مهداداز صبح بلند شدیم و داریم خونه رو تمیز می کنیم. این نیشام هم وسواسی بود و رو نمی کرد. من نمی دونم تو خونه اش چه جوریه. بس که مجبورم کرده جای جای خونه رو خم بشم و دستمال بکشم که کمر درد گرفتم. این دختر هم عجب سر کارگریه ها .... یه لحظه مهلت استراحت نمیده. یه وقتهایی فکر میکنم از قصد داره مثل یه برده ازم کار می کشه. چون دیروز اون جوری ازش اجازه گرفتم.هه ... یادشم که می افتم دلم می خواد بلند بلند بخندم. خیلی باحال بود. کلا" رفته بود تو یه فاز دیگه. هر چند یکم عذاب وجدان گرفتم اما بی خیالی طی کن. ساعت 8:30 موبایلم زنگ خورد. دستمال به دست تو جام ایستادم و با تعجب به گوشیم نگاه کردم. کامیار بود. یعنی راه و گم کرده؟کامیار: الو. مهداد... خونه ای؟ بیا در و باز کن ما پشت دریم. بلند داد کشیدم: چی ؟؟؟ ...کامیار: اویــــــــــــی چته پسر پرده گوشم پاره شد. با حرص دستمال و پرت کردم رو میز وسط حال و از خونه اومدم بیرون. همون جور که از پله ها می رفتم پایین شروع کردم.من: پسره خنگ مگه می خوای بری کله پزی که صبح به این زودی لشتو آوردی؟ نکنه فکر کردی زودتر بیای صبحونه هم نصیبت میشه.می دونی با چه کلکی رضایت نیشام و گرفتم که خراب شید رو سرم؟ حالا می خوای با این زود اومدنت دختره سکته کنه و دیگه ....کامیار: خوب رفیق من، حالا مگه چی شده جوش میاری. اصلا" ما میریم تو اتاق تو و بیرون نمیایم تا 10 نشده.مونده بودم این پسرا که برای کلاسهای 8 صبح همیشه خدا 10 میرسیدن چه جوری صبح زود تونستن از خواب بیدار بشن که الان برسن اینجا؟دیگه جلوی در بودم. در و باز کردم. کامیار گوشی به دست جلوی در ایستاده بود. تا منو دید گل از گلش شکفت. همچین لبخندی زد که مطمئنم هیچ وقت از این لبخندای گنده تحویل دوست دختراش نمی داد چون حتما" فرار می کردن. بیشتر ترسناک بود لبخندش تا تاثیر گذار.چشمهام و ریز کردم و غضبی نگاش کردم.یهو پرید بغلم کرد.کامیار: الهی من فدای داداش مهداد بشم . ماها رو خونه اش دعوت کرده. زحمت کشیده. غذا حاضر کرده. با حرص هلش دادم عقب. من: کامیار این خود شیرینیهات ازعصبانیتم کم نمیکنه. صداش و نازک کرد و با عشوه گفت: وای وای ببین چه جوریاست. چقده ماه شدی عزیزم. آدم دلش می خواد بخورتت...دستش و آورد جلو که لپم و بکشه که محکم کوبیدم رو دستش. هر وقت می خواست خودش و مظلوم نشون بده رگ خوشمزگیش می زد بالا. من: دست خر کوتاه. آروم میاین تو فقط کافیه یه صدا ازتون بشنوم اونوقت ..مشتم و تهدید آمیز به طرفش گرفتم.سریع گفت: چشم چشم هر چی تو بگی ...من: باید تا 10 تو اتاق من بمونید و جیک نزنید. نمی خوام نیشام بفهمه شماها چه ....محمد: چشم هر چی تو بگی داداش ...تازه چشمم به محمد و بچه های دیگه رسیده بود. دوستای دانشگاه که هنوز که هنوزه با هم رفیقای فابیم.محمد و کاوه و بهروز هم بودن. به اونا لبخند زدم. هر چی باشه بعد مدتها می دیدمشون. مطمئنم این بیچاره ها هیچ گناهی ندارن همه چی زیر سر این کامیار الدنگه.باهاشون دست دادم و خوش و بش کردیم. کامیار با حرص گفت: تهدیدا و اخم و تخمت مال منه. نیش و لبخندت مال بقیه؟یه قری به گردنش داد و مثلا" قهر کرده. این پسره خوراک مسخره بازی و ادای دخترا رو در آوردن بود.به حرکتش خندیدم. بازم بهشون سفارش کردم که بی سرو صدا برن تو اتاق من.خودم جلو تر رفتم و بقیه هم دنبالم آروم اومدن. سریع در اتاقم و باز کردم و فرستادم تو اتاق. چشمم خورد به کفشاشون که جلوی در اتاقم ردیف شده بودن. با حرص در اتاق و باز کردم و به کامیار اشاره کردم و آروم گفتم: گمشو بیا کفشارو ببر داخل. عقل کلین همه تون. کامیار پاورچین پاورچین اومد و یکی یکی کفشارو برداشت و داد دست محمد و اونم چید تو اتاق. یعنی پت و مت باید میومدن جلوی اینا لنگ می نداختن. آروم در و بستم و اومدم یه نفس راحت بکشم که در اتاق نیشام باز شد و اومد بیرون. هول صاف تو جام ایستادم و یهو سلام کردم.نیشام یکم برو بر نگام کرد و آروم با خودش گفت: در روز چند بار سلام میکنه؟بلند تر گفت: علیک سلام.یه لبخند گنده زدم. خودمم می دونستم وقتی سر بزنگاه مچمو می گیرن خیلی ناجور رفتار می کنم و خودمو لو می دم. نیشام یکم مشکوک نگام کرد اما وقتی چیزی دستگیرش نشد شونه یا بالا انداخت و رفت تو هال. یه نفس راحت کشیدم. اومدم برم تو هال که سر و صدای پسرا بلند شد. سریع در اتاق و باز کردم و بهشون توپیدم.من: خفه... مگه نگفتم صداتونو نشنوم؟ حتی نفسم به زور باید بکشید.هر سه تاییشون سری تکون دادن. با همون اخم که جذبه امو بیشتر می کرد در و بستم. خدا به داد برسه. این دختره نفهمه.تقریبا" هر 10 دقیقه می رفتم تو اتاق و یه داد تا حد امکان بلند و حرصی سر این پسرا می کشیدم که بابا ببندید گاله اتونو دختره می فهمه.بعد عمری بالاخره ساعت 10 شد. نیشام از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: من میرم حاضر شم. دیگه بچه ها باید پیداشون بشه.با لبخند سری تکون دادم. نیشام رفت تو اتاقش. وقتی مطمئن شدم که تو اتاقشه سریع در اتاقم و باز کردم. پسرا هر کدوم یه ور ولو بودن. یکی رو صندلی نشسته بود یکی رو زمین لم داده بود یکی رو تخت پهن شده بود.من: پاشید پاشید جمع کنید. باید برید بیرون.کامیار با اخم بلند شد و گفت: دهه بیرون برای چی؟ ما که صدامون در نیومد این دختره هم نوبرشو آروده ها. فهمید ما اینجاییم؟من: نه نفهمید. الان نزدیک 10 برید بیرون زنگ بزنید مثل آدم بیاین داخل. زود زود ...همون جور که از جاشون بلند میشدن غر هم می زدن. به زور و با هل دادن فرستادمشون پایین. در و باز کردم که پرتشون کنم بیرون که زنگ بزنن بیان تو که دیدم دوستای نیشام با یه پسره دارن میان سمت در خونه. زکی بخشکی شانس.سریع برگشتم سمت دوستام و دست کامیار و تو دستم گرفتم و تند گفتم: چه طوری پسر خیلی خوش اومدی. کامیار یکم گیج نگام کرد. اما سریع گرفت مطلب و. اونم شروع کرد به خوش و بش کردن. دخترا بهمون رسیدن و یکی یکی سلام کردن. با لبخند و روی خوش جوابشون و دادم. یکی از دخترا پسره همراهشو نشونمون داد و گفت: نوید هستن نامزدم.با نویدم دست دادم.من: خیلی خوش اومدید. خوشحالمون کردین. با دست بهشون اشاره کردم که وارد بشن. کامیار اومد زودتر بره سمت پله ها که از پشت یقه اشو گرفتم و با لبخند رو به دخترا گفتم: اول خانمها ....دخترا ریز خندیدن و کامیار یه فحش زیر لبی بهم داد . بعد همه رفتیم بالا.همون موقع در اتاق نیشام باز شد.تو جام خشکم زد. نیشام .... مهداداز زور تعجب دهنم باز مونده بود. نیشام ....چقدر خانم شده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم که این دختر فسقلی بتونه انقدر خانم و زیبا بشه.یه نگاه کلی بهش کردم.یه تونیک آبی نفتی نسبتا بلند پوشیده بود. همراه یه جوراب شلواری و یه آرایش ملیح که خیلی بهش میومد.اما اون چیزی که باعث شده بود خشکم بزنه هیچ کدوم از اینا نبود. بلکه ....شال سورمه ای بود که باز رو سرش انداخته بود و یه دسته از موهای بلندش خیلی قشنگ کج ریخته بود تو صورتش.نیشام: سلام خیلی خوش اومدید.دخترها جلو رفتن و روبوسی کردن.برای اولین دفعه تو زندگیم دلم می خواست الان تو ایران نبودم. تو ایران نبودم و خودمم یکی از مهمونا بودم که می تونستم راحت با میزبان روبوسی کنم.به خودم تشر زدم. به زور چشم از نیشام برداشتم. برگشتم سمت پسرها ...دختر ندیده های بدبخت با نیش باز به نیشام نگاه می کردن. اخم کردم. چه معنی داشت اینا این جوری به نیشام نگاه کنن؟؟؟ با پام پای کامیار و محمد و که کنارم بودن لگد کردم. سریع برگشتن سمتم.با دندونای فشرده با اخم و جدی گفتم: تا وقتی تو این خونه اید چشم چرونی موقوف. به میزبانتونم رحم نمی کنید؟ آدمهای فاسد ...نیشام حال و احوالش با دوستاش تموم شد و با لبخند اومد سمتمون.بی تفاوت به کامیار نگاه کرد و خشک سلام کرد. برگشت سمت بقیه. لبخند زد و خوش آمد گفت.کاملا" این تناقض رفتارش با کامیار و بقیه پیدا بود. کامیار عصبی اخم کرده بود. هیچ وقت هیچ دختری اونو نادیده نمی گرفت و حالا نیشام اونم جلوی دوستاش بی محلش کرده بود.به زور جلوی خنده امو گرفتم. یه نیش خند به کامیار زدم و گفتم: تال تو باشی که شوخی های جلف با ملت نکنی.کامیار: برو بابا دختره عددی نیست.این و گفت و با حرص دنبال نیشام و دختر های دیگه وارد خونه شد.برام جالب بود. درسته که نیشام هیچ وقت لباسهای باز و آنچنانی نپوشیده بود اما جلوی من روسری هم سرش نمی کرد. اما حالا ....اونقدر کارش برام عجیب و جالب بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم. مخصوصا که برای اولین بار اونو تو لباس مهمونی میدیدم.واقعا جذاب شده بود. خود درگیری داشتم. کلافه بودم. نباید این حس و داشته بشم اما وقتی جلوم رژه میره و با لبخند از همه پذیرایی می کنه وقتی میوه میاره و .... دلم یم خواد همین الان می تونستم و بلند می شدم و هیکل ظریفو وچولوش و تو بغلم می گرفتم. خانم کوچولو و این همه خانمی؟همه با هم خوش و بش می کردن. نیشام مدام در رفت و آمد بود و میز پذیرایی و می چید. اصلا نفهمیدم کی تونست شربت درست کنه و میوه ها رو بچینه و تنقلات و جا کنه.پذیراییش که تکمیل شد نشست کنار دوستش. فکر کنم اسمش ساره بود. با هم در حال حرف زدن بودن و لبخند از لبهاشون نمی افتاد.تنها آدم های ساکت جمع فکر کنم من و کامیار بودیم. من زیر چشمی نیشام و می پاییدم و تو جواب حرفهای محمد فقط کله تکون می دادم. بدون اینکه چیزی از حرفهاش بفهمم.کامیار عصبی و با اخم برای همه قیافه گرفته بود. حواسم بهش بود. خیلی تو لک بود. دست برد تو جیبش و بسته سیگارش و در آورد. خواست یه نخ بکشه بیرون که سریع گفتم: سیگار تو خونه ممنوعه. می خوای بکشی برو بیرون.یه پوزخندی زد و گفت: هههه از کی تا حالا پاستوریزه شدی پسر بابا؟اخم کردم و جدی گفتم: کامیار بیرون ....وقتی نگاه جدیمو دید پچوزخندش و جمع کرد و با حرص از جاش بلند شد. برای اینکه دلخور نمونه از جام بلند شدم که همراهیش کنم. لازم نمی دیدم که دلیل ممنوعیت سیگار تو خونه رو بهش بگم اما اجازه هم نمی دم اینجا سیگار بکشه.از جام بلند شدم.چشمم افتاد به نیشام. یه لبخند کوچیک زدو یه سری برای تشکر تکون داد. آروم چشمهام و بستم که یعنی خواهش می کنم .دنبال کامیار از در هال رفتم بیرون.کامیار کنار نرده ها ایستاده بود و یه سیگارم گوشه لبش بودذ و با حرص بهش پک می زد.کنارش ایستادم. نگاهی بهم انداخت و بسته سیگار و بهم تعارف کرد. دستش و رد کردم.کامیار: مهدا عجیب شدی. تاحالا ندیدم این جوری باشی. تنها وقتی این شکلی می بینمت که کنار پدربزرگتی. الان حس می کنم پدربزرگت کنارته که انقدر مراعات می کنی. چی گفتی؟؟؟ سیگار تو خونه ممنوع؟؟؟ می ترسی لباس خانمها بو بگیره ...اینا رو با حرص می گفت و هی سرش و تکون می داد. با حرص پوفی کرد و دست به کمر با همه عصبانیتش پک محکمی به سیگارش زد.دستمو گذاشتم رو شونه اشو گفتم: حالا تو چرا انقدر جوش می زنی؟ برادر من اینجا خونه من تنها که نیست. باید مراعات شریکمو بکنم یا نه؟یه چشم غره بهم رفت اما هیچی نگفت.صبر کردم تا سیگارش تموم شد و رفتیم تو.نیشامداشتم با پگاه حرف می زدم که زنگ زدن. از جام بلند شدم. باید سپهرداد یا نازی باشه.اومدم در و باز کنم برم پایین که قبل از اینکه دستم به در برسه در باز شد. سینه به سینه مهداد شدم.مهداد: چیزی شده؟من: نه زنگ زدن می خوام برم در و باز کنم.مهداد: شما بمونید من میرم در و باز می کنم.با لبخند ازش تشکر کردم.دیگه برنگشتم برم بشینم منتظر موندم تا مهمونای جدید بیان بالا. کامیار با نگاه خیره از کنارم رد شد. بی توجه بهش منتظر موندم.نازی از پله ها بالا اومد با لبخند رفتم سمتش. هر چی باشه بار اولی بود که میومد خونه ما ....ابروم پرید بالا. لبخندم گشاد تر شد. نه دارین پیشرفت می کنید. با سپهرداد با هم اومدن. با هر دو سلام علیک و تعارف کردم برن تو. نازی و سپهرداد و به بقیه معرفی کردیم و نشستیم.برای اینکه نازی با دخترا احساس غریبی نکنه نشوندمش بین خودمون و سر شوخی و با بچه ها باز کردم.نویدم برعکس اینکه مینو می گفت خجالتی و اینا اصلا هم این جور نبود یا لااقل با پسرا این جور نبود چون خوب با پسرا کنار اومده بود.بلند شدم یه سر به غذام زدم. همه چیز اوکی بود. خوب خوب. با اینکه دفعه اولی بود که برای این همه آدم برنج می پختم اما خیلی خوب شده بود.برگشتم تو هال که دیدم پسرا زیادی سر و صدا می کنن. جالب اینجا بود که دخترا هم خودشونو کشیده بودن سمت اونا و به بحثشون کوش می دادن.رفتم کنارشون و آروم از پگاه پرسیدم: پگاه چی شده؟ چرا این قدر سر و صدا می کنن اینا؟پگاه که هیجان زده به بحث پسرا نگاه می کرد و چشم ازشون برنمی داشت با همون هیجان گفت: مهداد و این پسر هیزه دارن برای هم کُری میخونن. ما نشستیم ببینیم کدومشون می برن؟موضوع جالب شد.من: کُری چی می خونن؟ سر چی؟یکی از پسرا که فکر کنم اسمش محمد بود و نزدیک ما نشسته بود برگشت سمتم و با لبخند گفت: هیچی بابا این دوتا کارشونه. تا همو می بینن مثل خوروس جنگی می افتن به جون هم. مشکل مال یه شرط بندیه.من: شرط بندی؟محمد: اره این دوتا سال آخر دانشگاه با هم یه شرطی می زارن بعد قرار میشه براش مچ بندازن. از اون به بعد این مچ اندازی شده کار همیشگیشون. با دلیل و بی دلیل کُری می خونن و مچ میندازن.با هیجان پرسیدم: خوب معمولا کی برنده میشه؟محمد شونه ای بالا انداخت و گفت: هر باز یکی. یعنی هیچ قانون مشخصی نداره. یه بار کامیار یه بار مهداد. برای همینه که هیوقت هیچ کدومشون نمی تونن ادعای برتری بکنن. الانم گیر دادن به مچ انداختن و مطمئنم تا کارشونو انجام ندن ول نمی کنن.به مهداد و کامیار نگاه کردم.مهداد: برو بابا پهلون پنبه فکر کردی دوتا دمبل زدی خیلی کار کردی؟ با یه فوت می خوابی زمین.کامیار: نه داداش اشتباه گرفتی. رفتی فیلمای خودتو دیدی توهم زدی که منم. من 2 تا دمبل زدم؟ اگه از روز اولی که می رفتم باشگاه سالیانه 2 تا دمبل به اون اولیه اضافه می کردم الان باید وزنه 40 کیلویی می زدم.با هیجان پرسیدم وسط کُری خوندن مهداد و کامیار و گفتم: من یه چیزی بگم؟یهو همه ساکت شدن. کامیار با اخم و مهداد متعجب نگام کرد.مهداد: بفرمایید.خوشحال نیشم و باز کردم و گفتم: فکر نمی کنید جای این همه تیکه بار همدیگه کردن بهتر باشه همین الان با هم مچ بندازین. بالاخره یکی برنده میشه. این قائله هم ختم میشه.مهداد با تعجب گفت: همین الان ؟؟؟سرمو به نشونه آره تکون دادم. کامیار با پوزخند رو به مهداد گفت: اره داداش بیا مچ بندازیم. سر هر چی تو می خوای.مهداد یکم مردد بود.مهداد: آخه وسط مهمونی زشت نیست؟ حوصله اتون سر نره؟همه با هم گفتن: نه خوبه .. موافقیم و ...وقتی مهداد اصرار بچه ها رو دید شونه ای بالا انداخت و گفت: باشه. اما سر چی؟تا کامیار اومد دهن باز کنه سریع گفتم: سر شام...وقتی دیدم همه دارن یه جوری نگام می کنند با یه لبخند عظیم دندون نما گفتم: خوب چیه؟ هر کی باخت همه مونو شام مهمون میکنه.یکم نگام کردن و یهو همه با هم گفتن هورا .....البته به غیر از مهداد و کامیار که با تعجب به بچه ها نگاه می کردن.کامیار زیر لبی گفت: زشته پسرا ادای گشنه ها رو در نیارید.همه خندیدن.فضا رو برای مچ انداختن آماده کردیم. دوتا مبل گذاشتیم رو به روی هم دیگه و یه میزم وسطش. مهداد و کامیار هر کدوم رو یکی از مبلها نشستن و ماها هم دورشون. یا رو زمین یا رو مبل و هر جا که تسلط بیشتری برای دیدن داشتیم جا گیر شدیم.نوید به عنوان بی طرف شد داور.نیشام3– 2 – 1 گفت و بازی شروع شد. با هیجان خیره شده بودم به دستهای گره خوده ی توهمشون. به نظر زور بازوشون یکی میومد. یکم خم میشد سمت دست مهداد و به ثانیه نمی کشید که بر می گشت سمت کامیار.دستهامو تو هم قفل کرده بودم و به بازی نگاه می کردم. هیچ دلم نمی خواست کامیار ببره. هم اینکه از این پسر خوشم نمیومد. خیلی از خودش راضی بود و این بردم باعث می شد دیگه از بالای بالا به همه نگاه کنه. هم اینکه دوست نداشتم باختن و یه جورایی شکست مهداد و ببینم اونم جلوی این همه آدم و شکست در برابر این پسره وحشی هیز.بعد 10 دقیقه هنوز نتیجه مساوی بود و هیچ کدوم برتری نداشتن. حتی میزان کج و خم شدن دستهاشونم به یک اندازه بود. نه زیاد شده بود نه کم.خونم داشت به جوش میومد. چون برعکس مهداد که خیلی ریلکس نشسته بود کامیار مدام پوزخند می زد و صداهای حرص درآر از دهنش در میاورد و بر ای اینکه نشون بده این مسابقه جنبه تفریح داره براش و هیچ فشاری روش نیست مدام به این ور و اون ور نگاه می کرد و برای بچه ها ادا و شکلک در میاورد.با حرص نگاش کردم. آروم از جام بلند شدم.خیلی آروم بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم درست پشت سر مبل مهداد ایستادم. دقیقا" رو به روی کامیار. فقط کافی بود سرش و بلند کنه تا چشمش به من بی افته.با دست چپ موهای بلندم و که از شال یه وری بیرون اومده بود و درست کردم و یکم بیشتر بیرون ریختمش. جوری که خیلی تو چشم باشه. لبهامو رو هم مالیدم که رژاشون به هم بخوره و جفت لبام رنگ بگیرن.دست راستمو از جلو پیچیدم دور شکمم و دست چپمم از آرنج تکیه دادم بهش. شروع کردم با نوک انگشتام با موهای بیرون اومده ام ور رفتن و از اون ور زل زدم به کامیار.زیاد طول نکشید که سرش و بلند کنه و چشمش به من بی افته. یه لحظه خشکش زد. فکر نمی کرد منی که صبح تا دیدمش بهش چشم غره رفتم الان وایسم جلوش و با چشمهام خیره خیره عرضیابیش کنم.وقتی نگاهش و دیدم یه لبخند ملیح زدم. چشمهاش گرد شد.لبخندم عمیق تر شد شونه هام بالا اومد و ریز خندیدم. چشم ازش گرفتم و پایین و نگاه کردم و بازم لبخند زدم. آروم سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش.سرمو کج کردم. یه نگاه با ناز بهش انداختم و آروم با یه حرکت و با انگشت موهای روی صورتم و دادم عقب.برای یه لحظه حس کردم از زور تعجب نفسش بند اومد.چند بار پلک زد تا مطمئن بشه که داره درست می بینه. چشمش که خیره شد نگاه زومم و ازش گرفتم و به راست نگاه کردم. هنوز از تو زاویه چشمم می دیدمش که داره نگام می کنه. صورتمو بر نگردوندم همون جور با گوشه چشمهام یه نگاه کج و ریز و با عشوه همراه لبخند ملیح زدم بهش.کم کم دهنش داشت از زور تعجب باز می شد.تو یه لحظه بچه ها پریدن هوا و هورا کشیدن و پسرا با دست به پشت مهداد زدم.-: ایول پسر دمت گرم کارت حرف نداشت.خوشحال به مهداد نگاه کردم. داشت می خندید. برده بود.سرمو بلند کردم و به کامیار که هنوز مات و گیج بهم نگاه می کرد چشم دوختم. نگاه پر عشوه امو انداختم تو چشمهاش. یه لبخند قشنگ بهش زدم.چشمهای پر نازم تو یه لحظه سرد و بی تفاوت شد و لبخند قشنگم تبدیل به پوزخند. دهنمو جمع کردم تا با چشمهای گشاد شده اش خنده ای که می رفت به قهقه تبدیل بشه رو نبینه.بدون هیچ حرفی دور زدم و از جمع دور شدم. رفتم تو آشپزخونه.رسیدم به اونچه که می خواستم. پوز این کامیارم به خاک مالوندم. تازه تو آشپزخونه تونستم خنده امو ول بدم.-: خیلی از کارت راضی؟نیشامتو جام سیخ ایستادم و دهنم و جمع کردم. وای خاک به سرم این پسره وحشی چرا اومده اینجا؟یه سرفه ای کردم و آروم برگشتم سمتش. با بی تفاوت ترین نگاهم بهش خیره شدم و گفتم: بله؟با چشمهای ریز شده بهم نگاه کرد. آروم یه قدم به سمتم برداشت و با صدایی که سعی می کرد ترسناک باشه گفت: برای من نقشه می کشی؟ منو می بازونی؟ فکر کردی تو یه الف بچه از پس من بر میای؟یه قدم دیگه به جلو برداشت. فاصله ی بینمون خیلی کم شد. کافی بود یه قدم دیگه برداره تا صاف بیاد تو حلقم.یه نگاه وحشتناک بهم کرد. با چشمهاش داشت برام نقشه می کشید. یه لبخند خبیث همراه یه پوزخند.یهو با تمام وجود پق زدم زیر خنده.....از زور خنده خم شدم و دلمو گرفتم. کامیارم تو جاش از تعجب ماتش برده بود.نمی دونم چرا با همه سعی که کامیار کرده بود که ترسناک به نظر بیاد اما ... برای من همه چیز داشت جز وحشت. برای همینم نمی تونستم جلوی خنده امو بگیرم.خیلی بامزه اون حرفها رو گفته بود. احتمالا زیاد فیلم ترسناک نگاه می کنه.-: تو آشپزخونه چیزی می خوای کامیار؟هر دو برگشتیم سمت صدا. مهداد بود. خنده ام و به زور جمع کردم و صاف ایستادم. اشک گوشه چشمم و که از زور خنده در اومده بود پاک کردم.کامیار هول شده گفت: نه ... چیزه ... آب می خواستم.آروم با دهن جمع شده گفتم: الان میارم براتون.رفتم و از یخچال یه لیوان آب براش ریختم و دادم دستش. یه نفس سر کشید و سریع رفت بیرون. تا لحظه ای که بره بیرون مهداد خیره نگاش می کرد.کامیار که رفت بیرون رو به مهداد گفتم: ساعت 1 . نظرت چیه ناهار بخوریم؟؟؟مهداد سری تکون داد و گفت: اوکی خوب چی کار کنم؟لبخند زدم و به وسایلی که رو میز آماده کرده بودم اشاره کردم که ببره. خودمم رفتم سراغ غذا که بکشم.خورشتها رو ریختم تو ظرف و برنجا ر و هم تو دیس کشیدم. وای چه برنجی شده بود. ته دیگشم که دیگه نگو. برشته و طلایی و خوشرنگ. روحم رفت تو ته دیگا. چشمهام برق زد. یه نگاه به پشتم انداختم کسی تو آشپزخونه نبود. سریع یه بشقاب برداشتم و بیشتر از نصف ته دیگ و گذاشتم توش و سریع و تند روش ند تا کفگیر برنج ریختم. بشقاب و گذاشتم بغل گاز. این طرف مال خودم بود. یه ذره ته دیگ مونده رو چند تیکه کردم و برای تزئین گذاشتم کنار دیس برنج.مهداد اومد دیس و برداشت. منم رفتم سراغ پارچ آب. اول یه پارچ پر یخ کردم و توش آب ریختم بعد ظرف بلور یخ و برداشتم و توش یخ ریختم و مهداد پارچ و برد منم یه نگاه انداختم به آشپزخونه همه چیز و مهداد برده بود منم با ظرف یخ رفتم و نشستم. بچه ها غذا کشیده بودن. یه نگاه به مهداد که اون سمت سفره نشسته بود کردم. چشمش به دیس برنج خالی از ته دیگ بود. این کامیار بی تربیت مثل وحشیا بیشتر ته دیگ و گرفته بود.اه من بشقابمو یادم رفت بیارم. رفتم تو آشپزخونه خوشحال از این که برای خودم ته دیگ کنار گذاشتم بشقابم و برداشتم که برم بیرون. یه قدم بیشتر برنداشته بودم که از همون فاصله مهداد و دیدم. هنوز بشقابش خالی بود. یکم خیره نگاش کردم. سریع برگشتم و ته دیگا رو2تا بشقاب کردم و روش برنج کشیدم.اومدم بیرون. هیچ کس حواسش به من نبود همه مشغول غذا خوردن و حرف زدن بودن. آروم رفتم کنار مهداد و خم شدم و بشقاب برنج توی دستمو گذاشتم رو بشقابش.با تعجب سرش و چرخوند سمتم. سرمو به سمت چپ چرخوندم و تو چشماش نگاه کردم. یه لبخند شیطون زدم که باعث شد گیج تر بشه. بدون حرف از جام بلند شدم و رفتم جای خودم نشستم.مهدادبا تعجب به بشقاب برنج جلوم نگاه کردم. نمی فهمیدم چرا نیشام باید یه بشقاب جدا برام برنج بکشه. راستش یکمم وحشت داشتم. نگاه و لبخند شیطونش باعث می شد که به خوش خدمتیش شک کنم.خدا وکیلی کم از دست این لبخندای شیطونش بلا نکشیده بودم. می ترسیدم نمکی، فلفلی، موشی، سوسکی تو غذام ریخته باشه. آروم روی برنج و با قاشق هم زدم چیزی نبود.نگاهی به بقیه کردم هیچ کس غیر نیشام حواسش بهم نبود. این نگاهش باعث شد بیشتر تو خوردنش تردید کنم.با شک یه قاشق برنج برداشتم. همه جور احتمالی می دادم. نکنه توش مرگ موش ریخته باشه تا خوردم درجا بمیرم.نه دیگه در این حدم بچه نبود. با شک و تردید قاشقی که حالا جلوی دهنم بود و نگاه کردم. به زور آب دهنم و قورت دادم.خدایا خودمو سپردم به خودت.چشمهام و بستم و با یه حرکت قاشق و بردم تو دهنم و خالیش کردم. اول آروم با زبونم برنجا رو مزه مزه کردم. خدا رو شکر کردم کسی چشمش به من نیست وگرنه از فرم دهنم حتما شک می کرد.ایول برنجش نه شور بود نه تند بود نه مزه ناجوری داشت. آروم جوییدمش.نکنه من الان قورتش بدم خون بالا بیارم. برنجه سمی باشه.با توکل به خدا به زور برنج و قورت دادم. یکم منتظر بودم تا دل و روده ام بهم بپیچه اما خدا رو شکر خبری نبود. خوشحال از اینکه برنج سالمه یکم قورمه روش ریختم و شروع کردم به خوردن.مشغول خوردن بودم و به حرفهای بچه ها هم گوش می دادم. چشمم به محمد بود که داشت مثل همیشه فک می زد. قاشقم و بردم تو بشقابم که حس کردم به یه چیز سفت برخورد کرده.سریع سرمو پایین آوردم ببینم چیه تو بشقابم. فقط این فکر تو سرم بود که آخر این دختره کار خودش و کرده و یه کرمی ریخته.آروم و با احتیاط وسط برنجا رو باز کردم. چشمهام گرد شد. این که ....ته دیگ ؟؟؟؟ اما همه ته دیگا که تم ....با تعجب به نیشام نگاه کردم. هنوز نگاهش رو من بود یه ابروش و انداخت بالا و یه لبخند قشنگ زد.صدای کوبیده شدن قلبم و به وضوح شنیدم. این نگاه ... این لبخند .. ابرو انداختن ... اون از شال صبحش ... من و محرم تر از همه می دید ... این از بشقاب جدا و ته دیگی که ...این دختر می خواد چی کار کنه؟ با این کاراش می خواد با دل من چی کار کنه ...خدایا خودت می دونی که نمی تونم ... نزار این جوری بشه. منم یه مردم ... درسته که احترام سرم میشه. درسته که می دونم امانت چیه اما ....نزار حسی که نباید و داشته باشم. بزار این 9 ماه همین جوری بمونم. نزار نیشام از اونیکه هست برام مهم تر بشه.نمی خوام پا روی اعتماد بقیه بزارم. از طرفی این میل شدیدی که به نیشام دارم و این کشش .. این محبت ...دستهامو مشت کردم. چشمهام و آروم بستم و یه نفس عمیق کشیدم.داشتم دیوونه میشدم. اونقدر کارش برام شیرین و قشنگ بود که دلم می خواست می تونستم و اجازه اشو داشتم و بی توجه به همه ی این آدم های دورو بر می رفتم همین الان بغلش می کردم و محکم می بوسیدمش ...خدای من نه .....نباید بهش فکر می کردم. نباشد.داغ شدم .. گر گرفتم ... قاشق و انداختم تو بشقاب و از جام بلند شدم. محمد حرفش و قطع کرد. همه با تعجب به من نگاه کردن.خیلی تابلو بود که حالم خراب شده. نگاه همه پرسشگر و نگاه نیشام نگران و سوالی بود.دنبال یه دلیل و بهانه می گشتم. تند گفتم: چیزه .. می رم نمک بیارم.نیشام سریع نیم خیز شد و گفت: الان میارم .با دست اشاره کردم و گفتم: نه خودم میارم بشین.به زور لبخندی زدم و تند رفتم سمت آشپزخونه. دستهامو گذاشتم روی کابینت و بهش تکیه دادم.چشمهامو بستم. چند تا نفس عمیق کشیدم تا آروم شم و حالم بهتر بشه. هنوز داغ بودم. با حرص از تو کابینت یه لیوان بر داشتم و از شیر پرش کردم. لیوان بزرگ آب و یه نفس سر کشیدم.حالم بهتر شده بود. سریع چند تا کابینت و باز کردم و توشو گشتم. یه نمکدون پیدا کردم و برگشتم سر جام.نگاهم تو نگاه نیشام قفل شد. آروم چشمهام و رو هم گذاشتم. یه اشاره به بشقابم کردم و سرمو برای تشکر تکون دادم.چشمهاش برق زد. نگاه نگرانش خوشحال شد و یه لبخند بزرگ رو لبهاش نشست.سریع چشم ازش برداشتم. تا تموم شدن ناهار دیگه سرمو بلند نکردم.بعد ناهار تا خواستم بلند شم نازی گفت: آقا مهداد شما بشینید من به نیشام کمک می کنم.خواستم تعارف کنم که دخترای دیگه هم بلند شدن و گفتن ما می بریم شما بشینید.وقتی دیدم همه بلند شدن از روی ناچاری نشستم.دخترا رفتن تو آشپزخونه و ماها هم نشستیم دور هم مشغول حرف زدن شدیم.کامیار: مهداد تخته داری؟با سر آره گفتم و بلند شدم رفتم تخته رو آوردم. مهره هار و چیدیم و مشغول بازی شدیم.نیشامبا دخترا تو آشپزخونه بودیم و با هم با شوخی و خنده ظرفها رو می شستیم.من و نازی ظرفها رو خشک می کردیم. ساره ظرفها رو روی پارچه رو میز می چید و مینو و پگاه هم می شستن.ساره: وای نیشام وقتی کامیار باخت انقدر حال کردم که نگو.خوشحال ابرو انداختم بالا.پگاه: خدایی زور مهداد زیاده ها.نازی که کنارم ایستاده بود گفت: شایدم کمک داشته؟سریع سرمو بلند کردم و به نازی نگاه کردم. داشت با شیطنت بهم می خندید.ساره نگاه مشکوکی بهمون کرد و گفت: یعنی چی؟نازی یه چشمک زد و به من اشاره کرد و گفت: چرا از نیشام نمی پرسی که چه جوری هوش و حواس پسره رو پرت کرد تا مهداد ببره؟یهو همه دست از کار کشیدن و برگشتن سمت من. با تعجب و کنجکا و سوالی نگام کردن.فکر نمی کردم اون موقع کسی حواسش به من بوده باشه. وای اگه غیر نازی کس دیگه ای دیده باشه چی؟با حالت اشکی گفتم: وای نازی کس دیگه ای هم منو اون شکلی دید؟؟؟نازی بلند خندید و گفت: نه بابا همه حواسشون به بازی بود من فقط دیدم کامیار مات شده به یه جایی ردش و گرفتم دیدم تو داری چی کار می کنی.دخترا اومدن دورم و مینو با دست کفیش با آرنج کوبوند به پهلوم و تند تند هی میگفت: بگو چی شده.. بگو چی شده...همه کارهایی که کردم و تا اومدن کامیار تو آشپزخونه رو تعریف کردم. همه رو گفتم غیر ته دیگ دادن به مهدادو.اون قسمت یه رازه بین من و مهداد.تا 3 دقیقه بعد تموم شدن حرفهام دخترا هنوز داشتن می خندیدن. خنده اشون که تمو شد مینو گفت: حالا برای شام کجا بریم که خرج این پسره زیاد بشه؟شیطون ابرو بالا انداختم و گفتم: دارم براش ....یه خنده خبیث کردم. پگاه که ذاتا" آدم فضولیه با دستهای کفی اومد چسبید بهم و گفت: بگو .. بگو .. نیشام نیشام .. بگو دیگه .....با آرنج هولش دادم کنار و گفتم: اِه برو کنار عمرا" بگم هیجانش میره.دستهاشو بالا آورد و به حالت تهدید گفت: نمیگی؟؟ نمیگی؟؟؟ کفیت کنم؟سریع رفتم پشت نازی و گفتم: بکشیمم نمیگم.پگاه یه قدم برداشت که هجوم بیاره سمتم و کف مالیم کنه اما تو همون قدم اول سکندی خورد و نزدیک بود کله پا بشه که به زور خودشو نگه داشت اما شالش از سرش کج شد و دنباله های شالش و که از پشت سر آورده بود جلو کشیده شدن به دستش و کفی شدن.پق زدم زیر خنده.من: ببین چوب خدا صدا نداره. اومدی بمالی مالونده شدی رفتی.مینو: نیشام درست حرف بزن.خودمو مظلوم کردم و گفتم: کفا رو گفتم.مینو چشم غره ای بهم رفت. کلا" مینو معلم اخلاق بود.پگاه با حرص گفتم: اه بمیر ینیشام بیا این شال و بردار بشورش نابود شد. من نمی دونم فلسفه ی این شال سر کردن چیه؟با اخم سرش و بلند کرد و گفت: ببینم تو از کی تاحالا مومن شدی و رو می گیری؟ تو که شال و مو برات مهم نیست.شونه ای بالا انداختم و گفتم: الانم زیاد مهم نیست.پگاه یه ابروشو بالا برد و گفت: پس چی شده امروز شال گذاشتی که ما مجبور شیم به تبعیت از تو شالامون و بر نداریم؟من: شما می تونستید راحت باشید و شالتونو بردارید. من با شال راحت ترم.پگاه مشکوک گفت: راستش و بگو نیشام قضیه چیه؟ساره هم از کنارم گفت: راست میگه یه قضیه ای هست. تا جایی که یادمه و از خودت شنیدم جلوی مهداد روسری موسری سرت نمی کنی.کلافه پوفی کردم و گفتم: سرم نمی کنم که نمی کنم. درسته زیاد تو قید بند اینا نیستم ولی دلیل نمیشه جلو هر ننه قمری موهامو بندازم بیرون. اگه جلوی مهداد روسری سرم نمی کنم برای اینه که 9 ماه قراره تو یه خونه زندگی کنیم و من یم خوام تو خونه ام راحت باشم. مهدادم از اون جور آدمها نیست که بخواد با دیدن موی یه دختر هیز بازی و بی جنبه بازی در بیاره و از خود بی خود بشه.مینو: یعنی دوستاش از اون جور آدمائین؟چشمهامو براش مل مل دادم و گفتم: یه حرفی می زنیا. من چه بدونم. من فقط جلوی فامیلام روسری سرم نمی کنم و الانم مهداد.پگاه بدجنس خندید و گفت: جلوی بابای ما هم سرت نمی کنی.با حرص گفتم: چون جای پدرم هستن. اَه ... بسه دیگه کلافه ام کردین برین سر کارتون.دیگه کسی چیزی نگفت و هر کسی رفت سراغ کار خودش.کارمون که تموم شد رفتیم تو هال پیش پسرا. هر کی مشغول کار خودش بود.دخترا رفتن نشستن و من مستقیم رفتم سمت سپهرداد.مهدادمشغول بازی بودیم که دخترا از تو آشپزخونه بیرون اومدن. سرمو بلند کردم تا خسته نباشید بگم که با دیدن نیشام که به سمت سپهرداد می رفت کل حواسم رفت سمت اونا.نیشام خم شد و یه چیزی به سپهرداد گفت و بعد اونم سر تکون داد و با هم رفتن بیرون از خونه.دیگه به کل حواسم پرت شد. نمی فهمیدم دارم چی بازی می کنم. همه هوش و حواسم پی این بود که ببینم این دوتا کجا رفتن و چی کار دارن یم کنن.یعنی نیشام با سپهرداد چی کار داشت که نمی تونست همین جا بهش بگه و باید می رفت بیرون.بعد چند دقیقه هر دو لبخند به لب برگشتن. سپهرداد برگشت سر جای خودش و نیشامم رفت بین ساره و نازی نشست.هنوز حواسم پیشش بود. مشغول صحبت با دوستاش بود. این محمدم مخ پگاه و به کار گرفته بود.اصلا" نفهمیدم که کامیار چه جوری ازم برد. حتی مطمئن نیستم که درست بازی کرده یا نه واسه خودش هی مهره ها رو جابه جا کرده.ولی برام مهم نبود. الان تنها چیزی که می خواستم این بود که بفهمم نیشام و سپهرداد چیا به هم گفتن.کامیار برای خودش داشت خوشحالی می کرد و هی میگفت: من تو تخته حریف ندارم و اینا ...دیگه داشت کلافه ام می کرد.برگشتمسمتش و گفتم: خسته نباشی داداش که بردی.خوشحال خندید و گفت: سلامت باشی.من: الان خیلی خوشحالی؟کامیار بدجنس گفت: خیـــــــــــــــــلی ...پوزخندی زدم و با شیطنت گفتم: نوش جونت. عسل بشه این پیروزی بره تو دهنت و کامتو شیرین کنه. اما حیف که سودی برات نداره. هنوزم شام پای توئه ...مثل بادکنکی که بهش سوزن زده باشن بادش خوابید. بچه ها که حواسشون به ما بود شروع کردن به خندیدن. خودمم خنده ام گرفته بود. همچین دمغ شده بود که یکی می دید فکر می کرد همین الان بهش خبر فوت دادن.پگاه دوست نیشام بلند رو به کامیار گفت: آقا کامیار حالا قراره کجا بهمون شام بدید؟کامیار یکم خودشو صاف کرد و گفت: خانم بزارید ناهار از گلوتون بره پایین بعد به فکر شام باشید.محمد سریع گفت: شام جای خودش ناهار جای خودش. تازه ناهار که از کیسه تو نبود حرصش و می زنی.کامیار براش شکلکی در آورد و هیچی نگفت.محمد: حالا جدی کجا می خوای ماها رو ببری؟ یه جای خوب باشه ها ...کامیار بی تفاوت و عنق شونه ای بالا انداخت و گفت: من چه می دونم.پگاه گفت: برنده باید جا رو تعیین کنه.این و گفت و چشم دوخت به من. حالا من چی بگم؟ جایی به ذهنم نمی رسید.نیشام به دادم رسید و گفت: من بگم؟خوشحال از کمکش گفتم: بله بفرمایید. هر چی نباشه خودتون شرط و گذاشتین جاشم تعیین کنید.همه نگاه ها چرخید سمت نیشام. حتی کامیارم که تا حالا بد عنق بود حالا با اخم و دقت به نیشام نگاه می کرد.من: خوب کجا بریم؟با دست به زمین اشاره کرد. منظورش چی بود؟کامیار کنجکاو پرسید: یعنی چی؟نیشام یه ابروشو برد بالا و با یه لبخند کج و نگاه سرد به کامیار گفت: یعنی همین جا و تو این خونه و غذای رستوران ما. کدوم رستوران بهتر از ما؟ هم سالمه هم بهداشتی همی می دونیم چی داریم می خوریم و چه جوری درست شده.کامیار با اخم و تخم گفت: جای دیگه ای پیدا نکردین؟نیشام: شما که شرط و باختی در هر حال باید شام بدید حق اظهار نظر ندارید. اگرم اعتراضی باشه حق مهداده که برنده است.مهداد؟ ....کامیار سریع برگشت سمت من. اونقدر سریع گردنشو چرخونده بود که بعدش مجبور شد با دست گردنش و بماله. خوب می شناختمش. فکر نمی کرد رابطه امون جوری باشه که نیشام به اسم صدام کنه. چون دیده بود چقدر در رابطه با نیشام مراعات می کنم و حد و حدود دارم.نیشام رو به من کرد. خیره بهش مونده بودم. نمی تونستم لبخندمو پنهون کنم. خیلی حال کردم که اسمم و جلوی این همه آدم صدا کرد.نیشام: شما مخالفی؟به زور جلوی لبخندمو گرفتم. نمی خواستم با خندیدنم کامیار عصبی تر بشه. این دختر چقدر بلا بود. 4 تا مهمون دعوت کرده. رستورانش و تعطیل کرده یه وعده غذا بهشون داده حالا داره عین همون یه وعده و هر چی خرج کرده رو از خود مهمون می گیره. روز تعطیلی هم برای رستوران درآمدزایی می کنه.سرفه کردم که جلوی خنده امو بگیرم. من غلط بکنم مخالف باشم چی بهتر از این؟ راستش اصلا" حوصله هم نداشتم از خونه برم بیرون.ار خدا خواسته رو به کامیار گفتم: با نیشام موافقم.کامیار با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. برای اینکه ازم سوال اضافه نپرسه سرم و چرخوندم. چشمم افتاد به نیشام که با لبخند نگام می کرد. نگاه ذوق زده اش و دیگه بعد این همه مدت می شناختم.همه دست زدن. همه راضی بودن جز کامیار که کارد می زدی خونش در نمیومد. می دونستم از چی کفریه. عادت نداره این جوری جلوی یه دختر کم بیاره. اما امروز اینجا جلوی نیشام بد جوری کم آورده بود.اما در هر حال چیزی نمی تونست بگه. تا شب وقتمون به بازی و حرف زدن و تعریف از خاطرات دانشگاهمون گذشت. همه با هم جور شده بودن و راحت حرف می زدن.تازه از خاطراتشون می فهمیدم نیشام چقدر شیطونه.مهدادساعت حدود 8 بود که رو به کامیار گفتم: میگم کم کم بهتره برای غذا آماده بشیم.سری به موافقت تکون داد. برای اینکه بیشتر اذیتش کنم گفتم: خوب برو یه لیست از بچه ها بگیر بببین هر کی چی می خوره.با حرص گفت: چرا من؟با خنده گفتم: چون تو باختی رفیق....کامیار رو باخت خیلی حساس بود. حسابی کفری بود اما از روی ناچاری قبول کرد.رفتم براش یه خودکار و کاغذ آوردم که سفارش بچه ها رو بگیره.چقدر خوب بود که می دیدم بالاخره یکی غیر خودم هست که سفارش بگیره. الان من می تونستم سفارش بدم و دیگه در نقش گارسون نبودم. خنده ام گرفت.بچه ها یکی یکی غذا های در خواستی و گفتن و رسید به نیشام.کامیار: خوب نیشام تو چی می خوای؟نیشام مشغول حرف زدن با نازی بود. حتی روشو برنگردوند به کامیار نگاه کنه.کامیار دوباره پرسید: نیشام میگم چی می خوری برای شام؟؟؟دوباره نیشام بی توجه حرفش و ادامه داد.کامیار: با تواما .. نیشام ... نیشام ... نیکو ... نیکو خانم؟یهو نیشام که تا چند لحظه پیش کوچکترین توجه و حرکتی از خودش نشون نداده بود و انگار نه انگار که صدای کامیار و می شنوه برگشت و گفت: بله؟با چشمهای گرد و لبی که هر لحظه از زور خنده باز تر میشد به این دو تا خروس جنگی نگاه کردم.کامیار چشمهاش و ریز کرد و گفت: یه ساعته دارم صدات می کنم.نیشام بی تفاوت و سرد گفت: جدی؟ خوب حتما" درست صدام نکردی که نشنیدم.کامیار عصبی گفت: یعنی نشنیدی یک ساعته دارم نیشام نیشام می کنم؟نیشام خیلی رسمی گفت: برای شما خانم نیکو ....دهن کامیار باز موند. لال شده بود نمی دونست چی بگه. ماها که دوستش بودیم می دونستیم الان چه حالی داره. رسما" جلوی نیشام خلاء سلاح شده بود. کم آورده بود شدید. هر کاری که می کرد و هر چی که می گفت نیشام یه جوری کنفش می کرد.کامیار یکم زل زل نگاش کرد و بعد سرش و انداخت پایین و درست سر جاش نشست.زیر لب غر زد: حس می کنم دارم مامانم و صدا می کنم.نیشام: جوجه می خورم.کامیار سرشو بلند کرد و با چشمهای ریز شده به نیشام نگاه کرد. مطمئنن داشت می گفت: این دختره چقدر پرروئه.دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. سریع بلند شدم و رفتم بیرون. در و که بستم ترکیدم. خدا شاهده تا حالا کامیار و این جوری ندیده بودم. دست و پا بسته و ناتوان.هیچ دختری باهاش این جوری حرف نمی زد. عادت کرده بود که همیشه اون باشه که دخترا رو حرص میده یا ضایع می کنه و حالا نیشام ....تلافی همه رفتاراش با اون دخترا رو سرش در آورده بود و حقش و کف دستش گذاشته بود.در خال خنده بودم که در باز شد و سپهرداد اومد بیرون.برگشتم سمتش.من: چی شد که اومدی بیرون؟سپهرداد: هیچی دارم میرم رستوران کبابا رو درست کنم.من: نمی خواد تو بری بزار خودمون درست می کنیم.سپهرداد: نه بابا کار خودمه من آشپز این رستورانم و خودم درستشون می کنم.من: ولی آخه امروز روز استراحتته.سپهرداد: مهم نیست پسر. نیکو قبلش بهم گفت می خواد غذای شام و از رستوران بگیره. می خواست ببینه کباب به تعداد داریم یا نه و اینکه مسئله ای نیست امروز هم کباب بپزم؟ به اونم گفتم خودم درست می کنم. میگم این نیکو بد حال این رفیقتو گرفته ها.خندیدم و با دست چند ضربه به بازوش زدم. پس نیشام برای همین سپهرداد و کشیده بود بیرون.من: حقشه پسر.. حقشه... هر کسی نمی تونه با نیشام در بی افته.یاد بلاهایی که سرم آورده بود افتادم و بی اختیار لبخند زدم.دنبال سپهرداد رفتم که بهش کمک کنم.نیشاممهمونی خیلی خوبی بود. خودم که خیلی راضی بودم. بهترین قسمتش این بود که مهدادمدام چشمش می چرخید رو من. هر چا که می رفتم زیر چشمی هم که شده با نگاهش تعقیبم می کرد. صبح که از در بیرون اومدم و اونجوری ماتم شده بود کلی ذوق کردم.از همه بهترش وقتی بود که به اسم صدام کرد. بعد اینکه اون روز زدم خودمو ناکار کردم و اون بازم بهم گفت نیکو خانم دیگه امیدی به صدا کردن اسمم نداشتم و حالا ...خیلی خوشحال بودم. ساعت حدود 11 بود که بچه ها بلند شدن و عزم رفتن کردن. تا دم در حال بدرقه اشون کردم. مهداد تا پایین باهاشون رفت و من برگشتم توی خونه.وای که چقدر خسته شدم. نگاهی به خونه انداختم. چقدر بریز به پاش کردیم. خسته بودم اما نمی تونستم بی خیال خونه ترکیده ام بشم.شالمو از سرم گرفتم و انداختمش رو مبل. موهام و باز کردم و دستمو بردم توشون و تکونشون دادم. یه نفس عمیق کشیدم. رفتم از تو آشپزخونه یه سطل آشغال و برداشتم و اومدم تو حال. یکی یکی پیش دستی ها رو برداشتم و خالی کردم تو سطل و بشقابها رو چیدم رو هم.با صدای در به خیال اینکه مهداده برگشتم سمتش. اما مهداد نبود کامیار بود.با دست چسبیده به دستگیره جلوی در خشک شد. با تعجب بهم خیره شده بود. نگاهش یه جورایی بود... غافلگیر بود.شوکه شده بودم. با دیدن نگاهش به خودم اومدم و اخم کردم. بلند شدم و شالم و از رو مبل برداشتم و دوباره سرم کردم.رو کردم بهش و گفتم: بله؟ چیزی شده؟کامیار به خودش اومد و گفت: چیزه ... گوشیمو جا گذاشتم ...سرموچرخوندم سمت جایی که کامیار نشسته بود و با چشم دنبال گوشیش گشتم. افتاده بود روی مبل.رفتم سمتش و برش داشتم.دستی به شالم کشیدم و صافش کرم رفتم سمت کامیار و گوشی و گرفتم سمتش.یکم خیره خیره نگام کرد.سرموبلند کردم. چشم تو چشم شدیم. عجیب داشت نگام می کرد. چیزی سر در نیاوردم. شونه امو انداختم بالا و گفتم: چیز دیگه ای هم هست؟آروم سرش و تکون داد که یعنی نه. دست دراز کرد و گوشیش و گرفت. چشمهاشو چرخوند و رو شالم ثابت شد. یه ابروش رفت بالا یه خداحافطی زیر لبی گفت و چرخید و رفت بیرون.حرکاتش عجیب بود.بی خیال شونه امو انداختم بالا و در و بستم و برگشتم سر تمیز کاری خودم.مهدادبچه ها رو بدرقه کردم. دخترها سوار ماشین شدن و رفتن. اما پسرها منتظر تو ماشین نشستن. کامیار رفته بود دنبال گوشیش. وقتی برگشت گیج می زد.من: چی شد رفیق؟ دیر کردی. گرفتیش؟کامیار متفکر سرسری کفت: آره .. آره .. رو مبل افتاده بود.رفتم جلو و دستم و گذاشتم رو شونه اش.من: کامیار؟ چیزی شده؟بهم نگاه کرد و بی مقدمه گفت: بین تو و نیشام چیزیه؟تعجب کردم. غافلگیر تند گفتم: نه پسر این چه حرفیه؟چشمهاش و ریز کرد و گفت: واقعا" ... واقعا" چیزی بینتون نیست؟ من دوستتم می تونی بهم بگی.دستهاموبردم توجیب شلوارم. کلافه شده بودم. چه اصراری داشت که بین ما چیزیه؟با اخم گفتم: منظورت چیه؟کامیار یه قدم عقب رفت و متفکر گفت: منظورم چیه؟ خوب بزار ببینم ... شما تنها با هم تو یه خونه زندگی می کنید. همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنید. فقط تو ... فقط تو بهش میگی نیشام و نه هیچ کس دیگه ....عصبی دستی تو موهام کشیدم و گفتم: سپهردادم بهش میگه نیکو.کامیار: آهان ... میگه نیکو نه نیشام.یه قدم جلو اومد با حالت مچ گیری گفت: فقطم جلوی تو بی حجابه.سریع بهش نگاه کردم. این یکی و از کجا می دونست؟پیروز نگام کرد و یه خنده کج زد.کامیار: وقتی رفتم بالا گوشیمو بردارم شال سرش نبود. فکر کنم حدس زده بود که تو برگشتی. وقتی دید منم شالش و دوباره سرش کرد. پس درست فهمیدم. رابطه اتون بیشتر از اونیه که نشون میدین. چقدر؟ تا چه حد و کجا پیش رفتین؟دیگه داشت حرف مفت می زد.سرش و نزدیک صورتم آورد و آروم گفت: ببین به ....عصبی و بی اختیار یقه اشو چسبیدم و با حرص تو چشماش نگاه کردم. لبخند مسخره اش رو اعصابم بود.جدی و عصبی گفتم: حتی حق نداری یه همچین فکرایی در مورد این دختر بکنی. بین ما هیچی نیست... هیچی ... این و بفهم...کامیار دستهاش و بالا برد و گفت: خیله خوب رفیق قبول هر چی تو بگی. چرا جوش میاری؟عصبی یقه اشو ول کردم و گفتم: برو پسر برو .. یکم دیگه بمونی شاید زبونت باعث بشه فکت و پیاده کنم.کامیار بلند یه خنده عصبی کرد و دستی به شونه ام زد و گفت: باشه پسر حرص نخور. هیچی بینتون نیست. من میرم که رو اعصابت نباشم.با هم دست دادیم و کامیار رفت سوار ماشین شد و روشنش کرد و با یه بوق دور زد و رفت.حرفهاش رو اعصابم بود. به این فکر نمی کردم که آش نخورده و دهن سوخته شدم. بلکه تنها چیزی که اعصابم و بهم ریخته بود این بود که کامیار در مورد نیشام بد فکر می کنه و در موردش اشتباه برداشت کرده.این دختر هیچ کناهی نکرده بود. حتی اگه من تو ذهنم در موردش یه فکرایی می کردم و یه احساسایی داشتم بازم اون بی گناه بود.من یم دونستم وقتی کامیار در مرود یکی برداشت اشتباه بکنه چه انگایی بهش می چسبونه و همین فکرها آتیشیم می کرد.دست به جیب وارد هال شدم. نیشام شال به سر نشسته بود و ظرفها رو جمع می کرد. صدای در و که شنید برگشت و گفت: اومدی؟ برو استراحت کن خسته ای.بهش لبخند زدم و گفتم: نه خسته نیستم. کمک می کنم تمومش کنی.نیشام یه لبخند همراه تشکر کرد و برگشت سمت بشقابهای رو هم چیده شده و برشون داشت. بلند شد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد تو همون حالت دستش و برد سمت شالش و برش داشت از سرش و پرتش کرد سمت مبل.مات حرکتش بودم. خوشحال بودم از اینکه باهام راحته و اونقدر بهم اعتماد داره. اما از طرفی هم ناراحت بودم. این اعتمادش مسئولیت منو سنگین تر می کرد.دو تا نفس تند و عمیق کشیدم، سرم و انداختم گایین تا بیشتر از این به نیشام نگاه نکنم و هوایی نشم.تند تند با کمک هم مشغول تمیز کردن خونه شدیم.