نوشین گفت:می دونم...
یزدی خیلی به درد بخور می زد... ما هم قاطیش کردیم... ولی خوب نیما خیلی بهش اعتماد نداشت... زیاد آدم حسابش نمی کرد... یزدی می خواست بشه مسئول ساحل که تو اومدی... وقتی فهمید محتشم وارد ماجرا شده ترسید... اومد تا تمام مدارکو بده دست محتشم تا خودش قصر در بره... نیما هم فهمید... یزدی می خواست این کارو توسط بهنام انجام بده...
بهش نگاه کردمو گفتم:چرا اینقدر از محمد می ترسن؟...
نوشین:یه بار دیگه هم می خواسته این پروژه صورت بگیره ولی محتشم نمیذاره... اون موقع نیما خیلی همکاری نمی کرد... وقتی اومد فقط مدارکو از بین برد... طوری که نذاشت محمد کسی رو مجازات کنه...واسه همین خیلی ازش می ترسن...
می دونستم حق ندارم خیلی وارد جزئیات بشم ولی سوالی رو که قلقلکم می داد پرسیدم: تو مادر منو می شناختی؟... یعنی...
نوشین نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت:من نمی تونم درمورد فامیلی مادرت توضیحی بهت بدم...اگه می تونستم حرفی نداشتم...
می دونستم اصرارم بی فایده است... سوال بعدی رو سریع پرسیدم:خب راجع به قرار امشب و دو تا مهمون خارجیمون...
نوشین:برای انجام معاملاتمون... باید راضیشون کنی با ما همکاری کنن...
پوفی کشیدمو با حرص گفتم:من هنوز یه هفته هم نشده که وارد ماجرا شدم ولی شما از من انتظار دارید مثل یه حرفه ای عمل کنم... انگار نه انگار که...
حرفمو قطع کردمو به در خیره شدم...نوشین رفت درو باز کردو سیامک وارد شد... موهای مشکی ابروهای تیغ زده و چشم های درشت مشکی... به هم می یومدن...
نوشین نگاهش کرد که سیامک گفت:ماشین خانم رسید... من می شم رانندشون نوشین تو هم حواست به خودش باشه... من باید حواسمو جمع اونا کنم...
اومد جلوی من وایساد... قدش صدوهشتادوخرده ای بود...آروم گفت:بلدی با اسلحه کار کنی...
همونم مونده...
کنارم نشست و شروع کرد به یاد دادن به من... بعد آخرش گفت:امیدوارم احتیاج پیدا نکنی...
بی خیال گفتم:ممنون...
یه نگاهی به من کردو گفت:نوشین وکیلته ولی من رانندتم... نباید با من اینجوری صحبت کنی... اینجوری ازت حساب نمی برن...
بی خیال گفتم:تو خودت صمیمی حرف می زنی... اصلا از دوم شخص جمع استفاده نمی کنی..
سیامک یکم خودشو جمع و جور کردو گفت:من اونجا...
بی خیال پریدم وسط حرفش:منم اونجا
سیامک دیگه هیچی نگفت که نوشین پرسید:محتشما واسه چی اومدن اینجا...
سیامک بی خیال گفت:پولایی که معلوم نیست از کجا درآوردنو خرج کنن...
نوشین گفت:ولی بازم حواست بهش باشه...
سیامک سرشو تکون دادو با لذت گفت:فکر کنم قضیه یزدی خیلی به نفع ما تموم شده... بینشون دو دستگی ایجاد شده... به گروه محتشم اینا گفتن شما دیگه صلاحیت ندارین...یه گروه دیگه رو فرستادن تا رو کارشون نظارت کنه دست و پاشون و بستن...
نوشین کمی فکر کردو گفت:این واسه کارمون خوبه... ولی واسه امنیت خودمون...
بی خیال گفتم:چیزی نمی شه... همونطوری که نیما قصد نداره به محمد آسیب برسونه محمد هم همچین قصدی نداره... فقط باید مواظب همون گروه پشتیبانیه باشین...
سیامک یکم فکر کردو گفت:شاید اینجوری باشه ولی ما نباید ریسک کنیم...الآن هم همه چی حاضره باید بریم... منتظرمونن...
بلند شدیم....
***
با ماشین لامبوری که برام فرستاده بود تا اونجا رفتیم...اول من...بعد نوشین پشت سرمون هم سیامک...با اون کفشای پاشنه بلند واقعا نمی تونستم تند راه برم... فکر کنم همین کلی جذبه بهم داده بود...
یه کشتی بزرگ تفریحی بود... وارد یه اتاقک مخصوص شدیم که سیامک درو باز کرد...این بار اول نوشین بعد من وارد شدیم... دو نفر اونجا نشسته بودن... دو تا آقا... لباساشون تابلو بود کلی پولشه... من و نوشین نشستیم کنار همون میز قماری که اون دو تا نشسته بودن...و سیامک هم بالاسرمون وایساد... بالا سر اونا هم یه آقایی وایساده بود...یکی از اونا که نسبتا پیرتر می زد گفت:مهندس ستوده کجاست؟...
-بچه اش رو گاز بود نرسید بیاد خدمتتون...
یارو دستشو محکم کبوند رو میز و گفت:مارو مسخره کردید؟...
با لحن بلندی گفتم:نخیر...شما مارو مسخره کردید...توقع ندارید که بیام دلایل نیومدن مهندسو واستون شرح بدم؟...
دو تایی خودشونو یکم جمع و جور کردن که یکیشون گفت:خب ما باید بدونیم طرف معاملمون کیه...می دونید که به خاطر سروان محتشم ...
اَه سه بار تو عمرم دیدمش... خب سه بار بیشتر...پنجاه بار باید اسمشو بشنوم...تو روحش...
این بار نوشین گفت:مهندس ستوده هستن... دختر مهندس ستوده بزرگ...مسئول ساحل...
مرده یه نگاهی به من کردو گفت:چند سالشه؟...
بی خیال گفتم:واسه خرید می خوای یا اجاره؟...
مرده یه ذره دیگه خودشو تکون دادو گفت:ما تضمینی می خوایم برای این که محتشم نتونه...
پریدم وسط حرفش:ما چیزی که به دردمون نخوره رو انجام نمی دیم...
صورت نوشین رنگ پریده شده بود...قرار گذاشته بودیم من حرف نزنم... بیشتر شرط و شروطشونو قبول کنیم و با احترام باهاشون برخورد کنیم...
مرده یه نگاهی به من کرد یعنی حالت خوبه؟...دختره دیوونه...
بی خیال بهش گفتم:فکر نکنم با پسر خاله خودش کاری داشته باشه... اونم با اون مادرش که عاشق مهندس ستوده است... درمورد خودم هم...
به مرد خیره شدم... گفتم:به هر حال اون دلش می خواد من با اونا همکاری کنم تا بتونه منو از این ماجرا بکشه بیرون تا بتونه بی سروصدا بعدش با من ازدواج کنه....
مرده یه نگاهی به من کردو گفت:از کجا بدونیم که شما با ما همکاری می کنین...
شونمو انداختم بالا گفتم:از کجا می دونید اگه باما همکاری نکنین چیزی از شما بیرون نمی ره؟..
اون یکی آقاهه که ساکت بود زد زیر خنده و گفت:خب... مثل این که ما مجبوریم با شما قرداد ببندیم... خب... می تونیم شروع کنیم...
بی خیال بهش نگاه کردمو گفتم:شما که این همه راه اومدین مطمئن بی تحقیق نیومده بودین.. واسه چی اینقدر وقت تلف کردین؟... به خاطر این که از جانب محمد راحت شین؟...
فکر کنم نوشین رنگ لبو شده بود... آخه بهش قول داده بودم ازشون نپرسم...
آقا اولیه:خیر... ما از جانب مهندس ستوده و ایشون اسوده خاطر بودیم... ولی با دیدن شما باید مطمئن می شدیم مهندس ستوده انتخاب اشتباهی نکرده باشن...
تا خواستم ازش یه سوال دیگه بپرسم نوشین سریع گفت:خب شرایط همکاری رو بگین...
مرد اولیه یه نگاهی به نوشین انداخت که گفتم:خانم توکلی وکیل بنده... می تونید چک کنید ببینید انتخاب من اشتباه بوده یا نه...
مرد دومیه شروع کرد خندیدن و بعد گفت:یاسر ولشون کن... بیایید راجع به قرارداد حرف بزنیم...
کجا اینا خارجی بودن؟...یاسر؟...
یاسر یه کاغذ درآورد که گفتم:فکر کنم همکاری ما بر پایه اعتمادی است که بهم داریم... یا حداقل مجبوریم نسبت به هم داشته باشیم... مطمئنن یه کاغذ تو همچین معادله ای نمی تونه باعثش بشه... چون کاغذ و سند واسه زمانیه که ما بتونیم درصورت عمل نکردن طرف مقابل به قانون شکایت کنیم... شما که دلتون نمی خواد به جناب سروان محتشم در این مورد شکایتی بکنید..
مرده خندید و گفت:حق داره دیگه... خب ما هر نوع جنسی بخواین براتون می یاریم منتها امنیتش با خود شماست...
بی خیال گفتم:در عوض چی می خواین؟..
مرد یه چهره غمگین پیدا کردو گفت:انتقام...انتقام همون زمانو...مطمئنم شما چیزهایی در مورد مادرتون می دونین... البته شما تنها خانواده قربونی نبودین... من هم پدر و مادرمو از دست دادم... من هم تموم چیز هایی که نیما به خاطرشون این کارا رو می کنه من هم دارم...
سرمو انداختم پایین که یاسر دستشو گذاشت رو شونه پسره و گفت:پیمان....
بهش نگاه کردم... پسره خوشگلی بود...حدود سی می زد...تو مایه های نیما... موهای مشکی و صورت سبزه روشن چشمای قهوه ای و بینی عمل کرده... موهاشو رو پیشونیش ریخته بود... لبای نسبتا معمولی...در کل خوشگل بود...
نوشین سریع گفت:در مورد اقامتتون تو هتل ما براتون اتاق گرفتیم...منتها باید بگم خانواده محتشم... محسن... اونجا برای تفریح اومدن...
یاسر خواست مخالفت کنه که پیمان سریع گفت:خوبه....من هم می خواستم نگاهی به هتل شما بکنم... البته اگه مشکلی وجود نداشته باشه...
-نه هیچ مشکلی وجود نداره...فردا می تونین همراه من بیاین...
یاسر و نوشین بدبخت هم دیگه حوصله مخالفت نداشتن...
پیمان:می تونم با شما خصوصی صحبت کنم؟...
سیامک دستشو گرفت جلوی من...که پیمان سریع گفت:شما می تونید از دور ببنید... فقط چند لحظه کوتاه...هیچ اتفاقی نمی افته...
سیامک با لحن بدی گفت:اعتمادی که خانم گفتن فقط درمورد ساخت پروژه بود...نه جون ایشون... این دیگه وظیفه منه...
یاسر که خیالش راحت شده بود سیامک اجازه نمی ده بلند شدو گفت:بله حق باشماست...ما پشت شما حرکت می کنیم تا هتل...
پیمان با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:هیچ اتفاقی نمی افته...
بی خیال گفتم:سیامک لطفا اجازه بده...
با این که سیامک بهم تذکر داده بود... سیامک و نوشین برام فرق داشتن...
سیامک:فقط کوتاه...
پیمان سر تکون داد و بلند شد من هم دنبالش.... از اتاقک بیرون رفتیم و طوری قرار گرفتیم که پیمان گفت:حالا تموم سوالایی که می خواستین بپرسین و به خاطر وکیلتون نپرسیدین رو بپرسین...اینجوری بهتره...
تایید کردمو پرسیدم:اگه شما نیما رو قبول داشتین نیازی به امتحان من نبود...بود؟...
پیمان:اعتماد به نیما...نه وکیلتون... ممکن بود کس دیگه ای رو آورده باشن که مورد اعتماد نیما نبوده باشه... من هیچ تاییدی از نیما مبنی بر اعتماد کردن بر ایشون نداشتم...
گفتم:خب من می تونم بهتون بدم؟...
لبخندی زدو گفت:از الآن به ایشون هم اعتماد داریم...
یه ذره به پایین نگاه کردمو گفتم: مدام از شما به عنوان خارجیا حرف می زنن...اما...
پیمان خنده نسبتا بلندی کرد و گفت:مادرم ایرانی نبود...انگلیسی بود..
تندی گفتم:پس چرا شما سبزه اید؟...
اوه اوه چی گفتم؟... از بسکه با پوستم مشکل دارم...
سریع حرفمو رفع رجوع کردم:من منظورم این بود که...
پیمان بلندتر خندید و گفت:شبیه پدرم شدم...
رو کردم بهشو گفتم:حالا می تونین سوالی که به خاطرش منو آوردید بیرون و اجازه دادید ازتون سوال بپرسم رو بپرسید...
پیمان لبخندی زدو گفت:شما به سروان محتشم علاقه دارین؟...
با تعجب نگاهش کردم که سریع گفت:خیلی راحت به اسم خوندینش...محمد...
بی خیال گفتم:اگه شما هم ناراحت نشین مطمئنن من بهتون فامیلیتونو نمی گم...
تازه یادم افتاد فامیلی شو نمی دونم...لبخندی زدو گفت:معین....پیمان معین...
لبخندی زدمو گفتم:پس شما شدید پیمان...درمورد جوابتون هم باید بگم خیر... اگه بهشون علاقه داشتم با نیما همکاری نمی کردم...مطمئننن مخفی کاری هم نمی کنم چون عاشق خانواده ام هستم...در ضمن من هنوز از نسبتی که محمد و خانواده عموش دارن... متوجه می شین دیگه؟...
پیمان تایید کردو گفت:حق با شماست...
دستشو به سمت در خروجی گرفت و گفت:بفرمایین....
سیامک که دید حرفامون تموم شد سریع اومد پشت منو حرکت کردیم...کنار لامبور مشکی رنگم که هنوز آرزوی رانندگی باهاش داشتم وایسادیم و یاسر اشاره کرد حرکت کنید و ما هم رفتیم... همین که سوار ماشین شدیم به نوشین که دهن باز کرده بود گفتم:اینجا نه...
***
بعد از این که رفتیم تو اتاق نوشین سریع یه شماره گرفت و گذاشت رو آیفون...
یه بوق...صدای نیما پیچید تو تلفن:چی شد جلسه؟...
بعد از دو ثانیه گفت:کی تو اتاقه؟...
نوشین:منو غزل... بیا گوش کن...
صدای ضبط شده جلسه بود...باورم نمی شد این کارو کرده باشه... من که ندیدم...تو کل زمان پخش نه من حرف زدم نه نوشینو نیما....
بعد که تموم شد نیما خندیدو گفت:عالی بود... خوب راه افتادی غزل...
نوشین با عصبانیت گفت:اگه چیزیش می شد چی؟...
نیما یکمی مکث کردو گفت:من غزلو پیش کسی نمی فرستم که کارش بلنگه....
یه لبخند گنده زدم که نیما گفت:نخند غزل... تو که اینو نمی دونستی...

 

نیشمو بستم...کثافت همیشه حرکاتمو پیش بینی می کرد...حالا خواست درمورد کاری که پیمان باهام داشت بپرسه جونشو می گیرم تا جوابشو بدم...حالا ببین...
نیما گفت:می خواست راجع به محمد ازت سوال بپرسه؟...
یعنی تو روحت...
جوابی ندادم که نیما گفت:فردا برزو و جوادو می فرستم واسه محافظت از پیمان... من باید برم خداحافظ...گوشی رو قطع کرد...
یه نگاهی به نوشین کردم که گفت:غزل من می دونم تو رئیسی ولی خیلی...
یکم مکث کردو گفت:خری...
یه لبخند گشاد بهش زدم که بی خیال شد و رفت تو اتاقش تا بخوابه...منم رفتم تو اتاقم کنار پنجره وایسادم...روبروم دریا بود... دریا...
***
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود... با لباسای سی تومنیم خوابیده بودم...یعنی من می دونم دیگه من عقده ای آخرش قیمت لباسامو می نویسم می ندازم گردنم...بلند شدم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و رفتم سراغ چمدونم ...درشو که باز کردم هفت هشت دست لباس تو خونه نسبتا پوشیده توش بود با لوازم شخصی....
رفتم سراغ کمد تو هتل که دیدم هفت هشت دست لباس آماده تو کمد است و روی میز آرایش هم پر از لوازم آرایش مارک بود...رفتم حموم و بعد موهامو سشوار کشیدمو پشتم بستمشون... جلوشو یه ور ریختم رو صورتم و شالمو رو سرم مرتب کردمو یه مانتو شیری رنگ با شلوار لی آبی پاره پوره پوشیدم... کفشای شیری پاشنه ده سانتی...خیلی خوب شده بود... منتها شلوارم اونقدر تنگ بود که روح خیاطشو سلام علیک کردم تا پوشیدمش...
نوشین در زدو اومد تو رو تختم نشست و گفت:خیلی خوشگل شدی...
آروم گفتم:ممنون...
که گفت:باید بریم پایین صبحونه بخوریم...
داشتم لبامو رژ می مالیدم که گفتم:بگو بیارن بالا...
نوشین گفت:آقای معین دعوتت کرده...تو رستوران پایین هتل...ساعت نه...
باشه ای گفتمو سایه شیری رنگمو مالیدم پشت پلکمو با خط چشمم درگیر شدم...
نوشین آروم گفت:ممکنه محتشمو تو هتل ببینی...
شونمو بالا انداختم که گفت:سمت راستی رو ببر بالا تر...
رفتم سراغ خط چشم سمت راستی که گفت:شیریشو عوض کن...چشمات توسی بهش نمیاد....کبود بزن...این دستبند کبودارم بردار...
به حرفش گوش کردم که گفت:با کی بری راحت تری؟...
بی خیال گفتم:تو و سیامک...
نوشین آروم گفت:منظورم اینه که می خوای با پیمان برو...

نگاهش کردمو با سر تایید کردم...
نوشین:ساعت یه ربع به نه...من می رم حاضر بشم...
وقتی آرایشم تموم شد رفتیم پایین ساعت نه و یکی دو دقیقه بود... پیمان و یاسر کنار یه میز چهار نفره نشسته بودن که منو نوشین هم رفتیم...پیمان لبخندی زدو بلند شد که چهارتایی دوباره نشستیم...
یه نفر صبحونه امونو آورد چیند که پیمان تشکر کردو رفت...
پیمان:واقعا زیبا شدید...
بهش نگاه کردم...سه تیغ اصلاح کرده بود و موهاشم ریخته بود تو پیشونیش...تی شرت شیری رنگ با یه تصویر عجق وجق سیاه وسطش پوشیده بود...کمربند اسکلتی کرم رنگ با شلوار شیری...چه ستی هم باهم کرده بودیم...
ممنونی گفتم که پیمان سریع گفت:خانم مهندس من هنوز اسم شما رو نمی دونما...
در حالی که لقمه رو بالا می آوردم یه نگاهی بهش انداختمو گفتم:غزل...
پیمان لبخندی زدو گفت:اسم زیبایی دارین...
اه لابد دوباره باید تشکر کنم ... لقمه رو چپوندم تو دهنم که چون دهنم پره تشکر مشکر نکنم که یهو لقمه پرید تو گلوم...پیمان بلند شد اومد سمتمو محکم زد رو پشتم...
در حالی که لقممو قورت می دادم گفتم:قرار شد به هم اعتماد کنیم شما که جلوی همه قصد جون منو کردید...
پیمان پیشونیشو پاک کرد و گفت:چیزی شد یهو؟...
با حرص گفتم:بله...شما قصد جون منو کرده بودین...
پیمان لبخندی زد و گفت:معذرت می خوام واسه چی لقمه پرید تو گلوتون؟...
در حالی که تو دلم داشتم خدمت روح پیمان می رسیدم به سمت یه میز اشاره کردم...هر سه تاشون برگشتن اون سمت...
نوشین با حرص گفت:رویا که با اینا نبود...
سرمو تکون دادم که ادامه داد:اون باید با محتشم الآن ماموریت باشه....
به میز روبرویی اشاره کرد که سیامک اومد و نوشین بهش گفت چی شده و اون رفت ببینه که قضیه چیه؟...یاسر سری تکون دادو گفت:می خواید برید هتل؟...
کیفمو از رو میز برداشتمو گفتم:خب آره... شما با من می آید؟...
اخمای یاسر رفت تو هم که پیمان بلندشدو گفت:البته...
رو به یاسر که اخم کرده بود گفت:شما هم با خانم توکلی می تونین بیاین...
پشت سر من بلند شد...
بهش گفتم:من رانندگی می کنم...
کمی خم شد و گفت:هر جور مایلید دوشیزه.
تو روحت موسیو...
جلو هتل وایسادیم...هتل بود تقریبا فقط یه خورده تمیز کاریاشو اسباب اساسیه بردناش مونده بود...الآن اگه به خودم بود و کتونی چسبی هام پام بود...
تقریبا پیمان در گوشم گفت:اون محتشم نیست...
برگشتم...خودش بود... محمد... یه نگاهی به پیمان کردم که گفت:بیا بریم بیرون...
به دم در هتل که رسیدیم نوشین و سیامک و یاسر اومدن تو...
نوشین با تعجب پرسید:جایی می رفتین؟...
برگشتم جایی که محمد اونجا بود...دیدم غیبش زده و آروم گفتم:محمد اینجا بود..
یاسر پوفی کشیدو گفت:اونوقت شما دو تا بچه...
نذاشتم حرفشو بزنه که گفتم:با وجود یه پیرمرد هم قضیه فرق نمی کرد...
پیمان سعی کرد خندشو بخوره هیچی نگفتم و برگشتم سمت پیشخون و گفتم:مدیر اینجا کجاست؟...می خوام ببینمشون...
یه آقایی حدود چهل ساله اومد و گفت:چیزی شده خانم؟...
برگشتم سمتشو گفتم:شما مدیر اینجایید؟...
مدیر:بله خانم...بختیاری هستم...
بی خیال گفتم:ستوده هستم...می تونم از هتل بازدید کنم...
یارو یه نگاهی انداخت که یعنی تو فقط لباسات های کلاسه در حد مهندس ستوده که اصلا نیستی که یهو پیمان اومد و گفت:معین هستم... با مهندس ستوده برای بازدید اومدیم...
یارو سریع گفت:تشریف بیارین خوش آمدین...
نگاه کردم که دیدم بقیه نیستن و فقط پیمان مونده رو کردم به مدیر و گفتم:نیازی به راهنمایی شما نیست... منو پیمان خودمون می تونیم راه بریم...
پیمان یه لبخندی زدو گفت:بریم...
وقتی رفتیم سمت پله ها آروم گفتن:بقیه کوشن؟...
پیمان:دنبال محتشم... خیلی زرنگه...
آروم گفتم:نیما هم خیلی زرنگه...
پیمان:برای همینه که این همه شرکت قبول کردن کمک کنن...اگه نیما نبود کسی هم نبود...تنها کسی که می تونه با محتشم مقابله کنه نیماست...
هیچی نگفتم تا آخرش پیمان حرف می زد و چیز مهمی نمی گفت...
بعد از یه بازدید که همه چی بی نقص بود دوتایی پایین اومدیم...پیمان: زنگ بزنم ببینم اینا کجان؟...بریم هتل...
Cat in boots آنلاین نیست. گزارش پست خلاف       تشکرها
چشمام یه برقی از روی شیطنت زد...تو هتل پر از آدمای نیما بود مطمئن جای دیگه نمی تونستم بدون سر خر خوش بگذرونم...
که پیمان نگاهمو دید و گفت:باشه...بیا با هم بریم...
دستشو گرفتم دو تایی اومدیم بیرون...حدود پنجاه متر رفتیم جلوتر که به دریا رسیدیم... خورشید داشت غروب می کرد...تقریبا هوا تاریک بود...
دوتایی کنار هم وایساد بودیم که یهو یه نفر دست گذاشت رو شونم تا برگشتم...پارچه سفیدو دیگر هیچ
فصل سوم
لای چشمامو باز کردم اون گوشه پیمان داشت منو نگاه می کرد دست و پاهاش بسته بودو یه پارچه سفید هم به دهنش بسته بودن...پیشونیش هم خراش برداشته بود...به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود...
دستا و پاهای منم بسته بود و دور تنم هم طناب بسته بودن ولی دهنم باز بود آروم نالیدم:پیمان...پیمان...
چشماشو باز کرد حس کردم دلش می خواد بهم لبخند بزنه اما نمی تونه....بهش گفتم:می دونی کار کی بود؟...یعنی...
در باز شد... برگشت سمت در... خودش بود...بهش نگاه کردم... لبخندی زدو اومد سمتم... تقریبا نالیدم:کار کیه؟...
جلوم خم شد... خواست بازم کنه که خودمو کمی دورتر کشیدم و باز گفتم:دستور کیه؟...بابات؟.. یا همون که...
سرشو تکون دادو گفت:گرسنتون نیست؟... الآن حدود بیست و چهارساعته که اینجایین...
به چشمای توسیش نگاه کردم...همرنگ هم بود...آروم نالیدم:اسمت چی بود؟.. هان؟... یادم اومد رویا... می تونم قول بدم بهت که تو اولین نفری باشه که تو شرکت ما کار می کنه...
حس کردم پیمان پوزخند زد...حس می کردم اصلا حالش خوب نیست رویا هم به پیمان نگاه کردو گفت:جناب سروان گفتن مشکل ریوی دارین...
تازه به صورت پیمان نگاه کردم رنگش به کبود می زد رویا سریع دستمالو از رو دهنش برداشت که به سرفه افتاد...
رویا شمرده رو به من گفت:جناب سروان می خوان با شما صحبت کنن...چشمامو بستم و گفتم:بگو بیاد اینجا... زائو نیست که من بخوام بیام ملاقاتش...
رویا رفت بیرون با ناراحتی به پیمان نگاه کردمو گفتم:همش تقصیر من بود...
پیمان این بار لبخند کم جونی زدو گفت:تو دختر شجاعی هستی... همینطوری بمون...
دو تایی به بیرون خیره شدیم نور کمی میومد تو...محمد وارد اتاق شد طبق معمول لباس تیره پوشیده بود پوزخندی زدو گفت:قبلا بهت گفته بودم نه؟...ما خیلی ازتون جلوتریم.. سرت کلاه رفته مهندس معین عزیز...هر چی بهت وعده و بعید دادن دروغه...
بهش نگاه کردم اونم رو کرد به منو گفت:نمی خوای زبون درازی کنی؟... نیما نیست ساکتی؟... فقط نمی دونم چرا همچین اشتباهی کرده...تا اونجا که می دونم ما تقریبا هیچی نداشتیم ...نیما خیلی زرنگ بود ... خیلی..تا این که در مورد انتخاب مسئول اشتباه کرد....
تو ذهنم یه پوزخند به محمد زدم...هیچی نمی دونست...این بارو اشتباه حدس زده بود...من فقط اسمن مسئول بودم...حتی دقیق از وضعیت خود هتل چیزی نمی دونستم...
محمد رو کرد به معین و گفت:تو چرا همچین اشتباهی کردی؟...
پیمان سرفه ای کردو گفت:من هیچ اشتباهی نکردم...تو ای که نمی فهمی... ما بودیم که خانواده امونو از دست دادیم ولی این شمایید که به هیچ کس حتی خانواده خودتون هم رحم نمی کنید... البته می تونه وضعیت فرق کنه...
محمد پرسشگرانه نگاهش کرد که پیمان گفت:می تونی مادرتو نجات بدی...
به سرفه افتاد...محمد با نفرت نگاهش کرد و گوشیشو برداشت و یه شماره گرفت و گذاشت رو ایفون...صدایی که توش پیچید دلمو گرم کرد...
نیما:سلام پسر خاله عزیزم...زنگ زدی سفر بخیر بگی؟...
محمد صورتش منقبض شد.... نیما ادامه داد:خاله خیلی خوشحال شد وقتی فهمید می خوام به توضیحاتش گوش کنم...نچ نچ...
محمد با صدای خفه ای گفت:تو هیچ کاری نمی کنی...
صدای داد یه زن اومد که حدس زدم مادر محمد باشه... نیما:آره من هیچ کاری نمی کنم...فعلا خداحافظ...صدای بوق اشغال اومد...
محمد رو کرد پیمانو گفت:خیلی اشتباه کردین آقا پسر... من تنها برادرزاده محسن محتشم هستم حتما یه شباهت هایی به عموم دارم...
اومد سمت منو رو زمین دو زانو زد صورتمو گرفت تو دستشو گفت:می خوای به سوالات جواب بدم؟... باشه... مادرت عمم بود...
عمه؟... یعنی...
محمد:عموم خواهرشو کشت تا نذاره این کار انجام بشه...
به پیمان نگاه کردم تا بهم بگه محمد دروغ می گه ولی اون سرشو انداخته بود پایین... یعنی محمد راست می گه... یعنی چشمای طوسی رویا از مامان منه... یعنی باباش منو با خواهرش اشتباه گرفته بود...یعنی بابا و عموی محمد دایی هامن...یعنی به من محرمن.... یعنی به هم نزدیکیم یعنی خاله نیما زندایی منه... یعنی خانواده مادرمو که تا الآن نمی شناختمو شناختم...یعنی مادرم...
محمد:نمیذارم این قضیه تکرار شه... رویا... رویا...
رویا سراسیمه اومد تو...سرمو انداخته بودم حتی نمی تونستم بهش فکر کنم....
محمد:این پسره رو بفرست بره... دختره بسه...
رویا داد زد:دیوونه شدی؟... داری با خودت چی کار می کنی؟...
محمد:می خوام یه طرف داستانو خودم بنویسم... زود باش...
رویا ناچارا با یه نفر دیگه پیمانو بردن...پیمان با نگرانی نگاهم کرد...چشمامو بستم عجیب دلم می خواست چند ساعتی آروم بخوابم... به صداهایی که از اطراف می یومد توجهی نمی کردم... محمد پسر عمه ام بود...مادرم توسط برادرش کشته شده بود... برادر؟... محمد گفت واسه این که جلوشونو بگیره....نیما که می گفت که بعد از مرگ اونا پدرم تصمیم به ساخت این کرد... یعنی محمد دروغ می گه...اون مرد دایی من نیست...
صدای محمد اومد:تا کی می خوای همون جا بشینی؟...
آروم گفتم:تا همیشه...
سرمو آوردم بالا نوری که از پله ها می یومد قطع شده بود و چراغی روشن کرده بود...چشماشو به من دوخت و گفت:الآن دو سه ساعتی می شه که همین جوری هستی...
آروم گفتم:برو به جهنم...
ظرف یه بار مصرفی رو از کنارش برداشت... کنارم زانو زدو گفت بخور...
سرمو تکون دادمو گفتم:نمی خوام... مگه گروگان نمی خواستی...من از اینجا تکون نمی خورم... تا اون قدی هم که زنده بمونم می خورم...نترس...
محمد آروم گفت:لجبازی نکن...
دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت:تب داری... قرص می خوای؟...
به علامت منفی سرمو تکون دادم... که محمد بلند شد و گفت:می آم دنبالت...
از اون اتاق یا زیرزمین یا هرچی که می شد اسمشو گذاشت اومد بیرون... نمی دونستم حداقل نیما چی کار کرد؟...تف تو روی هر چی...
محمد:خیلی خب دیگه بلند شو باید از اینجا بریم...
اومد اروم بلندم کرد...حس کردم پام یه چیزیش شده دستمو به دیوار تکیه دادمو با درد وایسادم... محمد که متوجه وضع غیر عادیم شده بود دولا شد و به کفشام نگاه کرد...آروم گفت:کفشاتو درآر نمی تونی با اینا راه بری...
بعد خودش کمک کرد... جوراب پام نبود پای برنزه ام تو دستش بود که یهو اخم کرد و گفت: مچ پات مو برداشته چرا هیچی نمی گی؟...
بی هوا گفتم:خیلی درد می کنه... نمی تونم راه برم...
محمد دستشو کرد تو موهاشو گفت:ببین من کار دیگه ای نمی تونم بکنم...
با تعجب نگاهش کردم که دستشو گذاشت به کمرمو پاهامو بالا گرفت عین یه بچه تو بغلش بودم با حرص گفتم:بذارم زمین... می تونم راه بیام...ولم کن...
محمد آروم گفت:عجله دارم...
آروم از پله ها بالا اومد...یه حیاط موزاییک قدیمی بود...
از حیاط بیرون اومدیم و با دزدگیر لکسوز مشکی شو باز کرد که تو دلم گفتم:بدبخت لامبور منو ندیدی...
محمد منو گذاشت رو صندلی کنار راننده و صندلی رو خوابوند...خودش جای راننده نشست و روند...به جز سقف ماشین هیچ منظره ای نداشتم تا بعد از حدودا ده دقیقه ای پیاده شد... دستمو گرفت و رفتیم جلو یه آپارتمان بیست طبقه...که نگهبان اومد جلو یه نگاه بدی به محمد انداخت که محمد گفت:ماشینو ببر تو...
به زور درد و با تکیه به محمد تا دم آسانسور رفتیم همین که رفتیم توش محمد عدد بیست و فشار داد یعنی یه پنت هوس تو یه همچین برجی...یه لکسوز مشکی...با این که پدرم پولدار بود ولی اونقدر عقلم می رسید مطمئنن با حقوق دو تا پلیس نمی شه همچین پولایی خرج کرد...
پوزخندی زدمو همراه با محمد از آسانسور اومدیم بیرون...درشو باز کردو وارد شدیم نسبتا کوچیک بود دیویست وهفتاد هشتاد متر ولی قشنگ و شیک چینده شده بود... محمد روی اولین مبل گذاشتتم و خودش هم رفت آشپزخونه اپن خونه... دلم واسه خودم سوخت...
رفت سراغ یخچال درشو باز کرد و یه بشقاب غذا که آلمینیوم پیچیده شده بود درآورد و گذاشت تو ماکروویو... دستاشو شست و یه لیوان از یخچال پر از آب کرد و چند تا یخ هم انداخت توش و گذاشت تو یه بشقاب از تو قفسه کابینت یه چیزی برداشت و همراه با بشقاب آلمینیوم پیچی شده آورد جلو من... یه قرص از تو ظرف درآورد و گفت:بیا بخور.
سرمو تکون دادم یعنی نمی خوام...
بعد با حرص گفتم:با نیما چی کار کردی؟...
دوباره گفت:بیا بخور دردتو کم می کنه...
تقریبا داد زدم:پای من سالم بود تا وقتی شما ندزدیده بودینم...
محمد چشماشو بست یه نفس عمیق کشید چشماشو باز کردو گفت:می رم باند بیارم پاتو ببندم... تو هم یه ذره غذا بخور...
رفت سمت یه اتاق که چشمامو بستم...آرزو می کردم الآن پیش نیما بودم....
محمد از اتاق بیرون اومد یه شلوار گرمکن دستش بود...خب همون جا عوض می کردی دیگه...آوردی لابد اینجا جلوی من...
سرمو برگردوندم اون سمت که محمد گفت:شلوارت تنگه نمی شه؛ من می رم تو اتاق شلوارتو عوض کردی صدام کن...
با این که دوست نداشتم ولی تنگیش داشت اذیتم می کرد با غیظ پرسیدم:تمیز هست؟...
محمد با لبخند آره ای گفت و رفت تو اتاقش.... باورم نمی شد با اون سختی پوشیده بودمش حالا با یه پای چلاق باید در می آوردمش....
بالاخره تموم شد منتها گریه ام گرفته بود...شلوار محمد که پوشیدم کمرشو با نخش سفت کردم که تازه دیدم حدود پانزده بیست سانتی ازم بلندتره...
بلند گفتم:کار من تموم شده...
از اتاق اومد بیرون...اومد و جلوم نشست دستش باند سفید بود... شروع کرد به بستن پام..
رنگ پام با اون بانداژ سفید اصلا جالب نشده بود...
بهم نگاه کردو گفت:می خوای واست مشما بیارم بپیچی به پات بری حموم؟...لباسم بهت می دم...اگه خواستی قبلشم سعی کن یه چیزی بخوری...
بی خیال گفتم:اگه هر لباسی که من می خوامو داشته باشی که شبم می تونم کنارت بخوابم... کلا بی خطری...
محمد پوزخند زد تابلو بود از اون پسرای چشم و گوش بسته نیست و منظور منو قشنگ فهمیده...بی خیال گفت:نه ندارم...ولی اگه خواستی باهم بخوابیم بیا...
بلند شدو رفت سمت اتاقشو گفت:منتها تخت خوابم یه نفرست... خواستی باید دوستانه تر بخوابیم...
تو روحت...
در اتاقشو بست مرتیکه نکبت...دزدیدتم آوردتم توقع هم داره...تو روحت...این مانتو هم که از تنگی داره می ترکه...وای نه اون تاب سفید خوشگل نیم تنه امو زیرش پوشیدم...نمی تونم درش بیارم که... اونم با این...
دروباز کرد و اومد جلوم نشست یه بلیز مردونه آستین بلند مشکی مارک دستش بود انداخت رومو گفت:از اون راحت تره...
با حرص نگاهش کردم که گفت:چیه لابد خجالت می کشی...
با حرص تو دلم گفتم لااقل مرتیکه اونورو نگاه کن..
 دیدم زل زده بهم منم با حرص شروع کردم به کشیدن زیپ مانتوم پایین که تاپم معلوم شد مانتومو کشیدم بیرون...دیدم روشو کرد اونور که بلند گفتم:چیه؟...امشب بیش از اندازه از رژیم پرهیزکاریت دور شدی...
خودمم می دونستم تاپم هفت سانت بیشتر زیر همون لباسه که محمد نداشت بیشتر نبود لباسشو تنم کردمو دکمه هاشو بستمو شروع کردم آستینشو تا کردن...
محمد لبخندی زد و گفت:شبیه این بچه ها شدی که تو چهاراه ها گدایی می کنن...
گه خوردی عوضی آشغال...اونا لباس مارکشون کجا بود؟...
محمد دوباره گفت:لجبازی نکن...هیچی نخوردی...
آروم گفتم:نیما کاری با مادرت نداره...
تکیه اش داد به مبل یه بازدم طولانی داد بیرون...آروم گفتم:من که مادر نداشتم ولی دیدم بقیه چقدر مادراشونو دوست دارن...
محمد سرشو انداخت پایین و گفت:ببین من اون حرفایی که ظهری بهت زدم...
پریدم وسط حرفش:می خوای چی کار کنی؟...
محمد آروم گفت:باید زنگ بزنم نیما...
شماره گرفت و گوشی رو گذاشت رو آیفون...
نیما:مگه عوضی دستم بهت نرسه... می کشمت... هم تو رو هم...
محمد آروم گفت:هیس هیس... بابا چه خبرته ساعت دو نیم نصفه شبه...
نیما با حرص گفت:تو تا حالا عصبانیم ندیدی... مادرت که سهله هر کی رو داری ازت می گیرم فقط اگه یه مو از سر غزل کم شه... خدا شاهده که...
تابلو بود داره از نگرانی می میره سریع گفتم:نیما من خوبم...منو آورده تو یه خونه تو...محمد سریع گوشی رو قطع کرد و بهم یه چپ چپ نگاه کردو گفت:دیدی که نباید یه مو از سرت کم شه...پس اون روی سگ منو بالا نیار...می تونی بری اونجا بخوابی...
به یه در کنار اتاق خودش اشاره کرد منم رفتم تو اتاق...اتاق اسپرتی بود...دیوار مشکی تخت مشکی و سرویس مشکی اتاقش پسرونه بود ولی خوب بود...لباس محمد شبیه مانتو بود...ولی درش نیو وردم و همونجوری رفتم تو تخت خواب خوابیدم...
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم حدود پنج و نیم صبح بود حدود سه ساعت خوابیده بودم... پام خیلی درد می کرد کاشکی اون قرصه رو خورده بودم...یه دفعه احساس ضعف کردم... من غذامو می خوام...
تو اتاقش دستشویی بود لنگ لنگون رفتم تو دستشویی و تا می شد آب خوردم...ولی انگار گشنه تر شده بودم... خب می رم تو آشپزخونه....
در اتاقو باز کردم موهامو دم اسبی ساده بسته بودم...وارد هال که شدم صداش میخکوبم کرد...
محمد:کجا به سلامتی؟...
من این وقت صبح پاورچین پاورچین دارم از اتاقم میام بیرون...تو اگه همچین شخصی می دیدی چه فکری می کردی؟...داره فرار می کنه....
گفتم:ببین من اگه می خواستم در برم یه چیزی سر می کردم و با این لباسا هم مطمئنن...
پرید وسط حرفم:قرص و غذات رو اپنه...البته من نمی دونم تو واسه چی ساعت پنج و نیم اومدی اینجا....
تو روح خودتو دختر عموهات...
یه پوف کشیدمو گفتم:خودت واسه چی اینجایی؟...
آروم گفت:خوبه حداقل تکذیب نمی کنی...
بی خیال گفتم:چیز مهمی نیست...نمی خوام که از گشنگی بمیرم...
رو کاناپه نشسته بود...تقریبا لم داده بود...جلوش تلوزیون بود که داشت یه برنامه ای رو بی صدا می داد... فکر کنم از اون فیلم بداست...که ماهواره میده...
از کنارش رد شدمو رفتم تو آشپزخونه... خاک بر سر نشسته بود اونجا و داشت فیلم بد می دید... لیوان آب رو همونجوری گذاشت بود رو اپن یخ ریختم توشو قرصمو خوردم... غذارو برداشتم که گفتم:قاشق چنگال کجاست؟...
همونطوری که به صفحه تلوزیون نگاه می کرد گفت:تو کشو بقل ظرف شویی...
از توش قاشق چنگال برداشتمو آلومینیوم رو کشیدم کنار...به به کباب هم هست غذا که... در یخچالو باز کردم...نوشابه مشکی با سبزی از توش برداشتم...یه نارنج رو هم برداشتم قاچ کردم و همونجوری داد زدم:سماق کو؟...
محمد:از بین ادویه ها ظرفشو بردار...روش نوشته سماق....البته اگه نمی تونی تشخیص بدی...
رفتم سمت ظرف ادویه ها سماق یا قهوه ای یا قرمز....ناچار به ظرفاش نگاه کردم تا گیرش آوردمو برداشتم همه رو آوردم رو مبل کناری محمد نشستم... وسایل رو رو میز گذاشتم...
نوشابه خانواده، لیوان، سبزی، نارنج، سماق، قاشق، چنگال و ظرف غذا... یه پوزخند زدو چشماشو دوخت به تلوزیون...سرمو تکون دادم...سماق و نارنج رو هم ریختم روش... یه قاشق پر کردمو کردم تو دهنم... لقمه دومو برداشتمو پرسیدم:فیلم چی هست؟...
محمد تلوزیونو خاموش کردو هیچی نگفت...تابلو بود خیلی عصبانیه... احتمالا به خاطر نیماست...آخی حیوونکی ترسیده...
محمد رفت تو اتاقشو درو بست.... منم خواستم ادامه غذامو بخورم که محمد از اتاقش اومد بیرون... لباس بیرون که تنش بود روش یه کت اسپرت هم پوشیده بود... سرمو تکون دادم که دیدم داره در اتاقشو قفل می کنه...بعد به نزدیکی من که رسید گفت:از پنجره ها می تونی در بری فقط اگه بتونی بیست طبقه رو بپری پایین... تلفنم برداشتم... در خونه رو هم قفل می کنم...خیلی هم بپر بپر نکن...دست به گاز هم نزن خطرناکه...
کثافت...فکر کرده با بچه طرفه...رفت سمت درو در بست از اون سمت صدای قفل کردن در اومد... غذامو که خوردم سیر شدم...چیزای اضافه رو گذاشتم سر جاشون...خواستم بشقابمو بذارم تو ماشین ظرفشویی که دیدم ضایع است یه بشقاب با یه قاشق چنگالو بندازم اون تو... خودمم که ظرف نمی شورم...محمد میاد می شوره می خواست منو گروگان نگیره...
نشستم پای ماهواره و زدم پرشین تون....
***
دهنم باز مونده بود... داشتم مگا مایند یا همون نابغه رو می دیدم...که یه صدایی اومد...توجهی نکردم اونقدر صداشو زیاد کرده بودم که صدای هیچی رو نشنوم...که یهو تلوزیون خاموش شد...
برگشتم که دیدم بله آقا برگشته ... یه نگاه بهش کردم که دیدم کنترلو با خودش بود تو اتاقش... ماهوارش هم از این بدون دکمه ها بود...تا خدمت روحش رسیدم ازاتاقش اومد بیرون... لباس تو خونه پوشیده بود... یه شلوار شش جیب کرمی با تی شرت سفید.. اوه چه رنگ روشن؟...
اومد نشست که بهش گفتم:من کلی وسیله لازم دارم...مسواک و حوله و شامپو و برس...و کلی هم لباس...لباسشو تا بازوم تا کرده بودم ولی خب هم گشاد بود هم یقه اش خیلی گشاده بود هم شلوارشو با این که بسته بودم به کمرم حس می کردم داره می افته...پاچه هاشم کلی تا زده بودم...
محمد بی خیال گفت:بعد از ظهر هر چی می خوای می رم واست می خرم...
آخه تو روحت... من که نمی تونم حی اون یه دستی رو که دارم و بشورم و بپوشم... آخه... داشتم همینجوری بهش نگاه می کردم که گفت:از همونایی هم که می خوای واست می خرم..
-چه پلیس چشم و گوش بسته ای... اینقدرا دختر پسر بی حجاب از تو کوچه جمع کردین اینا رو یاد گرفتین... اصلا می خوای سایزمم بهت بگم؟...
محمد بهم نگاه کرد ابروشو انداخت بالا و گفت:خودم دیشب سایزتو فهمیدم...
تو روحت...یه نگاه که بیشتر نکردی... البته خب یکم بیشتر از یه نگاه بود ولی... فقط یه ذره جا به جا بشه....می کشمش...توله سگ منو اورده اینجا...
یه ذره به تلوزیون نگاه کردمو گفتم:من گشنمه...
محمد یه پوف کشید موبایلشو برداشت و پیتزا سفارش داد... حوصله ام خفن سر رفته بود... نه بیرونی نه چیزی... حداقل این محمد هم یه خورده...
***
ساعت حدودا پنج بعداز ظهر بود... حوصلم سر رفته بود...محمد هم خونه نبود... نمی دونستم چی میشه؟... مگه پلیس هیچ جایی نداشت که منو ببرن اونجا؟... چرا خونه محمد اونم با خودش... حدودا بیست و هفت سالش بود و واقعا جذاب بود... مطمئنن یه دختر بیست و دو ساله با اون... پس کار پلیس نباید باشه... کار محمد بود؟... آخه به محمد چه؟...
دلم واسه نیما تنگ شده بود؟... یعنی داره چی کار می کنه؟... چرا نمی تونه پیدام کنه؟...یعنی محمد می بره؟... یعنی همه زحماتمون؟....
صدای کلید اومد.... در باز شد... پوف کشیدم...محمد بود دستشم چند تا مشما بود.... درو با پاش بست... اومد مشما ها رو گذاشت کنارمو گفت:چیز دیگه ای هم می خوای؟...
مشما ها رو نگاه کردم... همه چی بود...حتی از اونایی هم که هفته ای یه بار بیشتر توی یه ماه نمی خواستم... یواشکی سایز لباس زیرا رو نگاه کردم....درست بود... حتی یه شماره هم فرق نداشت... معلوم بود خیلی وارده...دو سه دست هم لباس تو خونه ای نسبتا پوشیده بود... دو سه دست هم تاب شلوارک!.... تابلو بود تنش می خاره...
با صدای نسبتا بلندی گفتم:نه خوشم اومد خیلی حرفه ای هستی...
محمد از تو اتاقش جواب داد:همه ی اینا واسه اینه که عاشقتم...
توله سگ منو مسخره می کنه... باشه... بهش می گم...
گفتم:خب عزیز دلم.... منم عاشق تواَم... می خوای دو تایی با هم فرار کنیم بریم اونور آب...
محمد از اتاق اومد بیرون نشست جلومو گفت:بد فکری هم نیستا.... حالا کجا دوست داری بریم؟...
بی خیال گفتم:بریم ایتالیا...

 
محمد:باشه عزیزم... چند روز دیگه کارام تموم شه می ریم... حالا هم برو حموم... خیلی کثیف شدی....
عمته بی ادب...عمش که مامانمه...
گفتم:اینا همش به خاطر لباسای تواِ....
محمد ابروشو انداخت بالا و گفت:خب درشون بیار...
کثافت... حالا واسه من چیز بازی در میاری.... بهت می گم...
اول لباسشو از تنم در آوردم سیاهی بالا تر که رنگی نبود... خب حداقل یه نیم تنه تنم بود...شلوارو چی کار کنم؟...در آرم؟...
محمد بلند شد... آخ جون الآن می ره اونور... منم اینور... اون ضایع میشه و من...
فکرمو خوردم...اومد کنارم نشست... خاک بر سر من...
دستشو گذاشت رو پشتمو گفت:اوه... واقعا جذابه... کی می تونه از همچین چیزی بگذره؟....
بیا و بگذر.... راحت باش...
دستشو کمی رو پشتم بالا و پایین برد و اون یکی دستشو گذاشت رو دکمه هاش...اولی و دومی... دیگه قضیه داشت جدی می شد... من هنوز دو بار نبود اینو دیده بودم...سومی و چهارمی... دلم می خواست تا آخرش وایسم... و وایمی سادم... همیشه همینطور بود...
پنجمی و ششمی...تموم شد...لباسشو درآورد...بابا ایول شکم شش تکه رو... نیشم باز شد...
محمد:خوشحال شدی عزیزم... مطمئن باش درد نداره....
دستشو گذاشت پشتمو کشیدتم تو بغلش...
می دونستم ... نمی دونستم... تو اون لحظه مغزم از کار افتاده بود... اولین بار بود...
کمی منو به خودش فشار داد که موبایلش زنگ زد... منو ول کرد و رفت تو اتاقش... صورتش چیز خاصی رو نشون نمی داد... لابد خیلی از این کارا کرده... از جام بلند شدم... انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه... همیشه همینطور بودم... تو همچین خانواده ای زندگی کردن عادت کردن هم داشت... البته کاری هم نکرده بودیم...یه دست لباس برداشتمو رفتم حموم...
از حموم اومدم...خودمو خشک کردمو لباس آستین بلند یشمی با شلوار یشمی...
موهامو شونه کردم و ریختم دورم... خیس خیس بود...
تو پذیرایی جلو تلوزیون خاموش نشسته بود... جلوشم یه بطری بود... با صدای در برگشت سمتمو گفت:بیا بشین اینجا....
رفتم روبروش نشستم... یه نفس عمیق کشید و گفت:چند تا سوال می خوام ازت بپرسم...درست جوابمو بده...فعلا نه نیمایی هست نه بابایی که کمکت کنه....
شاتشو تا ته خورد بعد رو کرد به من و گفت:نیما توروچرا مسئول این کار کرده بود؟...
گفتم:بود؟... نه کرده... من هنوز مسئول اون پروژه اَم...می دونی که حتما نیما خیلی داره سعی می کنه منو پیدا کنه...
محمد یه نگاه کوتاه بهم کرد و گفت:خیلی خب... ولی چرا؟...چرا تو؟...
چقدر این سوالو ازم می پرسن... منم همیشه جواب می دم چون تو عاشقمی...

 

تا خواستم دهنمو باز کنم تا جواب همیشگیمو بهش بدم گفت:چون من عاشقتم... خوب حالا میشه بگی نیما چرا به هیشکس اعتماد نداره؟...
تو روحت...
آروم گفتم:به خدا من نمی دونم...
محمد پوفی کشیدو گفت:خب...تو دقیقا چی می دونی؟....
آروم گفتم:هیچی... نیما دلش نمی خواست منو وارد قضیه کنه....فقط یه چیزی بودم که حواس اینو اونو پرت کنم... قراره بعد از این کارم بریم اونور آب... با هم ازدواج کنیم... 
به محمد نگاه کردم.... صورتش منقبض شده بود آروم گفتم:نیما کاری به مامانت نداره... تنها ناراحتی که ازش داره اینه که چرا تو ختم مادرش نبوده...چرا الآن برگشته... الآن که نیما دیگه سی سالشه...الآن که دیگه با نبود خانوادش کنار اومده؟...اون موقع که تنها بود....
محمد زیر لب زمزمه کرد:یه زمانی بهترین دوستم بود...
بهش نگاه کردمو گفتم:اون زمان تموم شده... الآن شما مقابل هم قرار گرفتین... ولی چون همو دوست دارین می خواین اون طرفو یه جوری بپیچونین تا کارتونو بکنین بعد هم اون طرف برگرده و بشین همون دوستای قدیمی... ولی نمی شه...اون زمانا تموم شده...
محمد لبخندی زدو گفت:درسته...الآن من یه پلیسم و تو یه متهم...باید جواب چیزایی رو که می خوام بهم بدی...خوب...اول از همه این که معین می خواد چه جور همکاری کنه؟...
گفتم:خب... می خواد انتقام خانواده اشو بگیره....
محمد:گفتم چه جور همکاری ای...نه چرا همکاری می کنه؟...
کفتم:نمی دونم... به من مربوط نیست که... من فقط باید راضیش می کردم همکاری کنه... بقیه اش به مربوط به نیماست...
محمد لباشو بهم فشار داد...آروم پرسید:مرادی واسه یزدی کار می کرد آره؟...
تایید کردم... حتی نمی دونستم این چرا این جوری می کنه....یه بار شوخی می کرد... یه بار لباس در می آورد!...یه بار هم بازجویی می کرد...
محمد:الآن کجاست؟...
سرمو تکون دادم یعنی نمی دونم... تا جایی که من می دونستم خونه نیما بود و خونه نیما هم پر از مدارک مختلف بود...
محمد سریع گفت:می خوام کمکم کنی...
با تعجب نگاش کردم... محمد کلافه گفت:کمک می کنی؟...
سرمو به علامت منفی تکون دادم...
آروم گفت:به نفعته...
گفتم:نمی خوام... هر کاری دوست داری بکن...
یه دفعه از جاش بلند شد... اومد سمتم...سرمو آوردم بالا و گفتم:توقع دار کمکت کنم؟...

محمد لبخندی زدو گفت:آره... چون خودم مجبورت می کنم...
سرمو به علامت نفهمیدن تکون دادم که اونم بلند شد رفت تو اتاقش....
فصل چهارم
از اتاقش اومد بیرون... بطری روی میز برداشت و برد تو آشپزخونه... نمی دونستم چی کار می خواد بکنه...همونجوری الکی منتظر نشسته بودم...
حدود پنج دقیقه بعد زنگ در خونه رو زدن... محمد از آشپزخونه بیرون اومد و رفت درو باز کرد... رویا بود... سلام کرد اومد تو...محمد ولی جوابی بهش نداد...
رویا اومد سمت منو گفت:سلام...
جوابی ندادم که محمد گفت:غزل برو حاضر شو...باید بریم...
با تعجب نگاهش کردم...ولی بعد از چند ثانیه گفتم:مگه من مسخره شماهام... گروگان می خواید بگیرید یه جایی رو مشخص کنید دیگه... این سومین جایی که منو می خواید ببرید...
محمد از تو آشپزخونه اومد بیرون و با یه لحن نسبتا عصبانی ای گفت:بهت خوش گذشته؟... می خوای کاری رو که قبل از اومدن رویا انجام می دادیمو ادامه بدیم؟...
گفتم:منظورت بازجوییه یا...؟
محمد ابروش بالا انداختو گفت:می خوای از اون استفاده کنیم برا بازجویی؟...
-ترجیح می دم با همون عشقی باشه که دو سه ساله به من داری...
رویا با تعجب نگام کرد که محمد گفت:باشه...
اومد بیاد سمتم که رویا گفت:جناب سروان خیلی وقت نداریما...
محمد سر جاش وایسادو گفت:می برمش حاضرش کنم...تو برو ماشینو آماده کن...
رویا بدون هیچ حرفی به سمت در رفت... چادر سرش کرده بود... فکر کن منم یه روز...یهو دیدم به شدت به سمت اتاقم هل داده شدم...
محمد:تا الآن خواستم باهات خوب رفتار کنم ولی نذاشتی... از این به بعد یه چهره دیگه امو می بینی... همونی که باعث شد یزدی و بقیه همکاری نکنن...بجمب...
با دومین هلی که بهم داد تو اتاق بودم سریع گفتم:تو این کارو نمی تونی بکنی.... اگه می تونستی این دوروز... 
لباسام روم پرت شد...محمد با لحن نسبتا بلندی گفت:ده دقیقه دیگه جلوی در باش...
می دونستم حوصله مخالفت باهاشو نداشتم...الآن تنها کسی که دلم می خواستش نیما بود...
***
هوا تاریک تاریک بود...از ساختمون بیرون اومدیم...هر چی نگاه کردم نتونستم ماشین محمدو ببینم...

محمد جلوی یه اپتیما سفید رنگ وایساد و منو محمد عقب سوار شدیم...رویا هم جای راننده...وقتی حدود نیم ساعتی رفتیم دیدم اون دو تا که حرفی نمی زنن...منم خوابیدم
***
سرم درد می کرد...لای چشمامو باز کردم...تو جاده سوار ماشین بودیم... هوا روشن روشن بود کنارم محمد نشسته بود... نگاهی به رویا کردم که دیدم جاش یه پسر دیگه نشسته بود...تکونی خوردمو پرسیدم:ما کجاییم؟...
محمد بدون هیچ تکونی گفت:تهران...
چی؟...تهران برای چی؟...من نمیام...
راست می گفت... خیابونا واسم آشنا بود... تک تک اینجاهارو گشته بودم...کنار یه ویلا وایساد... اول پسره پیاده شد درو باز کرد من بعد هم محمد پیاده شدیم...پسره دوتا زنگ زدو در باز شد...خونه نسبتا خوبی بود...از خونه محمد که بزرگتر بود...سه چهار هزار متر حیاط و یه خونه سه طبقه اوشگل...به قول محمد رضا گلزار بابا اوشگله...
پسره رفت تو...محمد هم گفت:دنبال من بیا...
تو ساختمون پر از اتاق بود...یاد کلانتری افتادم... یعنی همون کلانتری بود...بالای در هر اتاق هم اسم کسی که اتاق اون بود بود...رفتیم تو اتاق سروان محتشم...روی یه صندلی جلوی میزش نشستم... محمد گوشیشو در آورد و گذاشت رو آیفون...
بوق بوق...
محمد:الو...سلام پسر خاله عزیز....
نیما:سلام؛خوبی؟...خانواده خوبه؟...مامانت؟...
محمد با لحن بدی گفت:آره خوبه...
نیما:خب سلام برسون...کاری داشتی زنگ زدی...
محمد:اوف...گفتم بگم ما برگشتیم تهران...
نیما:سفر بخیر...به ما هم سر بزن...سوغاتی ما یادت نره...
محمد:حتما...خب دیگه کاری نداری؟...
نیما:نه...سلام برسون...
گوشیرو قطع کرد... عین دو تا خواهر که سال ها بود همو ندیده بودن باهم حرف می زدن...پس من این جا هویجم...چرا این دو تا اینجوری بودن...
محمد با صدای دادی گفت:بیات...بیات...
هنوز این بیات بدبخت کارش تموم نشده؟...
بیات اومد احترام نظامی دادو گفت:بله قربان...
محمد:بگو طاهری بیاد اینجا...
بیات احترام گذاشت و رفت و طاهری اومد احترام گذاشت...