داماد اجاره ای7
توجه شهرام هم به صدای فرامرز جلب شد
بهش نگاه نکردم و سرمو انداختم پایین
_متشکر
شهرام دستمو گرفت و گذاشت رو پاش ......دلم قیلی ویلی رفت ، انگشت اشاره ام رو نوازش وار رو پای شهرام حرکت دادم ..... نگاه فرامرز هم به دست من گره خورد ، چند ثانیه نگاهش همون جا موند اما بعد به من نگاه کرد
_قیافتون خیلی برام اشناست اما هر چی فکر می کنم به جا نمیارمتون ، رشته تحصیلیتون چی بود؟
سعی کردم مختصر و مفید جوابشو بدم
_بیمه خوندم
_کدوم دانشگاه؟
_ایران تحصیل نکردم ، اتریش بودم
_کدوم دانشگاه ؟
_اینسبورک
_عالیه ، خیلی خوشحالم که با شما اشنا شدم
شهرام بحثشو با بغل دستیش تموم کرد و چسبید به من
_ همچین لیاقتی نصیب هر کسی نمیشه که همسرش همه چیز تموم باشه
_پس خیلی خوش به حالت شده شهرام ، نه ؟
من ساکت به بحث اونا گوش می دادم ، به عبارتی انقدر شهرام خشن شده بود که جرات نمی کردم حرف بزنم
_گفتم که ، به هر حال این شانس نصیب من شد ... به من نگاه کرد ... عزیزم بیا بریم اون سمت سالن کمی ازت پذیرایی کنم
با لبخند سرمو تکون دادم ، با هم بلند شدیم و از فرامرز جدا شدیم اما اون با اخم نگاهمون می کرد ... جمشید برای پذیرایی از مهمونا همه چیز رو روی میز گوشه سالن گذاشته بود تا هر مهمون به صورت سلف سرویس از خودش پذیرایی کنه
کنار میز ایستادیم و شهرام یه ظرف برداشت و دو نوع دسر گذاشت درون ظرف ، همزمان یک پسر دیگه هم اومد کنار میز که شهرام دستشو انداخت دور کمرم و منو از اون پسر دور کرد ....به چهره اخموش نگاه کردم...شهرام دهنشو اورد زیر گوشم گفت
_گفتم که از فرامرز بدم میاد ، چرا باهاش حرف می زنی؟
با تعجب گفتم
_شوخی میکنی شهرام ؟ مگه می شه سرمو بچرخونم و جوابشو ندم ؟
خیلی جدی گفت
_اره میشه ، اصن دیگه حق نداری با فرامرز حرف بزنی
بی تفاوت شونمو انداختم بالا
_وقتی با تو میام مهمونی یعنی وظیفه تو اینه که منو سرگرم کنی نه اینکه با دیگران حرف بزنی .... پس مشکل ازتوهه
کفرش در اومد و جوابمو نداد. با همون ظرف رفتیم یه جای دیگه نشستیم ، شهرام ظرف رو با دست نگه داشت و هر دو با چنگال دسر رو از ظرفش بر می داشتیم ... همزمان با ما دو تا دختر دیگه هم اومدن و کنار شهرام نشستن
_اقا شهرام کم پیدایی
شهرام خندید
_چشات کم سو شده مریم خانوم
مریم خانومش خندید
_اونوقت از کجا فهمیدی؟
_از اونجایی که منو به این گندگی نمی بینی
این بار مریم بلند تر خندید
_خیلی بی مزه ای شهرام
دختر بغلیش که از اون تیتیش مامانیا بود گفت
_شهرام جان درست تموم شد؟
_نه شیوا خانم ، هنوز مونده
_دلم لک زده برا اینکه شیرینی فارغ التحصیلیتو بخورم
الهی حناق بخوری... توجه شهرام یا اصلا به من نبود یا می خواست حرص منو در بیاره
_نگران نباش ، دعا کن خدا قسمتت کنه
اینو گفت و سه تایی هرهر خندیدن
اونها داشتند حرف می زدن که فرامرز دوباره اومد کنار من نشست ، این بار ظرفی از برش کیک همراهش بود
شیوا _شهرام ، خانوم چه نسبتی باهات داره
شهرام با اخم به فرامرز نگاه کرد و دستشو انداخت دور کمرم ، جوری که دیگران نبینن محکم زدم به پشت پاش
_همسرم هستن .... راحیل جان دیگه میل نمیکنی؟
شیوا ایشی کرد و از جاش بلند شد و رفت
دختره روانیه
مریم _چقدر بیخبر؟ دعوتمون که نکردی حداقل می گفتی ما به افتخارتون یه مهمونی بگیریم
فرامرز همونطور که سرش به خوردن کیک گرم بود گفت
_هر کسی افتخار اینو نداشت که دعوت بشه مریم .... این طور نیست خانم محبی؟
افتخار رو با طعنه به شهرام کشید
مجبوری سرمو چرخوندم و با لبخند گفتم
_خواهش می کنم این چه حرفیه
شهرام داغ کرده بود
_راحیل جان ، مگه نگفتی دیر شده ، پاشو زودتر بریم
من کی گفتم دیر شده ؟
اروم کنار گوشش گفتم
_نه اتفاقا ، دلم میخواد همینجا بمونم
اونم اروم گفت
_راحیل کاری نکن همینجا دیونه بشم
_فکر نکن ترسیدم ، فقط حوصله مهمونی رو ندارم
بلند گفتم
_اره شهرام جان ، دیر شد بریم دیگه
_خب بچه ها خداحافظ
مریم و فرامرز خداحافظی کردنو ما از اونها جدا شدیم و رفتیم سمت در
جمشید نزدیکای در بود که با دیدن ما زود خودشو به ما رسوند
_کجا می رین بچه ها؟
_امشب جای دیگه ای هم دعوت بودیم برا همین گفتیم اول بیایم اینجا بعد بریم اون یکی مهمونی
_اینجوری که خیلی بد شد ، شام هم نخوردین
_انشاا.. دفعه بعد
_خانم من واقعا شرمندم ، اگه شهرام می گفت زودتر شامو می اوردیم
_خواهش میکنم ، خیلی زحمت دادیم ، با اجازه
با هم خداحافظی کردیم و از خونه اومدیم بیرون ، همین که پامونو از خونه گذاشتیم بیرون شهرام توپید
_مگه بهت نگفتم حق نداری با این پسره حرف بزنی؟
منم حرصم در اومده بود اما اینجا جای دعوا نبود ، به زور دستشو کشیدمو سوار ماشین شدیم ، همین که راه افتادیم دوباره توپید
_مگه با تو نیستم دختره خیره سر؟
منم با صدای بلند گفتم
_شهرام مراقب حرف زدنت باش ، وقتی جناب عالی با دخترای دیگه گل میگی و گل میشنوی من باید تحسینت کنم ، اونوقت نمی تونم جواب سوال محترمانه یه مردو بدم ؟
_ من اون دخترا رو بغل نکردم که اینحوری حرف می زنی، حتی اسمشونو با خانم صدا می کردم
انقدر حرص خورده بودم که بغض تو گلوم جمع شده بود اما نمی خواستم جلوش گریه کنم
_از بغل کردن هم بدتر بود ، وقتی با اون شیوا جونت درمورد شیرینی کوفت کردن انقدر حرف می زنی
_بازم داری لج بازی می کنی راحیل ، اره ؟ نکن این کارو راحیل
خیلی شمرده گفتم
_من هیچ کار خلاف عرفی نکردم ، تو برو خودت رو اصلاح کن
_باشه یه اصلاحی بهت نشون بدم که اون سرش نا پیداست
پسره پررو همین مونده بود اون دوتا دختر بپرن بغلش ، حالا میاد منو دعوا می کنه ... دیگه نتونستم بغضو نگه دارم ... سرمو چسبوندم به صندلیو چادرمو کشیدم رو صورتم و راحت گریه کردم ... فکر نمی کردم ایندم اینجوری باشه ، یعنی شهرام هنوز سر اون حرفش بود که گفت بچرخ تا بچرخیم ، یعنی می خواست اذیتم کنه و طلاقم بده ؟ پس چرا رفتارش خوب شده بود ، می خواد منو وابسته کنه و بعد ولم کنه ؟ نمی خوام ، من طلاق نمی خوام ...من شهرامو می خوام
_راحیل
صدای شهرام بود که حالا اروم شده بود
احساس کردم ماشین رو یه گوشه نگه داشته .... چند دقیه در سکوت گذشت ... گریه ام اروم شده بود ...شهرام اروم چادرو از صورتم کشید کنار ، من هم برای اینکه شهرام صورتمو نبینه رومو چرخوندم سمت پنجره
خیلی اروم گفت
_چرا با زندگیمون اینجوری می کنی؟
با این حرفش قلبم برای یه لحظه ایستاد، من با زندگیمون چجوری می کنم ؟ اصن من چیکار می کنم ؟ منی که از ترس جدا شدنم از شهرام نمی تونم واقعا احساسمو بروز بدم
_انقدر از من بدت میاد ؟
من غلط بکنم ازش بدم بیاد
اومد بغلم کنه که خودمو ازش جدا کردم و دستامو به علامت سکوت اوردم بالا
_بس کن شهرام ، خسته شدم ازت ، چرا هر لحظه یه رنگی ؟ خودت خسته نشدی؟ این زندگیه که ما داریم ؟ همش بازی ، همش دروغ ، هم خودمونو گول می زنیم هم دیگرانو ، واقعا خسته نشدی؟
شهرام جوابمو نداد و دوباره ماشینو روشن کرد و راه افتاد
بیا ... یه بار اومدم باهاش جدی حرف بزنم خودش سکوت کرد .. حالا وقتی می گم با دست پس می زنه با پیش می کشه خودش قبول نداره ، اصلا نظر نمی ده ....
ماشینو جلوی خونه نگهداشت ... هر دو با خداحافظی سرد از هم جدا شدیم
در حیاطو با کلید باز کردمو وارد حیاط شدم ... قبل از اینکه برم تو خونه کمی روی صندلی که تو حیاط بود نشستم و به ایندم فکر کردم ....در این که من خواهان زندگی با شهرام بود حرفی نبود ، اما شهرامو نمی فهمم ، یه جا غیرتی می شه ، یه جا تحویلم نمی گیره ، یه جا مهربون و عاشق پیشه می شه ، یه جا سنگ رو یخم می کنه ، واقعا نمی تونم بفهمم که منظورش از این کارا چیه ...از جام بلند شدم ورفتم سمت خونه ، قبل از اینکه درو باز کنم چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد وارد شدم
_سلام مامان
مامان از اشپزخونه جواب داد
_سلام ، خوش گذشت ؟ چقدر زود اومدی ؟ ، شهرام کو پس؟
_مرسی جای شما خالی ، شهرام کار داشت ، برا همین زود اومدیم ، الان هم رفت خونش
مامان اومد تو سالن و رو مبل نشست
_راحیل پنجشنبه همین هفته مراسم عید مبعثه ، یادت که نرفته ؟
_اتفاقا اصلا یادم نبود ، خوب شد گفتین
_مادر یادت نره به شهرام بگی ، باشه ؟
_چشم
_راستی ، کارت دعوت جشن پوریا رو هم اوردن ، یه کارت دعوت هم برا تو و شهرام اوردن
_جدی ؟
_اره ، برو رو میز اشپزخونه گذاشتم ، بگیر بیار
_چشم
چادرو مانتومو در اوردم و گذاشتم رو مبل و خودم رفتم به اشپزخونه ، هر دو تا کارت دعوت رو برداشتم ، قبل از اینکه برگردم به سالن یکی رو باز کردم .... دهنم از تعجب باز موند
اصلا نمی تونم باور کنم که پوریا قراره با مونیکا ازدواج کنه ، پس چرا وقتی از مونیکا خوشش می اومد ، اومد منو تهدید کرد که باید باهاش ازدواج کنم ؟ اصلا چرا یهویی همه چیز به هم خورد ؟ من تا سر از ماجرا در نیارم بی خیال نمیشم
با کارت ها برگشتم تو سالن و کنار مامان نشستم
__جشنشون سه شنبست ، امروز هم که یکشنبست ، یه خورده زود نبود ؟
_نه چرا زود باشه ؟
_نمی دونم ، راستی مامان ، این دختره تو شرکت کارمی کنه ، همون بخشی که پوریا هست
مامان ابروهاشو انداخت بالا
_جدی؟
_اره به جون خودم ، تازه همکلاسی زمان مدرسه من هم هست ، اما خیلی ازش بدم میاد ، میشه ما نیایم ؟
_نه اصلا نمیشه ، اگه نیای برات حرف درست می کنن ، میگن پوریا رو می خواستی و این حرفا ، اتفاقا باید خیلی هم به خودت برسی که ببینا خیلی هم خوشحالی
_مامان خواهش
_ببین راحیل ، وقتی می خواستن بیان بله برون و نیومدن کلی حرف پشت سرت درست شد ، اگه به خودم بود می گفتم نیا اما فقط خودمون نیستیم ، باید یه جوری دهن مردمو ببندی ، تازه شوهر به این اقایی داری ، یه بار به همه نشون بده و دیگه اونورا نیا ، باشه مادر؟
حرفش درست بود
_چشم ، خب حالا چی بپوشم ؟
_چه می دونم ، برو تو لباسات ببین ، اگه چیزی نداشتی فردا با شهرام برو خرید
فکر کنم الان من با شهرام قهرم دیگه ، اونوقت برم منت کشی؟
رفتم اشپزخونه و از یخچال باقی مونده شام امشب رو در اوردم ... ای جان ، سالاد الویه
سریع نشستم پشت میزو تا جایی که نفس داشتم خوردم .
بعد از خوردن شام به مامان شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم ، لباسامو گذاشتم تو کمد و دنبال یه لباس مناسب گشتم ، اینجور که معلومه چیزی نداشتم .. یعنی باید می رفتم منت کشی شهرام یا با امینه می رفتم خرید ؟
تا فردا خدا کریمه ،یه کاری می کنم دیگه .... زود مسواک زدمو رفتم رو تختم خوابیدم ، یه اه پر حسرت کشیدم ... من تخت شهرامو می خووام
..........
صبح وقتی رسیدم شرکت ، شهرامو دیدم ، خواستم برم جلو اما وقتی دیدم ، سرشو به نشونه سلام تکون می ده دیگه جلو نرفتم.... یه جورایی برخوردش سرد بود
دو ساعتی تو اتاقم کار کردم اما دلم دیگه طاقت نیاورد و بلند شدم و با کیفم رفتم سمت در
مهربان _کجا خانم ؟
_دفتر رئیس
اخماش رفت تو هم
_اونجا چیکار داری؟
خودم این چند وقته کلافه بودم ، حالا این هم شده قوز بالا قوز
_هر کاری داشته باشم که نباید به تو بگم
در اتاقو باز کردمو بدون توجه به مهربان رفتم سمت اتاق شهرام .. به منشیش گفتم که با رئیس کار دارم ، اون هم به شهرام گفت و اجازه ورود صادر شد ..... در زدمو با اجازه وارد اتاقش شدم ..... یه بار هم من باید پیش قدم میشدم و احساسمو نشون می دادم بد نبود ..... شهرام به صندلیش تکیه داده بود و نگاهم میکرد
_سلام
_سلام ، بشین
روی مبل نشستم اما اون همچنان پشت میزش نشسته بود
_کاری داشتی ؟
کارت خودمون و بسته شکلاتی که خریده بودم رو از کیفم در اوردمو گذاشتم رو میزش
کارت رو برداشت و نگاه کرد ، چیزی از صورتش نمی فهمیدم . به بسته شکلات اشاره کرد
_برای چی اوردی؟
سرمو انداختم پایین
_معذرت می خوام ، دیروز تند رفتم
ساکت بود ، سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم ....اون هم نگاهم کرد و لبخند زد ، لبخندی که بیشتر چشمش خندید تا لبش .... در ظرف شکلات رو باز کرد
_شکلات منت کشی رو خیلی دوست دارم ، فقط اینجور شکلاتا خوردن دارن
پررو
_ بیا تو هم بخور ، همیشه از این شانسا نداری که شکلات منت کشی رو بخوری
به شوخی اخم کردم
_اوه اوه ، موضع نگیر خانم ، وگرنه دوباره قهر می کنما
از پشت میزش بلند شد و با ظرف شکلات اومد روبه روم نشست ، شکلات ها رو گذاشت رو میز و یه دونه برداشت ، پوستشو باز کرد و گرفت جلوم ، خواستم از دستش بگیرم که دستشو عقب کشید
_نوچ ، باید از دست خودم بخوری
یه کوچولو خندیدم و گذاشتم شکلاتو بذاره تو دهنم
_خب چه خبرا ؟
_خبر سلامتی ، اها تا یادم نرفته بگم که پنجشنبه مراسم عید مبعثه خونمون ، یادت نره ؟
_نه یادم می مونه ، دیگه چی ؟
_سه شنبه هم جشن پوریاست ، کارت دعوت رو که دیدی ، مارو شخصا دعوت کردن ، به مامان گفتم ما نمی یایم ....
اومد وسط حرفم
_نه اتفاقا دلم میخواد بریم جشنش
_مامان هم گفت بهتره بریم
_پس امروز عصر بعد از شرکت بریم خرید
ای جون ، خودش پیشنهاد داد
_لباس دارم
_دلم می خواد خودم برات لباس بخرم
با لبخند موافقت کردم و از جام بلند شدمو و رفتم سمت در
_با اجازه رئیس
_به سلامت عزیزم
چی میشه همیشه انقدر خوب باشی؟
بعد از ساعت کاری رفتم خونه و قرار شد عصر شهرام بیاد دنبالم تا بریم خرید .... بلافاصله بعد ازاین که رسیدم خونه خوابیدم ...
......
جلوی شهرام ایستاده بودمو بهش نگاه میکرد
_راحیل خیلی دوستت دارم
یهو جلوم زانو زد و یه جعبه کوچولو که تو دستش بود رو باز کرد ، با دیدن انگشتر جیغی از خوشحالی کشیدمو
_وای شهرام
_جانم عزیز دل من
ایستاد و دستمو گرفت و حلقه رو گذاشت تو انگشتم ... دستمو اورد بالا و بوسید
قطره ای اشک از چشمم افتاد پایین ، شهرام لبخند زد و صورتمو گرفت بین دستاش .... صورتشو اورد جلو ... چشمامو بستم ... قلبم محکم می زد .....نفسش رو صورتم پخش شده بود ...
احساس کردم یکی داره تکونم می ده
_راحیل ، راحیل پاشو دیگه
یهو محکم تکونم داد که همزمان با غلت ردنم بود و باعث شد از تخت بیافتم پایین
چشمامو با حرص باز کردم
_بر مردم ازار لعنت
شهرام با خنده بالا سرم ایستاده بود
_چه خوابی می دیدی که یه لبخند گنده رو لبت بود؟
بلند شدمو هولش دادم عقب، رفتم دستشویی و تو اینه به خودم نگاه کرد ... پسره پررو تو واقعیت که کاری نمی کنه ، حدااقل نمی ذاره تو خواب یه خورده کیف کنیم ... دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون
شهرام رو تختم نشسته بود ، با دیدنم دوباره خندید
_جان من چه خوابی دیدی؟
حرصم در اومد ، دستشو گرفتمو که از اتاقم بندازمش بیرون اما هر چی زور زدم فایده ای نداشت
هنوز دستش تو دستم بود و می کشیدمش ، نامرد حدااقل خودش هم یه ذره نمی کشید تا بیافتم بغلش ....خخخخ
دیدم هر چی می کشم فایده نداره ولش کردمو رفتم سمت کمدم ، در کمدو باز کردمو لباسامو در اوردم و رفتم پشت رختکن اتاقم ....
_عجب چیزی ، خوب می تونی خودتو استتار کنی ، نه ؟
_اره برای ادمای فضولی مثل تو خوبه
_فضول خودتی خانم
لباس پوشیده برگشتمو نشستم جلوی اینه ، کرم رو برداشتمو زدم به صورتم
_جشنهای احمدی ها مختلطه یا جداست؟
_جدا
یه خط نازک کشیدم رو پشت چشمم ، یه خورده لب لو زدم و رژ رو کشیدم رو لبم
شهرام اومد کنارم و از اینه بهم نگاه کرد
_برق لبتو ککم کن ، خیلی براق شده
دستمو گذاشتم رو لبم
_خوبه ؟
_نه
دستشو یه خورده کشید رو لبم .....دلم به تالاپ و تلوپ افتاد ..... یه لحظه به چشمام نگاه کرد و دستشو کشید عقب
_حالا خوب شد ، خب بریم
از اتاق رفت بیرون .. منم مثل همیشه در این شرایط یک نفس عمیق کشیدمو چادرمو پوشیدم .... برخلاف همیشه کیف رو هم برداشتم و رفتم پایین
_مامان شهرام کجاست ؟
_ خداحافظی کرد و رفت تو ماشین ، بدو منتظرته
_چیزی نمی خواین از بیرون ؟
_نه ، خوش بگذره
_خداحافظ
کفش پاشنه پنج سانتیمو از جاکفشی برداشتم و پوشیدم ، از تو اینه به خودم نگاه کردم که شبیه نردبون شده بودم ، اما چون کنار شهرام بودم اشکال نداشت ......اگه تنهایی بیرون می رفتم عمرا جرات می کردم کفش حتی 2 سانتی بپوشم ، اما چون شهرام قد بلنده اشکال نداره
از در حیاط رفتم بیرون اما هر چی گشتم شهرامو ندیدم ، نه تو ماشینش بود و نه اون اطراف .. اومدم به گوشیش زنگ بزنم که در خونمون باز شد و شهرام اومد بیرون
_کجا بودی؟
_اومدم بیرون منتظرت بودم اما تشنم شد دوباره برگشتم اب بخورم ، سوار شو که دیر شد
سوار شدیم و رفتیم به یه پاساژ
_خب خانم بریم ببینیم چیزی پیدا میشه یا نه
تو پاساژ همینجوری میگشتیم اما لباسای جالبی پیدا نمی شد ، کیفم خستم کرده بود ، هیچ وقت عادت نداشتم کیف بیارم اما نمی دونم چرا امروز اوردم ... ایستادم و به شهرام نگاه کردم
_شهرام جان !!
ایستاد و نگاهم کرد
_جان !!
_کیفمو نگه می داری؟
_عمرا ، ابهتم به هم می ریزه
_شهرام خسته شدم ، به خاطر من
_یه عمر خودم مردایی که کیف زنشونو نگه می داشتن رو مسخره می کردم ، حالا بیام کیف تو رو نگه دارم ؟نه نمی گیرم
_باشه ... با قهر راه افتادم
از پشت دستمو گرفت
_راحیل سرجدت انقدر قهر نکن ، بدم میاد .. باشه ؟ حالا کیفتو بده عمو نگهداره
با لبخند کیفمو دادم دستش .. اون هم کیفو گذاشت رو شونش .. خندیدم
_شهرام ، من هم یه عمر از مردی که کیف زنشو نگه می داشت بدم می اومد ، بده من کیفمو، نمی خوام نگهداری
_عمرا کیفتو پس بدم ، تازه دارم حس دخترا رو وقتی که کیف می ذارن رو شونشون درک می کنم
با قر و ناز از من جلو افتاد
_شهرام ابرومون رفت ، نکن این کارو
خواستم کیفو از دستش بگیرم که نذاشت .... کیف رو از شونش برداشت و با دستش نگه داشت
_گفتی مجلس سوا هست دیگه
_تا اونجایی که می دونم هیچ وقت مختلط نبودن
_پس اون لباسو ببین ، قشنگه نه ؟
لباس شب مشکی براقی که در اصل دکلته کوتاه بود . بلندیش یک وجب زیر باسن میشد و با با پارچه ساتن مشکی به صورت فانتزی روش طرح زده بود .. بلندی پارچه ساتن تا پایین تر از مچ پا بود و کوتاهی لباس رو می پوشوند.. قشنگ بود
_اره قشنگه بریم تو بوتیک
با هم رفتیم درون بوتیک و من لباسو از فروشنده گرفتم و رفتم پرو ....بعد از پوشیدن لباس کمی در رو باز کردمو
_شهرام بیا
شهرام اومد ،در رو جوری باز کرد که بتونه راحت لباسو ببینه ، از پشتش یه خانم هم نگاهم کرد ..شهرام با لبخند نگاهم کرد ، از قیافش که معلوم بود لباسو پسندیده
_قشنگه ، همینو برداریم ؟ خودت خوشت اومد؟
ای ول دموکراسی
_اره خوشم اومد
_باشه پس می رم حساب کنم
با لبخند در رو بستم و لباسمو عوض کردم . بعد از اینکه از اتاق پرو اومدم بیرون شهرامو دیدم که یه تاپ دستش بود و داشت بالا و پایینش می کرد منم رفتم بین رگالا نگاه کردم تا ببینم چیز قشنگی پیدا می شه یا نه
_سلام دخترم
به سلام کننده که یه خانم مسن بود نگاه کردم و با لبخند جوابشو دادم
_سلام خانم
_عزیزم ، خیلی ازت خوشم اومده ، چند وقته برا پسرم دنبال یه دختر پاک و همه چیز تموم می گشتم ، امروز وقتی دیدمت به دلم نشستی ، می خواستم شماره و ادرستو بگیرم تا یه روز بیایم خونتون
با دهن باز نگاش کردم ،مگه ندید شهرام همراه منه ؟ اومدم بگم من ازدواج کردم که گفت
_می دونم خجالت می کشی مادر ، اما هر دختری باید ازدواج کنه ، با من راحت باش عزیزم
لامصب اصلا اجازه نمی داد حرف بزنم
_راحیل عزیزم ، چیزی پیدا کردی؟
شهرام اومد کنارم ایستاد و لباسی که دستش بود رو گذاشت تو دست چپم ، اما دستمو ول نکرد و جلو دست اون زن هی با انگشتم ور رفت ، خیلی حرکتش باحال بود ، اون زن هم وقتی دید چه سوتی داده سریع در رفت
_یعنی چی؟ خجالت نمی کشن میان از زن مردم خواستگاری میکنن؟
_چه می دونم والا ، هر چی خواستم بگم بابا من شوهر دارم اما هی می پرید وسط حرفم
_حیف که سنش زیاد بود ، احترام سن بالاشو کردمو وگرنه پدرشو در می اوردم
دستشو گرفتم و اروم گفتم
_باشه ، حالا حرص نخور
_شوخی می کنی؟ مگه میشه حرص نخورم ؟
_چه می دونم ، حالا چیزی پیدا کردی؟
با اعصابی خورد گفت
_نه ، بریم
با هم از پاساژ اومدیم بیرون ، احساس می کردم شهرام خیلی گرفتست ، برای همین دیگه اصرار نکردم جایی بریم
.........................
از ارایشگاه اومدم بیرون .. شهرام اون طرف خیابون به ماشین تکیه داده و منتظرم بود ، زود رفتم سمت ماشین و جلوی شهرام ایستادم ، اما شهرام سرش تو گوشیش بود و حواسش به من که اومدم نبود
دستامو بردم کنار گوشش و محکم کوبوندم به هم ... شهرام هم برگشت به این دنیا و از ترس بلند فریاد زد
_قلبم ایستاد دختر .... حواسش جمع شد ... به به خانــــــــــم ، خوشگل کردی
لبخند زدم
_خوشگل بودم اقـــــــا
در ماشین و باز کرد ، منم نشستم
_اون که بله ، گردن من از مو باریکتر
خودش هم سوار شد
_معمولا همه خانما وقتی از ارایشگاه میان بالا سرشون یه طاقچه بقچست ، تو چرا هیچی بالا سرت نیست ؟
خندیم
_نه اینکه قدم خیلی کوتاهه ، منم یه کوپه مو بالا سرم بذارم .... به ارایشگر گفتم موهامو باز درست کنه
نیم ساعت بعد رسیدیم جلوی تالار ، پیاد شدیم ، شهرام از صندوق عقب گلی که قبل از اومدن به ارایشگاه خریده بود رو برداشت و همگام با هم رفتیم سمت تالار
_یادت باشه اگه یه موقع پوریا اومد تو مجلس زنانه خودتو بپوشونی
_چشم
_جلو دوربین نرقص
_چشم
_هر وقت بهت اس دادم زود اماده شو
_چشم
_قربون زن مطیعم برم
اخم کردم
_زیادیت نشه یه وقت
_نترس زیادیم نمیشه
رسیدیم به در تالارو از هم جدا شدیم ، مامان زودتر از من اومده بود ، قبل از اینکه برم کنار مامان رفتم رختکن و لباسامو عوض کردم .. جلوی اینه رژم پررنگ کردم و رفتم درون سالن ... همون اول پوران خانم منو دید .. اومد جلو و بغلم کرد .
_سلام عزیزم ، خوبی؟ خوش اومدی
_سلام پوران جون ، تبریک می گم
یه اه کشید
_ممنون عزیزم ، بیا بریم مامانو بهت نشون بدم
احساس کردم وقتی منو دید با حسرت بغلم کرد ، یه جورایی همه حرکاتش با حسرت بود .... همیشه پوران خانم رو به خاطر شخصیتش دوست داشتم ، حتی با وجود اون قضیه هم برخوردش خوب بود.
مامانو نشونم داد و رفتم کنار مامان نشستم ، کمی با مامان خوش و بش کردمو بعد به جمعیتی که می رقصیدن نگاه کردم ، هنوز عروس و داماد نیومده بودن
_مامان عروس داماد کی می خوان بیان ؟ کی می خوان عقد کنن؟
_پوران خانم میگفت دیروز عقد کردن ، امروز براشون جشن گرفتن
-چه کاری بود؟ خب همون دیروز جشن میگرفتن دیگه
_چه می دونم مادر
نیم ساعت بعد عروس و داماد هم اومدن ... اون جلو خیلی شلوغ پلوغ شده بود ، مونیکا و پوریا دست تو دست به جایگاهشون رفتن و نشستن ، مونیکا خیلی قشنگ شده بود ، پوریا هم تو تیپ دامادی قشنگ شده بود ... اما شهرامم یه چیز دیگست
تا یک ساعت بعد پوریا متوجه ما نشد .... با مونیکا می خندید ، می رقصید و در کل خوش بود اما بعد از یک ساعت وقتی در حال رقص بودن ما رو دید ، از اون لحظه به بعد احساس کردم رفتارش خیلی سرد شد .... مونیکا همش از کت وکول پوریا اویزون می شد اما پوریا تحویلش نمی گرفت چند بار هم به من نگاه کرد و با اخم روشو برگردوند ... نیم ساعت بعد پوریا از مجلس خانما رفت بیرون و دوباره ملت لخت شدن و ریختن وسط ، خیلی باحال بود
_راحیل پاشو تو هم یکم برقص
بلند شدم و رفتم بین جمع دختر هایی که می رقصیدن ، منم اروم همراه با دیگران می رقصیدم که پوران خانم دوباره با دیدنم اومد جلو و از من تشکر کرد .. بی کار بود دیگه
مونیکا با دیدنم اخم کردو پشت به من رقصید ، من هم دیدم که جو جالب نیست کمی عقب کشیدم ، به ستون تکیه دادم و فقط همراه با دیگران دست زدم
_نمی دونی پری جون ، دختره چجوری خودشو انداخت به پوریا
_چجوری؟ مگه چی شده ؟
_مثل اینکه پوریا نمی خواستش ، حتی دیروز وقتی می خواستن عقد کنن هم پوریا می خواست عقدو به هم بزنه اما از ترس باباش نتونست حرفی بزنه
_ادم چه چیزایی که نمی شنوه
_اره بابا ، الان هم دیدی پوریا می خندید ؟
_خب
_همش برای این بود که ابروشون نره اما خودم دیدم که وسطای مجلس اخمش رفت تو هم
_اره اره ، منم دیدم ، پس بگو ... دختره رو نمی خواد
_بین خودمون بمونه ، ما شب بله برون که می خواستن برن خونه محبی همراه پوران خانم بودیم ، یه بلبشویی شده بود که بیا ببین ، پوران خانم دائم گریه می کرد ، چقدر حسرت خورد دختر محبی عروسش نشد ، فقط ندیدم چرا همه چیز به هم خورد
_اتفاقا من اول مجلس دیدم که دختره رو چه تحویلی گرفت
نمی تونستم چیزایی رو که شنیدم هضم کنم .. اروم جوری که اون دو نفر منو نبینن از ستون کنار کشیدم و رفتم کنار مامان نشستم
اخر مهمونی با پیامی که از شهرام گرفتم با مامان و پوران خانم خداحافظی کردم واز سالن اومدم بیرون .... شهرام همون اطراف متظرم بود و با دیدنم اومد کنارم
_سلام مجدد ، خوش گذشت ؟
_بد نبود
رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم
تو راه همه اون چیزایی رو که شنیده بودم برای شهرام هم تعریف کردم
_اخه من نمی فهمم ، نمی دونم چی شد که این جوری شد
شهرام زد به آواز
_نمی دونم چند روزی نیستی پیشم
اینا رومی گم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیونه میشم
با دستم زدم به شونش
_شهرام جدی باش ، فهمیدی چی گفتم
_خب
_به نظرت چرا این قضیه به هم خورد
یهو عصبی شد
_ببینم تو ناراحتی که ازدواجت با پوریا به هم خورده
با بهت نگاهش کردم
_چی می گی شهرام؟ من کی گفتم ناراحتم؟ من گفتم دلیلش چیه ، چرا برا خودت فلسفه می بافی؟
با ناراحتی به جلو نگاه کرد و دیگه تحویلم نگرفت .. اخه من که حرف بدی نزده بودم ، چرا ناراحت شد ؟
............
تو این دو روز همش به این فکر می کردم که چرا تا تقی به توقی می خوره شهرام ناراحت میشه ، یعنی کاری کردم که از دستم ناراحته ؟ احساس می کنم نگاهش پر از ترسه ... یعنی برا خودم رمالی شدم ، دیگه منم می تونم نگاه بچه مردم رو بخونم
برای مراسم جشن عید مبعث منو شهرام مرخصی گرفتیم و نرفتیم شرکت ... از صبح زود خونه غلغله بود ..یکی می رفت ده تا می اومدن ، همه می اومدن برای کمک ... مراسم از بعد از اذان مغربن شروع می شد ،یه اقایی می اومد مداحی می کرد ، پذیرایی شام ، دوباره مداحی و بعد احیای شب عید مبعث ... وای که من عاشق مراسم شب عید مبعث بودم
لیوانها رو درون سینی چیدم و توشون شربت البالو ریختم و رفتم تو حیاط .
مردها داشتن حیاطو ریسه کشی می کردن ... به لبخند نگاهشون کردم و رفتم کنار شهرام که جو ریاست گرفته بودش و به همه دستور می داد
_بفرمائید
با اخم نگاهم کرد
_تو اینجا بین این همه مرد چی کارمی کنی ؟
_بفرمائید شربت اوردم
چشمش که به شربت افتاد اخمش از بین رفت و یه لبخند خوشگل زد
_دستت درد نکنه ، جونم بالا اومد بس که کار کردم
_اون که بله ، خسته شدی از کار
_تیکه می ندازی بچه؟... به یکی از پسرا نگاه کرد ... رضا جون بی زحمت این شربتها رو می بری برای اقایون
_به چشم
قبل از اینکه رضا بیاد شهرام شربت رو از دستم گرفت و با اومدن رضا خودش سینی رو به دستش داد
با رفتن رضا دستشو گذاشت پشتم و به سمت خونه هولم داد
_بدو برو تو خونه ، اگه هم خواستی بیای تو حیاط هماهنگی کن
دلم از ذوق برا خودش عروسی گرفته بود ، شهرام عینهو مردایی که رو زنشون غیرت دارن شده بود
_با اجازه اقا
برگشتم تو خونه و رفتم تو اشپزخونه
خانما میز و صندلی های اشپزخونه رو کشیده بودن کنار و روی زمین نشسته بودن و میوه و شیرینی ها رو تو ظرفای یکبار مصرف می چیدن .. هر سال برای مراسم بیشتر از پانصد نفر می اومدن پس باید کلی ظرف میوه و شیرینی اماده می کردن ....
به خانما نگاه می کردم که امینه صدام کرد
_راحیل بیا
کنار پنجره ایستاده بود ، رفتم کنارش ایستادم
_چی شده ؟
_اقاتونو ببین
از پنجره به حیاط نگاه کردم
شهرام رفته بود روی دیوار و ریسه می بست
_الهی که من فداش شم ، چه کاریه بچم ، چشم حسوداش کور بشه الهی ، برام براش اسپند دود کنم
امینه یه پس گردنی زد و گفت
_خاک بر سرت ، چقدر قربون صدقش می ری
_ نمی بینی چقدر کاریه ، مردمو میگما
_مردم ؟
هر دو با هم ادای اوق زدن رو در اوردیم و به حرکات جلفم خندیدیم
دوباره به پنجره نگاه کردیم که امین از پشتمون صدام کرد
_راحیل تو فلشت مداحیا رو ریختی ؟
_اره ، حالا برا چی می خوای؟
_می خوام بذارم بخونه محیط معنوی تر و شادتر بشه دختر عمو جان
فلشو دادم دستش
_راستی میوه و شیرینی هم بیارین ، بیا شوهرتو هم جمع کن
_چرا ؟
_خیلی قوپی میاد ، حس ریاستش هم پدر منو در اورده ، خودش نشسته اونوقت به من دستور می ده این کارو کن ، اون کارو کن . بچه پررو ، بدو راحیل تا کلشو نکندم
منو راحیل خندیدیم
من _امین جان این ریاست ذاتیه که تو خونشه ، کاریش هم نمیشه کرد ، در ضمن شهرام متاهله و تو مجرد پس هر چی میگه گوش کن ، یا همین الان برو مزدوج شو ، کاری نکنم نذاره دیگه باهات دوست باشه ها ، من خوشم نمیاد شوهرم با پسر مجرد دوست باشه .
امین با خنده گفت
_پررویی شهرام به تو هم رسیده
اینو گفت و برگشت تو حیاط . رفت تو ماشینش و صدای مداحی رو زیاد کرد .. جو خونه به کل عوض شد...
ظهر شده بود .. بابا نهارو از بیرون سفارش داده بود و قرار بود بیارن اما سر ظهر از رستوران زنگ زدن و گفتن که نمی تونن نهار رو بیارن و خودتون بیاین دنبال غذا ، شهرام خودشیرین هم مثل نخود اش پرید و گفت من و راحیل میریم غذا رو میاریم ... حالا نمی دونم چجوری با ماشین خودش میخواست اون همه غذا رو بیاره ، نکنه منو می خواد ببره تا اون همه غذا رو کول کنم و تا خونه بیارم ؟
زود لباسمو پوشیدم و از خونه زدیم بیرون . اول رفت دو تا ماشین باری کرایه کرد تا غذا رو ببرن خونه بعد هم با همون ماشین باریه رفتیم رستوران مورد نظر . هر دو از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران
شهرام _سلام اقا ، برای امروز سفارش غذا داشتیم
_سلام اقای فلاحت عزیز ، سفارشتون اماده هست
_مرسی از همکاریتون ، ماشینا بیرون هستن بگین غذا رو ببرن تو ماشین بگذارن
_چشم قربان ، امر دیگه ای نیست؟
چه چشم و قربانی هم به دم شهرام می بندن !!!
غذا رو بار ماشینها کردن و دوباره راه افتادیم
_شهرام من برای چی اومدم ؟
_دلت می یاد منو تنها بفرستی تو این جامعه پر از گرگ؟
_تو نرو جامعه رو نخور بقیه پیش کش ، امین هم از دستت شاکیه ، چرا انقدر سر به سرش می ذاری؟
_بره زن بگیره اون وقت من دیگه اذیتش نمی کنم
چه ادم کرمکی ایه ... بی تربیت شدم ...خخخخ
_خب حالا چرا دوتا ماشین کرایه کردی؟
_حالا
_بگو دیگه
_یکی رو فرستادم پایین شهر یکی دیگه هم خونه شما ، عید که فقط برا ماها نیست
الهی که من فدای دل رئوفت بشم مرد
_مگه غذا رو بابا سفارش نداده بود؟
_می خواست سفارش بده اما من گفتم یه جای خوبی رو می شناسم ، برا همین خودم سفارش دادم
با لبخند نگاهش کردم
_خیلی خوبی
_چاکر شما هم هستیم
برگشتیم خونه ، ماشین هم با کمی تاخیر رسید و غذا رو ارودن تو خونه ، ملت در حال مرگ بودن از گرسنگی ، حالا خوب بود تلف نشدن .
بعد از نهار دوباره همه برگشتن سر کارشون ، یه سری دیگه از فامیلها هم اومدن برای کمک که میلاد پسر دائیم هم جزوشون بود . میلاد با زنش"ریحانه" و پسر 7 سالش "پارسا "اومده بود ، هم خودش زلزله بود هم پسرش .. خودش که نیومده رفته بود تو حیاط مردا رو اذیت می کرد ...
دیگه از موندن تو خونه خسته شده بودم ، دست امینه، فاطمه ، چند تا از دخترای دیگه رو گرفتم و اومدیم رو تراس نشستیم و مشغول صحبت شدیم که ناگهان صدای یه جیغ بلند به گوشمون رسید .
صدا از حیاط می اومد
هممون پریدیم تو حیاط که دیدم پارسا در حال دویدن جیغ می زنه و می گه مار ، تو دستش هم یه چیز سیاهه .
همه پشتش دویدیم ، مردا و زنا ،حالا ندو کی بود مگه بهش می رسیدیم !!! اون هم هی جیغ می زدو می گفت مار و هی می دوید .. نفسم بند اومده بود بس که این کره خر سریع می دوید .. چند بار دور حیاط چرخیدیم که در یک حرکت انفجاری شهرام پرید رو پارسا و گرفتش و دستشو تکون داد ما هم با ترس دورشو گرفتیم ، من با ترس به مار تو دستش نگاه می کردم و پیش خودم میگفتم " این بچه چقدر احمقه که با مار تو دستش می دوئه ، نکنه هول شده باشه "
شهرام با ترس دستشو تکون داد
_ول کن مارو
اما پراسا ولش نمی کرد
_د ، ول کن دیگه بچه ، الان نیشت می زنه
امین دست شهرامو کنار زد و خودش دست پارسا رو تکون داد
_ول کن دیگه کره خر
میلاد که دید پارسا ول کن نیست خودش دستشو گرفت و تکون داد
_ول کن پارسا با توام
پارسا مار تو دستش رو ول کرد ، همه به مار نگاه کردیم که در اصل یه تیکه پلاستیک سیاه لاستیک ماشین بود .
با دیدن مار مورد نظر همه تولوپ رو زمین نشستن
شهرام _پس مار کجاست که هی جیغ می زدی؟
پارسا که ترسیده بود ، دهن باز کردو گفت
_پشت حیاط داشتم بازی می کردم که دیدم مار اونجاست
ریحانه پارسا رو بغل کرد و همه بلند شدیم و رفتیم همون جایی که پارسا می گفت اما در کمال ناباوری دیدیم که پاراسا یکی از همون پلاستیک های که باهاش بازی می کرد رو با مار اشتباه گرفته
یهو امین شتلق زد پشت گردن میلاد
_اینم بچست که تو داری؟ سکته کردیم بابا
همه زدیم زیر خنده ، میلاد با خنده پشت گردنشو ماساژ داد
_بابا به من چه ، خب بچم ترسید دیگه ، مگه ترس این چیزا حالیش می شه ؟
شهرام _بذار منم یکی بزنمت میلاد جون ، اخه این چه بچه ایه ؟ 5 دور ما رو دور خونه چرخوند .... خندید ... حالا هر چی می دوئیم مگه بهش می رسیم
میلاد پارسا رو بغل کرد و بوسید
_بابا قربونش بره .... همین فردا می برم کلاس دو اسمتو می نویسم
پارسا با ذوق گفت
_اخ جون
میلاد وقتی که دید همه چپ چپ نگاهش می کنن ترسیدو گفت
_ورزش چیه بابا ، یعنی چی اصن ؟ من وقتی می خوام بزنمش که نباید کل کره زمینو بچرخم ، باید با یه حرکت بتونم بگیرمش ... والا
دست پارسا رو گرفت و زود جیم شد
ما هم برگشتیم تو خونه که بابا رو دیدم رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان شربت خوشگل درست کردم و رفتم کنارش
_خسته نباشی حاج بابای من
_ممنون ، کارا تموم نشد ؟
شربتو دادم دست بابا
_نه هنوز کلی کار مونده
_انشاا.. که زودتر تموم میشه
شربتو یه نفس خورد
_راستی بابا جون اون همایشی که گفتم به کجا رسید؟
_هفته دیگه اولین همایشه ، همون استانی که گفته بودی ، چهار محال و بختیاری
_ اخ جون من تا حالا اونجا رو ندیدم ، مرسی بابا
بابا لبخند زدو لیوانو داد دست من ، خودش هم رفت حیاط
............
غروب شده بود ، کارها هم تموم شده بود ، قرار بود خانما تو خونه باشن ، اقا یون هم تو حیاط و برای همشون هم صندلی چیده شده بود ... برای کسانی هم که دیگه جا نمی شدن کوچه رو اذین بسته بودن و صندلی گذاشته بودن تا مختلط بشینن ... خودم که به شخصه از کوچه خوشم می اومد چون برو بیایی داشت .... بعد از شام و مداحی که خیلی قشنگ و شاد اجرا شده بود با امینه رفتم تو کوچه تا به بچه ها کمک کنم ، خیلی شلوغ شده بود ... مردم می اومدن و می رفتن ....ظرف میوه رو برداشتم و شروع کردم به پذیرایی ، دیگه یواش یواش باید اماده می شدیم برای احیای شب عید .... هر کسی تو خودش بود و دعا می خوند ... منم یه گوشه نشستم و قران رو برداشتم ، شروع کردم به خوندن سوره الرحمن .. همیشه به این سوره ارادت خاصی داشتم ... مشغول خوندن قران بودم که شهرام کنارم نشست ....
_همیشه دلم می خواست یه زندگی پر از هیجان داشته باشم ، از همون بچگی هم اگه چیزی مطابق میلم نبود کاری می کردم که کفر همه در بیاد
قران رو اروم بستم و بوسیدم و در سکوت بدون اینکه نگاهش کنم به شهرام که اروم صحبت می کرد گوش دادم
_ موقعی که می خواستم رشته دانشگاهیمو انتخاب کنم بابا اینا می گفتن یا مهندسی یا هیچی ، منم پامو تو یه کفش کردم که الا و بلا من می خوام مدیریت بخونم ، اخه رشتم ریاضی بود که اونم به زور بابا اینا انتخاب کردم ، بابا می گفت دلم می خواد یه دونه بچمو اقا مهندس صدا کنم
اروم با انگشتاش بازی می کرد
_یادمه وقتی جواب کنکور اومد و رتبمو دیدن ، تو گوش فامیل کردن که مهندسم فلانه ، مهندسم فلینه ، منم یواشکی انتخاب رشته کردمو مدیریتو انتخاب کردم ، چه غوغا یی شد وقتی جواب اومد .... بگذریم ، به نظر خودم ادم زیاده طلبی نیستم ، اما دلم می خواد حقمو بگیرم
به من نگاه کرد ، من هم بهش نگاه کردم
_ به نظرت گرفتن حق کار بدیه ؟
شونه هامو انداختم بالا
_پس چرا بعضیا نمی ذارن حقمو بگیرم ؟
بحث فلسفیش گرفته این موقع ، من چه می دونم چرا نمی ذارن
_این دفعه می خوام هم حقمو بگیرم و هم تنبیه کنم
_کیو؟
بلند شدو رفت .. چند دقیقه بعد با دو تا لیوان شربت برگشت
_بیا بخور جون بگیری
............
مهربان با ذوق پرید تو اتاق
_وای محبی ، دارم از خوشحالی می میرم
_چی شده ؟
_وایــــــی
بنال دیگه
_میگی یا نه ؟
_قراره این هفته با شهرام جان و رستم پور بریم همایش استانی
ها؟
_که چی بشه ؟ کجا میخواین برین
_چهار محال و بختیاری ... با یه نگاه مثلا دلسوز نگاهم کرد .... دلم برات می سوزه ، گناه داری ، خیلی دلت می خواست بیای نه ؟ ... حیف که فقط افراد با تجربه رو می برن
دلسوزیش هم مثل خودش خرکیه
_فقط شما می رین ؟
حق به جانب نگاهم کرد
_وا ، پس قرار بود دیگه کی بیاد؟ فقط افراد با تجربه باید برن دیگه
_اها
پدرتودر میارم شهرام جان ... تا اخر وقت کاری از جام بلند نشدم ، اخه مهربان میخ من شده بود اما .... اما با خودم عهد بستم که بعد از پایان کار یه شهرامی بسازم که اون سرش نا پیدا باشه
قبل از این که کار تموم بشه به شهرام پیام دادم که کنار ماشینم منتظرم باشه .. خودمم بعد تموم شدن ساعت کاری زود از اتاقمون اومدم بیرون که چشمم به شهرام نکبت افتاد .. بدون توجه بهش رفتم پایین و تو ماشینم منتظرش موندم ...بالاخره اقا بعد از 10 دقیقه تاخیر هلک و هلک اومد کنا رماشین و با دیدن من سوار شد
_سلام راحیل ، چی شده
داشتم از حرص خفه می شدم
_قراره برین همایش؟
_اره
_کیا می رن ؟
_من ، رستم پور همراه با این دختره اکبری
_می دونی طرح همایش از کی بود؟
_نه نمی دونم اما هر کسی بود خدا پدر و مادرشو بیامرزه که خستگی رو از تنم در کرد
محکم زدم به شونش
_طرح از من بود ، اونوقت من باید بمونمو ایکبری روببری؟ اصن حتی اگه طرح از من هم نبود چطور جرات کردی منو همراه خود نبری؟
شونشو ماساژ داد
_افرین ، چه کارایی می کنی، واقعا طرح تو بود؟
_پ ن پ طرح عم..
اومد وسط حرفم و یه تعصب خرکی به خودش گرفت
_من رو عمم غیرت دارم راحیل
این دفعه اومدم بزنم رو سرش که جا خالی داد
_نکن دیگه بچه ، به هر حال نمی تونم ببرمت ، گروه تکمیله
_اصاف نیست ، به جون خودم میکشمت شهرام .. اصن همین الان زنگ می زنم به بابا .. میگم پوستتو بکنه
_چه بچه ننه
_خودتی ، منم می خوام بیام ... با عجز نگاهش کردم ... شهرام خواهش
_دلم نازکه دیگه ... ببینم چی میشه ، شاید تونستم ببرمت
چه کلاسی هم می ذاره با پول بابای من .. حیف که بابا گفت تو این چیزا نباید قاطیش کنم وگرنه من می دونستم و شهرام
بالاخره با زور و خواهش و گریه و لگد شهرامو راضی کردم که من هم همراهشون برم ، اما به مهربان با تجربـــــه چیزی نگفتم ... می ترسم یه موقع اعتراض کنه و به جرم بی تجربه بودنم منو نبرن .. والا
و اما مشکل اساسی این بود که چجوری امینه رو همراه خودم ببرم .. باید کلی فکر می کردم و یه نقشه حسابی می کشیدم
....
رو تخت دراز کشیدمو به سقف نگاه کردم ... خب الان بهترین موقست که برای امینه زنگ بزنم .. گوشی رو برداشتمو برای امینه زنگیدم و بعد از 4 بوق جواب داد
_بفرمائید
_سلام امینه
_راحیل توئی؟ سلام
_خوبی؟ یادی از من نمی کنی
_قربونت ، تو خوبی؟ زنگ زدی، کاری داشتی؟
_ببین یه چیزی می گم که مطمئنم رو هوا می زنی
_خب
_قراره اخر هفته بریم طرفای جنوب البته فکر کنم ، تو هم میای یا هنوز کلاس داری؟
_نه دیگه تعطیل شدم .. برا چی می خواین برین ؟
_همایشه ، زنگ زدم که اگه بیکاری همراه من بیای
_خب من بیام اونجا چی کار کنم ؟کی چی بشه؟
_اخه تنهام ، نمی تونم نزدیک شهرام باشم ، خودت که می دونی؟ میای؟
جون من قبول کن
_دلم که خیلی می خواد ، حالا چند روزست؟
_دو روز همایشه اما در کل سه روز می مونیم
خدایا 100 تا صلوات نذر می کنم امینه قبول کنه ، باشه ؟ بی زحمت رومو زمین ننداز
_باشه میام
وای خدا جونم مرسی
_پس روز قبلش هماهنگ می کنم ، به زن عمو اینا بگو
_باشه ، راحیل فعلا کار دارم .. بابای
_شب بخیر ، خاحافظ
خب امینه که راضی شد پس مرحله اول نقشه هم اجرا شد فقط می مونه شهرام ....
حالا زنگ می زنیم برای شهرام خان .... گوشیمو دوباره گرفتم تو دستم و زنگ زدم برای شهرام که بوق نخورده جواب داد .... بوق نخورده؟
_سلام راحیل ، دلت برام تنگ شده؟
اون که بله
_سلام شهرام خوبی؟ شبت بخیر
_شب تو هم بخیر
_میگم شهرام جان
_جانم ؟ جان گفتی؟
بی صدا خندیدم ، خیلی زبله پسره چشم سفید
_باشه دیگه نمیگم جان
_نه بگو ، کم از این الفاظ استفاده می کنی ، اینه که عقده ای شدم
الهی که راحیل فدای چشمای راحیل کشت بشه
_میگم
_بگو
_اوم .. می ذاری امینه هم همراه ما بیاد چهار محال؟
_د بیا ، خودتم که قاچاقی می خوای بیای اونوقت یکی دیگه رو هم به دمبت بستی؟
_شهرام اذیت نکن ، من اونجا تنهام ، به تو که نمی تونم نزدیک بشم چون خودت خواستی ... با بغض و ناز ادامه دادم ... چیکار کنم پس ، تنهایی دق می کنم
هیچی نگفت و چند لحظه سکوت کرد
_الو شهرام جان هستی؟ الو
_هستم ، تو بگو چیکارکنم؟
_اجازه بده اونم بیاد
_به کارمندا چی میگی؟
_به اونا چه ؟
_وقتی کاری می کنی باید کامل فکر کنی ، مگه شهر هرته که همینجوری دست امینه رو بگیری و همراه خودت بیاری؟
_پس چیکار کنم ؟
_بذار فکر کنم
_یعنی می تونه بیاد؟
_چه می شه کرد ، خب چند لحظه صبرکن یه چیزایی داره به ذهنم میرسه
سکوت کردم ... خدا جون 100 تا صلوات دیگه هم نذر می کنم برا اینکه یه فکر خوب به ذهن شهرام یرسه ، قربون شما برم
_فهمیدم ... ببین تو همون هتلی که خودمون میریم براش اتاق می گیریم و می گی یک دفعه ای امینه رو دیدی؟ اینجوری مشکلی پیش نمیاد
_ای من قربونت برم
ای که من دهن لقم ، این چی بود گفتم؟
شهرام اروم گفت
_تو چرا قربونم بری ، من فدات بشم
هنگ کردم ... شهرام بود؟
_ اینم از امینه ، دیگه چی؟
_مرسی شهرام ، جبران می کنم
اونو که حتما جبران می کنم ، یه جبران خوشگل ، منتظر باش
_خواهش میکنم
_شهرام من برم بخوابم ، شبت خوشگل
خندید
_شب تو هم شکلاتی خانم ، خداحافظ
_خداحافظلباسامو تو یه چمدون کوچولو چیدم ، قرار بود شهرام بیاد دنبالم و بعد بریم دنبال امینه و تا فرودگاه با هم بریم ... به فرودگاه هم که رسیدیم هر کدوم جدا گانه بریم داخل ، تا کسی شک نکنه ، نه به روابط من و شهرام و نه اینکه امینه رو ببینن و بعدا بامبول در بیارن ... زرنگیم دیگه
با چمدون دم در حیاط منتظر شهرام بودم که 5 دقیقه منو اینجا کاشته بود .. بالاخره بعد از ده دقیقه اقا تشریف اورد.
شهرام با آژانس اومده بود دنبالم .. راننده وقتی چمدونم رو دید از ماشین پیاده شد و گذاشتش صندوق عقب شهرام هم پیاده شد و در حینی که در ماشینو باز می کرد بهم سلام کرد .. کلا این چند با هم دست نداده بودیم ، بس که این پسر بی ادبه
دنبال امینه هم رفتیم و تا رسیدن فرودگاه شهرام توصیه های امنیتی رو بهمون گوشزد کرد ، هی به امینه می گفت که مراقب باشه تا مسافرا نبیننش ، اگه هم دیدنش بعدا بگه من ندیدمتون ، به منم گفت که طرف امینه نرم ، مثلا اگه نمیگفت خودم نمی دونستم ... وقتی هم که رسیدیم به فرودگاه مثل تروریستا هی به چپو راستمون .... ببخشید یعنی به چپو راست نگاه می کردیم که خدایی نکرده کسی بهمون شک نکنه .
وقتی رسیدم شهرام رو دیدم که بین همکارا ایستاده بود ...اولین نفری که چشمش به من افتاد مهربان بود که با ناباوری نگاهم می کرد ، هر گامی که نزدیکتر می شدم احساس می کردم یه چیزی از زیر روسری بهش سیخونک می زنه ، انقدر متعجب بودم که وقتی نزدیک شدم می خواستم برم روی سرشو دست بزنم ببینم چند تا شاخ روی سرش در اومده ...
_محبی تو اینجا چی کار میکنی؟
می خواست بگه تو اینجا چه غلطی می کنی
_اوا .. سلام مهربان جون ...قری دادم به گردنم و سرمو بهش نزدیک کردم و با قیافه ای حق به جانب گفتم .... مگه نمی دونستی منم تو گروه کارفرما هستم ؟ همون قضیه افراد با تجربه .. یادت نیست؟
_ کی گفته تو بیای تو گروه ما ؟
_وای ، نکنه می خوای از گروه جدا بشی؟
انقدر داغ کرده بود که از دماغش دود بیرون اومده بود
_اسم تو جزو اسامی اتخاب شده نبود
با اطمینان گفتم
_بود عزیزم ، خوب نگاه نکردی وگرنه متوجه می شدی
اون لحظه اگه چماق دستش بود می کوبید تو ملاجم
با حرص روشو چرخوند و از من دور شد منم یه نگاه به گروه انداختم که حدود 40 نفری بودن .. نگاهم به شهرام افتاد که خیلی متین با روسای یکی از بخش ها حرف می زد .. الهی من فدای متانت و نجابتت بشم مرد ..
همینجوری در حال یللی تللی بودم که ناگهان پوریا و مونیکا جلوم ظاهر شدن
مونیکا چسبیده بود به پوریا و ازش اویزون بود در همین حین یه دستشو اورد جلو و با ناز گفت
_سلام راحیل جـــــون .. تو کجا اینجا کجا ؟ مگه اسم تو هم تو لیست گذاشتن ؟
دیدم اگه جوابشو ندم ظلمه برای همین منم مثل خودش با ناز دستمو بردم جلو گفتم
_سلام مونیکا جان ، خوبی عزیزم؟... مگه نمی دونستی طرح این همایش ها و این پروژه از من بود ؟
دهنش شده بود مثل سکته ای ها ، پوریا که جو رو دید با موذی گری گفت
_سلام راحیل خانم ، همسرتون کجاست؟
من موندم چطور هنوز قضیه لو نرفته بود تو شرکت .....سرمو چرخوندم تا ببینم شهرام کجاست که دیدم با اخم و کنجکاوی نگاهم می کنه ، چند لحظه نگاهش کردم و بعد سرمو انداختم پایین و خیلی خشک گفتم
_سلام اقای احمدی ، اگه دقت کنید می بینین کجاست
با گفتن حرفم ازشو دور شدم و روی صندلی نشستم ، تا 5 دقیقه دیگه باید می رفتیم ... تو این پنج دقیقه با اونایی که می شناختم سرکی سلام کردم ، یعنی سرمو تکون می دادم ... رستم پور و بزرگمهر رو هم دیدم ، واقعا خوشحال شدم که بزرگمهر هم تو لیست هست ... فاز دوم نقشم به زودی اجرا می شد
بهش نگاه نکردم و سرمو انداختم پایین
_متشکر
شهرام دستمو گرفت و گذاشت رو پاش ......دلم قیلی ویلی رفت ، انگشت اشاره ام رو نوازش وار رو پای شهرام حرکت دادم ..... نگاه فرامرز هم به دست من گره خورد ، چند ثانیه نگاهش همون جا موند اما بعد به من نگاه کرد
_قیافتون خیلی برام اشناست اما هر چی فکر می کنم به جا نمیارمتون ، رشته تحصیلیتون چی بود؟
سعی کردم مختصر و مفید جوابشو بدم
_بیمه خوندم
_کدوم دانشگاه؟
_ایران تحصیل نکردم ، اتریش بودم
_کدوم دانشگاه ؟
_اینسبورک
_عالیه ، خیلی خوشحالم که با شما اشنا شدم
شهرام بحثشو با بغل دستیش تموم کرد و چسبید به من
_ همچین لیاقتی نصیب هر کسی نمیشه که همسرش همه چیز تموم باشه
_پس خیلی خوش به حالت شده شهرام ، نه ؟
من ساکت به بحث اونا گوش می دادم ، به عبارتی انقدر شهرام خشن شده بود که جرات نمی کردم حرف بزنم
_گفتم که ، به هر حال این شانس نصیب من شد ... به من نگاه کرد ... عزیزم بیا بریم اون سمت سالن کمی ازت پذیرایی کنم
با لبخند سرمو تکون دادم ، با هم بلند شدیم و از فرامرز جدا شدیم اما اون با اخم نگاهمون می کرد ... جمشید برای پذیرایی از مهمونا همه چیز رو روی میز گوشه سالن گذاشته بود تا هر مهمون به صورت سلف سرویس از خودش پذیرایی کنه
کنار میز ایستادیم و شهرام یه ظرف برداشت و دو نوع دسر گذاشت درون ظرف ، همزمان یک پسر دیگه هم اومد کنار میز که شهرام دستشو انداخت دور کمرم و منو از اون پسر دور کرد ....به چهره اخموش نگاه کردم...شهرام دهنشو اورد زیر گوشم گفت
_گفتم که از فرامرز بدم میاد ، چرا باهاش حرف می زنی؟
با تعجب گفتم
_شوخی میکنی شهرام ؟ مگه می شه سرمو بچرخونم و جوابشو ندم ؟
خیلی جدی گفت
_اره میشه ، اصن دیگه حق نداری با فرامرز حرف بزنی
بی تفاوت شونمو انداختم بالا
_وقتی با تو میام مهمونی یعنی وظیفه تو اینه که منو سرگرم کنی نه اینکه با دیگران حرف بزنی .... پس مشکل ازتوهه
کفرش در اومد و جوابمو نداد. با همون ظرف رفتیم یه جای دیگه نشستیم ، شهرام ظرف رو با دست نگه داشت و هر دو با چنگال دسر رو از ظرفش بر می داشتیم ... همزمان با ما دو تا دختر دیگه هم اومدن و کنار شهرام نشستن
_اقا شهرام کم پیدایی
شهرام خندید
_چشات کم سو شده مریم خانوم
مریم خانومش خندید
_اونوقت از کجا فهمیدی؟
_از اونجایی که منو به این گندگی نمی بینی
این بار مریم بلند تر خندید
_خیلی بی مزه ای شهرام
دختر بغلیش که از اون تیتیش مامانیا بود گفت
_شهرام جان درست تموم شد؟
_نه شیوا خانم ، هنوز مونده
_دلم لک زده برا اینکه شیرینی فارغ التحصیلیتو بخورم
الهی حناق بخوری... توجه شهرام یا اصلا به من نبود یا می خواست حرص منو در بیاره
_نگران نباش ، دعا کن خدا قسمتت کنه
اینو گفت و سه تایی هرهر خندیدن
اونها داشتند حرف می زدن که فرامرز دوباره اومد کنار من نشست ، این بار ظرفی از برش کیک همراهش بود
شیوا _شهرام ، خانوم چه نسبتی باهات داره
شهرام با اخم به فرامرز نگاه کرد و دستشو انداخت دور کمرم ، جوری که دیگران نبینن محکم زدم به پشت پاش
_همسرم هستن .... راحیل جان دیگه میل نمیکنی؟
شیوا ایشی کرد و از جاش بلند شد و رفت
دختره روانیه
مریم _چقدر بیخبر؟ دعوتمون که نکردی حداقل می گفتی ما به افتخارتون یه مهمونی بگیریم
فرامرز همونطور که سرش به خوردن کیک گرم بود گفت
_هر کسی افتخار اینو نداشت که دعوت بشه مریم .... این طور نیست خانم محبی؟
افتخار رو با طعنه به شهرام کشید
مجبوری سرمو چرخوندم و با لبخند گفتم
_خواهش می کنم این چه حرفیه
شهرام داغ کرده بود
_راحیل جان ، مگه نگفتی دیر شده ، پاشو زودتر بریم
من کی گفتم دیر شده ؟
اروم کنار گوشش گفتم
_نه اتفاقا ، دلم میخواد همینجا بمونم
اونم اروم گفت
_راحیل کاری نکن همینجا دیونه بشم
_فکر نکن ترسیدم ، فقط حوصله مهمونی رو ندارم
بلند گفتم
_اره شهرام جان ، دیر شد بریم دیگه
_خب بچه ها خداحافظ
مریم و فرامرز خداحافظی کردنو ما از اونها جدا شدیم و رفتیم سمت در
جمشید نزدیکای در بود که با دیدن ما زود خودشو به ما رسوند
_کجا می رین بچه ها؟
_امشب جای دیگه ای هم دعوت بودیم برا همین گفتیم اول بیایم اینجا بعد بریم اون یکی مهمونی
_اینجوری که خیلی بد شد ، شام هم نخوردین
_انشاا.. دفعه بعد
_خانم من واقعا شرمندم ، اگه شهرام می گفت زودتر شامو می اوردیم
_خواهش میکنم ، خیلی زحمت دادیم ، با اجازه
با هم خداحافظی کردیم و از خونه اومدیم بیرون ، همین که پامونو از خونه گذاشتیم بیرون شهرام توپید
_مگه بهت نگفتم حق نداری با این پسره حرف بزنی؟
منم حرصم در اومده بود اما اینجا جای دعوا نبود ، به زور دستشو کشیدمو سوار ماشین شدیم ، همین که راه افتادیم دوباره توپید
_مگه با تو نیستم دختره خیره سر؟
منم با صدای بلند گفتم
_شهرام مراقب حرف زدنت باش ، وقتی جناب عالی با دخترای دیگه گل میگی و گل میشنوی من باید تحسینت کنم ، اونوقت نمی تونم جواب سوال محترمانه یه مردو بدم ؟
_ من اون دخترا رو بغل نکردم که اینحوری حرف می زنی، حتی اسمشونو با خانم صدا می کردم
انقدر حرص خورده بودم که بغض تو گلوم جمع شده بود اما نمی خواستم جلوش گریه کنم
_از بغل کردن هم بدتر بود ، وقتی با اون شیوا جونت درمورد شیرینی کوفت کردن انقدر حرف می زنی
_بازم داری لج بازی می کنی راحیل ، اره ؟ نکن این کارو راحیل
خیلی شمرده گفتم
_من هیچ کار خلاف عرفی نکردم ، تو برو خودت رو اصلاح کن
_باشه یه اصلاحی بهت نشون بدم که اون سرش نا پیداست
پسره پررو همین مونده بود اون دوتا دختر بپرن بغلش ، حالا میاد منو دعوا می کنه ... دیگه نتونستم بغضو نگه دارم ... سرمو چسبوندم به صندلیو چادرمو کشیدم رو صورتم و راحت گریه کردم ... فکر نمی کردم ایندم اینجوری باشه ، یعنی شهرام هنوز سر اون حرفش بود که گفت بچرخ تا بچرخیم ، یعنی می خواست اذیتم کنه و طلاقم بده ؟ پس چرا رفتارش خوب شده بود ، می خواد منو وابسته کنه و بعد ولم کنه ؟ نمی خوام ، من طلاق نمی خوام ...من شهرامو می خوام
_راحیل
صدای شهرام بود که حالا اروم شده بود
احساس کردم ماشین رو یه گوشه نگه داشته .... چند دقیه در سکوت گذشت ... گریه ام اروم شده بود ...شهرام اروم چادرو از صورتم کشید کنار ، من هم برای اینکه شهرام صورتمو نبینه رومو چرخوندم سمت پنجره
خیلی اروم گفت
_چرا با زندگیمون اینجوری می کنی؟
با این حرفش قلبم برای یه لحظه ایستاد، من با زندگیمون چجوری می کنم ؟ اصن من چیکار می کنم ؟ منی که از ترس جدا شدنم از شهرام نمی تونم واقعا احساسمو بروز بدم
_انقدر از من بدت میاد ؟
من غلط بکنم ازش بدم بیاد
اومد بغلم کنه که خودمو ازش جدا کردم و دستامو به علامت سکوت اوردم بالا
_بس کن شهرام ، خسته شدم ازت ، چرا هر لحظه یه رنگی ؟ خودت خسته نشدی؟ این زندگیه که ما داریم ؟ همش بازی ، همش دروغ ، هم خودمونو گول می زنیم هم دیگرانو ، واقعا خسته نشدی؟
شهرام جوابمو نداد و دوباره ماشینو روشن کرد و راه افتاد
بیا ... یه بار اومدم باهاش جدی حرف بزنم خودش سکوت کرد .. حالا وقتی می گم با دست پس می زنه با پیش می کشه خودش قبول نداره ، اصلا نظر نمی ده ....
ماشینو جلوی خونه نگهداشت ... هر دو با خداحافظی سرد از هم جدا شدیم
در حیاطو با کلید باز کردمو وارد حیاط شدم ... قبل از اینکه برم تو خونه کمی روی صندلی که تو حیاط بود نشستم و به ایندم فکر کردم ....در این که من خواهان زندگی با شهرام بود حرفی نبود ، اما شهرامو نمی فهمم ، یه جا غیرتی می شه ، یه جا تحویلم نمی گیره ، یه جا مهربون و عاشق پیشه می شه ، یه جا سنگ رو یخم می کنه ، واقعا نمی تونم بفهمم که منظورش از این کارا چیه ...از جام بلند شدم ورفتم سمت خونه ، قبل از اینکه درو باز کنم چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد وارد شدم
_سلام مامان
مامان از اشپزخونه جواب داد
_سلام ، خوش گذشت ؟ چقدر زود اومدی ؟ ، شهرام کو پس؟
_مرسی جای شما خالی ، شهرام کار داشت ، برا همین زود اومدیم ، الان هم رفت خونش
مامان اومد تو سالن و رو مبل نشست
_راحیل پنجشنبه همین هفته مراسم عید مبعثه ، یادت که نرفته ؟
_اتفاقا اصلا یادم نبود ، خوب شد گفتین
_مادر یادت نره به شهرام بگی ، باشه ؟
_چشم
_راستی ، کارت دعوت جشن پوریا رو هم اوردن ، یه کارت دعوت هم برا تو و شهرام اوردن
_جدی ؟
_اره ، برو رو میز اشپزخونه گذاشتم ، بگیر بیار
_چشم
چادرو مانتومو در اوردم و گذاشتم رو مبل و خودم رفتم به اشپزخونه ، هر دو تا کارت دعوت رو برداشتم ، قبل از اینکه برگردم به سالن یکی رو باز کردم .... دهنم از تعجب باز موند
اصلا نمی تونم باور کنم که پوریا قراره با مونیکا ازدواج کنه ، پس چرا وقتی از مونیکا خوشش می اومد ، اومد منو تهدید کرد که باید باهاش ازدواج کنم ؟ اصلا چرا یهویی همه چیز به هم خورد ؟ من تا سر از ماجرا در نیارم بی خیال نمیشم
با کارت ها برگشتم تو سالن و کنار مامان نشستم
__جشنشون سه شنبست ، امروز هم که یکشنبست ، یه خورده زود نبود ؟
_نه چرا زود باشه ؟
_نمی دونم ، راستی مامان ، این دختره تو شرکت کارمی کنه ، همون بخشی که پوریا هست
مامان ابروهاشو انداخت بالا
_جدی؟
_اره به جون خودم ، تازه همکلاسی زمان مدرسه من هم هست ، اما خیلی ازش بدم میاد ، میشه ما نیایم ؟
_نه اصلا نمیشه ، اگه نیای برات حرف درست می کنن ، میگن پوریا رو می خواستی و این حرفا ، اتفاقا باید خیلی هم به خودت برسی که ببینا خیلی هم خوشحالی
_مامان خواهش
_ببین راحیل ، وقتی می خواستن بیان بله برون و نیومدن کلی حرف پشت سرت درست شد ، اگه به خودم بود می گفتم نیا اما فقط خودمون نیستیم ، باید یه جوری دهن مردمو ببندی ، تازه شوهر به این اقایی داری ، یه بار به همه نشون بده و دیگه اونورا نیا ، باشه مادر؟
حرفش درست بود
_چشم ، خب حالا چی بپوشم ؟
_چه می دونم ، برو تو لباسات ببین ، اگه چیزی نداشتی فردا با شهرام برو خرید
فکر کنم الان من با شهرام قهرم دیگه ، اونوقت برم منت کشی؟
رفتم اشپزخونه و از یخچال باقی مونده شام امشب رو در اوردم ... ای جان ، سالاد الویه
سریع نشستم پشت میزو تا جایی که نفس داشتم خوردم .
بعد از خوردن شام به مامان شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم ، لباسامو گذاشتم تو کمد و دنبال یه لباس مناسب گشتم ، اینجور که معلومه چیزی نداشتم .. یعنی باید می رفتم منت کشی شهرام یا با امینه می رفتم خرید ؟
تا فردا خدا کریمه ،یه کاری می کنم دیگه .... زود مسواک زدمو رفتم رو تختم خوابیدم ، یه اه پر حسرت کشیدم ... من تخت شهرامو می خووام
..........
صبح وقتی رسیدم شرکت ، شهرامو دیدم ، خواستم برم جلو اما وقتی دیدم ، سرشو به نشونه سلام تکون می ده دیگه جلو نرفتم.... یه جورایی برخوردش سرد بود
دو ساعتی تو اتاقم کار کردم اما دلم دیگه طاقت نیاورد و بلند شدم و با کیفم رفتم سمت در
مهربان _کجا خانم ؟
_دفتر رئیس
اخماش رفت تو هم
_اونجا چیکار داری؟
خودم این چند وقته کلافه بودم ، حالا این هم شده قوز بالا قوز
_هر کاری داشته باشم که نباید به تو بگم
در اتاقو باز کردمو بدون توجه به مهربان رفتم سمت اتاق شهرام .. به منشیش گفتم که با رئیس کار دارم ، اون هم به شهرام گفت و اجازه ورود صادر شد ..... در زدمو با اجازه وارد اتاقش شدم ..... یه بار هم من باید پیش قدم میشدم و احساسمو نشون می دادم بد نبود ..... شهرام به صندلیش تکیه داده بود و نگاهم میکرد
_سلام
_سلام ، بشین
روی مبل نشستم اما اون همچنان پشت میزش نشسته بود
_کاری داشتی ؟
کارت خودمون و بسته شکلاتی که خریده بودم رو از کیفم در اوردمو گذاشتم رو میزش
کارت رو برداشت و نگاه کرد ، چیزی از صورتش نمی فهمیدم . به بسته شکلات اشاره کرد
_برای چی اوردی؟
سرمو انداختم پایین
_معذرت می خوام ، دیروز تند رفتم
ساکت بود ، سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم ....اون هم نگاهم کرد و لبخند زد ، لبخندی که بیشتر چشمش خندید تا لبش .... در ظرف شکلات رو باز کرد
_شکلات منت کشی رو خیلی دوست دارم ، فقط اینجور شکلاتا خوردن دارن
پررو
_ بیا تو هم بخور ، همیشه از این شانسا نداری که شکلات منت کشی رو بخوری
به شوخی اخم کردم
_اوه اوه ، موضع نگیر خانم ، وگرنه دوباره قهر می کنما
از پشت میزش بلند شد و با ظرف شکلات اومد روبه روم نشست ، شکلات ها رو گذاشت رو میز و یه دونه برداشت ، پوستشو باز کرد و گرفت جلوم ، خواستم از دستش بگیرم که دستشو عقب کشید
_نوچ ، باید از دست خودم بخوری
یه کوچولو خندیدم و گذاشتم شکلاتو بذاره تو دهنم
_خب چه خبرا ؟
_خبر سلامتی ، اها تا یادم نرفته بگم که پنجشنبه مراسم عید مبعثه خونمون ، یادت نره ؟
_نه یادم می مونه ، دیگه چی ؟
_سه شنبه هم جشن پوریاست ، کارت دعوت رو که دیدی ، مارو شخصا دعوت کردن ، به مامان گفتم ما نمی یایم ....
اومد وسط حرفم
_نه اتفاقا دلم میخواد بریم جشنش
_مامان هم گفت بهتره بریم
_پس امروز عصر بعد از شرکت بریم خرید
ای جون ، خودش پیشنهاد داد
_لباس دارم
_دلم می خواد خودم برات لباس بخرم
با لبخند موافقت کردم و از جام بلند شدمو و رفتم سمت در
_با اجازه رئیس
_به سلامت عزیزم
چی میشه همیشه انقدر خوب باشی؟
بعد از ساعت کاری رفتم خونه و قرار شد عصر شهرام بیاد دنبالم تا بریم خرید .... بلافاصله بعد ازاین که رسیدم خونه خوابیدم ...
......
جلوی شهرام ایستاده بودمو بهش نگاه میکرد
_راحیل خیلی دوستت دارم
یهو جلوم زانو زد و یه جعبه کوچولو که تو دستش بود رو باز کرد ، با دیدن انگشتر جیغی از خوشحالی کشیدمو
_وای شهرام
_جانم عزیز دل من
ایستاد و دستمو گرفت و حلقه رو گذاشت تو انگشتم ... دستمو اورد بالا و بوسید
قطره ای اشک از چشمم افتاد پایین ، شهرام لبخند زد و صورتمو گرفت بین دستاش .... صورتشو اورد جلو ... چشمامو بستم ... قلبم محکم می زد .....نفسش رو صورتم پخش شده بود ...
احساس کردم یکی داره تکونم می ده
_راحیل ، راحیل پاشو دیگه
یهو محکم تکونم داد که همزمان با غلت ردنم بود و باعث شد از تخت بیافتم پایین
چشمامو با حرص باز کردم
_بر مردم ازار لعنت
شهرام با خنده بالا سرم ایستاده بود
_چه خوابی می دیدی که یه لبخند گنده رو لبت بود؟
بلند شدمو هولش دادم عقب، رفتم دستشویی و تو اینه به خودم نگاه کرد ... پسره پررو تو واقعیت که کاری نمی کنه ، حدااقل نمی ذاره تو خواب یه خورده کیف کنیم ... دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون
شهرام رو تختم نشسته بود ، با دیدنم دوباره خندید
_جان من چه خوابی دیدی؟
حرصم در اومد ، دستشو گرفتمو که از اتاقم بندازمش بیرون اما هر چی زور زدم فایده ای نداشت
هنوز دستش تو دستم بود و می کشیدمش ، نامرد حدااقل خودش هم یه ذره نمی کشید تا بیافتم بغلش ....خخخخ
دیدم هر چی می کشم فایده نداره ولش کردمو رفتم سمت کمدم ، در کمدو باز کردمو لباسامو در اوردم و رفتم پشت رختکن اتاقم ....
_عجب چیزی ، خوب می تونی خودتو استتار کنی ، نه ؟
_اره برای ادمای فضولی مثل تو خوبه
_فضول خودتی خانم
لباس پوشیده برگشتمو نشستم جلوی اینه ، کرم رو برداشتمو زدم به صورتم
_جشنهای احمدی ها مختلطه یا جداست؟
_جدا
یه خط نازک کشیدم رو پشت چشمم ، یه خورده لب لو زدم و رژ رو کشیدم رو لبم
شهرام اومد کنارم و از اینه بهم نگاه کرد
_برق لبتو ککم کن ، خیلی براق شده
دستمو گذاشتم رو لبم
_خوبه ؟
_نه
دستشو یه خورده کشید رو لبم .....دلم به تالاپ و تلوپ افتاد ..... یه لحظه به چشمام نگاه کرد و دستشو کشید عقب
_حالا خوب شد ، خب بریم
از اتاق رفت بیرون .. منم مثل همیشه در این شرایط یک نفس عمیق کشیدمو چادرمو پوشیدم .... برخلاف همیشه کیف رو هم برداشتم و رفتم پایین
_مامان شهرام کجاست ؟
_ خداحافظی کرد و رفت تو ماشین ، بدو منتظرته
_چیزی نمی خواین از بیرون ؟
_نه ، خوش بگذره
_خداحافظ
کفش پاشنه پنج سانتیمو از جاکفشی برداشتم و پوشیدم ، از تو اینه به خودم نگاه کردم که شبیه نردبون شده بودم ، اما چون کنار شهرام بودم اشکال نداشت ......اگه تنهایی بیرون می رفتم عمرا جرات می کردم کفش حتی 2 سانتی بپوشم ، اما چون شهرام قد بلنده اشکال نداره
از در حیاط رفتم بیرون اما هر چی گشتم شهرامو ندیدم ، نه تو ماشینش بود و نه اون اطراف .. اومدم به گوشیش زنگ بزنم که در خونمون باز شد و شهرام اومد بیرون
_کجا بودی؟
_اومدم بیرون منتظرت بودم اما تشنم شد دوباره برگشتم اب بخورم ، سوار شو که دیر شد
سوار شدیم و رفتیم به یه پاساژ
_خب خانم بریم ببینیم چیزی پیدا میشه یا نه
تو پاساژ همینجوری میگشتیم اما لباسای جالبی پیدا نمی شد ، کیفم خستم کرده بود ، هیچ وقت عادت نداشتم کیف بیارم اما نمی دونم چرا امروز اوردم ... ایستادم و به شهرام نگاه کردم
_شهرام جان !!
ایستاد و نگاهم کرد
_جان !!
_کیفمو نگه می داری؟
_عمرا ، ابهتم به هم می ریزه
_شهرام خسته شدم ، به خاطر من
_یه عمر خودم مردایی که کیف زنشونو نگه می داشتن رو مسخره می کردم ، حالا بیام کیف تو رو نگه دارم ؟نه نمی گیرم
_باشه ... با قهر راه افتادم
از پشت دستمو گرفت
_راحیل سرجدت انقدر قهر نکن ، بدم میاد .. باشه ؟ حالا کیفتو بده عمو نگهداره
با لبخند کیفمو دادم دستش .. اون هم کیفو گذاشت رو شونش .. خندیدم
_شهرام ، من هم یه عمر از مردی که کیف زنشو نگه می داشت بدم می اومد ، بده من کیفمو، نمی خوام نگهداری
_عمرا کیفتو پس بدم ، تازه دارم حس دخترا رو وقتی که کیف می ذارن رو شونشون درک می کنم
با قر و ناز از من جلو افتاد
_شهرام ابرومون رفت ، نکن این کارو
خواستم کیفو از دستش بگیرم که نذاشت .... کیف رو از شونش برداشت و با دستش نگه داشت
_گفتی مجلس سوا هست دیگه
_تا اونجایی که می دونم هیچ وقت مختلط نبودن
_پس اون لباسو ببین ، قشنگه نه ؟
لباس شب مشکی براقی که در اصل دکلته کوتاه بود . بلندیش یک وجب زیر باسن میشد و با با پارچه ساتن مشکی به صورت فانتزی روش طرح زده بود .. بلندی پارچه ساتن تا پایین تر از مچ پا بود و کوتاهی لباس رو می پوشوند.. قشنگ بود
_اره قشنگه بریم تو بوتیک
با هم رفتیم درون بوتیک و من لباسو از فروشنده گرفتم و رفتم پرو ....بعد از پوشیدن لباس کمی در رو باز کردمو
_شهرام بیا
شهرام اومد ،در رو جوری باز کرد که بتونه راحت لباسو ببینه ، از پشتش یه خانم هم نگاهم کرد ..شهرام با لبخند نگاهم کرد ، از قیافش که معلوم بود لباسو پسندیده
_قشنگه ، همینو برداریم ؟ خودت خوشت اومد؟
ای ول دموکراسی
_اره خوشم اومد
_باشه پس می رم حساب کنم
با لبخند در رو بستم و لباسمو عوض کردم . بعد از اینکه از اتاق پرو اومدم بیرون شهرامو دیدم که یه تاپ دستش بود و داشت بالا و پایینش می کرد منم رفتم بین رگالا نگاه کردم تا ببینم چیز قشنگی پیدا می شه یا نه
_سلام دخترم
به سلام کننده که یه خانم مسن بود نگاه کردم و با لبخند جوابشو دادم
_سلام خانم
_عزیزم ، خیلی ازت خوشم اومده ، چند وقته برا پسرم دنبال یه دختر پاک و همه چیز تموم می گشتم ، امروز وقتی دیدمت به دلم نشستی ، می خواستم شماره و ادرستو بگیرم تا یه روز بیایم خونتون
با دهن باز نگاش کردم ،مگه ندید شهرام همراه منه ؟ اومدم بگم من ازدواج کردم که گفت
_می دونم خجالت می کشی مادر ، اما هر دختری باید ازدواج کنه ، با من راحت باش عزیزم
لامصب اصلا اجازه نمی داد حرف بزنم
_راحیل عزیزم ، چیزی پیدا کردی؟
شهرام اومد کنارم ایستاد و لباسی که دستش بود رو گذاشت تو دست چپم ، اما دستمو ول نکرد و جلو دست اون زن هی با انگشتم ور رفت ، خیلی حرکتش باحال بود ، اون زن هم وقتی دید چه سوتی داده سریع در رفت
_یعنی چی؟ خجالت نمی کشن میان از زن مردم خواستگاری میکنن؟
_چه می دونم والا ، هر چی خواستم بگم بابا من شوهر دارم اما هی می پرید وسط حرفم
_حیف که سنش زیاد بود ، احترام سن بالاشو کردمو وگرنه پدرشو در می اوردم
دستشو گرفتم و اروم گفتم
_باشه ، حالا حرص نخور
_شوخی می کنی؟ مگه میشه حرص نخورم ؟
_چه می دونم ، حالا چیزی پیدا کردی؟
با اعصابی خورد گفت
_نه ، بریم
با هم از پاساژ اومدیم بیرون ، احساس می کردم شهرام خیلی گرفتست ، برای همین دیگه اصرار نکردم جایی بریم
.........................
از ارایشگاه اومدم بیرون .. شهرام اون طرف خیابون به ماشین تکیه داده و منتظرم بود ، زود رفتم سمت ماشین و جلوی شهرام ایستادم ، اما شهرام سرش تو گوشیش بود و حواسش به من که اومدم نبود
دستامو بردم کنار گوشش و محکم کوبوندم به هم ... شهرام هم برگشت به این دنیا و از ترس بلند فریاد زد
_قلبم ایستاد دختر .... حواسش جمع شد ... به به خانــــــــــم ، خوشگل کردی
لبخند زدم
_خوشگل بودم اقـــــــا
در ماشین و باز کرد ، منم نشستم
_اون که بله ، گردن من از مو باریکتر
خودش هم سوار شد
_معمولا همه خانما وقتی از ارایشگاه میان بالا سرشون یه طاقچه بقچست ، تو چرا هیچی بالا سرت نیست ؟
خندیم
_نه اینکه قدم خیلی کوتاهه ، منم یه کوپه مو بالا سرم بذارم .... به ارایشگر گفتم موهامو باز درست کنه
نیم ساعت بعد رسیدیم جلوی تالار ، پیاد شدیم ، شهرام از صندوق عقب گلی که قبل از اومدن به ارایشگاه خریده بود رو برداشت و همگام با هم رفتیم سمت تالار
_یادت باشه اگه یه موقع پوریا اومد تو مجلس زنانه خودتو بپوشونی
_چشم
_جلو دوربین نرقص
_چشم
_هر وقت بهت اس دادم زود اماده شو
_چشم
_قربون زن مطیعم برم
اخم کردم
_زیادیت نشه یه وقت
_نترس زیادیم نمیشه
رسیدیم به در تالارو از هم جدا شدیم ، مامان زودتر از من اومده بود ، قبل از اینکه برم کنار مامان رفتم رختکن و لباسامو عوض کردم .. جلوی اینه رژم پررنگ کردم و رفتم درون سالن ... همون اول پوران خانم منو دید .. اومد جلو و بغلم کرد .
_سلام عزیزم ، خوبی؟ خوش اومدی
_سلام پوران جون ، تبریک می گم
یه اه کشید
_ممنون عزیزم ، بیا بریم مامانو بهت نشون بدم
احساس کردم وقتی منو دید با حسرت بغلم کرد ، یه جورایی همه حرکاتش با حسرت بود .... همیشه پوران خانم رو به خاطر شخصیتش دوست داشتم ، حتی با وجود اون قضیه هم برخوردش خوب بود.
مامانو نشونم داد و رفتم کنار مامان نشستم ، کمی با مامان خوش و بش کردمو بعد به جمعیتی که می رقصیدن نگاه کردم ، هنوز عروس و داماد نیومده بودن
_مامان عروس داماد کی می خوان بیان ؟ کی می خوان عقد کنن؟
_پوران خانم میگفت دیروز عقد کردن ، امروز براشون جشن گرفتن
-چه کاری بود؟ خب همون دیروز جشن میگرفتن دیگه
_چه می دونم مادر
نیم ساعت بعد عروس و داماد هم اومدن ... اون جلو خیلی شلوغ پلوغ شده بود ، مونیکا و پوریا دست تو دست به جایگاهشون رفتن و نشستن ، مونیکا خیلی قشنگ شده بود ، پوریا هم تو تیپ دامادی قشنگ شده بود ... اما شهرامم یه چیز دیگست
تا یک ساعت بعد پوریا متوجه ما نشد .... با مونیکا می خندید ، می رقصید و در کل خوش بود اما بعد از یک ساعت وقتی در حال رقص بودن ما رو دید ، از اون لحظه به بعد احساس کردم رفتارش خیلی سرد شد .... مونیکا همش از کت وکول پوریا اویزون می شد اما پوریا تحویلش نمی گرفت چند بار هم به من نگاه کرد و با اخم روشو برگردوند ... نیم ساعت بعد پوریا از مجلس خانما رفت بیرون و دوباره ملت لخت شدن و ریختن وسط ، خیلی باحال بود
_راحیل پاشو تو هم یکم برقص
بلند شدم و رفتم بین جمع دختر هایی که می رقصیدن ، منم اروم همراه با دیگران می رقصیدم که پوران خانم دوباره با دیدنم اومد جلو و از من تشکر کرد .. بی کار بود دیگه
مونیکا با دیدنم اخم کردو پشت به من رقصید ، من هم دیدم که جو جالب نیست کمی عقب کشیدم ، به ستون تکیه دادم و فقط همراه با دیگران دست زدم
_نمی دونی پری جون ، دختره چجوری خودشو انداخت به پوریا
_چجوری؟ مگه چی شده ؟
_مثل اینکه پوریا نمی خواستش ، حتی دیروز وقتی می خواستن عقد کنن هم پوریا می خواست عقدو به هم بزنه اما از ترس باباش نتونست حرفی بزنه
_ادم چه چیزایی که نمی شنوه
_اره بابا ، الان هم دیدی پوریا می خندید ؟
_خب
_همش برای این بود که ابروشون نره اما خودم دیدم که وسطای مجلس اخمش رفت تو هم
_اره اره ، منم دیدم ، پس بگو ... دختره رو نمی خواد
_بین خودمون بمونه ، ما شب بله برون که می خواستن برن خونه محبی همراه پوران خانم بودیم ، یه بلبشویی شده بود که بیا ببین ، پوران خانم دائم گریه می کرد ، چقدر حسرت خورد دختر محبی عروسش نشد ، فقط ندیدم چرا همه چیز به هم خورد
_اتفاقا من اول مجلس دیدم که دختره رو چه تحویلی گرفت
نمی تونستم چیزایی رو که شنیدم هضم کنم .. اروم جوری که اون دو نفر منو نبینن از ستون کنار کشیدم و رفتم کنار مامان نشستم
اخر مهمونی با پیامی که از شهرام گرفتم با مامان و پوران خانم خداحافظی کردم واز سالن اومدم بیرون .... شهرام همون اطراف متظرم بود و با دیدنم اومد کنارم
_سلام مجدد ، خوش گذشت ؟
_بد نبود
رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم
تو راه همه اون چیزایی رو که شنیده بودم برای شهرام هم تعریف کردم
_اخه من نمی فهمم ، نمی دونم چی شد که این جوری شد
شهرام زد به آواز
_نمی دونم چند روزی نیستی پیشم
اینا رومی گم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیونه میشم
با دستم زدم به شونش
_شهرام جدی باش ، فهمیدی چی گفتم
_خب
_به نظرت چرا این قضیه به هم خورد
یهو عصبی شد
_ببینم تو ناراحتی که ازدواجت با پوریا به هم خورده
با بهت نگاهش کردم
_چی می گی شهرام؟ من کی گفتم ناراحتم؟ من گفتم دلیلش چیه ، چرا برا خودت فلسفه می بافی؟
با ناراحتی به جلو نگاه کرد و دیگه تحویلم نگرفت .. اخه من که حرف بدی نزده بودم ، چرا ناراحت شد ؟
............
تو این دو روز همش به این فکر می کردم که چرا تا تقی به توقی می خوره شهرام ناراحت میشه ، یعنی کاری کردم که از دستم ناراحته ؟ احساس می کنم نگاهش پر از ترسه ... یعنی برا خودم رمالی شدم ، دیگه منم می تونم نگاه بچه مردم رو بخونم
برای مراسم جشن عید مبعث منو شهرام مرخصی گرفتیم و نرفتیم شرکت ... از صبح زود خونه غلغله بود ..یکی می رفت ده تا می اومدن ، همه می اومدن برای کمک ... مراسم از بعد از اذان مغربن شروع می شد ،یه اقایی می اومد مداحی می کرد ، پذیرایی شام ، دوباره مداحی و بعد احیای شب عید مبعث ... وای که من عاشق مراسم شب عید مبعث بودم
لیوانها رو درون سینی چیدم و توشون شربت البالو ریختم و رفتم تو حیاط .
مردها داشتن حیاطو ریسه کشی می کردن ... به لبخند نگاهشون کردم و رفتم کنار شهرام که جو ریاست گرفته بودش و به همه دستور می داد
_بفرمائید
با اخم نگاهم کرد
_تو اینجا بین این همه مرد چی کارمی کنی ؟
_بفرمائید شربت اوردم
چشمش که به شربت افتاد اخمش از بین رفت و یه لبخند خوشگل زد
_دستت درد نکنه ، جونم بالا اومد بس که کار کردم
_اون که بله ، خسته شدی از کار
_تیکه می ندازی بچه؟... به یکی از پسرا نگاه کرد ... رضا جون بی زحمت این شربتها رو می بری برای اقایون
_به چشم
قبل از اینکه رضا بیاد شهرام شربت رو از دستم گرفت و با اومدن رضا خودش سینی رو به دستش داد
با رفتن رضا دستشو گذاشت پشتم و به سمت خونه هولم داد
_بدو برو تو خونه ، اگه هم خواستی بیای تو حیاط هماهنگی کن
دلم از ذوق برا خودش عروسی گرفته بود ، شهرام عینهو مردایی که رو زنشون غیرت دارن شده بود
_با اجازه اقا
برگشتم تو خونه و رفتم تو اشپزخونه
خانما میز و صندلی های اشپزخونه رو کشیده بودن کنار و روی زمین نشسته بودن و میوه و شیرینی ها رو تو ظرفای یکبار مصرف می چیدن .. هر سال برای مراسم بیشتر از پانصد نفر می اومدن پس باید کلی ظرف میوه و شیرینی اماده می کردن ....
به خانما نگاه می کردم که امینه صدام کرد
_راحیل بیا
کنار پنجره ایستاده بود ، رفتم کنارش ایستادم
_چی شده ؟
_اقاتونو ببین
از پنجره به حیاط نگاه کردم
شهرام رفته بود روی دیوار و ریسه می بست
_الهی که من فداش شم ، چه کاریه بچم ، چشم حسوداش کور بشه الهی ، برام براش اسپند دود کنم
امینه یه پس گردنی زد و گفت
_خاک بر سرت ، چقدر قربون صدقش می ری
_ نمی بینی چقدر کاریه ، مردمو میگما
_مردم ؟
هر دو با هم ادای اوق زدن رو در اوردیم و به حرکات جلفم خندیدیم
دوباره به پنجره نگاه کردیم که امین از پشتمون صدام کرد
_راحیل تو فلشت مداحیا رو ریختی ؟
_اره ، حالا برا چی می خوای؟
_می خوام بذارم بخونه محیط معنوی تر و شادتر بشه دختر عمو جان
فلشو دادم دستش
_راستی میوه و شیرینی هم بیارین ، بیا شوهرتو هم جمع کن
_چرا ؟
_خیلی قوپی میاد ، حس ریاستش هم پدر منو در اورده ، خودش نشسته اونوقت به من دستور می ده این کارو کن ، اون کارو کن . بچه پررو ، بدو راحیل تا کلشو نکندم
منو راحیل خندیدیم
من _امین جان این ریاست ذاتیه که تو خونشه ، کاریش هم نمیشه کرد ، در ضمن شهرام متاهله و تو مجرد پس هر چی میگه گوش کن ، یا همین الان برو مزدوج شو ، کاری نکنم نذاره دیگه باهات دوست باشه ها ، من خوشم نمیاد شوهرم با پسر مجرد دوست باشه .
امین با خنده گفت
_پررویی شهرام به تو هم رسیده
اینو گفت و برگشت تو حیاط . رفت تو ماشینش و صدای مداحی رو زیاد کرد .. جو خونه به کل عوض شد...
ظهر شده بود .. بابا نهارو از بیرون سفارش داده بود و قرار بود بیارن اما سر ظهر از رستوران زنگ زدن و گفتن که نمی تونن نهار رو بیارن و خودتون بیاین دنبال غذا ، شهرام خودشیرین هم مثل نخود اش پرید و گفت من و راحیل میریم غذا رو میاریم ... حالا نمی دونم چجوری با ماشین خودش میخواست اون همه غذا رو بیاره ، نکنه منو می خواد ببره تا اون همه غذا رو کول کنم و تا خونه بیارم ؟
زود لباسمو پوشیدم و از خونه زدیم بیرون . اول رفت دو تا ماشین باری کرایه کرد تا غذا رو ببرن خونه بعد هم با همون ماشین باریه رفتیم رستوران مورد نظر . هر دو از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو رستوران
شهرام _سلام اقا ، برای امروز سفارش غذا داشتیم
_سلام اقای فلاحت عزیز ، سفارشتون اماده هست
_مرسی از همکاریتون ، ماشینا بیرون هستن بگین غذا رو ببرن تو ماشین بگذارن
_چشم قربان ، امر دیگه ای نیست؟
چه چشم و قربانی هم به دم شهرام می بندن !!!
غذا رو بار ماشینها کردن و دوباره راه افتادیم
_شهرام من برای چی اومدم ؟
_دلت می یاد منو تنها بفرستی تو این جامعه پر از گرگ؟
_تو نرو جامعه رو نخور بقیه پیش کش ، امین هم از دستت شاکیه ، چرا انقدر سر به سرش می ذاری؟
_بره زن بگیره اون وقت من دیگه اذیتش نمی کنم
چه ادم کرمکی ایه ... بی تربیت شدم ...خخخخ
_خب حالا چرا دوتا ماشین کرایه کردی؟
_حالا
_بگو دیگه
_یکی رو فرستادم پایین شهر یکی دیگه هم خونه شما ، عید که فقط برا ماها نیست
الهی که من فدای دل رئوفت بشم مرد
_مگه غذا رو بابا سفارش نداده بود؟
_می خواست سفارش بده اما من گفتم یه جای خوبی رو می شناسم ، برا همین خودم سفارش دادم
با لبخند نگاهش کردم
_خیلی خوبی
_چاکر شما هم هستیم
برگشتیم خونه ، ماشین هم با کمی تاخیر رسید و غذا رو ارودن تو خونه ، ملت در حال مرگ بودن از گرسنگی ، حالا خوب بود تلف نشدن .
بعد از نهار دوباره همه برگشتن سر کارشون ، یه سری دیگه از فامیلها هم اومدن برای کمک که میلاد پسر دائیم هم جزوشون بود . میلاد با زنش"ریحانه" و پسر 7 سالش "پارسا "اومده بود ، هم خودش زلزله بود هم پسرش .. خودش که نیومده رفته بود تو حیاط مردا رو اذیت می کرد ...
دیگه از موندن تو خونه خسته شده بودم ، دست امینه، فاطمه ، چند تا از دخترای دیگه رو گرفتم و اومدیم رو تراس نشستیم و مشغول صحبت شدیم که ناگهان صدای یه جیغ بلند به گوشمون رسید .
صدا از حیاط می اومد
هممون پریدیم تو حیاط که دیدم پارسا در حال دویدن جیغ می زنه و می گه مار ، تو دستش هم یه چیز سیاهه .
همه پشتش دویدیم ، مردا و زنا ،حالا ندو کی بود مگه بهش می رسیدیم !!! اون هم هی جیغ می زدو می گفت مار و هی می دوید .. نفسم بند اومده بود بس که این کره خر سریع می دوید .. چند بار دور حیاط چرخیدیم که در یک حرکت انفجاری شهرام پرید رو پارسا و گرفتش و دستشو تکون داد ما هم با ترس دورشو گرفتیم ، من با ترس به مار تو دستش نگاه می کردم و پیش خودم میگفتم " این بچه چقدر احمقه که با مار تو دستش می دوئه ، نکنه هول شده باشه "
شهرام با ترس دستشو تکون داد
_ول کن مارو
اما پراسا ولش نمی کرد
_د ، ول کن دیگه بچه ، الان نیشت می زنه
امین دست شهرامو کنار زد و خودش دست پارسا رو تکون داد
_ول کن دیگه کره خر
میلاد که دید پارسا ول کن نیست خودش دستشو گرفت و تکون داد
_ول کن پارسا با توام
پارسا مار تو دستش رو ول کرد ، همه به مار نگاه کردیم که در اصل یه تیکه پلاستیک سیاه لاستیک ماشین بود .
با دیدن مار مورد نظر همه تولوپ رو زمین نشستن
شهرام _پس مار کجاست که هی جیغ می زدی؟
پارسا که ترسیده بود ، دهن باز کردو گفت
_پشت حیاط داشتم بازی می کردم که دیدم مار اونجاست
ریحانه پارسا رو بغل کرد و همه بلند شدیم و رفتیم همون جایی که پارسا می گفت اما در کمال ناباوری دیدیم که پاراسا یکی از همون پلاستیک های که باهاش بازی می کرد رو با مار اشتباه گرفته
یهو امین شتلق زد پشت گردن میلاد
_اینم بچست که تو داری؟ سکته کردیم بابا
همه زدیم زیر خنده ، میلاد با خنده پشت گردنشو ماساژ داد
_بابا به من چه ، خب بچم ترسید دیگه ، مگه ترس این چیزا حالیش می شه ؟
شهرام _بذار منم یکی بزنمت میلاد جون ، اخه این چه بچه ایه ؟ 5 دور ما رو دور خونه چرخوند .... خندید ... حالا هر چی می دوئیم مگه بهش می رسیم
میلاد پارسا رو بغل کرد و بوسید
_بابا قربونش بره .... همین فردا می برم کلاس دو اسمتو می نویسم
پارسا با ذوق گفت
_اخ جون
میلاد وقتی که دید همه چپ چپ نگاهش می کنن ترسیدو گفت
_ورزش چیه بابا ، یعنی چی اصن ؟ من وقتی می خوام بزنمش که نباید کل کره زمینو بچرخم ، باید با یه حرکت بتونم بگیرمش ... والا
دست پارسا رو گرفت و زود جیم شد
ما هم برگشتیم تو خونه که بابا رو دیدم رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان شربت خوشگل درست کردم و رفتم کنارش
_خسته نباشی حاج بابای من
_ممنون ، کارا تموم نشد ؟
شربتو دادم دست بابا
_نه هنوز کلی کار مونده
_انشاا.. که زودتر تموم میشه
شربتو یه نفس خورد
_راستی بابا جون اون همایشی که گفتم به کجا رسید؟
_هفته دیگه اولین همایشه ، همون استانی که گفته بودی ، چهار محال و بختیاری
_ اخ جون من تا حالا اونجا رو ندیدم ، مرسی بابا
بابا لبخند زدو لیوانو داد دست من ، خودش هم رفت حیاط
............
غروب شده بود ، کارها هم تموم شده بود ، قرار بود خانما تو خونه باشن ، اقا یون هم تو حیاط و برای همشون هم صندلی چیده شده بود ... برای کسانی هم که دیگه جا نمی شدن کوچه رو اذین بسته بودن و صندلی گذاشته بودن تا مختلط بشینن ... خودم که به شخصه از کوچه خوشم می اومد چون برو بیایی داشت .... بعد از شام و مداحی که خیلی قشنگ و شاد اجرا شده بود با امینه رفتم تو کوچه تا به بچه ها کمک کنم ، خیلی شلوغ شده بود ... مردم می اومدن و می رفتن ....ظرف میوه رو برداشتم و شروع کردم به پذیرایی ، دیگه یواش یواش باید اماده می شدیم برای احیای شب عید .... هر کسی تو خودش بود و دعا می خوند ... منم یه گوشه نشستم و قران رو برداشتم ، شروع کردم به خوندن سوره الرحمن .. همیشه به این سوره ارادت خاصی داشتم ... مشغول خوندن قران بودم که شهرام کنارم نشست ....
_همیشه دلم می خواست یه زندگی پر از هیجان داشته باشم ، از همون بچگی هم اگه چیزی مطابق میلم نبود کاری می کردم که کفر همه در بیاد
قران رو اروم بستم و بوسیدم و در سکوت بدون اینکه نگاهش کنم به شهرام که اروم صحبت می کرد گوش دادم
_ موقعی که می خواستم رشته دانشگاهیمو انتخاب کنم بابا اینا می گفتن یا مهندسی یا هیچی ، منم پامو تو یه کفش کردم که الا و بلا من می خوام مدیریت بخونم ، اخه رشتم ریاضی بود که اونم به زور بابا اینا انتخاب کردم ، بابا می گفت دلم می خواد یه دونه بچمو اقا مهندس صدا کنم
اروم با انگشتاش بازی می کرد
_یادمه وقتی جواب کنکور اومد و رتبمو دیدن ، تو گوش فامیل کردن که مهندسم فلانه ، مهندسم فلینه ، منم یواشکی انتخاب رشته کردمو مدیریتو انتخاب کردم ، چه غوغا یی شد وقتی جواب اومد .... بگذریم ، به نظر خودم ادم زیاده طلبی نیستم ، اما دلم می خواد حقمو بگیرم
به من نگاه کرد ، من هم بهش نگاه کردم
_ به نظرت گرفتن حق کار بدیه ؟
شونه هامو انداختم بالا
_پس چرا بعضیا نمی ذارن حقمو بگیرم ؟
بحث فلسفیش گرفته این موقع ، من چه می دونم چرا نمی ذارن
_این دفعه می خوام هم حقمو بگیرم و هم تنبیه کنم
_کیو؟
بلند شدو رفت .. چند دقیقه بعد با دو تا لیوان شربت برگشت
_بیا بخور جون بگیری
............
مهربان با ذوق پرید تو اتاق
_وای محبی ، دارم از خوشحالی می میرم
_چی شده ؟
_وایــــــی
بنال دیگه
_میگی یا نه ؟
_قراره این هفته با شهرام جان و رستم پور بریم همایش استانی
ها؟
_که چی بشه ؟ کجا میخواین برین
_چهار محال و بختیاری ... با یه نگاه مثلا دلسوز نگاهم کرد .... دلم برات می سوزه ، گناه داری ، خیلی دلت می خواست بیای نه ؟ ... حیف که فقط افراد با تجربه رو می برن
دلسوزیش هم مثل خودش خرکیه
_فقط شما می رین ؟
حق به جانب نگاهم کرد
_وا ، پس قرار بود دیگه کی بیاد؟ فقط افراد با تجربه باید برن دیگه
_اها
پدرتودر میارم شهرام جان ... تا اخر وقت کاری از جام بلند نشدم ، اخه مهربان میخ من شده بود اما .... اما با خودم عهد بستم که بعد از پایان کار یه شهرامی بسازم که اون سرش نا پیدا باشه
قبل از این که کار تموم بشه به شهرام پیام دادم که کنار ماشینم منتظرم باشه .. خودمم بعد تموم شدن ساعت کاری زود از اتاقمون اومدم بیرون که چشمم به شهرام نکبت افتاد .. بدون توجه بهش رفتم پایین و تو ماشینم منتظرش موندم ...بالاخره اقا بعد از 10 دقیقه تاخیر هلک و هلک اومد کنا رماشین و با دیدن من سوار شد
_سلام راحیل ، چی شده
داشتم از حرص خفه می شدم
_قراره برین همایش؟
_اره
_کیا می رن ؟
_من ، رستم پور همراه با این دختره اکبری
_می دونی طرح همایش از کی بود؟
_نه نمی دونم اما هر کسی بود خدا پدر و مادرشو بیامرزه که خستگی رو از تنم در کرد
محکم زدم به شونش
_طرح از من بود ، اونوقت من باید بمونمو ایکبری روببری؟ اصن حتی اگه طرح از من هم نبود چطور جرات کردی منو همراه خود نبری؟
شونشو ماساژ داد
_افرین ، چه کارایی می کنی، واقعا طرح تو بود؟
_پ ن پ طرح عم..
اومد وسط حرفم و یه تعصب خرکی به خودش گرفت
_من رو عمم غیرت دارم راحیل
این دفعه اومدم بزنم رو سرش که جا خالی داد
_نکن دیگه بچه ، به هر حال نمی تونم ببرمت ، گروه تکمیله
_اصاف نیست ، به جون خودم میکشمت شهرام .. اصن همین الان زنگ می زنم به بابا .. میگم پوستتو بکنه
_چه بچه ننه
_خودتی ، منم می خوام بیام ... با عجز نگاهش کردم ... شهرام خواهش
_دلم نازکه دیگه ... ببینم چی میشه ، شاید تونستم ببرمت
چه کلاسی هم می ذاره با پول بابای من .. حیف که بابا گفت تو این چیزا نباید قاطیش کنم وگرنه من می دونستم و شهرام
بالاخره با زور و خواهش و گریه و لگد شهرامو راضی کردم که من هم همراهشون برم ، اما به مهربان با تجربـــــه چیزی نگفتم ... می ترسم یه موقع اعتراض کنه و به جرم بی تجربه بودنم منو نبرن .. والا
و اما مشکل اساسی این بود که چجوری امینه رو همراه خودم ببرم .. باید کلی فکر می کردم و یه نقشه حسابی می کشیدم
....
رو تخت دراز کشیدمو به سقف نگاه کردم ... خب الان بهترین موقست که برای امینه زنگ بزنم .. گوشی رو برداشتمو برای امینه زنگیدم و بعد از 4 بوق جواب داد
_بفرمائید
_سلام امینه
_راحیل توئی؟ سلام
_خوبی؟ یادی از من نمی کنی
_قربونت ، تو خوبی؟ زنگ زدی، کاری داشتی؟
_ببین یه چیزی می گم که مطمئنم رو هوا می زنی
_خب
_قراره اخر هفته بریم طرفای جنوب البته فکر کنم ، تو هم میای یا هنوز کلاس داری؟
_نه دیگه تعطیل شدم .. برا چی می خواین برین ؟
_همایشه ، زنگ زدم که اگه بیکاری همراه من بیای
_خب من بیام اونجا چی کار کنم ؟کی چی بشه؟
_اخه تنهام ، نمی تونم نزدیک شهرام باشم ، خودت که می دونی؟ میای؟
جون من قبول کن
_دلم که خیلی می خواد ، حالا چند روزست؟
_دو روز همایشه اما در کل سه روز می مونیم
خدایا 100 تا صلوات نذر می کنم امینه قبول کنه ، باشه ؟ بی زحمت رومو زمین ننداز
_باشه میام
وای خدا جونم مرسی
_پس روز قبلش هماهنگ می کنم ، به زن عمو اینا بگو
_باشه ، راحیل فعلا کار دارم .. بابای
_شب بخیر ، خاحافظ
خب امینه که راضی شد پس مرحله اول نقشه هم اجرا شد فقط می مونه شهرام ....
حالا زنگ می زنیم برای شهرام خان .... گوشیمو دوباره گرفتم تو دستم و زنگ زدم برای شهرام که بوق نخورده جواب داد .... بوق نخورده؟
_سلام راحیل ، دلت برام تنگ شده؟
اون که بله
_سلام شهرام خوبی؟ شبت بخیر
_شب تو هم بخیر
_میگم شهرام جان
_جانم ؟ جان گفتی؟
بی صدا خندیدم ، خیلی زبله پسره چشم سفید
_باشه دیگه نمیگم جان
_نه بگو ، کم از این الفاظ استفاده می کنی ، اینه که عقده ای شدم
الهی که راحیل فدای چشمای راحیل کشت بشه
_میگم
_بگو
_اوم .. می ذاری امینه هم همراه ما بیاد چهار محال؟
_د بیا ، خودتم که قاچاقی می خوای بیای اونوقت یکی دیگه رو هم به دمبت بستی؟
_شهرام اذیت نکن ، من اونجا تنهام ، به تو که نمی تونم نزدیک بشم چون خودت خواستی ... با بغض و ناز ادامه دادم ... چیکار کنم پس ، تنهایی دق می کنم
هیچی نگفت و چند لحظه سکوت کرد
_الو شهرام جان هستی؟ الو
_هستم ، تو بگو چیکارکنم؟
_اجازه بده اونم بیاد
_به کارمندا چی میگی؟
_به اونا چه ؟
_وقتی کاری می کنی باید کامل فکر کنی ، مگه شهر هرته که همینجوری دست امینه رو بگیری و همراه خودت بیاری؟
_پس چیکار کنم ؟
_بذار فکر کنم
_یعنی می تونه بیاد؟
_چه می شه کرد ، خب چند لحظه صبرکن یه چیزایی داره به ذهنم میرسه
سکوت کردم ... خدا جون 100 تا صلوات دیگه هم نذر می کنم برا اینکه یه فکر خوب به ذهن شهرام یرسه ، قربون شما برم
_فهمیدم ... ببین تو همون هتلی که خودمون میریم براش اتاق می گیریم و می گی یک دفعه ای امینه رو دیدی؟ اینجوری مشکلی پیش نمیاد
_ای من قربونت برم
ای که من دهن لقم ، این چی بود گفتم؟
شهرام اروم گفت
_تو چرا قربونم بری ، من فدات بشم
هنگ کردم ... شهرام بود؟
_ اینم از امینه ، دیگه چی؟
_مرسی شهرام ، جبران می کنم
اونو که حتما جبران می کنم ، یه جبران خوشگل ، منتظر باش
_خواهش میکنم
_شهرام من برم بخوابم ، شبت خوشگل
خندید
_شب تو هم شکلاتی خانم ، خداحافظ
_خداحافظلباسامو تو یه چمدون کوچولو چیدم ، قرار بود شهرام بیاد دنبالم و بعد بریم دنبال امینه و تا فرودگاه با هم بریم ... به فرودگاه هم که رسیدیم هر کدوم جدا گانه بریم داخل ، تا کسی شک نکنه ، نه به روابط من و شهرام و نه اینکه امینه رو ببینن و بعدا بامبول در بیارن ... زرنگیم دیگه
با چمدون دم در حیاط منتظر شهرام بودم که 5 دقیقه منو اینجا کاشته بود .. بالاخره بعد از ده دقیقه اقا تشریف اورد.
شهرام با آژانس اومده بود دنبالم .. راننده وقتی چمدونم رو دید از ماشین پیاده شد و گذاشتش صندوق عقب شهرام هم پیاده شد و در حینی که در ماشینو باز می کرد بهم سلام کرد .. کلا این چند با هم دست نداده بودیم ، بس که این پسر بی ادبه
دنبال امینه هم رفتیم و تا رسیدن فرودگاه شهرام توصیه های امنیتی رو بهمون گوشزد کرد ، هی به امینه می گفت که مراقب باشه تا مسافرا نبیننش ، اگه هم دیدنش بعدا بگه من ندیدمتون ، به منم گفت که طرف امینه نرم ، مثلا اگه نمیگفت خودم نمی دونستم ... وقتی هم که رسیدیم به فرودگاه مثل تروریستا هی به چپو راستمون .... ببخشید یعنی به چپو راست نگاه می کردیم که خدایی نکرده کسی بهمون شک نکنه .
وقتی رسیدم شهرام رو دیدم که بین همکارا ایستاده بود ...اولین نفری که چشمش به من افتاد مهربان بود که با ناباوری نگاهم می کرد ، هر گامی که نزدیکتر می شدم احساس می کردم یه چیزی از زیر روسری بهش سیخونک می زنه ، انقدر متعجب بودم که وقتی نزدیک شدم می خواستم برم روی سرشو دست بزنم ببینم چند تا شاخ روی سرش در اومده ...
_محبی تو اینجا چی کار میکنی؟
می خواست بگه تو اینجا چه غلطی می کنی
_اوا .. سلام مهربان جون ...قری دادم به گردنم و سرمو بهش نزدیک کردم و با قیافه ای حق به جانب گفتم .... مگه نمی دونستی منم تو گروه کارفرما هستم ؟ همون قضیه افراد با تجربه .. یادت نیست؟
_ کی گفته تو بیای تو گروه ما ؟
_وای ، نکنه می خوای از گروه جدا بشی؟
انقدر داغ کرده بود که از دماغش دود بیرون اومده بود
_اسم تو جزو اسامی اتخاب شده نبود
با اطمینان گفتم
_بود عزیزم ، خوب نگاه نکردی وگرنه متوجه می شدی
اون لحظه اگه چماق دستش بود می کوبید تو ملاجم
با حرص روشو چرخوند و از من دور شد منم یه نگاه به گروه انداختم که حدود 40 نفری بودن .. نگاهم به شهرام افتاد که خیلی متین با روسای یکی از بخش ها حرف می زد .. الهی من فدای متانت و نجابتت بشم مرد ..
همینجوری در حال یللی تللی بودم که ناگهان پوریا و مونیکا جلوم ظاهر شدن
مونیکا چسبیده بود به پوریا و ازش اویزون بود در همین حین یه دستشو اورد جلو و با ناز گفت
_سلام راحیل جـــــون .. تو کجا اینجا کجا ؟ مگه اسم تو هم تو لیست گذاشتن ؟
دیدم اگه جوابشو ندم ظلمه برای همین منم مثل خودش با ناز دستمو بردم جلو گفتم
_سلام مونیکا جان ، خوبی عزیزم؟... مگه نمی دونستی طرح این همایش ها و این پروژه از من بود ؟
دهنش شده بود مثل سکته ای ها ، پوریا که جو رو دید با موذی گری گفت
_سلام راحیل خانم ، همسرتون کجاست؟
من موندم چطور هنوز قضیه لو نرفته بود تو شرکت .....سرمو چرخوندم تا ببینم شهرام کجاست که دیدم با اخم و کنجکاوی نگاهم می کنه ، چند لحظه نگاهش کردم و بعد سرمو انداختم پایین و خیلی خشک گفتم
_سلام اقای احمدی ، اگه دقت کنید می بینین کجاست
با گفتن حرفم ازشو دور شدم و روی صندلی نشستم ، تا 5 دقیقه دیگه باید می رفتیم ... تو این پنج دقیقه با اونایی که می شناختم سرکی سلام کردم ، یعنی سرمو تکون می دادم ... رستم پور و بزرگمهر رو هم دیدم ، واقعا خوشحال شدم که بزرگمهر هم تو لیست هست ... فاز دوم نقشم به زودی اجرا می شد
به حول و قوه الهی بعد از فراز و نشیب های فراوون سوار هواپیما شدیم ... خدا خیرت بده خلبان ، چرا انقدر تاخیر داری؟
بدون اینکه به بقیه بچه ها توجه کنم صدلیمو پیدا کردم . شماره صندلیمو چک کردم و تلوپ نشستم .... داشتم کمربندمو می بستم که در اسمون باز شدو یه پسر قرطی کنارم نشست .... اولین کاری که با دیدنم کرد این بود که لبخند بزنه و بگه
_سلام خانم خوشگله
من خوشگلم ؟ داره باورم میشه خوشگلم .... ها ؟ این چی گفت ؟ پسره دیلاغ ، شیطونه میگه جفت پا بیام تو صورتش تا دیگه چرتو پرت نگه
با اخم رومو برگردوندم
کمربندشو بست و خودشو ول داد رو صندلی
_تنهایی؟
بازم جوابشو ندادم
_چه نازی می کنی خانم ، نازتم خریدارم .... اروم ادامه داد ... اگه تنهایی من همسفر خوبیما ... همپا باش عزیزم
اصلا به من می خوره با این همپا باشم ... تجربه ثابت کرده بود که در این مواقع سکوت جواب نمی ده و بهتره با جیغو داد مشکلو حل کرد .. اومدم لیچار بارش کنم که مهماندار هواپیما رو دیدم
_ببخشید خانم
اومد نزدیکمون
_بله عزیزم
_م....
_ببخشید
نگاه کردم ببینم کیه حرفمو قطع کرده که فرشته نجاتمودر حالی که سرشو از بین دو تا صندلی جلو رد کرده بود و با یه اخم فوق العاده ترسناک به پسر بغل دستیم نگاه می کرد دیدم
_مشکلی پیش اومده خانم محبی؟
اره شهرامم ، این حرف بدبد زد
_این اقا به من توهین کردن ، حتی یک دقیقه دیگه هم اینجا نمی شینم ، لطفا جای منو عوض کنید
مهماندار _صبر کنید تا من کسی رو پیدا کنم تا جاشو با شما عوض کنه
پسره پررو موش شده بود و یه کلام هم حرف نمی زد
_چرا صبر نکردی تا با هم بیایم تو هواپیما ....
پررو ، خوبه خودش گفت نزدیکش نشم
بعد از چند دقیقه مهماندار برگشت و گفت که کسی جاشو عوض نمی کنه
_خانم من می تونم جامو با این اقا عوض کنم
پسره اومد بگه نه که شهرام مثل ترقه بلند شد و اخم کرد اونم که از ترسش نزدیک بود خیس کنه سریع از جاش بلند شد و روی صندلی شهرام نشست .. شهرام هم کنار من نشست
سرمو چرخوندم تا ببینم همکارا تو دید رس هستن یا نه که خدا رو شکر کسی نزدیک نبود .. دوباره به شهرام که حالا شده بود مثل زهر هلاهل .. از ترسم جرات نردم حرف بزنم .. اون هم تا وقتی برسیم به مقصد حرفی نزد
وقتی از هواپیما پیدا شدیم مهربان خودشو پرتاب کرد کنار من و گفت
_تو به چه حقی کنار شهرام نشستی؟
جانم ؟ این از کجا ما رو دید ؟ اصلا این چرا انقدر پرروئه؟ با اخم نگاهش کردم
_ببخشید؟ .. باید کل فیلمو می دیدی...توضیح دادنی نیست
از اینکه حالشو گرفتم کلی کیف کردم ... شهرام دیگه تا هتل تحویلم نگرفت .... قرار بود کارمندا سه نفر یکی برن تو یه سوییت .. منم که بچه پرروی شهرم به بابا گفتم یه سوییت تنها می خوام ، من ابم با این همکار نماها تو یه جوب نمیره .... چمدونم رو بردم به سویین خودم که یه خوابه یه سالن متوسط با حمام و دستشویی داشت .. برای سه روز خیلی خوب بود .. خوشم اومد .. امینه هم سوییت بغلی من رو برداشت ... بابا هم که قرار بود فردا بیاد چون همایش در اصل فردا شروع میشد و ما امشب وقتمون ازاد بود
بدون اینکه به بقیه بچه ها توجه کنم صدلیمو پیدا کردم . شماره صندلیمو چک کردم و تلوپ نشستم .... داشتم کمربندمو می بستم که در اسمون باز شدو یه پسر قرطی کنارم نشست .... اولین کاری که با دیدنم کرد این بود که لبخند بزنه و بگه
_سلام خانم خوشگله
من خوشگلم ؟ داره باورم میشه خوشگلم .... ها ؟ این چی گفت ؟ پسره دیلاغ ، شیطونه میگه جفت پا بیام تو صورتش تا دیگه چرتو پرت نگه
با اخم رومو برگردوندم
کمربندشو بست و خودشو ول داد رو صندلی
_تنهایی؟
بازم جوابشو ندادم
_چه نازی می کنی خانم ، نازتم خریدارم .... اروم ادامه داد ... اگه تنهایی من همسفر خوبیما ... همپا باش عزیزم
اصلا به من می خوره با این همپا باشم ... تجربه ثابت کرده بود که در این مواقع سکوت جواب نمی ده و بهتره با جیغو داد مشکلو حل کرد .. اومدم لیچار بارش کنم که مهماندار هواپیما رو دیدم
_ببخشید خانم
اومد نزدیکمون
_بله عزیزم
_م....
_ببخشید
نگاه کردم ببینم کیه حرفمو قطع کرده که فرشته نجاتمودر حالی که سرشو از بین دو تا صندلی جلو رد کرده بود و با یه اخم فوق العاده ترسناک به پسر بغل دستیم نگاه می کرد دیدم
_مشکلی پیش اومده خانم محبی؟
اره شهرامم ، این حرف بدبد زد
_این اقا به من توهین کردن ، حتی یک دقیقه دیگه هم اینجا نمی شینم ، لطفا جای منو عوض کنید
مهماندار _صبر کنید تا من کسی رو پیدا کنم تا جاشو با شما عوض کنه
پسره پررو موش شده بود و یه کلام هم حرف نمی زد
_چرا صبر نکردی تا با هم بیایم تو هواپیما ....
پررو ، خوبه خودش گفت نزدیکش نشم
بعد از چند دقیقه مهماندار برگشت و گفت که کسی جاشو عوض نمی کنه
_خانم من می تونم جامو با این اقا عوض کنم
پسره اومد بگه نه که شهرام مثل ترقه بلند شد و اخم کرد اونم که از ترسش نزدیک بود خیس کنه سریع از جاش بلند شد و روی صندلی شهرام نشست .. شهرام هم کنار من نشست
سرمو چرخوندم تا ببینم همکارا تو دید رس هستن یا نه که خدا رو شکر کسی نزدیک نبود .. دوباره به شهرام که حالا شده بود مثل زهر هلاهل .. از ترسم جرات نردم حرف بزنم .. اون هم تا وقتی برسیم به مقصد حرفی نزد
وقتی از هواپیما پیدا شدیم مهربان خودشو پرتاب کرد کنار من و گفت
_تو به چه حقی کنار شهرام نشستی؟
جانم ؟ این از کجا ما رو دید ؟ اصلا این چرا انقدر پرروئه؟ با اخم نگاهش کردم
_ببخشید؟ .. باید کل فیلمو می دیدی...توضیح دادنی نیست
از اینکه حالشو گرفتم کلی کیف کردم ... شهرام دیگه تا هتل تحویلم نگرفت .... قرار بود کارمندا سه نفر یکی برن تو یه سوییت .. منم که بچه پرروی شهرم به بابا گفتم یه سوییت تنها می خوام ، من ابم با این همکار نماها تو یه جوب نمیره .... چمدونم رو بردم به سویین خودم که یه خوابه یه سالن متوسط با حمام و دستشویی داشت .. برای سه روز خیلی خوب بود .. خوشم اومد .. امینه هم سوییت بغلی من رو برداشت ... بابا هم که قرار بود فردا بیاد چون همایش در اصل فردا شروع میشد و ما امشب وقتمون ازاد بود
قبل از اینکه در اتاق امینه رو بزنم خودش درو باز کرد ، پریدم تو و درو بستم اون هم رفت تو سالن نشست
_تا کی باید جاسوس بازی در بیاریم ؟
_تا فردا صبر کن ...اوم .. نه چرا فردا ، همین امشب وقت شام بیا پایین .. جلو همکارا اشنایی می دم و دیگه مشکل حله
_یه موقع ضایع بازی نباشه
بی خیال دستمو تو هوا تکون دادم
_نه بابا کی به کیه ، غمت نباشه مشکلی نیست ... اصن گه می ترسی به شهرامم بگم اگه اون هم قبول کرد برای شام اشنایی می دیم
_باشه
گوشیمو برداشتم و برای شهرام پیام دادم .. بعد از چند دقیقه گفت اشکال نداره و امینه برای شام بیاد پایین
_شهرامم گفت که مشکلی نیست
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت در
_من برم اماده بشم ، تو هم اماده شو بریم پایین دارم از گرسنگی می میرم
برگشتم به اتاقم .. می خواستم اماده بشم اما هوا انقدر گرم بود که حس پوشیدن مانتو زیر چادر رو نداشتم ، برای همین یه تیشرت استین بلند پوشیدم و جین و روسری ، چادر دانشجوییم رو هم سرم کردم ... جلو اینه خودمو برانداز کردم ... خب خدا رو شکر م شکلی نداشت فقط یه رژ بزنم دیگه حله .. رژ هم زدمو رفتم به رستوران هتل ... همه همکارا مثل قوم گرسنگان اونجا نشسته بودن ... یه سریشون غذا سفارش داده بودن ، یه سری هم که در حال خورد غذاشون بودن .
یه نگاه به دور اطارف انداختم تا جای خالی پیدا کنم که از شانسم میز بغلی شهرام و رستم پور خالی بود ... زود رفتم اونجا نشستم و برای اون دو نفر هم سر تکون دادم ... بعد از چند دقیقه امینه هم اومد و بلافاصله خودشو به ندیدن زد و یه جایی نزدیک ما نشست .. بعد از چند دقیقه بلند شدمو رفتم کنارش و بازیمون شروع شد ... هر دو بلند جوری که بقیه بشنون از دیدار تصادفی هم ابراز خوشحالی کردیم .
دست امینه رو گرفتم و سمت میز خودم بردم ... خواستیم بشینیم که شهرام از جاش بلند شد و گفت
_از اشناها هستن امینه هم اومد و بلافاصله خودشو به ندیدن زد و یه جایی نزدیک ما نشست .. بعد از چند دقیقه بلند شدمو رفتم کنارش و بازیمون شروع شد ... هر دو بلند جوری که بقیه بشنون از دیدار تصادفی هم ابراز خوشحالی کردیم .
دست امینه رو گرفتم و سمت میز خودم بردم ... خواستیم بشینیم که شهرام از جاش بلند شد و گفت
_از اشناها هستن خانم محبی؟
اینم اره ؟
_بله جناب فلاحت ، دختر عموم هستن.. مثل اینکه ایشون هم برای کاری یک هفته اومدن اینجا ... این چند روز هم لطف کردن و قراره با من همراه باشن
شهرام با امینه سلامو علیک کرد ... رستم پور که دید همینجوری مثل مجسمه بشینه و اینا رو تماشا کنه ضایست برا همین بلد شد و اون هم خیلی مودبانه با امینه سلام و علیک کردد ... هر دو اصرار کردن که کنار اونا بشینیم اما برای اینکه تابلو نشیم گفتیم پشت میز خودم می شینیم .
هر دو کنار هم نشستیم ...گارسو اومد کنارمون و غذا رو سفارش دادیم ،بعد رفتن گارسون اروم گفتم
_رستم پورو دیدی؟
_اره ، چیکارس؟
_معاون بخشمونه .... با لبخند گفتم ... پسر خوبیه ، نه ؟
_من چه می دونم
_خیلی اقاست .. تا حالا ازش یه حر کت بد هم ندیدم
_خدا به پدر و مادرش ببخشش
از این هیچ ابی گرم نمیشه
غذامونو اوردن و بدون حرف خوردیم... بعد از تموم شدن غذا ،ما و شهرام اینا همزمان بلند شدیم ... منو امینه می خواستیم از هتل بریم بیرون که دیدم اون دوتا هم پشت ما از هتل اومدن بیرون ... هوای بیرون خنک و عالی بود ... وقتی تازه اومده بودیم هتل دیدم که اطراف هتل نمایی از کوه هست .. که خیلی فضا رو قشنگ تر کرده بود
من و امینه اروم قدم می زدیم و صبحت میکردیم ... وقتی صدای شهرام و رستم پور رو شنیدم قدمهامو اروم کردم تا اونها هم به ما برسند .. بعد از چند لحظه د رکنار ما قرار گرفتند
رستم پور _خوش می گذره خانم ها ؟
_متشکر ، عالیه
امینه لبخند زد _ عالیه
به شهرام که با لبخند نگاهم می کرد لبخند زدم
_پدرتون کی تشریف می یارن خانم محبی؟
به امینه نگاه کردم و به رستم پور گفتم
_شما عموی منو از کجا می شناسید؟
_عموتون رو نمی شناسم اما پدر شما رو می شناسم
_تا کی باید جاسوس بازی در بیاریم ؟
_تا فردا صبر کن ...اوم .. نه چرا فردا ، همین امشب وقت شام بیا پایین .. جلو همکارا اشنایی می دم و دیگه مشکل حله
_یه موقع ضایع بازی نباشه
بی خیال دستمو تو هوا تکون دادم
_نه بابا کی به کیه ، غمت نباشه مشکلی نیست ... اصن گه می ترسی به شهرامم بگم اگه اون هم قبول کرد برای شام اشنایی می دیم
_باشه
گوشیمو برداشتم و برای شهرام پیام دادم .. بعد از چند دقیقه گفت اشکال نداره و امینه برای شام بیاد پایین
_شهرامم گفت که مشکلی نیست
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت در
_من برم اماده بشم ، تو هم اماده شو بریم پایین دارم از گرسنگی می میرم
برگشتم به اتاقم .. می خواستم اماده بشم اما هوا انقدر گرم بود که حس پوشیدن مانتو زیر چادر رو نداشتم ، برای همین یه تیشرت استین بلند پوشیدم و جین و روسری ، چادر دانشجوییم رو هم سرم کردم ... جلو اینه خودمو برانداز کردم ... خب خدا رو شکر م شکلی نداشت فقط یه رژ بزنم دیگه حله .. رژ هم زدمو رفتم به رستوران هتل ... همه همکارا مثل قوم گرسنگان اونجا نشسته بودن ... یه سریشون غذا سفارش داده بودن ، یه سری هم که در حال خورد غذاشون بودن .
یه نگاه به دور اطارف انداختم تا جای خالی پیدا کنم که از شانسم میز بغلی شهرام و رستم پور خالی بود ... زود رفتم اونجا نشستم و برای اون دو نفر هم سر تکون دادم ... بعد از چند دقیقه امینه هم اومد و بلافاصله خودشو به ندیدن زد و یه جایی نزدیک ما نشست .. بعد از چند دقیقه بلند شدمو رفتم کنارش و بازیمون شروع شد ... هر دو بلند جوری که بقیه بشنون از دیدار تصادفی هم ابراز خوشحالی کردیم .
دست امینه رو گرفتم و سمت میز خودم بردم ... خواستیم بشینیم که شهرام از جاش بلند شد و گفت
_از اشناها هستن امینه هم اومد و بلافاصله خودشو به ندیدن زد و یه جایی نزدیک ما نشست .. بعد از چند دقیقه بلند شدمو رفتم کنارش و بازیمون شروع شد ... هر دو بلند جوری که بقیه بشنون از دیدار تصادفی هم ابراز خوشحالی کردیم .
دست امینه رو گرفتم و سمت میز خودم بردم ... خواستیم بشینیم که شهرام از جاش بلند شد و گفت
_از اشناها هستن خانم محبی؟
اینم اره ؟
_بله جناب فلاحت ، دختر عموم هستن.. مثل اینکه ایشون هم برای کاری یک هفته اومدن اینجا ... این چند روز هم لطف کردن و قراره با من همراه باشن
شهرام با امینه سلامو علیک کرد ... رستم پور که دید همینجوری مثل مجسمه بشینه و اینا رو تماشا کنه ضایست برا همین بلد شد و اون هم خیلی مودبانه با امینه سلام و علیک کردد ... هر دو اصرار کردن که کنار اونا بشینیم اما برای اینکه تابلو نشیم گفتیم پشت میز خودم می شینیم .
هر دو کنار هم نشستیم ...گارسو اومد کنارمون و غذا رو سفارش دادیم ،بعد رفتن گارسون اروم گفتم
_رستم پورو دیدی؟
_اره ، چیکارس؟
_معاون بخشمونه .... با لبخند گفتم ... پسر خوبیه ، نه ؟
_من چه می دونم
_خیلی اقاست .. تا حالا ازش یه حر کت بد هم ندیدم
_خدا به پدر و مادرش ببخشش
از این هیچ ابی گرم نمیشه
غذامونو اوردن و بدون حرف خوردیم... بعد از تموم شدن غذا ،ما و شهرام اینا همزمان بلند شدیم ... منو امینه می خواستیم از هتل بریم بیرون که دیدم اون دوتا هم پشت ما از هتل اومدن بیرون ... هوای بیرون خنک و عالی بود ... وقتی تازه اومده بودیم هتل دیدم که اطراف هتل نمایی از کوه هست .. که خیلی فضا رو قشنگ تر کرده بود
من و امینه اروم قدم می زدیم و صبحت میکردیم ... وقتی صدای شهرام و رستم پور رو شنیدم قدمهامو اروم کردم تا اونها هم به ما برسند .. بعد از چند لحظه د رکنار ما قرار گرفتند
رستم پور _خوش می گذره خانم ها ؟
_متشکر ، عالیه
امینه لبخند زد _ عالیه
به شهرام که با لبخند نگاهم می کرد لبخند زدم
_پدرتون کی تشریف می یارن خانم محبی؟
به امینه نگاه کردم و به رستم پور گفتم
_شما عموی منو از کجا می شناسید؟
_عموتون رو نمی شناسم اما پدر شما رو می شناسم
با تعجب گفتم
_پدر منو از کجا می شناسید؟
_ خانم محبی مثل اینکه من معاون بخش هستم ، من و اقای فلاحت کاملا با اطلاعات کارمندای بخش مطلع هستیم
حدی؟ یعنی تا حالا بابا رو می شناخت و من نقش بازی می کردم؟
_همه می دونن؟
_اگه منظورتون همکاراست که کسی نمی دونه ، گفتم که فقط من و جناب فلاحت از قضیه خبر داریم
_اگه همینطور مخفی بمونه متشکر میشم ازتون
_خواهش می کنم خانم ، نگران نباشید
نمی دونستم رستم پور انقدر حراف باشه ، نیم ساعتی که بیرون بودیم یک نفس با امینه و شهرام صحبت کرد
" این هم از فاز سوم نقشم ، اگه همینجوری همه چیز خوب پیش بره عالی میشه "
بعد از کمی پیاده روی برگشتیم به هتل و هر کسی به سوئیت خودش رفت
.........
صبح با سرخوشی بیدار شدم ..اولین کاری که انجام دادم این بود که پنجره ها رو باز کنم و هوای خوب و معطر رو با تمام وجودم به ریه هام بکشم ...قرار بود ساعت 9 به سالن همایشی که از طرف نمایندگی مشخص شده بود بریم ... زود کارامو کردم و لباسمو پوشیدم و با امینه رفتیم صبحانه بخوریم .. کلا این همکارا فقط برا خوردن اینجا اومدن ... یادم باشه برای دورههای بعدی بگم از کل شرکت فقط چند نفر بیان .. ما که پول مفت نداریم .. والا
بعد از صبحانه ماشینای نمایندگی اومدن دنبالمون و ما رو بردن به سالن همایش .. خیلی خودمونو تحویل گرفته بودیم ، یکی نمی دونست فکر می کرد وزیری ، سفیری چیزی اومده
تو سالن همایش خود شیرینی رستم پور گل کرده بود ، صندلی اولین ردیف رو برامون نگهداشت تا اونجا بشینیم .. منو امینه هم نشستیم .. البته ناگفته نمونه که مهربان در حال جر و اجر کردن خودش بود که باز هم تحویل نگرفتم .. قصد داشتم تو این سفر آدمش کنم ، خیلی شاخ شده بود .
از اینکه ردیف اول نشسته بودیم با حضور روئسا واقعا معذب شده بودم اما وقتی رستم پور وشهرام بغل دست ما نشستن کمی ارومتر شدم ، به ترتیب اول امینه بعد من و بعد رستم پور و در اخر شهرام نشسته بودن ، یعنی منو رستم پور کنار هم بودیم... رستم پور چند لحظه در میون حرف می زد که من هم ساکت می شدم و امینه رو می نداختم وسط ... فکر کنم از وقتی من تو شرکت مشغول به کار شدم تا به حال رستم پور بیچاره تو دلش مونده بود که با من حرف بزنه .. اما از حق نگذریم همه حرکاتش سنگین و با متانت بود . ظاهر خوبی هم داشت .. قد بلند و چهارشونه ... صورتش سبزه و چشمای عسلی داشت ، اقدر مژه داشت که از حرص می خواستم خودمو بکشم اخه منی که دخترم مژم به شکله هفت (7) هست اما برا اون مثل هفتیه که قر اومده بس که مژه های پر و حالت داری داشت .. سنش هم به نظرم 31 بود ... در کل کیس خیلی خوبی بود.
به بهانه ای از روی صندلیم بلند شدم و به امینه گفت کنار رستم پور بشینه تا جای منو نگیرن که خیلی بهانه مسخره ای بود ، حالا نمی دونم امینه چجوری باور کرد و اونجا نشست .. از سالن رفتم بیرون و کمی تو محوطه قدم زدم تا اون دوتا محض رضای خدا کمی با هم حرف بزنن .. هر چی باشه همینجوری که نمی تونستم امینه رو شوهر بدم
روی جدول کنار کاج نشستم که دیدم شهرام از در ساختمون اومد بیرون و اینور و اونور رو نگاه می کنه ، احساس کردم دنبال منه برای همین دستمو تکون دادم که با دیدنم اومد سمت من و جلوم ایستاد
_بابا این یاشار مخمو خورد
_یاشار کیه دیگه ؟
_رستم پورو می گم
_جدی؟ چه اسم قشنگی هم داره
با اخم گفت
_شما هی چی می گفتین ؟
شونه هامو انداختم بالا
_چیز خاصی نمی گفتیم ، اما از بس که یاشار خانتون حرف زد و مخمو خورد اومدم بیرون
لبخند زد
_افرین ، کار خوبی کردی
دستشو جلوم اورد
_پاشو زیاد هم اینجا نشین ، خلوته ممکنه کسی مزاحمت بشه
چه غلطا یعنی دستشو اورد جلو تا کمک کنه بلندشم؟ این که حتی به من دست هم نمی ده ، چه می دونم والا ... دستشو گرفتمو بلند شدم وبا هم رفتیم سمت سالن .
دوباره نشستیم تو سالن که باب رو در حال سخنرانی دیدم ، الهی که من فداش بشم ، چه ابهتی داره .. جای مامان خالی تا یه خورده قربون صدقه بابا بره .. نیم ساعت بعد سخنرانی بابا تموم شد و نشست .. حیف که نمی تونستم اشنایی بدم .... چند ساعت دیگه هم نشستیم و به مراسم نگاه کردیم .. در این حین دکتر شهرام جان هم ما رو مستفیض کردو برامون سخنرانی کرد . شهرامم دیگه سری تو سرها در اورده .. الهی که ننش فداش بشه
ساعت دو مراسم تموم شد و از سالن اومدیم بیرون ، قرار بود فردا مراسم اهدای جوایز و اینجور حرفا باشه ...
برگشتیم هتل و همه هجوم بردیم به رستوران .. با امینه یه جا نشستیم
_وای راحیل این رستم پور چه ادم باحالیه
با خوشحالی نگاهش کردم
_واقعا ؟ چه خوب
_اره ، با نمکه ، اما خیلی با ملاحضست ، خیلی ازش خوشم اومد
اشک شوق اومد تو چشمم
_وای خدای من ، واقعا خوشت اومد ؟ شاید اونم از تو خوشش اومده باشه ، یه عروسی افتادیم
با اخم نگاهم کردو گفت
_چی می گی تو ، یارو خودش نامزد داره ، اتفاقا می گفت یه ماه دیگه هم عروسیشه ، زنش هم دختر عموش میشه ، پیش خودمون بمونه ، مثل تینکه همدیگروه میخواستن
هیهات .. اینم زن داره ؟ اخه من چیکار کنم با این شانس گندم ، پس شوهر از کجا برای این دختر جور کنم ، دو هفته دیگه خرداد تموم میشه
با اعصابی خوردو خمیر غذامو خوردمو برگشتم به اتاقم و بلافاصله خوابیدم
_پدر منو از کجا می شناسید؟
_ خانم محبی مثل اینکه من معاون بخش هستم ، من و اقای فلاحت کاملا با اطلاعات کارمندای بخش مطلع هستیم
حدی؟ یعنی تا حالا بابا رو می شناخت و من نقش بازی می کردم؟
_همه می دونن؟
_اگه منظورتون همکاراست که کسی نمی دونه ، گفتم که فقط من و جناب فلاحت از قضیه خبر داریم
_اگه همینطور مخفی بمونه متشکر میشم ازتون
_خواهش می کنم خانم ، نگران نباشید
نمی دونستم رستم پور انقدر حراف باشه ، نیم ساعتی که بیرون بودیم یک نفس با امینه و شهرام صحبت کرد
" این هم از فاز سوم نقشم ، اگه همینجوری همه چیز خوب پیش بره عالی میشه "
بعد از کمی پیاده روی برگشتیم به هتل و هر کسی به سوئیت خودش رفت
.........
صبح با سرخوشی بیدار شدم ..اولین کاری که انجام دادم این بود که پنجره ها رو باز کنم و هوای خوب و معطر رو با تمام وجودم به ریه هام بکشم ...قرار بود ساعت 9 به سالن همایشی که از طرف نمایندگی مشخص شده بود بریم ... زود کارامو کردم و لباسمو پوشیدم و با امینه رفتیم صبحانه بخوریم .. کلا این همکارا فقط برا خوردن اینجا اومدن ... یادم باشه برای دورههای بعدی بگم از کل شرکت فقط چند نفر بیان .. ما که پول مفت نداریم .. والا
بعد از صبحانه ماشینای نمایندگی اومدن دنبالمون و ما رو بردن به سالن همایش .. خیلی خودمونو تحویل گرفته بودیم ، یکی نمی دونست فکر می کرد وزیری ، سفیری چیزی اومده
تو سالن همایش خود شیرینی رستم پور گل کرده بود ، صندلی اولین ردیف رو برامون نگهداشت تا اونجا بشینیم .. منو امینه هم نشستیم .. البته ناگفته نمونه که مهربان در حال جر و اجر کردن خودش بود که باز هم تحویل نگرفتم .. قصد داشتم تو این سفر آدمش کنم ، خیلی شاخ شده بود .
از اینکه ردیف اول نشسته بودیم با حضور روئسا واقعا معذب شده بودم اما وقتی رستم پور وشهرام بغل دست ما نشستن کمی ارومتر شدم ، به ترتیب اول امینه بعد من و بعد رستم پور و در اخر شهرام نشسته بودن ، یعنی منو رستم پور کنار هم بودیم... رستم پور چند لحظه در میون حرف می زد که من هم ساکت می شدم و امینه رو می نداختم وسط ... فکر کنم از وقتی من تو شرکت مشغول به کار شدم تا به حال رستم پور بیچاره تو دلش مونده بود که با من حرف بزنه .. اما از حق نگذریم همه حرکاتش سنگین و با متانت بود . ظاهر خوبی هم داشت .. قد بلند و چهارشونه ... صورتش سبزه و چشمای عسلی داشت ، اقدر مژه داشت که از حرص می خواستم خودمو بکشم اخه منی که دخترم مژم به شکله هفت (7) هست اما برا اون مثل هفتیه که قر اومده بس که مژه های پر و حالت داری داشت .. سنش هم به نظرم 31 بود ... در کل کیس خیلی خوبی بود.
به بهانه ای از روی صندلیم بلند شدم و به امینه گفت کنار رستم پور بشینه تا جای منو نگیرن که خیلی بهانه مسخره ای بود ، حالا نمی دونم امینه چجوری باور کرد و اونجا نشست .. از سالن رفتم بیرون و کمی تو محوطه قدم زدم تا اون دوتا محض رضای خدا کمی با هم حرف بزنن .. هر چی باشه همینجوری که نمی تونستم امینه رو شوهر بدم
روی جدول کنار کاج نشستم که دیدم شهرام از در ساختمون اومد بیرون و اینور و اونور رو نگاه می کنه ، احساس کردم دنبال منه برای همین دستمو تکون دادم که با دیدنم اومد سمت من و جلوم ایستاد
_بابا این یاشار مخمو خورد
_یاشار کیه دیگه ؟
_رستم پورو می گم
_جدی؟ چه اسم قشنگی هم داره
با اخم گفت
_شما هی چی می گفتین ؟
شونه هامو انداختم بالا
_چیز خاصی نمی گفتیم ، اما از بس که یاشار خانتون حرف زد و مخمو خورد اومدم بیرون
لبخند زد
_افرین ، کار خوبی کردی
دستشو جلوم اورد
_پاشو زیاد هم اینجا نشین ، خلوته ممکنه کسی مزاحمت بشه
چه غلطا یعنی دستشو اورد جلو تا کمک کنه بلندشم؟ این که حتی به من دست هم نمی ده ، چه می دونم والا ... دستشو گرفتمو بلند شدم وبا هم رفتیم سمت سالن .
دوباره نشستیم تو سالن که باب رو در حال سخنرانی دیدم ، الهی که من فداش بشم ، چه ابهتی داره .. جای مامان خالی تا یه خورده قربون صدقه بابا بره .. نیم ساعت بعد سخنرانی بابا تموم شد و نشست .. حیف که نمی تونستم اشنایی بدم .... چند ساعت دیگه هم نشستیم و به مراسم نگاه کردیم .. در این حین دکتر شهرام جان هم ما رو مستفیض کردو برامون سخنرانی کرد . شهرامم دیگه سری تو سرها در اورده .. الهی که ننش فداش بشه
ساعت دو مراسم تموم شد و از سالن اومدیم بیرون ، قرار بود فردا مراسم اهدای جوایز و اینجور حرفا باشه ...
برگشتیم هتل و همه هجوم بردیم به رستوران .. با امینه یه جا نشستیم
_وای راحیل این رستم پور چه ادم باحالیه
با خوشحالی نگاهش کردم
_واقعا ؟ چه خوب
_اره ، با نمکه ، اما خیلی با ملاحضست ، خیلی ازش خوشم اومد
اشک شوق اومد تو چشمم
_وای خدای من ، واقعا خوشت اومد ؟ شاید اونم از تو خوشش اومده باشه ، یه عروسی افتادیم
با اخم نگاهم کردو گفت
_چی می گی تو ، یارو خودش نامزد داره ، اتفاقا می گفت یه ماه دیگه هم عروسیشه ، زنش هم دختر عموش میشه ، پیش خودمون بمونه ، مثل تینکه همدیگروه میخواستن
هیهات .. اینم زن داره ؟ اخه من چیکار کنم با این شانس گندم ، پس شوهر از کجا برای این دختر جور کنم ، دو هفته دیگه خرداد تموم میشه
با اعصابی خوردو خمیر غذامو خوردمو برگشتم به اتاقم و بلافاصله خوابیدم
با صدای زنگ گوشیم و کوبیدن در چشمامو باز کردم .. اتاق تاریک تاریک بود .از روی تخت پریدم پایین و چادرمو سر کردم و رفتم ببینم کیه که مثل شمر خودشو می کوبه به در . درو که باز کردم شهرامو دیدم که با چهره ای برافروخته نگاهم می کنه ... چی شده ؟ گوشیشو گذاشت تو جیبش که همزمان صدای گوشیم قطع شد ... کمی خودمو کشیدم کنارو اجازه دادم تا بیاد تو
_یک ساعته در می زنم ، داشتی چه غلطی میکردی؟ نمیگی پس می افتم از ترس
ترسیدم اگه بگم خوابیده بودم پخ پخم کنه برا همین سایلنت موندم
_با توام ، چرا به گوشیت که زنگ می زنم جواب نمی دی؟
هی وای من ، شهرام زنگ زده بود؟ مرگ یه بار شیون یک بار .. با ترس گفتم
_خوابیده بودم
عصبانیتش فروکش نکرد که هیچ بدتر هم شد
_این چه خوابیه که تو داری ، چرا انقدر بی فکری؟ اشتباه از منه که اجزاه دادم تو هم بیای ، همش تقصیر خود خاک بر سرمه
چرا انقدر حرصم میخوره ، بهم برخورد
_خب چکار کنم ، مگه تقصیر منه که خوابم سنگینه
_بله که تقصیر خودته ، همه چیز تقصیر خودته
_باشه تقصیر منه ، حالا هم از اتاق من برو بیرون ..با دستم درو نشون دادم ... لطفا بیرون
_یک ساعته در می زنم ، داشتی چه غلطی میکردی؟ نمیگی پس می افتم از ترس
ترسیدم اگه بگم خوابیده بودم پخ پخم کنه برا همین سایلنت موندم
_با توام ، چرا به گوشیت که زنگ می زنم جواب نمی دی؟
هی وای من ، شهرام زنگ زده بود؟ مرگ یه بار شیون یک بار .. با ترس گفتم
_خوابیده بودم
عصبانیتش فروکش نکرد که هیچ بدتر هم شد
_این چه خوابیه که تو داری ، چرا انقدر بی فکری؟ اشتباه از منه که اجزاه دادم تو هم بیای ، همش تقصیر خود خاک بر سرمه
چرا انقدر حرصم میخوره ، بهم برخورد
_خب چکار کنم ، مگه تقصیر منه که خوابم سنگینه
_بله که تقصیر خودته ، همه چیز تقصیر خودته
_باشه تقصیر منه ، حالا هم از اتاق من برو بیرون ..با دستم درو نشون دادم ... لطفا بیرون
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 9:2 توسط دختر ستاره ها
|