کوه غرور3
دیانا:هرچی که بیشتر میگذشت و ارتباطم با سامی بیشر میشد میفهمیدم چه قدر ازش فاصله دارم!چه قدر ازش دورم…برخلاف ظواهر که نشون میداد مادوتا درد دیده ایم و میتونیم مکمل هم باشیم،روحیاتمون خیلی باهم تفاوت داشت…من گرم و صمیمی…اون سرد و یخ…اونقدر رفتاراش سرد بود که از فاصله ی زیاد هم اون سرمارو میتونستی احساس کنی…حرف زدنش تک کلمه ای بود…هیچ جوری نمیشد بهش نفوذ کرد…مثل یه کوه نفوذ ناپذیر دربرابرم خودنمایی میکرد…نمیدونم چرامن عاشق یه همچین آدمی شدم…آدمی که وجوه اشتراکش بامن خیلی کم بود…اون پولداربود…خوشگل بود…خوش تیپ بود…همه چیز داشت میتونست با بهترین دختر دنیا ازدواج کنه و من که هیچ چیز قابل توجهی نداشتم اصلا تو نظرش نمیومدم…بافکرشم خطور نمیکردم…تقصیر خودمه…من احمقم که باخودم فکرکردم شاید به خدمتکارش علاقه مند شه!حرف خنده داریه…من کجا واون کجا!من فقط خودمو عذاب میدم!خودم زجر میکشم…اون عین خیالش هم نمیشه چون اصلا فکرش خطور نمیکنه که یه دختر فقیر…یه دلشکسته…یه خدمتکار…یه بی کس وکار…عاشقش باشه…باتمام وجود عاشق اون چشمای شیشه ای باشه…حاضر باشه نصف عمرشو بده تا اون لبخندهای محو وکمرنگ که شاید به چشم هیچ کس نیاد همیشه تزیین صورتش باشه…حاضرباشه هرکاری کنه تا دل سنگیش به رحم بیاد…تاغم تودلش نباشه…دلش پربشه از شادی و امید و عشق…بدون کینه…بدون نفرت…بدون حس انتقام!ای کاش تموم احساسمو از تو چشمام میخوند…ای کاش میفهمید!ای کاش…بادیدن کفشاش که درست مقابلم ایستاده بود سرمو بلند کردم…موشکافانه نگاهم میکرد:چراتوفکری؟!اتفاقی افتاده؟!ازجام بلندشدم وگفتم:نه چیز مهمی نیست!پوزخندی گوشه لبش نشست وگفت:آهان…راستی من الان کار دارم باید برم جایی…-باشه من حرفی ندارم بریم!-خوبهاینوگفت وجلوتر از من شروع کرد به حرکت کردن…باز مثل قبل قدمهای بلند برمیداشت و من مثل مورچه پشتش راه میومدم…کلافه ام میکرد گفتم:آقا سامی…مگه قرار نشد آرومتر راه برید؟!به سمتم برگشت وگفت:دارم آروم میرم دیگه…ای بابا قصدش اینه که منواذیت کنه!؟دستی به کمر زدم وگفتم:اگه خیلی به دویدن علاقه دارین حرفی نیست باهم تاماشین مسابقه میدیم!لبخندمکش مرگماتحویل صورت مات ومبهوتش دادم!-چی کارکنیم؟!-بدویم دیگه!بعد خودم آماده شدم وگفتم:یک…دو…سه…باآخرین سرعت شروع کردم به دویدن ولی صدای قدمهاشو نمیشنیدم…انگار ازشدت تعجب همونجا میخکوب شده…به عقب برگشتم اماندیدمش…وا کجا غیبش زد؟!سرجام ایستادم و دستی به کمرم زدم که یهو حس کردم یه چیزی مثل فشنگ از بقلم ردشد…حیرون به اون فشنگ بزرگ خیره شدم…بله خودش بود!منو گول میزنی جناب مهندس؟!به سمتم برگشت و لبخند حرص درآری تحویلم داد که عشق وعاشقی یادم رفت…دلم میخواست همونجا سرشو از بدنش جداکنم!اخم کردم و بایه حرکت به سمتش هجوم بردم…همچنان میدوید واونقدر قدماش بلند بود که به گرد پاشم نمیرسیدم!نمیدونم چراخودمو ضایع کردم وهمچین مسابقه ای ترتیب دادم…اینکه ازاول معلوم بود من بازنده ی این مسابقه ام!اه…همین که به ماشین رسید به من نگاهی کرد وابرو بالا انداخت…میخواست بیشتر حرصم بده…نه صورتش عرق کرده بود نه نفس نفس میزد…مونده بودم اون چه طوری این همه دویده بود و ککش هم نگزیده بود!؟-دیدی نمیتونی ازمن ببری!؟لبامو جمع کردم وگفتم:قبول نیست شما جرزنی کردید!لبخند کم یابی زد وگفت:چی کارکردم!؟شمرده شمرده گفتم:جر…زنی…منو گول زدید!سرشو به طرفین تکون داد وگفت:بهونه نیارشیطون…قبول کن باختی…مات نگاهش کردم!به من گفت شیطون!؟الان این سامی بود که به من گفت شیطون!؟به من…!؟وای باورم نمیشه!سوار ماشین شد وتک بوقی به من که هنوز ایستاده بود زد…به خودم اومدم و سوار شدم!اما هنوز ذهنم درگیر حرفش بود!جلوی درخونه پیاده ام کرد…ازتوشیشه سرشو کرد بیرون وگفت:ممکنه شب دیر بیام…سرمو تکون داد وگفتم:خدانگهدارطبق معمول چیزی نگفت….فقط نگاهم کرد…نمیدونم چرااحساس کردم نگاهش پراز تشکره ولی به روش نمیاره…شایدم اشتباه کردم وتوهم زدم….اما…بعداز اینکه وارد خونه شدم حرکت کرد…سلانه سلانه خودمو به اتاقم رسوندم!ساعت تازه ده صبح بود…روی تختم نشستم ومقنعه مو از سرم درآوردم و روی تخت انداختم!همون لحظه موبایلم زنگ خورد…کسی جز روژین نمیتونست باشه…تنهامخاطبم اون بود!لبخند کمرنگی زدم و دکمه ی اتصال روفشار دادم:-الو سلام روژین!چه طوری!؟طبق معمول باداد وهوار گفت:درد گرفته معلوم هست کجایی!؟خبری ازت نیست!گوشی به دست روی تخت دراز کشیدم وگفتم:درگیر کارمباشیطنت گفت:ازرییس خوشتیپت چه خبر!؟اسمش چی بود!؟…اومم…آها…سامی…باشنیدن اسمش قلبم به تپش افتاد گفتم:روژین…تند گفت:چیه!؟-روژین توروخدادعوام نکنیا!سرزنشم نکن…روژین من غلط اضافی کردم…اشتباه کردم….اما….-وای نصف عمرم کردی تو!بگو ببینم چی کارکردی!؟کمی مکث کردم وگفتم:من جلو سامی وا دادم!جیغی کشید وگفت:خاک تو سرت احمق….چه غلطی کردی!؟دیوونه فک کردی اون گردن میگیره!؟دیوونه….مثل یه آشغال پرتت میکنه بیرون!بدبخت شدی رفت!اغفالت کرد نه!؟نکنه بهت تجاوز کرده؟!اگه اینطوریه بگو برم خودم چشماشو از کاسه دربیارمازشنیدن حرصی که میخورد بلند بلند زدم زیر خنده…اشتباه چه فکرایی کرده بود…انگار شنیدن صدای خنده ی من بیشتر عصبیش کرد چو گفت:بخند…بایدم بخندی…معلوم نیست اون شبی که باهاش بودی چه قدر بهت خوش گذشته که این جوری ازیادآوریش ذوق مرگ میشی!شاگرد اول دانشگاه مارو باش!باخنده گفتم:بابا وایستا بذار حرفم کامل تموم شه بعد قضاوت کن-خوبه خویه….توضیحم میخواد بده….نمیدونی بایه دختر چشم وگوش بسته حرف میزنی!؟میخوای منم ازراه به در کنی!؟بلند تر خندیدم وگفتم:توخودت ازراه به در شدی!دیوونه چی داری میگی واسه خودت!؟من کی گفتم خطایی کردم!؟منظورم ازاینکه گفتم وادادم این بود که عاشق شدمچندلحظه سکوت کرد و بعد انگار منفجر شد:دوساعته منو گذاشتی سرکار؟؟منوباش باخودم فکرکردم ازون عرضه ها داری که مخ اون پسره رو بزنی!گفتم خودتو بهش انداختی تمام!-اذیت نکن روژین…جدی میگم…دلو باختم-خاک تو گورت…تواین دور وزمونه عشق کشکه!منگول رو چه حسابی عاشقش شدی!؟خاطرات اونشب برام تداعی شد…بی ارده لبخندی زدم وگفتم:نمیدونم…بایه نگاه…چشم تو چشم شدیم و یهو…فهمیدم عاشق شدم-..باورم نمیشه بایه نگاه عاشق شدی؟به همین سادگی!؟آهی کشیدم وگفتم:به همین سادگی…یکدفعه در اتاقم باز شد و آرمیتا باذوق خودشو انداخت تو اتاقم وگفت:خاله دینی عاشق شدی!؟وای یا امام زمون….این بچه از کجا پرید تو!این که دهنش چفت وبست نداره…منو لو نده پیش سامیهول گوشی رو قطع کردم وسیخ سرجام نشستم! سام:شیرآب رو باز کردم…اون گرمای مطبوع حس خوبی بهم میداد…حسی که روح مشوشم رودربرمیگرفت وافکارآزار دهنده روازمن دور میکرد…افکارآزار دهنده ای که امیدداشتم بااین آب شسته بشه!صدای سرهنگ هنوز توگوشم زنگ میزد…اطمینان نداشتم که بتونم ازپس این ماموریت بربیام،ایستادن درمقابل غلام ودار ودستش کار آسونی نبود…من یه بار ازش شکست خوردم…امااونبار تنهابودم…ایندفعه تنها نیستم!کینه ای که ازش تودلم دارم باهام یاره…اون حس انتقام باهام همدسته.ماباهم یه تیم قوی رو تشکیل میدیم…هنوزصدای سرهنگ توگوشم میپیچید…غلام شمس…صادره ازآبینسک(شهری درروسیه)…به جرم قاچاق موادمخدر واعضای بدن انسان 15سال تو حبس بوده…ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز.ی ازقوانین گروهشونه…هرکسی تواین باندفعال باشه باید اینجوررابطه هارو داشته باشه…پوزخندی زدم…اونقدر عمیق که چندقطره آب لجوجانه خودشونو تو دهنم جای دادن و طعم تلخی وجودمو فراگرفت!زیردوش به نفس نفس افتادم…دستامو ازشدت خشم مشت کردم.رگهای دستم تاروی گردنم متورم شدن…ابروهام درهم گره خوردن…سرم رو بالا گرفتم…قطرات آب مانندسیلی برروی صورتم فرودمیومدن ومن باخودم فکرمیکردم که ای کاش سیلی هایی که زمونه به صورتم نواخته بود مثل ضربه ی این آب ناجوانمردانه نبود…قطره ها یکی پس ازدیگری مثل سیلی خروشان روی عضلات منقبض از خشمم جاری میشدن…حس انتقام درونم شعله ور شده بود و کل وجودمو به آتیش می کشید…تنها به خاطر کاری که باروح و روانم کرده بود ازش متنفر نبودم اون برادر زنی بود که زندگیمونو نابود کرد…دل مادرمو شکست!احساس زنانه اش رو سرکوب کرد.. اون زن رقیب مادرم شد!پدرموازمون گرفت…همشون دزدن…دیگه نتو نستم تحمل کنم…خشمم خلاصه شد تو یه مشت که باضربه ای محکم به دیوار حموم فرود اومد!پیشونیمو به دیوار سرد حموم چسبوندم وآه کشیدم…همیشه یادآوری خاطرات تلخ گذشته عذابم میداد…باید از فردا شروع کنم…یه نقشه ی ازپیش تعیین شده…حساب شده…فکرشده!نگاهم ازروی دیوارحموم سرخورد و روی انگشتر ساده ای که تو دست راستم بود ثابت موند…انگشتری که درظاهرانگشتر بود اما ردیاب قوی توش کارگذاشته بودن تاحین ماموریت اگه بلایی سرم اومد بتونن پیدام کنن!به تصویرم توآینه بخارگرفته حموم پوزخند زدم و مشتی آب به پوزخندم تو آینه پاشیدم… درکمدتوحموم رو باز کردم تا یه حوله بردارم…نگاهی به داخلش انداختم،چشمم به یه تیکه پارچه ی سرخابی رنگ افتاد…ابروهام خودبه خود بالا رفت!تااونجا که یادم میومدتموم هوله های داخل کمد سفید بودن!اصلا تابه حال حوله ی سرخابی اینجاندیده بودم!دستمو داخل بردم و پاچه ی سرخابی رو ازتو کمد کشیدم بیرون…پارچه رو تاجلوی چشمام بالا آوردم…اینکه حوله نبود یه ست لباس زیر دخترونه بود!لبخند محوی رولبام نشست!این تو کمد من چی کارمیکرد؟!؟تاجایی که یادم میاد ازاین چیزا نداشتم…دوست دختری هم نداشتم که پاشو به اتاق خوابم بذاره و ازحموم استفاده کنه…پس؟!لبخندم عمق پیدا کرد…فهمیدن اینکه این لباسابرای کی میتونست باشه چندان کار سختی نبود!بدون شک برای دیاناست!اونشبی که اومده ازحموم من استفاده کرده فراموش کرده وسایلشو ببره!چه رنگ بانمکی هم داره… سرمو به طرفین تکون دادم.یه حوله تقریبا بزرگ برداشتم و دور کمرم پیچیدم…لباس زیر هارو تو دستم گرفتم و ازحموم اومدم بیرون!همونجور که داشتم بهشون نگاه میکردم صدای جیغ جیغ به گوشم رسید و به ثانیه نکشید در اتاقم باز شد و آرمیتا باهیجان پرید تو ودنبالش دیانا!باچشمای گرد شده ازتعجب نگاهشون کردم…آرمیتا بدو بدو اومد سمتم اما نگاه من به دیانا بود…همین که نگاهش به بالاتنه ب.ر.ه.ن.ه. ی من افتاد،چندلحظه مات شد و بعد جفت دستاشو جلوی صورت سرخ شده از خجالتش گرفت!حالتهاش برام غریب بود!یعنی وجود داشت دختری که از دیدن بالاتنه ل.خ.ت یه مرد این قدر خجالت بکشه؟!یعنی تاحالا یه همچین چیزی ندیده بود؟!لباشو گاز گرفت وگفت:من معذرت میخوام نمیخواستیم بی اجازه واردبشیم آرمیتا دوید منم نتونستم جلو شو بگیرم!تک خنده ای کردم…صداش اونقدر لرزش داشت که استرس روبه وضوح میشد حس کنی!باصدایی که هنوزم رگه هایی از خنده توش مشهود بود گفتم:اشکال نداره…به ضررخودتون شدهینی گفت و سرشو بیشتر تو یقه اش فرو برد و من از اینکه اون اینقدر احساس شرم میکرد بیشتر لذت بردم…برام خیلی شیرین بود…اینکه یه دختر اونقدر شرم وحیا داشته باشه که از خجالت سرخ بشه!آرمیتا دستای کوچولوشو روی شکمم کشید وگفت:عمو اینا چیه؟نگاهی بهش انداختم وگفتم:چی؟!-همین مربع مربع ها که رو شکمت افتاده دیگه!تیکه تیکه شده!-به اینا میگن سیکس پک…لباش آویزون شد وگفت:پس چرا من ندارم؟!بعد بولوزشو زد بالا…شکمشو نشونم داد وگفت:ببین!لبخندی زدم وگفتم:این تیکه ها باورزش کردن به وجود میاد!توهم هنوز بچه ای بزرگ که شدی ورزش میکنی شکمت اینجوری میشه!دستشو به کمرش زد وگفت:عمو پس چرا خاله دیانا نداره ازاینا؟!اونکه بزرگه…تازه هرروزباهم ورزش هم میکنیم!دیروز که باهم رفتیم حموم من شکمشو دیدم سفید سفید بود!ازاین چیزا نداشت!صاف بوددیگه نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم…بلند خندیدم و به دیانا نگاهی انداختم….فکرکنم از شدت خجالت مرده بود چون پشتشو به ما کرده بود و بلند بلند نفس میکشید!یه دستشم به دیوار تکیه داده بود تا نیفته!باصدای آروم ولی لرزونی گفت:آرمیتا بسه!بیا بریم!-کجا؟!حالا بودیم در خدمتتون!بعد روبه آرمیتا کردم وگفتم:خب عموجون داشتی میگفتی!نفس عمیقی ازروی عصبانیت کشید وزیرلب گفت:پس من میرممحکم گفتم:نه بمون کارت دارم!حس میکردم چه قدرداره حرص میخوره و دوست داره الان بیاد سرمو ازبدنم جداکنه ولی به زور جلوی خودشو گرفته وچیزی نمیگه!آرمیتا دستمو محکم فشار داد وگفت:عموچرا جوابمو نمیدی؟!میگم چرا شکم خاله دینی اینقدر صافه؟دیانا بایه حرکت به سمت آرمیتا چرخید وباابروهای درهم کشیده نگاهش کرد وگفت:عموسامی دکتر نیست که جواب سوال تورو بده…زود برو تواتاقت تابیام به خدمتت برسم بلا!آرمیتا باترس نگاهش کرد وگفت:یعنی باهام قهرمیکنی؟!دیاناسرشو به نشونه مثبت تکون داد وگفت:آرهبغض کرد ویهو زد زیر گریه…دوید سمت دیانا و کمرشو بغل کردشمرده شمرده گفت:من هیچ کسو ندارم…نه بابا دارم نه مامان…هیچ کس دوسم نداله…من تنهام!اگه توهم باهام قهرکنی من دق میکنم!ازغصه میمیرم!خاله دینی من خیلی دوست دارم….مثل مامانم…باهام قهرنکن…من غلط کردم!منو ببخش خاله دینی !اصلا هرکاری بگی میکنم…فقط باهام قهرنکن!لبخندم محوشد…مات حرفای آرمیتاشدم…حرفاش خیلی تلخ بود…اونقدر باعجز التماس دیانا میکرد که دل سنگ منم براش میسوخت!-خاله دینی دیگه به حرفات گوش میدم…باهام قهرنکن!منو ببخش!دیانا روزانو نشست و آرمیتارو تو بغلش گرفت…آروم کمرشو ماساژ داد وگفت:ببخشید…ببخشید عزیزم!هیچ وقت تنهات نمیذارم گل قشنگم….همیشه کنارتمآرمیتا اهمیتی نمیداد…مثل ابربهار اشک میریخت و درد ودل میکرد:شباکه کنارم میخوابی…وقتی منو محکم بغل میکنی وبرام قصه میگی از هیچی نمیترسیدم…حس میکنم مامانم کنارم خوابیده و حتی ازاونم بیشتر دوست دارم…تو مثل اون نباش!منو تنها نذار!ازتنهایی میترسم…خاله دینی من خیلی دوست دارم…تو مهربون ترین خاله ی دنیایی…به هق هق افتاد…دیانا هم اشک میریخت و اونو به خودش فشار میداد!منم هنگ کرده بودم…باورم نمیشد آرمیتا ازاین حرفا هم بلد باشه!این دختر بچه خیلی حساس بود…بیش از حدتصورم به محبت نیاز داشت…اون خیلی تنها بود! اونقدر دیانا قربون صدقه اش رفت و بوسش کرد تا آرمیتا ساکت شد!بغ کرده دست دیانا روگرفت و باهم به سمت در حرکت کردن…تازه یادم افتاد لباسای دیانا تو دستمه…لبخند شیطانی رولبام نشست وگفتم:دیانا صبرکن…به طرفم برگشت…همین که نگاهش به لباساافتاد چشماش گشاد شد و صورتش سرخ…با دست آزادش جلوی دهنشو گرفت…من که از اذیت کردنش لذت میبردم لباساروتوهواتکون دادم وگفتم:مثل اینکه اینارو تو حموم من جاگذاشتی…سرشو پایین انداخت و باعجله لباسارو از تودستم کشید و باحالت دو ازاتاق من زد بیرون…مستانه خنده ای سردادم و به سمت کمد لباسام رفتم واصلا یادم نبود امروز اولین باری بود که بعداز ده سال از ته دل خندیدم!دیانا:دراتاقمو باز کردم و خودمو تقریبا پرت کردم تو اتاق…دروقفل کردم و روی تخت نشستم،دستمو روی قلبم گذاشتم اونقدر تندتند میزد که حس میکردم هرلحظه ممکنه قفسه سینمو بشکافه و بزنه بیرون!ای خدا چرا همش باید آبروی نداشته من جلوی این پسره بره؟!الان راجع به من چی فکرمیکنه!؟نکنه فکرکنه عمدااونو اونجا جاگذاشتم!هینی کشیدم و روی تخت ولو شدم…وای دیگه عمرا بتونم تو روش نگاه کنم…فقط درحال گندزدن و خرابکاریم!همش تقصیر آرمیتاس…اگه نمیخواست خبر چینی کنه و به سامی بگه که من عاشق شدم هیچ وقت دنبالش نمیکردمیه لحظه هیکل سامی جلوی چشمام ظاهر شد…بااینکه درست وحسابی ندیدمش اماسیکس پکش خوب یادمه…عجب بدن ورزیده ای داشت…ای خاک برسر چشم چرونت کنن!بادستام جلوی چشمامو گرفتم وگفتم:من بهش فکرنمیکنم…فراموش کن!سعی میکردم دیگه بهش فکرنکنم اما مگه میشد اون اندام خوش ترکیب رو فراموش کرد؟!امان از دست تو آرمیتا ببین چه حال و روزی واسه من ساختی؟! سام:باشنیدن صدای زنگ موبایلم چشمامو باز کردم…نگاهی به صفحه گوشی انداختم بادیدن شماره شادی خود به خود ابروهام توهم رفت بااکراه دکمه اتصال رو فشار دادم و گوشی رو به گوشم چسبوندم و منتظر شدم حرف بزنه:-الو سلام سامی جونم!؟چه طوری عزیزم؟!باصدای خش دازی گفتم:بدک نیستم…-اوا عزیزم خواب بودی!؟ببخشید…-نه مهم نیست کاری داشتی؟کمی مکث کرد وبالحن پرعشوه ای گفت:دلم برات خیلی تنگ شده…خواستم بیام خونت ولی حس کردم شاید دوست نداشته باشی!کلافه دستی به موهام کشیدم…سرجام نیم خیز شدم وگفتم:نه چرادوست نداشته باشم!؟باهیجان وصف ناپذیری گفت:واقعا!؟یعنی بیام؟نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آرهجیغی کشید…گوشی رو از گوشم فاصله دادم…اصلا این کاراشو درک نمیکردم!با اشتیاق گفت:برای شام میام عزیز دلم…منتظرم باش!تو دلم پوزخندی زدم…منتظر؟!اونم منتظر تو؟!…هه…ولی درجوابش گفتم:منتظرمگوشی رو قطع کردم و رو عسلی کنار تخت گذاشتم…دیگه خوابم نمیبرد.باید یه زنگ به سرهنگ میزدم و جریان اومدن شادی رو بهش اطلاع میدادم…نمیخواستم به خاطر حس انتقام خودم این ماموریت رو خراب کنم!از جام بلند شدم…بعد از تعویض لباس از اتاق زدم بیرون…صدای خنده ی دیانا با شیطنت آرمیتا درهم آمیخته بود و فضای سالنو پرکرده بود…حس کنجکاویم تحریک شد گوشه ای ایستادم تاببینم چی میگندیانا:درخواستمونو میتونیم بایه کلمه قشنگ بگیم…مثلا یه لیوان آب بخوایم چی میگیم؟!آرمیتا بی معطلی گفت:خودمون میریم میخوریم برای بقیه هم میاریمدیانا:نه مثلا بخوایم بگیم این کیک رو به من بده…آرمیتا:خودمون بلندمیشیم برمیداریم به بقیه هم تعارف میکنیم!دیانا:نه عزیز دلم…یک کلمه ای بگو که محبت شمارو به من نشون بده!آرمیتا:میخوای برم کتاباتو ازتو اتاق بیارم؟!برم آب بیارم؟!میخوای موهاتو شونه کنم؟دیانا:نه نه…قبل از اینکه بگم این کیک رو به من بده میتونیم یه کلمه قبلش بذاریم وبگیم عزیزم ممکنه اون تیکه کیک رو به من بدی؟!آرمیتا:بله بفرما…من خودم باید زودتر میفهمیدم کیک میخوای خاله دینی بهت میگفتم بفرماییندیگه منم خندم گرفته بود چه برسه به دیانا…بلند بلند میخندید و قربون صدقه آرمیتا میرفت…واقعا کلنجار رفتن بایه بچه تو سن وسال آرمیتا خیلی سخت بود!من که اصلا نمیتونستم بیشتر از چنددقیقه تحملشون کنم…حوصله شونو نداشتم اما دیانا…خیلی آروم و باطمانینه باهاش رفتار میکرد…با حوصله به حرفاش گوش میکرد و راه و روش زندگی یادش میداد…این خیلی خوب بود!لبخند محوی رو لبام نشست وارد سالن شدم…پشت میز صبحونه نشسته بودن و صبحونه میخوردن…باشنیدن صدای قدمهای من هردو به طرفم برگشتن.آرمیتا سلام بلند بالایی داد اما دیانا بادیدن من چایی تو گلوش پرید و به سرفه افتاد…رنگش پریده بود و نمیتونست نفس بکشه باعجله به سمتش رفتم و چندباری پشتش کوبیدم تا سرفه اش قطع شد و خودشو کنار کشید!نفس راحتی کشیدم وگفتم:آروم…مگه دنبالت کردن این قدر تندتند میخوری!بدون اینکه نگاهی به من بندازه گفت:ممنون!جوابشو ندادم روبه آرمیتا گفتم:میری مهدعمو؟-بله…تازه خاله دینی هم میره دانشگاه!به دیانا نگاهی انداختم وگفتم:من میبرمتون…دم ماشین منتظرمدیانا هول گفت:نه احتیاجی نیست با راننده میریم!یه تای ابرومو بالاانداختم وگفتم:لازم نکرده…روحرف من حرف نیار…شیرفهم شد!زیر لبی چشمی گفت و از جاش بلند شد!به سمت درخروجی رفتم و ازخونه خارج شدم!دیانا:کوله پشتیمو ازروی صندلی کناریم برداشتم وازجام بلند شدم،همونجور که ازکلاس بیرون میرفتم روژین هم دنبالم میدوید:دختره ی خنگول کجامیری!؟واستا منم بیام!هوی…بی توجه بهش وارد راهروی اصلی شدم اونم همونجور جیغ جیغ میزد و دنبالم میومد…باکشیده شدن کیفم سرجام ایستادم!باخنده روبه روم فرار گرفت وگفت:یه وقت واینستیا!هلاک شدم از بس جیغ جیغ کردم…تازه آبروم جلو عرشیا هم رفت!دیگه منو نمیگیره!لب ولوچه اش آویزون شد بامشت به بازوش کوبیدم وگفتم:ول کن بابا…عرشیا!؟تک خنده ای کرد وگفت:شوخی کردم بابا!هیچ پسری لیاقت نداره…ابرویی بالا انداختم وگفتم:پیشرفت کردی!زیرلب گفت:تمام بارعشقمان بردوش من بود…هنوزهم برایم جای سوال است…اوچرا خسته شد؟!چیزی نگفتم…میدونستم روژین چه روزای سختی رو گذرونده و الان تو مرحله ی نقاهته…طبیعیه ازاین حرفا بزنه!باهم هم قدم شدیم همونجور که به سمت حیاط میرفتیم گفت:از سام چه خبر؟!آهی کشیدم وگفتم:هیچی!-نه مثل اینکه اوضاع خیلی وخیمه!دختر تو جدی جدی عاشق شدی!؟به سمتش برگشتم چندلحظه ای تو چشماش نگاه کردم وگفتم:فک کنم!-تو دیگه چرا؟!دخی میدونی توچه راهی قدم گذاشتی!؟میدونی عشق یک طرفه چه قدر تلخه…چه قدر سخته…نمیدونی اگه بهش نرسی چه قدر ضربه میخوری!؟هیچ نقطه ضعفی بدتراز عشق یک طرفه نیست!اینکه میبینیش دلت براش پرمیزنه…اینکه میخنده دلت براش ضعف میره…اینکه تب میکنه براش میمیری…اینکه غصه داره بغض گلوتو میگیره!اینکه برای یه لحظه وجودش…آغوشش…لبخندش…نگاه گرمش له له میزنی اما اون نمیبینه خیلی سخته…اون لحظه لحظه آب شدنتو نمیبینه…خرد شدن غرورتو نمیبینه…ضعیف شدنتو نمیبینه!چرا این انتخابو کردی دیانا!؟چرا؟دستاشو تو دستام گرفتم و باهم روی نیمکت گوشه حیاط نشستیم…چشمامو به چشمای اشکیش دوختم وگفتم:نمیدونم چه جوری شد!اصلا نفهمیدم…وقتی توچشماش نگاه کردم انگار برق دویست وبیست ولت بهم وصل کردن…لرزکردم…قلبم شروع کرد به تپیدن…نفسم تو سینه حبس شد!نمیتونستم نفس بکشم!هم میخواستم ازاونجا فرارکنم هم میخواستم همونجا بمونم و اون حسوتجربه کنم!خراب کردم…باختم…دلمو به یه نگاه باختم روژین…دست خودم نبود!اگه میشد…اگه میتونستم هیچ وقت بهش دل نمیبستم…امانشد نتونستم…دست خودم نبود!نبود!اشک ازچشمام جاری شد…روژین مات ومبهوت نگاهم میکرد بادست آزادم صورتمو پاک کردم چنددقیقه ای سکوت شد اماروژین طاقت نیاورد وگفت:خودتو اذیت نکن…حالا شاید ایندفعه شانس باتو یاربود تونستی عاشقش کنی!باابروهای بالارفته نگاهش کردم که ادامه داد:شاید سام باپدرام فرق داشته باشه…شاید اگه یکم خودتو تکون بدی بتونی دلشو بدست بیاری!لبخند محوی زدم وگفتم:قلب سام ازپدرامم سنگ تره…اصلا راه نفوذی نداره!تک خنده ای کرد وگفت:ماپیداش میکنیم رفیق!نمیذارم دل تو مثل من خون بشه!-مثلا میخوای چی کارکنی؟-تو به این چیزاش کاری نداشته باش بسپر به من!سرمو به نشونه تاسف تکون دادم وگفتم:تو آدم نمیشی!عاشق هیجانی!ازجاش بلند شد وگفت:آق سامی یه آشی برات بپزم که یه وجب روش روغن داشته باشه! بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن!منم بلند شدم کیفمو روی دوشم جابه جاکردم وگفتم:دست پختتم خوب نیست…آشه افتضاح میشه!بیچاره سامی!خیلی حساسه!بلند خندید وگفت:وایییی حساسه…کلیه شم سنگسازه!به حرف خودش خندید منم لبخندی زدم وگفتم:بسه!حالا واسه من نمک نریز!قری به گردنش داد وگفت:الان که رفتی خونه میری یه دوش میگیری…لباسای خوشمل و جینگول مینگولی میپوشی…یه آرایش خفن هم میشونی رو صورتت…به خدا سامی حضرت یوسف نیست که ازت بگذره…دلشو میبری و اونوقت…با هیجان دستاشو به هم کوبید وباآهنگ گفت:بدو بدو مبارک بادا…محکم تو سرش کوبیدم وگفتم:یعنی خاک عالم توسرت…من اگه بخوام این کاراروبکنم که به ازدواج نمیرسم…تهش میشه کارای خاک برسری!شیطون شد وگفت:خب مگه بده؟!کارای خاک برسری با سام…وایی…خیلی خوشتیپه!خوشگل هم هست!وای چشم وابرو مشکیه!من عاشق این جورآدمام!مشتی حواله پهلوش کردم :هووووی…چشمت دنبال مال مردم نباشه!-واه…مال مردم؟!نکنه مردم تویی؟یعنی الان تو صاحب سامی شدی؟-کوفت…خودتو مسخره کن!لبخندشو جمع وجور کرد وگفت:نه بابا مسخره چیه!شما صاحب تام الاختیار جناب سام بازرگان هستید!و ازاین پس نه من و نه هیچ دختر چشم چرون و ورپریده دیگه ای به اموال شما چشم داشتی نخواهد داشت!اخمی کردم وگفتم:خیلی خنگی!بی شعور!یادم باشه دیگه هیچ وقت باهات درد ودل نکنم!آدمو به مضحکه میگیری!با حالت قهر به سمت درخروجی دانشگاه راه افتادم که دنبالم اومد:هوی بی جمبه!؟واستا!شوخی کردم!-شوخی بود؟!این شوخی بود!؟بازی بااحساسات من شوخی بود؟-خب حالا چه بزرگش هم میکنه!بازی با احساسات!چیزی نگفتم کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم وبی توجه به روژین به ماشین هایی که باسرعت ازخیابون رد میشدن خیره شدم!-قهرنکن دیگه!بابا اصلا ما غلط!ببخشیدلبخندی رولبام نشست!هیچ وقت بلد نبودم قهرکنم شاید از دست طرف دلگیر میشدم وتصمیم میگرفتم دیگه باهاش حرف نزنم اما قهر…نه!اصلا کارمن نبود.-قهر نیستم شیطونک!لوپمو کشید وگفت:آی قربوت برم من!چه قدر دلت بزرگه!همچین پهن و وسیع…گسترده!مثل سفره!چشم غره ای بهش رفتم که به تته پته افتاد:میگم…چیزه!تو هنوزم نمیخوای بامن بیای!؟…بابا یه 206قراضه دارم…میرسونمت!دست فرمونمم بد نیست به خدا نمیمیری!-نه این طوری راحت ترم!همون لحظه یه اتوبوس ایستاد روبه روژین گفتم:مرسی که به حرفام گوش کردی !ابرویی بالاانداخت وگفت:چاکرشوما!سرمو به نشونه تاسف تکون دادم و وارد اتوبوس شدم!دستی برام تکون داد و به سمت ماشینش رفت!*************باشنیدن صدای آشنایی از اتاقم خارج شدم…کنار پله ها ایستادم و به سالن نگاهی انداختم…شادی؟!اینجا چی کار میکرد؟پوزخندی به حرف خودم زدم…یادت رفته !؟دوست دختر سامه!چرا تاالان یادم نبود!یعنی گناه کردم؟ازاینکه به مردی که دوست دختر داره دل بستم گناه کردم؟ولی اونکه زنش نیست…نه نه !من اشتباه کردم….اصلا یادم نبود!فراموش کرده بودم!گوشام خود به خود تیز شد…-سامی عزیز دلم…بریم تو حیاط قدم بزنیم؟!-باشه گلم…فقط هواسرده یه چیزی بپوشقلبم شروع کرد به تندتند تپیدن!این سامی بود که اینقدر خوب و صمیمی با شادی حرف میزد؟یعنی اینقدر دوستش داره که نگرانش بشه!؟سام سرد وخشک!؟نگرانی هم بلده!؟مهربونی هم بلده!؟کلمات شیرینی مثل گلم و عزیزم هم بلده؟؟آره بلده…منتهی تو آدمش نبودی که بهت بگه!به وقتش باکسی که دوستش داره شاده…میخنده….مهربونهدیگه سرد نیست!نمیذاره سرمای وجودش به عشقش منتقل بشه…اونو همیشه گرم نگه میداره…بین بازوهاش!تو آغوش گرمش!آغوشی که فقط یه بار نصیب من شده بود!فقط یه بار…زود….تند…سریع!اما همون مدت کم برای من مثل یه رویا…مثل یه خواب شیرین…مثل یه خاطره ی قشنگ و دست نیافتنی…تو دفتر خاطرات ذهنم ثبت شد!از تصور وجود شادی تو آغوش سام لرز کردم!دستامو به نرده ها تکیه دادم که نیافتم!چرا اینقدر بهش مبتلا شده بودم!؟من که میدونستم اون هیچ وقت قسمت من نمیشه…چرااینقدر بهش وابسته شدم که حالا بودنش بایه نفر دیگه اینقدر آزارم میداد؟!من که عادت داشتم…همیشه عادت داشتم به چیزایی که دوستشون دارم نرسم…عادت داشتم هروقت دلم چیزی رو میخواست بی تفاوت از کنارش رد شم…چون میدونستم سهم من نمیشه مال من نمیشه!بهش نمیرسم چون فقیرم….چون اونقدری پول ندارم که بدستش بیارم….مثل حالاکه فقیرم…که اونقدری پول ندارم که به سامی برسم…قدوقوارش نیستم!باید دست رو دلم میذاشتم و بهش میگفتم خفه شو…اون مال تو نیست….مال تو نمیشه!بیخودی جوش نزن!یادته یه بار دلت بستنی قیفی خواست!؟ازاون پیچ پیچی ها!یادته وقتی چشمت بهش افتاد دلت مالش رفت…دهنت آب افتاد…ولی چشماتو روش بستی چون پول نداشتی بخری!ازش گذشتی چون بهش نمیرسیدی!مثل حالا وقتی سامی رو کنار شادی…تودستای شادی میبینی دلت مالش میره…دهنت آب میافته اما باید مثل همیشه از کنارش بگذری و صدای خورد شدن قلبتو نادیده بگیری!صدای تق تق کفشای پاشنه بلندش تو فضاپیچید…ازخیالاتم فاصله گرفتم و پاهام بی اختیار به سمت پنجره اتاقم کشیده شد…چشمام شروع کرد به جنب وجوش و یه جایی گوشه حیاط روی صندلی های کنار استخر ثابت موند…بادیدن دستای حلقه شده ی سامی دور کمر شادی نفسم تو سینه حبس شد(آهنگ آرزو از احسان خواجه امیری تو ذهن دیانا) تو رو آرزو نکردم ته تنهایی جاده آخه حتی آرزوتم واسه من خیلی زیاده تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایت درد خیلی چیزا هست تو دنیا که نمی شه آرزو کرد قطره اشکی لجوجانه ازگوشه چشمم میچکه و روی گونم می افته!پیشونیمو به شیشه سرد پنجره میچسبونم و ازدور تماشاشون میکنم که چه راحت و سرخوش میخندن و حرف میزنن!دلم میگیره… تو رو تا یادمه از دور از همین پنجره دیدم بس که فاصله گرفتی به پرستشت رسیدم من گذشتم از تبی که تو رو تو خونم ببینم راضیم به این که گاهی تو رو می تونم ببینم نه امیدی به سفر نیست از همین فاصله برگرد خیلی از فاصله ها رو با سفر نمی شه پر کرد عمری پای تو نشستم که منو حالا ببینی تو مثل کوهی که باید منو از بالا ببینیدلم میسوخت وآتیش میگرفت…قطره های اشک دونه دونه روی صورتم میریختن…نگاهی به شادی انداختم و و جلوی آینه ایستادم!چشمام لنزنبود…خودش آبی بود ولی چون مثل چشمای شادی آرایش نداشت جلب توجه نمیکرد…دستی به موهای بلندم کشیدم…مثل شادی رنگ نکرده بودم…خودش طلایی بود…ولی چون هیچ وقت اززیر روسریم بیرون نمیومد هیچ جلوه ای نداشت!پوست صورتم سفید بود…مهتابی…اما شادی برنزه بود!شاید…شاید سامی ازپوست برنزه خوشش میاد؟!پوزخندی به تصویر خودم تو آینه زدم…من هیچ جذابیتی برای جلب نظر سام نداشتم…نه ناخن بلند فرنچ شده…نه آرایش غلیظ و رژ قرمز…من حتی جرات نداشتم توچشمای سام نگاه کنم…چه طور میخواستم باشادی که استاد همه ی این کارابود رقابت کنم؟اون لوندی و عشوه گری رو ازبربود اما من تو حرف زدن معمولی هم مشکل داشتم…زود سرخ و سفید میشدم!وقتی باهاش حرف میزدم همه چیز یادم میرفت و به تته پته می افتادم!من چه طور میخواستم باشادی رقابت کنم وقتی نمیتونستم چندقدم بایه جفت کفش پاشنه بلند راه برم!چه طور میخواستم باشادی رقابت کنم؟!چه طور میخواستم…؟چه طور…؟صدای قهقهه های بلند شادی توکل ساختمون پیچیده بود!مثل مته مغزمو سوراخ میکرد…مثل مگس بغل گوشم ویز ویز میکرد!سرم درد میگرفت!گریه ام به هق هق تبدیل شده بود…هق هق های ریزی که تو گلوم خفه میشد!کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم…نمیخواستم اونجا باشم!نمیخواستم حرفای عاشقونشونو بشنوم…نمیخواستم نگاه های گرمشونو ببینممیخواستم ازاونجا فرار کنم!فرار…نباید اینجا میموندم دیگه طاقت نداشتمآخه خدای من…الهی قربونت برم!الهی فدات بشم چرا بامن این طوری میکنی؟چراوقتی میدونی بهش نمیرسم منو روز به روز وابهش وابسه تر میکنی؟!چرا خدا؟تو زندگیم چیز زیادی ازت نخواستمهمیشه از خودم گذشتم…ازرویاهام…ازآرزوها م…ازخواسته هام …ازهمه چیز گذشتم ولی…این یه رقم رو نمیتونم…اینو ازم نخواه…اینو ازم نگیر…یه بارم که شده چیزی روکه ازت خواستم رو به من بده!مگه چی ازجلال و جبروتت کم میشه!چی؟؟؟؟ -سامی جونم میشه شب اینجا بمونم؟!شب؟!شب اینجا بمونه؟!شادی میخوادشب اینجا بمونه؟!باسامی؟!بادوتا دستم گوشامو گرفتم تابیشتر ازنشنوم…تابیشتر ازاین خردنشم…له نشم…تاغصه ام بیشتر نشه!محکم فشارمیدادم و اشک میریختم!من نمیخوام بشنوم…نمیخوام!ای کاش گوشم کر میشد!ای کاش چشمام کور میشد!نمیخوام بشنوم…نمیخوام!مثل دیوونه ها شده بودم…سرمو به طرفین تکون میدادم و انگشتامو بیشتر تو گوشم فرو میکردم!حرف نزنین نامردا!!!حرف نزنین…نمیخوام بشنوم!چشمام خودبه خود سیاهی رفت…انگار واقعا داشتم کورمیشدم…الهی شکرصداهابرام کم وکمترمیشد…دیگه واضح نبود انگار واقعا داشتم کرمیشدم…الهی شکر!انگار این یه دفعه خدا به حرف دلم گوش کرده بود…انگار این یه دفعه آرزوم برآورده شده بود!پلکام سنگین شدن و روی هم افتادن…دیگه هیچی نفهمیدم و هیچی نشنیدم…نه هیچ تصویری بود…نه هیچ صدایی…سیاهی مطلق وسکوت… سام:به چشمای مشتاقش نگاه کردم…برق خواستن رو به خوبی تو چشماش میدیدم و این همون چیزی که منتظرش بودم…تشنه تر شدن لحظه به لحظه ی اون…کاری نمیکردم اون خودش بود که ثانیه به ثانیه بهم وابسته تر میشد!به هدفم نزدیک ترمیشدم…انتقام…انتقام زخمی که روی قلب مادرم افتاده بود…انتقام مرگ مظلومانه ی خواهرم…انتقام درد فقری که بعداز ترک پدرم تجربه کردیم…انتقام روح مرده ی خودم…روحی که توزندان مرد… سرشو روی بازوم حرکت داد ونفس عمیقی کشید…چندلحظه بعد گفت:اومم…سامی چه بوی خوبی میدی!عطرت معرکه اسپوزخندی گوشه لبم نشست…نگاهمو ازش گرفتم تا مسخره شدنشو نبینه!بی توجه به حرفش گفتم:پدرت کجاست؟مثل برق گرفته ها ازجاش پرید!صاف نشست وگفت:چیزه…بابام…یعنی!رنگش به وضوح پریده بود…یه تای ابروموبالا دادم وگفتم:چراهول شدی؟!منکه چیزی نپرسیدم.فقط میخواستم باخانواده ات بیشتر آشناشم.لبخند نصفه نیمه و زورکی زد وگفت:نه بابا!هول چیه!؟فقط تعجب کردم!آخه تو ازاین سوالا نمیپرسیدی!-حالا پرسیدم.بادست راستش دسته ای ازموهاشو که روی پیشونیش ریخته بود کنارزد وگفت:بابام فرانسه اس!پونزده سالی میشه!دیگه همین روزا برمیگرده!دروغگوی حرفه ای بود!جوری حرف میزد که هیچ کس بهش شک نمیکرد!زندان کجا و فرانسه کجا!؟…هه…چیزی نگفتم به ساعتم نگاهی انداختم از دوازده هم گذشته بود.باشنیدن صداش نگاهمو به صورتش دوختم-سامی جونم میشه شب اینجا بمونم؟!شب اینجا بمونه؟دیگه وقیح تر ازاین دختر هم وجود داشت؟!دیگه رسما داشت به من پیشنهاد هم بستر شدن هم میداد و این پیشنهاد از یه دختر واقعا بعید بود!شادی درست نقطه مقابل دیانا بود…دیانا دختری که موقع حرف زدن بامن تو چشمامم نگاه نمیکرد کجا و شادی که بهم پیشنهاد هم بسترشدن میداد کجا؟!چه قدر آدما میتونستن متفاوت باشن!یکی پاک و یکی کثیف!چرا داشتم دیانا رو با شادی مقایسه میکردم؟اصلا چرا یکدفعه وارد ذهنم شد؟-سامی چرا چیزی نمیگی؟!اخمی روی پیشونیم نشست دستامو توهم قلاب کردم و روی زانوم گذاشتم وگفتم:لزومی نمیبینم شب اینجا باشی!لب ولوچه اش آویزون شد!غمگین آهی کشید وگفت:نمیدونستم اینقدر از من بدت میاد!-من همچین حرفی نزدم.-رفتارت که اینو نشون میده!-تو اینطور برداشت کردی!-پس چرا نمیخوای باهم باشیم؟خودشو به سمتم کشید وگفت:سامی من دوست دارم!خیلی وقته به این نتیجه رسیدم!دلم ذره ذره وجودتو میطلبه!دیگه طاقت ندارم نمیتونم!چرا درک نمیکنی؟!این دختر از دوست داشتن چه میفهمید که اینطوری حرف میزد؟!ازجام بلند شدم وگفتم:فعلا وقتش نیست!هرچیزی به وقت خودش!روبه روم ایستاد وگفت:وقتش الانه سامی!همین امشب…دیگه بی شرمی این دختر حوصله مو سربرده بود!به سمت در خروجی حرکت کردم وگفتم:من حرفمو دوبار تکرار نمیکنم!وقتی میگم فعلا نه یعنی نه!بیش از این اصرار نکن!چیزی نگفت…تو سکوت مانتوشو تنش کرد و کیفشو برداشت!همونطور که شالشو روی سرش مرتب میکرد گفت:خیلی خشکی!هرکسی جای تو بود الان رو هوا پیشنهادمو قبول میکرد ولی تو…ادامه ندادم حرفشو تموم کنه گفتم:من همه کس نیستم!تادر ویلا بدرقه اش کردم.غمگین نگاهی به من انداخت وزیر لب خداحافظی کرد…انتظار داشت لحظه آخر بایه حرکت خاص غافلگیرش کنم ولی این کارو نکردم!لحظه به لحظه ازش بیشتر متنفر میشدم!وقتی سوار ماشین شد دستی تکون دادم و بعداز خروجش وارد ساختمون شدم.جفت دستامو تو جیب شلوارم فروبردمو دوتایکی پله هارو بالا رفتم!روبه روی در اتاقم قرار گرفتم دستمو روی دستگیره در گذاشتم همین که خواستم بچرخونمش نگاهم به در نیمه باز اتاق دیانا افتاد!تااونجایی که یادم میومد همیشه قبل از خواب دراتاقشو قفل میکرد…حالا چی شده بود که این کارو نکرده؟!دستمو از روی دستگیره در برداشتم!یه چیزی برام مشکوک بود!بادوقدم بلندخودمو به اتاق دیانارسوندم و بایه حرکت درو کامل باز کردم!نگاهم روی یه توده گوشه اتاق ثابت موند!هواتاریک بود اما من به تاریکی عادت داشتم!اینم یکی از مزایای زندان بود…چشمامو ریز کردم و بادقت بیشتری نگاه کردم!موهای طلایی رنگش تو تاریکی شب و زیر نور مهتاب که ازپنجره تو اتاقش افتاده بود برق میزد!دیانا بود!ولی چرااین شکلی گوشه اتاق کزکرده بود!بدون اینکه اجازه بگیرم وارد اتاق شدم…چندقدمی به سمتش برداشتم و گفتم:اتفاقی افتاده؟جوابی نداد…حتی سرشم بلند نکرد!برام جای تعجب داشت دوباره گفتم:دیانا؟! اتفاقی افتاده؟بازم جوابی نداد!شاید خوابیده!ولی چرااینجا؟کنارش زانو زدم و بادست راستم چونشو گرفتم و سرشو بالا آوردم چشماش بسته بود!متعجب گفتم:دیانا پاشو!چت شده؟بازجوابی نداد!اگه خواب بود بااین تن صدای بلند من حتما بیدار میشد,اما پلکاش تکون نخورد!صورتش سرد بود.آدرنالین خونم بالا رفت…قلبم تندتند میزد!بعدازده سال برای اولین بار نگران شدم!نگران کسی که تازه باهاش آشناشده بودم!نکنه مرده باشه؟ولی آخه چرا…؟ نمیدونستم چی کارکنم!؟نگاهی به اطراف انداختم و بعد دوباره نگاهم روی دیاناثابت موند…صورت سفیدش ازهمیشه مهتابی تر بود!بااون چشمای بسته و موهای طلایی پریشونش مثل فرشته هاشده بود!واقعا فرشته بود!یه فرشته…اینو هرچی بیشتر با شادی ارتباط برقرار میکردم بیشتر درک میکردم!دختری مثل دیانا کم پیدا میشد!بایه حرکت یه دستمو دور شونه اش حلقه کردم و دست دیگه مو دور زانوهاش و ازجاکندمش!مثل پرسبک بود…روی تخت گذاشتمش!چندباری طول اتاقو بالا وپایین کردم تاذهن آشفته ام آروم بگیره…گوشی موبایلمو از تو جیب شلوارم درآوردم و شماره اورژانسو گرفتم.روی صندلی کنار تختش نشستم.خیلی نگرانش بودم یه چیزی بیشتر از خیلی!نمیدونم چرا…شاید به خاطر اینکه دیانا هم سن و سال اون زمان سابینا بود و دوست نداشتم اونم مثل خواهرم زود از دست بره…دلم نمیخواست به خاطر هیچ وپوچ سرنوشت دیاناهم مثل خواهرم بشه…شایدم دلیل دیگه ای داشت ومن باساختن این دلیل برای خودم میخواستم ازچیزی فرار کنم!نمیدونم…چی باعث شده بود به این حال و روز بیافته؟!کلافه دستی به موهام کشیدم…پس چرا این اورژانس لعنتی نمیرسید؟اه…دوباره شماره اورژانسو گرفتم اما قبل از اینکه بوق بخوره زنگ خونه به صدا دراومد.باعجله از جام بلند شدم و ازاتاق زدم بیرون. دیانا:آروم و بی رمق لای پلکامو باز کردم!نگاهی به اطراف انداختم…یه چیزایی برام گنگ بود…نگاهم روی پنجره اتاق ثابت موند!یاد اتفاقات دیشب افتادم…باز غصه ها به ذهنم هجوم آوردن!دوباره چشمامو بستم!سرم خیلی درد میکرد.نفس عمیقی کشیدم که بوی آشنایی به مشامم رسید…خیلی آشنابود!اونقدر دوستش داشتم که عطرشو به جای هوا استشمام میکردم!چشمامو باز کردم و خواستم بلند بشم که تازه متوجه چیزی شدم که روی شکمم سنگینی میکرد!به سامی که سرشو روی شکم من گذاشته بود و چشماش بسته بود خیره شدم!من چرا قاطی کردم؟!چراهمش توهم میزنم و میرم توخیالات؟شاید هنوزخوابم؟حتی تو رویاهم دست از سرم ورنمیداره!همیشه تصویرش جلوی چشممهرویای شیرینیه…دوست دارم تا ابد ادامه داشته باشه!ای کاش واقعی بود…ای کاش خواب نبود!بی اختیار دستم کشیده شد سمت موهای مشکی و پرپشتش…دستمو لابه لای موهاش حرکت دادم و نوازشش کردم…خیلی نرم بود!عجب رویای شیرینی!ای کاش هیچ وقت از خواب بلند نشم…خواستم دوباره دستامو حرکت بدم که سامی تکون خورد!متعجب نگاهش کردم…باحرکت دومش دستامو زود عقب کشیدم!سرشو روی شکمم جابه جا کرد…از حرکتش قلقلکم میگرفت!هنوز نمیدونستم خوابم یا بیدار؟!مستم یاهوشیار؟!ضربه ای به صورتم زدم تا به واقعیت پی ببرم…دردم گرفت اما شرایط تغییری نکرد…ضربه ی دوم…بازم همه چیز سرجاشه!یعنی بیدارم؟چشمام از شدت تعجب گرد شد و سیخ سرجام نشستم،بااین حرکتم سامی به عقب پرت شد و چندلحظه بعد چشماشو باز کرد!همین که نگاهش به من افتاد یه چیزی تو وجودم فرو ریخت…قلبم شروع کرد تندتند تپیدن!مثل انسانهای مسخ شده نگاهش میکردم…چشماشو ریز کرد بادقت کل صورتموازنظر گذروند لبخند محوی رولباش نشست وگفت:حالت چه ظوره؟انگار تازه از خواب پریدم مثل برق گرفته ها سیخ نشستم اصلا حواسم نبود که روسری سرم نیست…مات نگاهش کردم که گفت:زبونتو موش خورده؟!میگم حالت چه طوره؟به خودم اومدم تک سرفه ای کردم وگفتم:خوبم…مگه قرار بود چه طور باشم؟چندلحظه باابروهای بالا رفته نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده…وا؟!اینم خل شده ها!نه به کج اخلاقی هاش نه به این خنده های عجیبش؟!اصلا مگه خندیدن هم بلده؟!نه انگار بلده…ببین چه قشنگ میخنده دلم براش ضعف رفت.بریده بریده گفت:کلا از مرحله پرتیا دختر؟!یادت نمیاد دیشب چه بلایی سرت اومده؟گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:فشارت افتاده بود…اونقدر پایین بود که اگه چنددقیقه دیر تر میرسیدم مرده بودی!تازه یادم اومدچه بلایی سرم اومده…میخواستم بلند داد بزنم تو باعثش بودی…میخواستم بلند داد بزنم اگه اونجوری عشقولانه بااون دختره حرف نمیزدی من حالم بد نمیشد…ولی این کارو نکردم…نتو نستم چون اون مقصر نبود!تقصیر خودم بود که عاشقش شده بودم.همش تقصیر خودم بود.سکوتمو که دید لبخندش محو شد کمی خودشو جلو کشید وگفت:مطمنی حالت خوبه؟!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم بی هوا گفت:شنیدم عاشق شدی؟!مات شدم…چی؟!لبام بهم قفل شده بود نمیدونستم چی بگم؟!اصلا سامی از کجا فهمیده بود؟!نکنه…نکنه میدونه که عاشق خودش شدم؟!وای نه!امیدوارم این طور نباشه!به سختی نگاهمو ازش گرفتم و زیر انداختم گوشه ی پتو رو تو دستم چنگ زدم وگفتم:منظورتون از این حرفا چیه؟!بیشتر به سمتم متمایل شد وگفت:منظور خاصی ندارم همین جوری پرسیدم-خب پس اگه منظوری خاصی ندارید لطفا وارد بحث این بحث نشیدلبخندش عمیق تر شد وگفت:پس عاشق شدی درسته!؟وای خدا…این چرا دست از سرمن برنمیداره؟!الان چی بهش بگم؟کمی مکث کردم وبعد گفتم:به فرض که شده باشم…شما چ…وسط حرفم پرید وگفت:کی هست؟نفسمو باحرص فوت کردم بیرون وگفتم:آقا سامی میشه ادامه ندید؟! دوست ندارم بهتون دروغ بگم پس لطفا این بحثو همین جا تموم کنید!برخلاف تصورم که انتظار داشتم سرم فریاد بزنه و از گستاخیم شکایت کنه لبخندش دندون نما شد!بیشتر از قبل بهم نزدیک شد…صورتش درست مقابل صورتم بود…تو فاصله ی چند سانتی متری از من قرار داشت…نفسای داغش به پوستم میخورد و بدنم گزگز میکرد…هیچ کاری از دستم بر نمیومد…فقط نگاهمو ازش دزدیدم و تو دلم خدا خدا میکردم یه وقتی سامی کاردستم نده!بااین حال عجیب امروزش و سوالات عجیب ترش بعید نبود که فکرای ناجوری تو ذهنش داشته باشه.زمزمه وار گفت:دیانا؟!طوری صدام زد که قلبم تو سینه فروریخت!تاحالا هیچ کس منو این طور صدانزده بود،خیلی قشنگ اسممو به زبون میاورد.اختیار از کف دادم وگفتم:بله؟باهمون لحن آروم و صدای گیراش گفت:میشه یه خواهشی ازت بکنم؟اونقدر مسخ صداش شده بودم که اگه اون لحظه جونمم ازم میخواست درجا تقدیمش میکردم زیر لب گفتم:بفرمایید!-میشه بامن این قدر رسمی نباشی؟!از حرفش تعجب کردم سرمو بلند کردم و لحظه ای به چشمای خمارش نگاه کردم وگفتم:یعنی چی؟-یعنی اینکه اینقدر به من نگو آقا سامی آقا سامی…هی فعلاتو جمع نبند!حس بدی بهم دست میده!-ولی آخه…-روحرف من حرف نیار بگو چشم-مگه ازمن خواهش نکردید؟!چرا حرفتونو تحمیل میکنید؟خوب از اول میگفتید اجبار نه خواهش!رنگ نگاهش عوض شد وگفت:اجبار یا خواهش !چه فرقی داره وقتی تو قبول نمیکنی؟!ای وای چه طور بهش بفهمونم که نمیتونم سام صداش بزنم…میترسم اختیار ازکف بدم و کاری بکنم که همیشه موجب پشیمونیم بشه!چه طور بهش بگم خودمم دوست دارم باهات صمیمی باشم بیشتر از هرکسی اما میترسم…میترسم بیشتر از همیشه عاشقت بشم واین عشق یکطرفه عذاب آورتر و رنج آورتر بشه…میترسم وقتی تو رو کنار یه نفر دیگه میبینم نتونم مثل دیشب خودمو کنترل کنم وبه همه چیز اعتراف کنم…اونوقت تو هم منو مثل یه جنس بنجل و اضافی از خونت پرت کنی بیرون و دیگه حتی دیدنت برای من بشه حسرت…نه نمیتونم باهات صمیمی باشم…من به از دور دیدنت هم راضیم…اینکه فقط ببینم سالم و خوشبختی هم برام کافیه…نمیخوام حسرت دیدنت هم دردی بشه روی دردای انباشته شده رو دلم!میخوام حداقل ازاین نعمت بهره مند باشم!نمیخوام اینو ازدست بدم…دستاش مثل پاندول ساعت جلوی چشمام تکون میخورد…باصداش به خودم اومدم-چرا جوابمو نمیدی؟!یعنی اینقدر سخته؟زمزمه وار گفتم:سخت تر از اون چیزیه که فکرشو میکنی!فکرنمیکردم بشنوه اما انگار شنید چون گفت:چرا؟!دستام به لرزه افتاده بود چی بهش میگفتم؟!چی؟!خودشو کمی عقب کشید و گفت:هرطور مایلی!یهو از دهنم پرید وگفتم:امروز خیلی عوض شدید…انگار حالتون ازهمیشه بهترهلبخند پررنگی تحویلم داد وگفت:دیشب خیلی خوب خوابیدم!ابروهام بالا پرید وباگیجی گفتم:چه طور؟!از جاش بلند شد و دستی به موهاش کشید چندلحظه ای به چشمام نگاه کرد وگفت:فک کن بالشم نرم تر و راحت تر از همیشه بوده!بدون اینکه بفهمم چی میگه گفتم:چه خوب!پس مشکل بی خوابیتون برطرف شده…پس ازاین به بعد به جای قرصای بی خوابی از این بالش جدید استفاده کنید!تک خنده ای کرد وگفت:باکمال میل!فقط اگه صاحبش اجازه بده حاضرم برای همیشه از اون بالش استفاده کنم!صاحبش؟!یعنی چی!!؟نگاه گیجمو که دید گفت:به خودت فشار نیار شاید بعدا متوجه منظورم شدی!حالا هم استراحت کن!از در اتاق خارج شد اما من هنوز درگیر حرفی بودم که زد؟!منظورش از بالش چی بود؟نگاهی به اطرافم انداختم و تازه چیزی تو ذهنم جرقه زد!وقتی که از خواب بیدار شدم سرسامی روی شکم من بود!یعنی؟!منظورش از بالش شکم من بود؟!شکم من؟!وای خاک برسرم!چه قدرمن گیجم!از حرصم کوسن تختمو به طرف در پرتاب کردم…سامی هم این چندوقته شیطون شده ها!منظورش از این حرفا چیه؟بچه پررو…اصلا بااجازه ی کی سرشو گذاشته بود روشکم من؟!بی تربیت!!!اگه صاحبش اجازه بده!این حرفا چیه که به من میزنه؟!چرا زودتر منظورشو از بالش نفهمیدم؟!اه لعنت به من که همیشه جلوی این بشر سوتی میدم وگندبالامیارم!حالا دوباره میخوام به خدا متوصل شم که دیگه چشمم تو چشم سامی نیافته…انگار اونم به سوتی های من عادت کرده …خیلی حرصم گرفته بود واز کارش راضی نبودم اما ته دلم حس خوبی داشتم…یه حس شیرین سام:ازاتاق دیانا خارج شدم…همونجور که لبخندروی لبام بود ازپله های سالن پایین رفتم و خودمو به در خروجی رسوندم،هنوز ذهنم درگیر دیانا بود!چرااینقدر خنگ بود؟!لبخندم پررنگ تر شد…نگاه گیج وگنگش برای من خنده دار ترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم.دستمو روی دستگیره در گذاشتم اما قبل از اینکه بچرخونمش در باز شد و بختیاری وارد شد…نگاهش که به لبای خندون من افتاد ابروهاش آروم آروم بالا رفت و بعداز چندلحظه مکث گفت:سلام قربان!همیشه به شادی!اتفاقی افتاده؟یعنی تا قبل از امروز این قدر عبوس و عصبانی بودم که دیدن لبخندم برای بختیاری اینقدر تعجب آوره؟لبخندمو جمع و جور کردم و دستمو تو جیب شلوارم فرو بردم خشک وجدی گفتم:نه…اتفاقی نیافتاده!تو چه خبر ؟لباشو بازبون تر کرد وگفت:بسته ای رو که سفارش داده بودین فرستادم!فکرمیکنم دیگه الان به دست صاحبش رسیده باشه…اما قربان بهترنبود خودتون باهاشون یه تماس میگرفتین؟!بالاخره ایشون مادرتونن و…وسط حرفش پریدم اخم کمرنگی کردم و با جدیت گفتم:تو کارای من دخالت نکن!فقط دستوراتی رو که بهت میگم اطاعت کن فهمیدی؟!سرشو پایین انداخت وگفت:چشم!-خوبه…فقط نمیخوام کسی از این موضوع بویی ببره!یه وقت دهن لقی نکنی؟-نه قربان…هرگزدستامو به نشونه ی اینکه مرخصی بالا بردم و اون رفت!از ساختمون خارج شدم،ریموت ماشینو زدم و درشو باز کردم همونطور که سوارش میشدم در حیاط باز شد وآرمیتابالبای خندون لی لی کنان به سمتم دوید!همونطور از دور داد میزد:سلام عمو سامی!همونجا ایستادم تا بهم رسید باهیجان کمرمو بغل کرد وگفت:سلاملبخندی زدم و فقط نگاهش کردم…طبق معمول جوابی برای سلامش نداشتم اخماش تو هم رفت وگفت:عمو چرا شما هیچ وقت جواب سلام منو نمیدی؟باابروهای بالا رفته نگاهش کردم وگفتم:چه طور؟!دستاشو که دور کمرم حلقه کرده بود باز کرد و تو جیب مانتوی صورتی رنگی که لباس فرم مدرسه اش بود کرد وگفت:خاله دیانا میگه جواب سلام واجبه!میگه سلام سلامتی میاره…شماهم اگه همیشه جواب سلام مارو بدید هیچ وقت مریض نمیشید!نفس عمیقی کشیدم وگفتم:تو درست میگی!من اشتباه میکردم…-خب حالا بگید سلام تا سالم بمونید!-سلام عزیزم!مهربون خندید وگفت:خاله دیانا خوب شد؟!از یادآوریش لبخندم عمیق تر شد وگفتم:آره بهتره!بانگرانی نگاهم کرد وگفت:عمو یه وقتی بهش نگیا من بهت گفتم عاشق شده چون باهام قهر میکنه!دستمو به لبه ی در ماشین تکیه دادم وگفتم:نه نگران نباش نمیگم فقط یه شرط داره…-چه شرطی؟-شرطش اینه که به من بگی عاشق کی شده!-من که نمیدونم!-خب برو ازش بپرس!اون حتما جوابتو میده…هروقت فهمیدی به من بگو خب؟!-باشهسوار ماشین شدم و برای آرمیتا دستی تکون دادم .پامو روی پدال گاز فشردم و حرکت کردم!چند لحظه بعد ماشینو مقابل ساختمون نیمه ساخته ای که قرار بود طول ماموریت اونجا ساکن باشین نگه داشتم و ازش پیاده شدم!ساختمون درست مقابل خونه ی غلام بود و ما از این لحاظ میتونستیم بهشون اشراف کامل داشته باشیم و چون نیمه ساخته بود کسی بهش شک نمیکرد!باعجله از پله های آجری ساختمون بالا رفتم…به طبقه ی دوم که رسیدم سرهنگ و چندتا سرباز بالباسهای مبدل ایستاده بودن و حرف میزدن…سرهنگ بادیدن من لبخندی زد و دستی برام تکون داد به طرفش رفتم…نگاه سرتاسری به من انداخت و گفت:سلام جوون!یه لحظه یه جمله تو گوشم زنگ زد"خاله دیانا میگه سلام سلامتی میاره…"لبخن کم جونی رو لبام نقش بست و ازبین لبام یه سمفونی مثل سلام خارج شد!سرهنگ نگاه متعجبشو ازمن قایم کرد وگفت:امروز باید باتیم آشنا بشی…یه سری از بچه ها بالباسای مبدل کارگری اطراف ساختمون کشیک میدن و اطلاعات جمع میکنن!به گوشه ای از سالنی که ماتوش قرار داشتیم اشاره کرد وگفت:ازاونجا خونه ی غلام کاملا دیده میشهنگاهم به اون سمت کشیده بود سه تامانیتور بزرگ به همراه دوتا لب تاب فضای خونه ی غلام رو نشون میداد گفتم:دوربین هارو کی نصب کردید؟!دستی به کمرم زد وگفت:دیشب چندتا از بچه ها زحمتشو کشیدن!چندقدمی توی فضای سالن زدم که سرهنگ گفت:بهتره با همکارت آشنا بشی…تو کل ماموریت باید باهم همکاری کنیدصداشو یکم آرومتر کرد وگفت:یه جوری جلوی غلام و دار ودستش نقش پارتنر تورو ایفا میکنه!میفهمی که منظورم از پارتنر چیه؟!سرمو به نشونه دونستن تکون دادم وگفتم:متوجهم خب کجاست؟!چشماشو یه بار باز وبسته کو به پشت سرم اشاره کرد وگفت:سرگرد پدرام شیوانی…یه لحظه حس کردم گوشام اشتباهی شنیدن گفتم:چی؟!-پشت سرت ایستاده ….پدرام شیوانییه لحظه کل خاطرات گذشته مثل فیلمی از جلوی چشمام عبور کرد وجدیدترینشون جلوی چشمام ظاهر شد…صدای طناز تو گوشم زنگ میزد:من ده سال پیش ازدواج کردم با دوست صمیمیت…پدرام!بایه حرکت به عقب برگشتم و با پدرام چشم تو چشم شدم…کسی که یه زمانی فکر میکردم دوست صمیمی منه اما بهم خیانت کرد و باکسی که دوستش داشتم ازدواج کرد…کسی که تو تموم خاطرات گذشتم نقش پررنگی داشت و همیشه تنهایی هامو پرمیکرد اما ده سال ازش خبری نشد و منو با تنهایی هام تنها گذاشت!تموم نفرتمو تو چشمام ریختم و نگاهش کردم…اما نگاه اون شفاف بود!عاری از هر کینه ای…اصلا عوض نشده بود!هنوزم مثل گذشته جذاب و خوشتیپ بود!لبخند محوی رو لباش نقش بست ویه قدم به سمتم برداشت اما من اخمم غلیظ تر شد و یه قدم عقب تر رفتم با غیظ نگاهمو از پدرام گرفتم و روبه سرهنگ گفتم:من دیگه این ماموریتو ادامه نمیدمبا قدم های بلند ومحکم ازاونجا فاصله گرفتم و بی توجه به صدازدنهای سرهنگاز ساختمون خارج شدم!خیلی عصبی بودم…انتظار نداشتم پدرام رو اینجا ببینم؟!اصلا دوست نداشتم هیچ وقت چشمم به چشمش بیافته!خیلی ازش ناراحت بودم خیلی…ریموت ماشینو زدم ولی قبل از اینکه سوارش بشم گوشه پیرهنم کشیده شد و بعد صدای پدرام:چته تو؟!کجا میری وایستا ببینم!عصبی نگاهش کردم وگفتم:ولم کن پدرام تا بیشتر عصبانی نشدم!-ول نمیکنم…چته ؟!بعداز ده سال تازه پیدات کردم کجا بذارم بری؟پوزخندی زدم وگفتم:خیلی پررویی تو!بااین همه بلا که سرم آوردی انتظار داری مشتاق دیدارت باشم؟کلافه دستی به موهاش کشید وگفت:باید باهم حرف بزنیم!یه سری چیزا هست که تو ازشون خبر نداری!-دلم نمیخواد چیزی بشنوم!تواین ده سال به اندازه کافی ازت شنیدم…الانم دست از سرم بردار دلم نمیخوادببینمت نه حالا نه هیچ وقت دیگه…باخشم تو چشماش زل زدم وگفتم:ازت متنفرم میفهمی؟!متنفر…نفسشو باحرص فوت کرد بیرون وگفت:خیلی خب ازم متنفری باش!فقط یه فرصت بده باهات حرف بزنم.چیز زیادیه؟با نوک کفشم به سنگ ریزه ای که کف خیابون افتاده بود ضربه ای زدم وگفتم:حرفی باتو ندارم-ولی من دارم!خواهش میکنم سامی…جون خاله گیتی قسم!-صدبار گفتم جون مادر منو قسم نخور!دستشو باماشینم تکیه داد وگفت:مجبور شدم…میدونم رو جون خاله گیتی حساسی!با حرص گفتم:همینه دیگه…میگن به دشمنت نقطه ضعفاتو نگو…همین میشه!سواستفاده میکنه!تو چشمام نگاه کرد وگفت:سامی من دشمنت نیستم!هرچی از من شنیدی دروغه…دروغ!پوزخند صداداری زدم وگفتم:آره دروغه…رفاقتت هم دروغ بود!عصبی مشتی به کاپوت ماشین زد وگفت:د لعنتی چرا حرف خودتو میزنی؟!چرا یه لحظه نمیذاری من حرف بزنم؟!فک کردی فقط خودت گول خوردی؟!فقط خودت عذاب کشیدی؟فقط خودت شبا کابوس دیدی؟!نه بی معرفت…بیشتر از تو گول خوردم…بیشتر ازتو کابوس دیدم بیشتر از تو عذاب کشیدم!-بی معرفت؟!تو به من میگی بی معرفت؟!خودت که اند همه بی معرفتایی تو دیگه چرا این حرفو میزنی؟-سامی بذار حرف بزنم اونوقت معلوم میشه کی بی معرفته…من یاتو؟با حرص پوست لبمو میجوییدم…نگاهی به ماشین انداختم و سوار شدم…همین که استارت زدم درماشینو باز کرد و روصندلی جلو نشست!بی توجه بهش پامو روی پدال گاز فشار دادم وماشین ازجاش کنده شدبدون اینکه بدونم دارم کجا میرم فقط گاز میدادم…گاز میدادم و ازبین ماشینا لایی میکشیدم…دیوونه شده بودم…دیدن دوباره پدرام دیوونه ام کرده بود.ازحرص دندونامو به هم میسابیدم و سرعتمو بیشتر میکردم ولی پدرام بی خیال روی صندلی نشسته بود…یه دستشو به شیشه تکیه داده بود ودست دیگه شو روی پاش گذاشته بود…ازاین خونسردیش بیشتر حرصم میگرفت…اینکه یه عمری بهم خیانت کرده بود و حالا صاف صاف تو چشمام نگاه میکرد واز بی گناهیش حرف میزد منو آتیشی تر میکرد!دلم میخواست زیر مشت ولگد میگرفتمش و تا میتونستم کتکش میزدم اما حیف که الان موقعیتش نبود!جون مامانمو قسم داده بود و نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم!چشمم که به تابلوی بلوار اندرزگو افتاد فهمیدم اینهمه مدت بدون اینکه بفهمم داشتم به سمت خونه رانندگی میکردم…ریموت درو زدم و در باصدای تیکی باز شد…سرایدار خونه بادیدن من ازاتاقکش بیرون اومد و دستی به نشونه احترام تکون داد واما من بی حوصله تر ازاینی بودم که بخوام جوابشو بدم…ماشینو گوشه حیاط پارک کردم و ازش پیاده شدم!دیانا:باشنیدن سروصدا از اتاقم بیرون اومدم…نگاهی به انتهای راهرو انداختم بادیدن روژین که خوش حال و خندون با آرمیتا حرف میزدن و به سمت اتاق من میومدن لبخندی رو لبم نشست باصدای نسبتا بلندی گفتم:سلامسرشو بلند کرد و نگاهش به من افتاد باخنده گفت:سلامی به گرمی آش رشته که با پیاز داغ روش نوشته…مرامت منو کشته!تک خنده ای کردم وگفتم:اینجا چی کار میکنی؟دستشو بلند کرد و کیسه ای روکه دستش بود تو هوا تکون داد وگفت:اومدم عیادت مریض!ناراحتی برگردم!خودم این کمپوت هارو میخورمآرمیتا باهیجان گفت:نه خاله نرو!بیا بریم باهم بازی کنیماوا این بچه کی با روژین اینقدر صمیمی شد که من خبر ندارم ابرویی بالا انداختم وگفتم:ای آرمیتای بی معرفت…نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار؟منو فراموش کردی رفتی سمت این روژین؟آرمیتا به سمتم دوید وگفت:نه خاله جونم…من تورو از همه بیشتر دوست دالم!-ای بلا…خوب بلدی منو خرکنیا!روژین که حالا به من رسیده بود گفت:خب دیگه دیانا جان وقت رفتنه!پاشو باروبندیلتو جم کن ازاین خونه برو که من جاتو گرفتم…بلکم تونستم مخ این سامو بزنم وبشم خانوم این خونه!ازتو که بخاری بلند نمیشه!لبمو به دندون گرفتم و باچشم به آرمیتا اشاره کردم وگفتم:چرا چرت و پرت میگی؟!بچه یاد میگیره!نگاهی به آرمیتا انداخت وگفت:خاله برو تو اتاقت اسباب بازیاتو بچین تا من بیام باهم بازی کنیم!خب؟آرمیتا پرید بالا وگفت:آخ جون!بعد به سمت اتاقش دویدنگاهی به روژین انداختم وگفتم:خوب بلدی بچه رو بفرستی دنبال نخود سیاه!دستی به کمرم زد وگفت:مااینیم دیگه!به سمت اتاقم هدایتش کردم…همین که وارداتاق شد سوتی کشید وگفت:ایول بابا…عجب دک وپوزی داره اینجا!حال میکنی واس خودتا!روی تخت نشستم وگفتم:دیوونه ای به خدا!دستشو روی سینه اش گذاشت و کمی به جلو خم شد و باشیطنت گفت:آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخورفنا نشیم!خندیدم وگفتم:چندش…حالمو بهم زدی!کنارم نشست وگفت:حالت چرا بد شده بود؟-تو از کجا فهمیدی؟!یهو با هیجان گفت:وای…صبی زنگ زدم موبایلت ببینم چرانیومدی دانشگاه که یهو این گودزیلا جواب داد-گودزیلا؟!-آره دیگه…سامو میگم…ازبس ترسناکه اسمشو گذاشتم گودزیلا!ضربه ای به سرش زدم وگفتم:خاک تو سرت…خوبه یکی هم واس خودت اسم بذاره؟!بیچاره سام کجاش شکل گودزیلاس؟!-همه جاش!والا اون قد بلند و هیکل گندش از هرچی گودزیلا هم بدتره…تازه صبح بایه صدای کلفتی گفت بله خودمو خیس کردم!اون گفت تو مریضی!بعد چشماشو ریز کرد و با شک پرسید:کلک موبایلت دست اون چی کار میکرد نکنه شماهم آره؟!ضربه ی دیگه ای پشت گردنش کوبیدم وگفتم:به خدا خفت میکنم روژین!جیغی کشید و از جاش پرید ازجام بلند شدم وگفتم:وایستا بخدا میکشمت!دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد وگفت:بابا من غلط کردم تو اصلا قدیسه…فرشته…حضرت مریم…سامی هم پاک…نجیب…حضرت یوسف…بی خیال شو دیگه!همین جور که به سمتش هجوم میبردم گفتم:واسه من فیلم بازی نکن…مظلوم نمایی یخدی!لباشو جمع کرد وگفت:حالا که مظلوم نمایی یخدی پس پررویی چوخ دی!میگما آدمای پاکم یه وختایی گناه اینا میکننا!نکنه شما دوتام…نذاشتم حرفش تموم شه افتادم دنبالش که مثل فشنگ از جاش پرید واز اتاق بیرون رفت…همونطور که از پله ها پایین میرفت جیغ جیغ میکرد :وای…منو از دست این وحشی نجات بدین!ای اهالی عمارت…بیاین این هار شده الان منو میخوره…وای…جوون مرگ شدم!به آرزوهام نرسیدم!…دیانا به خدا گوشتم تلخه منو نخور!بلند بلند میخندیدم و دنبالش میکردم…حالا خوبه سامی نبود که این داد وبیداد های مارو بشنوه وگرنه آبروی نداشتم میرفت به سمت در خروجی دوید همین که میخواست بپره بیرون در باز شد و روژین پرت شد رو زمین…به دنبالش یه صدای آخ مردونه اومد و بعد هم صدای فریاد سام:اینجا چه خبره؟!قلبم ریخت…با فریادی که سامی زد قبر خودمو کندم و خودمو خاک شده تصور کردم…نگاهی به چهره ی برافروخته اش انداختم…دست به کمر باابروهای گره کرده کنار در ایستاده بود و به من نگاه میکرد!این که سالم اینجا وایستاده پس روژین روی کی افتاد؟!صدای آخ برای کی بود؟باابروهای بالا رفته چندقدم جلو رفتم تا واضح تر ببینم همین که چشمم به روژین افتاد ماتم برد…خیره به صورت پسری که روی زمین افتاده بود نگاه میکرد و اشک میریخت!یه قدم دیگه جلو رفتم…پسره هم مات ومبهوت به روژین نگاه میکرد!هیچ کس هیچی نمیگفت…سکوت بدی فضارو گرفته بود!حتی سامی هم ساکت شده بود و فقط اون دوتا رو نگاه میکرد!هیچ تغییر موضع هم نمیدادن…روژین روی پسره افتاده بود و دستای پسره دور کمر روژین حلقه شده بود!اینجا چه خبر بود؟اینا چرااز رو زمین بلند,نمیشن؟! شالمو روی سرم مرتب کردم وقدم دیگه ای به جلو برداشتم باصدای نسبتا آرومی گفتم:روژین؟!اهمیتی نداد…انگار تویه دنیای دیگه سیر میکرد وصدای منو نمیشنید،تن صدامو کمی بالاتر بردم وگفتم:روژین باتوام؟!چت شده؟باز اهمیتی نداد…ازاین همه بی خیالیش حرصم میگرفت،قطره های اشک دونه دونه از چشماش میچکید و روگونه ی پسره میافتاد.نگاهی به چهره ی عصبانی سام انداختم نگاه اونم به من بود!اخم غلیظی رو پیشونیش نقش بسته بود…اینبار سام تقریبا فریاد زد:پدرام!؟چه مرگت شده؟پاشو خودتو جمع کن!پدرام؟!درست شنیدم؟الان سام گفت پدرام؟یعنی این پسره همون پدرامیه که روژین ازش حرف میزد؟ولی اینجا چی کار میکرد؟باسام چه نسبتی داشت؟پدرام تکونی خورد وباتکونش روژین انگار ازخواب پرید…هول خودشو جمع وجور کرد وازروپدرام بلند شد…سرپاایستاد ولی نگاهش هنوز به پدرام بود…به سمتش رفتم و دستمو دور شونه هاش حلقه کردم وبالحن ملایمی گفتم:آروم باش عزیزدلم…آروم!تازه متوجه من شد.نگاه خیسشو به صورتم دوخت…چشماش غمگین ترازهمیشه بود!عادت نداشتم روژین شیطون و پرحرف رو اینجوری ببینم…زیر لب حرفایی زد که هیچی ازشون نفهمیدم…یه قدم عقب رفت وازم فاصله گرفت،تک سرفه ای کرد و باآخرین سرعت از سالن بیرون دوید…مات به رفتنش نگاه کردم ووقتی به خودم اومدم که صدای در حیاط بلند شد.تکونی خوردم وبه سام نگاهی انداختم اینبار پدرام هم کنارش ایستاده بود…فرصت کردم به چهره اش دقیق شم…صورت کشیده و مردونه ای داشت باپوست تقریبا سفید و موهای بور کوتاه…چشماش تقریبا عسلی بود و خیلی تو صورتش جلب توجه میکرد…درکل پسر زیبا وخواستنی بود و به روژین حق میدادم اگه یه روزی عاشق این بشر بود…البته نه فقط از نظر قیافه ازلحاظ رفتاری و متانت توی نگاهش حس میکردم پسر خوبی به نظر میاد اما باکارایی که باروژین کرده بود این حس خوب درمن سرکوب میشد و جاشو به یه تنفر کمرنگ میداد!اخم کمرنگی رو پیشونیش نشسته بود و بانوک کفشش رو زمین ضرب گرفته بود لبامو بازبون ترکردم وگفتم:هیچ وقت فکرنمیکردم ببینمتون!درواقع اصلا مشتاق دیدار نبودم جناب پدرام…ابروهاش بالا پرید و نگاهش رنگ تعجب گرفت اما اهمیتی ندادم و باچندتا قدم بلند خودمو به پله ها رسوندم که با فریاد سامی سرجام میخکوب شدم:کجا؟!وایستا وبه من توضیح بده؟این آشناییت از کجا سرچشمه میگیره؟!اینجا چه خبره؟همونطور که پشتم بهشون بود صدای مردونه ی پدرام رومیشنیدم که گفت:بذار خانوم بره من خودم همه چیزو برات توضیح میدمپوزخندی رو لبم نشست و باحالت دو از پله ها بالا رفتم و خودمو به اتاقم رسوندم.سام:گیج گیج بودم!اصلا درک نمیکردم اینجاچه خبره؟اون دختره کی بود؟!دیانا پدرامو ازکجامیشناخت؟هیچی رو درک نمیکردم هیچی!به پدرام نگاهی انداختم وگفتم:بشینبعدخودم باقدمهای محکم به سمت مبل تک نفره ای که بالای سالن بود حرکت کردموبی معطلی نشستم…پدرامم درست مقابل من روی مبل سه نفره نشست…دستاموتوهم قلاب کردم وجدی گفتم:توضیح!مگه نمیخواستی توضیح بدی؟!پس شروع کن.لباشوبازبون ترکرد وگفت:باشه!پوزخندی رولبم نشست وگفتم:چه قدر احمقانه ست برای فهمیدن حقیقت ازطنابی بالابری که از دروغ بافته شده…نگاهشو به چشمام دوخت و گفت:اگه قرار بود دروغ بگم الان اینجا نبودم ولی اون چیزی که تو دربه در دنبالشیدرواقع حقیقت نیست…توبه دنبال خودت میگردیکه یه روز یه گوشه گذاشتیشو فرار کردی!دستی به موهاش کشید و ادامه داد:به یادآوردن گذشته چه قدر ترسناکه اونم وقتی که نمیتونی آینده رو تغییر بدی!میتونی بازندگی که هیچ وقت پانگرفت مثل یه زندگی واقعی کناربیای وباورکنی کسی که اونجاست هنوزم ازت مراقبت میکنه…وسط حرفش پریدم وگفتم:تفره نرو…من برای شنیدن این حرفا اینجا ننشستم!برو سراصل مطلب.لبخند تلخی زد وگفت:حرفایی که میزنم خودخود حقیقته…باورش کن!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که شروع کرد:ده سال پیش…درست دوازده روز بعداز اینکه تو افتادی زندان دنبال کارات بودم…باخانواده مقتول صحبت میکردم تارضایت بگیرم اما نامردا واسه حرفم تره هم خورد نمیکردن…انگار مثل مگسی که بغل گوششون ویز ویز میکنن حوصله شونو سرمیبردم!ازپیش خانواده مقتول برگشته وحسابی کلافه بودم که زنگ خونم بلند شد…بادیدن طناز پشت در حسابی تعجب کردم.تعارفش کردم اومد تو!اولش کلی گریه وزاری راه انداخت وازتو حرف زد ولی آخرش به یه جای دیگه ختم شد!به من گفت واسه اینکه خانواده مقتولو راضی کنیم 200میلیون پول لازم داریم…سامی خودت که شرایط اون موقع منو یادته کل پولام صدمیلیون بیشتر نمیشد که اونم بافروختن خونم نقد میشد بهش گفتم اون مقدار پول ندارم اما شروع کرد به آه وناله و گفتن اینکه من حاضرنیستم به تو کمک کنم و این حرفااااخیلی بهم برخورد…طناز مار خوش خط وخالی بود که خوب میدونست ازچه روشی استفاده کنه تا طرف مقابلشو راضی به انجام خواسته اش کنه!همونطور که تورو راضی کرد که به جاش بری زندان!خلاصه میکنم چوت اگه بخوام کامل وباجزییات بگم چندروز طول میکشه…ازم خواست از بابام بگیرم!میدونست بابام وضعش خوبه و کمک میکنه اما تو خودت که اخلاقشو میشناختی جونش به پولاش بسته بود گفتم قبول نمیکنه…همین که این حرفو شنید پیشنهادی داد که تا چندروز منو به فکرواداشت…ازم خواست باهاش صوری ازدواج کنم و چندروز بعد طلاقش بدم تا بابام مجبور شه به عنوان مهریه اون مقدار پولو بهمون بده تاماهم تورو اززندان نجات بدیم!اولش برام جای تعجب داشت که یه همچین نقشه ی دقیقی رو طناز چه جوری تو چنددقیقه کشید اما بعد فهمیدم همه ی حرفاش از قبل تعیین شده بوده وحساب شده!ازدواجمون بدون هیچ مراسمی بود…اصلا دوست نداشتم لحظه ای کنار طناز باشم…این کنار هم بودنو هم خیانت به تو و هم خیانت به روژین میدونستم…ابروهام خودبه خودبالا رفت وگفتم:روژین؟!سرشو به بالا وپایین تکون داد وگفت:همون دختری که الان دیدی…دختر عمومه…از بچگی عاشقش بودم…میدونستم اونم نسبت به من بی میل نیست ومنتظر فرصت بودم تا بهش ابراز علاقه کنم…ولی اون فرصت هیچ وقت پیش نیومد…درست وقتی بهم از علاقه اش گفت که ازدواج کرده بودم…طردش کردم…دست به هر کاری زدم که ازم متنفرشه…تایادش نباشم…تاهرلحظه عذاب نکشه…اما الان که دیدمش بعداز ده سال فهمیدم که هنوزم یادشه…هرلحظه عذاب میکشه…درعرض چندماه طنازو طلاق دادم سامی به علی قسم تو این چندماه دستمم بهش نخورد…به علی قسم نگاه چپم بهش ننداختم…نارفیق چه طور به من میگی خیانت کار وقتی هرلحظه به زنم به عنوان ناموس دوستم نگاه میکردم!از اعتمادت سو استفاده نکردم…امااون ازاعتماد من سواستفاده کرد…بعداز طلاق 200میلیونو گرفت و فرار کرد…منم دیگه نتو نستم پیداش کنم!وقتی فهمیدم اون دویست میلیونو به خانواده مقتول نداده داغون شدم سام…شکستم.. پدرم منو به خاطر طلاق زنم طرد کرد ومن از نامردی روزگار شکستم…تو تو زندان عذاب میکشیدی و من بیرون از زندان!چندباری خواستم بیام ببینمت که اجازه ندادن گفتن فقط خانواده درجه اول حق ملاقات دارن…سامی به حضرت عباس قسم حقیقت همین بود وبس…توروخدا باور کن!سامی باور کن!نگاهی به چشماش انداختم…مثل همیشه صداقت توش موج میزد ومن نمیدونستم راز این چشمای صادقو باور کنم یا حرفای زنی رو که یه روزی دم از عاشقی میزد!از جام بلند شدم و چندقدمی جلو رفتم تو چشمای عسلی رنگش خیره شدم…این چشماهیچ وقت به من دروغ نمیگفتن اما زمونه اونقدر بامن بدکرده بود که نمیتونستم بی دلیل حرف کسی رو حتی صمیمی ترین دوستمو باور کنم جدی گفتم:چه طور حرفاتو باور کنم؟لبخند تلخی زد…ازاون لبخندهای تلخی که گاهی روی لبای منم مینشست…ازجنس لبخندای من بود!دستشو تو جیب کتش کرد و شناسنامه شو در آورد و جلوی صورتم گرفت با صدای آرومی گفت:بگیر خودت ببین!شناسنامه رو ازدستش کشیدم و نگاهی به تاریخ عقد و تاریخ طلاق انداختم…ده سال از عقدشون گذشته بود و مدت عقدشون فقط 2ماه بود…دوباره نگاهمو تو چشماش دوختم و شناسنامه رو روی میز کناریش انداختم…دستاشو روی دستام گذاشت وگفت:سامی به خداوندی خدا راست میگم!چرا باورم نداری؟!مگه این خودت نبودی که یه زمانی رو اسمم قسم میخوردی؟!حالا چی شده که دیگه باورم نداری؟سامی چرا باورم نداری؟به خاطر چی؟به خاطر حرف یه دختر که یه ماه بیشتر باهاش درارتباط نبودی؟میدونستی کارش همینه!؟میدونستی تاحالا سر چندنفرو مثل من وتو کلاه گذاشته؟میدونستی ؟مات به صورتش خیره شده بودم و هرلحظه تعجبم بیشتر میشد باصدایی که به زورخودم میشنیدم گفتم:تو از کجا میدونی؟پوزخندی رولباش نشست وگفت:فکرمیکنی بعداز اینکه دویست میلیونمو پیچوند نرفتم دنبالش؟!کل شهرو زیر ورو کردم ولی پیداش نکردم…آخرسر فهمیدم شغلش همینه…اینجا بود که نابود شدم!آدم وقتی از خودی ضربه میخوره نابود میشه…نابود!کنارش نشستم و دستی به صورتم کشیدم…حسابی قاطی کرده بودم!باور چیزایی که شنیده بودم برام سخت بود…اونم یکدفعه ای…یاد عذاب کشیدنم میافتادم…یاد فریادم…یاد زجرایی که به خاطر یه آدم بی ارزش کشیدم!چه قدر به خاطر یه آدم عوضی وکثیف حرص خوردم…ده سال از عمرمو هدر دادم تایه آدم کثیف راحت زندگیشو بکنه…پوزخند تلخی رو لبام نشست…زیر لب گفتم:باختیم پدرام…باختیم!دستی به شونم زد وگفت:نه داداش هنوز نه…نمیذارم از دستمون فرار کنه….پیداش میکنم…ولی وقتی پیداش کردم بلایی به سرش میارم که از به دنیااومدنش پشیمون بشه!نفسمو باحرص فوت کردم بیرون وگفتم:من دیدمش!ابروهاش بالا پرید و کامل به سمتم چرخید باصدای بهت زده اش گفت:واقعا؟کجا؟-چندروز پیش همین نزدیکیا دیدمش…هیچ عوض نشده بود!اون به من گفت که توباهاش ازدواج کردی!-پس حتما دوباره پیداش میشه…بازم میاد سراغت!فقط اینبار که اومد پیشت بهش نگو که منو دیدی!بذار بفهمیم نقشه اش چیه!سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که گفت:تبریک میگم بابت ازدواجت…انتخابت عالیه!متعجب گفتم:ازدواج؟!تک خنده ای کرد وگفت:آره دیگه اون دختر خانوم خوشگلو میگم…نگو زنت نیست که باورم نمیشه!-میخواد باورت بشه میخواد باورت نشه ولی اون دختره زنم نیست…من اصلا وقت نداشتم به ازدواج فکرکنم…اون تو این خونه کار میکنه!همین!-اصلا اینجارو چه جوری خریدی؟!خیلی پولشه…اینهمه پولو از کجا آوردی؟!ازجام بلند شدم وگفتم:خیلی سوال میپرسی پدرام…بعدا همه چیزو میفهمی!فعلا باید زنگ بزنم سرهنگ بگم منصرف شدم…ماموریتو ادامه میدم!لبخند کمرنگی رو لباش نقش بست و زیر لب گفت:هرچی تو بگی…من نوکرتم! دیانا:دوساعتی میشد که داشتم درس میخوندم…البته تمام فکر وذکرم پیش سام و پدرام بود…خیلی دوست داشتم بدونم باهم چه نسبتی دارن و الان دارن راجع به چی حرف میزنن اما خب نمیشد فوضولی کرد…اونقدری از سامی میترسیدم که جرات نداشتم گوش وایستم و به حرفاشون گوش کنم…میترسیدم یه وقت غافلگیرم کنه وبه خاطر این کارم منو اخراج کنه!چشمم به کتاب بود و گوشام بیرون از اتاق سیر میکرد…ذهنمم که همین جوری واسه خودش پرواز میکرد…ازپیش روژین گرفته تا کنار سام…ذهنم درحال سفر بود و به درس متمرکز نمیشد!الکترونیک پالس…درس مزخرفی که هیچی ازش نمیفهمیدم…پوفی کردم و کتابمو بستم همزمان بااین کارم تقه ای به در خورد…ابرویی بالا انداختم و شالمو روی سرم مرتب کرد نفس عمیقی کشیدم وگفتم:بفرمایید؟درباز شد وسام مثل همیشه با قدمهای بلند ومحکمش وارد اتاقم شد!تند از جام بلند شدم وگفتم:سلام…نگاهی به صورتم انداخت و زیرلب سلامی کرد…از شدت تعجب داشتم شاخ درمیاوردم!باور نمیشد سامی جواب سلام منو بده…اصلا امکان نداشت اون به کسی سلام کنه…این اولین بار بود…اولین بار!شاید زیرلبی و آروم گفت اما همون سلام گفتن زیرلبیش هم دنیایی برای من ارزش داشت و نشونه ی خوبی به نظر میرسید!نشونه ای از تحول…تغییر…لبخند پررنگی روی لبم نقش بست…به صندلی کنار اتاقم اشاره کردم وگفتم:بفرمایید بشینید آقا سامی!یه تای ابروشو بالا داد وهمونطور که روی صندلی مینشست گفت:تو هنوزم بامن اینقدر رسمی حرف میزنی؟!اگه تاالان یخم جای تو بود آب شده بود…چرااینقدر ازمن فاصله میگیری؟!ازمن میترسی؟!آب دهنمو قورت دادم وگفتم:ترس؟!…نه…چیزه…خب …چراباید بترسم؟!-از صدای مرتعشت کاملا پیداست که اصلا نمیترسی!وای خاک برسرم کنن که باز مثل همیشه گندزدم!چرانمیتونم یه کاری رو درست وحسابی انجام بدم؟!نگاهمو ازروزمین تا یقه ی پیراهن مردونه ی طوسیش بالا بردم وگفتم:نمیترسم ازتون…فقط گاهی اوقات جذبتون لرز میندازه به جون آدم…برخلاف انتظارم که فکرمیکردم بااین حرفم ممکنه عصبی بشه قهقهه ی بلندی سرداد وبعداز چندثانیه باصدایی که هنوزم رگه هایی از خنده توش موج میزد گفت:واقعا؟!یعنی اینقدر ترسناکم ؟!چراخودم تاحالا نفهمیدم!؟ابرویی بالا انداختم وگفتم:خب معلومه خودتون متوجه نمیشین!مگه میشه آدم از خودش هم بترسه؟نگاه عاقل اندرسفیهانه ای بهم انداخت وگفت:آره میشه…گاهی اوقات آدم از خودش هم میترسه…ولی من هنوز به اون مرحله نرسیدم!ولی به زودی میرسم!از حرفاش چیزی متوجه نشدم!گیج ومنگ نگاهش کردم که لبخند پهنی زد وگفت:تو پدرامو میشناسی؟!از سوال یهوییش تعجب کردم!ابروهام ناخودآگاه بالا پرید ولبام از هم باز شد:بله…میشناسم چه طور؟-ازکجا؟-چرااین سوالو میپرسین؟اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست و جدی گفت:سوال منو باسوال جواب نده!عادت ندارم وقتی ازکسی سوال میپرسم به جای جواب دادن تفره بره!مثل خودش جدی گفتم:من تفره نمیرم…فقط میخواستم بدونم دلیل اینهمه موشکافی تو زندگی من چیه!همین.ازجوابم تعجب کرد…انگار انتظار همچین چیزی رو نداشت…بازم میخواست مثل همون دیانای احمق و بی دست وپای قبل زود بترسم وبه حرفش گوش کنم اما…منم داشتم تغییر میکردم همونطور که اون داشت تغییر میکرد…به خواسته ی خودش عمل میکردم!مگه خودش ازم نخواسته بود از حقم دفاع کنم؟!مگه خودش بهم نمیگفت نذارم کسی بهم زور بگه؟مگه خودش اصرار نداشت مثل قبل بی زبون نباشم!؟من فقط داشتم به خواسته ی خودش عمل میکردم…دیگه نمیخواستم یه بره باشم بین یه عالمه گرگ…دلم میخواست منم گرگی باشم بین بین همه ی گرگای عالم….تا خورده نشم!تا ضعیف نباشم!تا بتونم حقمو از این همه آدم دور وورم بگیرم!اسنا همه نصیحتای خودش بودخودش!-دیانا دارم ازت مثل آدم میپرسم نسبتت با پدرام چیه؟!از کجا میشناسیش؟تک سرفه ای کردم وگفتم:منم مثل آدم جوابتونو دادم…با صدایی بلند تر گفت:نه جوابمو ندادی!درست حرف بزن ببینم چی میگی!لبمو بازبون تر کردم…عصبانی تر از حدی بود که بشه باهاش کل کل کرد…اه لعنت به من!باز باید کوتاه میومدم!توروی هرکسی میتونستم وایستم الا این بشر…چشماش اونقدر جذبه داشت که بایه بار نگاه کردن بهش دهنت خودبه خود بسته میشد سرمو زیرانداختم وگفتم:سه سالی میشه که میشناسمش…البته دورادور!فقط تعریفشواز روژین شنیدم!امروز اولین باری بود که دیدمش-روژین دوستته؟!-بله!-یعنی هیچ نسبت دیگه ای باپدرام نداری!؟بهت اطمینان کنم دیگه؟!-من تاحالا بهتون دروغ نگفتم….گفتم؟!-نه…به خاطر همینه که با بقیه دخترا برام فرق داری!لبخند کمرنگی رولبم نشست…اینکه بابقیه دخترا برای سام فرق داشتم حس شیرینی رو بهم القا میکرد!-به دوستت زنگ بزن بگو پدرام میخواد ببینتش!بگو اداواطفار هم ازخودش در نیاره که پدرام به اندازه کافی تو این چندسال عذاب کشیده!مات به حرفاش گوش میکردم…انتظار یه همچین حرفایی رو ازش نداشتم خواستم لب به اعتراض باز کنم که ازجاش بلند شد و بایه قدم بلند خودشو به من رسوند!انگشت اشاره شو درست تو یه میلیمتری لبام نگاه داشت وگفت:هیچی نگو…هیچی هم نپرس!الان نمیتونم هیچ جوابی بهت بدم!به سمت در اتاق حرکت کرد وگفت:امشب سرمیز شام منتظرتم…باید درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم!نیم نگاهی به صورت آشفته ام انداخت وگفت:هیچ وقتم از من نترس!من برای هرکس خطرناک باشم واسه تو هیچ خطری ندارم!نگاه خاصشو به چشمام دوخت و لبخند کمرنگی زد و ازاتاق بیرون رفت ومنو با کوله باری از احساسات ضد و نقیض تنها گذاشت…ذهنم پربود از سوالات بی جواب ومبهم! نگاهی به لباسم انداختم…یه دامن بلندسفید که حاشیه اش باگلهای ریز آبی تزیین شده بود و یه بولوز آبی آسمونی آستین بلند …شال سفیدمو روی موهام انداختم و ازاتاق خارج شدم…امروز اولین باری بود که به جز لباس فرم لباس دیگه ای تنم کرده بودم…نمیدونستم واکنش سام چیه؟!امکان داشت دعوام کنه وسرم فریاد بزنه و شایدم امکان داشت خوشش بیاد و چیزی بهم نگه…نمیدونمواقعا نمیدونم اینهمه شجاعتو یک جا ازکجا بدست آورده بودم که یه همچین تصمیمی گرفته بودم!دستمو روی نرده های فلزی گذاشتم و خواستم از پله ها پایین برم که صدای سام از پشت سر متوقفم کرد …-دیانا؟به عقب برگشتم…ازترس آب دهنمو باسروصدا قورت دادم و سرمو بلند کردم…درست مقابلم ایستاده بود و یه شلوار ورزشی مشکی بایه تی شرت سفید تنش بود…موهاشو مثل همیشه مرتب شونه کرده بود وبالا داده بود!این جوری صورتش بیشتر جلوه میکرد!باصدای آرومی گفتم:سلام-لبخند محوی زد وگفت:تو ازاین لباساهم داشتی و رو نمیکردی؟!متعجب به صورتش خیره شدم که ادامه داد:خیلی قشنگه!بهت میاد!الان واقعاوشبیه فرشته ها شدی!قلبم به تپش افتاد و صورتم داغ شد…حتم دارم لپام سرخ شده بود و تو صورتم خودنمایی میکرد!سرمو زیر انداختم وگفتم:فکرمیکردم شما عصبانی میشین!تک خنده ای کرد وگفت:درمورد تو همه چیز فرق میکنه…تو هرکاری هم بکنی من از دستت عصبانی نمیشم.تو برام ازهمه لحاظ ثابت شده ای!تپش قلبم شدیدتر شد…حس کسی رو داشتم که رو ابرا پرواز میکرد انگار دیگه رو زمین نبودم!با هر حرفش ته دلم بیشتر شیرین میشد و من بیشتر لذت میبردم.لبخندی زدم وگفتم:ممنون…شما لطف دارینچند قدمی به سمت اتاقش برداشت وگفت:موافقی شامو تو تراس اتاق من بخوریم؟!بهتر از این؟!نه واقعا بهتر از اینم وجود داشت؟منو سامی باهم…کنار هم…تو تراس اتاقش شام بخوریم؟!اتفاقی قشنگ تر از اینم وجود داشت؟بااشتیاق گفتم:موافقمبه در اتاقش اشاره کرد و گفت:پس بفرمایید بانو!از لفظی که به کار برد خیلی خوشم اومد و غرق لذت شدم..سامی به من گفت بانو!باورش برام خیلی سخت بود!همش حس میکردم تموم این حرفا و این برخوردا یه خوابه ومیترسیدم یهو از خواب بپرم و نفهمم آخرش چی میشه!آروم و با طمانینه به سمت در اتاقش حرکت کردم…درست کنارش ایستادم نمیدونستم اول من باید برم داخل یااون؟!نیم نگاهی بهش انداختم و از فرصت کنارش بودن سواستفاده کردم…نفس عمیقی کشیدم و عطر خوشسو به ریه هام فرستادمسرشو به سمتم خم کرد و به صدای گیرایی گفت:خانوما مقدم ترن…اونقدر هیجان زده بودم که نمیتونستم راه برم…میترسیدم نتونم تعادلمو حفظ کنم و با مغز بخورم زمین!دستمو به دیوار تکیه دادم و به اتاقش قدم گذاشتم…بادیدن دوباره اتاقش سیلی از خاطرات شیرین به ذهنم روانه شد!لبخندم عمیق تر شد.با شنیدن صدای قدمهای سامی که پشت سرم حرکت میکردتپش قلبم شدیدتر میشد!وارد تراس شدم یه میز چوبی قهوه ای سوخته ی دونفره به همراه دوتا صندلی وسط تراس بود!میز چیده شده بود و به شکل قشنگی تزیین!یکی از صندلی هارو کشیدم و پشتش نشستم!سامی هم درست مقابلم نشست.دستاشو توهم قلاب کرد و درست زیر چونه اش قرار داد…لبخندی زد وگفت:شام چی دوست داری بگم بیارن!نگاه خیره اش معذبم میکرد سرمو زیر انداختم وگفتم:من همه چیز دوست دارم…هرچی که شمابخورین منم میخورم.خدمتکار مخصوصشو صدا زد وازش خواست چندجور غذابیاره…بعداز رفتن اون دوباره تنها شدیم…نمیدونستم چی بگم!؟ذهنم از هر حرفی خالی شده بود…تو خلا بودم…با صدای سام به خودم اومدم:ببین دیانا میخوام در مورد موضوع مهمی باهات حرف بزنم!نگاهمو به صورتش دوختم و گفتم:بفرمایید!من گوش میدم…لبخندش عمیق تر شد وگفت:تو وآرمیتا باید مدت کوتاهی از اینجا دور باشین!متعجب گفتم:چی؟-باید یه مدت کوتاه از این خونه برین…-چرا؟-فعلا نمیتونم دقیق توضیح بدم…اما برای نجات جون خودت و آرمیتا این حرفو میزنم!نمیخوام بلایی سرتون بیاد!اصلا نمیفهمیدم چی میگه؟!مگه چه خطری مارو تهدید میکرد که میخواست مارو ازش دور کنه؟!مگه چی کار کرده بود؟دستامو روی میز گذاشتم وگفتم:ولی من تا ندونم چه اتفاقی افتاده هیچ کجا نمیرم! باانگشتاش روی میز ضرب گرفت وگفت:ببین دیانا…خیلی چیزاهست که من نمیتونم برات توضیح بدم این موضوع هم همین طوره!پس اصرار نکن!-ولی من نمیتونم یه همچین کاری کنم!اصلا کجا قراره مارو بفرستید؟-یه چندروزی میبرمتون شمالهینی کشیدم وگفتم:شمال؟!ولی من دانشگاه دارم…لبخندی زد وگفت:نگران نباش!یه ترم مرخصی میگیری!-یه ترم؟!اونوقت من نباید بدونم به خاطر چه کاری یه ترم باید از درسام عقب بیافتم؟!-یعنی جونت اونقدربرات ارزش نداره که بخوای یه ترم دست از درس خوندن بکشی؟-داره…اما…نمیدونم چرا نمیتونم قانع بشم!همون لحظه دوتا از خدمه همراه دوتا سینی بزرگ وارد تراس شدن…خیلی مرتب وباسلیقه غذاهارو رومیز چیدن و بعداز اجازه ی سام از تراس خارج شدن!به غذاها اشاره کرد وگفت:چی میخوری؟نگاهی به میز انداختم…چندجور خورش و کباب…جوجه کبابا بهم چشمک میزدن!گفتم:جوجه میخورم!بشقابمو برداشت وغذاکشید!ازاینهمه توجهش شاد میشدم…سابقه نداشت سامی باهام تااین حد صمیمی بشه!تکه ای جوجه کباب رو سر چنگال زدم و به لبام نزدیک کردم که سامی گفت:ببین دیانااین چندوقته خیلی باید حواست به خودت و آرمیتا باشم!لقمه مو تندتند جویدم وگفتم:ماپیش کی میمونیم؟!منظورم اینه که باکسی زندگی میکنیم یا تنها؟-میبرمتون پیش مادرم…زن خوبیه!ابروهام بالا پرید باهیجان گفتم:واقعا؟!سرشو به نشونه مثبت تکون داد ادامه دادم:آقا سامی شما تو این چندوقته که اززندان آزاد شدید اصلا به مادرتون سرزدید؟!حالشونو پرسیدید؟!اصلا میدونید در چه حالین؟چندثانیه تو چشمام خیره شد وبعد گفت:دورادور حواسم بهش هست…هنوز فرصت نکردم برم دیدنش!-ولی ایشون خیلی به گردتون حق دارن…به نظرتون ارزش نداشت اگه از مشغله هاتون میزدید ومیرفتید دیدنشون!یااصلا چرا ایشونو نمیارید پیش خودتون؟لقمه شو قورت داد وگفت:تا قبل از امشب آمادگی دیدنشو نداشتم…ازش خجالت میکشم خیلی هم خجالت میکشم!به خاطر همین روم نمیشد برم دیدنش!ولی ازاین به بعد اوضاع فرق میکنه…دیگه تا پایان غذا حرفی نزدیم….از سر میز بلند شدم همزمان با من سامی هم بلند شد وارد اتاقش شدم خواستم به سمت در برم که گفت:میشه اینهمه زود تنهام نذاری!؟هنوز تاآخر شب وقت هست…معذب به سمتش برگشتم…امشب چه بلایی سر سامی اومده بود؟این رفتارای غیر عادی چه معنی میداد؟چندقدمی جلو اومد و درست روبه روم ایستاد تو چشمام خیره شد وگفت:ازم دلگیر نباش…اگه میشد…اگه میتونستم…حتما بهت میگفتم دلیل این نقل مکان هول هولکی چیه!اما نمیتونم…خواهش میکنم درکم کن!لطفا!مگه میشد این چشماش سیاه چیزی از من بخوان ومن قبول نکنم…حتی اگه اون لحظه بااون لحن ملایم جونمو ازم میخواست بدون چون وچرا تقدیمش میکردم…زیر لب گفتم:درک میکنملبخندی به پهنای صورتش زد و روی تختش نشست!بادست اشاره کرد روی صندلی بشینم…بی حرف نشستم،نگاهش مستقیم به من بود باهمون لبخندروی لبش گفت:فکرنمیکردم به این زودی قبول کنی!-قرار نبود به این زودی قبول کنم ولی…-ولی؟!-مهم نیست…حالا که قبول کردم ولی به یه شرط!چشماشو ریز کرد وموشکافنه نگاهم کرد وگفت:چه شرطی؟!انگشت شست و اشاره مو به هم چسبوندم وگفتم:حداقل یه کوچولو بهم بگین موضوع از چه قراره…-مثلا اگه بدونی چی میشه؟-هیچی…فقط خیالم راحت تره!-از چه بابت؟بی معطلی گفتم:از بابت شما…نمیخوام بلایی سرتون بیاد!یهو متوجه شدم چه حرفی از دهنم پریده بیرون…وای باز دوباره سوتی دادم…خداکنه متوجه نشه…وای!-تو نگران منی؟!باتردید نگاهش کردم وچیزی نگفتم…ازشانس یهوموبایلش زنگ خورد…اونقدر ذوق کردم که حد نداشت…نفس راحتی کشیدم واز جام بلند شدم…میدونستم در حضور من نمیتونه راحت صحبت کنه!لابد شادی جونشه!هه…-بااجازتون من میرمهمونطور که نگاهش به صفحه گوشیش بود واخم کمرنگی رو پیشونیش نشسته بود گفت:باشه-شب بخیرمنتظر جوابش نشدم چون میدونستم هیچ جوابی به من نمیده!دروباز کردم و ازاتاق رفتم بیرون…لحظه ی آخر فقط صداشو شنیدم که گفت:بله شادی!آهی کشیدم…مثل بادکنکی بودم که بایه سوزن یهو بادش خالی شد…کل خوشی این چندلحظه ازذهنم پرید و جاشو همون غم قدیمی و آشنا گرفت…به من خوشی نیومده…انگار همیشه باید غمگین باشم! سام:-بله شادی؟!-سلام عزیز دلم چه خبر؟سعی کردم تن صدام خیلی هم خشک نباشه تابهم شک نکنه-بدک نیستم…تو چه طوری؟تو صداش هیجان موج میزد-خوب نیستم…دوری تو داره دیوونه ام میکنه!دلم برات تنگ شدهبااینکه از این حرف بدم میومد واصلا حقیقت نداشت امابه خاطر نقشه ام مجبور بودم…-منم همین طور…کمی مکث کرد انگار حرفم براش خیلی عجیب بود بعداز چندلحظه گفت:سامی…من عاشقتم!ابروهام از شدت تعجب بالا پرید…عاشق؟!این دختر از عاشقی چی میفهمید که دم از عاشقی میزد؟پوزخندی رو لبام نشست…-فکرنمیکنی واسه این حرفا خیلی زوده؟!صداش غمگین شد…-یعنی تو حسی بهم نداری؟نباید خراب میکردم…نباید!-چرا!!اما دوست ندارم احساساتمو به زبون بیارم!به نظرم هر حرفی رونباید به زبون آورد…گاهی وقتا اگه یه حرفایی زده نشه قشنگ تره وارزشش بیشتره-راست میگی…موافقم!روی تخت دراز کشیدم و گوشی رو تو دستم جابه جا کردم…منتظر بودن حرفی رو که میخوام بزنه…-سامی اگه ازت یه خواهش کنم قبول میکنی؟!داشتم به هدف نزدیک تر میشدم…-چی شده شادی؟-سامی راستش من به یه مقدار پول احتیاج دارم…بابام اونور مرز گیر کرده و تا اون مقدار پولو به دستش نرسونیم نمیتونه وارد کشور بشه…کمکم میکنی؟رسیدم به هدف…این خود خودشه…تیر خلاصو زدم-البته که کمکت میکنم عزیزم!ذوغ زده شد-مرسی سامی…مرسی-خواهش میکنم-صدای دخترونه ای ازپشت گوشی پیچید و بعد شادی هول گفت:سامی من باید برم!فعلا کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم قربونت برم-باشه…-بای عسیسم!گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم…نگاهم به دیوار سفید رو به رو بود ولی ذهنم درگیر و مشوش…نقشه ام شروع شده بود و داشت خیلی خوب پیش میرفت…داشتم به هدفم نزدیک و نزدیک تر میشدم اما نمیدونم چرا روحم آروم نمیشد!؟آرامش نداشتم.هرلحظه استرسم بیشتر میشد و نگرانی بیشتر عذابم میداد…من آرامش میخواستم…آرامش! دیانا:برای بار هزارم شماره ی روژین رو گرفتم اما خاموش بود!امروز دانشگاه هم نیومده بود…خیلی نگرانش بودم میترسیدم یه وقت بلایی سرخودش آورده باشه!طول اتاقو طی میکردم و از حرصم پوست لبمو میجویدم!معلوم نبود این دختر احمق چه غلطی میکرد؟چنددقیقه ای گذشته بود که موبایلم زنگ خورد بادیدن شماره روژین زود دکمه اتصالو زدمو گوشی رو به گوشم چسبوندم و باصدای نسبتا بلندی گفتم:معلوم هست چه غلطی میکنی تو؟!دوروزه ازت خبری ندارم…گوشیت روهم جواب نمیدی!دانشگاه هم نمیای!چی شده؟!بلند بلند خندید…هم تعجب کرده بودم و هم بیشتر حرصم میگرفت-بخند…آره بخند…مسخره کردن من خنده داره دیگه!نگرانی من خنده داره دیگه؟!-نه دیوونه!چی میگی واسه خودت؟!میدونی به چی میخندم؟!گوشی رو تو دستم جابه جاکردم وگفتم:به چی؟-به اینکه الان از حرص داری بال بال میزنی وگوشه ی لبتو میجویی!تازه صورتت هم از عصبانیت قرمز قرمزه!نگاهمو به آینه رو به رو دوختم…راست میگفت…لبخند کمرنگی زدم و گفتم:خب حالا که چی؟!نمیخوای بگی کجا بودی؟-تو خوابگاهم دخی!سرما خوردم اونروز که از خونتون زدم بیرون شال گردنمو تو اتاقت جا گذاشتم تا برسم خوابگاه ازسرما یخ بستم…جات خالی دیروز یه آمپول 633 هم زدم-یعنی مریض بودی و چیزی به من نگفتی؟!موبایلت چرا خاموش بود؟-شارژم تموم شده بودبا تردید گفتم:من فکرکردم شاید به خاطر موضوع پدرام یه وقت…-نه بابا این حرفا چیه میزنی!؟مگه خل شدم؟ماجرای پدرام برای من خیلی وقته تموم شده…ابروهام خودبه خود بالا پرید وگفتم:جدی میگی؟-آره…اون اگه منو میخواست تو این چندسال یه کاری میکرد…نه اینکه بره یه گوشه بشینه ماتم بگیره!آهی کشیدم وگفتم:نمیدونم والا!ولی اون اصرار داشت تو روببینه!-راست میگی؟!-آره…همون موقع که تو رفتی سامی بهم گفتکمی مکث کرد و گفت:به جای نامه نگاری وپیغام پسغام فرستادن میتونست خودش باهام حرف بزنه…الانم حوصله شو ندارم!بره گمشه!لبخندی زدم روژین هروقت از دست کسی که دوستش داشت و براش مهم بود حرصش میگرفت بهش میگفت بره گمشه،واین برای من به این معنی بود که هنوزم نسبت به پدرام حس داره اما میخوادخودشو گول بزنه .به روش نیاوردم وگفتم:هرطور مایلی…خودت میدونی!آهی کشید وگفت:بی خیال این حرفا میدونی امروز از سونیا چی شنیدم؟!-سونیا کیه؟!-هم اتاقی جدیدم دیگه!همون دختره که دماغش عمل بود…دوست صمیمی شادی!-آهان یادم اومد…خب چی شنیدی؟باهیجان گفت:مثل اینکه شادی امشب به خاطر ورود پدرش جشن گرفته…سونیا میگفت بالماسکه اس!-بالماسکه؟!مگه تو ایرانم ازاین جشنا داریم؟-منم تعجب کردم ولی خب انگار هست دیگه…وایی خیلی دوست دارم بدونم چه جوریه!؟تاحالا نرفتم!وارفتم باز دوباره این دختر هوس مهمونی کرده بود-جون دیانا گیر ندی بریما!-دعوت که نیستیم…یعنی جشنش یه جورایی پنهونیه…منم از سونیا به زور حرف کشیدم ولی…باصدای کم جونی گفتم:نه توروخدا…من نمیام!-برو بابا باید بیای…من کلی برنامه چیدم!میریم کلی هم بهمون خوش میگذره!-وقتی دعوت نیستی چه طور میخوای بری؟اصلا مگه آدرس داری؟!-آدرسو یه جورایی فهمیدم…بعدشم بالماسکه اس…هیشکی مارو نمیشناسه…-من که نمیتونم بیام اینجا کلی کار دارم…عمرا اگه سامی اجازه بده!-بگو میخوای بیای پیش من…شاید اجازه داد!-نه دروغ نمیگم-اه…بچه مثبت حال بهم زن!ببین دیانا من کاری ندارم راس ساعت 9میام دم خونه سامی دنبالت…حاضر باش فعلا!گوشی رو قطع کرد و من هاج و واج خیره به آینه روبه روم موندم!حالا من چی کارکنم؟! سام:تقه ای به در خورد…همونطور که جلوی آینه موهامو مرتب میکردم گفتم:بله؟!درباز شد و یکی از خدمه وارد شد…همونطور کنار درایستاد وگفت:روز بخیر قربان…خواستم کت و شلوارتونو که از خوش شویی گرفتم بیارم براتون!بدون اینکه نگاهی بهش بندازم گفتم:بذارش رو تخت…همون ست مشکی رو انتخاب کردی دیگه؟!-بله قربان طبق خواسته ی خودتون!جدی وخشک گفتم:خوبه…فقط ماسکم چی شد!؟به بختیاری سپرده بودم بهترین نوعشو برام گیر بیاره!-بله…آماده اس…گذاشتم تو کشوی میزتون!چیزی نگفتم و با اشاره ی دستم ازش خواستم بره بیرون!کت و شلوارو از روی تخت براداشتم و بی معطلی تنم کردم…یه ست کاملا مشکی…نقابمو از تو کشو درآوردم و نگاهی بهش انداختم…پوزخندی رو لبم نشست!چه خوب که جشن امشب بالماسکه اس!این طوری کسی منو نمیشناسه…حتی خود شادی هم اصلا متوجه حضور من نمیشه اصلا به ذهنشم خطور نمیکنه که منم اونجا حضور دارم…به خیال خودش خیلی زرنگه که منو دعوت نکرده!هه…نمیدونه که سامی ختم روزگاره و چیزی نیست که ازش مخفی بمونه!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 20:19 توسط دختر ستاره ها
|