ته دیگمو پس بده4
یشامبا شنیدن این صدا هر 4 نفرمون شیرجه بردیم سمت لبه تخت و از نرده اش آویزون شدیم و به پایین نگاه کردیم. روی تختی که دقیقا" زیر تخت ما اون پایین بود 3 تا پسر نشسته بودن و یه پسر دیگه رو تخت ایستاده بود و بال بال می زد . هی لباسشو می تکوند و می گفت: . سوختم ... سوختم ...چشمهامون از دیدن این صحنه گرد شده بود. هم دیدن ورجه وورجه اون پسره خنده دار بود هم اینکه می دونستیم ما سوزوندیمش ترسناک بود. هنگ کامل بودم نمی دونستیم چی کار کنیم. یهو پسره سرشو بلند کرد و با یه اخم غلیظ دقیق چشم دوخت تو چشمهام.با دیدن پسره ترسیده خودمو کشیدم عقب اما کار از کار گذشته بود پسره منو دیده بود.گیج به دورو برم نگاه می کردم. داشتم فکر می کردم چی کار کنم.دخترا هم وقتی پسره سرشو بلند کرد کله هاشونو دزدیه بودن.پگاه: وای زدیم پسر مردم و جزغاله کردیم.مینو: فکر می کنید ماها رو دید؟؟ساره: نه پس کوره اون جوری که ماها آویزون شده بودیم مگر کور باشه که نبینه.زیر لب زمزمه کردم: باید برم .. باید فرار کنم ... باید برم ...پگاه نگران به سمتم اومد و یه دستشو گذاشت رو بازومو گفت: نیشام خوبی عزیزم؟ جوابشو ندادم. داشتم به پسری که سوزونده بودم فکر می کردم. تو یه لحظه به خودم اومدم و تند تند کیفمو جمع کردم. موبایلمو انداختم ته کیفمو نیم خیز شدم که بلند شم.پگاه: وای فکر کنم خیلی حالت بده. کجا می ری دختر.بازومو گرفت. تندی برگشتم سمتش و هول گفتم: باید بریم زود باشید. اگه برسه ....-: آهای خانم کجا تشریف می برید؟ بودید حالا. صبر کن زغالات و پس بدم.تو جام نیم خیز شده میخ کوب شدم. جرات اینکه برگردم و به پسره نگاه کنم نداشتم. اونم صبر نکرد که برگردم. صاف اومد و جلوم ایستاد و با ماشه زغالامو جلوم گرفته بود. تو اون هاگیر واگیر شوک زدگی داشتم به این فکر می کردم که چه جوری این بشر 2 تا زغال و با هم با یه انبر گرفته.پسره: از قصد زغالا رو انداختی رو سرم آره؟ راستشو بگو. اون دفعه تو مغازه عقده هاتو خالی نکردی؟ هنوز جای گازت کبوده.دیگه فرار بی فایده بود. نشستم سر جام و سعی کردم خونسرد باشم. سرمو بلند کردم و صاف تو چشم کامیار نگاه کردم.من: عمدی در کار نبوده. ما حتی نمی دونستیم کسی اون پایین نشسته. قلیونمون چپه شده. می بینی که...با دست به قلیون که هنوز کسی فرصت نکرده بود صافش کنه اشاره کردم.کامیار یه نگاهی به قلیون انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد. چشمهاشو ریز کرد و نا مطمئن و با سوءظن گفت: یعنی باور کنم که زغالا ناقافلی از رو هوا صاف افتاد تو لباس من؟از تصور اینکه یه زغال داغ مثل یه قالب یخ از تو گردن بره تو تن یکی خنده ام گرفته بود. لبمو جمع کردم و بازم غد گفتم: میل خودته که باور کنی یا نکنی اما واقعا" عمدی نبود. یهو کامیار منفجر شد. -: یعنی چی؟ می زنی، گاز می گیری، می سوزونی ... ای بابا .. دخترم انقدر وحشی.جوش آوردم. از جام پریدم و سینه به سینه اش ایستادم صاف زل زدم تو چشمهاشو گفتم: حرف دهنتو بفهم. وگرنه بد می بینی.اخم کرد و گفت: دیگه بدتر از این؟نگاه سردمو انداختم تو چشمهاشو گفتم: حتی نمی تونی تصورشو بکنی.کامیار: دارم بهت هشدار میدم دختر پا رو دم من نزار که بد می بینی.من: تو دمت و جمع کن که هر جایی ولو نباشه بره زیر دست و پا.با نگاهمون داشتیم برای هم خط و نشون میکشیدیم. صدای مینو رو از کنار گوشم شنیدم.مینو: خوب آقا خدا رو شکر که الان حالتون خوبه ماها هم معذرت می خوایم قلیون یهو برعکس شد. شما ببخشید....مینو حرف میزد و از اون طرف دستمو می کشید. دوستای کامیارم اومدن و هی صداش می کردن.کامیار: بهتره بار آخری باشه که می بینمت. دفعه دیگه ....یه ابرومو فرستادم بالا و مبارزه طلبانه نگاش کردم.کامیار یه نگاه تیزی بهم انداخت و بعدم سریع روشو برگردوند و رفت سمت دوستاش. منم خیره خیره به رفتنش نگاه کردم. وقتی مطمئن شدم که رفته نفسمو با فوت دادم بیرون. دست و پام شل شده بود. سست نشستم رو تخت. خیلی ترسیده بودم. اما اونقدر پررو بودم که نمی خواستم این پسره کره خر بفهمه پررو بشه.ساره شونه هامو مالید و مینو یه چایی نبات گرفت جلوی دهنم.پگاه: نیشام خوبی دختر؟ این پسره چرا مثل عزرائیل همه جا ظاهر میشه؟مینو: نیشام جون بیا اینو بخور فشارت افتاده.استکان چایی و به لبم نزدیک کرد. یه قلوب از چایی خوردم.به همون سرعتی که چایی و فرو دادم تف کردمش بیرون. زبونمو تا جای ممکن بیرون آوردم و با پایین سالم کشیدم رو زبونم. چاییش داغ بود تا ته وجودمو سوزونده بود. میگن چوب خدا صدا نداره همینه. من کامیار و سوزوندم. حالا ناخواسته خودم سوخته بودم.دیگه هیچ کدوممون حال و حوصله ی موندن نداشتیم. بلند شدیم جمع کردیم و رفتیم تو ماشین. بچه ها رو رسوندم دم خونه هاشون و زدم به جاده. تقریبا" 12 شب رسیدم خونه. داشتم آروم آروم از پله ها می رفتم بالا و بی سر و صدا رفتم سمت در اتاقم که از بیرون و رو تراس باز می شد. قبل رفتن برای جلوگیری از فضولیت احتمالی قفلش کرده بودم. کلید انداختم در و باز کنم که در اتاق مهداد با یه حرکت باز شد. رسما" قلبم ایستاد.یه هــــــــــــــــــــــــ ــــــــــی بلند گفتم و دستمو گذاشتم رو قلبم.مهداد با دیدنم سرش و انداخت پایین و گفت: ببخشید نمی خواستم بترسونمتون. صدای پا شنیدم گفتم نکنه دزد باشه. شبتون بخیر.این و گفت و منتظر جواب نموند. برگشت و رفت توی اتاقش.نه پسره نگهبان خوبی بود. در اتاقمو باز کردم و رفتم تو. بعد یه روز خوش گذرونی و خستکی کار و در کردن شب آروم و راحت خوابیدم.نیشامدستمو گذاشتم زیر چونه امو به در بسته رستوران چشم دوختم.چقدر زندگی زود می گذره. همین 3 هفته پیش بود که رستوران و باز کردیم. چقدر می ترسیدیم که نکنه این همه خرج کردیم نتونیم در بیاریم.هر چند الانم خیلی در نمیاریم چون شب به شب مهداد میاد کلی پول برای خرید فردا می گیره. نوشابه و دوغ و اینا هم هر 2-3 هفته در میون باید سفارش بدیم. ماست و چیزای دیگه هم هست.کلا" پول زیادی برامون باقی نمی مونه. مشتریهای ثابتمون و داریم. محلیها و مسافرا.اما چه فایده هنوز قلق کار کردن دستمون نیومده. نمیشه که ما هر چی کار می کنیم به فردا نرسیده خرج کنیم. باید راهی باشه که بتونیم پول پس انداز کنیم. باید بتونیم پولامونو نگه داریم یا نه.تا یکم پول جمع می کنم یه خرجی پیش میاد که مصرف میشه. مثلا" چند روز پیش هر چی پول جمع کرده بودم و دادم برای خرید ماست.یه هفته دیگه هم یه ماه میشه و باید حقوق حاجی و علی و بدم. چقدر بدم میاد سر ماه کلی پول از جیبم بره. باید یه فکری هم برای اینا بکنم. یهو اون همه پول از دست دادن خیلی بهمون فشار میاره.شب به شب حساب کتابها رو برای مهداد تشریح می کنم و ریزه ریزه همه چیز و بهش میگم.دلم هوای به غذای خونگیو کرده. یه کوکو سبزی ، شامی چیزی. یه برنج با ته دیگ طلایی. آخ که دلم لک زده برای ته دیگ.روز اولی که چشمم به دیگ برنج افتاد چه ذوقی کردم. با خودم گفتم: آخ جون .... این دیگ به این گندگی چقدر ته دیگ داره.دلمو حسابی برای ته دیگ طلائیاش صابون زده بودم. اما چه خیال باطلی.وقتی سراغ ته دیگ و از حاجی گرفتم حاجی گفت این برنج ها بخار پزه و ته دیگ نداره. داشتم سکته می کردم. من عاشق ته دیگ بودم. اومدم یه چیزی بگم که یکی با بهت از پشت سرم گفت: ته دیگ نداره؟ پس قابلمه به این گندگی به چه دردی می خوره؟برگشتم دیدم مهداد ناراحت و مبهوت ایستاده پشتم. قیافه اش یه جوری بود که نگفته خودم فهمیدم اونم عشق ته دیگه.این هفته که رفته بودم خونه یه دل سیر ته دیگ خوردم. اما الان بازم دلم می خواد.با صدای در سرم بلند کردم. علی بود. سفارش برده بود. از همون دم در سلام کرد و منم جوابش و دادم.اومد کنارمو رسید و پولا رو گذاشت روی میز.علی: خانم اینایی که سفارش دادن به شما گفتن چه جور سالادی می خوان؟یکم فکر کردم و گفتم: نه وقتی گفتم سالاد گفت 4 تا بدین. با هر غذایی یه دونه.علی یه لبخندی زد و گفت: خانم این سفارشه مال چوپونه بوده که توی این مرتع بغلی هر روز گوسفنداشو می چرونه. اینا چه می فهمن سالاد کاهو چیه. از نظر اینا سالاد فقط سالاد شیرازی. کاهو رو میدن به گوسفنداشون بخورن. سالاد بردم براشون میگه این که غذای گوسفندامونه. به زور 2 تا فروختم بهشون. گفتم سفارش دادین منم اونجا کار می کنم اگه الان سالادا رو برگردونم از من پولشون و می گیرن و اینا... تا راضی شدن. 2 تای دیگه رو هم بردم قالب کردم به این تعمیرگاه بالایی.مرده بودم از خنده. فکر کن به سالاد کاهوی من می گفتن غذای گوسفند.اگه می دونستن من صبح به صبح چه زحمتی برای درست کردنشون می کشم دیگه این حرف و نمی زدن.با دیدن پسر جوجه ایه سریع به علی اشاره کردم که بره تو آشپزخونه.یه دستی به موهام و شالم کشیدم و صاف تو جام نشستم.این پسره همونی بود که روز اول اومده بود جوجه گرفته بود. از اون روز تا حالا مشتری دائممونه. البته همیشه هم یه چیز سفارش میده.تا وارد شد و سلام کرد گفتم: سلام خوش اومدید. طبق هر روز جوجه؟یه لبخندی زد و گفت: اگه میشه.من: خواهش می کنم. شما بفرمایید.سفارش و تو سیستم زدم.داشتم سفارش مشتری جوجه ایه رو می گرفتم که در باز شد و 2 عدد اومدن تو .2 عدد عبارتند از 2 تا پسر 22-23 ساله. یکی قد بلند و یکی دیگه کوتاه تر. 2 عدد هم اسمی بود که خودشون برای خودشون گذاشتن. اینا هم مشتری دائمی بودن. یه بار که اومده بودن یه 500 تومن پولشون موند. چون من پول خورد نداشتم که بدم بهشون. برایهمینم اسمشون و پرسیدم که یاد داشت کنم دفعه دیگه از سفارششون کم بشه.وقتی اسمشون و پرسیدم گفت بنویسید 2 عدد. از اون روز این اسم روشون مونده.سفارش اینا رو هم زدم تو سیستم.مهداد سفارش پسر جوجه ای رو آورد. خواست برگرده که پشیمون شد. برگشت سمتم و گفت: نیکو خانم.نگاش کردم و گفتم: بله؟مهداد: فردا جمعه است. من مرخصیم. خواستم سفارش مغازه رو بکنم. صبح زودتر بیدار شید. می دونید که حاجی تا زور بالا سرش نباشه کار نمی کنه.مهداد همین جور یه ریز سفارش می کرد و منم خیره فقط نگاش می کردم و تو دلم با مشت و لگد به جونش افتاده بودم. پسره سوسول با اون لفظ قلم حرف زدنش همچین با من برخورد می کنه که انگار من تنبل و از زیر کار در روام. انگاری یادش رفته که نصف اینجا مال منه.بالاخره طاقتم تموم شد و پریدم وسط حرفهاش و گفتم: آقای متین مثل اینکه من شریکتونم. ضرر و زیان و سود اینجا به منم می رسه پس نگران نباشید. من حواسم به رستوران هست.این و گفتم و رومو برگردوندم. یعنی بحث تموم. مهداد یکم نگام کرد و بعدم بی حرف برگشت تو آشپزخونه.چیش پسره سوسول. مؤدبیش آدمو کفری می کنه. یه جورایی حس می کنی با پنبه سر می بره. نمیاد 2 تا جیغ بکشه منم جوابشو بدم راحت شم. همچین نیکو خانم ...نیکو خانم.. میگه و هر کاری دوست داره می کنه. منم دیگه نمیشه چیزی بگم چون بی ادبی و بی احترامی نکرده.وای که چقدر حرص در آره.فردا داره میره ددر.. کوفتش شه.هه آقا مهداد اگه فکر کردی من مثل زن بدبختا میشینم تو رستوران کلفتی می کنم تو از اون ور بری بیرون خوش گذرونی سخت در اشتباهی.
مهدادسوار سوناتای مشکیم شدم و خودم و سپردم دست دود و دم ماشین ها و ترافیک سرسام آور تابستونیه چالوس ... یه جاهایی از جاده کاملا ماشینا وایمیستادن و آدم رو به غلط کردن مینداختن که تو این ترافیک فکر زدن به جاده به سرش نزنه... ولی خب دیگه چه میشه کرد دلم برای تهران تنگ شده بود، مهمونی هم دعوت بودم از همه مهم تر اینکه دلم برای خونه و آقا جون تنگ شده بود...ولی خوب درس عبرتی بود که دیگه ساعت 7 صبح نیام تو جاده. چون طاهرا" بقیه هم مثل من فکر می کردن این ساعت جاده خلوت تره.بعد از یه عالمه دنده و کلاج عوض کردن بالاخره جاده باز شد و ماشین ها با سرعت کم ولی رونده به راهشون ادامه دادن... پوفی کشیدم و کنار جاده وایسادم تا چای بخورم دهنم خشک شده بود... صبح یادم رفت صبحونه بخورم. بعد کلی تو راه موندن بالاخره رسیدم به خونه. جلوی در ایستادم.دوتا بوق زدم . مش حسن با مدل بوق زدنم آشنا بود بخاطر همین چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در رو برام باز کرد.مش حسن باغبون خونه آقا جون بود که همونجا تو یه اتاقک کوچیک زندگی می کرد. پیر مرد خوش برخوردی که از همون بچگی دوسش داشتم.مش حسن: سلام آقا مهداد رسیدن بخیر... بی خبر اومدید.همونطور که ماشین راه افتادم تا ماشین و تو ببرم و زیر سایبون پارک کنم گفتم: سلام مش حسن خوبی؟ خسته نباشی. یهویی شد.مش حسن: آقا منصور خوشحال میشن. خبرشون کنم؟- نه مشدی میخوام غافلگیر بشه.مش حسن: پس من مزاحمتون نمیشم میرم به کارام برسم.- مراحمی مشدی. مش حسن رفت منم از ماشین پیاده شدم و از زیر سایبون بیرون اومدم سایبون از رو هم اومدن شاخه های درخت های راهی که از جلو در حیاط به در ورودی خونه منتهی میشد ساخته شده بود و من عاشق این قسمت خونه بودم. از زیر سایبون اونطرف حیاط معلوم نبود. از جلو در ورودی یه راه هم به سمت حیاط بود که پر از درخت بود و یه تاب... تاب بچگی هام... با یادآوریش رفتم سمتش و روش نشستم... صدای جیری ازش بلند شد.به عشق همین باغ و همین تاب و پدر بزرگ و مامان مریم برگشتم ایران. بعد این همه دوری. تنها چیزی که تونست برم گردونه همینا بودن. حاضر شدم قید بابام و مامانم و مهرسا کوچولو خواهرمو بزنم ولی تو ایران باشم. تو کشور خودم پیش پدر بزرگ و مادر بزرگم.همیشه عاشق اینجا بودم. عاشق این خونه این کشور و مردمش.برگشتم ایران. رفتم دانشگاه .. دوستای جدیدی .. زندگی جدید ... همه چی نو شد.همه چی عالی شد ... اما با فوت مامان مریم همه چی بهم ریخت. بابا منصور شکست. خورد شد. دیگه یه جا بند نشد. دیگه توی این خونه طاقت موندن نداشت.زیاد اینجا بند نمیشد. مدام تو سفر بود. یا پیش بابا اینا یا عمه اینا. من موندم و مش سفر و این خونه. و کارهایی که مدام شکست می خورد.یه پوفی کردم و از جام بلند شدم.فکر کردن به این چیزا دیگه فایده نداشت. باید الانم و درست کنم. حال و آیندمو. گذشته دیگه گذشت....اومدم برم سمت عمارت که ویبره گوشیم لرزوندم.سریع از تو جیبم درش آوردم.- بله؟سروش: سلام چطوری داداش؟- به سلام آقا سروش یادی از رفیق رفقا کردی؟سروش: گمشو بیشعور زنگ زدم مهمونی شب و یاد آوری کنم. یادت نره مهداد...دستی تو موهام کشیدم و گفتم: نه یادم بود. حالا کیا هستن؟سروش: همه هستن... دوستا ... بچه های دانشگاه... خیلی ها که نمیشناسی...زیاد خوشم نمیومد برم جایی که آدمهاشو نمی شناسم. اما به یه تنوع نیاز داشتم. من: اکی. میام.سروش: ما منتظریم... نپیچونی نیای...- نه بابا من تهرانم اومدم بیام مهمونی دیگه...سروش: خوب پس میبینمت کثافت... خدافظ- خدافظ...مهدادگوشی و قطع کردم و گذاشتم تو جیبم و به سمت در ورودی رفتم.دلم بد جوری هوای آقاون و کرده بود.وارد سالن شدم. کنار شومینه خاموش روی صندلی گهواره ایش نشسته بود و عینک به چشم کتاب می خوند.همه حواسش به کتاب بود. اصلا" متوجه اومدنم نشد. دو قدم به سمتش برداشتم. صدای پام روی پارکت باعث شد که سرش و بلند کنه. با دیدن من گل از گلش شکفت. خوشحال بلند شد و به سمتم اومد. قدم هامو تند کردم و رفتم سمتش.خوشحال تو همون حال گفتم: سلام آقا جون. اومدم خم بشم دستشو ببوسم که اجازه نداد و سرم و گرفت تو دستش و پیشونیم و بوسید...آقاجون: سلام پسرم خوبی؟ بیخبر اومدی... چرا رستوران رو ول کردی؟- ول نکردم آقا جون قرار شده یه هفته درمیون من و خانم نیکو بریم مرخصی... با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم... همش اونجا بمونیم میپوسیم...نشستم رو مبلی که کنار صندلی آقا جون بود که گفت:- خوب کاری کردی... چه خبر؟ با شریکت میسازی؟- سلامتی... آره آقاجون خوبه میسازیم... نگران نباشید همه چیز ردیفه.آقا جون: خب خدا رو شکر که همه چیز خوبه...با آقا جون نشستیم و در مورد کار و رستوران صحبت کردیم. بهش گفتم که تهش هیچی برامون نمی مونه. آقا جون گفت: باید تبلیغاتون و بیشتر کنید و روزانه پول همه چیز و کنار بزارین حتی اگه فرداش به اون چیزا نیاز نداشته باشیم.خلاصه بعد 2 ساعت صحبت و ناهار خوردن گفتم: آقا جون اگه اجازه بدین من میرم یه استراحتی کنم شب با بچه ها میخوام برم بیرون...آقا جون: برو پسرم برو استراحت کن خوش بگذره...با اجازه ای گفتم و رفتم اتاقم... اتاق مرتب و تر و تمیز بود! چند وقت نبودنم سوت و کورش کرده بود... همیشه مرتب بود ولی نه انقدر که حتی یه کتاب هم روی میز نباشه...خودم رو روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم و به اتفاقات این 2-3 هفته گذشته فکر کردم... چی فکر می کردیم چی شد... با یاد آوری امضایی که داده بودم خودم هم خنده ام گرفت... چقدر اول کاری هالو بازی در آورده بودم.تازه چشم هام گرم شده بود که صدای گوشیم بلند شد.ای بمیری هر کی که هستی. خواب و زندگی ندارن ملت.تو همون حالت خواب آلودگی دستمو چرخوندم دورم که موبایلمو پیدا کنم. یادم بود که موقع ورده بودم چون اذیت می کرد. بعد کلی چرخوندن دستم رو تخت و میز پیداش کردم. خواب آلوده با صدای خفه ای جواب دادم:- الووو....سروش: چطوری پسر؟- چه طور می خواستم باشم . زدی خوابمو کوفتم کردی پسر...سروش: ای مرده شورتو ببرن که همیشه خدا خوابی. پاشو گمشو حاضر شو دیر شد. به زور چشمهامو باز کردم و گفتم: مگه ساعت چنده؟سروش: ای بابا ساعت سه ظهره تا آماده بشی نصفه شب میشه پاشو پسر گم شو بیا...من: همچین میگی تا حاضر شی. انگار داره یه دختر و راهی مهمونی میکنه. صدامو دخترونه کردم و گفتم: وای سوری جون خوب شد بیدارم کردی وگرنه از آرایشم جا می موندم. پاشم برم دوش بگیرم که 4 ساعت بتونه کاریام طول میکشه.سروش اون ور خط مرده بود از خنده. با خنده گفت: مرده شورتو ببرن. برو دوشت و بگیر. خداحافظ.خندیدم و ازش خداحافظی کردم.نیشامصبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شدم و رو تخت نشستم. برعکس روزهای دیگه که به زور از خواب بیدار می شدم امروز با اینکه جمعه بود و می دونستم مهداد نیست که تو کارهای رستوران کمکم کنه با این حال پر انرژی و قبراق از خواب بیدار شدم. با یاد آوری امروز و نبودن مهداد یه لبخند گشاد زدم. از رو تخت بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم. از نبودن مهداد تو خونه نهایت استفاده رو کردم.از حموم با حوله بیرون اومدم و برای خودم آواز خوندم. چایی درست کردم و سر صبر صبحونه امو خوردم. با حوصله آرایش کردم. لباس پوشیدم و به موقع هم رفتم رستوران.جلوی در آشپزخونه ایستادم. گوشهامو چسبوندم به در. هیچ صدایی از توی آشپزخونه بیرون نمیومد.معلومه دیگه این حاجی شکم گنده هنوز خوابه. فکر کرده مهداد نیست می تونه تنبلی کنه.صاف ایستادم. یه نفس عمیق کشیدم و با مشت شروع کردم به کوبیدن به در و تو همون حالت مثل نوار مدام تکرار می کردم.من: حاجی .. حاجی .. حاجی ... حاجی ... حاجی ... حاجی ....در عرض 2 دقیقه یه صدای افتادمن و گرومپ از تو آشپزخونه شنیدم و بعدش در تندی باز شد.دستم مشت شده تو هوا تو راه ضربه زدن به در متوقف شد.حاجی با موهای ژولیده. چشمهای ترسیده با یه زیر پیراهنی چرک و یه شلوار کردی گشاد کرم رنگ جلوی در ایستاده بود و با وحشت به من نگاه می کرد.حاجی: چی شدهه خانم؟ جنگ شده؟ابروهام پرید بالا. جنگ و خوب اومدی.سری تکون دادم و گفتم: نه جنگ نشده.حاجی: پس حتما" جایی آتیش گرفته صبر کنید برم لگن و بیارم توش آب پر کنیم.خواست برگرده که گفتم: حاجی نرید. جایی آتیش نگرفته.حاجی برگشت سر جاش و گفت: خانم پس چی شده؟خونسرد گفتم: صبح شده حاجی.... صبح ... باید برنج بزارید. امروزم روز کاره . من میرم و تا 10 دقیقه دیگه میام توی آشپزخونه. باید دست و صورت شسته آماده برای کار باشید.حاجی و دهن باز ول کردم. برگشتم و از در پشتی رفتم بیرون از رستوران.رفتم جلوی رستوران و قفل کرکره اشو باز کردم. خواستم هلش بدم بره بالا اما نیم رفت. هر چی من زور میزدم نمیشد. لامصب خیلی سنگین بود.تازه داشتم به این پی می بردم که وجود مهداد یه وقتهایی چقدر مفیده. همیشه اون بوده که کرکره رو می داده بالا. مت همیشه کارهای آسون و می کردم.دوباره اومدم زور بزنم کرکره رو بفرستم بالا که صدای لاستیکای یه ماشین و از پشت سرم شنیدم که جلوی رستوران متوقف شد و خاموش کرد. صدای باز شدن در هاشو شنیدم و تا خواستم بلند شم ببینم کیه که 3 جفت دست اومدن زیر کرکره کمکم.به دو طرفم نگاه کردم. با دیدن ساره و پگاه و مینو یه لبخند گشاد زدم.پگاه: با عدد 3 میفرستیمش بالا. 1 ...2 ... 3 ....تو یه حرکت 4 تایی کرکره رو فرستادیم بالا و خودمونم هم زمان با بالا رفتن کرکره صاف ایستادیم و به بالا رفتنش چشم دوختیم.کرکره که کامل بالا رفت همچین ذوق کردیم که انگار شاخ غول و شکستیم. پریدیم هوا و با خوشحالی یه هــــــــــــــــــــــــ ـیی گفتیم و دستهامون و به هم کوبوندیم.در رستوران و باز کردم و 4 تایی رفتیم تو. همون دیشب که قرار شد مهداد بره مرخصی من زنگ زدم به دخترها و گفتم فردا صبح خودشون و برسونن اینجا. که هم من تنها نباشم هم اونا یکم کمکم کنن هم اینکه وقتی کارمون تموم شد 4 تایی حال کنیم.حاجی از دست ما دیوونه شد. هر کدوم می رفتیم میومدیم یه دستوری بهش می دادیم.-: حاجی لوبیای خورشتت نپخته.*: حاجی قیمه ات شوره.+: حاجی برنجت شله.-: جاجی کبابت خشکه.حاجی هم از ترسش هیچی نمی گفت. با بچه ها کل رستوران و تمیز کردیم. تی کشیدیم و دستمال کردیم و برق انداختیم.ما 4 تایی داشتیم هلاک می شدیم. بی چاره مهداد که مجبور بود هر روز همه این کارها رو خودش انجام بده. طفلی ....سر طهرم این پگاه و مینو رو فرستادم بیرون که برن تراکت پخش کنن. این دوتا هم با اون دک و پز و اون شالهای رنگی و مانتوهای کوتاه راه افتادن به تراکت پخش کردن.باورم نمی شد این روستا انقدر تمیرگاه و مغازه داشته باشه و این همه آدم توشون کار کنن و همه شونم روز جمعه ای گشنه مونده باشن.بیشتر از همیشه مشتری داشتیم. جوری که تا ساعت 4 غذاهامون تموم شد فقط یکم قورمه و قیمه باقی موند.داشتم از خوشحالی می مردم. کلی پول در آورده بودم و از طرفی با تموم شدن غذاها شب مغازه تعطیل می شد.منم می تونستم یه استراحتی کنم.داشتم حساب کتاب می کردم که ساره رو میز خم شد و دستهاشو گذاشت رو میز و گفت: خوب نیشام خانم حالا که ما انقدر برات مشتری جذب کردیم به ما چی میدی؟سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. یه نگاه هیزی بهش انداختم و با زبون لبمو تر کردم و مثل مردهای هیز گفتم: جووووون بخواه تو. ماچ می خوای؟پگاه یه لرزی به بدنش داد و گفت: اه خدا خفه ات کنه نیشام چندشم شد. نخواستم هیچی.ساره که رو صندلی جلوی میز نشته بود گفت: ولی خدایی اگه ماها هر روز بیایم اینجا کار و بارتون سکه میشه ها.من: البته که میشه. کی بدش میاد تو این بر بیابون برن توی یه رستوران که گارسوناش دخترای خوشگل و تیتیش باشن؟بچه ها بلند شروع کردن به خندیدن.من: خوب حالا که بچه های خوبی بودین شب بهتون یه غذای خوشمزه می دم و تا دیر وقت 4 تایی خوش می گذرونیم. می خواید بریم بیرون؟مینو: نه بیرون نمی خواد. امشب مهمون تو، توی خونه تو.پگاه: آره مینو راست میگه سر خرم که نداری.ساره: نیشام این پسره کی میاد؟شونه ای بالا انداختم و گفتم: احتمالا" آخر شب بیاد.مهدادکت اسپرت مشکیمو روی پیرهن سورمه ایم پوشیدم. شلوار جین تیره هم پام بود. از نظر خودم که خوب شده بودم.! سروش انقدر تلفن زد سرسام گرفتم بخاطر همین مجبور شدم بر خلاف همیشه زود حاضر بشم. قرار بود دنبال سروشم برم. سر ساعت دم در خونه اشون بودم. سوار شد و با هم به سمت خونه طاها رفتیم.جشن به مناسبت گود بای پارتی طاها بود. قرار بود بره آلمان هم برای ادامه تحصیل هم شاید زندگی. نه به من که از اونور فراری بودم نه به اینا که عشق خارجن.من به خواست خودم نموندم اونور وگرنه زمینه درس خوندن هم برام فراهم بود... خونه طاها آپارتمان بود ولی تقریبا میشد گفت بزرگه چون اگه بزرگ نبود که نمیشد این همه مهمون توش جا بشن! در خونه که باز شد و وارد شدیم بچه ها ریختن سرم.طاها با دهن گشاد اومد سمتم و یه ضربه محکم به بازوم زد و گفت: خوبه دیگه مهداد رفتی حاجی حاجی مکه خبری از هیچکس نمیگیری ... بی معرفت .....سهیل هم جلو اومد و باهام دست داد و با لبخند گفت: چی میگی طاها این پسره الان سرش گرمه. از وقتی شریک پیدا کرده ماها رو تحویل نمیگیره.کامیار هم باهام دست داد و با شنیدن اسم شریک یه اخمی کرد و گفت: چی میگیم واسه خودتون. شریک چیه بگید مادر فولاد زره... با حرف کامیار همه متعجب به من و کامیار نگاه کردن. با یاد آوری کتکی که کامیار از دست نیشام خورده بود خنده ام گرفت. با خنده گفتم: بچه ها میذارید منم یه چیز بگم؟ تند تند برا خودتون چی میگین؟طاها کنجکاو سریع برگشت سمتم و گفت: قضیه این شریکت چیه مهداد؟سرمو کلافه چرخوندم و گفتم: ای بابا حالا چرا گیر دادین به شریک من... بذارید برسم بعد سوال پیچم کنید.بچه ها رو هل دادم و از وسطشون رد شدم تو همون حال گفتم: خیر سرم اومدم مهمونی. خسته و کوفته دم در نگهم داشتین سوال پیچ می کنین. دهن خشک دهن خشک انتظار جوابم دارین. جمع کنید بساط 20 سوالیتونو. من تا یه چیزی نخورم یک کلمه هم حرف نمی زنم.رامو کشیدم سمت میز پر نوشیدنی. طاها و کامیار دنبالم راه افتادن.یه لیوان شربت برای خودم ریختم. یه قلوپ ازش خوردم و به مهمونا نگاه کردم. خیلی آدم اومده بودن و بیشترشونو می شناختم. طاها یکم برای خودش حرف زد و. بعد بی مقدمه برگشت سمتم و گفت: مهداد چرا نمیای با هم بریم؟ بخدا اونجا وضع از اینجا خیلی بهتره چیه یه کار درست حسابی پیدا نمیشه اونجا رفتن بهتر از یللی تللیه.ای بابا... این طاها هم که تا منو می بینه زر زراش شروع میشه. من اگه رفتنی بودم که بر نمیگشتم چند بار باید اینو بگم که ملت بفهمن؟بی توجه به فک زدنای زیادی طاها که رو مخ بود رو مبل نشستم .طاها هنوز ور ورش تموم نشده بود. می دونستم اگه چیزی نگم این پسر دست از سرم بر نمی داره و تا خود فردا یه سره حرف می زنه برای همین بی تفاوت گفتم: من خودم خواستم برگردم. اینجا خیلی راحت ترم... با اینکه اونجا بزرگ شدم ولی اینجا رو بیشتر دوست دارم... حالا برو خودت با محیط آشنا میشی میفهمی چی میگم... من پیش آقا جونم از همه جا راحت ترم. نمیدونم چرا ولی انگار تعلق خاصی نسبت به اینجا دارم. البته برای تفریح خارج کشور رو دوست دارم. اما خاک من اینجاست اصلیتم مال این کشوره و من هیچ وقت نمی تونم این و فراموش کنم.کامیار با لحن مسخره ای صداش و صاف کرد و گفت: مهداد بالا منبر می رود.خودش و طاها پق زدن زیر خنده.با حرص گفتم: ببند فکتو مزخرف. نمی دونم چرا شماها همیشه تا من از ایران میگم و از علاقه ام به اینجا میگید رفت بالا منبر.کامیار جلوم ایستاد و گفت: برای اینکه عزیز من داری شعار میدی. اینجا چیش بهتره؟ همین خود تو تا حالا به کجا رسیدی؟ نه کار درست و حسابی داری نه زندگی. مجبوری بری تو جاده تو یه رستوران در پیت کار کنی. اونم با یه دختری که از مار افعی هم بدتره. اینا کجاش خوبه؟من: ببین کامیار من همینا رو هم دوست دارم. حداقل می دونم اگه اینجا ناله هم بکنم 4 نفر به ظاهرم که شده باهام هم دردی می کنن. درسته من تو جاده زندگی می کنم اما دلم خوشه که شاید بتونم با زور بازوم با کار کرد خودم اونجا رو بسازم. من ناراضی نیستم . من دارم مزد زحمتم و می گیرم. این دختره هم اون قدرا که تو میگی بد نیست. تقصیر خودته که باهات چپه.کامیار یهو غرید و گفت: من چی کارش کردم؟ تو مغازه 4 تا کلمه حرف زدم خودش مثل سگ هار پرید بهم. اصلا" اون به جهنم نبودی این بار ببینی رفته بودیم با بچه ها بیرون این دختره هم با اون دوستای ننرش اومده بودن. نبودی ببینی دختره وحشی چی کار کرد با من. همچین زغال قلیون و انداخت تو یقه ام که داشتم جزغاله می شدم.با تعجب به کامیار نگاه کردم. مثل باروتی که فیتیله اشو آتیش زده باشن یه سره تخت گاز می رفت.دستمو بلند کردم و گفتم: هی هی .. چی میگی صبر کنن ببینم. کی می خواست تو رو آتیش بزنه؟کامیار صورتش و جمع کرد و با ادای دخترونه گفت: نیکو جون ...قیافه اش خیلی بانمک شده بود . با لبخند گفتم: ول کن مسخره بازیو درست بنال ببینم داستان چیه.کامیار با حرص تعریف می کرد و من به زور جلوی خودمو می گرفتم که نزنم زیر خنده که کامیار آمپر بچسبونه. حرف کامیار تموم شده بود اما یه 5 دقیقه بود که داشت برای نیکو خط و نشون می کشید. اونقدر خنده ام و خورده بودم دلم درد گرفته بود.سروش با یه لیوان آب پرتقال به سمتمون اومد و گفت: چته کامیار داری تخته گاز میری داداش یکمم نفس بگیر.( رو به من کرد و ادامه داد) این پسره چی میگه یه ساعته مخت و به کار گرفته؟ دیدم طاها وسطاش فرار کرد.کامیار با اخم به سروش گفت: گم شو توام. طاها رو صداش کردن رفت. فراری در کار نبود.دهنمو جمع کردم که نخندم. چون طاها واقعا" در رفته بود.سروش باعث شد که کامیار بی خیال نیکو بشه. با هم مشغول حرف زدن شدن و منم فرصت کردم با خیال راحت به مهمونا نگاه کنم. مشغول دید زدن بودم که صدای موزیک بلند شده بود. ببین طاها چه حالی به بچه ها داده دی جی آورده.صدای دی جی گوش رو کر میکرد. دلم میخواست برم بیرون دلم هوای آزاد میخواست ولی به احترام طاها هم که شده باید میموندم. کلا" از سر و صدای زیاد خوشم نمی یومد. تکیه ام و دادم یه پشتی مبل و به جمع خیره شدم.اینجور مهمونیا تقریبا بین بچه های دانشگاه به راه بود ما هم یه دورانی خیلی حضورمون تو این مهمونیا پر رنگ بود... البته قبل از اینکه هر کدوم کاری دست و پا کنیم...طاها با یه سینی پر گیلاس به سمتمون اومد. یکی یکی به بچه ها تعارف کرد. جلوی من هم گرفت.اخمام تو هم رفت. من: طاها میدونی که من نمیخورم.طاها نیشش و باز کرد و گفت: گفتم شاید نظرت عوض شده بخور شدی.من: کوفت ....پاکت سیگارم و از جیبم بیرون کشیدم. تو دستم چرخوندمش. یه نخ از توش در آوردم و گذاشتم گوشه لبم. دنبال فندک می گشتم که کامیار فندک روشن و گرفت سمتم. سرمو جلو بردم و سیگارم و روشن کردم و آروم با دستم به پشت دستش زدم. این یه نشونه برای تشکر بود.مهدادپکی به سیگار زدم و دودشو به هوا فرستادم. ازبین دود غلیظش چشم دوختم به مهمونا. اول رفتم سراغ دخترا پسرا که خود نکره امون بودیم. دخترا مهم بودن.فکر نیم کردم طاها هنوز اینقدر با بچه های دانشگاه رفت و آمد داشته باشه که بتونه تقریبا" همه همکلاسیها و هم دوره ایها رو دعوت کنه.بدون اینکه چشم از جمعیت بردارم به کامیار گفتم: کامیار مهمونا رو کی دعوت کرده؟کامیار: یه سریشونو طاها دعوت کرده. بعد اونا هم هر کیو که میشناختن خبر کردن. این جوری شد که خبر گودبای پارتی آقا طاها بین همه بچه ها پیچید و از دختر و پسر همه ریختن اینجا.سری تکون دادم و گفتم: آهان.. پس اینه. می دونستم طاها از این عرضه ها نداره.دوباه بی حرف یه نگاه کردنم ادامه دادم. از بین دخترا گذشتم. خنده ام گرفت بود تقریبا" نصف مهمونای حاضر دوست دخترای سابق کامیار بودن. جالب اینجا بود که همه هم با هم دوست بودن.الان که نگاه می کنم می بینم چند تا چند تا ایستادن باهم حرف می زنن. چشمم خورد به 5 تا دختری که مثل کلونی حلقه زده بودن و بلند بلندم یم خندیدن. 3 تاشون پشتشون به من بود و 2 تاشون رو به من منتها اون دوتا رو نیم دیدم چون این 3 تا جلوی دیدمو گرفته بودن.از این 3 تا 2 تاشون هم زمان با کامیار دوست بودن. چقدر کامیار سر پیچوندن اینا مکافات داشت. انگار ذهن هم دیگه رو می خوندن. کامیار با مریم یم خواست بره بیرون. نگار همون موقع زنگ می زد میگفت شام بریم بیرون. با نگار یم خواست بره مهمونی مریم زنگ می زد میگفت بریم پارتی. بساطی داشتیم با اینا. جالبم این بود که صدای منو کامیار شبیه هم بود. یعنی وقتی پشت تلفن حرف می زدیم خیلی کم پیش می یومد که طرف تشخیص بده کدوممونیم.یه وقتهایی کامیار با نگار تلفتی حرف می زد یهو مریم به اون خطش زنگ می زد اینم نمی تونست جوابش و نده چون دختره شک می کرد این موقع بود که من مثل یه ناجی می پریدم وسطک. البته پریدنی نبود کامیار با وعده وعید و در آخر با تهدید مجبورم می کرد که جای اون با دخترا حرف ببزنم. اینا هم که کلا" قوه تشخیص نداشتن نمی فهمیدن.یاد آوری گذشته و خاطرات به قول کامیار جاهلیت باعث شده بود بی اختیار لبخند بزنم.نیشم تازه باز شده بود که با تکون خوردن 3 تا دختری که پشت به من بودن و دیدن دخترایی که صورتشون سمت من بود نیشم خشک شد.تف تو روح این زندگی که یه لبخندم نمی تونه بهم ببینه.نیشم خود به خود باز نشده بسته شد و اخمهام کشیده شد تو هم. عنق شدم اونم بد ...کامیار می گفت این جور وقتها شبیه میرغضب میشم. حوصله فکر کردن به حرفهای کامیارم نداشتم. حوصله خودمم نداشتم. حوصله مهمونی و هم نداشتم. کلا" الان اخلاقم بد سگی بود. منتظر بودم پر یکی به پرم بخوره تا یهو منفجر بشم. سگ بشم و پاچه بگیرم.امشب از اون شبهایی بود که مهداد آقا جاشو داده بود به مهداد سگ اخلاق ....سگ اخلاق ... یه نیشخند تمسخر آمیز اود رو لبم. چه بخوام و چه نخوام میاد تو ذهنم. کامیار ...حرفهای کامیار حتی وقتی با خودمم فکر می کنم دست از سرم بر نیم داره. کم چیزی نیست از وقتی اومدم ایران با هم دوست صمیمی هستیم. اولین و بهترین دوستمه. از برادر بهم نزدیک تره.برادری که به خاطرش حاضر شدم روی علاقه ام سرپوش بزارم.هنوز خیره به دختری بودم که از فاصله بین بدن 2 تا دختر دیگه م یدیدمش.دختر سرش و عقب برد و بلند خندید. موهای صافش ریخت رو کمرش. وقتی سرش صاف شد و خنده اش تموم... موهای لختش ریخت تو صورتش .. قلبم سنگین شد ...بی اختیار کشیده شدم به سالهای قبل .. سالهای دور ...کنار بوفه دانشگاه با کامیار ایستاده بودیم و طبق معمول کامیار داشت شرو ور می گفت. منم منتظر بودم که این احمد بوفه ای سرش و برگردونه و من سفارشم و بدم.تا احمد برگشت تو یه لحظه یه دختری اومد و تندی سفارش 4 تا پفک داد و درجا هم حساب کرد.اونقدر از این کارش عصبی شدم که حد نداشت. آخه خیر سرم من نره غول با این ابهت 10 دقیقه بود تو نوبت ایستاده بودم تا 2 تا نسکافه بگیرم. بعد این خانم خانما ....برگشتم سمتش که 4 تا چیز بارش کنم که لااقل دلم خنک بشه. اما ....اون موقع هم داشت می خندید. همین جوری. منتها مویی نبود که بریزه رو کمرش. مقنعه ای بود که صورتش و مثل یه تابلو قاب گرفته بود.مسخ شده بهش خیره شدم. حنی یادم رفته بود که برای چی برگشتم سمتش. پفکاشو گرفت و رفت. هوش و حواس منم برد.سریع آمارشو در آوردم بدون اینکه به کسی بگم. اسمش عسل بود و از شانس خوب من با هم همکلاسی شدیم. کلاس فارسی عمومی برام شد بهترین کلاس.دورادور مراقبش بودم. به هیچ کس نگفتم. اما چشمم همیشه دنبالش بود. بدون اینکه چیزی از اخلاقش و رفتارش بدونم ازش خوشم میومد. همه خوشیم این بود که تو دانشگاه ببینمش.هنوزم نیم دونم چرا هیچ .وقت پا پیش نزاشتم و بهش پیشنهاد دوستی ندادم. اما وقتی به خودم اومدم که از دستم رفته بود. اونم با کی. با کامیار.خیلی سخت بود که بهترین دوستت و ببین که کنار دختری که تو دوستش داری راه میره.هیچ وقت نگفتم.. به هیچ کس نگفتم ...کامیارم مدام از اون می گفت. به من میگفت .. عسل عسل از دهنش نمی افتاد و من با هر باز شنیدن اسمش بیشتر تو خودم فرو می رفتم. خودمو کنار می کشیدم اما تا کی... ازشون دوری می کردم که نبینمشون اما چقدر ...هر کاری که می کردم بازم کامیار بهترین دوستم بود و خواه نا خواه ما بیشتر وقتمونو با هم بودیم و عسل هم به این با هم بودنا اضافه شده بود.هر چند کامیار و عسل 5 ماه بیشتر با هم نبودن اما همون 5 ماه کافی بود که تا ابد دور اسم عسل و خط قرمز بکشم.احترام به دوستیمون خیلی بیشتر از یه دختر ارزش داشت. هر چقدرم که از عسل خوشم میومد بازم تو مرامم نبود که با دوست دختر قبلی رفیق صمیمیم دوست بشم...دفتر چه عسل به ظاهر بسته شد اما من همیشه یادش بودم و حالا ... با دیدن دوباره اش همه اون خاطرات برگشته بود.به خودم اومد. هنوز خیره به عسل بودم. حواسم نبود اونقدر غرق خودم و عسل و کامیار و گذشته شده بودم که یه پاکت سیگار و تموم کرده بودم. سرم گیج می رفت. هوای خونه برام سنگین شده بود.دیگه دلم نمی خواست اونجا باشم.از جام بلند شدم. کامیار که کنارم نشسته بود گفت: چته پسر ؟؟ چرا پا شدی؟ چیه سیگارت تموم شده؟ موادت ته کشیده.بی حوصله گفتم: خفه کامیار سرم درد می کنه می خوام برم خونه.کامیار سریع سر پا شد و گفت: خونه؟ چرا خونه؟ تازه مهمونی جون گرفته. تازه داریم یم رسیم به قسمتهای خوبش.بی حوصله گفتم: حسش نیست باید برم.بدون اینکه اجازه حرف و مخالفت بیشتر و به کامیار بدم رفتم سمت طاها و ازش خداحافظی کردم مجبور شدم از تک تک بچه ها خداحافظی کنم. لامصبا ول نمی کردن. اصرار داشتن بمونم. دیگه داشتم قاطی می کردم. آنچنان اخمی کرده بودم مطمئن بودم ابروهام شده یه خط.کامیار که دید دارم سگ میشم خودش برای بچه ها توضیح داد که حالم خوب نیست. تا دم در بدرقه ام کرد و می خواست باهام بیاد بیاد که به زور راضیش کردم بمونه.اونقدر عصبی بودم که نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. فقط یادم بود که سیگارم تموم شده دم اولین سوپری نگه داشتم و 2 تا بسته خریدم و سوار شدم.پشت فرمون نشستم و تخته گاز رفتم....اونقدر تند می رفتم که در عرض یک ساعت رسیدم به رستوران. ماشین و که پارک کردم تازه به آرامش رسیدم. انگار محیط آروم و ساکت اونجا روحمو آروم می کرد.ماشین و خاموش کردم و تکیه امو دادم به پشتی صندلیمو چشمهامو بستم. یکم به سکوت شب و صدای جیرجیرکها گوش دادم.هر چند وسطاش صدای ماشینی که از جاده رد میشد می زد تو حالم اما همونشم خوب بود.آروم که شدم در ماشین و باز کردم و اومدم بیرون.حالا این خونه بالای این رستوران توی این جاده شده بود خونه من .. محل آرامشم... اتاقم و دوست داشتم... دست نیکو درد نکنه با این اتاقی که برام ساخته بود. بازم با یاد نیکو. یاد کامیار و کتکی که خورده و زغالی که رو سرش هوار شد افتادم و خنده ام گرفت. با خنده از پله ها بالا رفتم....نیشامساره: نیشام پیاز کجاست؟من: نداریم باید بری پایین از حاجی بگیری.پگاه: نیشام ربتون کجاست؟من: نداریم. ساره داری میری پیاز بگیری رب هم بگیر.مینو چشمهاشو ریز کرد و گفت: اصلا" تو خونه چی دارین؟با این حرف مینو، پگاه که در یکی از کابینتای بالا رو باز کرده بود تا یه نگاهی بهش بندازه دست به کابینت ایستاد و به من نگاه کرد. ساره هم که مانتو تنش کرده بود و قصد بستن دکمه هاشو داشت دست به دکمه به من خیره شد.یه نگاهی به تک تکشون کردم و نیشم و باز کردم و گفت: راستش تو خونه هیجی نداریم. فقط همون ماکارانی و داریم. خوب پیش نیومده بود تو خونه غذا درست کنم.هر سه تاییشون بلند خندیدن .پگاه: کوفت. دختره تنبل 2 ساعته مخمون و کار گرفته. ساره داری میری پایین هر چی لازمه ور دار بیار.ساره سری تکون داد و رفت.4 تای با هم غذا درست کردیم. بماند که کل آشپزخونه رو به گند کشیدیم و کلی هم خندیدیم. بعد شام ظرفها رو شستیم. بچه ها رفتن تو هال و رو مبل نشستن. منم 4 تا چایی ریختم و سینی به دست رفتم کنارشون نشستم.پگاه کنترل و گرفته بود و کانالا رو بالا پایین می کرد. رو یه کانال آهنگ نگه داشت. نشستم رو مبل و چاییمو گرفتم دستم. رو به مینو گفتم: مینو این نوید هیچ حرکتی نکرد؟با حرفم پگاه و ساره هم علاقه مند و کنجکاو به مینو نگاه کردن.مینو اخم ریزی کرد و یه استکان جایی برداشت و با همون اخم تکیه داد به پشتی مبل و گفت: نه پسره نره غول از من لال تره. هر بار که میان خونه امون زیر چشمی همه کارهام و نگاه می کنه. چشم ازم بر نمی داره. اما بی عرضه جرات نمیکنه یک کلمه بروز بده.من: خوب چرا تو خودت یه جوری نشون نمی دی که ازش خوشت میاد؟مینو یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت: یه چی میگی نیشام... این پسره به زور سر بلند میکنه نگام می کنه چه جوری برم بهش بگم ازش خوشم میاد؟نیشم و باز کردم و گفتمک ببین کاری نداره که. اول صبر می کنه پسره به هوای دستشویی چیزی از جاش پاشه بعد مثل چی تعقیبش م یکنی.چاییمو گذاشتم رو میز. بچه ها کنجکاو بهم خیره شده بودن. من کنار ساره نشسته بودم و رو به روم پگاه و مینو. مینو رسما" رو مبلش خودشو جلو کشیده بود تا بفهمه چه جوری باید به مراد برسه.منم با آب و تاب ادامه دادم.من: وقتی رفت دستشویی یه گوشه تنگ و تاریک یا اگه نشد خلوت گیرش میاری. مینو: خوب.تو یه حرکت برگشتم سمت ساره و دستمو قفل کردم به یقه لباسش و چسبوندمش به پشتی مبل و خودمم تو حلقش بودم. صاف تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ببین آقا نوید. من خیلی بخواستیت شدم. خیلی دوست می دارمت... خواب شبمو ازم گرفتی... حواس نزاشتی برام. باید بیای منو بستونی ... وگرنه خودم خودمو به ریشت می بندم...بعد با یه حرکت رفتم جلو خیز برداشتم سمت لب ساره که اوننم جیغ کشون جفت دستاش و گذاشت جلوی لبش و تو همون حالتم جیغای خفه می کشید و منم کماکان سعی می کردم یه ماچ ازش بگیرم.پگاه پقی زد زیر خنده و ترکید. مینو هم کوسن روی مبل و با حرص پرت کرد که صاف خورد تو مخم.مینو: خیلی بی شعوری نیشام.. مسخره ...اخم کرد و دست به سینه تکیه داد به مبل. برگشتم و همون جور که می خندیدم گفتم: آخه قربونت برم. این نوید شلی که تو می گی فکر نمی کنم بعد از عملی نشون دادنم بفهمه منظورت چیه.ساره و پگاه ترکیده بودن از خنده و مینو هم اخماش و بیشتر کرد تو هم.رفتم و به زور خودم و بین پگاه و مینو جا کردم و دستامو انداختم دور شونه مینو و به زور یه ماچ از گونه اش کردم و گفتم: مینو جونی شوخی کردم حالا اخم نکن. قول میدم اگه این نوید خنگول هیچ کاری نکرد خودم برم بزنم پس کله اش که بیاد تور و بگیره.مینو با جیغ و خنده گفت: گمشو .....بلند بلند خندیدم و گفتم ببین خندیدی حالا هم بی خیالش شو پاشو یکم قر بدیم.خودم زودتر بلند شدم و رفتم گوشیمو از رو میز برداشتم و وصل کردم به دستگاه و صداشم زیاد کردم یه آهنگ شمالی شروع کرد به خوندن. صداش و تخته کردم...یکی از بچه های دانشگاه شمالی بود و این اهنگ و از اون گرفته بودم. خداییش خیلی فاز میداد مخصوصا" برای رقص جوادیای معروفم. تا اهنگ و گذاشتم هر سه تاییشون شروع کردن به دست زدن و همراه آهنگ خوندن. منم وسط هال شروع کردم به رقص جوادی.آی گته جان.. کنه لیلا .. های برو .. های نشو .... ( ای بزرگ عزیز .. لیلا... هی برو .. هی نرو ... )دل و دل بزومه مه دل وا نه ایه... یکی هم دم من پیدا نه ایه ... ( دل دل کردم اما دلم باز نشد... یکی همدمم پبدا نشد ...)یکی همدم من ساروی کیجا ... کلید گوم به ایه پیدا نه ایه ... ( یه همدم برای من دختر ساروی ... کلید قلبم گم شده پیدا نشده... )از اون سر در انه کنه کیجائه... ونه نازک دله مجه رضائه .... ( از اون دور داره میاد دختره کیه... دل نازکش با من یکیه... )کی بااوته ونه خش هادائن گِنائه ... روز قیامتِ جواب خواهه... ( کی گفته بوسیدنش گناهه ... روز قیامت باید جواب پس بدیم ... )من شه احساسی آدم هیجانی آدم .... نتومبه شه حس جلوئه بیرم... ( من خودم آدم احساساتی زود هیجان زده میشم ... نمی تونم حسمو کنترل کنم، جلوی حسمو بگیرم ...)امبه تِه پلی ... چشم تو چشم ومبی ...گامبه من خوامبه شما ره بیرِم... ( میام کنارت .. چشم تو چشم میشیم .. میگم که من می خوام شما رو بگیرم ، باهاتون ازدواج کنم...)مِره مِره ناو نا ... مِره مِره ناو نا ........ ( به من به من نگو نه نه ... به من به من نگو نه نه ... )با آهنگ می خوندم و می ر قصیدم. همچین قدم بر می داشتم که با یه قدم از این ور هال می رفتم اون سمت هال ... دستهامو تاب می دادم و انگار که می خوام از رو زمین یه چیزی بر دارم خم میشدم دستهامو حلقه می کردم تو هم و بعد بلنئد م یشدم و چشمهامو می دوختم به طاق و دستهامو انگار که می خوام کبوتر پر بدم پرت می کردم بالا.....دهنمم قد غار باز کرده بودم و چشمهامم که فقط طاق و می دید. یه دستمو گذاشتم کنار سرمو ، کله امو کردم یه ور. دست دیگه امم در امتداد زاویه سرم باز کردم و یه زانومم خم کردم و دهنمم باز ...این جزو حرکات معروفم بود که هر کی میدید ریسه می رفت. بچه ها هم طبق معمول داشتن به این حرکتم می خندیدن. یه دور رفتم و دوباره با عشوه شتری دستهامو جابه جا کردم و اومدم دوباره حرکتم و برم که تو یه لحظه چشمم افتاد به در .....تو همون وضعیتی که بودم تو جام خشک شدم. حتی نتونستم دهنم و ببندم یا پاهامو صاف کنم ...جلوی در مهداد دست به دستگیره تو چارجوب خشک شده بود و با چشمهای گرد به من نگاه می کرد.....مهداداونقدر فکرم مشغول بود که توجهی به اطرافم نداشتم. فقط می خواستم برم تو اتاقم و رو تختم ولو بشم. اما تشنه ام بود. به جای اینکه مستقیم برم تو اتاقم رفتم سمت در خونه. بی هوا در و باز کردم.یهو موجی از صدا و نور به سمتم هجوم آورد. تازه فهمیدم که چقدر گیج بودم که صدای بلند آهنگ و نشنیدم.اما کار از کار گذشته بود.... جلوی روم نیکو بود که با یه ژست عجیب و یه دهن خیلی باز و دستهای باز شده از طرفین هی از این سمت سالن می رفت اون سمت سالن ....یا قمر بنی هاشم این دختره چشه؟؟؟؟مات موندم به نیکو که تو یکی از این رفت و برگشتها نگاهش افتاد به من و اونم بدتر خشک شد به من.هنوز با چشمهای گرد داشتم نگاش می کردم که نگاهم رفت سمت دهن بازش ... یعنی تا ته حلقش و می شد دید ...تازه فهمیدم دوستاشم هستن. به خودم اومدم و یه ببخشیدی گفتم و سریع در و بستم و پشتم و کردم به در و رفتم سمت نرده های تراس. به زور دهنمو جمع کردم که نخندم. اما مگه میشد. بی خیال همه چی شدم و خنده امو ول کردم. واقعا" قیافه اش معرکه بود. اگه کامیار دیده بودتش خوراک یه ماهش بود.صدای آهنگ قطع شد و صدای جیغ جیغ دخترها بلند شد.داشتم می خندیدم که در باز شد و یکی پرت شد بیرون. پشتم به در بود. برگشتم سمت در که دیدم نیکو بیرون در ایستاده. درم پشت سرش بسته شده بود. دستهاشو تو هم قفل کرده بود و جلوش گرفته بود. برای اولین بار تو این چند وقته دیدم سرش و انداخته پایین شاید خجالت می کشید.واقعا" دیدن خجالت کشیدن نیکو یه چیز دیگه بود.یعنی وقتی اون قیافه ی خشنش، موقع کتک زدن کامیار و با قیافه مسخره الانش موقع رقص مقایسه می کردم دلم می خواست بلند قهقه بزنم.نیکو: چیزه .... چیزه ... چرا انقدر زود برگشتی؟یه ابروم رفت بالا. فقط نگاش کردم.سرش و بلند کرد. نگاهمو که دید انگار فهمید سوالش بی مورد بود. چشمهاش و بست و یه نفس عمیق کشید. وئقتی چشمهاش و باز کرد اخم کرد نگاهش تیز شد. دستهای قفل شده اش و زد به کمرش و طلبکار گفت: بهتون یاد ندادن موقع ورود به جایی اعلام حضور کنید؟ ناسلامتی خانم توی این خونه زندگی می کنه. یه دری. یه سری یه صدایی چیزی ...این حالتشم خنده دار بود چقدر زود فازش و عوض کرده بود به ثانیه نکشید.دستهامو بردم تو جیب شلوارمو خونسرد نگاش کردم و گفتم: الان مشکل شما فقط اعلام حضور منه؟ یعنی اگه من سرفه می کردم یا در می زدم می فهمیدین که من اومدم....نیکو یه لحظه مات بهم نگاه کرد. فکر کنم داشت حساب می کرد ببینه می شنید یا نه. مسلما" نه ..با اون سر و صدایی که اینا راه انداخته بودن محال بود.یکم بادش خوابید. از اون حالت طلبکار در اومد. یکم به اطراف نگاه کرد .. حرفی برای گفتن نداشت.دوباره خونسرد گفتم: فکر کنم قرارمون این بود که هر هفته یکیمون بره مرخصی و اون یکی بمونه و رستوران و اداره کنه ....پرید وسط حرفم و گفت: فکر کردی چی؟ شما برید گردش و تفریح من بمونم اینجا کار کنم؟ مگه کنیز آوردی واسه بیگار ....فقط لا ابروهای بالا رفته نگاش کردم. خودشم وقتی چشمش به من افتاد حرفش و خورد.دکی ... دختره رو باش... کنیز ؟ بیگاری؟ چه جوریاست اون هفته که خانم رفته بودن عشق و حال من تو رستوران جون می کندم بیگاری نبود اما حالا ....لبش و گاز گرفت. سرش و کج کرد و مظلوم نگام کرد و آروم گفت: آخه غذا تموم شده بود. دیگه کاری نداشتیم. منم به دوستام گفتم بیان کمک و بعدشم ....نمی دونستم به خاظر قیافه مظلومش قهقهه بزنم یا از تموم شدن غذا خوشحال بشم.بی حرف فقط نگاش کردم. برای اولین بار توی این مدت تو صورتش دقیق شدم. به تک تک اجزای صورتش. وقتی مظلوم نگاه می کرد چشمهاش آدم و یاد یه گربه بی پناه می نداخت.صورت سفید پنبه ای داشت. چقدر از این دخترایی که می رفتن خودشونو سیاه می کردن بدم میومد. یه حسی داشتم انگار اینا با تیره تر شدن پوستشون میزان لوسیشون میره بالا.چشمهای کشیده اش با اینکه گنگ و گیج شد بود ولی لجاجت ازش می بارید. چشمهای شیشه ایش تو نور شب برق می زد. ابروهای کمونی کشیده. پیشونی بلند.بینیش متناسب با گونه هاش. داشتم فکر می کردم گونه هاش چقدر نرمه. یه لحظه بی اختیار می خواستم دستمو جلو ببرم و لپش و بکشم.این دختر چند سالش بود؟ 19؟ 20؟ چقدر بچه می زد. چه جوری پدر بزرگش تونست با یه بچه همچین معامله ای بکنه و بفرستتش توی این جاده خلوت؟لبهای گوشتی صورتیش و رو هم فشرد. چشمهاش و گردوند.اصلا" حواسم نبود که دارم خیره خیره بهش نگاه می کنم.با باز شدن در به خودم اومدم و سریع سرمو انداختم پایین. اه چه ضایع بازی شد آبروم رفت. اما واقعا" بی منظور نگاش کردم. حتی نمی دونم چرا یهو این جوری خیره اش شدم.در باز شد و دوستای نیکو مانتو پوشیده و آماده بیرون اومدن.سرم و بلند کردم و یه سلام به کلشون کردم. اونا هم آروم جوابمو دادن.نیکو: اه کجا؟ چرا لباس پوشیدین؟یکی از دخترا گفت: نیشام جون ما دیگه می ریم .... ( یه اشاره ای با سر به من کرد و ادامه داد ) دیگه تنها هم نیستی.نیشام یه چشم غره بهش رفت.دیدیم موندنم دیگه لازم نیست یه جورایی اضافه بودم. یه با اجازه گفتم و رفتم سمت اتاقم.مهدادرفتم تو اتاقم و در و پشت سرم بستم. خودم و انداختم روی تخت. جفت دستهامو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم.صدای دخترا از بیرون میومد. داشتن خداحافظی می کردن.صدای نیکو رو شنیدم.نیکو: مینو خانم این دفعه که پسر دوست پدرتون، نوید خان و دیدید یا خودتون یه غلطی می کنید یا من جدی جدی میام با ماشین لهش می کنم که خوب حالیش بشه که لال بازی چقدر مزخرفه. اه مرتیکه گنده. این دفعه که اومد خونتون ماها رو خبر کن بیایم شاید تونستیم یه کاری بکنیم تا زبونش باز بشه.صدای خنده اشون اومد. فکر کنم اونی که مینو صداش کردن جواب داد.مینو: حتما" ... هر وقت خواستم آبروی خانوادگیمون بریزه خبرت می کنم.نیکو: مینو ....دوباره صدای خنده...صداها کم و دور شد. چشمهامو بستم. به روزی که داشتم فکر کردم. دوباره با یاد عسل اعصابم بهم ریخت. لعنتی ...من که باهاش کنار اومده بودم، چرا باید بعد این همه سال با دوباره دیدنش زخم کهنه سر باز می کرد....وقتی یاد اون روزها می افتم فشار و دردی که اون موقع می کشیدم همه اش میاد تو ذهنم و عصبیم می کنه.مرده شور این زندگی و ببرن که نمی زاره یه لحظه آروم بگیرم.صدای در اتاق نیکو بهم فهموند که رفته تو اتاقش.خوابم نمیومد. کلافه بودم. گرمم شده بود. عصبی بودم. هنوز لباسهای بیرونم تنم بود. از جام بلند شدم و لباسهامو عوض کردم. بسته سیگار و فندکم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون.بدون اینکه چراغی روشن کنم تو تاریکی رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. هر چی گشتم جا سیگاری پیدا نکردم.عجب احمقیم، چه انتظاری دارم اینجا که خونه نیست.همون لیوانی که توش آب خوردم و برداشتم و رفتم بیرون پنجره رو باز کردم و کنارش ایستادم. یه نسیم گرم به صورتم خورد.یه سیگار روشن کردم و یه پک محکم بهش زدم. با تمام وجود دودش و به ریه هام کشیدم. انگار با پر شدن ریه هام می تونستم خاطراتم و محو کنم.دوباره اون روزا مثل فیلم جلوم رژه رفت. چقدر دورا دور نگاش می کردم. حتی این نگاه ها هم آرومم می کرد.خودمم نمی دونم از چیش خوشم میومد شاید از خنده هاش....روزی که کامیار رفت سمتش تا بهش پیشنهاد بده رو یادمه. دل تو دلم نبود رنگم پریده بود. این حرکات از یه پسر بعید بود اما من هر پسری نبودم. با احساساتم راحت نبودم.همه زندگیم سعی کردم اون جوری که دوست دارم زندگی کنم در عین حال به بقیه احترام بزارم و گاهی این احترام یه سد میشد جلوی خواسته های خودم. مثل مرام و معرفتی که تو دوستیم با کامیار داشتم و حفظ کردنش برام مهم بود.تنها باری که قاطع و محکم تصمیم گرفتم وقتی بود که گفتم: می خوام برم ایران.بابا حرفی نداشت اما مامان ....اصلا" راضی نبود. اما من با پافشاریم تونستم حرفم و به کرسی بنشونم. برگشتم ایران پیش آقاجون و مامان مریم.رشته ای که دوست داشتم و خوندم. کاری که دوست داشتم و شروع کردم اما شکست خوردم.عسل خواسته ای بود که بهش نرسیدم. بی تلاش شکست خوردم. بدون اینکه کسی بفهمه شکست خوردم.این برام سخت بود. گرون بود. چون اون اولین دختری بود که من حتی بهش فکر کردم.برعکس دوستای دیگه ام هیچ وقت دنبال دوست دختر بازی و اینا نبودم. تو جمعشون بودم با کارهاشون مخالفم نبودم یعنی نظر خواصی نداشتم. با دخترا هم راحت بودم. برام زیاد مهم نبودن. سالها تو کشوری زندگی کردم که فرقی بین دختر و پسر نمی زاشتن. برای همینم با دین یه دختر دست و پامو گم نمی کردم و هول نمی شدم که بخوام زرتی مخش و بزنم و تورش کنم.هیچ وقت خودم و نیازمند وجود یه دختر نمی دیدم.من محبت داشتم. آقاجون .. مامان مریم ... مامان .. بابا .. مهرسا ... همه و همه باعث شده بودن که به فکر وارد کردن یه دختر تو زندگیم نباشم.اما عسل ...عشوه هاش و برای کامیار می دیدم. ناز کردنش و....یه وقتهایی که خیلی عصبی می شدم با خودم فکر می کردم اینا می تونست برای من باشه .. اگه حرف می زدم اگه قدم جلو می زاشتم ...هیچ وقت به کارهاشون دقیق نمی شدم. همین که خنده رو، رو لبهای عسل می دیدم انگار مسخ می شدم. نمی دونم اون لبخند چی داشت که انقدر جذبم می کرد.همچین تو فکر بودم که زمان و مکان و از یاد بردم. حتی حواسم نبود که چند تا سیگار کشیدم.با روشن شدن خونه، تکونی خوردم و برگشتم. بر خر مگس معرکه لعنت .نیکو خواب آلود جلوی در ایستاده بود و گیج نگام می کرد. یه بلوز و شلوار سفید گشاد پوشیده بود و موهاش آشفته دورش ریخته بود.عجب موهای بلندی...چند بار پلک زد و اومد جلو تر ...با وجود اینکه پنجره باز بود اما بازم دود سیگار کل خونه رو برداشته بود.نیکو جلو اومد، اخم کرد. نگاهی به من و دستم که سیگار توش بود انداخت. سرش و پایین آورد.رد نگاهش و گرفتم و چشمم افتاد به لیوان پر ته سیگار.به نیگو نگاه کردم. اخمش بیشتر شد.با صدای بلندی گفت: تو لیوا ....اما نتونست حرفش و ادامه بده و به سرفه افتاد. فکر کنم به اینکه فیلترای سیگارمو تو لیوان خاموش کردم حساس بود.همینو کم داشتم. اصلا" اعصاب جیغ جیغای یه دختر بچه فسقلی و نداشتم. کلافه منتظر شدم که سرفه اش تمم شه 2 تا جیغ بکشه و شرش و کم کنه تا من بمونم و مرور خاطراتم.اما هر چی صبر کردم سرفه اش تموم نشد. دستش رفت سمت گلوش. صورتش کبود شد.حالتش خیلی عجیب بود، داشت خفه می شد. خودم و سیگار و خاطراتمو فراموش کردم. سیگار تو دستمو از پنجره پرت کردم بیرون.دختره واقعا" داشت خفه می شد اونم به خاطر یه سیگار ؟؟؟؟نگران رفتم سمتش. عذاب وجدان گرفتم.من: نیکو خانم. ... حالتون خوبه؟ چرا نفس نمی کشید؟عجب سوال احمقانه ای.یهو رو زانوش نشت و سرفه هاش شدیدی تر شد و نفسهاشم تند تر و صدا دارتر ...نشستم کنارش... با وحشت بهش نگاه کردم. دختره جدی جدی داره می میره.شونه هاش و گرفتم و گفتم: نیکو .. چی شده .. نفس بکش .. نفس بکش ...دستمو به حالت دورانی به پشتش کشیدم تا شاید راه نفسش باز بشه اما فایده نداشت... با دستش یه اشاره ای به در اتاقش کرد و با صدایی که به زور در میومد گفت: کشوم ...اس .. پری ...نفهمیدم چی میگه اما سریع از جام بلند شدم. شاید مثل مریضای قلبی قرص زیر زبونی نیاز داشت.دستگیره در اتاقش و گرفتم و کشیدم اما باز نشد. لعنتی این در از تو هال قفل بود.عصبی یه لگدی به در زدم.نیکو رو زمین به حالت سجده نشسته بود و هنوز نفسش مشکل دار در میومد. دوییدم بیرون و از در روی تراس رفتم تو اتاقش. یه نگاه کلی به اتاق انداختم. رفتم سمت کشوهاش.اولین کشوی میز آینه رو باز کردم توش پر بود از لوازم آرایشهای مختلف. چقدر رژ داشت این دختر.اه الان وقت فکر کردن به این چیزا نیست. با یه نگاه کلی، یه اسپری آبی نظرمو جلب کرد. با تعجب دست پیش بردم و برش داشتم.این چیه؟ اسپری آسم؟ چرا نیکو اینو داره؟ یعنی این دختر بچه آسم داشت؟یاد صورت کبود نیکو افتادم. سریع کشو رو هل دادم و دوییدم بیرون.نیکو رو زمین ولو شده بود. با ترس، تند رفتم سمتش با تقلا نفس می کشید اما جونی براش نمونده بود.دست انداختم زیر سرش و بلندش کردم. تو فیلما دیده بودم که اسپری و اول تکون میدن. 2 تا تکون محکم دادمش و گذاشتمش تو دهن نیکو و اسپری زدم.اسپری و در آوردم و منتظر نگاش کردم. نیکو دهنش و سفت بست و یه نفس عمیق کشید.همزمان چشمهاشم بسته شد. نگران بهش نگاه کردم. یعنی تموم کرد.داشتم با وحشت نگاش می کردم که یه دستی اومد رو دستم که روی شکم نیکو بود.سریع نگامو چرخوندم. دست نیکو بود اسپری و از دستم گرفت و دوباره خودش یه بار دیگه اسپری زد تو دهنش. دوباره نفس گرفت.آروم و بی جون سعی کرد از جاش بلند بشه اما نمی تونست.تند گفتم: چی کار می خوای بکنی.با دست به بیرون اشاره کرد. سریع زیر بغلش و گرفتم و کمکش کردم که بایسته و آروم بردمش بیرون. تو هوای آزادم یه اسپری زد. کم کم نفسهاش آروم شد و به حالت طبیعی برگشت.برگشت و نگاهی به من و نگاهی به دستهام که دور کتفش حلقه شده بود انداخت.اونقدر نگران بودم که به کل یادم رفت ولش کنم. سریع دستمو برداشتم و خودمو کشیدم عقب.یه سرفه ای کردم. مرده شورتو ببرن مهداد، الان وقت هول شدنه؟آروم گفتم: چیزه ... ببخشید من نمی دونستم شما ..نیکو: آسم دارم؟ خوب دلیلیم نداشت که بدونید. منم فکر نمی کردم که شما سیگار بکشید و ممکنه یه همچین چیزی پیش بیاد.اینو گفت و سرش و انداختت پایین و آروم رفت سمت در اتاقش. منم خیره و مسخ شده فقط زل زدم به حرکاتش.لحظه آخر برگشت و بهم نگاه کرد.نیکو: اگه میشه ته سیگاراتون و تو لیوان نریزید آلوده است.برای اولین دفعه از سیگار کشیدنم شرمنده شدم. زیر لب چه چشمی گفتم. داشتم با دود سیگارم دختر مردم و به کشتن می دادم.نیکو روش و برگردوند که بره تو اتاقش که صداش کردم. دوباره بهم نگاه کرد.من: نیکو خانم ... کاری داشتین که بیدار شدین؟نیکو: می خواستم آب بخورم...یه نگاهی به در هال انداخت.نیکو: اما دیگه نمی خوام.روش و برگردوند و رفت تو اتاقش.آروم برگشتم تو خونه و رفتم تو آشپزخونه. لیوانو پر آب کردم و رفتم دم اتاقش.می فهمیدم که به خاطر دودای توی خونه است که بی خیال آب خوردن شده.در زدم و اومد دم در. بی حرف لیوان آب و دادم دستش و یه شب به خیر گفتم و برگشتم تو هال.پنجره ها رو باز کردم تا هواش عوض بشه. لیوانم و برداشتم و ته سیگاراش و خالی کردم و شستمش.باید به فکر یه جاسیگاری باشم. سیگار کشیدن تو خونه هم ممنوعه.
مهدادسوار سوناتای مشکیم شدم و خودم و سپردم دست دود و دم ماشین ها و ترافیک سرسام آور تابستونیه چالوس ... یه جاهایی از جاده کاملا ماشینا وایمیستادن و آدم رو به غلط کردن مینداختن که تو این ترافیک فکر زدن به جاده به سرش نزنه... ولی خب دیگه چه میشه کرد دلم برای تهران تنگ شده بود، مهمونی هم دعوت بودم از همه مهم تر اینکه دلم برای خونه و آقا جون تنگ شده بود...ولی خوب درس عبرتی بود که دیگه ساعت 7 صبح نیام تو جاده. چون طاهرا" بقیه هم مثل من فکر می کردن این ساعت جاده خلوت تره.بعد از یه عالمه دنده و کلاج عوض کردن بالاخره جاده باز شد و ماشین ها با سرعت کم ولی رونده به راهشون ادامه دادن... پوفی کشیدم و کنار جاده وایسادم تا چای بخورم دهنم خشک شده بود... صبح یادم رفت صبحونه بخورم. بعد کلی تو راه موندن بالاخره رسیدم به خونه. جلوی در ایستادم.دوتا بوق زدم . مش حسن با مدل بوق زدنم آشنا بود بخاطر همین چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در رو برام باز کرد.مش حسن باغبون خونه آقا جون بود که همونجا تو یه اتاقک کوچیک زندگی می کرد. پیر مرد خوش برخوردی که از همون بچگی دوسش داشتم.مش حسن: سلام آقا مهداد رسیدن بخیر... بی خبر اومدید.همونطور که ماشین راه افتادم تا ماشین و تو ببرم و زیر سایبون پارک کنم گفتم: سلام مش حسن خوبی؟ خسته نباشی. یهویی شد.مش حسن: آقا منصور خوشحال میشن. خبرشون کنم؟- نه مشدی میخوام غافلگیر بشه.مش حسن: پس من مزاحمتون نمیشم میرم به کارام برسم.- مراحمی مشدی. مش حسن رفت منم از ماشین پیاده شدم و از زیر سایبون بیرون اومدم سایبون از رو هم اومدن شاخه های درخت های راهی که از جلو در حیاط به در ورودی خونه منتهی میشد ساخته شده بود و من عاشق این قسمت خونه بودم. از زیر سایبون اونطرف حیاط معلوم نبود. از جلو در ورودی یه راه هم به سمت حیاط بود که پر از درخت بود و یه تاب... تاب بچگی هام... با یادآوریش رفتم سمتش و روش نشستم... صدای جیری ازش بلند شد.به عشق همین باغ و همین تاب و پدر بزرگ و مامان مریم برگشتم ایران. بعد این همه دوری. تنها چیزی که تونست برم گردونه همینا بودن. حاضر شدم قید بابام و مامانم و مهرسا کوچولو خواهرمو بزنم ولی تو ایران باشم. تو کشور خودم پیش پدر بزرگ و مادر بزرگم.همیشه عاشق اینجا بودم. عاشق این خونه این کشور و مردمش.برگشتم ایران. رفتم دانشگاه .. دوستای جدیدی .. زندگی جدید ... همه چی نو شد.همه چی عالی شد ... اما با فوت مامان مریم همه چی بهم ریخت. بابا منصور شکست. خورد شد. دیگه یه جا بند نشد. دیگه توی این خونه طاقت موندن نداشت.زیاد اینجا بند نمیشد. مدام تو سفر بود. یا پیش بابا اینا یا عمه اینا. من موندم و مش سفر و این خونه. و کارهایی که مدام شکست می خورد.یه پوفی کردم و از جام بلند شدم.فکر کردن به این چیزا دیگه فایده نداشت. باید الانم و درست کنم. حال و آیندمو. گذشته دیگه گذشت....اومدم برم سمت عمارت که ویبره گوشیم لرزوندم.سریع از تو جیبم درش آوردم.- بله؟سروش: سلام چطوری داداش؟- به سلام آقا سروش یادی از رفیق رفقا کردی؟سروش: گمشو بیشعور زنگ زدم مهمونی شب و یاد آوری کنم. یادت نره مهداد...دستی تو موهام کشیدم و گفتم: نه یادم بود. حالا کیا هستن؟سروش: همه هستن... دوستا ... بچه های دانشگاه... خیلی ها که نمیشناسی...زیاد خوشم نمیومد برم جایی که آدمهاشو نمی شناسم. اما به یه تنوع نیاز داشتم. من: اکی. میام.سروش: ما منتظریم... نپیچونی نیای...- نه بابا من تهرانم اومدم بیام مهمونی دیگه...سروش: خوب پس میبینمت کثافت... خدافظ- خدافظ...مهدادگوشی و قطع کردم و گذاشتم تو جیبم و به سمت در ورودی رفتم.دلم بد جوری هوای آقاون و کرده بود.وارد سالن شدم. کنار شومینه خاموش روی صندلی گهواره ایش نشسته بود و عینک به چشم کتاب می خوند.همه حواسش به کتاب بود. اصلا" متوجه اومدنم نشد. دو قدم به سمتش برداشتم. صدای پام روی پارکت باعث شد که سرش و بلند کنه. با دیدن من گل از گلش شکفت. خوشحال بلند شد و به سمتم اومد. قدم هامو تند کردم و رفتم سمتش.خوشحال تو همون حال گفتم: سلام آقا جون. اومدم خم بشم دستشو ببوسم که اجازه نداد و سرم و گرفت تو دستش و پیشونیم و بوسید...آقاجون: سلام پسرم خوبی؟ بیخبر اومدی... چرا رستوران رو ول کردی؟- ول نکردم آقا جون قرار شده یه هفته درمیون من و خانم نیکو بریم مرخصی... با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم... همش اونجا بمونیم میپوسیم...نشستم رو مبلی که کنار صندلی آقا جون بود که گفت:- خوب کاری کردی... چه خبر؟ با شریکت میسازی؟- سلامتی... آره آقاجون خوبه میسازیم... نگران نباشید همه چیز ردیفه.آقا جون: خب خدا رو شکر که همه چیز خوبه...با آقا جون نشستیم و در مورد کار و رستوران صحبت کردیم. بهش گفتم که تهش هیچی برامون نمی مونه. آقا جون گفت: باید تبلیغاتون و بیشتر کنید و روزانه پول همه چیز و کنار بزارین حتی اگه فرداش به اون چیزا نیاز نداشته باشیم.خلاصه بعد 2 ساعت صحبت و ناهار خوردن گفتم: آقا جون اگه اجازه بدین من میرم یه استراحتی کنم شب با بچه ها میخوام برم بیرون...آقا جون: برو پسرم برو استراحت کن خوش بگذره...با اجازه ای گفتم و رفتم اتاقم... اتاق مرتب و تر و تمیز بود! چند وقت نبودنم سوت و کورش کرده بود... همیشه مرتب بود ولی نه انقدر که حتی یه کتاب هم روی میز نباشه...خودم رو روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم و به اتفاقات این 2-3 هفته گذشته فکر کردم... چی فکر می کردیم چی شد... با یاد آوری امضایی که داده بودم خودم هم خنده ام گرفت... چقدر اول کاری هالو بازی در آورده بودم.تازه چشم هام گرم شده بود که صدای گوشیم بلند شد.ای بمیری هر کی که هستی. خواب و زندگی ندارن ملت.تو همون حالت خواب آلودگی دستمو چرخوندم دورم که موبایلمو پیدا کنم. یادم بود که موقع ورده بودم چون اذیت می کرد. بعد کلی چرخوندن دستم رو تخت و میز پیداش کردم. خواب آلوده با صدای خفه ای جواب دادم:- الووو....سروش: چطوری پسر؟- چه طور می خواستم باشم . زدی خوابمو کوفتم کردی پسر...سروش: ای مرده شورتو ببرن که همیشه خدا خوابی. پاشو گمشو حاضر شو دیر شد. به زور چشمهامو باز کردم و گفتم: مگه ساعت چنده؟سروش: ای بابا ساعت سه ظهره تا آماده بشی نصفه شب میشه پاشو پسر گم شو بیا...من: همچین میگی تا حاضر شی. انگار داره یه دختر و راهی مهمونی میکنه. صدامو دخترونه کردم و گفتم: وای سوری جون خوب شد بیدارم کردی وگرنه از آرایشم جا می موندم. پاشم برم دوش بگیرم که 4 ساعت بتونه کاریام طول میکشه.سروش اون ور خط مرده بود از خنده. با خنده گفت: مرده شورتو ببرن. برو دوشت و بگیر. خداحافظ.خندیدم و ازش خداحافظی کردم.نیشامصبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شدم و رو تخت نشستم. برعکس روزهای دیگه که به زور از خواب بیدار می شدم امروز با اینکه جمعه بود و می دونستم مهداد نیست که تو کارهای رستوران کمکم کنه با این حال پر انرژی و قبراق از خواب بیدار شدم. با یاد آوری امروز و نبودن مهداد یه لبخند گشاد زدم. از رو تخت بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم. از نبودن مهداد تو خونه نهایت استفاده رو کردم.از حموم با حوله بیرون اومدم و برای خودم آواز خوندم. چایی درست کردم و سر صبر صبحونه امو خوردم. با حوصله آرایش کردم. لباس پوشیدم و به موقع هم رفتم رستوران.جلوی در آشپزخونه ایستادم. گوشهامو چسبوندم به در. هیچ صدایی از توی آشپزخونه بیرون نمیومد.معلومه دیگه این حاجی شکم گنده هنوز خوابه. فکر کرده مهداد نیست می تونه تنبلی کنه.صاف ایستادم. یه نفس عمیق کشیدم و با مشت شروع کردم به کوبیدن به در و تو همون حالت مثل نوار مدام تکرار می کردم.من: حاجی .. حاجی .. حاجی ... حاجی ... حاجی ... حاجی ....در عرض 2 دقیقه یه صدای افتادمن و گرومپ از تو آشپزخونه شنیدم و بعدش در تندی باز شد.دستم مشت شده تو هوا تو راه ضربه زدن به در متوقف شد.حاجی با موهای ژولیده. چشمهای ترسیده با یه زیر پیراهنی چرک و یه شلوار کردی گشاد کرم رنگ جلوی در ایستاده بود و با وحشت به من نگاه می کرد.حاجی: چی شدهه خانم؟ جنگ شده؟ابروهام پرید بالا. جنگ و خوب اومدی.سری تکون دادم و گفتم: نه جنگ نشده.حاجی: پس حتما" جایی آتیش گرفته صبر کنید برم لگن و بیارم توش آب پر کنیم.خواست برگرده که گفتم: حاجی نرید. جایی آتیش نگرفته.حاجی برگشت سر جاش و گفت: خانم پس چی شده؟خونسرد گفتم: صبح شده حاجی.... صبح ... باید برنج بزارید. امروزم روز کاره . من میرم و تا 10 دقیقه دیگه میام توی آشپزخونه. باید دست و صورت شسته آماده برای کار باشید.حاجی و دهن باز ول کردم. برگشتم و از در پشتی رفتم بیرون از رستوران.رفتم جلوی رستوران و قفل کرکره اشو باز کردم. خواستم هلش بدم بره بالا اما نیم رفت. هر چی من زور میزدم نمیشد. لامصب خیلی سنگین بود.تازه داشتم به این پی می بردم که وجود مهداد یه وقتهایی چقدر مفیده. همیشه اون بوده که کرکره رو می داده بالا. مت همیشه کارهای آسون و می کردم.دوباره اومدم زور بزنم کرکره رو بفرستم بالا که صدای لاستیکای یه ماشین و از پشت سرم شنیدم که جلوی رستوران متوقف شد و خاموش کرد. صدای باز شدن در هاشو شنیدم و تا خواستم بلند شم ببینم کیه که 3 جفت دست اومدن زیر کرکره کمکم.به دو طرفم نگاه کردم. با دیدن ساره و پگاه و مینو یه لبخند گشاد زدم.پگاه: با عدد 3 میفرستیمش بالا. 1 ...2 ... 3 ....تو یه حرکت 4 تایی کرکره رو فرستادیم بالا و خودمونم هم زمان با بالا رفتن کرکره صاف ایستادیم و به بالا رفتنش چشم دوختیم.کرکره که کامل بالا رفت همچین ذوق کردیم که انگار شاخ غول و شکستیم. پریدیم هوا و با خوشحالی یه هــــــــــــــــــــــــ ـیی گفتیم و دستهامون و به هم کوبوندیم.در رستوران و باز کردم و 4 تایی رفتیم تو. همون دیشب که قرار شد مهداد بره مرخصی من زنگ زدم به دخترها و گفتم فردا صبح خودشون و برسونن اینجا. که هم من تنها نباشم هم اونا یکم کمکم کنن هم اینکه وقتی کارمون تموم شد 4 تایی حال کنیم.حاجی از دست ما دیوونه شد. هر کدوم می رفتیم میومدیم یه دستوری بهش می دادیم.-: حاجی لوبیای خورشتت نپخته.*: حاجی قیمه ات شوره.+: حاجی برنجت شله.-: جاجی کبابت خشکه.حاجی هم از ترسش هیچی نمی گفت. با بچه ها کل رستوران و تمیز کردیم. تی کشیدیم و دستمال کردیم و برق انداختیم.ما 4 تایی داشتیم هلاک می شدیم. بی چاره مهداد که مجبور بود هر روز همه این کارها رو خودش انجام بده. طفلی ....سر طهرم این پگاه و مینو رو فرستادم بیرون که برن تراکت پخش کنن. این دوتا هم با اون دک و پز و اون شالهای رنگی و مانتوهای کوتاه راه افتادن به تراکت پخش کردن.باورم نمی شد این روستا انقدر تمیرگاه و مغازه داشته باشه و این همه آدم توشون کار کنن و همه شونم روز جمعه ای گشنه مونده باشن.بیشتر از همیشه مشتری داشتیم. جوری که تا ساعت 4 غذاهامون تموم شد فقط یکم قورمه و قیمه باقی موند.داشتم از خوشحالی می مردم. کلی پول در آورده بودم و از طرفی با تموم شدن غذاها شب مغازه تعطیل می شد.منم می تونستم یه استراحتی کنم.داشتم حساب کتاب می کردم که ساره رو میز خم شد و دستهاشو گذاشت رو میز و گفت: خوب نیشام خانم حالا که ما انقدر برات مشتری جذب کردیم به ما چی میدی؟سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. یه نگاه هیزی بهش انداختم و با زبون لبمو تر کردم و مثل مردهای هیز گفتم: جووووون بخواه تو. ماچ می خوای؟پگاه یه لرزی به بدنش داد و گفت: اه خدا خفه ات کنه نیشام چندشم شد. نخواستم هیچی.ساره که رو صندلی جلوی میز نشته بود گفت: ولی خدایی اگه ماها هر روز بیایم اینجا کار و بارتون سکه میشه ها.من: البته که میشه. کی بدش میاد تو این بر بیابون برن توی یه رستوران که گارسوناش دخترای خوشگل و تیتیش باشن؟بچه ها بلند شروع کردن به خندیدن.من: خوب حالا که بچه های خوبی بودین شب بهتون یه غذای خوشمزه می دم و تا دیر وقت 4 تایی خوش می گذرونیم. می خواید بریم بیرون؟مینو: نه بیرون نمی خواد. امشب مهمون تو، توی خونه تو.پگاه: آره مینو راست میگه سر خرم که نداری.ساره: نیشام این پسره کی میاد؟شونه ای بالا انداختم و گفتم: احتمالا" آخر شب بیاد.مهدادکت اسپرت مشکیمو روی پیرهن سورمه ایم پوشیدم. شلوار جین تیره هم پام بود. از نظر خودم که خوب شده بودم.! سروش انقدر تلفن زد سرسام گرفتم بخاطر همین مجبور شدم بر خلاف همیشه زود حاضر بشم. قرار بود دنبال سروشم برم. سر ساعت دم در خونه اشون بودم. سوار شد و با هم به سمت خونه طاها رفتیم.جشن به مناسبت گود بای پارتی طاها بود. قرار بود بره آلمان هم برای ادامه تحصیل هم شاید زندگی. نه به من که از اونور فراری بودم نه به اینا که عشق خارجن.من به خواست خودم نموندم اونور وگرنه زمینه درس خوندن هم برام فراهم بود... خونه طاها آپارتمان بود ولی تقریبا میشد گفت بزرگه چون اگه بزرگ نبود که نمیشد این همه مهمون توش جا بشن! در خونه که باز شد و وارد شدیم بچه ها ریختن سرم.طاها با دهن گشاد اومد سمتم و یه ضربه محکم به بازوم زد و گفت: خوبه دیگه مهداد رفتی حاجی حاجی مکه خبری از هیچکس نمیگیری ... بی معرفت .....سهیل هم جلو اومد و باهام دست داد و با لبخند گفت: چی میگی طاها این پسره الان سرش گرمه. از وقتی شریک پیدا کرده ماها رو تحویل نمیگیره.کامیار هم باهام دست داد و با شنیدن اسم شریک یه اخمی کرد و گفت: چی میگیم واسه خودتون. شریک چیه بگید مادر فولاد زره... با حرف کامیار همه متعجب به من و کامیار نگاه کردن. با یاد آوری کتکی که کامیار از دست نیشام خورده بود خنده ام گرفت. با خنده گفتم: بچه ها میذارید منم یه چیز بگم؟ تند تند برا خودتون چی میگین؟طاها کنجکاو سریع برگشت سمتم و گفت: قضیه این شریکت چیه مهداد؟سرمو کلافه چرخوندم و گفتم: ای بابا حالا چرا گیر دادین به شریک من... بذارید برسم بعد سوال پیچم کنید.بچه ها رو هل دادم و از وسطشون رد شدم تو همون حال گفتم: خیر سرم اومدم مهمونی. خسته و کوفته دم در نگهم داشتین سوال پیچ می کنین. دهن خشک دهن خشک انتظار جوابم دارین. جمع کنید بساط 20 سوالیتونو. من تا یه چیزی نخورم یک کلمه هم حرف نمی زنم.رامو کشیدم سمت میز پر نوشیدنی. طاها و کامیار دنبالم راه افتادن.یه لیوان شربت برای خودم ریختم. یه قلوپ ازش خوردم و به مهمونا نگاه کردم. خیلی آدم اومده بودن و بیشترشونو می شناختم. طاها یکم برای خودش حرف زد و. بعد بی مقدمه برگشت سمتم و گفت: مهداد چرا نمیای با هم بریم؟ بخدا اونجا وضع از اینجا خیلی بهتره چیه یه کار درست حسابی پیدا نمیشه اونجا رفتن بهتر از یللی تللیه.ای بابا... این طاها هم که تا منو می بینه زر زراش شروع میشه. من اگه رفتنی بودم که بر نمیگشتم چند بار باید اینو بگم که ملت بفهمن؟بی توجه به فک زدنای زیادی طاها که رو مخ بود رو مبل نشستم .طاها هنوز ور ورش تموم نشده بود. می دونستم اگه چیزی نگم این پسر دست از سرم بر نمی داره و تا خود فردا یه سره حرف می زنه برای همین بی تفاوت گفتم: من خودم خواستم برگردم. اینجا خیلی راحت ترم... با اینکه اونجا بزرگ شدم ولی اینجا رو بیشتر دوست دارم... حالا برو خودت با محیط آشنا میشی میفهمی چی میگم... من پیش آقا جونم از همه جا راحت ترم. نمیدونم چرا ولی انگار تعلق خاصی نسبت به اینجا دارم. البته برای تفریح خارج کشور رو دوست دارم. اما خاک من اینجاست اصلیتم مال این کشوره و من هیچ وقت نمی تونم این و فراموش کنم.کامیار با لحن مسخره ای صداش و صاف کرد و گفت: مهداد بالا منبر می رود.خودش و طاها پق زدن زیر خنده.با حرص گفتم: ببند فکتو مزخرف. نمی دونم چرا شماها همیشه تا من از ایران میگم و از علاقه ام به اینجا میگید رفت بالا منبر.کامیار جلوم ایستاد و گفت: برای اینکه عزیز من داری شعار میدی. اینجا چیش بهتره؟ همین خود تو تا حالا به کجا رسیدی؟ نه کار درست و حسابی داری نه زندگی. مجبوری بری تو جاده تو یه رستوران در پیت کار کنی. اونم با یه دختری که از مار افعی هم بدتره. اینا کجاش خوبه؟من: ببین کامیار من همینا رو هم دوست دارم. حداقل می دونم اگه اینجا ناله هم بکنم 4 نفر به ظاهرم که شده باهام هم دردی می کنن. درسته من تو جاده زندگی می کنم اما دلم خوشه که شاید بتونم با زور بازوم با کار کرد خودم اونجا رو بسازم. من ناراضی نیستم . من دارم مزد زحمتم و می گیرم. این دختره هم اون قدرا که تو میگی بد نیست. تقصیر خودته که باهات چپه.کامیار یهو غرید و گفت: من چی کارش کردم؟ تو مغازه 4 تا کلمه حرف زدم خودش مثل سگ هار پرید بهم. اصلا" اون به جهنم نبودی این بار ببینی رفته بودیم با بچه ها بیرون این دختره هم با اون دوستای ننرش اومده بودن. نبودی ببینی دختره وحشی چی کار کرد با من. همچین زغال قلیون و انداخت تو یقه ام که داشتم جزغاله می شدم.با تعجب به کامیار نگاه کردم. مثل باروتی که فیتیله اشو آتیش زده باشن یه سره تخت گاز می رفت.دستمو بلند کردم و گفتم: هی هی .. چی میگی صبر کنن ببینم. کی می خواست تو رو آتیش بزنه؟کامیار صورتش و جمع کرد و با ادای دخترونه گفت: نیکو جون ...قیافه اش خیلی بانمک شده بود . با لبخند گفتم: ول کن مسخره بازیو درست بنال ببینم داستان چیه.کامیار با حرص تعریف می کرد و من به زور جلوی خودمو می گرفتم که نزنم زیر خنده که کامیار آمپر بچسبونه. حرف کامیار تموم شده بود اما یه 5 دقیقه بود که داشت برای نیکو خط و نشون می کشید. اونقدر خنده ام و خورده بودم دلم درد گرفته بود.سروش با یه لیوان آب پرتقال به سمتمون اومد و گفت: چته کامیار داری تخته گاز میری داداش یکمم نفس بگیر.( رو به من کرد و ادامه داد) این پسره چی میگه یه ساعته مخت و به کار گرفته؟ دیدم طاها وسطاش فرار کرد.کامیار با اخم به سروش گفت: گم شو توام. طاها رو صداش کردن رفت. فراری در کار نبود.دهنمو جمع کردم که نخندم. چون طاها واقعا" در رفته بود.سروش باعث شد که کامیار بی خیال نیکو بشه. با هم مشغول حرف زدن شدن و منم فرصت کردم با خیال راحت به مهمونا نگاه کنم. مشغول دید زدن بودم که صدای موزیک بلند شده بود. ببین طاها چه حالی به بچه ها داده دی جی آورده.صدای دی جی گوش رو کر میکرد. دلم میخواست برم بیرون دلم هوای آزاد میخواست ولی به احترام طاها هم که شده باید میموندم. کلا" از سر و صدای زیاد خوشم نمی یومد. تکیه ام و دادم یه پشتی مبل و به جمع خیره شدم.اینجور مهمونیا تقریبا بین بچه های دانشگاه به راه بود ما هم یه دورانی خیلی حضورمون تو این مهمونیا پر رنگ بود... البته قبل از اینکه هر کدوم کاری دست و پا کنیم...طاها با یه سینی پر گیلاس به سمتمون اومد. یکی یکی به بچه ها تعارف کرد. جلوی من هم گرفت.اخمام تو هم رفت. من: طاها میدونی که من نمیخورم.طاها نیشش و باز کرد و گفت: گفتم شاید نظرت عوض شده بخور شدی.من: کوفت ....پاکت سیگارم و از جیبم بیرون کشیدم. تو دستم چرخوندمش. یه نخ از توش در آوردم و گذاشتم گوشه لبم. دنبال فندک می گشتم که کامیار فندک روشن و گرفت سمتم. سرمو جلو بردم و سیگارم و روشن کردم و آروم با دستم به پشت دستش زدم. این یه نشونه برای تشکر بود.مهدادپکی به سیگار زدم و دودشو به هوا فرستادم. ازبین دود غلیظش چشم دوختم به مهمونا. اول رفتم سراغ دخترا پسرا که خود نکره امون بودیم. دخترا مهم بودن.فکر نیم کردم طاها هنوز اینقدر با بچه های دانشگاه رفت و آمد داشته باشه که بتونه تقریبا" همه همکلاسیها و هم دوره ایها رو دعوت کنه.بدون اینکه چشم از جمعیت بردارم به کامیار گفتم: کامیار مهمونا رو کی دعوت کرده؟کامیار: یه سریشونو طاها دعوت کرده. بعد اونا هم هر کیو که میشناختن خبر کردن. این جوری شد که خبر گودبای پارتی آقا طاها بین همه بچه ها پیچید و از دختر و پسر همه ریختن اینجا.سری تکون دادم و گفتم: آهان.. پس اینه. می دونستم طاها از این عرضه ها نداره.دوباه بی حرف یه نگاه کردنم ادامه دادم. از بین دخترا گذشتم. خنده ام گرفت بود تقریبا" نصف مهمونای حاضر دوست دخترای سابق کامیار بودن. جالب اینجا بود که همه هم با هم دوست بودن.الان که نگاه می کنم می بینم چند تا چند تا ایستادن باهم حرف می زنن. چشمم خورد به 5 تا دختری که مثل کلونی حلقه زده بودن و بلند بلندم یم خندیدن. 3 تاشون پشتشون به من بود و 2 تاشون رو به من منتها اون دوتا رو نیم دیدم چون این 3 تا جلوی دیدمو گرفته بودن.از این 3 تا 2 تاشون هم زمان با کامیار دوست بودن. چقدر کامیار سر پیچوندن اینا مکافات داشت. انگار ذهن هم دیگه رو می خوندن. کامیار با مریم یم خواست بره بیرون. نگار همون موقع زنگ می زد میگفت شام بریم بیرون. با نگار یم خواست بره مهمونی مریم زنگ می زد میگفت بریم پارتی. بساطی داشتیم با اینا. جالبم این بود که صدای منو کامیار شبیه هم بود. یعنی وقتی پشت تلفن حرف می زدیم خیلی کم پیش می یومد که طرف تشخیص بده کدوممونیم.یه وقتهایی کامیار با نگار تلفتی حرف می زد یهو مریم به اون خطش زنگ می زد اینم نمی تونست جوابش و نده چون دختره شک می کرد این موقع بود که من مثل یه ناجی می پریدم وسطک. البته پریدنی نبود کامیار با وعده وعید و در آخر با تهدید مجبورم می کرد که جای اون با دخترا حرف ببزنم. اینا هم که کلا" قوه تشخیص نداشتن نمی فهمیدن.یاد آوری گذشته و خاطرات به قول کامیار جاهلیت باعث شده بود بی اختیار لبخند بزنم.نیشم تازه باز شده بود که با تکون خوردن 3 تا دختری که پشت به من بودن و دیدن دخترایی که صورتشون سمت من بود نیشم خشک شد.تف تو روح این زندگی که یه لبخندم نمی تونه بهم ببینه.نیشم خود به خود باز نشده بسته شد و اخمهام کشیده شد تو هم. عنق شدم اونم بد ...کامیار می گفت این جور وقتها شبیه میرغضب میشم. حوصله فکر کردن به حرفهای کامیارم نداشتم. حوصله خودمم نداشتم. حوصله مهمونی و هم نداشتم. کلا" الان اخلاقم بد سگی بود. منتظر بودم پر یکی به پرم بخوره تا یهو منفجر بشم. سگ بشم و پاچه بگیرم.امشب از اون شبهایی بود که مهداد آقا جاشو داده بود به مهداد سگ اخلاق ....سگ اخلاق ... یه نیشخند تمسخر آمیز اود رو لبم. چه بخوام و چه نخوام میاد تو ذهنم. کامیار ...حرفهای کامیار حتی وقتی با خودمم فکر می کنم دست از سرم بر نیم داره. کم چیزی نیست از وقتی اومدم ایران با هم دوست صمیمی هستیم. اولین و بهترین دوستمه. از برادر بهم نزدیک تره.برادری که به خاطرش حاضر شدم روی علاقه ام سرپوش بزارم.هنوز خیره به دختری بودم که از فاصله بین بدن 2 تا دختر دیگه م یدیدمش.دختر سرش و عقب برد و بلند خندید. موهای صافش ریخت رو کمرش. وقتی سرش صاف شد و خنده اش تموم... موهای لختش ریخت تو صورتش .. قلبم سنگین شد ...بی اختیار کشیده شدم به سالهای قبل .. سالهای دور ...کنار بوفه دانشگاه با کامیار ایستاده بودیم و طبق معمول کامیار داشت شرو ور می گفت. منم منتظر بودم که این احمد بوفه ای سرش و برگردونه و من سفارشم و بدم.تا احمد برگشت تو یه لحظه یه دختری اومد و تندی سفارش 4 تا پفک داد و درجا هم حساب کرد.اونقدر از این کارش عصبی شدم که حد نداشت. آخه خیر سرم من نره غول با این ابهت 10 دقیقه بود تو نوبت ایستاده بودم تا 2 تا نسکافه بگیرم. بعد این خانم خانما ....برگشتم سمتش که 4 تا چیز بارش کنم که لااقل دلم خنک بشه. اما ....اون موقع هم داشت می خندید. همین جوری. منتها مویی نبود که بریزه رو کمرش. مقنعه ای بود که صورتش و مثل یه تابلو قاب گرفته بود.مسخ شده بهش خیره شدم. حنی یادم رفته بود که برای چی برگشتم سمتش. پفکاشو گرفت و رفت. هوش و حواس منم برد.سریع آمارشو در آوردم بدون اینکه به کسی بگم. اسمش عسل بود و از شانس خوب من با هم همکلاسی شدیم. کلاس فارسی عمومی برام شد بهترین کلاس.دورادور مراقبش بودم. به هیچ کس نگفتم. اما چشمم همیشه دنبالش بود. بدون اینکه چیزی از اخلاقش و رفتارش بدونم ازش خوشم میومد. همه خوشیم این بود که تو دانشگاه ببینمش.هنوزم نیم دونم چرا هیچ .وقت پا پیش نزاشتم و بهش پیشنهاد دوستی ندادم. اما وقتی به خودم اومدم که از دستم رفته بود. اونم با کی. با کامیار.خیلی سخت بود که بهترین دوستت و ببین که کنار دختری که تو دوستش داری راه میره.هیچ وقت نگفتم.. به هیچ کس نگفتم ...کامیارم مدام از اون می گفت. به من میگفت .. عسل عسل از دهنش نمی افتاد و من با هر باز شنیدن اسمش بیشتر تو خودم فرو می رفتم. خودمو کنار می کشیدم اما تا کی... ازشون دوری می کردم که نبینمشون اما چقدر ...هر کاری که می کردم بازم کامیار بهترین دوستم بود و خواه نا خواه ما بیشتر وقتمونو با هم بودیم و عسل هم به این با هم بودنا اضافه شده بود.هر چند کامیار و عسل 5 ماه بیشتر با هم نبودن اما همون 5 ماه کافی بود که تا ابد دور اسم عسل و خط قرمز بکشم.احترام به دوستیمون خیلی بیشتر از یه دختر ارزش داشت. هر چقدرم که از عسل خوشم میومد بازم تو مرامم نبود که با دوست دختر قبلی رفیق صمیمیم دوست بشم...دفتر چه عسل به ظاهر بسته شد اما من همیشه یادش بودم و حالا ... با دیدن دوباره اش همه اون خاطرات برگشته بود.به خودم اومد. هنوز خیره به عسل بودم. حواسم نبود اونقدر غرق خودم و عسل و کامیار و گذشته شده بودم که یه پاکت سیگار و تموم کرده بودم. سرم گیج می رفت. هوای خونه برام سنگین شده بود.دیگه دلم نمی خواست اونجا باشم.از جام بلند شدم. کامیار که کنارم نشسته بود گفت: چته پسر ؟؟ چرا پا شدی؟ چیه سیگارت تموم شده؟ موادت ته کشیده.بی حوصله گفتم: خفه کامیار سرم درد می کنه می خوام برم خونه.کامیار سریع سر پا شد و گفت: خونه؟ چرا خونه؟ تازه مهمونی جون گرفته. تازه داریم یم رسیم به قسمتهای خوبش.بی حوصله گفتم: حسش نیست باید برم.بدون اینکه اجازه حرف و مخالفت بیشتر و به کامیار بدم رفتم سمت طاها و ازش خداحافظی کردم مجبور شدم از تک تک بچه ها خداحافظی کنم. لامصبا ول نمی کردن. اصرار داشتن بمونم. دیگه داشتم قاطی می کردم. آنچنان اخمی کرده بودم مطمئن بودم ابروهام شده یه خط.کامیار که دید دارم سگ میشم خودش برای بچه ها توضیح داد که حالم خوب نیست. تا دم در بدرقه ام کرد و می خواست باهام بیاد بیاد که به زور راضیش کردم بمونه.اونقدر عصبی بودم که نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم. فقط یادم بود که سیگارم تموم شده دم اولین سوپری نگه داشتم و 2 تا بسته خریدم و سوار شدم.پشت فرمون نشستم و تخته گاز رفتم....اونقدر تند می رفتم که در عرض یک ساعت رسیدم به رستوران. ماشین و که پارک کردم تازه به آرامش رسیدم. انگار محیط آروم و ساکت اونجا روحمو آروم می کرد.ماشین و خاموش کردم و تکیه امو دادم به پشتی صندلیمو چشمهامو بستم. یکم به سکوت شب و صدای جیرجیرکها گوش دادم.هر چند وسطاش صدای ماشینی که از جاده رد میشد می زد تو حالم اما همونشم خوب بود.آروم که شدم در ماشین و باز کردم و اومدم بیرون.حالا این خونه بالای این رستوران توی این جاده شده بود خونه من .. محل آرامشم... اتاقم و دوست داشتم... دست نیکو درد نکنه با این اتاقی که برام ساخته بود. بازم با یاد نیکو. یاد کامیار و کتکی که خورده و زغالی که رو سرش هوار شد افتادم و خنده ام گرفت. با خنده از پله ها بالا رفتم....نیشامساره: نیشام پیاز کجاست؟من: نداریم باید بری پایین از حاجی بگیری.پگاه: نیشام ربتون کجاست؟من: نداریم. ساره داری میری پیاز بگیری رب هم بگیر.مینو چشمهاشو ریز کرد و گفت: اصلا" تو خونه چی دارین؟با این حرف مینو، پگاه که در یکی از کابینتای بالا رو باز کرده بود تا یه نگاهی بهش بندازه دست به کابینت ایستاد و به من نگاه کرد. ساره هم که مانتو تنش کرده بود و قصد بستن دکمه هاشو داشت دست به دکمه به من خیره شد.یه نگاهی به تک تکشون کردم و نیشم و باز کردم و گفت: راستش تو خونه هیجی نداریم. فقط همون ماکارانی و داریم. خوب پیش نیومده بود تو خونه غذا درست کنم.هر سه تاییشون بلند خندیدن .پگاه: کوفت. دختره تنبل 2 ساعته مخمون و کار گرفته. ساره داری میری پایین هر چی لازمه ور دار بیار.ساره سری تکون داد و رفت.4 تای با هم غذا درست کردیم. بماند که کل آشپزخونه رو به گند کشیدیم و کلی هم خندیدیم. بعد شام ظرفها رو شستیم. بچه ها رفتن تو هال و رو مبل نشستن. منم 4 تا چایی ریختم و سینی به دست رفتم کنارشون نشستم.پگاه کنترل و گرفته بود و کانالا رو بالا پایین می کرد. رو یه کانال آهنگ نگه داشت. نشستم رو مبل و چاییمو گرفتم دستم. رو به مینو گفتم: مینو این نوید هیچ حرکتی نکرد؟با حرفم پگاه و ساره هم علاقه مند و کنجکاو به مینو نگاه کردن.مینو اخم ریزی کرد و یه استکان جایی برداشت و با همون اخم تکیه داد به پشتی مبل و گفت: نه پسره نره غول از من لال تره. هر بار که میان خونه امون زیر چشمی همه کارهام و نگاه می کنه. چشم ازم بر نمی داره. اما بی عرضه جرات نمیکنه یک کلمه بروز بده.من: خوب چرا تو خودت یه جوری نشون نمی دی که ازش خوشت میاد؟مینو یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت: یه چی میگی نیشام... این پسره به زور سر بلند میکنه نگام می کنه چه جوری برم بهش بگم ازش خوشم میاد؟نیشم و باز کردم و گفتمک ببین کاری نداره که. اول صبر می کنه پسره به هوای دستشویی چیزی از جاش پاشه بعد مثل چی تعقیبش م یکنی.چاییمو گذاشتم رو میز. بچه ها کنجکاو بهم خیره شده بودن. من کنار ساره نشسته بودم و رو به روم پگاه و مینو. مینو رسما" رو مبلش خودشو جلو کشیده بود تا بفهمه چه جوری باید به مراد برسه.منم با آب و تاب ادامه دادم.من: وقتی رفت دستشویی یه گوشه تنگ و تاریک یا اگه نشد خلوت گیرش میاری. مینو: خوب.تو یه حرکت برگشتم سمت ساره و دستمو قفل کردم به یقه لباسش و چسبوندمش به پشتی مبل و خودمم تو حلقش بودم. صاف تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: ببین آقا نوید. من خیلی بخواستیت شدم. خیلی دوست می دارمت... خواب شبمو ازم گرفتی... حواس نزاشتی برام. باید بیای منو بستونی ... وگرنه خودم خودمو به ریشت می بندم...بعد با یه حرکت رفتم جلو خیز برداشتم سمت لب ساره که اوننم جیغ کشون جفت دستاش و گذاشت جلوی لبش و تو همون حالتم جیغای خفه می کشید و منم کماکان سعی می کردم یه ماچ ازش بگیرم.پگاه پقی زد زیر خنده و ترکید. مینو هم کوسن روی مبل و با حرص پرت کرد که صاف خورد تو مخم.مینو: خیلی بی شعوری نیشام.. مسخره ...اخم کرد و دست به سینه تکیه داد به مبل. برگشتم و همون جور که می خندیدم گفتم: آخه قربونت برم. این نوید شلی که تو می گی فکر نمی کنم بعد از عملی نشون دادنم بفهمه منظورت چیه.ساره و پگاه ترکیده بودن از خنده و مینو هم اخماش و بیشتر کرد تو هم.رفتم و به زور خودم و بین پگاه و مینو جا کردم و دستامو انداختم دور شونه مینو و به زور یه ماچ از گونه اش کردم و گفتم: مینو جونی شوخی کردم حالا اخم نکن. قول میدم اگه این نوید خنگول هیچ کاری نکرد خودم برم بزنم پس کله اش که بیاد تور و بگیره.مینو با جیغ و خنده گفت: گمشو .....بلند بلند خندیدم و گفتم ببین خندیدی حالا هم بی خیالش شو پاشو یکم قر بدیم.خودم زودتر بلند شدم و رفتم گوشیمو از رو میز برداشتم و وصل کردم به دستگاه و صداشم زیاد کردم یه آهنگ شمالی شروع کرد به خوندن. صداش و تخته کردم...یکی از بچه های دانشگاه شمالی بود و این اهنگ و از اون گرفته بودم. خداییش خیلی فاز میداد مخصوصا" برای رقص جوادیای معروفم. تا اهنگ و گذاشتم هر سه تاییشون شروع کردن به دست زدن و همراه آهنگ خوندن. منم وسط هال شروع کردم به رقص جوادی.آی گته جان.. کنه لیلا .. های برو .. های نشو .... ( ای بزرگ عزیز .. لیلا... هی برو .. هی نرو ... )دل و دل بزومه مه دل وا نه ایه... یکی هم دم من پیدا نه ایه ... ( دل دل کردم اما دلم باز نشد... یکی همدمم پبدا نشد ...)یکی همدم من ساروی کیجا ... کلید گوم به ایه پیدا نه ایه ... ( یه همدم برای من دختر ساروی ... کلید قلبم گم شده پیدا نشده... )از اون سر در انه کنه کیجائه... ونه نازک دله مجه رضائه .... ( از اون دور داره میاد دختره کیه... دل نازکش با من یکیه... )کی بااوته ونه خش هادائن گِنائه ... روز قیامتِ جواب خواهه... ( کی گفته بوسیدنش گناهه ... روز قیامت باید جواب پس بدیم ... )من شه احساسی آدم هیجانی آدم .... نتومبه شه حس جلوئه بیرم... ( من خودم آدم احساساتی زود هیجان زده میشم ... نمی تونم حسمو کنترل کنم، جلوی حسمو بگیرم ...)امبه تِه پلی ... چشم تو چشم ومبی ...گامبه من خوامبه شما ره بیرِم... ( میام کنارت .. چشم تو چشم میشیم .. میگم که من می خوام شما رو بگیرم ، باهاتون ازدواج کنم...)مِره مِره ناو نا ... مِره مِره ناو نا ........ ( به من به من نگو نه نه ... به من به من نگو نه نه ... )با آهنگ می خوندم و می ر قصیدم. همچین قدم بر می داشتم که با یه قدم از این ور هال می رفتم اون سمت هال ... دستهامو تاب می دادم و انگار که می خوام از رو زمین یه چیزی بر دارم خم میشدم دستهامو حلقه می کردم تو هم و بعد بلنئد م یشدم و چشمهامو می دوختم به طاق و دستهامو انگار که می خوام کبوتر پر بدم پرت می کردم بالا.....دهنمم قد غار باز کرده بودم و چشمهامم که فقط طاق و می دید. یه دستمو گذاشتم کنار سرمو ، کله امو کردم یه ور. دست دیگه امم در امتداد زاویه سرم باز کردم و یه زانومم خم کردم و دهنمم باز ...این جزو حرکات معروفم بود که هر کی میدید ریسه می رفت. بچه ها هم طبق معمول داشتن به این حرکتم می خندیدن. یه دور رفتم و دوباره با عشوه شتری دستهامو جابه جا کردم و اومدم دوباره حرکتم و برم که تو یه لحظه چشمم افتاد به در .....تو همون وضعیتی که بودم تو جام خشک شدم. حتی نتونستم دهنم و ببندم یا پاهامو صاف کنم ...جلوی در مهداد دست به دستگیره تو چارجوب خشک شده بود و با چشمهای گرد به من نگاه می کرد.....مهداداونقدر فکرم مشغول بود که توجهی به اطرافم نداشتم. فقط می خواستم برم تو اتاقم و رو تختم ولو بشم. اما تشنه ام بود. به جای اینکه مستقیم برم تو اتاقم رفتم سمت در خونه. بی هوا در و باز کردم.یهو موجی از صدا و نور به سمتم هجوم آورد. تازه فهمیدم که چقدر گیج بودم که صدای بلند آهنگ و نشنیدم.اما کار از کار گذشته بود.... جلوی روم نیکو بود که با یه ژست عجیب و یه دهن خیلی باز و دستهای باز شده از طرفین هی از این سمت سالن می رفت اون سمت سالن ....یا قمر بنی هاشم این دختره چشه؟؟؟؟مات موندم به نیکو که تو یکی از این رفت و برگشتها نگاهش افتاد به من و اونم بدتر خشک شد به من.هنوز با چشمهای گرد داشتم نگاش می کردم که نگاهم رفت سمت دهن بازش ... یعنی تا ته حلقش و می شد دید ...تازه فهمیدم دوستاشم هستن. به خودم اومدم و یه ببخشیدی گفتم و سریع در و بستم و پشتم و کردم به در و رفتم سمت نرده های تراس. به زور دهنمو جمع کردم که نخندم. اما مگه میشد. بی خیال همه چی شدم و خنده امو ول کردم. واقعا" قیافه اش معرکه بود. اگه کامیار دیده بودتش خوراک یه ماهش بود.صدای آهنگ قطع شد و صدای جیغ جیغ دخترها بلند شد.داشتم می خندیدم که در باز شد و یکی پرت شد بیرون. پشتم به در بود. برگشتم سمت در که دیدم نیکو بیرون در ایستاده. درم پشت سرش بسته شده بود. دستهاشو تو هم قفل کرده بود و جلوش گرفته بود. برای اولین بار تو این چند وقته دیدم سرش و انداخته پایین شاید خجالت می کشید.واقعا" دیدن خجالت کشیدن نیکو یه چیز دیگه بود.یعنی وقتی اون قیافه ی خشنش، موقع کتک زدن کامیار و با قیافه مسخره الانش موقع رقص مقایسه می کردم دلم می خواست بلند قهقه بزنم.نیکو: چیزه .... چیزه ... چرا انقدر زود برگشتی؟یه ابروم رفت بالا. فقط نگاش کردم.سرش و بلند کرد. نگاهمو که دید انگار فهمید سوالش بی مورد بود. چشمهاش و بست و یه نفس عمیق کشید. وئقتی چشمهاش و باز کرد اخم کرد نگاهش تیز شد. دستهای قفل شده اش و زد به کمرش و طلبکار گفت: بهتون یاد ندادن موقع ورود به جایی اعلام حضور کنید؟ ناسلامتی خانم توی این خونه زندگی می کنه. یه دری. یه سری یه صدایی چیزی ...این حالتشم خنده دار بود چقدر زود فازش و عوض کرده بود به ثانیه نکشید.دستهامو بردم تو جیب شلوارمو خونسرد نگاش کردم و گفتم: الان مشکل شما فقط اعلام حضور منه؟ یعنی اگه من سرفه می کردم یا در می زدم می فهمیدین که من اومدم....نیکو یه لحظه مات بهم نگاه کرد. فکر کنم داشت حساب می کرد ببینه می شنید یا نه. مسلما" نه ..با اون سر و صدایی که اینا راه انداخته بودن محال بود.یکم بادش خوابید. از اون حالت طلبکار در اومد. یکم به اطراف نگاه کرد .. حرفی برای گفتن نداشت.دوباره خونسرد گفتم: فکر کنم قرارمون این بود که هر هفته یکیمون بره مرخصی و اون یکی بمونه و رستوران و اداره کنه ....پرید وسط حرفم و گفت: فکر کردی چی؟ شما برید گردش و تفریح من بمونم اینجا کار کنم؟ مگه کنیز آوردی واسه بیگار ....فقط لا ابروهای بالا رفته نگاش کردم. خودشم وقتی چشمش به من افتاد حرفش و خورد.دکی ... دختره رو باش... کنیز ؟ بیگاری؟ چه جوریاست اون هفته که خانم رفته بودن عشق و حال من تو رستوران جون می کندم بیگاری نبود اما حالا ....لبش و گاز گرفت. سرش و کج کرد و مظلوم نگام کرد و آروم گفت: آخه غذا تموم شده بود. دیگه کاری نداشتیم. منم به دوستام گفتم بیان کمک و بعدشم ....نمی دونستم به خاظر قیافه مظلومش قهقهه بزنم یا از تموم شدن غذا خوشحال بشم.بی حرف فقط نگاش کردم. برای اولین بار توی این مدت تو صورتش دقیق شدم. به تک تک اجزای صورتش. وقتی مظلوم نگاه می کرد چشمهاش آدم و یاد یه گربه بی پناه می نداخت.صورت سفید پنبه ای داشت. چقدر از این دخترایی که می رفتن خودشونو سیاه می کردن بدم میومد. یه حسی داشتم انگار اینا با تیره تر شدن پوستشون میزان لوسیشون میره بالا.چشمهای کشیده اش با اینکه گنگ و گیج شد بود ولی لجاجت ازش می بارید. چشمهای شیشه ایش تو نور شب برق می زد. ابروهای کمونی کشیده. پیشونی بلند.بینیش متناسب با گونه هاش. داشتم فکر می کردم گونه هاش چقدر نرمه. یه لحظه بی اختیار می خواستم دستمو جلو ببرم و لپش و بکشم.این دختر چند سالش بود؟ 19؟ 20؟ چقدر بچه می زد. چه جوری پدر بزرگش تونست با یه بچه همچین معامله ای بکنه و بفرستتش توی این جاده خلوت؟لبهای گوشتی صورتیش و رو هم فشرد. چشمهاش و گردوند.اصلا" حواسم نبود که دارم خیره خیره بهش نگاه می کنم.با باز شدن در به خودم اومدم و سریع سرمو انداختم پایین. اه چه ضایع بازی شد آبروم رفت. اما واقعا" بی منظور نگاش کردم. حتی نمی دونم چرا یهو این جوری خیره اش شدم.در باز شد و دوستای نیکو مانتو پوشیده و آماده بیرون اومدن.سرم و بلند کردم و یه سلام به کلشون کردم. اونا هم آروم جوابمو دادن.نیکو: اه کجا؟ چرا لباس پوشیدین؟یکی از دخترا گفت: نیشام جون ما دیگه می ریم .... ( یه اشاره ای با سر به من کرد و ادامه داد ) دیگه تنها هم نیستی.نیشام یه چشم غره بهش رفت.دیدیم موندنم دیگه لازم نیست یه جورایی اضافه بودم. یه با اجازه گفتم و رفتم سمت اتاقم.مهدادرفتم تو اتاقم و در و پشت سرم بستم. خودم و انداختم روی تخت. جفت دستهامو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم.صدای دخترا از بیرون میومد. داشتن خداحافظی می کردن.صدای نیکو رو شنیدم.نیکو: مینو خانم این دفعه که پسر دوست پدرتون، نوید خان و دیدید یا خودتون یه غلطی می کنید یا من جدی جدی میام با ماشین لهش می کنم که خوب حالیش بشه که لال بازی چقدر مزخرفه. اه مرتیکه گنده. این دفعه که اومد خونتون ماها رو خبر کن بیایم شاید تونستیم یه کاری بکنیم تا زبونش باز بشه.صدای خنده اشون اومد. فکر کنم اونی که مینو صداش کردن جواب داد.مینو: حتما" ... هر وقت خواستم آبروی خانوادگیمون بریزه خبرت می کنم.نیکو: مینو ....دوباره صدای خنده...صداها کم و دور شد. چشمهامو بستم. به روزی که داشتم فکر کردم. دوباره با یاد عسل اعصابم بهم ریخت. لعنتی ...من که باهاش کنار اومده بودم، چرا باید بعد این همه سال با دوباره دیدنش زخم کهنه سر باز می کرد....وقتی یاد اون روزها می افتم فشار و دردی که اون موقع می کشیدم همه اش میاد تو ذهنم و عصبیم می کنه.مرده شور این زندگی و ببرن که نمی زاره یه لحظه آروم بگیرم.صدای در اتاق نیکو بهم فهموند که رفته تو اتاقش.خوابم نمیومد. کلافه بودم. گرمم شده بود. عصبی بودم. هنوز لباسهای بیرونم تنم بود. از جام بلند شدم و لباسهامو عوض کردم. بسته سیگار و فندکم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون.بدون اینکه چراغی روشن کنم تو تاریکی رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم. هر چی گشتم جا سیگاری پیدا نکردم.عجب احمقیم، چه انتظاری دارم اینجا که خونه نیست.همون لیوانی که توش آب خوردم و برداشتم و رفتم بیرون پنجره رو باز کردم و کنارش ایستادم. یه نسیم گرم به صورتم خورد.یه سیگار روشن کردم و یه پک محکم بهش زدم. با تمام وجود دودش و به ریه هام کشیدم. انگار با پر شدن ریه هام می تونستم خاطراتم و محو کنم.دوباره اون روزا مثل فیلم جلوم رژه رفت. چقدر دورا دور نگاش می کردم. حتی این نگاه ها هم آرومم می کرد.خودمم نمی دونم از چیش خوشم میومد شاید از خنده هاش....روزی که کامیار رفت سمتش تا بهش پیشنهاد بده رو یادمه. دل تو دلم نبود رنگم پریده بود. این حرکات از یه پسر بعید بود اما من هر پسری نبودم. با احساساتم راحت نبودم.همه زندگیم سعی کردم اون جوری که دوست دارم زندگی کنم در عین حال به بقیه احترام بزارم و گاهی این احترام یه سد میشد جلوی خواسته های خودم. مثل مرام و معرفتی که تو دوستیم با کامیار داشتم و حفظ کردنش برام مهم بود.تنها باری که قاطع و محکم تصمیم گرفتم وقتی بود که گفتم: می خوام برم ایران.بابا حرفی نداشت اما مامان ....اصلا" راضی نبود. اما من با پافشاریم تونستم حرفم و به کرسی بنشونم. برگشتم ایران پیش آقاجون و مامان مریم.رشته ای که دوست داشتم و خوندم. کاری که دوست داشتم و شروع کردم اما شکست خوردم.عسل خواسته ای بود که بهش نرسیدم. بی تلاش شکست خوردم. بدون اینکه کسی بفهمه شکست خوردم.این برام سخت بود. گرون بود. چون اون اولین دختری بود که من حتی بهش فکر کردم.برعکس دوستای دیگه ام هیچ وقت دنبال دوست دختر بازی و اینا نبودم. تو جمعشون بودم با کارهاشون مخالفم نبودم یعنی نظر خواصی نداشتم. با دخترا هم راحت بودم. برام زیاد مهم نبودن. سالها تو کشوری زندگی کردم که فرقی بین دختر و پسر نمی زاشتن. برای همینم با دین یه دختر دست و پامو گم نمی کردم و هول نمی شدم که بخوام زرتی مخش و بزنم و تورش کنم.هیچ وقت خودم و نیازمند وجود یه دختر نمی دیدم.من محبت داشتم. آقاجون .. مامان مریم ... مامان .. بابا .. مهرسا ... همه و همه باعث شده بودن که به فکر وارد کردن یه دختر تو زندگیم نباشم.اما عسل ...عشوه هاش و برای کامیار می دیدم. ناز کردنش و....یه وقتهایی که خیلی عصبی می شدم با خودم فکر می کردم اینا می تونست برای من باشه .. اگه حرف می زدم اگه قدم جلو می زاشتم ...هیچ وقت به کارهاشون دقیق نمی شدم. همین که خنده رو، رو لبهای عسل می دیدم انگار مسخ می شدم. نمی دونم اون لبخند چی داشت که انقدر جذبم می کرد.همچین تو فکر بودم که زمان و مکان و از یاد بردم. حتی حواسم نبود که چند تا سیگار کشیدم.با روشن شدن خونه، تکونی خوردم و برگشتم. بر خر مگس معرکه لعنت .نیکو خواب آلود جلوی در ایستاده بود و گیج نگام می کرد. یه بلوز و شلوار سفید گشاد پوشیده بود و موهاش آشفته دورش ریخته بود.عجب موهای بلندی...چند بار پلک زد و اومد جلو تر ...با وجود اینکه پنجره باز بود اما بازم دود سیگار کل خونه رو برداشته بود.نیکو جلو اومد، اخم کرد. نگاهی به من و دستم که سیگار توش بود انداخت. سرش و پایین آورد.رد نگاهش و گرفتم و چشمم افتاد به لیوان پر ته سیگار.به نیگو نگاه کردم. اخمش بیشتر شد.با صدای بلندی گفت: تو لیوا ....اما نتونست حرفش و ادامه بده و به سرفه افتاد. فکر کنم به اینکه فیلترای سیگارمو تو لیوان خاموش کردم حساس بود.همینو کم داشتم. اصلا" اعصاب جیغ جیغای یه دختر بچه فسقلی و نداشتم. کلافه منتظر شدم که سرفه اش تمم شه 2 تا جیغ بکشه و شرش و کم کنه تا من بمونم و مرور خاطراتم.اما هر چی صبر کردم سرفه اش تموم نشد. دستش رفت سمت گلوش. صورتش کبود شد.حالتش خیلی عجیب بود، داشت خفه می شد. خودم و سیگار و خاطراتمو فراموش کردم. سیگار تو دستمو از پنجره پرت کردم بیرون.دختره واقعا" داشت خفه می شد اونم به خاطر یه سیگار ؟؟؟؟نگران رفتم سمتش. عذاب وجدان گرفتم.من: نیکو خانم. ... حالتون خوبه؟ چرا نفس نمی کشید؟عجب سوال احمقانه ای.یهو رو زانوش نشت و سرفه هاش شدیدی تر شد و نفسهاشم تند تر و صدا دارتر ...نشستم کنارش... با وحشت بهش نگاه کردم. دختره جدی جدی داره می میره.شونه هاش و گرفتم و گفتم: نیکو .. چی شده .. نفس بکش .. نفس بکش ...دستمو به حالت دورانی به پشتش کشیدم تا شاید راه نفسش باز بشه اما فایده نداشت... با دستش یه اشاره ای به در اتاقش کرد و با صدایی که به زور در میومد گفت: کشوم ...اس .. پری ...نفهمیدم چی میگه اما سریع از جام بلند شدم. شاید مثل مریضای قلبی قرص زیر زبونی نیاز داشت.دستگیره در اتاقش و گرفتم و کشیدم اما باز نشد. لعنتی این در از تو هال قفل بود.عصبی یه لگدی به در زدم.نیکو رو زمین به حالت سجده نشسته بود و هنوز نفسش مشکل دار در میومد. دوییدم بیرون و از در روی تراس رفتم تو اتاقش. یه نگاه کلی به اتاق انداختم. رفتم سمت کشوهاش.اولین کشوی میز آینه رو باز کردم توش پر بود از لوازم آرایشهای مختلف. چقدر رژ داشت این دختر.اه الان وقت فکر کردن به این چیزا نیست. با یه نگاه کلی، یه اسپری آبی نظرمو جلب کرد. با تعجب دست پیش بردم و برش داشتم.این چیه؟ اسپری آسم؟ چرا نیکو اینو داره؟ یعنی این دختر بچه آسم داشت؟یاد صورت کبود نیکو افتادم. سریع کشو رو هل دادم و دوییدم بیرون.نیکو رو زمین ولو شده بود. با ترس، تند رفتم سمتش با تقلا نفس می کشید اما جونی براش نمونده بود.دست انداختم زیر سرش و بلندش کردم. تو فیلما دیده بودم که اسپری و اول تکون میدن. 2 تا تکون محکم دادمش و گذاشتمش تو دهن نیکو و اسپری زدم.اسپری و در آوردم و منتظر نگاش کردم. نیکو دهنش و سفت بست و یه نفس عمیق کشید.همزمان چشمهاشم بسته شد. نگران بهش نگاه کردم. یعنی تموم کرد.داشتم با وحشت نگاش می کردم که یه دستی اومد رو دستم که روی شکم نیکو بود.سریع نگامو چرخوندم. دست نیکو بود اسپری و از دستم گرفت و دوباره خودش یه بار دیگه اسپری زد تو دهنش. دوباره نفس گرفت.آروم و بی جون سعی کرد از جاش بلند بشه اما نمی تونست.تند گفتم: چی کار می خوای بکنی.با دست به بیرون اشاره کرد. سریع زیر بغلش و گرفتم و کمکش کردم که بایسته و آروم بردمش بیرون. تو هوای آزادم یه اسپری زد. کم کم نفسهاش آروم شد و به حالت طبیعی برگشت.برگشت و نگاهی به من و نگاهی به دستهام که دور کتفش حلقه شده بود انداخت.اونقدر نگران بودم که به کل یادم رفت ولش کنم. سریع دستمو برداشتم و خودمو کشیدم عقب.یه سرفه ای کردم. مرده شورتو ببرن مهداد، الان وقت هول شدنه؟آروم گفتم: چیزه ... ببخشید من نمی دونستم شما ..نیکو: آسم دارم؟ خوب دلیلیم نداشت که بدونید. منم فکر نمی کردم که شما سیگار بکشید و ممکنه یه همچین چیزی پیش بیاد.اینو گفت و سرش و انداختت پایین و آروم رفت سمت در اتاقش. منم خیره و مسخ شده فقط زل زدم به حرکاتش.لحظه آخر برگشت و بهم نگاه کرد.نیکو: اگه میشه ته سیگاراتون و تو لیوان نریزید آلوده است.برای اولین دفعه از سیگار کشیدنم شرمنده شدم. زیر لب چه چشمی گفتم. داشتم با دود سیگارم دختر مردم و به کشتن می دادم.نیکو روش و برگردوند که بره تو اتاقش که صداش کردم. دوباره بهم نگاه کرد.من: نیکو خانم ... کاری داشتین که بیدار شدین؟نیکو: می خواستم آب بخورم...یه نگاهی به در هال انداخت.نیکو: اما دیگه نمی خوام.روش و برگردوند و رفت تو اتاقش.آروم برگشتم تو خونه و رفتم تو آشپزخونه. لیوانو پر آب کردم و رفتم دم اتاقش.می فهمیدم که به خاطر دودای توی خونه است که بی خیال آب خوردن شده.در زدم و اومد دم در. بی حرف لیوان آب و دادم دستش و یه شب به خیر گفتم و برگشتم تو هال.پنجره ها رو باز کردم تا هواش عوض بشه. لیوانم و برداشتم و ته سیگاراش و خالی کردم و شستمش.باید به فکر یه جاسیگاری باشم. سیگار کشیدن تو خونه هم ممنوعه.
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۹۵ ساعت 19:30 توسط دختر ستاره ها
|