بادادوفریادهاي سام وباوجودِ منی که براي این مردم غریبه بودم،باید یه چیزيمیگفتم،یه چیزي میگفتم تا نذارم حتی کلمه اي حرف پشت سرِ ترانه ام بزنن،باید جلوي دهن مردم رو بگیرم،بنابراین،بیارده این کلمات روازته دلم نعره زدم:-من حق دارم چون شوهرشم!چون نامزدشم!میفهمی یا یه جور دیگه حالیت کنم؟براي خالی نبودن عریضه بیشترفریادزدم:-شناسنامه نشونت بدم خفه میشی!؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٧همسایه هاشون با چشم هایی ازحدقه دراومده نگاهمون میکردن،ترانه با نگاهی ناباور وسام مات.....قدمی جلو گذاشتموفریاد زدم:-قصدت همین بود؟که وسط خیابون وایستم وعربده بکشم که این زنمِ؟!برگشتم وبه روي مردمی که نگاهمون میکردن،نعره زدم:-چیه؟چرا اینطوري نگاه میکنین؟به قیافه ي من نمیخوره شوهرش باشم؟پس چشاتون رو وا کنین وخوب نگاه کنین!منشوهرشم!روشن شد براتون؟عربده کشیدن تويِ شخصیتم نبود،ولی این شخصیت داشت تغییر میکرد،خیلی چیزهاش داشت تغییر می کرد،انگار کمکم داشت بزرگ می شد...داشت یاد می گرفت بعضی جاها باید فریاد بزنی،داد بزنی،وبزنی روي سینه ات وبگی این حقّمنِ.صداي زنی باعث شد هم سرِ من،وهم ترانه وسام دوباره برگرده سمتِ خونه شون،صداي زنی که یه مادر بود:-اینجاچه خبره؟صداي لرزون این مادر لرزه به تنم انداخت...چه کردي کیان؟گند زدي به آسایش این مردم....رنگِ چهره ي این مادر روببین؛ترسیده،ترسیده از رفتن آبروش،ازرفتن آبروي دخترش...فکرت رو جمع کن،جمع کن کیان!به طور آنی،بادوقدم بلند خودم رو رسوندم سمت سام وترانه،بازوي سام رو محکم توي دستم گرفتم که بافریاد سعی کردخودش رو جدا کنه:-ولم کن!ولم کن!ولم کن بی شرف!سریع سرم رو زیرگوشش بردم وباغیض گفتم:-دهنت رو ببند!مادرت داره پس می افته..خفه خون بگیر،وقتی رفتیم داخل خونه هرچه قدر خواستی داد وبیداد کن!سام هم نگاهی به مادرش کرد،با دست دیگه اي،پنجه تو پنجه ي ترانه شدم ونگاه تندي بهش کردم که حرکتی ازشسر نزنه،هردو رو کشیدم ودنبال خودم به سمت خونه بردم،سام رو جلوتر هل دادم وگفتم:-دست مادرت رو بگیر وببر تو،زود!سام دندونهاش رو روي هم فشار آورد وبه سمت مادرش رفت،دست این زنِ لرزون رو گرفت وهمونطور که نگاه زن رويمن بود داخل رفتن،دستم رو دور کمر ترانه انداختم وزمزمه کنان گفتم:-سعی نکن اینجا ازدستم دربري که براي خودت بد میشه!وبعد به مردمی که هنوز خیره مون بودن توپیدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٨-چیه؟فهمیدین چی شده!یه دعوا بود بین من وبرادر زنم،تموم شد رفت!زنی از بین جمعیت،باپوزخند گفت:-ازکجا معلوم شوهرش باشی؟دندونهام رو روي هم فشردم،چه قدر مردم میتونن فضول باشن؟تاچه حد؟تاچه حدي میتونن سرشون رو توي زندگی مردمکنن وچشم بدوزن به خط به خط داستان زندگی شون؟!دستم رو محکم ترروي کمر ترانه فشردم ورو به زن گفتم:-کافر همه رو به کیش خود پندارد سرکار خانم!ازاین به بعد حرفی درباره ي زنم بشنوم،چیزي بگین،ازاین ماجرا داستاندرست کنین آدمی که داستان سرایی رو کرده رو پیدا میکنم وبه خدمتش میرسم!ترانه رو هم سمت خونه هل دادم وخودم سمت ماشینم رفتم وبعدازقفل کردنش،باقدمهایی تند سمت خونه رفتم.در رو کهپشت سرم بستم،دستی به پیشونی ام کشیدم،کم کم سردرد داشت خودنمایی میکرد،چه قدر سعی کردم خودم رو کنترلکردم ولی بازهم عصبانیتم فوران کرد وبااین وجود بازهم سردرد امانم رو می برید.نگاهی به اون سه نفرکردم که تو حیاطبودن،غریدم:-مگه نگفتم برین تو؟!سام که عصاش رو کناري گذاشته بود لنگ ولنگ زنان اومد سمتم که ترانه خودش رو وسط انداخت وگفت:-سام تورو خدا!!!سامیارگردن کشید وازکنار صورت ترانه گفت:-ببین عوضی،کاري نکن اون روي من بالا بیاد وهمینجا شلوارت رو بکشم پایین!اینبار من ترانه رو کنار زدم ویقه اش رو تو پنجه ام گرفتم وگفتم:-ببین بچه جون،واسه من شاخ وشونه نکش،خب؟!چون منم اون روم بالا بیاد،شلوار که هیچ،لباس زیرتم میکشمپایین!سگم نکن که بد پاچه میگیرم!سرم تیر کشید وچشمهام رو جمع کردم،مادرِ ترانه،بازوم رو گرفت وگفت:-بیا عقب پسر....سام توهم بشین سرجات!الانِ که کامی بیاد.....میخواي اینطوري ببیندتون؟!کمی عقب رفتم ولی نگاهِ خصمانه ام سمتِ سام بود که بدترازمن،دشمنانه تر نگاهم می کرد.همونطور که چشمم به سام بود،به ترانه گفتم:-برو وسایلت رو بیار تا کاردستم ندادم ترانه!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۴٩سام سینه سپر کرد وباحرص فریاد زد:-ترانه باتو هیچ جا نمیاد!منم بلندترازصدايِ خودش فریاد زدم:-میاد،چون زنِ من!میفهمی؟زنِ من!سام سرخ شد وبه سمتم هجوم آورد،قبل ازاینکه حتی فرصت کنم عقب نشینی کنم،مشتش کنارِ ابرويِ راستم،کنارِ شقیقهي دردمندم نشست،دنیا پیشِ چشمم تیره وتار شد،ناله زدم:-سرم...دستم رو روي سرم نگه داشتم،تلو تلو خوران عقب رفتم وبه درخوردم وروي زمین فرود اومدم،چشمهام رو که بستم،بازمیادم اومد...یادم اومد روزي رو که یه پسربچه ي 9ساله بودم،تو راهِ مدرسه،باچند تا از سال بالایی ها،گلاویزشده بودم،منِضعیف جثه ي همیشه بیمار،نمیتونستم مقاومت کنم جلويِ چند تاپسربچه ي درشت هیکل قويِ بنیه ي بزرگترازخودم....تاجون داشتم کتک خوردم،باتنی داغون وروحی زخمی ترازاین همه دردورنج،برگشتم خونه،به امید اینکه با دیدن تن آشولاشم،حداقل لحظه اي منو توآغوششون بگیرن ولی....هیچ چیز اونطور که انتظارداري پیش نمیره....وقتی سري کهخونریزي داشت،تنی که پراززخم وکبودي وورم بود رو دیدن،مردي که تمام عمر چشم به دستش دوخته بودم،سرم دادکشید وگفت با خونم ، خونه اش رو نجس میکنم که وقتی ازدرد وضعف جلوي در زمین خوردم،کسی نبود که بلندمکنه،زیر گریه زدم ودستهام رو به سمتش دراز کردم ولی پشتش رو بهم نشون داد ورفت....مردِ کوچیکِ اون خونه،هیچوقت نتونست چشم ازدستهاي اون دو نفر بگیره،ولی هیچ چیزي هم عایدش نشد...هیچ چیز!!!باچشمهایی که می سوخت خیره شدم به مادري که روبروم دستهاش رو گذاشته بود رو سینه ي ستبر پسرش وسعیمیکرد ولوم داد وفریادهاش رو پایین بیاره،سعی می کرد کنترلش کنه؛خواهري که بازوي برادرش رو گرفته بود ونمیذاشتجلو بیاد ومن باز از درد زمین خورده بودم وکسی نبود دستم رو بگیره.چشمهام رو یک بار روي هم فشردم تا این پرده ايکه جلوي چشمم بود ازبین بره ودوباره سر پا بشم،من همیشه زمین خوردم وبا یا علیِ خودم بلند شدم،کسی نبود دستمرو بگیره....نفسی کشیدم که سرم تیر کشید،چشم باز کردم وکفِ دستهام رو روي زمین گذاشتم وبلندشدم،کمی تلو خوردم وچشمتنگ کردم تا راحت تر ببینم،با صداي کم رمقم نالیدم:-ترانه؟حتی برنگشت بهم نگاه کنه،بلندترگفتم:-ترانه؟تکونی خورد وبرگشت،اخم داشت،قدمی جلو گذاشت،باانگشتش نشونم داد وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٠-تو...تو...تو برادرم رو...برادرم رو زدي!تو....بغض گلوم رو گرفت،من براش مهم نبودم؟منی که اینطور جلوش زمین خوردم مهم نبودم؟منی که ازدرد سرم نمیتونستمچشمهام رو بازنگه دارم؟باصداي گرفته ام گفتم:-برو وسایلت رو بردار....لبهاش رو به هم فشرد،بازهم این تنفر توي چشمهاش،وجودم رو به آتیش کشید،غرید:-نمیام!عصبی شدم وفریاد کشیدم:-برو گمشو وسایلت روجمع کن!!وبااین فریاد،کل مغزم توي دهنم اومد،نبض می کوبید پشتِ پلکم.بادستم پیشونی ام رو فشردم،نفس عمیقی کشیدموچشم بازکردم،همونطور باخشم خیره شده بود بهم؛ مادرش سامیار رو داخل برده بود وترانه تک وتنها جلوم ایستادهبود.سعی کردم آروم باشم،من باید آروم می بودم،مثه همه ي روزهایی که خشم وعصبانیت داشت مثه آتیشی که هیزمهايخشکِ آغشته به نفت رو می سوزوند،وجودم رو خاکسترمی کرد و دودهاش رو توي وجودم خورده بودم....آهسته گفتم:-برو وسایلت رو جمع کن قربونت برم...برو فدات شم.....برو جمع کن شر درست نکن.قبل ازاینکه ترانه دهن بازکنه ومخالفت کنه،مادرش بااخم بیرون اومد،به من نگاه نمی کرد،به ترانه گفت:-برو ترانه...باهاش برو که الان کامیار بیاد یکی باید اونو ساکت کنه...فعلا برو تا بعدا یه فکري بکنیم....سکوت همیشه خوب نیست،سکوت همیشه نشون دهنده ي آرامش نیست...گاهی نشون دهنده ي عمق دلخوريومشکلاتِ.....مثل سکوتِ من،مثل سکوتِ ترانه.....سکوت انسانها،شاید پرمعنی ترینِ آوازهاشون باشه....نیم نگاهی به زنِ سکوت کرده ي کنارم انداختم،لب به هم دوخته بود ونگاه به روبرو....این زن رو من میتونستم اهلیِدلم کنم؟تواول راه تردید اومده بود سراغم،ولی من این تردید رو میکشتم،تیشه به ریشه ي تردیدي می زدم که میخواست توعلاقه ام پا بذاره...آهسته لب باز کردم وگفتم:-سام کتکم زد...نه من اونو...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵١تند وتیز،مثه یه شمشیر تازه صیقل داده شده براي جنگ گفت:-برام مهم نیست....میرسه وقتی که تو بامن سرِجنگ نداشته باشی آهوي گریزپايِ شیرصفت؟کی میرسه که روي خوش بهم نشون بديدختر؟کِی؟بازهم سکوت کردم،راهی پیدا نمی کردم براي حرف زدن باهاش،هرراه که میرفتم تهش دیواربود،دیواري که نمیتونستمدورش بزنم،ازش بالابرم یا خرابش کنم....سکوت کردیم،تاوقتی که رسیدیم خونه،تاوقتی که داخل حیاط پارك کردم،تاوقتی که چمدونش روبه دست گرفتم وداخلبردم،تاوقتی که چمدونش رو می بردم توي اتاقم که بالاخره قفل سکوتش رو شکست:-کجا میبري؟خداروشکر که بالاخره ازاین رسمی حرف زدن دست کشید!لبم رو تر کردم وگفتم:-خب وسایلت رو میبرم تا توي اتاق بذارم...اخم کنان روسري رو ازسرش برداشت وگفت:-من که قرار نیست باهات تو یه اتاق باشم!چمدون رو رها کردم وتلق روي زمین افتاد،دست به کمر شدم،سینه جلو دادم وگفتم:-میشه دقیق برام تشریح کنی که قرارِ کجا باشی؟جوابم رو ندادفقط حرکت کرد وازکنارم گذشت،به سمت باقیِ اتاق ها رفت ، یکی یکی دستگیره شون رو پایین کشید،بهچهارمین اتاق رسید که درش قفل بود...این اتاق درش براي هرکی جز من قفل بود...دستام رو روي سینه جمع کردموگفتم:-بیخود زورت رو حروم نکن،اون در قفلِ!برگشت وبراق شد توچشمهام،خودخوري می کرد که حرفی نزنه بهم،نگاهی به درسومین اتاق که فاصله اي به اندازه يیه اتاقِ دیگه داشت بامن انداخت وگفت:-پس من اینجا میمونم!لبخندي خونسردانه زدم،زود بود که این دختر منو بشناسه،خیلی زود بود!دستهام رو توي جیبم فرو کردم وگفتم:-نه عزیزم...شماهیچ جایی نمیمونی جز توي اتاق من!ببین،قرارمون این نیست که شما سرکشی کنی!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٢چیزي نگفت،بی حرف وبا حرص به سمت اتاق رفت،خونه ام بزرگ بود ولی من حتی اجازه نمیدادم یه وجب ازم دوربشه،من حقم رو به چیزي نمیبخشیدم...وترانه حق من بود...چمدونِ افتاده روي زمینش رو برداشتم وبه سمت اتاق رفتم،روي تخت نشست بود وسرش رو بین دستاش گرفته بود،باورودم نگاهی به من نکرد،منی که بی تاب چشمهاش بودم...من محتاج این بودم که کسی توي چشمهام خیره بشه....ولیترانه هم بامن لج افتاده بود واین نگاه رو ازم دریغ می کرد...پس کِی وقتش می شد؟کِی؟بی حرف،چمدونش رو کنار کمد گذاشتم،کتم رو ازتنم بیرون کشیدم وروي رخت آویز انداختم،برگشتم وبازهم ترانه بههمون حالت مونده بود...براي اینکه کاري انجام داده باشم،سمتِ آینه رفتم ونگاهی به خودم انداختم....بیشترمشت هاشرو روي گونه ي راستم فرود آورده بود وحالا ورم کرده بود وکمی به کبودي می زد...گوشه ي لبم مقدارکمی زخم شدهبود....ازآینه به ترانه نگاه کردم.....بهم توجه نداشت ومن طاقت بی محلی نداشتم،قدم رو خودم رو رسوندم کنارش،نشستمروي لبه ي تخت وگفتم:-ترانه؟تکون سختی خورد وسربلند کرد،بی تفاوت نگاهم می کرد،من این بی تفاوتی رو دوست نداشتم...بازهم صداشکردم،سخت وسرد جواب داد:-بله؟آب دهنم رو فرو خوردم وگفتم:- سام پاش مشکل داره؟ابروهاش رو به هم نزدیک کرد،سرش رو تکون داد وگفت:-آره...کمی....دستهام رو پشتم روي تخت گذاشتم وبهشون تکیه زدم،مساله ي خوبی بود براي سرآغاز سخن بین من وترانه.من ومن کنان پرسیدم:-چطوري....چطوري اینطوري شد؟پوزخندي زد وبه روبروش نگاه کرد،نگاه من به نیم رخش بود،آهسته گفت:-یه نامردي بهش زد و رفت . . . دو - سه سال پیش بود،توي خیابون...برادرم تو خون خودش دست وپا می زد واون بیشرف رهاش کرد.....زانوش کمی مشکل پیدا کرده وبه سختی میتونه خم وراستش کنه.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٣بالاخره طولانی برام حرف زد وبه من این فرصت رو داد تاتويِ صداي آرامش بخشش غرق بشم.غرق این که چطور تندحرف می زد،که چطور بعضی ازکلماتش رو حتی بعضی اوقات از حرص یا عصبانیت ویاشرم واسترس می جوید.....باهمهي اینها این صدايِ لطیفِ دخترانه برام بهترین صداي دنیا بود.شاید حتی جاي لالایی هایی که هیچ وقت نداشتم.....آهسته پرسیدم تا بیشتر برام حرف بزنه:-چرا عمل نکرد؟فک نکنم اونقدر آسیب دیده باشه که...بین حرفم پرید،بهم نگاه کرد وگفت:-فک کردي همه مثه خودت مرفه بی دردن؟پولمون کجا بود؟دقیقا تو گیر وداربستري شدنِ سام تو بیمارستان بود کهاون عوضی پولهاي بابا رو بالا کشید وکارگاه بابا روبستن،بعدش هم تواین دو سال ونیم تمام تلاشمون رو کردیم کهزندگی مون رو جمع کنیم ،که کار پدرم به زندان نکشه،ولی نشد...بعدش هم که....لبهاش رو روي هم فشرد،نگاهم خیره ي لبهاش شد،چشمهاي حسرت زده وآرزومندم محتاج این بود که لبهاش بازهمحرکت کنه وصدایی ازشون خارج بشه تا آروم بشم....تا این حسِ سرکشِ مردونه ام که دوست داشت ترانه رو بینبازوهاش بگیره وبه خودش فشار بده کار دستش نده!!!نگاهم رو ازلبهاش گرفتم وبه دستهاش دادم که روي تخت بود،به انگشتهاي کشیده اش،به ناخن هایی که فقط کمیبلند بود،این بار نتونستم جلوي خودم رو بگیرم،دستهام رفت براي نوازش دستهاش،دستش رو گرفتم وانگشت شستم روکشیدم پشت دستش.دستش رو عقب نکشید ولی چشمهاش رو محکم بست،از تیررس نگاهم دور نموند این کارش کهانگار ناراضی بود ازاین حرکت..ازاین نوازش...ازگرماي دستهام که دست هاي نیمه سردش رو بوسه بارونِ مهر می کرد...نخواستم بیشتر ازاین عذاب بکشه،پس دستهام رو جدا کردم ونیم تنه ي خسته ام رو روي تخت رها کردم،دردِ سرم یادمنرفته بود ولی سعی میکردم نادیده بگیرمش این رنج رو....پشت سرم ورم کرده بود ازضربه اي که سام به سرم زدباکوبیدنش به زمین....تخت تکونی خورد،نگاهش کردم که بلندشد،رفت سمت چمدونِ رها شده اش،روي زمین نشستویکی یکی کشوها رو بیرون کشید،دیدمش که با بیرون کشیدن کشوي لباس زیرهام تکونی خورد وفوري بست،لبخنديزدم بهش،خیره اش شدم،کمی خودش رو متمایل کرد که نتونم ببینم چی کارمیکنه...این دخترباهمه ي بزرگمنشی هاوفکرهاي بزرگ شده اش،بازهم یه دختربچه ي دوست داشتنی بود!***ازدردِ پاهام چشم بازکردم،سقفِ بالاي سرم جلوي چشمهام بود،تاریکی اتاق بهم طعنه میزد...که بازم تنهام ولی...ترانههم بود....اونقدر سریع بلندشدم که تمامِ عصب هاي تنم فریاد کشید،آخی گفتم وبه دور واطرافم نگاه کردم،نبود....نهخودش ونه چمدونش...نکنه رفته باشه؟باقدمهایی تند ازاتاق بیرون رفتم،نبود....توسالن نبود،توي آشپزخونه هم نبود...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۴هراسون شدم،کجاست؟پس کجاست ترانه؟نکنه پشیمون بشه وترکم کنه...نکنه قید آزادي پدرش رو بزنه وآزادي خودشرو بخره؟؟محض اطمینان هجوم بردم به سمت اتاقهاي دیگه ي خونه،اتاق دوم چیزي نبود ولی تواتاق سوم.....بادیدن صحنه ي روبروم لحظاتی مات شدم ولی بعد دلم آروم گرفت.....بلوط کوچولوي دلِ من،فرشته ي زمینیِ زندگیِمن،روي زمین،کنار سجاده اش خوابش برده بود...سجاده ي فیروزه اي رنگی که دورش گلدوزي شده وصورتِ ترانه کنارمهر،بین گلدوزي ها خودنمایی می کرد.قدمهام بی اراده به سمتش رفت،کنارش زانو زدم،دستم رو جلو کشیدم که بکشم روي گونه هاش که یادم اومد چهحساسیتی داره به سرانگشت هاي محبت ندیده ومحبت نکرده ام...دستم چند سانتی صورتش متوقف شد،به پلکهاي بستهاش خیره شدم،پلکهایی که پشتش چشمهایی بود که دنیایی رو مجذوب خودش می کرد....به چادري که شده بود مامنش...شده بود گرماش....نفس عمیقی کشیدم...انگاري بوي یاس می اومد....خدایا این بويخوب ازکجاست؟ازبنده ي خوبت؟لبخندي زدم وبلندشدم،دلم نمی اومد بیدارش کنم،سري زدم به اتاقِ کناري.....پتویی ازتوي کمد دیواري بیرون کشیدموباز رفتم به جایی که ترانه ام باخداش تنها شده بود...پتو رو کشیدم روي تنِ مچاله شده زیرِ چادرش.....همونطور که بهش نگاه می کردم عقب عقب وآهسته ازاتاق بیرون رفتم،چشم کندن ودل بریدن از ترانه براي من کارسختی بود،ازاتاق که بیرون اومدم به سختی نگاه ازش گرفتم وبه آشپزخونه رفتم....ماهیتابه ي روي گاز بهم دهن کجی می کرد،من که غذایی نپخته بودم ،اگه اول اینو میدیدم اینطور هراسون وترسوننمیشدم....به محتویاتِ ماهیتابه که دقت کردم،املت بهم چشمک می زد...خندیدم،روشنش کردم وگرمش کردم،به ساعتِ رويِدیوارآشپزخونه نگاه کردم،از 9شب گذشته بود ومن چند ساعت روي تخت خوابم برده بود؟نفسی گرفتم ومقداري از املت گرم شده براي خودم کشیدم،آروم مزه اش کردم.....مزه ي مطبوعی داشت....لبخندکجیزدم،شکر داشت این لبخندها که گاه وبی گاه میزدم...روزایی رو داشتم که چشمهام جز باریدن کارِ دیگه اي نداشتن....اماحالا لبهام به خنده هم بازمیشه...آروم آروم خوردم حاصلِ دستِ ترانه رو....به دلم نشست.....بلندشدم وظرف روشستم،زود بود براي خوابیدن هنوز....سماورِهمیشه روشنم،آماده به خدمت بود....لیوانی چاي ریختم وسر زدم به سالن...نگاهی به خونه ام انداختم...خونه ي ویلاییدویست و سی متري....با چهار اتاق .....دو جفت کنار هم ودوجفت دیگه روبروي اونها....سالنِ بزرگش،آشپزخونه اي کهاپن نبود...نگاهم رو روي در ودیوار خونه چرخوندم...پر بود ازتصاویر وتابلوها و زر وزیور و وسایل گرون قیمتی که بااینخونه بهم تحویل دادن.....این خونه با همه ي جلال وشکوه وجبروتش یه چیزي کم داشت واون جریان زندگی بود کهحالا با بودنِ ترانه ي بداخلاقِ من،بد جور خودش رو به رخ می کشید!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۵***کتم رو که تنم کردم،سري زدم به ترانه... دست هاش رو بغل کرده بود وخوابیده بود...دیشب دلم نیومد بیدارش کنم واولین شبِ حضورش تواین خونه رو بااجبار کنارِ من بودنش،خراب کنم...براش بالشی بردم،بخاري اتاق رو روشن کردموگذاشتم تا راحت بخوابِ...براش یادداشتی گذاشتم وخونه رو ترك کردم....انگاري نفس کشیدن برام لذت بخش تر شدهبود....حتی ترافیکِ طولانی هم نتونست حالِ خوبم رو خراب کنه....به شرکت رسیدم وبا روي خوش به خانم کریمی سلامدادم....سربلند کرد واحتمالا با دیدن صورتم که نشونه هاي درگیري روش خودنمایی می کرد متعجب نگاهم کرد کهخندیدم...هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که صدایی که شنیدم باعث شد میخ بشم!-سلام!مات به درِ سفیدرنگِ اتاقم خیره شدم،اون؟اینجا؟مگه میشه این مرد یادش بیفته که کیانی هم وجود داره؟!مگه میشه؟!وقتی دوباره صداش به گوشم رسید برگشتم ودیدمش،مردي 52 ساله،باموهایی که جوگندمی شده بود،اخمیعمیق،چشمهایی طوسی وقدي کمی کوتاه تر ازمن...این مرد...این مرد اینجا چه می کرد؟وقتی داشتم مرهم پیدا میکردمبراي زخم هایی که بهم زده بود...انگاربازم نفسم رو گم کرده بودم....که حسین وحضورش به دادم رسید،کنارِ علیرضايِهمکار بود وروبه مرد موجوگندمی!:-به!سلام علیرضا خان!حال شما قربان؟قبل ازاینکه مرد روبروم جواب بده،علیرضا جواب داد:-حالت خوبه حسین؟ماکه همین الان...حسین خنده اي کرد وروبه علیرضاي همکار گفت:-نه رفیق..باتو نیستم،باایشونم...ودست داد بامردِ روبروم که برخلافِ همیشه که بامن اخم داشت،به اون می خندید.....یادم نمیاد علیرضايِ روبروم،هیچوقت براي کسِ دیگه اي جزمن اخم کرده باشه......علیرضاي روبروم،لبخندي زد به هم نامِ جوون ترش وگفت:-تشابه اسمی هم جالبِ،خوشحالم جوون رعنا وکاربلدي مثه شما هم اسمِ من...ازاین همه احترامی که براي علیرضاکمالی به کار می برد متعجب نشدم،همیشه این مرد اینطوري بود.....همیشه به جزبراي من...کمالی لبخندي زد ودستش رو فشرد،من همونطور مات مونده بودم....حسین کمی خودش رو بهم نزدیک کرد وبه طورکاملا حرفه اي،باآرنجش به پهلوم کوبید،به خودم اومدم ....لبخندِ سختی زدم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵۶-خوش اومدي....بفرمایین....حسین نگاهی بهم کرد وباتعجب گفت:-چرا سروریختت اینه!؟لبخندِ دلقکانه ام رو ادامه دادم وگفتم:-چیزي نیست!ودررو بازکردم وکناري ایستادم تا داخل بشه...کمالی وحسین بعد ازخوش وبشی کوتاه با علیرضایی که خیلی دوست داشتماسمِ دیگه اي رو براش به کار ببرم مارو ترك کردن ونگاه نگرانِ حسین حتی وقتی ازم دور میشد به من دوخته شده بودومن اصلا توانایی این رو نداشتم که با لبخندي،اشاره اي بهش اطمینان بدم ازاینکه همه چیز خوبه!مردِ مبهوت کننده ي من،ازکنارم گذشت،هنوز سرپا وپرقدرت بود..باوجود نازي،چیز عجیبی نبود...پشت سرش داخل شدم ودر اتاق رو بستم،تکیه زدم به در.خریدارانه به اتاقِ کارم نگاه می کرد،پوزخند صدادارش شروعخوبی نبود براي گفت وگومون:-شلخته اس!وبا سر به میزکارم اشاره کرد که کمی از اثراتِ پرکاريِ دیروز به هم ریخته بود،به خودم جرات دادم وزبون باز کردم:-دیروز کمی سرمون شلو...نذاشت حرفم شکل بگیره وتند گفت:-نیومدم چرت وپرتات رو بشنوم!دهنم بسته شد،لب به لب بسته بهش خیره شدم که گفت:-اومدم تا ببینم این چیزایی که شنیدم درسته یانه؟!همونطور بهش نگاه کردم،نخواستم چیزي بپرسم که تیکه ي دیگه اي بارم کنه،من به اندازه ي کافی ازش نامهربونیدیده بودم،نمیخواستم خودم کاري کنم که خریدارش باشم،روبرم ایستاد ودست تو جیب فرو برد ومن خیره ي سینه يستبرش شدم،که کاملا مشخص بود نتیجه ي ورزش مستمرِ،که از منم بدنش ساخته تر بود،این مرد واقعا 52 سال سنداشت؟!زمزمه کنان،باهمون لحنِ توبیخ گرانه ي 27 سالِ گذشته ي زندگی ام گفت:-کلاغِ برام خبرآورده که.........دختر بردي خونه...تندي چشم به چشمش دوختم تا حرفی بزنم که گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٧-میدونی که اصلا وجودت برام مهم نیس..نفس کشیدن وبودونبودت برام مهم نیس...اصلا مهم نیس اونی که میبريخونه سالم باشه یا نباشه..هزار تادردومرض به جونت بندازه یا نه...براي من آبروم مهمِ....میفهمی؟نمیخوام پشت سرم،همهي اونایی که تورو به من نسبت میدن،بگن تو یه عیاشِ هرزه اي....ازاینکه براش مهم نبودم دلگیربودم..ازاینکه توي چشمم نگاه میکرد ومیگفت مهم نیستم...همیشه سوالم اینبود،چرا؟نتونستم چیزي بگم که ادامه داد:-اون کیه که بردي خونه ات؟هان؟نکنه ازاین خیابو....پریدم وسط حرفش،نمیذاشتم به ترانه ام تهمتی بزنه:-اون کلاغی که براتون خبر آورد ازهمه چیزخبرنداشته...اونی که بردم خونه ام...درواقع بهم افتخار داد و اومده خونه ام......مکثی کردم وتوي مردمک چشمهاش خیره شدم تا تاثیرحرفم رو ببینم،باصلابتی که ازم بعید بود بانگاه کردن توچشمهاشداشته باشم گفتم:-زنِ من.همسرم!یعنی حق ندارم همسرِ شرعی وقانونی ام رو خونه ام ببرم؟!ِِ طوسی رنگش کمی تنگ شد ولی هیچ واکنش دیگه اي نداشت....این مرد چطور میتونست سکوت کرد،مردمکانقدرخونسرد وبی تفاوت باشه؟چطور؟!بعدازمدتی که خیره ي من بود ومن زیراون نگاه جون کندم تا وا ندم،تاسر پایین نندازم،گفت:-که اینطور...که ازدواج کردي......باید باورکنم؟زمزمه کنان پرسیدم:-چرا نباید باور کنی؟چشمهاش بین چشمهام نوسان داشت،آهسته ترازمن گفت:-آره....دلیلی نداره باورنکنم....فقط چرا انقدر بی سروصدا....؟لبخندي زدم،یعنی براش مهم بودم؟یعنی می شد بعد ازاین همه سال...؟؟گفتم:-خب...راستش یه کم مشکل دارم که باید رفعش کنم...بعد یه عروسی بزرگ میگیرم...پوزخندي زد وکمی عقب کشید ودوباره بهم پشت کرد،نگاهم رو به کت وشلوار خوش دوختِ قهوه ايِ سوخته اي که بهتن داشت دادم.....بازهم ازخودم پرسیدم....این مرد 52 سالش بود؟پس چرا من بیشتر ازش احساس پیري میکردم..من چرااعتماد به نفسِ این مرد رو نداشتم؟چرا؟!باتمسخري که توي صداش موج می زد گفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٨-فکر نکن برام مهمی ودوست دارم تو عروسیت باشم وازاین مزخرفات!فقط دوست دارم هرچه زودتر دهنِ یاوه گوها روببندي....فهمیدي؟حالم طوري بود که انگار مستقیم یه کاتیوشا رو به برجِ پایگاهِ نظامیِ وجودم کوبیده بود.....فکم منقبض شد،خواستمبازبپرسم چرا که بی توجه به من ادامه داد:-به هرحال...سعی کن به آدمايِ کم عقلِ اون دور و بر بفهمونی که زنتِ...میفهمی؟......بازهم پوزخند زد واین پوزخندهاش داشت دیوونه ام می کرد:-بی بی بفهمه عزیزدردونه اش بی سروصدا ازدواج کرده چه حالی میشه!به اینجا فکرنکرده بودم که وقتی علیرضا بفهمه،بی بی هم میفهمه ومسلما به اون راحتی که ازدست حسین راحتشدم،نمیتونستم ازدست بی بی ونصیحت ها واخم وتخم هاش خلاص بشم....علاوه براون،بی بی همه کسم بود.....هیچوقت دوست نداشتم اخم به صورتش بیاد به خاطرمن....باصداي لرزونی که ناشی ازحملات ناجوانمردانه اش بود گفتم:-چرا؟چرا با من اینطوري میکنی؟توکه برات آبروت مهمِ،توکه خدا رو قبول داري....توکه جلوش خم وراست میشی هرروز...چرا منو به عنوان پ..درآنی برگشت سمتم وسیلیِ محکمی به صورتم زد،حتی توجه نکرد که دقیقا دستش رو روي سمتی فرود آورد که کبودشده بود ،وفریاد زد:-خفه شو!حتی نگذاشت کلامی هم خودم رو بهش نسبت بدم..دردِ بدي داشت این همه بی توجهی....بد درد داشت!بد درد داشت که حتی نپرسید که چه به روزه خودت آوردي که این شده سروصورتت؟؟؟این مرد،بااین تیپ وقیافه،هرروز،صبح وظهر وعصر،جلوي خداوندش سجاده پهن می کرد ونماز میخوند واونوقت...اینطورمنو خُرد میکرد وعذاب میداد...این مرد چرا نمیفهمید من محتاج این نیستم که حمایت مالی اش رو داشته باشم؟منمیخواستم خودش ودستهاش رو داشته باشم ولی نمیشد...نمیخواست!!!صورتش خشمگین بود،نفسی پر ازحرص کشید وگفت:-نمیخوام دوباره بحث کنیم!دفعات قبل نتیجه اش رو خودت دیدي...دیگه حرفی دراین مورد نزن!منم حرفم رو زدم..همینکه شنیدي...لطفا گند نزن به آبروي من به اعتبارِ یه شناسنامه واسمی که هست ونیست توش!کنارم زد وبیرون رفت،بارفتنش آوار شدم روي زمین،چطورفکر میکردم امروز روزِ بهتريِ؟چطور؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۵٩دربسته شد ویک جفت کفش کنارم ایستاد وبعد حسین روبروم روي زانوهاش خم شد،نگران گفت:-کیانمهر؟لبخندِ تلخی زدم،کیانمهر؟اون مهرِ چسبیده به اسمم دیگه چی بود؟ وقتی که تنها چیزي که ازش محروم بودم،مهر بود؟بازوم رو گرفت و کمی فشارش داد ، آهسته تر گفت :- کیانمهر خوبی ؟ علیرضا چرا داد زد ؟جوابش رو ندادم . . . توان حرف زدن ازم سلب شده بود . نیرویی نداشتم که آرواره هام رو به حرکت بندازم . . . صدایینبود که به ارتعاش بندازه تارهاي صوتیم وحروف ادا بشه ازش. . . .بازوم رو برادرانه نوازش داد و گفت :- چی گفت بهت ؟ هان ؟ چی گفت که رنگت پریده ؟بی روح نگاهش کردم ، سرم رو تکون دادم ، انگاري دردِ چشمهام رو خوند ، دستش رو دور شونه ام انداخت و سرم روبه سینه اش تکیه زد و آروم گفت :-فهمیدم....فهمیدم رفیق....چشمهام رو بستم....سعی کردم به خودم مسلط بشم....بازم بلندبشم....شکستن ووصله پینه خوردن کارِ من بود....***ترانه:تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو روي میزِ عسلی انداختم . . . . کلافه و عصبی از حضور توخونه اي که هیچ علاقهاي بهش نداشتم ، به سقف نگاه کردم .سکوتِ سنگین خونه عذابم می داد. . . . از دعواي دیروز و جنجالی که توکوچه درست شد...تا دادوفریاداي سام وکیان....تافریاد کیان مبنی براینکه زنشم...عربده هاي سام...نگاه هاي دردمندِ مادرم....صورتِ سرخ سام...حتی بیست وچهارساعتهم نگذشته بود واین سکوت خونه،که شاید باید نشان آرامش می بود ونبود،عذابم می داد....صدايِ زنگ خونه باعث شد نگاهم رو به سمتِ آیفونِ تصویريِ کنارِ در بدوزم....بازهم زنگ زد...کیانمهر که کلیدداشت...نداشت؟بلندشدم وسلانه سلانه به سمتش رفتم....چهره ي کیانمهر رو دیدم ومتعجب ازاینکه چرا باوجود کلید زنگ زده،در رو بازکردم....نخواستم فکر کنه منتظرش میمونم تا وارد خونه بشه...به سمت آشپزخونه رفتم وخودم رو مشغول شستن ظرفهايم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٠صبحانه کردم...چنددقیقه بعد صداي درِ ورودي نشون ازاومدنش می داد...به ساعتِ روي دیوار آشپزخونه نگاه کردم...یازده و نیم بود واون این موقع خونه اومده بود؟زمانی که کارمندش بودم شرکت ساعت دو و نیم تعطیل میشد نه الان ! صداش رو که ازپشت سرم شنیدم هینی کشیدموبرگشتم سمتش....صورتِ گرفته اش با جاي مشتهاي سام که حالا کبود شده بود نه حس دلسوزي تومن ایجاد کرد ونهمهرومحبت...فقط نفرت!این نفرتِ من،ازبدي هایی نبود که درحقم کرده بود،تنها ازپیشنهاد صیغه اش بود...تنهابه این دلیل بود که من خودم روفروخته بودم براي اینکه راضی بشه پول آزاديِ پدرم رو بده و من میدونستم مجد انقدر ثروت داره که میتونه مساعده يدرخواستی رو بده ولی اون....نخواست!!آهسته گفت:-میشه یه چایی بهم بدي؟دندونهام رو به هم ساییدم...چیزي نگفتم وبه سمتِ سماورِ همیشه فعال رفتم....استکانِ کوچیکی رو برداشتم باوجود اینکهتوهمین چند برخورد فهمیده بودم چايِ لیوانی میخوره.....چايِ کمرنگ ریختم باوجود اینکه میدونستم چاي پررنگمیخوره.....چاي رو روي میزگذاشتم که صندلی رو عقب کشید ونشست،نگاهی به استکانِ چاي کرد وگفت:-حداقل تو فنجون میریختی!صداش گلایه داشت ولی برام مهم نبود!نگاهی گرفته وتیره بهم انداخت وچاي داغ رو سرکشید که دل ومعده ي من بهجاي اون سوخت ! بلند شد و گفت :-براي ناهار صدام کن.....ردِ رفتنش رو نگاه کردم ولحظه اي پشیمون شدم ازاینکه چرا اینطور عذابش دادم...چرا باوجودِ اینکه غم توصورتش رودیده بودم بازهم روي اعصابش راه رفتم.....ویه چايِ دلبخواه رو ازش دریغ کردم....باوجودِ همه ي خشمی که ازش داشتم بازهم نمیتونستم دلسوزي ام رو نسبت بهش ازبین ببرم...من همیشه همینبودم!همیشه وتوهمه ي سالهاي عمرم،حتی وقتی خونی ترین دشمنهایی که داشتم هم زجر میکشیدن وزخم میخوردندلسوزيِ من فوران می کرد...این طبیعتِ زن بودنِ من ومهر ومحبتی بود که ازخونواده ام به ارث برده بودم....خودم رو بهچهارچوب درنزدیک کردم وبه راهی که رفته بود نگاه کردم....به درِنیمه بازاتاق خواب.....ازهمینجا هم نیم تنه اش مشخصبود....آهی کشیدم وعقب گرد کردم وبه کاري که مشغول بودم ادامه دادم....وتو ذهنم شخصیت مرموز این مرد رو مرورمیکردم...چیززیادي درباره ي خودش وخانواده اش نمیدونستم....درحقیقت هیشکس نمیدونست....جز حسین خیّام!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶١همونطور که برنج رو پاك می کردم،بادمجون ها رو آب پز میکردم،محتویاتِ شکم بادمجون رو آماده میکردم،بادمجونها رو شکم پرمیکردم،سرخشون میکردم...وحتی زمانی که توي دیس میچیدم،فکرم پیشِ این بود که من هیچی ازاینمرد نمیدونم!این مرد مرموز بود ومن به این فکر میکردم بااین نادونی ام نسبت به شخصیتش چطور میخوام عذابش بدم؟!میز رو چیدم...دوتابشقابِ سفیدِ چینیِ شیک....دوتالیوانِ شیشه اي،دو دوست قاشق وچنگالِ ساده وشیک ژاپنی دوطرفِمیز،حدالامکان دور ازکیانمهرِ مجد!پنجره هاي آشپزخونه روباوجود هواي سرد بازگذاشتم تاکمک حالِ هود بشه وبوي بادمجون سرخ کرده رو ازتوي آشپزخونهببره...سبزي رو توي سبدِ مخصوص گذاشتم..همینطور نون رو....پارچِ دوغ رو وسط میزگذاشتم....باخودم فکرکردم که من صبحکه یکی ازکابینتها روبازکردم ترشیِ لیته دیدم...دوباره کابینتها رو بازوبسته کردم وچشمم به چشمِ شیشه يِ متوسط ترشیلیته ي خوشرنگ افتاد!!!وکنجکاوي ام بیش ازپیش تحریک شد که کیمیايِ هنرمندي روکه آشپزخونه ي این مرد روحتی با سبزي هاي محلیِ شمالی پرکرده بود رو ببینم.....دوظرفِ کوچیکِ جدا ازهم ترشی ریختم وبراي هردست غذاخوري اي که چیده بودم گذاشتم...برنج رو تو دیس کشیدموبا دیسِ بادمجونها وسطِ میزگذاشتم....من براي کیانمهرمجد میزنمیچیدم،من براي احترام به خودم سفره رو آراسته پهنمی کردم..همیشه!وحالا...فرقی نداشت تو خونه ي مردي باشم که ازش متنفرشده بودم وباید میزمیچیدم.....نگاهی به میزکردم..خوب بود...مرتب ومنظم.....نفسی گرفتم وبه سمت اتاق خواب رفتم،تقه اي به درزدم،خواب بود،ازعمدبا صداي بلند گفتم:-مجد!ناهار آماده اس....وازعمد هم بود که اسمش رو صدا نکردم...من که قرار بود زیرِ دست وپاي این مرد له بشم..پس باسیاست له میشدم!!!رفتم وپشت میزنشستم....منتظرش نموندم وبراي خودم غذا کشیدم....مشغول خوردن شدم که باچهره اي خسته نشستونگاهی به میزکرد....لبخندي چهره اش رو روشن کرد وزمزمه کرد:-بودنت خیلی خوبه...چنگال رو محکم تو دستم فشاردادم تا تیکه اي نپرونم بهش...به جبرانِ چاي داغی که خورده بود من درعجبم چطورروده اش پیش کش،دهنش نسوخته!نیم نگاهی به سبد نون انداخت وگفت:-نون براي چی؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٢آه کوتاهی کشیدم به یادِ مادري که همیشه وقتی بادمجون شکم پر درست می کرد،نون هم وسط میگذاشت براي اینکهکامی بااین غذا نون میخورد...عادتِ مادرم رو به ارث برده بودم...آهسته گفتم:-فکر کردم شاید دوست داشته باشی بانون بخوري...وبعد بدون حرف به ادامه ي غذام رسیدم...آهسته مشغول شد...آروم میخورد.....بهترین موقعیت رو دیدم که ازش بپرسمدرباره اي خونواده اي که توش بزرگ شده بود:-اوم......چندتا...چند تا خواهر و برادر داري ؟پدرومادرت شغلشون چیه؟منم مثلِ خودش با لحن صمیمی صحبت میکردم ولی صمیمیتِ اون کجا وصمیمیتِ من کجا؟منتظرنگاهش کردم،به قاشقِ توي دستش خیره شد،آهسته گفت:-من همیشه تنها بودم.....همیشه....ابروم رو بالا بردم وناخواسته تند وتیزگفتم:-از زیرِ بوته که به عمل نیومدي!چشمهاش رو عصبی توچشمهام دوخت ومثلِ خودم گفت:-نه!قطعا پدرومادر داشتم ولی....ولی و سکوت !لبش رو جوید،چشمهاش رو بست وباز کرد،انگارداشت باخودش سبک سنگین می کرد که حرفی رو بزنه یانه....بالاخرهبعدازمدتی زبون بازکرد...:-من دوتا مادربزرگم رو دیدم.....یکی شون سالها پیش فوت کرد...یکی شون هم که...حقِ آب وگل به گردنم داره....بهغیرازاون...حسین خیام رو که میشناسی؟لیوانی دوغ ریختم وهمونطور که به لبم نزدیک میکردم با لحنی مثلا کنجکاو پرسیدم:-معاونِت؟سرش رو تکون داد وباصدایی گرفته گفت:-بهترین دوستمِ....تقریبا ازپنجم ابتدایی باهم بودیم......برادرمِ....به غیر ازمامانبزرگم،حسین همیشه کنارم بوده...حرفش رو تموم کرد وقاشقش رو به دهن برد وغذا رو بعد ازکمی جویدن خورد...نگاهم خیره ي سیبکِ گلوشبود.....حرکتش به معناي این بود که دیگه حرفی نمیزنم.....ومن بازهم تو خماري موندم...یعنی چی؟یعنی چی که همیشهتنها بوده؟یعنی چی که مادربزرگش حق آب وگل به گردنش داره؟یعنی پدرومادرنداشته؟یعنی یتیم بوده؟یعنی........م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٣نگاهی بهش کردم وسرم روبه خوردن یه قلپ دیگه ازدوغ گرم کردم وبه این فکر کردم که این مرد چرا انقدر مرموزِ ؟!***کیانمهر:نگاهم به ترانه بود که نگاهش به تلویزیون بود.....هنوز اخم داشت ولی احساس میکردم نرم ترشده......نه اینکه محبت کنه ! نه اینکه عاشقونه درآغوشم بگیره ، آرومتربود....کنایه نمی زد،طعنه نمی زد....سکوت کرده بود ومثه یه سایه آروم توي خونه می خزید وراه می رفت.....ومن مشتاقبهش خیره می شدم.....تشنه بهش خیره می شدم...اینکه باهام حرف بزنه...صدام کنه،خونه رو ازاین سکوت مرگبار بیرونبکشه...ولی...سکوت می کرد..شاید زیاد ازش انتظارداشتم...هنوز دلش پیش خونواده اش بود،هنوز فکرش درگیرِ پدرِ دربندوبرادرِ دردمندش بود...شاید هنوزفکرش پیش خواهر وبرادرکوچیکش ومادرش بود....ساعت از دوزاده گذشته بود که تصمیم به خواب گرفتم..امشب باید پیش خودم می خوابید،درهرصورتودرهرشرایط!دیکتاتور بودم؟آره بودم!!دوست داشتم که درموردِ ترانه،دوست داشتنش وروح وجسمش دیکتاتور باشم وراضی بودم ازاین دیکتاتوري....بلند که شدم براي اولین بار تو این شب ، بهم نگاه کرد....ازوقتی با حال خراب، حسین منو فرستاد خونه ومجبورم کردکنار ترانه باشم....با اینکه مخالف بودنِ این دختر توخونه ام بود........وقتی چايِ کمرنگِ استکانی گذاشت جلوم ومن داغبالا کشیدم اون استکان کوچیک رو،وسوخت دهن ومعده وروده ام...تاوقتی که میزِ ناهار رو اونقدر دوست داشتنیچید،تاوقتی که براي شام،سفره اي توي سالن پهن کرد به بهانه ي دیدن سریال.....حتی یک بارنگاهم نکرد ومن ارادهاش رو بابت کنترل نگاهش تحسین میکنم...منی که هرلحظه نگاهم رو ازهر طرف میگرفتی تهش ختم می شد به ترانه!تشویش داشت نگاهش،ترس داشت نگاهش...انگاري یادش رفته بود برام اخم کنه،چشمهايِ قهوه اي رنگش رو درشتکرده بود ونگاهم می کرد....لبخندي زدم وگفتم:-وقتشِ بخوابیم!دستم رو به سمتش دراز کردم،نگاهش رو به دستم انداخت،لبش رو گزید،حتما فکر میکرد من امشب....!!حتی فکرش رو هم نمیکردم......دلم نمی یومد دست بزنم به دخترونگی هايِ دختري که دلش با من نبود.....تازه!من مگهباچند تا زن آشنا بودم؟ترانه تنها زنی بود غیرازمحارمم که انقدر بهم نزدیک شده بود!من بی تجربه تر ازهرچیزيبودم...علاوه بر این...من...من....آه کشیدم از فکرش.....نمیدونم ازتاثیرآهم بود،یانگاهم که دست لرزونش رو توي دستم گذاشت ومن ازسرديِ دستهاش یکه خوردم....زمزمهکردم:-چرا انقدر یخی تو دختر؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۴صورتش سفیدِ سفید شد...ترسید ! دستش رو بالاآوردم وعمیق پشتِ دستش رو بوسیدم..چشمهام رو بستم ازاین آرامشِدلچسب....پشت دستش روبه گونه ام چسبوندم وزیرلب گفتم:-نترس ازمن دختر..من اگه دیو هم آفریده شده باشم،براي تو حاضرم فرشته بشم...بهش نگاه کردم که بابغض نگاهم می کرد...چی کارکنم ترست بریزه؟چی کار؟!آروم دست انداختم دور کمرش وبه خودم نزدیکش کردم، دستش رو که اسیربود بین انگشتهام رو روي قلبم گذاشتم،قلبیکه تند تند می کوبید،ترانه ساکت ایستاده بود،بعضی اوقات بیش از حد مظلوم می شد!دستش رو روي سینه ام فشردم وگفتم:-قسم به این تپشی که خدا داده واسه این قلب،قسم به محبتی که خدا آفریده واسه این قلب...کاري ندارم بهت...نترسازم دختر!دستش مشت شد روي قلبم،نگاهش رو زیر انداخت،صداي گرفته اش پنجه کشید رو اعصابم:-دیگه برام مهم نیس چی پیش بیاد....دست از دستم بیرون کشید ورفت سمتِ اتاق خواب،مات ایستادم ونگاهش کردم.بعدازچندلحظه به خودم اومدم وبه دنبالشرفتم....روي تخت درازکشیده بود وپتو رو تازیرگلوش بالاکشیده بود،پوفی کردم وگفتم:-ترانه؟جواب نداد،نگاهش کردم.....اگرخودش میخواست پس....قدم گذاشتم نزدیک تخت،بالا سرش ایستادم وگفتم:-ببین...من لولو خورخوره نیستم ! انقدرم حش___ نیستم که بایه کنارهم خوابیدن ت.ح.ر.ي.ك بشم که کار دستت بدم! پس خواهشا نترس !به جاي جواب،کنار کشید ورفت سمتِ دیگه ي تخت،راه برام باز شد،باتردید نگاهی کردم.....کمی پیشونی ام رو خاروندموبالاخره تصمیم گرفتم.....باید ترسش می ریخت یانه؟پتو رو کنار زدم وروي تخت درازکشیدم،چرخیدم سمتِ ترانه اي که تا می تونست ازم دوري کرده بود،دست درازکردموبازوش رو گرفتم وکشیدمش سمتِ خودم،صداي گریه ي ریزش می اومد ولی این دفعه من کوتاه نمی اومدم با ریختناون بلورهاي درخشان...سرش رو چسبوندم به سینه ام وموهاش رو بوسیدم،آروم زمزمه کردم:-خدایا....شکرت....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۵چشمهام رو بستم وعطرحضورترانه رو نفس کشیدم،ترانه اي که آروم می لرزید،ولی من عقب نمیکشیدم براي کم شدناین لرزش.....ناخواسته عادت می کرد به حضورمن،به خودِ من!چشمهام گرم شد....بودنِ ترانه ازهرقرصِ خواب آور ومسکنی بهتره....***ترانه:هنوز توخودم مچاله ام..هنوز ترس تووجودمِ....ترسیدم ازش!ازاین مردِ ناشناخته....الان ، تواین تخت ، اینجایی که من توخودم جمع شدم مثه یه بچه ، بپرسی بارزترین حست بهمردي که تاصبح توآغوشش بودي چیه.....بیش از هرچیز میگم ترس!هرلحظه می ترسیدم ازاینکه این مرد یادش بیفته مردِ وغریزه داره که من مجبورباشم تحملش کنم....به روبروم خیره شدم ومرور کردم روزهایی که رسیدم به اینجا...تواین تخت....ساعتی که سام تصادف کرد ، ساعتی که پشتِ در اتاقِ عمل منتظر بودیم وبه پدرم خبردادن که مالش رو بالاکشیدن.....روزي که یکی یکی چک هايِ نا صادره ي پدرم،که معلوم نبود ازکدوم سوراخ سنبه اي شریکِ نامردش بهدست آورده بود،برگشت خورد....پدرم ثروتمند نبود اما روزگارسختی نداشتیم..پدرم یه کارگاه بزرگ نجاري داشت....با یهعالمه سفارش...روزگارِ خوبی بود...خیلی خوب!اما امان از روزي که قرارداد بست با یه به اصطلاح دوستِ قدیمی براي شراکت،شراکت برايِ تولیدِ مبلمان و مصنوعاتِچوبی......اینکه اون مرد ازکجا چک هاي امضا شده ي پدرم رو به دست آورد....حتی خودمون هم نمیدونیم ولی روزهايسیاهِ پاس نشدن چک ها واعصابِ خراب پدرم،ناله هاي مادرم،دردهاي سام وگریه هاي من،بغض هاي کامیار وسردرگمیهايِ ترمه رو خوب به یاد دارم....هرروز بافروختن چیزي سعی میکردیم جبران کنیم بدهی هایی که بدهیِ ما نبود....ازیک طرف دنبالِ شریکِ ناشریک وازیک طرف پرداخت چک ها براي بودنِ پدر....یکه پا پاسگاه،یک پا دادگاه....سخت بود روزها تاروزي که پدر کم آورد،ما کم آوردیم...خونه به اسم مادر بود وخدا روشکر که از روي سرمون سایه اشنرفت...که باشرایطمون آواره ي کوچه وخیابون ها می شدیم...پدرم خسته از این همه دویدن و نرسیدن رفت سراغِ قَدَرترین طلبکارش.....کارشون به کتک کاري کشید...پدرم زد وخورد!اما بیشتر زد...زد و سرِ مرد روشکوند...زد و دفتر مرد رو به هم ریخت...زد و دستش رو شکوند....وبراش حبس بریدن!دو سه تا از چک هاش هم رفت اجرا و به زمانِ بودنِ پدرم تويِ زندان اضافه شد....چه قدر من وسام ومادر به در ودیوار کوبیدیم براي درست کردن شرایط...براي گرفتنِ کسی که این بلا رو به سرمونآورده بود...براي رضایت گرفتن ازشاکی هايِ بابا....حتی کامی براي کمک خرج شدنِ خونه،تن به کار توي یه مکانیکیداد...سام عصبی بود ازاینکه کاري ازش برنمی یومد بایه پايِ صدمه دیده...روزگار فشار می آورد،جایی نبود که درخواستم.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶۶نداده بودیم براي وام...نزول هم که تويِ مرام خانوادگی نبود......تنها راهم بود چشم دوختن به دفتر مدیرعاملِ شرکتیکه توش کار میکردم ، که شنیده بودم مرد ثروتمنديِ....که خوبِ،باصفتِ...ولی وقتی بهش گفتم ازمشکلاتم،درخواستمساعده دادم،درکمال وقاحت زل زد توي چشمهام وگفت:-بیا وصیغه ام شو،اونوقت همه جوره خونواده ات رو حمایت میکنم....سرخ شدم،سوختم،گر گرفتم تا نکوبم تو دهنش.....ولی.....هرچی خودم رو تاآسمون بالا کشیدم وتاعمقِ زمین فرو بردمهیچ راهی نبود جز قبول پیشنهادش....واین شد داستان تنفر من ازمجد...ازکیانمهرمجد.......من تمام تنفرهام رو رويِ سرِ کیانمهر خالی میکردم...یعنی میخواستمخالی کنم ولی بااین ترس چه کنم؟ازیه طرف شخصیتِ مرموز وناشناخته اش واز طرفِ دیگه،ترسِ اینکه من پنبه ام واون آتیش.....چه می شد سرانجام منواین مرد؟!ازجام بلند شدم،به زحمت ویا علی گویان....بینیم می سوخت،داشت اعتراض می کرد به اینکه چرا بغضت رو نگه داشتی؟چراگریه نمیکنی؟ولی حتی میترسیدم گریه کنم!تهدیدم نکرد،دست بهم نزد...ولی دستهایی که نیمه هاي شب نوازشگرانه روي موهام می نشست،بوسه هایی که گاه وبیگاه به پشتِ دستم می زد،بدتر از تهدید باعث ترسم شد!خدایا؛میترسم...دستم رو که رها نمیکنی؟ نه ؟ خدایا،امیدم به توئه ها!دستام رو محکم روي صورتم کشیدم،نفس عمیقی کشیدم،شونه هاي خمیده ام رو عقب کشیدم....به سمت دستشویی رفتم وآبی به سروصورتم زدم.هی پشت هم نفس میکشیدم تاقورت بدم بغضم رو،نمیخواستم گریه کنم...زور که نبود!نمیخواستم...رفتم سمت آشپزخونه ي شگفت انگیزش!کنارسماوري که بخار ازش بلند میشد ایستادم وبه دور وبرم نگاه کردم واز خودم پرسیدم،من اینجا چی کارمیکنم؟!چایی ام رو که خوردم،براي اینکه سرم رو گرم کنم توخونه اي چرخیدم که هیچ چیزش منو جذب نمی کرد،هیچ کدومازاین زیبایی هايِ گرون قیمتش.....خدایا،انصافِ یکی تواین خونه زندگی کنه ومن.....من چی؟خودت مگه نخواستی تران ؟ مگه خودت نخواستی بشی بره ي آماده براي گرگ ؟ بره اي که کبابش کردن وبا مخلفات تو سینی ، جلويِ یه گرگِ گرسنه قرارش میدن وهمیشه انعکاس برقِ لذتی که ازدیدنت میبره رو توچشمهاشمیبینی وهرلحظه منتظري که یه لقمه ي چپت کنه؟خودت نخواستی ؟ پس گلایه ي کمتر به هیچ جایی برنمیخوره دختر!هیچ جا!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٧آروم قدم برداشتم سمت اتاقها.....اصلا دلم نمیخواست فعلا دوباره پا تواون اتاقی بذارم که تا صبح مجبور بودم گرمايتنِ مردي رو تحمل کنم که نمیدونم کیه،چیه،مردي که مرموز بود برام....اتاق سوم رو که دیده بودم..اتاق چهارم هم قفل بود ولی....اتاق دوم....اتاقی که باید می دیدمش!پا که تو اتاق گذاشتم،تونظراولم یه اتاق ساده بود با کلی قابِ عکس.....دستهام رو پشت سرم،توگوديِ کمرم تو هم قفل کردم وسمتِ قاب عکس ها رفتم....بیش از سی تا قاب عکس که بالايهمه شون،عکس دو زن بود که شباهتِ عجیبی به هم داشتن....دو زن،یکی چشم سیاه ویکی چشم طوسی......یعنی یکیازاینها مادرِ کیانمهرِ ؟! ولی...سنشون براي مادرش بودن زیاد بود.....بیشترشبیه دوتا مادربزرگ بودن ولی چرا دوتا مادربزرگانقدرشبیه هم؟شونه اي بالا انداختم وسراغ بقیه ي عکس ها رفتم...عکس هایی ازیه خانواده....خانواده اي با دو پسر و دو دختر....یه زنو مرد که داد می زد پدر و مادرشونن ! مرد شباهتی باورنکردنی به کیانمهر داشت وپسر بزرگتر . . . . شبیه کیانمهربود .یعنی این مرد پدرش بود واین پسر خودِ کیانمهر؟ پس چرا میگفت من همیشه تنها بودم؟چرا؟!نگاه چرخوندم روي بقیه ي عکسها...همه همین بود.....شبیه این،ولی گذر زمان مشخص بود توي این تصاویر....سالها ردمینداختن روي چهره ي آدمها واین عکسهایی که انگار به ترتیب سال کنارهم قرارگرفته بود،مثه یه فیلم که یه گریمورماهر داشت.......برگشتم وپشت سرم رو نگاهی کردم،یکه خوردم!چرا اول ندیدمش؟!***کیانمهر:درمونِ این حسِ سرکش،این روحِ سیري ناپذیرم که دیشب،میونه هاي خواب مجبورم کرد بیدار بشم وبرم سراغِ اون دخترکه مظلوم خوابیده بود وبوسه هاي دیوونه وارم رو روي دستهاش بنشونم،وحالا پریشون باشم...فقط یه نفر بود؛یه زن!!پام رو روي پدال گاز فشردم،داشتم غیرقابل کنترل میشدم ، افسار فکر وعملم داشت ازدستم در میرفت وفقط اون بود کهمیتونست آرومم کنه،میتونست عقلم رو سرجاش بیاره...فقط اون!جلوي درِ خونه ي بزرگ وباشکوهی ایستادم،خونه اي که یه روز خوش توش ندیدم!!!یه ساعت....دستی کشیدم به پیشونی ام که روش عرق نشسته بود،تب کرده بودم یا اضطراب داشت مثه خوره وجودم رو می بلعید؟!نفس بکش کیان،نفس بکش تاآروم بگیري....سرتکیه زدم به پشتیِ صندلی ام،نگاه خیره کردم به درِ سفیدِ روبروم....مرگ یک بار وشیون یک بار...دست بردم سمت در وبابیشترین سرعتی که میتونستم ازماشین پیاده شدم تا ترس وتشویشنذاره که پا پس بکشم....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٨خودم رو رسوندم به در،به زنگهایی نگاه کردم که کنار هم بود وزنگِ دوم رو فشردم،کمی طول کشید تا صدايِ دوستداشتنی اش به گوشم برسه:-کیان؟تویی قربونت برم؟بیا تو فدات...بیا عزیز!لبخند زدم،وقتی این زن هست،دیگه ترس چه معنا داشت؟در بازشد،قدم تند برداشتم ورفتم سمتِ خونه ي گوشه باغِبزرگی که عمارتِ سفیدِ بزرگ مثه یه مروارید توش می درخشید؛ولی راهم رو کج کردم سمتِ همون خونه ي دوستداشتنی....به استقبالم اومده بود،پرواز کردم به سمتش،دستهاش رو برام باز کرد ووقتی تنم وروحم رو درآغوش گرفت....آروم شدم.....شونه ام روبوسید ومن گونه ي چروك شده اش رو بوسیدم،آهسته زیرگوشش گفتم:-بهم سرنمیزنیا قربونت برم.....صداي بغض دارش رو ازجایی زیرگوشم شنیدم:-من؟من بی معرفت؟تو نمیگی یه بی بی اي داري که چشم انتظارته؟که همه ي زندگیش تویی؟محکم به خودم فشردمش وسعی کردم شاد باشم:-اِ؟بی بی؟نزنی زیرگریه ها!دخترم انقدر لوس؟بابا وقت شوهر کردنت!کف دستش رو محکم روي کمرم کوبید وغرید:-بی حیا!ازم جدا شد ومن دقیق شدم روي صورتش،بی بیِ من شکسته شده بود،مادر بزرگی که توي دستاش نفس گرفتم وبزرگشدم،اونم دقیق نگاهم می کرد،آهسته گفت:-کیانمهرم،مادر ،علیرضا چی میگه؟فکرنمیکردم همین اولِ کار دست بندازه به یقه ام وسوال بپرسه....لبخند زدم وگفتم:-بریم تو بی بی،توضیح میدم برات.....بی بی آروم قدم گذاشت داخل خونه ومنم دنبالش...تمام سعی ام رومی کردم که نگاهم نیفته به عمارت عذابم....در رو بستم وبهش تکیه دادم،بی بی روي مبل نشست وگفت:-خب بیا اینجابشین وتوضیح بده ببینم!وبادست کوبید روي جاي خالی کنارش.....رفتم وجلوي پاش نشستم،زانوهاش رو بوسیدم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ۶٩-چی بگم بی بی؟چی بهت گفته که راستش رو بهت بگم؟؟دست کشید روي موهام،بوي بهشت توي بینی ام خورد ومن چشم بستم ازلذتش....آروم گفت:-گفته شنیدن دختر میبري خونه ات،اومده ازت پرس وجو کرده،گفتی زن گرفتی.....بدون من؟بدون اینکه از من اجازهبگیري بی بی؟دلت اومد؟چشم باز کردم ونگاه انداختم به چشمهاي سیاه رنگش که برق اشک توشون خودنمایی می کرد،دستش رو گرفتم ،بوسیدم وگفتم:-بی بی؟مگه بهت نگفتم گریه نکن؟میخواي جوونمرگم کنی که هی اشک میریزي ودلم رو خون میکنی؟!بی بی اخم کرد،صداش رو بالا برد وگفت:-زبونت رو گاز بگیر!لبخندي زدم به این همه نگرانی اش،بهش میگفتم؟میگفتم که چی کارکردم؟!چی کارمیکرد اگه بهش میگفتم؟بی بیهرچه قدر منو دوست داشته باشه ولی کاري رو که مخالف عقایدش باشه رو قبول نمیکنه.......لبم رو ترکردم وگفتم:-بی بی...من..خب میدونی؟من....من که....ازدواج نکردم...چشمهاش گرد شد،توپید:-پس چی کارکردي؟نگو که واقعا دختر بردي خونه ات!تند تند وباتشویش گفتم:-نه بی بی...نه قربونت برم...نه عزیزِ دلم...من...من....نفسی گرفتم وچشمهام رو بستم،بگم؟من همیشه راستش رو به بی بی گفتم...همیشه!زبون بازکردم وگفتم:-صیغه اش کردم بی بی.... نُه ماهه!چشمهام رو محکم روي هم فشردم،سخت تر ازهمه این قسمتش بود که باید بهش توضیح میدادم.....بالاخره به خودمجرات دادم وچشم بازکردم،خشمگین بهم زل زده بود،دستش رو بلند کردو . . . . .من براي اولین بارتوعمرم از بی بی سیلی خوردم......مات بهش خیره شدم.....بی بی هیچ وقت روم دست بلند نکرد،حتی یک بار!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٠انقدر توي عمرم ازاین واون خورده بودم که بی بی نوازشم می کرد به جاي تنبیه....ولی این سیلی.....بی بی زدي؟منِ خدازده رو توهم زدي؟!وقتی مبهوت بودنم رو دید،ترسید......حق داشتم مات بشم، نداشتم؟حق داشتم مات بشم از جاي ضربه اي که بی بی رويصورتم زد،بی بی هم ندید صورتم کبودِ؟بی بی هم ندید که یکی زدتم واون باید نوازشم کنه؟حق داشتم مات بشم ازضرب شستِ بی بی اي که تو عمرش نگفت بالاي چشمت ابروئه؟!باترس گفت:-کیان؟کیانمهر؟بی بی؟مادر چت شد؟حرف بزن قربونت برم..حرف بزن...درد داشت؟آخ بمیرم عزیز....زدم رويصورتت؟زدم روي کبودیت؟آره مادر؟چی شده عزیز؟چی شده؟هان؟کی زدت؟تند تند می پرسید....بی بی دیده بودي که صورتم کبودِ وزدیم؟آره بی بی؟!بازم حرف نزدم،انگاري زبونم سنگین شدهبود،ازهر کی سیلی میخوردم انقدر درد نداشت که از بی بی خوردم.....بی بی شونه هام رو گرفت وتکون داد،بلند وباگریه گفت:-کیانمهر؟حرف بزن بی بی!حرف بزن داري سکته ام میدي!لبهام رو به هم فشردم تابتونم ازهم جداشون کنم،بی بی ترسیده بود،این ازهمه مهم تربود...ازهمه چیز!حرف بزنکیان!زبونت رو تکون بده....زود باش!به زحمت،به سختی،به شکنجه دوکلمه حرف زدم:-خوبم بی بی!صدام گرفته بود،هنوز توشوك بودم،کسی جايِ من نبود که بفهمه مزه ي سیلی خوردن از کسی که تمام عمر فقط دستِنوازش کشید روي سرت چه قدر تلخِ.بی بی براي من همه کس بود....همه کس!سرم رو گذاشتم روي زانوش وبی اراده شروع کردم به گفتن،گفتم وگفتم..بی بی گوش داد ودست محبت کشید رويسرم...پنجه هاش رو توي موهام فرو کرد......دلم که خالی شد،همه ي حرفهايِ مونده روي دلم روکه گفتم،ساکتشدم....ساکت شدم تا مغزم آروم بگیره،تاسرم دیگه دام دام نکنه ازاین همه فکري که توش،توي هم می غلطیدن...پربودسرم ازفکر،ازتشویش،ازاینکه امروزچی میشه وفردا چی میشه؟خم شد وسرم رو بوسید،زمزمه کنان گفت:-چرا زودتر نگفتی عزیزکم؟چشم بستم،خسته شده بودم،سرم تازه ازاین همه فکرخالی شده بود،همه چی رو گفته بودم وراحت شده بودم،یه حسآسایش داشتم....دلم خواب می خواست،یه خوابِ راحت....!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧١آهسته جواب دادم:-چی میگفتم عزیز؟کدوم دختري حاضرمی شد بااین شرایط بامن ازدواج کنه؟کدوم دختر بی بی؟توکه میدونی من چهقدربدبختم،توکه میدونی هیچکس حاضرنیستم کنارم باشه بی بی.....شونه ام رو فشرد،چه قدر خوب بود بودنش...خیلی خوب بود...خیلی!باهمون صدايِ لرزون ازپیري اش گفت:-چه شرایطی مادر؟مگه تو چته؟تنت که سالمِ،خوش برو رویی پسرکم،شغل وآبرو هم که داري...چی نداري مادر؟پوزخند زدم،انقدرمشکلم براش کوچیک بود؟نفسی گرفتم وباغصه گفتم:-بی بی...کی میتونه با یه عمر تنهایی کناربیاد؟کی بی بی؟سرم رو بلند کردم وخیره شدم به چشمهايِ پرآبش وگفتم:-میدونی چه قدر دور وبرش چرخیدم؟چه قدرسعی کردم بهم توجه کنه؟ولی بی بی اصن نگاهم نمیکرد،اصن به چشمشنمی اومدم بی بی....بی بی اخم کرد وباعصبیانیت گفت:-میخواستی چی کارکنه؟پاشه بیاد بهت بگه عاشقتم پسره!یا بپره بغلت وماچ وبوسه کنه وشبم تو جات باشه!مات ومتحیر ازاین تغییرلحن بی بی گفتم:-اِ!بی بی؟!اخم کرد وبینی اش رو جمع کرد،مثه همیشه که میخواست توبیخم کنه وگفت:-چته هی بی بی،بی بی راه انداختی!بلندشدورفت سمت آشپزخونه ومن نگاهم به قامتِ خمیده اش بود که چه روزهایی تنِ سرد ازحسرتم رو روي شونه اشمیذاشت وسعی میکرد بهم شادي بده،راضی ام کنه....ولی من....بی بی باهمه بودنش نتونست جاي همه ي نبودنم هام رو پرکنه....بی بی باهمه ي محبتش،باهمه ي بزرگی اش،با همهي دریادلی وعشقی که بهم می داد بازم فقط بی بی بود،مادربزرگم.....من بی چشم ورو نبودم،من نمک کور نبودم...منقدردونِ زحماتِ بی بی بودم وتاآخرعمرم غلامش ولی بعضی چیزها،فقط با خودشون پرمیشن...نه چیزِ دیگه اي...!با سینی اي که حاوي شیرینی وچاي بود ،برگشت.رويِ میزِ عسلی گذاشت وکنارم روي زمین نشست،پاهاش رو دراز کردوسرش رو به بازوم تکیه زد،یه شیرینی به دستم داد وگفت:-بخورننه،لاغرشدیا!همه زن میگیرن زیر پوستشون آب میره،بچه ي من لاغرترشده!خندیدم وگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٢-آخ بی بی من قربون اون لپّاي گل گلیت،آخه این دختره سرجمع چهار روزنمیشه کنارِ منِ....سرش روبلند کرد ونگاهم کرد،جدي گفت:-کیان!کارت درست نبود....ازت کمک خواسته بی بی،به جاي اینکه باري ازدوشش برداري خودت هم شدي یه بار رويدوشش؟شیرینی رو خوردم ودستم رو دورش حلقه کردم،پیشونی اش رو بوسیدم وگفتم:-بی بی جون،قربونت برم.....اگه کارِ دیگه اي میکردم،ازدستم می رفت....بی بی،جونم براش درمیره ولی...ولی میترسمبفهمه رازهاي مگومو........ولم کنه وبره.....میترسم بی بی...بی بی بابغض دست کشید به گونه ام،لرزون گفت:-فکرکردینُه ماه تموم بشه...میمونه؟نه قربون چشمات برم....نمیمونه.......اون ازتو بدش میاد.بی بی داشت به روم می آورد تموم چیزهایی که خودم پس میزدم،ادامه داد:-تواونو از خونواده اش جدا کردي قربون دلت برم....تونذاشتی تصمیم بگیره براي زندگیش،هردختري دلش میخواد کهمردش بیاد وازخونواده اش اجازه اش رو بگیره وببرتش....نه اینطوري،نه یه جوري انگاري خریدیش!نمیمونه بیبی...نمیمونه قربون چشمهات برم...حرفهاي بی بی ترس مینداخت تو دلم،من آدم یه شکست دیگه نبودم،من آدمِ اینکه ازطرف ترانه پس زده بشم رونداشتم،سکته میکردم اگه ترانه هم منونمخواست....براي من این درد سنگین بود که ترانه....بذاره وبره...!سرم رو روي شونه ي بی بی گذاشتم ونالیدم:-نگو بی بی...نگو،اگه بره بی بی باید دنبالِ کفن ودفنم باشی ....بی بی ترانه بره،میمیرم...به والله میمیرم....شوخینیس،بلوف نیس....ترانه هم بره ونادیده ام بگیره......بی بی نادیده ام بگیره من تموم میشم...صداي گریه ي بی بی ام بلند شد،بین گریه هاش گفت:-نگو قربونِ قدوبالات...بی بی فقط تورو داره ها....نگو اینطوري...سربلند کردم ودست کشیدم به صورتش واشکهاش رو پاك کردم،سعی کردم صورتم رو کِش بیارم،بی بی که گریه میکرد انگاري زمینِ خدا برام کوچیک میشد.....سرم رو جلو بردم وگونه اش رو بوسیدم وگفتم:-مگه بهت نگفتم گریه نکن....گفتم یا نگفتم عزیزدلِ من؟دستهاش رو حلقه کرد دورکمرم،حلقه که نه،روي پهلوهام گذاشت،سربه سینه ام تکیه زد وگفت:-چی کارکنم..دلم خون میشه میبینم هیشکس رو نداري.....هی مادر...هی...کجایی سوسن؟کجایی خواهر؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٣سوسن....عزیزِ عزیزم....سوسن مادربزرگِ دیگه ام بود،کسی که یه عمر عزیزصداش می کردم،خواهر سمیه،بی بیِخوبم....من اگه این دوتا رو نداشتم چه می کردم؟گونه ام رو رويِ موهايِ حنا گذاشته اش کشیدم،کمی که گذشت غرغرکنان گفت:-ماشاءالله دورکمرت انقدر زیادِ نمیتونم بغلت کنم...خو مادر چیه این همه سفتی!؟!خنده ام گرفت،انگارنه انگار همین چند لحظه پیش مثه ابربهارگریه میکرد.....دستهام رو دوطرفِ صورتش گذاشتم وگفتم:-یعنی چی سفتم بی بی؟چرا فحش ناموسی میدي آخه؟بی بی چشمهاش رو گرد کرد وازبازوم نیشگون گرفت،ولی چیزي به دستش نمیومد،غرغرکرد:-اینا!میگم سفتی یعنی این!این چیه؟هرچی میگیرم،هیچی توانگشتم گیرنمیکنه...اینجا رو نگاه..وبعد بادست به سینه ام کوبید،خنده ام گرفت،انگشتش رو فرو کرد توسینه ام وبعد باخشونت گفت:-بیا!انقدر رفته هامبل و درتل زده عینِ دیوارشده!حیف نبود اون تن وبدن،اینجوري میگرفتیش!گوشت داشت مثه گوسفند!صداي قهقهه ام توخونه پیچید،خدایا شکرت بابت بی بی!محکم بین بازوهام گرفتمش وبه خودم فشردمش،بادست بهبازوم زد وگفت:-اوي اوي خفه شدم پسره ي نره غول،به جاي من برو زنت روفشاربده!بلندترخندیدم،بین خنده هام گفتم:-بی بی داري خطرناك میشیا!چیه؟خواستگار اومده من خبرندارم؟!سرخ شده ازخنده رهاش کردم،بی بی همین بود...همیشه راهی داشت براي خندوندن من،خودش هم میخندید.زیرلبآهسته گفتم:-قربونِ خنده هات برم من بی بی...نفسی گرفت ودستی به موهاش کشید،آهسته گفت:-مادر یه کم ول کن اون وزنه پزنه ها رو تا این گوشتت نرم بشه،به خدا زنت میل نمیکنه بیاد تو بغلت!لب گزیدم وباابروهاي بالارفته گفتم:-بی بی توروخدا!اخم کرد وتوپید:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۴-چی چی رو تورو خدا!ازهمون روزِ اولی که حسین نشست گفت پاشو بریم باشگاه من راضی نبودم..بیا حالا میخوام یهبار بازوت رو گازبگیرم،هرکاري میکنم نمیشه!بازهم خندیدم،بی بی نزدیک هشتاد سال سن داشت وهنوزم مثه یه دخترشیطون سربه سرم میذاشت.شیطون گفتم:-بی بی توکه نمیدونی چه قدر دخترا عاشق همین عضله ها میشن..تورو خدا نگاه!!آدم اصن عشق میکنه سیکس پکمنومیبینه! ! میخواي یه دور پیراهنم رو دربیارم فیض ببري؟!توي صورتم برّاق شد وبادست به صورتش کوبید وگفت:-بی حیا!!نگاه چی میگه به من!!آروم خندیدم وگفتم:-الهی فدات شم من که عضله ندارم انقدر حرص میخوري...دوهفته یه بارمیرم باشگاه یه تنی سبک کنم؛نمیرم واسهخودم هیکل بسازم که.بی بی دستِ بزرگم روبین دستهاي چروکیده اش گرفت وپشت دستم رو نوازش کرد وگفت:-خودت هم نخواي بل و بازو پیدا کردي...بی بی یادت نره واسه خودت اسپند دودکنیا .... میترسم چشمت بزنن قربونقدوبالات....دستم رو کمی فشرد وباز باصداي گرفته اي گفت:-من که میدونم چرا هی میري باشگاه...فکرمیکنی من این همه سال نفهمیدم،باشگاه رفتنت،مطربیت،درس خوندنت،صبتاشب سرکاربودنت واسه اینه که فراموش کنی؟ها ننه؟فکر کردي نمیفهمم بی بی به قربونت؟فکر میکنی نمیفهمم همهي حرصت روسر کیسه بوسک واون میله پیله ها خالی میکنی؟چیزي نگفتم ونگاهش کردم....بی بی راست میگفت،من همه ي این سالها،براي پرکردن تنهایی هام،براي فراموش کردنعقده ها وحسرت ها وبراي فراموش کردن بزرگترین عیبِ یه مرد،به هرکاري دست زده بودم.....ازصبح کله ي سحردرسخوندن گرفته،تاخوندن،ساززدن، باشگاه رفتن،شاگرد مکانیک شدن،کارآموزي رفتن،پیش خدمتِ رستورانشدن،ایرانگردي،کوهنوردي... ولی وقتی یه دردي بچسبه بیخِ قلب،هرکاري کنی،زمین وآسمون رو به هم بدوزي بازهمیادت نمیره که یه چیزي اضافه تو وجودت،روي دلت سنگینی میکنه.آه کشیدم وسرم رو روي پاهاي درازشده ي بی بی گذاشتم وباحسرت گفتم:-برام لالایی میخونی بی بی؟ازهمونایی که مامانا واسه بچه هاشون میخون....میخونی بی بی؟هیچ نگفت،دست کشید بین موهام،ناخن هاي کوتاهش رو روي پوست سرم کشید وبالاخره باصدايِ مهربونش شروع کرد: لالالالا که لالات می کنم مننگا بر قد و بالات می کنم منلالالالا که لالات بی بلا بادنگهدار شب و روزت خدا باد***
ترانه:هنوزم نشسته بودم کنارش....کنارِ یک گیتار، یک تار و یک سنتور...روي زمین ، یک گوشه ، روي یک گلیمِ پر از اسلیمی، یک سجاده بود...یک سجاده ي دستبافِ فرش....هنوزماتِ این سجاده بودم...سجاده اي که شک داشتم براي کیانمهرباشه...ولی بودنش تواین خونه هم برام عجیب بود....این سجاده ، با این مُهرِ کربلا واین تسبیح شاه مقصودي چه میکرد وسطِ این خونه؟وسطِ خونه ي مرد مرموز؟کیانمهرِ مجد کی بود؟چی بود؟خدایا این مرد کیه که سرراهم قراردادي؟خدایا،میخواي چی رو به من ثابت کنی منو اینجاآوردي؟دوباره نگاه کردم به مُهر.....خدا؛این مفاتیح واین قرآن کوچیکِ جیبی،که بینِ کتابهاي این مرد می درخشه اینجاچی کارمیکنه؟خدایا،اگه کیانمهر اون چیزي نباشه که من فکرمیکنم،حتی ازمتنفربودن ازش هم میترسم!خدا من میترسم،خدا منو تواین دنیا چرا ول کردي؟!دلم تنگِ براي مادرم وغرغرهاش...دلم تنگِ براي دعواي کامیار وترمه...دلم تنگِ براي سامیار...براي مردونگی وبرادري اش....دلم خیلی وقتِ تنگِ براي بابام.....هنوز خیلی نیس زدم بیرون ازاون خونه به خواسته ي مجد،ولی دلم...تنگِ خدا!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧۶بی اراده سَر خم کردم وپیشونی چسبوندم به مُهر وهق هقم اتاق رو پرکرد،تسبیح رو چنگ زدم وباگریه گفتم:-خدایا ..... خدایا به کی گلایه ات رو بکنم ؟ خدایا ....سرِ نماز،سرِ غیرِنماز...خدایا تومسجدت ، توغیرِمسجدت....خدایا رويِزمینت،زیرِ زمینت...خدایا توآسمونات همیشه به فکرتم...همیشه باهات حرف میزنم...خدایا دلم تنگِ....خدایا دلم پرِ....پُرِازغصه،پرِ ازنفرت...خدایا من نمیخوام متنفرباشم....خدایا من نمیخوام دلم سیاه باشه.....بشنو خدا.......دستم به دامنتخدا....میگی بخونین منو،جوابتون رو میدم....خدا من که ضجه میزنم...پس کو جوابت الله؟کورحیم؟خدا،رهام نکنی یه وقتکه با سر بخورم زمین....خدا جون....قربونت برم خدا....به دادم برس....منو جدا کن از این چاله،بکش بیرون ازاینچاه....میترسم خدا....متنفرم خدا،دل زده ام خدا.....سربلند کرد وازلايِ پنجره ي اتاق خیره شدم به آسمونِ گرفته ي پاییزي وضجه زدم:-خسته ام خدا....خسته ام!توخودم مچاله شدم،صورتم رو رويِ سجاده کشیدم.....خیره شده به دونه هاي تسبیح توي دستم،به کی پناه ببرم ازشرّبدي ها؟به کی جز خودت خدا؟به کی...؟صداي ساعتِ گوشیم،نشون ازاین میداد که ساعت یک وربعِ....گوشیِ من همیشه یک وربع زنگ میخورد براي اینکه برمسراغِ اخبارورزشی....هه!چه دلِ خوشی داشتم من یه روز....هرروز راس این ساعت،اگه خونه ي خودمون وفامیل هابودم،میخِ تلویزیون میشدم براي شنیدن این خبرکه کدوم تیم چندتا زده به اون تیم؟که کدوم تیم والیبال پنج ستِ بازيرو برده...که کدوم تیم کشتی برنده ي هفته ي چندم لیگ شده؟حالا چی؟کو اون دختر؟من اینجاچی کارمیکنم؟توخونه ي این مرد؟این مرد کیه؟نسبتش بامن چیه؟شوهرم؟شوهر هم مگه زوري میشه؟من زیرِ این سقف،توي آغوش این مرد چی کار میکردم؟آه کشان بلند شدم تاصداي زنگِ گوشیم رو خفه کنم....پاکشان رفتم سمتش،خاموشش که کردم،تازه یادم افتاد منصبحانه نخوردم وناهاري هم نیست......سرك کشیدم به یخچال،هنوز اشکهام بی صدا میریخت،ولی هق هقی نبود،زارياي نبود...فقط اشک بود واشک!تخم مرغی سرخ کردم وآروم خوردم..اشکهام بند اومده بود وفقط گه گاهی آه می کشیدم...احساس میکردم تنم بوگرفته...بوي کیانمهر رو!چنگ زدم به حوله اي که ازخونه ي پدري آورده بودم،رفتم سمتِ حمومی که صبح دیده بودمش...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٧آب به تنم میخورد ومن نفس میکشیدم....انگاري روحم شُسته می شد.....چشم میبستم به دنیايِ دورم وآب رو باتمومِوجودم پیوند میدادم...قطره هاي آب که دست میکشیدن روي تنم،انگاري اثرِ کیانمهر رو ازم میبردن.....خسته بودم،روحمسوهان کشی شده بود این چند روز.....ازبس باسام گفتم،بامادرم گفتم،باترمه گفتم،باکامیارگفتم،باکیانم هرگفتم..باخودمگفتم،با خدا گفتم....تکیه زدم به دیوار وسریدم پایین،پاهام رو درازکردم.....خیره شدم به دوشِ بالاي سرم که آب رو مثه بارون میریخت رويسرم....ازتهِ ریه ام نفس گرفتم،یه نفسِ عمیق که انگاري دوباره روح اومد تو تنم....انگاري یادم آورد که من خیلی فرق میکنم با اینی که هستم،بااینی که نشون میدادم...چرا فراموش کردم کی ام؟چرافراموش کردم که نباید ضعف نشون بدم؟من نمیشکستم،من به این راحتی نمیشکستم،من براي شکستن آفریده نشده بودم،من قوي بودم...من یه دختر بودم کهیاد گرفته بودم باید روپام وایستم....من لوس وبچه ننه نبودم..براي من توزندگیم بیشترازهرچیزي خانواده ام مهم بود،حالاکه تن داده بودم به این سرنوشت براي خانواده ام،تحمل می کردم ونمیشکستم جلوي سرنوشت....این چیزها نمیتونستمنوخم کنه....شونه هام رو پدرم دست کشیده بود،مادرم بوسیده بود،این شونه ها به این راحتی خم نمی شد!!!!موهاي خیسم رو توي هوله پیچیدم،براي خودم چاي ریختم وکناربخاري به دیوارتکیه زدم....به بخارچاي خیره شدم وبه این فکرکردم که اگه قرار براین بشه که بی کارتواین خونه بشینم،زیاد وقت نمیبره تاعنانعقل ازکف بدم ودیوونه بشم...آروم آروم چایم رو نوشیدم....قدرت که گرفتم،گرما که تووجودم نشست بلندشدم وموبایل به دست،توي دفترچه ي شمارههام دنبالِ شماره ي کسی گشتم که میتونست بهم کمک کنه....بادیدن شماره اي که زیادي غیر رند بود لبخند به لبم نشست،بعدازچندبوق بالاخره جواب داد:-بگو که چشمام درست میبینه!خندیدم،این مرد همیشه بمبِ انرژي بود براي من....آروم گفتم:-نمیدونم منتظرکی بودي...ولی من که درست گرفتم!سوتی زد وبعد خندون گفت:-ترانه جان!عزیزم.....پیشرفت کردیااا!چی شد سراغ ما روگرفتی؟!کنارپنجره ایستادم وبه بیرون نگاه کردم،نمیخواستم کارمون به شوخی وخنده پیش بره......حسش رو نداشتم که مثهگذشته ها،باهاش پابه پا پیش برم وشوخی کنم وسربه سر بذارم...مثه زمانهایی که بی غم بودم،مشکل نداشتم،انگاري غموسختی واسه همسایه بود.....زمزمه وارگفتم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٨-نگو که سام بهت نگفته من چی کارکردم.....سکوت پیمان مهرتایید میزد به فکرهام...مگه می شد پیمان وسام،حرف نزنن ازخونواده هاشون به هم؟اونم خانواده ايکه به واسطه ي یه زن ومرد به هم متصل می شد....؟صداش جدي شد:-خب که چی؟بیام بهت مدال شجاعت بدم بانو؟اخم کردم،پیمان حق نداشت مواخذه ام کنه...اون حق نداشت،اون فقط پسردایی ام بود:-نه آقا!مدال شجاعت رو بزن به سینه ي خودت دخترا خودشون رو جر بدن برات....ازت کمک میخواستم که پشیمونشدم...غلط بکنم دیگه ازت کاري بخوام!خواستم قطع کنم که صداي عصبی اش باعث شد فقط گوشی رو دم گوشم نگه دارم وبهش گوش بدم:-دِ لامصب انتظار داري چی کار کنم وقتی میشنوم ناموسم قرار گذاشته سرآبرو وعفت اش تاپول بگیره....هان؟دوستداري بیام وسط واسه ات بندري بیام؟باقرِ کمر موافقی دختر عمه؟حرف نزدم،سکوت بهترین پاسخ بود براي پیمان.....جواب میدادم که بحث بالابگیره وهی من دلیل بیام وهی اون رد کنه؟سکوتم رو که دید؛خودش گفت:-خب حالا امرتون بانو؟لبخند زدم وبازسکوت کردم،کلافه گفت:-تراااان!!!نذار پاچه گیربشم!خندیدم وگفتم:-تازه بشی!؟پس تا الان چی کارمیکردي؟!خندید،پیمان خنده هاي نابی داشت...پیمان پرِ شادي بود،هرجاکه بود،شادي می برد،حتی اگه بدترین شرایط رو داشتهباشی.....نفسی عمیقی کشیدم وگفتم:-چند تا کارِ کامپیوتري جور کن برام،که توخونه بتونم انجام بدم....صداي پوزخندش رو حتی ازپشتِ خطوط تلفن هم میتونستم بشنوم:-چرا؟مگه آقاتون بهت خرجی نمیده؟پرحرص غریدم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٧٩-پیمان!-خب بفرمایین بانو!آهی کشیدم وگفتم:-حوصله ام سر میره...میخوام سرم رو گرم کنی.....میتونی کاري کنی یانه؟لحظاتی سکوت کرد،فکر میکرد....همه ي کارهاش حساب شده بود....بعد از حدود یک دقیقه گفت:-ببین ترانه،من برات یه چند تا کارِ سبک میفرستم،با یه لب تاپ خوب....فکرکنم اینطوري بهتره...چون فک نکنمتمرکزکافی داشته باشی که بتونی ازپس پروژه هاي سنگین بربیاي....این هم خوب بود،برايِ سرگرم کردنِ من گرفتارِ بی کار خوب بود.....لبخندي از رضایت زدم:-آي جونم!مرسی......راضی ام ازت پیمان جون!خنده اي کردوگفت:-باش تا اموراتت بگذره بانو....امري بابنده نداري؟آدرس این خونه اي که به اسارت رفتی رو بفرست،بعدازمحموله رو بگیر!بازهم صداي پرحرص من بود که سرِ پیمان آوار شد!!!!!***توي خواب وبیداري بودم که حضور کسی رو کنارم احساس کردم،چشم بازنمیکردم،غیرازکیانمهرمج د چه کسی میتونستباشه؟بوسه اش که روي پیشونی ام نشست تنها کاري که تونستم بکنم این بود که دستهام رو مشت کنم وتامیتونم فشاربدم تابدنم نلرزه.دستهاش که یکی زیرپام ویکی زیرگردنم رفت وبلندم کرد،باعث می شد بغض کنم!من دوست نداشتم..دوست نداشتم دستِ کیانمهر روي تنِ من باشه.....سخت بود برام!آخه کی درك می کرد؟کی؟روي سطح نرمی فرود اومدم که بی شک تخت بود......حس کردم ازم دورشد...نفس راحتی کشیدم..چشمهام رو نیمهبازکردم وتو تاریک روشنِ اتاق که ناشی ازچراغهايِ روشنِ سالن بود،دیدمش که سربه دیوارتکیه زده.نگاهی به من کرد وبعد بیرون رفت،چشمهام رو کامل بازکردم ونفس گرفتم.پتو رو تازیرگلوم بالاکشیدم،سروصدایی نمی اومد...م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٠یادِ روزهايِ خوشِ گذشته ام به خیر.همیشه،آخرشب ها،کنارهم می نشستیم وفیلم می دیدیم....سام وکامی سربه سرمن میذاشتن وترمه اون وسط فقط چرتمیزد!کی باعث وبانی این جدایی شد؟شریکِ نامرد پدرم؟طلبکارهاش؟یا کیانمهرِ مجد؟بیشترسرم رو توي بالش فرو کردم،یعنی امشب هم میخواست کنارمن باشه؟چنگ زدم به روتختی ونالیدم:-نه...نمیخوام...به والله عذاب بود کنارِ یه مردِ غریبه بودن.......به کی میگفتم؟مثه جنین تو خودم جمع شدم وچشم دوختم به در......ولی تازمانی که چشمهام ازبی خوابی روي هم اومدن،تواتاق پیداشنشد......***بیشترروي تصویرِ سه بعديِ دوست داشتنیِ روبروم تمرکزکردم.....کمی سرم رو کج کردم تااززاویه ي دیگه اي نگاهشکنم.خوب بود...همونی بود که پیمان خواسته بود......-این چیه؟سرم رو بامکث بلند کردم،چشمهام رو بستم،من این مرد رو یادم رفته بود!کیانمهر!جوابش رو باید میدادم؟احتمالا!چشم بازکردم ومردِ چشم طوسیِ مرموزِ روبروم رو دیدم که بااخم بهم نگاه می کرد،مثلِ خودش طلبکارانه گفتم:-چی چیه؟بادست لب تاپِ اِیسِر رو بروم رونشون داد وگفت:-این!تکیه زدم به مبل وگفتم:-فک کنم انقدر رشد عقلی داشته باشی که بدونی این چیه.لبهاش به لبخند باز میشد که جمعش کرد،ابروهاش رو بالاانداخت وگفت:-خب مسلما من میدونم این چیه،ولی سوالِ من اینه،این توخونه ي من چی کارمیکنه؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨١کلافه پوفی کردم،مرد انقدر سِمِج؟!کنارم که نشست باچشمهايِ درشت شده نگاهش کردم،نگاه به تصویرِ روبروم انداخت وگفت:-تصویرسازي ازپلِ ماکارونی؟!خدايِ من!ازبیکاري زده به سرت؟!نگاهی چپ چپ بهش انداختم،این مرد چه می فهمید که صبح تا شب بی کارموندن تويِ خونه اي که هیچ علاقه ايبهش نداري یعنی چی؟!وتو دلم به حسابِ پیمان هم رسیدم بااین کارهايِ سبکش!طرح هايِ دانشجویی مسابقاتِ علمی رو که دانشجوها مایلبه انجامش نبودن رو براي من فرستاده بود.....دست بردم سمت لب تاپ وبستمش،کمی خودم رو ازش دور کردم ومایل شدم به سمتش،آهسته وباکمال خونسرديگفتم:-نه،نزده به سرم...ولی فکر نکنم که شغلِ من ربطی بهت داشته باشه مجد...صورتش رو نزدیکم کرد وبااخم گفت:-اِع؟مطمئنی؟.......درضمن!من اسم دارم....چندمین بارِ که دارم بهت یادآوري میکنم ترانه؟دندونهام روبه هم فشردم.خدایا؛چطوري ازت تقاضاي صبرکنم؟نیم نگاهی به چشمهايِ بَرّاق روبروم انداختم،به چشمهایی که می خندید....من براش سرگرمی بودم؟یه نوع تفریح؟بی شک که بودم!وقتی هرشب توي تختش می لرزیدم واون مثه یه خرس!می خوابید،وقتی هرروز مجبورم می کرد براششام بپزم،وقتی مجبوربودم براش ادايِ یه زن رو دربیارم.........غیرازاین بود که داره بااذیت کردنم تفریح میکنه؟!زبون روي لبم کشیدم وگفتم:-درسته...یادم رفته بود جناب کیانمهر.....محض اطلاعتون،این یه کارنیمه وقتِ که توي خونه انجام میدم تا ازبی کاريوتنفر نَمیرم!اخم کرد...همین رو میخواستم....من نمیخوام توي چشمهام زل بزنه واون مردمکهاي طوسی بخندن!بهم خیره شد...دقیق شد؛داشت کنکاش می کرد صورتم رو.....چی میخواي بفهمیِ مردِ مرموزِ منفورِ چشم طوسی؟چیمیخواي بفهمی مَرد؟؟سرش رو آهسته تکون داد وعقب کشید،تکیه زد به مبل وچشم بست ،زمزمه کنان گفت:-امشب مهمون داریم....خیلی برام عزیزِ.....خیلی!چشم بازکرد وسرش رو همونطورچرخوند سمتِ من وگفت:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٢-توهم باید باشی....یعنی اصلِ این مهمونی به بودنِ توئه.باتعجب نگاهش کردم،مهمون؟چه کسی؟مهمون؟توخونه اي که من بودم؟من رو چی میخواست معرفی کنه؟چی تو ذهنش می گذشت؟چی؟ازبینِ لبهایی که از شدت ترس خشک شده بود گفتم:-مَ....مَن....من چی کارباید بکنم؟خندید،مهربون خندیدولی این مهرومحبت بهم نمی چسبید.....دستم رو گرفت،تمام تلاشم رو به کار بستم که دستم روعقب نکشم،آروم گفت:-توهیچی....فقط اگه میتونی یه شام بپز...ومرتب باش...همین!دندون روي هم فشردم،لب گزیدم،اگه ازش نمیپرسیدم دلِ کوچیکم می ترکید،آهسته گفتم:-من رو چی معرفی کردین؟دستم رو فشرد وآهسته،مثل خودم گفت:-تو همون چیزي هستی که باید باشی!میفهمی؟تو..........وسکوت کرد،بعد ازاینکه کمی توي چشمهام خیره شد بلند شد.قبل ازاینکه توي اتاق بره،لحظه اي ایستاد وپشت به من گفت:-برات لباس گرفتم،توي اتاقی که شب اول خوابیدي هست....ورفت!!!نفس عمیقی کشیدم وبهت زده به روبروم خیره شدم....چی داشت اتفاق می افتاد؟من کجا ازجریان زندگی عقب موندهبودم که نمیتونستم جمعش کنم؟من کجا یادم رفت که باید باشم ونبودم وحالا اینطور مونده بودم تو سروسامون دادن بهاوضاع زندگیِ خودم وافسارِ زندگی ام دستِ یکی دیگه بود ومن فقط مترسکِ خیمه شب بازي بودم؟!تاشب....کاري نکردم جز اینکه چپ برم وراست بیام وفکر کنم که چی به چیه؟چه اتفاقی می افته؟چی قراره بشه؟به سختی تونستم چیزي درست کنم،جمع کردنِ ذهنِ آشفته ي من آسون نبود...این مغز داشت می ترکید ازهجومافکار...نیاز داشت درش رو باز کنم وهرچی توشِ خالی کنم وبعد......راحت زندگی ام رو بکنم که نمیشد لعنتی!به سختی لباسی رو که برام خریده بود پوشیدم...کت وشلوارِ کاربنی وروسري اي همرنگش....باید بهش تبریک میگفتمبابت سلیقه اش توي انتخاب لباس؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٣مدام نفس هاي کوتاه وعمیق میکشیدم،انگارِ نفس هام هم ازدستم خارج شده بودن...سري به آشپزخونه زدم،همه چیزمرتب بود...ظاهرا همه چیزمرتب بود!صدايِ دربلند شد وبعد ازاون صدايِ کیانمهر:-ترانه؟ترانه جان؟کجایی خانم...مهمونامون اومدن....چشم بستم وتا 20 شمردم...شمردم تا صبرکنم وزخمِ زبون نزنم....لبخندي مسخره به لب زدم وازآشپزخونه بیرون رفتم کهدر بدو ورود،چشمهام با چشمهايِ زنی جوون گره خورد....!!این زن کی بود؟این زنِ سپیدرويِ چشم سبزِ مومشکی کی بود که کنارکیانمهرِ مجد ایستاده بود؟صداي کیانمهر نگاهِ خیره ام رو ازرويِ زن برداشت:-کیمیا خانم...ایشونم که ترانه جان!پس مجهولِ بزرگِ این روزهام کشف شد!کیمیا این زن بود؟به حق که کیمیایی بود براي خودش!لبخندي زدم وگفتم:-خوش اومدین...به سمتش رفتم ودوستانه دست درازکردم،سیاستِ زنانه ام روباید به کارمیگرفتم...قطعا این زن چیزهاي زیادي ازکیانمهرِمجد می دونست...دست هم رو فشردیم،تازه متوجه مردي شدم که پشتِ سرکیمیابود،لبخندم رو ادامه دادم وگفتم:-خوشحالم میبینمتون جناب خیام.حسینِ خیام،معاونِ کیانمهر وبهترین دوستش...شوهرِ کیمیا!دوستانه لبخندي زد وگفت:-خوشحالم می بینمت خانم گلسپند......درعجبم چطور باوجودِ کیانمهر تاحالا نفس میکشی!وخندید،من هم خندیدم،که خودم درعجب بودم اززنده بودنم کنار این مرد...کیمیاشماتت بارگفت:-حسین؟وخیام بالبخندي موذي(؟؟ )وار گفت:-جوووون؟جون حسین؟!کیمیا سرخ شد،کیانمهر میخندید،این حسینِ خیام فرق داشت باحسین خیامی که توي شرکت می دیدم....شاید باید امشبچیزهاي بیشتري ازاین جمع سه نفره می فهمیدم.م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۴کیانمهر جلو اومد ودست من رو گرفت،بااینکه اصلا راضی به این کارنبودم ولی واکنشی نشون ندادم...متعاقبا لبخند همنزدم....بی حس وحرکت کنارش ایستادم....مهمانها که مستقرشدن،زمانی پیدا کردم براي فکرکردن..براي ذخیره ي اطلاعاتِ جدید....به سمت آشپزخونه رفتم وسینیِآماده رو مزین به استکانهايِ کوچک وکمرباریک ومجلسیِ چاي کردم....نفسی عمیق کشیدم،لبخندي زدم وسینی به دست به جمعشون برگشتم....کیانمهر بالبخند بهم نگاه می کرد...به چهفکرمیکنی مجد؟نگاه ازش گرفتم وبه کیمیا چاي تعارف کردم...بالبخند وتشکربرداشت،به حسین هم....واون هم مثلِ همسرش باخوشروییبرداشت....هیچ دوست نداشتم برابرِ مجد هم خم بشم ولی باتمام نارضایتی ام چاي روبرابرش گرفتم....زمزمه وارگفت:-اینطوري خیلی خواستنی ترمیشی.....فرشته اي هستی براي خودت....مات بهش خیره شدم...تو مغزِ این مرد چی میگذشت؟چی فکرمیکرد پیشِ خودش که اینطوري حرف میزد...قراربود خربشموعرعرکنم براش؟شب هم توجاش امکاناتِ رضایتِ ج.ن.س.ي. اش رو فراهم کنم؟یاعاشق چشم وابروش بشم؟چی؟اخمی کردم ونگاه ازش گرفتم،کنارِ کیمیا نشستم،حسین خیام لبخندزنان پرسید:-خب ترانه خانم....اوضاع احوال چطوره!؟پس اسمها تغییرپیدا کرد...ازگلپسند به ترانه تغییرهویت دادم....لبخندي اجباري زدم وگفتم:-به لطف برخی دوستان میگذره،آقاحسین....!حسین لبخندِ پهنش رو ادامه داد وگفت:-نه!خوشم اومد!زود تغییرموضع دادي!چیزي نگفتم،به مبل تکیه زدم،سکوت بهترین راه بود براي شنیدن اطلاعاتِ بیشتر....مجدِ اخمو بهم خیره شده بود....خبپس خوب فهمید کنایه ام رو.....صدايِ کیمیا باعث شد سربچرخونم به کنارم:-خیلی تعریفت رو ازحسین وکیانمهر شنیده بودم...جمله ي کلیشه ايِ همه ي باب هاي آشنایی!چی باید میگفتم؟باید میگفتم لطف داري؟یا لطف دارن؟لطف دارن که منواسیرِ این زندگیِ اجباري کردن؟لطف دارن که منی رو که همیشه ازاینکه دلم سیاه بشه میترسیدم تبدیل کردن به شخصیکه دلش پرازتنفرِ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۵سکوت کردم وفقط بهش نگاه کردم،انگارمیفهمید چی تو ذهنِ من میگذره که خیره شد به کمرباریکِ توي دستشوآهسته گفت:-باهات حرف دارم ترانه...ولی نه الآن.....شاید دلیلِ این مهمونی همین باشه...شاید دلیلش همین باشه که ازحسین خواستمیه شب سربزنیم بهتون...زمزمه وارپرسیدم:-چی میخواي بگی؟چی داري که بگی؟توکه انقدر بااین مرد صمیمی هستی که اسم کوچیکش رو به این راحتی صدامیکنی،توکه انقدربااین مرد صمیمی هستی که یخچالش رو پر وآشپزخونه اش رو مجهز میکنی،نمیتونستی بهش بگیشرطی که برايِ من گذاشته،قتلِ عمدِ؟قتلِ عمدِ آرزوهاي یه دختر؟!نمیخواستم بهش کنایه بزنم وزخم زبون....ولی باید ازیکی گلایه میکردم....نمیتونستم ازمجد وخیام گلایه کنم ولی ازایندخترچرا!باید گلایه میکردم چرا یکی دست ننداخت تويِ مغزِ این مرد وتفکراتش روتغییرنداد؟چرا همه نشستن ونگاهکردن که چطور کاخِ آرزوهام رو روي سرم خراب کرد...چرا همه نشستن ونگاه کردن که برام شرط گذاشت یا صیغهوآزاديِ پدر...یا هیچ!درسته،من مجبوربودم...درسته،پدرم اجازه داد باسِحر کیانمهر.....ولی میتونست شکلِ دیگه اي کمکم کنه...نمیتونست؟!سکوت کرد وبااستکانِ توي دستش بازي کرد...باآه عمیقی نگاه ازش گرفتم وبه روبروم نگاه کردم که دو مردآهسته باهمصحبت میکردن...نه چهره ي کیانمهر رضایت داشت،نه چهره ي حسین......ساعتِ دیواري بهم کنایه میزد که باید کم کم میزِ شام رو آماده کنم...ولی آشپزخونه برايِ غذاخوردن مناسبنبود...میزغذاخوري اي هم توي سالن نبود...پس بهترین راه پهن کردن یه سفره بود....صدام رو صاف کردم وروبه مجدگفتم:-میشه لطفا یه کم سالن رو جمع کنین که سفره پهن کنم؟نگاهم کرد وسرتکون داد وبلندشد،حسین هم باهاش بلند شد ودست به کارشدن.....راهم رو به سمتِ آشپزخونه درپیشگرفتم که کیمیا کنارم قدم برداشت وگفت:-میام کمکت...حرفی نزدم وهمراهم شد.....ظروف رو توي سینی چیدم.....خواستم بلند کنم که صداي کیانمهر باعث شد خیره بشم بهدرگاهِ آشپزخونه،لبخندزنان اومد سمتم وسینی رو گرفت وگفت:-این برات سنگینِ...من میبرم....ورفت،باید تشکرمیکردم وته دلم قند آب میشد؟ولی نشد!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨۶کیمیا داشت بالبخند نگاهمون میکرد...دوست داشتم ازش بپرسم اگه حسین هم اونو مجبور میکرد به کنارش بودن،بازهمباهمچین چیزِ ساده اي لبخند میزد؟ولی باززبون به دهن گرفتم وبه کارم رسیدم...خورشت ها رو تو ظروف مخصوص ریختم....برنج رو توي دوتادیس.....دوغها رو توي دوتا پارچ ریختم.....ماست رو توي ظرفهاي کریستال کوچیک ریختم وروشون رو بانعناي خشک مزینکردم....همه ي کارهام بدون کلمه اي حرف باکیمیا بود که زیتون وترشی توي پیاله ها میریخت.....دوست نداشتم حرفبزنم..نه الان...بهتربود فعلا سکوت میکردم شاید بعدازشام..شاید هم شماره اش رو میگرفتم وتلفنی باهاش صحبتمیکردم....باکمکِ کیمیا سفره رو چیدیم....همه رو دعوت کردم..کنارهم ودرسکوت شام رو خوردیم..جو سنگین بود...عجیب سنگینبود....کیانمهر اخم کرده بود وحسین عصبی بود...کیمیاهم لبخندِمحوي روي لب داشت......درجوابِ تعریف ازدستپختم کهچندان هم تعریفی نبود،لبخندي زدم وسفره رو جمع کردم،براي بعدازشام هم چاي دم کردم وظرفِ میوه رو به سالن بردموروي میزِ عسلی گذاشتم....حسِ یه پیشخدمت رو داشتم...دقیقا حسِ یه پیشخدمت وکارگر رو داشتم که داره تويِ یه مهمونی سرویس میده.....هیچعلاقه اي نبود براي کار واین حس....طبیعی بود!!!داشتم کنارکیمیا جاي میگرفتم که دستم رو گرفت وگفت:-خب ما بهتره بریم ظرفا روبشوریم...نمیخوام ترانه جون،تنهایی تمام ظرفاي امشب رو بشورن..شما دوتا مغول کههیچی!فقط بلدین بخورین!وبعدمنِ مبهوت رو کشون کشون به سمتِ آشپزخونه برد...دلیل بهتري نبود کیمیا؟درِآشپزخونه رو بست وبه سمتظرفشویی رفت...شیرِآب رو بازکرد وآهسته گفت:-بیااینجا که باهات خیلی حرف دارم...کنارش رفتم ودست به سینه نگاهش کردم.....تمام تلاشش رو به کاربسته بود که نگاهی نکنه بهم.....شروع کرد به کفزدن ظرفها وگفت:-میدونم دلخوري....میدونم دوست نداري اینجاباشی...میدونم حتی ازمن وحسین هم گلایه داري....پریدم وسطِ حرفش وگفتم:-به نظرت چراباید گلایه داشته باشم وقتی تاامروز تورو ندیده بودم وباآقاي خیام مراوده ي آنچنانی نداشتم؟!ظرف رو آب کشی کرد ورفت سراغِ بشقابِ دیگه اي وگفت:-من یه زنم...هرچه قدر تفاوت باشه بین فکر من وتو...بازم میتونم بفهمم...یادته تو سالن ازمن چی پرسیدي؟توانتظارداشتی یکی ازنزدیکانِ کیانمهر جلوش رو بگیره.....ولی....م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٧ظرف رو رويِ سینک گذاشت وبرگشت ونگاهم کرد،اخم داشت،ناراحت بود،گفت:-به خدا من وحسین هرچه قدربهش گفتیم حرف توگوشِش نرفت....متوجهی؟باورکن تمام سعی امون رو کردیم....ولیماهم آنچنان نفوذي روش نداشتیم...پوزخند زدم وظرفی رو که رها کرده بود برداشتم واین بار من شروع به شستن کردم...گفتم:-باید باور کنم لابد!کلافه بود...ازحرکاتش مشخص بود:-آره..باید باورکنی...چون تهِ تهِ تهش مادوستاي کیانمهریم!حتی اگه کیان ادعا کنه که حسین برادرشِ....حتی اگه حسینبرادرِ خونی اش هم بود هیچ کنترلی روش نداشت.....حتی پدرومادرِ یه مرد هم نمیتونن جلوي اون رو بگیرن...میفهمی؟ازبین دندونهام به هم قفل شده ام گفتم:-نه!نمیفهمم!خشمگین نگاهش کردم وگفتم:-پدرومادرِ این دوستتون کجا بودن که گل پسرشون باعلم به اینکه منِ دختر مجبورم،میفهمی؟مجبورم براي جمع کردنزندگیم هرکاري بکنم..بهم گفت صیغه ام شو....فکرمیکنم اگه منو نمیشناخت میگفت بیا ومعشوقه ام شو....مچِ دستم رو گرفت وکمی فشرد....دستم بی حرکت موند رويِ بشقاب.آهسته گفت:-کی مجبورت کرده بود ترانه جان؟بالاخره یکی پیدا شد بپرسه؟یکی پیدا شد بپرسه که کی مجبورت کرده؟بابغض نالیدم:-همه...همه چی...همه چی مجبورم کرده!شرایطِ خونوادگی ام...تو چه میفهمی؟توچه میفهمی هرروز توخونه تون گریهوناله ازگرفتاري باشه...تو چه میفهمی وقتی صبح بري ملاقاتِ پدرت تويِ زندان که ناجوانمردانه ازپشت بهشخنجرزدن..توچه میفهمی برادرِ 17 ساله ات،صبح بره مدرسه وبعدازظهربره مکانیکی وشب باسروصورت سیاه وخسته وکوفتهمثه جنازه بیاد خونه...توچه میفهمی برادرِ 27 ساله ات،هرشب تاصبح توي خواب ناله بزنه ازدردِ پاش که یه نامردي زدهبهش ودررفته؟تواینا رو میفهمی؟برگشتم ونگاهش کردم،چشمهاي سبزش به اشک نشسته بود....توچرا؟توچرا دختر؟این حرفا مگه بغض داشت برايتو؟مگه گریه دار بود براي تو؟بالبهایی لرزون ادامه دادم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٨-باامید رفتم پیشِ کیانمهرِ مجد...ازش درخواست مساعده کردم.....اگه بهم پرداخت میکرد مثه بقیه ي کارمندا....میتونستمحکمِ آزادي پدرم ازچکها رو بگیرم....میتونستم ولی نکرد...شرط گذاشت پیشِ پام که صیغه ام شو...که چند ماه بیا توخونهام ومن هربلایی خواستم سرت بیارم تا پول بدم بهت....میدونی یعنی چی؟میدونی حسِ یه دختر تنفروش رو دارم؟میدونیهرشب تاصبح تويِ تخت می لرزم ازاینکه مجد بهم دست درازي کنه؟میفهمی؟سرش رو آهسته به معنی نه تکون داد،چشمهام رو بستم وبشقاب رو قاطی بقیه ي ظرفها گذاشتم.....میخواستم ازش اطلاعات بگیرم وداشتم بهش اطلاعات میدادم.....دلم پربود...نمیتونستم براي مادرم بگم...به سام همنمیتونستم بگم...بگم که دوباره دست به یقه بشه با مجد؟.....حالا دوگوشِ شنوا پیدا کرده بودم که انگاري خودشمیخواست بشنوه:-تواگه شوهرت....یه شب نخواي،بگه که باید باهاش باشی...تاصبح درد نمیکشی؟زجرنمیکشی؟عذاب نمیکشی؟واسه منمبودن کنار مجد ویه خوابیدن ساده کنارش که حتی دستِ نوازش میکشه رو سرم...مثه همون رابطه ي ناخواسته اس...حتیازاون هم بدتر....تواینا رو درك نمیکنی چون تو موقعیت من نیستی...من حتی مجد رو نمیشناسم!نمیدونم کیه؟چیه؟نَسَبِشچیه؟پدرومادرش کی ان......میترسم ازش!ودرعین حال متنفرم ازش!میدونم همه ي این حرفها رو بهش میزنی...پسخواهشا....خواهشا وقتی خواستی بگی...متنفرم رو باهمین غیظی بگو که من گفتم...میخوام تاپوست واستخونش بشینه!بدون توجه به دستهاي کفی ام بغلم کرد وباهق هق ریزي گفت:-نمیگم..یه کلمه اش رو نمیگم.....من حق ندارم حرفهاي تورو براش ببرم...حقی ندارم!چونه ام لرزید.....عجیب بود که وقتی اولین بارِ همدیگه رو میبینیم،انقدرراحت باشیم ولی بودیم!دستی به پشتم کشیدوگفت:-گفتم..بهش گفتم نکن...گفتم ترانه هنوز یه دختره...گفتم هزارتاآرزو داره..گفتم اذیتش میکنی....گفتن حتی اگه یه زنمطلقه وشوهرمرده هم بود حق نداشتی بهش همچین پیشنهادي بدي...حرف نزدم باهاش...قهرکردم باهاش....دادزدمسرش...دعوا کردم باهاش ولی نتیجه نداشت...حرف،حرفِ خودش بود......ازاون روزي که ازحسین شنیدم صیغه ات کردهدیگه سراغش رونگرفتم تا دیشب....به حسین گفتم میخوام ترانه روببینم...میخوام باهاش حرف بزنم...باید بریم خونه يکیان....ازخودش دورم کرد وبالبخندِ لرزونی گفت:-دیدمت فهمیدم چرا انقدر گیرداده به تو.....تویی که به دردش میخوري...میدونم اشتباه کرد براي اینکه کنارخودش داشتهباشدت....میدونم راهش درست نبود ولی توخودشی....توهمون مرهمی!گیج بهش خیره شدم..سردرنمی آوردم ازحرفهاي آخرش....مرهمِ چی؟کی؟فهمید که نفهمیدم،ادامه داد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٨٩-توهم هیچی ازکیانمهر نمیدونی....بهت حق میدم..کاملا بهت حق میدم..کیانمهراشتباه کرد..حقشِ هربلایی سرشبیاري.....میتونست بهت کمک مالی کنه وبعد.....ولی نشد....ولی عقلش درهمین حد بود...ترسید!ترسید که....لب گزید وباآه ادامه داد:-توهم جايِ کیانمهرنیستی...هیشکس جايِ اون نیست!کارِ کیان درست نبود.......اون به عنوان رییست وظیفهداشت،یامساعده بده،یابگه نمیدم!تمام...اما سوءاستفاده کرد....شرط گذاشت که اگه این بشه،من کمکت میکنم....میدونستمجبوري،میدونست براي خونواده ات دست به هرکاري میزنی واستفاده کرد ازاین دونستن....ولی بدون اونم خوشبختنیست!پوزخند زدم وبه کابینت پشتِ سرم تکیه زدم وباپشت دست صورتم رو پاك کردم،گفتم:-مگه میشه آدمی بااین خونه وزندگی،بااون شرکت واین همه پول خوشبخت نباشه؟نگاه غمگینی بهم انداخت،همونطور که دوباره باظرفها مشغول میشد گفت:-آره...میشه!!***کیانمهر:میترسیدم که کیمیا حرفی بهش بزنه...چیزي بهش بگه...تمام مدتی که تواون آشپزخونه ي دربسته بودن وحسین زیرگوشمموعظه میخوند که تا دیرنشده دست ازسرِ ترانه بردارم..دلِ من تاپ وتاپ میکوبید،ومیترسید ازاینکه کیمیا چیزي بگهوترانه بویی ببره......واین دوستِ من،حسین،مدام میگفت که تمومش کنم،که ازیه راه دیگه وارد بشم،که طورِ دیگه اي به ترانه ثابت کنم ولیاین مرد که نمیفهمید تودلِ من چه آشوبی به پاست....نمیدونست!وقتی حسین وکیمیا عزم رفتن کردن،دست انداختم گوشه ي مانتوي کیمیا وکنارش کشیدم،توي صورتش غرّیدم:-نبینم حرفی زده باشی بهش!نیم نگاهی به حسین انداخت که محترمانه باترانه سرگرم صحبت بود وبالحن گزنده اي گفت:-مطمئن باش چیزي نگفتم!انقدر توذهنش پست وعوضی ثبت شدي که دوست نداره اسمت رو بشنوه!خیره شدم بهش....ترانه چی بهش گفته بود؟بی اراده فکرم روي زبونم جاري شد:-ترانه چی بهت گفت؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ٩٠بی حرف نگاهم کرد وبعد ازم دور شد وکنارحسین ایستاد ودست توبازوش انداخت،حسین هم مهربانانه لبخندي نثارشکرد.....بعدازخداحافظی اي طولانی خونه رو ترك کردن ومن موندم وترانه اي که ازم دوري میکرد......هرچه قدر بیشتربهدرودیوارمیکوبیدم تا بهم نزدیک بشه بیشتردورمیشد...روسري رو ازسرش برداشت.....باحرص کوبیدش روي مبل وبه اتاقرفت تالباس عوض کنه،دست بردم وروسري رو برداشتم وبرابربینی ام گرفتم...من صاحبِ این روسري رو دوستداشتم...خیلی هم دوست داشتم...روسري رو تاکردم ورويِ دسته ي مبل گذاشتم...به سمتِ اتاق رفتم ودرزدم...جوابینداد...اگه نمیخواست وارد بشم میگفت...بنابراین به خودم جرات دادم ودررو بازکردم...توي تخت طاقباز خوابیدهبود،پوزخندي زد وگفت:-بیا!میخواي بخوابی دیگه؟تشکت آماده اس!هیچ خوشم نیومد ازلحنِ تلخش.......فکرکنم دیگه فهمیده بود هرچه قدر طعنه وکنایه بزنه دست ازش نمیکشم....آرومسمتش رفتم،لبه ي تخت نشستم وگفتم:-کیمیا چی بهت گفت؟بهم نگاه کرد،سرد بود...خیلی!آهسته گفت:-نترس..لو نداد که چه گندي زدي تو گذشته ات ، که حتی یه نفر هم دورواطرافت نیست!حرفاش تلخ بود....نه به خاطراینکه سعی میکرد عذابم بده...نه...به خاطراینکه واقعا افرادِ زیادي دوروبرم نبودن...تنها بودم!بی حرف،پلیورم رو ازتن بیرون کشیدم وکنارش درازکشیدم....نمیخواست پیشِ من باشه...باید راه می اومدم باهاش تاباهامراه می اومد....آهسته گفتم:-اگه نمیخواي اینجا بخوابی...حرفی نیست..فردا یه تخت میگیرم براي اتاق سومیه....ازفرداشب میتونی بري اونجا...چشم بستم؛نمیخواستم خوشحالی اش ازدور شدن ازخودم رو ببینم.....امضایی زیرِ کاغذِ تاییدیه حقوق زدم وتويِ پوشه گذاشتم...تکیه زدم به صندلی ودستهام رو بالاي سرم کشیدم....کتفممی سوخت،دستی کشیدم به کتفم وتلفن رو برداشتم وشماره ي خانم کریمی رو گرفتم،خیلی طول نکشید تا جواب بده:-خانم کریمی میشه لطف کنین به آقاي خیّام بگین بیان تو اتاقم؟وهمین شد که چنددقیقه بعد حسین روبروم نشسته بود،میخواستم شروع کنم...من پیشِ خودم واون مرد قول داده بودمبه این خونواده سروسامون بدم...وبه قولم عمل میکردم،دستهام رو توي هم گره کردم وگفتم:-شنیدم یه پسرخاله داري که دکترِ....خنده اي تمسخرآمیز کرد وسري تکون داد وگفت:-شنیدي؟خسته نباشی!میتونم بشمرم چندبارباهاش بیرون رفتیم!